دروس معرفت الهي - سطح 3 - احوالات ظاهري حضرات معصومين (صلوات

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 4:16 pm

باب چهارم : در بيان تاريخ ولادت و شهادت سبط اكبر پيغمبر خدا، ثانى ائمه و قرّة العين محمّد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلّم امام حسن مجتبى عليه السّلام و مختصرى در شرح حال اولاد و احفاد آن جناب عليه السّلام .

فصل اول : در ولادت با سعادت حضرت امام حسن عليه السّلام

مشهور آن است كه ولادت حضرت امام حسن عليه السّلام در شب سه شنبه نيمه ماه مبارك رمضان سالم سوّم هجرت واقع شد و بعضى سال دوّم گفته اند. اسم شريف آن حضرت حَسَن بود و در تورات شَبَّر است ؛ زيرا كه (شَبَّر) در لغت عبرى حسن است و نام پسر بزرگ هارون نيز شبّر بود، كُنيَت آن حضرت ابومحمّد است ، و القاب آن بزرگوار: سيّد و سبط و امين و حجت و برّ و نقىّ و زكىّ و مجتبى و زاهد وارد شده است .(1)
و ابن بابويه به سندهاى معتبر از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده است كه چون امام حسن عليه السّلام متوّلد شد، حضرت فاطمه عليهاالسّلام به حضرت امير عليه السّلام گفت كه او را نامى بگذار، گفت : سبقت نمى گيرم در نام او بر حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم پس او را در جامه زردى پيچيدند به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آوردند، آن حضرت فرمود: مگر من شما را نهى نكردم كه در جامه زرد نپيچيد او را؟ پس آن جامه زرد را انداخت و آن حضرت را در جامه سفيدى پيچيد.(2) و به روايت ديگر زبان خود را در دهان حضرت كرد و زبان آن حضرت را مى مكيد پس از اميرالمؤ منين عليه السّلام پرسيد كه او را نامى گذاشته اى ؟ آن حضرت فرمود كه برتو سبقت نخواهم گرفت در نام ، حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه من نيز سبقت بر پروردگار خود نمى گيرم پس حق تعالى امر كرد به جبرئيل كه از براى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم پسرى متولّد شده است برو به سوى زمين سلام مرا به او برسان و تهنيت و مبارك باد بگوى و بگو كه على نسبت به تو به منزله هارون است به موسى ، پس او را مسمّى كن به اسم پسر هارون .
پس جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و آن حضرت را مبارك باد گفت و گفت كه حق تعالى فرموده كه اين مولود را به اسم پسر هارون نام كن ؛ حضرت فرمود كه اسم او چه بوده ؟ جبرئيل گفت اسم او شَبَّر، آن حضرت فرمود كه لغت من عربى است . جبرئيل گفت : او را حسن نام كن ؛ پس او را حسن نام نهاد و چون امام حسين عليه السّلام متولد شد حق تعالى به جبرئيل وحى كرد كه پسرى از براى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم متولّد شده است برو او را تهنيت و مبارك باد بگو و بگو كه على از تو به منزله هارون است از موسى پس او را به نام پسر ديگر هارون مسمّى گردان .
چون جبرئيل نازل شد بعد از تهنيت ، پيغام ملك عَلاّم را به حضرت خير الاَنام (عليه و على آله آلاف التحيّة والسلام ) رسانيد حضرت فرمود كه نام آن پسر چه بود؟ جبرئيل گفت : شبير، حضرت فرمود: زبان من عربى است ، جبرئيل گفت : او را حسين نام كن كه به معنى شبير است پس او را حسين نام كرد.(3)
و شيخ جليل على بن عيسى اربلى عليه السّلام در (كشف الغمّه ) روايت كرده است كه رنگ مبارك جناب امام حسن عليه السّلام سرخ و سفيد بود و ديده هاى مباركش گشاده و بسيار سياه بود و خدّ مباركش هموار بود و برآمده نبود و خط مو باريكى در ميان شكم آن حضرت بود و ريش ‍ مباركش انبوه بود و موى سر خود را بلند مى گذاشت و گردن آن حضرت در نور و صفا مانند نقره صيقل زده بود و سرهاى استخوان آن حضرت درشت بود و ميان دوشهايش گشاده بود و ميانه بالا بود و از همه مردم خوشروتر بود و خضاب به سياهى مى كرد و موهايش مُجَعّد بود وبدن شريفش در نهايت لطافت بود.(4)
و ايضا از حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام روايت كرده است كه جناب امام حسن عليه السّلام از سر تا به سينه به حضرت رسالت شبيه تر بود از ساير مردم و جناب امام حسين عليه السّلام در ساير بدن به آن حضرت شبيه تر بود و ثقة الاسلام كلينى رحمه اللّه به سند معتبر از حسين بن خالد روايت كرده است كه گفت : از حضرت امام رضا عليه السّلام پرسيدم كه در چه وقت براى مولود مبارك باد بايد گفت ؟ حضرت فرمود: چون امام حسن عليه السّلام متولّد شد جبرئيل براى تهنيت در روز هفتم نازل شد و امر كرد آن حضرت را كه او را نام و كنيت بگذارد و سرش را بتراشد و عقيقه از براى او بكُشد و گوشش را سوراخ كند؛ و در وقتى كه امام حسين عليه السّلام متولّد شد جبرئيل نيز نازل شد و به اينها امر كرد، آن حضرت به عمل آورد و فرمود كه دو گيسو گذاشتند ايشان را در جانب چپ سر و سوراخ كردند گوش راست را در نرمه گوش و گوش چپ را در بالاى گوش .
و در روايت ديگر وارد شده است كه آن دو گيسو را در ميان سر ايشان گذاشته بودند و اين اصحّ است .(5)


فصل دوم : در بيان مختصرى از فضائل و مكارم اخلاق آن سرور

صاحب (كشف الغمّه ) از كتاب (حلية الاولياء) روايت كرده است كه روزى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت حسن عليه السّلام را بر دوش خود سوار كرد و فرمود هر كه مرا دوست دارد بايد كه اين را دوست دارد، و از ابوهريره روايت كرده است كه مى گفت هيچ وقت حسن عليه السّلام را نمى بينم مگر آنكه اشك چشمم جارى مى شود و سببش آن است كه روزى حاضر بودم در خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه حضرت حسن عليه السّلام دويد و آمد تا در دامان حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشست ، پس آن حضرت دهان او را باز كرد و دهان خود را به دهان او برد و مى گفت : خداوندا! من دوست مى دارم حسن را و دوست مى دارم دوست او را و اين را سه مرتبه فرمود.(6)
و ابن شهر آشوب فرموده كه در اكثر تفاسير وارد شده كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم حسنين عليهماالسّلام را به دو سوره (قُل اَعُوذ بِرَبِّ النّاسِ) و (قُل اَعُوذ بِرَبِّ الْفَلَق ) تعويذ مى كرد و به اين سبب آن دو سوره را مُعَوِّذَتَيْن ناميدند.(7)
و از ابى هريره روايت كرده كه ديدم حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم لعاب دهن حسنين عليهماالسّلام را مى مكيد چنانچه كسى خرما را بمكد(8). و روايت شده كه روزى حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم نماز مى كرد كه حسنين عليهماالسّلام آمدند بر پشت آن حضرت سوار شدند، چون سر از سجده برداشت با نهايت لطف و مدارا گرفت و بر زمين گذاشت ، چون باز به سجده رفت ديگر بار ايشان سوار شدند، چون از نماز فارغ شد هر يكى را بر يكى از رانهاى خود نشانيد و فرمود: هر كه مرا دوست بدارد بايد كه اين دو فرزند مرا دوست بدارد.(9) و نيز از آن حضرت روايت شده كه فرمود حسنَيْن عليهماالسّلام دو گوشواره عرش اند و فرمود كه بهشت به حق تعالى عرض كرد كه مرا مسكن ضُعَفاء و مساكين قرار داده ، حق تعالى او را ندا فرمود كه آيا راضى نيستى كه من ركن هاى ترا زينت داده ام به حسن و حسين عليهماالسّلام ؟ پس بهشت بر خود باليد چنانكه عروس برخود مى بالد!(10).
و از ابوهريره روايت شده كه روزى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر فراز منبر بود كه صداى گريه دو ريحانه خود حسنين عليهماالسّلام را شنيد، پس بى تابانه از منبر به زير آمد و رفت ايشان را ساكت گردانيد و برگشت و فرمود كه از صداى گريه ايشان چندان بى تاب شدم كه گويا عقل از من برطرف شد!(11) و احاديث در باب محبّت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نسبت به حسنين عليهماالسّلام و سوار كردن ايشان را بر دوش خود و امر به دوستى ايشان نمودن و گفتن آنكه حسنين عليهماالسّلام دو سيّد جوانان اهل بهشتند و دو ريحانه و گُل بوستان من اند، در كتب شيعه و سنّى زياده از حد روايت شده . و در باب احوال جناب امام حسين عليه السّلام نيز چند حديثى مناسب با اين مقام ذكر مى شود.
و از (حليه ابونُعَيم ) نقل شده كه حضرت حسن عليه السّلام مى آمد بر پشت و گردن حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم سوار مى شد هنگامى كه آن حضرت در سجده بود و حضرت او را به رفق و هموارى از دوش ‍ خود مى گرفت . هنگامى مردم بعد از فراغ از نماز عرض كردند: يا رسول اللّه ! شما نسبت به اين كودك به طورى مهربانى مى كنيد كه با احدى چنين نمى كنيد؟! فرمود: اين كودك ريحانه من است ، و همانا اين پسر من ، سيّد و بزرگوار است و اميد مى رود كه حق تعالى به بركت او اصلاح كند بين دو گروه از مسلمانان .(12)
شيخ صدوق از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: پدرم از پدر خود خبر داد كه حضرت امام حسن عليه السّلام در زمان خود از همه مردمان عبادت و زهدش بيشتر بود و افضل مردم بود و هرگاه سفر حج مى كرد پياده مى رفت و گاهى با پاى برهنه راه مى پيمود، وهرگاه ياد مى كرد مرگ و قبر و بعث و نشور و گذشتن بر صراط را گريه مى كرد و چون ياد مى كرد عرض اعمال را بر حق تعالى نعره مى كشيد و مدهوش ‍ مى گشت و چون به نماز مى ايستاد بندهاى بدنش مى لرزيد به جهت آنكه خود را در مقابل پروردگار خويش مى ديد و چون ياد مى كرد بهشت و دوزخ را اضطراب مى نمود مانند اضطراب كسى كه او را مار يا عقرب گزيده باشد و از خدا مسئلت مى كرد بهشت را و استعاذه مى كرد از آتش جهنّم و هرگاه در قرآن تلاوت مى كرد: يا اَيُّها الَّذينَ آمَنُوا، مى گفت : لَبّيْكَ اَللّهُمَّ لَبَّيْك و در هيچ حالى كسى او را ملاقات نكرد مگر آنكه مى ديد كه مشغول به ذكر خداوند است و زبانش از تمام مردم راستگوتر بود و بيانش از همه كس ‍ فصيح تر بود الخ .(13)
و در (مناقب ) ابن شهر آشوب و (روضة الواعظين ) روايت شده كه امام حسن عليه السّلام هرگاه وضو مى ساخت بندهاى بدنش مى لرزيد و رنگ مباركش زرد مى گشت ! سبب اين حال را از آن حضرت پرسيدند، فرمود: سزاوار است بر كسى كه مى خواهد نزد ربّالعرش به بندگى بايستد آنكه رنگش زرد گردد و رعشه در مفاصلش افتد. چون به مسجد مى رفت وقتى كه نزد در مى رسيد سر را به سوى آسمان بلند مى كرد و مى گفت : اِلهى ضَيْفُكَ بِبابِكَ يا مُحْسِنُ قَدْ اَتيكَ الْمُسى ء فَتَجاوَزْ عَنْ قَبيح ماعِنْدى بِجَميلِ ما عِنْدَكِ يا كَريمُ؛ يعنى اى خداى من ! اين ميهمان تو است كه به درگاه تو ايستاده ، اى خداوند نيكو كار! به نزد تو آمده بنده تبهكار، پس در گذر از كارهاى زشت و ناستوده من به نيكى هاى خودت ، اى كريم .(14)
و نيز ابن شهر آشوب از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه جناب امام حسن عليه السّلام بيست و پنج مرتبه پياده به حجّ رفت ، و دو مرتبه و به روايتى سه مرتبه مالش را با خدا قسمت كرد كه نصف آن را خود برداشت و نصف ديگر را به فقراء داد(15). و در باب حلم آن حضرت از (كامل مُبَرّد) و غيره نقل شده كه روزى آن حضرت سوار بود كه مردى از اهل شام آن حضرت را ملاقات كرد و بيتوانى آن حضرت را لعن و ناسزاى بسيار گفت و آن حضرت هيچ نفرمود تا مرد شامى از دشنام دادن فارغ شد، آنگاه آن جناب رو كرد به آن مرد و بر او سلام كرد و خنده نمود و فرمود: اى شيخ ! گمان مى كنم كه غريب مى باشى و گويا بر تو مشتبه شده باشد امرى چند؟ پس اگر از ما استرضا جوئى از تو راضى و خشنود مى شويم و اگر چيزى سئوال كنى عطا مى كنيم و اگر از ما طلب ارشاد و هدايت كنى ترا ارشاد مى كنيم و اگر بردبارى بطلبى عطا مى كنيم واگر گرسنه باشى ترا سير مى كنيم و اگر برهنه باشى تو را مى پوشانيم و اگر محتاج باشى بى نيازت مى كنيم و اگر رانده شده اى ترا پناه مى دهيم و اگر حاجتى دارى حاجتت را برمى آوريم و اگر بار خود را به خانه ما فرود مى آورى و ميهمان ما باشى تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود؛ زيرا كه ما خانه گشاده داريم و جاه و مال فراوان است .
چون مرد شامى اين سخنان را از آن حضرت شنيد گريست و مى گفت : كه شهادت مى دهم كه توئى خليفة اللّه در روى زمين و خدا بهتر مى داند كه رسالت و خلافت را در كجا قرار دهد و پيش از آنكه ترا ملاقات كنم تو و پدرت دشمن ترين خلق بوديد نزد من و الحال محبوبترين خلق خدائيد نزد من ، پس بار خود را به خانه آن حضرت فرود آورد و تا در مدينه بود مهمان آن جناب بود و از محبّان و معتقدان خاندان نبوّت و اهل بيت رسالت گرديد.(16)
شيخ رضىّ الدين على بن يوسف بن المطهّر الحلّى روايت كرده كه شخصى خدمت جناب امام حسن عليه السّلام آمد و عرض كرد: يابن اميرالمؤ منين ! ترا قسم مى دهم به حق آن خداوندى كه نعمت بسيار به شما كرامت فرموده كه به فرياد من رسى و مرا از دست دشمن نجات دهى ؛ چه مرا دشمنى است ستمكار كه حرمت پيران را نگاه نمى دارد و خُردان را رحم نمى نمايد. حضرت در آن حال تكيه فرموده بود چون اين بشنيد برخاست و نشست و فرمود: بگو كه خصم تو كيست تا از او دادخواهى نمايم ؟ گفت : دشمن من فقر و پريشانى است ! حضرت لختى سر به زير افكند پس سر برداشت و خادم خويش را طلب داشت و فرمود: آنچه مال نزد تو موجود است حاضر كن ؛ او پنج هزار درهم حاضر ساخت فرمود: بده اينها را به اين مرد؛ پس آن مرد را قسم داد و فرمود كه هرگاه اين دشمن تو بر تو رو كند و ستم نمايد شكايت او را نزد من آور تا من دفع آن كنم .(17)
و نيز نقل شده كه مردى خدمت امام حسن عليه السّلام رسيد و اظهار فقر و پريشانى خويش نمود و در اين معنى اين دو شعر بگفت :

لَمْ يَبْقَ لى شَى ءٌ يُباعُ بِدِرْهَمٍ

يَكْفيكَ مَنْظَرُ حالَتى عَنْ مُخْبِرى

اِلاّ بَقايا ماءِ وَجْهٍ صُنْتُهُ

اَلاّ يُباعَ وَقَدْ وَجَدْتُكَ مُشْتَرى

حضرت امام حسن عليه السّلام خازن خويش را طلبيد و فرمود: چه مقدار مال نزد تو است ؟ عرض كرد: دوازده هزار درهم ، فرمود: بده آن را به اين مرد فقير و من از او خجالت مى كشم ، عرض كرد: ديگر چيزى از براى نفقه باقى نماند! فرمود: تو او را به فقير بده و حُسن ظنّ به خدا داشته باش حق تعالى تدارك مى فرمايد؛ پس آن مال را به آن مرد داد و حضرت او را طلبيد و عذر خواهى نمود و فرمود: ما حق ترا نداديم لكن به قدر آنچه بود داديم ، و اين دو شعر در جواب شعرهاى او فرمود:

عاجَلْتَنا فَاَتاكَ وابِلُ بِرِّنا

طَلاًّ وَلَوْ اَمْهَلْتَنا لَمْ تُمْطَر

فَخُذِ الْقَليلَ وكُنْ كَاَنَّكَ لَمْ تَبِعْ

ما صُنْتَهُ وَكاَنَّنا لَمْ نَشْتَرِ
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 4:30 pm

و علاّمه مجلسى رحمه اللّه از بعضى از كتب معتبره نقل كرده كه روايت كرده از مردى كه نام او (نجيح ) بوده كه گفت : ديدم جناب امام حسن عليه السّلام را كه طعام ميل مى فرمود و سگى در پيش روى او بود و هر زمانى كه آن جناب لقمه اى براى خود برمى داشت مثل آنرا نيز براى آن سگ مى افكند، من گفتم : يابن رسول اللّه ! آيا اذن مى دهى كه اين سگ را از نزد طعام شما دور كنم ؟ فرمود: بگذار باشد؛ چه من از خداوند عزّوجل حيا مى كنم كه صاحب روحى در روى من نظر كند و من چيز بخورم و به او نخورانم !(18).
و ايضا روايت كرده اند كه يكى از غلامان آن حضرت خيانتى كرد كه مستوجب عقوبت شد حضرت اراده كرد او را تاءديب فرمايد، غلام گفت : (وَالْكاظِمينَ الْغَيْظِ؛) حضرت فرمود: خشم خود را فرو خوردم ، گفت : (وَالْعافينَ عَنِ النّاس ؛) فرمود ترا عفو كردم و از تقصير تو درگذشتم ، گفت : (وَاللّهُّ يُحِبُ الْمُحْسِنينَ؛) فرمود كه ترا آزاد كردم و از براى تو مقرّر كردم دو برابر آنچه را كه به تو عطا مى كردم .(19)
ابن شهر آشوب از كتاب محمّد بن اسحاق ، روايت كرده كه بعد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم هيچ كس به شرافت و عظمت جناب امام حسن عليه السّلام نرسيد و گاهى بساطى براى آن جناب بر در خانه مى گسترانيدند و آن حضرت از خانه بيرون مى شد و بر روى آن مى نشست ، پس هركس كه از آنجا عبور مى كرد به جهت جلالت آن حضرت مى ايستاد و عبور نمى كرد تا آنكه راه كوچه از رفت و آمد مسدود و منقطع مى شد، حضرت كه چنين مى ديد داخل خانه مى شد و مردم پراكنده مى شدند و در پى كار خويش مى رفتند، و همچنين در راه حج هر كه آن جناب را پياده مى ديد به جهت تعظيم آن حضرت پياده مى گشت .(20)
و ابن شهر آشوب در (مناقب ) اشعارى از آن حضرت نقل كرده كه از آن جمله اين دو شعر است :

قُلْ لِلْمُقيمِ بِغَيْرِ دارِ اِقامَةٍ

حان الرَّحيلُ فَوَدِّع الاَحْبابا

اِنَّ الَّذينَ لَقيتَهُمْ وَصَحِبْتَهُمْ

صاروُا جَميعا فى الْقُبُور تُرابا(21)

علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جلاء) فرموده كه شيخ طوسى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه دخترى از حضرت امام حسن عليه السّلام وفات كرد گروهى از اصحاب آن حضرت تعزيت براى او نوشتند پس حضرت در جواب ايشان نوشت :
اما بعد؛ رسيد نامه شما به من كه مرا تسلّى داده بوديد در مرگ فلان دختر من ، اجر مصيبت او را از خدا مى طلبم و تسليم گشته ام قضاى الهى را و صابرم بر بلاى او، به درستى كه به درد آورده است مرا مصائب زمان و آزرده كرده است نوائب دوران و مفارقت دوستانى كه اُلفت با ايشان داشتم و برادرانى كه ايشان را دوست خود مى انگاشتم و از ديدنشان شاد مى شدم و ديده هاى ايشان به ما روشن بود؛ پس مصائب ايّام ايشان را به ناگاه فرو گرفت و مرگ ، ايشان را ربود و به لشكرهاى مردگان بردند؛ پس ايشان با يكديگر مجاورند بى آنكه آشنائى در ميان ايشان باشد و بى آنكه يكديگر را ملاقات نمايند و بى آنكه از يكديگر بهره مند گردند و به زيارت يكديگر روند با آنكه خانه هاى ايشان بسيار به يكديگر نزديك است ، خانه هاى ابدان ايشان از صاحبانش خالى گرديده و دوستان و ياران از ايشان دورى كرده اند، و نديدم مثل خانه ايشان خانه اى و مثل قرارگاه ايشان كاشانه اى در خانه هاى وحشت انگيز ساكن گرديده اند و از خانه هاى ماءلوف خود دورى گزيده اند، دوستان از ايشان بى دشمنى مفارقت كرده اند وايشان را براى پوسيدن و كهنه شدن در گودالها افكنده اند، اين دختر من كنيزى بود مملوك و رفت به راهى مسلوك كه پيشينيان به آن راه رفته اند و آيندگان به آن راه خواهند رفت والسّلام .(22)


فصل سوّم : در بيان بعضى از احوال امام حسن ع و صلح آن حضرت با معاويه

بعد از شهادت حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام و سبب صلح كردن آن حضرت با معاويه :
بدان كه بعد از ثبوت عِصْمت و جلالت ائمه هدى عليهماالسّلام بايد كه آنچه از ايشان واقع شود مؤ منان تسليم و انقياد نمايند و در مقام شبهه و اعتراض در نيايند؛ زيرا كه آنچه ايشان مى كنند از جانب خداوند عالميان است و اعتراض بر ايشان اعتراض بر خدا است ؛ چه به روايت معتبر رسيده كه حق تعالى صحيفه اى از آسمان براى حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرستاده و بر آن صحيفه دوازده مُهر بود، هر امامى مُهر خود را برمى داشت و به آنچه در تحت آن مهر نوشته بود عمل مى كرد، چگونه روا باشد به عقل ناقص خود اعتراض كردن برگروهى كه حجّتهاى خداوند عالميانند در زمين ، گفته ايشان گفته خداست و كرده ايشان كرده خداست .(23)
شيخ صدوق و مفيد و ديگران روايت كرده اند كه بعد از شهادت اميرالمؤ منين عليه السّلام حضرت امام حسن عليه السّلام بر منبر برآمد، خطبه بليغى مشتمل بر معارف ربّانى و حقايق سبحانى ادا نمود فرمود كه مائيم حزب اللّه كه غالبيم ، مائيم عترت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه از همه كس به آن حضرت نزديكتريم ، مائيم اهل بيت رسالت كه از گناه و بديها معصوم و مطهريم ، مائيم از دو چيز بزرگ كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم به جاى خود در ميان امّت گذاشت و فرمود كه :
اِنّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْن كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى . مائيم كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ما را جفت كتاب خدا گردانيد و علم تنزيل و تاءويل قرآن را به ما داد و در قرآن به يقين سخن مى گوئيم و به ظنّ و گمان تاءويل آيات آن نمى كنيم ؛ پس اطاعت كنيد ما را كه اطاعت ما از جانب خدا بر شما واجب شده است و اطاعت ما را به اطاعت خود و رسول خود مقرون گردانيده است و فرموده است : (يا اَيُّهَا الَّذينَ آمنُوا اَطيعُوا اللّهَ وَاَطيعُوا الرَّسولَ وَاءُولِى الاَْمْر مِنْكُم .)(24)
پس حضرت فرمود كه در اين شب مردى از دنيا برفت كه پيشينيان براو سبقت نگرفتند به عمل خيرى ، و به او نمى توانند رسيد بندگان در هيچ سعادتى ، به تحقيق كه جهاد مى كرد با حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم و جان خود را فداى او مى كرد و حضرت او را با رايت خود به هر طرف كه مى فرستاد، جبرئيل از جانب راست و ميكائيل از جانب چپ او بود، برنمى گشت تا حق تعالى فتح مى كرد بر دست او، و در شبى به عالم بقا رحلت كرد كه حضرت عيسى در آن شب به آسمان رفت و در آن شب يوشع بن نون وصىّ حضرت موسى از دنيا رفت ، از طلا و نقره از او نماند مگر هفتصد درهم كه از بخششهاى او زياد آمده بود و مى خواست كه خادمى از براى اهل خود بخرد؛ پس گريه در گلوى آن حضرت گرفت و خروش از مردم برآمد، پس فرمود كه منم فرزند بشير، منم فرزند نذير، منم فرزند دعوت كننده به سوى خدا، منم فرزند سراج منير، منم از اهل بيتى كه حق تعالى در كتاب خود مودّت ايشان را واجب گردانيده است ، فرموده است كه :
(قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا إ لا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنا.)(25)
حسنه اى كه حق تعالى در اين آيه فرمود محبّت ما است ، پس حضرت بر منبر نشست و عبداللّه بن عبّاس برخاست و گفت : اى گروه مردمان ! اين فرزند پيغمبر شما است و وصىّ امام شما است ، با او بيعت كنيد؛ پس ‍ مردم اجابت او كردند و گفتند: چه بسيار محبوب است او به سوى ما، چه بسيار واجب است حق او برما؛ و مبادرت نمودند و با آن حضرت بيعت به خلافت كردند، آن حضرت با ايشان شرط كرد كه با هر كه من صلحم شما صلح كنيد و با هركه من جنگ كنم شما جنگ كنيد، ايشان قبول كردند و اين واقعه در روز جمعه بيست ويكم ماه مبارك رمضان بود در سال چهلم هجرت و عمر شريف آن حضرت به سى و هفت سال رسيده بود، پس حضرت امام حسن عليه السّلام از منبر به زير آمد و عُمّال خود را به اطراف و نواحى فرستاد و حُكّام و اُمراء در هر محل نصب كرد وعبداللّه بن عبّاس را به بصره فرستاد.(26)
و موافق روايت شيخ مفيد و ديگران از محدّثين عِظام ، چون خبر شهادت حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام و بيعت كردن مردم با حضرت امام حسن عليه السّلام به معاويه رسيد دو جاسوس فرستاد يكى از مردم بنى القين به سوى بصره و ديگر از قبيله حِمْيَر به سوى كوفه كه آنچه واقع شود به او بنويسند و امر خلافت را بر امام حسن عليه السّلام فاسد گردانند. چون حضرت امام حسن عليه السّلام بر اين امر مطّلع شد، جاسوس حميرى را طلبيد و گردن زد و مكتوبى فرستاد به بصره كه آن جاسوس قينى را نيز پيدا نموده گردن زنند و نامه به معاويه نوشت و در آن نامه درج فرمود كه جواسيس مى فرستى و مكرها و حيله ها بر مى انگيزى ، گمان دارم كه اراده جنگ دارى ، اگر چنين است من نيز مهياى آن هستم . چون نامه به معاويه رسيد جوابهاى ناملايم نوشت و به خدمت حضرت فرستاد و پيوسته بين آن حضرت و معاويه كار به مكاتبه و مراسله مى گذشت تا آنكه معاويه لشكر گرانى برداشت و متوجّه عراق شد و جاسوسى چند به كوفه فرستاد به نزد جمعى از منافقان و خارجيان كه در ميان اصحاب حضرت امام حسن عليه السّلام بودند و از ترس ‍ شمشير حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام به جبر اطاعت مى كردند مثل عمرو بن حريث و اشعث بن قيس و شَبَث بن رِبعى و امثال ايشان از منافقان و خارجيان و به هريك از ايشان نوشت كه اگر حسن عليه السّلام را به قتل رسانى ، من دويست هزار درهم به تو مى دهم و يك دختر خود را به تو تزويج مى نمايم . و لشكرى از لشكرهاى شام را تابع تو مى كنم و به اين حيله ها اكثر منافقان را به جانب خود مايل گردانيده از آن حضرت منحرف ساخت ، حتّى آنكه حضرت زرهى در زير جامه هاى خو مى پوشيد براى محافظت خود از شر ايشان و به نماز حاضر مى شد.
روزى در اثناى نماز، يكى از آن خارجيان تيرى انداخت به جانب آن حضرت ، چون زره پوشيده بود اثرى در آن حضرت نكرد، آن منافقان نامه ها به سوى معاويه نوشتند پنهان از آن حضرت و اظهار موافقت با او نمودند، پس خبر حركت كردن معاويه به جانب عراق به سمع شريف حضرت حسن عليه السّلام رسيد، بر منبر آمد حمد و ثناى الهى ادا كرد و ايشان را به جنگ با معاويه دعوت نمود، هيچ يك از اصحاب آن حضرت جواب نگفتند! پس عدىّ بن حاتم از زير منبر برخاست و گفت : سبحان اللّه ! چه بد گروهى هستيد شما، امام شما و فرزند پيغمبر شما، شما را به سوى جهاد دعوت مى كند اجابت او نمى كنيد! كجا رفتند شجاعان شما؟ آيا از غضب حق تعالى نمى ترسيد، از ننگ و عار پروا نمى كنيد؟ پس جماعت ديگر برخاستند با او موافقت كردند، حضرت فرمود: اگر راست مى گوئيد به سوى نخيله كه لشكرگاه من آنجا است بيرون رويد و مى دانم كه وفا به گفته خود نخواهيد كرد چنانچه وفا نكرديد براى كسى كه از من بهتر بود و چگونه اعتماد كنم بر گفته هاى شما و حال آنكه ديدم كه با پدرم چه كرديد! پس از منبر به زير آمد سوار شد و متوجّه لشكرگاه گرديد، چون به آنجا رسيد اكثر آنها كه اظهار اطاعت كرده بودند وفا نكردند و حاضر نشدند؛ پس حضرت خطبه خواند و فرمود كه مرا فريب داديد چنانچه امام پيش از من را فريب داديد، ندانم كه بعد از من با كدام امام مقاتله خواهيد كرد؟ آيا جهاد خواهيد كرد با كسى كه هرگز ايمان به خدا و رسول نياورده است و از ترس شمشير ايمان اظهار كرده است ؟ پس از منبر به زير آمد و مردى از قبيله كِندَه را كه (حكم ) نام داشت با چهار هزار كس بر سر راه معاويه فرستاد و امر كرد كه در منزل (انبار) توقف كند تا فرمان حضرت به او رسد، چون به (انبار) رسيد، معاويه مطّلع شد پيكى به نزد او فرستاد و نامه نوشت كه اگر بيائى به سوى من ، ولايتى از ولايات شام را به تو مى دهم و پانصد هزار درهم براى او فرستاد. آن ملعون چون زر را ديد و حكومت را شنيد دين را به دنيا فروخت ، زر را بگرفت و با دويست نفر از خويشان و مخصوصان خود رو از حضرت گردانيد و به معاويه ملحق شد؛ چون اين خبر به حضرت رسيد خطبه خواند و فرمود كه اين مرد كِنْدى با من مكر كرد و به نزد معاويه رفت و من مكرّر گفتم به شما كه عهد شما را وفائى نيست ، همه شما بنده دنيائيد، اكنون مرد ديگر را مى فرستم و مى دانم كه او نيز چنين خواهد كرد، پس مردى را از قبيله بنى مراد پيش طلبيد و فرمود: طريق (انبار) پيش دار و با چهار هزار كس برو در (انبار) مى باش ‍ و در محضر جماعت مردم از او عهدها و پيمانها گرفت كه غدر و مكر نكند، او سوگندها ياد كرد كه چنين نكند. با اين همه چون او روانه شد امام حسن عليه السّلام فرمود كه زود باشد او نيز غدر كند و چنان بود كه آن جناب فرمود. چون به (انبار) رسيد و معاويه از آمدن او آگاه شد، رسولان و نامه ها به سوى او فرستاد و پنج هزار درهم براى او بفرستاد و وعده حكومت هر ولايت كه خواهد به او نوشت پس آن مرد نيز از حضرت برگشت و به سوى معاويه شتاب نمود؛ چون خبر او نيز به حضرت رسيد باز خطبه خواند و فرمود كه مكرّر گفتم به شما كه شما را وفائى نيست اينك آن مرد مُرادى نيز با من مكر كرد و به نزد معاويه رفت .(27)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 4:32 pm

بالجمله ؛ چون حضرت امام حسن عليه السّلام تصميم عزم فرمود كه از كوفه به جنگ معاويه بيرون شود مُغيرة بن نَوْفل بن الحارث بن عبدالمطّلب را در كوفه به نيابت خويش بازداشت و نخيله را لشكرگاه خود قرار داد و فرمان كرد مغيره را كه مردم را انگيزش دهد تا به لشكر آن حضرت پيوسته شوند و مردم اِعْداد كار كرده فوج از پس فوج روان شد و امام حسن عليه السّلام از نخيله كوچ داده تا به دير عبدالرحمن رسيد و در آنجا سه روز اقامت فرمود تا سپاه جمع شد اين وقت عرض لشكر داده شد چهل هزار نفر سواره و پياده به شمار رفت ، پس حضرت ، عبيداللّه بن عبّاس را با قيس بن سعد و دوازده هزار كس از دير عبدالرحمن به جنگ معاويه فرستاد و فرمود كه عبيداللّه امير لشكر باشد و اگر او را عارضه اى رو دهد، قيس بن سعد امير باشد و اگر او را نيز عارضه رو دهد، سعيد پسر قيس امير باشد؛ پس عبيداللّه را وصيّت فرمود كه از مصحلت قيس ‍ بن سعد و سعيد بن قيس بيرون نرود و خود از آن جا بار كرد و به ساباط مداين تشريف برد و در آنجا خواست كه اصحاب خودرا امتحان كند و كفر و نفاق و بى وفائى آن منافقان را بر عالميان ظاهر گرداند، پس مردم را جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد پس فرمود: به خدا سوگند كه من بحمداللّه و المنّة اميدم آن است كه خيرخواه ترين خلق باشم از براى خلق او و كينه از هيچ مسلمانى در دل ندارم و اراده بدى نسبت به كسى به خاطر نمى گذرانم ، هان اى مردم ! آنچه شما مكروه مى داريد در جماعت و اجتماع مسلمانان ، اين بهتر است از براى شما از آنچه دوست مى داريد از پراكندگى و تفرّق و آنچه من صلاح شما را در آن مى بينم ، نيكوتر است از آنچه شما صلاح خود در آن مى دانيد، پس مخالفت امر من مكنيد و راءيى كه من براى شما اختيار كنم بر من ردّ مكنيد، حق تعالى ما و شما را بيامرزد و به هر چه موجب محبّت و خشنودى اوست هدايت نمايد.
و چون اين خطبه به پاى برد از منبر فرود آمد، آن منافقان كه اين سخنان را از آن حضرت شنيدند به يكديگر نظر كردند و گفتند: از كلمات حسن ( عليه السّلام ) معلوم مى شود كه مى خواهد با معاويه صلح كند و خلافت را به او گذارد، پس آن منافقان كه گروهى از ايشان در باطن مذهب خوارج داشتند بر خاستند و گفتند: كَفَرَ وَاللّهِ الرَجُّل ؛ به خدا قسم كه اين مرد كافر شد! پس بر آن حضرت بشوريدند و به خيمه آن جناب ريختند و اسباب و هر چه يافتند غارت كردند حتّى مصلاى آن جناب را از زير پايش كشيدند و عبدالرحمن بن عبداللّه اَزْدى پيش تاخت و رداى آن حضرت را از دوشش بكشيد و ببرد، آن حضرت متقلّد السيف بنشست و رداء بر دوش ‍ مبارك نداشت ، پس اسب خود را طلبيد و سوار شد و اهل بيت آن جناب با قليلى از شيعيان دور آن حضرت را گرفتند و دشمنان را از آن حضرت دفع مى كردند و آن جناب طريق مدائن پيش داشت ، چون خواست از تاريكيهاى ساباط مداين عبور كند ملعونى از قبيله بنى اسد كه او را جرّاح بن سنان مى گفتند ناگهان بيامد و لجام مركب آن حضرت را گرفت و گفت : اى حسن ! كافر شدى چنانكه پدرت كافر شد و مِغْوَلى در دست داشت كه ظاهراً مراد آن تيغ در ميان عصا باشد بر ران آن حضرت زد. و به قولى خنجرى مسموم بر ران مباركش زد كه تا استخوان بشكافت ، پس ‍ حضرت از هول درد، دست به گردن او افكند و هر دو بر زمين افتادند، پس شيعيان و مواليان ، آن ظالم رابكشتند و آن حضرت را برداشتند و در سريرى گذاشتند به مدائن به خانه سعد بن مسعود ثَقَفى بردند و اين سعد از جانب آن حضرت و از پيش از جانب امير المؤ منين عليه السّلام والى مدائن بود و عموى مختار بود، پس مختار به نزد عمّ خود آمد و گفت : بيا حسن عليه السّلام را به دست معاويه دهيم شايد معاويه ولايت عراق را به ما دهد، سعد گفت : واى بر تو! خدا قبيح كند روى ترا و راءى ترا، من از جانب او و از پيش ، از جانب پدر او والى بودم و حقّ نعمت ايشان را فراموش كنم !؟ فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به دست معاويه بدهم !؟
شيعيان كه چنين سخن را از مختار شنيدند خواستند او را به قتل رسانند، آخر به شفاعت عمّ او از تقصير مختار گذشتند؛ پس سعد جرّاحى آورد و جراحت آن حضرت را به اصلاح آورد. و امّا بى وفائى اصحاب آن حضرت به مرتبه اى رسيد كه اكثر رؤ ساى لشكرش به معاويه نوشتند كه ما مطيع و منقاد توئيم زود متوجه عراق شو چون نزديك شوى ما حسن عليه السّلام را گرفته به تو تسليم مى كنيم و خبر اين مطالب به حضرت امام حسن عليه السّلام مى رسيد و هم كاغذ قيس بن سعد كه با عبيداللّه بن عبّاس به جنگ معاويه رفته بود به آن حضرت رسيد مشتمل بر اين فقرات :
كه چون عبيداللّه در قريه حبوبيّه كه در ازاء اراضى مِسْكَن است متقابل لشكرگاه معاويه لشكرگاه كرد و فرود آمد، معاويه رسولى به نزد عبيداللّه فرستاد و او را به جانب خود طلبيد و بر ذمّت نهاد كه هزار هزار درهم به او بدهد و نصف آن را مُعَجّلاً و نقد به او تسليم كند و نصف ديگر را بعد از داخل شدن به كوفه به او برساند؛ پس در همان شب عبيداللّه از لشكرگاه خود گريخت و به لشكر گاه معاويه رفت ، چون صبح شد لشكر، امير خود را در خيمه نيافتند پس با قيس بن سعد نماز صبح كردند،او براى مردم خطبه خواند و گفت : اگر اين خائن بر امام خود خيانت كرد شما خيانت نكنيد و از غضب خدا و رسول انديشه نمائيد و با دشمنان خدا جنگ نمائيد، ايشان به ظاهر قبول كردند و هر شب جمعى از ايشان مى گريختند و به لشكر معاويه ملحق مى شدند.
پس بالكلّيه مكنون ضمير مردم و بى وفائى ايشان بر حضرت امام حسن عليه السّلام ظاهر شد و دانست كه اكثر مردم بر طريق نفاق اند و جمعى كه شيعه خاص و مؤ من اند قليل اند كه مقاومت لشكرهاى شام را ندارند و هم معاويه نامه در باب صلح و سازش براى آن حضرت نوشت و نامه هاى منافقان آن حضرت را كه به او نوشته بودند و اظهار اطاعت و انقياد او كرده بودند با نامه خود به نزد آن حضرت فرستاد و در نامه نوشت كه اصحاب تو با پدرت موافقت نكردند و با تو نيز موافقت نخواهند كرد، اينك نامه هاى ايشان است كه براى تو فرستادم ؛ امام حسن عليه السّلام چون آن نامه ها را ديد دانست كه معاويه به طلب صلح شده ، ناچار در مصالحه با معاويه اقدام فرمود با شروط بسيارى كه معاويه بر خود قرار داده بود و اگر چه امام حسن عليه السّلام مى دانست كه سخنان او جز كذب و دروغ فروغى ندارد لكن چاره نداشت ؛ زيرا كه از آن مردان كه به يارى او جمع شده بودند جز معدودى تمام بر طريق نفاق بودند و اگر كار به جنگ مى رفت در اوّل حمله ، آن قليل شيعه خونشان ريخته مى شد و يك تن به سلامت نمى ماند.(29)
علاّ مه مجلسى رحمه اللّه در (جلاء العيون ) فرمود كه چون نامه معاويه به امام حسن عليه السّلام رسيد و حضرت نامه معاويه و نامه هاى منافقان اصحاب خود را خواند و بر گريختن عبيداللّه و سستى لشكر او و نفاق لشكر خود مطّلع گرديد باز براى اتمام حجّت بر ايشان فرمود:
مى دانم كه شما با من در مقام مكريد و ليكن حجّت خود را بر شما تمام مى كنم ، فردا در فلان موضع جمع شويد و نقض بيعت نكنيد و از عقوبات الهى بترسيد. پس ده روز در مقام آن موضع توقّف فرمود، زياده از چهار هزار كس بر سر آن حضرت جمع نشدند، پس حضرت بر منبر برآمد فرمود كه عجب دارم از گروهى كه نه حيا دارند و نه دين ، واى بر شما! به خدا سوگند كه معاويه وفا نخواهد كرد به آنچه ضامن شده است از براى شما در كشتن من ، مى خواستم براى شما دين حق را برپا دارم يارى من نكرديد من عبادت خدا را تنها مى توانم كرد وليكن به خدا سوگند كه چون من امر رابه معاويه بگذارم شما در دولت بنى اميّه هرگز فرح و شادى نخواهيد ديد و انواع عذابها بر شما وارد خواهند ساخت و گويا مى بينم فرزندان شما را كه بر در خانه هاى فرزندان ايشان ايستاده باشند آب و طعام طلبند و به ايشان ندهند، به خدا سوگند كه اگر ياورى مى داشتم كار را به معاويه نمى گذاشتم ؛ زيرا كه به خدا و رسول سوگند ياد مى كنم كه خلافت بر بنى اميّه حرام است ، پس اُفّ باد بر شما اى بندگان دنيا! به زودى وَبال اعمال خود را خواهيد يافت ؛ چون حضرت از اصحاب خود ماءيوس گرديد در جواب معاويه نوشت كه من مى خواستم حق را زنده گردانم و باطل را بميرانم و كتاب خدا و سنّت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را جارى گردانم ، مردم با من موافقت نكردند اكنون با تو صلح مى كنم به شرطى چند كه مى دانم به آن شرطها وفا نخواهى كرد، شاد مباش به اين پادشاهى كه براى تو ميسّر شد به زودى پشيمان خواهى شد چنانچه ديگران كه غصب خلافت كردند پشيمان شده اند و پشيمانى بر ايشان سودى نمى بخشد، پس پسر عمّ خود عبداللّه بن (30) الحارث را فرستاد به نزد معاويه كه عهدها و پيمانها از او بگيرد و نامه صلح را بنويسد.
نامه را چنين نوشتند:
بسم اللّه الرّحمن الرحيم
(صُلح كرد حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام با معاوية بن ابى سفيان كه متعرّض او نگردد به شرط آنكه او عمل كند در ميان مردم به كتاب خدا و سنّت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و سيرت خلفاى شايسته به شرط آنكه بعد از خود احدى را بر اين امر تعيين ننمايد و مردم در هر جاى عالم كه باشند از شام و عراق و حجاز و يمن ، از شرّ او ايمن باشند و اصحاب على بن ابى طالب عليه السّلام و شيعيان او ايمن باشند بر جانها و مالها و زنان و اولاد خود از معاويه و به اين شرطها عهد و پيمان خدا گرفته شد و برآنكه براى حسن بن على عليهماالسّلام و برادرش حسين عليه السّلام و ساير اهل بيت و خويشان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مكرى نينديشد و در آشكار و پنهان ضررى به ايشان نرساند و احدى از ايشان را در افقى از آفاق زمين نترساند و آنكه سَبْ اميرالمؤ منين عليه السّلام نكنند و در قنوت نماز ناسزا به آن حضرت و شيعيان او نگويند چنانچه مى كردند).(31)
چون نامه نوشته شد خدا و رسول را بدان گواه گرفتند و شهادت عبداللّه بن الحارث و عمرو بن ابى سَلَمه و عبداللّه بن عامر و عبدالرحمن بن سمره (32) و ديگران را بر آن نامه نوشتند چون صلح منعقد شد معاويه متوجّه كوفه گرديد تا آنكه روز جمعه به نخيله فرود آمد و در آنجا نماز كرد و خطبه خواند و در آخر خطبه اش گفت كه من با شما قتال نكردم براى آنكه نماز كنيد يا روزه بگيريد يا زكات بدهيد وليكن با شما قتال كردم كه امارت بر شما به هم رسانم خدا به من داد هر چند شما نمى خواستيد و شرطى چند با حسن عليه السّلام كرده ام همه در زير پاى من است به هيچ يك از آنها وفا نخواهم كرد!؟ پس داخل كوفه شد وبعد از چند روز كه در كوفه ماند به مسجد آمد، حضرت امام حسن عليه السّلام را بر منبر فرستاد و گفت : بگو براى مردم كه خلافت حق من است ، چون حضرت بر منبر آمد، حمد و ثناى الهى ادا كرد و دُرود بر حضرت رسالت پناهى و اهل بيت او فرستاد و فرمود:
ايّها الناس ! بدانيد كه بهترين زيركى ها تقوى و پرهيزكارى است بدترين حماقتها فجور و مَعصيت الهى است ، ايّها الناس ! اگر طلب كنيد در ميان جابلقا و جابلسا مردى را كه جدّش رسول خدا باشد نخواهيد يافت به غير از من و برادرم حسين ، خدا شما را به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم هدايت كرد، شما دست از اهل بيت او برداشتيد؛ به درستى كه معاويه با من منازعه كرد در امرى كه مخصوص من بود و من سزاوار آن بودم ، چو ياورى نيافتم دست از آن برداشتم از براى صلاح اين امّت و حفظ جانهاى ايشان ، شما با من بيعت كرده بوديد كه من با هر كه صلح كنم صلح كنيد و با هر كه جنگ كنم شما با او جنگ كنيد، من مصلحت امّت را در اين ديدم كه با او صلح كنم و حفظ خونها را بهتر از ريختن خون دانستم ، غرض صلاح شما بود و آنچه من كردم حجّتى است بر هر كه مرتكب اين امر مى شود، اين فتنه اى است براى مسلمانان و تمتّع قليلى است براى منافقان تا وقتى كه حق تعالى غلبه حق را خواهد و اسباب آن را ميسر گرداند.
پس معاويه برخاست و خطبه خواند و ناسزا به حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام گفت ، حضرت امام حسين عليه السّلام برخاست كه معترض جواب او گردد حضرت امام حسن عليه السّلام دست او را گرفت و او را نشانيد و خود برخاست فرمود: اى آن كسى كه على عليه السّلام را ياد مى كنى و به من ناسزا مى گوئى ، منم حسن ، پدرم على بن ابى طالب عليه السّلام است ؛ توئى معاويه و پدرت صَخْر است ؛ مادر من فاطمه عليهاالسّلام است و مادر تو (هند) است ؛ جدّ من رسول خدا است صلى اللّه عليه و آله و سلّم و جدّ تو حَرْب است ؛ جدّه من خديجه است و جده تو فتيله ؛ پس خدا لعنت كند هر كه از من و تو گمنام تر باشد و حسبش پست تر و كفرش قديمتر و نفاقش بيشتر باشد و حقّش بر اسلام و اهل اسلام كمتر باشد، پس اهل مجلس همه خروش برآوردند و گفتند: آمين .(33)(34).
و روايت شده كه چون صلح ميان معاويه و حضرت امام حسن عليه السّلام منعقد شد، معاويه حضرت امام حسين عليه السّلام را تكليف بيعت كرد، حضرت امام حسن عليه السّلام به معاويه فرمود كه او را كارى مدار كه بيعت نمى كند تا كشته شود و او كشته نمى شود تا همه اهل بيت او كشته شوند و اهل بيت او كشته نمى شوند تا اهل شام را نكشند، پس قيس بن سعد را طلبيد كه بيعت كند و او مردى بود بسيار قوى و تنومند و بلند قامت چون بر اسب بلند سوار مى شد پاى او بر زمين مى كشيد، پس قيس ‍ بن سعد گفت كه من سوگند ياد كرده ام كه او را ملاقات نكنم مگر آنكه ميان من و او نيزه و شمشير باشد. معاويه براى ابراء قسم او نيزه و شمشير حاضر كرد و او را طلبيد، او با چهار هزار كس به كنارى رفته بود و با معاويه در مقام مخالفت بود، چون ديد كه حضرت صلح كرد مضطرب شد به مجلس معاويه درآمد و متوجّه حضرت امام حسين عليه السّلام شد و از آن جناب پرسيد كه بيعت بكنم ؟ حضرت اشاره به حضرت امام حسن عليه السّلام كرد و فرمود كه او امام من است و اختيار با اوست و هر چند مى گفتند دست دراز نمى كرد تا آنكه معاويه از كرسى به زير آمد دست بر دست او گذاشت و به روايتى ديگر بعد از آنكه حضرت امام حسن عليه السّلام او را امر كرد بيعت كرد.(35)
شيخ طبرسى در (احتجاج )روايت كرده كه چون حضرت امام حسن عليه السّلام با معاويه صلح كرد مردم به خدمت آن حضرت آمدند بعضى ملامت كردند او را به بيعت معاويه ، حضرت فرمود: واى بر شما! نمى دانيد كه من چكار كرده ام براى شما، به خدا سوگند كه آنچه كرده ام بهتر است از براى شيعيان من از آن چه آفتاب بر آن طلوع مى كند، آيا نمى دانيد كه من واجب الا طاعة شمايم و يكى از بهترين جوانان بهشتم به نصّ حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم ؟ گفتند: بلى ، پس ‍ فرمود: آيا نمى دانيد كه آنچه خِضْر كرد موجب غضب حضرت موسى شد، چون وجه حكمت بر او مخفى بود و آنچه خضر كرده بود نزد حق تعالى عين حكمت و صواب بود؟ آيا نمى دانيد كه هيچ يك از ما نيست مگر آنكه در گردن او بيعتى از خليفه جورى كه در زمان اوست واقع مى شود مگر قائم ما عليه السّلام كه حضرت عيسى عليه السّلام در عقب او نماز خواهد كرد؟...(36)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 4:32 pm

