مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

در معرفت حضرت وجه الله دوران امام انس و جان محمد بن الحسن المهدي صاحب عصر و زمان (منه السلام)

مديران انجمن: najm134, najm139, najm136, najm134, najm139, najm136

Re: مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » چهارشنبه فبريه 04, 2026 10:14 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 12

https://drive.google.com/file/d/1AS00Gw ... drive_link



أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)[1]

اگر خاطر مبارك بعضي از آقايان كه روز اول تشريف‌فرماي مجلس بودند، باشد، ما آن‌جا اين دعا را خوانديم و در مقام بيانش برآمديم.

«اللهم عرفني نفسك فانك ان لم‏ تعرفني نفسك لم‏ اعرف نبيك»[2]

و در اين‌باره شرحي گفتيم. روي مباني علمي و حَكمي كه بايد از مبدا شروع كرد، از خدا بايد شروع كرد و به خلق آمد، نه از خلق به خدا، خدا بود و ممكنات را آفريد، پس سر آن‌جا است، مبدا آن‌جا است. و به قول حكماء «علت در معلول اظهر از خود معلول است». بايد معلول را به علت شناخت نه علت را به معلول. اين حرفي است كه فلاسفه دارند، درست هم هست.

بايد ما پيغمبر را به خدا بشناسيم، نه خدا را به پيغمبر، بايد از راه خدا پيغمبر را اثبات كنيم، نه از راه پيغمبر خدا را اثبات كنيم.

عقل اول راند بر عقل دوم ماهي از سر گنده گردد ني ز دم

به مقداري‌كه استعداد اكثريت مجلس ما در اين ده روز اقتضا مي‏كرد، راجع به خداي متعال عرايضي عرض شد و اگر مي‏خواستيم مبحث توحيد را مفصل بيان كنيم تا آخر ماه مبارك هم جاي صحبت است و مطالب فراواني هست، وليكن همين مقداري‌كه گفتيم حالا كافي است. چند روزي هم در موضوع نبوت بحث كنيم، بعد برويم به موضوع امامت و وصايت كه جوهر و گوهر آن ولايت است.

خوب،

حالا مي‏خواهيم وارد بحث نبوت شويم، از چه راه؟

از راه خدا،

خدا را شناختيم، فطرت شما، شما را به خداي متعال متوجه كرد. آن‌کسی‌كه ما را نگه داشته است خدا است، خودمان، خودمان را نگه نداشته‏ايم، آن‌کسی‌كه ما را مي‏چرخاند و زير و رو مي‏كند، از هم و غم به نشاط و از نشاط و انبساط به هم و غم مي‏اندازد، خدا است. آن‌کسی‌كه ما را از دانايي به ناداني و از ناداني به دانايي مي‏چرخاند، خدا است. هيچ‌كس نمي‌خواهد كه نادان باشد، هيچ‌كس دلش نمي‏خواهد محزون و غمناك باشد، پس آن‌کسی‌كه از نشاط به حزن مي‏رود، غيري او را از نشاط به حزن مي‏چرخاند، آن‌کسی‌كه از دانايي به ناداني مي‏افتد، غيري او را منقلب مي‏كند. معلوم مي‏شود يك مقلب‌القلوبي هست كه او زير و رو مي‏كند دل ما را، گِل ما را، حال ما را، مقال ما را، همان کسی‌كه نبوديم، ما را بود كرد، همان کسی‌كه بوديم و نبودمان مي‏كند. اوست كه ما را از خنده به گريه و از گريه به خنده مي‏اندازد. اوست كه قيم و قيوم و نگهبان ما است در زمين، در آسمان، در آب، در آتش، اوست كه پناه ما در شدائد و سختي‌ها است، اوست كه در شب تاريك و بيم موج و گردابي چنان حائل، به او متوسل مي‏شويم و به او پناه مي‏بريم و او ما را نگه‌داري مي‏كند.

اين‌ها يك حقايقی فطري است. هر فطرتي كه صاف و پاك است و محجوب به اوهام و تخيلات نشده است و مغلوب افكار اجتماع كوچك، كه خانواده او باشد و يا اجتماع بزرگ، كه شهر و مملكت باشد، هركس مغلوب و محكوم اجتماع نشده و اوهام اجتماع در او رسوخ نكرده است و فطرتش ساذج و ساده و بي‌آلايش است، اين حقايق را وجدان مي‏كند.

همه آن قيوم را نزديك‌ترين اشخاص به خودمان مي‏دانيم، در همه جا او را با خودمان مي‏يابيم، در تاريكي، روشنايي، در سفر، در حضر، در بند، در بحر، در بر، در کوهستان، در بيماري، در صحت، در جواني، در پيري، در تمام احوال و در تمام ازمنه و امكنه، او را مي‏يابيم با خود و خود را در محضر او مي‏يابيم، و مي‏يابيم كه او از ما به خود ما نزديك‌تر است.

اين‌جا يك كلمه مي‏گويم و رد مي‏شوم، چون اگر بخواهم دنبال كنم، يك اقيانوس مطلب است.

خودمان را هم به او مي‏يابيم، اشتباه نكنيد، او را به خود نمي‏يابيم، خود را هم به او مي‏يابيم. اين وجداني فطرت ما است. به فطرت خودمان مي‏يابيم كه هرچه به ما مي‏رسد از او مي‏رسد، كليه خيرات، كليه كمالات، كليه سعادات، از او به ما مي‏رسد. اين‌ها را بالفطره مي‏يابيم، احتياجي به استدلال و احتجاج ندارد، فقط بايد فطرت را از آلايشات حيواني، شهواني، توهمات شيطاني، حواجس نفساني، تخيلات بي‌اساس و توهمات بي‌مقياس پاك نمود.

حالا،

اين‌كه معلوم و مشهود وجداني ما است اين‌جا يك مطلب سر مي‏زند، از سرچشمه باطن ما و از منبع فطرت ما، يك مطلب این‌جا بالا مي‏آيد. اولين مطلبي كه از سرچشمه وجود ما به ما ظاهر و نمايان مي‏شود بعد از وجدان خدا، اين مطلب است.

چه؟ آن مطلبي كه از سر چشمه فطرت ما در مي‏آيد، احتياج به استدلال و احتجاج ندارد.

آن مطلب این است،

وجدان ما، فطرت ما، به ما مي‏گويد: آهاي آشيخ! آهاي حاجي! آهاي كربلايي! آهاي مشهدي! آهاي مادر! آهاي آقا! آهاي ملا! آهاي نادان! به همه، به همه بدون استثناء، از بوعلي‏سينا گرفته تا اين پسر بي‌سواد حمال، به همه اين‌ها، فطرت داد مي‏زند: آهاي فلاني!

خداي منعم را يافتي، خداي قيومت را يافتي، حافظ و نگهبانت را يافتي، يافتي مرجع و ملجا و پناهگاهت را، منعم و رازق و خالقت را يافتي؟

بر تو واجب است كه سپاسگزاري اين منعم كني، وجدان حكم مي‏كند بر تو لازم است كه شكر اين ولي‌النعمه را بكني. سپاسگزاري نعمت، از واجبات اوليه عقليه وجدانيه است. هركسي كه رائحه انسانيت به شامه و بيني او رسيده باشد، هركسی كه اندك چشمي‏ به عالم انسانيت باز كرده باشد، مي‏گويد: نعمت ولي‌النعمه را بايد سپاسگزاري كرد و شكرگزاري كرد. از عواطف اوليه و بلكه از غرائز انسانيه است موضوع شكر نعمت.

مثال براي شما بزنم، غالبا من به امثله در منابر، مطالب عالي را نازل مي‏كنم، براي آن‌كه بچه‏ها خوب بفهمند، حال آن مثال را اين‌جا مكرر زده‏ام، اين‌جا هم بزنم.

برای این‌که بفهمید شكر منعم و سپاسگزاري ولي‌النعمه وجداني هر فرد بشري است يك مثال مي‏زنم:

امشب اول افطار سفره را پهن كرده‏ايد، «بسم الله الرحمن الرحيم، اللهم لك صمت و علي رزقك افطرت و عليك توكلت»، هنوز آب گرم يا خرما را نخورده‏ايد، دم در، یک گدايي صدا مي‏زند، اي مسلمان‌ها! خدا خيرتان بدهد، ما هم روزه‌دار هستيم، يك لقمه افطاري به ما بده. گدائي است در خانه شما آمده است، شما و خانم شما يك مقدار از غذا برمي‏داريد و به بچه‌تان مي‏دهيد و مي‏گوئيد: بابا بلند شو و بده به اين گدا، پسرتان مي‏برد،

حالا اگر خانه ما آخوندها است نان و پنير و انگور و اين‌طور چيزها، اگر خانه شما است بوقلمون و جوجه بادنجان و پلو و اين‌ها. هرچه هست، يا خانه ما آخوندها، يا خانه شما پولدارها.

از آن غذاهاي یک کمی بار مي‏كنيد به بچه مي‏دهيد، بچه مي‏برد مي‏دهد به گدا، گدا هم مي‏خورد، دعا مي‏كند:

الهي در اين‌وقت افطار، خدا شما را فقير نكند، ذليل نكند، خدا تو را ينيم نكند، يك مشت دعا مي‏كند و مي‏خورد و ته ظرف هم پاك مي‏كند و با دعا به بچه مي‏دهد. بچه مي‏آيد.

نيم ساعت بعد هم يك گداي ديگر مي‏آيد، باز او دعا مي‏كند، ايها المومنون من هم فقير هستم و روزه داشته‏ام و گرسنه‏ام، اطعامم كنيد. باز شما و خانم شما ظرفي را از غذا پر مي‏كنيد به آقازاده مي‏دهيد، مي‏برد به گدا مي‏دهد. اين گداي دوم تا چشمش به بشقاب مي‏افتد مي‏گويد: هوم! خدا مرگ‏تان بدهد! ته سفره را براي من آورده‏اي، ته سفره را به من داديد، الهي شما هم مثل ما ذليل شويد، الهي شما هم محتاج نان شب شويد.

پدرنامرد مي‏خورد و ناله مي‏كند، مي‏خورد و نق مي‏زند.

اين پسر را مي‏گوئي، آتش مي‏گيرد، مي‏خواهد با دندانش گدا را تكه تكه كند، پدرنامرد هم مي‏خورد و هم غر و لند مي‏كند، طلب بابایت را پدرسوخته خواستي؟

گذشت، ظرف را مي‏گيرد و مي‏آورد، با خلق تنگي مي‏اندازد.

فردا شب اول افطار مي‏شود، گداي اولي مي‌آيد، تا گداي اولي مي‏آيد اين پسر مي‏گويد: مامان يك‌خورده غذا بده، يك‌قدري هم بيشتر بده، يك‌خورده مثلا از آن خورشت ديگر هم بگذار، نمي‏داني ديروز يك لقمه مي‏خورد و ده تا دعا مي‏كرد، نوش جانش، گوارايش، بیشتر بده، مامانش را وادار مي‏كند تا بشقاب را چرب‌تر و پر دمبه‌تر و بيشتري به او بدهد.

نيم ساعت بعد گداي دوم مي‏آيد، هم‌چنان‌كه دم در صدايش بلند مي‌شود، اين پسر مي‏گويد: مرگ را بخورد، اين پدر سوخته طلب بابایش را مي‏خواهد.

مادرش مي‏گويد: بيا، اين را ببر بده به گدا.

مي‏گويد: نه من كه نمي‏برم، كوفت بخورد، يك لقمه مي‏خورد ده تا هم حرف و غر و لند داشت، پدرنامرد!

خوب،

اين قصه و حكايت را من براي چي نقل كردم؟ براي اين‌مطلب كه وجداني اين بچه شش ساله يا هفت ساله است كه شكر منعم خوب است، شكر منعم اسباب زيادي نعمت است، سپاسگذاري منعم، شان انسان با وجدان است، و كفران نعمت منعم، وبال است، ضلال است، دنائت و پستي است، مايه نقصان نعمت مي‏شود، همان‌كه خداوند در قرآن بالصراحه گفته ‏است: (و اذ تاذن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابي لشديد)[3]

خدا يك بحث فلسفي و مطلب استدلالي حَكَمي ‏ذكر نكرده است. خدا يك حقيقت فطري وجداني را در اين آيه تذكر داده است.

شكر نعمت، نشانه انسانيت انسان است، كفران نعمت نشانه انسلاخ از دايره انسانيت است، بلكه از حيوانيت، حيوانات هم يك عده آن‌ها، بالفطره سپاسگزار منعم هستند و حق منعم و ولي‌النعمه را نگه مي‏دارند و من در اين‌باره قضایاي فراوان دارم، ديدني و شنيدني است كه حتي حيوانات هم اگر به آن‌ها احسانی و انعامي ‏بشود حق احسان و انعام را نگه مي‏دارند. مخصوصا سگ كه در ميان حيوانات معروف است به وفاداري و حق نعمت نگهداري.

چند تا شعر آخوند «ملا محمد» مي‏گويد، بد نيست بگويم، براي فضلاء يك نكته شيريني دارد.

مي‏گويد: اگر يك سگ از محله حسن آباد به چاله ميدان آمد، سگ‏هاي چاله ميداني دور او مي‏ريزند، هاي و هوي، داد و فرياد، زخمي‏اش مي‏كنند، او را مي‌دوانند، مي‏دانيد كه اين سگ‏ها چه به اين سگ مي‏گويند؟

اين خودش يك نكته است. بيان شيريني مي‏كند. مي‏گويد:

گر سگي آيد غريبي روز و شب آن سگانش مي‏كنند اين دَم ادب

مي‏گزندش كاي سگ طاغي برو با ولي نعمت‏ات ياغي مشو

اولين در را كه خوردي استخوان سخت گير و حق‌گزاري را بمان

مي‏گويد: به زبان سگي و به زبان حيواني به او مي‏گويند: تو نان در خانه حاج آقاي محله حسن‌آباد را خوردي، بايد آن‌جا پاس بدهي، بايد حق نعمت او را نگه‌داري كني، اين‌جا چرا آمدي؟ اين‌جا را ما بايد پاسباني و پاسداري كنيم زيرا كه نعمت سكنه اين محل را ما مي‏خوريم، تو نعمت سكنه حسن آباد را خورده‏اي بايد آن‌جا پاسباني كني، حق نعمت آن‌جا را نگه بداري، برو برو.

بد توجيهي نمي‏كند، توجيه لطيف ذوقي ادیبانه‏اي است، و حيوانات ديگر. گفتم قصه حيوانات نمي‏خواهم بگويم مجلس را به قصص نمي‏خواهم تمام كنم و الا قصه‏هاي عجيب و غريب دارم.

مرحوم آيت الله حاج «سيد علي اكبر خوئي» قدس الله سره والد ماجد حضرت آيت الله العظمي آقاي «خوئي»،

خداوند به محمد و آل محمد: همه روحانيين گذشته ما را غريق رحمت فرمايد.

من هر وقت دعا به روحانيين مي‏كنم بايد آمين‌هاي شما چرب و پر دنبه و خيلي عالي باشد.

و موجودين از روحانيين ما را طول عمر و عز كامل و تائيد شامل عطا بفرمايد.

مرحوم والد ايشان با ما در مشهد همسايه بودند، خود آقا هم، يك غصه عجيبي نقل كردند، و خلاصه‏اش این اشت:

يك شتربان در يك مغاره‏اي گرفتار شده بود. يك افعي بزرگي در آن مغاره دهان باز كرده بود و چشم‏ها اين‌طوري! يك عقربي كه خود مرحوم آقا «سيد علي اكبر» مي‏فرمودند: به اندازه يك بچه گربه، آن‌طرف مغاره بود. آن عقرب در كمين مار بوده و مار هم در كمين عقرب بوده ‏است. اين مرد هم از ترس شترش كه مي‏خواسته اين را بگزد، فرار كرده و به اين مغاره پناه آورده است. حالا كه چشمانش باز شده ‏است مي‏بيند گير دو حريف عجيب افتاده است، يك مار اين‌طرف و يك عقرب آن‌طرف.

عجب! يار غار! نوعا يار غارها همين‌طور هستند يا مار هستند و يا عقرب‏ هستند، حواستان جمع باشد.

او وحشتش مي‏گيرد كه با اين يار غار چه كند. دو تا هم هستند، مي‏فهمد كه اين دو در كمين يكديگر هستند،

مي‏گويد: علي الله، مرد نبايد از اين چيزها بترسد.

مرد كه بايد در كشاكش دهر سنگ زيرين آسيا باشد

بايد يكي بعد از ديگري دشمن را برطرف كرد، چوب‌دستي كه دستش بود، صاف مي‏زند و عقرب را مي‏كشد، و بعد از شدت ترس او را لرز مي‏گيرد و مي‌افتد. يك‌وقت ملتفت مي‏شود،

اين عين فرمايش مرحوم حاج ميرزا «علي اكبر» قدس الله سره والد ماجد حضرت آيت الله آقاي «خوئي» است، كه اين شخص هم از اهالي خوي بوده ‏است و براي آقا نقل كرده بود.

يك‌وقت به خودش مي‏آيد و می‌بیند كه اين‌جايش گرم و داغ است. چشمانش را باز مي‏كند و مي‏بيند خانم افعي بالاي سرش نشسته است و لالائي براي او مي‏گويد.

غش مي‏كند.

وهله دوم به حال مي‏آيد، مانوس مي‏شود و مي‏فهمد كه اين حيوان دارد پذيرائي از اين آدم مي‏كند، در مقابل احساني كه كرده است و دشمن او را که عقرب باشد كشته است. چون اين احسان را كرده است، او دارد با زبانش صورت او را مي‏ليسد، در حقيقت مي‏بوسد. کم کم ترس از او برطرف مي‏شود، از جا بلند مي‏شود، افعي آن‌طرف نشسته ‏است و اين‌هم اين‌طرف نشسته است، آن حمله مي‏كند به در مغاره و عقب نشيني مي‏كند و به اين عمل به آن حيوان مي‏فهماند كه من چرا اين‌جا آمده‏ام.

شترش هم در مغاره زانو به زمين زده تا هروقت بيرون بيايد بزند و بكشد.

اين اژده‌ها راه مي‏افتد، در مغاره مي‏آيد، رفتن در مغاره همان و يك نعره عجيب از شتر بلند مي‏شود و برمي‏گردد. مي‏بيند كه كنار مغاره لم مي‏دهد و مي‌خوابد، اين مي‏فهمد كه رفت وشتر را كشت، مي‏آيد بيرون مي‌بيند كه شتر را زهر زده بطوري‌كه تمام گوشت‏ها و پوست‏هاي او از استخوانش جدا شده است. او را مي‏كشد و مي‏آيد.

مرحوم حاج «سيد علي اكبر» مي‏فرمودند: تا اين اين آخرها كه زنده بود، اين پهلوي صورتش زنجاب مي‏داد، هر زمستان زنجاب مي‏داد، اثر همان بوسيدن و ليسيدن افعي بوده است صوت ايشان را.

ملتفت باشيد هركس شما را نبوسد! بعضي‏ها افعي هستند، لب‌هايشان كه به صورت شما برسد زهرآلود مي‏شود، چه كسانی هستند ديگر نمي‏گويم.

به هر حالت،

حيوانات هم سپاس‌گزار نعمت هستند، حيوانات هم نمك‌شناس هستند، اف بر آن انساني كه حق نعمت منعم را نشناسد و سپاس ولي‌النعمه را نگه ندارد، او از حيوان هم پست‌تر است و لو آن‌كه به صورت انسان باشد.

پنج تومان به يك فقير مي‏دهي، وجدانا توقع داري كه آن فقير از تو احترام و تعظیم كند، بيش پاي تو حركت كند، ابتداي به سلام كند، تعارف كند. اين فطري همه ما است كه وقتي احسان به كسي كردي، در باطن ذات خودمان و كنه وجودمان اين توقع را داريم كه او در مقابل اين احساني كه كرده‏ايم يك اظهار انسانيتي بكند،

همين وجدان مي‏گويد: آهاي بشر! آهاي قطره ماء گنديده كه حالا اين‌طور صورت زيبا پيدا كرده‏اي و دماغ بزرگ پيدا كرده‌اي، يك قطره گنديده! اگر روي دستمال مي‏افتادي مي‏رفتند و با صابون و برف آن را مي‏شستند، خدا تو را به اين پايه رسانده است، (ا و لم ير الانسان انا خلقناه من نطف فاذا هو خصيم مبين)[4]

چرا نگاه نمي‏كني آشيخ! آشيخ بالاي منبر! چرا به خودت نگاه نمي‏كني؟ باد انداخته‏اي در بيني، مي‏داني تو کي هستي؟ همين هستي كه غار غار مي‏كند، همين کسي‌كه داردار راه انداخته است، همين‌كه چشم شهلاي بينا دارد، همين‌كه زبان ورزش كننده گويا دارد، همين‌كه گوش شنوا دارد، همين‌كه باد بزن در دست دارد و باد مي‏زند، همين‌كه

رجل بزرگوار عجل جسد له خوار

تو، آن ذره مني گنديده‏اي، آن‌هم همه‌اش نيستي. آن يك قطره مني بابای تو كه از صلبش به رحم ننه‌ات افتاد، پانصد هزار شيخنا بوده است، کوچک و کوچک بودید، از سر سوزن هم کوچک‌تر، چندین ميليون بوديد كه همه چندين ميليون به قدر قاشق چاي‌خوري هم نبوديد، يكي از آن‌ها تو هستي. خدا تو را بزرگ كرد، خدا تو را علقه كرد، خدا تو را مضغه مثل گوشت جويده كرد، خدا به تو استخوان داد، خدا به تو رگ و پي داد، خدا به تو چشم و گوش و ابرو و دهان و قامت رعنا داد. اين‌ها كه كه مال بدنت است، بدبخت!

خدا به تو فكر و هوش داد، خدا به تو عقل و دانش و خرد داد، خدا به تو عزت داد، خدا در آن رحم مادر تو را نگه داشت.

من اين‌ها را مقيد هستم بگويم، اول خودم متذكر شوم و بعد هم شما، اول خودم بدانم كي‏ هستم، حساب خودم را بكشم، شما هم حساب خودتان را بدانيد. خيلي باد نكن آشيخ! آشيخ بالاي منبر! حاج آقاي پائين منبر، موسيو، نه موسيو باد كند، نه سروان، نه سرگرد، نه دكتر، نه حاج شيخ، نه حاج آقا، نه بي بي، نه بابا، هيچكدام باد نكنند.

توي يك زندانی تو را انداختند پر از خون. خون متعفن كثيف، از ديدنش منزجر هستيد، از عفونت آن متاثر هستيد. آن‌جا جايت دادند، چه كسي تو را در آن گند و گه نگه داشته است، چه كسي تو را در آن زندان تک انفرادي، زندان تاريك بي در، نفس‌كش نبود، لب و دهانت را به ناف مادرت بسته بودند، اصلا لب و دهانت بسته بود، از ناف مي‏مكيدي. چه كسي تو را آن‌جا نگه داشت؟

خدا،

تو خودت خودت را نگه داشتي؟

بزرگت كردند در بغل مادرت انداختند،

چه كسي مادر را به تو مهربان كرد؟ كه شب تا صبح نمي‏خوابد و بيدار مي‏ماند تا تو را بخواب كند.

جلال‏الممالك مي‏گويد:

شب‏ها بر گاهواره من بيدار نشست و خفتن آموخت

يك حرف و دو حرف بر دهانم الفاط نهاد و گفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شيوه راه رفتن آموخت

چه كسي مادر را به تو مهربان كرد؟ چه كسي بابا را مثل يك خر حمال به تو مهربان كرد، صبح تا شام جان بكند، تمام سوراخش باز شود، عرق از بالا و پائين او بريزد، با تقي و نقي و احمد چهار باغي به در بزند و به ديوار بپرد، تو جوال با هر كسي و ناكسي برود تا سنار و سه شاهي بدست آورد، بعد نان بربري و پنير كند بياورد تو بخوري و زهر مار كني و غرغر هم به او داري! جان بكند، مثل حمالي، زير اين بغلش خربزه، زير اين بغلش آجيل و شيريني، زير چانه‌اش هم یك چيزي گرفته است و با ماتحتش در را باز مي‏كند و مي‏آيد، عرق هم ريخته، مي‏آيد بارها را پیش تو مي‏ريزد، هزار تا غر و لند هم داري!

چه كسي پدر را اين‌طور خر حمال و مهربان تو كرد؟

خدا، خدا.

چه كسي به تو عقل داد تو همان بچه دو الی سه ساله‏اي بودي كه سر و كون برهنه توي مجالس غلت مي‏زدي و معلق مي‏زدي، مي‏شاشيدي، هيچ باكت هم نبود، خيال هم نمي‏كردي، نمي‏فهميدي. حالا عاقلت كرده‌اند، با شعورت كرده‌اند، مودبت كرده‏اند، با فهمت كرده‌اند، چه كسي اين فهم را به تو داد؟ چه كسي اين عقل و شعور را به تو عطاء كرد؟ اين نعمت‏هاي بزرگ را؟ چه كسي تو را ديوانه نكرد و عاقل كرد؟ چه كسي به تو چشم داد؟ الان اگر كور شوي چه كسي مي‏تواند چشم تو را برگرداند؟ الان اگر من لال شوم چه كسي مي‏تواند به من زبان بدهد، جز خدا، جز خدا!

در دوران هستي خودمان، شب و روز غرق نعمت‏هاي گوناگون هستيم و الان هم هستيم. حاج آقاي بازار، چه كسي براي تو مشتري مي‏فرستد؟ چه كسي آبرو به تو در بازار داده است؟ چه كسي تو را محترم كرده است؟

خدا، خدا،

در هر لحظه‌ای غرق اقيانوس نعمت‏هاي خدا هستي، (ان تعدوا نعم الله لاتحصوها)[5]. اگر نعمت‏هاي خدا را بخواهي بشماري، از عدد و شماره خارج است. اي بي‌حيا!

خودم را دارم مي‏گويم، شما مقدس اردبيلي هستيد! به شما جسارت نمي‏كنم، نوع شما سلمان‏ هستيد الحمدلله، پاي منبر بنده نشسته‏ايد، ابوذر هستيد،سلمان‏ هستيد مقدس‏اردبيلي هستيد، شيخ‏مرتضي‏انصاري هستيد، طلبه‏هاي شما علامه بحرالعلوم هستند، علامه‏حلي‏ هستند. به خودم مي‏گويم،

اي بي‌حيا، چرا از خدا شرم نمي‏كني؟ اي بي‌شرم چرا وقار خدا را نگه نمي‏داري؟ چرا سپاس‌گزاري نعمت خدا را به نگه‌داري وقارش، در درجه اول، نمي‏كني؟ چرا سپاس ولي النعمه را به حفظ وقارش نمي‏كني؟

(ما لكم لاترجون لله وقارا و قد خلقكم اطوارا)[6] خدا تو را طور به طور كرده است، مني بودي، علقه‌ات كرده، علقه بودي، مضغه كرده، مضغه بودي، جسم كرده، جسم بي روحي بودي، روح دارت كرده ‏است، نا فهم بودي، بافهم كرده است، گدا بودي، دارا كرده ‏است، خوار و ذليل بودي، عزيز و محترم كرده است، بي‌كس بودي، زن به تو داده ‏است، بچه به تو داد،

اين‌ها اسرار آفرينش خدا در تو است، چرا خدايي كه تو را اين‌طور طور به طور، دور به دور، مي‏چرخاند وقارش را نگه نمي‏داري؟ به قدري كه از يك اوستا پوسيده خود، احترام قائل هستيد، از خدا آن‌قدر احترام قائل نيستي، چرا؟ به قدري كه از يك بزرگ‌تر سر محل خود احترام قائل هستيد، يك رئيس پوسيده يك اداره پستي، به قدري كه از آن رئيس پوسيده احترام و احتشام مي‏كنيد، خدا را آن‌قدر احترام نمي‏كنيد، (ما لكم لاترجون لله وقارا و قد خلقكم اطوارا)[7]

اي بي‌حيا! حيا كن از خدا حيا كن،

(الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله)[8]

آيات خيلي هست، در اين ماه رمضان قرآن بخوانيد ولي با تدبر، قرآن را باز كردن و خواندن و رفتن، البته بي‌اثر نيست، من نمي‏خواهم بگويم بي‏اثر است. قرائت قرآن هرچه كه باشد چه معنايش را بفهمي و چه نفهمي، تند هم بخواني، اين‌ها اثر دارد نورانيت قلب مي‏آورد، ولي آن قرائتي كه شفاي دل شما است (و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه)[9]

آن قرائت با تدبر است. اگر سواد عربي داري، خوشا به حالت، اگر نداري، قرآن‏هاي ترجمه‌دار را بخر، يك آيه را بخوان، ترجمه آن آيه را هم بخوان، بعدا دو مرتبه آيه را بخوان تا بفهمي كه قرآن چه مي‏گويد؟

قرآن كلام خدا است، قرآن تجلي حق تعالي است، قرآن موعظه است، قرآن هدايت است، قرآن نور است، قرآن شفا است. اين‌ها همه عباراتي است كه در خود قرآن وجود دارد، قرآن خودش را به اين عبارات توصيف كرده است، نور است، از اين نور بهره‌بردار و دلت را روشن كن، از اين دارو بهره‌برداري كن، درد دلت را به داروي قرآن دوا كن، از اين قرآن رفع گدائي خودت را بكن.

اميرالمومنين7 فرمودند: «و اعلموا انه ما جالس القرآن احد الا قام عنها بزياده او نقصان، زياده في هداي و نقصان من عمي و اعلموا انه ليس لاحد قبل القرآن من غني و لا لاحد بعد القرآن من فاق»[10]

پيش از قرآن هيچ‌كس غنا و بي‏نيازي ندارد، بعد از قرآن هيچ‌كس گدايي و نيازمندي ندارد. هرکس با قرآن مجالست كند، بعد از جدائي بر هدايتش افزوده مي‏شود يا از ضلالت و گمراهي او كاسته و زدوده مي‏شود. اما همه اين‌ها وقتي است كه قرآن را با تدبر بخواني. (ا فلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها)[11]، بايد قرآن را با تدبر خواند، بخوان و ببين چقدر خطاب و عتاب دارد.

اي بي‌حيا!

با اين‌همه نعمت‌ها، همين الان، الان. الان، همين زمين يك اين‌طوري بشود، هيچ كار نمي‏خواهد بشود، همين زميني كه رويش نشسته‏ايم اين‌طوري بشود، همه ما به جايي رفته‏ايم كه عرب نيزه انداخت، چه کسی مي‏تواند ما را برگرداند؟ الان زمين تكان بخورد، چه کسی تو را نگه مي‏دارد؟ هوا مسموم بشود چه کسی تو را نگه مي دارد؟ از همه اين‌ها برتر، بالاتر، يك سكته قلبي،

44:35

پاي خودت را از در مسجد بيرون گذاشتي، قدم راست را يا چپ را بیرون گذاشتي، يك‌مرتبه ناگهان بانگي برآمد، خواجه مرد، حاج آقا سكته كرده است، چه کسی مي‏تواند تو را دو مرتبه برگرداند و زنده كند؟

اين نفس را خدا مي‏دهد، اين زندگي را خدا مي‏دهد، اين آسايش‏ها را خدا مي‏دهد

ميليارد ميليارد ميليارد نعمت‏ها را خدا مي‏دهد، ؟؟؟

اگر نازي كند از هم فرو ريزند قالب‌ها

اگر يك لحظه این فياض جلوي فيض را بگيرد، همه به دار بوار مي‏رويم.

آن‌وقت اين، اي بي‌حيا، استحقاق اين را ندارد كه در شبانه روز، هفده مرتبه بگويي: «سبحان ربي العظيم و بحمده»

اين زبان عقرب گزيده تو كه صبح تا شام هفت و هشت هزار نامربوط مي‏گويد. غیبت می‌کند، افترا می‌بندد، دروغ می‌گوید، حرف‌های لهو و لعب می‌زند، حرف‌های زشت می‌زند، حرف‌هایی که مستوجب حدش می‌کند، بعضی حرف‌ها از دهان‌ها در می‌آید که اگر حاکم شرعی آن‌جا باشد و مبسوط الید باشد و بشنود، می‌گوید: درازش کنید، پشت ماتحت او را بالا بیاورید صد تا تازیانه به او بزنید. از این حرف‌ها در شبانه‌روز خیلی از دهان‌ها در می‌آید، این زبان که هفت هشت ده هزار سخنان نامربوط و سخنان وزر انگیز را، سخنان غضب‌آمیز را، که خدا را به غضب در می‌آورد، هفده مرتبه این زبان لال شده را بچرخان و بگو: «سبحان ربي العظيم و بحمده»، هفده رکعت نماز چه پدر و مادری دارد؟

صد مرتبه برای رئیس اداره خم فنری کمری می‌شوی، مرد! یک‌مرتبه هم برای خدا خم شو! هفده مرتبه هم برای خدا خم شو، بگو «سبحان ربي العظيم و بحمده»، تو که برای خیلی چیزها سجده می‌کنی، سو چهار مرتبه هم برای خدا سر به سجده بگذار «سبحان ربي الاعلی و بحمده» «سبحان الله و الحمدلله»، شکر نعمت را به زبان کن، «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر». کسی‌که در مقابل این همه نعمت‌ها، از این مقدار سپاس‌گزاری هم خودداری کند، کافر بالله است، «من ترک صلاتا متعمدا فقد کفر»[12]، درست گفتند. عقل می‌گوید: کافر است، او خدا را قبول ندارد، اگر خدا را قبول می‌داشت، اگر فطرت او زنده است، در مقابل این همه نعمت‌ها یک سپاس زبانی کند، هفده رکعت نماز را خیلی کند بخوانی، سی و چهار دقیقه می‌شود، رکعتی دو دقیقه می‌شود.

نماز حضرت آیت الله العظمی «آقای خوانساری»، با این‌که نمازش سنگین است، هشت رکعت ایشان بیست و دو الی سه دقیقه دقیقه طول می‌کشد، رکعتی سه دقیقه می‌شود. باقی دیگر دعا و تعقیبات و اذان و اقامه است، و شما قطعا، نوعا این‌طور نماز نمی‌خوانید. هفده رکعت نماز شما هفده دقیقه است،

شبانه روز چند ساعت است؟

بیست و چهار ساعت،

ساعتی چند دقیقه است؟

شصت دقیقه،

1280 دقیقه است،

خاک بر سر! بیست دقیقه را سپاس خدا بجا بیاور، بیست دقیقه، یک سوم ساعت است،

یک هفتاد و دوم وقت خودت را سپاس نعمت خدا کن، آن هم سپاس زبانی. نمی‌گویم: پول بده که از جان دادن برای تو بدتر است، بگو: الحمدلله، «الحمدلله رب العالمین».

کسی‌که این مقدار هم رعایت خدا نکند و وجدان را بکشد، این انسان نیست، نه این‌که مسلمان نباشد، بلکه انسان نیست، «من ترک صلاتا متعمدا فقد کفر»[13]

روایت می‌فرماید: «فقد کفر»،

بنده می‌گویم: «عن الانسانیه قد هجر»، از انسانیت بیرون است، حیوان است. اگر به سگ لقمه نانی بدهی، دم تکان می‌دهد، اگر به سگ تکه استخوانی بدهید، محال است تا زنده است شما را بگزد، هر وقت به شما برسد دم تکان می‌دهد.

ای بشر از سگ پست‌تر، این همه نان و جاه و آبرو و فضل و کمال و عقل و هوش و هز و جلال را خدا به تو داده است، آیا یک دم نباید تکان بدهی؟ کله نباید تکان بدهی؟

جوان‌ها فهمیدید که چه می‌گویم، من از چه راهی دارم اهمیت نماز را و تثبیت و تحکیم روایاتی که درباره نماز وارد شده است، با چه منطقی دارم تحکیم می‌کنم، راستی عمود دین است، راستی اگر کسی نماز را نخواند کافر است، راستی نماز اول نشانه بندگی خدا است.

افسوس که نه فرصت دارم و نه وقت دارم، و الا ده الی بیست روز در مورد نماز برای شما سخن می‌گفتم، ببینید یک اقیانوسی و یک دریایی از معرفت الهی است، هر کلمه آن یک بابی از ابواب عرفان است و اگر آن نمازی را که اسلام آورده است بخوانی، خدا شاهد است تکانتان می‌دهد، من دیده‌ام.

من در اوائل طلبگی خودم به پدرم گفتم: یک کتاب «وسائل‌الشیعه» شیخ «حر عاملی» را خرید، در كتاب «الصلوه» پيش مرحوم آقا «ميرزا محمد باقر مدرس رضوي خراساني» درس مي‏خواند، بنا گذاشتم روايات «ابواب صلوه» را بخوانم. روايات را كه خواندم به شوق افتادم كه طبق روايات به مستحبات نماز عمل كنم. يك نماز تقريبا آب‌دار و سنگين مي‏خواندم، به مستحبات عمل مي‏كردم، تكبيرات سبعه افتتاحيه و دعاهاي في ما بين و دعاهاي در وسط نماز را قدري رعايت مي‏كردم و به خيال خودم كه نماز سنگين و آب‌داري مي‏خوانم، تا وقتي با يكي از اساتيدم سفر كردم.

سفر، جواهر و گوهر اشخاص را نمايان مي‏كند، «في تقلب الاحوال تعرف جواهر الرجال»

آقا، شب اول كه او نماز خواند و من هم پشت سرش ديدم به! اگر نماز اين است، آن نمازهاي آب‌دار بنده، پياز است، نماز نيست. آن وقتي‌كه دست به قنوت و دعا برمي‏داشت در و ديوار را منیتيز مي‏كرد. ما را خشك مي‏كرد، فهميدم نماز چیست، نمونه‌اش را فهميدم، فهميدم نمازهاي پيغمبر و اميرالمومنين7 و امام حسن7 و امام حسين7 و حضرت زين‌العابدين7 چه سنخ بوده است، اين يك نمونه اندكي بود از نمازهاي آن‌ها.

يك دريا معرفت است اين نماز، يك اقيانوس علم وجداني است، هر كلمه‏اي از آن بابي از ابواب معارف است،

ولي كجا؟ ما چه کسی هستيم؟

خدايا به نمازي‌كه امام حسين7 در روز عاشورا خواند ما را موفق به اقامه نماز به طور دل‌خواه خودت بفرما.

به ما توفيق دو ركعت نماز خواندن طبق دستور پيغمبرت خاتم الانبياء9 عطا بفرما.

به كجا رفتيم! عيب ندارد.

خوشا آنان كه الله يارشان بي

اگر با خدا معاشقه كني، اگر با خدا مانوس شوي، و الله عالم امكان را فراموش مي‏كني، اصلا بهشت را فراموش مي‏كني. به حق حق قسم است، راست مي‏گويم، نچشيده مزه‏اش را نمي‏گويم، اگر با خدا انس گرفتي و لو يك دقيقه، بهشت چيست؟

گفت:

الهي زاهد است و حور مي‏خواهد قصورش بين ز جنت مي‏گريزد از درت يارب شعورش بين

«و زوجنا من الحور العين»، حور العين كیست؟

جماع كني، چي شد؟

(رضوان من الله اكبر)[14]، حضور در محضر مقدس حق متعال آن‌قدر لذيذ است!

آی، آی.

خوشا آنان كه الله يارشان بي بهشت جاودان بازارشان بي

خوشا آنان كه دائم در نمازند كه حمد و قل هو الله حال شان بي

توي اين بحث افتاديم، مانعي ندارد، فردا هم ان‌شاءالله تعالي مطلب را تكميل مي‏كنيم.

سپاس‌گزاري خدا لازم، چون ما نحوه سپاس‌گزاري را نمي‏دانيم خداي متعال بايد بفرستد انبياء و رسلي را كه آنان نحوه سپاس‌گزاري خدا را به ما بياموزند، بگويند: نماز بخوان. سپاس‌گزاري خدا در مغاره‌نشيني نيست، سپاس‌گذاري خدا در رهبانيت نيست، سپاس‌گزاري خدا در درويش خاموش شدن نيست.

يك درويش در چهل و پنج سال پيش به مشهد آمده بود، درويش خاموش، همداني بود، هيچ نمي‏گفت. مي‏گفت: پير من دستور داده مهر بر دهانم بزنم، بعد معلوم شد اين هم حُقه است. يك ماه رمضان منبر رفته بود، هفت، هشت، ده تا از منابر شيخ عباس‌علي قزويني را بلد شده بود، همان را تحويل مي‏داد. پائين كه مي‏آمد از او سئوال مي‏كردند، بلد نبود. زده بود به در درويش خاموشي، كه پير من مهر به دهانم زده است كه جز بالاي منبر، پائين منبر حق نداری حرف بزني و مهر را بشكني،

سپاس‌گزاري خدا آيا در درويش خاموشي است يا در حرف زدن؟ و چه جور و چقدر؟ آيا سپاس‌گزاري خدا در كور شدن و خر شدن است يا در بينا بودن است؟

اين را ما نمي‏دانيم بايد پيغمبر بيايد. اين يكي از طرق اثبات نبوت ان‌شاءالله تفصيلش را فردا به عرض شما مي‏رسانم.

خدايا به ذات مقدس‏ خودت ما را پيغمبر شناس بفرما،

ما را تابع پيغمبر بر حق خودت حضرت خاتم‌الانبياء9 بفرما،

ما را پيرو اوصياء به حق آن پيغمبر، مخصوص وصي دوازدهمش حضرت بقيه الله ارواحنا فداه بفرما،

حضرت علي اكبر7 كه ديروز تا توی ميدان او را آورديم، يك امتيازاتي دارد،

دو سه كلمه مي‏گويم بد نيست،

از اين امتيازات، يك چيزهايي ما مي‏فهميم.

در قرآن مقدس چند آيه است كه مربوط به مقامات نبوت انبياء و ولايت اوصيائشان است، و ائمه: در مقام استدلال بر اين مطالب، به اين آيات متمسك مي‏شدند،

يكي (ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم علي العالمين ذريه بعضها من بعض)[15]

اين آيه مربوط به مقامات ولايتي انبياء است كه خداي متعال اين‌ها را انتخاب كرده و برگزيده و به مقام پيشوائي، به جنبه نبوت يا جنبه امامت، آن‌ها را منصوب داشته است،

ارباب مقاتل، متفق الكلمه، «شيخ مفيد» رضوان الله تعالی علیه در «ارشاد»، «سيد بن‏ طاووس» در «لهوف»‏، و ديگران، از قدما و متاخرين همه نوشته‏اند كه:

وقتي حضرت علي اكبر7 روانه ميدان شد، امام حسين7 پشت سر علي‌اكبر7 سر را بلند كردند و با صداي بلند اين آيه را خواندند. (ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم علي العالمين ذريه بعضها من بعض)[16]

اين يعني چه؟ رمز به كجا است؟ را پشت سر ابوالفضل7 نخواندند؟ چرا پشت سر قاسم بن الحسن7 نخواندند؟ و پشت سر اين آقازاده خواندند؟ يعني چه؟

یعنی اين جوان كه عازم ميدان شده است، شايستگي دارد، اگر زنده بماند، به مقام امامت نائل شود، يعني اين پسر من لياقت مقام امامت را دارد، لياقت مقام نبوت و صفوت را دارد، اما هزار افسوس.

كين جوان چون سوي ميدان عازم است برگزيده جمله اهل عالم است

آدم7 است و تاج صفوت بر سرش يا خليل7 و دِرع خُلت در برش

نوح7 من از ديده من دور شد

یا اباعبدالله7، تمام گریه‌های شما برای گوینده این شعر است،

نوح7 من از ديده من دور شد موسي7 من سوي كوه طور شد

اين يك خصوصيت او است.

يك خصوصيت ديگر هم، پيرمرد ريش خود را بالاي دستش گرفت، زار زار گريه كرد،

اول جوان‏هاشمي‏ علي اكبر7 است، هنوز اباالفضل7 زنده است، هنوز بني‏هاشم زنده هستند، آن‌ها نگاه مي‏كنند،

يك‌وقت ديدند ابي عبدالله‏7 هاي‏هاي گريه كرد.

شما هم اگر گريه كنيد، جا دارد،

با صداي بلند گريه كرد،

اشك‌ها از ريش او مي‏ريزد و صدا هم بلند است.

من يقين دارم تمام بني‏هاشم به گريه آمدند.

صدا زد: خدايا شاهد باش، مي‏رود به سوي اين قوم، جواني كه شبيه‏ترين خلق به پيغمبر است، هر وقت دل‏ ما براي پيغمبر تنگ مي‏شد، نگاه به صورت اين جوان مي‏كرديم، يعني اين يادگار جد من بود، يعني اين مايه دل‌خوشي من بود، گواه باش بر اين قوم، اين جوان رعنا از دستم رفت،

يك‌وقت هم ديدند همين بابا بدن بچه را به بغل گرفته است.

در این کلمه بلند بنالید.

ديدند صورت را به صورتش گذاشته است،

وای،

«فنادا وا ولداه واثمرتا فواداه»[17]

چنان بلند ناله كشيد كه صدا به خيمه‏ها رسيد،

ديدند صدا زد: واي ميوه دلم علي7!

بحق مولانا و سيدنا الحسين المظلوم7 و بولده علي الاكبر7

با چشمان گريان،

ده مرتبه

يا الله

خدايا به دل سوخته حضرت اباعبدالله7 و به فرق شكافته فرزندش، همين ساعت ظهور امام ‏زمان7 را اصلاح بفرما،

خون‌خواه دشت كربلا، حضرت بقيه‌الله7 را به زودي آشكار بفرما،

دل ما را به ظهور آن بزرگوار خرسند و مسرور بفرما،

قلب مطهر آن حضرت را از ما مسرور بدار،

دل ما را از ولاي آل‏محمد: مخصوصا امام ‏زمان7 مملو و سرشار بگردان،

نعمت ولای امام عصر7 را به اولاد ما و به اعقاب ما، نسلا بعد النسل عطا بفرما،

اين دعا را آمين بگوئيد و قدر هم بدانيد،

خدايا فرزندي كه ولي امام‏ عصر7 نيست به ما نده،

هرچه از ما به وجود می‌آوری همه را متولی ولای آل محمد: بفرما،

در پناه امام زمان7، ما و همه شیعیان را از هر خطا و اشتباه و از هر خطر و صدمه‌ای حفظ بفرما،

مشکلات مادی و معنوی ما را حل و سهل و آسان گردان،

گرفتاری‌های ما را برطرف گردان،

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص فرما،

طلب‌های خودت را از ما به ما ببخش،

توفیق ادای دیون ظاهریه هم به ما عطا فرما،

بیماران، سیما منظورین لباس عافیت بپوشان،

بیماری نافهمی را از ما دور گردان،

گناهان ما را ببخش،

توفیق تقوی و پرهیز از گناه تا آخر عمر به ما عطا بفرما،

به محمد و آل او:، پیشینیان ما، ذوی‌الحقوق ما را رحمت فرما،

برادران ما که در این معبد تو را پرستش کرده‌اند و از دنیا رفته‌اند، بیامرز،

از ثواب‌های جلسات ما سهم وافر به آن‌ها بده،

ذوی‌الحقوق موجودین ما، سیما علما و روحانیین عاملین ما را، به حق محمد و آل او:، بر طول عمر و عزت آن‌ها و عظمت آن‌ها و تاییدات آن‌ها بیافزا،

ما را قدردان نعمت وجود مسعود روحانیین خود بفرما،

حاضرین مجمع ما غیر از آن‌چه گفته شد، هر حاجت شرعی دیگر دارند، برآور،

بمحمد و آله:، اللهم عجل لولیک الفرج.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
najm134
 
پست ها : 2111
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » جمعه فبريه 06, 2026 2:22 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 13

https://drive.google.com/file/d/1wO4l9T ... drive_link

أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)[1]

بر طبق فرموده علماء ما دو نوع واجبات داريم:

يك: واجبات عقلي،

دو: واجبات شرعي.

خدا دو نوع حجت دارد و دو قسم حجت براي ما معين كرده است:

يك حجت: حجت داخلي،

دو: حجت خارجي.

دو پيغعمبر دارد:

يك: پيغمبر داخل وجود ما،

دو: پيغمبر خارج وجود ما.

پيغمبر داخل وجود ما عقل است كه خدا به همه شما داده و خدا به بنده هم داده ‏است. اين عقل حجت داخليه الهيه است، پيغمبر داخل است، ما را به پيامبران خارجي، همين عقل وادار مي‏كند، عقل مي‏گويد: بايد دنبال پيغمبران رفت، عقل مي‏گويد: بايد اطاعت خدا را كرد، عقل مي‏گويد: ظلم بد است.

يك دسته احكام اين پيغمبر دارد پيش از آن‌كه پيغمبر خارجي به ما برخورد كند،

خوب حواس خودتان را جمع كنيد و اين حرف‌ها را ياد بگيريد. يك بنده خدايي به من رسيده و مي‏گويد: شما يك آيه را بخوان و تفسير آيه را بگو.

عمو جان! كربلايي جان! يك قرآن تفسيردار بگير و بخوان، مطالبي كه لازم است جوان‌ها امروز بدانند بايد گفته شود. پیرمردها هیچی متوجه نیستند.

به هر حالت،

اين پيغمبر داخل، پيش از پيغمبران خارج از قِبل خدا بر ما مبعوث شده ‏است. احكام او واجب عقلي بر ما است كه باید عمل كنيم.

يكي از احكام پيامبر داخل اين است كه ظلم بد است، هرچه اين پيغمبر داخل مي‏گويد، پيامبران خارجي قبول دارند: «كلما حكم به العقل، حكم به الشرع».

پيامبر داخل مي‏گويد: احسان خوب است، پيامبر داخل مي‏گويد: عدالت و داد خوب است و ظلم و ستم بد است، و احكامي ‏دارد. دروغ بد است، اين حكم عقل است، چون عقل می‌گوید: هرچه خلاف واقع شد، باطل است و دروغ خلاف واقع است، چون خلاف واقع است، باطل است، و هرچه باطل است انسان به حق نبايد به باطل متوسل و متمسك شود.

نكته مطلب را فهميديد؟

آن‌وقت همين حكم عقل را شرع مطهر هم امضاء كرده ‏است، احكام عقل را انبياء امضاء مي‏كنند و تصديق و تثبیت مي‏فرمايند، نمي‏توانند مخالف‏ آن بگويند.

خوب،

يكي از احكام اوليه عقل كه به اصطلاح علماء «واجب ما بالذات» است، براي كل واجبات عقليه، اولين واجب است، اولين پايه بناي بندگي خدا است، اولین حکم آن اين است كه مي‏گويد: بايد شما شكر كنيد نعمت‏هاي خدا را، نه تنها شكر زباني، مثل الحمدلله، متشكرم، مرحمت فرموديد، اين‌ها خوب است، اما عمده، شكر عملي است.