فصل چهارم : در بيان شهادت حضرت مجتبى عليه السّلام و ذكر خبر جناده

بدان كه در يوم شهادت آن امام مظلوم اختلاف است ، بعضى در هفتم صفر سال پنجاهم هجرى و جمعى در بيست و هشتم آن ماه گفته اند و در مدّت عمر گرامى آن جناب نيز اختلاف است و مشهور چهل و هفت سال است ، چنانچه صاحب (كشف الغمّه ) به روايت ابن خشّاب از حضرت باقر و صادق عليهماالسّلام روايت كرده است كه مدّت عمر شريف امام حسن عليه السّلام در وقت وفات چهل و هفت سال بود و ميان آن حضرت وبرادرش جناب امام حسين عليه السّلام به قدر مدّت حمل فاصله بود و مدّت حمل امام حسين عليه السّلام شش ماه بود و امام حسن عليه السّلام با جدّ خود رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم هفت سال ماند و بعد از آن با حضرت اميرالمومنين عليه السّلام سى سال ماند و بعد از شهادت پدر بزرگوار خود ده سال زندگانى كرد.(37)
قطب راوندى رحمه اللّه از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه حضرت امام حسن عليه السّلام به اهل بيت خود مى فرمود كه من به زهر شهيد خواهم شد مانند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، پرسيدند كه خواهد كرد اين كار را؟ فرمود كه زن من جَعْدَه دختر اَشْعَث بن قيس ، معاويه پنهان زهرى براى او خواهد فرستاد و امر خواهد كرد او را كه آن زهر را به من بخوراند. گفتند: او را از خانه خود بيرون كن و از خود دور گردان ، فرمود كه چگونه او را از خانه بيرون كنم هنوز كارى از او واقع نشده است ، اگر او را بيرون كنم كسى به غير او مرا نخواهد كشت و او را نزد مردم عذرى خواهد بود كه بى جرم و جنايت مرا اخراج كردند.
پس بعد از مدّتى معاويه مال بسيارى با زهر قاتلى براى جعده فرستاد و پيغام داد كه اگر اين زهر را به حسن عليه السّلام بخورانى من صد هزار درهم به تو مى دهم و ترا به حباله پسر خود يزيد در مى آورم ؛ پس آن زن تصميم عزم نمود كه آن حضرت را مسموم نمايد.
روزى جناب امام حسن عليه السّلام روزه بود و روز بسيار گرمى بود و تشنگى بر آن جناب اثر كرده و در وقت افطار بسيار تشنه بود، آن زن شربت شيرى از براى آن حضرت آورد و آن زهر را داخل در آن كرده بود و به آن حضرت بياشاميد، چون آن حضرت بياشاميد و احساس سمّ فرمود كلمه استرجاع گفت و خداوند را حمد كرد كه از اين جهان فانى به جنان جاودانى تحويل مى دهد و جدّ و پدر و مادر و دو عمّ خود جعفر و حمزه را ديدار مى فرمايد، پس روى به جعده كرد و فرمود: اى دشمن خدا! كشتى مرا، خدا بكشد ترا، به خدا سوگند كه خلفى بعد از من نخواهى يافت ، آن شخص ترا فريب داده خدا ترا و او را هر دو را به عذاب خود خوار فرمايد؛ پس آن حضرت دو روز در درد و اَلَم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالى مقدار خود ملحق گرديد.
معاويه از براى آن ملعونه وفا به عهدهاى خود نكرد و به روايتى آن مالى كه وعده كرده بود به او داد وليكن او را به حباله يزيد درنياورد و گفت : كسى كه با حسن عليه السّلام وفا نكرد با يزيد وفا نخواهد كرد.(38)
وشيخ مفيد رضى اللّه عنه نقل كرده كه چون مابين امام حسن عليه السّلام و معاويه مصالحه شد، آن حضرت به مدينه رفت و پيوسته كظم غيظ فرموده و ملازمت منزل خويش داشت و منتظر امر پروردگار خود بود تا آنكه ده سال از مدّت امارت معاويه بگذشت و معاويه عازم شد كه بيعت بگيرد از براى فرزند خود يزيد و چون اين خلاف شرايط معاهده و مصالحه بود كه با امام حسن عليه السّلام كرده بود، لاجرم بدين سبب و هم به ملاحظه حشمت و جلال امام حسن عليه السّلام و اقبال مردم به آن جناب از آن حضرت بيم داشت پس يك دل و يك جهت تصميم عزم قتل آن حضرت نمود و زهرى از پادشاه روم طلبيد با صد هزار درهم براى جعده دختر اشعث بن قيس فرستاد و ضامن شد اگر جعده آن حضرت را مسموم نموده و به زهر شهيد كند او را در حباله يزيد درآورد، لاجرم جعده به طمع مال و آن وعده كاذبه ، امام حسن عليه السّلام را به شربتى مسموم ساخت و آن حضرت چهل روز به حالت مرض ‍ مى زيست و پيوسته زهر در وجود مباركش اثر مى كرد تا در ماه صفر سال پنجاهم هجرى از دنيا رحلت فرمود و سنّ شريفش به چهل و هشت سال رسيده بود و مدّت خلافتش ده سال طول كشيد و برادرش امام حسين عليه السّلام متولّى تجهيز و تغسيل و تكفين او گشت و در نزد جدّه اش فاطمه بنت اسد عليهاالسّلام در بقيع مدفون شد.(39)
و در كتاب (احتجاج ) روايت شده كه مردى به خدمت امام حسن عليه السّلام رفت و گفت : يابن رسول اللّه ! گردنهاى ما را ذليل كردى و ما شيعيان را غلامان بنى اميّه گردانيدى ، حضرت فرمود: به چه سبب ؟ گفت : به سبب آنكه خلافت را به معاويه گذاشتى . حضرت فرمود: به خدا سوگند كه ياورى نيافتم و اگر ياورى مى يافتم شب و روز با او جنگ مى كردم تا خدا ميان من و او حكم كند وليكن شناختم اهل كوفه را و امتحان كردم ايشان را و دانستم كه ايشان به كار من نمى آيند عهد و پيمان ايشان را وفائى نيست و برگفتار و كردار ايشان اعتمادى نيست ، زبانشان با من است و دل ايشان با بنى اميّه است ، آن حضرت سخن مى گفت كه ناگاه خون از حلق مباركش فرو ريخت طشتى طلب كرد و در زير آن خونها گذاشت و پيوسته خون از حلق شريفش مى آمد تا آنكه آن طشت مملوّ از آن خون شد. راوى گفت گفتم : يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! اين چيست ؟ فرمود كه معاويه زهرى فرستاده بود و به خورد من داده اند آن زهر به جگر من رسيده است و اين خونها كه در طشت مى بينى قطعه هاى جگر من است ؛ گفتم : چرا مداوا نمى كنى ؟ حضرت فرمود كه دو مرتبه ديگر مرا زهر داده و مداوا شده اين مرتبه سوم است و قابل معالجه و دوا نيست .(40)
و صاحب (كفاية الاثر) به سند معتبر از جنادة بن ابى اميّه روايت كرده است كه در مرض حضرت امام حسن عليه السّلام كه به آن مرض ارتحال فرمود به خدمت او رفتم ديدم در پيش روى او طشتى گذاشته بودند و پاره پاره جگر مباركش را در آن طشت مى ريخت پس گفتم : اى مولاى من ! چرا خود را معالجه نمى كنى ؟ فرمود: اى بنده خدا! مرگ را به چه چيز علاج مى توان كرد؟ گفتم :
اِنّا للّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. پس به جانب من ملتفت شد و فرمود كه خبر داد ما را رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه بعد از او دوازده خليفه و امام خواهند بود، يازده كس ايشان از فرزندان على و فاطمه باشند و همه ايشان به تيغ يا به زهر شهيد شوند، پس طشت را از نزد آن حضرت برداشتند حضرت گريست ، من گفتم : يابن رسول اللّه ! مرا موعظه كن ! قال نعم : اِسْتَعِدَّ لِسَفَرِكَ وَحَصِّلْ زادَك قَبْلَ حُلُولِ اَجَلِكَ.
فرمود كه مهياى سفر آخرت شو و توشه آن سفر را پيش از رسيدن اجل تحصيل نما و بدان كه تو طلب دنيا مى كنى و مرگ ترا طلب مى كند و بار مكن اندوه روزى را كه هنوز نيامده است بر روزى كه در آن هستى ؛ و بدان كه هر چه از مال تحصيل نمائى زياده از قوت خود بهره نخواهى داشت و خزينه دار ديگرى خواهى بود؛ و بدان كه در حلال دنيا حساب است و در حرام دنيا عقاب و مرتكب شبهه هاى آن شدن موجب عتاب است ، پس دنيا را نزد خود به منزله مردارى فرض كن و از آن مگير مگر به قدر آنچه ترا كافى باشد كه اگر حلال باشد زهد در آن ورزيده باشى و اگر حرام باشد در آن وِزْر و گناهى نداشته باشى ؛ زيرا كه آنچه گرفته باشى بر تو حلال باشد چنانچه ميته حلال مى شود در حال ضرورت و اگر عتابى باشد عتاب كمتر باشد و از براى دنياى خود چنان كار كن كه گويا هميشه خواهى بود(41) و براى آخرت خود چنان كار كن كه گويا فردا خواهى مرد و اگر خواهى كه عزيز باشى بى قوم و قبيله ، و مهابت داشته باشى بى سلطنت و حكمى ، پس بيرون رو از مذلّت معصيت خدا به سوى عزّت اطاعت خدا و از اين نوع مواعظ و سخنان اعجاز نشان فرمود تا آنكه نفس مقدسش منقطع گشت و رنگ مباركش زرد شد. پس حضرت امام حسين عليه السّلام با اسود بن ابى الا سود از در درآمد برادر بزرگوار خود را در برگرفت و سر مبارك او را و ميان دو ديده اش را بوسيد و نزد او نشست و راز بسيار با يكديگر گفتند پس اسود گفت : اِنّا للّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. گويا كه خبر فوت امام حسن عليه السّلام به او رسيده است ، پس حضرت امام حسين عليه السّلام را وصىّ خود گردانيده اسرار امامت را به او گفت و ودائع خلافت را به او سپرد و روح مقدّسش به رياض قدس پرواز كرد در روز پنجشنبه آخر ماه صفر در سال پنجاهم هجرى و عمر مباركش در آن وقت چهل و هفت سال بود و در بقيع مدفون گرديد(42).
و موافق روايت شيخ طوسى و ديگران ، چون امام حسن عليه السّلام مسموم شد و آثار ارتحال از دنيا بر آن جناب ظاهر گشت ، امام حسين عليه السّلام بر بالين آن حضرت حاضر شد و گفت : اى برادر! چگونه مى يابى خود را؟ حضرت فرمود كه مى بينم خود را در اوّل روزى از روزهاى آخرت و آخر روزى از روزهاى دنيا و مى دانم كه پيشى بر اجل خود نمى گيرم و به نزد پدر و جدّ خود مى روم و مكروه مى دارم مفارقت تو و دوستان و برادران را و استغفار مى كنم از اين گفتار خود بلكه خواهان رفتنم براى آنكه ملاقات جدّ خود رسول خدا و پدرم اميرالمؤ منين و مادرم فاطمه زهرا و دو عمّ خود حمزه و جعفر را (صلوات اللّه و سلامه عليهم ) خدا عوض هر گذشته است و ثواب خدا تسلى دهنده هر مصيبت است و تدارك مى كند هرچه را فوت شده است ، همانا ديدم اى برادر، جگر خود را در طشت و دانستم كدام كس اين كار با من كرده است و اصلش از كجا شده است اگر به تو بگويم با او چه خواهى كرد؟ حضرت امام حسين عليه السّلام گفت : به خدا سوگند! او را خواهم كشت . امام حسن عليه السّلام فرمود: پس ترا خبر نمى دهم به او تا آن كه ملاقات كنم جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را وليكن اى برادر، وصيّت نامه مرا بنويس به اين نحو:
(اين وصيّتى است از حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام به سوى برادر خود حسين بن على عليه السّلام . وصيّت مى كنم كه گواهى مى دهم به وحدانيّت خدا كه در خداوندى شريك ندارد و اوست سزاوار پرستيدن ودر معبوديت شريك ندارد و در پادشاهى كسى شريك او نيست و محتاج به معين و ياورى نيست و همه چيز را او خلق كرده است و هر چيز را او تقدير كرده و او سزاوارترين معبودين است به عبادت و سزاوارترين محمودين است به حمد و ثنا هر كه اطاعت كند او را رستگار مى گردد و هركه معصيت و نافرمانى كند او را گمراه مى شود و هر كه توبه كند به سوى او هدايت مى يابد، پس وصيّت و سفارش مى كنم ترا اى حسين در حق آنها كه بعد از خود مى گذارم از اهل خود و فرزندان خود و اهل بيت تو، كه درگذرى از گناهكاران ايشان و قبول كنى احسان نيكوكاران ايشان را و خَلَف من باشى نسبت به ايشان و پدر مهربان باشى براى آنها، و آنكه دفن كنى مرا با حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم همانا من اَحقّم به آن حضرت و خانه او از آنهائى كه بى رخصت او داخل خانه او شده اند و حال آنكه حق تعالى نهى كرده است از آن ، چنانچه در كتاب مجيد خود فرموده : (يا اَيُّهاَ الَّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلوُا بُيُوتَ النَّبِىِّ اِلاّ اَنْ يُوءْذَنَ لَكُم .)(43)
پس به خدا سوگند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رخصت نداد ايشان را در حيات خود كه بى اذن داخل در خانه او شوند و هم رخصتى به ايشان نرسيد بعداز وفات آن حضرت ولكن ما ماءذونيم و رخصت داريم تصّرف نمائيم در آنچه از آن حضرت به ميراث به ما رسيده است ؛ پس اى برادر، اگر آن زن مانع شود سوگند مى دهم ترا به حق قرابت و رحم كه نگذارى در جنازه من به قدر محجمه از خون بر زمين ريخته شود تا حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ملاقات كنم و نزد او مخاصمه نمايم و شكايت كنم به آن حضرت از آنچه بعد از او از مردم كشيدم (44). و موافق روايت (كافى ) وغيره فرمود: پس جنازه مرا حمل دهيد به بقيع و در نزد مادرم فاطمه عليهاالسّلام مرا دفن كنيد.(45) چون از وصاياى خويش فارغ گرديد دنيا را وداع كرده به سوى بهشت خراميد.
ابن عبّاس گفت كه چون آن حضرت به عالم بقا رحلت فرمود، امام حسين عليه السّلام مرا و عبداللّه بن جعفر و على پسر مرا طلبيد و آن حضرت را غسل داد و خواست كه در روضه منوره حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را بگشايد آن حضرت را داخل كند، پس ‍ مروان و آل ابى سفيان و فرزندان عثمان جمع گشتند ومانع شدند و گفتند: عثمان شهيد مظلوم به بدترين مكانها در بقيع دفن شود و حسن عليه السّلام با رسول خدا، اين هرگز نخواهد شد تا نيزه ها و شمشيرها شكسته شود و جعبه ها از تير خالى شود!؟ امام حسين عليه السّلام فرمود به حق آن خداوندى كه مكّه را حرم محترم گردانيده كه حسن فرزند على و فاطمه اَحَقّ است به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و خانه او از آنها كه بى رخصت داخل خانه او گرديده اند، به خدا سوگند كه او سزاوارتر است از حمّال خطاها كه ابوذر را از مدينه بيرون كرد و با عمار و ابن مسعود كرد آنچه كرد و قُرُق كرد اطراف مدينه و چراگاه آن را و راندگان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را پناه داد(46).
و موافق مضامين روايات ديگر، مروان بر استر خود سوار شد، به نزد آن زن رفت و گفت : حسين عليه السّلام برادر خود حسن عليه السّلام را آورده است كه با پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم دفن كند، بيا و مانع شو، گفت : چگونه مانع شوم ؟ پس مروان از استر به زير آمد و او را بر استر سوار كرده به نزد قبر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و فرياد مى كرد و تحريص مى نمود بنى اميّه را كه مگذاريد حسن عليه السّلام را در پهلوى جدّش دفن كنند.
ابن عبّاس گفت : در اين سخنان بوديم كه ناگاه صداها شنيديم و شخصى را ديديم كه اثر شر و فتنه از او ظاهر است مى آيد، چون نظر كردم ديدم فلانه است با چهل كس سوار است و مى آيد و مردم را تحريص بر قتال مى كند، چون نظرش بر من افتاد مرا پيش طلبيد و گفت : يابن عبّاس ! شما بر من جرئت به هم رسانيده ايد هر روز مرا آزار مى كنيد مى خواهيد كسى را داخل خانه من كنيد كه من او را دوست نمى دارم و نمى خواهم ، من گفتم : واسَوْاَتاه ! يك روز(47) بر شتر سوار مى شوى و يك روز بر استر و مى خواهى نور خدا را فرونشانى و با دوستان خدا جنگ كنى و حايل شوى ميان رسول خدا و حبيب و دوست او؛ پس آن زن به نزد قبر آمد و خود را از استر افكند و فرياد زد به خدا سوگند كه نمى گذارم حسن عليه السّلام را در اين جا دفن كنيد تا يك مو در سر من هست .(48)
و به روايت ديگر جنازه آن حضرت را تير باران كردند تا آنكه هفتاد تير از جنازه آن جناب بيرون كشيدند! پس بنى هاشم خواستند شمشيرها بكشند و جنگ كنند، حضرت امام حسين عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند مى دهم شما را كه وصيّت برادرم را ضايع نكنيد و چنين مكنيد كه خونى ريخته شود، پس به ايشان خطاب كرد كه اگر وصيّت برادرم نبود هر آينه مى ديد چگونه او را نزد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم دفن مى كردم و بينى هاى شما را برخاك مى ماليدم ؛ پس جنازه آن حضرت را برداشتند وبه جانب بقيع حمل دادند و نزد جدّه او فاطمه بنت اسد عليهاالسّلام دفن كردند.(49)
و ابوالفرج روايت كرده وقتى كه جنازه امام حسن عليه السّلام را به سمت بقيع حركت دادند و آتش فتنه مُنطَفى گشت ، مروان نيز مشايعت كرد و سرير امام حسن عليه السّلام را بر دوش كشيد، امام حسين عليه السّلام فرمود كه آيا جنازه امام حسن عليه السّلام را حمل مى كنى و حال آنكه به خدا قسم پيوسته در حال حيات برادرم دل او را پر از خون نمودى ولايزال جرعه هاى غيظ به او مى خورانيدى ، مروان گفت كه من اين كارها را با كسى به جا آوردم كه حلم و بردبارى او با كوهها معادل بود!(50)
و ابن شهر آشوب روايت كرده هنگامى كه بدن امام حسن عليه السّلام را در لحد نهادند امام حسين عليه السّلام اشعارى بگفت كه از جمله اين دو بيت است :

ياءَ اَدْهَنُ رَاْسى اءمْ اَطيبُ مَحاسَنى

وَرَاْسُكَ مَعْفُورٌ وَاَنْتَ سَليبٌ

بُكائى طَويلٌ وَالدُّمُوعُ غَزيرَة

وَاَنتَ بَعيدٌ وَالمَزارُ قَريبٌ

و در فضيلت گريه بر آن حضرت و زيارت آن بزرگوار از ابن عبّاس ‍ روايت شده كه حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه چون فرزندم حسن را به زهر شهيد كنند ملائكه آسمانها هفتگانه بر او گريه كنند و همه چيز بر او بگريد حتى مرغان هوا و ماهيان دريا و هركه بر او بگريد ديده اش كور نشود روزى كه ديده ها كور مى شود؛ وهر كه بر مصيبت او اندوهناك شود، اندوهناك نشود دل او در روزى كه دلها اندوهناك شوند، و هركه در بقيع او را زيارت كند قدمش بر صراط ثابت گردد در روزى كه قدم ها بر آن لرزان است .(51)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 4:34 pm

فصل پنجم : در بيان طغيان معاويه در قتل و نهب شيعيان على عليه السّلام

مخفى نماند كه حضرت امام حسن عليه السّلام چندى كه در اين جهان زندگانى داشت معاويه را آن نيرو به دست نمى شد كه شيعيان على عليه السّلام را بر حسب آرزو عرضه دمار و هلاك دارد؛ چه قلوب دوست و دشمن از حشمت و هيبت امام حسن عليه السّلام آكنده بود و مسلمانان را به حضرت او شعف و شفقّتى بود و از آن مصالحه كه با معاويه فرموده بود پيوسته جنابش را هدف سهام ملامت مى نمودند و در طلب حق خويش و مقاتله به معاويه انگيزش مى دادند. معاويه هراسناك بود و با شيعيان اميرالمؤ منين عليه السّلام كار به رفق و مدارا مى كرد چندانكه شيعيان و خواصّ آن حضرت سفر شام مى كردند و معاويه را شتم و شناعت مى نمودند و با اين همه عطاياى خود را از بيت المال مى گرفتند و به سلامت مى رفتند و معاويه را اين تحمّل و عطا به حكم حلم و سخا نبود بلكه به حكم نَكْرى و شيطنت بود و به موجبات مصلحت و تدبير مملكت كار مى كرد و اين بود تا سال پنجاهم هجرى كه امام حسن عليه السّلام به درجه رفيع شهادت رسيد. پس معاويه با پسرش يزيد به سفر حج از شام بيرون شد و چون روزى كه خواست وارد مدينه شود مردم به استقبال او رفتند معاويه نگران شد ديد كه مردم كم به استقبال او شتافته اند و از طايفه انصار كمتر كس پديدار است ، گفت : چه افتاد انصار را كه به استقبال ما نيامدند؟ گفتند: ايشان درويشان و مسكينانند چندان كه مركوبى ندارند كه سوار شوند و به استقبال بيرون آيند؛ معاويه گفت : نواضح ايشان را چه رسيد؟ و از اين سخن تشنيع و تحقير انصار را اراده كرد؛ چه (نواضح ) شتران آبكش را گويند كنايه از آنكه انصار در شمار مزدورانند نه در حساب اكابر و اعيان . اين سخن بر قيس بن عباده كه سيّد و بزرگ زاده انصار بود گران آمد و گفت : انصار شتران خود را فانى كردند در غزوه بدر و احد و ديگر غزوات رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم هنگامى كه شمشير مى زدند برتو و بر پدر تو و پيوسته با شماها جنگ مى كردند تا آنكه اسلام به شمشير ايشان ظاهر و غالب شد و شما نمى خواستيد و از آن كراهت داشتيد! معاويه ساكت شد؛ ديگر باره قيس گفت كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ما را خبر داده است كه بعد از او ستمكاران بر ما غالب خواهند شد؛ معاويه گفت : از پس اين خبر شما را چه امر كرد؟ قيس گفت : ما را امر فرمود كه صبر كنيم تا گاهى كه او را ملاقات كنيم ، گفت : پس صبر كنيد تا او را ديدار كنيد. و در اين سخن به كنايه عقيدت ايشان را قرين شناعت ساخت يعنى چه ساده مردمى بوده ايد كه گمان داريد در سراى ديگر پيغمبر را ملاقات خواهيد كرد و ديگر باره قيس به سخن آمد و گفت : اى معاويه ما را به شتران آبكش سرزنش مى كنى ؟ به خدا سوگند كه شما را در روز بدر به شتران آبكش ديدم كه جنگ مى كرديد و مى خواستيد نور خدا را خاموش كنيد و سيرت شيطان را استوار كنيد و تو و پدرت ابوسفيان از بيم شمشير ما با كراهت تمام قبول اسلام كرديد.
پس ازآن قيس زبان به فضائل و مناقب اميرالمؤ منين عليه السّلام گشود و فراوان از فضائل آن جناب به شمار آورد تا آنكه گفت : هنگامى كه انصار جمع شدند و خواستند كه با پدر من بيعت كنند قريش با ما خصومت كردند و با قرابت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم احتجاج كردند و از پس آن با انصار و آل محمّد عليهماالسّلام ستم نمودند، قسم به جان خودم كه نه از انصار و نه از قريش و نه يك تن از عرب و عجم جز على مرتضى و اولاد او هيچ كس را در خلافت حقّى نيست . معاويه از اين كلمات خشمناك گشت و گفت : اى پسر سعد از كدام كس اين كلمات را آموختى ، پدرت ترا به آنها خبر داد و از وى فرا گرفتى ؟ قيس گفت : از كسى شنيدم كه بهتر از من و پدر من است و حق او بزرگتر از حق پدرم بر من ، گفت : آن كس كيست ؟ گفت : على بن ابى طالب عليه السّلام عالم اين امّت و صديق اين امّت و آن كسى كه خداوند متعال در حق او اين آيه مباركه را فرستاد: (قُل كَفى باِللّه شَهيدا بَيْنى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ).(52)
و بسيار از آيات قرآن كه در شاءن اميرالمؤ منين عليه السّلام نازل شده بود قرائت كرد، معاويه گفت : صديق امّت ، ابوبكر است و فاروق امّت ، عمر است و آن كس كه در نزد اوست علم كتاب ، عبداللّه بن سلام است ، قيس ‍ گفت : نه چنين است بلكه اَحَقّ و اَوْلى به اين اسماء،آن كس است كه حق تعالى اين آيه در شاءن او فرستاد:
(اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلوُهُ شاهِدٌ مِنْهُ).(53)
و آن كس اَحَقّ و اولى است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم او را در غدير خم نصب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ وَاَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىُّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
و در غزوه تبوك به او فرمود:
اَنْتَ مِنّى بِمَنْرِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّه لا نَبِىَّ بَعْدى .
چون قيس سخن بدينجا آورد، معاويه فرمان داد تا منادى مردم را خبر دهد كه در فضايل على عليه السّلام سخن نگويد و هر كس كه زبان به مدح على عليه السّلام گشايد و از او فضيلتى ذكر كند و از آن جناب برائت نجويد مالش هَباء و خونش هدر است .(54)
بالجمله ؛ معاويه در مدينه بر جماعتى از قريش عبور كرد آن جماعت از حشمت او به پاخاستند جز ابن عبّاس كه از جاى خود برنخاست ، اين معنى بر معاويه گران آمد گفت : يابن عبّاس ! چه باز داشت تو را كه تكريم من نكردى چنانكه اصحاب تو به تكريم من برخاستند، همانا آن خشم و كين در نهاد دارى كه در صفّين با شما قتال دادم خشمگين و آزرده مباش ‍ يابن عبّاس كه ما طلب خون عثمان كرديم و او به ستم كشته شد، ابن عبّاس گفت : پس عمر نيز مظلوم مقتول گشت ؛ چرا طلب خون او نكردى ، گفت : او را كافرى كشت . ابن عبّاس گفت : عثمان را كى كشت ؟ گفت : مسلمانان او را كشتند. ابن عبّاس گفت : اين سخن حجّت ترا باطل كرد اگر عثمان را مسلمانان به اتّفاق كشتند چه سخن دارى ؟ اين وقت معاويه گفت : من به بلاد و اَمْصار نوشته ام كه مردم زبان از مناقب على عليه السّلام ببندند تو نيز زبان خود را نگه دار؛ گفت : اى معاويه آيا ما را از قرائت قرآن نهى مى كنى ؟ گفت : نهى نمى كنم ، گفت از تاءويل قرآن ما را نهى مى كنى ؟ گفت : بلى ، قرائت كن قرآن را لكن معنى مكن آنرا!؟ ابن عبّاس گفت : كدام يك واجبتراست ، خواندن يا عمل كردن به احكام آن ؟ گفت : عمل واجبتر است ، ابن عبّاس گفت : اگر كس نداند كه خداى از كلمات قرآن چه خواسته است چگونه عمل مى كند؟ معاويه گفت : سؤ ال كن معنى قرآن را از كسى كه تاءويل مى كند آن را به غير آنچه تو و اهل بيت تو به آن تاءويل مى كنيد؛ ابن عبّاس گفت : اى معاويه ! قرآن بر اهل بيت من نازل شده تو مى گوئى سؤ ال كنم معنى آن را از آل ابوسفيان و آل ابى معيط و از يهود و نصارى و مجوس ؟! معاويه گفت : مرا با اين طوايف قرين مى كنى ؟ گفت : بلى ، به سبب آنكه نهى مى كنى مردم را از عمل كردن به قرآن آيا نهى مى كنى ما را كه اطاعت كنيم خداى را به حكم قرآن و باز مى دارى ما را از عمل كردن به حلال و حرام قرآن و حال آنكه اگر امّت سؤ ال نكنند از معنى قرآن و ندانند مُراد آن را هلاك مى شوند در دين ؛ معاويه گفت : قرآن را تلاوت كنيد و تاءويل كنيد لكن آنچه خدا در حق شما نازل فرموده به مردم مگوئيد!؟ ابن عبّاس گفت : خداوند در قرآن فرموده كه مى خواهند فرو نشانند نور خدا را به دهانهاى خود و نتوانند؛ چه خداوند اِبا دارد مگر آنكه نور خود را به كمال و تمام افروخته سازد هر چند بر كافران مكروه آيد.(55)
معاويه گفت : يابن عبّاس ! به حال خود باش و زبان از گفتن اين گونه كلمات كوتاه كن و اگر ناچار خواهى گفت چنان بگوى كه آشكار نباشد و مردم نشنوند. اين بگفت و به سراى خويش رفت و صد هزار درهم و به روايتى پنجاه هزار درهم براى ابن عبّاس فرستاد.(56) و فرمان كرد تا منادى در كوچه و بازار مدينه ندا در داد كه از عهد معاويه و امان او بيرون است كسى كه در مناقب على عليه السّلام و اهل بيت او حديثى روايت كند و منشور كرد تا هر مكانى كه خطيبى بر منبر بالا رود على عليه السّلام را لعن فرستد و از او برائت جويد و اهل بيت آن حضرت را نيز به لعن ياد كند.(57)
بالجمله ، معاويه از مدينه به جانب مكّه كوچ داد و بعد از فراغ از حج به شام برگشت و به تشييد قواعد پادشاهى خويش و تمهيد تباهى شيعه اميرالمؤ منين عليه السّلام پرداخت و در نسخه واحده در تمام بُلْدان و اَمْصار به جانب حُكّام و عُمال بدين گونه منشور كرد كه نيك نگران باشيد در حقّ هر كس كه استوار افتاد كه از دوستان على عليه السّلام و محبّان اهل بيت اوست نام او را از ديوان عطايا كه از بيت المال مقرر است محو كنيد و بدين قدر رضا نداد تا آنكه ثانيا خطى ديگر نوشت كه هركس ‍ را به دوستى على عليه السّلام و اهل بيت او متهم سازند اگر چند استوار نباشد به همان تهمت او را بكشيد و سر از تنش برداريد(58) چون اين حكم از معاويه پراكنده شد عمّال و حكّام او به قتل و غارت شيعيان على عليه السّلام پرداختند و بسيار كس را به تهمت و گمان به قتل رسانيدند و خانه هاى ايشان را خراب و ويران نمودند و چنان كار بر شيعيان على عليه السّلام تنگ شد كه اگر شيعه خواست با رفيقى موافق سخنى گويد او را به سراى خويش مى برد و از پس حجابها مى نشست و بر روى خادم و مملوك نيز در مى بست آنگاه او را به قسمهاى مغلّظه سوگند مى داد كه از مكنون ضمير، سرّى بيرون نيفكند پس با تمام وحشت و خشيت حديثى روايت مى كرد.
و از آن سوى احاديث كاذبه و اكاذيب كثيره وضع كردند و اميرالمؤ منين و اهل بيت او عليهماالسّلام را هدف بهتان و تهمت ساختند و مردمان به تعليم و تعلّم آن مجعولات پرداختند و كار بدينگونه همى رفت تا قُرّاء رياكار و فقهاء و قضات دنيا پرست اين قانون به دست كردند و به جعل احاديث پرداختند و آن را وسيله قربت وُلات و حكّام دانستند و بدين سبب از اموال و عطاياى ايشان خود را بهره مند ساختند و در پايان كار چنان شد كه اين احاديث مجعوله را مردم حقّ مى دانستند حتى دينداران كه هرگز ساحت ايشان به كذب آلوده نگشتى اين روايات را باور مى داشتند و روايت مى كردند تا آنكه يكباره حقّ جلباب باطل پوشيده و باطل به لباس حقّ برآمد وبعد از وفات امام حسن عليه السّلام فروغ اين فتنه به زيادت گشت و شيعيان على عليه السّلام را در هيچ موضعى از زمين ايمنى نبود بر جان و مال ترسنده و در پست و بلند زمين پراكنده بودند و اگر كسى را يهود و نصارى گفتى بهتر از آن بود كه او را شيعه على گويند!
و روايت شده كه در خلافت عبدالملك بن مروان مردى كه نقل شده جدّ اصمعى بوده (اصمعى نام و نسب او عبدالملك بن قريب بن عبدالملك بن على بن اصمع است و اين شخص على بن اصمع بود چنانچه ابن خَلَّكان ذكر كرده ) در پيش روى حجّاج حاضر شد و فرياد برداشت كه اى امير! پدر و مادر مرا عاق كردند و مرا علىّ ناميدند و من مردى فقير و مسكينم و به عطاى امير حاجتمندم . حجّاج بخنديد و او را خشنود ساخت .
خلاصه از تدبير شوم معاويه كار به جائى رسيد كه درهر بقعه و بلده كه خطيبى بر منبر عروج كردى نخستين زبان به لَعْن و شَتْم على و اهل بيت او عليهماالسّلام گشودى و برائت از حضرت او جستى ، و بليّه اهل كوفه از ساير بُلْدان شديدتر بود به سبب آنكه شيعيان در آنجا از جاهاى ديگر بيشتر بودند. و زيادبن ابيه كه در آن وقت حكومت كوفه و بصره داشت شيعيان على عليه السّلام را چه مرد و چه زن از كوچك و بزرگ نيكو مى شناخت چه سالهاى فراوان در شمار عمّال حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بود و شيعيان آن حضرت را نيكو مى شناخت و منزل و ماءواى ايشان را هر چند در زاويه ها و بيغوله ها بود نيك مى دانست ؛ پس ‍ آن منافق ظالم عَلَم ظلم و ستم را برافراشت و همگان را دستگير ساخت و با تيغ در گذرانيد و جماعت را (ميل ) در چشم كشيد و نابينا ساخت و گروهى را دست و پا ببريد و از شاخهاى نخل در آويخت و پيوسته تفحّص شيعيان مى كرد و ايشان را اگر چه در زير سنگ و كلوخ بودند پيدا مى كرد و به قتل مى رسانيد تا آنكه يك تن از شناختگان شيعيان على عليه السّلام در عراق به جا نماند مگر كشته شده يا به دار كشيده شده يا محبوس يا پراكنده و آواره شده بود
و همچنان معاويه نوشت به عمّال و امراى خود در جميع شهرها كه (شهادت ) هيچ يك از شيعيان على و اهل بيت او را قبول نكنيد و نظر كنيد هر كه از شيعيان عثمان و محبّان او و محبّان خاندان او باشند و همچنين كسانى كه روايت مى كنند مناقب و فضايل عثمان را پس ايشان را مقرّب خود گردانيد و نزديك خود بنشانيد و ايشان را گرامى داريد و هركه در مناقب او حديث وضع كند يا روايت كند نام او و نام پدر و قبيله او را به من بنويسيد تا من ايشان را خلعت دهم و نوازش كنم . پس منافقان و مردمان دنيا پرست احاديث بسيار وضع كردند در فضيلت عثمان و خلعتها و جايزه ها و بخشش هاى عظيم ، معاويه براى ايشان مى فرستاد؛ پس بسيار شد از اين احاديث در هر شهرى و رغبت مى كردند مردم در اموال و اعتبار دنيا و اَحاديث وضع مى كردند و هر كه مى آمد از شهرى از شهرها و در حق عثمان منقبتى و فضيلتى روايت مى كرد نامش را مى نوشتند و او را مقرّب مى كردند و جايزه ها به او مى بخشيدند و قطايع و املاك او را عطا مى كردند. و مدتى كار بدين منوال مى گذشت تا آنكه معاويه نوشت به عمّال خود كه حديث درباب عثمان بسيار شد و در همه بلاد منتشر گرديد، الحال مردم را ترغيب كنيد به جعل احاديث در فضيلت معاويه كه اين اَحَبّ است به سوى ما و ما را شادتر مى گرداند و بر اهل بيت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم دشوارتر مى آيد و حجّت ايشان را بيشتر مى شكند؛ پس امراء و عمّال معاويه كه در شهرها بودند نامه هاى او را بر مردم خواندند و مردم شروع كردند در وضع احاديث در فضايل معاويه و در هر دهى و شهرى مى نوشتند اين احاديث مجعوله را و به مكتب داران مى دادند كه ايشان تعليم اطفال كنند چنانچه قرآن را تعليم ايشان مى كنند و زنان و دختران خود را نيز بياموزند تا آنكه محبّت معاويه و خاندان او در دل همه جا كند(59)
بالجمله ؛ پيوسته كار بدين گونه مى رفت تا سال پنجاه و هفتم هجرى يا يك سال به وفات معاويه مانده ، حضرت امام حسين عليه السّلام اراده حج كرد و به مكّه شتافت و عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن عبّاس و از بنى هاشم زنان و مردان و جماعتى از مواليان و شيعيان ملازمت ركاب آن حضرت را داشتند تا آنكه يك روز در مِنى گروهى را كه افزون از هزار بودند از بنى هاشم و ديگر مردم انجمن ساخت و قبّه برافروخت ، پس از مردم و صحابه و تابعين و انصار از معروفين به صلاح و سداد و از فرزندان ايشان هر چند كه دسترس بود طلب نمود آنگاه كه جمع گشتند آن حضرت به پاى خاست و خطبه آغاز نمود و بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: معاويه از در طغيان و عصيان كرد با ما شيعيان ما آنچه دانستيد و حاضر بوديد و ديديد و خبر به شما رسيد و شنيديد، اكنون مى خواهم از شما چيزى چند سؤ ال كنم اگر راست گويم مرا تصديق كنيد و اگر نه تكذيب نمائيد، بشنويد تا چه گويم و كلمات مرا محفوظ داريد و هنگامى كه به شهرها و اقوام خود بازگشت نموديد جماعتى را كه به ايشان وثوق و اعتماد داريد بخوانيد و بدانچه از من شنيديد براى آنها نقل كنيد؛ چه من بيم دارم كه دين خدا مُنْدَرس گردد و كلمه حقّ مجهول ماند و حال آنكه خداوند شعشعه نور خود را تابش دهد و جگربند كافران را بر آتش نهد.
چون اين وصيّت را به پايان برد آغاز سخن كرد و فضايل اميرالمؤ منين عليه السّلام را يكان يكان تذكره فرمود وبه هر يك اشارتى فرمود و آيتى از قرآن كريم كه در فضيلت اميرالمؤ منين و اهل بيت او عليهماالسّلام نازل شده بود به جاى نگذاشت مگر آنكه قرائت كرد و همگان تصديق كردند آنگاه فرمود: همانا شنيده باشيد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: هر كس گمان كند دوستدار من است و على عليه السّلام را دشمن دارد دروغ گفته باشد، دشمن على عليه السّلام دوست من نتواند بود، مردى گفت : يا رسول اللّه ! چگونه باشد؟ چه زيان دارد كه مردى محبّت تو داشته باشد و على عليه السّلام را دشمن باشد؟ فرمود: اين به آن جهت است كه من و على يك تنيم ، على من است و من على ام ، چگونه مى شود كه يك تن را كس هم دوست باشد و هم دشمن ؟ لاجرم آن كس ‍ كه على عليه السّلام را دوست دارد مرا دوست داشته وآن كس كه على عليه السّلام را دشمن دارد مرا دشمن داشته است و آن كس كه مرا دشمن دارد خدا را دشمن بوده است . پس حاضران همه تصديق آن حضرت كردند در آنچه فرمود. صحابه گفتند كه چنين است كه فرموديد ما شنيديم و حاضر بوديم و تابعان گفتند: بلى ما شنيديم از آنها كه به ما روايت كرده اند و اعتماد بر قول ايشان داشتيم . پس حضرت در آخر فرمود كه شما را به خدا سوگند مى دهم كه چون مراجعت كرديد به شهرهاى خود آنچه گفتم نقل كنيد براى هر كه اعتماد بر او داشته باشيد، پس حضرت از خطبه ساكت شد و مردم متفرّق شدند.(60)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 4:35 pm

فصل ششم : در ذكر اولاد امام حسن عليه السّلام و شرح حال جمله اى از آنها

بدان كه علماء فن خبر و ارباب تاريخ و سِيَر در شمار فرزندان امام حسن عليه السّلام سبط اكبر حضرت سيدُالبَشر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فراوان سخن گفته اند و اختلاف بى حدّ نموده اند:
واقدى و كَلبى پانزده پسر و هشت دختر شمار كرده اند، و ابن جوزى شانزده پسر و چهار دختر ذكر نموده ، و ابن شهر آشوب پانزده پسر و شش دختر گفته ،(61) و شيخ مفيد رحمه اللّه هشت پسر و هفت دختر رقم كرده ، و ما مختار او را مقدّم داشته و بقيه را از ديگر كتب مى شماريم .
شيخ اجلّ در (ارشاد) فرموده : اولاد حسن بن على عليهماالسّلام از ذُكور و اِناث پانزده تن به شمار مى رود:
1 و 2 و 3 - زيد بن الحسن و دوخواهر او امّ الحسن و امّ الحسين و مادر اين سه تن امّ بشير دختر ابى مسعود عُقْبه خَزرجى است . 4 - حسن بن حسن كه او را حسن مثنّى گويند مادر او خَوْله دختر منظور فزاريّه است .
5 و 6 و 7 - عمر بن الحسن و دو برادر اعيانى او قاسم و عبداللّه و مادر ايشان امّ وَلَد است . 8 - عبدالرحمن مادر او نيز امّ ولد است .
9 و 10 و 11 - حسين اَثرم و طلحه و فاطمه و مادر اين هر سه امّ اسحاق دختر طلحة بن عبيداللّه تميمى است . و بقيه چهار دختر ديگرند كه نام ايشان امّ عبداللّه 12 و فاطمه 13 و امّ سلمه 14 و رقيّه 15 است . و هر يك را مادرى است .(62)
امّا آنچه از كتب ديگر جمع شده پسران امام حسن عليه السّلام به بيست تن و دختران به يازده تن به شمار آمده به زيادتى على اكبر و على اصغر و جعفر و عبداللّه اكبر و احمد و اسماعيل و يعقوب و عقيل و محمّد اكبر و محمّد اصغر و حمزه و ابوبكر و سكينه و امّ الخير و امّ عبدالرحمن و رمله .
بالجمله ؛ شرح حال بيشتر اين جماعت مجهول مانده و كس در قلم نياورده و امّا از آنانكه خبرى به جاى مانده اين احقَر به طور مختصر به سيرت ايشان اشاره مى نمايم :
شرح زيد بن حسن عليه السّلام
از جمله ابوالحسن زيد بن الحسن عليه السّلام است كه اوّل فرزند امام حسن عليه السّلام است ، شيخ مفيد فرموده كه او متولّى صَدَقات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود و اَسَنّ بنى الحسن بود و جليل القدر و كريم الطبع و طيّب النفس و كثير الا حسان بود و شعراء او را مدح نموده و در فضايل او بسيار سخن گفته اند و مردم به جهت طلب احسان او از آفاق قصد خدمتش مى نمودند. و صاحبان سِيَر ذكر نموده اند كه چون سليمان بن عبدالملك بر مسند خلافت نشست به حاكم مدينه نوشت :
(اَمّا بعدُ فَاِذا جاءَكَ كِتابى هذا فَاَعْزِلْ زَيْداً عَنْ صَدَقاتِ رَسُولِ اللّهِ وَادْفَعْها اِلى فُلانِ ابْنِ فلانٍ رَجُلٍ مِنْ قومِهِ وَاَعِنْهُ عَلى مَا اسْتَعانَكَ عَلَيهِ، وَالسَلامُ).
حاكم مدينه حسب الامر سليمان زيد رااز توليت صدقات عزل كرد و ديگرى را متولّى ساخت آنگاه كه خلافت به عمر بن عبدالعزيز رسيد به حاكم مدينه رقم كرد:
(اَمّا بعد فَاِنَّ زَيدَ بنَ الحسنِ شَريفُ بَنى هاشِمٍ وَذوُسِنِّهِمِ فَاِذا جاَّءَكَ كِتابى هذا فَارْدُدْ عَلَيْهِ صَدَقاتِ رَسُولِ اللّهِ وَاَعِنْهُ عَلى مَا استَعانَكَ عَلَيْهِ، وَالسّلامُ).(63)
پس ديگر بار توليت صدقات با زيد تفويض يافت و زيد بن الحسن نود سال عمر كرد و چون از دنيا رفت جماعتى از شعراء، او را مرثيه گفتند و ماَّثر او را در مراثى خود ذكر نمودند وقُدامة بن موسى قصيده اى در رثاء او گفته كه صدر آن اين شعر است :

فَاِنْ يَكُ زَيْدٌ غابَتِ الاَْرضُ شَخْصَهُ

فَقَدْ بانَ مَعْروفُ هُناكَ وَجُودٌ(64)

مكشوف باد كه زيد بن حسن هرگز دعوى دار امامت نگشت و از شيعه و جز شيعه كس اين نسبت بدو نبست ؛ چه آن كه مردم شيعه دو گروهند: يكى امامى و آن ديگرى زيدى ؛ امّا امامى جز به احاديث منصوصه امامت كس را استوار نداند و به اتّفاق عُلما، در اولاد امام حسن عليه السّلام نصّى نرسيده و هيچ كدام از ايشان دعوى دار اين سخن نشده اند؛ و امّا زيدى بعد از على عليه السّلام و حسن و حسين عليهماالسّلام امام آن كس را داند كه در امر خلافت و امامت جهاد كند. و زيد بن حسن با بنى اُميّه هرگز جانب تقيّه را فرو نگذاشت و با بنى اميّه كار به رفق و مدارا مى داشت و متقلّد اعمال ايشان مى گشت و اين كار با امامت نزد زيدى منافات و ضديّت دارد و ديگر جماعت (حَشْويّه ) جز بنى اميّه را امام نخوانند و ابداً در اولاد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كس را امام ندانند و معتزله امامت را به اختيار جماعت و حكم شورى استوار نمايند و خوارج آن كس را كه امير المؤ منين عليه السّلام را موالى و دوست باشد و او را امام داند امام نخوانند و بى خلاف زيد بن حسن پدر و جدّ را مُوالى بود. لاجرم زيد به اتّفاق اين طوائف كه نام بردار شدند منصب امامت نتواند داشت ؛ و بدان كه مشهور آن است كه زيد در سفر عراق ملازمت ركاب عمّ خويش نداشت و پس از شهادت امام حسين عليه السّلام هنگامى كه عبداللّه بن زبير بن العوام دعوى دار خلافت گشت با او بيعت كرد و به نزد او شتافت از بهر آن كه خواهرش امّ الحسن به عبداللّه زبير شوهرى كرد و چون عبداللّه را بكشتند خواهر خود را برداشته از مكّه به مدينه آورد.
ابوالفرج اصبهانى گفته كه زيد در كربلا ملازمت عمّ خود داشت و او را با ساير اهل بيت اسير كرده به نزد يزيد فرستادند و از پس آن با اهل بيت به مدينه رفتند انتهى .(65)
شرح حال اولاد زيد بعد از اين ذكر خواهد شد، و صاحب (عمدة الطالب ) گفته كه زيد صد سال و به قولى نود و پنج سال و به قولى نود سال زندگى كرد و در بين مكّه و مدينه در موضعى كه (حاجر) نام دارد وفات كرد.(66)
شرح حال حسن مثنّى
امّا حسن بن الحسن عليه السّلام كه او را (حسن مثنّى ) گويند؛ پس او مردى جليل و رئيس و صاحب فضل و ورع بوده و در زمان خود متولّى صدقات جدّ خويش اميرالمؤ منين عليه السّلام بود و حجّاج هنگامى كه از جانب عبدالملك مروان امير مدينه بود خواست تا عمر بن على عليه السّلام را در صدقات پدر با حسن شريك سازد حسن قبول نفرمود و گفت : اين خلاف شرط وقف است ؛ حجّاج گفت : خواه قبول كنى يا نكنى من او را در توليت صدقات با تو شريك مى كنم . حسن ناچار ساكت شد و در وقتى كه حجّاج از او غفلت داشت بى آگهى او از مدينه به جانب شام كوچ كرد و بر عبدالملك وارد شد، عبدالملك مقدم او را مبارك شمرد و او را ترحيب كرد و بعد از سؤ الات مجلسى سبب قدوم او را پرسيد، حسن حكايت حجّاج را به شرح باز گفت ، عبد الملك گفت : اين حكومت از براى حجّاج نيست و او را تصرّف در اين كار نرسيده و من كاغذى براى او مى نويسم كه از شرط وقف تجاوز نكند. پس كاغذى در اين باب براى حجّاج نوشت و حسن را صله نيكو داد و رخصت مراجعت داد و حسن با عطاى فراوان مُكرّماً از نزد او بيرون شد.(67)
بدان كه حسن مثنّى در كربلا در ملازمت ركاب عمّ خود حضرت امام حسين عليه السّلام حاضر بود و چون آن حضرت شهيد شد و اهل بيت آن حضرت را اسير كردند، حسن نيز دستگير شد. اسماء بن خارجه فزارى كه خويش مادرى حسن بود او از ميان اسيران اهل بيت بيرون آورد و گفت : به خدا قسم ! نمى گذارم كه به فرزند خَوْله بدى و سختى برسد، عمر سعد نيز امر كرد كه حسن فرزند خواهر ابى حسّان را با او گذاريد و اين سخن از بهر آن گفت كه مادر حسن مثنّى خَوْله از قبيله فزاره بود چنانچه ابوحسّان كه اسماء بن خارجه است نيز فزارى است و از قبيله خوله بود.(68)
موافق بعضى اقوال ، حسن جراحت بسيار نيز در بدن داشت اسماء او را در كوفه با خود داشت و زخمهاى او را مداوا كرد تا صحّت يافت و از آن جا روانه مدينه شد. و حسن داماد حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام بود و فاطمه دختر عمّ خود را داشت .
روايت شده كه چون حسن خواست يكى از دو دختران امام حسين عليه السّلام را تزويج كند، حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام او را فرمود اينك فاطمه و سكينه دختران من اند هريك را كه خواهى اختيار كن اى فرزند من . حسن را شرم مانع آمد و جواب نگفت ، امام حسين عليه السّلام فرمود كه من اختيار كردم براى تو فاطمه را كه بامادرم فاطمه دختر پيغمبر صلوات اللّه عليها شباهتش بيشتر است . پس حسن ، فاطمه را كابين بست و از وى چند فرزند آورد و كه بعد از اين به شرح خواهد رفت . و حسن فاطمه را بسيار دوست مى داشت و فاطمه نيز بسى با او مهربان بود و حسن سى و پنج سال داشت كه در مدينه وفات كرد و برادر مادرى خود ابراهيم بن محمّد بن طلحه را وصى خويش نمود و او را در بقيع به خاك سپردند و فاطمه بر قبر او خيمه افراخت و يك سال به سوگوارى نشست و روزها روزه و شبها به عبادت قيام نمود و چون مدّت يك سال منقضى شد موالى خود را فرمان كرد كه چون شب تاريك شود خيمه را از قبر حسن باز گيرند و چون شب تاريك شد گوينده اى را شنيدند كه مى گفت : هَلْ وَجَدوُا ما فَقَدوا! و ديگرى در پاسخ او گفت : بَلْ يَئِسُوا فَانْقَلِبُوا و بعضى گفته اند كه بدين شعر لَبيد تمثّل جست :

اِلَى الْخَولِ ثُمّ اسْمُ السّلامِ عَلَيْكُما

وَمَنْ يَبْكِ حَوْلاً كامِلاً فَقَدِ اعْتَذَرَ(69)

شرح حال فاطمه در احوالات اولاد امام حسين عليه السّلام ذكر خواهد شد ان شاء اللّه .
بالجمله ؛ حسن مثنّى در حيات خود هيچ گاهى دعوى دار امامت نگشت و كسى نيز اين نسبت بدو نبست بدان جهت كه در حال برادرش زيد به شرح رفت .
امّا عمر و قاسم و عبداللّه ، اين هر سه تن در كربلاء ملازم ركاب عمّ خود امام حسين عليه السّلام بودند. شيخ مفيد فرموده كه ايشان در خدمت عموى خود شهيد گشتند.(70) و لكن آنچه از كتب مقاتل و تواريخ ظاهر شده همان شهادت قاسم و عبداللّه است ، و عمر بن الحسن كشته نگشت بلكه او را با اهل بيت اسير كردند و از براى او قصّه اى است در مجلس ‍ يزيد كه ان شاء اللّه در جاى خود به شرح خواهد رفت .
بدان كه غير از اين سه تن و حسن مثنّى از فرزندان امام حسن عليه السّلام كه در كربلاء حاضر بودند و شهيد شدند سه تن ديگر به شمار رفته : يكى ابوبكر بن الحسن كه شهادت او را ذكر خواهيم نمود، و ديگر عبداللّه اصغر كه شهادت او نيز ذكر خواهد شد، سّوم احمد بن الحسن چنانچه در بعضى مقاتل شهادت او در روز عاشوراء به بسط تمام ذكر شده و در احوال زيد بن الحسن مذكور شد كه ابوالفرج گفته كه او نيز در كربلاء حاضر بود؛(71) پس مجموع آنانكه از فرزندان امام حسن عليه السّلام در سفر كربلا ملازمت ركاب امام حسين عليه السّلام داشتند هشت تن به شمار رفته .
و امّا عبدالرحمن بن حسن عليه السّلام ، او در ركاب عموى خود امام حسين عليه السّلام به سفر حجّ كوچ كرد و در منزل (اَبْوا) جهان را بدرود كرد در حالى كه مُحرِم بود.
و امّا حسين بن الحسن ؛ اگر چه او را فضلى وشرفى مى باشد لكن از وى ذكرى و حديثى نشده و اين حسين ملقّب به (اَثْرَم ) است و (اثرم ) آن كس را گويند كه دندان ثناياى او ساقط شده باشد يا آنكه يكى از چهار دندان پيش او شكسته باشد.(72)
و امّا طلحة بن حسن عليه السّلام ؛ پس او بزرگ مردى بوده و به جود وبخشش معروف و مشهور گشته بود و او را (طلحة الجواد) مى گفتند واو يك تن از آن شش نفر طلحه است كه به جود و بخشش ‍ معروف بودند و هر يك را لقبى بوده .(73)
و امّا از دختران امام حسن عليه السّلام چند تن كه شوهر كردند نام بردار مى شود:
نخستين : امّ الحسن كه با زيد از يك مادر بود و به حباله نكاح عبداللّه بن زبير بن العوام درآمد و بعد از قتل عبداللّه ، زيد او را برداشته و به مدينه آورد؛
دوّم : امّ عبداللّه است كه در ميان دختران امام حسن عليه السّلام به جلالت و عظمت شاءن و بزگوارى ممتاز بود و او زوجه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام بود و از آن حضرت چهار پسر آورد: امّام محمّد باقر عليه السّلام ، و حسن و حسين و عبداللّه الباهر. و ما در باب احوال حضرت باقر عليه السّلام به جلالت مرتبه امّ عبداللّه عليهاالسّلام اشارتى خواهيم نمود؛
دختر سوّم : امّ سلمه است كه به قول بعضى از علماى نسّابه به نكاح عمر بن زين العابدين عليه السّلام درآمد؛
دختر چهارم : رقيّه است و او به عمرو بن منذر بين زبير العوام شوهر كرد. و از دختران امام حسن عليه السّلام جز اين چهار تن كه مرقوم افتاد هيچ يك را شوى نبوده و اگر بوده از ايشان خبرى نرسيده (74) واللّه العالم .


در اينجا آزمون نهم برگزار مي شود.
آخرين ويرايش توسط najm166 on شنبه جولاي 12, 2014 7:32 pm, ويرايش شده در 2.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 5:33 pm

در ذكر فرزندزادگان حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام
مخفى نماند كه از پسران امام حسن عليه السّلام به غير از حسين اثرم و عمر و زيد و حسن مثنى هيچ يك را اولادى نبوده ؛ امّا از حسين و عمر فرزند ذكور نماند و نسل ايشان منقطع شد و فرزندزادگان امام حسن عليه السّلام از زيد و حسن مثنّى به جاى ماند لاجرم سادات حسنى به جمله به توسط زيد و حسن به امام حسن عليه السّلام پيوسته مى شوند و اكنون من اشاره مى كنم به ذكر فرزندان زيد بن الحسن و برخى از سيرت ايشان و چون از اولاد زيد فراغت جستم اولاد حسن مثنّى را رقم مى كنم ان شاء اللّه تعالى .
ذكر اولاد ابوالحسن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام
بدان كه زوجه زيد، لبابه دختر عبداللّه بن عبّاس است ، ولبابه از پيش ، زوجه ابوالفضل العبّاس بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام بود و چون آن حضرت در كربلا شهيد گشت زيد لبابه را تزويج نمود و از وى دو فرزند آورد: اوّل حسن و دوّم نفيسه و نفيسه را وليد بن عبدالملك تزويج كرد و از وى فرزند آورد و از اينجا است كه چون زيد بر وليد در آمد او را بر سرير خويش جاى داد و سى هزار دينار دفعةً واحده به او عطا كرد.(75)
ذكر حسن بن زيد و فرزندان او:
حسن بن زيد مُكَنّى به ابومحمّد است و او را منصور دوانيقى حكومت مدينه و رساتيق داد. و او اوّل كسى است كه از علويين كه به سنّت بنى عبّاس جامه سياه پوشيد و هشتاد سال زندگى كرد و زمان منصور و مهدى و هادى و رشيد را دريافت . و اين حسن با بنى عمّ خود عبداللّه محض و پسرانش محمّد و ابراهيم بينونتى داشت و هنگامى كه ابراهيم را شهيد كردند و سرش را براى منصور آوردند در طشتى نهاده نزد او گذاشتند، حسن بن زيد حاضر مجلس بود منصور گفت : صاحب اين سر را مى شناسى ؟ حسن گفت : بلى مى شناسم :

فَتىً كانَ يَحميهِ مِنَ الضّيْمِ سَيْفُهُ

وَيُنْجيهِ مِنْ دارِالهَوانِ اجْتِنابُها

اين بگفت و بگريست . منصور گفت كه من دوست نداشتم كه او مقتول شود ولكن او خواست سر مرا از تن دور كند من سر او را برگرفتم .(76)
خطيب بغداد در (تاريخ بغداد) گفته كه حسن بن زيد يكى از اسْخياء است ، از جانب منصور پنج سال حكومت مدينه داشت پس از آن منصور بر او غضب كرد و او را عزل كرده و اموالش را گرفت و او را در بغداد حبس ‍ كرد و پيوسته در محبس بود تا منصور وفات كرد و مهدى خليفه شد. پس مهدى او را از محبس در آورد و اموالى كه از او رفته بود به او برگردانيد و پيوسته با او بود تا آن كه در (حاجر) كه نام موضعى است در طريق حجّ در وقتى كه به اراده حجّ مى رفت وفات كرد.(77)
و خطيب روايت كرده از اسماعيل پسر حسن بن زيد كه گفت : پدرم نماز صبح را در اوّل وقت كه هوا تاريك بود به جاى مى آورد، روزى نماز صبح را ادا كرده و مى خواست سوار شود برود به سوى مال خود به غابه كه آمد نزد او مصعب بن ثابت بن عبداللّه بن زبير و پسرش عبداللّه بن مصعب و گفت به پدرم شعرى خوانده ام گوش بكن ، پدرم گفت اين ساعت ساعت شعر خواندن نيست . مصعب گفت ترا سوگند مى دهم به قرابت و خويشى كه با رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم دارى كه گوش كنى پس خواند:

يَابْنِ بِنْتِ النّبىِّ وَابْنَ عَلِىِّ

اَنتَ اَنتَ الُْمجيرُ مِنْ ذىِ الزَّمانِ

مقصدش از اين اشعار آن بود كه حسن دين او را ادا كند، حسن قرض او را ادا كرد.(78)
و حسن بن زيد را هفت پسر بود(79): اول : ابومحمّد قاسم و آن بزرگترين اولاد حسن است و مادرش امّ سلمه دختر حسين اثرم است و مردى پارسا و پرهيزكار بود و به اتّقاق بنى عبّاس بر محمّد بن عبداللّه نفس زكيّه خصومت داشت و او را چهار پسر و دو دختر بود و اسامى ايشان بدينگونه است :
اوّل : عبدالرحمن بن شجرى منسوب به شجرة و آن قريه اى است از قُراى مدينه و او پدر قبايل و صاحب اولاد و عشيره است و از فرزندزادگان اوست داعى صغير و هو قاسم بن الحسن بن على بن عبدالرحمن الشجرى و پسرش محمّد نقيب بغداد در زمان معزالدولة ديلمى صاحب قضاياى كثيره است كه در (عمدة الطالب ) ذكر شده . و امّا داعى كبير از بنى اعمام اوست و نسبش منتهى به اسماعيل بن حسن بن زيد مى شود چنانچه بعد از اين حال او بيايد؛
دوّم : محمّد بطحائى و به روايتى بُطْحانى - بانون بر وزن سبحانى - نام محلّه اى است در مدينه ، و بعضى او را منسوب به بَطْحا دانسته اند (به فتح باء موحده ) و در نسبت به نون زائده آورده اند چنانچه اهل صنعا را صنعانى گويند.
بالجمله ؛ محمّد بن قاسم را به سبب طول اقامت در بطحا يا ساكن بودن در بطحان ، بطحانى گويند و او فقيه بوده و پدر قبايل و صاحب اولاد و عشيره است و از احفاد او است ، ابوالحسن على بن الحسين اخى مسمعى داماد صاحب بن عبّاد و او از اهل علم و فضل و ادب بوده و رئيس بوده به همدان و چون از دختر صاحب بن عبّاد پسرش عبّاد متولّد شد صاحب بن عبّاد مسرور شد و اشعارى بگفت از جمله اين است :

اَلْحَمدُ للّهِ حَمْداً دآئماً اَبَداً

قَدْ صارَ سِبْطِ رَسُولِ اللّهِ لى وَلَداً

و نيز سادات اصفهانى معروف به (سادات گلستانه ) نسبشان به محمّد بطحانى منتهى مى شود؛ چه آنكه جدّ (سادات گلستانه ) كه يكى از دخترزادگان صاحب عبّاد است بدين نسب ذكر شده :
هو شرفشاه بن عبّاد بن ابى الفتوح محمّد بن ابى الفضل حسين بن على بن حسين بن حسن بن قاسم بن بطحانى و از اولاد اوست سيّد عالم فاضل مصنّف جليل مجد الدين عبّاد بن احمد بن اسماعيل بن على بن حسن بن شرفشاه مذكور قضاوت اصفهان با او بود در عهد سلطان اولجايتو محمّد بن ارغون .
صاحب (عمدة الطالب ) گفته : و از كسانى كه يافتم منسوب به بطحانى ، ناصر الدين على بن مهدى بن محمّد بن حسين بن زيد بن محمّد بن احمد بن جعفر بن عبدالرحمن بن محمّد بطحانى (80) مدفون به سوق شق خ ل قم در مدرسه واقعه به محله سوزانيك . و از اولاد بطحانى است ابوالحسن ناصر بن مهدى بن حمزه وزير رازىّ المَنْشاء مازندرانى المولد، بعد از قتل سيّد نقيب عزّالدين يحيى بن محمّد نقيب رى و قم و آمل ، به بغداد رفت و با او بود محمّد بن يحيى نقيب مذكور. پس تفويض شد پس او نقابت پس از آن نيابت وزارت به او تفويض شد، پس او نقابت را به محمّد بن يحيى گذاشت و كامل شد براى او امر وزارت و او يكى از چهار وزير است كه كامل شد براى ايشان وزارت در زمان خليفه الناصرلدين اللّه عبّاسى و پيوسته در جلالت و تسلط و نفاذ امر بود تا وقتى كه عزل شد، وفات كرد در بغداد سنه ششصد و هفده .
سوّم حمزه ، چهارم حسن و بعضى حسن نامى را از اولاد قاسم شمار نكرده اند بلكه از براى او سه پسر قائل شده اند، و امّا دو دختر او يكى خديجه است و آن زوجه ابن عمّ خود جناب عبدالعظيم حسنى مدفون به رى است و ديگر عبيده زوجه پسر عمّ خود طاهر بن زيد بن حسن بن زيد بن حسن است .
دوّم : از پسران حسن بن زيد بن الحسن عليه السّلام ابوالحسن على است مادر او اُمّ وَلَد و لقب او (شديد) است و او در حبس منصور وفات يافت و او را دخترى بود به نام فاطمه و نيز على را كنيزكى بود هيفاء نام داشت و از وى حامله گشت و هنوز حمل خود را فرو نگذاشته بود كه (على شديد) وفات كرد و چون مدّت حمل به سر رسيد هيفاء پسرى آورد حسن او را عبداللّه نام نهاد و او را بسيار دوست ميداشت و خليفه خويش همى خواند و چون به حدّ رشد رسيد و عيال اختيار كرد خداوند او را نُه پسر عطا فرمود: احمد، قاسم ، حسن ، عبدالعظيم ، محمّد، ابراهيم ، على اكبر، على اصغر، زيد.
شرح حال حضرت عبدالعظيم حسنى
عبدالعظيم مُكَنّى به ابوالقاسم است و قبر شريفش در رى معروف و مشهور است ، و به عُلُوّ مقام و جلالت شاءن معروف و از اكابر محدّثين و اعاظم عُلما و زُهّاد و عُبّاد بوده و از اصحاب حضرت جواد و هادى عليهماالسّلام است و محقّق داماد در (رواشح ) فرموده كه احاديث بسيار در فضيلت و زيارت حضرت عبدالعظيم روايت شده و وارد شده كه هر كه زيارت كند قبر او را بهشت بر او واجب مى شود(81).
ابن بابويه و ابن قولويه روايت كرده اند كه مردى از اهل رى به خدمت حضرت على نقى عليه السّلام رفت ، حضرت از او پرسيد كه كجا بودى ؟ عرض كرد كه به زيارت امام حسين عليه السّلام رفته بودم ، فرمود كه اگر زيارت مى كردى قبر عبدالعظيم را كه نزد شما است هر آينه مثل كسى بودى كه زيارت امام حسين عليه السّلام كرده باشد(82).
بالجمله ؛ احاديث در فضيلت او بسيار است و حقير در (تحّية الزّائر) و (هديّة الزّائرين ) به برخى از آن اشاره كردم و صاحب بن عبّاد رساله مختصره در احوال آن حضرت نوشته و شيخ مرحوم محدّث متبحّر نورى - نَوَّرَ اللّهُ مَرْقَدَه - آن رساله را در خاتمه (مستدرك ) نقل فرموده و من حاصل آن را در (مفاتيح ) ذكر كردم . و جناب عبدالعظيم را پسرى بود به نام محمّد، او نيز مردى بزرگ قدر و به زهادت و كثرت عبادت معروف بود.(83)
مكشوف باد كه احقر در ايّام مجاورت ارض اقدس غرىّ و اوان استفاده از شيخ جليل علاّمة عصره و فريد دهره جناب آقا ميرزا فتح اللّه مشهور به شريعت اصفهانى - دام ظله العالى - از جناب ايشان شنيدم كه فرمودند: يكى از علماى نسّابه كتابى تاءليف نموده موسوم به (منتقله ) و در آن كتاب شرح داده احوال هر يك از سادات را كه از جائى به جائى منتقل شدند. از جمله نوشته كه محمّد بن عبدالعظيم منتقل شد به جانب سامره و در اراضى بلد و دُجَيل وفات يافت و چون درست عبارت كلام ايشان را مستحضر نيستم به حاصل آن پرداختم و بالجمله ؛ جناب ايشان از نقل اين قضيّه در (منتقله ) استظهار فرمودند كه اين قبر معروف به امامزاده سيّد محمّد كه در نزديكى (بلد) يك منزلى سامره واقع است و به جلالت شاءن و بروز كرامات معروف است ، همان قبر محمّد بن عبدالعظيم حسنى باشد لكن مشهور آن است كه آن قبر محمّد بن على الهادى عليه السّلام است كه به جلالت شاءن ممتاز است و اوست كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام به جهت مرگ او گريبان چاك زد و همين بود معتقد شيخ مرحوم علاّمه نورى - طابَ ثَراه - و عامّه علما بلكه علماء عصر سابق چنانكه حَمَوى در (معجم البلدان ) در (بلد) گفته : وَقال عبدالكريم بن طاوس بها قبر ابى جعفر محمّد بن على الهادى عليه السّلام باتّفاق .(84)
سوّم : از پسران حسن بن زيد بن الحسن عليه السّلام ، ابوطاهر زيد است و زيد را سه فرزند است : 1- طاهر، مادرش اسماء دختر ابراهيم مخزوميّه است و او را دو فرزند است به نام محمّد و على ، و محمّد را سه دختر بود: خديجه و نفيسه و حسناء و اولاد ذكور نداشت ، و مادر اين سه دختر از اهل صنعاء بوده و ايشان در صنعاء ساكن شدند. 2- على بن زيد، 3- امّ عبداللّه .
چهارم : از اولاد حسن بن زيد بن الحسن عليه السّلام ، اسحاق است و اسحاق معروف بود به كوكبى و او را سه پسر بوده : حسن و حسين و هارون . و هارون را پسرى بود جعفر نام ، و جعفر را پسرى بود محمّد نام داشت و او را در شهر آمل مازندران رافع بن ليث شهيد كرد، و قبرش گويند زيارتگاه است .
پنجم : از اولاد حسن بن زيد بن الحسن عليه السّلام ، ابراهيم است ، ابراهيم زنى از سادات حسينى گرفت و از وى پسرى آورد مسمّى به نام خود ابراهيم و پسرى ديگر آورد مسمّى به على و از امة الحميد كه امّ ولدى بود و نسبش به عمر منتهى مى گشت ، گفته اند فرزندى آورد او را زيد نام نهاد.و ابراهيم بن ابراهيم را دو پسر بود: محمّد و حسن ؛ و محمّد را سه پسر بود از سلمه دختر عبدالعظيم مدفون به رى و اسامى ايشان حسن و عبداللّه و احمد است .
ششم : از اولاد حسن بن زيد بن الحسن عليه السّلام ، عبداللّه است ؛ عبداللّه را پنج پسر بود بدين ترتيب : على و محمّد و حسن و زيد و اسحاق .
ابونصر بخارى گفته كه جز زيد هيچ يك را فرزندى نبوده و مادر زيد امّ ولد است و او اَشْجَع اهل زمان خويش بود، و او در خارج كوفه با ابوالسّرايا بود و چون كار بروى سخت افتاد به اهواز گريخت و در آنجا ماءخوذ شد و صَبْرا مقتول گشت .
زيد را چهار پسر بود: محمّد و على و حسين و عبداللّه و مادر ايشان از سادات علوى بود، و محمّد بن زيد سه پسر آورد مسمّى به حسن و على و عبداللّه و ايشان در حجاز سكونت فرمودند.(85)
هفتم : از پسران حسن بن زيد بن الحسن عليه السّلام ، ابومحمّد اسماعيل است ؛ اسماعيل آخرين فرزندان حسن بن زيد است و اورا (جالب الحجاره ) مى گفتند و او راسه پسر بود: 1- حسن ، 2- على و او كوچكترين اولاد اسماعيل است ، و او را شش پسر بود بدين اسامى : حسين ، حسن ، اسماعيل ، محمّد، قاسم ، احمد. پسر سوم اسماعيل ، محمّد است و مادر او از سادات حسينى است و او را چهار فرزند است :
1- احمد و او به بخارا سفر كرد و در آنجا فرزند آورد و هم در آنجا مقتول گشت ، 2- على و او بلاعقب بود، 3- اسماعيل ، مادرش خديجه دختر عبداللّه بن اسحاق بن قاسم بن اسحاق بن عبداللّه بن جعفر بن على بن ابى طالب عليه السّلام بود و ملقّب بود به (ابيض البطن ) و او را نيز فرزندى نبود،4- زيد بن محمّد و به روايت عُمَرى ، مادرش از اولاد عبدالرحمن شجرى است و او را دو پسر بود يكى امير حسن ملقب به داعى كبير و ديگرى محمّد او نيز بعد از برادر ملقب به داعى شد.(86)
ذكر حال داعى كبير امير حسن بن زيد بن محمّد بن اسماعيل بن حسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام
حسن بن زيد را (داعى كبير) و (داعى اوّل ) گويند و مادرش ‍ دختر عبداللّه بن عبيداللّه الا عرج بن حسين الاصغر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام است . در سال دويست و پنجاه هجرى در طبرستان خروج كرد و در سال دويست و هفتاد وفات نمود، مدّت سلطنتش بيست سال بوده . صاحب (ناسخ التواريخ ) نگاشته كه (داعى كبير) در سال دويست و پنجاه و دوّم هجرى بر سليمان بن طاهر تاختن برد و او را از طبرستان اخراج كرد و در آن ممالك استيلا يافت و او در قتل عِباد و هَدْم بِلاد ملالتى نداشت . و در ايّام سلطنت او بسيار كس از وجوه ناس و اشراف سادات عرضه هلاك و دمار گشت از جمله ، دو تن از سادات حسينى را مقتول ساخت : يكى حسين بن احمد بن محمّد اسماعيل بن محمّد بن عبداللّه الباهر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام بود؛ دوّم عبيداللّه بن على بن الحسين بن حسين بن جعفر بن عبيداللّه بن الحسين الا صغر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام و ايشان از جانب داعى حكومت قزوين و زنجان داشتند هنگامى كه موسى بن بغا به عزم استخلاص زنجان و قزوين ماءمور شد و با لشكرى لايق تاختن آورد ايشان را نيروى درنگ نماند لاجرم به طبرستان گريختند داعى به جنايت هزيمت هر دو تن را حاضر ساخت و در بركه آب غرقه ساخت تا جان بدادند آنگاه جسد ايشان را در سردابى در انداخت واين واقعه در سال دويست و پنجاه و هشتم هجرى بود و بالجمله ؛ هنگامى كه يعقوب بن ليث به طبرستان آمد و داعى فرار به ديلم كرد جسد ايشان را از سرداب برآورد و به خاك سپرد.
ديگر از مقتولين داعى كبير، عقيقى است و او پسر خاله داعى بود نامش ‍ حسن بن محمّد بن جعفر بن عبيداللّه بن الحسين الا صغر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام است و او از جانب داعى حكومت شهر سارى داشت . در غيبت داعى جامه سياه كه شعار عبّاسيان بود بپوشيد و خطبه به نام سلاطين خراسان كرد، چون داعى قوّت يافت و معاودت نمود سيّد عقيقى را دست به گردن بسته حاضر ساخت و گردن بزد و ديگر جماعتى از مردم طبرستان رابا خود از دركيد و كين دانست و خواست تا همگان را با تيغ بگذراند پس خويش را به تمارض ‍ افكند و پس از چند روز آوازه مرگ خود در انداخت پس او را در جنازه جاى داده به مسجد حمل دادند تا بروى نماز گزارند، چون مردم در مسجد انجمن شدند ناگاه آن جماعتى كه با ايشان مواضعه نهاده بود از جاى بجستند وابواب مسجد را فرو بستند و تيغ بكشيدند و داعى شاكى السّلاح از جنازه بيرون جست و شمشير بكشيد و جماعتى كثير را دستخوش شمشير ساخت .
بالجمله ؛ داعى با اينكه مردى خونريز و مغمور در ستيز و آويزبود در مراتب فضايل محلّى منيع داشت و جنابش مَحَطِّ رِحال علما و شعرا بود و به اتّقاق علماى نسّابه او را فرزندى نبود جز اينكه از كنيزكى دخترى آورد مسمّاة به كريمه او نيز قبل از آنكه شوى كند وفات يافت .
ذكر حال برادر داعى ، محمّد بن زيد الحسنى
محمّد بن زيد بعد از برادرش حسن ملقب شد به (داعى ) امّا شوهر خواهر داعى كبير كه ابوالحسين احمد بن محمّد بن ابراهيم بن على بن عبدالرحمن شجرى حسنى است ؛ بعد از وفات داعى لِواءِ سلطنت برافراخت و بر ملك طبرستان استيلا يافت ؛ محمّد بن زيد از جرجان لشكر بر آورد و با ابوالحسين رزم داد تا او را بكشت و طبرستان در را تحت فرمان آورد و از سال دويست و هفتاد و يكم هجرى تا هفده سال و هفت ماه حكومت طبرستان بروى استقرار يافت و سلطنت او چنان محكم شد كه رافع بن هرثمه در نيشابور روزگارى به نام او خطبه مى خواند و ابومسلم محمّد اصفهانى كاتب معتزلى وزير و دبير او بود و در پايان كار محمّد بن هارون سرخسى صاحب اسماعيل بن احمد سامانى او را در جرجان مقتول ساخت و سر او را برگرفت و با پسرش كه اسير شد به سوى مرو فرستاد و از آنجا به بخارا نقل كردند و جسدش را در گرگان در كنار قبر محمّد بن الامام جعفر الصادق عليه السّلام كه ملقّب بود به (ديباج ) به خاك سپردند.
و محمّد بن زيد در علم و فضل فحلى و در سماحت و شجاعت مردى بزرگ بود، علما و شعرا، جنابش را ملجاء و مناص مى دانستند، و قانون او بود كه در پايان هر سال بيت المال را نگران مى شد آنچه افزون از مخارج به جاى مانده بود بر قريش و انصار و فُقها و قاريان و ديگر مردم بخش ‍ مى كرد و حبّه اى به جاى نمى گذاشت . چنان اتّقاق افتاد كه در سالى چون ابتداء كرد به عطاى بنى عبدمناف و از عطاى بنى هاشم فراغت جست طبقه ديگر را از بنى عبدمناف پيش خواند مردى به جهت اخذ عطا برخاست محمّد بن زيد پرسيد كه از كدام قبيله اى ؟ گفت : از اولاد عبدمناف ، فرمود: از كدام شعبه ؟ گفت : از بنى اميّه ، فرمود: از كدام سلسله ؟ جواب نداد، فرمود همانا از بنى معاويه باشى ، عرض كرد چنين است . فرمود نسبت به كدام يك از فرزندان معاويه مى رسانى ؟ همچنان خاموش شد، فرمود: همانا از اولاد يزيد باشى ، عرض كرد چنين است . فرمود: چه احمق مردى تو بوده اى كه طمع بذل و عطا بر اولاد ابوطالب بسته اى و حال آنكه ايشان از تو خون خواهند اگر از كردار جدّت آگهى ندارى بسى جاهل و غافل بوده اى و اگر از كردار ايشان آگهى دارى دانسته خود را به هلاكت افكنده اى .
سادات علوى چون اين كلمات بشنيدند به جانب او شر را نگريستند و قصد قتل او كردند، محمّد بن زيد بانگ بر ايشان زد و گفت : انديشه بد در حق وى مكنيد چه هر كه او را بيازارد از من كيفر بيند مگر گمان داريد كه خون امام حسين عليه السّلام را از وى بايد جست ، خداوند كس را به گناه ديگر كس عقاب نفرمايد. اكنون گوش داريد تا شما را حديثى گويم كه آن را به كار بنديد.
همانا پدرم زيد مرا خبر داد كه منصور خليفه در ايّامى كه در مكّه معظمه رفته بود در ايّام توقّف او در آنجا گوهرى گرانبها به نزد او آوردند تا او را بيع كند، منصور نيك نگريست گفت : صاحب اين گوهر هشام بن عبدالملك بوده و به من رسيده كه از وى پسرى محمّد نام باقى مانده و اين گوهر را او به معرض بيع در آورده است . آنگاه ربيع حاجب را طلب كرد و گفت : فردا وقتى كه نماز بامداد را در مسجد الحرام با مردم به پاى بردى فرمان كن تا درهاى مسجد را ببندند پس از آن يك در آن را بگشاى و مردم را يك يك نيكو بشناس و رها كن تا هنگامى كه محمّد را بدانى و او را گرفته نزد من آورى ، چون روز ديگر (ربيع ) كار بدين گونه كرد محمّد دانست كه او را مى جويند دهشت زده و متحيّر به هر سو نگران بود، اين وقت محمّد بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام با او برخورد و آشفتگى خاطر او را فهم كرد و گفت : هان اى مرد! ترا سخت حيرت زده مى بينم كيستى و از كجائى ؟ گفت : مرا امان مى دهى ؟ فرمود:امان دادم و خلاص ترا بر ذمّت نهادم ، گفت : منم محمّد بن هشام بن عبدالملك اكنون بگو تو كيستى ؟ گفت : منم محمّد بن زيد بن على و توئى پسر عمّ، ايمن باش تو قاتل زيد نبودى و در قتل تو ادراك خون زيد نخواهد شد اكنون به جهت خلاصى تو تدبيرى مى انديشم اگر چه بر تو مكروه آيد باك مدار. اين بگفت و رداى خود را بر سر و روى محمّد هشام افكند و كشان كشان او را ببرد و لطمه از پس لطمه بر وى همى زد تا در مسجد به نزد (ربيع ) رسيد فرياد برداشت كه يا اباالفضل اين خبيث شتربانى است از اهل كوفه شترى به من كرايه داده ذاهبا و راجعا و از من گريخته است و شتر را به ديگرى كرايه داده و مرا در اين سخن دو شاهد عدل است دو تن از ملازمان و غلامان با من همراه كن تا او را به نزد قاضى حاضر كنند. ربيع دو نفر حارس با محمّد بن زيد سپرد و ايشان از مسجد بيرون شدند چون لختى راه بپيمودند محمّد روى با محمّد بن هشام كرد و فرمود: اى خبيث ! اگر حقّ مرا ادا مى كنى زحمت حارس و قاضى ندهم ؟ محمّد بن هشام گفت : يابن رسول اللّه ! اطاعت مى كنم ، محمّد بن زيد با ملازمان ربيع فرمود اكنون كه بر ذمّت نهاد شما ديگر زحمت مكشيد و مراجعت كنيد. چون ايشان برگشتند محمّد بن هشام سر و روى محمّد بن زيد را بوسه زد و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد! خداوند دانا بود كه رسالت را در چنين خانواده نهاد و گوهرى بيرون آورد و عرض كرد كه به قبول اين گوهر مرا تشريف فرماى . فرمود: اى پسر عمّ ما اهل بيتى هستيم كه در ازاى بذل معروف چيزى نمى گيريم من در حقّ تو از خون زيد چشم پوشيدم گوهر چه مى كنم اكنون خويش را پوشيده دار كه منصور را در طلب تو جدّى تمام است (87). چون داعى سخن بدينجا آورد فرمان داد تا آن مرد اموى را مانند يك تن از عبدمناف عطا دادند و چند تن از مردم خود را فرمود تا او را به سلامت به ارض رى برسانند و با مكتوب او باز آيند، اموى برخاست و سر داعى را بوسه زد و برفت .(88)
و اين داعى را كه محمّد بن زيد نام است دو پسر بود: يكى زيد ملقّب به رضى و او را نيز پسرى بود به نام محمّد و ديگر حسن نام داشت .
و چون از اولاد زيد بن حسن فارغ گشتيم اكنون شروع مى كنيم به اولاد حسن مثنّى .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 5:43 pm

ذكر فرزندان حسن بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام
ابومحمّد حسن بن الحسن كه او را حسن مثنى گويند ده اولاد ذُكور و اِناث براى او به شمار رفته :
1- عبداللّه ، 2- ابراهيم ، 3- حسن مثلث ، 4- زينب ، 5- ام كلثوم ، و اين پنج تن از فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام متولّد شدند، 6- داود، 7- جعفر، و مادر اين دو پسر امّ ولدى بود حبيبه نام از اهل روم ، 8 - محمّد مادر او رمله نام داشت ، 9- رقيّه ، 10- فاطمه .
و ابوالحسن عُمَرى گفته كه حسن را دخترى ديگرى نيز بوده كه (قسيمه ) نام داشت .(89) امّا دختران ، شرح حال امّكلثوم و رقيّه معلوم نيست و زينب راعبدالملك بن مروان كابين بست و فاطمه به حباله نكاح معاوية بن عبداللّه بن جعفر طيّار در آمد و از وى چهار پسر و يك دختر آورد بدين طريق نام ايشان ثبت شده : يزيد، صالح ، حمّاد، حسين ، زينب .
و امّا پسران حسن مثنّى ، جز محمّد تمامى اولاد آوردند. و اكنون شروع كنيم به ذكر اولادهاى ايشان و در تتمه اين ذكر مى كنيم مقتل معروفين ايشان را ان شاءاللّه تعالى .
ذكر اولاد عبداللّه بن الحسن بن الحسن المجتبى عليه السّلام :
ابومحمّد عبداللّه بن حسن را(عبداللّه محض ) مى نامند بدان جهت كه پدرش حسن بن الحسن عليه السّلام و مادرش فاطمه بنت الحسين عليه السّلام است و شبيه بوده به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و او شيخ بنى هاشم بود و اَجمَل و اكرم و اَسخاى ناس بود و قوىّ النفس و شجاع بود و او را منصور مقتول ساخت به شرحى كه در آخر باب ذكر خواهد شد ان شاء اللّه .
عبداللّه محض را شش پسر بود: اوّل محمّد بن عبداللّه ملقّب به (نفس ‍ زكيه ) مقتول و در احجار زيت مدينه در سال يكصد و چهل و پنجم هجرى و شرح شهادت او در آخر باب رقم خواهد شد ان شاءاللّه ، و او را يازده فرزند است : شش تن پسران و پنج تن دختران و نام ايشان چنين است : عبداللّه ، على ، طاهر، ابراهيم ، حسن ، يحيى ، فاطمه ، زينب ، امّكلثوم ، امّسلمه ، امّسلمه ايضا.
عبداللّه ملقّب بود به (اشتر) و او را در بلاد هند شهيد كردند و سرش ‍ را براى منصور فرستادند، و على بن محمّد بن عبداللّه محض در مجلس ‍ منصور وفات يافت و در اولاد داشتن طاهر، خلاف است .
ابراهيم پسرى داشت محمّد نام با چند دختر و مادر ايشان زنى از اولاد امام حسين عليه السّلام بوده و محمّد چند فرزند آورد و منقرض شدند، وامّا حسن پس در ركاب حسين بن على بود. در وقعه فخّ و در حربگاه زخم خدنگى يافت ، عبّاسيين او را امان دادند چون دست از جنگ برداشت او را گردن بزدند چنانچه بعد از اين حال او به شرح خواهد رفت و از وى فرزند نماند. و يحيى نيز بلا عقب بود و در مدينه بود تا وفات كرد.
فاطمه را محلّى منيع بود و به نكاح پسر عمّ خود حسن بن ابراهيم درآمد و زينب را محمّد بن سفاح تزويج كرد در همان شبى كه محمّد پدر او شهيد گشت و از پس او عيسى بن على عبّاسى او را تزويج نمود و در آخر امر ابراهيم بن حسن بن زيد بن حسن مجتبى عليه السّلام او را كابين بست و تزويج نمود چنانچه در (تذكره سبط) به شرح رفته (90) بالجمله ؛ عقب نفس زكيّه و نسل او از عبداللّه اشتر بماند.
پسر دوّم عبداللّه محض ، ابراهيم است و او را (قتيل باخمرى ) گويند و شرح قتل او در آخر باب مذكور خواهد شد ان شاءاللّه . و او را ده پسر بوده و اسامى ايشان چنين به شمار رفته : محمّد، اكبر، طاهر، على ، جعفر، محمّد اصغر، احمد اكبر، احمد اصغر، عبداللّه ، حسن ، ابو عبداللّه ،. امّا محمّد اكبر معروف به ( قشاش ) بلا عقب بوده و همچنين طاهر و على و ابوعبداللّه و احمد اصغر، و عبداللّه در مصر وفات يافت و او را پسرى بود محمّد شاعر و منقرض شد. و احمد اكبر دو فرزند آورد و منقرض شد. و جعفر پسرى آورد به نام زيد و منقرض شد.
محمّد اصغر مادر او رقيّه دختر ابراهيم عمر فرزند حسن مثنّى بود و او را هفت فرزند بود: ابراهيم ، عبداللّه امّ على ، زينب ، فاطمه ، رقيّه ، صفيّه ، واز ابراهيم فرزند آورد لكن منقرض شدند.
بالجمله ؛ از فرزند زادگان ابراهيم قتيل باخمرى عقب نماند جز از حسن و او مردى بزرگوار و وجيه بود، و اگر بخواهيم ذكر فرزند و فرزند زادگان او نمائيم از وضع كتاب بيرون مى رويم ، طالبين رجوع نمايند به كتب مشجّرات و انساب طالبيين .
پسر سوّم عبداللّه محض ، ابوالحسن موسى است ، موسى بن عبداللّه ملقب به (جون ) است و اين لقب از مادر يافت ؛ چه آنكه او سياه چرده متولّد گشت و مردى اديب و شاعر بود و هنگامى كه منصور پدر او عبداللّه را محبوس نمود موسى را حاضر كرد و امر نمود تا هزار تازيانه بر وى زدند از پس آن گفت : ترا به حجاز بايد رفتن تا از برادرت محمّد و ابراهيم مرا آگهى دهى . موسى گفت : اين چگونه مى شود كه محمّد و ابراهيم خود را به من نشان دهند و حال آنكه عيون و جواسيس تو با من مى باشند؟ منصور به حاكم حجاز منشورى فرستاد كه كسى متعرض موسى نباشد و او را به حجاز روانه كرد و موسى به راه حجاز رفت و به مكّه گريخت و در آنجا بود تا برادرانش محمّد و ابراهيم مقتول شدند و نوبت خلافت به مهدى رسيد. هم در آن سال مهدى به زيارت مكّه شتافت هنگامى كه مشغول طواف بود موسى بانگ زد كه ايّها الامير مرا امان ده تا موسى بن عبداللّه را به تو بنمايانم ، مهدى گفت : ترا به اين شرط امان دادم . موسى گفت : منم موسى بن عبداللّه محض ، مهدى گفت : كيست كه ترا بشناسد و به صدق سخن تو گواهى دهد؟ گفت : اينك حسن بن زيد و موسى بن جعفر عليهماالسّلام و حسن بن عبيداللّه بن عبّاس بن على بن ابى طالب عليه السّلام شاهدند. پس همگى گواهى دادند كه اوست موسى الجون پسر عبداللّه . پس مهدى او را خط امان داد و بود تا زمان رشيد، يك روز بر هارون در آمد و بر بساط هارون لغزش كرد و در افتاد هارون بخنديد، موسى گفت : اين سستى از ضعف روزه است نه از ضعف پيرى . و حكايت او با عبداللّه بن مصعب زبيرى در سعايت عبداللّه از براى او نزد رشيد و قسم دادن موسى او را و مردن عبداللّه به جهت آن قسم در (مروج الذهب مسعودى ) به شرح رفته (91) و موسى در سويقه مدينه وفات يافت و فرزندان و احفاد او را رياست وعدّت بود.
واز جمله فرزند زادگان او، موسى بن عبداللّه بن جون است كه او را (موسى ثانى ) گويند مادرش امامه بنت طلحه فزارى است و مُكَنى است به ابو عمر و راوى حديث است ، در سنه دويست و پنجاه و شش به قتل رسيد.
مسعودى فرموده كه سعيد حاجب او را از مدينه حمل داد در ايام معتزّ باللّه و موسى از زُهاد بود و با او بود پسرش ادريس بن موسى ، همين كه به ناحيه زباله از اراضى عراق رسيد جمع شدند جماعتى از بنى فزاره و غير ايشان كه موسى را از سعيد حاجب بگيرند سعيد او را زهر داد و در همانجا وفات كرد. پس پسرش ادريس را از دست سعيد خلاص ‍ كردند(92). و اولاد او بسيارند و در ايشان است امارت در حجاز و هم از فرزند زادگان موسى الجون است صالح بن عبداللّه بن الجون و صالح را يك دختر بود كه دلفاء نام داشت و چهار پسر بود كه سه تن از ايشان بلاعقب بودند و يك پسر او كه ابوعبداللّه محمّد و معروف به شهيد است صاحب ولد بود و قبرش در بغداد زيارتگاه مسلمانان است .
ابن معيّه حسنى نسّابه گفته كه محمّد بن صالح است كه او را محمّد الفضل گفته اند و قبر او در بغداد مزار مسلمانان است و اينكه بعضى چنان دانند كه قبر محمّد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السّلام است درست نباشد. و صاحب (عمدة الطّالب ) گفته كه محمّد بن صالح مردى دلير و دلاور بودو شعر نيكو توانست گفت و چون مردم را در بيعت و متابعت غاصبين حقوق اهل بيت مى نگريست از قتل و غارت ايشان دريغ نمى خورد وقتى در ايّام متوكّل عبّاسى بر مجتازان طريق مكّه بيرون آمد و در آن گيرودار ماءخوذ شد او را اسير كرده به نزد متوكّل بردند امر كردتا او را در (سُرَّمَن رَاى ) محبوس داشتند و مدّت حبس او به دراز كشيد و او در (حبس خانه ) فراوان شعر گفت و متوكّل را به قصيده اى چند مدح كرد و سبب خلاصى او آن شد كه ابراهيم بن المدبّر كه يك تن از وزراى متوكّل بود يك قطعه از اشعار محمّد بن صالح را كه صدر آن اين مطلع است :
شعر : طَرِبَ الْفُؤ ادُ وَ عادَهُ اَحْزانهُ