از عقل مي‏پرسيم: چكار كنيم كه خدا را شكر كرده باشيم؟

اهل علم در اين عبارتي كه مي‏گويم توجه كنند،

از عقل مي‏پرسيم: چه كنيم كه شكر نعمت‌هاي خدا شده باشد؟

مي‏گويد: مصداق واضح روشن شكر، اطاعت خدا است، كه هرچه او مي‏خواهد و مي‏گويد بكني و هرچه را كه او نمي‏خواهد و نهي مي‏كند نكني. اين مصداق اوليه شكر نعمت خدا است. خدا به من چشم داده است، شكر اين نعمت اين است كه به هر جا كه خدا اجازه مي‏دهد، من اين چشم را بياندازم، و هر جا را كه نهي مي‏كند، نياندازم.

خدا به من گوش داده است، عقل مي‏گويد: شكر نعمت گوش اين است كه گوش را فرا بدهم به آوازها و صداهايي كه خدا راضي است و امر كرده است، و فرا بگيرم گوش را از آوازهائي‌كه خدا منع كرده است. اين شكر اين نعمت است، اين را عقل مي‏گويد.

اين‌جا كه مي‏رسد، خود همين عقل مي‏گويد، مي‏گويد: ما كه نمي‏دانيم كدام عمل پسند خدا است و كدام عمل ناپسند خدا است، تا پسند خدا را بياوريم و ناپسند خدا را ترك كنيم.

آن‌وقت مي‏گويد: لطف خدا مقتضي است كه اشخاصي را بفرستد كه آن اشخاص پسند و ناپسند خدا را به ما برسانند، اسم اين اشخاص انبياء و رسل است.

معلوم شد؟

جوان‌ها اگر كسي از شما بپرسد به چه دليل واجب است كه نبي باشد؟ شما هم مثل براهمه كه معتقد به لزوم نبوت نيستند نباشيد.

اين واجب است، بايد خدا پيغمبر بفرستد،

چرا؟

چون ما بايد شكر نعمت خدا را بكنيم، اين حكم عقل است. شكر نعمت به اين است كه پسند او را بياوريم و ناپسندش را ترك كنيم و ما نمي‏دانيم چه عملي پسند خدا است و چه عملي ناپسند است. نمي‏دانيم آيا پسند خدا و رضاي خدا در اين است كه چشم‌هايمان باز باشد و به همه جا نگاه كنيم يا نه؟ آيا نگاه كردن به پای زن ميني‏ژوب پوش، شكر نعمت خدا است؟ چشم را به آثار صنع لطيف خدا انداختن، شكر نعمت است يا اين‌كه چشم را ببنديم، و نگاه نكنيم به آثار صنع لطيف خدا را، آيا گوش را فرا دهيم و هر آهنگي را بشنويم؟ آهنگ‏هاي لطيف، دستگاه همايون كه روح را تازه مي‏كند، مخصوصا اگر سه تاري هم پهلويش باشد و يك پيانويي، دستگاه همايون را با پيانو بنوازند مخصوصا ؟؟؟ 13 آي حال مي‏آورد! چه حرف‌هايي! من در اين‌باره نمي‏خواهم وارد شوم و الا حسابي پته اين‌ها را به باد مي‏دادم، هم از نظر علم روز و هم از نظر معنويت. الواطي‌بازي در الفاظ مي‏كنند، رقاص را هنرمند می‌گويند، موسيقي حيواني را حال روحاني مي‏نامند،

بگذرم حالا، اين‌جا دورش را قلم بگيريد، يك‌روزي اگر به گوش رسيديم، سوراخ گوشتان را باز مي‏كنم.

نمي‏دانيم آيا گوش دادن به هر آوازي و به هر آهنگي و به هر صدايي، پسند خدا است يا خير؟ نمي‏دانيم، و به حكم عقل ما بايد پسند را بياوريم و ناپسند را ترك كنيم. ناچار خدا بايد خودش معين كند. خدا كه به ما الهام نمي‏كند، در گوش ما حكم خودش را نمي‏گويد، خداوند متعال اجل شانا و اعظم قدرا است، مقام سلطنت و عزت و كبريائيت خدا تابي دارد از اين‌كه با زن فاحشه مستقيما تماس بگيرد و حكمش را بگويد.

اين‌جا يك روزنه‏اي باز شد، دلم نمي‏خواهد رد شوم، صد هشتاد از شما فضلا، شما را مي‏شناسم، پیر چرتكي پينكي الحمدلله نداريم. صد، هشتاد از شما را كه مي‏شناسم فضلائ هستيد بايد هر روزنه‏اي كه مي‏شود آن روزنه را قدري وسيع كنيم تا ذهن را متوجه كنيم:

آقايان خداي متعال اعظم شانا و اجل قدرا از اين است كه با هر پستي بلاواسطه تماس بگيرد.

اين را ياد بگيريد، يكي از اسم‏هاي خدا سلطان است، يا سلطان.

دعاها را بخوانيد، جوشن كبير را بخوانيد، جوان‌ها از دعاها غفلت نكنيد، از من بشنويد، من دوست‌دار شما هستم، من خيرخواه شما هستم، من پيش از شما تجربه كرده‏ام، من سيرهاي مختلف كرده‏ام، مي‏ميرم، دلم مي‏خواهد خير شما را به شما برسانم، اين دعاها را بخوانيد، اصلا خواندن آن نورانيت برای شما مي‌آورد، خواه معنايش را بفهميد يا نفهميد، اگر معنايش را بفهميد، معارف شما را تقويت مي‏كند. اين دعاها مملو از معارف اسلامي‏است.

يكي از اسم‏هاي خدا ياسلطان است، يكي از اسم‏هاي خدا ياعظيم است، يكي از اسم‏هاي خدا يامهين است، اين‌ها اسماء خدا است. مهيمن است، هيمنت دارد، عظيم است، عظمت دارد، كبير و متكبر است، كبريائيت دارد. سلطان است، پادشاهي دارد، نه مثل اين پادشاه‏هاي فكستني! اين‌ها شلغم هستند، پيش پادشاهي خدا قابل ذكر نيست. پادشاهي كه به ذرات و ممكنات هستي مي‏بخشد، پادشاهي كه هست را نيست مي‏كند و نيست را هست مي‏كند، اين‌چنين پادشاهي دارد خدا.

هريك از اين مقامات و شئون يك لوازمي ‏دارد. از شئون سلطنت دور است كه با مرد ؟؟؟ 17:40 كناس، ؟؟؟ دم ميدان كاه‌فروش‌ها بنشيد و با او گل بگويد و گل بشنود، عظمت سلطنت اين كار را اجازه نمي‏دهد، اين كار در هم كوبيدن شئون سلطنت است. عظمت و بزرگواري و كبريائيت متكبر اجازه نمي‏دهد كه با هر شلغمي ‏بيايد بنشيند، خوش و بش كند، كبريائيتش مي‏شكند، هيمنتش مي‏شكند، عظمتش مي‏شكند. عظمت خدا، هيمنت خدا، سلطنت خدا، كبريائيت خدا تابي دارد از اين‌كه خدا بيايد با زن فاحشه كثيف و نجس كه سر تا پايش نجاست و پليدي روح است، خدا با او بلاواسطه تماس بگيرد. احكام و فرمايشات خودش را، دستورات خودش را به زن فاحشه خودش بيايد یاد بدهد؟ به پسر ؟؟؟ 19:20 خودش بيايد بدهد، به دزد و شراب‌خوار كثيف كه سر تا پا كثافت است، عظمت خدا، سلطنت خدا، جلال خدا، كبريائيت خدا تابي دارد.

لهذا خدا رضا و غضبش، پسند و ناپسندش، دُستورهاي خودش را به وسائط مي‏دهد. منافات هم ندارد. خدا نزديك‌تر از همه به ما است،

يار نزديكتر از من به من است

ديروز گفتم، خدا به خود من از خود من نزديك‌تر است، فهميديد؟ خدا قدرتش به من از همه انبياء بيشتر است، خدا علمش به من از تمام انبياء بيشتر است.

خوب اين‌ها را ياد بگيريد، قدري بسط مي‏دهم براي فكر شما است كه تشديد شود، ذوق شما قدري قوي بشود.

خدا قدرتش بر من از خاتم‌الانبياء9 به ميلياردها درجه بيشتر است. قدرت او بر من از امام زمان به هزار ميليارد درجه بيشتر است. رافت خدا به من، به هزار ميليارد درجه از امام‏ زمان بيشتر است، خدا به من، به هزار ميليارد درجه از امام زمان نزديك‌تر است

همه اين‌ها قبول است. با حفظ همه اين‌ها، عظمت و سلطنت و جلالت خدا ؟؟؟ 21:40 دارد كه فرمايشات خود را بدون وساطت پيغمبر و وصي پيغمبر و نواب اوصياء پيامبر به من و تو برساند،

مغالطه نكنند اين نافهم‏ها!

مي‏گويند: يا علي7 چيست مي‏گوئيد؟ بگو: يا الله،

مگر الله، نزديك‏تر از علي7 نيست؟ مگر الله مهربان‌تر از علي7 نيست؟

بله، الله به ما نزديك‌تر از علي7 است، الله قدرتش بر من بيشتر از علي7 است. الله به من مهربان‌تر از حضرت علي7 است، اما خود همان الله گفته است بگو: يا علي7،

تا كور شود هر آن‌كس كه نتواند ديدن، یا كر شود هر آن‌كس كه نتواند شنيدن.

جوان‌ها هوشيار باشيد، فكرهاي شما وسيع شود، خدا نمي‏توانست احكامش را به تو نازل كند؟ خدا نزديك‌تر به تو است يا محمد بن عبدالله9؟ خدا مهربان‌تر به تو است يا دوازده امام، وصي پيامبر؟ خدا مگر عاجز است؟ چرا نمي‏آيد در گوش تو بگويد: اي پسر، اي هوشنگ‏خان!

چون حالا اسم احمد و محمود و تقي و نقي و اين‌طور چيزها كم شده است، حالا پروين شده است و پرويز شده‏ است، رفته‏اند به آسمان‌ها، مريخ شده است.

خدا نمي‏تواند بيايد در گوش تو بگويد: اي هوشنگ‌خان، شك بين دو و سه قبل از اتمام سجدتين بر مي‏گردد به يك و دو و باطل است نماز، آيا نمي‏تواند بگويد؟ الان نمي‏تواند به زن‌ها الهام كند و بگويد: اي خانم پروين! فرق بين خون حيض و نفاس اين است؟ آن‌وقت همان فروعي را كه در فقه ذكر كرده‏اند به گوش خانم برساند، آيا خدا نمي تواند؟ آيا خدا عاجز است؟ اگر بگويي عاجز است سر تو را مثل سگ مي‏زنيم، خدا عاجز است؟

بگو: قادر است. خدا نزديك‌تر از همه به اين خانم نيست؟ چرا نمي‏آيد و نيامده است تا خودش به گوش اين خانم احكامش را بگويد؟ چرا واسطه انداخته است؟ چرا؟

به همين دليلي كه احكام شرع را بواسطه مي‏رساند، به همين دليل احكام «كون» را هم بواسطه مي‏رساند.

ان‌شاءالله در بحث ولايت بيائيد تا من اصل و ريشه و رشته خلقت را عرض كنم، بفهميد اين‌ها بچه‏ هستند، اين‌ها علقه، مضغه‏ هستند، درس ناخوانده‏هاي بي‌سواد، بايد بروند الفباء بخوانند.

نظام آفرينش با نظام فرمايش، هر دو در يك نسق است، هر دو بر يك منوال است، همان‌طوري كه ما آب را بايد از سحاب و ابر بگيريم، نور را از آفتاب بگيريم، آب علم و نور حكمت را هم بايد از شمس حقيقت، از خورشيد معنويت، حضرت خاتم النبيين و سيدالمرسلين حضرت ابوالقاسم محمد9 بگيريم. واسطه خلق كرده با واسطه كار مي‏كند، آن‌وقت من بواسطه توسل نجويم؟ اين چه حماقتي است؟ اين‌چه نافهمي‏است، جهالت را حسابش را بكنيد، ناداني را ببينيد، طفل شيرخوار هم اين‌طور ناداني نمي‏كند. خدا پستان را در زن خلق كرده ‏است تا بچه پستان را بمكد، پَستان غلط است، و از پُستان شير بخورد. پُستان را خدا خلق كرده و شير را هم در پستان گذاشته است، اما بچه را مي‏گويد حق نداري به پستان بچسپي؟

اين حرف خريت است، فهميديد فضلاء؟ فهميديد مشت من به كجا خورد؟ شير را در پستان نهاده‏اي و بچه باید از پستان بخورد، و نهي كرده‏اي از اين‌كه بچه به پستان توسل بجويد و دست نزند، اين خريت است!

وسائط را خلق كردي، نور از آفتاب بايد به ما برساند، آفتاب براي رساندن نور است، ابرها براي رساندن آب است،

جوان‌ها حواستان را خوب جمع كنيد، فضلاء، دانشجويان!

آفتاب را خلق كرده است براي اناره، خدا نمي‏تواند بدون آفتاب به ما نور بدهد؟

چرا،

اگر بگويي نمي‏تواند گردنت را مثل سگ مي‏زنيم، خدائي‌كه عاجز باشيد يك غاز به درد نمي خورد. آفتاب را خلق كرده است تا نور را به ما بتاباند، آن‌وقت به ما مي‏گويد: نرويد و نور آفتاب را از خورشيد نگيريد، اين شرك است، نور را از خود من بخواهيد. اين حرف احمقانه است،

عظمت خدا در دو رشته تكوين و تشريع از اين‌كه ما بلاواسطه و بدون هيچ واسطه‏اي با خود خدا تماس بگيريم ؟؟؟ 28:30 دارد. اگر حدود را حفظ نكني، زنديق هستي، بايد تمام حدود را حفظ كرد، شئون ربوبيت همه بايد محفوط باشد، در عین این‌که خدا رووف است، خدا شفيق است، خدا رفيق است، كه گاهي،

آمد به زبانم منقلب شدم،

خدايا به ذات مقدست، به اسم شفيق و رفيقت، يك حال رفاقتی به اين جمع ما عطا بفرما.

پنج دقيقه با خدا رفيق بشوي، آن‌قدر لذت مي‏بري، آن‌قدر از انس با خدا كيف مي‏كني. به خود خدا قسم، من در تمام دوران عمرم، سه دقيقه به توفيق خدا اين حال انس و رفاقت براي من حاصل شده است،

در بياباني، شب جمعه‏اي گرفتار شدم، شرحش مفصل است. به هدايت خود خدا، به لطف خود خدا، به عنايت خدا، من به يك سختي مبتلا شدم.

گر عتابي كرد درياي كرم بسته كي گردد درياي كرم

اصل ذاتش جود و داد و بخشش است قهر بر وي چون غباري برنشست

خدا لطف كرد، سه دقيقه حال انس و رفاقت پيدا شد، به جان خودم حاضرم خدا، يك نوبت ديگر، يك دقيقه ديگر آن حال انس و رفاقت را به من بدهد و پشت سرش جان من را قبض كند. حاضرم عمر صد ساله، عمر سيصد ساله را با نهايت كيف و لذت با خدا معامله كنم، يك دقيقه ديگر آن حال انس را به من بدهد، عمر سيصد ساله را بگيرد، آن‌قدر لذيذ است، بهشت چيست و حور العين چيست در مقابل آن لذت بردن از قرب به خداي متعال.

ناچار هستم چون اين‌ها پيش مي‏آيد به جوان‌ها بگويم، اگر يك معشوقي داشته باشيد كه به او دل بسته باشيد، راستي راستي دوستش بداريد، اين شما را به خانه‌اش دعوت كند، پرتقال بگذارد، هلو بگذارد، سيب بگذارد، ميوه‏ها، شيريني‏ها، آجيل‏ها، بچيند، شما كه آن‌جا مي‏رويد آيا همه‌اش به فكر خوردن هستيد؟ از اين بخور، از آن بخور.

؟؟؟ 31:55

مي‌افتي بالاي هلو و بالاي خربزه يا به آن معشوقت نگاه مي‏كني؟ هلو چيست؟ خربزه چيست؟ اين‌جا جاي شكم‌چراني كه نيست! اين‌جا اصطبل كه نيست! جو بخورم و يونجه بخورم!

مجلس یار است، ديدار گُل عُذار است، بهره‌برداري از سيماي محبوب است، غرق شدن در ملاحت يار مجذوب است. اين شكم‌پرست كه مي‏گويد: «و زوجنا من الحورالعين» از خدا «زوجنا من الحور العين» مي‏خواهد، احمق! (رضوان من الله اكبر)[2]،

بگو: خدا، حال مشاهده جمالت را به من بده، خدا، لذت وصالت را به من بده،

ببين زين‏العابدين7 چه مي‏گويد: «لقاوك غره عيني»[3]

قربان خاك پايت بروم زين‏العابدين7، دهان كه باز مي‏كند چه گهرهائي از معارف بيرون مي‏ريزد! صحيفه سجاديه را بخرید و بخوانيد، مناجات خمسه عشر را بخوانيد، يك دنيا معارف توي اين‌ها افتاده است. «لقاوك غره عيني و وصلك مُني نفسي، يا نعيمي و جنتي يا دنياي و آخرتي»[4].

يكي از اسم‏هاي مركب خدا، «يا منتهي رغبه الراغبين»، «يا غايه آمال العارفين» است.

خلاف طريقت بود كاولياء تمنا كنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت به احسان اوست

چشمت به پرتقال و باقلوا است، محضر معشوق، مگر طويله است! پسر بلند شو پنج تومان بيرون بده، بخور و همه را زهرمار كن توي شكمت! حالا وقت نگاه كردن به يار است، وقت بهره‌برداري از چشم گل‌عذار است، وقت لذت بردن از گفتار محبوب است.

گر از دوست چشمت به احسان اوست تو در بند خويشي نه در بند دوست

تو شكم‌چراني، تو را بايد ببرند به طويله نه در دربار،

اين لذت قرب به خدا، انس با خدا، آن‌قدر این لذت عظيم است که اگر كسي يك ثانيه آن لذت را چشيد، حاضر است عمر هزار ساله را بدهد، يك‌بار ديگر آن لذت را بچشد. به جان خودم من حاضر هستم سيصد سال عمر خوب من را خدا بگيرد، یک نوبت همان حال انس كه در آن بيابان در يك گرفتاري و مضیقه سختی واقع شده بودم، به من بدهد. خدا در لطف را گشود، حال انس را به من داد. «يا انيس المستوحشين في الظلم» در تاريكي شب و در بيابان، آن‌قدر لذت بردم، الان با ياد آن دقيقه مست مي‏شوم. اين درست است خدا «انيس المستوحشين» است، خدا رفيق است، خدا شفيق است، خدا رووف است، همه سرجاي خودش، خدا متكبر است، خدا عظيم است، خدا سلطان است، خدا مهيمن است، خدا جليل است.

جلال خدا، عظمت خدا، كبريائيت خدا، هيمنت خدا، سلطنت خدا، تادي دارد از اين‌كه با هرناكسي مستقيم و بلاواسطه خودش تماس بگيرد. ناچار وسائط معين مي‏شود، نه يكي، نه دو تا، نه سه تا، حجاب اعظم درست مي‏كند، خاتم‏النبيين9. حجاب نوراني ديگر اميرالمومنين7، حجب نوراني ديگر ائمه طاهرين:. حجب ظلماني از اين‌طرف است، كه حالا به اين‌ها كاري ندارم. حجب نوراني، هفتاد هزار حجاب نوراني خدا دارد.

برو بفهم قرآن و روايات را. خدا از وراء حجاب حرف مي‏زند، حرف خدا از حجاب مي‏آيد. مگر خدا الان نمي‏تواند به من و شما درجاتي از معارف را الهام كند، احكامش را الهام كند، اخلاقيات را الهام كند، تعقليات را الهام كند، مگر نمي‏تواند؟

چرا.

پس چرا نكرده است؟ پس چرا واسطه در بين انداخته ‏است؟

واسطه در بين انداخت معنايش اين است كه من به واسطه متوسل شوم و الا جعل واسطه با نفي من از توسل بواسطه، اين تناقض است، اين خريت و احمقي و نافهمي ‏است.

شير را در پستان قرار داده و به بچه بگويد: حق نداري به پستان بچسبي، شرك است! به مادر بچسب، شير را در پستان مادر گذاشته است. نور را در آفتاب گذاشته است به بنده بگويد: حق نداري بروي جلوي آفتاب و از آفتاب نور بطلبي! اين شرك است، از خود خدا بطلب!

خود خدا مي‏گويد: برو، نور را در آفتاب گذاشتم، احمق!

نطام تكوين و تشريع بر يك نسق است، آن خدايي كه آفريننده اين عالم است، شارع احكام هم، او است، (شرع الكم من الدين ما وصي به نوحا)[5]، شارع احكام بيغمبر نيست. امام زمان شارعيت ندارد، پيغمبر شارعيت ندارد، پيغمبر قاري است، (اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق)[6]، پيامبر هم قاري است مثل همين قاري‌هاي قرآن، فرقي نمي‏كند، نهايت اين قاري‌هاي قرآن، قاري دست صدم و هزارم هستند، پيامبر قاري دست اول است،

جبرئيل از قبل خدا آمد فرمود: «اقرا»

گفت: «ما اقرا ما انا بقاري»، گفت بخوان.

پيغمبر هم قرآن مي‏خواند، پيغمبر قاري قرآن است، شارع احكام نست، شارع احكام خدا است. اصلا پيامبر نمي‏تواند تشريع كند،

اگر شد امروز، اگر نشد ان‌شاءالله فردا توضيح خواهم داد.

پيامبر قدرت شريع ندارد، استعداد تشريع را ندارد، شان تشريع را ندارد، شان تشريع منحصر به خدا است كه عالم به تمام ما كان و ما يكون و دنيا و عقبي، اشخاص را از نظر فردي و از نظر اجتماعي، از نظر نسب زماني و مكاني آن‌ها، همه را مي‏داند و كسر و انكسار افعال را در تمام نشئات مي‏داند و نتيجه را مي‏گيرد. اين كار خدا است، نه كار پيغمبر.

همان کسی‌که آفريننده اين جهان است، همان شارع احكام و اديان است، هر دو عملش بر يك نسق است. چنان‌چه در شرع به واسطه، فرمانش را به ما مي‏رساند، در «كون» هم به واسطه فيضش را به ما مي‏رساند. خدا فيضش را بدون واسطه به احدي نمي‏رساند، هركس اين حرف را بزند غلط مي‏كند، هركس اين حرف را بزند هيچ فهم ندارد، اصلا در دنيا هيچی نفهميده است. محال است كه خداي متعال فيضش را به دون واسطه به كسي برساند، نه فيضش را بدون واسطه مي‏رساند و نه استفاده از آن بي‌واسطه مي‏توان كرد. جلال آن‌طرف، وبال اين‌طرف، عظمت آن‌طرف، كوچكي و حقارت اين‌طرف، تباين فيمابين آن‌ها است، بايد رابط باشد تا نسبتي به آن‌طرف و نسبتي به اين‌طرف داشته باشد، بگيرد، نسبتی به این‌طرف داشته باشد، بدهد.

به هر حالت برگردم،

اين بحث، قدري وسيع‌تر است، اين رشته سر دراز دارد.

شرح اين گفتار و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر

ان‌شاءالله قدري بيش‌تر از اين شرح و بسط خواهم داد و شما را روشن‏ خواهم‏كرد و جهالت و ناداني و كودكي اطفال را بر شما مانند اين آفتاب، به یاري خدا روشن خواهم كرد.

آن عملي كه شما شيعه اثني‌عشريه مي‏كنيد به پيروي از فقهاء و محدثين خود، متن اسلام است و خواسته خداي متعال است. اين را بدانيد، البته نمي‏خواهم بگويم هر بچه‏اي هر عملي كه مي‏كند، آن کسی‌که به كنار امام زاده يحيي مي‏رود و نخ مي‌بندد و ميخ مي‏كوبد براي حاجت طلبي، نمي‏خواهم بگويم آن از اسلام است، از اين خركاري‌ها هم خيلي توي ما هست، ولي اصول عقايد و معتقدات شما متن اسلام است. وسائطي را كه خدا معين كرده است بايد چسبيد و آن‌چه من دون الله است و خدا معين نكرده است، بايد حذف كرد،

صفا و مروه از شعائر خدا است بايد تعطيم كرد، حجر الاسود، 45 ؟؟؟

كعبه، كعبه چيست؟

خدايا به حق پيغمبر همه جمعيت امروز مجلس من را به زودي با پول خودشان به مكه مشرف بفرما.

اين‌كه گفتم با پول خودتان براي اين بود كه حاجي و مستطيع شويد، به نيابت نرويد، نيابت خيلي زحمت دارد.

برو آن‌جا، كعبه چيست؟ يك مشت آجر است، سنگ است، مثل اين سنگ‌ها است، شايد اين سنگ‌هاي مسجد ما معتبرتر از سنگ كعبه باشد، سنگ است، برو دور آن بگرد، برو استلام حجرالاسود بكن، برو به سر و شانه‌ات بمال، آن‌جا بايست بگو: «امانتي اديتها و ميثاقي تعاهدت لتشهد لي عند الله بالموافاه»[7] با سنگ حرف بزن.

احمق خدا گفته است! خدا گفته برو پيش سنگ و سنگ را در بغل بگير، تو چه مي‏گوئي؟ خدا فرموده است: تعظيم شعائر كن، يك سنگي، شعائر الهيه است ولي آیا ضریح پيغمبر شعائر الهيه نيست؟

يك سنگ سياه، مثل اين حبشي‏هاي سياه، جِر هم خورده و شكست هم خورده كه وصله‌اش زده‏اند و سنگ‌هاي خانه خدا، اين شعائر الهيه است، اما آیا ضريح پيامبر، ضريح اميرالمومنين7، به واسطه اتصالش به جسد مطهر اين بزرگواران شعائر نيست؟

بگذرم،

مطلب دامنه دارد، اگر زنده ماندم و خدا شما را زنده نگه دارد و تصدق سر شما من هم زنده ماندم، پير اين‌ها را به دستشان خواهم داد، اين يك كلمه بود گفتم، حرف در اين زمينه خيلي دارم،

برگردم.

عقل مي‏گويد: ما فرمان خدا را نمي‏دانيم، عقل مي‏گويد: پسند و ناپسند خدا را ما نمي‌دانيم، و بايد به پسندش عمل كنيم و از ناپسندش بگریزیم، خود خدا هم عظمت و جلالتش تادی دارد از این‌که پسند و ناپسدش را بی‌واسطه به ما بگوید، واجب است به وجوب لطفي، نه الزامي بر خدا، به وجوب لطفي، واجب است كه خدا وسائلي را و وسائطي را كه اين‌ها رابط بين ما و خدا باشند و اين‌ها سنخ ما باشند و به ما فرمان خدا را برسانند و اين‌ها انبياء و رسل بشري هستند نه فرشته، چون فرشته سنخ ما نيست، فرشته متعالي از ما است و با ما تناسب ندارد، تناسب و سنخيت در اين‌جا بايستي مراعات گردد.

یک نکته بگویم بچه‌ها خوششان بیاید. این‌جا جنگل مولا است، بچه و بزرگ و پیرمرد، همه هستند، الحمدلله پیرزن نداریم!

؟؟؟ 49 پیرمرد چرتی نداریم، الحمدلله همه پیرها جوان هستند!

كبوتربازها را ديده‏ايد؟ كبوترباز مي‏خواهد كبوتر بگيرد، چه کار مي‏كند؟ از خدا ياد گرفته است. يك كبوتر را مي‏گيرد، پايش را به دست خودش مي‏گيرد، اين‌طوري مي‏كند، اين پر مي‏زند. کبوترهای آسمان مي‏بينند يكي از جنس خودش دارد پر مي‏زند، خوب هم پر مي‏زند، در يك افق هم پر مي‏زند، مي‏فهمند آن‌جا يك خبري است، دانه‏اي است، آبي است، خوراكي است، اگر آب و خوراك نباشد اين‌كه پر مي‏زند مي‏رود بالا، چرا بالا نمي‏رود؟ چرا اين‌طرف و آن‌طرف مي‏رود؟ همان‌‌جا كه پر مي‏زند مي‏فهمند آن‌جا دانه و آبي است. پائين مي‏آيند، وقتي آمدند پائين مي‏بينند دانه است.

برنج از ارزن قدري بهتر است، به قدري عاشق برنج هستند كه حد ندارد، سه خوراك برنج در خانه‌ات کبوتر بده، هرجا كه باشد مي‏پرد و به خانه تو مي‏آيد. يكي از دام‌هائي‌كه مي شود كبوترها را به خانه آورد برنج دادن است، مي‏آيد مي‏بيند برنج يا ارزن ريخته است وارد مي‏شود، هم‌چنان كه وارد شد، پايش به دام گير مي‏كند.

خدا هم كبوترهاي لاهوت را، شاه‌بازهاي جبروت را، يعني حمامه‏هاي قدس غيب، انبياء را، به دست خود گرفته است، پر مي‏زنند، مي‏آيند توي ما، پيامبر ريشه‌اش در غيب است، ظاهرش پيش ما است، ظاهرش (بشر مثلكم)[8] است اما باطنش سايه و مايه از عالم غيب گرفته است (يوحي الي)[9] است، يك دنيا مطلب تو (يوحي الي) است.

(انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار)[10] (اصطنعتك لنفسي و انا اخترتك)[11]

اين‌ها اين هستند بچه! تنها به (انا بشر مثلكم)[12] آن‌ها نگاه كردي؟

گفت:

عجب وردي بدست آورده‏اي ليك سوراخ دعا گم كرده‏اي

چرا اين‌هاي ديگر را در قرآن نگاه نمي‏كني؟

(انا اخترتك واستمع لما یوحی)[13]، (اصطنعتك لنفسي)[14] (انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار)[15]

اين‌ها برگزيده خدا هستند، اين‌ها خيره الله ‏هستند، اين‌ها را خدا براي خودش گرفته ‏است. چيز خوب را براي خودش مي‏گيرد. بنده و شما را خدا براي خودش نمی‌گیرد.

به هر حالت،

اين را هم ان‌شاءالله در روزهاي آينده باز شرح خواهم‏ داد تا روشن شويد.

انبياء بايد از جنس بشر باشند، داراي دو پهلو باشند، «يلي الحق و يلي الخلق». ملائكه يلي الخلق ندارند،

قرآن هم مي‏فرمايد: اگر خلق زمين، مَلك مي‏بودند ما رسول ملك براي آن‌ها مي‏فرستاديم، (لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليه ما يلبسون)[16]. به صورت بشر مي‏آورد براي حكمت‏هايی.

یکی از حکمت‌هایش سنخیت است، سنخیت جاذب است،

یکی دیگر از حکمت‌هایش هم امتحان خلق است كه فردا ان‌شاءالله به عرض مبارك شما خواهم رساند، امروز فرصت بيان اين مطلب نيست. خدا به صورت بشر بايد واسطه بفرستد، بايد احكامش را به توسط رسل و پيام‌آوران و پيامبرهايي كه از سنخ بشر باشند بايد بفرستد. اين دليل احتياج بشر به انبياء.

خدايا به حق پيعغمبر ما را مطيع پيغمبر خودت قرار بده،

چشم بصيرت ما را به نور معارف حقيقي خودت منور و روشن بفرما،

صلي الله عليك يا اباعبدالله7.

طعام بي‌نمك مزه ندارد، مجلس روحاني بي‏گريه بر امام حسين7 رونق ندارد،

قربانت بروم امام حسين7،

دين، دور سر تو مي‏گردد اي پسر فاطمه3، اين نماز جماعت‏ها به بركت آن نماز جماعتي است كه تو در مقابل تيرها خواندي پسر فاطمه3،

يك نماز جماعت خواند، دو تا، سه تا قرباني داد، نماز بي‌قرباني، اين نمازهاي بي‌قرباني به بركت نماز قرباني‌دار امام حسين7 است. هر وقت به نماز جماعت ايستاديد، يادتان به نماز جماعت كربلا بيايد، يك نگاه به طرف كربلا كنيد،

السلام عليك يا ابا عبد الله7

السلام عليك يابن رسول الله7

السلام عليك و رحمه الله و بركاته

متوجه امام حسين7 شوید آن‌وقت وارد نماز شويد.

من حالا خبيث شده‏ام، قبلا به اين خبائث نبودم،

يك‌وقتي اين مطلب را كه گفتم به هر جماعتي كه مي‏رفتم، يادم از جماعت امام حسين7 مي‏آمد، سلامي به قبرش مي‏فرستادم، حالم منقلب مي‏شد، آن نماز من خير و بركت و روحانيت و معنويت داشت.

«صلي الله عليك يا ابا عبدالله7 يا صاحب المصيب الراتبه و يا سريع الدمعه الساکبه»

چند نوبت امام حسين7 در کربلا گريه كرد، يك نوبت گريه‌اش خيلي سوزناك بود.

به زمين افتاده بود، ديگر رمق بلند شدن را نداشت، سي و سه ضربت ناکار به بدن او زده بودند. سر شكافته، گلو نيزه خورده، شكم تير خورده، نيزه پهلو را سوراخ كرده است،

من مي‏گويم: شما آرام آرام گريه كنيد،

شانه‏اش شكافته است

وا ويلا، وا ويلا،

بدن مثل خانه زنبور سوراخ سوراخ، افتاده بود روي زمين،

هرگاه كه يك نفس كشيدي خونش ز هزار جا جهيدي

خون فواره مي‏زد، ديگر رمق برايش نمانده بود، جلو چشمش تاريك شده است، صداها كم به گوشش مي‏رسد. در همين حالت يك مرتبه ديد غوغاي عجيبي بلند شده است، به اصطلاح امروز «هورا» مي‏كشند كانّ جشن گرفته‏اند، غوغایی است غير از شيهه اسب‏ها، غير از قعقعه نيزه‏ها، صداي لشكر بلند است،

چه خبر شده است؟

دست برد و خون‌ها را از جلوي چشمش پاك كرد.

يا ابا عبد الله

روز قيامت نگريد آن چشمي‏كه برتو امروز مي‏گريد، روز قيامت نسوزد آن دلي‌كه بر تو مي‏سوزد. پسر فاطمه3،

وقتي چشم‌هايش را باز كرد، ديد لشكر رو به خيمه‏ها مي‏رود،

اي واي!

برمرد غيرتمند سخت‌ترين مصيبت‌ها همين است.

یک قصه بگویم.

يك رفيق طلبه داشتم، با من هم اطاق در مدرسه فاضل‌خان مشهد بود. يك سفر به كربلا رفته بود، بين شاهرود و سبزوار گرفتار تركمن‏ها شده بود، تركمن‏ها زوار را غارت مي‏كردند.

بين خود و خدا، مملكت نبود، يك طويله‏اي آن زمان بود، نه در شهر، نه در بيابان، نه در دريا، نه در صحرا، نه روز، نه شب، احدي امنيت نداشت، كسي نمي‏توانست ناموسش را نگه‌دارد. زوار كه مي‏خواستند به مشهد بيایند يا از مشهد بروند، بايد با توپ و توپ‌خانه بيايند و بروند، از سبزوار به شاهرود، از شاهرود به سبزوار، تازه تركمن‏ها بريزند، هم توپ و توپخانه را عقب بزنند، هم اين‌ها را غارت كنند. آن‌وقت زن‌ها را مي‏بردند آن‌طرف و مي‏فروختند، مردها را به بخارا و سمرقند مي‏بردند و مي‏فروختند، همين تركمن‌ها، وضع عجيبي بود، الحمدلله كه اين اوضاع اسف‌انگيز را خدا برانداخت.

به هر حالت،

گفت: گرفتار تركمن‌ها شديم. يك‌وقت ديدم، حالش منقلب شد، دستمالش را درآورد و بنا كرد هاي‏هاي گريه كردن،

پرسيدم چرا گريه مي‏كني؟

گفت: يادم آمد، شيخ محمود!

رفيق اطاق با هم بوديم،

گفت: من و عيالم،

بچه‏اي هم داشت اسمش ميرزا بود، مي‏گفت: ننه میرزا.

می‌گفت: من و ننه ميرزا را اين‌ها گرفتند، پياده كردند و جلو اسب‌ها انداختند، شلاق مي‏زدند، وسائل من را برداشتند، شلاق‌هايشان اهميتي نداشت، مي‏زدند و درد مي كرد،

يك‌مرتبه بود که ديگر از خدا مرگم را خواستم و آن‌وقتي بود كه ديدم مادر ميرزا را دارند شلاق مي‏زنند و او داد مي‏زند: يا امام حسين7!

گفتم: خدا، من زنده باشم به سر عيالم اين‌طوري بيايد! خدا من را مرگ بدهد.

گريه كرد.

كسي‌كه غيرت ناموس دارد،

امام حسين7 مي‏بيند شمر مي‏خواهد به سمت زن و بچه‌اش برود.

يك مشت خداناشناس رو به حرم سيد الشهداء7،

حال مباركش منقلب و اشكش جاري شد.

«يا شيعه آل ابي‏سفيان ان لم‏ يكن لكم دين و كنتم لاتخافون المیعاد كونوا احرارا في دنياكم»[17]،

شمر جلو آمد،

«ما تقول يابن‏فاطمه3»؟

پسر فاطمه3 چه مي‏گوئي؟

فرمود: من باشما جنگ دارم، شما قصد قتل من را داريد، بی‌حیا مردم، به زن و بچه‏ام چه كار داريد؟

بحق مولانا الحسين المظلوم7 و باهل بيته: و عترته:

با چشمان گريان و دل‌های بریان،

ده نوبت،

يا الله

خدایا به عظمت و کبریائیت خودت، به سلطنت خودت، به جلالت خودت، به عزتت قسمت می‌دهیم، همین ساعت صاحب اسلام و دین امام زمان را آشکار فرما،

امر ظهورش را مقرر و مقدر فرما،

دل‌های ما را از مهر و ولایت آن بزرگوار، مملو و سرشار بفرما،

قلب مطهر آن حضرت را از ما راضی و خشنود گردان،

سایه مبارکش را بر سر ما مستدام بدار،

به حق ولی الله الاعظم امام زمان، بچه‌های ما را از خطر وسواس شیاطین انس و جن حفظ فرما،

ایمان و عقاید آن‌ها را محکم فرما،

شر این شیاطین را از سر مسلمین دور گردان،

شر کفار و ضر اشرار، سیما یهود عنود و نصاری جهود را به خودشان برگردان،

مسلمانان جهان را در هر نقطه‌ای که هستند در عز و عظمت و رفاه و در امن و امان نگه بدار،

مسلمین را بر کفار پیروز و غالب بفرما،

گرفتاری‌های ما را برطرف فرما،

گرفتاران بی‌گناه ما را خلاص فرما،

بیماران ما را شفا بده،

یک مومنین بیماری دارد، از شما برادران ایمانی درخواستی کرده است، صحبت پول نیست که دل شما تپش پیدا کرده است، هرکدام شما به منظور شفای این برادر ایمانی؛ خالصا لله و قربه الی الله، یک سوره مبارکه الحمد بخوانید، حرکت نکنید، من می‌خوانم و شما هم بخوانید، بعد چند تا دعای دیگر و حرکت کنیم.

خدایا این مومن را شفای عاجل کامل عنایت بفرما،

ناخوشی نافهمی را از ما برطرف گردان،

قرض‌ها را ادا فرما،

دردهای نگفتنی را ادا بفرما،

حاجات شرعی همه ما را روا بفرما،

همه این جمع را به بیت الله و به بقاع ائمه عتبات عالیات مشرف فرما،

ذوی الحقوق گذشته ما را بیامرز،

موجودین را طول عمر و تایید کامل عطا بفرما،

آن‌چه عرض نکردم و از حاجات شرعی در دل برادران ایمانی است، روا بفرما،

بالنبی و آله.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8][8]
[9]
[10]
[11]
[12][12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
najm134
 
پست ها : 2111
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » شنبه فبريه 07, 2026 12:06 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 14

https://drive.google.com/file/d/1zfMQia ... drive_link


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم

و اللعن الدائم علي اعدائه

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باًس شديد)[1]

زمين و زمان و مكين و مكان و آدمي‌زاد و هوا و همه و همه ملك خدا است. (لله ملك السلوات و الارض)[2]. سيارات، نيرات، اين جو غيرمتناهيه به حسب فكر ما، هر آن‌چه كه لباس امكان پوشيده ‏است، او، ملك خداي سبحان است. به حكم وجدان، به حكم عقل صريح صحيح قطعي، تصرف در ملك غير، بدون اجازه او جايز نيست.

فضلاء خوب توجه كنند.

بنده حق ندارم بدون اذن و رضاي شما در ملک تصرف كنم، اگر تصرف كردم اين عدوان است، اين جور است، اين ستم و تعدي است، طغیان است، طغیان، برهم زننده نظام آفرينش است. تعدی، نظم عالم را به هم می‌زند، تجاوز از حقوق، به حکم فطرت هر صاحب شعوری، حرام است، حرام عقلي است و جایز نیست.

عالم ملك خدا است، هوا ملك خدا است، زمین ملك خدا است، آسمان ملك خدا است، آب ملك خدا است، نباتات ملك خدا است، حيوانات، ملك خدا است، من حق ندارم بدون اذن و اجازه خدا در مملکت خدا تصرف کنم. اگر او اجازه ندهد، من حق خوردن علف را هم ندارم. اگر او اجازه ندهد، من حق خوردن گوشت کبوتر و گوشت ماهي و گوشت پرنده‏ها و آن‌هایی که شما می‌خورید و ما می‌دانیم، ما اهل علم هستيم و شما اهل عمل! تيهو و دُراج و كبك و امثال اين‌ها.

چه حق داري اين‌ها را بخوري؟ چرا؟ با اذن چه كسي مي‏خوري؟ چه حق داري گوشت گوسفندي بخوري؟ چرا آن را بكشي؟ ملك خدا است، تصرف در اين ملك، بدن اجازه او، حرام عقلي است. حتي گياه زمين را بدون اجازه خدا حق نداري بخوري، تصرف در ملك غير است بدون اجازه او.

بيا بالاتر. حق خوردن آب نداري بدون اجازه مالكش. بيا بالاتر، حق خوردن هوا، يعني نفس كشيدن بدون اجازه او نداري. تا اين پايه. اين حكم عقل است، اين همان مطلبی است كه تمام دانشمندان و عقلاء عالم بر آن متفق هستند و فطرت شما هم اين حكم را تائيد مي‏كند. نمي‏دانيد، آيا در خوردن اين آب ماذون و مجاز هستيم و صاحبش به ما اجازه داده است يا نداده است؟ آیا تصرف در این زمین، نشستن در همین زمین، آیا به ما اجازه داده است يا نداده است؟

ممكن است يك قسمت را اجازه بدهد و يك قسمت را اجازه ندهد، مثل اين‌كه الان همين‌طوري است: مسجد را اجازه داده است، برويد بنشينيد، اما چرت نزنيد، مسجد جاي خوابيدن نيست، من مي‏گويم، اين‌جا مسجد حاج ‏سيدعزيزالله است، مركز تهران، شما تهراني‌ها استاد عمل ايراني هستيد، ننگ است كه در اين مسجد بخوابيد و بغلتيد، مگر مسجد جاي خوابيدن است! در خواب ممكن است دو نفسه هم بشويد، آن وقت مسجد را هم كثيف بكنيد! روايات داريم، از خودم نمي‌گويم.

چند چيز است كه در مسجد مكروه است: يكي حرف دنيا زدن، اين‌جا جاي حرف دنيا زدن نيست، اين‌جا جاي خريد و فروش و معامله و دلالي و خريدن و فروختن و اين‌ها نيست، جاي سياست بافتن كه به طريق اولي نيست. يكي آب بيني در مسجد انداختن و نخاله سينه را در مسجد انداختن، مکروه است. يكي خوابيدن. مي‏بينم در شبستان مي‏غلتند، توي مسجد، راست است، جاي خنك سردي است، سايه هم هست، اما خدا اجازه نداده ‏است، مكروه است. اجازه‌ای كه مانند واجبات و مستحبات و مباحات باشد، نداده ‏است، اجازه با كراهت.

در مي‏خانه حرام است، نشستن توي كاباره‏ها حرام است، نشستن در مجالس فسق، مجالس شرب خمر، مجالس قمار، مجالس امثال اين‌ها حرام است. تصرف در زمين خدا، در اين‌جا جايز، در آن‌جا حرام است.

به هر حالت. ما نمي‏دانيم تصرفات ما در اين ملك خدا، در هوا، در آب، در زمين، در آتش، در نبات، در حيوان، در جمادات، آيا مجاز و ماذون هستيم يا خير؟ نمي‏دانيم، چون نمي‏دانيم، احتياط عقلي در پرهيز است، پرهيز از تصرف، با اصل زندگي ما مخالفت دارد. اگر از آب خوردن و نشستن و از همه چيز پرهيز كنيم، بايد بميريم، مي‏خواهيم تصرف كنيم، نمي‏دانيم مجاز هستيم يا خير؟ ناچار به حكم عقل بايد خداي متعال نماينده‏اي بفرستد، كه آن نماينده براي ما معين كند كه خداوند تا چقدر اجازه و اذن داده است در مملكت او تصرف كنيم. آيا اجازه داده است كه چشم‏ را به هر جا بياندازيم؟ نگاه كردن تصرف در ملك خدا است، چشم من ملك خدا است، از خانه ننه‏ام نياورده‏ام، خدا به من داده است و هر لحظه‌ای كه بخواهد مي‏گيرد. من نمي‏دانم در تصرف در اين ملك تا چقدر ماذون و مجاز هستم؟ بايد خداي متعال يك نماينده‌ای را بفرستد كه آن نماينده به ما بگويد: (قل للمومنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم)[3]، بگو اي جوان! من كه مالك چشم هستم به تو اجازه نمي‏دهم به پای برهنه ميني‏ژوپ بياندازي، من اجازه نمي‏دهم كه به ساق پاي زن بیگانه اجنبي نگاه كني و لو توي جوراب باشد، به حجم پا و به كلفتي پايش از روي شهوت و لو توي جوراب باشد، من اجازه نمي‏دهم. پاي او هم ملك من است، چشم تو هم ملك من است، من اجازه نمي‏دهم كه اين چشم را به آن‌جا بياندازي. اگر انداختي روز قيامت اين چشم تو را از ميخ‏هاي آتشين پر خواهيم كرد.

روايات نمي‏ميرند، احكام اسلام هم نمي‏ميرند، دنيا هرطور مي‏خواهد بشود بشود.

يك پر کاه در چشمت برود چه حالتي پيدا مي‏كني؟ چطور درد مي‏كند؟ چطور به آب مي‏آيد؟ چطور مي‏خوابي و هر كار مي‏خواهند يا اين سوراخ چشمت بكنند براي اين‌كه راحت شوي، تسليم هستي، آن‌وقت اين چشم را از ميخ‏هاي آتشين پر مي‏كنند.

اين حديث است، حديث پيامبر نمي‏میرد، حديث پيامبر هم تعطيل نمي‌شود، تا دامنه قيامت، «حلال محمد9 حلال و حرامه حرام»[4]

اين‌كه اروپائي‏ها بيست و پنج را مي‏خورند دليل و جواز براي من و شما نمي‏شود. حق نداري در ملك خدا اين‌گونه تصرف كني، چشم را به صورت زن اجنبيه بياندازي، چشم را به بدن زن اجنبي بياندازي، حق نداري، خدا اجازه نداده است. اين تصرف، غصب است، تصرف در ملك غير بدون اذن او غصب است، شما غاصب شده‏ايد نسبت به ملك خدا. روز قيامت از شما كيفر مي‏كشند، معطل نشويد!

«رب نظره قصيره اعقبت حسره طويله»[5].

خدايا به حق پيامبر9، به ديده‏هاي گريان اميرالمومنين7 در شب‌هاي مناجاتش، چشم‏هاي ما را از اين تعدي و تجاوز خودت حفظ بفرما.

توفيق اجتناب از اين ديدارهاي حرام، به پير و جوان ما عطا بفرما.

زبان، ملك خدا است نفس من، ملك خدا است، دهان من، ملك خدا است، خدا اجازه نداده است هرگونه تصرفی را در اين زبان و دهان بکنم. مگر این دروازه است؟ اين دهان است. مگر اين زبان كفكير آشپز است؟ اين‌طرف و آن‌طرف می‌رود! اين زبان آينه گوينده خداي سبحان است، به من اجازه نداده‏اند اين زبان را به هرجا و به هر راه بياندازم، اجازه نداده‏اند غيبت كنم، غيبت حرام است. ذكر برادر مومن به آن‌چه كه بدش بيايد جايز نيست، حرام است حرام است.

من اين محرمات را بايد بگويم، بايد بگويم، درست است مطلبي علمي‏ دارم، اما اين‌ها هم يك چند جمله‏اي بايد گفته‏شود. افتراء حرام است، آهاي جوان‌ها! آهاي بچه‏هاي داغ بي‌شعور كه به نام دين خود را متدين كرده‏ايد و از دين خبر نداريد، افتراء حرام است، حرام است، حرام!

اين‌جا يك حديث بگويم، چاره‏اي ندارد، اين‌ها را من بايد بگويم، خدايا شاهدي هيچ نظر ندارم جز رضاي تو.

جهنم، شهرداري دارد، ولي بهشت شهرداری ندارد، بهشت، شهرباني هم ندارد، زيرا جنگ و نزاعي در بهشت نمي‏شود، كثافت هم در بهشت نيست. جهنم شهردار دارد، چون كثافت زياد است، بايد كثافت‏ها را جمع كند.

بد نيست امروز یک قسمت از اين‌ها را بگويم، وظيفه شرعي من است.

يك قسم كثافت در جهنم است كه از همه كثافت‏ها متعفن‌تر است، مثل بوي پاريس مي‏ماند. خود پاريسي‏ها، كثيف و متعفن و نجس هستند، ديگر بويشان چيست؟ خيلي كثيف. و آن عبارت است از چرك و خوني‌كه از زير و بالاي زن‌هاي زانيه و مردهاي زاني و مردها و زن‌های شراب‌خور مي‏آيد. اين كثافت‏ها را جمع می‌کنند و در يك‌جا مي‏ريزند، اسم آن‌جا «جبل خبال» است. آن‌قدر متعفن و بدبو هست كه اگر يك قطره آن را در دنيا بياندازند از عفونت آن هر جانداري مي‏ميرد. گاز آن این‌قدر قوي و كشنده است، و آن‌قدر سوزان است كه اگر يك قطره‏اش را در دنيا بياندازند، چشمه‏اي باقي نمي‏ماند جز آن‌كه خشك مي‏شود و سبزي باقي نمي‏ماند جز آن‌كه مي‏سوزد، يك كوه از اين‌ها جمع است، اسم آن «جبل خيال» است.

اين را فعلا به ذهن مبارك خود بسپاريد.