وَتَشَعَّثَتْ شُعَباتهُ اَشْجانُهُ

وَبَدالهُ مِنْ بَعدِ مَا انْدَمَلَ الهَوى

بَرْقٌ تَالَّقَ موُهِنا لَمَعَانُهُ

يَبْدوُا كَحاشِيَةِ الرِّدَآءِ وَ دُونَهُ
صَعْبُ الذُّرى مُتَمَتِّعٌ اَرْكانُهُ

فَدَنى لِيُنْطُرَ كَيْفَ لاحَ فَلَمْ يُطِقْ

نَظَرا اِلَيْهِ وَرَدَّهُ سَجّانُهُ

فَالنّارُ ما اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ ضُلوُعُهُ

وَالْماءُ ما سَمُحَتْ بِهِ اَجْفانُهُ
به يك تن از مغنّيهاى متوكّل بياموخت و گفت كه بر متوكّل تغنّى كند. چون متوكّل آن اشعار را اصغاء نمود گفت : گوينده اين شعر كيست ؟ ابراهيم گفت : محمّد بن صالح بن موسى الجون و بر ذمّت گرفت كه محمّد از اين پس خروج نكند، متوكّل او را رها ساخت لكن ديگر باره محمّد به مراجعت حجاز دست نيافت و در (سُرَّمَن رَاى ) به جنان جاويدان شتافت .
سبب شفاعت ابراهيم در حقّ محمّد چنان است كه از محمّد بن صالح نقل شده كه گفت وقتى بر مجتازان حجاز بيرون شدم و قتال دادم و ايشان را مغلوب و مقهور ساختم برتلّى بر آمدم و نگران بودم كه چگونه اصحاب من به اخذ غنائم مشغولند ناگاه زنى در ميان هودج به نزديك من آمد و گفت : رئيس اين لشكر كيست ؟ گفتم : رئيس را چه مى كنى ؟ گفت : دانسته ام كه مردى از اولاد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در اين لشكراست و مرا با او حاجتى است . گفتم : اينك حاضرم بگوى تا چه خواهى ، گفت : ايها الشريف ! من دختر ابراهيم مدبّرم و در اين قافله مال فراوان دارم از شتر و حرير و اشياء ديگر و هم در اين هودج از جواهر شاهوار با من بسيار است ترا سوگند مى دهم به جدت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و مادرت فاطمه زهرا عليهاالسّلام كه اين اموال از طريق حلال از من بگيرى و نگذارى كسى به هودج من نزديك شود و از اين افزون آنچه از مال خواهى بر ذمّت من است كه از تجّار حجاز به وام گيرم و تسليم دارم ؛ چون كلمات او را شنيدم بانگ بر اصحاب خويش ‍ زدم كه دست از نهب و غارت باز گيريد و آنچه ماءخوذ داشته ايد به نزديك من حاضر سازيد، چون حاضر كردند گفتم : اين جمله را با تو بخشيدم و از اموال ديگر مجتازان چشم پوشيدم و از قليل و كثير چيزى از آن اموال برنگرفتم و برفتم اين وقت كه در (سُرّمن راى ) محبوس ‍ بودم شبى زندانبان به نزد من آمد و گفت : زنى چند اجازت مى طلبند تا به نزد تو آيند، با خود انديشيدم كه از خويشاوندان من كسى خواهد بود، رخصت دادم تا در آمدند و از ماءكول و غير ماءكول اشياء بسيار با خود حمل داشتند و اظهار مهر و حفادت كردند و زندانبان را عطا دادند تا با من به رفق و مدارا باشد و در ميان ايشان زنى را ديدم كه از ديگران به حشمت افزون بود گفتم : كيست ؟ گفت : مرا ندانى ؟ گفتم : ندانم ، گفت : من دختر ابراهيم بن مدبّر همانا فراموش نكرده ام نعمت ترا و شكر احسان ترا به ذمّت خويش فرض دانسته ام ، آنگاه وداع گفت و برفت و چندى كه در زندان بودم از رعايت من دست باز نداشت و او پدر خويش را بگماشت تا سبب نجات من گشت .(93)
بالجمله ؛ ابراهيم بن مدبّر دختر خويش را با محمّد بن صالح كابين بست و مناقب محمّد بن صالح فراوان است از فرزندان اوست عبداللّه بن محمّد پدر حسن شهيد و از اعقاب او در حجاز بسيارند ايشان را صالحيّون گويند و هم از اين سلسله است آل ابى الضّحاك و آل هزيم و ايشان بنى عبداللّه بن محمّد بن صالح اند.
پسر چهارم عبداللّه محض ، يحيى صاحب ديلم است ، يحيى بن عبداللّه را جلالت بسيار و فضايل بى شمار است و روايت بسيار از حضرت جعفر بن محمّد عليهماالسّلام و ابان تغلب و غيرهما نموده و از او نيز جمعى روايت كرده اند و در واقعه فخّ با حسين بن على بود از پس شهادت حسين مدتى در بيابانها مى گرديدو بر جان خود ايمن نبود تا آنكه از خوف هارون الرشيد به بلاد ديلم گريخت و در آنجا مردم را به خويشتن دعوت كرد جماعتى بزرگ با او بيعت كردند و كار او نيك بالا گرفت و هول و هرب عظيم در دل رشيد پديد آمد پس مكتوبى به سوى فضل بن يحيى بن خالد برمكى كرد كه از يحيى بن عبداللّه در چشم من خار خليده و خواب برميده كار او را چنانكه دانى كفايت كن و دل مرا از انديشه او وا رهان .
فضل با لشكرى ساخته به سوى ديلم روان شد و جز بر طريق رفق و مدارا سلوك ننمودو نامه ها به تحذير و ترغيب و بيم و اميد به سوى يحيى متواتر كرد يحيى را نيز چون آن نيرو نبود كه با فضل رزم كند و او را بكشند طالب امان گشت و فضل خط امان از رشيد بدو فرستاد و پيمان استوار نمود و مواثيق محكم كرد. لاجرم يحيى به اتّقاق فضل نزد رشيد آمد در چهارم صفر سال يك صد و هفتادم هجرى و رشيد او را ترحيب و تجليل كرد و او را خلعتى با دويست هزار دينار و اموال ديگر بداد و يحيى با آن اموال قروض حسين بن على شهيد فخّ را ادا كرد؛ چه او را دويست هزار دينار قرض بود.
بالجمله ؛ رشيد بعد از ورود يحيى بن عبداللّه مدّتى چند خاموش بود لكن از كين يحيى آتش افروخته در خاطر داشت لاجرم هنگامى يحيى را حاضر ساخت و آغاز عتاب نمود يحيى آن خط امان را در آورد و گفت : با اين سجلّ بهانه چيست و چرا پيمان خواهى شكست ؟ رشيد آن خط بگرفت و به محمّد حسن صاحب ابويوسف قاضى داد تا قرائت كرد و گفت اين سجلّى است در امان يحيى جلى و از آلايش حيلت و خديعت منزّه است ، اين وقت ابوالبَخْتَرىّ وهب بن وهب دست فرا برد و آن مكتوب را بگرفت و گفت : اين خط از فلان و فلان جهت باطل است و در امان يحيى لاطائل و حكم كرد به ريختن خون يحيى و گفت خون او در گردن من باشد، رشيد (مسرور خادم ) را گفت كه ابوالبخترى را بگو كه اگر اين سجلّ باطل است تو او را پاره كن ؛ ابوالبخترى خط امان را بگرفت و كاردى به دست گرفت و آن سجل را پاره پاره همى ساخت و از غايت خشم دستش را لرزش و لغزش گرفته بود هارون را از اين مطلب خوش ‍ آمد و امر كرد تا ابوالبخترى را هزار هزار و ششصد هزار درهم دادند و او را قاضى گردانيد، پس امر كرد يحيى را به زندانخانه بردند و روزى چند باز داشتند آنگاه ديگر باره او را حاضر ساخت با قضات و شهود و خواست تا بنمايد كه او را در زندان آسيبى نرسيده و قتل او رانخواسته و نفرموده ، اين وقت همگان روى به يحيى آوردند و هر كس سخنى گفت و يحيى خاموش بود و پاسخى نمى داد، گفتند: چرا سخن نگوئى ؟ اشاره به دهان خود كرد و بنمود كه ياراى سخن گفتن ندارد و زبان خويش را در آورد چنان سياه بود كه گفتى پاره ذغالى است .
رشيد گفت : شما را به دروغ مى نمايد كه مسموم است ، ديگر باره او را به زندان فرستاد و ببود تا شهيد گشت . و به روايت ابوالفرج هنوز آن جماعت شهود به وسط خانه نرسيده بود كه يحيى از شدّت و ثقالت زهر به روى زمين افتاد.(94)
در شهادت او به روايت مختلف سخن گفته اند بعضى گفته اند كه او را به زهر كشتند و بعضى ديگر گفته اند كه او را خورش و خوردنى ندادند تا جوعان بمرد و جماعتى گفته اند كه رشيد امر كرد او را همچنان زنده بخوابانيدند و ستونى از سنگ و ساروج بر روى او بنا كردند تا جان بداد. ابوفراس درقصيده اى كه ذكر مثالب بنى عبّاس مى كند اشاره به شهادت يحيى نموده و در آنجا كه گفته :
شعر : يا جاحِدا فى مَساويها يُكَتّمِها

غَدْرُ الرّشيدِ بِيَحْيى كَيْفَ يُكْتَتَمُ

ذاقَ الزُبَيْرىّ غِبَّ الحَنْثِ وَانْكَشَفَتْ

عَنِ ابْنِ فاطِمَةَ الاَْقْوالُ وَالتُّهَمُ

در اين شعر اشاره كرده به سعايت عبداللّه بن مصعب بن ثابت بن عبداللّه بن زبير نزد رشيد كه يحيى در طلب بيعت است و خواست از من بيعت بگيرد براى خودش يحيى او را قسم داد بعد از قسم خوردن بدنش ورم كرد و سياه شد پس هلاك گرديد.
يحيى را يازده فرزند بود چهار دختر و هفت پسر و فرزندزادگان او بسيارند و بسيارى از احفاد او را شهيد كردند و از جمله فرزندان ، محمّد بن يحيى است كه در ايّام سلطنت رشيد، بكّار زبيرى او را در مدينه با بند و زنجير در حبس كرد و پيوسته در حبس او بود تا وفات كرد.
و از جمله فرزند زادگان ، محمّد بن جعفر بن يحيى است كه به جانب مصر سفر كرد و از آنجا به مغرب شتافت و جماعتى بر وى گرد آمدند و فرمان او را گردن نهادند و در ميان ايشان كار به عدل و اقتصاد كرد و در پايان كار او را شربت سم خورانيدند و مقتول ساختند.
بالجمله ؛ اعقاب يحيى از پسرش محمّد بود كه پيوسته در حبس رشيد بود تا وداع جهان گفت .
پسر پنجم عبداللّه محض ، ابو محمّد سليمان است ، سليمان بن عبداللّه پنجاه و سه سال عمر داشت كه در ركاب حسين بن على در فخّ شهيد گشت و او را دو پسر بود: يكى عبداللّه ، دوّم محمّد و عقب سليمان از محمّد بود و محمّد در جنگ فخ حضور داشت . صاحب (عمده ) گفته كه بعد از قتل پدرش فراركرده به مغرب رفت و در آنجا اولاد آورد. واز جمله اولاد اوست عبداللّه بن سليمان بن محمّد بن سليمان كه وارد كوفه گشت و روايت حديث كرد، و او مردى جليل القدر و راوى حديث بوده و ذكر سلسله اولاد سليمان در اين مختصر گنجايش ندارد(95)
پسر ششم عبداللّه محض ، ابوعبداللّه ادريس است ، همانا در شهادت ادريس بن عبداللّه ، به اختلاف سخن رانده اند و آن چه كه در اين باب اصحّ گفته اند آن است كه ادريس در خدمت حسين بن على در فخّ با لشكرهاى عبّاسيين قتال داد و بعد از قتل حسين و برادر خود سليمان از حربگاه فرار كرد و به اتّقاق غلام خود راشد كه مردى با حصافت عقل و رزانت راءى بود به شهر فاس (96) و طنجه (97) و مصر رفت و از آنجا به اراضى مغرب سفر كرد مردم مغرب با او بيعت كردند و سلطنت او عظيم گشت ، چون اين خبر به رشيد رسيد دنيا در چشمش تاريك گرديد و از تجهز لشكر و مقاتلت با او بيمناك بود؛ چه آن شجاعت و حشمت كه ادريس داشت قتال با او صعب مى نمود لاجرم سليمان بن جرير را كه متكلم زيديّه بود از جانب خود متنكّرا به نزد او فرستاد با غالبه آميخته به زهر كه ادريس را به آن مسموم نمايد. سليمان چون بر ادريس وارد شد ادريس مقدم او را مبارك شمرد؛ چه سليمان مردى اديب و زبان دان بود و منادمت مجلس را شايسته و شايان بود سليمان طريق فرار را ساختگى اسبهاى رهوار كرده انتهاز فرصت مى داشت تا روزى مجلس را از راشد و غير او پرداخته به دست كرد و آن غاليه مسموم را به ادريس هديه داد ادريس قدرى از آن برخود بماليد واستشمام نمود سليمان در زمان بيرون شد و بر اسب بر نشست و بجست . ادريس بيآشوفت و بغلطيد و چون راشد رسيد و اين بديد چون باد از قفاى سليمان بشتافت و او را دريافت و از گرد تيغ براند و چند زخمى بر سر و صورت و انگشتان زد و بازگشت و ادريس بن عبداللّه در گذشت . و چون ادريس وفات كرد، زنى داشت امّ ولد از بربريّه و حامل بود مردم مغرب به صوابديد راشد تاج سلطنت را بر شكم امّ ولد گذاشتند تا هنگامى كه حمل بگذاشت و پسرى آورد آن پسر رابه نام پدر ادريس نام نهادند و او بعد از چهار ماه از فوت پدر متولّد گشت و جماعتى گفتند اين كودك از راشد است حيلتى كرده كه اين ملك بروى بيايد و اين سخن استوار نيست ؛ چه داود بن القاسم الجعفرى كه يك تن از بزرگان عُلما است و در معرفت اَنساب كمالى بسزا داشته حديث كرده كه من حاضر بودم در وفات ادريس بن عبداللّه و ولادت ادريس بن ادريس در فراش پدر و در مغرب با او بودم در جمال و جلادت و جود و جودت هيچ كس را مانند او نديدم و از حضرت امام رضا عليه السّلام روايتى نقل كرده اند كه فرمودند: خدا رحمت كند ادريس بن ادريس را كه او نجيب و شجاع اهل بيت است ، به خدا سوگند كه انباز او در ميان ما باقى نمانده است .(98)
لاجرم در صحّت نسب ادريس جاى شك نيست و ذكر سلطنت او و اولادهاى او در مواضع خود به شرح رفته و جماعتى از فرزندزادگان او در مصر اقامت كردند و ايشان معروف شدند به فواطم . و سيّد شهيد قاضى نوراللّه در (مجالس ) در بيان شهادت ادريس بن عبداللّه چنين نگاشته كه هارون شخصى داود نام كه به (شماح ) اشتهار داشت بدانجا فرستاد و او به خدمت ادريس رسيده از روى مكر و تلبيس در سلك مخصوصان او در آمد تا آنكه ادريس روزى از درد دندان شكايت كرد، وى چيزى به او داده كه داروى دندان است و ادريس در سحر آن را به كار برد و بدان درگذشت و وى را جاريه حامله بود اولياى دولت تاج خلافت بر شكم او نهادند. و در اسلام به غير از او كسى ديگر را در شكم مادر به سلطنت موسوم نكرده اند حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حق او فرموده :
عَلَيْكُمْ بِاِدْريسِ بْنِ ادْريسٍ فَاِنَّهُ نَجيبُ اَهْلِ الْبَيْتِ وَ شُجاعهم .(99)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 5:52 pm

ذكر احوال ابراهيم بن الحسن بن الحسن المجتبى عليه السّلام و ذكر اولاداو
ابوالحسن ابراهيم برادر اَعيانى عبداللّه محض است از كثرت جود و مناعت محل و شرافت محتد مُلقّب به (غمر) گشت و او به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شباهتى تمام داشت و گفته شده كه او و برادرش عبداللّه از رُوات حديث اند و او در كوفه صندوق داشت و قبرش ‍ مزار قاصى و دانى گشت ؛ منصور او را و برادرش را و ديگر اخوانش را ماءخوذ داشت و در كوفه محبوس نمود و مدّت پنج سال در كمال رنج و زحمت و تمام شكنج و صعوبت در حبسخانه بودند و ابراهيم در ماه ربيع الاوّل سال يك صد و چهل و پنجم هجرى در زندان به دار جنان انتقال يافت . و او اوّل كسى بود از جماعت محبوسين كه شهيد گشت و گفته شده كه مدّت عمرش شصت و نه سال بود و او را فضايل كثيره و محاسن شهيره بوده و سفّاح در زمان خود مقدم او را مبارك شمرد.
و ابراهيم را يازده فرزند بود و اسامى ايشان چنين به شمار رفته :
1- يعقوب ، 2- محمّد اكبر، 3- محمّد اصغر، 4- اسحاق ، 5- على ، 6- اسماعيل ، 7- رقيّه ، 8- خديجه ، 9- فاطمه ، 10- حسنه ، 11- امّ اسحاق .
اَحفاد ابراهيم از اسماعيل ديباج است و محمّد اصغر مادرش امّ ولدى بوه مُسمّاة به عاليه و محمّد را به جهت كمال حُسن ، ديباج اصغر مى گفتند و چون او را ماءخوذ داشتند و در نزد منصور دوانيقى بردند منصور گفت : توئى ديباج اصغر؟ گفت : بلى ، گفت : سوگند به خداى ، ترا چنان بكشم كه هيچ يك از خويشاوندان تو را چنان نكشته باشم . پس امر كرد كه اسطوانه اى بنا كردند و او را در ميان آن گذاشتند و اسطوانه بر روى او بنا نهادند و او همچنان زنده در ميان اسطوانه به رحمت خدا رفت .
امّا اسماعيل مُكَنى بود به ابوابراهيم و ملقّب به ديباج اكبر و او در جنگ فخّ حاضر بود و هم مدّتى در حبس منصور بود و او را يك دختر بود كه امّ اسحاق نام داشت و دو پسر بود كه يكى را حسن نام بود و ديگرى ابراهيم . و حسن بن اسماعيل از غازيان جنگ فخّ بود و او را هارون الرشيد بيست و دو سال محبوس داشت و چون نوبت به ماءمون رسيد او را رها ساخت و او در شصت و سه سالگى دنيا را وداع كرد. و از اولاد اوست سيّد سند نسّابه عالم فاضل جليل القدر واسع الروايه ابوعبداللّه تاج الدين محمّد بن ابى جعفر القاسم بن الحسين الحسنى الديباجى الحلّى معروف به (ابن معيّه ) صاحب مصنّفات كثيره در انساب و معرفة الرجال و فقه و حساب و عروض و حديث وغيره ، اخذ كرده از او سيّد سند نسّابه جمال الملّة و الدّين احمد بن على بن الحسين الحسنى الدّاودى .
صاحب (عمدة الطالب ) فرموده كه منتهى شده به او علم نسب در زمانش و از براى او است اسنادات عاليه و سماعات شريفه ، درك كردم او را در زمان شيخوخيّتش و خدمت كردم او را قريب دوازده سال و خواندم نزد او آن چه ممكن بود از حديث و نسب و فقه و حساب و ادب وتاريخ و شعر اِلى غَيْر ذلك ، پس ذكر كرده مصنّفات او را با جمله اى از احوال او آنگاه فرموده كه تعداد فضائل نقيب تاج الدين محمّد محتاج است به شرحى كه اين مختصر گنجايش آن را ندارد(100)
فقير گويد: كه اِبْنُ مُعَيَّه سيّد جليل استاد (شيخ شهيد) است ، نيز روايت مى كند شهيد از او و در يكى از اجازات خود او را ذكر كرده و فرموده : اِنَّهُ اُعْجُوبَةُ الزَّمانِ فى جَميع الفضائِل وَ الْمَآثِر.(101) و در مجموعه خود در حق او فرموده كه ابن مُعَيه در هشتم ربيع الا خر سنه هفتصد و هفتاد و شش در حلّه وفات كرد و جنازه اش را به مشهد اميرالمؤ منين عليه السّلام حمل كردند و اجازه داده اين سيّد مرا و هم اجازه داده به دو پسرم ابوطالب محمّد و ابوالقاسم على پيش از وفاتش .(102)
فقير گويد: معيّه (103) مادر ابوالقاسم على بن حسن بن حسن بن اسماعيل الديباج است و او بنت محمّد بن حارثة بن معاوية بن اسحاق از بنى عمرو بن عوف كوفيّه است و اصلش از بغداد است .
و امّا ابراهيم بن اسماعيل الديباج بن ابراهيم الغمر مادر او امّ ولد بود و او ملقّب بود به (طبا طبا) از ابوالحسن عُمَرى منقول است كه هنگامى كه ابراهيم كودك بود پدرش اسماعيل خواست از بهر او جامه بدوزد او را گفت اگر خواهى از بهر تو پيراهنى كنم و اگر نه قبائى بدوزم . چون هنوز زبانش در اظهار مخارج حروف نارسا بود خواست بگويد (قبا قبا) گفت (طبا طبا) و بدين كلمه ملقّب گشت لكن اهل سواد گويند طبا طبا به زبان نبطيّه به معنى سيّد السادات است .(104)
بالجمله ؛ ابراهيم مردى با رزانت و جلالت بود و عقايد خود را در خدمت حضرت امام رضا عليه السّلام معروض داشت و از شوائب شكّ و شبهه پاكيزه ساخت و او را يازده پسر و دو دختر بوده و اسامى ايشان را چنين نگاشته اند:
1- جعفر، 2- ابراهيم ، 3- اسماعيل ، 4- موسى ، 5- هارون ، 6- على ، 7- عبداللّه ، 8 - محمّد، 9- حسن ، 10- احمد، 11- قاسم ، 12 - لبابه ، 13- فاطمه .
و امّا عبداللّه و احمد از يك مادرند كه نام او جميله بنت موسى بن عيسى بن عبدالرحيم است و از فرزندان عبداللّه است احمد كه در سال دويست و هفتاد هجرى در مصر خروج كرد و احمد بن طولون او را مقتول ساخت و اولاد او منقرض گشت و امّا محمّد بن ابراهيم كه مكنّى است به ابوعبداللّه در سال صد و نود و نهم هجرى در ايّام خلافت ماءمون به اعانت ابوالسّرايا در كوفه خروج كرد و كوفه را در تحت بيعت در آورد و كارش ‍ بالا گرفت و در همان سال در كوفه فجاءةً وفات يافت و در اراضى غرىّ مدفون گشت . و ابوالفرج از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه به جابر جعفى فرمود: همانا در سال صد و نود و نه در ماه جُمادى الا ولى مردى از اهل بيت ، كوفه را متصرّف شود و بر منبر كوفه خطبه بخواند حق تعالى با ملائكه خويش به او مباهات كند.(105)
و قاسم بن ابراهيم طباطبا مكنّى است به ابومحمّد و او را (رسىّ) گويند براى آنكه در جبل رس منزل كرده بود و او سيّدى بود عفيف و زاهد صاحب تصانيف و دعى الى الرضا مِن آل محمّد عليهماالسّلام وفات كرده در سنه دويست و چهل و شش .
اولاد و اعقاب او بسيارند و كثيرى از ايشان رئيس و مقدّم بوده اند و جمعى از ايشان از ائمّه زيديه بودند؛ مانند بنوحمزه و ابوالحسن يحيى الهادى بن حسين بن قاسم الرّسىّ كه در ايّام معتضد در سنه دويست و هشتاد در يمن ظهور كرد و ملقب به هادى الى الحق شد، از براى اوست تصنيفات كِباردر فقه قريب به مذهب ابو حنيفه ، وفات كرد سنه دويست و نود هشت و اولاد او ائمّه زيديّه وملوك يمن بودند. و از اولاد قاسم رسىّ است زيد الا سودبن ابراهيم بن محمّد بن الرسىّ كه عضدالدوله ديلمى او را از بيت المقدس طلبيد و خواهرش را به او تزوج كرد و چون خواهرش وفات كرد دختر خود شاهاندخت را تزويج او كرد و از براى او اولاد بسيار است در شيراز كه از براى ايشان است وجاهت و رياست و جمعى از ايشان نُقَباء و قضات شيرازند.
بالجمله ؛ سلسله سادات طباطبا تا اين زمان بحمداللّه منقطع نگشته و در شرق و غرب عالم در هر قريه و بلدى بسيارند.
ذكر حال ابوعلى حسن بن الحسن بن الحسن المجتبى عليه السّلام و ذكر اولاد او و شرح واقعه فخّ و شهادت حسين بن علىّ و غيره
حَسَن بْن حَسَن مثنّى را (حَسَن مثلّث ) گويند؛ چه او پسر سوّم است كه بلاواسطه حسن نام دارد و او برادر اعيانى عبداللّه محض است و او نيز در حبس منصور در كوفه وفات يافت در ماه ذيقعده سنه يك صد و چهل و پنج و مدّت عمر او شصت و هشت سال بود.
ابوالفراج روايت كرده كه چون عبداللّه برادر حسن مثلّث رامحبوس ‍ كردند حسن قسم ياد كرد كه مادامى كه عبداللّه در محبس است روغن بر بدن خود نمالد و سرمه نكشد و جامه ناعم نپوشد و غذاى لذيذ نخورد از اين جهت ابوجعفر منصور او را (حادّ) مى ناميد، يعنى تارك زينت . و او مردى فاضل و متاءلّه و صاحب ورع بود، و در امر به معروف و نهى از منكر به مذهب زيديّه مايل بود.
بالجمله ؛ او را شش پسر بود: 1 - طلحه ، 2 - عبّاس ، 3 - حمزه ، 4 - ابراهيم ، 5 - عبداللّه ، 6 - على .
امّا طلحه را فرزندى نبود. و امّا عبّاس مادَرِ او عايشه دختر (طلحة الجود) است و او يكى از جوانان هاشمى بود و او را چون ماءخوذ داشتند كه به حبس برند مادرش فرياد كشيد كه بگذاريد او را ببويم و او را در برگيرم ، گفتند: به اين مراد نخواهى رسيد مادامى كه در دنيا زنده مى باشى . و عبّاس در محبس از دنيا رفت در بيست و سوم ماه رمضان سنه صد و چهل و پنج و مدّت عمر او سى و پنج سال بود و او صاحب ولد بود لكن منقرض شدند. و از اولاد او است على بن عبّاس كه در بغداد آمد و مردم را به خود دعوت مى كرد و جماعتى از زيديّه دعوت او را اجابت كردند، مهدى عبّاسى او را حبس كرد تا به شفاعت حسين بن على صاحب فخّ او را از زندان بيرون كرد لكن مهدى شربت سمّ او را بداد تا بياشاميد و پيوسته زهر در او اثر مى كرد تا وارد مدينه شد گوشت بدن او از آثار زهر فاسد و اعضاى او از هم بپاشيد و سه روز بيشتر در مدينه نبود كه دنيا را وداع كرد.
و امّا حمزه ، پس در حيات پدر وفات كرد و ابراهيم ، حال او معلوم نشد.
و امّا عبداللّه ، كُنْيَه او ابوجعفر و مادر او اُمّ عبداللّه دختر عامر بن عبداللّه بن بشر بن عامر ملاعب الا سنّه است و او را منصور دوانيقى با برادرش على و جمله اى از سادات بنى حسن ماءخوذ داشت و چون از مدينه بيرون آوردند آنها را به جانب كوفه مى بردند در نزديكى رَبَذه در قصر نفيس ، كه سه ميل راه است تا مدينه ، حدّادين را امر كردند كه آنها را در قيد و اغلال كنند پس هر يك از آنها را در قيد و غلّ كردند و حلقه هاى قيد عبداللّه بسيار تنگ بود و او را ضجر بسيار مى داد عبداللّه آهى كشيد برادرش على چون اين بديد او را قسم داد كه قيدش را با قيد او عوض كند؛ چه حلقه هاى قيد على فراختر بود. پس على قيد او را گرفت و از خود را بدو داد عبداللّه در سن چهل و شش سالگى بود كه در حبس وفات يافت در يوم اءضحى سنه صد چهل و پنج .(106)
و امّا على بن الحسن ، برادر اعيانى عبداللّه مكنّى بود به ابوالحسن و ملقّب بود به على الخير و علىّ العابد و به مرتبه اى در عبادت حضور قلب داشت كه وقتى در راه مكّه مشغول به نماز بود افعى داخل جامه او شد مردم بانگ زدند كه افعى داخل جامه هايت شده على همچنان به نماز خود مشغول بود تا افعى از جامه او بيرون شد در آن حال حركتى و تغيير حالتى از براى او پيدا نشد!(107)
روايت شده كه ابو جعفر منصور، بنى حسن را در زندانى حبس كرد كه از تاريكى شب و روز را تميز نمى دادند و وقت نماز را نمى دانستند مگر به تسبيح و اوراد على بن الحسن ؛ چه او پيوسته مشغول ذكر بود و به حسب اوراد خود كه موظف بود بر شبانه روز مى فهميد دخول اوقات را هنگامى عبداللّه الحسن المثنّى از ضجرت حبس و ثقالت قيد و بند على را گفت كه مى بينى ابتلا و گرفتارى ما را آيا از خدا نمى خواهى كه ما را از اين زندان و بلا نجات دهد؟ على زمان طويلى پاسخ نداد آنگاه گفت كه اى عمّ! همانا براى ما در بهشت درجه اى است كه نمى رسيم به آن درجه مگر به اين بليّه يا به چيزى كه اعظم ازاين باشد، و نيز از براى منصور در جهنم مرتبه اى است كه نمى رسد به آن مگر آنكه به جا آورد بما آنچه مى بينى از بلايش اگر مى خواهى صبر مى كنيم بر اين شدايد و به اين زودى راحت مى شويم ؛ چه مرگ به ما نزديك شده است و اگر مى خواهى دعا مى كنم به جهت خلاصى لكن منصور به آن مرتبه كه در آتش دارد نخواهد رسيد، گفتند بلكه صبر مى كنيم . پس سه روز بيشتر نگذشت كه در زندان جان دادند و راحت شدند و على بن الحسن به حالت سجده از دنيا رخت كشيد، عبداللّه را گمان آنكه او را خواب ربوده گفت : فرزند برادرم را بيدار كنيد، چون او را حركت دادند ديدند بيدار نمى شود دانستند كه وفات كرده . و وفات او در بيست و ششم محرم سال صد و چهل و شش واقع شد و مدّت عمر شريفش چهل و پنج سال بود.(108)
بعضى از سادات بنى حسن كه با او در محبس منصور بودند روايت كرده اند كه تمام ماها را در قيد و بند كرده بودند و حلقه هاى قيد ما فراخ بود چون نماز مى خواستيم بخوانيم يا هنگامى كه مى خواستيم بخوابيم پاهاى خود را از حلقه هاى كند بيرون مى كرديم و هنگامى كه زندانيان مى خواستند بيايند از ترس آنها پاهاى خود را در حلقه قيد مى كرديم لكن على بن الحسن پيوسته پاهايش درقيد بود عبداللّه عمويش او را گفت كه اى فرزند چه باعث شده ترا كه مثل ما پاى خود را از قيد بيرون نمى كنى ؟ گفت : واللّه ! پاى خود را بيرون نمى كنم تا به اين حال از دنيا بروم و خدا ما بين من و منصور جمع فرمايد و در محضر الهى از او بپرسم كه به چه جهت مرا در قيد و بند كرد.
بالجمله ؛ على بن الحسن را پنج پسر و چهار دختر بوده و اسامى ايشان چنين رقم شده : 1 - محمّد، 2 - عبداللّه ، 3 - عبدالرحمن ، 4 - حسن ، 5 - حسين ، 6 - رقيّه ، 7 - فاطمه ، 8 - امّ كلثوم ، 9 - امّالحسن .
مادر ايشان زينب دختر عبداللّه محض است ، و زينب و زوج او على بن الحسن را زوج صالح مى گفتند به جهت عبادت و صلاح ايشان ، و چون منصور پدر و برادران و عموها و پسران عمّ و شوهر او را شهيد كرد پيوسته جامه هاى پلاس مى پوشيد تا از دنيا رفت و هميشه در ندبه و گريه بود و هيچ گاهى بر منصور نفرين نكرد كه مبادا تشفّى نفسى براى او حاصل شود و از ثوابش كاسته گردد مگر آنكه مى گفت : يا فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ يا عالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ وَالْحاكِمُ بَيْنَ عِبادِهِ اُحْكُم بَيْنَنا وَبَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَاَنْتَ خَيْرُ الْحاكِمينَ.
و محمّد و عبداللّه در حيات پدر وفات كردند و عبدالرحمن دخترى آورد كه رقيّه نام داشت . و حسن معروف است به (مكفوف ) و او صاحب ولد بود و اولاد حسن مثلّث جز از وى نيست .
امّا حسين بن على شهيد فخّ، پس او را جلالت و فضيلت بسيار است و مصيبت او در قلوب دوستان خيلى اثر كرد.
و (فخّ) نام موضعى است در يك فرسخى مكّه كه حسين با اهل بيت اش در آنچا شهيد گشتند.
از ابونصر بخارى نقل شده كه او از حضرت جواد عليه السّلام نقل كرده كه فرمود از براى ما اهل بيت بعد از كربلا قتلگاهى بزرگتر از فخّ ديده نشده .(109)
ابوالفرج به سند خود از حضرت ابوجعفر محمّد بن على عليه السّلام روايت كرده كه فرمود هنگامى پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به فخّ عبور مى فرمودند در آنجا نزول فرمود مشغول به نماز شد چون به ركعت دوّم رسيد گريه آغاز كرد مردم نيز به جهت گريه آن حضرت گريستند، چون آن حضرت از نماز فارغ شد سبب گريه ايشان را پرسيد، عرضه داشتند كه گريه ما به جهت گريه شما بود، حضرت فرمود: سبب گريه من آن بود كه جبرئيل بر من نازل شد هنگامى كه در ركعت اوّل نماز خود بودم و مرا گفت كه يا محمّد در اين موضع يكى از فرزندان تو شهيد خواهد شد كه شهيد با او اجر دو شهيد خواهد برد.(110)
و نيز از نصربن قرواش روايت كرده كه گفت : من مالى به جعفر بن محمّد عليهماالسّلام كرايه دادم از مدينه براى مكّه چون از بطن مرو كه نام منزلى است حركت كرديم حضرت مرا فرمود كه چون به فخّ رسيديم مرا خبر كن ، گفتم مگر شما نمى دانيد كه فخّ كدام موضع است ؟ فرمود: چرا لكن مى ترسم كه مرا خواب بگيرد و از فخّ بگذريم . راوى گفت : پس چون به موضع فخّ رسيديم من نزديك محمل آن حضرت رفتم و تَنَحْنُح كردم معلوم شد كه آن حضرت در خواب است ، پس محمل آن حضرت را حركتى دادم كه از خواب انگيخته شد عرض كردم كه اين موضع زمين فخّ است . فرمود: شتر مرا از قطار بيرون كن و قطار شتران را به هم متصل كن ، پس چنين كردم و شتر آن حضرت را از جادّه بيرون بردم و خوابانيدم حضرت از محمل بيرون آمد فرمود: ظرف آبخورى را بياور، چون رِكْوَه آب را آوردم وضوء گرفت و نماز خواند پس از آن سوار شد و از آنجا حركت كرديم من عرض كردم : فدايت شوم اين نماز جزء مناسك حجّ بود كه به جا آورديد؟ فرمود: نه وليكن در اين موضع مردى از اهل بيت ، شهيد مى شود با جماعتى ديگر كه ارواح ايشان بر اجسادشان به سوى بهشت سبقت خواهد كرد.(111)
بالجمله ؛ حسين بن على مردى بود جليل القدر سخى الطبع و حكايت جود و بخششهاى او معروف است .
از حسن بن هذيل مروى است كه حسين بن على را بستانى بود كه به چهل هزار دينار فروخت و آن پولها را بر در خانه خويش ريخت و مشت مشت زر به من مى داد كه براى فقراء اهل مدينه ببرم و برآنها قسمت كنم و تمام آن زرها را بر فقراء بخش نمود و يك حبّه از آنها را داخل خانه خويش نكرد.(112)
و نيز روايت شده كه مردى خدمت آن جناب آمد و از او چيزى سؤ ال كرد، حسين را چيزى نبود آن مردرا گفت : بنشين تا براى تو چيزى تحصيل كنم پس فرستاد نزد اهل خانه خويش كه جامه هاى مرا بيرون آور كه شسته شود، چون رختهاى او را بيرون آوردند كه بشويند آنها را جمع كرد و براى آن مرد سائل آورد و به او عطا فرمود!(113)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 5:57 pm

امّا كيفيّت مقتل او به طور اختصار چنين است كه چون موسى هادى عبّاسى بر سرير سلطنت نشست اسحاق بن عيسى بن على را والى مدينه كرد اسحاق نيز مردى از اولاد عمر بن خطّاب را كه معروف بود به عبدالعزيز بن عبداللّه در مدينه خليفه خود گردانيد، آن مرد عُمَرى نسبت به علويّين سخت گيرى و بدرفتارى مى كرد، و قرار داده بود كه علويّين در هر روز نزد او حاضر شوند و هر يك از ايشان را كفيل ديگرى نموده بود از جمله حسين بن على و يحيى بن عبداللّه محض و حسن بن محمّد بن عبداللّه محض كفالت و ضمانت كرده بودند كه هر يك از علويّين را كه عُمَرى خواسته باشد حاضر گردانند. و اين بود تا هفتاد نفر از شيعيان به جهت حجّ از بلاد خويش حركت كردند و به مدينه آمدند و در بقيع در خانه ابن افلح منزل نمودند و پيوسته حسين بن على و ديگر علويّين را ملاقات مى كردند اين خبر به عُمرى رسيد اين كار را نيكو ندانست و از پيش نيز عمرى حسن بن محمّد بن عبداللّه را با ابن جندب هذلى شاعر و غلامى از عمر بن خطاب ماءخوذ داشته بود ومعروف كرده بود كه شُرب خَمْر كرده اند و ايشان را حدّ خمر زده بود حسن بن محمّد را هشتاد تازيانه و به روايت ابن اثير دويست تازيانه و ابن جندب را پانزده تازيانه و غلام عمر را هفت تازيانه زده بود و امر كرده بود كه ريسمانى بر گردن ايشان كنند و ايشان را مكشوف الظّهر در مدينه بگردانند تا رسوا شوند.
بالجمله ؛ چون عمرى خبر ورود شيعيان را به مدينه شنيد در باب عرض ‍ علويّين غلظت و سختى كرد و ابى بكر بن عيسى الحائك را بر ايشان گماشت ، پس روز جمعه ايشان را به جهت عرض حاضر كرد و ايشان را اذن نداد كه به خانه هاى خود روند تا وقت نماز رسيد پس رخصت داد كه بيرون شدند و وضو گرفتند و به مسجد به جهت نماز حاضر شدند بعد از نماز ديگر باره ابن حائك ايشان را جمع نموده و در مقصوره حبس ‍ كرد تا وقت عصر، آنگاه ايشان را طلبيد و حسن بن محمّد را نديد يحيى و حسين را گفت كه بايد حسن را حاضر كنيد و اگر نه شما را حبس ‍ خواهم نمود و ما بين ايشان و ابن الحائك گفتگو بسيار شد، آخر الا مر يحيى او را شتم داد و بيرون شد، ابن الحائك اين خبر را به عمرى رسانيد. عمرى ، حسين و يحيى را طلبيد و تهديد كرد ايشان را و بعد از گفتگوهاى بسيار كه ما بين ايشان رّد و بدل شد گفت : البته بايد حسن بن محمّد را حاضر سازيد و اگر نه امر مى كنم كه سويقه را خراب كنند يا آتش زنند و حسين را هزار تازيانه خواهم زد و حسن بن محمّد را گردن خواهم زد، يحيى قسم ياد كرد كه امشب خواب نخواهم كرد تا حسن را در خانه تو حاضر كنم ، پس حسين و يحيى از نزد عمرى بيرون شدند حسين ، يحيى را فرمود كه بد كردى كه قسم خوردى حسن را نزد عمرى حاضر سازى ، يحيى گفت : مرادم آن بود كه حسن را حاضر كنم لكن با شمشير خود و عمرى را گردن زنم ، حسين فرمود: اين كار نيز خوب نيست ؛ چه ميعاد خروج ما هنوز باقى است .
بالجمله ؛ حسين ، حسن را طلبيد و حكايت حال را براى او نقل كرد آنگاه فرمود: الحال هر كجا مى خواهى برو و خود را از دست اين فاسق پنهان كن . حسن گفت : نه ، واللّه ! من چنين نخواهم كرد كه شما را در سختى گذارم و خود راحت شوم بلكه من نيز با شما بيايم و دست خود را در دست عُمرى خواهم نهاد. حسين فرمود كه ما راضى نخواهيم شد كه عمرى ترا اذيّت كند و پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم روز قيامت با ما خصمى كند بلكه جان خود را فداى تو خواهيم نمود.
پس حسين فرستاد به نزد يحيى و سليمان و ادريس فرزندان عبداللّه محض و عبداللّه بن حسن بن على بن على بن الحسين معروف به (افطس ) و ابراهيم بن اسماعيل طباطبا و عمر پسر برادر خود حسن و عبداللّه بن اسحاق بن ابراهيم غمر و عبداللّه پسر امام جعفر صادق عليه السّلام و از فتيان و موالى خودشان تا آنكه جمع شدند بيست و سه تن از اولاد على عليه السّلام و جمعى ازموالى و ده نفر از خارج ، پس چون وقت نماز صبح شد مؤ ذّن بالاى مناره رفت كه اذان گويد عبداللّه افطس با شمشير كشيده بالاى مناره رفت و مؤ ذّن را گفت كه در اذان حَىَّ عَلى خَيْر الْعَمَل بگو، مؤ ذن چون شمشير كشيده را ديدحَىَّ عَلى خَيْر الْعَمَل بگفت ، عمرى كه اين كلمه را در اذان شنيد احساس شرّ كرد دهشت زده فرياد برداشت كه استر مرا در خانه حاضر كنيد و از كثرت وحشت و دهشت گفت : كه مرا به دو حبّه آب طعام دهيد اين بگفت و از منزل خويش بيرون شد و پيوسته به تعجيل تمام فرار مى كرد و از ترس ضرطه مى داد تا هنگامى كه خود را از فتنه علويّين نجات داد پس حسن مقدّم ايستاد و فرض صبح را ادا كردند آنگاه حسن بن محمّد را طلبيد و شهودى را كه عمرى بر ايشان گماشته بود طلبيد كه اينك حسن را حاضر كرده ام عمرى را حاضر كنيد تا حسن را بر او عرضه داريم .
بالجمله ؛ جميع علويّين بجز حسن بن جعفر بن حسن مثنّى و حضرت موسى بن جعفر عليهماالسّلام در اين واقعه حاضر شده بودند. پس ‍ حسين بعد از نماز صبح بالاى منبر رفت و خطبه خواند در تحريص ‍ مردم به جهاد پس اين وقت (كمادبريدى )(114) كه از جانب سلطان در مدينه به جهت نگاهبانى با سلاح مى زيست با اصحاب خود در (باب جبرئيل ) حاضر شد و نگاهش افتاد بر يحيى كه در دست او شمشير است كماد خواست كه پياده شود و با او قتال كند كه يحيى او را فرصت نداد و چنان شمشيرى بر جبين او زد كه كاسه سر او برداشته شد و از اسب خود بر خاك هلاك افتاد، پس يحيى بر اصحاب او حمله كرد لشكر كه چنين ديدند منهزم شدند.
در همين سال جماعتى از عبّاسيّين مانند عبّاس بن محمّد و سليمان بن ابى جعفر دوانيقى و جعفر و محمّد فرزندان سليمان و موسى بن عيسى عمّ دوانيقى با اسلحه و لشكرى بسيار به سفر مكّه كوچ كردند و موسى ، هادى محمّد بن سليمان را متولّى حرب كرده بود، و از آن طرف حسين بن على نيز با اصحاب و اهل بيت خود كه سيصد نفر بودند به قصد حجّ از مدينه بيرون شدند، چون نزديك مكّه شدند در زمين فخّ كه وادى است به مكّه با عبّاسيّين تلاقى كردند. اوّل مرتبه عبّاس بر حسين بن على عرض امان كرد، حسين از امان امتناع نمود، و مردم را به بيعت خويش ‍ طلبيد طريق سلم و صلح گذاشته شد و بناى جنگ شد. صبح روز ترويه بود كه دو لشكر در مقابل هم صف كشيدند موسى بن عيسى تعبيه لشكر نموده و محمّد بن سليمان در ميمنه و موسى در ميسره و سليمان و عبّاس ‍ در قلب جاى گرفتند پس موسى ابتدا كرد به جنگ و با لشكر خود كه در ميسره جاى داشت بر علوييّن حمله نمود ايشان نيز با عبّاسيّين حمله كردند موسى براى فريفتن ايشان رو به هزيمت نهادند و داخل وادى شدند علوييّن نيز تعاقب نموده داخل وادى شدند محمّد بن سليمان با لشكر خود از عقب ايشان حمله كرد و علوييّن را در ميان آن وادى احاطه كردند و به يك حمله بيشتر اصحاب حسين شهيد شدند و يحيى مثل شير آشفته بر ايشان حمله مى كرد تا آنكه سليمان بن عبداللّه محض و عبداللّه بن اسحاق بن ابراهيم غمر، شهيد گشت . و در ميان معركه تيرى بر چشم حسن بن محمّد رسيد و او اعتنائى به آن تير نكرد و پيوسته كارزار مى كرد تا آن كه محمّد بن سليمان فرياد كرد كه اى پسر خال ! از براى تو امان است خود را به كشتن مده ، حسن گفت : واللّه كه دروغ مى گوئيد لكن من قبول امان كردم پس شمشير خود را شكست و به نزد ايشان رفت ، عبّاس فرزند خود را گفت : خدا ترا بكشد اگر حسن را نكشى ؛ موسى بن عيسى نيز تحريص كرد بر كشتن او پس عبداللّه و به روايتى موسى بن عيسى حسن را گردن زد و او را شهيد كرد.
روايت كرده شخصى كه حاضر در واقعه فخّ بوده كه ديدم حسين بن على را كه در گير و دار حرب بر زمين نشست و چيزى را در خاك دفن كرد پس برگشت و به حرب مشغول شد، من گمان كردم كه چيزى قيمتى داشته نخواسته كه بعد از كشته شدن او به عبّاسيّين برسد او را دفن نموده من صبر كردم تا هنگامى كه جنگ بر طرف شد به تفحّص آن مدفون برآمدم چون آن موضع را يافتم خاك از روى آن برداشت ديدم قطعه اى از جانب صورت او بوده كه قطع شده بود و حسين آنرا دفن نموده .
بالجمله ؛ حماد تركى كه در ميان لشكر عبّاسيّين بود فرياد كرد كه اى قوم ! حسين بن على را به من بنمائيد تا كار او را بسازم ، چون حسين را نشان او دادند تيرى به جانب حسين رها كرد و او را شهيد نمود رحمه اللّه . پس ‍ محمّد بن سليمان او را صد جامه و صد هزار درهم جايزه داد.
بالجمله ؛ لشكر حسين منهزم شدند و برخى مجروح و اسير گشتند، پس ‍ سرهاى شهدا را از تن جدا كردند و آن ها زياده از صد راءس به شمار مى رفت و آن سرها را با اسيران براى موسى هادى بردند. موسى امر كرد كه اسيران را گردن زدند پس سر حسين را نزد موسى هادى گذاشتند موسى گفت : گويا سر طاغوتى از طواغيت براى من آوريد همانا كمتر پاداش شما آن است كه شما را از جايزه و عطا محروم خواهم نمود.
بالجمله ؛ چون خبر شهادت حسين در مدينه به عُمرى رسيد امر كرد كه خانه حسين و خانه هاى اهل بيت و خويشاوندان او را آتش زدند و اموال ايشان را ماءخوذ داشتند.
ابوالفرج از ابراهيم قطّان روايت كرد كه گفت : شنيدم از حسين بن على و يحيى بن عبداللّه كه مى گفتند: ما خروج نكرديم مگر از پس آنكه مشورت كرديم با اهل بيت خود با موسى بن جعفر عليهماالسّلام پس ‍ امر فرمود آن حضرت ما را به خروج . و نقل شده كه چون محمّد بن سليمان عبّاسى را مرگ در رسيد حاضرين در نزد او، او را تلقين شهادت مى كردند او در عوض شهادت همى اين شعر بگفت تا هلاك شد:
شعر : اَلا لَيْتَ اُمىّ لَمْ تَلِدْنى وَلَم اَكُنْ

لَقَيْتُ حُسَيناً يَومَ فَخٍّ وَلا الْحَسَنَ(115)

و وقعه فخّ در سال صد و شصت و نهم هجرى واقع شد و حسين را جماعتى بسيار از شعراء مرثيه گفتند، و در شب شهادت او پيوسته در مِياه غطفان صداى هاتفى به مرثيه بلند بود و همى گفت :
شعر : اَلا يا لِقَومٍ لِلسَّوادِ المُصَبَّحِ