روز قيامت، يكي مي‏آيد و بيخ كمر يك جواني را مي‏گيرد، اي پسر بيا به محكمه عدل خدا برويم، من از تو شكايت دارم.

چه شكايتي؟

می‌گوید: بيا برويم تا معلوم شود.

به محکمه عدل می‌برند و قاضی عدل هم در آن‌جا محاکمه می‌کند. قاضی‌هایی‌که رشوه بردار نيستند، قاضی‌هایی‌که اشتباه نمی‌کنند، قاضی‌هایی‌که به حق حکم می‌کنند.

می‌گوید: جناب قاضي من بر اين آدم اعتراض دارم.

چه اعتراضي؟

اين فلان روز در يك مجلس گفت: من ؟؟؟ 20:10 هستم، گفت: فلاني رو سفید؟؟؟ است، فلاني دلار امريكائي‌ها را مي‏گيرد.

از اين چرت و پرت‌ها، از اين‌هايي كه نه سر دارد و نه ته دارد، اين نسبت را به من داده است.

بيايد ثابت كند كه من حقوق‌بر ممالك خارج هستم، كجا حق گرفته‌ام؟ كدام قنسول‌خانه من بودم و آقا هم تشريف آوردند و دیدند که شهريه و حقوق برج من را مي‏دهند؟ اين مطلب را به من نسبت داده ‏است، مرا سازماني گفته‏اند، مرا روسفید؟؟؟ گفته‏اند، مرا ؟؟؟گفته‏اند، مرا چس‌فيل گفته‌اند.

ثابت كن، آب‌روي مرا پيش مردم برد، ثابت كن.

مي‏گويند: پسر تو اين حرف را پشت سر فلاني گفتي به چه دليل گفتي؟

من شنيده بودم.

مي‏گويند: غلط كردي شنيده بودي، اگر همين حرف را درباره تو مي‏گفتند، درست بود؟

نخير، درست نبود.

مگر هرچه شنيدي وحي منزل الهي است؟

توي روزنامه نوشته بودند.

روزنامه غلط كرده بود. اين روزی‌نامه‌نويس‏ها غلط مي‏كنند مگر هرچه اين‌ها مي‏نويسند آيه قرآن است؟

يا الله، ثابت كن.

خودت بودي و ديدي كه اين با فلاني، مثلا با قنسول آمريكا، بده و بستان داشت؟

نخير، بنده كه آن‌جا راه نداشتم. فلاني گفت.

فلاني، بيست و پنج خورد، كه گفت، او هم مثل تو.

نمي‏توانم اثبات كنم، نمي‏توانم دو دو تا چهار تا ثابت كنم.

مي‏گويند: حالا موقع حساب خلايق است، فعلا اين را برداريد و به «جبل خبال» ببريد، آن‌جا او را حبس موقت كنيد، حبس موقت، فعلا در آن‌جا جا بدهيد تا حساب مردم كه تمام شد، آن‌وقت به حساب اين رسيدگي كنیم و محاكمه کنیم و كيفرش را ببریم.

حالا اين دهان كثيفتان را باز كنيد، هر نسبتي را به هركسي بدهيد. قيامت هست، حساب هست، كتاب هست. اين دهان‌هاي كثيف را باز نكنيد، پشت سر هر محترمي، پشت سر هر مومنی، پشت سر هر مسلماني، هر مزخرفي را نگوئيد، پدرتان را روز قيامت به دستتان مي‏دهند برای يك حرفي كه به افترا بسته باشيد. خيال كرده‏ايد، خدا اين زبان را داده است و هيچ حسابي از آن نمي كنشد؟ خدا نفس به شما داده و حساب نفس را نمي‏كشد؟ خدا جان داده و حساب جان را نمي‏كشد؟ خدا عقل و شعور داده و حساب عقل و شعور را نمي‏كشد؟

يك نيم دكان کوچک سقط فروشي در گوشه محلي داري، درآمد، و صادرات و وارداتش حساب دارد، خدا در اين مملكت اين اجناسي كه به شما داده‏ است حساب صادر و واردش را نمي‏كشد؟ باز دهان نجستان را باز كنيد و به هر بزرگي و به هر محترمي و به هر مسلماني، هر نسبتي كه مي‏خواهيد بدهيد. خاك بر آن دهان، آتش بر آن دهان.

خدايا به زبان قرآن‌خوان امام حسين7 زبان ما را از ارتكاب اين معصيت‌ها خودت حفظ فرما.

دروغ مثل آب در دهان جوان‌ها شده است، افتراء و تهمت، هتك بزرگان، اين ساده شده است و اسمش را هم مسلمان گذاشته است. تو از اسلام بهره نداری، تو دين نداري، و الا اين دهان را مثل دروازه كثيف باز نمي‏كردي و به هر بزرگي هر نسبتي را نمي‏دادي و به هر مسلماني هر نسبتي را نمي‏دادي. خدا اجازه نداده‏ است كه در اين ملكش كه زبان و دهان است هرطور تصرف را بکنی. (ما يلفظ من قول الا و لديه رقيب عتيد)[6]

اگر قرآن را قبول داري، اگر دين داري.

خيال مي‏كني اين‌كه صورتا تو را براي امتحان نمی‌گیرند و آزادت گذاشته‏اند، باور کرده‌ای؟

پدر آدم را در مي‏آورند، به يك كلمه، از دهانت در بيايد، دو جا ثبت مي شود، رقيب و عتيد هستند.

آن‌وقت روز قيامت مي‏گويند: (اقراً كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا)[7]. بخوان كه چه غلط‌ها كرده‌اي، بخوان كه اين دهان نجس تو، از صبح تا شام چقدر هتك روحانيون را كرده ‏است، چقدر هتك كرده است محترمين را، چقدر مسلمان‌ها را هتك كرده است؟

به هرحالت.

اجازه نداده‏اند حرف‌هاي لهو و لعب بزني. خدا مي‏داند من مبناي اعتقادي بنا دارم بگويم، اگر بخواهم اين اخلاقيات را بگويم يك ماه طول مي‏كشد. احاديثي بگويم كه تعجب كنيد.

امام صادق7 از يك نفر از مصاحبين خودشان، تجنب و اجتناب كردند و او را از معاشرت با خود منع كردند، براي يك كلمه‏اي كه در باره يك‌نفر گفته بود.

بگذرم.

گوش ملك خدا است، اجازه نمي‏دهد به هر سخني فرا داده شود، اجازه نمي‏دهد به هر آهنگ و آوازي فراداده شود. گوش به اين وز و وزهاي راديو نكنيد. اين موسيقي‌ها حرام قطعي در شرع شيعه است، اين آوازه خواني‏ها حرام قطعي است، استماعش هم حرام قطعي است.

از آيت‏الله‏العظمي آقاي خوانساري مد ظله العالي، از ساير آيات عظام الهيه كه مراجع فتاوي و تقليدتان هستند بپرسيد. گوش دادن به آوازهاي موسيقي حرام است و خواندنش هم حرام است.

حالا صفحات روزنامه‏ها براي موسيقي شئونی بيان مي‏كنند، دو صفحه روزنامه را شر و ور فلاني در اطراف موسيقي اختصاص داده‌اند، موسيقي خارجي و موسیقی داخلي، تمامش حرام است،. خواندن بيات ترك، حرام است، خواندن سه‌گاه، حرام است، خواندن شور، حرام است، خواندن همايون، حرام است، خواندن نيريز شيراز، حرام است، رِنگش هم حرام است، تصنيفش هم حرام است، همه‌اش حرام است. بدون ويالون، با ويالون، با پيانو، بدون پيانو، با سه تار، بدون سه تار، حرام است، همه حرام است. لهو است و لعب، و قول به باطل، به صريح قرآن و روايات، اجازه نداده است خدا كه گوش بدهيد.

خدا گفته است، (الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه)[8]

قرآن را گوش بده، مواعظ و نصايح را گوش بده، كلام خدا را گوش بده، نه كلام شيطان. اين آوازه‏هاي موسيقي از دهان شيطان بيرون مي‏آيد، نَفَس شيطان است و شما را به خدا نزديك نمي‏كند، شما را به حيوانيت مي‏كشد.

فرض بفرمائيد در دستگاه همايون، براي شما قرآن مي‏خوانند؟ «برائه من الله» مي خوانند يا «امشب مگر به وقت نمي‏خواند اين خروس» مي‏خوانند؟ صحبت از عشاق است و بوس است وكنار است و زلف يار است و صبح وصال است و شب هجران است و از اين چرت و پرت‌ها است. تمامش حيوانيت است، تمامش شهوت است، در دستگاه‌هاي موسيقي که مناجات خمسه عشر را نمي‏خوانند، شعرهاي «شاطر قمي» ‏را مي‏خوانند.

روزه دارم و افطارم از آن لعل لبت

اي خاك بر سرت. بعد چه استشهادي هم دارد،

دعاي افطار و رطب در رمضان مستحب است

توي موسيقي همين حرف‌ها است، تو موسيقي كه «برائه من الله» نيست، توي موسيقي كه (بسم الله الرحمن الرحيم قل اعوذ برب الناس) نيست، توي موسيقي همين چرت و پرت‌ها است.

من اين وادي را سير كرده‏ام كه حرف مي‏زنم، اين را بدانيد از آن آخوندهاي خشك نيستم كه نديده يك وادي، حرف بزنم. من به حق خدا، پيش از آن‌كه بالغ بشوم و مي‏دانستم چون بالغ نيستم، براي من حرام نيست، يك‌دستگاه موسيقي را با پيش درآمدش و تصنيفش و رِنگش و زمينه‌اش و هم خواندن و هم زدنش را ياد گرفتم، به حق خدا. بعدش بالغ شدم و به حق خدا نخوانده‏ام و نه زده‏ام، ولي با اهلش پيش از اين‌كه سن من به حد بلوغ برسد مربوط بوده‏ام و فهميده‏ام كه چه كثافتي است. روح را خراب مي‏كند، روح را كثيف مي‏كند، روح را لطيف نمي‏كند.

می‌گویند: حال مي‏دهد موسيقي!

حال نيست، آن مبال شيطان است! تو را از وادي روحانيت و معنويت مي‏كشد و به تخيلات حيواني مي‏برد، حتي خواندن مثنوي، شما را خراب مي‏كند، معنويت و روحانيت را از شما مي‏گيرد.

بگذرم.

چشم ملك خدا است، گوش ملك خدا است، زبان ملك خدا است، فكر ملك خدا است، حق نداري در اين ملك بدن اجازه از خدا تصرف كني. بعضي فكرها است كه غلط است، مجاز نيستي، فكر صدمه زدن به مسلمان‌، فكرش حرام است، فكر نقشه ريختن براي خراب‌كردن يك مسلمانی، اصل فكرش حرام است، توجه فرموديد؟ حق نداريد.

خوب، عصاره مطلب چي شد؟

عصاره مطلب از نظر استدلال منطقي اين شد كه ما همه ملك خدا هستيم. اين عالم همه ملك خدا است، تصرف در ملك غير بدون اذن و اجازه‌اش حرام عقلي است، چرا؟ چون غصب و تعدي است، چون تجاوز است، عقل، تعدي و تجاوز را حرام مي‏داند، اين حرمت عقلي دارد نه حرمت تعبدي و شرعي، شرع هم اين حكم عقل را امضاء كرده است.

خوب،

نمي‏دانيم! آيا اين بادبزن كه دستم است و دارم باد مي‏زنم، آيا تصرف در ملك خدا است؟ آیا در این تصرف مجاز هستم و ماذون هستم يا خير؟ نمي‏دانم. حرف زدن من، تصرف در ملك خدا است، نمي‏دانم، اين حرف‌هايي كه مي‏زنم مجاز هستم و ماذون هستم يا خير؟ چشم انداختن شما به صورت بنده، اين تصرف در ملك خدا است، شما نمي‏دانيد آيا نگاه كردن به صورت من جايز است يا اين‌كه كفاره بايد بدهيد؟ برو از سفيدي ماست بگير تا سياهي ذغال، خوردن ما، پوشيدن ما، خفتن ما، آرميدن ما، حرف زدن ما، همه و همه تصرف در ملك خدا است، نمي‏دانيم اين تصرفات جايز است يا خير؟

مي‏خواهيم احتياط عقلي كنيم، بايد از زندگي دست برداريم، بخواهيم زندگي كنيم، تصرف در ملك خدا بدون كسب اجازه كرده‏ايم، و هردو غلط است.

ناچار خداي متعال بايد یک نماينده‏اي بفرستد كه آن نماينده به ما بگويد: كه آقايان اين‌گونه تصرفات را خدا اجازه داده است و اين‌گونه تصرفات را اجازه نداده ‏است.

كاين چنين قولي تو را نافع بود اين‌چنين فعلي تو را خاضع كند

پيغمبر مي‏آيد، مي‏گويد چشم را خدا اجازه نداده است كه به صورت زن اجنبي، به پاي او، به بدن او، به موي او بياندازي، ولي گفته ‏است به صورت عالم، باز كن، «النظر الي وجه العالم عباده»[9] نگاه به صورت علما بكن، اين نگاه تو عبادت است، ما اجازه داده‏ايم و پاداش هم مي‏دهيم، خصوص اگر آن عالم‏، هاشمي‏ و سيد باشد و بچه فاطمه زهراء3 باشد، اجر و ثوابش بيشتر است. گوش را داده‏ايم براي آن‌كه برويد مواعظ را بشنويد، نه لهو و لعب را، زبان را داده‌ايم، براي آن‌كه تلاوت قرآن كني، (اقراوا ما تيسر من القرآن)[10]، ماه مبارك رمضان است، بهار عبادت است، قرآن بخوان، نه این‌که بنشینی و پشت سر اين و پشت سر آن، چرت و پرت نامربوط بگویی.

زبان را براي قراءت دعاها داده‏ايم، اين دعاهاي «صحيفه سجاديه» را بخوانيد. فضلاء! از صحيفه سجاديه غفلت نكنيد، يك اقيانوس از معارف مبدئي و معادي قرآن، كتاب و سنت است.

پا را داده‏ايم كه بيائي توي مسجد، نه آن‌كه توي سينما بروي، نه توي كاباره بروي، نه توي تاتر بروي. دست را داده‏ايم براي آن‌كه به مسلمین و مومنین انفاق كني نه براي آن‌كه به صورت يك بي‌گناه بزني، و همچنين و همچنين.

انبياء مي‏آيند و موارد تصرفي كه خدا اذن داده است، از آن مواردي كه خدا نهي كرده است، اين‌ها را براي ما بيان مي‏كنند. به اين دليل واجب است كه پيغمبر باشد.

قول «برهمني‏ها و براهمه» غلط است.

حالا اين پيغمبر بايد از جنس خود ما باشد، سه الی چهار روز در اين باره ان‌شاءالله مي‏خواهم صحبت كنم، بايد از جنس ما باشد، اين نمي‏شود مَلَك باشد، نمي‏شود جن باشد، بايد با ما هم سنخ باشد، روي چندين جهت.

اولا سنخيت جاذب است، مي‏كشد،

كبوتر با كبوتر باز با باز كند هم جنس با هم جنس پرواز

توي يك مجلس كه مختلط است، يك آقاي حجت‌الاسلام و ملائي اين‌جا نشسته باشد، يك ملائي از آن در كه وارد شود بالطبيعه دلش مي‏خواهد بيايد پهلوي اين بنشيند. يك جوان فرهنگی و دانشجو هم وقتي وارد می‌شود، دانشجوئي آن‌طرف می‌بیند، دلش مي‌خواهد بيايد پيش او بنشيند. يك پيرمرد بازاري هم دلش مي‏خواهد پهلوي حاج آقاي بازاري بنشيند، اين سنخيت جذب مي‏كند.

يك حديث براي شما بگويم.

روزي اميرالمومنين7 در مسجد بودند، مشغول موعظه بودند ظاهرا، ديدند از در مسجد زني شيون كنان آمد و گفت: یاابالحسن7 به دادم برس، یا اميرالمومنين7 به فريادم برس، كارم مشكل شده است.

يك رباعي يادم آمد، اهل دل و حال، گوشه و كنار هستند يا نه؟

بين الطلوعين بخوانيد:

يا اميرالمومنين7 يا ذالنعم يا امام‌المتقين يا ذالكرم

اننا جئناك في حاجاتنا لاتخيبنا و قل فيها نعم

فمن دق باب الكريم افتتح

اي غياث المستغيثين، اي اميرالمومنين7، اي مشكل گشا، اي حلال مشكلات به دادم برس.

چه شده است آق باجي؟ به قول فوكولي‏ها خانم!

گفت: يك بچه‏اي دارم، بچه‏ام تازه به دست و پا آمده ‏است، از توي اطاق بيرون آمده و رفته توي ايوان، ايوان ما ناوداني دارد در حياط، اين بچه چهار دست و پايي همين‌طور رفته توی آن ناودان ايستاده است، سرم را اين‌طور كنم و بچه يك تكان به خودش بدهد، مي‏افتد، بچه‏ام از دستم مي‏رود. به دادم برس.

علي7 حلال همه مشكلات است. آهاي بچه‏ها!

خلق اطفال هستند جز مرد خدا نيست بالغ جز رهيده از هوي

همه ما بچه‏ايم، اين را بدانيد، شما البته بزرگان هستيد، ديروز هم عرض كردم غلط كردم در اين تعبير، شما همه علامه بحرالعلوم هستيد، شما همه سلمان هستيد، همه شما مقدس اردبيلي هستيد، همه شما شيخ مرتضي انصاري هستيد، خودم را مي‏گويم، اين بچه است.

خلق اطفال هستند جز مرد خدا نيست بالغ جز رهيده از هوي

همه ما روي ناودان رفته‏ايم و چهار دست وپايي ايستاده‏ايم، يك تكان بخوريم، پائين مي‏افتيم.

گفت: به دادم برس.

حضرت فرمودند: جيغ ويغ نكن. علي7 حلال همه مشكلات است.

آي قربان خاك پاي قنبرش بروم، خاك پاي قنبرش طوطياي چشم من است.

فوري امير المومنين7 از جا حركت كرد و گفت: زود برويد بچه كوچولوي ديگر بياوريد.

رفتند يك بچه كوچولويي را آوردند، اميرالمومنين7 گرفت و آمد، گفت: اين بچه را در خانه رها كن تا برود روي همين ايوان، و عقب سرش پايش را بگيريد تا جلو نرود.

ريسماني به پايش بستند، بچه را از داخل اطاق رها كردند رفت توي ايوان بنا كرد: جيغ و ويغ كردن. كبوتر با كبوتر باز با باز كند هم جنس با هم جنس پرواز، ديد هم جنس خودش مثل خودش آن بالا جيغ و ويغ مي‏كند. چون پايش را

؟؟؟ 44:45

گرفته بودند نمي‏توانست سرازير برود و جيغ و ويغ كرد آن‌هم جيغ و ويغم كرد جاذبه آن‌ها را كشيد بالاخره بچه آهسته خودش را به اين رسانيد و مادر راحت شد.

سنخيت اين‌طور جذب مي‏كند.

ذره ذره كاندر اين ارض و سماست جنس خود را همچو كاه و كهرباست

موريان مر موريان را طالبند ناريان مرا ناريان را جاذبه بند

انبياء بايد از جنس بشر باشند تا سنخيت جذب كند،

سنخيت جاذب است، مي‏كشد. بعلاوه خود سنخيت عطوفت و مهرباني مي‏آورد. اهل يك وطن همديگر را دوست مي‏دارند، چون سنخيت آب و خاكي دارند، اهل يك زبان يكديگر را دوست مي‏دارند، به هم عطوفت دارند، چون هم زبان هم هستند، اهل يك دين نسبت به يكديگر عطوفت دارند.

چند چيز است كه مبدا و منشا عطوفت مي‏شود: يكي وحدت در دين، يكي وحدت در وطن، يكي وحدت در زبان. این‌ها عطوفت می‌آورند.

یک قصه‌ای بگویم.

مملکت هارون و مامون الرشید خیلی پهناور بود، از آن‌طرف تا بالای ترکستان شمالی و از این‌طرف تا کمر آفریقا بود، از آن‌طرف تا سواحل هند بود.

46 ؟؟؟

يك عده قشون را خواست بفرستد.

گفت: چرا؟

فرمودند: این‌ها ترك هستند، آن مرز متصل به ترکستان است، اين‌ها حمیم و عطوفت وطني دارند، ممكن است مصالح مملكتي را تحت مصلحت عطوفت وطني از بين ببرند، عده‏اي ديگر را آن‌جا بفرست.

اين كلمه را كه حضرت فرمودند، مامون گفت: كلام پسر عم خودم را، ابو الحسن7 را با طلا بنويسيد. چون هر اهل وطني به وطن خودش عطوفت و مهرباني دارد، ممكن است مصالح وطنی را بر مصالح مملکتی غلبه بدهد. غير ترك‏ها را به سرحد تركستان بفرستيد، تركستان بخارا و سمرقند.

خود سنخيت عطوفت‌آور است، پيامبري كه از جنس بشر است، مهربان به اين‌ها است، اما اگر از جنس مَلَك باشد، خير.

به مَلَك مي‏گويند: زير و زبر كن، می‌گوید: چشم.

يك‌بال 47:30 ؟؟؟ زد، زمين قوم لوط را بلند كرد و برگرداند، همه را نفله كرد. اما پيامبران اين‌كارها را نمي‏كردند.

در كوه «ابوقبيس» آن‌قدر سنگ به بدن پيامبر زده بودند كه پیامبر لِه شده بود، يك طرف خون شده بود، مثل يك لاله‏اي گلگون شده بود، از سر تا به پايش خون دارد مي‏ريزد، آفتاب گرم هم به بدن پيامبر تابيده و افتاده و له و لورده شده است.

خبر آورند براي خديجه3 كه شوهرت را كشتند. جسدش در «ابوقبيس» افتاده است. بعد حضرت خديجه3 با اميرالمومنين7 حركت كرد، او از پائين كوه، اميرالمومنين7 هم از بالاي كوه، داد و فرياد زدند كه پيامبر را پيدا كنند.

اين‌طور ابوجهل حرام زاده و جماعتي او را زده بودند.

ابوالحَكَم بود، نه ابوالحِكم، فضلا ملتفت باشید، مغالطه نکنند. ایشان ملا نبودند که ابوالحِكم گفته باشند. ايشان سردسته چاقوكش‌ها بودند، پدر بزرگ بابا شمل‏ها بودند، لوطي پلنگ‏ها، سرشان توي جيب ايشان بود، هم پول داشت، هم قوم و قبيله داشت، هم سفره پهن و در خانه باز و دست دراز داشت، اين‌ها بابا شمل‏ها را توي جيب آدم مي‏آورد، فهميدي؟ هر بابا شملي كه دست بده او بازتر باشد و سفره‌اش پهن‌تر باشد، او باباي ديگران مي‏شود. ايشان ابوالحَكم بودند، باباي چاقوكش‌ها و بابا شمل‏ها بودند، از آن حرام‌زاده‏ها! خيلي پيامبر را ازيت كرد.

پيامبر افتاده بود، نعش شده بود، جبرئيل آمد، پارچه‌‏اي از استبرق بهشتي آورد، بالاي كوه پهن كرد.

احوالت چطور است يا رسول الله؟

خوبم، همين‌طور كه مي‏بيني.

خداوند به تو مباهات كرده ‏است و اين فرش بهشتي را فرستاده است. پيامبر را بلند كرد و بالاي فرش بهشتي نشاند، البته فرش بهشتي به چشم‏هاي ما در نمي‏آيد.

در اين بين‏، مَلَك آفتاب آمد، السلام عليك يا رسول الله.

و عليكم السلام.

خداوند مرا در اختيار شما گذاشته است، هر فرماني داري، بدهيد، هر امري داريد، بدهيد، من مطيع فرمان شما هستم، اجازه بدهيد الان آفتاب را مخروطي بر سر اين قوم بتابانم و نزديك كنم و همه را بسوزانم.

پيامبر هيچ چيز نگفت.

يكي ديگر آمد، گفت: السلام عليك يا رسول‏الله.

عليكم السلام.

من ملك دريا هستم، خدا دريا را به فرما من نهاده‏ است و مرا در اختيار شما گذاشته است، اجازه بدهيد من همين دريا را، دو تا موج بالا بياورم، همه را غرق کنم و هلاك كنم.

حضرت چيزي نفرمودند.

آن يكي ديگر آمد، من ملك جبال هستم.

حالا ملك جبال و ملك بحار چه معنا دارد و چطور است! اين‌ها پيش‌كش شما، اين‌ها دو سه روز بحث‏هاي علمي‏دارد.

يك كلمه بگويم، فضلاء خيلي هستند، من خوشم آمد از اين مجلس، بخاطر این‌كه فضلاي زيادي در اين مجلس هستند، حیفم می‌آید چیزی نگویم و رد شوم.

هر مُلكي آقايان، مَلَكوتي دارد.

«ميرفندرسك» مي‏گويد، خيلي خوب مي‏گويد.

چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستي صورتي در زير دارد آن‌چه در بالاستي

«ان لكل ظاهر باطنا علي مثاله»[11]

حضرت رضا7 فرمودند.

«ان لكل حق حقيق ، و لكل صواب نورا»[12]

مُلك، مَلكوت مي‏خواهد، خلق، امر مي‏خواهد، فرشته‏ها براي اين مُلك، ملكوت‏ هستند، نيرويي كه دريا را مي‏جنباند و جزر و مد مي‏اندازد و به موج و سكون و آرامش مي‏آورد، آن فرشته‏اي است كه در باطن اين مُلك است و به اذن خدا که خالق مُلك و ملكوت است، متصرف در اين مُلك است.

اين‌ها پيش‌فرمانده كل نيروي آسماني و زميني آمده‌اند. پيغمبرما فرمانده كل نيروهاي عوالم امكان است.

ان‌شاءالله راجع به پيامبر و مقامات پيامبر يكي روز براي شما مي‏گويم، يك کمی چشم شما باز شود. مثل اين كورها و كرها نباشيد.

به هر حالت.

آن سرفرمانده كل قوا است، بزرگ ارتش‌داران است، اين سرهنگ‏ها و سرتيپ‏ها آن‌جا آمده‏اند و سلام مي‏دهند و استجازه خدمت مي‏كنند، نظامي‌ها فهميديد چه گفتم؟

حضرت هيچ نفرمودند.

فرشته كوه آمد، آقا من فرشته اين كوه‏ها هستم، اين‌ها در كف من مثل موم هستند، اجازه بده الان يك قلوه سنگ صدهزار تني را بلند كنم و برسر همين‌ها بکوبم و توي مكه همه را هلاك كنم.

همه عرض ارادت كردند، همه درخواست استجازه خدمت كردند.

پيامبر هيچ چيز نگفت، آخرش سرش را بلند كرد و فرمود: جبرئيل، به اين‌ها بگو من پيامبر رحمت هستم، من پيامبر عذاب نيستم، من دلم نمي‏خواهد اين‌ها عذاب شوند، آن‌وقت پيامبر سرش را بلند كرد.

عجیب است، واقعا پیامبر رحمه‌للعالمين است، (و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين)[13]

و ما را امت مرحومه گفته‏اند سر همين است كه بر ما ترحم شده ‏است و اين پيغمبري كه مهربان است، این پیامبري كه رووف بالمومنين است، مهربان به مومنین است، اين را به ما داده ‏است. در عوض شكايت کردن، به درگاه خدا عذر مي‏خواهد، عجیب این است.

پيامبر سرش را بلند كرد، فرمود: «اللهم اهد قومي فانهم لايعلمون»[14]، خدايا اين قوم مرا هدايت كن، اين‌ها نادان هستند، برنادانان مگير.

خودش هم فرموده: «رفع عن امتي تسعه»[15] ، نه چيز مرفوع القلم است، يكي هم جهل است، يعني ما لايعلمون.

عذر مي‏خواهد. خدايا اين‌ها عوام هستند، اين‌ها نمي‏دانند، اين‌ها جاهل هستند، مبادا آن‌ها بگيري، اين‌ها را هدايت كن، اين‌ها را دانا كن، راهنمائي كن.

اين سنخيت بشریت، عطوفت مي‏آورد، نهايت، مَظهر اظهرش، مِجلا اجلايش، آن‌کس‌که جوهر انسانيت است، آن‌کس‌که گوهر فتوت است، وجود مسعود حضرت خاتم الانبياء ابو القاسم محمد9 است.

صلوات شما بد نبود، من را به ميل انداخت، اما هرچه فكر مي‏كنم با اين یک صلوات من نمي‏توانم شعر بخوانم، دو تا صلوات بلند بفرستيد.

شهباز فضاي لامكاني

در جوِ لامكان، نه در این كهكشان‌ها، اين‌ها مكان است، شعر را خوب بفهميد. حضرت در جوِ لامكان شهباز است، نه در فضاي مكان، نه اين كرات، نه اين منطومه‏ها، نه اين كهكشان‏ها،

شهباز فضاي لامكاني غواص جواهر معاني

محجوبه گُشاي عالم غيب گنجور خزانه‏هاي لاريب

يك اقيانوس مطلب در اين شعر خوابيده است.

محجوبه گُشاي عالم غيب گنجور خزانه‏هاي لاريب

ذيل كرمش زفتنه‏ها دور خاك قدمش به ديده‏ها نور

بر كنگره‏اي كشيده فتراك كآنجا نرسد كمند ادراك

پسر او، حسين7 هم، آيت رحمت جدش بود. ملائكه استجازه كردند، وقتي از مدينه بيرون آمد به آن‌ها اجازه و رخصت نداد. «بني‌الجان» آمدند و استجازه كمك كردند، به آن‌ها اجازه كمك نداد.

گفت:

من خود قدرت يزدانیم حيدر بدر و احد را ثانيم

امر من را بسته طوق انقياد اسطقس خاك و آتش، آب و باد

ليك من خود اين بلا را طالبم

فرمود: برويد، برويد من ياري نمي‏خواهم، من كمك نمي‏خواهم،

ليك من خود اين بلا را طالبم

من دلم مي‏خواهد بچه شيري‏ام را بگيرم

وای وای،

در راه محبوبم به خون آلوده شده باشد،

هاي، هاي

وقتي هم قنداقه را به دست گرفته بود،

دلم مي‏خواهد بچه‏هاي مجلس گريه كنند، آقازاده‏ها اشك بريزند،

« ؟؟؟ 1:04:550... بدمه»[16] این عبارت مقاتل است.

وقتي خون بنا كرد فوران كردن!

اولا بدانيد نصف گلو بريده شد،

بميرم حسين7

سوراخ نكرد، چهارتا رگ را بريد، گردن اين‌طوري افتاد،

خون بنا كرد فواره زدن

ای وای،

یک عبارت دیگر.

« ؟؟؟بدمه»

اين مصيبت را كم گفته‏ام، حالا كه مي‏گويم بايد ناله شما بلند شود، بايد اشكتان هم بيايد.

يك وقت ديدند، بابا پياده شد، اين خون‌ها را مي‏گيرد به بدن علي7 مي‏مالد،

ای وای،

وای حسین7

بچه را غرق خون كرد بابا،

آن‌وقت ديدند صدا مي‏زند، «؟؟؟ 1:07:00 انه بعین الله»[17] یعنی: خدا بر من آسان است، بچه‏ام را در راه تو دادم، خدا مي‏بيند.

بحق مولانا الحسين المظلوم7 و بولده علي الاصغر7

با حال ناله و اشك ريزان

ده نوبت

يا الله

به قطره قطره خون گلوي اين بچه، به قطره قطره اشك چشم باباش، خدايا به آتش سينه مادرش رباب3، خدايا به ناله‏هاي دل‌گداز خواهرش سكينه3، الهي به اركان اهل حرم، قَسمت مي‏دهيم همين ساعت امر ظهور امام‏ زمان7 را اصلاح بفرما.

عقده گشاي صحنه كربلا، شفادهنده سينه سوزان سيدالشهداء7، حضرت بقيه الله7 را به زودي آشكار كن.

دنيا را به ظهور اين بزرگوار از رنج و شكنج و نادرستي‏ها و نابساماني‌ها خلاص بكن.

مملكت ما را كه مملكت شيعه است در پناه امام زمان7 از هر گزندي حفظ فرما.

مذهب شيعه را، تجليش، ترقیش، عظمتش را، در روي زمين، خاصه در اين كشور بيش از پيش بفرما.

به محمد و آلش: دل ما را از ولاي اهل‏البيت: سيما محبت امام ‏زمان7 مملو و سرشار بفرما.

قلب مطهر امام‏ عصر7 را از ما راضی و خوشنود بفرما.

ما را در سايه ولايش، از هر خطا و اشتباهي و از هر خطر و صدمه‏اي حفظ بفرما.

مشكلات ما را سهل و آسان گردان.

گرفتاري‏هاي ما را برطرف فرما.

گرفتاران بي‌گناه ما را به زودي خلاص فرما.

جوانان ما را از شر شياطين جن و انس حفظ بفرما.

دين و ايمان و تقوی و قداست‏ آن‌ها را به حق حضرت بقیه الله7 حفظ بفرما.

نعمت ولایت امام زمان7 را در دل جوانان ما، اولاد ما، اعقاب ما، نسلا بعد نسل جاری بفرما.

شب جمعه است.

گناهان ما را ببخش.

ای کریم، ای عفو، ای غفور، ای رحیم،

اگر تو نبخشی، ما کجا برویم، از چه کسی درخواست بخشش کنیم. روزگار ناپاک و تاریک و سیاه است، اگر تو ببخشی، چیزی از تو کم نمی‌شود.

الهی به حق امام حسین7 امروز ما را پاک و پاکیزه از گناهان، از در این خانه خارج بفرما.

توفیق تقوی و پرهیز از گناه تا پایان عمر به همه ما کرم بفرما.

ما را از در خانه اهل البیت: در دنیا و آخرت دور و جدا نگردان.

ذوی الحقوق گذشته ما را، سیما سلسله جلیله روحانیین، به طبقات آن‌ها از فقها و از محدثین و متکلمین، این‌ها بر ما حق عظیم داشتند، همه آن‌ها را غریق رحمت فرما.

موجودین ذوی الحقوق ما، خاصه علمای اعلام و روحانیین والا مقام، و گویندگان صحیح ما، همه این‌ها را حفظ بفرما.

همه را در پناه امام زمان7 موید و منصور بدار.

هرکس در این مسجد یک یا الله گفته است و مرده است، خدایا او را بیامرز.

هرکس به اندازه یک آجر کمک به این مسجد کرده است و از دنیا رفته است، او را بیامرز.

هرکس گفته است و زنده است، هرکس خرج کرده است و زنده است، به کرم و بزرگواری خودت در دنیا و آخرت، خانه دلش را معمور و آباد بگردان.

آقایان حاضرین، غیر از آن‌چه عرض کردم، هر حاجت شرعی دیگر دارند، روا بفرما.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
najm134
 
پست ها : 2111
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه فبريه 08, 2026 8:06 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 15

https://drive.google.com/file/d/108sE-S ... drive_link


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

به اميد اين‌كه ان‌شاءالله زنده باشيد و زمان ظهور آن بزرگوار را درك كنید و به شرف حضور پيشگاه مقدس او، مشرف و مفتخر شويد، بايد اظهار عشق و شور و شوق و علاقه شما امروز به نسبت روزهاي گذشته بيش‌تر باشد، يعني از آن صلوات‌هائي بفرستيد كه معنا داشته باشد و دل شما در دنبال آن صلوات باشد و هم عاشقانه باشد كه خود آن حضرت را هم جذب نمايد، آن حضرت هم به توجهات شما منجذب مي‏شود اگر از روي خلوص و اخلاص باشد. اميدوارم توجهات خاصه آن بزرگوار امروز، شامل حال همه شما بشود.

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم

و اللعن الدائم علي اعدائه

(و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلاه و ايتاء الزكاه و كانوا لنا عابدين)[1]

گدائي گدا، دارائي دارا را ظاهر و نمايان مي‏كند. وقتي یک گدائي پيدا شد و اظهار فقر و نيازمندي و گدايي كرد، آقاي پول‌دار دست توي جيبش مي‏كند، پنج تومان، ده تومان در مي‏آورد و به او مي‏دهد، فقر و گدايي او، غنا و آقايي اين فرد را روشن كرده است. اگر گدايي او نمي‏بود، بر مردم آقايي اين فرد و غناي او و بزرگواري احساني او پوشيده بود. پس فقر فقير، آينه غِناي غَني است.

حضرت آيه الله العظمي ‏حضرت آقاي خوانساري،

خداوند وجود مسعود ايشان و همه روحانيين ما را براي ما معظم و محترم و معزز و عمر طولاني مرحمت کند.

ايشان نشسته‏اند، كاحد من الناس، در شبستان هم هستند. هرچه من به حاج آقا احمد حسینيان مي‏گويم آقا را بيرون بياور زورش نمي‏رسد، اگر آقا بيرون مي‏بودند، همه شما زيارت صورت ايشان را مي‏كرديد و عبادت بود،

«النظر الي وجه العالم عباده»[2]،

من هم زورم نمي‏رسد كه ايشان را از آن‌جا بيرون بكشم، مگر خدا بيرون بياورد و شما ببینید و ثواب ببريد.

حالا، ايشان نشسته‌اند، كاحد من الناس، دو نفر مي‏آيند مسئله سوال مي‏كنند. از مسائل اعتقادي اصولي يا از مسائل تعبدي فقهي عبادي، ايشان جواب مي‏دهند، اين سئوال جاهل، منشاء براي ظهور علم عالم شده است كه اگر اين جاهل نمي‏آمد و مسئله را نمي پرسيد، اين‌هايي كه آن‌جا نشسته‌اند چه مي‏دانند كه آقا عالم هستند، همه كه نمي‏شناسند. وقتي‌كه از ايشان دو تا، سه تا مساله سئوال شد، اصولي يا فروعي، و ايشان بيان كردند، علم ايشان بر حاضرين ظاهر و نمايان مي‏شود.

پس جهل جاهل، آينه نمايان شدن علم عالم شد.

دو سه تا مثال بزنم بس است ديگر، مثال هزار تا، اما براي آن‌كه همه بفهميد و بچه‏ها حاليشان بشود، دو سه تا مثال بزنم: يكي را اين‌جا بي‌خود كتكش مي‏زنند، يك مظلومي ‏را، مثل من آشيخ، ما آشيخ‌ها دست و پايي نداريم، مي‏آيد يكي بي‌ادبي مي‏كند و كتك مي‏زنند. دو تا از آن گردن كلفت‌ها و باباشمل‌هاي ورزش‌کار، اين‌ها مي‏رسند و مي‏گويند پدر سوخته! به اين ملا چه كار داري؟ د بزن، او را مي‏زنند.

عجز من، آينه قدرت و توانائي اين تواناها شده است، اگر من عاجز ضعيف، نمي‏بودم و يك چنين قضيه‌اي واقع نمي‏شد، زور اين زورمندان بر همه پوشيده بود. اين پيش آمد منشاء اين مي‏شود كه قدرت و توانايي و زور زورمندان آشكار شود.

پس عجز عاجز، آينه قدرت قادر است، جهل جاهل، آينه علم عالم است، فقر فقير، آينه غناي غني است.

اين‌ها درست است؟ خوب، اين مطلب را كه خوب فهميديد حالا بيائيد.

خداي متعال داراي كمالات غيرمتناهيه است، علم دارد، قدرت دارد، رحمت دارد، رافت دارد، جمال دارد، جلال دارد، عزت دارد، عظمت دارد، كبريائيت دارد، هيمنت دارد، سلاميت دارد، مومنيت دارد، جباريت دارد، قهاريت دارد، برو تا آخر اسماء حسناي الهي كه هزار و يك اسمش ظاهر و نمايان است و هر اسمی آینه يك كمالی و نشانه يك جلال و جمالی در حق متعال است و ميليون‌ها، بلكه ميلياردها اسماء پوشيده دارد كه آن‌ها مخزون و مكنون «في علم الغيب عنده» هستند.

اگر اهل فن، اهل دل و حال، گوشه‌اي هست، فهميد چه گفتم.

«لا يخرج منه الي غيره»[3]

به هر جهت،

خدا داراي كمالاتي غيرمتناهي است، آينه ظهور آن كمال، فقر و ناداني و ناداري و ناتواني و نقص اين‌طرف است. نقص اين‌طرف، آينه ظهور او است، گدايي ما به درگاه خدا، آينه غنا و آقايي خدا است، خدا آقا است، بلكه آقای آقاها است.

دعاي جوشن كبير مي‏خوانيد، پيرمردها شما كه مي‏خوانيد. معتاد هستيد، جوان‌ها شما هم بخوانيد، برادران عزيز من، نور چشم‌ها، جوان‌ها، من به شما علاقمند هستم، خدا را شاهد مي‏گيرم، برای خدا به شما علاقه دارم، به اين پير و پاتال‌ها كاري ندارم. مي‏بينيد كه حشر و نشر من با شما است. عرض كنم، اين‌ها آرد خود را ريخته‌اند و ؟؟؟ 12:40 را هم آويخته‌اند و مثل خود من، آفتاب لب ديوار هستند، امروز و فردا هستند، پس فردا ريق رحمت را سر مي‏كشند و به عالم آخرت مي‏روند. كاري هم ما به كار آن‌ها نداريم، يك چند صباحي هستند، خود من هم جز همان‌ها هستم، زحمت كشيدن درباره آن‌ها بيهوده است، عمده شما بچه‏ها و جوان‌ها هستيد.

پيغمبر هم به ما امر فرموده‌اند كه با شما خوش و بش كنيم، اين پير و پاتال‌ها، اين‌ها را رها كنید، خود پيغمبر هم همین‌طور بود، با جوان‌ها خیلی بود.

يك جوان به مدينه فرستاد و مدينه را زير و رو كرد، با خواندن قرآن. پيرمردها قرآن را حفظ نمي‏كردند، جوان‌ها بودند که حفظ ‏كردند.

مي‏فرمايد: «عليکم بالاحداث، فانهم اسرع الي الخير»[4].

اي ملاها و علما، با جوان‌ها مربوط بشويد، با جوان‌ها رفيق بشويد، نه آقايي كه دستتان را ببوسند و باد در گلويتان بياندازيد، نه، رفيق شويد، «فانهم اسرع الي الخير». آن‌ها سريع‌تر به كارهاي خوب مي‏روند، آن‌ها تندتر كارهاي نيك را مي‏كنند، جوان‌ها، به حق پيغمبر من براي خدا شما را دوست مي‏دارم و خير شما را مي‏خواهم، هرچه مي‏گويم، هيچ نظري هم ندارم، هيچ، نظر مادي، سياسي، دنيوي والله ندارم، والله نظر خدايي دارم.

دعاها را بخوانيد، معنی‌های دعاها را اگر هم نمي‏دانيد، بخوانيد، خود آن كلمات نورانيت قلب مي‏آورد. روح شما را متجلي مي‏كند، اسماءالله اثر دارد، خواه معنيش را بفهميد، خواه نفهميد.

اولين اثرش این است كه قلب شما را روشن مي‏كند، روح شما را صيقلي مي‏كند. دومين اثرش،

علي الله، يك پرده را بردارم.

دومين اثرش اين است كه موكلين اسماء، شياطين را از شما دور مي‏كنند. هر اسمي ‏از اسماء خدا، يك موكل فرشته‌اي دارد. يك فرشته موكَل آن اسم است، هرجا برده شود، آن فرشته همراه است، هرجا نوشته شود، آن فرشته همراه است، و هرجا كه فرشته بود، اهریمن، شيطان نمي‏تواند بيايد.

ديو چو بيرون رود فرشته در آيد

دیو را بيرون مي‏زنند، اسماءالله را بخوانيد، موكلين اسماء الله شياطين را از شما دور مي‏كنند.

اگر معناي دعاها را هم بفهميد، كه نور علي نور مي‏شود. يك اقيانوس معارف الهي در دعاها مندرج و مندمج است، بخوان تا بيابي.

اين حلواي طنطناني است تا نخوري نداني است

تا نچشي و نخوري، نمي‏فهمي ‏چه خبر است، دعاها را بخوان.

يكي از اسم‌هاي خدا كه در دعاي جوشن كبير هم ذكر شده است، «يا سيدالسادات»، اي آقاي آقا، خدا آقاي آقاها است. آقايي، شئوني دارد، يكي از شئون آقايي، گذشت است، خطا را نگرفتن، عفو كردن، يكي از شئون آقايي، بخشش كردن است.

فريدون فرخ فرشته نبود ز مشك و ز عنبر سرشته نبود

بداد و دِهَش يافت اين سروري تو داد و دِهش كن فريدون تويي

دِهَش، یا به دِهِش که مصدر است.

آقايي بذل و بخشش دارد، آقايي دست باز دارد، آقايي در خانه باز دارد، آقايي سفره پهن دارد، اين‌ها لوازم آقايي است، اين چنين آدمی را آقا گویند، اما آن كِنِس گدايي‌كه از دستش آب هم نمي‏چكد.

يك شعر يادم آمد بچه‏ها ياد بگيرند:

از بخيلي كه هست امساكش گر ببرند دست ناپاكش

نيست ممكن كه يك، دو قطره خون آيد از دست نحس او بيرون

التفات فرموديد؟

بخل مي‏كند، خون را هم نمي‏گذارد از دستش بچكد. اين آقايي ندارد، اين گدا است. خدا، آقاي آقاها است، اين آقايي خدا چه زمانی ظاهر مي‏شود؟ وقتي‌که بنده بروم و ريش به پلاس بمالم، در خانه‌اش را بكوبم، يا الله بگويم، تذلل و تخشع و زاري بكنم، آقايي خدا آن‌جا ظاهر مي‏شود.

من گدايي كنم، گدايي من، خدايي او را مي‏رساند.

از گدا جز گدائي نيايد حرف هستي ز ممكن نشايد

و از خدا جز خدايي نبايد من گدا من گدا من گدايم

گدايي ما، خدايي خدا را بر ديگران آشكار مي‏كند، دعا و درخواست ما و نيازمندي ما، بي‌نيازي خدا را آشكار مي‏كند، عجز و ضعف و لابه ما، قوت و قدرت و عظمت خدا را آشكار مي‏كند.

دعاي عرفه امام حسين7 را بخوانيد، قربان آن لب‌هايت بروم امام حسين7، لعنت بر آن كسي‌كه آن لب‌هاي گهربار را با چوب خيزران آزرده كرد.

خدايا به آن لب‌هاي قرآن‌خوان امام حسين7 عذاب شديدت را بر يزيد و هركس يزيد پرست است و هركه دنبال كار يزيد را گرفته و مي‏رود زياد كن.

خوب،

ناداني من و درخواست دانش از خدا، آينه تجلي علم خدا در اين نشئه است.

يك گوشه ديگر بگويم و رد شوم، خيلي خشك حرف نزنم، چون مي‏ترسم! بعضي حرف‌ها را يك خورده پرده‌اش را بالا بزنم به بيني يكي بر مي‏خورد، گرچه به جهنم بر بخورد! من اعتنايي به اين خرها ندارم! يك پرده حرف را بالا بزنم، يكي نمي‏فهمد، ممكن است كه شائبه تصوف در مغز او بيايد، از اين مي‏ترسم. ولي حالا يك گوشه‌اي بگويم ورد بشوم:

جمال محبوب را، ناز محبوب را، غمزه و عشوه محبوب را، نياز عاشق آشكار مي‏كند. اگر عاشق، دلدادگي نسبت به معشوق اظهار ندارد، عاشق آن نازي كه بايد بكند كه در آن ناز، هزار لذت است، در آن غمزه، هزاران لذت است. آن‌کسی‌كه وارد وادي عشق و محبت شود، مي‏فهمد چه دارم مي‏گويم. اصلا ناز خود محبوب يك كيفي دارد.

اين مي‏گويد: قربانت بروم، او عقب بكشد. اين خودش يك كيفي دارد. آن‌کسی‌كه اهل اين وادي است، مي‏فهمد چه مي‏گويم. غمزه محبوب، عشوه محبوب، ناز محبوب، تمام اين‌ها يك تجليات جذابي است كه دل محب را مي‏كشد.

اين‌ها در وقتي مي‏شود كه محب، نسبت به محبوب اظهار ميل كند:

جانم، قربانت برود، نديدم، برايت مي‏ميرم، جلوه‌اي بكن.

او هم دائم ناز كند، يا ناز نكند، جلو بيايد، ناز را جواب مثبت بدهد، آن هم لذت دارد، عجيب است، عجيب است.

اين آخوند ملا محمد بلخي، بعضي جاها همه چيز را فهميده و خوب مي‏گويد.

عاشقم بر مهر و بر قهرش به جد بولعجب من عاشق اين هر دو ضد

اگر بياید جلو، لذت دارد، عقب هم بكشد، لذت دارد. مراد من را بدهد، لذيذ است، ناز كند، هم لذيذ است. هر دو، هم وصلش عزيز است و هم فصلش لذيذ است. اين نكته را آن كسي مي‏داند كه توي وادي عشق و محبت افتاده باشد.

عرب‌ها مي‏گويند: «ضرب الحبيب ذبيب»، سيلي كه دوست مي‏زند، مويز شيرين است.

شكر شكن شيراز، افصح‌المتكلمين مي‏گويد:

زهر از قبل تو نوش داروست فحش از دهن تو طيبات است

اين محبت چيز عجيبي است.

از محبت نار، نوري مي‏شود و از محبت ديو، حوري مي‏شود

از محبت مسه‌ها ؟؟؟ 26:40 زرين شود و از محبت تلخ‌ها شيرين شود

اگر حب به خدا جلو بيايد، مي‏فهمي، در بلايا هم لذت مي‏بری.

در بلاها مي‏برند لذت او مات اويم مات اويم مات او

خوب، اين بماند، چون یک موج‌هايی دارد، همين‌طور یکی بعد از ديگري مي‏آيد و از مطلب مي‏افتم.

در هر صورت، ناز معشوق را، عشوه محبوب را، نياز محب آشكار مي‏كند و در هر نازي و در هر عشوه‌اي و در هر غمزه‌اي، يك لذت خاصي است، آقايي محبوب و آقا را، گدايي من، آشكار مي‏كند. آقايي، شعله‏ها دارد، شعبه‏ها دارد، آقايي، تشئنات دارد، شئون آقايي را، شئون گدايي من آشكار مي‏كند. يك وقت پول از او مي‏خواهم، يك بسته اسكناس مي‏دهد. يك وقت گذشت از خطا مي‏خواهم، مي‏گويد: گذشتم، برو پسر. يك وقت برهنه‌ام، لباس مي‏خواهم، لباس به من مي‏دهد، يك دست مي‏خواهم، دو دست مي‏دهد، و هكذا، آقایی شئون مختلفه دارد، و هر شاني را يك نحو، گدايي و درخواست آشكارش مي‏كند.

لذا گدايي‌هاي در خانه خدا مختلف شده است. خدا كمالات عديده دارد، و به حسب هر كمالي، يك آينه‌اي اين‌طرف بايد باشد تا او را ظاهر كند. آن آينه‌اي كه تمام اين كمالات را به انحاء گدايیش ظاهر كند، انسان كامل است.

خوب توجه كنيد.

او تجليات جمال و جلال را مي‏داند، او انواع و انحاء كمال را مي‏داند، او مي‏داند که آينه روشن شدن و تجلي هريك از اين‌ها چيست؟ يك نكته براي شما بگويم؟

چون من بايد در طي مثال‌ها حقايق را به ذهن كودكان نزديك كنم.

آقايان! ما در خوردني‌ها انواع مزه‏ها داريم، مزه ترشي، مزه شیرینی، مزه تلخي، مزه شوري، اين‌ها همه مزه است. يكي از مزه‌ها، مزه شيريني است. اين شيريني، يك نوع مزه است در مقابل مزه شوري، در مقابل مزه تلخي. اما خود اين شيرينی انحائي دارد، هر كدامش هم يك خصوصيتي دارد، شيريني شيره انگور، شيريني شيره توت، شيريني چغندر قند، شيريني نيشكر، شيريني عسل، شيريني شكر، شيريني قند، شیرینی نبات، سه رقم شیرینی از یک ماده چغندر است.

هر كدام اين‌ها هم يك طعم خاصي دارد، طعمي‏ را كه عسل دارد، شيره انگور ندارد، طعمي ‏را كه شيره انگور و توت دارد، شيره نبات ندارد. هر گلي يك بویی مي‏دهد و هر طعمي‏ يك لذت خاصي دارد.

لذا سر سفره‏هاي شما، اين شب‌ها شيريني حلوا است، شيريني نبات هم هست، شيريني خربزه‌هاي خاقاني مشهد هم هست، كه باز آن طعم خاص ديگري دارد، رزقكم الله و جميع المومنين كه برويد مشهد که الان فصل خربزه خاقانی است، اين‌هايي كه اين‌جا مي‏آورند پس مانده‌هاي آن است. بعضي‌ها هم عوضي و بدلي است، خاقاني تهراني است، خاقاني خراساني نيست، تخمه مال خراسان است، اما خاك مال اين‌جا است، لذا بي‌مزه شده است.

بگذرم، شيريني انگور، يك شيريني خاص ديگري است، اين‌ها را فهميديد، هركدام يك لذتی و يك مزه‌اي دارد. دعاها، تعقيبات مثل شيريني است، انواع دعاها داريم، تعقيبات داريم، احراز داريم، اوراد ؟؟؟ 32:20 داريم، طلسمات داريم، ادعيه سِر داريم، ادعيه قدسيه داريم، ادعيه مناجات داريم، انحاء و اقسام دعاها داريم. دعا خودش مثل طعم شيريني است، هركدامش يك مزه خاص دارد، احرازش يك خاصيت دارد، اورادش يك خاصيت دارد، طلسماتش يك خاصيت دارد، دعاهاي سِرش يك خاصيت دارد، چهل اسم ادريسي‌اش يك خاصيت دارد، اين دعاها سِر،

خدا علامه مجلسي را رحمت كند،

خدايا به ذات مقدست، الساعه، طبقات انوار را از اين مجلس و مسجد نالایق ما، طبقات انوار عظيمه را به روح پر فتوح علامه مجلسي مرحمت فرما.

اين دعا را بي‌خود نكردم، ذی‌حق بر شما است، علامه مجلسي حق تشيع به گردن شما دارد، علامه مجلسي از بزرگان مذهب شيعه و دين اسلام است، برگردن تمام شيعه الي يوم القيامه حق ولايت و تشيع دارد. اين مزخرف گويي‌ها، زياده‌روي‌ها، فضول‌ها! عرض كنم، نجس خوري‌هاي بچه‏هاي علقه مضغه‏ را زير پا لگد مال كنيد. اين فضله‏ها حق اين‌كه اسم مجلسي را ببرند، ندارند، چي چي مي‏گويند بچه‏هاي بي سواد؟ دو خط از كتاب‌هاي او را نمي‏فهمند، بيست و پنج زيادي مي‏خورند!

علامه مجلسي بزرگترين شخصيت شيعه است، اين بزرگوار اگر اين روايات را جمع نمي‏كرد البته ما حالا اين همه معارف اسلامي ‏را، ما شيعه نمي‏داشتيم.

اين بزرگوار انحاء ادعيه را در كتاب مزار جلد ادعيه بحار جمع فرموده‌اند، يك دسته‌اش ادعيه سِر است.

آقايان طلاب! نور چشمان من، ستاره‌هاي درخشان مذهب شيعه، به شما دارم عرض مي‏كنم، شما ادعيه سِر را برويد از روي كتاب بحارالانوار علامه مجلسي بخوانيد، ببينيد چه معارف عجيبي در اين ادعيه گنجانده شده است و بعد هم چه آثار نورانيتي در خواندن اين ادعيه است.

برگردم.

خدا را جلال و جمال متعدد است، در برابر هر نوع جلال و جمالی، يك نحو آينه نمايي لازم است كه بنماياند به ديگران، آن جلال و آن جمال را.

من و شما كوچك‌تر از اين هستيم كه آينه شويم براي كل شئون جمالي و جلالي خدا. انسان كامل لازم است كه آن انسان كامل، برحسب هر جلوه‌اي از جلوات حق، يك نوع خضوع و خشوعي كند، و براي هر تجلي و براي هر نازي و براي هر عشوه‌اي و براي هر غمزه‌اي از محبوب ازلي و ابدي، يك نوع نيازي، يك نوع كرنشي، يك نحو دلباختگي نشان بدهد. بايد دلباختگي نشان داد تا دل‌دار رخسار خود را بنماياند، آينه رخسار دل‌دار، دل‌دادگي است.

فهميديد چه گفتم؟

تا از اين‌طرف نباشد، از آن‌طرف نمايان نمي‏شود. آن‌کسی‌كه آينه‌اي است كه تمام جلوه‏هاي دل‌دار را مي‏نماياند، انسان كامل است، يا با نبوت يا بدون نبوت، و از یک چنین انسانی، این جهان، مادامي‏كه انسان عاقل مختار قادر است، از يك چنين فردي، اين عالم خالي نيست.

ببينيد قرآن چه مي‏فرمايد : (و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلاه و ايتاء الزكاه و كانوا لنا عابدين)[5]. ذات كامله‌الصفات را آينه‌اي لازم است كه انحاء عبادت‌ها كند و در هر عبوديتي، يك جلوه ربوبيت آشكار شود. اين چنين كسي، حجت‌الله است، اين چنين كسي، مرآت‌الله است، اين چنين كسي، خليفه‌الله است كه معناي خلافت و جانشيني را در بحث ولايت ان‌شاءالله به عرض شما خواهم رسانيد.

پالان دوز، خليفه كت و شلوار دوز نمي‏شود، نعل‌چي‌گر خليفه ساعت ساز نمي‏شود. فهميديد چه گفتم؟ مهره خرفروش سر ميدان كاه‌فروش‌ها، جانشين جواهر فروش‌هاي توي بازار نمي‏شود، حساب است.

ان‌شاءالله در بحث خلافت اين‌ها را براي شما عرض مي‏كنم.

(و كانوا لنا عابدين)

يكي از جلوات خدا، تجلي قهر است، خود این جلوه‌اي است، قهاريت جلوه‌اي از جلوات حق است و از شئون سلطنتش است، سلطنت بايد قهاريت داشته باشد و اگرنه در هم كوبيده خواهد شد. يكي از تجليات خدا، تجلي قهاريت است كه از شئون سلطنت «ياسلطان» خداي متعال است. در مقابل اين تجلي، خضوع خاصي لازم است، در مقابل اين كمال، كرنش مخصوصي لازم است. اين كرنش را همه ندارند. در مقابل جلوه جمال، يك نوع كرنش لازم است، اغلب دارند، اما در مقابل تجلي جلال و قهرمانيت حق متعال، اين يك خضوع خاصي لازم است، اين را همه ندارند، انسان كامل دارد.

علي بن ابي طالب7 دارد، علي بن ابي طالب7 كه اولين فرد بعد از پيامبر در عالم وجود است. بعد از پيامبر خاتم حضرت امير المومنین7 اولين شخصيت عالم امكان است، افضل‌الخلق بعد رسول‌الله است، اين انسان كامل است. اين است كه در مقابل هر جلوه خدا، يك خضوع و خشوع خاصي را ارائه مي‏دهد. اين قهر خدا را مي‏داند، لهذا در مقابل آن قهر، غشوه لازم است.

در مقابل قهاريت خدا، در مقابل هيمنت خدا، در مقابل گرفت خدا، خشوع لازم، خشوع علي بن ابي طالب7 است كه غش مي‏كند، از خود بي‌خود مي‏شود، بدن، مثل چوب مي‏شود. وقتی راوي گفت: رفتم كنار بدنش «فزويته فلم يتزوه فحركته فلم يتحرك فقلت انا لله و انا اليه راجعون مات علي بن ابي طالب7»[6]

گفت: وقتي آن ناله‏ها را شنيدم و آن صیحه‏ها و فريادها را شنیدم، يك مرتبه خاموش شد، گفتم: خوابش برده و خسته شده از سر شب تا حالا. رفتم ديدم افتاده آن‌جا، گفتم خوابش برده است. نزديك طلوع فجر هم هست، بيدارش كنم نماز اول وقت از دستش نرود، «فحركته فلم يتحرك» تكانش دادم، ديدم تكان نمي‏خورد، «زويته فلم يتزوه» بلندش كردم، ديدم نخير، بلند نمي‏شود، «فاذا هو كالخشبه الملقات»، مثل يك تكه چوبي افتاده است، گفتم: علي7 مرد!

وقتی آمدم منزل حضرت صديقه3 كه گفتم: بي‏بي جان، به فكر بيافتید، شوهرت از دستت رفت.

چه شده است؟

قصه را نقل كردم.

گفت: او نمرده است، اين غشوه‏اي است كه شب‌ها از خوف خدا بر او غالب مي‏شود.

يك كلمه اين‌جا بگويم، علي الله، ما كه زده‌ايم بر صف رندان هر آن‌چه بادا باد.

آهاي فقير مولا! آهاي آن كسي‌كه مدعي هستي، دست بر دست است تا دست علي7، من پير دليلم، تو را متصل به ولاي علي7 مي‏كنم، بيعت خاصه دارم، کجا است آن غشوه‏هاي شبانه تو؟ کجا است نشانه تو از مولا علي7؟

علي7 از خوف خدا غش مي‏كرد، تو چه زمانی غش كرده‌اي از خوف خدا؟ چه زمانی لرزت گرفته است؟ هر پير دليلي، هر صاحب تختي، هر مرشدي كه ديدي شباهت به علي7 دارد، دست اخلاص به او بدهيد.

بگذرم.

علي7 در مقابل جلوه قهرمانيت و قهاريت خدا، خشوع و خضوعش به پايه مرگ مي‏رسد، به سر حد غشوه مي‏رسد. بچه‌اش امام حسن7 كه امروز روز ولادتش است، «كان اعبد الناس» عابدترين تمام مردم در زمانش بود، آن وقت در شرح حالش مي‏نويسند:

«كان اذا ذكر الموت بكي»

اي شيعه امام حسن7 ببين چقدر تشيع داريد و پیرو اين بزرگوار هستيد.

«كان اذا ذكر الموت بكي و اذا ذكر القبر بكي و اذا ذكر البعث و النشور بكي و اذا ذكر الصراط بكي»

اهل علم اين قسمتش مهم است،

«و اذا ذكر العرض علي الله شهق شهقه يغشي عليه منها»

انسان كامل اين است، انحاء عبادت‌ها را دارد، آینه‌ای است متنوع برای ظهور شئون كمال حضرت حق متعال.

يكي از جهات فقرش و گدائيش و مرآتيتش براي كمال خدا اين بود كه در مقابل قهر خدا و عظمت خدا و شوون سلطنت خدا، مي‏لرزيد، وقتي‌كه وضو مي‏گرفت، حالش منقلب مي‏شد،

توي نماز مي‏خواست بيايد رنگش مي‏پريد، 47:30

اين‌ها عارف بالله هستند، اين‌ها خداشناس هستند، اين عرفان است، اين نشانه عرفان است: «اعرفكم بالله اخوفكم منه»[7]، در نماز رنگش مي‏پريد. مي‏پرسيدند: آقا چرا اين حال شديد؟ مي‏فرمود: لازم است بر آن كسي‌كه مي‏خواهد در محضر پادشاه بزرگ حاضر شود، اين چنين خودش را كنترل كرده باشد.

يك رئيس پوسيده اداره، شما چطور پيش او دست و پای خود را جمع مي‏كنيد، خیلی مودب مي‏نشينيد، مودب حرف مي‏زنید، چرا؟ چون يك رئيس پوسيده اداره‌اي است، آن‌وقت در مقابل آفريننده جهان، در مقابل خلاق سلاطين و امراء، در مقابل خالق سماوات و ارضین، با کمال بی‌ادبی؟ ابدا ادب و و قار را نسبت به حق رعایت نمی‌کنید. ما خدا نمی‌شناسیم. خدا را امام حسن7 می‌شناخت، وقنی می‌خواست وارد مسجد شود، اولا دم در مسجد لرزش می‌گرفت، در مسجد را می‌گرفت و حالش منقلب می‌شد،

«الهي ضيفك ببابك»

خدا، مهمانت در خانه‌ات آمده است.

اين مسجد خانه خدا است، شما هم مهمان خدا هستيد، شما هم كه مي‏آئيد در مسجد مهمان هستيد.

«الهي ضيفك ببابك»

اگر دعوت خدا نمي‏بود شما موفق نمي‏شديد به مسجد بيائيد، اين را بدانيد.

اين نه آن الله تو لبيك ما است

تا كه از جانب معشوق نباشد كِششي كُشش عاشق بيچاره به جائي نرسد

اول خدا خواسته، اين سعادت را برای شما مقدر و مقرر كرده، در نتيجه خواست خدا، شما موفق شده‌ايد روز جمعه به مسجد آمده‏ايد و اقامه فريضه كرده‏ايد با جماعت، پس مهمان خدا هستيد.

«الهي ضيفك ببابك يامحسن قد اتيك المسي‏ء»

اي خداي نيكوكاران، این بنده بدكارت در خانه‌ات آمده است،

«فتجاوز عن قبيح ما عملت به»

خدايا از آن كار زشتي كه من كرده‌ام تجاوز كن، به آقايي و بزرگي و كارهاي خوب خودت.

اين‌ها را دم در مسجد مي‏گفت.

مراقب همه جهات بود. اين‌جا بستگي به خدا دارد، اين‌جا ظهور جلال خدا در آن مي‏شود، پس بايد يك‌طور خاصي بندگي كرد. دم در ايستاد، حلقه در را گرفت و كوبيد، اين مطالب را به خدا عرض كرد و وارد شد.

آن‌وقت هم هرگاه به فكر مرگ مي‏افتاد، مرگ يك تجلي قهاريت خدا است، (الله يتوفي الانفس حين موتها)[8]، قبر يك تجلي برزخي است كه از حق متعال مي‏شود، يك مقام قاهريت حق است در نشئه بزرخ. هر وقت به ياد مرگ مي‏افتاد بنا مي‏كرد هاي‌هاي گريه كردن، هرگاه به ياد قبر مي‏افتاد شروع مي‏كرد به گريه كردن. اين برای همین امام حسن7 امروز است كه شما جشن ولادتش را گرفته‌ايد. بهتر است من اين حالات را براي شما بگویم، تاريخ ولادتش را هم گفته‌اند و هم شنيده‌ايد و هم مي‏دانید، خوب هم هست، اما ديگر خيلي فايده‌اي ندارد، اين‌ها را بايد بگويم.

دوست امام حسن7 هستيد، شيعه امام حسن7 هستيد، پيرو امام حسن7 در عملش باشيد، مشيع او باشيد، دنبال او در عمل باشيد.

هر وقت كه ذكر مرگ مي‏شد بنا به گريه مي‏كرد، ذكر قبر مي‏شد، بنا به گريه كردن می‌کرد.

حالا قبرستان درست كرده‌ايم باغ تفريح‌گاه است، آن‌جا براي تفريح مي‏رويم! قبرستان بايد عالم آخرت را مذكر باشد، بايد كسي‌كه مي‏رود به قبرستان، منظره قبرستان طوري باشد كه او را به عالم آخرت متوجه كند و منقلبش كند.

به هر جهت بگذرم.

هر وقت مسئله قيامت به ميان مي‏آمد امام حسن7 اشك مي‏ريخت. اسم صراط مي‏آمد! واي، واي، واي! راهي‌كه از توي جهنم كشيده‌اند (ان منكم الا واردها كان علي ربك حتما مقضيا)[9] راه بهشت از توي جهنم است، از توي شهوت، از توي غضب، راه بهشت كشيده شده ‏است و از موي باريك‌تر و از تيغ تيز، برنده‌تر است، خوشا به حال آن كسي‌كه بتواند این راه را بپيمايد. آن صراط را در دنيا بايد بپيمائيم، بايد توي اين آتش‌هاي شهوتي كه افتاده، توي اين آتش‌هاي غضبي كه افتاده است خودتان را رد كند، شعله‏هاي آتش شهوت شما را نگيرد. چهار راه اسلامبول ولاله‌زار يك شعله آتش است، طوري رد شويد كه شما را نگيرد، آن منظره‏هاي كثيف!

به هر حالت،

هر وقت به ياد صراط مي‏افتاد گريه مي‏كرد. «و اذا ذكر العرض علي الله شهق شهقه يغشي عليه منها».

واي، واي،

رفقاي جوان، قيامت راست است، دو ثلث قرآن راجع به قيامت است، قرآن كلام خدا است، قرآن حق است، قرآن درست است، دو ثلث قرآن راجع به قيامت است، قيامت راست است، قيامت دروغ نيست، قيامت حقيقت واقعيه است. در قيامت پنجاه موقف است، هر موقفي هم هزار سال طول مي‏كشد هر سالي سيصد و شصت روز و هر روزش برابر با هزار سال دنيا است، سال‌هاي آخرت را فهميديد، قلم برداريد آن‌هايي كه چهار عمل اصلي خوانده‌ايد، ضرب كنید، ببينيد حاصل‌ضرب چه مي‏شود. يكي از آن مواقف، موقف عرضه داشتن اعمال ما بر خدا است،

واي واي واي،

آن‌جا است كه پناه بر خدا.

سوف تري اذا انجلي الغبار ا فرس تحتك ام حمار

(يوم تبلي السرائر)[10]،

وای!

روزي كه حقيقت اين آشيخ قارقار كن روشن مي‏شود.

اين واعظ كه اين جلوه در محراب و منبر مي‏كند چون به خلوت مي‏رود آن كار ديگر مي‏كند

اين آشيخ صاحب‌الزماني كه دستش را مي‏بوسند و التماس دعا دارند.

واي واي واي اگر باطن كثيفش آشكار شود، تف و لعنت به صورت او مي‏اندازند.

نوع ما كارهاي كثيف خيلي مي‏كنيم، شهوت غالب مي‏شود، غضب غالب مي‏شود، ولي دل ما نمي‏خواهد بفهمند. شاگرد كثافت‌كاري مي‏كند اما دلش مي‏خواهد استادش نفهمد. استاد ريش حنائي، ته عرق چينی، از آن گه‌كاري‌ها مي‏كند ولي دلش مي‏خواهد شاگردش نفهمد، مي‏خواهد آبرويش حفظ باشد. نوع ما اين‌طوري هستيم كه نمي‏خواهيم وقاحت ما، كثافت ما آشكار شود، نمي‏خواهيم.

آن روز، روزي است كه آشكار مي‏كنند، باطن اين شيخنا روي كار مي‏افتد، اين عجب جانوري بوده است! ما اگر مي‏دانستيم باطن اين چيست؟ عوض آن‌كه دستش را ببوسيم، دندانش مي‏گرفتيم، استخوان دستش را مي‏شكستيم، عوض سلام، تف و لعنت به او مي‏انداختيم. حقيقت اشخاص آشكار مي‏شود، آبروي آدم مي‏رود. واي واي!

اين موقف عرض علي الله است كه اعمال ما را مي‏آورند و آشكار مي‏كنند:

اين جناب آشيخنا اين‌چنين بوده است: آن جوان فوكولي آن‌چنان بوده است، يك قبه نور بوده است، اين ريش حناني رباخور حقه باز سالوس كه صورت را حفظ مي‏كرده و سالوسي مي‏كرده است، باطنش اين بوده است، يكي از كلاه بياندازهاي بزرگ بازار بوده است. آن يكي ديگر یک مومن مقدسي بوده، ظاهر هم خيلي خوب نبوده اما باطنش! بواطن در روز قيامت آشكار مي‏شود. خوشا به حال آن كسي‌كه باطن و ظاهرش يكسان باشد، ولي غالب ما، باطنمان با ظاهرمان مخالف است تعارف هم ندارد به دماغتان هم برنخورد. البته همه شما از بنده خيلي بهتر هستید، من خاك پاي شما هستم ولي شما سلمان نيستنيد، همه شما مقدس اردبيلي و شيخ مرتضي انصاري هم نيستيد. نوعا ظاهرها با باطن ها مخالف است. واي به آن وقتي‌كه باطن مخالف ظاهر آشكار شود، تف و لعنت به صورت ما مي‏اندازند.

حضرت امام حسن7 هروقت اين موقف را به ياد مي‏آوردند، يك ناله دل خراشي از دل مي‏كشيدند و مي‏افتادند و غش مي‏كردند، غش مي‏كردند:

«اذا ذكر العرض علي الله شهق شهقه يغشي عليه منها».

با اين‌كه ايشان عبادت‌هاي عجيبي هم كرده‌اند، در كمتر ائمه شده است، سه مرتبه امام حسن7 تمام دارائي‌اش را در راه خدا داده است، نصف كرده است.

يك استادي داشتم،

خدا بر علو درجاتش بيفزايد،

او مي‏فرمود: من يك استادي دارم، استاد من همه مستحبات را عمل كرد، يك مرتبه هم اين مستحب را عمل كرد كه تمام دارائيش را نصف كرد، نصفش را در راه خدا داد، نصفش را براي خودش نگه‌داشت.

مستحب است آدم اين كار را بكند.

استاد من مي‏فرمود: خود من هم دلم مي‏خواهد بكنم، ولي ايشان موفق نشد.

امام حسن7 سه نوبت تمام دارائيش را نصف كرد، حتي كفش، يك لنگه را نگه داشت و يك لنگه را در راه خدا داد، فرش خانه، نصف آن را نگه‌داشت و نصف آن را در راه خدا داد. هر چه داشت، ملک و املاک و پول، نصف کرد و نصف را در راه خدا دارد و نصف را نگه‌داشت.

سه نوبت اين‌ عبادت را كرد. و این مستحب است.

و امام صادق7 به یکی از اصحاب خود فرمودند: وقتی پرسید حق برادر مومن بر برادر مومن چیست؟ حضرت فرمودند: حق کوچک او این است که هستی و دارایی‌ات را با او نصف کنی. مثلا اگر در خانه‌ات ده تا قالی کاشانی و آرونی و کرمانی داری، پنج تای آن را نگه بدار و پنج تای آن را به برادر دینی‌ات بده. مثلا اگر دو تا خانه داری، یک خانه را نگه‌بدار و یک خانه را به اسم برادر دینی‌ات بکن. اگر در بانک پنجاه هزار تومان داری، بیست و پنج هزار تومان آن را برادر دینی‌ات بده.

فرمودند: این ادنی حق برادر مسلمان بر گردن برادر مسلمان است.

سه نوبت این کار را کرد.

بيست و پنج سفر، پاي پياده به بيت الله الحرام تشريف برد، با این‌که حضرت اسب‌ها داشت، نوکر داشت، اسب‌هایش را یدک می‌کشیدند و خود حضرت پياده می‌رفت براي تعظيم و تجليل از خانه خدا و براي تعظيم اين عمل.

دو نویت يا سه نوبت با پاي برهنه رفت، از مدينه تا مكه قريب هشتاد فرسخ راه، آن بيابان سوزان، آن ريگ‌هاي گداخته، پاي آدم را كباب مي‏كند، حضرت سه نوبت پاي برهنه از مدينه تشريف فرما شدند به مكه معظمه و عبادت‌هاي ديگر.

و چه گذشت‌هايي كه الان وقت نيست و هم صلاح نيست من بگويم.

بالاتر از گذشت يوسف صديق7 از اين بزرگوار بروز كرد، از يوسف صديق7 يك‌بار در عمرش آن‌چنان بندگي وگذشتي ظاهر شد و از امام حسن7 مواقع متعدده بالاتر، گذشت‌هاي عجيب داشت. بندگي‌ها در ترك شهوت و كشتن غضب، بندگي‌ها در انفاق في سبيل الله، اين‌ها همه را داشت، مع ذلك كله هر وقت به ياد موقف عرض اعمال به خدا مي‏افتاد، صيحه مي‌زد، غش مي‏كرد و مي‏افتاد. امام حسن7 اين بود.

بالاترين بندگيش خدا را، صلحي بود كه با معاويه كرد، سازشي كه با معاويه كرد بالاترين بندگي بود، چرا؟ به جهت اين‌كه اين سازش مولود حکمت‌های نهاني خدا بود. آن حكمت‌ها را خلق نمي‏دانستند، بعد از اين سازش، سرزنش‌ها كردند، ملامت‌ها كردند، زخم زبان‌ها زدند و زخم زبان و سرزنش از تير و شمشير، اثرش بر مرد بيشتر است و امام حسن7 اين‌ها را چشيد و کشید در راه خدا.

يك نكته بگويم و لو سه چهار دقيقه طول بكشد.

آقايان، امام حسين7 از اين جهت مظلوم نيست، امام حسن7 مظلوم است. امام حسين7 مرد و مردانه گفت من با يزيد بيعت نمي‏كنم، گفتند: بايد بيعت كني، گفت: ابدا زير باز نمي‏روم. اين آخري‌ها، يك سرباري هم اضافه كردند، گفتند: با ابن زياد هم بايد بيعت كني، خودت را بفروشي، بیعت از بيع مي‏آيد، فرمودند: ابدا، من؟

«الا ان الدعي ابن الدعي قد رکز بين اثنتين بين السله و الذله هيهات منا الذله»

من خودم را به ابن زياد و یزید بفروشم!؟ حاشا و كلا!

گفتند: تو را مي‏كشيم.

گفت: تا شمشير دارم نمي‏گذارم، تا زور به بازو دارم نمي‏گذارم، وقتي هم من را كشتيد، كشتيد!

همين‌طور هم شد، مرد و مردانه ايستاد و يك عده هم از آن جان‌نثاران و فدائیان نمره يك دنيا، پروانه‏هاي دور شمع وجودش جمع شدند، چطور خودشان را رساندند؟ وقتش الان نيست، بيانش برای عاشورا است.

حضرت زينب3 در كوفه گفت: خيال مي‌كنيد برادر من را همين‌طور گرفتيد و زديد و كشتيد؟ خانواده‌اي در كوفه نمانده است كه داغ‌دار از دم شمشير برادرم نباشد.

همان‌طور هم بود، پدر اين‌ها را امام حسين7 به دستشان داد، بعد هم شهيد شد، خيال كرديد؟ امام حسين7 تا آن نفس آخر زد، آن شجاعت حسينيه7، كه شجاعت بابايش علي بن ابي طالب7 را نسخ كرد، مظلوم نبود، او زد و او را هم زدند.

او کشت و او را کشتند. مظلوم امام حسن7 بود.

يك عده نامرد مردم، يك عده منافق، يك عده سالوس، يك عده ظاهر دوست و ظاهر درست كن دورش را گرفته بودند و همين پدرنامردها باطنا با معاويه ساخته بودند. دلال فيما بين افتاده بود و كم و زياد مي‌كرد. معاويه مي‏گفت: بيا اين‌طرف، اگر سرهنگي، سرتيپ مي‏كنم، اگر سرگردي، سرهنگ مي‏كنم، اگر ماهي هزار تومان مي‏گيري، دو هزار تومان به تو مي‏دهم.

او مي‏گفت: نخير، بايد من از سرتيپي بالاتر بروم سرلشكر بشوم، ماهي پنج هزار تومان، مثل مي‏گويم.

دلالي سر اين مي‏كردند، باطنا، چه کسانی؟ همان پدرسوخته‏هايي كه دور امام حسن7 بودند و جانماز براي او پهن مي‏كردند و دروش را مي‏گرفتند،

باطن آن‌طور، ظاهر اين طور!

ظاهرش چون گور كافر پر خلل باطنش قهر خدا عز وجل

مردي‌كه كِندي را فرستاد با پنج هزار نفر و گفت: برو جلو، تا قشون بيايد، برويم به جنگ معاويه.

اين پدر نامرد به انبار آمد، انبار شهري است، شهر مرزي و سرحدي است. معاويه پانصد هزار درهم، دويست و پنجاه هزار ريال، بيست و پنج هزار تومان فعلي به او داد و گفت: حكومت شام هم به تو مي‏دهم، بيا اين‌طرف. اين پدر نامرد بعد از قسم‌هايي كه خورده بود كه منافقي نكند، چه نكند، دويست نفر را با خودش برداشت و به سپاه معاويه ملحق شد.

اين‌هاي ديگر هم دل شكسته و پراكنده!

خبر به امام حسن7 دادند، امام حسن7 يك مرد مرادي از طايفه مراد را طلبيدند و فرمودند: اين كندي اين‌كار را كرده است، تو منافقي نكني، اگر نمي‌روي، نرو، گفت: خير و الله بالله، دست روي قرآن گذاشت، قسم‌ها، كه خير من هستم.

حضرت او را با چهار هزار نفر فرستادند. اين پدر نامرد رفت، پنجاه هزار درهم هم به او دادند، يعني دو هزار و پانصد تومان. اين به دو هزار و پانصد تومان و حكومت يك ناحيه از نواحی شام، اين هم يك عده را جاگذشت و يك عده را با خود برداشت و به سپاه معاويه ملحق شد.

حضرت امام حسن7 فرمودند: شما اين‌طور هستيد، دروغ مي‏گوئيد، من را می‌خواهید به آتش جنگ بیاندازيد تا به كشتن بدهيد من و شيعيانم را و تمام اهل بيتم را.

گفتند: نخير. فرمود: من خودم مي‏روم حمام اعین، چند فرسخي، مي‏مانم تا ببينم چقدر شما مي‏آئيد.

رفت و ده روز ماند، چهارهزار نفر بيشتر نرفتند. معاويه صد تا صد و پنجاه هزار قشون دارد، اين‌ها سه هزار، چهار هزار. باقي ديگر خانه نشستند، بعد هم كاغد محرمانه به معاويه نوشتند كه تو بيا، ما خودمان حضرت حسن بن علي8 را مي‌گيريم و دست بسته به تو مي‏دهيم، انعام ما را بعد بده.

اين وضعيت امام حسن7 بود، اين وضعيتش بود. ناچار بود براي حفظ خون تمام شيعه و خون اهل بيت خودش، ناچار به سازش با معاويه بود. سازش كند! نه معاويه را اميرالمومنين بداند، خير! نه معاويه را خليفه الرسول بداند! سازش كند، «هدنه» به قول فقهاء.

نه ما و نه تو. معاويه ما با تو جنگ نمي‏كنيم، ما سرجايمان با شرايطی نشسته‌ايم.

يكي از شرايطش اين بود كه تو خودت را اميرالمومنين نخواني و نداني. يكی از شرايط اين بود در محضر تو اقامه شهود براي اجراي حدود نشود، يعني تو عادل نيستي، يعني تو فاسق هستی، مي‏فهمي؟

اين شرط را با معاويه كرد، در حقيقت شرط ابقاي فسق معاويه را كرد. یک ماده در سازش‌نامه این است که اقامه شهود در محضر تو برای اقامه حدود نشود یعنی تو معصوم که نیستی، عادل هم نیستی، فاسق هستی. چون اقامه شهود در محضر عادل باید باشد.

يكي ديگر آن بود كه تمام شيعياني كه در جنگ جمل وصفين كشته شده‌اند، و ورثه‌اي از آن‌ها باقي مانده است، از خراج «داراجن»، كه مال مسلمان‌ها است، بايد شهريه و حقوق برای ورثه شهدایی که در رکاب پدرم در صفین و جمل کشته شدند باید شهریه تعيين شود، گفت: چشم! از خراج داراجن، كه صدقه نیست، في‏ء و حق مسلمين است، از آن‌جا بايد شهریه براي ورثه شهدايي كه در ركاب پدرم در جنگ جمل و صفين كشته شده‌اند، شهريه قائل بشوي، گفت: چشم!

و اگر امام حسن7 پول از معاويه مي‏گرفت، اين پول‌ها بود بچه‌های نافهم. اين پول‌ها بود، مي‏گرفت و به آن ورثه شهدایی که کشته شده بودند مي‏رسانيد. راست است، معاويه پول مي‏فرستاد و حضرت هم مي‏گرفت، جزء سازش‌نامه بود، پول براي چه کسی؟ پول براي ورثه شهدايي كه در ركاب باباش علي7 در جنگ جمل با خانم سپهبد عايشه جنگ کرده‌اند و كشته شده‌اند و در ركاب پدرش در جنگ صفین با ارتشبد معاويه جنگ كردند و كشته شده‌اند، براي ورثه اين‌ها بود و آن‌هم از خراج داراجن پول را مي‏گرفت، صدقه هم نبود.

نمي‏فهمند بچه‏هاي نادان، بايد اين مطلاب را گفت و به گوش آن‌ها رسانيد.

امام حسن7 اگر سازش نمي‏كرد، تمام شيعيان را قطع‌النسل كرده بودند و تمام اولاد علي7 و فاطمه3 را، بلكه اولاد هاشم را، معاویه لعنت الله علیه قطع‌النسل كرده بود. امام حسن7 بر شيعه دنيا منت گذاشت، و بلكه منت بر سر مسلمين گذاشت، که اين سازش را كرد. اين بزرگ‌ترين عبادت و بندگيش بود.

آن وقت به چك زبان چهار تا جاهل نادان افتاد، متحرك به تحريك اجانب، اراذل‌ها، چه بدگويي‌ها كه نسبت به حضرت نكردند.

يكي آمد فحش داد، يكي آمد، الله اكبر، گفت خدا بزرگ است حسن7، تو از دين بيرون رفتي؟ اين عبارت‌!

آخر به يك‌چنين آقايي كه ركن دين است، قوام دين است، پايه دين است، مايه دين است، حافظ دين است، چهار تا جاهل جوان نافهم متحرك به تحريك اجانب، بيايند بگويند:

«الله اكبر اشركت يا حسن كما اشرك ابوك»[11] مشرك به خدا شدي و از دين بيرون رفتي همان‌طور كه پدرت خارج شد. حضرت اين را مي‏شنيد و هيچ نمي‏گفت. اين مظلوميت است، اين مظلوميت است.

يكي عالم جليل‌القدر متدين معتدل خدمت‌گزار، دو تا رذل، نافهم، بي‌ادبي زباني به او بكنند. اين مظلوميت است كه در امام حسن7 بود و در امام حسين7 نبود.

خدايا به حق امام حسن7 صاحب مذهب7 را آشكار بفرما.

به حق امام حسن7 آن انسان كاملي كه داراي عبوديت كامله در مقابل الوهيت كامله توست، به زودي ظاهر بفرما.

ديگر روز مصيبت نيست، عوض مصيبت چند تا شعر مي‏خوانم، شما هم از اين‌جا دسته جمع همگي هديه‌اي بايد براي قبر خراب شده‌اش بفرستيد، حضرت زائر و بقعه ندارد. خدا اين وهابي‌هاي خبیث را لعنت كند، مشركين بالله را كه به اسم توحيد شرك انداخته‌اند و آثار عظمت الهي را بردند و اگر اين سگ‌ها دستشان برسد، حرم پيامبر را هم خراب مي‌كنند، خانه كعبه را هم خراب مي‏كنند، دستشان نمي‏رسد.

خدايا به حق پيغمبر9 قسمت مي‏دهم آباد كننده بقاع بقيع، امام زمان7 را به زودي آشكار بفرما.

شما هم براي آن مقبره مطهره هديه‌اي بفرستيد و آن‌وقت آن هديه شما را در مقابلش چند تا شعر تحويل مي‏دهم، يعني از همين‌جا براي امام حسن7 سه تا صلوات جلي بفرستيد.

شاهي كه بود رويش بر چرخ ولايت ماه

نامش حسن7 و حُسنش آئينه وجه‌الله

روشن‌كنِ هفت اختر برپاكنِ نُه خرگاه

هفت اختر، سبعه سیاره است.

قمر و است و عطارد و زهره شمس و مریخ و مشتری و زحل

آن سيد عالي‌قدر و آن سرور عالي‌جاه

آن شاه فلك اورنگ و آن مير ملك افواج

سه تا صلوات فرستاديد، سه تا شعر می‌خوانم.

درياي حقيقت را هم كشتي و هم ساحل

هم كامل و هم بخرد هم بخرد و هم كامل

جز سالك او، هالك جز مسلك او باطل

صد موسي بن عمران7 بر درگه او سائل

صد عيسي، بن مريم7 بر مرحمتش محتاج

بي‌مرحمتش در باغ از خاك نرويد گل

بي جلوه او بر گل شيدا نشود بلبل

آواز نكشد قُمري غوغا نكند طغرل

شهلا نشود نسرین بويا نشود سنبل

دلكش نشود گلبن قامت نفرازد كاج

بی‌مرحمتش در با؟؟؟ 1:27:00

روي شانه پيامبر سوار مي‏شد پيامبر سجده را طولاني مي‏كرد. سربلند مي‏كرد، يارسول الله، سجده را طولاني كردي؟ مگر وحي نازل شد؟ فرمودند: نه، بچه‌ام امام حسن7 روي دوش من سوار شده بود، نمي‏خواستم تا بچه‌ام پائين بيايد سرم را بلند كرده باشم.

آن‌قدر محبوب پيغمبر بود، اين‌قدر نزد پيامبر محبوب بود، اطاله نماز براي راحتی فكرش مي‏شد. پيامبر او را در بغل مي‏گرفت، پايش را روي شكم پيغمبر و روي سينه پيامبر مي‏گذاشت، پيامبر دستش را گرفته بود «؟؟؟ 1:28:00» و او را به حركت در مي‏آورد و آهنگ و سرود براي او مي‏خواند.

خانم عايشه لعنه الله علیها دستور داد جنازه‌اش را تير باران كنند، بدني كه پيامبر به بغل مي‏گرفت، بدني كه پيامبر روي دوشش سوار مي‏كرد، هفتاد چوبه تير به بدن نازنينش رسيد.

خدايا به آن نعشي كه تيرباران شد، صاحب آن نعش امام زمان7 را آشكار فرما.

بحق مولانا و سيدنا ابامحمد الحسن المجتبي7

از همين‌جا كنار قبرش در بقيع برويم، آن‌جا خدا را بخوانيد و دست‌ها بلند

ده مرتبه

يا الله

خدايا به سر سينه علي بن ابي طالب7 كه يك پرده از اسم اعظم ملكوتي خدا است، به روح مطهر علي بن ابي طالب7 كه لحظه‌ای به تو شرك نياورده است و به عصمت كبراي حبيبه‌ات فاطمه زهراء3 همين ساعت امر ظهور امام زمان7 را مقرر فرما.

ما را به ديدار و به نصرت اين بزرگوار سعادتمند فرما.

دل ما را از مهر و ولاي اين خاندان، مخصوصا حضرت صاحب الزمان7 مملو و سرشار بفرما.

نعمت ولايت امام زمان7 را به اولاد ما و به اعقاب ما، نسلا بعد نسل عطا فرما.

فرزندي كه ولي امام زمان7 نباشد به ما مده.

قلب مطهر امام زمان7 را از ما خشنود بدار.

در سايه ولايتش، ما را از ارتكاب هر خطايي و از ابتلاي به هر خطري حفظ بفرما.

مشكلات ما را حل و سهل و آسان گردان.

گرفتاري‌هاي ما را برطرف بفرما.

گرفتاران بي‌گناه ما، به حق حضرت موسي بن جعفر8 آزاد بفرما.

بيماران ما را لباس عافيت بپوشان.

بيماري نافهمي را از پير و جوان ما دور گردان.

گناهان ما را به حق امام حسن7 و به حرمت امام حسن7 ببخش و بيامرز.

توفیق تقوی و اجتناب از گناه تا پایان عمر طولانی به همه ما عطا فرما.

ذوی الحقوق گذشته ما را، سیما سلسله جلیله علما و روحانیین، احق ناس بر ما علما هستند، حق دین دارند، حق روحانیت دارند، حق مذهب دارند، اگر این علما نمی‌بودند، البته نمی‌خواهم بگویم همه این‌ها بحرالعلوم هستند، نخیر، ولی بحرالعلوم هم در این‌ها هست، اگر این‌ها نمی‌بودند مذهب امروز به دست من و شما نمی‌رسید، خدایا به حق محمد و آلش:، به حرمت امیرالمومنین7 و اولاد معصومینش:، علمای گذشته ما را از فقها و اصولیین و محدثین، غریق رحمت فرما.

طبقات انوارت را به ارواح آن‌ها عطا بفرما.

علمای موجودین، از آیات عظام که مراجع فتاوی و مراجع امت هستند تا طلبه‌های محصلین مدارس، به حرمت امام زمان7 همه آن‌ها را حفظ فرما.

سایه علما و روحانیین ما را بر سر ما مستدام بدار.

ما را قدردان نعمت وجود روحانیین بفرما.

به حق محمد و الش: هرکس در بنای این مسجد کمک کرده است، هرکس در بقای این مسجد کمک کرده است، کمک مادی و لو به قدر یک آجر و از دنیا رفته است، او را بیامرز.

کسی‌که زنده است، طول عمر و عز کامل به او عطا بفرما.

هرکس در این مسجد یک یا الله به عنوان بندگی تو گفته و از دنیا رفته است، او را غریق رحمت فرما.

کسانی‌که مسجد را آباد می‌کنند، به آمدن و نماز جماعت خواندن و به قرآن خواندن و به حدیث شنیدن و گفتن، به انحاء عبادات، به ذات مقدست در پناه امام زمان7، همه آن‌ها را از جمیع آفات حفظ بفرما.

آیت الله العظمی حضرت آقای خوانساری که مایه آبروی روحانیت شیعه است.



[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
najm134
 
پست ها : 2111
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » يکشنبه فبريه 08, 2026 8:18 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 16

https://drive.google.com/file/d/1pxp84n ... drive_link


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و اًنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)[1]

مبحث نبوت حواشي‌ای دارد و شعبه‏هايي از سخن دارد، اگر بخواهيم تمام جهات بحث نبوت را استيفاء كنيم، تنها يك ماه رمضان، روزي دو ساعت، آيا كفايت بكند يا خير؟

ولي از آن‌جائي‌كه «الميسور لايسقط بالمعسور» به قول فقهاء، «و ما لا يدرك كله لا يترك كله»، ما نمي‏توانيم يك اقيانوس را بکشیم و اين‌جا بياوريم، يك كوزه آب را كه مي‏توانيم بياوريم! به مقدار قليل، بحث از نبوت بشود و بنده بر خودم لازم مي‏دانم مطالب اعتقادي اصولي را به سمع برادرانم برسانم، خاصه جوان‌ها. حال آن‌ها پسند باشد يا نباشد، ديگر مربوط به بنده نيست. بنده تابع افكار عوام نيستم. هرچه را عوام خواستند بنده هم دنبال آن‌ها بروم، بنده مقلد عوام نيستم، من خودم راي دارم از خودم و راي من هم مستدل و منطقي است و هركه مي‏خواهد بايد تابع راي من بشود. بنده در منبر واجب مي‏دانم اصول اعتقادي را به گوش جوان‌ها برسانم. موارد شبهه و اعتراض و انتقاد و اشكالي كه هست بگويم و تا آن مقداري هم كه خدا به من فهمانده، يك مقدار قليلي، با همین زبان الكن خودم بيان كنم. اين وظيفه شرعي من است، لذا در بحث نبوت آن چيزهائي‌كه هدف من واقع شده است آن‌ها را به عرض مي‏رسانم.

آقایان، نبوت انبياء براي دو چيز است و دو مطلب هم در پهلوي آن خوابيده است:

نبوت انبياء در درجه اول براي آن است كه خود انبياء را كامل كند، خود انبياء را بالا ببرد. در درجه اول هدف اين است، خود انبياء ترقي كند، حتي خاتم‌النبيين9. خاتم‌النبيين9 اشرف مخلوقات است، به قدري كه ممكنات مي‏توانند از طامس قدوس نور خداي متعال مي‏توانند استفاده كنند، خداوند به خاتم الانبياء9 داده است، به قدري كه همه ممكنات كمال دارند، خداوند به خاتم‌الانبياء9 داده است. در عين حال خاتم‌الانبياء9 گداي خدا است، در عين حال خاتم‌الانبياء9 نسبتش به خدا نسبت صفر است به رقم نُه، نَه به رقم يك، به رقم نُه. يعني از خدا كه او را جدا کنی، هيچ چيز است، هيچ، همه چيز است به خدا، و گداي خدا است الي الابد. تا پايان بي‌پاياني، تا آخر لااخري، پيغمبر گداي خدا است و محتاج به خدا است و بايد از خدای متعال به اين پيغمبر افاضه فيض بشود.

اهل علم كه خداوند به حق پيغمبر هم عَددشان را زياد كند و هم عُددشان و قدرت‌ها و نیروهای روحانيشان را زياد كند، زياد در مجلس تشريف دارند، من از نظر افكار مقدسه آن‌ها، يك كلمه را اشاره می‌کنم و رد مي‏شوم، در بحث ولايت شايد كامل‌تر عرض كنم.

فرمايش فلاسفه كه فرموده‌اند دار آخرت، دار ترقي نيست، اين فرمايش اگر مرادشان اين است كه آن‌جا ترقي استكمالي از نظر داشتن هيولا و سير دادنش در مراتب صور، به اختيار خود اين‌طرف، اگر اين را مي‏خواهند بگويند، بله قبول است. دار آخرت دار استكمال نيست، دار عمل نيست، دار عمل، دار دنيا است. و اگر مي خواهند بگويند دار آخرت، مابالفعل است و مابالفعل، به هيچ وجه مابالقوه نمي شود و تكامل در آن‌جا نيست، اين نامربوط و غلط است. خير. در دار آخرت، هم تكميل فراوان است.

يك دعائي است، صلوات بر پيغمبر است، در جزو آن دعا اين عبارت است:

«اللهم اعط محمد الوسيله و الفضل و الفضيله و الدرجه الرفيعه»[2]

خدايا، مقام وسيله را به پيامبر بده، حالا آن چه مقامي ‏است، بماند. خدايا، زيادي به پيامبر بده، دائم تفضل كن، مراحمت را به پيغمبر زياد كن، خدايا درجه و پايه بلند به پيغمبر بده.

اين دعا هم مستجاب است به يك سري كه حالا وقتش نيست، از مطلب دور مي‏شوم و الا مي‏گفتم.

خدا به هر يك عدد صلواتي كه شما بفرستيد، يك درجه پيامبر را بالا مي برد.

صلوات عمومي ‏علني به اختيار بنده است، آهسته تسبيح دستتان بگيريد و هرچه مي‏خواهید صلوات بفرستيد و من را هم در ثواب صلوات خود شريك كنيد.

دعاي مستجاب است، معناي صل علي محمد9، يعني توجه به پيامبر كن، صلاه به معناي توجه است. توجه خدا به پيغمبر عين تجلي خدا بر پيغمبر است و عين افاضه فيض به پيغمبر است و عين بالارفتن پيغمبر است.

در اين تشهدهای خودتان دعائي كه مي‏كنيد، بعد از صلوات تشهد چيست؟ مي‏گويید: «و تقبل شفاعتنه في امته و ارفع درجته»، خدايا درجه پيغمبر را بالا ببر، بالا ببر، و خدا هم بالا مي‏برد. هر دعائي كه در مورد پيغمبر بکنید، مستجاب است، آن رد نمي‏شود، و لو از دهان يك فاسق بيرون بيايد. اين هم بياني دارد كه حالا وقتش نيست، ان‌شاءالله در بحث ولايت شاید به آن اشاره کنم. پيغمير خاتم با اين‌كه افضل ممكنات و اشرف مخلوقات است، الي الابد، تا پايان بي‌پاياني، گداي خدا است و خدا به او تجلي و توجه و عنايت مي‏كند و به هر توجهي يك رتبه، رتبه پيغمبر بالا مي‏رود. اين برای عالم آخرت او است، عالم دنيای او كه به طريق اولي.

پس پيغمبرها را كه به دنيا مي‏آورند، هدف اوليه، ترقي دادن خود پيامبران از راه عبادت است، از راه بندگي. آن‌ چیزی‌كه آدم را بالا مي‏برد بندگي خدا است، چيز ديگري بالا نمي‏برد، معطل نشويد.

كلمه جامعه، آن‌ چیزی‌كه عامل بزرگ كمال بشر است، آن‌ چیزی‌كه محرك بشر به درجات عاليه راقيه است، بندگي خدا است، بندگي خدا است. چيزي ديگري به انسان درجه كامله را نمي‏دهد، مكمل ما در دنيا، بندگي خدا است. انبياء هم بايد بندگي خدا كنند. آن‌ها را به دنيا مي‏آورند براي بندگي خدا تا ترقي كنند، تا علاوه بر كمالات ذاتي كه خدا به آن‌ها داده است، كمالات اكتسابي هم پيدا كنند.

شما صد هزار تومان به پسرتان مي‏دهید، مي‏گوئيد: برو بازار كاسبي كن، اين هم بازار مي‏آيد و شروع به کاسبی می‌کند. صد هزار تومان را سال اول، صد و پنجاه هزار تومان مي‏كند، سال دوم، دويست هزار تومان مي‏كند، سال سوم پانصد هزار تومانش مي‏كند، همين‌طور تصاعدی بالا مي‌رود. اين پسر دو جور ثروت دارد، يك ثروتي كه زحمتش را نكشيده است و پدرش به او داده است، يك ثروتي هم كه بر اثر زحمت خودش پيدا كرده است.

انبياء هم اين‌طور هستند، يك كمالاتي را خدا ذاتي به خود آن‌ها داده است، آن‌وقت آن‌ها را به دنيا آورده است كه با آن سرمايه كمالات ذاتي، بندگي خدا كنند و كمالات اكتسابي پيدا كنند، مثل من و شما، فرقي نمي‏كند، هيچ فرقي نمي‏كند.