وَمَقْتَلِ اَوْلادِ النَّبِىِ بِبَلْدَحٍ

لِيَبْكِ حُسَيْناً كُلُّ كَهْلٍ وَاَمْرَدٍ

مِنَ الْجِنِّ اِنْ لَمْ يَبْكِ مِنَ الاِْنْسِ نُوِّحٍ

فَاِنّى لَجِنّى وَاِنَّ مُعَرَّسى

لَبِالْبِرقَةِ السَّوداءِ مِنْ دُونِ زَحْزَحٍ

مردم اين اشعار مى شنيدند و نمى دانستند چه خبر است تا هنگامى كه خبر شهادت حسين آمد دانستند كه طايفه جن بودند كه براى حسين مرثيه مى خواندند. و كسانى كه با حسين بن على از طالبّيين در وقعه فخّ بودند يحيى و سليمان و ادريس فرزندان عبداللّه محض وعلى بن ابراهيم بن حسن و ابراهيم بن اسماعيل طباطبا و حسن بن محمّد بن عبداللّه محض و عبداللّه و عمر پسران اسحاق بن حسن بن على بن الحسين و عبداللّه بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن مثنّى چنانچه ابوالفرج از مداينى نقل كرده است .(116) و به روايت مسعودى اجساد شهداى فخّ سه روز بر روى زمين باقى بود كه كس آنها را دفن ننمود تا آنكه درندگان و طيور از اجساد ايشان بخورند.(117)
ذكر حال جعفر بن حسن مُثنّى و در بيان اولاد او
ابوالحسن جعفر بن حسن سيّدى با زلاقت زبان و طلاقت لسان بود و در شمار خُطباى بنى هاشم مى رفت و او اكبر برادران خود بود و او نيز به حبس منصور افتاد لكن او را رها كرد تا به مدينه مراجعت نمود، چون سنين عمرش به هفتاد رسيد در مدينه وفات نمود، و او را چهار پسر و شش دختر بود:
1 - عبداللّه ، 2 - قاسم ، 3 - ابراهيم ، 4 - حسن ، 5 - فاطمه ، 6 - رقيّه ، 7 - زينب ، 8 - امّ الحسن ، 9 - امّ الحسين ، 10 - امّ القاسم . امّا عبداللّه و قاسم بلاعقب بودند، و امّا ابراهيم مادرش امّ وَلَدى بوده از روميّه و از اَحفاد او است : عبداللّه بن جعفر بن ابراهيم كه مادر او آمنه دختر عبيداللّه بن الحسين الا صغر بن على بن الحسين عليهماالسّلام بوده . و اين عبداللّه در ايّام خلافت ماءمون سفر فارس كرد هنگامى كه در سايه درختى خفته بود جمعى از خوارج بر او تاختند و او را مقتول ساختند و از وى جز دخترى به جاى نماند و او را محمّد بن جعفر بن عبيداللّه بن حسين اصغر كابين بست و در سراى او وفات يافت و نسل ابراهيم بن جعفر منقرض شد.
امّا حسن بن جعفر؛ پس او آن كس است كه در واقعه فخّ تخلّف كرد و او را چند دختر و پنج پسر بود:
1 - سليمان ، 2 - ابراهيم ، 3 - محمّد، 4 - عبداللّه ، 5 - جعفر. و از دختران او است : فاطمة الكبرى معروف به امّ جعفر و او را عمر بن عبداللّه بن محمّد بن عمران بن على بن ابى طالب عليه السّلام تزويج كرد و سليمان و ابراهيم در حيات پدر وفات كردند و محمّد معروف بود به سليق و مادرش مليكه دختر داود بن حسن بن حسن مثنّى بود و او را يك دختر و دو پسر بود: عايشه و محمّد و على . و على معروف به ابن المحمّديّه و او را هفت تن اولاد بوده و احفاد او در بلاد متفرّق شدند جمعى در راوند و برخى در همدان و جمله اى در قزوين و مراغه ساكن گشتند. و از ايشان است در راوند كاشان سيّد عالم فاضل كامل اديب محدّث مصنّف ضياء الدّين ابوالرّضا فضل اللّه بن على بن الحسين بن عبيداللّه بن محمّد بن عبيداللّه بن محمّد بن عبيداللّه بن حسن بن على بن محمّد سليق صاحب (ضوء الشّهاب ) تلميذ ابوعلى بن شيخ الطائفه .
امّا عبداللّه بن حسن بن جعفر او را چهار پسر بود: محمّد و جعفر و حسن و عبداللّه ، و مادر ايشان زنى از علوييّن بوده . و محمّد را فرزندى بود على نام مُلَقَّب به (باغر) و اين لقب بدان يافت كه با (باقر) غلام متوكّل عبّاسى كه مردى نيرومند بود و تيغ بر متوكّل راند و او را بكشت ، مصارعت كرد و در كشتى بر او غلبه جست مردم در عجب شدند و سيّد را باغر لقب دادند و فرزندان او بسيار شدند. وامّا برادر محمّد بن عبداللّه اميرى جليل بود و او را ماءمون ، ولايت كوفه داد.
ابو نصر بخارى گفته كه در كاشان و نيشابور از اولاد عبداللّه عدد كثير است .(118) امّا جعفر بن حسن بن جعفر بن حسن مثنّى او را هفت پسر و سه دختر بود و اسامى پسران او تمام محمّد است و هركدام را كنيه اى است بدين طريق : ابوالفضل محمّد و ابوالحسن محمّد و ابو احمد محمّد و ابو جعفر محمّد و ابو على محمّد و ابوالحسين محمّد و ابوالعبّاس محمّد، و اسامى دختران : فاطمه و زينب و امّ محمّد است .(119)
ابوالفضل محمّد در ايام مستعين در كوفه خروج كرد و ابن طاهر او را به توليت كوفه فريب داد تا او را ماءخوذ داشت و به جانب سُرّمَن رَاى كوچ داد و در محبس افكند و او در حبس وفات نمود و اولاد او زياد شدند و در بغداد امامت كردند. و امّا ابوالحسن محمّد او را ابوقيراط مى گفتند و او را نيز فرزندان بسيار شد و از احفاد اوست : ابوالحسن محمّد بن جعفر نقيب طالبييّن در بغداد مُلَقّب به ابوقيراط. و ابواحمد و ابوجعفر و ابوالعبّاس بلاعقب بودند و ابوعلى و ابوالحسين صاحب فرزندان بودند.
ذكر حال داود بن حسن مثنّى و اولاد او
داود بن حسن ، كُنْيت او ابوسليمان است و او از جانب برادرش عبداللّه محض توليت صدقات امير المؤ منين عليه السّلام را داشت او را نيز منصور به حبس افكند مادرش به نزد حضرت صادق عليه السّلام آمد و بناليد، آن حضرت دعاى استفتاح را تعليم او نمود كه معروف است به (دعاء ام داود) مادر داود بدانسان كه آن حضرت تعليم او فرموده بود در نيمه رجب به جا آورد و سبب خلاص پسر گشت ؛ داود به جانب مدينه آمد و در شصت سالگى از جهان درگذشت .
داود را دو پسر و دو دختر بوده : عبداللّه و سليمان ، مليكه و حماده و مادر اين جمله ، امّ كلثوم دختر امام زين العابدين عليه السّلام بوده .
مليكه به نكاح پسر عمّش حسن بن جعفر بن حسن مثّنى در آمد.
امّا عبداللّه دو پسر آورد: يكى محمّد الا رزق و او مردى فاضل و پارسا بود و او را پسرى شد و منقرض شدند. و پسرى ديگر على نام داشت و او را ابن المحمّديه مى گفتند و او را در حبس مهدى خليفه وفات كرد و او را فرزندانى بود كه از جمله سليمان بود و او مردى با مجد و بزرگوار بوده . و امّا سليمان بن داود فرزندى آورد بنام محمّد و او در ايّام ابى السرايا در مدينه خروج كرد و به قولى مقتول گشت و او را از ذكور واناث هشت تن اولاد بود: سليمان و موسى و داود و اسحاق و حسن و فاطمه و مليكه و كلثم و ايشان را فرزندان فراوانند و حسن جدّ طاوس پدر قبيله آل طاوس ‍ است و شايسته است در اينجا ذكر آل طاوس كنيم .(120)
ذكر نسب طاوس و آل او و نبذى از حال بنى طاوس
الطاوس هو ابوعبداللّه محمّد بن اسحاق بن حسن بن محمّد بن سليمان بن داود بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام كه از حسن وجه و لطف شمايل مُلَقَّب به طاوس گشت و اولاد او در عراق همى زيستند و از ايشان است السيّد العالم الزّاهد المصنّف الجليل القدر جمال الدّين احمد بن موسى بن جعفر بن محمّد بن احمد بن محمّد بن محمّد الطاوس صاحب كتاب (البشرى ) و (الملاذ) و غيرهما و برادر او است السيّد الزّاهد العالم صاحب الكرامات نقيب النّقباء رضى الدّين على بن موسى و مادر ايشان دختر شيخ زاهد الا مير ورّام (121) ابن ابى فراس و از اينجا است كه شاعر در اين قصيده گويد:

وَرّامُ جَدُّهُمْ لاُِمِهِمْ

وَمحمّد لاَِبيهِم جَدُّ.(122)

على الجمله ؛ بنى طاوس در ميان عُلما جماعتى بودند از افاضل آل طاوس و اَشْهَر ايشان سيّد اجلّ رضى الدّين على بن موسى بن جعفر بن محمّد و آنچه در كتب ادعيه و زيارات و فضائل ، ابن طاوس اطلاق كنند آن جناب مراد است ؛
دوّم برادر او عالم جليل جمال الدين احمد كه در فقه و رجال يگانه عصر بود، و مراد از ابن طاوس در كتب فقهيّه و رجاليّه او است ؛
سوّم پسر جمال الدين احمد سيّد نبيل عبدالكريم صاحب كتاب (فرحة الغرى ) است كه از اجله عُلما و يگانه روزگار بود و در حفظ وجودت فهم ؛
چهارم پسر عبدالكريم رضى الدّين ابوالقاسم على بن عبدالكريم ؛
پنجم سيّد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن محمّد صاحب كتاب (زوائد الفوائد) كه در اسم و كُنْيَت با پدر اَمْجَد خود شريك بود، و گاهى بر برادر او سيّد جلال الدين محمّد نيز، ابن طاوس اطلاق كنند كه پدر امجد او كتاب (كشف المحجّه ) را براى او تصنيف فرمود.
صاحب كتاب (ناسخ التواريخ ) در ذيل احوال آل طاوس گفته كه ايشان را جلالت قدرى به كمال بود، ناصر خليفه خواست نقابت طالبيين را به رضى الدين تفويض نمايد او به سبب اشتغال به عبادت و علم استعفا جست و هنگام غلبه هُلاكوخان بر بغداد و قتل مستعصم نقابت طالبيّين بر سيّد رضى الدين فرود آمد و خواست استعفا جويد خواجه نصيرالدين او را منع فرمود، رضى الدين بيم كرد كه اگر سر بتابد به دست هلاكو ناچيز شود و از درِ اكراه قبول نقابت نمود.
او را مصنّفات مفيده است مانند كتاب (مُهَجُ الدّعوات ) و كتاب (تتمّات مِصباح المتهجّد و مهمّات صلاح المتعبّد) و كتاب (الملهوف على قتلى الطفوف ). و او مستجاب الدعوة بود و بر صدق اين معنى اخبار فراوان است . و گويند اسم اعظم دانست و فرزندان خود را گفت چند كرّت به استخارت كار كردم كه شما را بياموزم اجازت نيافتم اينك در كتب من محفوظ و مكتوب است بر شما است كه به مطالعه ادارك نمائيد.
امّا سيّد جمال الدين احمد، پسرى آورد به نام عبدالكريم غياث الدين السيّد العالم الجليل القدر در نزد خاصّ و عام مكانتى تمام داشت و از مصّنفات او است كتاب (الشّمل المنظوم فى اسماء مصنّفى العلوم ) و جُز آن در كتابخانه او ده هزار مجلّد از كتب نفيسه بود.
امّا النقيب رضى الدين على بن موسى ، دو پسر آورد يكى محمّد ملقّب به صفى الدين معروف به مصطفى و آن ديگر على مُلَقّب به رضى الدين معروف به مرتضى ، و صفى الدين مردى نيرومند بود ولكن بلاعقب وفات يافت و منقرض شد.
و رضى الدين على بعد از پدر نقيب النّقباء شد و او دخترى آورد به حباله نكاح شيخ بدرالدين معروف به شيخ المشايخ در آمد و پسرى آورد به نام قوام الدين هنوز كودك بود كه پدرش وداع جهان گفت و او را سلطان سعيد اولجايتو طلب فرمود و بر زانوى خويش نشانيد و نيك بنواخت و هم در آن كودكى او را به جاى پدر نقيب النّقباء فرمود. امّا از رضىّ الدين على بن على بن موسى دختر ديگر به حباله فخرالدين محمّد بن كتيله حسينى (123) در آمد و پسرى آورد كه اورا على الهادى مى ناميدند و او بلاعقب در حيات پدر و مادر وفات نمود. و قوام الدين دو پسر آورد يكى عبداللّه مُكَنّى به ابوبكر و ملقّب به نجم الدين و آن ديگر عمر. امّا نجم الدين نقابت بغداد و حلّه و سُرّ مَنْ رَاى يافت و بعد از پدر معروف به نقيب النقباء شد لكن مردى ضعيف الحال بود و بعضى اموال و املاك خانواده خود را قوام الدين به هدر داد و آنچه از وى به جاى ماند نجم الدين تلف كرد و در سال هفتصد و هفتاد و پنج هجرى وفات نمود و برادرش به جاى او نقابت يافت .
و ديگرى از بنى طاوس عراق سيّد مجدالدّين است صاحب كتاب البشارة و در آن ذكر اخبار و آثار وارده مى نمايد و غلبه مغول را در بلاد و انقراض ‍ دولت بنى العبّاس را تذكره مى فرمايد. چون هلاكوخان راه بغداد نزديك كرد سيّد مجدالدين با جماعتى از سادات و علماى حلّه او را استقبال كرد و آن كتاب را به نظر سلطان رسانيد هلاكو او را عظيم عظمت نهاد و حلّه و مشهدَيْن و آن نواحى را خطّ امان فرستاد چون به شهر بغداد در آمد فرمان كرد تا منادى ندا در داد كه هر كس از اهل حلّه و اعمال آن بلده است به سلامت بيرون شود و آن جماعت بى آسيبى و زيانى طريق مراجعت سپردند انتهى .(124)
ولكن شيخ جليل حسن بن سليمان حلّى تلميذ شهيد اوّل در كتاب (منتخب البصائر)، (كتاب البشارة ) را نسبت داده به سيّد على بن طاوس . واللّه تعالى هو العالم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 6:02 pm

خاتمه در ذكر مقتل عبداللّه بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام
و مقتل پسران او محمّد و ابراهيم بر حسب آنچه وعده كرديم در هنگام تعداد فرزندان امام حسن عليه السّلام :
مخفى نماند كه چون وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان كشته شد و سلطنت بنى اميّه رو به ضعف و زوال آورد جماعتى از بنى عبّاس و بنى هاشم كه از جمله ايشان بود ابو جعفر منصور و برادران او سفّاح و ابراهيم بن محمّد و عموى او صالح بن على و عبداللّه محض (125) و دو پسران او محمّد و ابراهيم و برادرش محمّد ديباج و غير ايشان در ابواء جمع گشتند و اتّقاق كردند كه با پسران عبداللّه محض بيعت كنند و يك تن از ايشان را به خلافت بردارند از ميانه محمّد بن عبداللّه را اختيار كردند؛ چه او را مهدى گفتند و از خانواده رسالت گوشزد ايشان گشته بود كه مهدى آل محمّد عليهماالسّلام كه همنام پيغمبر است مالك ارض شود و شرق و غرب عالم را پر از عدل و داد كند بعد از آنكه از ظلم و جور مملوّ شده باشد. لاجرم ايشان دست بيعت با محمّد دادند و با او بيعت كردند پس كس فرستادند و عبداللّه بن محمّد بن عمر بن على عليه السّلام و حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام را طلبيدند، عبداللّه محض گفت كه حضرت صادق عليه السّلام را بيهوده طلبيديد، زيرا كه او راءى شما را به صواب نخواهد شمرد. چون آن جناب وارد شد عبداللّه موضعى برايش گشود و آن جناب را نزد خود نشانيد و صورت حال را مكشوف داشت . حضرت فرمود اين كار نكنيد؛ چه آنكه اگر بيعت شما به محمّد به گمان آن است كه او همان مهدى موعود است اين گمان خطا است و اين مهدى موعود نيست و اين زمان ، زمان خروج او نيست و اگر اين بيعت به جهت آن است كه خروج كنيد و امر به معروف و نهى از منكر نمائيد باز هم بيعت با محمّد نكنيم ؛ چه آنكه تو شيخ بنى هاشمى چگونه تورا بگذاريم و با پسرت بيعت كنيم ؟ عبداللّه گفت : چنين نيست كه تو مى گوئى لكن حسد ترا از بيعت با ايشان باز مى دارد، و حضرت دست بر پشت سفّاح گذاشت و فرمود: به خدا سوگند كه اين سخن از در حسد نيست بلكه خلافت از براى اين مرد و برادران او و اولاد ايشان است نه از براى شماها؛ پس دستى بر كتف عبداللّه محض زد و فرمود: به خدا قسم كه خلافت بر تو و پسران تو فرود نخواهد آمد همانا هر دو پسران تو كشته خواهند شد، اين بگفت و برخاست و تكيه فرمود بر دست عبدالعزيز بن عمران زهرى و بيرون شد و با عبدالعزيز فرمود كه صاحب رداى زرد يعنى منصور را نگريستى ؟ گفت : بلى ، فرمود: به خدا سوگند كه او عبداللّه را خواهد كشت . عبدالعزيز گفت : محمّد رانيز خواهد كشت ؟ فرمود: بلى . عبدالعزيز گفت : در دل خود گفتم به پرودگار كعبه كه اين سخن از روى حسد است و از دنيا بيرون نرفتم تا ديدم چنان شد كه حضرت خبر داده بود.
بالجمله ؛ اهل مجلس نيز بعد از رفتن آن حضرت متفرّق شدند، عبدالصمد و منصور در عقب آن حضرت رفتند تا به آن جناب رسيدند گفتند: آيا واقع دارد آنچه در مجلس گفتى ؟ فرمود: بلى ، واللّه و اين از علومى است كه به ما رسيده . بنى عبّاس سخن آن حضرت را استوار دانستند و از آن روز دل بر سلطنت بستند و در اِعداد كار شدند تا هنگامى كه ادراك كردند.
رَوى شَيْخُنَا الْمُفيد عَنْ عَنْبَسَةِ بْنِ نَجادِ الْعابِدِ قالَ: كانَ جَعفَرُ بْنُ محمّد عليهماالسّلام اِذا رَاى مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ بْنِ الْحَسَنِ تَغَرْغَرَتْ عَيْناهُ ثُمَّ يَقُولُ:( بِنَفْسى هُوَ اِنَّ النّاسَ لَيَقُولُونَ فيهِ وَاِنَّهُ لَمَقْتُوُلٌ لَيْسَ هذا فى كِتابِ عَلي عليه السّلام مِنْ خُلَفآءِ هذِهِ الاُمَّةِ(126)
مؤ لف گويد: اگر چه از مخاطبات عبداللّه محض با حضرت صادق عليه السّلام سوء راءى او ظاهر گشته لكن اخبار بسيارى در مدح ايشان وارد شده و بعد از اين مذكور خواهد شد كه حضرت صادق عليه السّلام براى ايشان بسيار گريست هنگامى كه ايشان را از مدينه اسير كرده به جانب كوفه مى بردند و در حق انصار نفرين فرمود و از كثرت حزن و اندوه تب كرده و هم تعزيت نامه براى عبداللّه و ساير اهل بيت او فرستاد و از عبداللّه تعبير فرمود به عبد صالح و دعا كرده در حق ايشان به سعادت و آن تعزيت نامه را سيّد بن طاوس رحمه اللّه در (اقبال ) ايراد كرده آنگاه فرموده كه اين مكتوب حضرت صادق عليه السّلام براى عبداللّه و اهل بيت او دلالت مى كند بر آنكه ايشان معذور و ممدوح و مظلوم بوده اند و به حقّ امام ، عارف بوده اند و هم فرموده كه اگر در كتب حديثى يافت شد كه ايشان از طريق آن حضرت مفارق بوده اند آن حديث محمول بر تقيّه است به جهت آنكه مبادا خروج ايشان را به جهت نهى از منكر نسبت به ائمّه طاهرين عليهماالسّلام دهند و مؤ يّد اين مقال آنكه خلاّد بن عمير كندى روايت كرده كه شرفياب خدمت حضرت صادق عليه السّلام شدم آن حضرت فرمود: آيا از آل حسين عليه السّلام كه منصور ايشان را از مدينه بيرون برده خبر داريد؟ ما خبر داشتيم از شهادت ايشان لكن نخواستيم كه آن حضرت را به مصيبت ايشان خبر دهيم ، گفتم : اميدوارم كه خدا ايشان را عافيت دهد، فرمود: كجا عافيت براى ايشان خواهد بود اين بگفت و صدا به گريه بلند كرد و چندان گريست كه ما نيز از گريه آن حضرت گريستيم . آنگاه فرمود كه پدرم از فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام حديث كرد كه گفت : از پدرم حسين بن على عليهماالسّلام شنيدم كه مى فرمود: اى فاطمه ! چند نفر از فرزندان تو به شطّ فرات مقتول خواهند شد كه : ما سَبَقَهُمُ الاَْوَّلوُنَ وَلَمْ يُدْرِكْهُمُ الا خِروُنَ.
پس حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه اينك از فرزندان فاطمه بنت الحسين عليه السّلام جز ايشان كه در حبس شدند كسى ديگر نيست كه مصداق اين حديث باشند لاجرم ايشانند آن كسانى كه به شطّ فرات مقتول شوند؛ پس سيّد بن طاوس چند خبرى در جلالت ايشان و در بيان آنكه ايشان را اعتقاد نبود به آنكه مهدى ايشان همان مهدى موعود عليه السّلام است ايراد فرموده هر كه خواهد رجوع كند به اعمال ماه محرم (اقبال الاعمال )(127)
بالجمله ؛ محمّد و ابراهيم پسران عبداللّه همواره در هواى خلافت مى زيستند و اِعداد خروج مى كردند تا هنگامى كه امر خلافت بر ابوالعبّاس سفّاح درست آمد اين وقت فرار كردند و از مردم متوارى شدند امّا سفّاح ، عبداللّه محض را بزرگ مى داشت و فراوان اكرام مى كرد.
سبط ابن الجوزى گفته كه يك روز عبداللّه گفت كه هيچگاه نديدم كه هزار هزار درهم مجتمعا در نزد من حاضر باشد. سفّاح گفت : الا ن خواهى ديد و بفرمود هزار هزار درهم حاضر كردند و به عبداللّه عطا كرد.(128)
وابوالفرج روايت كرده كه چون سفّاح بر مسند خلافت نشست ، عبداللّه و برادرش حسن مثلّث بر سفّاح وفود كردند سفّاح ايشان را عطا داد و رعايت نمود و به زياده عبداللّه را تكريم مى نمود ولكن گاه گاهى از عبداللّه پرسش مى كرد كه پسران تو محمّد و ابراهيم در كجايند و چرا با شما نزد من نيامدند؟ عبداللّه مى گفت كه مستورى ايشان از خليفه به جهت امرى نيست كه باعث كراهت او شود و پيوسته سفّاح اين سخن را با عبداللّه مى گفت و عيش او را منغص مى نمود تا يك دفعه با وى گفت كه اى عبدالله ! پسران خود را پنهان كرده اى هر آينه محمّد و ابراهيم هر دو تن كشته خواهند شد؛ عبداللّه چون اين سخن بشنيد به حالت حزن و كئابت از نزد سفّاح به منزل خود مراجعت كرد. حسن مثلث (در (عمدة الطالب ) مكان حسن ابراهيم الغمر، برادرش را ذكر نموده ) چون آثار حزن در عبداللّه ديد پرسيد كه اى برادر سبب حزن تو چيست ؟ عبداللّه مطالبه سفّاح را در باب محمّد و ابراهيم براى او نقل كرد. حسن گفت : اين دفعه كه سفّاح از حال ايشان پرسش كند بگو عمّ ايشان از حال ايشان خبر دارد تا من او را از اين سخن ساكت كنم . اين دفعه كه سفّاح صحبت پسران عبداللّه را به ميان آورد و عبداللّه گفت كه عمّ ايشان از حال ايشان خبر دارد. سفّاح صبر كرد تا هنگامى كه عبداللّه از منزل او بيرون شد حسن مثلث را بخواند و از محمّد و ابراهيم از او پرسش كرد، حسن گفت : اى امير با شما چنان سخن گويم كه رعيّت با سلطان گويد يا چنان گويم كه مرد با پسر عمّ خود سخن مى گويد؟ گفت : چنان گوى كه با پسر عمّ خود گوئى ، گفت : يا امير! با من بگوى كه اگر خداوند مقدّر كرده كه محمّد و ابراهيم ادراك منصب خلافت كنند تو و تمامت مخلوق آسمان و زمين مى توانند ايشان را دفع دهند؟ گفت : لاواللّه ! آنگاه گفت : اگر خداوند مقدّر نكرده باشد خلافت را براى ايشان تمام اهل ارض و سما اگر اتّفاق كنند مى توانند امر خلافت را بر ايشان فرود آورند؟ سفّاح گفت : لاوالله ! حسن گفت : پس براى چه امير از اين پيرمرد اين همه در اين باب مطالبه مى كند و نعمت خود را بر او منغص مى فرمايد؟ سفّاح گفت : از پس اين ديگر نام ايشان را تذكره نخواهم نمود. و از آن پس تا زنده بود ديگر نام ايشان را نبرد پس سفّاح عبداللّه را فرمان كرد كه به مدينه برگردد.
و اين بود تا زمانى كه سفّاح وفات يافت و كار خلافت بر منصور دوانيقى راست آمد و منصور به جهت خبث طينت و پستى فطرت خويش ‍ يكباره دل بر قتل محمّد و ابراهيم بست و در سنه يك صدو چهلم سفر حجّ كرد و از طريق مدينه مراجعت نمود چون به مدينه رسيد عبداللّه را بخواست و از امر پسرانش از او پرسش كرد، عبداللّه گفت : نمى دانم در كجايند. منصور سخنى چند از راه شتم و شناعت با عبداللّه گفت و امر كرد تا او را در دار مروان در مدينه حبس نمودند و زندانبان او رياح بن عثمان بود و از پس عبداللّه جماعتى ديگر از آل ابوطالب را به تدريج بگرفتند و در محبس نمودند مانند حسن و ابراهيم و ابوبكر برادران عبداللّه و حسن بن جعفر بن مثنّى و سليمان و عبداللّه و على و عبّاس ‍ پسران داود بن حسن مثنى و محمّد و اسحاق پسران ابراهيم بن حسن مثنّى و عبّاس و على عابد پسران حسن مثلّث و على فرزند محمّد نفس ‍ زكيه و غير ايشان كه در ذكر اولاد امّام حسن عليه السّلام بدين مطلب اشاره شد.
بالجمله ؛ رياح بن عثمان جماعت بنى حسن را در زندان در قيد و بند كرده و بر ايشان كار را سخت تنگ كرده بود، و در اين ايّامى كه در زندان بودند گاه گاهى رياح بعضى از ناصحين رابه نزد عبداللّه محض مى فرستاد كه او را نصيحت كند تا شايد عبداللّه از مكان فرزندانش اطلاع دهد، چون ايشان اين سخن را با عبداللّه به ميان مى آوردند و او را در كتمان امر پسرانش ‍ ملامت مى نمودند عبداللّه مى گفت كه بليّه من از بليّه خليل الرحمن بيشتر است ؛ چه او ماءمور شد به ذبح فرزند خود و آن ذبح فرزند طاعت خدا بود ولكن مرا امر مى كنند كه فرزندان خود را نشان دهم تا آنها را بكشند و حال آنكه كشتن ايشان معصيت خداى مى باشد.(129)
بالجمله ؛ تا سه سال در مدينه در حبس بودند تا سال صد و چهل و چهارم رسيد، منصور ديگر باره سفر حجّ كرد و چون از مكّه مراجعت نمود داخل مدينه نشد و به رَبَذه رفت چون به ربذه وارد شد رياح بن عثمان به جهت ديدن منصور از مدينه به ربذه بيرون شد منصور هنگامى كه او را بديد امر كرد برگرد به مدينه و بنى حسن را كه در محبس مى باشند در اين جا حاضر كن . پس رياح بن عثمان به اتّفاق ابوالا زهر زندانبان منصور كه مردى بد كيش و خبيث بود به مدينه رفتند و بنو حسن را با محمّد ديباج برادر مادرى عبداللّه محض در غل و قيد كرده و سلاسل و اغلال ايشان را سخت تر نموده و به كمال شدت و سختى ايشان را به جانب ربذه حركت دادند و هنگامى كه ايشان را به ربذه كوچ مى دادند حضرت صادق عليه السّلام از وراء سترى ايشان را نگريست و سخت بگريست چندانكه آب ديده اش بر محاسن شريفش جارى گشت و بر طائفه انصار نفرين كرد و فرمود كه انصار وفا نكردند به شرايط بيعت با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ؛ چه آنكه با آن حضرت بيعت كردند كه حفظ و حراست كنند او را و فرزندان او را از آنچه حفظ مى كنند خود را و فرزندان خود را. پس ‍ از آن بنا به روايتى آن حضرت داخل خانه شد و تب كرد و تا بيست شب در تب و تاب بود و شب و روز مى گريست تا آنكه بر آن حضرت ترسيدند.
بالجمله ؛ بنى حسن را با محمّد ديباج در ربذه وارد كردند و ايشان را در آفتاب بداشتند و زمانى نگذشت و مردى از جانب منصور بيرون آمد و گفت : محمّد بن عبداللّه بن عثمان كدام است ؟ محمّد ديباج خود را نشان داد آن مرد او رابه نزد منصور برد. راوى گفت : زمانى نگذشت كه صداى تازيانه بلند شد و آن تازيانه هائى بود كه بر محمّد مى زدند چون محمّد را برگردانيدند ديديم چندان او را تازيانه زده بودند كه چهره و رنگ او كه مانند سبيكه سيم بود به لون زنگيان شده بود ويك چشم او به واسطه تازيانه از كاسه بيرون شده بود؛ آنگاه محمّد را بياوردند و در نزد برادرش ‍ عبداللّه محض جاى دادند. و عبداللّه ، محمّد را بسيار دوست مى داشت در اين حال تشنگى سخت بر محمّد غلبه كرده بود طلب آب مى كرد و مردمان به جهت حشمت منصور از ترحّم بر ايشان حذر مى كردند تا هنگامى كه عبداللّه گفت كه كيست پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را سيراب كند؟ اين وقت يك تن از مردم خراسان او را به شربتى از آب سقايت كرد. و نقل شده كه جامه محمّد از صدمت تازيانه و آمدن خون چنان بر پشت او چسبيده بود كه از بدن او كنده نمى شد نخست او را با روغن زيت طلى كردند آنگاه جامه را با پوست از بدن او باز كردند.(130)
وسبط ابن جوزى روايت كرده كه چون محمّد را به نزد منصور بردند منصور از او پرسيد كه دو كذّاب فاسق محمّد و ابراهيم در كجايند؟ و دختر محمّد ديباج رقيّه زوجه ابراهيم بود، محمّد گفت : به خدا سوگند كه نمى دانم در كجايند. منصور امر كرد تا چهارصد تازيانه بر وى زدند آنگاه امر كرد كه جامه درشتى بر اوپوشانيدند و به سختى آن جامه را از تن او بيرون كردند تا پوست تن او از بدن كنده شد. و محمّد در صورت و شمايل اَحْسَن ناس بود و بدين جهت او را (ديباج ) مى گفتند و يك چشمش به صدمت تازيانه بيرون شد آنگاه او را در بند كردند و به نزد عبداللّه جاى دادند و محمّد در آن وقت سخت تشنه بود و هيچ كس را جرئت آن نبود كه او را آب دهد عبداللّه صيحه زد كه اى گروه مسلمانان آيا اين مسلمانى است كه فرزندان پيغمبر از تشنگى بميرند و شما ايشان را آب ندهيد؟(131)
پس منصور از ربذه حركت كرد و خود در محملى نشسته بود و معادل او ربيع حاجب بود و بنو حسن را با لب تشنه و شكم گرسنه و سر و تن برهنه با غل و زنجير بر شتران برهنه سوار كردند و در ركاب منصور به جانب كوفه حركت دادند. وقتى منصور از نزد ايشان عبور كرد در حالى كه در ميان محملى بود كه روپوش آن از حرير و ديباج بود عبداللّه بن حسن كه او را بديد فرياد كشيد كه اى ابو جعفر! آيا ما با اسيران شما در بَدر چنين كرديم ؟ و از اين سخن اشارتى كرد به اسيرى عبّاس جد منصور در روز بدر و رحم كردن جدّ ايشان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به حال او هنگامى كه عبّاس از جهت بند و قيد ناله مى كرد و حضرت فرمود كه ناله عبّاس نگذاشت امشب خواب كنم و امر فرمود كه قيد و بند را از عبّاس بردارند.
ابوالفرج روايت كرده كه منصور خواست كه صدمه عبداللّه به زيادت باشد امر كرد كه شتر محمّد را در پيش شتر او قرار دادند، عبداللّه پيوسته نگاهش بر پشت محمّد مى افتاد و آثار تازيانه مى ديد و جزع مى كرد و پيوسته ايشان را با سوء حال به كوفه بردند و در محبس هاشميّه در سردابى حبس نمودند كه سخت تاريك بود و شب و روز معلوم نبود و عدد ايشان كه در حبس شدند موافق روايت سبط بيست تن از اولاد حسن عليه السّلام بودند(132) و مسعودى فرموده كه منصور سليمان و عبداللّه فرزندان داودبن حسن مثنّى را با موسى بن عبداللّه محض و حسن بن جعفر رها كرد و مابقى در حبس بماندند تا بمردند و محبس ايشان بر شاطى فرات به قرب و قنطره كوفه بود. والحال مواضع ايشان در كوفه در زمان ما كه سنه سيصد و سى و دو است معلوم است و زيارتگاه است و تمامى در آن موضع مى باشند و قبور ايشان همان زندان است كه سقف آن را بر روى ايشان خراب كردند و هنگامى كه ايشان در زندان بودند ايشان را براى قضاء حاجت بيرون نمى كردند لاجرم در همان محبس ‍ قضاء حاجت مى نمودند و به تدريج رائحه آن منتشر گشت و بر ايشان از اين جهت سخت مى گذشت .
بعضى از موالى ايشان مقدارى غاليه بر ايشان بردند تا به بوى خوش او دفع بويهاى كريهه كنند. و بالجمله ؛ به سبب آن رائحه كريهه و بودن در حبس و بند، وَرَم در پاهايشان پديد گشت و به تدريج به بالا سرايت مى كرد تا به دل ايشان مى رسيد و صاحبش را هلاك مى كرد و چون محبس ايشان مظلم و تاريك بود اوقات نماز را نمى توانستند تعيين كنند لاجرم قرآن را پنج جزء كرده بودند و به نوبت در هر شبانه روز يك ختم قرآن قرائت مى كردند و هر خمسى كه تمام مى گشت يك نماز از نمازهاى پنجگانه به جا مى آوردند و هر گاه يكى از ايشان مى مرد جسدش پيوسته در بند و زنجير بود تا هنگامى كه بو بر مى داشت و پوسيده مى گشت و آنها كه زنده بودند او را بدين حال مى ديدند و اذيّت مى كشيدند.(133)
و سبط ابن جوزى نيز شرحى از محبس ايشان بدون ذكر آوردن غاليه بر ايشان نقل نموده و ما نيز در سابق در ذكر حال حسن مثلّث و تعداد فرزندان او اشاره بدين محبس كرديم در ميان ايشان على بن الحسن المثلّث كه معروف به علىّ عابد بوده در عبارت و ذكر و صبر بر شدائد ممتاز بود.
و در روايتى وارد شده كه بنو حسن اوقات نماز را نمى دانستند مگر به تسبيح و اَوْراد على بن الحسن ؛ چه او پيوسته مشغول ذكر بود و بحسب اوراد خود كه موظف بود بر شبانه روز مى فهميد دخول اوقات نماز را.(134)
ابوالفرج از اسحاق بن عيسى روايت كرده كه روزى عبداللّه محض از زندان براى پدرم پيغام داد كه نزد من بيا، پدرم از منصور اذن گرفت و به زندان نزد عبداللّه رفت . عبداللّه گفت : ترا طلبيدم براى آنكه قدرى آب براى من بياورى ؛ چه آنكه عطش بر من غلبه كرده ؛ پدرم فرستاد از منزل سبوى آب براى عبداللّه آوردند. عبداللّه چون سبوى آب را بردهان نهاد كه بياشامد ابوالا زهر زندانبان رسيد ديد كه عبداللّه آب مى خورد، در غضب شد چنان پا بر آن سبو زد كه بر دندان عبداللّه خورد و از صدمت آن دندانهاى ثناياى او بريخت .(135)
بالجمله ؛ حال ايشان در زندان بدين گونه بود و به تدريج بعضى بمردند و بعضى كشته كشتند، و عبداللّه با چند تن ديگر از اهل بيت خود زنده بود تا هنگامى كه محمّد و ابراهيم پسران او خروج كردند و مقتول گشتند و سَر ايشان را براى منصور فرستادند و منصور سر ابراهيم را براى عبداللّه فرستاد آنگاه ايشان نيز در زندان بمردند و شهيد گشتند.
سبط ابن الجوزى و غيره نقل كرده اند كه پيش از آنكه محمّد بن عبداللّه كشته شود عامل منصور ابوعون از خراسان براى او نوشت كه مردم خراسان بيعت ما را مى شكنند به سبب خروج محمّد و ابراهيم پسران عبدالله ، منصور امر كرد محمّد ديباج را گردن زدند و سر او را به جانب خراسان فرستاد كه اهل خراسان را بفريبند و قسم ياد كرد كه اين سر محمّد بن عبداللّه بن فاطمه بنت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است تا مردم خراسان از خيال خروج با محمّد بن عبداللّه بيفتند(136) اكنون شروع كنيم به مقتل محمّد بن عبداللّه محض .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 6:06 pm

ذكر مقتل محمّد بن عبداللّه بن الحسن بن على بن ابى طالب ع ملقّب به (نفس زكيه )
محمّد بن عبداللّه مُكَنّى به ابو عبداللّه و ملقّب به (صريح قريش ) است ؛ چه آنكه يك تن از امّهات و جدّات او امّ ولد نبودند، مادر او هند دختر ابى عبيدة بن عبداللّه بن زمعة بن أ سود بن مطلّب بوده و محمّد را از جهت كثرت زهد و عبادت (نفس زكيّه ) لقب دادند و اهل بيت او به استظهار حديث نبوى صلى اللّه عليه و آله و سلّم : اِنَّ المَهْدِىَّ مِنْ وُلدْى اِسْمُهُ اِسْمى . او را مهدى مى گفتند و هم او را مقتول به احجار زيت گفته اند و او را به فقه و دانائى و شجاعت و سخاوت و كثرت فضائل ستايش نموده اند و در ميان هر دو كتف او خالى سياه به مقدار بيضه بوده و مردمان را اعتقاد چنان بوده كه او همان مهدى موعود از آل محمّد است (صلوات اللّه عليهم اجمعين )؛ لهذا با وى بيعت كردند و پيوسته مترصّد ظهور و منتظر خروج او بودند و ابوجعفر منصور دو كرّت با او بيعت كرده بود: يك مرتبه در مكّه در مسجد الحرام و چون محمّد از مسجد بيرون شد ركاب او را بداشت تا بر نشست و زياد احترام او را مرعى مى داشت مردى با منصور گفت : كه اين كيست كه چندين حشمت او را نگاه مى دارى ؟ گفت : واى بر تو مگر نمى دانى اين مرد محمّد بن عبداللّه محض و مهدى ما اهل بيت است و كرّت ديگر در ابواء با او بيعت كرد چنانكه در بيان حال عبداللّه مرقوم گشت .
ابوالفرج و سيّد بن طاوس رحمه اللّه اخبار بسيارى نقل كرده اند كه عبداللّه محض و ساير اهل بيت او انكار داشتند از آنكه محمّد نفس زكيّه مهدى موعود باشد و مى گفتند مهدى موعود عليه السّلام غير او است .(137)
بالجمله ؛ چون خلافت بر بنى عبّاس مستقر شد محمّد و ابراهيم مخفى مى زيستند و در ايّام منصور گاهى چون يك دو تن از عرب باديه پوشيده به نزد پدر در زندان آمدند و گفتند اگر اذن فرمائى آشكار شويم ؛ چه اگر ما دو تن كشته شويم بهتر از آن است كه جماعتى از اهل بيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كشته شوند، عبداللّه گفت : اِنْ مَنَعَكُما اَبُو جعفر اَنْ تَعيشا كَريمَيْن فَلا يَمْنَعكُما اَنْ تَمُوتا كَريْمَيْنِ.(138)
اگر ابوجعفر منصور رضا نمى دهد كه شما چون جوانمردان زندگانى كنيد منع نمى كند كه چون جوانمردان بميريد. كنايت از آنكه صواب آن است كه شما در اعداد كار بپردازيد و بر منصور خروج كنيد اگر نصرت جوئيد نيكو باشد و اگر كشته شويد با نام نيك نكوهش نباشد. بالجمله ؛ در ايّامى كه محمّد و ابراهيم مخفى بودند منصور را جز يافتن ايشان همى نبود و عيون و جواسيس در اطراف قرار داده بود تا شايد بر مكان ايشان اطلاع يابد.
ابوالفرج روايت كرده كه محمّد بن عبداللّه گفته هنگامى كه در شعاب جبال مخفى بودم روزى در كوه رَضْوى جاى داشتم با امّ ولد خويش و مرا از وى پسرى رضيع بود ناگاه مكشوف افتاد كه غلامى از مدينه به طلب من مى رسد من فرار كردم اُمّ ولد نيز فرزندم را در آغوش كشيده و مى گريخت كه ناگاه آن كودك از دست مادرش رها شد و از كوه در افتاد و پاره پاره شد و نقل شده كه اين وقت كه طفل محمّد از كوه بيفتاد و بمرد محمّد اين اشعار را بگفت :

مُنخَرِق الخُفَّيْن يَشْكُو الْوَجى

تَنْكبُهُ(139) اَطْرافُ مَرْوٍ حِدادٍ

شَرَّدَهُ الْخَوْفُ فَاَزْرى بِهِ

كَذاكَ مَنْ يَكرَهُ حَرَّ الْجِلادِ

قَدْ كانَ فِى المَوْتِ لَهُ راحَةٌ

وَالمَوْتُ حَتْمٌ فى رِقابِ الْعِبادِ(140)