خوب، عبادت مختلف است، عبادت منحصر به نماز خواندن و تسبيح در دست گرفتن و لااله الا الله گفتن نيست، اين يك رقم عبادت است. عبادت انحائي دارد. اگر بنده هم براي خدا حرف بزنم، لله باشد، همگي درست به دست من نگاه كنيد، اگر من براي خدا حرف بزنم، لله، نه لوجه الله! لوجه الله نباشد، لله باشد، اين گفتار بنده هم عبادت است. اما وقتي لوجه الله شد، خير، عبادت نيست، پول طلبي و كاسبي است، مثل شما، فرقي نمي‏كند. شما جنس خارجي مي‏فروشيد ولي بنده جنس داخلي مي‏فروشم، شما جنس مشت پر كن مي‏فروشيد، بنده جنس هوايي مي‏فروشم اگر لله نبود.

خدايا به حق پيغمبر، نيت‌هاي ما را خالص بفرما.

بگذرم،

اين هم عبادت است، گودش دادن شما به عرايض بنده، لله و في الله عبادت است. كاسبي كردن شما هم عبادت است، به شرط این‌كه مطابق شرع باشد، «الفقه ثم المتجر»[3] مطابق شرع باشد، ربا نباشد، غش و تدليس نباشد، بيع كالي به كالي نباشد، بيع‌هاي محرمه‌اي كه فقهاي ما در متون فقهي و رساله‏هاي عملي نوشته‌اند نباشد، بنداز نباشد. بازاري‌ها اصطلاحاتي دارند، جوان‌ها نمي‏دانند، مي‏گويند: بنداز كن، اين آشيخ است حاليش نمي‏شود، هالو است بنداز كن توماني سه قران، دستش را ببوس و يك التماس دعا كن و جنس را هم دو برابر به او بفروش، آشيخ است حاليش نمي‏شود. به سر خودم آورده‏اند همين بازار! با دو تا چایي كه به بنده دادند، دو تا التماس دعا و دو تا تعريف از منبر من!

چون راه استعمار هر كسي يك چيزي است، راه استعمار ما منبري‌ها اين است كه تعريف از منبر ما كنيد، درست و حسابي ركاب به شما مي‏دهيم. دو سه تا تعريف كرد بعد يك فاستوني مزخرف كه بنجل بود و ته دكانش مانده بود با منت كه اين فاستوني چنين است، پول حلال لازم است پول شما پول حلال است نوکری امام حسین7 است، توماني سه قران به من انداخت! بنداز كرد! سوار كن، چاشني كن، اين‌ها عبارت‌هايشان است.

چاشني نكند، بنداز نكند، آب توي گوش هالو نكند، بي‌انصافي نكند، به منفعت كم بسازد، در هر ده متر پارچه، نيم متر را ندزدد، در هر یک كيلو جنس با ترازو، نيم سيرش را از آن‌طرف نزند، از این دزدي‌ها خلاصه كلام نكند، كاسبي مشروع، عبادت است، بالاترين عبادت‌ها است، بالاترين عبادت‌ها است. كسب كند، پول در بياورد، چه کسي گفته است پول بد است؟ غلط كرده است هركس مي‏گويد پول بد است. پول خوب است، پول محبوب خدا است، خدا دوستش مي‏دارد.

خدا مي‏گويد: بدهيد، (فاعلموا انما غنمتم من شي‏ء فان لله خمسه و للرسول)[4] (من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا)[5] پيامبر هم پول را دوست مي‏دارد، همه دوستش مي‏دارند، بنده هم دوستش مي‏دارم، اما از طريق مشروع و به راه مشروع مصروف شود. اين‌چنين كسبي عبادت است، كارگشايي برادران ديني، قضاء حوائج برادران ديني، بهترين عبادت‌ها است. عبادت منحصر به همین تسبيح در دست گرفتن و لااله الا الله گفتن و يا قرآن خواندن نيست، اين‌ها همه عبادت است.

يك عبادت داريم كه به عقيده بنده درجه يك است، نمره بيست دارد، چيست؟ تربيت كردن نادان، تعليم جاهل، تربيت كردن نادان غافل، اين بالاترين عبادت‌ها است، احياء نفس است به حيات روحاني، يك ناداني را بگيري، چهار تا مسئله ديني به او يادش بدهي، در اصول عقايدش، در فروع عقايدش، در اخلاقياتش، اين ياد دادن تو نادان را و دانا كردن تو او را، بالاترين عبادت‌ها است. يك بچه بي‌تربيت فاسدالعمل را تربيت كن، اين را به راه صلاح و اصلاح واردش كني، يك بچه يتيمي‏ را اداره كني و نگهداري كني.

خداوند اين حاج آقا رضاي جعفري را طول عمر بدهد.

چرا آمين نگفتيد؟ من بي‌خود كه دعا نكردم، بچه‏هاي يتيم بي‌پدر، اين‌ها را جمع كرده و مي‏كند، اين‌ها را ملا مي‏كند، اين‌ها را صالح مي‏كند، اين‌ها را بنده خدا مي‏كند، به هريك بچه يتيمي ‏كه او احياء كند، مثل اين است كه تمام بشر روي زمین را احياء كرده باشد.

خدا به او و به هركس مانند او که در مقام تعليم و تربيت و احياء بچه‏هاي يتيم است طول عمر بدهد.

خوب، اين تعليم و تربيت بسيار خوب است، و باز عرض كنم، به شرطي كه تعليم و تربيت لله باشد لا لوجه الله، به هدف حقوق آخر برج نباشد. معلمينی وارد رشته تعليم مي‏شوند، اما نه براي خدا، براي اسكناس‌هاي آخر برج، عينا اين معلمين مثل فعله و عمله‏هايي هستند كه مي‏آیند سر كار عملگي، صبح بيل مي‌زنند تا غروب، براي اسكناس پنجاه توماني. حالا مزد عمله پنجاه تومان شده است، آن‌چیزی‌كه تكان کم خورده است منبر است! حضور مبارك شما عرض كنم، از صبح بيل مي‏زند تا غروب براي چه؟ عاشق چشم و ابروي تو است؟ ابدا، هرچه به او مي‏گويي، چشم، چشم، حاج آقا، می‌گویی: پسر بيا، آجرها را بردار، چشم می‌گوید، چشم.

اين چشم‌ها كه مي‏گويد، اين عاشق چشم و ابروي تو نيست. بنده خدا، اين عاشق اسكناس پنجاه توماني غروب است، اگر به او ندهي ابدا گوش به حرفت نمي‏دهد و اعتنا هم به حرفت نمي‏كند. آن معلمي‏ هم كه براي حقوق آخر برج به مدرسه مي‏رود، عينا مثل اين عمله‏ها است، ملتفت باشيد. او عاشق چشم و ابروي بچه‏ها نيست، او دلش به حال اطفال نسوخته است، او دلش به حال شكم خودش سوخته است و آخر برج هزار تومان و دو هزار تومان، كه اگر آخر برج به او حقوق ندهند، مي‏گويد: گور باباي بچه‏ها هم كرده، مگر من نوكرشان هستم.

آن معلمي‏كه لله، براي خدا تعليم ‏كند و یک ناداني را دانا كند، يك فاسدالاخلاقي را به صلاح و اصلاح در آورد، بالاترين عبادت‌ها است. آخوند مكتبي شدن، لله، لله، اين لله، اين قيد و شرط را حفظ كنيد. براي خدا آخوند مكتبي بشويد، بنشانيد چهار تا بچه را الفباء يادشان بدهيد، مثل اين عده‌اي كه الان از قم به طرف ايران مبعوث مي‏شوند، كه من خيلي خوشحال هستم، دعا در حقشان مي‏كنم.

خدا به حق پيغمبر اين دستگاه تعليم و تربيت سياري را كه از قم به شهرستان‌ها مبعوث مي‏شوند، خدا به حق پيغمبر همه را تائيد بفرمايد.

حداقل در عرض اين دو سه سال، صد هزار نفر را اين‌ها قرآن خوان كرده‌اند، اي خدا خيرشان بدهد. به اطراف مي‏روند، بچه‏ها را قرآن ياد مي‌دهند، بزرگ‌ها را قرآن ياد مي‏دهند. در ظرف سي الي چهل جلسه، با يك متد خاصي و با يك روش مخصوص قرآن‌خوان مي‏كنند، بچه و بزرگ را، پير و جوان را، بالاترين خدمت‌ها است.

خدايا آن دستگاه تبليغي كه دارد مردم را به خواندن قرآن موفق مي‏كند او را عظيم و قوي بفرما.

هركس در رشته تعليم و تربيت ديني مردم است، براي خدا، خدايا او را طول عمر، عز كامل، توفيق شامل، تائيد كامل عطا بفرما.

اين تعلیم قرآن خيلي قيمت دارد، خيلي قيمت دارد، اگر مقتضي شد، من يك روزي، دو روزي، در قرآن صحبت كنم، خواهم گفت كه اين تعليم قرآن و قاري قرآن شدن، چه ثواب عظيم و چه نورانيت بزرگي دارد.

در هر حال.

ملا باجي شدن و ملاباشی شدن، لله، بالاترين عبادت‌ها است.

انبياء را به دنيا آورده‌اند، براي ‌این‌كه خود انبياء كامل شوند، از چه راه؟ از راه بندگي خدا، كدام شعبه بندگي؟ همه شعبه‏ها، مخصوصا آن شعبه فوق‌العاده بزرگ كه تربيت جهال و تعليم جهال باشد. به دنيا آورده‌اند تا خلق را هدايت كنند، رسل را براي آن فرستاده‌اند که مردم را تربيت كنند، مردم را از ظلمات جهل به انوار علم وارد كنند، مردم را از خرابي اخلاق و فساد اخلاق به صلاح اخلاق بكشانند، اين هم رشته عبادت آن‌ها است. قهرا لازمه اين مطلب اين است كه مردم هم در اثر تربيت انبياء ترقي كنند، مردم هم در اثر تعليمات انبياء ترقي كنند و به راه بندگي خدا بيافتند و بندگي خدا را عمل كنند و دانا به معارف الهي شوند و بالا بروند.

پس در بعث رسل دو هدف است:

هدف اوليه، ترقي خود انبياء است. هدف دوم ترقي بشر و تكميل بشر است. اين قانون علمي ‏است، اين مطلب مطابق اصول منطق و فلسفه و حكمت است كه عالي را فداي سافل نكرده‌اند، عالي را براي اعلا شدن، در سايه اعلا شدن خودش، سافل هم عالي بشود، آقايان اهل علم درست توجه فرموديد.

حالا اين بعث انبياء.

اين بعث دو چيز دارد: يكي امتحان خود انبياء و امتحان خلق، هر دو در این خوابيده است. بايد خود انبياء هم امتحان بشوند، آيا صبر و حوصله دارند يا خير؟ آيا تحمل مشقت‌ها را مي‏كنند يا خير؟ چون تربيت کردن جاهل كار مشكلي است. اصلا مجالست نادان براي دانا، سخت‌ترين مجازات‌ها است.

يك قصه بگويم بخنديد و موًيد مطلب هم هست، بچه‏هايي هم در مجلس داريم آن‌ها هم یک چيزي طفلک‌ها بفهمند.

يك وزيري مبغوض شاه شد، شاه نسبت به او غضبناك شد. شاه با اطرافيان خود مَشُورت، مَشوِرت غلط است مَشُورت كرد. حالا ما غلط اصطلاحي مي‏گوئيم. مَشوِرت كرد كه من از اين وزير بدم آمده است و مي‏خواهم اين پدرنامرد را يك گوش‌مالي سخت بدهم، چكار كنم؟

يكي گفت: تير بارانش كنيد، يكي گفت: به دار آويزانش كنيد، يكي گفت: گرسنه نگهش بداريد، انحاء و اقسام راي‌ها را دادند، يك حكيم دانشمندي گفت: اعلي حضرتا، اين را با يك ناداني هم پله و هم پياله و هم جوار كنيد. گفت: تو درست مي‏گوئي،

روح را صحبت ناجنس عذابي است اليم

ملا با نادان به سر بردن، براي او زندان است، زندان روحي است.

وزير، دانشمند، فاضل، چيز فهم بود.

گفتند: يك الاغ احمقي را ببريد و با اين هم كاسه و هم پياله‌اش كنيد. گفت: درست مي‏گويي اين خوب است. وزير را در يك باغي بردند و حبس نظر كردند، در يك باغ بزرگي، آبشارها دارد، گل و لاله، بلبل همه چيز، دارد، آشپزخانه، نوكر، كلفت، بردند و حبس كردند، گفت: برويد يك نافهم خر احمق بياوريد و با اين هم اطاق كنيد.

گفتند: داهاتي‌ها نوعا از شهري‌ها نافهم‌تر هستند.

مرغ دُم سوي شهر و سر سوي دِه دُم آن مرغ از سر او به

«عليكم بالسواد الاعظم»، شهرستاني‌ها نوعا عاقل‌تر از داهاتي‌ها هستند، نوعا نه كلا، آن‌هايي هم كه داهاتي خيلي عاقل هستند، مي‏آيند به شهر و در ده نمي‏مانند.

باز درميان داهاتي‌ها، چوپان‌ها و شبان‌ها از همه نافهم‌تر هستند، زيرا شب و روز با گوسفندان محشور و مانوس هستند و براي آن‌ها ني مي‏زنند و دنبال سر آن‌ها مي‏روند و هاي و هويي دارند، با بره‏ها و بزغاله‏ها مانوس هستند، اين‌ها از همه نافهم‌تر هستند.

گفتند: برويد يك شبان نافهمي‏ را پيدا كنيد و بياوريد، توي چوپان‌ها گشتند و يك شبان را ديدند كه در يك گودي، پائين نشسته و رو به بالا مي‏شاشد. شاش او می‌آید و بلند می‌شود و پایین‌تر می‌نشیند. اين عقلش نمي‏رسد كه بالا بنشيند و رو به پائين بشاشد. گفتند: خر تر از همه، همين است. اين را به دربار اعلي حضرت آوردند و تقديم كردند و گفتند: اعلي حضرت خرتر از اين در مملكت شما پيدا نکردیم. گفت: خيلي خوب، اين را ببريد و با وزير هم پياله كنيد، وزير هم مردي كوسج است چون وزراي آن تاريخ ريش داشتند، بي‌ريش بودن مال نيم قرن به اين‌طرف است. وزير ريش دارد و كوسج هم هست، آوردند به آن باغ و به آن قصري كه وزير در آن بود او را بردند.

اين تا چشمش به وزير افتاد، بنا كرد به گريه كردن، وزير گفت: جانم، چرا گريه مي‏كني؟ گريه ندارد «البليه اذا عمت طابت»، درد وقتي همگاني شد گوارا مي‏شود، من مثل تو، تو مثل من، گريه ندارد، دنيا زير و بالا دارد و از طرف ديگر اين‌جا باغ است، اين‌جا بلبل است، گل است و سنبل است، اين‌جا كسي مثل من پهلوي تو است. دائم وزير دل‌جويي مي‏كرد ولي چوپان گريه مي‏كرد، گريه مي‏كرد، براي اين‌ها ناهار آوردند و سفره را بالاي ميز پهن كردند و غذا را چيدند، جديدا دور مي‏ايستند و ايستاده غذا مي‏خورند، اين هم سبك جديدي است. مثل حیوانات! مثل ما آخوندها بنشینید و دست بالا بزنید، به همه جا هم تسلط داريد، يك بشقاب مي‏گيرد و ايستاده غذا مي‏خورد!

بگذرم.

خلاصه كلام، يا ميز بود يا سفره بود، پهن كردند و وزير بنا كرد غذا خوردن. به اين گفت: بيا پسر، بيا نور چشم من، بيا اهميت ندارد، تنها نيستي، من هم هستم، من وزير مملكت بوده‌ام حالا اين‌طور شده است، او مي‏گفت و او گريه مي‏كرد. لقمه را وزير خورد، او بلند بلند شروع به گريه ‏كرد، چرا گريه مي‏كني؟ گفت: دست از دل من بردار. من در این رمه يك خالو داشتم. خالو يعني آن بز نری كه جلو همه قافله سالار است و رهنماي همه است، آن را خالو گويند. گفت: يك خالويي دارم، ريش او مثل ريش شما است، چشمم كه به ريش شما افتاد، به ياد او افتادم.

وزير را مي‏گويي، آن‌قدر آتش گرفت، فوري قلم و كاغذ برداشت و نوشت: اعلي حضرتا، شاهنشاها، به تاج و تخت و كيان‏ شما قسم مي‏دهم اگر بزرگواري داريد، دستور دهيد من را الان اعدام كنند، يك دقيقه با اين خر به سر بردن از هزار جان كندن برای من بدتر است.

و راست هم هست، به سر بردن دانا با نادان بسيار مشقت دارد. آن وقت انبياء را كه رجال الهي هستند، انبياء را كه كانون قداست و طهارت هستند، انبياء را كه عصاره فضيلت و بزرگواري هستند، وادار مي كنند و مي‏گويند: با اين خرهاي نادان بداخلاق بدعمل به سر ببر و اين را آدمش كن. خيلي زحمتش بزرگ است، خيلي مشقت دارد، آهن كج را كه سرد باشد، صاف كردنش آسان است، اما جوان كج معوج را به راه آوردن دشوار است، نادان را دانا كردن، خاصه به معارف الهيه، دشوار است.

انبياء را به اين امر دشوار كه از باب نبوت به دوش آن‌ها مي‏افتد، به اين امر امتحان مي‏كنند تا ببينند حوصله مي‏كند يا خير؟ يكي از عوامل تكامل درجات انبياء حوصله كردن سر همين است. هر نبي‌اي كه تحملش، مشاق نبوت را و زحمات رسالت را بيشتر باشد و تربيتش كامل‌تر و راقي‌تر باشد، او فضيلتش زيادتر است.

يكي از عوامل و عللی كه پيغمبر ما را افضل از ساير انبياء كرده است، تحمل مشاق و ناملايماتي است كه در راه هدايت يك مشت عرب سر وكون برهنه، اوران اوتان بين الانسان و الحيوان، موظف به تربيت آن‌ها شد. يك وقت به پيغمبر مي‏گويند: برو به تهران، جوانان تحصيل كرده درس خوانده، مودب به آداب را تربيت كن، اين چيزي نيست. يك وقت مي‏گويند: برو پشت فلان كوه سولقان، فلان داهاتي سر تا پا شاش بي‌تمييز و بي‌ادراك را آدم كن، آن خيلي زحمت دارد.

به پيغمبر گفتند: اين عرب‌هاي كه (الاعراب اشد کفرا و نفاقا)[6] هستند، اين عرب‌هاي بَوال علي عقبيه، اين عرب‌هاي متكبر متبختر! نخوتي كه در عرب است در عجم ابدا نيست، همين عرب‌هاي سر وكون برهنه سياه سوسک كه هيچ حاليشان نمي‏شود اين‌ها به ما عجم می‌گویند، به ما نظر ندارند، اين عرب‌ها، نه حالا، از هزار و چهار صد سال پيش مي‏گويد: ما را جز آدمی‌زاد حساب نمی‌کنند، اين حيوان است.

ببينيد قرآن چه مي‏فرمايد، مي‏گويد: اگر ما قرآن را به زبان عربي نمي‏آورديم، قرآن را ما به زبان عجمي‏ مي‏آورديم، اين عرب‌ها زير بار نمي‏رفتند، می‌گفتند: ما زير بار زبان عجم برويم؟ همين‌ها، همين سياه سوسک‏ها، همين‌كه حالا در قرن اتم و عصر طلايي، هنوز مثل حيوانات در جزيره‌العرب زندگي مي‏كنند، همين‌ها، قرآن اگر به زبان عجم مي‏آمد، اين‌ها ايمان نمي‏آوردند، به كبريائيت و تبختر و تكبري كه داشته و دارند.

آن‌وقت اين متكبرين را بايد آدم بكند، اين‌ها را بايد متواضع كند. وقتي پيامبر نماز را اعلام كرد و تشريع نماز شد، جمعي از سران اين‌ها جمع شدند، آمدند پيش پيامبر گفتند: يا محمد9 ما به تو و خداي تو ايمان آورده‌ايم ولي اين نمازي كه تو آورده‌اي خيلي براي ما سنگين است، چرا؟

ما برويم و سرمان را روي خاك بگذاريم! خم بشويم، بيا پولي از ما بگير و سجده را از نماز بردار. خيال كردند پيغمبر هم مثل مقنین بشر است که به رشوه قوانين را عوض كند، تبصره‌اي زياد كند، ماده الحاقيه‌اي به آن بچسباند، دو تا ماده را با هم ترکیب كند و از آن ماده ثالثه‌اي تولد كند، خيال كرده بودند پيامبر هم از اين‌ها است. محرمانه مي‏خواستند جبرئيل امين، يعني پول‌ها و اسكناس‌ها را بر پيامبر نازل كنند تا تغيير قانون بدهد. گفتند: پولي از ما بگير همين نماز را از ما بردار، ما خم شويم! گردن ما را بزنند بهتر از اين است كه خم بشويم و يا بخ خاك بيافتيم. پيغمبر فرمودند: به دست من نيست، شارع خدا است، مقنن خدا است. نماز براي همين است كه دماغ شما را به خاك بمالد، براي اين است كه كبريائيت شما كوبیده شود، براي آن است كه در دربار خدا خاضع و خاشع شويد.

آن‌وقت مي‏گويند، اين عرب را بیا آدم كن! جان پيغمبر به لب مي‏آيد تا اين‌ها را آدم كند، بالاترين مشقت‏ها و زحمت‌ها است. كدام پيغمبر مبتلا به آن بلیه شد كه پيامبر ما مبتلا شد؟ هيچ‌كدام، لذا اين افضل انبياء شد، يك جهت فضيلت پيامبر همين است. «ما اوذي نبي مثل ما اوذيت»[7] اين آزار روحي پيامبر بود كه از همه بيشتر بود و الا زكرياي پيامبر را اره به سرش گذاشتند و زنده زنده دو شقه‌اش كردند، آزار روحي پيغمبر از همه انبياء بيشتر بود، در اثر چه؟ در اثر اين‌كه متعلمين او ناجنس بودند. اين خودش امتحان انبيا است، به اين مطلب انبياء امتحان و اختبار مي‏شوند، و خلق هم به همين انبياء، اختيار و امتحان مي‏شوند. به چه؟ به اين‌كه حالا مي‏خواهم بگويم. اين مطلبي كه الان مي‏خواهم عرض كنم، شاه مطلب است و بايد تمام جوان‌ها خوب ياد بگيرند، خوب، هرجا هم براي ایشان ابهامي ‏داشت بيایند از خود من بپرسند.

آقايان! انبياء دو جنبه دارند: يك جنبه «يلي الرب»ی آن‌ها است و ديگري جنبه «يلي الخلق»ی آن‌ها است. انبياء دو حيثيت دارند، يك حيثيت مُلكي بشري دارند كه (انما انا بشر مثلكم یوحی الیکم)[8]. مثل ما مي‏خورند، مي‏خوابند، لقاح مي‏كند، مي‏خندند، گریه می‌کنند، غضباك هستند، دلشاد هستند، گرسنه‌اند، سير هستند، خواب هستند، بيدار هستند، هرآن‌چه از عوارض و اعراضي كه ما داريم، آن‌ها هم دارند.

47:10

ما ناخوش مي شويم، آن‌ها هم ناخوش مي‏شوند، مريض مي‏شوند،

هم انبياء و هم اوصياء انبياء. اين‌ها را خوب گوش بدهيد، ناخوش مي‏شوند. ما دوا مي‏خوريم و چاق مي‏شويم آن‌ها هم دوا مي‏خورند و چاق مي‏شوند، ما دو روز غذا نخوريم ما را ضعف مي‏گيرد، آن‌ها هم همين‌طور هستند، آب به ما نرسد تشنه مي‏شويم آن‌ها هم همين‌طور هستند، تمام اعراض و و جوانبی که ما از جنبه بشریت داریم، انبیاء هم دارند، «كاحد منا»، مانند یکی از ما، و تا اين‌طور نباشند با ما سنخيت نخواهند داشت. و پريروز گذشته، که بحث سنخيت را كردم عرض كردم، سنخيت جاذب است، بايد انبياء سنخ مردم باشند. اگر انبياء سنخ مردم نباشند، نه آن‌ها مي‏توانند افاضه و افاده كنند و نه اين‌طرف مي‏تواند استفاده كند.

الان يك جنی روي منبر باشد، اگر به صورت بشر مثل بنده باشد، كه سنخ با شما شده باشد، يك جني سنخ با شياطين شده باشد، خوب! هم او حرف مي‏زند و هم او مي‏شنود، اما اگر به صورت بشر نباشد، نه او مي‏تواند به شما حرفي حالي كند و نه شما حرف او را مي‏شنوید، چون سنخ نيست.

ملك هم باشد همين‌طور است. (لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون)[9] سنخيت بايد باشد، ناچار پيامبرها بايد سنخ بشر و مثل بشر باشند، همه عوارض بشر در آن‌ها باشد.

اما اگر از تمام جهات مثل بشر شدند، من جميع الجهات، فرض بفرمایید حضرت خاتم الانبياء9 مثل بنده شد، تفاضلي بر بنده ندارد، كه بنده پيرو و تابع او باشم، چرا من تابع او باشم؟ به قول علماء، «ترجيح احدي المتساويين» بر ديگري غلط است، بلكه بالاترش، ترجیح مرجوح بر راجح، اغلط است، يعني غلط‌تر است.

اگر اين پيغمبر بنا شود مثل بنده از جميع جهات باشد، هيچ ما به الامتيازي در او نباشد، چرا او جلو بيافتد و من عقب؟ دوتايي دوش به دوش هستيم، من جلو بیافتم و او عقب من بيايد!

پس بايد در عين حالي‌كه صورهً مانند من است، معناً يك جهات فضيلت و امتيارات گوهري در او باشد تا به مناسب آن جهات گوهري و فضائل روحاني، من مطيع او بشوم و او مطاع بنده باشد.

شاعري شعري مي گويد، براي تمثيل و تمثال مساله من مناسب است، شاعري ممدوح و محبوب خود را مدح مي‏كند مي‏گويد:

بشرٌ و لكن فيه معنا آبق فالعود ليس كسائر الاعواد

مي‏گويد: محبوب من بشر است مثل ما است، اما در او يك معناي ديگري است، باطنش يك اقيانوس عظيمی است، آن‌وقت مثال مي‏زند و مي‏گويد: چوب عود، مثل همين چوب‌ها مي‏ماند، این ستون چوب است، چوب عود هم چوب است، اين داراي طول و عرض و عمق است، حجم دارد، آن‌ هم داراي طول و عرض و عمق است، حجم دارد، اين شكسته مي‏شود، آن‌هم شكسته مي‏شود، اما اين را خروار خروار خرید و فروش مي‏كنند، آن را مثقال مثقال.

خدا به حق پيغمبر همه شما را، هرکس که صداي من را مي‏شنود و آمين مي‏گويد، همه را با پول خودش به زودي به مكه مشرف بفرمايد.

آن‌جا طبق‌هاي چوب عود را گذاشته‌اند، حجاج يكي از ارمغان‌ها و هديه‏ها و سوغاتي‌هايي كه مي‏آورند، چوب عود است. يك سير، چوب عود مي‏خرد، دو سير چوب عود مي‏خرد، آن‌وقت چوب عود را مثقال مثقال مصرف مي‏كنند، چرا؟ آن‌هم چوب است، چوب سنجد پدرسوخته هم چوب است، هيزم سنجد، گند و بو و تعفنش طوري است كه هيزم فروش‌ها از فروش آن پرهيز مي‏كنند و هيزم‌خرها از خريدش پرهيز مي‏كنند. آن‌هم چوب است، گند و بويي دارد، اما عود، يك نخودش را در آتش مي‏ريزند و فضاي بزرگي را معطر مي‏كند، شامه‏ها را ملتذ مي‏كند، يك اسانسي در آن است، يك جوهر و گوهري در اين چوب است كه اين چوب را از چوب سنجد ممتاز كرده است، اين چوب را از چوب توت پدرسوخته ممتاز كرده است. شعله ندارد، گازش كم است. انبياء بشر هستند، اما مثل عود هستند، صورهً مانند ما هستند، مي‏خورند، مي‏خوابند، غم دارند، نشاط دارند، زن مي‏گيرند، اولاد راه مي‏اندازند، همه آن‌چه را كه ما داريم آن‌ها هم دارند، اما در باطن آن‌ها يك اسانس ديگري است، يك گوهر ديگري است.

(انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار)[10] اين‌ها برگزيده خدا هستند، اين‌ها گوهرهاي والا و لولوهاي لالای عالم بالا هستند. خدا به دست اين‌ها داده است، اين‌ها يدالله هستند، ملكوت اشياء به دست اين‌ها است، ملكوت اشياء به ید خدا است، و اين‌ها يدالله هستند، (قل من بيده ملكوت كل شي‏ء)[11]، دست خدا هستند، ملكوت به دست اين‌ها است، بلكه بالاتر است، ان‌شاءالله شما زنده و من هم تصدق سر شما زنده باشم، پنچ، شش روز ديگر يك پرده حرف‌ها بالا مي‏آيد و قلبتان روشن بشود، روحتان نوراني بشود كه بفهميد انبياء چه کسانی هستند؟ چه هستند؟ مخصوصا نبي خودتان، دوازده امامتان را بشناسيد.

احمق‌هاي قشري، پوستي، خشك! كه از حقايق هيچ سر در نمي‏آورند، بدبخت‌ها! شما اقلا يك پرده بالا بيائيد.

ملكوت اشياء به اذن خدا به دست اين‌ها است، نيروي باطني ماديات، در كف اختيار و قدرت اين‌ها است به اذن خدا، به اذن خدا، حواستان جمع باشد!

قصه‌اي را مي‏گويم.

يكي از اساتيد من داراي كمالاتي بود، يك وقتي، من يك مطلبي از او درخواست كردم، خيلي هم من را دوست می‌داشت، خيلي، من نور چشم او، ميوه دل او، خيلي محبوب او و مورد علاقه او بودم.

صاف به من گفت: آقاجان اين را به شما نمي‏دهم، گفتم چرا؟ گفت: جانماز را به كسي نمي‏دهيم، تا خودمان زنده هستيم، جانماز محراب مال خودمان است، جا مهر را به كسي نمي‏دهيم تا زنده‌ايم، وقتي خواستيم خلع بدن كنيم آن‌وقت ممكن است.

آقا، جامهر خدايي مال خود خدا است، خدا جامهر و جانمازش را به هيچ‌كس نمي‏دهد، خدا به هركس هرچه مي‏دهد، عاريه مي‏دهد، ريش همه دست خودش است.

اين يك نكته‌اي است ياد بگيريد،

ريش تمام ممكنات به دست خود خدا است، حضرت خاتم الانبياء9 را اشرف مخلوقات كرده است، زمام مُلك و ملكوت را به دست او مي‏دهد، اما ريش خود خاتم الانبياء9 به دست خود خدا است. تا خدا اذن ندهد، خاتم الانبياء9 هيچ‌كاره است، اگر خدا اذن بدهد، همه كاره است، به اذن خدا همه كاره‌اند و ملكوت به دست اين‌ها است، بدون اذن خدا، هيچ كاره صرف هستند. اين‌ها اوعيه ميشت هستند، علماء اين را براي شما مي‏گويم، اغلب نمي‏فهمند چه می‌گویم، «نحن اوعيه مشيه الله»[12]، وعاء مشيت خدا هستند، ظرف مشیت هستند. ليوان، ظرف آب است، اگر آب تويش ريختي، خوب است و به درد می‌خورد و رفع عطش مي‏كند، اما اگر تو، آب تويش نريختي، خالي است و هيچ است. مثل اين حوض وسط، حوض دور آب دارد، شما مي‏رويد وضو مي‏گيريد، روزه خورهای شما مي‏خوريد، اما آن حوض وسط، آب ندارد، هيچ، هيچ، وجودش كالعدم است. اين‌ها اوعيه مشيت خدا هستند، اگر خدا چيزي را خواست، ظرف وجودي آن‌ها پر مي‏شود از مشيت خدا. آن وقت مُلك و ملكوت به اختيارشان است، چون همه چيز به مشيت خدا است.

نكته خيلي دقيق و علمي ‏است اهل علم، به آبروي شما والله، من اين نكته را گفتم و الا براي نوع مردم اين نكته تيز و بران را نمي‏گفتم. (و ما تشاوًون الا ان يشاء الله)[13] اين مال پيامبر و ائمه است، روايت هم وارد شده است، اين‌ها وعاء مشيت خدا هستند ظرف مشيت هستند، ظرف اگر مظروف داشت، قيمت دارد، اگر مظروف نداشت وجودش كالعدم است.

اين حوض اگر آب داشت، شما وضو مي‏گيريد، اگر آب نداشت، هيچي، مثل زمين توي بازار است، اين‌ها وعا هستند، ظرف هستند، مظروفشان چيست؟ مشيت خدا. كليه اشياء هم به مشيت خدا است، (قل اللهم مالك الملك توتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء تعز من تشاء تذل من تشاء)[14] همه چيز مال «من تشاء» خدا است. مشيت الله.

و اين‌ها ظرف مشيت هستند. اگر مشيت الله در ظرف وجودشان قرار گرفت، مُلك و ملكوت در دستشان موم است! آفتاب چيست كه بگويد برگرد! ماه چيست كه بگويد دو نيم بشو! كوه چيست كه بگويد بيا! اين‌ها هيچ نيست! هيچ!

يك نکته بگويم، خارج از ما نحن فيه است به قول علماء، به قول فوكولي‌های مجلس تو پرانتز.

يك استادي داشتم، يك وقتي صحبت اميرالمومنين7 شد، او به من دستور مي‏داد فلان دعا را نخوان، جايز نيست بخواني. مي‏گفتم چرا؟ مي‏گفت: این دعا عظيم است و این را براي اين جزئيات نبايد مصرف کرد. آن‌وقت براي من قصه‌اي گفت.

گفت: در شهر اصفهان، شب جمعه‌ای حلقه‌اي از فقراء و دراويش بود، حال كدام سلسله بوده نمي‏دانم. گفت: نشسته بودم، اين‌ها يك چراغ روغني داشتند.

سابق برق كه نبود، چراغ‌هايي درست مي‏كردند ظرف‌هايي از سفال، داخلش را روغن ؟؟؟ 1:03:20 مي‏ريختند، فتيله‌اي پنبه‌اي يا پشمي ‏مي‏گذاشتند، آن‌وقت با سنگ و چمخاق روشن مي‏كردند. اي قربان همان زمان‌ها و همان سنگ چمخاق‌ها! اين زندگي ماشيني كه پدر همه را در آورده است. به هر حالت.

فرمود: اين‌ها مشغول ذكر بودند، ذكر لا اله الا الله مي‏گفتند، يك مرتبه روغن اين چراغ تمام شد و چراغ خاموش شد. يكي از فقرايي كه آن‌جا نشسته بود، گفت: يا علي، و فوت به طرف چراغ كرد، چراغ روشن شد، نوراني‌تر از قبل.

فرمود: وقتي ذكر اين‌ها تمام شد، آن بزرگ اين‌ها او را جلو طلبيد، يك سيلي به صورت اين زد، كه يكي از او خورد يكي هم از ديوار خود، كه فلان فلان شده اين چه كاري بود كه كردي؟ گفت: چكار كردم؟ گفت: فلان فلان شده چرا اسم مولا علي7 را خوار كردي؟ چيزي كه با دو مثقال روغن، روشن مي‏شود، اسم علي7 را براي این‌كار بردی؟ اسم علي7 را بگو و زمين را زير و رو كن، زمين را زير و رو كن.

براي اين‌ها آفتاب برگرداندن، ماه دو نيم كردن، كوه را جلو آوردن، درخت را دو نيم كردن و از وسطش عبور كردن، سنگ ريزه را به سخن در آوردن، كارد را از آستين عرب به حرف آوردن، سوسمار را به سخن آوردن، اين‌ها چيزي نيست. اين‌ها نخود كشمش بچه‏ها است!

به صاحب اين منبر و به صاحب اين محراب و به صاحب اين خانه، من از نوكرهاي نوكرهاي نوكرهاي علي ابن ابي طالب7 چيزهايي را ديده‌ام، از همین ردیف‌ها، من دیده‌ام، اين‌كه چيزي نيست كه سنگ را پيغمبر به سخن آورده است،

چون‌كه با كودك سر و كارت فتاد پس زبان كودكي بايد گشاد

با بچه‏ها كه مي‏خواهند نخود و كشمش جلويشان بريزند تا بكشند جلو، نخود و كشمش است، و الا مطلب بالاتر از اين است. همين‌جا مطلب سپرده به شما تا فردا.

ما فقيران كه بي سر و پائيم

يعني مبدء و منتهي نداريم.

ما فقيران كه بي سر و پائيم كارفرماي چرخ مينائيم

لا و الا است وِرد صوفي ما ما از آن سوي لا و الا ايم

آن فقيري كه پادشاهان را تاج بخشاست همتش مائيم

يك شعر ديگر هم بخوانم و ديگر دعا كنم.

چرخ با ما ستيزه نتواند

غلط مي‏كند اين چرخ كه با ما بخواهد بجنگد.

چرخ با ما ستيزه نتواند کو به زير است و ما به بالائيم

يك كلمه يادم آمد.

اين كار جهان چو كعبتين است و چو من نامرد زمرد مي‏برد چه توان كرد

آن‌کسی‌كه فرمان مي‏دهد، چرخ را بر مي‏گرداند، آن‌کسی‌كه فرمان مي‏دهد، آفتاب را بر مي‏گرداند يك‌وقت هم مي‏بينند ريسمان به گردنش او انداخته‌اند، چهل نفر دور او، كشان كشان، با سر و پاي برهنه، روز روشن، او را به طرف مسجد مي‏برند، «الغوث في عنقي حبلا»[15]

من بارها گفته‌ام، شدت قضيه را در يك مثال مي‏توانم بفهمانم.

الان اگر خداي نكرده، خداي نكرده، العیاذ بالله، يك طلبه‌اي، به فرض مقصر باشد، پاسبان بخواهد او را به كلانتری بكشد، مقصر است، اين پاسبان بي‌حيائي كند و عمامه اين طلبه را به گردن خودش بياندازد و عباي طلبه را بپيچد به گردنش، طلبه را با سر و پاي برهنه بخواهد هول به طرف كلانتري بدهد، همه اين مردم مي‏شورند، همه. به پاسبان مي‏گويند: چه حقي داري اين‌طور به او بي‌احترامي‏ مي‏كني؟ اگر مقصر است با احترام او را به كلانتري ببر، چرا عمامه‌اش را برداشته‌اي؟ چرا عبا را از دور گردن او برداشتی؟ چرا هتك روحانيت مي‏كني؟

همين الان، مطلب به همين قرار است، آن وقت ببينيد چه كار كردند؟

رئيس روحاني اسلام، روز روشن، پهلوي مسجد پيامبر، ريسمان به گردنش انداخته‌اند، دور او را گرفته‌اند، يكي آستينش را گرفته است، يكي از عقب او را هول مي‏دهد. يك نفر پيدا نمي‏شود بگويد آخر اين بزرگ اسلام است، اين اولين روحاني اسلام است، چرا هتكش مي‏كنيد؟ چرا با سر و پاي برهنه او را مي‏كشيد؟ چرا او را هول مي‏دهيد؟

ببينيد چطور شده است قضيه؟

يك وقت ديدند يك خانم پهلو شكسته

اي واي،

چشم‌هایتان به اشک آمد، ان‌شاءالله ناله‏هايتان بلند بشود.

دو تا پسر بچه دنبالش، دو تا دختر بچه دنبالش،

رسيد، علي7 را بغل گرفت. نمي‏گذارم او را به این حالت ببريد.

يك كلمه براي اهل علم می‌گويم، به گل روي آن‌ها مي‏گويم و از آن‌ها اشك و ناله مي‏طلبم.

در مجلس معاويه، امام حسن7 به مغيره بن شعبه جمله‌اي فرمودند.

فرمودند: «انت ضربت امي ‏فاطمه3 حتي ادميتها»

بي‌بي، محكم علي7 را بغل گرفته است، بچه‏ها هم دور مادر داد و فرياد دارند، صدا بلند شد، زن‌ها هم ريختند دور فاطمه زهرا3 را گرفتند.

ديدند مطلب خراب شد،

سيدها با اذن شما این کلمه را می‌گویم بلند گريه كنيد،

ديدند که سياست بايد تند و تيز شود. سه نفر از سه طرف به حضرت زهراء3 حمله كردند، دومي از يك‌طرف، و قنفذ لامذهب از يك‌طرف، مغيره بن شعبه از يك‌طرف، امام حسن7 به مغيره فرمودند: تو این‌قدر مادرم را زدي، بدنش مجروح شد.

وا ويلاه!

بحق مولاتنا و سيدتنا الصديقه الكبري3 و بابيها و بعلها و بنيها

با چشمان گريان و دل‌هاي بريان

ده نوبت

يا الله

الهي به عصمت كبراي فاطمه اطهر3 و به روح پدرش و شوهرش و فرزندانش، همين ساعت امر ظهور امام زمان7 را مقرر فرما.

شفاي دل شيعيان را به ظهور امام زمان7 تعجيل فرما.

قلب مقدس مقدس امام زمان7 را از هر هم و غم و المي ‏نجات عطا فرما.

قلب مطهرش را از ما گناهكاران خرسند فرما.

قلب ما را از محبت و ولايت حضرت بقيه الله روحي فداه مملو و سرشار فرما.

ما و همه شیعیان، بلکه همه مسلمانان، در ظل لوا ولی عصر7 از هر خطا و اشتباه و هر خطر و صدمه و گزندی حفظ فرما.

مشکلات ما را حل و سهل و آسان گردان.

گرفتاری‌های ما را از هر ردیفی که هست برطرف فرما.

بیماران ما را شفای خیر بده.

بیماری نافهمی را از ما دور گردان.

به حق محمد و آل محمد: آن‌چه گناهی کرده‌ایم، به آبروی حضرت صدیقه3 گناهان ما را ببخش.

ما را پاک و بی‌آلایش از در خانه‌ات روانه فرما.

توفیق تقوی و پرهیز از گناه تا پایان عمر به همه ما کرم فرما.

بین ما و موالی ما، آل محمد: لحظه‌ای فاصله نیانداز.

گویندگان کلمتین شهادتین در هر نقطه روی زمین هستند، همه را معزز و معظم و در امن و در امان و در عز و رفاه نگه بدار.

شر کفار، یهود و نصاری را از سر مسلمین دور گردان.

الهی به باطن علی بن ابیطالب7 شر کفار را به خودشان برگردان.

آقایان حاضرین، هر حاجت شرعی دیگر دارند روا بفرما.

بالنبی و آله و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان7.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
najm134
 
پست ها : 2111
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » دوشنبه فبريه 09, 2026 10:31 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 17

https://drive.google.com/file/d/1E5o2Cy ... drive_link


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)[1]

امر نبوت انبياء، داراي مباحثي است كه اين مباحث را جوان‌ها بايد بدانند، پيرمردها احتياجي ندارند، آن‌ها مردني هستند! يك چند صباحي ديگر! عمده جوان‌ها هستند، اين‌ها بايد بدانند.

انبياء چه كاره هستند؟ چطور بايد باشند؟ چرا اين‌طوري شده است؟ اين‌ها را بايد بفهمید.

انبياء مثل ما هستند، صورهً مثل ما هستند، چشم دارند، گوش دارند، سر دارند، پا دارند، شكم، سينه، پهلو، خواب، بيداري، گرسنگي، تشنگي، سيرابي، سيري، غم، الم، نشاط، انبساط، گريه، خنده، لقاح، اولاد درست كنند، در اين كار از ديگران مسلط‌تر هستند. «كثره الطروقه من اخلاق الانبياء»[2]

به هرحالت.

عينا مثل ما هستند، اين ظاهر آن‌ها است. اما آیا باطنا هم مثل ما هستند؟ باطنا مردمان نادان، مردمان ترسو، مردان بي‌تقوي، مردماني كه از عالم ديگر هيچ خبر ندارند، مثل ما خواب هستند؟ ما خواب هستيم، خواب هستيم، توي گهواره بدن لالائي كرده‌ايم، اين بدن گهواره ما است، اين ني‌ني كوچولوها را ديده‌ايد، بچه‏ها را توي آن مي‏گذراند و لالائي مي‏دهند، مي‏خوابد، اين بدن، همان مادر ما است، ما را داخل آن گذاشته‌اند و دارند جنبش مي‏دهند. و لالائي كرده‌ايم، از هيچ‌جا خبر نداريم، از هيچ‌جا. به غير از همين عالم خوردن و خوابيدن و نوشيدن و پوشيدن و جماع كردن و شيطنت‌هاي توي بازار، به غير از اين‌ها چيز ديگري حالي ما نمي‏شود، سر از نشئه ديگري در نياورده‌ايم.

يك كلمه مي‏گويم و رد مي‏شوم، شرحش را نمي‏دهم.

هنوز بيچاره‏ها، سر از عالم خواب خود در نياورده‌ايد. هنوز نمي‏فهميد خواب چيست؟ چه‌طوري است؟ شما در خواب چه کسی هستید؟ چه هستيد؟ از خواب خود سر در نياورده‌ايد، تا خواب هستيد، خواب هستيد، وقتي هم بيدار مي‏شوید، بيدار مي‏شويد، تا چه برسد به نشئه بعد، نشئه برزخ كبري و بعد هم قيامت. همه توي اين گهواره بدن لالايي كرده‌ايم. خواب هستيم.

آيا انبياء هم همين‌طور هستند؟ خير.

خواب انبیاء از بيداري ما قوي‌تر است تا چه برسد به بيداري آن‌ها. انبیا در عين اين‌كه صورتا مثل ما هستند اوصياء انبياء هم همين‌طور هستند، در عين اين‌كه صورتا مثل ما هستند اين بدن را فرمان مي‏دهند، سوار اين خر شده‏اند، در قافله بشر هستند و به راه افتاده‏اند. در اين مسيری که هست، بين رحم مادر ما و رحم قبر، كه اين مسافت سفر ما است، همه مسافر هستيم، همه از منزل شكم مادر بيرون مي‏آئيم تا منزل شكم گور که آخرين منزل ما است، سوار بر خر بدن هستيم. يك قافله راه افتاده‌ايم و مي‏رويم، يك نفر، چهل سال مي‏رود، يكي پنجاه سال، يكي نود سال، نود ساله ديگر حالا نيست، مگر همان قديمي‏ها، اين روغن نباتي پدر سوخته و گوشت‌هاي سگي يخ زده، اين‌ها ديگر عمر نود ساله نمي‏آورد.

به هر حالت بگذرم.

اين مسافت را در طي اين زمان‌هاي متعدد طي مي‏كنيد، آيا انبياء هم باطنا همين هستند؟ صورتا كه با ما در قافله هستند. پيامبر خاتم شصت و سه سال با اين قافله بود، از رحم آمنه3 كه در آمد تا وقتي‌كه در خاك مدينه به گور رفت، شصت و سه سال بود، شصت و سه سال همراه اين قافله بود و بعد رفت.

خوب! آيا آن‌ها هم همین هستند؟ و هيچ چيز ديگر نيست؟

اگر این است كه مثل ما هستند و بر ما ترجيحي ندارند، بر ما تفضلی و فضيلتي ندارند، لابد اين‌ها در باطن ذات، يك گوهر ديگري هستند.

يك نكته را باز براي فضلاء، جوان‌ها، دانشمندان، اشاره كنم:

آقاي دانشمند، آقايان عاقل، آقايان هوشيار، ظرف و مظروف بايد متناسب هم باشند.

خوب توجه كنيد.

ظرف و مظروف بايد با هم متناسب باشند و اين يك مطلبي عقلايي است كه همه عقلای عالم، مادي و الهي، طبیعی و الهی اين را قبول دارند.

حالا مثال براي شما بگويم.

نوره حمام كه عبارت از زرنيخ و آهك است، اين را به بدن براي زدودن و برطرف كردن مو‌هاي بدن استفاده می‌کنند، مستحب هم هست، و آثاري هم از نظر بهداشت دارد، تعطيل نكنيد.

كتاب «حليه المتقين» «علامه مجلسي» رضوان الله عليه را بخوانيد، در باب آداب نوره و مستحباب جمعه.

آيا شما اين نوره را در بَلُور، بُلُور غلط است، يا بارفتن مي‏كنيد؟ يك ظرف بلور تميز يا بارفتن نقاشي شده دوره ناصرالدين‌شاه و مظفرالدين شاه، از آن ظرف‌ها مي‏آوريد و نوره را در آن مي‏كنيد؟ نخير،

يك تكه حلب شكسته‌اي، يك كاسه سوفالي، كاسه‏هاي نوره حمام، كاسه‏هاي سوفالي بي‌قيمت است، مي‏گويند: اي بابا، نوره حمام است ديگر، ظرف چيني كه نمي‏آورند، بلور و بارفتن كه نمي‏آورند.

اما شربت به‌ليمو، كه بهترين شربت‌ها است آن‌هم به ليمو اصفهان، چون به‏هاي اصفهان مثل خود اصفهانی‌ها مي‏ماند و خوب است، خوش‌بو است خوش‌طعم است، شربت به‌ليمو، «رزقكم الله و جميع الصائمين»، در اين شبها و روزها. هيچ ديده‌ايد كه شربت به‌ليمو را ببرند و در كاسه نوره حمام بريزند؟ ابدا، شربت به‌ليمو بايد توي ظرف‌هاي تميز، چيني‌هاي فرد اعلا، بلورهاي نمره يك، بارفتن‌هاي قديمي‏ پرقيمت، توي تُنگ بارفتني، توي شربت‌خوري‌هاي بلور قشنگ، چون اين شربت به‌ليمو است، نوره حمام را توي اين‌ها نمي‏كنند، شربت را توي آن‌ها نمي‏كنند، ظرف و مظروف بايد متناسب با هم باشد.

آب تميز تصفيه شده سد كرج را ديگر توي آن نهرهاي پر گند و بوي كثيف، هزار كثافت‌دار قديم تهران نمي‏كنند، لهذا آن نهرها را بستند. نهر نبود، منجلاب بود، گربه مرده داشت، لاشه موش داشت، هزار و يك كثافت داشت، فضولات ظاهري و باطني بدن انسان داشت، همه چيز داشت، آ‌ن‌وقت از همان آب‌ها را به آب انبارها رد مي‏كردند. انصاف مطلب بدهيد بعضي از اين كثافت كاري‌هائي كه برداشته شده، قابل تقديس است، آب بود از نهرهاي لجن مي‏خورديم! آب انبار كه دستگاه تصفيه نيست، لابراتور نيست،

آبي كه در سد كرج تصفيه مي‏شود وارد لوله تميز می‌شود، بايد ظرف و مظروف با هم متناسب باشند.

آب فيض الهي، آب حيات و زندگاني الهي را در ظرف كثيف نمي‏كنند. حواستان جمع باشد، روح فاسد، روح فاسق، روح فاجر، روحي كه ملبس به انواع لُبس‌ها و نجاست‌ها شده است، آب حيات معرفت و علم حقيقي را در آن نمي‏ريزند. تجليات وحي الهي در روح هر ناپاكي نمي‏شود. بايد ظرف روح آن كسي‌كه مَهبط وحي است و محل تجلي خدا است و مورد و محل القاء علم الهي است، بايد پاك باشد، بايد مثل بلور باشد، تميز، صاف، هيچ كدورتي در آن نباشد و الا آب وحي را در او نمي‏ريزند.

روح پليد و نجس «شمر» قابل افاضات معنوي الهي نيست، روح پاك امام حسين7 لازم است. گوهر ولايت ائمه و انبياء يك گوهر ديگري است، اصلا جنس آن‌ها با ما فرق دارد. صورتا مثل ما هستند، اعراض ما را هم دارند تا با ما هم شكل بشوند و با ما هم سنخ بشوند، اما گوهر آن‌ها، یک گوهر ديگري است.

او گوهر متلالئی است كه حتي بدنش هم، بدن اصلي‌اش كه متعلق روح پاك است و سوار بر اين بدن است، او هم شعور دارد. بدنش هم شعور دارد، چون گوهر بدن از طينت اعلي عليينی است، او از طينت‌هاي سجيني نيست.

يك نكته اين‌جا بگويم:

من و شما يك بدن داريم، اين بدن ما، مال همين عالم است، بدن ما آخوندها محصول نان و پنير و انگور و خربزه و هندوانه و همين‌طور چيزها. بدن شما محصول جوجه بادنجان و بوقلمون و برنج دم‌سياه و روغن کرمانشاه است، پدر و مادر شما پلو و بوقلمون مي‏خورند، پدر و مادر ما نان و انگور، بالاخره اين‌ها خون و مني مي‏شود، از صلب بابا به رحم ننه‏ها مي‏آيد و بعد در آن‌جا منجمد و منعقد مي‏شود و علقه و مضغه و بعد هم حاج آقايي، حاج بي‌بي، مهندسي، دكتري، يك حجه الاسلامي، يك ملك‌المتكلمين مي‏شود، همه ما همان گنديده توي رحم مادر هستیم.

اين بدن ما محصول همين خوراكي‌ها است و از اين عالم است، از نان و انگور است و يا از برنج دم‌سياه و روغن کرمان‌شاهی است.

اما انبياء؛ همه‌اش همين است؟ نخير.

اين هم هست، يك چيزي هم بالاتر از اين است، بدن آن‌ها، آن‌كه به چشم ما مي‏خورد، محصول همين عالم است. آن‌ها هم پدر و مادرشان نان و پنير خورده‌اند، نان و آبگوشت خورده‌اند، خرما خورده‏اند، انگور خورده‌اند، هرچه خورده‌اند، ماده مَنَوي در رحم مادرشان نضج پيدا كرده، علقه و مضغه شده و بعد اين شده است، انبياء همين هستند؟ اين طاقت سواري روح كلي ولايت را ندارد.

باز يك نكته شروع شد، اين نكات را دقيقا مطالعه كنيد.

شاعر مي‏گويد:

رخش مي‏بايد تن رستم كشد

مركوب با راكب بايد متناسب باشد، رستم و افراسياب سوار خر مرده زخمي ‏نمي‏شوند، سوار يابو پهن‌كش نمي‌شوند. ؟؟؟ 21:30 يابويي كه پهن سوارش مي‏كردند براي تون حمام‌ها، يابوي مردني پيرپاپتال كه در شبانه روز يك‌بار بايد پهن را بردارد و پشت حمام ببرد، اين را زير پاي رستم نمي‏اندازند، زير پاي افراسياب نمي‌اندازند، يك اين‌طوري بكند، له مي‏شود و مي‏ميرد. زيرپاي رستم وافر اسياب،

مکر مفر مقبل مدبر ؟؟؟

يك اسبي كه،

سرين سم و ساق و سینه و كتف و ميان او ستبر و سخت و باریک و فراخ و فربه و لاغر

لف و نشر مرتب.

یک‌چنین اسبی زیر پای رستم و افراسیاب می‌آورند.

سابق علما سوار می‌شدند. براي علماء یک قاطر و يا يك خر مصري سفيد درشت مي‏آورند، چون قاطر شر و شور ندارد، علماء مي‏ترسند سوار بر اسب بشوند، اسب‌هاي تركمني يا اسب‌هاي عربي يك شيهه بكشد، اين آشيخ مي‏ترسد ممكن است توي شلوارش بشاشد! لذا زير پاي علماء اسب‌هاي سمند و كمند سلطنتي نمي‏آوردند، يك قاطر مي‏آورند كه بي سر و صدا است و يا يك الاغ مي‏آورند. اما زير پاي مردان جنگي هم الاغ و قاطر مي‏بردند؟ خير، اسب‌هاي سمند، زرنگ اسب‌هاي كوه پيكر، اسب‌هاي كه با يك پرش از اين سر به آن سر نهر را طي كند.

بدن مركوب است، روح راكب است، هر بدني به تناسب روح است، بدن بنده متناسب با روح ولايت كليه علويه نيست، مثل همان خر مي‏ماند و رستم كه مثال زدم. خر بندری كرماني ضعيف زخمي ‏از كار افتاده را زير پای رستم نمي‏آورند، بدن بنده را هم مركوب روح پيامبر نمي‏كنند، حواستان جمع باشد. آن روح مقدسي كه دنيا را در قبضه مي‏گيرد، يك بدني هم متناسب با خودش مي‏خواهد، لذا براي آن‌ها بدن‌هائي كه از گوهرهاي اعلي عليين است تهيه مي‏شود. بدن آن‌ها دانش دارد، بدن آن‌ها نورانيت دارد، بدن آن‌ها لطافت دارد.

حضرت عسكري7 خوابيده بودند، گاهي گاهي كه بنا بود آثار آن بدن نمايان شود، مي‏ديدند از فرق مقدسش نور متلالا تا به آسمان است.

عيب ندارد دو سه كلمه اين‌جا بگويم، بعد هم شايد اشاءالله مفصل‌تر بگويم:

بدن اين‌ها، محيي اموات است، چطور شد خاك زير پاي اسب جبرئيل، اسب ملكوتي جبرئيل، مرده زنده كننده بود، اكسير بود. وقتي‌كه سامري به آن گوساله ساخته از طلا زد، آن گوساله به حرف آمد، خاك زير پاي اسب ملكوتی جبرئيل! اسب خودش از نشئه ديگر است تماس با خاك پيدا مي‏كند، خاك حال اكسیريت پيدا مي‌كند، خاك به طلا مي‏خورد و طلا را زنده مي‏كند، خود خاك هم زنده مي‏شود. آن‌وقت بدن اين بزرگواران كه در رتبه خود جبرئيل هستند، نه اسب جبرئيل، اين زنده كننده مرده نيست؟ چرا! به هرچه متصل به او بشود حالت اکسیریت می‌دهد.

يك كلمه بگويم عيب ندارد، ان‌شاءالله در روزهاي آخر بيشتر از اين حرف‌ها مي‏زنم:

شبي كه امام زمان7 متولد شدند خانواده حضرت عسكري7 روز آن به مستحبات اسلام عمل كردند. از جمله مستحبات این است كه سرمه به چشم بچه بكشند، مولود تازه ولادت، با ضرب بچپانند در بيني او، سرمه به چشم او بكشند، سرش را بتراشند، اين‌ها مستحباب است كه حالا تعطيل شده است!

سرمه‌اي به چشم حضرت كشيدند ميل سرمه‌دان درخانه حضرت عسكري7 بود. تصادفا احتياج پيدا كرد يكي از شيعان به سرمه براي كشيدن به چشم بچه‌اي يا بزرگي، فرستادند خانه حضرت عسكري7 كه ميل سرمه‌دان خود را بدهيد مي‏خواهيم سرمه بكشيم. ميل را گرفتند، بردند، سرمه كشيدند، آن كسي‌که چشمش را سرمه كشيدند ناخوش بود، يك وقت ديدند با اين ميل كه سرمه كشيدند خوب شد، گفتند: معلوم مي‏شود در اين ميل يك خاصيتي است كه شفاي دردها است، يكي، دو جا اين ميل را بردند و امتحان كردند، ديدند بله، اين ميل شفاي دردها است.

اين شيعه اثني عشري هم، قربان مولاها و آقاهايشان بروم، جنس‌هاي عجيبي هستند، بلند مي‏كنند از خود امام! فهميدند كه اين ميل يك‌چنين خاصيتي دارد، يكي از شيعه‌ها فرستاد كه آن ميل را بدهيد، احتياج داريم، مي‏خواهيم سرمه بكشيم، ميل را گرفت و بلند كرد، گفت: گم شده است. برای این‌که استفاده کند. چون سرقت کرده بود گم شد.

ميلي كه به چشم امام مي‏خورد وقتي‌كه مي‏خواهند آثار آن بدن ملكوتي ایشان را بنمايانند، به آن ميل خاصيت مسيحي مي‏دهند. خاصيت خاك زير پاي اسب ملكوتي جبرئيل بوده است، بدن خودش نيست، آن روح اين‌چنين بدن لازم دارد. آن‌وقت اين بدن در باطن بدن ما است، مثل كره میان ماست. مثل روغن ميان كره، يك جور دخول عجيبي است، يك دخولي است كه در آن مغز مغزش هم داخل شده است، كره در همه جاي ماست است، نمي‏توان گفت این قسمت ماست، ماست است، اين قسمت كره است، در تمام ذراتش اين كره هست، اما در باطن ماست است. اين من باب مثال و نمونه براي شما گفتم.

امام و نبي، ابدانشان از طينت علييني است، لذا، قطرات آبي از آب‌هاي بهشت مي‏افتد در خوراكشان، مي‌خورند و نطفه امام بعد بسته مي‏شود. نطفه علي بن ابي طالب7 از انار بهشتي است كه ؟؟؟ 31:20 حضرت ابوطالب7 خورند و بدن گوهري و جوهري علي بن ابي طالب7 از آن انار بهشتي بود. فاطمه زهراء3 هم همين‌طور، امام حسن7 و امام حسين7 تا حضرت حجت7 همين‌طور بودند.

ابدان اصلي انبياء در رتبه روح ما است. بدنشان در رتبه روح ما است. روح ما خفيف است، می‌بیند، لطيف است، نوراني است، بدن آن‌ها، بدن اصليشان اين‌طور است. نهايت اين بدن در پوشش بدن دنيوي آن‌ها است، بدن دنيوي را ما مي‏بينيم، بدن اخروي آن‌ها را نمي‏بينيم، مگر مجرد شويم، مگر از خود بِكَنيم، از خودمان اگر كَنديم، چون آن بدن در رتبه روح ما است مي‏بينيم، با چشم روح.

آن وقت روح انبياء و اوصياء انبياء كه ديگر پناه بر خدا!

بشر و لكن فيه معنا آبق و العود ليس كسائر الاعواد

باطنش آن‌طور، ظاهرش اين‌طور، آن‌وقت قهرا دو حكم پيدا مي‏كند، حكم باطن، جنبه يلي‌الرب‌ي، حكم ظاهر، جنبه يلي‌الخلق‌ي، احكام ظاهريه بر او بار مي‏شود. سنگ بر پيشاني او مي‏زنند مي‏شكند و خون مي‌ريزد، سنگ به پاهايش مي‏زنند، مجروح مي‏شود، خون مي‏ريزد و در طائف زير درخت‌ها حال ضعفش مي‏گيرد، اين به حكم ظاهر بشريت او است. گاهي هم حكم باطن را اظهار مي‏دارد، چه زمان؟ وقتي خدا اذن بدهد. وقتي‌كه مي‏خواهد حکم باطن را اظهار بدارد.

شب حسنين8 به خانه‌اش آمدند، شب تاريك است، ابرهاي متراكم، آقازاده‏هايش می‌خواهند بروند پيش مادرشان بخوابند، بچه به مادرش علاقه دارد. ساعت مثلا ده شب يازده شب، آقازاده‏ها بلند شده‌اند، مي‏خواهند بروند پيش مادرشان، هوا هم تاريك، جلوي پا ديده نمي‏شود. حضرت پيامبر آمدند، در حياط را باز كردند، دو تا انگشتشان را از شكاف در اين‌طوري كردند، اين دو انگشت نبود! دو تا نورافكن قوي كه صد درجه قوی‌تر از نورافکن‌هاي ميدان سپه اين‌جا، كوچه را بطوري روشن كرد كه ذرات كوچولوي شن‌ها ديده مي‏شد، تا آقازاده‏ها رفتند و به خانه رسيدند.

اين وقتي است كه حكم باطن بدن باشد. اين مادر برادرهايمان، خانم ارتشبد عايشه، ايشان يك شبي خانه تاريك بود، خانه پيامبر كه لاله نبود، شمع نبود، چراغ نبود، سر شب چيزي مي‏خوردند و مي‏خوابيدند، در خانه پيامبر كه خوراك پختني نبود. خود اين خانم، مادر برادرهايمان، ام‌المومنين ايشان مي‏فرمودند: گاهي چهل تا پنجاه روز مي‏گذشت كه از خانه ما دود بلند نمي‏شد، يعني پختني نداشتیم، نان و پنير مي‏خوردند، نان خالي مي‏خوردند. اما بعد از پيامبر خود همين خانم مي‏فرمايد: پيغمبر كه از دنيا رفتند، «ادّرت الدنيا علینا»[3]، دنيا بر ما ادرار كرد، يعني فراوان ریختند، حضرت خليفه اولي «رضي الله عنا جميعا» شهريه معين فرمودند، براي خانم دخترشان. ماهي هفتاد، هشتاد، صد درهم، معلوم نيست. پول‌ها ریخته شد.

به هرحالت بگذرم.

خانه تاريك بود، سوزن دستش بود افتاد و گم شد، گشتند سوزن را پيدا كنند، پيدا نكردند. پیامبر فرمودند: چه شده است؟ گفت: سوزن گم شده است، يك اين‌طوري كردند، از موي محاسن پيامبر يك نوري متلالا شد كه خانه را مثل روز روشن كرد و خانم سوزنش را پيدا كرد.

و از اين رديف، هزاران هزار، هزاران هزار! اين مال بدن آن‌ها است بيچاره‏ها! مال بدنشان است، تا چه برسد به روح مقدسشان، آن روح عالي كه حامل معارف الهيه از مبدء و معاد و انفس و آفاق است، آن روح كلي روی خر زخمي مردني سوار نمي كنند، روي يك يل و رخش سوار مي‏كنند كه متناسب با او باشد. آن‌وقت چون بايد با ما هم متناسب باشد در بدن مادي او را مي‏آورند، پوشش مادي اين نشئه را به او مي‏دهند، با ما شريك و شبيه و سنخ مي‏شود، در عين اين‌كه گوهر او والاتر و جوهر او عالي‌تر است، لذا دو حكم پيدا مي كند، حكم «يلي‌الخلق»، حكم «يلي‌الرب». در حكم «يلي‌الرب»ي آن، محيط بر كائنات است، مسيطر بر قواي طبيعي است.

ان‌شاءالله در بحث ولايت مفصل براي شما خواهم گفت كه ماوراء اين نيرو، ماوراء اين قدرت و قوه‌اي كه در عالم طبيعت است، يك نيروي ديگري مسيطر و شكننده قوانين اين نشئه است.

بنده گوينده تنها به مبانی علمي ‏قناعت نكرده‌ام، بيش از سي مورد ديده‌ام، ديده‌ام. ديده‌ام نيرويي كه شكننده قوانين طبيعت است كه با هيچ فرمول علمي‏ و با هيچ منطق امروزي نمي‏توانند حل كنند، ديده‌ام، بيشتر از اين نمي‏گويم، ديده‌ام.

پس دو جنبه دارند.

بزرگواري اين‌ها در چيست؟ بزرگواري اين‌ها در این است كه آن جنبه باطني را به جز به اذن خدا و مشيت خدا، به غیر مشیت الهیه که خودشان هم وعاء آن مشيت هستند و ديروز گفتم، محال است ابراز بدارند،آن به خواسته من و شما ديگر نيست. آن مقداري‌كه بر خلق حجيت اين‌ها تمام شود و دلائل صدقشان روشن شود به آن مقدار به اذن خدا ابراز آثار باطن خود را مي‏كنند، بيشتر از آن خير. آن مقداري كه خدا براي اتمام حجت اجازه مي‏دهد، ابراز مي‏كنند و زياده بر آن مانند ما هستند.

و در اين مطالب امتحان خلق مي‏شود و در اين مطلب مصلحت است، يكي دو تا از مصالح را بگويم.

يكي از مصلحت‌هائي كه همه وقت انبياء و اوصياء انبياء احكام باطن خود را اظهار نمي‏دارند اين است كه اگر يك خورده بيشتر اظهار بدارند، خلق در طغيان مي‏افتند، گمراهي می‌شود، و مدعي الوهيت و خدايي آن‌ها مي‏شوند.

سر اين‌كه اميرالمومنين7 را يك عده‌اي خدا دانستند چه بود؟

ظهور خوارق عادات، ظهور بينات الهيه كه آقاي ما علي7 ناچار بود، بايستي مقداري از خوارق عادات را اظهار كند، چرا؟ چون سياست شيخين و ريش‌حنايي‌هاي ته عرق چيني صف اول جماعت ابوبكر، اين‌ها علي بن ابي طالب7 را كوبيده بودند. شما نمي‌دانيد كه اين ريش درازهاي سالوس، هر موي ريش‌شان از يك موشك، از يك بمب هيدروژني تاثيرش بيشتر است، اين‌ها علي7 را خانه‌نشين كرده بودند. اين‌ها تابلوي علي بن ابي طالب7 را سياه نقشه‌كشي كرده بودند، علي بن ابي طالب7 را به عنوان جواني كه خیلی متكبر و خيلي رياست طلب است معرفي كردند، جواني كه كشتار زياد كرده است و همه از او دل خون دارند، اين‌طوري او را معرفي كرده بودند. خودشان را مومنين، التماس دعا دارم، به هر دزدي كه ابوبکر مي‏رسيد می‌گفت: التماس دعا دارم، التماس دعا دارم.

ريش حنايي، سالوس منافق!

اين‌ها اين‌طوري بودند، دل مردم را به خود جلب كردند، مردم هم كه گول همين حرف‌ها را مي‏خوردند، مردم كه چيزي نمي‏فهميدند، مردم كسي را مي‏خواهند متملق چاخان! اما يك كسي‌كه حسابي بایستد و بخواهد آن‌ها را راست بكند با او دشمن هستند.

علي بن ابي طالب7 اين‌طور بود، حضرت علي بن ابي طالب7 دست‌هايش را بالا مي‏زد و شمشير را مي‏كشيد و مي‏زد. اما ابوبكر در مي‏رفتند گوشه و كنار و بعد از جنگ هم مي‏آمدند، تقبل الله اعمالكم، من هم بودم!

بگذاريد بنده در روزهايي كه لازم باشد يكي دو تا تابلو از شيخ اول و دوم بكشم و يك تابلويي هم از امير المومنين7.

علي7 را كوبانده بودند و عقب زده بودند، دست سياست علي7 را خانه نشين كرده بود و امر نزديك بود بر عموم مشتبه بشود، ناچار بايد علي7 هم ابراز علم الهي خودش را بكند و هم اظهار قدرت الهي خود را. لذا از اميرالمومنين7 خوارق عادات زياد بروز مي‏كرد.

يك خارق العاده‌اش را بگويم:

در دوره خلیفه دوم «رضی الله عنا جمیعا»، خداوند از ما راضی باشد، شب را خوابید و صبح زلزله شد، یک گوشه مدینه خراب شد، مردم در خانه شیخ خود ریختند، در خانه امیری که خودشان معین کرده بودند، البته خودشان هم معین نکرده بودند، عمر را ابوبکر معین کرد، به مشورت امت هم نبود، به شوری هم نبود، کارهای آن‌ها حساب نداشت.

مردم در خانه امیرالمومنین خود رفتند، یا امیرالمومنین! زلزله آمده و گوشه را خراب کرده است.

دیدند امیرالمومنین خودشان لرزش برداشته است، رنگش پريده است، رنگ خودش را باخته است، حالا از ترس کار دیگری هم شده! ديگر چه عرض كنم!

گفتند برويم در خانه ابوالحسن!

جايي كه دمشان در تله گير مي‏كند و سر گاو در خم گیر می‌کند، به وز و وز مي‏افتند، ابوالحسن را مي‏شناسند! همچنان كه از تله بيرون مي‏آمدند ديگر حاجي حاجي مكه! ديگر ابوالحسن را چه مي‏شناختند.

در خانه ابوالحسن7 روانه شدند، يا ابوالحسن7 به فرياد ما برس، مدينه پسر عمت پيامبر رفت، این‌جا دار اسلام است، خراب مي‏شود

47

و به درد اين‌ها برس، به فكر اين‌ها برس.

چي شده است؟

زلزله شده است، همه چيز خراب شده است. حضرت علي7 با یک خونس‌سردی و حال متانت حركت كردند، جمعيتي هم دنبال سرشان آمدند تا به آن نقطه‌اي كه خراب شده است، ديدند زمين مثل سيماب دارد حركت مي‏كند. رسيد به آن سرزمين، يك لگد به زمين زد و اين عبارت را فرمودند: «ما لك ايتها الارض اسكني»[4]

يك بچه‌اي شيطنت مي‏كند، مي‏گوئي كره‌خر بنشين سر جايت، تو را چه مي‏شود؟ بچه خود بنده، پيش مهمان‌ها چموشي مي‏كند، سفره را پهن كرده‌اي براي مهمان‌ها، او هم چشمش به خوراك‌هاي تازه افتاده است دوره سال كه نديده، حلوا كه نمي‏فهمد يعني چه؟ آش نمي‏فهمد يعني چه؟ نان و انگور بوده، حال امشب شامي‏كباب مي‏بيند، از اين‌طرف به آن‌طرف، مي‏گويي: كره خر بنشين چت شده؟

حضرت رسيد يك لگد به زمين زد، چت مي‏شود زمين، آرام بگير «ما لك ايتها الارض اسكني» آرام بگير!

ديدند مثل بچه نقل چنان زمین آرام گرفت، تكان نخورد، «ثابت كالجبل الراسخ لا تحركه العواصف»، بعد هم بناكرد با زمين صحبت كردن.

برگشتند و آمدند، باز حضرت خليفه ثانيه تشريف بردند، محراب مال ايشان، منبر مال ايشان، دست بوسيدن‌ها مال ايشان و علي7 برود در خانه‌اش بنشيند.

بگذرم، علي7 چون دچار يك چنين سياست سوء سختي شده بود و بعد هم سياست معاويه ملعون، ناچار به ابراز قدرت الهي بود. لهذا يك مقدار بيشتر از علي7 معجزات بروز كرد جمعي مدعي الوهيت او شدند. گفتند: خدا است.

شافعي مي‏گويد:

و مات الشافعی و لیس یدری علی ربه ام ربه الله

كفي في فضل مولانا علي7 وقوع الشك فيه انه الله

؟؟؟ 51:30 می‌گوید:

ايزش ؟؟؟ خواندمي ‏نه اگر بردي سجده ز پيش ايزد يكتا را

ذاتش فرو گرفته ز سر تا بن اوج سپهر و مركز غبرا را

يك خورده بيشتر ابراز قدرت الهي كرد، گفتند: خدا هستی، هرچه گفت: من خدا نيستم، من گدا هستم، گفتند: خير، تو خودت خدايي. در رُحبه اين‌ها را ديد گفت: اگر چنان‌كه برنگرديد از اين عقيده فاسده، عذابتان مي‏كنم. گفتند: هركاري مي‏خواهي بكن پسر ابوطالب7 ما فهميده‌ايم كه تو خدايي.

حضرت دستور دادند دو تا حُفيره كندند، گودال، بين اين‌ها هم كانال زدند، در يكي از اين حفيره‏ها هيزم ريختند و آتش كردند، دود بخار و آتش و حرارتش مي‏آمد به حفيره ديگر. آن‌ها را در حفيره ديگر انداختند، همچنان‌كه انداختند، از آن پائين صدا زدند، آهاي پسر ابوطالب7! اگر تا حال يك در ميليون احتمال مي‏داديم كه اشتباه كرده باشيم، حالا آن هم رفع شد، حالا صد اندر صد، هزار اندر صد، فهميديم تو خدايي! پسر عمويت مي‏گفت: خداي من بندگانش را به آتش عذاب عذاب مي‏كند، اين هم صدق خبرش!

يك خورده بيشتر ابراز قدرت كرد. اگر انبياء يك مقدار زيادي از اندازه ابزار كنند قدرت الهي و آثار معنوي بدن‌هاي اصلي شان را، مردم آن‌ها را به خدايي مي‏خوانند. براي اين‌كه مردم درباره آن‌ها شبهه الوهيت نبرند، اكثر، آثار ظاهره و بدن ظاهري اين‌ها نمايان مي‏شود، گاه‌گاهي هم آثار بدن معنوي و آثار روحاني ایشان.

اين يك حكمتش كه مردم مدعي الوهيت اين‌ها نشوند.

دوم:

شما نمي‏دانيد لذت بندگي چيست؟ اين يك بحثی خيلي عالي است، فرصت نيست الان مفصل بگويم شايد در روز‌هاي آينده دوباره اشاره كنم.

آقا اين بندگي كردن، اين اظهار ذلت و خضوع و خشوع به درگاه خدا كردن، يك لذتي دارد، آه! يك هزارم آن لذت‌ها را آقايي ندارد. بندگي كردن خدا، دست نياز به درگاه خدا دراز كردن، ذل و ذل كردن، لذت عجيبي دارد، و اين در غنا نيست.

يك كلمه بگويم، باز هم شرحش در روزهای آينده، ان‌شاءالله.

آقا! كمالات نفساني خطرناك است، يكي از خطراتش آن است كه انسان را از بندگي خدا مي‏اندازد.

علي الله يك گوشه‏اي مي‏گويم:

بنده يك زماني ترس از عقرب و مار و رطيل و اين خرت و پرت‌ها هيچ نداشتم، هيچ، هيچ، با يك عملي خودم را محاصره مي‏كردم، با يك خواندني، با يك چيزهايی، مي‏خوابيدم، قبرستان كهنه باشد، پر از عقرب باشد، پر از رطيل باشد، اصلش هيچ ترس نداشتم. اين عمل را كه مي‏كردم، قلبم قوي بود تا هرجا كف مي‏زدم، تا هرجا صداي كف من مي‏رفت، بسته مي‏شد. چه بسا عقرب از روي بدن من هم رد مي‏شد جرات گزيدن من را نداشت.

اين يك غروري در من آورده بود، يك اعتماد به خودي، عقرب نمي‏گزد! يك موقعي الحمدلله از من زائل شد، خودم از خدا خواستم. آن‌وقت جاهايي كه في الجمله احتمال اين حیوانات برده مي‏شد شروع به دعاي وارده خواندن مي‏كردم، «اعوذ بکلمات الله التامه من شر کل هامه»[5] به خدا پناه مي‏بردم، خودم را به خدا مي‏سپردم، كه خدا من را حفظ كند.

يك وقت بيدار شدم، آه، اين كمال است نه آن، اين قرب به حق متعال است نه آن، بدبخت‌ها دنبال چه مي‏رويد؟ (ان الانسان ليطغي ان راه استغني)[6]، وقتي آدم خود را مستغني ديد، طغيان مي‌كند و از خدا منقطع مي‏شود. وقتي خودش را محتاج ديد، به خدا مي چسبد،

يا الله، اعوذ بکلمات الله التامه، بسم الله الرحمن الرحيم، فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين.

پيغمبر گفت: خدا يك روز بده بخورم شكر نعمت تو كنم، يك روز هم نده تا گدايي كنم.

گدايي در او عجب لذتي دارد، بندگي عجيب است. خيلي كيف دارد، بندگي عجيب كيفي دارد.

به هر حالت.

حكمت دوم این است كه انبياء بندگي كنند، نادار شوند، خدا اذن نمي‏دهد كه آثار باطني را ابراز كنند. قهرا نادار مي‏شوند، دست گدائيشان را به درگاه خدا بلند مي‏كنند. بندگي كنند تا به بندگي قرب به حق متعال پيدا كنند، لذا گاهي اين‌ها را مي‏کوبند. در غزوه احد پيامبر را كوباندند، شكست خورد، صدای پیامبر درآمد، دعا، گریه، ناله به درگاه خداي متعال، شكست خورد تا شبهه الوهيت برداشته شود تا شبهه سحر برداشته شود.

جوان‌ها ياد بگيريد چي دارم مي‏گويم، شكست احد چندين مصلحت دارد:

اولين مصلحت، ايشان خدا نيست، چون خدايي هیچ‌گاه نمي‏خواهد شكست بخورد! كوبيده بشود.

مصلحت دوم كه مي‏گفتند ساحر است، اين هم دروغ در آمد، اگر ساحر باشد الان همه دشمن را سحر مي‏كند همه دشمن را خاكشان مي‏كند و در به در مي‌كند، پس نه خدا است و نه ساحر است، اين دو حكمت.

حكمت سوم این‌كه پيغمبر ناله كند به درگاه خدا، خدايا ياري كن، خدايا قشون غیبی خود را بفرست، خدايا كفار را غلبه نده، خدايا دين خودت را حفظ كن،

خدايا خدايا بايد بگويد، كه به همين خدا خدا گفتن درجات قرب بيامبر بالا مي‏رود. لذا انبياء داراي دو جهت‌ هستند: يك جنبه «يلي‌الحق»ي و توانايي بر اين عالم مُلك، يك جنبه «يلي‌الخلق»ي و ناتواني و مثل مردم ديگر بودن. در عين توانايي به حسب آن جنبه، ناتوان است به حسب اين جنبه، در عين ناتواني به حسب اين جنبه، تواناي به حسب آن جنبه است، دو جنبه و دو مقام است.

گهي بر طارم اعلي نشينم گهي تا پشت پاي خود نبينم

اين گهي که می‌گوید، نه مراد زمان مختلف است، اين در يك زمان دو مقام دارد.

اين نكته خيلي دقيق است فضلاء ياد بگيرند.

درهمين حالي‌كه پيامبر سنگ به پيشاني‌اش خورده و خون مي‌ريزد و لشكرش فرار كرده‌اند و هزيمت كرده‌اند در عين اين‌ها قدرت دارد كه تمام اين‌ها را با يك توجه نيست كند، اما آن موكول به مشيت خدا است و مشيت خدا قرار نگرفت.

اين شان انبيا است،

آن‌وقت حالا ديگر آيات قران جمعش خيلي آسان شده است. يك‌جا مدعي مي‏شود كه پيامبر خلاق است، آفريننده است: (و اذا اًخلق لكم من الطين كهيئه الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن الله)[7] ، (اذ تبرء الاكمه و الابرص باذني و اذ تحيي الموتي باذني)[8]

عيسي7 به اذن خدا مرده زنده مي‏كند، از گل مرغ را به اذن خدا آفريننده است، داود7 آهن را مثل موم مي‏كند به امر خدا، سليمان7 به باد فرمان مي‏دهد به امر خدا، بلكه معاون و وزيرش آصف برخيا، تخت بلقيس را به يك چشم به هم زدن مي‏آورد. از طي الارض بالاتر است اين مطلب،

حالا وقت شرحش را ندارم كه چه شد تخت بلقيس دفعتا آمد، راه علمي ‏هم دارد.

در عين اين‌كه درباره انبياء اين قدرت و نيرو را قرآن مي‏گويد در عين حال: (قل سبحان ربي هل كنت الا بشرا)[9] يك‌جا هم اظهار عجز مي‏كند. ابوجهل و عُتبه و شيبه و وليد و هفت هشت تا از اين گردن كلفت‌ها، كله گنده‏هاي مكه آمدند و فرستادند پيامبر آمد که تو چه مي‏گويي؟ پول مي‏خواهي تا به تو بدهيم، اما ادعايت را ترك كن، اختلاف بين بچه‏ها انداخته‌اي، بچه‌ها مسلمان شده‌اند اما قدما مي‏گويند خير، بين پيرها و جوان‌ها اختلاف انداخته‌اي!

جوان‌ها اسرع الي خير هستند.

چرا اختلاف انداخته‌اي؟ پول مي‏خواهي تا به تو بدهيم و بنشين سر جايت؟ رياست مي‏خواهي؟ بابا تو رئيس همه ما، اين اختلاف را كم كن.

فرمود: نه پول مي خواهم و نه رياست مي‏خواهم، از شما ايمان به خدا مي‏خواهم، ايمان بياوريد.

گفتند: به چي تو ايمان بياوريم؟ كجا است خانه طلاي تو؟ كجا است باغ‌هايت؟ اين مكه جای بدی است، تنگ است، آب و هوای خوب ندارد، الان مكه را وسيع كن و كوه‏ها را عقب بزن، این‌جا را پر از باغ کن، پر از باغ نخيل و عنب كن خرما و انگور، و بعد هم نهرها در آن جاري باشد، يا برو به آسمان، و بعد از آسمان كه برگشتي كتابي از آن‌جا بياور، بعد مَلك با تو.

از اين چرت و پرت‌هاي افتراء کردند، از اين‌طرف و از آن‌طرف.

پيامبر حسب الامر خدا گفت: (قل سبحان ربي هل كنت الا بشرا)[10] ، من يك بشر عاجزی بيشتر نيستم، بينه الهي دارم، خواه قبول كنيد، نمي‏خواهید قبول نكنيد.

گاهي اين لسان است و گاهي آن لسان است. حالا جمع بين آيات درست شد، وقتي‌كه اذن خدا مي‏رسد، اين‌ها فعال مايشاء و خلّاق اين عالم هستند، آفريننده‏اند، اذن خدا هم كه نمي‏رسد مثل ما هستند. اين آيات عجز راجع به این‌جاست و آيات قدرت‌نمايي راجع به آن مقام آن‌ها است.

خدا به حق پيغمبر چشم دل شما را به انوار معارف حقه الهيه روشن‌تر كند، سه تا صلوات بفرستيد.

اختران پرتو مشكاه دل انور ما دل ما مَظهر كل، كل همگي مَظهر ما

نه همين اهل زمين را همه باب الله ايم نُه فلك در دوران‌اند به گرد سر ما

بر ما پير خرد طفل دبيرستان است فلسفي مقتبسي از دل دانشور ما

پیر خرد، عقل اول است.

بازوي چرخيم و نه چون نسر به چرخ دو جهان بيضه و فرخي است به زير پر ما

يك‌جا انبياء مي‏آيند، اولياء مي‏آيند، امام حسين7 اجازه ياري نمي‏دهد، نيروهاي غيبي خودشان را در اختيارش مي‌نهند، آن‌ها را رد مي‏كند.

تو مپندار كه شاهنشه دين درگه رزم در صف كرب و بلا بي‌مدد و تنها بود

انبياء و رسل و جن و ملائك هر يك جان به كف در بر شه منتظر ايما بود

قتل عباس و علي اكبر و قاسم ز ازل بر فرامين قضاياي فلك طُغرا بود

ورنه اندر نظر قهر شهنشاه جهان عدم هردو جهان بسته به حرف لا بود

روایت داریم: «خُیر بین النصر و بین لقاء الله»[11] حضرت مخير شد، حسین جان7، مي‏خواهي تو را ياري كنيم، همه به فرمان تو هستیم، يا الله، دستور بده، به ملك، به فلك، به زمین، به آسمان، به انبياء، به رسل، همه را در اختيار تو قرار داديم، دلت هم لقاء ما را مي‏خواهد، مخيري.

«فاختار لقاء الله»[12]

خدا، من دلم مي‏خواهد در ميدان فداي تو، جان نثار كنم، مي‏خواهم قربانيان خود را در راه تو ايثار كنم.

اين آن‌جاست كه بنا است آثار معنويت ظاهر شود. امام حسين7 پرده را عقب مي‏زند، اين‌جا جايي است كه آثار ظاهر، بايد ظاهر شود. مي‏بيند عبا به دوش كرده است. قرآني زير بغل گرفته است، بر ناقه سوار شده است،

لباس صلح است، لباس جنگ نيست!

ميان ميدان آمد، دست برد زير بغل و قرآن را بیرون آورد،

قرآن را باز کرد.

شب‌هاي احياء نزديك است،

من در حدود چهل سال است، از وقتي‌كه اين مقتل را در «بحار» «علامه مجلسي» رضوان الله علیه خواندم، تا حالا، ياد ندارم كه فراموش كرده باشم، شب‌هاي احياء كه قرآن به سر مي‏كنم، به ياد امام حسين7 مي‏افتم، چون امام حسين7 آمد و قرآن را باز كرد و بالاي سرش گذاشت.

«؟؟؟ 1:16:50 المصحف و وضعه علی راسه»[13]

هر وقت قرآن به سر مي‏كنم به ياد قرآن به سر امام حسين7 مي‏افتم، حالم منقلب مي‏شود، شما هم در اين شب‌هاي آينده وقتي خواستيد «بك یا الله» بگوئيد، قرآن را باز كرديد و روي سر گذاشتيد، به ياد بياوريد كه امام حسين7 در روز عاشورا برای آخرين مرحله قرآن را به سر گذاشت.

قرآن را به سر نهاد،

«فنادي يا قوم بيني و بينكم كتاب الله»[14]

خواست به این عمل بفهماند، مردم، حسين7 مسلمان است، حسين7، پيرو قرآن است.

وای،

الحمدلله به حال آمدید، اغلب چشم‌ها به حال ناله آمده است، من هم دوست دارم که همه چشم‌ها گریان شود.

خدایا هركس بر امام حسين7 گريه مي كند، او را به زودي به حرمش مشرف فرما.

صدا زد: لشکر، بين من و شما اين قرآن حاكم باشد، در كجاي اين قرآن است كه خون مرا بريزيد؟ در كجاي این قرآن است كه اهل و عیال من را آزار دهيد؟

آيا جواب دادند؟

بله.

من بگويم و همه شما بلند بلند بناليد،

جواب آقا را باتيرها، با شمشيرها، دادند.

بحق مولانا الحسین المظلوم7 و باهل بيته و اصحابه السعداء

يا الله

به حرمت قرآن عظيم و به روح مطهر حضرت سيدالشهداء7 همين ساعت فرج امام ‏زمان7 را مقرر فرما،

ظهور موفورالسرور او را نزديك گردان،

همه اين جمع را به ديدار و به نصرت اين بزرگوار موفق بدار،

ما و همه شيعيان را در ظل ولاي امام زمان7 از هر خطا و اشتباهي و هر خطر و صدمه‌اي حفظ بفرما.

قلب مبارك حضرت را از ما راضي و خشنود بدار،

دل ما را از مهر و محبت و ولايت امام عصر7 مملو و سرشار بفرما.

دوستان امام زمان7 در هر نقطه روي زمين هستند، همه را مويد و معزز و در امن و امان و در رفاه نگه‌دار.

دشمنان آن حضرت اگر قابل هدايت هستند هدايت فرما.

و اگر نه قلع و قمع گردان،

مشكلات ما را آسان فرما،

گرفتاري‏هاي ما را برطرف فرما،

بيماران‏ ما را شفاي خير عطا فرما،

بيماري نافهمي ‏را از ما دور گردان،

در زير سايه امام زمان7 همه مسلمانان را از شر كفار حفظ فرما،

شر يهود و نصاري را به خودشان برسان،

گناهان ما را ببخش،

توفيق تقوي و پرهيز از گناه تا پايان عمر به ما عطا فرما،

آقایان حاضرين هر حاجت شرعي دیگری دارند روا بفرما.

بمحمد و آله: و عجل فرج مولانا صاحب الزمان7.


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
najm134
 
پست ها : 2111
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » سه شنبه فبريه 10, 2026 11:39 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 18

https://drive.google.com/file/d/1Gyn3x5 ... drive_link


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)[1]

رياست يك آش گلوسوزي است كه همه كس طالب است، حتي دو تا، سه تا بچه توي كوچه هم كه بازي مي‏كنند، هر كدامشان مي‏خواهد رئيس بر آن‌های ديگر باشد و فرمان بدهد و فرمانش را اطاعت كنند و دنبال سرش بيافتند، بله بله آقا به او بگويند، خلاصه بر ديگران سر باشد. بچه كوچک چهار پنج ساله هم طالب رياست است، تا پيرمرد نود ساله، در تمام مراحل و تمام شئون زندگي همه ميل دارند در هر شانی كه هستند رئيس باشند، مطاع باشند، ديگران از آن‌ها تبعيت و پيروي كنند، اين غريزي همه ما است. هرچه رياست مهم‌تر باشد و دايره‌اش وسیع‌تر باشد، طمع طمع‌داران بر آن زيادتر است. رياست ده نفر رياست هزار نفر، رياست يك ميليون جمعيت، رياست نصف كره، رياست همه كره، رياست زمين و آسمان. اين‌ها مراتب رياست است، طمع هم بالنسبه به اين مراتب بيشتر مي‏شود و چون رياست لذت عجيبي دارد، بالاترين لذائذ، لذت رياست است. خوراك چيست؟ جماع چيست؟ اين‌ها لذت‌هاي خركي است، خر هم يونجه مي‏خورد و لذت مي‏برد، يابو هم كاه و جو مي‏خورد و لذت مي‏برد، خروس هم جماع مي‏كند و لذت مي‏برد، اين‌ها لذت‌هاي خركي است. لذت رياست، لذت خيالي بالاتر از لذت جسمي‏ است.

ما فرموديم! يا «حكمتُ بذلك»، فرقي نمي‏كند چه ما فرموديم و چه «حكمتُ بذلك» يك لذت عجيبي دارد، دنبال سر آدم بيافتند، از اين كارها، لذت ديگري دارد. براي رسيدن به اين لذت، از لذائذ جسمي‏ صرف نظر مي‏كنند.

بعضي از پيشينيان صدر اسلام از لذائذ جسمي ‏صرف‌نظر كردند: راستي ابو بكر و عمر مثل معاويه نغلطيدند توي شكم‌چرانی و توي لذائذ جسمي، مشت به شكم خود زدند، آن‌ها نان جو می‌خوردند، بلكه بعضي اوقات جو مي‏خوردند؟ نان جو مي‏خوردند، گرسنگي مي‏كشيدند، مشت به شكم مي‏زدند، از لذائذ مادي صرف‌نظر كرده بودند، چرا؟ براي لذائذ خيالي، براي فرمان‌فرمايي.

لذا براي رسيدن به لذت خيالي رياست، ممكن است از لذائذ جسماني صرف‌نظر كنند و رياضت بكشند، ممكن است منافقي كنند، يعني طبق افكار مردم خود را بنمايانند در صورتي‌كه باطنشان غير آن باشد. صورت سالوس به خودش بگيرد، باطنش يك عياش، كياف، شياد و مكاري است، ولي صورتا ريشي و تسبيحي و سالوس‌گري، آن‌هم نه يك سال، نه ده سال، نه بيست سال. پنجاه سال، شصت سال. براي چه؟ براي رسيدن به رياست.

اين‌ها را دانستيد، اين‌ها يك مطالب خيلي ساده‌اي است، بچه‏ها هم مي‏فهمند.

نبوت يك رياست فوق العاده‌اي است، بالا دست همه رياست‌هاي دنيا، رياست نبوت و رسالت است. اصلا رياست روحاني تا ريارست جسماني توماني نه قران و نه سنار تفاوت دارد، اين‌جا يك شرح مختصري بدهم:

رياست‌هاي جسماني پفكي است، پايش روي پوست خربزه است، سر شب آقا امير و فرمان فرماست، صبح عزل شد سبزي‌فروش هم يك شاهي سبزي به او نسيه نمي‏دهد. تا ديروز خم كمري فنري پيش او مي‏شدند، حالا كه عزل شده است جواب سلامش را هم نمي‏دهند. اين رياست‌هاي جسماني است، اصلا پايش روي پوست خربزه است، اين يكي.

دوم در رياست‌هاي جسماني مردم اگر كوچکي مي‏كنند، کوچكي آن‌ها بر اثر خوف از او يا در اثر طمع به کمک او است.

رئيس اداره دارائي است، شما كه از او كوچكي مي‏كنید يا براي آن است كه در ماليات بر درآمد، به شما كمك بدهد و كمتر بنويسد و يا براي آن است كه مي‏ترسي اگر به او سلام نكني، سه برابر برايت بنويسد. رئيس شهرباني هم همين‌طور، شهرداري هم همين‌طور. كليه رياست‌هاي جسماني، كوچكي كردن مردم از آن‌ها يا به طمع يك بهره برداري از آن‌ها يا براي ترس از صدمه و ضرر آن‌ها است، و رياست‌هاي جسماني ثبات و دوام هم ندارد،

اما بر خلاف، رياست روحاني، دوام دارد. چون اين آقايي به واسطه علم اين آقا است، علم اين آقا تا نفس آخر همراهش است، آن‌كه عامل رياست اين آقا است دانايي اين آقا است، دانايي كه ديگر زوال ندارد، عزل ندارد، شما نمي‏توانيد يك آيت اللهي را از مقام آيت اللهي عزل كنيد، چون مقام او وابسته به علمش است، علمش را نمي‏تواني از او بگيري، لذا مقامش را هم نمي‏تواني از او بگيري.

دوم:

در رياست روحاني مردم از دل و جان به رئيس و پيشواي خود ركاب مي‏دهند و كوچكي مي‏كنند، نه ترسي دارند، نه طمعي. شما كه دست آيه الله العظمي ‏آقاي خوانساري را مي‏بوسيد، براي ترسي است كه از اين آقا داريد؟ نخير. اين آقا نه توپ دارد، نه تفنگ دارد، نه قداره دارد، نه قمه دارد، نه رياست اداري دارد، هيچ، ترسي از او نداريد، چه ترسي؟

طمع پول؟ اين آقا پول بده نيست كه بلكه پول بگير است، بايد دستش را ببوسيد و بيخ مشتش هم دو هزار تومان سهم امام يا خمس يا رد مظالم يا زكاه كه حقوق و وجوه الهي است به او بدهي، پس بوسيدن شما دست ايشان را، كوچكي كردن شما از ايشان، نه به طمع مال است و نه به خوف است، براي علمي ‏است كه او دارد، براي دانايي است كه او دارد، لذا رياست روحاني نسبت به رياست جسماني تفوق دارد به قدر تفوق آسمان به زمين.

حالا، هرچه روحانيت قوي‌تر و شعاعش وسيع‌تر باشد، رياستش مهم‌تر است. رياست يك پيش‌نماز، رياست يك صاحب فتوي، رياست آيت الله العظمي، ‏آن‌کسی‌كه در راس است، اين‌ها درجاتش است، رياست امام، رياست پيغمبر، او بالاتر از همه اين‌ها است. رياست روحاني كه در درجه عليا از درجات رياست است و لذتش هم فوق‏العاده است و شعاع دايره‏اش هم پنج قاره دنيا را مي‏گيرد، آن رياست به نبوتی و رسالتی است.

آن‌وقت اين آش خيلي گلوسوز است، طماعين براي اين مرتبه خيلي زياد هستند، خيلي‌ها طمع رياست رسالتي دارند.

در دنیا هم اصل و بدل خیلی است، تاجر داریم بنیه‌دار، سرمايه‌دار، استخوان‌دار، تاجر هم داريم بي‌سرمايه، حقه‌باز، با چند تا دلال ساخته، پنج تا كردیت بانك به حقه‌بازي باز كرده و با پول بانك كلاه‌برداري مي‏كند. از آن‌جا صدهزار تومان مي‏خرد و آن‌جا دويست هزار تومان مي‏فروشد، بامبول بازي در مي‏آورد، این فرد بدلی است و آن تاجر سرمايه‌دار، اصلي است، اين خودش را در جامعه جا داده و او هم جا دارد.

آخوند اصلي داريم، آخوند بدلي هم داريم، آيت اللهي داريم كه راستي درس خوانده و ملا است، چيز فهم و متدين است، واقعا آيت الله است، يك آيت الله بدلي هم داريم، ريشي درست كرده، جوگندمي‏ نجفي، عمامه گنده هم به سر گذاشته و عصاي آبنوس را به دست مي‏گيريد، نعلين پوست خربزه‌ای را به پا مي‏كند، چهار تا «صبحكم الله بالخير» عربي هم مي‏بافد، خودش را به ميدان انداخته و مي‏گويد: من هم آيت الله هستم. داريم، تعارف هم ندارد، همگي مي‌شناسيم، تاجر قلابي هم داريم كه خودش را جا انداخته در اجتماع، آيت الله قلابي هم داريم، بي‌سواد صرف، شرايع محقق را نمي‏فهمد، مدعي است كه بايد او را آيت الله بگويند. طلاي تمام عيار بيست و چهار نخود عيار داريم، مُطلاي دروغکي هم داريم كه شبيه طلا است و خودش را توي بازار انداخته است.

امام و نایب پيغمبر واقعي داريم، دروغگوهايي هم كه خودشان را به آن لباس در آورند، داريم، خودشان را توي مردم جا انداختند، مثل فرق باطله شيعه و سني. و پيامبر حقیقی داريم، پيغمبر دروغي هم داريم، متنبي حُقه و انبياء حَقه، هر دو نوعش را داريم، هم پيغمبر به حق داريم مانند حضرت عيسي(علیه السلام)، حضرت موسي(علیه السلام) و ساير انبياء و از همه بالاتر وجود مسعود حضرت خاتم النبيين و سيدالمرسلين، حضرت ابوالقاسم محمد9، متنبيان دروغكي هم داشته و داريم. از زمان خود پيغمبر «مسيلمه كذاب» و «سجاح» و همين‌طور بيا قرن آخر، که قرن پيغمبر بازي بوده است، پيغمبر جوشي بوده ‏است، از چپ و راست دائم پيغمبر مي‏جوشيد، نه در شرق، نه در غرب، نه در اين نيم كره، در آن نيم كره، مورمون‌ها، يك عده زيادي از همين آمريكائي‌ها زير بار رسالت و نبوت «ژوزف اسميت» آمریکایی رفتند و الان يك معبدي بنام معبد «مورمون‌ها» در مقابل كليساي نصاري است كه آن معبد هم فعاليت مي‏كند.

هم متنبيان حُقه و هم انبياء حَقه، در هر دوره‌اي بوده‌اند و هستند و خواهند بود،

چرا؟

چون اجتماع هم اصل را مي‏پذيرد و هم بدل را مي‏پذيرد و اشتباها بدل را به جاي اصل هم مي‏پذيرد،

چه كسي؟

عوام،

دل من خون است از دست اين عوام، عوام‌هاي افسار گسيخته خودسر، عوام‌هايي كه سه تا كلمه حرف زدن اگر بلد هستند، به همه جا مي‏پرند، به همه جا، با هر ملائي طرف مي‏شوند، به هر مقامي ‏جسارت مي‏كنند، سه تا كلمه را بچه بلد شده است.

اين افسار گسيخته‏هاي خودسر غالبا بدلي‌ها را هم قبول مي‏كنند چون در اشتباه هستند.