بالجمله ؛ محمّد در سنه يك صد و چهل و پنج خروج كرد و به اتّفاق دويست و پنجاه نفر در ماه رجب داخل مدينه شد و صدا به تكبير بلند كردند و رو به زندان منصور آوردند و در زندان را شكستند و محبوسين را بيرون كردند و رياح بن عثمان زندانبان منصور را بگرفتند و حبس كردند آنگاه محمّد بر فراز منبر شد و خطبه بخواند و مقدارى از مثالب و مطاعن و خبث سيرت منصور را تذكره نمود مردمان از مالك بن انس استفتا كردند كه با آنكه بيعت منصور در گردن ما است ما توانيم با محمّد بيعت كنيم ؟ مالك فتوى مى داد بلى ؛ چه آنكه بيعت شما با منصور از روى كراهت بوده . پس مردم به بيعت محمّد شتاب كردند و محمّد بر مدينه و مكّه و يمن استيلا يافت ابوجعفر منصور چون اين بدانست براى محمّد مكتوبى از در صلح و سِلم فرستاد او را امان داد؛ محمّد مكتوب او را جوابى شافى نوشت و در آخر نامه رقم كرد كه ترا كدام امان است كه بر من عرضه داشتى آيا امانى است كه به ابن هبيره دادى ؟ يا امانى است كه به عمويت عبداللّه بن على دادى ؟ يا امانى است كه ابومسلم را به آن خرسند ساختى ؟ يعنى بر امان تو چه اعتماد است چنانكه اين سه نفر را امان دادى و به مقتضاى امان خود عمل نكردى .
ثانيا ابوجعفر او را مكتوبى فرستاد و برخى از در حسب و نسب طريق معارضه سپرد و اين مختصر را گنجايش ذكر اين مكاتيب نيست طالبين رجوع كنند به (تذكرة سبط) و غيره و چون منصور ماءيوس گشت از آنكه محمّد به طريق سلم و صلح در آيد لاجرم عيسى بن موسى برادر زاده و وليعهد خود را به تجهيز جنگ محمّد فرمان داد و در باطن گفت هر كدام كشته شوند باكى ندارم ؛ چه آنكه منصور طالب حيات عيسى نبود به سبب آنكه سفّاح عهد كرده بود بعد از منصور، عيسى خليفه باشد و منصور از خلافت او كراهت داشت . پس عيسى با چهار هزار سوار و دو هزار پياده به دفع محمّد بيرون شد و منصور او را گفت كه اوّل دفعه قبل از قتال او را امان ده شايد بدون قتال او سر در طاعت ما آورد، عيسى كوچ كرد تا به (فيد) كه نام منزلى است در طريق مكّه برسيد كاغذى به سوى جماعتى از اصحاب محمّد نوشت و ايشان را از طريق يارى محمّد پراكنده كرد و محمّد چون مطلّع شد كه عيسى به دفع او بيرون شده در تهيّه جنگ برآمده و خندقى بر دور مدينه كند و در ماه رمضان بود كه عيسى با لشكر خود وارد شدند و دور مدينه را احاطه كردند.
سبط ابن جوزى روايت كرده كه چون لشكر منصور بر مدينه احاطه كردند محمّد را همّى نبود جز آنكه جريده اسامى كسانى كه با او بيعت كرده بودند و او را مكاتبه نموده بودند بسوزاند پس نامه هاى ايشان را سوزانيد آنگاه گفت : الا ن مرگ بر من گوارا است و اگر اين كار نكرده بود هر آينه مردم در بلاء عظيم بودند؛ چه آنكه اگر آن دفتر به دست لشكر منصور مى رسيد بر اسامى كسانى كه با او بيعت كرده بودند مطلّع مى شد و ايشان را مى كشتند.(141)
بالجمله ؛ عيسى بيامد و بر (سلع ) كه اسم جبلى است در مدينه بايستاد و ندا كرد كه اى محمّد! از براى تو امان است ، محمّد گفت كه امان شما را وفائى نيست و مردن به عزت بِه از زندگى به ذلّت و اين وقت لشكر محمّد از دور او متفرّق شده بودند، و از صد هزار نفر كه با او بيعت كرده بودند سيصد و شانزده نفر با او بود به عدد اهل بدر. پس محمّد و اصحاب او غسل كردند و حنوط بر خود پاشيدند و ستوران خود را پى نمودند و حمله كردند بر عيسى و اصحاب او و سه دفعه ايشان را منهزم ساختند، لشكر عيسى اعداد كار كردند و به يك دفعه تمامى بر ايشان حمله نمودند و كار ايشان را ساختند و ايشان را مقتول نمودند، و حميد بن قحطبه ، محمّد را شهيد كرد و سرش را نزد عيسى برد و زينب خواهر محمّد و فاطمه دخترش جسد او را از خاك برداشتند و در بقيع دفن نمودند؛ پس سر محمّد را حمل داده به نزد منصور بردند منصور حكم كرد كه آن سر را در كوفه نصب كردند و در بُلدان بگردانيدند. و مقتل محمّد در اواسط ماه رمضان سنه يك صد و چهل و پنج واقع شد و مدت ظهور او تا وقت شهادتش دو ماه و هفده روز بوده و سنين عمرش به چهل و پنج رسيده بود و مقتل او در احجار زيت مدينه واقع شد؛ چنانكه اميرالمؤ منين عليه السّلام در اخبار غيبيّه خود به آن اشاره فرموده بقولِهِ: وَاِنَّهُ يُقْتَلُ عِنْدِ اَحْجارِ الزَّيْتِ.(142)
ابوالفرج روايت كرده كه چون محمّد كشته گشت و لشكر او منهزم شدند ابن خضير كه يك تن از اصحاب محمّد بود در زندان رفت و رياح بن عثمان زندانبان منصور را بكشت و ديوان محمّد را كه مشتمل بر اسامى اصحاب و رجال او بود بسوزانيد پس از آن به مقاتلت عبّاسيّين بيرون شد و پيوسته كار زار كرد تا كشته شد.(143)
و هم روايت كرده هنگامى كه وى را بكشتند چندان زخم و جراحت بر سر وى وارد شده بود كه ممكن نبود او را حركت دهند و مثل گوشت پخته و سرخ كرده شده بود كه بر هر موضع از آن كه دست مى نهادى متلاشى مى شد.
ذكر مقتل ابراهيم بن عبداللّه بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب ع معروف به(قتيل باخمرى )
در (مروج الذهب مسعودى ) نگارش يافته كه هنگامى كه محمّد بن عبداللّه محض ‍ داعيه خروج داشت برادران و فرزندان خود را در بلاد و اَمصار متفرّق كرد تا مردم را به بيعت او بخوانند از جمله پسرش على را به بصره فرستاد و در مصر كشته گشت .
و موافق روايت (تذكره سبط) در زندان بمرد و فرزند ديگرش عبداللّه را به خراسان فرستاد و لشكر منصور خواستند او را ماءخوذ دارند به بلاد سِنْد گريخت و در همانجا شهيد گشت و فرزند ديگرش حسن را به جانب يمن فرستاد او را گرفتند و در حبس كردند تا در حبس وفات يافت .(144)
فقير گويد: اين كلام مسعودى است ، لكن آنچه از كتب ديگر منقول است حسن بن محمّد در وقعه فخّ در ركاب حسين بن على بود و عيسى بن موسى عبّاسى او را شهيد ساخت ؛ چنانكه در سابق در ذكر اولاد امام حسن عليه السّلام به شرح رفت . و برادر محمّد، موسى به بلاد جزيره رفت ، و برادر ديگرش يحيى به جانب رىّ و طبرستان سفر كرد و آخر الا مر به دست رشيد كشته گرديد؛ چنانچه در سابق به شرح رفت و برادر ديگر محمّد، ادريس به جانب مغرب سفر كرد و جماعتى را در بيعت خويش در آورد، آخر الامر رشيد كس فرستاد و او را غليةً بكشت پس از آن ادريس بن ادريس به جاى پدر نشست و بلد ايشان را به نام او مسمى كردند و گفتند: بلد ادريس بن ادريس ، و مقتل ادريس نيز در سابق گذشت .
و برادر ديگر محمّد، ابراهيم به جانب بصره سفر كرد و در بصره خروج كرد و جماعت بسيارى از اهل فارس و اهواز و غيره و جمع كثيرى از زيديه واز معتزله بغداديين و غيرهم با او بيعت كردند، و از طالبيين عيسى بن زيد بن على بن الحسين عليهماالسّلام نيز با او بود.
منصور، عيسى بن موسى و سعيد بن مسلم را با لشكر بسيار به جنگ او فرستاد، در زمين باخمرى كه از اراضى طفّ است و در شش فرسخى كوفه واقع است ابراهيم را شهيد كردند و از شيعيان او از جماعت زيدّيه چهار صد نفر و به قولى پانصد تن كشته گشت ، و كيفيّت مقتل ابراهيم چنانچه در (تذكره سبط) مسطور است بدين نحو است كه در غرّه شهر شوال و به قولى شهر رمضان سنه يك صد و چهل و پنج ابراهيم در بصره خروج كرد و جماعتى بى شمار با او بيعت كردند و منصور نيز در همين سال ابتداء كرده بود به بناء شهر بغداد و در اين اوقاتى كه مشغول به عمارت بغداد بود او را خبر دادند كه ابراهيم بن عبداللّه در بصره خروج كرده و بر اهواز و فارس غلبه كرده و جماعت بسيارى دور او را گرفته اند و مردمان نيز به طوع و رغبت با وى بيعت مى كنند و همّى جز خونخواهى برادرش محمّد و كشتن ابو جعفر منصور ندارد.
منصور چون اين بشنيد جهان روشن در چشمش تاريك گرديد واز بناء شهر بغداد دست بكشيد و يك باره ترك لذّات و مضاجعت با نِسوان گفت و سوگند ياد كه كرد كه هيچگاهى نزديك زنان نروم و به عيش و لذّت مشغول نشوم تا هنگامى كه سر ابراهيم را براى من آورند، يا سر مرا را به نزد او حمل دهند.
بالجمله ؛ هول وهر بى عظيم در دل منصور پديد آمد، چه ابراهيم را صد هزار تن لشكر ملازم ركاب بود و منصور به غير از دو هزار سوار لشكرى حاضر نداشت و عساكر و جيوش او در ممكلت شام و اَفريقيّه و خراسان متفرّق شده بودند، اين هنگام منصور عيسى بن موسى بن على بن عبداللّه بن عبّاس را به جنگ ابراهيم فرستاد و از آن طرف نيز ابراهيم فريفته كوفيان شده از بصره به جانب كوفه بيرون شد؛ چه آنكه جماعتى از اهل كوفه در بصره به خدمت ابراهيم رسيدند، و معروض وى داشتند كه در كوفه صد هزار تن انتظار مقدم شريف ترا دارند و هر گاه به جانب ايشان شوى جانهاى خود را نثار رهت كنند.
مردمان بصره ابراهيم را از رفتن به كوفه مانع گشتند لكن سخن ايشان مفيد نيفتاد. ابراهيم به جانب كوفه شد، شانزده فرسخ به كوفه مانده در ارض طفّ معروف به با خَمرى تلاقى شد ما بين او و لشكر منصور، پس ‍ دو لشكر از دو سوى صف آراستند و جنگ پيوسته شد، لشكر ابراهيم بر لشكر منصور ظفر يافتند و ايشان را هزيمت دادند(145) و به روايت ابوالفرج هزيمتى شنيع كردند و چنان بگريختند كه اوايل لشكر ايشان داخل كوفه شد.
و به روايت (تذكره ) عيسى بن موسى كه سپهسالار لشكر منصور بود با صد تن از اهل بيت خويش و خواصّ خود پاى اصطبار محكم نهادند و از قتال رو بر نتافتند و نزديك شد كه ابراهيم نيز بر ايشان ظفر يابد و ايشان را به صحراى عدم راند كه ناگاه در غلواى جنگ تيرى كه رامى آن معلوم نبود و هم معلوم نگشت كه از كجا آمد بر ابراهيم رسيد، ابراهيم از اسب بر زمين افتاد و مى گفت :
شعر : وَكانَ اَمْرُ اللّهِ قَدَراً

اَرَدْنا اَمْراً وَاَرادَ اللّهُ غَيْرَهُ(146)

و ابوالفرج روايت كرده كه مقتل ابراهيم هنگامى بود كه عيسى نيز پشت به معركه كرده بود و فرار مى نمود، ابراهيم را گرمى و حرارت معركه به تعب افكنده بود، تكمه هاى قباى خود را گشود و جامه از سينه باز كرد تا شايد كسر سورت حرارت كند كه ناگاه تيرى مَيْشوم از رامى غير معلوم بر گودى گلوى وى آمد، بى اختيار دست به گردن اسب درآورد و طايفه زيديّه كه ملازم ركاب او بودند دور او را احاطه كردند، و به روايت ديگر بشير رحّال او را برسينه خود گرفت .(147)
بالجمله ؛ به همان تير كار ابراهيم ساخته شد و وفات كرد، اصحاب عيسى نيز از فرار برگشتند و تنور حرب افروخته گشت تا هنگامى كه نصرت براى لشكر منصور شد، و لشكر ابراهيم بعضى كشته و بعضى به طريق هزيمت شدند و بشير رحّال نيز مقتول شد.
آنگاه اصحاب عيسى سر ابراهيم را بريدند و به نزد عيسى بردند، عيسى سر به سجده نهاد و سجده شكر به جاى آورد و سر را از براى منصور فرستاد.
و قتل ابراهيم در وقت ارتفاع نهار از روز دوشنبه ذى حجه سنه يك صد و چهل و پنج واقع شد، و به روايت ابونصر بخارى و سبط ابن جوزى در بيست و پنجم ذيقعده روز دَحْوالا رض واقع شد و سنين عمرش به چهل و هشت رسيده بود.(148)
و حضرت امير المؤ منين عليه السّلام در اخبار غيبيه خود از ماَّل ابراهيم خبر داده در آنجا كه فرموده : بِبا خَمْرى يُقْتَلُ بَعدَ اَنْ يَظْهَرَ وَيُقْهَرُ بَعدَ اَنْ يَقْهَرَ.
و هم در حق او فرموده :
يَاءتيهِ سَهْمٌ غَرْبٌ يَكوُنُ فيهِ مَنِيَّتُهُ فَيا بُؤ س الرّامىِ شَلَّتْ يَدُهُ وَوَهَنَ عَضُدُهُ.(149)
و نقل شده كه چون لشكر منصور منهزم شدند و خبر به منصور بردند جهان در چشمش تاريك شد و گفت :
اَيْنَ قَوْلُ صادِقِهِمْ اَيْنَ لَعْبُ الْغِلمانِ وَالصِبيانِ؛
يعنى چه شد قول صادق بنى هاشم كه مى گفت كودكان بنى عبّاس با خلافت بازى خواهند كرد و كلام منصور اشاره است به اخبارات حضرت صادق عليه السّلام از خلافت بنى عبّاس و شهادت عبداللّه و پسران او محمّد و ابراهيم . و پيش از اين نيز دانستى كه چون بنى هاشم و بنى عبّاس در (ابواء) جمع گشتند و با محمّد بن عبداللّه بيعت كردند، چون حضرت صادق عليه السّلام وارد شد راءى ايشان را تصويب نكرد و فرمود: خلافت از براى سفّاح و منصور خواهد بود و عبداللّه و ابراهيم را در آن بهره نيست و منصور ايشان را خواهد كشت . منصور از آن روز دل بر خلافت بست تا هنگامى كه ادراك كرد و چون مى دانست كه آن حضرت جز به صدق سخن نگويد اين هنگام كه هزيمت لشكرش ‍ مكشوف افتاد در عجب شد و گفت : خبر صادق ايشان چه شد و سخت مضطرب گشت كه زمانى دير نگذشت كه خبر شهادت ابراهيم بدو رسيد و سر ابراهيم را به نزد او حمل دادند و در پيش او نهادند، منصور چون ابراهيم را نگريست سخت بگريست چندانكه اشك بر گونه هاى آن سر جارى شد و گفت به خدا سوگند كه دوست نداشتم كار تو بدين جا منتهى شود.
و از حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام مروى است كه گفت : من در نزد منصور بودم كه سر ابراهيم را در ميان سپرى گذاشته بودند و به نزد وى حاضر كردند، چون نگاه من بر آن سر افتاد غصّه مرا فرا گرفت و جوشش گريه راه حلق مرا بست و چندان منقلب شدم كه نزديك شد صدا به گريه بلند كنم لكن خوددارى كردم و گريه سر ندادم كه مبادا منصور ملتفت من شود كه ناگاه منصور روى به من آورد و گفت : يا ابا محمّد! سر ابراهيم همين است ؟
گفتم : بلى ، يا امير و من دوست مى داشتم كه اطاعت تو كند تا كارش بدين جا منتهى نشود. منصور نيز سوگند ياد كرد كه من دوست مى داشتم كه سر در اطاعت من در آورد و چنين روزى را ملاقات ننمايد، لكن او از در خلاف بيرون شد خواست سر مرا گيرد چنان افتاد كه سر او را براى من آوردند.(150)
پس امر كرد كه آن سر را در كوفه آويختند كه مردمان نيز او را مشاهده بنمايند پس از آن ربيع را گفت كه سر ابراهيم را به زندان براى پدرش بَرَد، ربيع آن سر را گرفت و به زندان برد، عبداللّه در آن وقت مشغول نماز بود و توجّه او به جانب حق تعالى بود، او را گفتند كه اى عبداللّه ! نماز را سرعت كن و تعجيل نما كه تو را چيزى در پيش است ؛ چون عبداللّه سلام نماز را بداد نگاه كرد سر فرزند خود ابراهيم را ديد سر را بگرفت و برسينه چسباند و گفت :
رَحِمَكَ اللّهُ يا اَبَاالْقاسِمِ وَاَهْلاً بِكَ وَسَهْلاً لَقَد وَفَيْتَ بِعَهْدِاللّهِ وَميثاقِهِ.
اى نور ديده من ابراهيم خوش آمدى خدا ترا رحمت كند هر آينه توئى از آن كسانى كه خدا در حق ايشان فرموده : (الذَينَ يُوفُونَ بِعَهْدِاللّهِ وَلايَنْقُضُونَ الميثاقَ....)(151)
ربيع ، عبداللّه را گفت كه ابراهيم چگونه بود؟ فرمود: چنان بود كه شاعر گفته :

فَتىً كان تَحْميهِ مِنَ الذُّلِ نَفسُهُ

وَيَكْفيهِ سَوْءاتِ الذُّنُوبِ اجتِنابُها

آنگاه با ربيع فرمود كه با منصور بگو كه ايّام سختى و شدّت ما به آخر رسيد و ايّام نعمت تو نيز چنين است و پاينده نخواهد ماند و محل ملاقات ما و تو روز قيامت است و خداوند حكيم ما، بين ما و تو حكم خواهد فرمود.
ربيع گفت : وقتى كه اين رسالت را به منصور رسانيدم چنان شكستگى در او پديدار گشت كه هيچگاهى او را به چنين حالى نديده بودم . و بسيار كس از شعراء محمّد و ابراهيم را مرثيه گفته اند.
و دِعبِل خزاعى در (قصيده تائيّه ) كه جماعتى از اهل بيت رسول خدا صلوات اللّه عليه وآله را مرثيه گفته اشاره بديشان نموده چنانكه گفته :
شعر : قُبُورٌ بِكُوفانٍ وَاُخرى بِطيْبَةٍ

وَاُخرى بَفَخٍّ نالَها صَلَواتى

وَاُخرى بِاَرْضِ الْجَوْزِجانِ مَحِلُّها

وَ قَبْرٌ بِباخَمْرى لَدَى الْقُرُباتِ(152)

و ابراهيم را پنجه قوى و بازوئى توانا بوده و در فنون علم صاحب مقامى معلوم بوده و هنگامى كه در بصره پوشيده مى زيست در سراى مفضّل ضبّى بود و از مفضّل كتبى طلب نمود كه با او انس گيرد، و مفضّل دواوين اشعار عرب را به نزد او آورد و او هفتاد قصيده از آنها برگزيد و از بر كرد و بعد از قتل او، مفضّل آن قصايد را جمع كرد و (مفضليّات و اختيار الشعراء) نام كرد.
و مفضّل در روز شهادت ابراهيم ملازمت ركاب او را داشته و شجاعتهاى بسيار از ابراهيم و اشعار چند از او نقل كرده كه مقام را گنجايش ذكر آن نيست و ابراهيم هنگامى كه خروج نمود و مردم با او بيعت كردند به عدالت و سيرت نيكى با مردمان رفتار مى كرد و گفته شده كه در واقعه باخَمْرى شبى در ميان لشكر خود طواف مى كرد صداى ساز و غنا از ايشان شنيد همّ و غمّ او را فرو گرفت و فرمود: گمان نمى كنم لشكرى كه اينگونه كارها كنند ظفر يابند.
و جماعت بسيارى از اهل علم و نقله آثار با ابراهيم بيعت كردند و مردم را به يارى وى تحريص مى نمودند مانند عيسى بن زيد بن على بن الحسن عليهاالسّلام و بشير رحّال و سلام بن ابى واصل و هارون بن سعيد فقيه با جمعى كثير از وجوه و اعيان و اصحاب و تابعيين او و عبّادبن منصور قاضى بصره و مفضّل بن محمّد و مسعر بن كدام و غير ايشان .
و نقل شده كه اعمش بن مهران مردم را به يارى ابراهيم تحريص مى كرد و مى گفت اگر من اعمى نبودم خودم نيز در ركاب او بيرون مى شدم .
(و لنختم الكلام بذكر قصيدة غرّاء لبعض الا دباء رثّى بها الحسن المجتبى عليه السّلام )
شعر : اَتَرى يَسُوغُ عَلَى الظَّمالِىَ مَشْرَعٌ

وَارَى اَنابيبَ الْقِنا لاتَشْرَعُ

ما انَ اَنْ تَغْتادَها عَرَبيةٌ

لايَسْتَميلُ بِهَا الرَّوى (153) وَالمَرْتَعُ

تَعْلُوا عَلَيْها فِتْيَةٌ مِن هاشمٍ
بِالصَّبْرِ لا بالسّابِغاتِ تَدَرَّعُوا

فَلَقَدْ رَمَتْنا النّائِباتِ فَلَمْ تَدَعْ

قَلْباً تَقي هِ اَدْرُعٌ اَوْ اَذْرُعٌ

فَاِلى مَ لا الْهِنْدىّ مُنْصَلِتٌ ولا

الْخَطّى فى رَهْجِ الْعِجاجِ مُزَعْزَعٌ
وَ مَتى نَرى لَكَ نَهْضَةً مِنْ دُونِها

الْهاماتِ تَسْجُدُ لِلْمَنُونِ وَتَرْكَعُ

يَابنَ الاْ ولى وَشَجَتْ برابيهِ الْعُلى (154)

كَرَماً عُروُقَ اُصُولِهم فَتَفَرَّعُوا

جَحَدَتْ وُجُودَكَ عُصْبَة فَتتابَعَت
فِرقاً بِها شَمْلُ الضَّلالِ مُجَمَّعٌ

جَهِلَتْكَ فَاْنبَعَثَتْ وَدائدُ جَهْلِها

اَضْحى عَلى سَفَهٍ يَبُوعُ وَيَذْرَعُ
تاهَتْ عَنِ النَّهَجِ الْقَويمِ فَضايعٌ

لاتَسْتَقيمُ وَعاثِرٌ لايُقْلَعُ

فَاَنِرْ بِطَلْعَتِكَ الْوُجُودَ فَقَدْ دَجى

وَالْبَدْرُ عادَتُهُ يَغيبُ وَيَطْلَعُ

مُتَطَلِّباً اَوْ تارَكُمْ مِنْ اُمَّةٍ
خَفُّو الداعِيَةِ النِّفاقِ وَ اَسْرَعوا

خانُوا بِعِتْرَةِ اَحْمَدَ مِنْ بَعْدِهِ

ظُلْماً وَما حَفَظُوا بِهِمْ مَااسْتُودِعُوا

فَكَاَنَّما اَوْصى النَّبىُّ بِثِقْلِهِ

اَنْ لايُصانَ فَمارَعَوْهُ وَضَيَّعُوا
جَحَدُوا وَلاءَ المُرْتَضى وَلكُمْ وَعى

مِنْهُمْ لَهُ قَلْبٌ وَاَصغى مَسْمَعُ

وَبما جَرىَ مِن حِقْدِهِمْ وَنِفاقِهِمْ
فى بَيْتِهِ كُسِرَتْ لِفاطِمَ اَضْلُعُ

وعَدَوْا(155) عَلَى الْحَسَنِ الزَّكِىِّ بِسالف

الاَْحقادِ حينَ تَاَلَّبُوا وَتَجَمَّعُوا

وَتَنَكّبوا سُنَنَ الطَّريقِ وَاِنّما

هامُوا بِغاشِيَةِ الْعَمى وَتَوَلَّعُوا
نَبَذوا كِتابَ اللّهِ خَلْفَ ظُهُورِهِمْ

وَسَعَوْا لِداعِيَةِ الشِّقا لَما دُعُوا

عَجَباً لِحِلمِ اللّهِ كَيفَ تَاَمَّرُوا

جَنَفاً وَاَبْناءِ النُّبُوَةِ تُخْلَعُ

وَتَحَكَّمُوا فىِ المُسْلمينَ وَطالَما

مَرَقُوا عَنِ الدّ ينِ الْحَنيفِ وَاَبْدَعُوا

اَضْحى يُؤَلَّبُ(156) لاِبْن هِنْدٍ حِزْ بُهُ

بَغْيا وَسِرْبُ ابْنُ النَّبِّىِ مُذَعْذَعُ(157)

غَدَروُا بهِ بَعْدَ الْعُهُودِ فَغُودِرَتْ(158)

اَثْقالُهُ بَيْنَ الِلّئامِ تُوَزَّعُ(159)

اَللّهُ اَىُّ فَتىً يُكابِدُ مِحْنَةً

يَشْجى لَهَا الصَّخْرُ الاَْصَمُّ وَيَجْزَعُ

وَرَزيَّةٌ حَزَّتْ لِقَلْبِ محمّد

حُزْناً تَكادُ لَهَا السَّما تَتَزَعْزَعُ

كَيْفَ ابْنُ وَحْىِ اللّهِ وَهُوَ بِهِ الهُدى

اَرْسى فقامَ لَهُ الْعِمادُ الاَْرْفَعُ

اَضْحى يُسالِمُ عُصْبَةً اُمَويَّةً

مِنْ دوُنِها كَفَروُاثَمُودَ وَتُبَّعُ

ساموهُ(160)قَهْرااَنْ يُضامَ وَمالَوى (161)

لَوْلاَ الْقَضاءُ بِهِ عِنانٌ طَيِّعُ

اَمْسى مُضاما تُسْتَباحُ حَريمُهُ

هَتْكا وَجانِبُهُ الاَْعَزُّ الاَْمْنَعُ

وَيَرى بَنى حَرْبٍ عَلى اَعْوادِها

جَهْرا تَنالُ مِنَ الْوَصِىّ وَيَسْمَعُ(162)

مازالَ مُضْطَهِدا يُقاسى مِنْهُمُ

غُصَصا بِهِ كَاْسُ الّرِدى يَتَجَرَّعُ

حَتّى اِذا نَفَذَ الْقَضاُء مَحَتَّما

اَضْحى يُدَسُّ اِلَيْهِ سَمُّ(163)مُنْقَعُ

وَغَدا بِرَغْمِ الدّين وَهُوَ مُكابِدٌ

بِالصَّبْرِ غُلَّةُ مُكْمَدٍ لا تُنْقَعُ

وَتَفَتَّتَتْ بِالسَّمِّ مِنْ اَحْشائِهِ

كَبِدٌ لَها حَتَّى الصَّفا يَتَصَدَّعُ

وَقَضى بِعَيْنِ اللّهِ يَقْذِفُ قَلْبَهُ

قِطَعا غَدَتْ مِمّا بِها تَتَقَّطَعُ

وَسَرى بِهِ نَعْشٌ تَوَدُّ بَناتُهُ

لَوْيَرْتَقى لِلْفَرْقَدَيْنِ وَيُرْفَعُ

نَعْشٌ لَهُ الرّوُحُ الاَْمينُ مُشَيِّعٌ

وَلَهُ الْكِتابُ الْمُسْتَبين مُوَدِّعُ

نَعْشٌ اَعَزَّ اللّهُ جانِبَ قُدْسِهِ

فَغَدَتْ لَهُ زُمَرُ الْمَلائِكَ تَخْضَعُ

نَعْشٌ بِهِ قَلْبُ الْبَتُولِ وَمُهْجَةُ

الْهادِى الرَّسُولِ وَ ثِقْلُهُ الْمُسْتَوْدَعُ

نَثَلُوا لَهُ حِقْدَ الصُّدُورِ فَما يُرى

مِنْها لِقَوْسٍ بِالْكِنانَةِ مُنْزَعُ

وَرَمَوْا جَنازَتَهُ فَعادَ وَجِسْمُهُ

غَرَضٌ لِرامِيَةِ السَّهامِ وَمَوْقِعُ

شَكّوهُ(164) حَتى اَصْبَحَتْ مِنْ نَعْشِهِ

تُسْتَلُّ غاشية النِّبالِ وَتُنْزَعُ

لَمْ تَرْمِ نَعْشَكَ اِذْ رَمَتْكَ عِصابَةٌ

نَهَضَتْ بِها اَضْغانُها تَتَسَرَّعُ

لكِنَّها عَلِمَتْ باَنَّكَ مُهْجَةُ

الزَّهْراءِ فَابْتَدَرَتْ لِحَرْبِكَ تَهْرَعُ

وَرَمَتْكَ كَىْ تُصْمى (165) حَشاشَةَ فَاطِم

حَتّى تَبيتَ وَقَلْبُها مُتَوَجَّعُ

ما اَنْتَ اِلاّ هَيْكَلُ الْقُدْسِ الَّذى

بِضَميرِهِ سِرُّ النُّبُوَّةِ مُودَعُ

جَلَبَتْ عَلَيْهِ بَنُوا الدَّعىِّ حُقُودَها

وَاَتَتْهُ تَمْرَحُ بِالضَّلال وَتَتْلَعُ(166)

مَنَعَتْهُ عَنْ حَرَمِ النَّبِىِّ ضَلالَةً

وَهُوَ ابْنُهُ فَلاَىِّ اَمْرٍ يُمْنَعُ

وَكَاَنَّهُ رُوحُ النَّبِىّ وَقَدْرَاَتْ

بِالْبُعْدِ بَيْنَهُما الْعَلائق تَقْطَعُ

فَلِذا قَضَتْ اَنْ لا يَحُطَّ لِجِسْمِهِ

بِالْقُربِ مِنْ حَرَمِ النُّبُوَّةِ مَضْجَعُ

لِلّهِ اَىُّ رَزِيَّةٍ كادَتْ لَها

اَرْكانُ شامِخَةِ الهُدى تَتَضَعْضَعُ

رُزْءٌ بَكَتْ عَيْنُ الْحُسَيْنِ لَهُ وَمِنْ

ذَوْبِ الْحَشاعَبَراتُهُ تَتَدَفَّعُ

يَوْمَ اْثنَتى يَدْعُو وَلكِنْ قَلْبُهُ

راوٍ وَمُقْلَتُهُ تَفيضُ وَتَدْمَعُ

اَتَرى يَطيفُ بِىَ السُّلُوُّ وَناظِرى

مِنْ بَعْدِ فَقْدِكَ بِالْكَرى لا يَهْجَعُ

ءَ اُخَىَّ لا عَيْشى يَجُوسُ خِلالَهُ

رَغَدٌ وَلا يَصْفُو لِوردِى مَشْرَعُ

خَلَّفْتَنى مَرْمَى النَّوائِبِ لَيْسَ لى

عَضُدٌ اَرُدُّبِهِ الخُطُوبَ و اَدْفَعُ

وَتَرَكْتَنى اَسَفا اُرَدِّدُ بِالشَّجى

نَفْسا تُصَعِّدُهُ الدُّمُوعُ الهُمَّعُ(167)

اَبْكيكَ يارَىَّ الْقُلوُبِ لَوْاَنَّهُ

يُجْدى البُكاءُ لِضامِى ءٍ اَوْ يَنْفَعُ

تمام شد احوال حضرت ثانى ائمّة الهدى سبط اكبر سيد الورى جناب امام حسن مجتبى صلوات اللّه عليه و بعد از اين شروع مى شود به ذكر احوال سيد مظلومان حضرت ابوعبداللّه الحسين صلوات اللّه عليه
كَتَبَ هذِهِ الكلمات بِيُمناهُ الوازِرَة المتمسّك بِاءذيالهم الطاهرة عبّاس بن محمّد رضا القمى فى رجب الا صَبّ مِنْ سَنَة 1353 ه‍ ق . ملتمس از برادران دينى كه اين حقير را در حيات و ممات از دعاى خير فراموش نفرمايند. إ ن شاء اللّه تعالى .


در اينجا آزمون دهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 9:37 pm

باب پنجم : در تاريخ حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السّلام

فصل اول : در ولادت با سعادت حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام

مشهور آن است كه ولادت آن حضرت در مدينه در سوم ماه شعبان بوده ، وشيخ طوسى رحمه اللّه روايت كرده كه بيرون آمد توقيع شريف به سوى قاسم بن عَلاءِ همدانى وكيل امام حسن عسكرى عليه السّلام كه مولاى ما حضرت حسين عليه السّلام در روز پنجشنبه سوّم ماه شعبان متولّد شده ، پس آن روز را روزه دار و اين دعا را بخوان: (اَللّهَمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِ الْمَوْلوُدِ فى هذَا الْيَوْم (1)...) و ابن شهر آشوب رحمه اللّه ذكر كرده كه ولادت آن حضرت بعد از ده ماه و بيست روز از ولادت برادرش امام حسن عليه السّلام بوده و آن روز سه شنبه يا پنجشنبه پنجم ماه شعبان سال چهارم از هجرت بوده ، و فرموده روايت شده كه ما بين آن حضرت و برادرش فاصله نبوده ،مگر به قدر مدّت حمل و مدّت حمل ،شش ماه بوده است (2). و سيّد بن طاوس و شيخ ابن نما و شيخ مفيد در(ارشاد)نيز ولادت آن حضرت را در پنجم شعبان ذكر فرموده اند،(3)و شيخ مفيد در(مقنعه ) و شيخ در (تهذيب ) و شهيد در (دروس )،آخر ماه ربيع الاوّل ذكر فرموده اند،(4) و به اين قول درست مى شود روايت (كافى ) ازحضرت صادق عليه السّلام كه ما بين حسن و حُسين عليهماالسّلام طُهرى فاصله شده و ما بين ميلاد آن دو بزرگوار شش ماه و ده روز واقع شده (5) واللّه العالِم . و بالجمله ؛ اختلاف بسيار در باب روز ولادت آن حضرت است
امّا كيفيت ولادت آن جناب
شيخ طوسى رحمه اللّه و ديگران به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السّلام نقل كرده اند كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام متولد شد، حضرت رسول صلى اللاه عليه و آله و سلّمَّسْماء بنت عُمَيْس را فرمود كه بياور فرزند مرا اى اَسْماء، اَسْماء گفت : آن حضرت را در جامه سفيدى پيچيده به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم بردم ، حضرت او را گرفت و در دامن گذاشت و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت ، پس جبرئيل نازل شد و گفت : حق تعالى ترا سلام مى رساند ومى فرمايد كه چون على عليه السّلام نسبت به تو به منزله هارون است نسبت به موسى عليه السّلام پس او را به اسم پسر كوچك هارون نام كن كه شبير است و چون لغت تو عربى است او را حسين نام كن . پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم او را بوسيد وگريست و فرمود كه ترا مصيبتى عظيم در پيش است خداوندا! لعنت كن كشنده او را پس فرمود كه اَسْماء،اين خبر را به فاطمه مگو. چون روز هفتم شد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه بياور فرزند مرا، چون او را به نزد آن حضرت بردم گوسفند سياه وسفيدى از براى او عقيقه كرد يك رانش را به قابله داد و سرش را تراشيد و به وزن موى سرش نقره تصدّق كرد و خلوق بر سرش ماليد، پس او رابر دامن خود گذاشت و فرمود:اى ابا عبداللّه ! چه بسيار گران است بر من كشته شدن تو، پس بسيار گريست . اَسماء گفت : پدر و مادرم فداى تو باد اين چه خبر است كه در روز اوّل ولادت گفتى و امروز نيز مى فرمائى و گريه مى كنى ؟! حضرت فرمود: كه مى گريم بر اين فرزند دلبند خود كه گروهى كافر ستمكار از بنى اميّه او را خواهند كشت ، خدا نرساند به ايشان شفاعت مرا، خواهد كشت او را مردى كه رخنه در دين من خواهد كرد و به خداوند عظيم كافر خواهد شد، پس گفت : خداوندا! سئوال مى كنم از تو در حقّ اين دو فرزندم آنچه راكه سئوال كرد ابراهيم در حقّ ذُريّت خود، خداوندا! تو دوست دار ايشان را و دوست دار هر كه دوست مى دارد ايشان را و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن دارد لعنتى چندان كه آسمان و زمين پر شود.(6)
شيخ صدوق و ابن قولويه و ديگران از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام متولّد شد حقّ تعالى جبرئيل را امر فرمود كه نازل شود با هزار ملك براى آنكه تهنيت گويد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از جانب خداوند و از جانب خود، چون جبرئيل نازل مى شد گذشت در جزيره اى از جزيره هاى دريا، به ملكى كه او را (فطرس ) مى گفتند و از حاملان عرش الهى بود.وقتى حق تعالى او را امرى فرموده بود و او كندى كرده بود پس حقّ تعالى بالش را در هم شكسته بود و او را در آن جزيره انداخته بود پس فطرس هفتصد سال در آنجا عبادت حق تعالى كرد تا روزى كه حضرت امام حسين عليه السّلام متولّد شد.
و به روايتى ديگر حقّ تعالى او را مخيّر گردانيد ميان عذاب دنيا و آخرت ، او عذاب دنيا را اختيار كرد پس حقّ تعالى او را معلّق گردانيد به مژگانهاى هر دو چشم در آن جزيره و هيچ حيوانى در آنجا عبور نمى كرد و پيوسته از زير او دود بد بوئى بلند مى شد چون ديد كه جبرئيل با ملائكه فرود مى آيند از جبرئيل پرسيد كه اراده كجا داريد؟ گفت : چون حقّ تعالى نعمتى به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كرامت فرموده است ، مرا فرستاده است كه او را مبارك باد بگويم ، ملك محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كرامت فرموده است ، مرا فرستاده است كه او را مبارك باد بگويم ، ملك گفت : اى جبرئيل ! مرا نيز با خود ببر شايد كه آن حضرت براى من دعا كند تا حقّ تعالى از من بگذرد. پس جبرئيل او را با خود برداشت و چون به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد تهنيت و تحّيت گفت و شرح حال فطرس را به عرض رسانيد. حضرت فرمود كه به او بگو كه خود را به اين مولود مبارك بمالد و به مكان خود بر گردد. فطرس خويشتن را به امام حسين عليه السّلام ماليد،بال برآورد و اين كلمات را گفت و بالا رفت عرض كرد: يا رسول اللّه ! همانا زود باشد كه اين مولود را امّت تو شهيد كنند و او را بر من به اين نعمتى كه از او به من رسيد مكافاتى است كه هر كه او را زيارت كند من زيارت او را به حضرت حسين عليه السّلام برسانم ، و هر كه بر او سلام كند من سلام او را برسانم ، و هر كه بر او صلوات بفرستد من صلوات او را به او مى رسانم .(7)
و موافق روايت ديگر چون فطرس به آسمان بالا رفت مى گفت كيست مثل من حال آنكه من آزاد كرده حسين بن علىّ و فاطمه و محمّدم عليهماالسّلام .(8)
ابن شهر آشوب روايت كرده كه هنگام ولادت امام حسين عليه السّلام فاطمه عليهاالسّلام مريضه شد و شير در پستان مباركش خشك گرديد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مُرضِعى طلب كرد يافت نشد پس ‍ خود آن حضرت تشريف آورد به حجره فاطمه عليهاالسّلام و انگشت ابهام خويش را در دهان حسين مى گذاشت و او مى مكيد. بعضى گفته اند كه زبان مبارك را در دهان حسين عليه السّلام مى گذاشت و او را زقه مى داد چنانچه مرغ جوجه خود را زقه مى دهد تا چهل شبانه روز رزق حسين عليه السّلام را حقّ تعالى از زبان پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم گردانيده بود، پس روئيد گوشت حسين عليه السّلام از گوشت پيغمر صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، و روايات به اين مضمون بسيار است .(9)
و در (علل الشّرايع ) روايت شده كه حال امام حسين عليه السّلام در شير خوردن بدين منوال بود تا آنكه روئيد گوشت او ازگوشت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم و شير نياشاميد از فاطمه عليهاالسّلام و نه از غير فاطمه .(10)
و شيخ كلينى در (كافى )از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه حسين عليه السّلام از فاطمه عليهاالسّلام واز زنى ديگر شير نياشاميد او را به خدمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى بردند حضرت ابهام مبارك را در دهان او مى گذاشت و او مى مكيد واين مكيدن اورا، دو روز سه روز كافى بود.پس گوشت و خون حسين عليه السّلام ازگوشت و خون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم پيدا شد و هيچ فرزندى جز عيسى بن مريم و حسين بن على عليه السّلام شش ماهه از مادر متولّد نشد كه بماند ،(11) و در بعضى روايات به جاى عيسى ، يحيى نام برده شده . عَرَبيّه : (قائل سيّد بحر العلوم است )

لِلّهِ مُرْتَضِعٌ لَمْ يَرْتَضِعْ اَبَداً

مِنْ ثَدْىِ اُنْثى وَ من طه مَراضِعُهُ


فصل دوّم : در بيان فضائل و مناقب و مكارم اخلاق آن حضرت عليه السّلام

از(اربعين مؤ ذّن ) و (تاريخ خطيب ) و غيره نقل شده كه جابر روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداوند تبارك و تعالى فرزندان هر پيغمبرى را از صُلبْ او آورد وفرزندان مرا از صلب من و از صلب علىّ بن ابى طالب عليه السّلام آفريد، به درستى كه فرزندان هر مادرى را نسبت به سوى پدر دهند مگر اولاد فاطمه كه من پدر ايشانم . مؤ لف گويد: از اين قبيل احاديث بسيار است كه دلالت دارد بر آنكه حسنين عليهماالسّلام دو فرزند پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشند و اميرالمؤ منين عليه السّلام در جنگ صفّين هنگامى كه حضرت حسن عليه السّلام سرعت كرد از براى جنگ بامعاويه ، فرمود: باز داريد حسن را و مگذاريد كه به سوى جنگ رود؛ چه من دريغ دارم و بيمناكم كه حسن و حسين كشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد. ابن ابى الحديد گفته : اگر گويند كه حسن و حسين پسران پيغمبرند، گويم هستند؛ چه خداوند كه در آيه مباهله فرمايد:(اَبْاَّءناَّ)(12) جز حسن و حسين را نخواسته ، و خداوند عيسى را از ذرّيت ابراهيم شمرده اهل لغت خلافى ندارند كه فرزندان دختر ازنسل پدر دخترند، و اگر كسى گويد كه خداوند فرموده است : (ما كانَ محمّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالكُمْ)(13) يعنى نيست محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم پدر هيچ يك از مردان شما؛ در جواب گوئيم كه محمّد را پدر ابراهيم ابن ماريه دانى يا ندانى ؟ به هر چه جواب دهد جواب من در حقّ حسن و حسين همان است . همانا اين آيه مباركه در حّق زيد بن حارثه وارد شد؛ چه او را به سنّت جاهليّت فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى شمردند و خداوند در بطلان عقيدت ايشان اين آيه فرستاد كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم پدر هيچ يك از مردان شما نيست لكن نه آن است كه پدر فرزندان خود حسنين و ابراهيم نباشد.(14) در جمله اى از كتب عامّه روايت شده كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم دست حسنين را گرفت و فرمود - در حالى كه اصحابش جمع بودند - :
اى قوم ! آن كس كه مرا دوست دارد و ايشان را و پدر و مادر ايشان را دوست دارد، در قيامت با من در بهشت خواهد بود.(15) و بعضى اين حديث را نظم كرده اند:

اَخَذَ النَّبِىُّ يَدَ الْحُسَيْنِ وَصِنْوِهِ

يَوْماً وَ قالَ وَ صَحْبُهُ فى مَجْمَعً

مَنْ وَدَّني يا قَومِ اَوْ هذيْن اَو

اَبَوَيْهما فَالْخُلْدُ مَسْكَنُهُ مَعي (16)

و روايت شده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حسنين را بر پشت مبارك سوار كرد حسن را بر اَضلاع راست و حسين را بر اَضلاع چپ و رختى برفت و فرمود:بهترين شترها،شتر شما است و بهترين سوارها، شمائيد و پدر شما فاضلتر از شما است .(17)
ابن شهر آشوب روايت كرده كه مردى در زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم گناهى كرد و از بيم پنهان شد تا هنگامى كه حسنين را تنها يافت ، پس ايشان را بر گرفت و بر دوش خود سوار كرد و به نزد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و عرض كرد: يا رسول اللّه !اِنّى مُسْتَجيرٌ باللّه وَ بِهِما؛ يعنى من پناه آورده ام به خدا و به اين دو فرزندان تو از آن گناه كه كرده ام ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم چنان بخنديد كه دست به دهان مبارك گذاشت و فرمود بر او كه آزادى و حسنين را فرمود كه شفاعت شما را قبول كردم در حقّ او، پس اين آيه نازل شد (وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ(18)...).(19)
و نيز ابن شهر آشوب از سلمان فارسى روايت كرده كه حضرت حسين عليه السّلام بر ران رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم جاى داشت پيغمبر او را مى بوسيد و مى فرمود:تو سيّد پسر سيّد و پدر ساداتى و امام و پسر امام و پدر امامانى وحجّت پسر حجّت و پدر حجّتهاى خدائى ، از صُلب تو نُه تن امام پديد آيند و نُهم ايشان قائم آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم است .(20)
و شيخ طوسى به سند صحيح روايت كرده است كه حضرت امام حسين عليه السّلام دير به سخن آمد روزى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن حضرت رابه مسجد برد در پهلوى خويش بازداشت و تكبير نماز گفت ، امام حسين عليه السّلام خواست موافقت نمايد درست نگفت ، حضرت از براى او بار ديگر تكبير گفت و او نتوانست ، باز حضرت مكرّر كرد تا آنكه در مرتبه هفتم درست گفت به اين سبب هفت تكبير در افتتاح نماز سنّت شد.(21)
وابن شهر آشوب روايت كرده است كه روزى جبرئيل به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد به صورت دحيه كلبى و نزد آن حضرت نشسته بود كه ناگاه حسنين عليهماالسّلام داخل شدند و چون جبرئيل را گمان دحيه مى كردند به نزديك او آمدند و از او هديّه مى طلبيدند، جبرئيل دستى به سوى آسمان بلند كرد سيبى و بهى و انارى براى ايشان فرود آورد و به ايشان داد. چون آن ميوه ها را ديدند شاد گرديدند و نزديك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بردند حضرت از ايشان گرفت و بوئيد و به ايشان ردّ كرد.
و فرمود كه به نزد پدر و مادر خويش ببريد و اگر اوّل به نزد پدر خود ببريد بهتر است پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و در نزد پدر و مادر خويش ماندند تا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نزد ايشان رفت و همگى از آن ميوه ها تناول كردند و هر چه مى خوردند به حال اوّل برمى گشت و چيزى ازآن كم نمى شد و آن ميوه ها به حال خود بود تاهنگامى كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفت و باز آنها نزد اهل بيت بود و تغييرى در آنهابه هم نرسيد تا آنكه حضرت فاطمه عليهاالسّلام رحلت فرمود پس انار بر طرف شد وچون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام شهيد شد بِهْ برطرف شد و سيب ماند، آن سيب را حضرت امام حسن عليه السّلام داشت تاآنكه به زهر شهيد شد و آسيبى به آن نرسيد، بعد از آن نزد امام حسين عليه السّلام بود.
حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: وقتى كه پدرم در صحراى كربلا محصور اهل جور و جفابود آن سيب را در دست داشت و هر گاه كه تشنگى بر او غالب مى شد آن را مى بوئيد تا تشنگى آن حضرت تخفيف مى يافت چون تشنگى بسيار بر آن حضرت غالب شد و دست ازحيات خود برداشت دندان بر آن سيب فرو برد چون شهيد شد هر چند آن سيب را طلب كردند نيافتند، پس آن حضرت فرمود كه من بوى آن سيب را از مرقد مطّهر پدرم مى شنوم هنگامى كه به زيارت او مى روم وهر كه از شيعيان مخلص ما در وقت سحر به زيارت آن مرقد معطّر برود بوى سيب راازآن ضريح منور مى شنود.(22)
و از (امالى ) مفيد نيشابورى مروى است كه حضرت امام رضا عليه السّلام فرمود: برهنه مانده بودند امام حضرت امام حسن وامام حسين عليهماالسّلام ونزديك عيد بود پس حسنين عليهماالسّلام به مادر خويش فاطمه عليهاالسّلام گفتند: اى مادر! كودكان مدينه به جهت عيد خود را آرايش و زينت كرده اند پس چراتو مارا به لباس آرايش نمى كنى وحال آنكه ما برهنه ايم چنانكه مى بينى ؟ حضرت فاطمه عليهاالسّلام فرمود: اى نورديدگان من ! همانا جامه هاى شمانزد خيّاط است هر گاه دوخت و آورد آرايش مى كنم شما را به آن در روز عيد و مى خواست به اين سخن خوشدل كند ايشان را، پس شب عيد شد ديگر باره اعاده كردند كلام پيش را،گفتند امشب شب عيد است پس چه شد جامه هاى ما؟ حضرت فاطمه گريست از حال ترحّم بر كودكان و فرمود: اى نورديدگان ! خوشدل باشيد هر گاه خيّاط آورد جامه هارا زينت مى كنم شما را به آن ان شاءاللّه ،پس چون پاسى از شب گذشب ناگاه كوبيد دَرِخانه را كوبنده اى ، فاطمه عليهاالسّلام فرمود: كيست ؟ صدائى بلند شد كه اى دختر پيغمبر خدا!بگشا در را كه من خيّاط مى باشم جامه هاى حسنين عليهماالسّلام را آورده ام ، حضرت فاطمه عليهاالسّلام فرمود چون در را گشودم مردى ديدم با هيبت تمام و بوى خوشى پس دستار بسته اى به من داد و برفت . پس فاطمه عليهاالسّلام به خانه آمد گشود آن دستار را ديد در وى بود دو پيراهن و دو ذراعه و دو زير جامه و دو رداء و دو عمامه و دو كفش ، حضرت فاطمه عليهاالسّلام بسى شاد و مسرور شد، پس حسنين عليهماالسّلام را بيدار كرد و جامه ها را به ايشان پوشانيد، پس چون روز عيد شد پيغمر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر ايشان وارد شد و حسنين را بدان زينت ديد ايشان را ببوسيد و مبارك باد گفت و بر دوش خويش ‍ حسنين را برداشت و به سوى مادرشان برد، فرمود: اى فاطمه ! آن خيّاطى كه جامه ها را آورد شناختى ؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نمى دانستم كه من جامه نزد خيّاط داشته باشم خدا و رسول داناترند به اين مطلب ، فرمود: اى فاطمه ! آن خيّاط نبود بلكه او رِضْوان خازِن جنّت بوده و جامه ها از حلل بهشت بوده ، خبر داد مرا جبرئيل ازنزد پرودگار جهانيان .(23)
و قريب به اين حديث است خبرى كه در(منتخب ) روايت شده كه روز عيد حسنين عليهماالسّلام به حضور مبارك رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمدند و لباس نو خواستند جبرئيل جامه هاى دوخته سفيد براى ايشان آورد و حسنين عليهماالسّلام خواهش لباس رنگين نمودند.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم طشت طلبيد و حضرت جبرئيل آب ريخت حضرت مجتبى عليه السّلام خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سيّد الشّهداء خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئيل گريه كرد و اخبار داد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رابه شهادت آن دو سبط واينكه حسن عليه السّلام آغشته به زهر شهيد مى شود وبدن مباركش سبز شود و حضرت امام حسين عليه السّلام آغشته به خون شهيد شود.(24)
عيّاشى و غير او روايت كرده اند كه روزى امام حسين عليه السّلام به جمعى از مساكين گذشت كه عباهاى خود را افكنده بودند ونان خشكى در پيش داشتند ومى خوردند چون حضرت را ديدند او را دعوت كردند، حضرت ازاسب خويش فرودآمدو فرمود: خداوند مّتكبران را دوست نمى دارد ونزد ايشان نشست وباايشان تناول فرمود، پس به ايشان فرمود كه من چون دعوت شمارا اجابت كردم شما نيز اجابت من كنيد و ايشان را به خانه برد و به جاريه خويش فرمود كه هر چه براى مهمانان عزيز ذخيره كرده اى حاضر ساز وايشان را ضيافت كرد وانعامات و نوازش كرده وروانه فرمود.(25)
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در سه شنبه آپريل 20, 2010 11:40 pm .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 9:38 pm

و از جود و سخاى آن حضرت روايت شده كه مرد عربى به مدينه آمد و پرسيد كه كريمترين مردم كيست ؟ گفتند حسين بن على عليه السّلام ،پس به جستجوى آن حضرت شد تاداخل مسجد شد ديد كه آن حضرت در نماز ايستاده پس شعرى (26) چند در مدح و سخاوت آن حضرت خواند. چون حضرت ازنماز فارغ شد فرمود كه اى قنبر آيا از مال حجاز چيزى به جاى مانده است ؟ عرض كرد:بلى چهارهزاردينار، فرمود حاضر كن كه مردى كه اَحَقّ است از ما به تصّرف در آن حاضر گشته ، پس به خانه رفت و رداى خود را كه از بُرد بود از تن بيرون كرد و آن دنانير را در بُرد پيچيد و پشت در ايستاد واز شرم روى اعرابى از قلّت زر از شكاف در دست خود را بيرون كرد و آن زرها را به اعرابى عطا فرمود و شعرى (27) چند در عذرخواهى از اعرابى خواند، اعرابى آن زرها را بگرفت و سخت بگريست ، حضرت فرمود: اى اعرابى ! گويا كم شمردى عطاى ما را كه مى گريى ،عرض كرد: بر اين مى گريم كه دست با اين جود و سخا چگونه در ميان خاك خواهد شد!
و مثل اين حكايت را از حضرت حسن عليه السّلام نيز روايت كرده اند.
مؤ لف گويد: كه بسيارى از فضائل است كه گاهى از امام حسن عليه السّلام روايت مى شود وگاهى از امام حسين عليه السّلام و اين ناشى از شباهت آن دو بزرگوار است در نام كه اگر ضبط نشود تصحيف و اشتباه مى شود.
و در بعضى از كتب منقول است از عصام بن المصطلق شامى كه گفت : داخل شدم در مدينه معظّمه پس چون ديدم حسين بن على عليهماالسّلام را پس تعّجب آورد مرا، روش نيكو ومنظر پاكيزه او، پس ‍ حسد مرا واداشت كه ظاهر كنم آن بغض و عداوتى را كه در سينه داشتم از پدراو، پس نزديك او شدم و گفتم توئى پسر ابو تراب ؟.
(مؤ لّف گويد:كه اهل شام از اميرالمؤ منين عليه السّلام به ابو تراب تعبير مى كردند وگمان مى كردند كه تنقيص آن جناب مى كنندبه اين لفظ و حال آنكه هر وقت ابو تراب مى گفتند گويا حُلى و حلل به آن حضرت مى پوشانيدند...).
بالجمله ؛ عصام گفت :گفتم به امام حسين عليه السّلام توئى پسر ابوتراب ؟فرمود:بلى .
قال فَبالَغْتُ فى شَتْمِهِ وَ شَتْم اَبيِه ؛ يعنى هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت گفتم .
فَنَظَرَ اِلَىَّ نَظْرَةَ عاطِفٍ رَؤُفٍ؛ پس نظرى از روى عطوفت و مهربانى بر من كرد و فرمود:
(اَعُوذُباِللّهِ مِنَ الشَيطانِ الَّرجيم بِسْمِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلينَ الا يات اليه قوله ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ).(28)
و اين آيات اشارت است به مكارم اخلاق كه حقّ تعالى پيغمرش را به آن تاءديب فرموده از جمله آنكه به ميسور از اخلاق مردم اكتفا كند و متوقّع زيادتر نباشد و بد را به بدى مكافات ندهد و از نادانان رو بگرداند و در مقام وسوسه شيطان پناه به خدا گيرد. ثُمَّ قالَ:خَفِّضْ عَلَيْكَ اِسْتَغْفِرِ اللّهَ لي وَلَكَ.
پس فرمود به من ، آهسته كن و سبك و آسان كن كار را بر خود ،طلب آمرزش كن از خدا براى من و براى خودت ، همانا اگر طلب يارى كنى از ما تو را يارى كنم و اگر عطا طلب كنى ترا عطا كنم و اگر طلب ارشاد كنى تو را ارشاد كنم . عصام گفت : من از گفته و تقصير خود پشيمان شدم و آن حضرت به فراست يافت پشيمانى مرا فرمود:
(لا تَثْريبَ عَلَيْكُم الْيَوْمَ يَغْفِرُاللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ).(29)
واين آيه شريفه از زبان حضرت يوسف پيغمبر است به برادران خود كه در مقام عفو از آنها فرمود كه عتاب و ملامتى نيست بر شما، بيامرزد خداوند شماها را و اوست ارحم الرّاحمين .
پس آن جناب فرمود به من كه از اهل شامى تو؟ گفتم : بلى . فرمود: شِنْشِنَة اِعْرِفُها مِنْ اَخْزَمٍ و اين مثلى است كه حضرت به آن تمثل جُست : حاصل اينكه اين دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوئيست در اهل شام كه معاويه در ميان آنهاسنّت كرده پس فرمود: حيّانآ اللّه وَ ايّاكَ هر حاجتى كه دارى به نحو انبساط و گشاده روئى حاجت خود را از ما بخواه كه مى يابى مرا در نزد افضل ظّن خود به من ان شاءاللّه تعالى . عصام گفت : از اين اخلاق شريفه آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها كه از من سر زد و چنان زمين بر من تنگ شد كه دوست داشتم به زمين فرو بروم ، لا جرم از نزد آن حضرت آهسته بيرون شدم در حالى كه پناه به مردم مى بردم به نحوى كه آن جناب ملتفت من نشود لكن بعد از آن مجلس نبود نزد من شخصى دوست تر از آن حضرت و از پدرش .
از(مقتل خوارزمى ) و (جامع الا خبار)روايت شده است كه مردى اعرابى به خدمت امام حسين عليه السّلام آمد و گفت : يا بن رسول اللّه ! ضامن شده ام اداى ديت كامله را و اداى آن را قادر نيستم لا جرم با خود گفتم كه بايد سئوال كرد از كريم ترين مردم و كسى كريمتر از اهل بيت رسالت عليهماالسّلام گمان ندارم . حضرت فرمود:يااَخا العرب ! من سه مساءله از تو مى پرسم اگر يكى را جواب گفتى ثلث آن مال را به تو عطا مى كنم و اگر دو سئوال را جواب دادى دو ثُلث مال خواهى گرفت و اگر هر سه را جواب گفتى تمام آن مال را عطا خواهم كرد، اعرابى گفت :يابن رسول اللّه ! چگونه روا باشد كه مثل تو كسى كه از اهل علم و شرفى از اين فدوى كه يك عرب بدوى بيش نيستم سؤ ال كند؟ حضرت فرمود كه از جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه فرمود: الْمعروُف بِقَدْرِ الْمعرِفَةَ؛باب معروف و موهبت به اندازه معرفت به روى مردم گشاده بايد داشت ، اعرابى عرض كرد: هر چه خواهى سئوال كن اگر دانم جواب مى گويم و اگر نه از حضرت شما فرا مى گيرم و لا قُوَّة اِلاّ باِللّهِ.
حضرت فرمود: كه افضل اعمال چيست ؟ گفت : ايمان به خداوند تعالى .
فرمود:چه چيز مردم را از مهالك نجات مى دهد؟ عرض كرد: توكّل و اعتماد بر حقّ تعالى . زينت آدمى در چه چيز است ؟ اعرابى گفت : علمى كه به آن عمل باشد. فرمود كه اگر بدين شرف دست نيابد؟ عرض ‍ كرد:مالى كه با مروّت و جوانمردى باشد.
فرمود كه اگر اين را نداشته باشد؟ گفت : فقر و پريشانى كه با آن صبر و شكيبائى باشد.
فرمود:اگر اين را نداشته باشد؟ اعرابى گفت كه صاعقه اى از آسمان فرود بيايد و او را بسوزاند كه او اهليّت غير اين ندارد.
پس حضرت خنديد و كيسه اى كه هزار دينار زر سرخ داشت نزد او افكند وانگشترى عطا كرد او را، كه نگين آن دويست درهم قيمت داشت و فرمود كه به اين زرها ذمّه خود را برى كن و اين خاتم را در نفقه خود صرف كن .اعرابى آن زرها را برداشت و اين آيه مباركه را تلاوت كرد: (اَللّهُ اَعُلَمُ حُيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه (30)).(31)
و ابن شهر آشوب روايت كرده كه چون امام حسين عليه السّلام شهيد شد بر پشت مبارك آن حضرت پينه ها ديدند از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام پرسيدند كه اين چه اثرى است ؟ فرمود: از بس كه انبانهاى طعام و ديگر اشياء چندان بر پشت مبارك كشيد و به خانه زنهاى بيوه و كودكان يتيم و فقراء و مساكين رسانيد اين پينه ها پديد گشت .(32) و از زهد و عبادت آن حضرت روايت شده است كه بيست و پنج حجّ پياده به جاى آورد و شتران و محملها از عقب او مى كشيدند و روزى به آن حضرت گفتند كه چه بسيار از پروردگار خود ترسانى ؟ فرمود كه از عذاب قيامت ايمن نيست مگر آنكه در دنيا از خدا بترسد.(33)
و ابن عبدربّه در كتاب (عقد الفريد) روايت كرده است كه خدمت على بن الحسين عليه السّلام عرض شد كه چرا كم است اولاد پدر بزرگوار شما؟ فرمود: تعجّب است كه چگونه مثل من اولادى از براى او باشد؛ چه آنكه پدرم در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى كرد پس چه زمان فرصت مى كرد كه نزد زنها برود!؟(34)
و سيّد شريف زاهد ابو عبداللّه محمّد بن على بن الحسن ابن عبد الّرحمن علوى حسينى در كتاب (تغازى ) روايت كرده از ابوحازم اعرج كه گفت : حضرت امام حسن عليه السّلام تعظيم مى كرد امام حسين عليه السّلام را چنانكه گويا آن حضرت بزرگتر است از امام حسن عليه السّلام .
و از ابن عبّاس روايت كرده كه گفت : سبب آن را پرسيدم از امام حسن عليه السّلام ؟ فرمود كه از امام حسين عليه السّلام هيبت مى برم مانند هيبت اميرالمؤ منين عليه السّلام ، و ابن عبّاس گفته كه امام حسن عليه السّلام با ما در مجلس نشسته بود هرگاه كه امام حسين عليه السّلام مى آمد در آن مجلس حالش را تغيير مى داد به جهت احترام امام حسين عليه السّلام .
و به تحقيق بود حسين بن على عليه السّلام زاهد در دنيا در زمان كودكى و صِغَر سنّ و ابتداء امرش و استقبال جوانيش ، مى خورد با اميرالمؤ منين عليه السّلام از قوت مخصوص او، و شركت و همراهى مى كرد با آن حضرت در ضيق و تنگى و صبر آن حضرت و نمازش نزديك به نماز آن حضرت بود و خداوند قرار داده بود امام حسن وامام حسين عليهماالسّلام را قُدوه و مقتداى امّت ، لكن فرق گذاشته بود ما بين اراده آنها تا اقتدا كنند مردم به آن دو بزرگوار، پس اگر هر دو به يك نحو و يك روش بودند مردم در ضيق واقع مى شدند.
روايت شده از مسروق كه گفت : وارد شدم روز عرفه بر حسين بن على عليه السّلام و قدح هاى سويق مقابل آن حضرت و اصحابش گذاشته شده بود و قرآنها در كنار ايشان بود يعنى روزه بودند و مشغول خواندن قرآن بودند، و منتظر افطار بودند كه به آن سويق افطار نمايند پس ‍ مساءله اى چند از آن حضرت پرسيدم جواب فرمود، آنگاه از خدمتش ‍ بيرون شدم ؛ پس از آن خدمت امام حسن عليه السّلام رفتم ديدم مردم خدمت آن جناب مى رسند و خوانهاى طعام موجود و بر آنها طعام مهيّا است و مردم از آنها مى خورند و با خود مى برند، من چون چنين ديدم متغيّر شدم حضرت مرا ديد كه حالم تغيير كرده پرسيد: اى مسروق چرا طعام نمى خورى ؟ گفتم : اى آقاى من ! من روزه دارم و چيزى را متذكّر شدم ، فرمود: بگو آنچه در نظرت آمده ، گفتم : پناه مى برم به خدا از آنكه شما يعنى تو و برادرت اختلاف پيدا كنيد، داخل شدم بر حسين عليه السّلام ديدم روزه است و منتظر افطار است و خدمت شما رسيدم شما رابه اين حال مى بينم ! حضرت چون اين را شنيد مرا به سينه چسبانيد فرمود: يابن الا شرس ! ندانستى كه خداوند تعالى ما را دو مقتداى امّت قرار داد، مرا قرار داد مقتداى افطار كنندگان از شما، و برادرم را مقتداى روزه داران شما تا در وسعت بوده باشيد.
و روايت شده كه حضرت امام حسين عليه السّلام در صورت و سيرت شبيه ترين مردم بود به حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم و در شبهاى تار نور از جبين مبين و پائين گردن آن حضرت ساطع بود و مردم آن حضرت را به آن نور مى شناختند.(35)
و در مناقب ابن شهر آشوب و ديگر كتب روايت شده كه حضرت فاطمه عليهاالسّلام حسنين عليهماالسّلام را به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و عرض كرد: يا رسول اللّه اين دو فرزند را عطائى و ميراثى بذل فرما، فرمود: هيبت و سيادت خود را به حسن گذاشتم و شجاعت وجود خود را به حسين عطا كردم ، عرض كرد راضى شدم .(36)
و به روايتى فرمود حسن را هيبت و حلم دادم و حسين را جود و رحمت .
و ابن طاوس از حذيفه روايت كرده است كه گفت : شنيدم از حضرت حسين عليه السّلام در زمان حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حالتى كه امام حسين عليه السّلام كودك بود كه مى فرمود: به خدا سوگند! جمع خواهند شد براى ريختن خون من طاغيان بنى امّيه و سر كرده ايشان عمربن سعد خواهد بود، گفتم كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، ترا به اين مطلب خبر داده است ؟ فرمود كه نه ، پس من رفتم به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم و سخن آن حضرت را نقل كردم ، حضرت فرمود كه علم او علم من است .
وابن شهر آشوب از حضرت على بن الحسين عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود: در خدمت پدرم به جانب عراق بيرون شديم و در هيچ منزلى فرود نيامد و از آنجا كوچ نكرد مگر اينكه ياد مى كرد يحيى بن زكّريا عليهماالسّلام را و روزى فرمود كه خوارى و پستى دنيا است كه سر يحيى را براى زن زانيه از زنا كاران بني اسرائيل به هديّه فرستادند.(37)
و در احاديث معتبره از طريق خاصّه و عامّه روايت شده است كه بسيار بود كه حضرت فاطمه عليهاالسّلام در خواب بود و حضرت امام حسين عليه السّلام در گهواره مى گريست و جبرئيل گهواره آن حضرت را مى جنبانيد و با او سخن مى گفت و او را ساكت مى گردانيد، چون فاطمه عليهاالسّلام بيدار مى شد مى ديد كه گهواره حسين عليه السّلام مي جنبد و كسى با او سخن مى گويد و لكن شخصى نمايان نيست چون از حضرت رسالت مى پرسيد مى فرمود: اوجبرئيل است .(38)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 9:41 pm

فصل سّوم : در بيان ثواب بكاء و گفتن و خواندن مرثيه و اقامه مجلس عزاء براى آنحضرت

شيخ جليل كامل جعفر بن قولويه در (كامل )از ابن خارجه روايت كرده است كه گفت : روزى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم و جناب امام حسين عليه السّلام را ياد كرديم حضرت بسيار گريست و ما گريستيم ، پس حضرت سر برداشت و فرمود كه امام حسين عليه السّلام مى فرمود: كه منم كشته گريه و زارى ، هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر آنكه گريان مى گردد.(39)
ونيز روايت كرده است كه هيچ روزى حسين بن علىّ عليه السّلام نزد جناب صادق عليه السّلام مذكور نمى شد كه كسى آن حضرت را تا شب متبسّم بيند و در تمام آن روز محزون و گريان بود و مى فرمود كه جناب امام حسين عليه السّلام سبب گريه هر مؤ من است .(40)
و شيخ طوسى و مفيد از ابان بن تغلب روايت كرده اند كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه نَفَسِ آن كسى كه به جهت مظلوميّت ما مهموم باشد تسبيح است ، و اندوه او عبادت و پوشيدن اسرار ما از بيگانگان در راه خدا جهاد است .
آنگاه فرمود كه واجب مى كند اين حديث به آب طلا نوشته شود.(41)
و به سندهاى معتبره بسيار از ابو عماره مُنْشِد(يعنى شعر خوان )روايت كرده اند كه گفت : روزى به خدمت جناب صادق عليه السّلام رفتم حضرت فرمود كه شعرى چند در مرثيه حسين عليه السّلام بخوان ، چون شروع كردم به خواندن حضرت گريان شد و من مرثيه مى خواندم و حضرت مى گريست تا آنكه صداى گريه از خانه آن حضرت بلند شد.
و به روايت ديگر حضرت فرمود: به آن روشى كه در پيش خود مى خوانيد و نوحه مى كنيد بخوان ، چون خواندم حضرت بسيار گريست و صداى گريه زنان آن حضرت نيز از پشت پرده بلند شد، چون فارق شدم حضرت فرمود كه هر كه شعرى در مرثيه حضرت حسين عليه السّلام بخواند و پنجاه كس را بگرياند بهشت او را واجب گردد. و هر كه سى كس را بگرياند بهشت او را واحب گردد. و هر كه بيست كس ‍ را و هر كه ده كس را و هر كه پنج كس را. و هر كه يك كس را بگرياند بهشت او را واجب گردد.و هر كه مرثيه بخواند و خود بگريد بهشت او را واجب گردد. و هر كه او را گريه نيايد پس تَباكى كند بهشت او را واجب گردد.(42)
و شيخ كَشّى رحمه اللّه از زيد شحّام روايت كرده است كه من با جماعتى از اهل كوفه در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم كه جعفر بن عفّان وارد شد حضرت او را اكرام فرمود و نزديك خود او را نشانيد، پس ‍ فرمود: يا جعفر! عرض كرد: لَبّيك خدا مرا فداى تو گرداند، حضرت فرمود: بَلَغَنى انّكَ تَقُولُ الشِعْر فى الْحُسَيْنِ وَ تَجيدُ؛ به من رسيد كه تو در مرثيه حسين عليه السّلام شعر مى گوئى و نيكو مى گوئى ، عرض كرد: بلى فداى تو شوم ، فرمود كه پس بخوان . چون جعفر مرثيه خواند حضرت و حاضرين مجلس ‍ گريستند و حضرت آن قدر گريست كه اشك چشم مباركش بر محاسن شريفش جارى شد.
پس فرمود: به خدا سوگند كه ملائكه مقربّان در اينجا حاضر شدند و مرثيه تو را براى حسين عليه السّلام شنيدند و زياده از آنچه ما گريستيم گريستند. و به تحقيق كه حقّ تعالى در همين ساعت بهشت را با تمام نعمتهاى آن از براى تو واجب گردانيد و گناهان ترا آمرزيد. پس فرمود: اى جعفر! مى خواهى كه زيادتر بگويم ؟ گفت : بلى اى سيّد من ، فرمود كه هر كه در مرثيه حسين عليه السّلام شعرى بگويد وبگريد و بگرياند البتّه حقّ تعالى بهشت را براى او واجب گرداند و بيامرزد او را.(43)
حامى حوزه اسلام سيّد اجلّ ميرحامد حسين طاب ثراه در (عبقات ) از (معاهدالتّنصيص ) نقل كرده كه محمّد بن سهل صاحب كُمَيْت گفت كه من و كميت داخل شديم بر حضرت صادق عليه السّلام در ايّام تشريق كميت گفت : فدايت شوم اذن مى دهى كه در محضر شما چند شعر بخوانم ؟ فرمود: اين ايّام شريفه خواندن شعر، عرضه داشت كه اين اشعار در حقّ شما است ؛ فرمود:بخوان و حضرت فرستاد بعض اهلبيتش را حاضر كردند كه آنها هم استماع كنند، پس كميت اشعار خويش بخواند و حاضرين گريه بسيار كردند تا به اين شعر رسيد

يُصيبُ بِهِ الرّامُونَ عَنْ قَوْسِ غَيْرهِم

فَيا اَّخِراً اَسْدى لَهُ الْغَىَّ اَوَّلَهُ

حضرت دستهاى خود را بلند كرد و گفت :
اَلّلهُمَ اْغفِرْ لِلْكُمَيْتِ وَ ما قَدَّمَ وَ ما اَخَّرَ وَما اَسَرَّ وَ ما اَعْلَنَ وَ اَعْطِهِ حَتّى يَرْضى .(44)
و شيخ صدوق رحمه اللّه در (امالى ) از ابراهيم بن ابى المحمود روايت كرده كه حضرت امام رضا عليه السّلام فرمودند: همانا ماه محرّم ماهى بود كه اهل جاهليّت قتال در آن ماه را حرام مى دانستند و اين امّت جفا كار خونهاى ما را در آن ماه حلال دانستند و هتك حرمت ما كردند و زنان و فرزندان ما را در آن ماه اسير كردند و آتش در خيمه هاى ما افروختند و اموال مارا غارت كردند و حرمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در حقّ ما رعايت نكردند، همانا مصيبت روز شهادت حسين عليه السّلام ديده هاى ما را مجروح گردانيده است و اشك ما را جارى كرده و عزيز ما را ذليل گردانيده است و زمين كربلا مُوَرِث كرب و بلاء ما گرديد تا روز قيامت ، پس بر مثل حسين بايد بگريند گريه كنندگان ، همانا گريه بر آن حضرت فرو مى ريزد گناهان بزرگ را.
پس حضرت فرمود كه پدرم چون ماه محرّم داخل مى شد كسى آن حضرت را خندان نمى ديد و اندوه و حزن پيوسته بر او غالب مى شد تا عاشر محرّم چون روز عاشورا مى شد روز مصيبت و حزن و گريه او بود و مى فرمود:امروز روزى است كه حسين عليه السّلام شهيد شده است .(45)
و ايضاً شيخ صدوق از آن حضرت روايت كرده كه هر كه ترك كند سعى در حوائج خود را در روز عاشورا، حقّ تعالى حوائج دنيا و آخرت او را بر آورد و هر كه روز عاشورا روز مصيبت و اندوه وگريه او باشد، حق تعالى روز قيامت را روز شادى و سرور او گرداند و ديده اش در بهشت به ما روشن باشد و هر كه روز عاشورا را روز بركت شمارد و براى بركت آذوقه در آن روز در خانه ذخيره كند، بركت نيابد در آنچه ذخيره كرده است و خدا او را در روز قيامت با يزيد و عبيداللّه بن زياد و عمر بن سعد - لعنهم اللّه - دراسفل درك جهنم محشور گرداند.
و ايضاً به سند معتبر از ريان بن شبيب - كه خال معتصم خليفه عبّاسى بوده است - روايت كرده كه گفت : در روز اوّل مُحَرّم به خدمت حضرت امام رضا عليه السّلام رفتم ، فرمود كه اى پسر شبيب آيا روزه اى ؟ گفتم : نه ، فرمود كه اين روزى است كه حقّ تعالى دعاى حضرت زكرّيا رامستجاب فرمود دروقتى كه از حقّ تعالى فرزند طلبيد وملائكه اورا ندا كردند در محراب كه خدا بشارت مى دهد تو را به يحيى ،پس هر كه اين روز را روزه دارد دُعاى او مستجاب گردد چنانكه دعاى زكرّيامستجاب گرديد.
پس فرمود كه اى پسر شبيب !محرّم ماهى بودكه اهل جاهليّت درزمان گذشته ظلم وقتال رادراين ماه حرام مى دانستند براى حرمت اين ماه ، پس ‍ اين امّت حرمت اين ماه را نشناختند و حُرمت پيغمبر خود را ندانستند، و در اين ماه با ذريّت پيغمبر خود قتال كردند و زنان ايشان را اسير نمودند و اموال ايشان را به غارت بردند پس خدا نيامرزد ايشان را هرگز!.
اى پسر شبيب ! اگر گريه مى كنى براى چيزى ، پس گريه كن براى حسين بْن على عليهماالسّلام كه او را مانند گوسفند ذبح كردند و او را باهيجده نفر ازاهل بيت او شهيد كردند كه هيچ يك را در روى زمين شبيه ومانندى نبود. وبه تحقيق كه گريستند براى شهادت او آسمانهاى هفتگانه وزمينهاو به تحقيق كه چهار هزار ملك براى نصرت آن حضرت از آسمان فرود آمدند چون به زمين رسيدند آن حضرت شهيد شده بود.
پس ايشان پيوسته نزد قبر آن حضرت هستند ژوليده مو گردآلود تاوقتى كه حضرت قائم آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم ظاهر شود، پس ‍ ازياوران آن حضرت خواهند بود ودروقت جنگ شعار ايشان اين كلمه خواهد بود: يا لَثاراتِ الْحُسَيْن عليه السّلام .
اى پسر شبيب ! خبر داد مرا پدرم ازپدرش از جدّش كه چون جدّم حسين عليه السّلام كشته شد آسمان خون و خاك سرخ باريد؛ اى پسر شبيب ! اگر گريه كنى برحسين عليه السّلام تا آب ديده تو برروى تو جارى شود، حقّ تعالى جميع گناهان صغيره و كبيره ترا بيامرزد خواه اندك باشد وخواه بسيار.
اى پسر شبيب !اگر خواهى خدا را ملاقات كنى و هيچ گناهى برتو نباشد پس زيارت كن امام حسين عليه السّلام را. اى پسرشبيب !اگر خواهى كه در غرفه عاليه بهشت ساكن شوى با رسول خداوائمه طاهرين عليهماالسّلام پس لعنت كن قاتلان حسين عليه السّلام را. اى پسر شبيب !اگر خواهى كه مثل ثواب شهداى كربلا راداشته باشى پس هرگاه كه مصيبت آن حضرت راياد كنى بگو: يالَيْتَني كُنْتُ مَعَهُم فَاَفُوزَ فَوْزًا عَظيما؛ يعنى اى كاش من بودم با ايشان و رستگارى عظيمى مى يافتم .
اى پسرشبيب !اگر خواهى كه در درجات عاليات بهشت با ما باشى پس ‍ براى اندوه ما، اندوهناك باش ، وبراى شادى ما، شاد باش وبر تو باد به ولايت و محبّت ما كه اگر مَردى سنگى دوست دارد حقّتعالى اورا در قيامت باآن محشور مى گرداند.(46)
ابن قولويه به سند معتبر روايت كرده از ابى هارون مكفوف (يعنى نابينا)،كه گفت : به خدمت حضرت صادق عليه السّلام مشرّف شدم آن حضرت فرمود كه مرثيه بخوان براى من ، پس شروع كردم به خواندن ، فرمود: نه اين طريق بلكه چنان بخوان كه نزد خودتان متعارف است ونزد قبر حسين عليه السّلام مى خوانيد پس من خواندم :
اُمْرُرْ عَلى جَدَثِ الْحُسَيْنِ فَقُلْ لاَِعْظُمِه الزَّكِيَّة . - تتمّه اين شعر درآخر باب در ذكر مراثى خواهد آمد - حضرت گريست من ساكت شدم فرمود: بخوان ، من خواندم آن اشعار را تا تمام شد، حضرت فرمود: باز هم براى من مرثيه بخوان ، من شروع كردم به خواندن اين اشعار:

يا مَرْيَمُ قوُمى فَانْدُبى مَوْلاكِ

وَ عَلَى الْحُسَيْنِ فَاسْعَدي ببُكاكِ

پس حضرت بگريست و زنها هم گريستند وشيون نمودند. پس چون از گريه آرام گرفتند، حضرت فرمود: اى اباهارون ! هر كه مرثيه بخواند براى حسين عليه السّلام پس بگرياند ده نفر را، از براى او بهشت است پس ‍ يك يك كم كرد از ده تا، تاآنكه فرمود: هر كه مرثيه بخواند و بگرياند يك نفر را، بهشت از براى او لازم شود، پس فرمود:هر كه ياد كند جناب امام حسين عليه السّلام راپس گريه كند، بهشت اورا واجب شود.(47)
ونيز به سند معتبر از عبداللّه بن بُكَيْر روايت كرده است كه گفت : روزى از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدم كه يابن رسول اللّه ! اگر قبر حضرت امام حسين عليه السّلام رابشكافند آيادر قبر آن حضرت چيزى خواهند ديد؟ حضرت فرمود كه اى پسر بُكَيْر! چه بسيار عظيم است مسائل تو،به درستى كه حسين بن على عليهماالسّلام با پدر و مادر و برادر خود است در منزل رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و با آن حضرت روزى مى خورند و شادى مى نمايند و گاهى بر جانب راست عرش آويخته است و مى گويد: پروردگارا! وفا كن به وعده خود كه با من كرده اى و نظر مى كند به زيارت كنندگان خود و ايشان را با نامهاى ايشان و نام پدران ايشان و مسكن و ماءواى ايشان و آنچه در منزلهاى خود دارند مى شناسد زياده از آنچه شما فرزندان خود را مى شناسيد و نظر مى كند به سوى آنها كه بر او مى گريند و طلب آمرزش از براى ايشان مى كند و از پدران خود سؤ ال مى نمايد كه از براى ايشان استغفار كنند و مى گويد: اى گريه كننده بر من ! اگر بدانى آنچه خدا براى تو مهيّا گردانيده است از ثوابها، هر آينه شادى تو زياد از اندوه تو خواهد بود، و از حّق تعالى سؤ ال مى كند كه هر گناه و خطا كه گريه كننده بر او كرده است بيامرزد.(48)
ايضاً به سند معتبر از (مِسْمَع كِرْدين ) روايت كرده است كه حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام به من فرمود كه اى مِسْمَع ! تو از اهل عراقى آيا به زيارت قبر امام حسين عليه السّلام مى روى ؟ گفتم : نه ، چه من مردى مى باشم معروف و مشهور از اهل بصره و نزد ما جماعتى هستند كه تابع خليفه اند و دشمنان بسيار داريم از اهل قبايل و ناصبيان و غير ايشان و ايمن نيستيم كه احوال مرا به والى بگويند و ازايشان ضررها به من رسد، حضرت فرمود كه آيا هرگز به خاطر مى آورى آنچه به آن حضرت كردند؟ گفتم : بلى . فرمود كه جزع مى كنى براى مصيبت آن حضرت ؟ گفتم : بلى ، به خدا قسم كه جزع مى كنم و مى گريم تا آنكه اهل خانه من اثر اندوه در من بيابند و امتناع مى كنم از خوردن طعام تا از حال من آثار مصيبت ظاهر مى شود. حضرت فرمود كه خدا رحم كند گريه ترا به درستى كه تو شمرده مى شوى از آنهائى كه جزع مى كنند از براى ما و شاد مى شوند براى شادى ما و اندوهناك مى شوند براى اندوه ما و خائف مى گردند براى خوف ما و ايمن مى گردند براى ايمنى ما و زود باشد كه بينى در وقت مرگ خود كه پدران من حاضر شوند نزد تو و سفارش كنند ملك موت را در باب تو و بشارتها دهند ترا كه ديده تو روشن گردد و شاد شوى و ملك موت بر تو مهربانتر باشد از مادر مهربان نسبت به فرزند خويش . پس حضرت گريست و من نيز گريستم تا آخر حديث كه چشم را روشن و دل را نورانى مى كند.(49)
و نيز به سند معتبر از زُراره روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: اى زُراره ! به درستى كه آسمان گريست بر حسين عليه السّلام چهل صباح به سرخى و كسوف و كوه ها پاره شدند و از هم پاشيدند و درياها به جوش و خروش آمدند و ملائكه چهل روز بر آن حضرت گريستند و زنى از زنان بنى هاشم خضاب نكرد و روغن بر خود نماليد و سرمه نكشيد و موى خود را شانه نكرد تا آنكه سر عبيداللّه بن زياد را براى ما آوردند و پيوسته ما در گريه ايم از براى آن حضرت و جدّم على بن الحسين عليهماالسّلام ، چون پدر بزرگوار خود را ياد مى كرد آن قدر مى گريست كه ريش مباركش از آب ديده اش تر مى شد و هر كه آن حضرت را بر آن حال مى ديد از گريه او مى گريست ، و ملائكه اى كه نزد قبر آن امام شهيدند گريه براى او مى كنند و به گريه ايشان مرغان هوا و هر كه در هوا و آسمان است از ملائكه ، گريان شوند.(50)
و نيز ابن قولويه به سند معتبر از داود رقّى روايت كرده است كه گفت : روزى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم كه آب طلبيد چون بياشاميد آب از ديده هاى مباركش فرو ريخت و فرمود: اى داود! خدا لعنت كند قاتل حسين عليه السّلام را، پس فرمود: هر بنده اى كه آب بياشامد و ياد كند آن حضرت را و لعنت كند بر قاتل او، البته حقّ تعالى صد هزار حسنه براى او بنويسد و صد هزار گناه از او رفع كند و صد هزار درجه براى او بلند كند و چنان باشد كه صد هزار بنده آزاد كرده باشد و در روز قيامت با دل خنك و شاد و خرّم مبعوث گردد.(51)
شيخ طوسى 1 به سند معتبر روايت كرده است كه معاوية بن وهب گفت : روزى در خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام نشسته بوديم كه ناگاه پيرمردى منحنى به مجلس در آمد و سلام كرد حضرت فرمود: و عليك السّلام و رحمة اللّه ، اى شيخ ! بيا نزديك من . پس آن مرد پير به نزديك آن حضرت رفت و دست مبارك امام را بوسيد و گريست . حضرت فرمود: سبب گريه تو چيست اى شيخ ؟ عرض كرد: يا بن رسول اللّه ! من صد سال است آرزومندم كه شما خروج كنيد و شيعيان را از دست مخالفان نجات دهيد و پيوسته مى گويم كه در اين سال خواهد شد و در اين ماه و اين روز خواهد شد و نمى بينم آن حالت را در شما، پس چگونه گريه نكنم .
پس حضرت به سخن آن پيرمرد گريان شد فرمود: اى شيخ ! اگر اجل تو تاءخير افتد و ما خروج كنيم با ما خواهى بود و اگر پيشتر از دنيا مفارقت كنى ، در روز قيامت با اهل بيت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم خواهى بود؛ آن مرد گفت : بعد از آنكه اين را از جناب شما شنيدم هر چه از من فوت شود پروا نخواهم كرد.
حضرت فرمود كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: كه در ميان شما دو چيز بزرگ مى گذارم كه تا متمسّك به آنها باشيد و گمراه نگرديد: كتاب خدا و عترت من اهل بيت من ، چون در روز قيامت بيائى با ما خواهى بود؛ پس ‍ فرمود: اى شيخ ! گمان نمى كنم از اهل كوفه باشى ؟ عرض كرد از اطراف كوفه ام ، فرمود كه آيا نزديكى به قبر جدّم حسين مظلوم عليه السّلام ؟ گفت : بلى ، فرمود: چگونه است رفتن تو به زيارت آن حضرت ؟ گفت : مى روم و بسيار مى روم : فرمود كه اى شيخ ! اين خونى است كه خداوند عالم طلب اين خون خواهد كرد و مصيبتى به فرزندان فاطمه عليهاالسّلام نرسيده است و نخواهد رسيد مثل مصيبت حسين . به درستى كه آن حضرت شهيد شد با هفده نفر از اهل بيت خود كه براى دين خدا جهاد كردند و براى خدا صبر كردند پس خدا جزا داد ايشان را به بهترين جزاهاى صبر كنندگان .
چون قيامت بر پا شود حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيايد و حضرت امام حسين عليه السّلام با او باشد و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم دست خود را بر سر مبارك امام حسين عليه السّلام گذاشته باشد و خون از آن ريزد، پس گويد: پرودگارا! سئوال كن از امّت من كه به چه سبب كشتند پسر مرا! پس حضرت فرمود: هر جزع و گريه مكروه است مگر جزع و گريه كردن بر حضرت امام حسين عليه السّلام.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 9:44 pm

فصل چهارم : در ذكر اخبارى كه در شهادت آن حضرت رسيده (52)

شيخ جعفر بن قولويه روايت كرده است از سلمان كه گفت : نماند در آسمانها ملكى كه به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نيامد و تعزيت نگفت آن حضرت را در مصيبت فرزندش حسين عليه السّلام ، و همه خبر دادند آن حضرت را به ثوابى كه حقّ تعالى به شهادت او كرامت فرموده است و هر يك آوردند براى آن حضرت آن تربت را كه آن مظلوم را در آن تربت به جور و ستم شهيد خواهند كرد و هر يك كه مى آمدند حضرت مى فرمود كه خداوندا مخذول گردان هر كه او را يارى نكند و بكش هركه او را بكشد، و ذبح كن هر كه او را ذبح كند و ايشان را به مطلب خود نرسان .
راوى گفت : دعاى آن حضرت در حقّ ايشان مستجاب شد و يزيد بعد از كشتن آن جناب تمتّعى از دنيا نبرد حقّ تعالى به ناگاه او را گرفت . شب مست خوابيد صبح او رامرده يافتند مانند قير سياه شده بود.
وهيچ كس نماند از آنها كه متابعت او كردند در قتل آن حضرت يا درميان آن لشكر داخل بودند مگرآنكه مبتلا شدند به ديوانگى يا خوره يا پيسى واين مرضها درميان اولاد ايشان نيزبه ميراث بماند(53)
و نيز از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده است كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام در كودكى به نزد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى آمد،آن حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام رامى فرمود كه يا على ، اورابراى من نگاه دار پس اورا مى گرفت و زير گلوى او را مى بوسيد و مى گريست !روزى آن امام مظلوم گفت :اى پدر!چراگريه مى كنى ؟حضرت فرمود:اى فرزند گرامى !چون نگريم كه موضع شمشير دشمنان را مى بوسم حضرت امام حسين عليه السّلام گفت كه اى پدر! من كشته خواهم شد؟فرمود: بلى ، واللّه تو و برادرتو وپدر تو همه كشته خواهيد شد،امام حسين عليه السّلام گفت : پس قبرهاى مااز يكديگر دور خواهد بود؟حضرت فرمود:بلى اى فرزند، امام حسين عليه السّلام گفت :پس كه زيارت ماخواهد كرد از امّت تو؟ پس حضرت فرمود كه زيارت نمى كنند مرا وپدر ترا وبرادر ترا مگر صدّيقان از امّت من .(54)
ونيز ازحضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود: روزى حضرت امام حسين در دامن حضرت رسول عليه السّلام نشسته بود حضرت با اوبازى مى كرد واورا مى خندانيد پس عايشه گفت :يارسول اللّه !چه بسيار خوش دارى اين طفل را!حضرت فرمود كه واى برتو!چگونه دوست ندارم آن را وخوش نيايد مراازاو وحال آنكه اين فرزند ميوه دل من است ونورديده من است وبه درستى كه امّت من اورا خواهند كشت پس هركه بعدازشهادت او،او رازيارت كند حقّ تعالى براى اويك حجّ ازحجّهاى من بنويسد، عايشه تعجّب كرداز روى تعجّب گفت كه يك حجّازحجّهاى تو؟حضرت فرمود:بلكه دو حجّاز حجّهاى من باز او تعجّب كرد،حضرت فرمود: بلكه چهار حجّ وپيوسته او تعجّب مى كرد وحضرت زياده مى كرد و تاآنكه فرمود: نود حجّ از حجّهاى من كه با هر حجّى عمره بوده باشد.(55)
و شيخ مفيد و طبرسى و ابن قولويه و ابن بابويه (رضوان اللّه عليهم ) به سندهاى معتبره از اصبغ بن نباته و غيره روايت كرده اند كه روزى حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بر منبر كوفه خطبه مى خواند و مى فرمود كه از من بپرسيد آنچه خواهيد پيش از آنكه مرا نيابيد، پس به خدا سوگند كه هر چه سؤ ال كنيد از خبرهاى گذشته و آينده البتّه به آن شما را خبر مى دهم ؛ پس سعد بن (56)ابى وقاص (57) برخاست و گفت : يا اميرالمؤ منين ! خبر ده مرا كه در سر و ريش من چند مو هست ؟ حضرت فرمود كه خليل من رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم خبر داد كه تو اين سؤ ال از من خواهى كرد و خبر داد او مرا كه چند مو در سر و ريش تو هست و خبر داد كه در بن هر موئى از تو شيطانى هست كه ترا گمراه مى كند و در خانه تو فرزندى هست كه فرزند من حسين را شهيد خواهد كرد، و اگر خبر دهم عدد موهاى ترا تصديق من نخواهى كرد وليكن به آن خبرى كه گفتم حقيقت گفتار من ظاهر خواهد شد و در آن وقت عمر بن سعد كودكى بود و تازه به رفتار آمده بود لعنة اللّه عليه (در روايت (ارشاد) و(احتجاج )اسم سعد برده نشده بلكه دارد مردى برخاست و اين سؤ ال را نمود و حضرت همان جواب را فرمود و در آخر فرمود اگر نه آن بود كه آنچه پرسيدى برهانش مشكل است به تو خبر مى دادم عدد موهاى ترا لكن نشانه آن همان بچه تو است الخ .(58)
حميرى در (قُرب الا سناد) از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه حضرت اميرالمومينن عليه السّلام با دو كس از اصحاب خود به زمين كربلا رسيد چون داخل آن صحرا شد آب از ديده هاى مباركش ريخت فرمود كه اين محل خوابيدن شتران ايشان است و اين محل فرود آوردن بارهاى ايشان است و در اينجا ريخته مى شود خونهاى ايشان ، خوشا به حال تو اى تربت كه خونهاى دوستان خدا بر تو ريخته مى شود.(59)
شيخ مفيد روايت كرده است : عمر بن سعد به حضرت امام حسين عليه السّلام گفت كه نزد ما گروهى از بى خردان هستند كه گمان مى كنند من تو را خواهم كشت ، حضرت فرمود كه آنها بى خردان نيستند وليكن عُلما و دانايانند، امّا به اين شادم كه بعد از من گندم عراق نخواهى خود مگر اندك زمانى .(60)
و شيخ صدوق از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه امام حسين عليه السّلام روزى بر امام حسن عليه السّلام وارد شد چون چشم وى بر برادر افتاد گريست و فرمود: اى اباعبداللّه ! چه به گريه در آورد؟
گفت گريه من به جهت بلائى است كه به تو مى رسد، امام حسن عليه السّلام فرمود: آنچه به من مى رسد سمّى است كه به من مى دهند ولكن لايَوْمَ كَيَْومِك ؛ روزى چون روز تو نيست ! سى هزار نفر به سوى تو آيند همه مدّعى آن باشند كه از امّت جدّ تواَند و منتحل دين اسلامند و اجتماع بر قتل و ريختن خون وانتهاك حرمت و سبى نساء و ذَرارى و غارت مال و متاع تو مى كنند و در اين هنگام لعنت بر بنى اميّه فرود مى آيد و آسمان خون مى بارد و هر چيز بر تو مى گريد حتّى وحوش در بيابانها و ماهيها در درياها.(61)
مؤ لّف گويد: كه الحق اگر متاءمّل بصيرى ملاحظه كند مصيبتى اعظم از اين مصيبت نخواهد ديد كه از اوّل دنيا تا كنون بعد از مراجعه به تواريخ و سِيَر واقعه اى به اين بزرگى نديديم كه پيغبرزاده خودشان را با اصحاب و اهل بيت او يك روز بكشند و رحل و متاع او را غارت كنند و خِيام او را بسوزانند و سر او را و اصحاب و اولاد او را با عيال و اطفال شهر به شهر ببرند و يكسره پشت پاى به ملّت و دينى كه اظهار انتساب به او مى كنند بزنند و سلطنت و قوّت ايشان استناد به همان دين باشد نه دين ديگر و ملّت ديگر.
ما سَمِعْنا بِهذا في آباءنا اْلاَوَّلينَ فَاِنّالِلّهِ وَ انّا اِلَيْهِ راجعُونَ مِنْ مُصيبَةٍ ما اَعْظَمَها وَاَوْجَعَها وَاَنْكاها لِقُلُوبِ اْلمُحِبّينَ وَللّهِ دَرَّمَهْيار حَيْثُ قالَ:

يُعَظِّموُنَ لَهُ اَعْوادَ مَنْبَرِهِ

وَ تَحْتَ اَرْجُلِهِمْ اَوْلادَهُ وَضَعُوا

بِاَىِّ حُكْمٍ بَنوُهُ يَتْبَعوُنَكُمُ

وَ فَخْرُكُمْ اَنَّكُمْ صَحْبٌ لَهُ تَبَعٌ (62)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 9:52 pm

مقصد دوم : در بيان امورى كه متعلّق است به حضرت امام حسين ع از هنگام حركت از مدينه طيبه تا ورود به كربلا و شهادت مسلم بن عقيل و شهادت دو كودك او