مقدمه‏ها را ضبط كنيد، مقدمه اولي اين بود كه رياست آش گلوسوزي است كه همه افراد بشر طالب هستند، از بچه چهار، پنچ ساله توي كوچه دلش مي‏خواهد چوب بدست بگيرد و بچه‏هاي ديگر دنبال سرش باشند تا پيرمرد نود ساله مي‏خواهد او را تعظيم كنند و پیش پای او سلامش كنند. حب رياست غريزي همه است بلكه در بعضي حيوانات هم هست.پروفسور بز! ايشان حب رياست دارند، لذا همه وقت جلوي قافله و جلو گله مي رود. شما اگر بزي پيدا كرديد كه عقب گوسفندها راه برود! بزهاي ديگر پدر او را در مي‏آورند، مقام رياست دارد، بايد دائما در رمه و گله جلو برود.

و اتفاقا چون قدري ملا هم هست، شايسته اين رياست هم هست، زيرا كه آب و علف و اين‌ها را او زودتر از سايرین تشخيص مي‏دهد، چشم عجيبي دارد، در دامن كوه كه نگاه مي‏كند، مي‏فهمد كجا علف است، لذا مي‏پرد و مي‏رود، بره‏ها و گوسفندان ديگر هم پشت سر او می‌روند. چون «هاد الاغنام و رائد الاغنام» است، رياست بر آن‌ها دارد. و خوب نوش جانش! علم دارد، هر كه علم دارد بايد رياست داشته ‏باشد.

حب ریاست غریزی همه ما است.

مقدمه دوم:

رياست روحاني اهميتش بيشتر از رياست جسماني است، چون او قائم به شخص انسان است، رياست جسماني قائم به عوامل خارجي است، متزلزل است، پایش روی پوست خربزه است. امروز رئيس است فردا از کار افتاده است، امروز وزير است فردا به زير است. هيچ‌كس به او اعتنا نمي‏كند. يك سبزي هم به او نمي‏دهند، سلام هم بكند جوابش نمي‏دهند،

چرا؟

چون آن رياستي كه ديروز داشت روي عواملي، آن عوامل رياست را از بين برده است لذا مورد اعتنا نیست، اما روحانيت اين‌طور نيست، دوام دارد چون مربوط به علم است و اين علم هم كه زوال ندارد.

مقدمه سوم:

هرچه مقام روحانيت بالاتر باشد رياستش قوي‌تر و مهم‌تر و عزیزتر و لذيذتر است. رياست يك بچه طلبه بر ما عوام، رياست يك مُدرس بر شاگردانش، رياست يك ثقه الاسلام بر مريدانش، رياست يك حجت‌الاسلام بر پيروانش، رياست يك آيت‌الله بر مقلدينش، رياست امام بر ماموين، رياست پيغمبر بر امتش، اين‌ها درجات رياست روحاني است، هرچه درجه بالاتر است لذت بيشتر است و در راه نيل به رياست روحاني، از لذائذ جسماني هم مي‏گذرند.

مقدمه پنجم:

از آن‌طرف، اصل و بدل در عالم فراوان است، توي سكه‏هاي اصلي و سكه‌هاي بدلي است، در تجار، تاجر اصلي و تاجر دروغکي داريم، توي آخوندها، آيت الله واقعي و آيت الله باسمه‌اي عوضي داريم، در تمام طبقات اصل و بدل است. عوام از خلق هم براي شبهه و اشتباهي كه در آن‌ها مي‏شود یک عده بدلي را بجاي اصلي مي‏پذيرند.

حالا كه اين‌طور شد رسيدم به نتيجه:

بايد خداي متعال براي انبياء به حق كه از جانب او بر خلق مبعوث هستند يك نشانه‏هايي و يك علاماتي درست كند كه به اين علامات و نشانه‏ها انبياء به حق از متنبيان ناحق جدا شوند و براي مردم دانشمند و با خرد امر مشتبه نشود، بايد يك نشانه‌ای باشد.

در ميان علماي ما رسم بود، هر ملايي كه به مقام اجتهاد مي‏رسيد يك نوشته‌اي كه نشان اجتهاد و استنباطش باشد مي‏بايستي داشتته باشد، به قول فوكولي‌ها، «تز»، حالا من حقيقتش نمي‏فهمم تز و تیز چيست؟ اما چیزی كه ما مي‏گوئيم رساله‌اي داشته باشد آن‌ها تز مي‌گويند، بايد يك چيزي بنويسيد كه نشان بدهد كه ايشان مجتهد است، به حقه بازي اجتهاد را بدست نياورده است.

آن‌وقت مقام نبوت كه ديگر بالاتر است، نبي بايد يك نشان صحيحي داشته باشد كه با آن نشانه معلوم و مقطوع شود كه اين نبي است، او اصلي است و بدلي نيست، آن نشانه در قرآن به «بينه» تعبير شده ‏است: (لقد ارسلنا رسلنا بالبينات)[2]، آن نشانه در قرآن به «آيه» تعبير شده ‏است، (لقد ارسلنا موسي بتسع آيات بينات)[3]، آيه و بينه، اين نشانه حقانيت انبياء و جدا شدن آن‌ها از متنبي‏ها و تا درجه‌اي اين نشانه جدا شدن اوصياء به حق انبياء از مدعيان وصايت به ناحق است، نشانه آن‌ها هم هست.

حالا «بينه» چيست؟

خوب توجه كنيد، جوان‌ها مطالب را در ذهن بسپارند، اين‌كه چيده، چيده مي‏گويم و باز كپسول مي‏كنم و عصاره و خلاصه آن را تحويل مي‏دهم براي آن است كه آقازاده‌هايي كه تشريف دارند و خيلي هم هستند خدا همه آن‌ها را پير كند،

خدا به حق محمد و آل محمد: جوان‌هاي ما را از وساوس شياطين انس حفظ بفرمايد.

دين و ايمان و عقيده اين‌ها را در سايه ولايت امام زمان(علیه السلام) از خطئات و خطرات حفظ بفرمايد.

«بينه» انبياء بايد يك چيزي باشد كه از نوع مردمي‏كه در جاي او قرار مي‏گيرند به حسب جريان عادي بشري ساخته نباشد. اين «بينه» است،

حالا خواه اين مطلب از سلسله علم و دانايي باشد، مثل قرآن، يا از سلسله عمل و توانايي باشد مثل شق‌القمر و ردالشمس و امثال اين‌ها. بايد پيغمبر يك بينه‌اي داشته باشد، يك چيزي از او بروز كند، خواه از جنبه علم بروز كند، يا از جنبه عمل كه اين شي‏ء بارز از عهده بشر، روي روش و عادت بشري، دور و محال عادي باشد، بلكه شايد عقلي باشد.

رشته علم، مثل قرآن، رشته عمل، مثل معجزات ديگر. معجزه كه من تعبير نمي‏كنم، چو ن مي‏خواهم تابع قرآن و روايات و ائمه: باشم. معجزه اصلا در قرآن لفظش نيست، هيچ، هيچ.

هيچ‌جا در قرآن نگفته كه ما به پيامبران معجزه داديم، اين لفظ در قرآن نيست. و در روايات ما شيعه هم نيست جز یک‌جا که من خيال مي‏كنم نقل به معناي است. اين مال سني‌ها است، عباراتي است مال سني‌ها، آن‌ها درآوردند، لذا من، حتي‌المقدور دلم مي‌خواهد مطابق قرآن و سنت حرف زده باشم، «بينه» تعبير مي‏كنم، «بينه» يعني معجزه، يا بايد معجزه علمي ‏داشته باشد يا معجزه عملي.

خوب،

در معجزه عملي بحث‌ها جلو مي‏آيد، كه باب ولايت هم در اين‌جا درش باز مي‏شود، ملتفت باشيد،

آيا مي‏شود تصرف كردن در اشياء يا نه؟ بغير مجاري طبيعي.

من باب مثل، اين چراغ‌هاي نورافكن كه توي مسجد حاج سيد عزيزالله گذاشته‌اند.

خدا چراغ دل آن كسي‌كه اين چراغ‌ها را وقف كرده است، در دنيا و آخرت روشن بفرمايد،

خدا هركس را که در آبادی اين مساجد را كمك مي‏كند، خدا قلب او را معمور و آباد به نور معرفت خودش بكند.

اين چراغ بوسيله سيم برق روشن مي‏شود، الان هم امر عادي است، سويچ را مي‏زنند روشن مي‏شود، سويچ را مي‏زنند، خاموش مي‏شود. بدون سويچ زدن به يك توجه اين‌طوري، آيا مي‏شود اين چراغ را روشن كرد يا نه؟

اين بحث است.

يك وقتي بنده در سبزوار بودم، طلبه بودم، براي گردش رفته بودم، رفقاي سبزوار من، من را منبر كردند، بابايم منبري بود، چكيده بودم، چكيده غير از چسبيده است، چون پدرم منبري بود، زياد هم ديده بودند، منبر رفتن براي من اهميت نداشت. حالا خراب كنم، آباد كنم، اين‌ها ديگر اهميت نداشت، آن بسته به پرروئي آدم است. بزرگترين عامل منبري شدن، قدرت و جراًت و جسارت و بي‌اعتنايي و بي‌حيايي است، خلاصه‏اش.

قبول كردم، رفتم منبر. با يك فرقه‌اي كه نمي خواهم اسمشان را ببرم طرف شدم، طرف علمي.

بنده هيچ وقت فحش خواهر و مادر بالاي منبر نمي‏دهم، به هيچ‌جا فحش نمي‏دهم، اگر هم تعقيب مي‏كنم، تعقيب علمي‏است، اشكال مي‌كنم مي‏گويم جواب بدهيد، اعتراض مي‏كنم مي‏گويم جواب بدهيد.

با يك فرقه‏اي طرف شدم، سیصد نفر را برگرداندم. با ياري صاحب الزمان(علیه السلام) با ياري پيرم مرتضي علي(علیه السلام)، يك شب پيشنهاد من آن بود كه گفتم: به آن پيشواي خود بگوئيد: اين آشيخ آمده بالاي منبر مي‏گويد: اگر اين آقا يك كاري كردند من صد تا آن كار را با سنار مي‏كنم، اگر آقا يكي از اين صد تا كار را كردند، من فردا مريدشان مي‏شوم و سر مي‏سپارم و مانند شما هرچه امر كنند اطاعت مي‏كنم.

آن‌وقت بالاي منبر شرح دادم، گفتم: اين گوگردها دانه‏اي سنار است، آن زمان‌ها سنار بود مثل حالا يك قران و پنج شاهي و سي شاهي نبود و صد تا هم چوب داشت، مثل حالا نيست كه از چوب‌هايش مي‏دزدند، چوبش كم است، سي الي چهل تا است، گفتم: بنده سنار مي‏دهم يك قوطي كبريت مي‏خرم، مي‏آيم توی همين مسجد، در موقع تاريكي كه كبريت مي‏زنم و مسجد را روشن مي‏كنم، صد تاي اين عمل قيمتش يك سنار است، آقا كه پيشواي شما است، بدون يك سيخ كبريت با توجه اين‌جا را روشن كند، اگر با توجه به قدر يك سيخ كبريت اين فضا را روشن كرد، من همين‌جا تسليم مي‏شوم و دست بيعت به ايشان مي‏دهم.

حالا، روشن كردن با كبريت، با روغن منداب، با نفت، با بنزين، اين‌ها امور عادي است، يكي بدون اين‌ها با توجه روشن كند يك اين‌طوري بكند و چراغ روشن مي‏شود، بدون اين عوامل طبيعي و اسباب طبيعي، به توجه،

آيا ممكن است يا ممكن نيست؟ اين يك بحثي است.

مي‏خواهم يكي دو روز در اين بحث وارد شوم، از جنبه فلسفه و عرفان، هر دو، و بعد هم روايات كه الي ماشاءالله موًيد است. «ابوعلي‏سينا» در اشارات يك بياناتي دارند. ابوعلي‌سينا كربلائي علي بقال نيست، اين را ملتفت باشيد، مشهدي حسين حمال نيست، اين رئيس‌العقلا است، بزرگترين شخصيت فلسفه بشري در پانزده قرن گذشته است، كه حتي فارابي كه معلم دوم است ابونصرفارابي تركستاني، او را زير دست ابوعلي‌سينا در فلسفه مشاء مي‏شمارند و همين‌طور هم هست.

بنده خودم بي‌بهره از فلسفه نيستم، ملتفت باشيد، من خودم مدرس فلسفه بوده‌ام.

از جهتي بر معلم اول ارسطو ترجيح دارد، جهت اين‌كه معلمش نگفته‏اند و استادش نگفته‏اند چون سابقين به هر پوسيده‏اي استاد نمي‏گفتند، به كسي استاد مي‏گفتند كه تمام علوم دايره وقت را دارا باشد و علاوه يك امر بدعي و مطلب تازه‏اي هم در فني از فنون و علمي ‏از علوم از او ظاهر شده باشد، او را معلم و استاد مي‏گفتند. ارسطو علاه بر آن‌كه داراي همه علوم بود، ايثاغوجي را منظم كرد، منطق را تكميل كرد و صناعات خمس را درست كرد، لذا معلم اول و استاد اول به او گفتند.

ابونصرفارابي، همه علم‌هاي دايره وقت را تحصيل كرد، علاوه موسيقي را هم تكميل كرد، مقامه دوازدهم را او تكميل كرد.

روزي از توي بازار مسگرها و آهنگرها مي‏گذشت پتك‌هايي كه آهنگرها مي‏زدند، چهار پنج‌تايي پتك مي‏زنند و چكش‌هايي كه مسگرها مي‏زدند اين نسبت عددي مقامه دوازدهم را در اين زدن‌هاي چكش‌ها شنيد و آن‌جا روي نسب عددي اين چكش‌ها مقامه دوازدهم را تكميل كرد.

حالا اين را نمي‏خواهم صحبت كنم كه موسيقي چيست اين‌قدر قابليت شرح ندارد. چون همه علوم را داشت و موسيقي را هم تكميل كرد به او معلم ثاني گفتند و تاكنون استاد سوم پيدا نشده است. اين استادهاي دانشگده‌ها روي چشم ما، قبول داريم اما، اين‌ها هم در استادي مثل ملك‌المتكلمين بنده‌اند، مثل آيت الهي فلان بچه طلبه‌اند، الحمدلله همه چيز الان ارزان شده است، نعمت فراوان است خيلي ارزان، ارزان، هم آيت اللهي ارزان شده است و هم دانشمند محترم ارزان شده است و هم استاد، استاد كرسي، الحمدلله اين‌ها فراواني نعمت است،

خدا نعمت‌ها را زوال نياورد.

بگذرم،

به ابوعلي‏سينا لقب استادي ندادند، چون علم تازه‌اي را اكتشاف و اختراع نكرد. گفتند: رئيس‌العقلاء و راستي هم رئيس‌العقلاء است و كتاب‌هاي او نمونه در دنيا است. الان من كسي را سراغ ندارم كه كاملا بتواند شفاي ابوعلي‌سينا را، منطقش را، حكمت الهي‏اش را و حكمت طبيعي‏اش را كاملا تدريس كند، الان من سراغ ندارم، نه اين‌كه نيست،

«عدم الوجدان لايدل علي عدم الوجود»

نجات او، اين قانوني كه در طب نوشته ‏بود تا بنجاه سال پيش، استاد طب دنيا بود و به چندين لسان ترجمه شده‏ است. بگذرم،

ايشان يك كتابي به نام اشارات نوشته‏اند، و خواجه نصير طوسي، استاد بشر و عقل حادي عشر آن را شرح كرده ‏است،

فخررازي هم که علم را ليتي كند پيش مرغان ريزد و تي‌تي كند

او هم در دنبال شرح اشارات حرفهايي دارد، يعني او هم تقريبا شرحي در اشارات دارد.

ايشان در اشارت‏ خود، آن‌جا بيان اين مطلب مي‏كند، مي‏خواهم از جنبه علم و فلسفه حرف بزنم، بچگانه و خشك و نافهميده، قشري صرف نمي‏خواهم حرف بزنم، مي‏خواهم روي ميزان علم، هركس هم كه بخواهد حرف بزند، شما جوان‌ها ريش او را تا بيخ كمرش را بگيريد و يا فوكول و كراواتش را بگيرد، روي ميزان علم با او حرف بزنيد، عاميانه و قشري و اين‌ها به درد نمی‌خورد. حساب روح را بكنيد.

روح و بدن دو قول در آن است،

يك قول اين است كه روح همان بدني است كه ترقي كرده است، روح همان مني است كه ترقي كرده است، اين يك قول است. که ملا صدرا و ديگران مي‏گويند، حركت در جوهر و تشكيك در وجود، هيولا در مراتب صور حركت مي‏كند، ما فيه الحركه و متحرك يكي است، اين هم اصطلاح علميش. آن‌وقت همان مني بابا، علقه مي‏شود همان علقه، مضغه مي‏شود، همان مضغه در حركت جوهري، بدن مي‏شود همان بدن در حركت جوهري، نفس نباتي مي‏شود، نفس حيواني مي‏شود و نفس انساني مي‏شود و عقل مجرد مي‏شود، همان مني در حركت جوهري، عقل مجرد مي‏شود، اين حرف ملاصدرا است.

معادي هم كه اين بزرگوار درست مي‏كنند روي اين پايه است، دستشان درد نكند! ابدا با معاد قرآن تطبيق ندارد، يك سرسوزن.

خوب،

يك قول اين است كه نخیر،

روح يك موجودي مجرد است و جدای از بدن، به بدن عطا مي‏شود. بدن وقتي به يك مرتبه‌اي از استعداد و لياقت رسيد، روح در او دميده مي‏شود، (ثم انشاناه خلقا آخر)[4] يا (نفخت فيه من روحي)[5]، آيات و روايات با اين قول دوم بسيار تطبيق مي‏كند. روح يك موجودي است، خداوند متعال اين موجود را بر بدن علاقمند مي‏كند، عاشق بدن مي‌كند، عشقی‌که به صد درجه از عشق مجنون به ليلي قوي‌تر است، از عشق فرهاد به شیرین قوي‌تر است، يك عشقي كه اين عاشق، خودش را به معشوقش اشتباه مي‏كند، خيال مي‏كند او است.

يك وقتي با كسي برخورد كردم كه در جذبه‏اي واقع شده بود.

ما در آن وادي حرف‌هايي هم بلد هستیم، چند تا جمله گفتم اين هم ما را اهل دل و حال ديد، گفتم كه تا چه پايه دلت مي‏خواهد براي محبوبت؟ گفت مي‏خواهم همه وقت با او باشم، گفتم همين؟ گفت: اصلا دلم مي خواهد توي قباي او باشم. گفتم: تا همين پايه؟ گفت: دلم مي‌خواهد تو پیراهنش باشم، گفتم: همين؟

او مي‏فهميد كه من چي دارم مي‌گويم، همين‌كه مي‏گويم، همين يعني تو ناقصي. گفت: دلم مي‏خواهد تو بغلش باشم،

انا من اهوي و من اهوي انا نحن روحان حللنا بدنا

من كيم ليلي و ليلي كيست من ما يكي روحيم اندر دو بدن

هر دو شعر غلط است،

هم، نحن روحان حللنا بدنا، غلط است، تو، دو تا روحي، تو دوئي با او؟ پس حب نيست،

نمي‏دانم آيا توي مجلس ما كسی هم هست سرش از اين حرف‌ها هم در بيايد يا خير؟ اگر هست ببيند چه مي‏گويم،

شعر عربي هم غلط است، ما دو روح هستیم، تو هنوز با معشوق دو روحي! اي خاك بر سر!

حجاب رخ مقصود من و ما و شمائيم شمائيد نبينید من و ما و شما را

بيني و بينك اني منازعني فارفع بلطفك اني من البين

آن يكي آمد در ياري بزد گفتت يارش كيستي اي معتمد

گفت من، گفتش برو هنگام نيست بر چنين خواني مقام خام نيست

هنوز تو مني؟

رفت مدتي گردش كرد، سير كرد، در راه افتاد، زير دست پير آگاه افتاد، بعد از مدتي كه اين خام در فراق كباب شد و در آتش فراق او را چرخاندند، او را تفتيدند، او را سوزاندند، پخته شد، آمد در زد، برگشت.

گفت يارش كيستي بر در بگو گفت بر در هم تويي اي نيكخو

گفت: حالا بيا، حالا كه تو، من شدي،

انا من اهوي و من اهوي انا نحن روحان حللنا بدنا

حالا كه تو، من شدي، بيا.

به او گفتم ؟ گفت: مي‏خواهم بروم توي دلش. به او گفتم همین؟ گفت: ديگر چيزي نمي‏دانم، گفتم: احمق بگو مي‏خواهم بشوم او، مي‏خواهم او بشود من، اين مرتبه بالاتر و مرتبه پایه و بالاي حب و عشق است.

خوب بگذرم، دور اين خط بكشم كه اين‌جا تيغ تيزي است يك خورده بيشتر بروم فكرهايي را مي‏بُرد و اسباب زحمت براي من مي‏شود، آخوند بالاي منبر و اين حرف‌ها!

عرض كنم كه، روح را عاتشق بدن كرده‌اند، آن‌چنان عشق زيادي كه خودش را به او اشتباه كرده‏ است، می‌گوید: من! مي‏زند به سينه‏اش من! صدا هم مي‏كند خيال مي‏كند اين استخوان‌ها او است. اين، تو نيستي، اين خر تو است، تو خر نيستي عمو، حواست را جمع كن، تو سوار بر خري، اين بدن، از اشاعات دماغيه گرفته كه لطيف‌ترين جزئی در اين اسكلت است تا برسد به اين ساق کف پا و پاشنه پا، که سخت‌ترين عضو و كثيف‌ترين عضو است، از آن لطيف تا اين كثيف همه اين‌ها خر تو هستد نه تو، اين‌ها تو نيستي.

گوهر خود را هويدا كن كمال اين است و بس

(و في انفسكم افلا تبصرون)[6]

گوهر خود را هويدا كن كمال اين است و بس خويش را در خويش پيدا كن كمال اين است و بس

اروپائي‌ها ابدا اين را نفهميده‌اند، هيچ، هيچ، روانشناسي آن‌ها هم كاوش كردن در ماديات است، بدبخت‌ها! اين‌كه مي‏گويم آن‌ها علقه و مضغه هستند، هنوز سر از نطفه ماده و از رحم ماده بيرون نكشيده‏اند، بي‏خود نمي‏گويم،

سير در خودت كن، سير در آفاق كار چهار وادارها است بدبخت! چهار وادارها سير آفاقي دارند، ساربان‌ها و شتربان‌ها هم سير آفاقي دارند، شوفرها و راننده‏هاي باری‌ها هم سیر آفاقي دارند، بدبخت سيري تو خودت بكن، تو خودت برو تو كيستي؟ هفت شهر عشق خودت را برو گردش كن، هفت طور دلت را فقير مولا! هفت طور دلت را.

به جان خودم كه اگر الان در تمام زمين اين متصوفه‌اي كه هستند، يكي باشد كه طور اول دل را رفته باشد، بيايد تا من مچش را بگيرم، لفظ را خيلي‌ها بلد هستند، بنده از آن‌ها بیشتر بلد هستم، سير در خود كن،

خويش را در خويش پيدا كن كمال اين است و بس

سنگ دل را سرمه كن با آسياي درد و رنج ديده را زين سرمه بينا كن كمال اين است و بس

عمده اين شعر است:

هر دو عالم را به نامت يك معما كرده‌اند

بيچاره تو طلسم هستی، تو الان طلسم هستي، خودت هم نمي‏فهمي‏كه طلسم هستي، يك خورده‌اي بكَن، فهميدي،

وجودت جز طلسم جادوئي نيست بزن بشكن طلسم جادوئي را

هر دو عالم را به نامت يك معما كرده‌اند اي پسر حل معما كن كمال اين است و بس

تو خودت معمايي، راست مي‏گويي اين معما را حل كن.

آن‌چنان روح را به بدن عاشق كرده‏اند، كه گاهي روح اشتباه مي‏كند، خودش را بدن خيال مي‏كند مي‏زند به سينه، من! من! آن‌قدر عاشق اين خر است كه پشه اين خر را مي‏گزد، او ناراحت مي‏شود، اي واي، اين‌جای من يك دانه‌اي زده است؟ نه روز دارد و نه شب دارد، پيش آقاي دكتر، آقاي دكتر قرص به او ‌می‌خوراند، كپسول به او می‌خوراند، يك سوزن به او بدواند، هركار مي‏كند تا اين لك را مي‏برد.

من! من! عمو تو كه نيستي، آن خره است كه اين‌طور مي‏شود، اين خره است كه جدو شده است، اين خره قش و تيمار لازم دارد، تو خر نيستي،

به هر حالت بگذرم.

آن‌وقت اين عاشق تدبير بدن مي‏كند، مانند تدبير پادشاه مملكتش را. پادشاه رسيدگي به تمام شئون مملكت مي‏كند، اين هم رسيدگي به تمام شئون بدن مي‏كند، به چشم، به گوش، به زبان، به دهان، به شكم، پائين‌تر، بالاتر، تمام جزئيات رسيدگي مي‏كند، همه را بايد منظم كند، خوراك همه را تهيه كند، فضولي نكنند، انقلاب راه نياندازند، خرابي و بيماري در مملكت راه نياندازند، فساد و آشوب نكنند. تمام اين كارها را روح در مملكت خود كه بدن است تدبير مي‏كند، مثل تدبير پادشاه مملكتش را، «كتدبير المَلك بالمدينه و الريان بالسفينه»، ناخدا به كشتي، تدبير مي‏كند مبادا توي موج‌ها، چهار موج بشود، مبادا آن زيرش به سنگ‌ها بخورد و سوراخ شود و از سوراخ زير آب وارد بشود و كشتي غرق شود و چه و چه و چه، مثل تدبير پادشاه به مملكت يا ناخدا به كشتي، روح مدبر در بدن است.

خوب،

اين حرف ابوعلي‌سينا است، نوع مشائيين از فلاسفه هم همين را مي‏گويند. ظاهر آيات و روايات هم مطابق اين است.

حالا فصل دوم:

اين روح گاهي به توجه خالي، بدن را كه مملكتش است زير و رو مي‌كند، چطور؟ با يك انديشه رنگ را عوض مي‏كند.

اين صورت مبارك شما، گاهي با سرخاب و سفيداب گلگون مي‏شود. سابق سرخاب بود، سفيداب بود، پودرهاي خاصی بود عطارهاي قديمي‏داشتند، خانم‌ها هفت دست آرايش كه داشتند، يك دستش سرخاب و سفيداب بود، مي‏رفتند از عطارها مي‏خريدند و يك گل به اين‌جا مي‏زدند دورش را سفيداب مي‏زدند دستمال مي‏كشيدند بعد هم صابون مي‏زدند، يك رنگ سرخ و سير سرخ و سفيدي در مي‏آيد، با سرخاب. ديگر حالا نمي‏دانم هست یا نه، چون همه چيز مدلش عوض شده است ما هم مال شصت، هفتاد سال قبل هستيم، از حالا اطلاعاتي نداريم، اين‌ها را بايد از جواناني كه مدل امروز حركت مي‏كنند بايد از آن‌ها پرسيد.

به هر جهت،

گاهي هم با شاه‌توت قرمز مي‏شود. ما بچه بوديم، در مدرسه ملامحمد باقر مشهد درس مي خوانديم، درخت شاه‌توتي آن‌جا بود، فصل شاه‌توت كه مي‏شد شاه‌توت مي‏داد، مي‏رفتيم بالاي درخت، شاه‌توت مي‏خورديم. مدرسه مال طلبه‏ها است ما هم طلبه‌ايم، گاهي مي‏افتاد روي صورت ما قرمز مي‏شد بعد معلم ما مي‏فهميد كه روي درخت هستيم چوب به ما مي‏زد. يك وقتي هم كه فهميدم رنگ قرمز شاه‌توت را با برگ شاه‌توت مي‏شود اصلاح كرد، مي‏ماليدم رنگ از بين مي‏رفت، اين هم خودش يك معالجه است، گاهي با چيز ديگر.

اين‌ها قرمز شدن صورت است به عوامل طبيعي، به سرخاب، به رنگ شاه‌توت، به آب انار.

گاهي نه، رنگ، قرمز مي‏شود بدون عوامل طبيعي، با يك توجه، با يك خجالت، خجالت مي‏دانيد چيست؟ كنه خجالت يك معناي نفساني است، انفعال نفساني است، يك تصور نفساني از مقوله ادراك است. آقايان فضلاء، خجالت يك تصوري است، يك ادراك نفسي است، تا ادراك كرد كه حالت انفعالي در آن است، تا ادراك كرد كه اين كار، كار بدي بوده است، رنگش قرمز مي‏شود، مي‏گويند: از خجالت رنگش قرمز شد، يا گاهي رنگ، زرد مي‏شود، رنگ پوست زرد مي‏شود، كچه زمان؟ آن وقتي‌كه مي‏ترسد، ترس يك حالت نفساني است و يك سنخ، ادراك مخصوصي است تا آن ادراك پيدا مي‏شود رنگ، زرد مي‏شود مثل کهربا، «صُفره وجل و حمره خجل»، قرمز شدن رنگ صورت آدم منفعل خجل، و زرد شدن رنگ آدم ترسناك، اين تاًثير نفس است به نفس توجهش در عالم ماده.

گرچه الان ده، بيست، ضبط صوت، ضبط مي‏كند ولي باز مكرر مي‏كنم تا آن‌هايي كه دسترسي به ضبط صوت ندارند عين اين عبارت را در خاطرشان ضبط كنند.

بدن، مُنهاج از روح است، بدن، غير روح است، بدن، يك تكه‏اي جدا از روح در اين عالم است. گاهي روح به نفس توجهش در اين ماده اثر مي‏كند، كه اين اثر معلول عوامل مادی خارجي نيست، مولود انگيزه‏هاي مادي نيست، مولود نفس توجه روح است، مثل چه؟ «كصفره الوجل و حمره الخجل»، آدم خجالت زده، با يك توجه رنگش قرمز مي‏شود، آدم ترسو، با يك توجه ترس رنگش زرد مي‏شود. به يك توجه اثري در عالم ماده پيدا شد، در بدن خودش، بدون اسباب طبيعي.

اين يك مقدمه،

شيخ مي‏گويد و درست هم مي‏گوید، متاًسفانه وقت گذشت، مطالب به ذهنتان سپرده باشد، ان‌شاءالله زنده‌ايد من هم صدقه سر شما زنده باشم فردا از همين‌جا شروع مي‏كنم كه توجه نفس بالاتر از اين كار مي‏كند. نفس يك خورده‌اي كه قوي شد، هيولاي كُل، در قبضه او مي‏آيد، بر اين چوب هم مي‏تواند اين اثر را ببخشد، بر در و ديوار هم مي‏تواند، همين تاًثير را به همتش بكند و براي اين مطلب مثال‌هاي فراوان و نمونه‏هاي زيادي كه خود شما هم تصديق داريد. وقت هم گذشت ان‌شاءالله اين ديگر مال فردا. مرز ما بايد حفظ كنيم، از آن‌طرف نماز مرز ما را حفظ مي‏كند، منبر من هم از اين‌طرف مرز امام حسين(علیه السلام) منبر بنده بايد حفظ كند، يك چند كلمه هم از امام حسين(علیه السلام) بگويم.

خدايا به حق سيدالشهداء(علیه السلام)، به حرمت سيد الشهداء(علیه السلام) ما را به معارف واقعيه و حقايق واقعيه عالم آشنا بفرما،

ما را از شر شبهات و وسوسه‏هاي كودكانه جاهلانه اطفال نابالغ در علم، خودت حفظ بفرما.

صلي الله عليك يا اباعبدالله(علیه السلام)

پس قرائت كرد آيه اصطفاء تا كند فاش آن رموزات خفا

امام حسين(علیه السلام) در روز عاشورا يك آيه قرآن را خواند و بلند بلند هم خواند و در خواندنش نكته‌اي است.

ديدند سيدالشهداء(علیه السلام) با صداي بلند قرآن مي‏خواند، ياران همه شنيدند، (ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين ذريه بعضها من بعض)[(علیه السلام)].

اين آيه را چه زمانی خواند؟

وقتي كه علي اكبر(علیه السلام) سوار شده بود، نوجوان دارد به سمت ميدان مي‏رود، باباي پيرمرد نگاه مي‏كند.

بچه بودم، يك روزي در سن دوازده، سيزده سالگي با پدرم به مشايعت يك كربلائي رفتيم، سابق كربلائي‌ها قافله مي‏بستند و مي‏رفتند و در خارج شهر هم يك‌جائي داشتند، محل وداع بود، مشايعين به آن‌جا مي‏رفتند، آن‌جا وداع مي‌کردند و كربلائي‌ها به راه مي‏افتادند. خارج دروازه پایین خيابان مشهد، يك‌جائي بود قهوه خانه ملاعباس مي‏گفتند، آن‌جا شجره وداع بود. پدرم من را برداشت و سوار كرد، يك الاغي داشتيم، سوارم كرد و گفت: بيا بابا، امروز یکی مي‏خواهد برود كربلا، برويم به بدرقه‏اش، ما را تا به آن‌جا برد. رفتيم، هفت، هشت، ده تا از دوستان هم آمده‏ بودند، كربلايي، يك جواني بود، بابايش هم آمده بود، ده، بيست، سي نفر، بدرقه‌اي و مشايعه‏اي بوديم، باباي اين جوان هم آمده بود، سه چهار تا كربلائي ديگر هم بودند،

در موقع حركت شروع كرديم كه صاحب عَلم، بنا كرد به خواندن شعرها،

هركس دارد هوس كرب بلا بسم الله هر كه دارد سر همراهي ما بسم الله

يك زلزله‌اي راه مي‏افتاد، مردم عشقي به امام حسين(علیه السلام) داشتند، مثل حالا نبود!

چاوش خواند و بناي وداع شد، همه وداع با يكديگر كردند، پسر رفت، بابايش را وداع كند، گفت: نه بابا، اول اين‌هاي ديگر، دائم نگاه به قد و قامت بچه مي‏كرد، باز پسر مي‏رفت كه با پدر وداع كند، باز عقب مي‏زد، دلش نمي‏آمد كه زود با بچه‏اش وداع كند، دائم به ديگران مي‏داد، تا با همه وداع كرد، همه سوار شدند، كربلايی‌ها سوار شدند، اين رفت پيش پدر، پدر آن‌قدر اين را محكم به بغل گرفت. دائم ماچ مي‏كرد، بابا، خدا پشت و پناهت باشد، بابا تو را به امام حسين(علیه السلام) سپردم، بچه دائم مي‏خواهد جدا شود، بابا رها نمي‏كند عاقبت دو نفر آمدند بابا را از بچه جدا كردند، بچه سوار شد، بچه نگاه مي‏كرد، بابا رفتي؟ بابا رفتي؟

من در همان كودكي، سن دوازده، سيزده سالگي، يك مرتبه به ياد امام حسين(علیه السلام) افتادم، گفتم: اين پسر سفر كربلا مي‏خواهد برود، صحيح و سالم است، رفقايش هم همراهش هستند، بابا رهایش نمي‏كند، دائم مي‏گويد: بابا رفتي،

خدايا چه حالي امام حسين(علیه السلام) داشت!

اي واي

خدا ز درد دلم آگهي كه جانم رفت

جوان‌ها بلند بناليد،

اي واي،

خدا ز درد دلم آگهي كه جانم رفت ز جان عزيزترم اكبر جوانم رفت

ديگر این بابا، با اين پسر دست به گردن كردند يا نه؟

ديگر همه بلند بنالند، اين‌جا، جائي است كه پيرمردهاي مجلس هم بايد بلند بنالند،

بعد از يك ساعت ديدند، آقازاده خوابيده است، بابا خودش را بالاي بدن انداخته است،

ای وای

اين صورت را به صورت جوانش گذاشته است، از پرده دل چنان بلند ناله كشيد كه صدايش به خيمه‏ها رسيد، بي‏بي زينب3 را از خيمه‏ بیرون آورد.

من بگويم، ناله شما بلند شود.

از روي پرده دل صدا زد: وا ولداه وا علياه!

بحق مولانا و سيدنا ابي عبدالله الحسين(علیه السلام) و بولده علي الاكبر(علیه السلام)

ده نوبت

يا الله

به فرق شكافته جوان امام حسين(علیه السلام) و به دل آتش گرفته خود امام حسين(علیه السلام) دل ما را به ظهور امام زمان خود خرسند فرما.

صداي آمين همه بايد بلند شود و در اين فضا طنين بياندازد.

خدايا به سينه كباب شده امام حسين(علیه السلام) و به اشك‏هاي ريزانش و به قطرات خون فرق جوانش، همين ساعت امر ظهور امام زمان(علیه السلام) را اصلاح كن،

ما را به ديدار و نصرت آن بزرگوار سرفراز فرما،

دل ما را از ولايت امام عصر(علیه السلام) و آباء معصومينش مملو و سرشار فرما،

قلب مطهر آن حضرت را از ما راضي و خشنود گردان،

سايه ولايتش بر سر ما و همه شيعيان، بلكه همه مسلمانان جهان مستدام بدار،

پیروان قرآن، شیعه و سنی، هر پنج مذهب، در پناه امام زمان(علیه السلام) از شر کفار، یهود و نصاری و از هر خطری حفظ بفرما.

شر یهود و نصاری را به خودشان برگردان.

مشکلات گوناگون ما را خودت حل و آسان گردان.

گرفتاری‌های ما را برطرف فرما.

گرفتاران بی‌گناه ما را، به حق حضرت موسی بن جعفر8 خلاص و آزاد فرما.

بیماران ما را لباس عافیت بپوشان.

بیماری نافهمی را از ما دور گردان.

شر شیاطین انس، وسوسه شیطان‌های انسی که در لباس حق در آمده و حق را می‌کویند، باطل را اشاعه می‌دهند، شر این‌ها را از سر پیر و جوان ما دور گردان.

به حق محمد و آلش: گناهان ما را ببخش.

توفیق تقوی و پرهیز از گناه تا پایان عمر طولانی به همه این جمع عطا بفرما.

رفتگان ما، ذوی الحقوق ما، مخصوصا روحانیین ما، به جمیع طبقات آن‌ها، از فقها، از محدثین، وعاظ، ذاکرین، مداحین، خدایا همه آن‌ها را غریق رحمت فرما.

موجودین طول عمر، عز کامل، توفیق شامل، به همه آن‌ها عطا بفرما.

برادران و خواهران ما که در این معبد تو را پرستش کرده و از دنیا رفته‌اند بیامرز.

آن‌ها را با ما در اجر و ثواب این جلسات شریک فرما.

حاجات شرعیه این جمع را برآور.

بالنبی و آله و عجل فرج مولانا صاحب الزمان(علیه السلام).


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
najm134
 
پست ها : 2111
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

مجالس دربار ه امام زمان منه السلام

پستتوسط najm134 » سه شنبه فبريه 10, 2026 11:44 pm

مجلس درباره حضرت امام زمان منه السلام
از مرحوم آيت الله ذاكر زاده تولايي در مسجد حاج سید عزیزالله تهران


مجلس 19

https://drive.google.com/file/d/17ilxZx ... drive_link


أَعُوذُ باللهِ ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏

بِسْمِ‏ اللهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

الْحَمْدُ لِلهِ ‏ رَبِ‏ الْعالَمِينَ‏؛ بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ؛ وَ صَلَّي اللهُ عَلي سَيِّدِ الأنْـبِياءِ وَ المُرْسَلينَ، حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ، أبِي القاسِمِ مُحَمَّد، وَ عَلي أهْلِ بَـيْتِهِ الأطْيَبينَ الأنْجَبينَ، الهُداةِ المَهديّينَ، سِيَّما مَوْلانا وَ سَيِّدِنا الإمامِ الْمُبينِ وَ الكَهْفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُسْتَكينِ وَ خاتَـمِ الأئِمَّةِ المَعْصوُمينَ

صاحب الهيبه العسكريه و الغيبه الالهيه سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا بالحق القائم و لعنه الله عليه اعدائهم ابد الابدين و دهر الداهرين

(لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)[1]

عصاره دو سه روز در طي چند دقيقه اين است كه:

انبياء و حجج الهيه دو جنبه دارند:

جنبه بشري و عالم مُلكي، نظر به حِكم و مصالح متعدده‌اي كه مفصل گفتيم، و به اين جنبه مانند ساير بشر هستند، هيچ تفاوتي ندارند، هيچ. همه اعراض و عوارضي كه بر سایر بشر وارد مي‏شود بر انبياء و حجج الهيه كه اوصياي به حق آن‌ها باشند، بر آن‌ها هم وارد مي‏شود، و در اين مطلب حكمت‌هايي است.

يكي امتحان خود انبياء، يكي امتحان خلق، يكي اين‌كه مدعي الوهيت آن‌ها كسي نشود، اين‌ها را گفتيم.

و يك جنبه ملكوتي و لاهوتي دارند، كه به اين جنبه مظاهر قدرت و علم الهي هستند، به اين جنبه، متصرف در كائنات و بلكه در ممكنات هستند، آن‌وقت در مقام اثبات اين مطلب، شروع به مقدماتي كرديم كه آيا انسان مي‏توانند تصرف در اشياء كند به غير اسباب و وسايل طبيعي يا خير؟

اين تحولاتي كه در عالم پيدا مي‏شود، بر چند قسم است:

يك قسم بر اثر وجود اسباب و مبادي طبيعي ظاهريه است. آفتاب و ماه، آب‌هاي دريا را به جز و مد مي‏اندازند، جزر و مد درياها بر اثر تابش ماه در شب و آفتاب در روز است. مغناطيس آهن را به خود مي‏كشد، حركت‌ها و تحولات آهن در مقابل آهن‌ربا معلوم است كه مبدا اين حركت آن خاصيتي است كه در آهن‌ربا است.

يك قسم اسباب نهاني و پنهاني است كه او را چشم ما نمي‏بيند، اسباب طبيعي است ولي چشم ما نمي‏بيند، مثل بعضي جذب و انجذاب‌ها و بعضي تاثيرات بالخاصيه‌اي كه اشياء اين عالم دارند. اشعه‌اي كه از راديوم منتشر مي‏شود يك خاصيت‌هائي دارد و آن اشعه را ما نمي‏بينيم و نه هم تا پيش از آن‌كه علم پرده‌اش را بردارد فهميده بوديم، بالاخره، بحث سر اين است كه آيا تحول سومي در اين عالم ماده داريم كه از دون اسباب طبيعي باشد؟ فقط سبب نفسي داشته باشد.

من در اين‌باره ان‌شاءالله و به ياري خدا، سه چهار روز صحبت خواهم كرد، يكي دو روزش برای دهه آخر است.

ديروز شروع كرديم به نقل بياني از رئيس العقلاء ابوعلي‌سينا در كتاب اشاراتش در نمط دهم، براي طلبه‏ها مي‏گويم تا اين‌ها بتوانند زود پيدا كنند، به نام اسرار الايات، در آن‌جا شيخ ابوعلي سينا اين مطلب را پي‌ريزي و طراحي مي‏كند. ديروز يك مقدارش را گفتم كه بعضي از آثار در بدن ما پيدا مي‏شود كه مبدا اين آثار، هيئت نفساني، كيفيت‌های روحاني و تصورات ما است، مثل قرمزي رنگ آدم خجل، مثل زردي رنگ آدم ترسان. گاهي هيئت‌هاي نفساني، اثر بالاتری دارد، اسهال مي‏آورد، خوف شديد، ترس شديد، گاهي در بدن اثر مي‏كند و به حال اسهال مي‏افتد.

اين‌جا براي شما يك حديث بگويم:

زُهري در زمان امام زين العابدين(علیه السلام) است او نقل مي‏كند.

مي‏گويد: يك روزي در مدينه خبر دار شدم كه حضرت علي بن الحسين زين العابدين(علیه السلام) را گرفته‌اند، از طرف عبد الملك مروان لعنه الله علیه و علي ابيه و علي اخوانه و علي اولاده،

خداوند هرچه از نسل بني اميه هستند همه را لعنت كند.

آن‌ها هم كه پيرو بني‌اميه در اعمال و اقوال و احوال و اعتقاداتشان هستند خدا آن‌ها را هم ذليل كند.

گفت: از ناحيه عبدالملك، حضرت زين العابدين(علیه السلام) را گرفتند، غُل به گردنش و زنجير به دست و پايش، برداشتند ببرند به شام. من آمدم پيش آن پاسبان‌هائي كه موكل حضرت بودند، با يكي دو تاي آن‌ها آشنا بودم، گفتم: مي‏شود من احوالي از اين آقا بپرسم؟ آشنايي دارم، استثناءا، قاچاق‌وار آن‌ها هم اجازه دادند، رفتم خدمت حضرت اظهار تاثر كردم از اين پيش آمد كه يابن‌رسول الله اين بلايايي است كه متوالي به شما مي‏رسد، كه باز زنجير به گردنت بياندازند و دست و پايت را ببندند و به شام ببرند، من سخت متاًثرم.

حضرت فرمودند زُهري، نه، خيلي متاثر نباش، من يكي دو منزل بيشتر با اين‌ها نخواهم بود، خيالت آسوده باشد،

خيلي خوب.

بعد از سه روز ديدم سر و صدا بلند است، دستگاه حكومتي و ادارات انتظامي‏در جستجو هستند،

چيست؟

گفتند: موكلين، در منزل دوم نشسته بوديم، علي بن الحسين8 مغلولا، زنجير به دستش بود و ‌آن‌طرف او را انداخته بوديم، نشسته بوديم و مشغول بوديم. معلوم است كه آن‌ها مشغول قرآن خواندن كه نبودند، مشغول قمار زدن و شراب خوردن و اين کارها بودند.

گفت: ما مشغول بوديم يك مرتبه نگاه كرديم ديدیم زنجيرها روي زمين ريخته و علي بن الحسين8 نيست،

اين به آسمان بالا رفت، به زمين فرو رفت، اين كه حالا در جستجوي او هستيم.

گفت: گذشت. زهري مي‏گويد: به شام رفتم، به سراغ عبدالملك، با آن دستگاه هم ارتباط داشته است.

زهري شخصيتي براي خودش است، از آخوندهايي است كه هم با آن دستگاه ارتباط حسابي داشت هم اين طرف‌ها گاه گاهي مي‏آمد.

گفت: رفتم پيش عبدالملك و سلام کردم و از اين‌طرف و آن‌طرف صحبت به علي ابن الحسين8 رسيد. من واقعه خودم را با علي بن الحسين8 در مدينه براي عبدالملك نقل كردم كه در فلان روز ديدم، بعد از سه چهار روز هم گم شده بود و عمله و اكله شما و نوكرهاي شما در جستجويش بودند.

گفت: زهري يك كچیزی به تو بگويم اما اين مخفي باشد، به كسي نگوئي،

چشم!

همان روزي كه اين گم شده بود، همان تاريخ، من نشسته بودم اين‌جا در مركز سلطنتي، يك وقت ديدم پيدا شد. يك نگاهي به من كرد، يك هيبتي به من زد، چه مي‏خواهي از جان من؟

من لرزم گرفت، از ترس گفتم: هيچ آقاجان، ما عرضي خدمت شما نداريم. يك هيبت زد من از جا بلند شدم، ترسم برداشت، رفتم اندرون، ديدم شلوارم را نجس كرده‌ام.

اين را خود عبدالملك به زهري مي‌گويد.

گاهي از شاشيدن بدتر مي‏شود و به اسهال مبتلا مي‏شود، خوف وقتي شديد شد. حالا مبدء اين تغير مزاج و تحول بدن از حالتي به حالتي چيست؟ يك هيئت نفسانيه كه عبارت از خوف باشد،

يك پرده بالاتر بيا.

گاهي تصورات، تاًثير عجيبي در بدن مي‏كند، آدم را به كشتن مي‏دهد، تصور، فكر، چطور؟

يك قوه‌اي در ما است، قوه خياليه، اين شيطان القوی است، پدرسوخته‌اي است اين قوه خياليه، لحظه ‌ای آرام نمي‏گيرد، مثل گنجشگ‌ها كه لحظه‌ای آرام ندارند، جيك جيك می‌کنند، از اين شاخه به آن شاخه، از اين‌طرف به ‌آن‌طرف، گنجشگ يك دقيقه آرام نمي‏گيرد.

اين قوه خياليه هم همين‌طور است در صور، و قوه واهمه در معاني، آن معناي جزئي، اين صورت جزئي. دائما بت‌تراشي و صورت‌تراشي مي‏كند قوله خياليه، قوه واهمه معني‌تراشي مي‏كند.

حالا اين را داشته باشيد،

جاي پاي شما چقدر است؟ ده سانت در بيست سانت، نه پانزده سانت در سي سانت، پا ديگر هرقدر كه گنده باشد از پانزده در سي بيشتر نمي‏شود، سي سانت طول کف پا و پانزده سانت هم عرضش. اين چقدر جا مي‏خواهد؟ پانزده سانت در سي سانت جا مي‏خواهد. پاي خود را مي‏گذاريد، پانزده سانت در سي سانت باز جلوتر مي‏گذاريد و مي‏رويد جلو.

جا پاي شما كه يك بغل نيست، يك وجب اين‌طوري يك وجب هم اين‌طوري به راحتي هم مي‏رويد.

حالا بيا برو لب اين بام اين گنبد، دم ايوان بيا، آن دو وجب در يك متر، در ده متر، در پانزده متر است، الان جلو ايوان بيست متر است، پهنايش هم در حدود سي سانت الي چهل سانت است. برو آن بالا، فكر كن كه الان من مي‏افتم، سه تا اين‌طور فكر كردن که من مي‏افتم تو را مي‏اندازد.

قوه واهمه ايجاد يك معناي جزئي در شما مي‏كند، و قوه خياليه ابداع يك صورت جزئي سقوط را مي‏كند فوري مي‏افتيد. آن‌كه قوه واهمه‏اش را كشته است، قوه خياليه‏اش در تصرف كامل است، نمي‏افتد، هيچ نمي‏افتد، هيچ. مثل معمارها، مثل اوستا بناهاي قديم، بالاي يك ستون مي‏ايستد، دستش را به ستون ديگري مي‏گيرد آن‌وقت شروع به تيشه زدن مي‏كند، كجا؟ ميان زمين و آسمان، روي ستون‌ها راه مي‏رود، اين چون قوه واهمه‌اش را كشته است، توهم معني افتادن و تصور صورت سقوط را نمي‏كند نمي‏افتد.

اما بنده و شما تا نگاه كنيم، افتادم، آه، مي‏افتيم، اين سقوطي كه گاه منجر به مرگ مي‏شود و بدن را از بين مي‏برد، اين منتسب به چيست؟ مبدا و سبب اين سقوط چيست؟ سبب طبيعي ندارد، سبب آن، نفساني است كه تصورات شما و توهمات شما باشد.

بيا يك خورده بالاتر.

اين در بدن خودت است، ديروز مفصل گفتم كه بوعلي‌سينا مي‏گويد: نفس ؟؟؟ 20:30 در بدن نيست، روح با بدن مباين هستند، دو جنس هستند، او، عاشق بدن شده است و تدبير بدن مي‏كند، مثل پادشاه كه تدبير مملكت مي‏كند و مثل ناخدا كه تدبير كشتي مي‏كند، روح تدبير بدن مي‏كند. دو جوهر متباين است، روح بدون سبب طبيعي در بدن تاثير مي‏كند. مثل اين مثال‌هائي كه گفتم، اگر يك کمی قوي شد، هيولاي كل بدن او مي‏شود، مي‏توان در اين چوب هم تاثير كند، در اين بدن آن آقا هم تاثير كند، در زمين و در آسمان هم مي‏تواند تاثير كند، هيولاي كل به منزله بدن او مي‏شود، و اين مطلب مسلم است. حالا براي شما نطاير مي‏آورم:

يكي از چيزهاي مسلمي‏كه از هزاران سال قبل بوده و الان هم هست و هركدام شما كم و بيش ديده‌ايد، مسئله چشم است، چشم شور به اصطلاح ما، كه پشت اتومبيل‌ها مي‏نويسند: بر چشم شور لعنت، اين چشم شور چيست؟ اثرش مسلم، مبدئش غير از حالت نفساني چيزي ديگري نيست و چشم از دو هزار سال قبل بوده است. در عرب‌ها مسئله چشم زدن خيلي زياد بوده، اصلا يك فنی بوده است و يك گروه بر اين فن مسلط بوده‌اند. بني‌اسد يك طايفه‌اي از عرب است، در بني‌اسد مسئله چشم زدن و طرف را از بين بردن يك فني بوده و راهي هم داشته است، راهش رياضت نفسي است.

در اين باره هم ان‌شاءالله يك روز براي شما مفصل صحبت خواهم كرد.

رياضت نفسي، نفس را قوي مي‏كند، خواه به راه حق باشد، خواه به راه باطل باشد، فشار بر نفس، نفس را قوي مي‏كند، منیتیزم‌ها تمام، به مبدء فشار بر نفس است، هيپنوتيزم‌ها تمام، به مبدء فشار بر نفس است، حالا آن بحثش بماند.

آن‌ها سه روز خودشان را گرسنه نگه مي‏داشتند، در گرسنگي نفس قوت پيدا مي‏كند، روزه شما را قوي مي‏كند، روحتان را قوي مي‏كند، بدن ضعيف مي‏شود، گور باباي بدن، خره يك خورده لاغر مي‏شود، اما خود سواره چاق مي‏شود.

هست حيواني كه نامش اُسغر است او ز ضرب چوب ضبط و لنتر است

تا كه چوبش مي‏زني به مي‏شود او ز ضرب چوب فربه مي‏شود

نفس انسان اسغري آمد يقين

اين را ضربش بزن، چاق مي‏شود، رياضتش بده قوي مي‏شود، همه تاثيرات قديم و جديد روي همين مسئله تقويت نفس است.

حالا در هر حالت

سه روز اين‌ها گرسنگي مي‏كشيدند نفسشان قوي مي‏شد. آن‌وقت يك دستگاه شتر دارد مي‏رود، يك شتر چاقي، يك نگاهي به شتر مي‏كند مي‏گويند: عجب شتری، شتر اين‌طور نديدم، تا مي‏گوید عجيب شتري است! اين‌طور نديدم! شتر صد قدم آن‌طرف‌تر زمین مي‏خورد و پايش مي‏شكست و آماده جان دادن مي‏شد. صاحبش مي‏آمد و نحرش می‌کرد تا گوشتش حرام نشود. آن‌وقت آن ها يك دستمال مي‏فرستادند، يك كيلو، دو كيلو، سه كيلو از گوشت شتر را مي‏گرفتند، مكرر بر مكرر.

حتي آن‌قدر جسور شده بودند كه پيغمبر را چشم زدند، آيه مباركه (و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون و ما هو الا ذكر للعالمين)[2] آمد كه اين آيه براي دفع چشم زخم خيلي هم موثر است.

معوذتين: (قل اعوذ برب الفلق) (قل اعوذ برب الناس) آمد، براي سحري كه پيامبر را كرده بودند.

رفته بودند قدري خرما گير آورده بودند و بعضي خرت و پرت‌هاي ديگر، آلت سحر را در چاهي دفن كرده بودند و گره‏هايي زده بودند ريسماني را و پيامبر را سحر كرده بودند، حال پيامبر به هم خورد. معوذتين نازل شد، دستور داده شد بخوان، در فلان جا تو را سحر كرده‌اند، فرستادند آن را آوردند و پيامبر معوذتين را مي‏خواند، (قل اعوذ برب الفلق) (قل اعوذ برب الناس).

ننه دادش‌هاي ما ام الموًمنين، خانم سپهبد عايشه، ايشان حديث را نقل مي‏فرمايند، به اين‌كه پيامبر به هر يك قل اعوذي كه مي‏خواند يك گره باز مي‏شد، هفت تا خواند، هفت گره را باز كرد، پيامبر راحت شد.

مسئله چشم هيچ درش تاملي نيست از قديم و جديد. من يك نكته براي شما مي‏گویم،

پدر من يك عقيقي داشت در پنجاه سال قبل، پنچاه و پنج سال قبل، در آن تاريخ عقيق را از او مي‏خريدند سي تومان، سي تومان آن تاريخ برابر با پنج هزار تومان حالا است. در آن تاريخ تخم مرغ هشتاد تا يك قران بود، حالا تخم مرغ هشتادتايش پنجاه و شش تومان مي‏شود، يكي هفت قران شده. به قدرت خدا هرچه را كه دولت دخالت می‌کند بالا مي‏رود، به زمين كه نمی‌خورد. گوشت حسابي كه گير ما نمي‏آيد، گوشت يخ زده كه معلوم نیست آيا مسلمان ذبح مي‏كند، ارمني ذبح مي‏كند، هيچ، هرچه را كه دخالت كردند فاتحه تويش خواند شد.

عرض كنم، يك عقيقي داشت در آن تاريخ سي تومان از او مي‏خريدند. يك روز يكي از رفقايش، از حاج دادش‌هايش به قول قديمي‏ها، آمده بود پيش پدرم، چشمش به اين عقيق افتاده بود، گفت:حاج دادش عجيب عقيقي است! ظهر كه پدرم آمد به خانه آمد، ديد درست ترك پيدا كرده است و از وسط دو نيم شده است، دو نيم شده است، چشم این‌طور است.

«ان العين ليستنزل الحالق»[3] پيامبر فرمودند: چشم بد قله كوه را پائين مي‏آورد، کوه را می‌شکند.

چشم اثر دارد، جاي ترديد نيست، حالا تاثير چشم چطور است؟

فقط و فقط تصورات نفساني عاین، یعنی چشم زننده بر چشم خورنده است. نفس قوي شده است،

قوت نفس دائر مدار ايمان نيست، اين را ملتفت باشيد، گول هر درويشي را هم نخوريد، گرچه الحمدلله رب العالمين به قدرت خدا، به لطف خدا، به عنايت خدا، تخم آن درويش‌هايي هم كه في الجمله كاري از آن‌ها ساخته مي‏شود، تخم آن‌ها را ملخ خورده است، حالا از آن‌ها هم هيچ‌كس نيست. سابق توي قلندرها، مخصوصا خاكساري‌هاي جلالي يك چيزهائي پيدا مي‏شد، من ديده بودم، بيشتر از اين نمي‏گويم، حالا الحمدلله رب العالمين تخم آن‌ها را ملخ خورده است، از بين رفته‌اند، هيچ، هيچ.

سابق بعضي دراويش، دیک‌چه فقرا که می‌دادند، فقيري را كه مشرف مي‏كردند دیک‌چه مي‏دادند، من يك‌جا ديده‌ام كه مي‏گويم. شرط ديك‌چه دادن اين بود كه بايد شيخ ارشادشان، آن فقيري كه رئيسشان است، بيايد پهلوي ديگ آب‌گوشت. يك گوسفندي را مي‏كشتند استخوانش را نمي‏شكستند، اين را در يك ديگي مي‏انداختند، آب هم مي‏ريختند، زيرش هم آتش مي‏كردند. بايد درويش رئیس اين‌ها بيايد آن‌جا بنشيند دستش را بالا كند و با دستش اين گوشت‌ها را تكان بدهد تا نخود و لپه و آب‌گوشت و همه را به هم بزند و بعد هم تا خوب پخته شود و با دستش بايد بريزد. بايد اين دست آن قدرت را داشته باشد كه دستش توي آب جوش، نيم ساعت هيچ‌طور نشود.

يك نوبت من خودم ديدم و هرچه مي‏گويم ديده‌ام، مثل اين بچه‌ها نيستم كه چشم‌هايم را روي هم گذاشته باشم و دو تا حرف از زید و عمرو و بكر شنيده باشم، من هرچه مي‏گويم نمونه‌اش را ديده‌ام، اين را بدانيد، و زياده‌تر از اين هم ادعا نمي‏كنم. خلاصه كلام.

مي‏بايستي اين كار را بكند در غير اين صورت حق ندارد شيخ بشود،

الحمدلله حالا همين هم پيدا نمي‏شود. تا يك مدتي مي‏آمدند طلق محلوب را با آب دهان مخلوط مي‏كردند و مي‏ماليدند به اين‌جا، آهسته مي‏دادند توي آب جوش و مي‏آوردند بيرون. چون طلق مانع از آن است كه حرارات اثر كند، اين هم بحمدالله و المنه رفته است.

غرض، برگردم،

گول كسي را نخوريد، اگر براي شما شق القمر هم بكند ركاب به او ندهيد، سواري ندهيد، خر سواری آن‌ها هم نشويد، ببينيد ايمان آن‌ها به خدا چي است؟ ببينيد معارف اعتقادي آن‌ها چطور است؟ اگر معارفشان طبق معارف شيعه جعفري شد، اعمال آن‌ها مطابق فقه جعفری شد، مطابق رساله علمايتان شد، اين معلوم مي‏شود آدم خوبي است و از او كاري که ساخته مي‏شود كرامت الهي است و الا خير.

من در اين باره يك كتاب مطلب دارم، ديدني، كردني، شنيدني، ولي حالا بماند.

به هر حالت،

نفس كه قوت پيدا كند تاًثير در بدن ديگر هم مي‏كند مثل چشم كه مثال واضحش است و به همين مثال ابوعلي سينا مثال مي زند، چون نسبت روح با بدن خودش و ساير اجسام يك نسبت است، متباين با اين‌ها است، روح در بدن ؟؟؟ 33:20 نیست، قوت كه پيدا كرد توي آن‌هم تاًثير مي‏گذارد، مثل پادشاهی كه وقتي قدرتش خيلي زياد شد، مملكت خود را كه اداره كند، چون قوه زياد دارد مملكت همسايه‌اش را هم مي‏گيرد و اداره مي‏كند اين هم همان است.

براي طلبه‏ها عرض مي‏كنم. رساله‌های اخوان الصفا را بخوانيد، در آن رساله‌ها از اين قسمت‌ها فراوان مطالب ذكر شده است. «بَعاجین» بودند مثل عَيانين بني‌اسد، بنی‌اسد اشخاص و اشیا را با چشم می‌غلطاندند، «بَعاجین» با چشم گوسفند‌ها را كوك مي‌كرده‌اند، مي‏آمدند پيش گوسفندارها مي‏گفتند: شما بايد از اين گله خود ده تا گوسفند به ما بدهيد، ما فقير هستيم و شما بايد كمك كنيد، باج سبيل مي‏گرفتند، اين خلاصه‌اش. آن‌كه بابا شمل‌هاي پنجاه سال پيش در محله‏هاي اين مملكت مي‏گرفتند، پيرمردها يادشان مي‌آيد، بابا شمل محل بايد از حاجي محل، باج سبيل بگيرد و الا نه پسرش در امن و امان است و نه زنش و دخترش، اين باج سبيل‌ها را مي‏گرفتند.

نمي‏دانيد! اين مملكت طويله‌اي بود، من هر دو زمان را درك كرده‌ام، مي‏فهمم چه خبر است، واي به كسي‌كه يك بچه خوش صورتي داشته ‏باشد يا دختر در محله‏اي داشته باشد، بايد باج سبيل به بابا‌شمل‌هاي قداره بند محل بدهد و الا نه پسرش در امن بود و نه دخترش و نه ناموسش.

اين‌ها هم باج سبيل بگير از گوسفند دارها بودند، مي‏آمدند پيش چوپان، بايد ده تا گوسفند بدهي والا تمام گوسفندانت از بين مي‏روند. اگر مي‌داد فبها، اگر نمي‏داد يك توجه مي‏كردند، يك مرتبه مي‏ديدند كه گوسفندها افتادند.

عجيب اين‌جاست، گوسفند كه می‌افتاد، وقتي مي‏آمدند پوستش را مي‏شكافتند، مي‏ديدند توي شكم اين هيچ نيست، هيچ، روده و معده مثل اين‌كه آتش گرفته و نيست شده است.

اين‌ها معروف به «بعاجين» بودند.

به درخت انار نگاه مي‏كردند، به صاحب باغ مي‏گفتند: بايد يك بار انار براي ما فقرا بفرستي.

بارها لنگر دارند! لنگر انداز دارند. من دیده‌ام.خيلي سوراخ‌ها را من سر زده‌ام،

يك فقيري در اطراف ؟؟؟ 36:30 لنگري داشت، در آن لنگر، لنگر انداخته بود. هفته‌ای يك نوبت اين فقير مي‏آمد توي بازار و می‌گفت: يا علي مدد، هو، فقرا گوشت ندارند گوشت بفرست، هو، يا علي مدد، فقرا نان ندارند ده تا نان بفرست،

اگر مي‏فرستادند فبها، اگر نمي‏فرستادند بامبول سر اين‌ها در مي‏آوردند.

اين «بعاجين» از اين كارها مي‏كردند. مي‏آمدند پيش باغدار، يك لنگه انار براي فقرا بفرست، اگر مي‏فرستاد كه خوب و الا يك توجه مي‏كردند تمام انارها پوك مي‏شدند، بی‌دانه مي‏شدند، اين‌ها را «بعاجين» گويند.

در رسائل اخوان الصفا از اين رديف فراوان است.

«متعثبين» مي‏آمدند و مي‏ديدند اين‌جا جمعيتي است، من باب مثل، به من منبري مي‏گفتند: يا بايد حق السكوت ما برسد و الا ما جمعيت را به هم مي‏زنيم. اگر بنده حق السكوت مي‏دادم فبها، و الا يك اين‌طوري مي‏كردند همه را متفرق مي‏كردند.

اين‌ها نوشته‏هاي كتاب‌هاي بزرگ است از مردمي‏كه اهل تعمق بوده‌اند و دقت و غور و غوص.

آن‌چه ديده‌ام بگويم، اين‌ها را براي چي مي‏گويم؟ براي آن‌كه شما ذهنتان روشن شود، انكار كردن معجزات، انكار كردن ولايات، دليل جهالت و نافهمي‏ طرف است، بچه است، چيزي نديده و يا نفهميده است اصلا.

يك آقاي مرتاضي بود، آدم بدي هم نبود، حق رحمتش كند، با من در مشهد مقدس رفيق بود، اين مي‏آمد در حرم امام رضا(علیه السلام) گاهي چله آن‌جا مي‏گرفت.

اين‌هايي كه چله نشيني مي‏كنند و اربعين مي‏گیرند يك شرايط عامه‌اي دارند، شرط چله موثر، وحدت مكان، وحدت زمان، داشتن تسبيح انحصاري آن عمل و چه و چه و چه. اين آقا يك چله‌اي در حرم امام رضا(علیه السلام) پشت صحن گرفته بود. بعد از نماز مغرب بايد چهل شب بيايد آن‌جا بنشينيد يك دعائي، وِردي، ذكري، هرچه داشت بخواند. بنده هم شب‌هاي جمعه به حرم امام رضا(علیه السلام) مشرف مي‏شدم. بنده هفته‌اي يك شب مي‏رفتم به حرم، در حرم ديگر حرف هم نمي‏زدم، نيم ساعت يك زيارتي بكنم و بيايم، جاي بنده هم پشت صحن بود.

رفتم حرم، شب جمعه پشت صحن، مشغول نماز شدم، سه چهار تا از آن زوار اطراف مشهد، اهل بقمج كه روغن بقمج معروف است، بهترین روغن ایران است، از اهالي بقمج جوان‌هاي بيست و پنج ساله، سي ساله، آمده بودند زيارتشان را كرده بودند تکیه داده بودند و نگاه مي‏كردند به قنديل طلا و آن شمشير و خنجر بالاي ضريح مطهر، نگاه به اين‌ها مي‏كردند، با همديگر مي‏گفتند، كيف مي‏كردند، لذتي داشتند. داهاتي است و بعد از عمري به زيارت امام رضا(علیه السلام) آمده است، قفل را هم بوسيده و دور ضریح هم گرديده و حالا لميده آن‌جا و مثل خانه مادرش، دارد صحبت مي‏كند كه فردا به دهش رفت بگويد: امام رضا(علیه السلام) شمشير داشت قنديل داشت و اين‌ها. عالَمي‏داشتند،

آي خوشا اين عالم‌ها.

اين آقا آمد، از در پائين پا وارد شد، آمد و ديد در محلش سه چهار تا از آن زوار نشسته‌اند. حالا يك ربع وقت داريم، اول غروب است تا مغرب تقريبا يك ربع، شروع به زيارت خواندن كرد و دائم تماشا مي كند بلكه اين‌ها حركت كنند و فوري بيايد سر جاي خود، ديد حركت نكردند. نماز مغرب شروع شد، بعد از نماز مغرب هم ساعت چله اين آقا است، ديد حركت نكردند. يك توجه كرد، اين‌ها دفعتا مثل سپند روي آتش از جاي پريدند، مثل اين‌كه زير پايشان آتش مي‏سوزد، دفعتا سه چهارتايي از جا پريدند و هركدام از يك طرف رفتند.

من فهميدم، او آمد و نشست، نمازش را خواند، خواست مشغول شود، دستش را گرفتم گفتم: فقير مولا، چهله را بشکن!

چرا؟

اين عملي كه تو كردي مخالف نظر مولا بود، چهله را بشکن!

چطور زوار امام رضا(علیه السلام) را از آن حال و معنويتي كه داشتند انداختي كه مي‏خواهي چهار تا يا قرنوس بگويي تو؟ چه حقي داشتي كه اين‌جا را جاي چله قرار بدهي؟ اين‌جا جاي زوار امام رضا(علیه السلام) است، از تو به حضرت هم نزديك‌تر هستند، تكانشان دادي، بيرونشان انداختي.

قدرت آوردن نداشت، صاف به من گفت، راست مي‏گوئي، اشتباه كردم، اما نمي‏توانم آن‌ها را بياورم، اگر مي‏توانستم به سر جایشان مي‏آوردم. چله را شكست چون آن چله به درد نمي‏خورد، اربعيني كه آدم ضربت به زائر امام رضا(علیه السلام) بزند اين چه اربعيني است؟

بگذرم، من اين‌ها را ديده‌‌ام كه با يك توجه بلند مي‏كنند، با يك توجه بكشد و بياورد، ديده‏ام، نه شنيده‏ام.

بنده كربلائي قنبر لبوفروش نيستيم و از كتاب «جامع الدعوات و اسرار قاسمي» و اين خرب و پرت‌ها، از اين‌جاها نقل نمي‏كنم، ديده‌ام، بزرگاني ديده‌ام كه كننده اين كارها بوده‌اند،

با يك توجه پيشاني طرف را مي‏گرفت، به فكرش مي‏گرفت، يك توجه مي‏كرد مي‏كَندش مي‏آوردش. شاه عبد العظيم است، دو ساعت ديگر اين‌جا حاضر مي‏شد، كرج است، پنج ساعت ديگر اين‌جا حاضر مي‏شد، به قدري كه مسافت معتدل سير كرده باشد، بيشتر فاصله نمي‏شد، طرف را احضار مي‏كرد، با يك توجه احضار مي‏كرد، با يك توجه تبعيد مي‏كرد.

اين‌ها را من ديده‏ام.

نفس انساني اگر قوي شد، به صرف توجه می‌تواند تاثیر و تاثر در خارج کند،

براي پيامبر، كه كوه را جلو آورد و يا درخت را دو نيم كرد، يا سنگ‌ريزه را به سخن درآورد، و يا عمل پائين‌تر يا بالاتر، اين‌ها هيچی نيست،

حواستان جمع باشد فضلاء و دانشمندان،

اين معجزاتي كه نسبت به پيغمبر داده شده و نسبت به دوازده وصيش و دخترش حضرت زهرا3 اين‌ها براي پيامبر و ائمه مقام نيست، مقام آن‌ها ارفع و اجل و اعظم از اين‌ها است، اين‌ها نخود كشمش‌هائي است كه پيش بچه‏ها مي‏ريزند. يك بچه‏اي را كه مي‏خواهي پهلوي خود بياوري، يك بچه‌اي كه مي‏خواهي در فرمانت بياوري، چه مي‏كني؟ يك مشت نقل و بادام، يك مشت نخود و كشمش و گردو هم قاطيش باشد، مي‏ريزي، بچه مي‏آيد،

اما یک آيت الله را با یک مشت نخود و کشمش می‌شود آورد؟ آيت الله علم می‌خواهد، آيت الله معرفت می‌خواهد، آيت الله قداست و تقوي مي‏خواهد، اين‌طور چيزها آيت الله‏ها را متوجه مي‏كند؟

خلق اطفالند جز مرد خدا نيست بالغ جز رهيده از هوي

مردم دنيا نوعا بچه‏اند، نخود و كشمش بايد پيش آن‌ها ريخت، اين‌ها معجزات پيامبر ائمه نخود كشمش بود پيش اين‌ها. به جان اميرالمومنين(علیه السلام) من از بعضي از نوکرهاي نوكرهاي نوكر اميرالمومنين(علیه السلام) با چشم خودم چيزها ديده‌ام که اولا مصلحت نيست همه‌اش را بگويم، اگر بگويم شما تعجب مي‏كنيد.

زن كور كه حضرت خديجه3 واسطه شد و گفت: اين خانم، از خانم‌هاي هم انس

4(علیه السلام)

با ما است، مدتي است يا رسول‌الله9 چشم‌هايش كور شده است. خانم دلت مي‏خواهد روشن شوي؟ بله، بگو بيا، آمد جلو، اين طوري كرد چشم‌ها دید، بينا شد،

اين براي پيامبر كه چيزي نيست. به خدا قسم از نوكرهاي نوكرهاي نوكرانشان ديده‌ام، و اگر خودم لايق مي‏بودم مي‏كردم، فهميديد چي گفتم؟

نفس وقتي قوي شد در تمام اشياء تصرف مي‏كند و اشیا مثل بدنش مي‏شود، با توجه زير و رو مي‏كند با توجه مي‏آورد و مي‏برد. با توجه تبديل اعراضش مي‏كند، جوهر كه در دنيا تبديل نمي‏شود، جوهر، جوهر است، کلیه تبدلات، تبدلات عرضی است، این هم یک بحث عجیبی است، حالا وقت این مطلب نیست، جای این بحث هم این‌جا نیست.

انكار كردن معجزات نشانه جهل و ناداني شخصي منكر است، اين‌ها هيچ نفهميده‌اند، نه منطق بلد است، نه فلسفه و حكمت ديده و نه براهين فهميده و نه اشخاص بزرگ ديده و نه خودش توي وادي عمل آمده است، من توي وادي عمل رفته‌ام، يك مقدار توي وادي عمل بوده‌ام و سر همين هم بزرگاني را ديده‏ام.

باد را مسخر سليمان(علیه السلام) كرده‌اند، سليمان تصرف در باد مي‏كند، اين‌كه چيزي نيست. آهن را براي داوود(علیه السلام) نرم كرده‏اند، چيزي نيست. علي ابن ابي طالب(علیه السلام) حلقه‏هاي زره‌اش راگرفته بود، حلقه‏هايش را با دست باز مي‏كرد و مي‏بست مثل موم. يكي آمد گفت: يا ابا الحسن(علیه السلام) كار داوودي(علیه السلام) مي‏كني. فرمودند: «بنا الان الله الحديد لداوود»[4]، آهن به دست داوود(علیه السلام) نرم شد، به ما بود.

ان‌شاءالله روز بيست و يكم، چون يك پرده بايد از علي(علیه السلام) گفته شود يك خورده علي شناس(علیه السلام) شويد آن‌جا براي شما مي‏گويم.

اين‌ها چيزي نيست براي اين‌.

يك طبيب يوناني آمد در موقي‌كه حضرت در كوفه خليفه شده بودند، نگاه كرد ديد رنگ امير المومنين(علیه السلام) زرد است. اميرالمومنين شب زنده‌دار عجيبي بود، اصلا اعجوبه بود، مظهر العجائب بود علي(علیه السلام) جمع بين اضداد كرده بود علي(علیه السلام).

جُمعت في صفات كه الاضداد فلهذا ذلت لك الانداد

ان‌شاءالله روزهاي بعد، از اميرالمومنين(علیه السلام) صحبت مي‏كنم، بيائيد.

رنگ اميرالمومنين زرد شده است، شب زنده‌داري، قدري رنگش زرد شده است. گفت: يا اباالحسن(علیه السلام) من يك دوائي دارم يك نخود از آن دوا را اگر بخوري رنگت خوب مي‏شود، مزاجت را به حال مي‏آورد و رنگت از اين زردي بيرون مي‏آيد. يك حُقه‌اي داشت و دواء در آن حقه بود. يك نخودش را اگر بخوري خوب است. حقه به اندازه دو سه مثقال از آن دواء داشت و اين دو نخودش زهر كشنده بود، حضرت(علیه السلام) برداشتند، حقه را برداشتند و تمامش را خوردند، تمام دو الی سه مثقال را خوردند، طبيب دست پاچه شد. يك مقداری رطوبت عرق در پيشاني اميرالمومنين(علیه السلام) پيدا شد، طبيب به كله‌اش زد، ديدي؟ اين ابوالحسن(علیه السلام) خودش را كشت، الان مي‏ميرد، مي‏آيند مرا مي‏كشند، مي‏گويند: پدر سوخته اروپايي، تو آمدي آقاي ما را كشتي، هر چه بگويم بابا به من مربوط نيست، خودش بد خوراكي كرد، اين يك نخود بايد بخورد، خودش برداشت خورد،

انقلاب حال پيدا كرد، حضرت فرمودند: نترس بنشين، ده برابر اين هم بود نترس، تا وقتي نخواهيم هيچ اثر ندارد.

بالخصوص اين را گفتم، من نظير اين را از استاد خودم نسبت به كسي ديدم، يك چيزي كه بايد يك نخودش خورده شود تا اثر ببخشد، و پنج نخودش كشنده است، دو مثقالش را اين به او گفت: بخور، بخور نترس، بسم الله بگو بخور. او گفت بسم الله الرحمن الرحيم، اين هم گفت: يا علي(علیه السلام) يا مرتضي علي(علیه السلام)، اين گفت: يا مرتضي علي(علیه السلام) او هم گفت: بگو بسم الله الرحمن الرحيم، او هم گفت: بسم الله الرحمن الرحيم و خورد، يك كيلويش را خورد و آن مرض برطرف شد و رفت.

من اين‌ها را ديده‏ام. نفس وقتي قوي شد توجهش اثر مي‏كند، با توجه همه چیز را زير و رو مي‏كند. انكار اين مطالب نشانه جهل و ناداني و كودكي است، بدترين دردها جهل است، نشانه ناداني است.

ولايت تكويني! برو از ضد ما فوق گلابي بخور، اين‌ها همه ولايت تكويني است. يا به حق يا به ناحق، هر دو ولايت است، هر دو تصرف در كائنات است به همت.

ابوعلي سينا در مقامات العارفين خود مي‏گويد: «العارف يخلق بهمته»،

خدا به همه شما طول عمر بدهد، ان‌شاءالله صاحب همت عاليه عالم، زير و زبر كن را، منقلب كننده عالم را به زودي درك كنید و به زودي شرف حضورش مشرف شويد، سه تا صلوات به من كمك بدهيد.

انبياء در قطع اسباب آمدند معجزات خويش بر كيوان زدند

بي‏سبب مر بحر را بشكافتند

بحر گفتم و بي سبب يادم آمد يك حديث براي شما بگويم:

موقعي‌كه حضرت امير المومنين(علیه السلام) خليفه بودند، شريعه كوفه طغيان كرد. دو تا نهر در عراق است، نهرهاي بزرگي است، مثل رود كاروان ما بلكه بزرگ‌تر، يكي دجله و يكي فرات، عراق را هم كه بين النهرين كه مي‏گويند، چون اراضي آن بين اين دو رود است. چند سال قبل دجله طغيان كرده بود و بغدادي‌ها ترسشان برداشته بود. يك‌وقتي هم فرات طغيان كرد، اهالي كوفه پيش اميرالمومنين(علیه السلام) آمدند، يا اميرالمومنين(علیه السلام) شريعه طغيان كرده است، يك خورده ديگر اگر بالا بيايد، تمام كوفه را غرق خواهد كرد و همه هلاك مي‏شوند. حضرت فرمودند: خيلي خوب، يك چوب دستي مانندي بود، مال پيامبر بود، به ارث به امیرالمومنین(علیه السلام) رسيده بود، اين چوب دستي پبامبر را برداشت و با كمال خون‌سردي،

اهالي كوفه حالا ديرشان مي‏شود زود اميرالمومنين(علیه السلام) بيايد دستور بدهد، چه كار كنيم، كانال بزنيم، كيسه‏هاي شن تهيه كنيم، مانده بودند كه چكار كنند؟

حضرت آن چوب دستي را برداشتند آرام آرام آمدند تا كنار شريعه.

خدا به حق اميرالمومنين(علیه السلام) همه شما را به كربلا و عتبات مشرف فرمايد،

برويد كنار شريعه در كوفه، مسجد كوفه، و زيارت‌هاي دعاهاي دارد.

حضرت پهلوي شريعه تشريف آوردند، اين چوب دستي را بلند كردند و به آب زدند: پائين بنشين! كانّه زبان مي‏فهمد،

بله مي‏فهمد، اين‌ها از من و شما با فهم‌تر هستند، ولي خدا را بهتر از من و تو مي‏شناسند بيچاره! حيوانات بهتر از من و تو مي‏شناسند. ، نباتات مي‏شناسند.

اميرالمومنين‌(علیه السلام) و پيامبر در نخلستان مي‏رفتند، جابر هم همراهشان بود.

اين حديث را هم شيعه و هم سني نقل كرده است، هم شيعه به سند صحيح و هم سني به سند صحيح.

همين‌طوري كه مي‏رفتند يك مرتبه صدائي از یک درخت خرما بلند شد و به يك درخت ديگر گفت: «هدا محمد المصطفي9» آن درخت خرماي آن‌طرف با صداي بلند گفت: «و هذا علي المرتضي(علیه السلام)». جابر مي‏گويد: تعجب كردم و رد شدم، درخت ديگري فرياد زد: «هذا نوح النبي(علیه السلام)»، ديگري گفت: «هذا ابراهيم(علیه السلام)»، او گفت: اين نوح(علیه السلام) است، ديگري گفت: آن يكي ابراهيم(علیه السلام) است. گفت: رد شديم يكي صدا زد: «هذا سيدالمرسلين» آن يكي ديگر گفت: «و هذا سيدالوصيين»

بعد پيامبر فرمودند: يا علي(علیه السلام) اسم اين درخت را بگذار صيحاني، خرماي صيحاني الان هم خرماي صيحاني خيلي جا مي‌اندازند خرما فروش‌هاي مدينه، هر خرمائي را بنام خرماي صيحاني به قيمت گران مي‏دهند.

آن‌ها امام را مي‏شناسند، احمق، تو نمي‏شناسي، تو خري و كري، تو كوري، و الا آن‌ها امام را مي‏شناسند،

حالا بگذرم، اين بحث، ريزه ريزه روزهاي ديگر ان‌شاءالله دنبال مي‏كنم.

چوب را زد و گفت: بنشين پائين، يك ذراع آب پائين نشست، دو مرتبه چوب را بلند كردند، باز زدند به آب، بنشين پائين، دو ذراع آب پائين نشست، ول كرد.

بنابر يك روايت نقل شده كه خواست بزند، مردم كوفه گفتند: يا اباالحسن(علیه السلام) بس است، چون اگر پائين‌تر رفت باغ‌ها از آب مي‏افتد. نخلستان‌ها از آب مي‏افتد.

يك روايت ديگر حضرت علامه مجلسي هم نقل فرمودند‌اند رضوان الله عليه، حضرت نزد، مردم گفتند: آقا يكي ديگر هم بزن، فرمودند: نه، اين دو تا را خدا به من اجازه داد، من نمي‏خواهم اقتراح بر خدا كرده باشم، من نمی‌خواهم از خود اراده‌اي را ابراز كنم، اين دو تا را خدا به من اجازه داده بود، ديگر نمي‏زنم مگر خدا به من اذن بدهد يا امر كند.

از اين رديف هم من ديده‌ام، سنخ اين‌ها را ديده‌ام، عقب ببرد، جلو بياورد.

به هر حالت، مسلم منطق صحيح و برهان صريح اين است كه نفس انساني اگر في الجمله قوت پيدا كرد، در خارج بدنش به توجه صرفش، اثر مي گذارد، تاًثير مي‏کند به صرف توجه، به صرف توجه، اسباب ظاهريه لازم ندارد، آن‌وقت انبياء كه نفوس قويه هستند.

بي سبب مرا بحر را بشكافتند بي زراعت جاش كندم يافتند

جمله قرآن هست در قطع سبب عز درويش و هلاك بولهب

مرغ بابيلي دو سه سنگ افكند لشكر ضبظ حبش را بشكند

پيل را سوراخ سوراخ افكند سنگ مرغي كوزه بالا بر زند

سر تا پاي قرآن در همين موضوع دارد حرف مي‏زند، تو احمق مي‏گويي.

(و اذ تخلق من الطين كهيئ الطير فتنفخ فيه فتكون طيرا باذني و اذ تبرء الاكمه و الابرص باذني و اذ تحيي الموتي باذني)[5].

البته اين را هم بايد بدانيد همه چيز به اذن خدا بايد باشد، بدون اذن خدا محال است، محال است، هرچه در عالم واقع مي‏شود بايد به اذن خدا باشد. چه از مردم مختار، قادر مختار، چه از مضطر عاجز، باذن الله تبارك و تعالي است.

ازمه الامور طرا بيده و الكل مستمده من مدده

ائمه و پيامبران، خدا كه به آن‌ها اذن بدهد، با يك توجه زمين را آسمان و آسمان را زمين مي‏كنند، خدا به آن‌ها اذن ندهد، هيچ‌كاره صرف هستند. آيات قرآن كه در دو پهلو حرف مي‏زند، يك جا مي‏گويد: (قل سبحان ربی هل كنت الا بشرا رسولا)[6]، هرچه از او مي‏خواهند مي‏گويد: سبحان الله من يك بشري بيشتر نيستم، چيزي از من ساخته نيست، يك‌جا هم مي‏گويد: زنده مي‏كنم، مي‏ميرانم، غرق مي‏كنم، خلق مي‏كنم. حضرت عيسي(علیه السلام) كه سهل است، راجع به آصف برخيا مي‏گويد: من تخت بلقيس را به قدر چشم به هم زدن مي‏آورم. جمع بين اين دو به همين است كه گفتم.

يك نكته هم اين‌جا به فضلاء بگويم، فضلاء، قرآن را بخوانيد، قرآن نسبت به اغلب انبياء معجزات قائل شده است: حضرت صالح(علیه السلام) ناقه‌اش، حضرت موسي(علیه السلام) (في تسع آيات بينات)، عصاي حضرت موسي(علیه السلام) و شپش هاي حضرت موسي(علیه السلام) و قورباغه‏هاي حضرت موسي(علیه السلام)، خون حضرت موسي(علیه السلام)،

واقعا خاك بر سر اين يهودي‌ها، پيامبرش هم، معجزاتش هم معجزات خشونتي زننده است. يكي از معجزات حضرت موسي(علیه السلام) براي قبطي‌ها اين بود كه شپش توي بدنشان انداخته بود، همه‌اش می‌خارید، بدترين دردها است، از كك توي شلوار بدتر، شپش زير پيراهن است.

به هر حالت،

قورباغه را به جانشان انداخته بود، سفره را پهن مي‏كردند، نان مي‏آوردند، كاسه‏هاي آب گوشت مي‏آوردند، ديس‌هاي پلو را مي‌آوردند، قيمه‏ها را مي‏چيدند، هم‌چنان‌كه مي‏خواستند بخورند يك فوج قورباغه، بي‌دعوت مي‏ريخت توي ظرف‌ها، كثيف مي‏كردند. كاسه را مي‏بردند آب بياورند بخورند، نزديك دهانشان مي‏آورند خون مي‏شد.

اين‌ها معجزات حضرت موسي(علیه السلام) است (في تسع آيات بينات).

نسبت به حضرت عیسی(علیه السلام) معجزات نقل می‌کنند، نسبت به سليمان(علیه السلام) پيغمبر معجزات، نسبت به داوود(علیه السلام) معجزات، نسبت به آصف برخيا معجزات وصي حضرت سليمان(علیه السلام) و وزيرش معجزات، نسبت به همه اين‌ها معجزه قائل مي‏شود و خودش هم از همه آن‌ها بهتر است، افضل همه آن‌ها است، مي شود خودش معجزه نداشته باشد؟

دارد. ارباب سير چهار هزار و چهار صد و چهار معجزه از پيامبر ما نقل كرده‌اند، از زمان ولادت تا زمان وفاتش. از شاگردش، به قول دراويش، كوچك ابدالش، مولا علي(علیه السلام) بيش از چهار هزار تا بروز كرده است.

يك نكته بگويم، بعد دو سه كلمه مصيبت بخوانم:

يك روزي حضرت امير(علیه السلام) به خانه آمدند به حضرت زهرا3 فرمودند: برو يك لقمه نان بياور بخوريم، حضرت زهرا3 عرض كردند: نان نداريم از ديروز هيچ چيز نداريم، بچه‏ها هم گرسنه‌اند،

حال چرا هيچ چيز نگفته است؟ در يك روايت ديگر دارد، در موقع ديگري حضرت امير(علیه السلام) فرمودند: چرا هيچ نگفتي؟ حضرت زهرا3 فرمودند: بابام پيامبر به من سپرده است كه من از شما چيزي درخواست نكنم. گفته است علي(علیه السلام) مردي است با غيرت، هيچ‌وقت نمی‌خواهد زن و بچه‌اش به سختي مبتلا باشند، اگر نياورد، بدان دخترجان نتوانسته است، لذا از او درخواست نكن تا خجالت نكشد، در يك موضوع ديگري و روايت ديگري.

به هر حالت

فرمودند: برو يك تكه پارچه بياور تا ببريم گرو بگذاريم بلكه يك لقمه نان تهيه كنيم. حضرت زهرا3 رفتند پارچه‌اي مثل روسري مانند، حوله، آوردند، دادند به علي(علیه السلام)، حضرت امير(علیه السلام) گرفتند و آمدند. يك يهودي بود،

يهودي‌ها، خانه خراب‌ها چيز عجيبي در اقتصاد هستند، اين‌ها آمده بودند مدينه، قبلا پيش بيني كرده بودند و آمده بودند به مدينه، خيلي هم قرص كار هستند، همه وقت ريش گرو مي‏گيرند. حضرت امير(علیه السلام) آمدند پيش اين يهودي‌ها، فرمودند: يك قدري خوراكي، جوي گندمي،‏ مي‏خواهيم، داري؟ وقتي چشمش به گروي افتاد، گفت: بله، زير و بالا كرد گروي را، يك صاع جو به حضرت امير(علیه السلام) داد، آن پارچه را هم به عنوان گرو و رهن نگه‌داشت. حضرت جوها را گرفتند و آوردند به خانه تا خمير كنند و بخورند.

قربانت بروم يا علي(علیه السلام)، دم سياه‏ها، روغن كرمانشاه‌ها، را نوكرانت مي‏خورند با جوجه‌ها،

فقير مولا، به عشق مولا علي(علیه السلام) يك قاب را بلند مي‏كند.

به هر حالت

چند قدم كه دور شدند يهودي صدا زد: يا ابا الحسن(علیه السلام) بيا بيا،

حضرت رفتند جلو،

گفت: يك كلمه مي‏خواهم دوستانه، خودماني به تو بگويم، انصاف بده، با انصاف جواب من را بده.

بپرس،

گفت: نگاه كن، اين پسر عموي تو پيغمبر، داد و فريادش خيلي بود، مي‏گفت: عرش و كرسي و لوح و قلم در فرمان من است، زمين و آسمان در قبضه من است، اگر بخواهم زير و رو كنم عالم را، مي‏توانم، از اين ادعاها خيلي داشت، اگر راست مي‏گفت و كاري از او ساخته بود، چرا يك لقمه ناني براي دخترش كه زن تو است و تو كه پسر عمري او هستي و دامادش هستي، يك لقمه ناني تهيه نكرد تا تو نيافتي به اين روزگار که چادر زنت را برداري و بيائي ده سير جو بگيري.

اين خيلي در علي(علیه السلام) تاثير كرد.

گفت: معلوم مي‏شود آن‌ها همه قار و قور بوده است، اگر راست بود مي‏خواست يك تکه ملكي یا لقمه نانی براي شما تهيه كند كه نيايي بعد از سه روز، پارچه زنت را بياوري ده سير جو، قرض كني.

اين به علي(علیه السلام) برخورد كرد. حضرت فرمودند: يهودي تو خيال مي‏كني او مي‌خواسته و نشده است؟ من خودم اگر بخواهم ديوار را طلا كنم، ديوار را طلا مي‏كنم. اشاره به ديوار كرد، تا اين كلمه را گفت، ديوار يك پارچه طلا شد، يك پارچه!

يهودي چشم‌هايش لنگه لنگه شد، يهودي كه براي يك مثقال طلا جان مي‏دهد، يك مرتبه يك ديوار طلا ببيند. يهودي چشمهايش لنگه لنگه شد، یک حالي شد، حضرت نگاه كردند ديدند ديوار طلا شده است، فرمودند: اي ديوار نگفتم طلا بشو، گفتم اگر بخواهم طلا مي‏شود، برگرد به حالت اوليه‌ات، برگشت به حالت اوليه.

يهودي روي دست و پاي اميرالمومنين(علیه السلام) افتاد گفت: حق با تو است اي پسر عموي پيامبر،

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله9

دست خدا علي، وصي احمد افراشت هفت گنبد خضراء را

روي حق است بهر چنين رويي آئينه‌دان تمامت اشياء را

ذاتش فرو گرفته ز سر تا بن اوج سپهر و مركز غبرا را

اين شعر را ان‌شاءالله روز 21 شرح مي‏دهم،

يك ذره تافت از دل پاكش نور پر نور كرد سينه سينا را

برای صبوري كاشاني است.

ايزج خواندمي ‏نه اگر بردي سجده ز پيش ايزد يكتا را

چه كنم كه او سجده خدا كرد و به ما فهماند كه بنده خدا است، اگر آن را نمي‌فهماند من او را سجده مي‏كردم.

ايزج خواندمي ‏نه اگر بردي سجده ز پيش ايزد يكتا را

اين ماه مبارك رمضان شب‌ها افطاري مي‏رفت، يك شب مهمان پسرش امام حسن(علیه السلام) بود، يك شب خانه امام حسين(علیه السلام)، يك شب به خانه عبدالله بن عباس، پسر عمو،

«كان يتعشي كل ليله»[(علیه السلام)]

فكر بود ديگران را به ثواب افطار برساند، هم صله رحم كرده باشد.

ولي نوشته‌اند بيش از سه لقمه علي(علیه السلام) افطار نمي‏كرد، يا نان و نمك بود، يا نان و سركه بود، با يك خورش، سه لقمه افطار مي‏كرد.

مي‏گفتند: آقاجان چرا سير غذا نمي‏خوري؟ امام حسن(علیه السلام) گفت: چرا سير غذا نمي‏خوري؟ امام حسين(علیه السلام) مي‏گويد، عبد الله مي‏گوید. مي‏فرمايد: من بايد در اين شب‌ها به نزد خدا بروم، مي‏خواهم با شكم گرسنه بروم،

«و انما هي ليله او ليلتان»

من بايد در اين شب‌ها نزد خدا بروم، از دنيا بروم، دلم مي‏خواهد با شكم گرسنه رفته باشم

قربانت يا اباالحسن(علیه السلام)

ديشب به خانه ام كلثوم بود،

خبر داد، بابا من امشب افطار خانه تو مي‏آيم،

آن خانم هم خوشحال است، بابای من امشب افطار خانه ما است، خمير كند، نان گرم تهيه كند، باباش افطاري مي‏آيد آن‌جا، قدري سركه تهيه كند، قدري نمك تهيه كند، خورشت تهيه كند، شير تهيه كند. اول مغرب شد، دختر، سفره را پهن كرده، طعام‌ها را گذاشته، منتظر باباش است، نماز مغرب را خواند، اميرالمومنين(علیه السلام) به خانه دخترش ام كلثوم آمد، تا نگاه كرد، ديد دو رنگ خورشت سر سفره گذاشته است، صدا زد: بابا، من دختري نديده‌ام كه با پدرش چنين دشمني كند.

حال ام كلثوم عوض شد و گفت: بابا جان، خاك بر سرم، چه دشمني كردم بابا.

قربان اين اشك‌هائي كه روي محبت دارد مي‏ريزد، اين اشك‌ها در نظر من خيلي قيمت دارد،

الهي هر چشمي‏كه گريان شد، آن چشم را به زودي به جمال پسر علي(علیه السلام) روشن فرما.

بابا جان، مگر من چه دشمني كرده‌ام؟

فرمودند: تو چه زمانی ديدي پدرت سر سفره دو خورشت داشته باشد! يا نمك را بردار يا دیگری.

بالاخره با يك خورشت سه لقمه افطار فرمودند و ديشب را تا صبح مشغول عبادت خدا بود، گاهي هم ميان حياط مي‏آمد، به آسمان نگاه مي‌كرد،

ها، هي، هي و الله هذه الیله

اين همان شب است، همان شب است،

چه شبي است بابا؟ بابا چرا مضطرب هستي؟ چرا زیر آسمان می‌روی و به ستاره‌ها نگاه می‌کنی.

نزدیک سحر، چرتي زد و از خواب بلند شد، فرمودند: الان جدت پيامبر را به خواب ديدم، شكايت كردم از امت، يا رسول الله من از مردم ملول شدم، مردم از من ملول شده‌اند،

دعا كن يا علي(علیه السلام)،

دعا كردم، خدا من را ببرد، بدتر از من را به اين مردم بدهد، خدا اين مردم را از من بگيرد و بهترش را به من عطا كند. آن دعا مستجاب شد، پيغمبر فرمود: يا علي(علیه السلام) تو به همين زودي‌ها مهمان ما هستي، عمر من تمام شده است، بايد بروم.

اين كلمات را مي‏گفت، تا نزدیک سحر شد، دختر ديد بابا خيلي مضطرب است، دم سحر است، مي‏خواهد برود مسجد،

گفت: بابا بيا امشب مسجد نرو، امشب يك نفري را به مسجد بفرست، نایب بفرست، ابن هبیره را بفرست.

اول اين تصور را كرد و بعد گفت: نه، با قضاي خدا نمي‏شود مخالفت كرد، خودم مي‏روم، هرچه خدا مي‏خواهد.

از جا بلند شد، آمد برود، ام كلثوم در خانه چند مرغابي داشت،

محتاج نیست که شما را به گریه دعوت کنم، حال شما، حال ناله است،

همچنان‌كه آمد به صحن حياط، مرغابي‌ها دور اميرالمومنين(علیه السلام) ريختند، اين حيوانات بنا كردند فرياد كردن و داد و فرياد كردن. حضرت امير(علیه السلام) نگاهي كردند و فرمودند: «صوائح تتبعها النوائح»[8]

اين‌ها يك صداهايي است كه از اين حيوانات بلند شده است، اما عن‌قريب از اين خانه ناله عزاي من بلند خواهد شد. اين كلمه را گفت، بعد رفت و توصيه كرد: دختر جان آب و دانه به اين‌ها بده، حيوان زبان بسته را آورده‌اي حبس كرده‌اي، آب و دانه مرتب بده. آمد دم در خانه، در را كه باز كرد قلاب كمربندش به در گرفت، كمربند به زمين افتاد. اين‌ها چيزهايي بود كه دخترش را خیلی تكان مي‏داد، خم شد كمربند را برداشت به كمر بست.

اشدد حيازيمك للموت فان الموت لاقيكما

علي(علیه السلام)، كمرت را براي مرگ محكم ببند، مرگ تو را ملاقات خواهد كرد.

اين‌جا دختر بي‌تاب شد، خیلی منقلب شد، رفت دنبال پدر به مسجد برود،

فرمود: پدر، جان من برگرد به خانه‌ات، آرام باش.

بي‌بي ام كلثوم برگشت ولي اين پيشامدها و مذاکرات شبانه پدر او را مضطرب كرده است، خواب به چشمش نمي‏آيد،

ديگر وقتي است كه شما با ام كلثوم هماهنگ شويد

درهمين وقت‌ها بود كه صدائي بين زمين و آسمان بلند شد كه:

«تهدمت و الله اركان الهدي و انفصمت و الله العروه الوثقي»

اين كلمه سوم داد و فرياد بچه‏ها را بلند كرد،

صدا بلند شد:

«قتل علي المرتضي(علیه السلام)»،

اي واي

اين صدا به گوش ام كلثوم رسيد، دوان دوان به در خانه امام حسن(علیه السلام) آمد،

داداشم شما آرام نشسته‌ايد، صدا بلند شد، علي(علیه السلام) را كشتند، برويد از بابا خبر بگيريد، حسنين8 آمدند.

البته روز اول عزا است، من بايد به رسم عزا عمل كنم، من عمامه‌ام را با اجازه حضرت حجت الاسلام آيت الله العظمي حضرت آیت الله خوانساري برمي‌دارم، هركه مي‏خواهد با من شبيه كند خودش را به عزاداران.

آی برادرانی كه منتظر اين كلمه‏ هستيد، دلم می‌خواهد با حال گریه و ناله بلند بلند، مجلس عزای علی(علیه السلام) را زینت دهید،

حسنين8 میان مسجد آمدند، هم‌چنان‌كه آمدند، ديدند بابا در میان محراب عبادت افتاده است،

وا علیاه(علیه السلام)

وا علیاه(علیه السلام)

وا علیاه(علیه السلام)


[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
najm134
 
پست ها : 2111
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

قبلي

بازگشت به معرفت ناحيه مقدسه


Aelaa.Net