فصل اوّل : دربيان توجّه ابى عبداللّه عليه السّلام به جانب مكّه معظّمه

بيان امُورى كه متعلّق به حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام است از زمان حركت آن حضرت از مدينه تا ورود به كربلا و شهادت مسلم بن عقيل و شهادت دو كودك او: چون در كتب فَريقَيْن اين واقعه هائله به طور مختلف ايراد شده دراين رساله اكتفاءمى شود به مختصرى ازآنچه اعاظم عُلما در كتب معتبره ذكرنموده اند وما تاممكن باشد ازروايت شيخ مفيد وسيّدبن طاوس وابن نما و طبرى تجاوز نمى كنيم وروايت ايشان رابه روايت سايرين اختيار مى كنيم ، وغالباًدر صدر مطلب اشاره به محلّ اختلاف وناقِل آن مى رود. الحال مى گوئيم :
بدان كه چون حضرت امام حَسَن عليه السّلام به رياض قدس ارتحال نمود شيعيان در عراق به حركت در آمده عريضه به حضرت امام حسين عليه السّلام نوشتند كه ما معاويه را از خلافت خلع كرده با شما بيعت مى كنيم حضرت در آن وقت صلاح در آن امر ندانسته امتناع از آن فرموده وايشان را به صبر امر فرمود تا انقضاء مدّت خلافت معاويه پس چون معاويه عليه اللّعنه در شب نيمه ماه رجب سال شصتم هجرى از دنيا رخت بر بست فرزندش يزيد عليه اللّعنه به جاى او نشست و به اِعداد امر خلافت خود پرداخت نامه اى نوشت به وليد بن عتبة بن ابى سفيان كه از جانب معاويه حاكم مدينه بود به اين مضمون كه : اى وليد! بايد بيعت بگيرى از براى من از ابو عبداللّه الحسين و عبداللّه بن عمر (63) و عبداللّه بن زبير و عبد الرحمن بن ابى بكر، و بايد كار بر ايشان تنگ گيرى و عذر از ايشان قبول ننمائى و هر كدام از بيعت امتناع نمايد سر از تن او برگيرى و به زودى براى من روانه دارى .
چون اين نامه به وليد رسيد مروان را طلبيد و با او در اين امر مشورت كرد. مروان گفت :كه تا ايشان از مردن معاويه خبر دار نشده اند به زودى ايشان را بطلب و بيعت از براى يزيد از ايشان بگير و هر كدام كه قبول بيعت نكند او را به قتل رسان . پس درآن شب وليدايشان را طلب نمود و ايشان در آن وقت در روضه منوّره حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مجتمع بودند، چون پيغام وليد به ايشان رسيد امام حسين عليه السّلام فرمود كه چون به سراى خود باز شدم من دعوت وليد را اجابت خواهم كرد.
پيك وليد كه عمر بن عثمان بود برگشت عبد اللّه زبير گفت كه يا ابا عبد اللّه ! دعوت وليد در اين وقت بى هنگام مى نمايد و مرا پريشان خاطر ساخت در خاطر شما چه مى گذرد؟ حضرت فرمود: گمان مى كنم كه معاويه طاغيه مرده است و وليد ما را از براى بيعت يزيد دعوت نموده . چون آن جماعت بر مكنون خاطر وليد مطّلع گرديدند عبداللّه عمر و عبدالرّحمن بن ابى بكر گفتند كه ما به خانه هاى خود مى رويم و در به روى خود مى بنديم .
و ابن زبير گفت كه من هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد. حضرت امام حسين عليه السّلام فرمود كه مرا چاره اى نيست جز رفتن به نزد وليد پس ‍ حضرت به سراى خويش تشريف برد و سى نفر از اهل بيت و موالى خود را طلبيد و امر فرمود كه سلاح بر خود بستند وآنها را با خود برد و فرمود كه شما بر در خانه بنشينيد و اگر صداى من بلند شود به خانه در آئيد. پس حضرت داخل خانه شد چون وارد مجلس گرديد ديد كه مروان نيز در نزد وليد است پس حضرت نشست . وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد آن جناب كلمه استرجاع گفت پس وليد نامه يزيد را كه در باب گرفتن بيعت نوشته بود براى آن حضرت خواند، آن جناب فرمود: من گمان نمى كنم كه تو راضى شوى به آنكه من پنهان با يزيد بيعت كنم بلكه خواهى خواست از من كه آشكارا در حضور مردم بيعت كنم كه مردم بدانند، وليد گفت : بلى چنين است .
حضرت فرمود: پس امشب تاءخير كن تا صبح تا ببينى راءى خود را در اين امر. وليد گفت : برو خداوند با تو همراه تا آنكه در مجمع مردم ترا ملاقات نمائيم .
مروان به وليد گفت كه دست از او بر مدار اگر الحال از او بيعت نگيرى ديگر دست بر او نمى يابى مگر آنكه خون بسيار از جانِبَين ريخته شود اكنون دست بر او يافته اى او را رها مكن تا بيعت كند و اگرنه او را گردن بزن . حضرت از سخن آن پليد در غضب شد و فرمود كه يابن الزّرقاء! تو مرا خواهى كشت يا او، به خدا سوگند كه دروغ گفتى و تو و او هيچ يك قادر بر قتل من نيستيد. پس رو كرد به وليد و فرمود: اى امير! مائيم اهل بيت نبوّت و معدن رسالت و ملائكه در خانه ما آمد و شد مى كنند و خداوند ما را در آفرينش مقدّم داشت و ختام خاتميّت بر ما گذاشت و يزيد مردى است فاسق و شرابخوار و كشنده مردم به ناحقّ و علانيه به انواع فسوق و معاصى اقدام مى نمايد و مثل من كسى با مثل او هرگز بيعت نمى كند و ديگر تا ترا ببينم گوئيم و شنويم . اين را فرمود و بيرون آمد و با ياران خود به خانه مراجعت نمود و اين واقعه درشب شنبه سه روز به آخر ماه رجب مانده بود، چون حضرت بيرون رفت مروان با وليد گفت كه سخن مرا نشنيدى به خدا سوگند ديگر دست بر او نخواهى يافت .
وليد گفت : واى بر تو! راءيى كه براى من پسنديده بودى موجب هلاكت دين و دنياى من بود، به خدا سوگند كه راضى نيستم جميع دنيا از من باشد و من در خون حسين عليه السّلام داخل شوم ، سُبحان اللّه تو راضى مى شوى كه من حسين رابكشم براى آنكه گويد با يزيد بيعت نكنم ؛ به خدا قسم هر كه در خون او شريك شود او را در قيامت هيچ حسنه نباشد و نخواهد بود، مروان در ظاهر گفت كه اگر از براى اين ملاحظه بود خوب كردى ولكن در دل راءى وليد را نپسنديد . وليد در همان شب در بيعت ابن زبير مبالغه نمود و او امتناع مى كرد تا آنكه درهمان شب از مدينه فرار نموده متوجّه مكّه شد چون وليد بر فرار او مطّلع شد مردى از بنى اميّه را با هشتاد سوار از پى او فرستاد چون از راه غير متعارف رفته بود چندان كه او را طلب كردند نيافتند و برگشتند.
چون صبح شد حضرت امام حسين عليه السّلام از خانه بيرون آمده و در بعضى از كوچه هاى مدينه مروان آن حضرت را ملا قات كرد و گفت : يا ابا عبداللّه ! من ترا نصيحت مى كنم مرا اطاعت كن و نصيحت مرا قبول فرما. حضرت فرمود: نصيحت تو چيست ؟ گفت : من امر مى كنم ترا به بيعت يزيد كه بيعت او بهتر است از براى دين و دنياى تو!؟ حضرت فرمود: اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونَ وَ عَلَى اْلاِسْلامِ السَّلام ...
كلمات حيرت انگيز مروان باعث اين شد كه حضرت كلمه استرجاع بر زبان راند و فرمود: بر اسلام سلام باد هنگامى كه امّت مبتلا شدند به خليفه اى مانند يزيد و به تحقيق كه من شنيدم از جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه مى فرمود خلافت حرام است بر آل ابى سفيان و سخنان بسيار در ميان حضرت و مروان جارى شد پس مروان گذشت از آن حضرت به حالت غضبان چون آخر روز شنبه شد باز وليد كسى به خدمت حضرت امام حسين عليه السّلام فرستاد و در امر بيعت تاءكيد كرد حضرت فرمود: صبر كنيد تا امشب انديشه كنم و در همان شب كه شب يكشنبه دو روز به آخر رجب مانده بود متوجّه مكّه شد و چون عازم خروج از مدينه شد سر قبر جدّش پيغمبر و مادرش فاطمه و برادرش ‍ حسن عليهماالسّلام رفت و با آنها وداع كرد و با خود برداشت فرزندان خود و فرزندان برادر و برادران خود و تمام اهل بيت خود را مگر محمّد بن الحنفيه رحمه اللّه كه چون دانست كه آن حضرت عازم خروج است به خدمت آن حضرت آمد وگفت : اى برادر گرامى ! تو عزيزترين خلقى نزد من و از همه كس به سوى من محبوب ترى و من آن كس نيستم كه نصيحت خود را از احدى دريغ دارم و تو سزاوارترى در باب آنچه صلاح شما دانم عرض كنم ؛ زيرا كه تو ممازجى با اصل من و نفس من و جسم من و جان من و توئى امروز سند و سيّد اهل بيت و تو آن كسى كه طاعتت بر من واجب است ؛ چه آنكه خداوند ترا برگزيده است و در شمار سادات بهشت مقررّ داشته است .
اى برادر من ، صلاح شما را چنين مى دانم كه از بيعت يزيد كناره جوئى و از بلاد و شهرهائى كه درتحت فرمان او است دورى گزينى و به باديه ملحق شوى و رسولان به سوى مردم بفرستى و ايشان را به بيعت خويش دعوت نمائى پس اگر بيعت تو را اختيار نمايند خدا را حمد كنى و اگر با غير تو بيعت كردند به اين دين و عقل تو نكاهد و به مروّت و فضل تو كاهش نرسد. همانا من مى ترسم بر تو كه داخل يكى از بلاد شوى و اهل آن مختلف الكلمه شوند گروهى با تو و طايفه اى مخالف تو باشند و كار به جدال و قتال منتهى شود آن وقت اوّل كس توئى كه هدف تير و نشان شمشير شوى و خون تو كه بهترين مردمى از جهت نفس و از قبل پدر و مادر ضايع شود و اهل بيت شريف ، ذليل و خوار شوند. حضرت فرمود كه اى برادر، پس به كجا سفر كنم ؟ گفت : برو به مكّه و در همانجا قرار گير و اگر اهل مكّه با تو شيوه بى وفائى مسلوك دارند متوجّه بلاد يمن شو كه اهل آن بلاد شيعيان پدر و جّد تواَند و دلهاى رحيم و عزمهاى صميم دارند و بلاد ايشان گشاده است و اگر در آنجا نيز كار تو استقامت نيابد متوجّه كوهستانها و ريگستانها و درّه ها شو و پيوسته از جائى به جائى منتقل شو تا ببينى كه عاقبت كار مردم به كجا منتهى شود.
حضرت فرمود كه اى برادر هر آينه نصيحت و مهربانى كردى و اميد دارم كه راءيت محكم و متين باشد و موافق بعضى روايات پس محمّد بن حنفيّه سخن را قطع كرد و بسيار گريست و آن امام مظلوم نيز گريست پس فرمود كه اى برادر، خدا ترا جزاى خير دهد نصيحت كردى و خيرخواهى نمودى اكنون عازم مكّه معظّمه گرديده ام و مهيّاى اين سفر شده ام و برادران و فرزندان برادران و شيعيان خود را با خود مى برم و اگر تو خواهى در مدينه باش و ديده بان و عين من باش و آنچه سانح شود به من بنويس . پس آن حضرت دوات و قلم طلبيده وصيّت نامه نوشت و آن را در هم پيچيده و مهر كرد و به دست او داد و درآن ميان شب روانه شد. (64)
و موافق روايت شيخ مفيد در وقت بيرون رفتن از مدينه اين آيه را آن حضرت تلاوت نمود كه در بيان قصّه بيرون رفتن حضرت موسى است از ترس فرعون به سوى مَدْيَن .
(فَخَرَجَ مِنْها خاَّئَفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّني مِنَ الْقَوْم الظّالِمينَ)؛(65)
يعنى پس بيرون رفت از شهر در حالتى كه ترسان و مترقَب رسيدن دشمنان بود گفت پروردگارا نجات بخش مرا از گروه ستمكاران . و از راه متعارف آن حضرت روانه شد پس اهل بيت آن حضرت گفتند كه مناسب آن است كه از بيراهه تشريف ببريد چنانكه ابن زبير رفت تا آنكه اگر كسى به طلب شما بيايد شما را در نيابد، حضرت فرمود كه من از راه راست به در نمى روم تا حق تعالى آنچه خواهد ميان من و ايشان حكم كند.(66)
و از جناب سكينه عليهاالسّلام مروى است كه فرمود وقتى ما از مدينه بيرون شديم هيچ اهل بيتى از ما اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترسان و هراسان تر نبود.
از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت است كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام اراده نمود كه از مدينه طيّبه بيرون رود مخدّرات و زنهاى بنى عبدالمطّلب از عزيمت آن حضرت آگهى يافتند پس به خدمت آن حضرت شتافتند و صدا را به نوحه و زارى بلند كردند تا آن كه آن حضرت در ميان ايشان عبور فرمود وايشان را قسم داد كه صداهاى خود را از گريه و نوحه ساكت كنند وصبر پيش آورند. آن محنت زدگان جگر سوخته گفتند: پس ما نوحه وزارى را براى چه روزبگذاريم به خدا سوگند كه اين زمان نزد ما مانند روزى است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم ازدنيا رفت ومثل روزى است كه اميرالمؤ منين عليه السّلام وفاطمه عليهاالسّلام ورقّيه وزينب وامّ كلثوم دختران پيغمبر از دنيا رفتند، خدا جان مارا فداى تو گرداند اى محبوب قلوب مؤ منان واى يادگار بزرگواران ، پس يكى ازعمّه هاى آن حضرت آمد وشيون كرد و گفت : گواهى مى دهم اى نور ديده من كه دراين وقت شنيدم كه جنّيان برتو نوحه مى كردند و مى گفتند:

وَاِنَّقَتيلَ الطَّفّ مِنْ آلِ هاشِمٍ

اَذَلُّ رقابًا مِنْ قُريْشٍفَذَلَّتِ(67)

و موافق روايت قطب راوندى و ديگران ، امّسلمه زوجه طاهره حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم دروقت خروج آن حضرت به نزد آن جناب آمد عرض كرد:اى فرزند، مرا اندوهناك مگردان به بيرون رفتن به سوى عراق ؛ زيرا كه من شنيدم ازجدّبزرگوار تو كه مى فرمود كه فرزند دلبند من حسين در زمين عراق كشته خواهد شد در زمينى كه آن راكربلا گويند. حضرت فرمود كه اى مادر به خدا سوگند كه من نيز اين مطلب رامى دانم ومن لامحاله بايد كشته شوم و مرا از رفتن چاره اى نيست و به فرموده خدا عمل مى نمايم ، به خدا قسم كه مى دانم درچه روزى كشته خواهم شد و مى شناسم كشنده خود را و مى دانم آن بقعه را كه در آن مدفون خواهم شد و مى شناسم آنان را كه با من كشته مى شوند از اهل بيت و خويشان و شيعيان خودم واگر خواهى اى مادر به تو بنمايم جائى راكه در آن كشته و مدفون خواهم گرديد.
پس آن حضرت به جانب كربلا اشاره فرمود به اعجاز آن حضرت زمينها پست شد وزمين كربلانمودار گشت وامّسلمه محلّ شهادت آن حضرت راومضجع ومدفن او را و لشكرگاه او را بديد و هاى هاى بگريست .
پس حضرت فرمود:كه اى مادر! خداوند مقدّر فرموده و خواسته مرا ببيند كه من به جور و ستم شهيد گردم و اهل بيت و زنان و جماعت مرا متفّرق و پراكنده ديدار كند و اطفال مرا مذبوح و اسير در غُل و زنجير نظاره فرمايد در حالتى كه ايشان استغاثه كنند و هيچ ناصرى و معينى نيابند.
پس فرمود: اى مادر! قَسَم به خدا من چنين كشته خواهم شد اگر چه به سوى عراق نروم نيز مرا خواهند كشت . آنگاه امّ سلمه گفت كه در نزد من تربتى است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا داده است و اينك در شيشه آن را ضبط كردم . پس حضرت امام حسين عليه السّلام دست فراز كرد و كفى از خاك كربلا بر گرفت و به امّ سلمه داد و فرمود: اى مادر! اين خاك را نيز با تربتى كه جدّم به تو داده ضبط كن و در هر هنگامى كه اين هر دو خاك خون شود بدان كه مرا در كربلا شهيد كرده اند.
علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جلاء) فرموده و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند (شيخ مفيد و ديگران ) كه چون حضرت سيّدالشّهدا عليه السّلام از مدينه معلّى بيرون رفت فوجهاى بسيار از ملائكه با علامتهاى محاربه و نيزه ها در دست و بر اسبهاى بهشت سوار، بر سر راه آن حضرت آمدند و سلام كردند و گفتند: اى حجّت خدا بر جميع خلايق بعد از جدّ و پدر و برادر خود، به درستى كه حقّ تعالى جدّ ترا در مواطن بسيار به ما مَدَد و يارى كرد اكنون ما را به يارى تو فرستاده است . حضرت فرمود: وعده گاه ما و شما آن موضعى است كه حقّ تعالى براى شهادت و دفن من مقرّر فرموده است ، و آن كربلا است ، چون به آن بقعه شريفه برسم به نزد من آئيد، ملائكه گفتند: اى حجّت خدا! هر حكمى كه خواهى بفرما كه ما اطاعت مى كنيم و اگر از دشمنى مى ترسى ما همراه توئيم و دفع ضرر ايشان از تو مى كنيم حضرت فرمود كه ايشان ضررى به من نمى توانند رسانيد تا به محل شهادت خود برسم ، پس ‍ افواج بى شمار از مسلمانان جنّيان ظاهر شده چون به خدمت آن حضرت آمدند گفتند: اى سيّد و بزرگ ما، ما شيعيان و ياوران توئيم آنچه خواهى در باب دشمنان خود و غير آن بفرما تا ما اطاعت كنيم و اگر بفرمائى جميع دشمنان ترا در همين ساعت هلاك كنيم بى آنكه خود تعبى بكشى و حركتى بكنى به عمل آوريم ؛ حضرت ايشان را دعا كرد و فرمود: مگر نخوانده ايد اين آيه را: اَيْنَما تَكوُنُوا يُدرِكْكُمُ اْلَمْوتُ وَلَوْكُنْتُمْ في بُروُج مُشَيَّدَةٍ. در قرآن كه حقّ تعالى بر جدّمن فرستاد.
يعنى در هر جا باشيد در مى يابد شما را مرگ و هر چند بوده باشيد در قلعه هاى محكم .
و باز فرموده است :قُلْ لَوْ كُنْتُم في بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ اْلقَتْلُ اِلى مَضاجِعِهم ؛
يعنى بگو اى محمّد به منافقان كه اگر مى بوديد در خانه هاى خود البتّه بيرون مى آمدند آنها كه برايشان كشته شدن نوشته شده بود به سوى محلّ كشته شدن و استراحت ايشان ،اگر من توقّف نمايم و بيرون نروم به جهاد به كه امتحان خواهند كرد اين خلق گمراه را و به چه چيز ممتحن خواهند كرد اين گروه تباه را و كه ساكن خواهد شد درقبر دركربلا كه حقّتعالى بر گزيده است آن را در روزى كه زمين راپهن كرده است و آن مكان شريف را پناه شيعيان من گردانيده و بازگشت به سوى آن بقعه مقدّسه راموجب ايمنى دنيا و آخرت ايشان ساخته وليكن به نزد من آئيد در روز عاشوراء كه در آخر آن روز من شهيد خواهم شد در كربلا در وقتى كه احدى از اهل بيت من نمانده باشد كه قصد كشتن او نمايند و سر مرا براى يزيد پليد ببرند. پس جنّيان گفتند كه اى حبيب خدا، اگر نه آن بود كه اطاعت امر تو واجب است ومخالفت تو ما راجايز نيست هرآينه مى كشتيم جميع دشمنان تراپيش از آنكه به تو برسند. حضرت فرمود كه به خدا سوگند كه قدرت ما بر ايشان زياده از قدرت شما است وليكن مى خواهيم كه حجّت خدا را بر خلق تمام كنيم وقضاى حقّ تعالى را انقياد نمائيم .(68)
شيخ ممجّد آقاى حاجى ميرزا محمّد قمى صاحب (اربعين حسينيه ) دراين مقام فرمود:

گفت من با اين گروه بد ستيز

دادخواهى دارم اندر رستخيز

كربلا گرديده قربانگاه من

هست هفتاد ودوتن همراه من

بقعه من كعبه اهل دل است

مر گروه شيعيان را معقل است

گربمانم من به جاى خويشتن

پس كه مدفون گردد اندر قبر من

تاپناه خيل زَوّ اران شود

شافع جرم گنهكاران شود

امتحان مردم برگشته خو

كى شود گر من گريزم از عدو

موعد من با شما در كربلا است

روزعاشورا كه روز ابتلا است
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 9:55 pm

فصل دوم : در ورود آن حضرت به مكّه و آمدن نامه هاي اهل كوفه

در سابق گذشت كه خروج سيّد الشّهداء عليه السّلام از مدينه در شب يكشنبه دو روز به آخر رجب مانده بود. پس بدان كه آن حضرت در شب جمعه كه سوم ماه شعبان بود وارد مكّه معظّمه شد و چون داخل مكّه شد به اين آيه مباركه تمثّل جست : (وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاَّءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبّى اَنْ يَهْدِيَني سَواَّءَ السَّبيل )؛(69)
يعنى چون حضرت موسى عليه السّلام متوجّه شهر مدين شد گفت : اميد است كه پرودگار من هدايت كند مرا به راه راست كه مرا به مقصود برساند.
واز آن سوى چون وليد بن عتبه والى مدينه بدانست كه امام حسين عليه السّلام نيز به جانب مكّه شتافت كسى به طلب عبداللّه بن عمر فرستاد كه حاضر شود براى يزيد بيعت كند، عبداللّه در پاسخ گفت : چون ديگران تقديم بيعت كردند من نيز متابعت خواهم كرد، چون وليد در بيعت ابن عمر نگران سود و زيانى نبود مصلحت بتوانى ديد و او را به حال خود گذاشت ، عبداللّه بن عمر نيز طريق مكّه پيش داشت .
بالجمله ؛ چون اهل مكّه و جمعى كه از اطراف به عمره آمده بودند خبر قدوم مسرّت لزوم حضرت حسين عليه السّلام را شنيدند، به خدمت آن جناب مبادرت نمودند و هر صبح و شام به ملازمت آن حضرت مى شتافتند و عبداللّه بن زبير در آن وقت رحل اقامت به مكّه افكنده بود و ملازمت كعبه نموده بود و پيوسته براى فريب دادن مردم در جانب كعبه ايستاده مشغول به نماز بود و اكثر روزها بلكه در هر دو روز يك دفعه به خدمت آن حضرت مى رسيد ولكن بودن آن حضرت در مكّه بر او گران مى نمود؛ زيرا مى دانست كه تا آن حضرت در مكّه است كسى از اهل حجاز با او بيعت نخواهد كرد.
و چون خبر وفات معاويه به كوفه رسيد و كوفيان از فوت او مطّلع شدند و خبر امتناع امام حسين عليه السّلام و ابن زبير از بيعت يزيد و رفتن ايشان به مكّه به آنها رسيد شيعيان كوفه در منزل سليمان بن صُرد خزاعى جمع شدند و حمد و ثناى الهى اداكردند و در باب فوت معاويه و بيعت يزيد سخن گفتند، سليمان گفت كه اى جماعت شيعه ! همانا بدانيد كه معاويه ستمكاره رخت بربست و يزيد شرابخواره به جاى او نشست و حضرت امام حسين عليه السّلام سر از بيعت او بر تافت و به جانب مكّه معظّمه شتافت و شما شيعيان او و از پيش شيعه پدر بزرگوار او بوده ايد پس اگر مى دانيد كه او را يارى خواهيد كرد و با دشمنان او جهاد خواهيد نمود نامه به سوى او نويسيد و او را طلب نمائيد، و اگر ضعف و جُبْن بر شما غالب است و در يارى او سستى خواهيد ورزيد و آنچه شرط نيك خواهى و متابعت است به عمل نخواهيد آورد او را فريب ندهيد و در مهلكه اش نيفكنيد. ايشان گفتند كه اگر حضرت او به سوى ما بيايد همگى به دست ارادت با او بيعت خواهيم كرد، و در يارى او با دشمنانش ‍ جان فشانيها به ظهور خواهيم رسانيد. پس كاغذى به اسم سليمان بن صُرد و مُسَيّب بن نَجَبَه (70) و رفاعة بن شدّاد بجَلى (71) و حبيب بن مظاهر رحمه اللّه و ساير شيعيان به سوى او نوشتند و در آن نامه بعد از حمد و ثنا، بيان هلاكت معاويه درج كردند كه يابن رسول اللّه ! ما در اين وقت امام و پيشوايى نداريم به سوى ما توجّه نما و به شهر ما قدم رنجه فرما تا آنكه شايد از بركت جناب شما حقّ تعالى حقّ را بر ما ظاهر گرداند و نعمان بن بشير حاكم كوفه در قصر الا ماره در نهايت ذلّت نشسته و خود را امير جماعت دانسته لكن ما او را امير نمى دانيم و به امارت نمى خوانيم و به نماز جمعه او حاضر نمى شويم و در عيد با او به جهت نماز بيرون نمى رويم ، و اگر خبر به ما رسد كه حضرت تو متوجّه اين صوب گرديده او را از كوفه بيرون مى كنيم تا به اهل شام ملحق گردد والسلام .
پس آن نامه را با عبداللّه بن مِسْمعَ همدانى و عبداللّه بن وال به خدمت آن زبده اهلبيت عِصمت و جلال فرستادند و مبالغه كردند كه ايشان آن نامه را با نهايت سرعت به خدمت آن حضرت برسانند، پس ايشان به قدم عجل و شتاب راه در نور ديدند تا دهم ماه رمضان به مكّه معظّمه رسيدند و نامه كوفيان را به خدمت آن امام معظّم رسانيدند.
مردم كوفه بعد از دو روز از فرستادن آن قاصدان ، قيس بن مُسْهِر صيداوى و عبداللّه بن شدّاد و عُم ارَة بْنِ سلولى را به سوى آن حضرت فرستادند بانامه هاى بسيار كه قريب به صد و پنجاه نامه باشد كه هر نامه اى از آن را عظماى اهل كوفه از يك كس و دو كس و سه و چهار كس ‍ نوشته بودند، و ديگر باره صناديد كوفه بعد از دو روز هانى بن هانى سبيعى و سعيدبن عبداللّه حنفى را به خدمت آن حضرت روان داشتند با نامه اى كه در آن اين مضمون را نوشتند:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ؛ اين عريضه اى است به خدمت حسين بن على عليه السّلام از شيعيان و فدويان آن حضرت .
امّا بعد، به زودى خود را به دوستان و هوا خواهان خود برسان كه همه مردم اين ولايت منتظر قدوم مسّرت لزوم تواند و به غير تو نظر ندارند البتّه البتّه شتاب فرموده و به تعجيل تمام خود را به اين مشتاقان مستهام برسان والسّلام .
پس شَبَث بن رِبعْى و حَجّارْبْنِ اَبْجَرْ و يزيد بن حارث بن رُوَيْم وعُرْوة بن قيس و عمروبن حَجّاج زبيدى و محمّدبن عمروتيمى نامه اى نوشتند به اين مضمون :
امّا بعد؛ صحراها سبز شده و ميوها رسيده پس اگر مشيّت حضرت تو تعلّق گيرد به سوى ما بيا كه لشكر بسيارى از براى يارى تو حاضرند و شب و روز به انتظار مقدم شريف تو به سر مى برند والسلام .
و پيوسته اين نامه ها به آن حضرت مى رسيد تا آنكه در يك روز ششصد نامه از آن بى وفايان به آن حضرت رسيد و آن جناب تاءمّل مى نمود و جواب ايشان را نمى نوشت تا آنكه جمع شد نزد آن حضرت دوازده هزار نامه .(72)


فصل سوّم : در فرستادن آن حضرت سيّد جليل مسلم بنعقيل را به جانب كوفه و فرستادن نامه اى بارسول ديگر به اشراف بصره

چون رُسُل ورَسائل كوفيان بى وفا از حّدگذشت تاآنكه دوازده هزار نامه نزد حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام جمع شد لاجرم آن جناب نامه اى به اين مضمون در جواب آنها نگاشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
اين نامه اى است از حسين بْن على به سوى گروه مسلمانان و مؤ منان كوفيان
اَمّا بعد؛ به درستى كه هانى و سعيد آخر كس بودند از فرستادگان شمابرسيدند و مكاتيب شما را برسانيدند بعداز آنكه رسولان بسيار و نامه هاى بى شمار از شماها به من رسيده بود و برمضامين همه آنها اطلاع يافتم وحاصل جميع آنها اين بود:كه ماامامى نداريم به زودى به نزد مابيا شايد كه حقّ تعالى ما رابه بركت تو برحقّ وهدايت مجتمع گرداند.
اينك به سوى شما فرستادم برادر وپسر عّم وثقه اهل بيت خويش مُسلم بن عقيل را پس اگر بنويسد به سوى من كه مجتمع شده است راءى عُقَلاء ودانايان واشراف شما بر آنچه در نامه هادرج كرده بوديد،همانا من به زودى به سوى شما خواهم آمد ان شاءاللّه ،پس قَسَم به جان خودم كه امام نيست مگر آن كسى كه حكم كند درميان مردم به كتاب خدا وقيام نمايد در ميان مردم به عدالت وقدم از جّاده شريعت مقدّسه بيرون نگذارد ومردم را بردين حقّمستقيم دارد،والسلام .
پس مسلم بن عقيل پسر عّم خويش راكه به وفور عقل وعلم وتدبير و صلاح و سدادو شجاعت ممتاز بود. طلبيد وبراى بيعت گرفتن از اهل كوفه باقيس بن مسهر صيداوى و عمارة بن عبداللّه سلولى وعبدالرّحمن بن عبداللّه اَرْحبى متوجّه آن صوب گردانيد وامر كرد اورابه تقوى وپرهيزكارى وكتمان امر خويش از مخالفان و حُسن تدبير ولطف ومدارا وفرمود كه اگر اهل كوفه بربيعت من اتفاق نمايند، حقيقت حال را براى من بنويس ،پس مسلم آن حضرت را وداع كرده ازمكّه بيرون شد.
سيّدبن طاوس و شيخ بن نما و ديگران نوشته اند كه حضرت امام حسين عليه السّلام نامه نوشت به مشايخ واشراف بصره كه از جمله احنف بن قيس ومنذربن جارود ويزيدبن مسعود نهشلى وقيس بن هيثم (73) بودند،بدين مضمون :
بسم اللّه ارحمن الرحيم
اين نامه اى است از حسين بن على بن ابى طالب .
امّا بعد؛ همانا خداوند تبارك وتعالى محمّد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلّم رابه نبوّت و رسالت بر گزيد تا مردمان را بذل نصيحت فرمود و ابلاغ رسالت پروردگار خود نمود آنگاه حقّتعالى او را تكرّما به سوى خود مقبوض داشت و بعد از آن اهل بيت آن حضرت به مقام او اَحَقّ واَوْلى بودند ولكن جماعتى بر ماغلبه كردند وحقّ مارا به دست گرفتند و ما به جهت آنكه فتنه انگيخته نشود و خونها ريخته نگردد خاموش ‍ نشستيم اكنون اين نامه را به سوى شما نوشتم وشما را به سوى خدا و رسول مى خوانم پس به درستى كه شريعت نابود گشت وسنّت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر طرف شد،اگر اجابت كنيد دعوت مرا واطاعت كنيد فرمان مرا شما را از طريق ضلالت بگردانم وبه راه راست هدايت نمايم والسلام .
پس آن نامه را به مردى از مواليان خودسليمان نام كه مُكّنى به ابو رزين بود سپرد كه به تعجيل تمام به صناديد بصره رساند، سليمان چون نامه آن حضرت را به اشراف بصره رسانيد از مضمون آن آگهى يافتند وشادمان شدند .
پس يزيد بن مسعود نهشلى مردم بنى تميم و جماعت بنى حنظله وگروه بنى سعد را طلب فرمود چون همگى حاضر شدند گفت : اى بنى تميم !چگونه است مكانت و منزلت من در ميان شما ؟گفتندبه به ! از براى مرتبت تو به خدا سوگند كه تو پشت وپشتوان مائى وهامه فخر وشرف ومركز عزّ وعلائى ودرشرف ومكانت بر همه پيشى گرفته اى ،يزيد بن مسعود گفت : همانا من شما را انجمن ساختم تا با شما مشورتى كنم واز شما استعانتى جويم ،گفتند:ما هيچ دقيقه از نصيحت تو فرو نگذاريم وآنچه صلاح است در ميان آريم اكنون هرچه خواهى بگوى تا بشنويم . گفت دانسته باشيد كه معاويه هلاك گشته ورشته جوربگسيخت و قواعد ظلم وستم فرو ريخت ومعاويه پيش ازآنكه بميرد براى پسرش بيعت گرفت و چنان دانست كه اين كار بر يزيد راست آيد و بنيان خلافت او محكم گردد و هيهات از اين انديشه محال كه صورت بندد جز به خواب و خيال وبا اين همه يزيد شرابخوار فاجر درميان است دعوى دار خلافت وآرزومند امارت است وحال آنكه از حليه حلم برى و از زينت علم عرى است ،سوگند به خدا كه قتال با اواز جهاد با مشركين افضل است .
هان اى جماعت !حسين بن على پسر رسول خدا است صلى اللّه عليه و آله و سلّم با شرافت اصل وحصافت عقل او را فضلى است از هندسه صفت بيرون وعلمى است از اندازه جهت افزون ، او را به خلافت سلام كنيد،يعنى محكم دست بيعت با او فرادهيد كه با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم قرابت دارد وعاِلم به سُنَن واحكام است ،صغير راعطوفت كند وكبير را ملاطفت فرمايد ،و چه بسيار گرامى است رعّيت را رعايت او وامّت را امامت او لاجرم خداوند اورا بر خلق حجّت فرستاد وموعظت او را ابلاغ داد.
هان اى مردم ! ملاحظه كنيد تا كوركورانه از نور حقّ به يك سوى خيمه نزنيد و خويشتن را در وادى ضلالت و باطل نيفكنيد، همانا صخر بن قيس يعنى احنف در يوم جمل از ركاب اميرالمؤ منين عليه السّلام تقاعد ورزيد و شما را آلايش خذلان داد، اكنون آن آلودگى را به نصرت پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بشوئيد.
سوگند به خداى كه هر كه از نصرت آن حضرت مسامحت آغازد خداوند او را در چاه مذلّت اندازد و ذلّت او در عترت و عشيرت او به وراثت سرايت كند و اينك من زره مبارزت در بر كرده ام و جوشن مشاجرت بر خود پوشيده ام ، و بدانيد آن كس كه كشته نشود هم سرانجام جان دهد و آن كس كه از مرگ بگريزد عاقبت به چنگ او گرفتار آيد، خداوند شما را رحمت كند مرا پاسخ دهيد و جواب نيكو در ميان آريد. نخست بنوحنظله بانگ برداشتند و گفتند: يا ابا خالد! ما خدنگهاى كنايه توئيم و رزم آزمودگان عشيرت توئيم اگر ما از كمان گشاد دهى بر نشان زنيم و اگر بر قتال فرمائى نصرت كنيم چون به درياى آتش زنى واپس ‍ نمانيم ، و چند كه سيلاب بلا بر تو روى كند روى نگردانيم با شمشيرهاى خود به نصرت تو بپردازيم و جان و تن را در پيش تو سپر سازيم .
آنگاه بنوسعد بن يزيد ندا در دادند كه يا ابا خالد! ما هيچ چيز را مبغوضتر از مخالفت تو ندانيم و بيرون تو گام نزنيم ، همانا صخر بن قيس ما را به ترك قتال ماءمور ساخت و هنر ما در ما مستور ماند، اكنون ما را لحظه اى مهلت ده تا با يكديگر مشاورت كنيم پس از آن صورت حال را به عرض ‍ رسانيم . از پس ايشان بنو عامر بن تميم آغاز سخن كردند و گفتند:يا ابا خالد! ما فرزندان پدران توئيم و خويشان و هم سوگندان توئيم ، ما خشنود نگرديم از آنچه كه ترا به غضب آرد و ما رحل اقامت نيفكنيم آنجا كه ميل تو روى به كوچ و سفر آورد دعوت ترا حاضر اجابتيم و فرمان ترا ساخته اطاعتيم .
ابو خالد گفت : اى بنو سعد! اگر گفتار شما با كردار شما راست آيد خداوند همواره شما را محفوظ دارد و به نصرت خود محفوظ فرمايد.
ابو خالد چون برمكنون خاطر آن جماعت اطّلاع يافت نامه اى براى جناب امام حسين عليه السّلام بدين منوال نوشت :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
امّا بعد؛ پس به تحقيق كه نامه شما به من رسيد و بر مضمون آن آگهى يافتم و دانستم كه مرا به سوى اطاعت خود خواندى و به يارى خويش ‍ طلب فرمودى ، همانا خداوند تعالى خالى نگذارد جهان را از عالمى كه كار به نيكوئى كند و دليلى كه به راه رشاد هدايت فرمايد و شما حجّت خدائيد بر خلق ، و امان و امانت او در روى زمين ، و شما شاخه هاى زيتونه احمديّه ايد و آن درخت را اصل رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و فرع شمائيداكنون به فال نيك به سوى ما سفر كن كه من گردن بنى تميم را در خدمت تو خاضع داشتم و چنان در طاعت و متابعت تو شايق گماشتم كه شتر تشنه مرآبگاه را، و قلاّده طاعت ترا در گردن بنى سعد انداختم و گردن ايشان را براى خدمت تو نرم و ذليل ساختم و به زلال نصيحت ساحت ايشان را كه آلايش تقاعد و توانى در خدمت داشت بشستم و پاك و صافى ساختم .
چون اين نامه به حضرت حسين عليه السّلام رسيد فرمود: خداوند در روز دهشت ايمن دارد و در روز تشنه كامى سيراب فرمايد.امّا احنف بن قيس او نيز حضرت را به اين نمط نامه كرد:
(اَمّا بعد ؛ فَاصْبِرْ فَاِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَّقٌ وَ لا يَسْتَخِفَنَّكَ اَلذَّينَ لا يُوقنوُنَ)(74)
از ايراد اين آيه مباركه به كنايت اشارتى از بى وفائى اهل كوفه به عرض ‍ رسانيد.امّا چون نامه امام حسين عليه السّلام به منذربن جارود رسيد بترسيد كه مبادا اين مكاتبت از مكيدتهاى عبيداللّه بن زياد باشد و همى خواهد انديشه هاى مردم را باز داند و هر كس را به كيفر عمل خود رساند و دختر منذر كه (بحريّه ) نام داشت نيز در حباله نكاح عبيداللّه بود، لاجرم منذر آن مكتوب را با رسول آن حضرت به نزد ابن زياد آورد و چون ابن زياد آن مكتوب را قرائت كرد امر كرد كه رسول آن حضرت را گردن زدند و بعضى گفته اند كه به داركشيد.
و اين رسول همان ابو رزين سليمان مولاى آن حضرت بوده كه جلالت شاءنش بسيار بلكه شيخ ما در كتاب (لؤ لؤ و مرجان ) به مراتب عديده رتبه او را از هانى بن عروه مقدم گرفته (75) و چون ابن زياد از قتل او بپرداخت بالاى منبر رفت و مردم بصره را به تهديد و تهويل تنبيهى بليغ نمود و برادرش عثمان بن زياد را جاى خود گذاشت و خود به جانب كوفه شتافت .
و بالجمله مردم بصره وقتى تجهيز لشكر كردند كه در كربلا به نصرت امام حسين عليه السّلام حاضر شوند ايشان را آگهى رسيد كه آن حضرت را شهيد كردند، لاجرم بار بگشودند و به مصيبت و سوگوارى بنشستند.(76)


در اينجا آزمون يازدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 11:46 pm

فصل چهارم : درآمدن جناب مسلم به كوفه و كيفيّت بيعت مردم

در فصل سابق به شرح رفت كه حصرت امام حُسين عليه السّلام جواب نامه هاى كوفيان را نوشت و مُسلم بن عقيل را فرمان داد تا به سمت كوفه سفر نمايد و آن نامه را به كوفيان برساند. اكنون ، بدان كه جناب مسلم حسب الا مر آن حضرت مهيّاى كوفه شد،پس آن حضرت را وداع كرده از مكّه بيرون شد (موافق بعضى كلمات ، مسلم نيمه شهر رَمَضان از مكّه بيرون شد وپنجم شوّال دركوفه واردشد ) وطىّ منازل كرده تا به مدينه رفت و در مسجد مدينه نماز كرد و حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را زيارت كرده به خانه خود رفت و اهل و عشيرت خود را ديدار كرده و وداع آنها نموده و با دو دليل از قبيله قيس متوجّه كوفه شد. ايشان راه را گم كرده و آبى كه با خود برداشته بودند به آخر رسيد وتشنگى برايشان غلبه كرده تا آنكه آن دو دليل هلاك شدند وجناب مسلم به مشقّت بسيار خود را در قريه مضيق به آب رسانيد واز آنجا نامه اى در بيان حال خود و استعفاء از سفر كوفه براى جناب امام حسين عليه السّلام نوشت وبه همراهى قيس بن مسهر براى آن حضرت فرستاد.
حضرت استعفاى او را قبول نفرموده واو را امر به رفتن كوفه نمود.چون نامه حضرت به مسلم رسيد به تعجيل به سمت كوفه روانه شد تا آنكه به كوفه رسيد و در خانه مختار بن ابى عبيده ثقفى كه معروف بود به خانه سالم بن مسيّب نزول اجلال فرمود به روايت طبرى بر مسلم بن عوسجه نازل شد و مردم كوفه از استماع قدوم مسلم اظهار مسرّت و خوشحالى نمودند و فوج فوج به خدمت آن حضرت مى آمدند و آن جناب نامه امام حسين عليه السّلام را براى هر جماعتى از ايشان مى خواند و ايشان از استماع كلمات نامه گريه مى كردند و بيعت مى نمودند.
در (تاريخ طبرى ) است كه ميان آن جماعت عابس بن ابى شبيب شاكرى رحمه اللّه بوده برخاست و حمد ثناى الهى به جاى آورد و گفت : امّا بعد ؛ پس من خبر نمى دهم شما را از مردم و نمى دانم چه در دل ايشان است و مغرور نمى سازم . شما را با ايشان ، به خدا سوگند كه من خبر مى دهم شما را از آنچه توطين نفس كرده ام بر آن ، به خدا قسم كه جواب دهم شما را هرگاه مرا بخوانيد وكارزار خواهم كرد البتّه با دشمنان شما و پيوسته در يارى شما شمشير بزنم تا خدا را ملاقات كنم ومزد خود نخواهم مگر ازخدا.
پس حبيب بن مظاهر برخاست وگفت :خدا ترا رحمت كند اى عابس ‍ همانا آنچه در دل داشتى به مختصر قولى ادا كردى ، پس حبيب گفت :قَسَم به خداوندى كه نيست جز او خداوند بحقّ من نيز مثل عابس و بر همان عزمم . پس حنفى برخاست (ظاهراًمُراد سعيد بن عبداللّه حنفى است )(77)
ومثل اين بگفت . شيخ مفيد رحمه اللّه و ديگران گفته اند كه بر دست مسلم هيجده هزارنفر از اهل كوفه به شرف بيعت آن حضرت سرافراز گرديدند و در اين وقت مسلم نوشت به سوى آن حضرت كه تاكنون هيجده هزار نفر به بيعت شما در آمده اند اگر متوجّه اين صوب گرديد مناسب است .(78)
چون خبر مُسلم وبيعت كوفيان در كوفه منتشر شد،نعمان بن بشير كه از جانب معاويه ويزيد در كوفه والى بود مردم راتهديد وتوعيد نمود كه از مُسلم دست كشيده وبه خدمتش رفت و آمد ننمايد،مردم كلام اورا وقعى ننهادند وبه سمع اطاعت نشنيدند.
عبداللّه بن مسلم بن ربيعه كه هواخواه بنى اُميّه بود چون ضعف نعمان را مشاهده نمود نامه به يزيد نوشت مشتمل براخبار آمدن مسلم به كوفه وبيعت كوفيان وسعايت درامر نعمان وخواستن والى مقتدرى غير ازآن و ابن سعد و ديگران نيز چنين نامه نوشتند ويزيدرا بر وقايع كوفه اِخبار دادند .
چون اين مطالب گوشزد يزيد پليد گرديد به صوابديد (سر جون ) كه در شمارعبيد معاويه بود لكن به مرتبه بلند در نزد معاويه ويزيد رسيده بود چنان صلاح ديد كه علاوه برامارت بصره ، حكومت كوفه را نيز به عهده عبيداللّه بن زياد واگذارد و اصلاح اين گونه وقايع رااز وى بخواهد. پس نامه نوشت به سوى عبيداللّه بن زياد كه در آن وقت والى بصره بود،بدين مضمون :
كه يابن زياد! شيعيان من از مردم كوفه مرا نامه نوشتند و آگهى دادند كه پسر عقيل وارد كوفه گشته ولشكر براى حسين جمع مى كند چون نامه من به تو رسيد بى تَاَنّى به جانب كوفه كوچ كن وابن عقيل رابه هر حيله كه مقدور باشد به دست آورده و در بندش كن يا اينكه او رابه قتل رسان ويااز كوفه بيرونش كن .
چون نامه يزيد به ابن زيادپليد رسيد همان وقت تهيّه سفر كوفه ديد، عثمان برادرخود را در بصره نايب الحكومه خويش نمود. و روز ديگر بامسلم بن عمروباهلى و شريك بن اعور حارثى و حشم واهل بيت خود به سمت كوفه روانه شد چون نزديك كوفه رسيد صبركرد تا هوا تاريك شد آنگاه داخل شهر شد در حالتى كه عمامه سياه برسرنهاده ودهان خود را بسته بود،و مردم كوفه چون منتظر قدوم امام مظلوم بودند در شبى كه ابن زياد داخل كوفه مى شد گمان كردند كه آن حضرت است كه به كوفه تشريف آورده اظهار فرح وشادى مى كردند و پيوسته بر او سلام مى كردند ومرحبا مى گفتند و آن ملعون را به واسطه ظلمت و تغيير هيئت نمى شناختند تا آنكه از كثرت جمعيّت مسلم بن عمرو به غضب در آمد وبانگ زد برايشان وگفت :دور شويد اى مردم كه اين عبيداللّه بن زياد است ،پس مردم متفرّق شدند و آن ملعون خود را به قصرالاماره رسانيد وداخل قصر شد وآن شب رابيتوته نمود. چون روز ديگر شد مردم را آگهى داد كه جمع شوند آنگاه بر منبر رفت وخطبه خواند وكوفيان را تهويل وتهديد نمود و از معصيت سلطان ، ايشان راسخت بترسانيد ودر اطاعت يزيد ايشان را وعده جايزه واحسان داد آنگاه از منبر فرود آمد و رؤ ساء قبائل و محلاّت را طلبيد ومبالغه وتاءكيد نمود كه هر كه را گمان بريد كه در مقام خلاف ونفاق است با يزيد، نام اورا نوشته و بر من عرضه داريد،واگر در اين امر توانى وسُستى كنيد خون و مال شما بر من حلال خواهد گرديد .
وبه روايت (طبرى ) و (ابوالفرج ) چون مسلم داخل باب خانه هانى شد پيغام فرستاد براى او كه بيرون بيا مرا با تو كارى است ،چون هانى بيرون آمد مسلم فرمود كه من به نزد تو آمده ام كه مرا پناه دهى وميهمان خود گردانى ،هانى پاسخش داد كه مرابه امر سختى تكليف كردى واگر نبود ملاحظه آنكه داخل خانه من شدى و اعتماد بر من نمودى دوست مى داشتم كه از من منصرف شوى لكن الحال غيرت من نگذارد كه ترا از دست دهم و ترا از خانه خويش بيرون كنم داخل شو ،پس مسلم داخل خانه هانى شد.(79)
وبه روايت سابقه چون مسلم داخل خانه هانى شد شيعيان در پنهانى به خدمت آن جناب مى رفتند و بااو بيعت مى كردند و ازهر كه بيعت مى گرفت او را سوگند مى داد كه افشاى راز ننمايد، و پيوسته كار بدين منوال بود تا آنكه به روايت ابن شهر آشوب بيست و پنج هزار تن با او بيعت كردند وابن زياد نمى دانست كه مسلم در كجااست و بدين جهت جاسوس قرار داده بود كه بر احوال مسلم اطّلاع يابند تا آنكه به تدبير وِحيَل به واسطه غلام خود معقل مطّلع شد كه آن جناب در خانه هانى است و معقل هر روز به خدمت مسلم مى رفت و بر خفاياى احوال شيعيان آگهى مى يافت و به ابن زياد خبر مى داد و چون هانى از عبيداللّه بن زياد متوهّم بود تمارض نمود و به بهانه بيمارى به مجلس ابن زياد حاضر نمى شد .
روزى ابن زياد محمّدبن اشعث واسماءبن خارجه و عمروبن الحجّاج پدر زن هانى را طلبيد وگفت : چه باعث شده كه هانى نزد من نمى آيد؟ گفتند: سبب ندانيم جز آنكه مى گويند او بيمار است . گفت : شنيده ام كه خوب شده واز خانه بيرون مى آيد و در دَرِ خانه خود مى نشيند واگر بدانم كه او مريض است به عيادت او خواهم رفت اينك شما بشتابيد به نزد هانى و او را تكليف كنيد كه به مجلس من بيايد و حقوق واجبه مرا تضييع ننمايد، همانا من دوست ندارم كه ميان من و هانى كه از اشراف عرب است غبار كدورتى مرتفع گردد.
پس ايشان به نزد هانى رفتند و او را به هر نحوى كه بود به سمت منزل ابن زياد حركت دادند، هانى در بين راه به اسماء، گفت : اى پسر برادر من از ابن زياد خائف و بيمناكم ، اسماء گفت : مترس زيرا كه او بدى با تو در خاطر ندارد و او را تسلّى ميداد تا آنكه هانى را به مجلس آن ملعون در آوردند به مكر و خدعه و تزو ير و حيله آن شيخ قبيله رانزد عبيداللّه آورند، چون نظر عبيداللّه به هانى افتاد گفت :
اَتتكَ بِخائنٍ رِجْلاُه ؛ مراد آن كه به پاى خود به سوى مرگ آمدى پس با او شروع كرد به عتاب و خطاب كه اى هانى ! اين چه فتنه اى است كه در خانه خود بر پا كرده اى و با يزيد در مقام خيانت بر آمده اى و مسلم بن عقيل را در خانه خود جا داده اى و لشكر و سلاح براى او جمع مى كنى و گمان مى كنى كه اين مطالب بر ما پنهان و مخفى خواهد ماند.
هانى انكار كرد پس ابن زياد، مَعْقِل را كه بر خفاياى حال هانى و مسلم بن عقيل مطّلع بود طلبيد چون نظر هانى بر معقل افتاد دانست كه آن ملعون جاسوس ابن زياد بوده و آن لعين را بر اسرار ايشان آگاه كرده و ديگر نتوانست انكار كند. لا جرم گفت : به خدا سوگند كه من مسلم را نطلبيده ام و به خانه نياورده ام بلكه به جبر به خانه من آمده و پناه طلبيد و من حيا كردم كه او را از خانه خود بيرون كنم اكنون مرا مرخص كن تا بروم و او را از خانه خود بيرون كنم تا هر كجا كه خواهد برود و از پس آن به نزد تو بر گردم و اگر خواسته باشى رهنى به تو بسپارم كه نزد تو باشد تا مطمئن باشى به برگشتن من به نزد تو؛ ابن زياد گفت : به خدا قسم كه دست از تو بر ندارم او تا را به نزد من حاضر گردانى ، هانى گفت : به خدا سوگند هرگز نخواهد شد، من دخيل و مهمان خود را به دست تو دهم كه او را به قتل آورى ؛ و ابن زياد مبالغه مى كرد در آوردن و او مضايقه مى كرد. پس چون سخن ميان ايشان به طول انجاميد مسلم بن عمر و باهلى برخاست و گفت : ايّها الا مير! بگذار تا من در خلوت با او سخن گويم و دست او را گرفته به كنار قصر برد و در مكانى نشستند كه ابن زياد ايشان رامى ديد و كلام ايشان را مى شنيد، پس مسلم بن عمرو گفت : اى هانى ! ترا به خدا سوگند مى دهم كه خود را به كشتن مَدِه و عشيره و قبيله خود را در بلا ميفكن ، ميان مسلم و ابن زياد و يزيد رابطه قربت و خويشى است و او را نخواهند كشت ، هانى گفت : به خدا سوگند كه اين ننگ را بر خود نمى پسندم كه ميهمان خود را كه رسول فرزند رسول خدا است به دست دشمن دهم و حال آن كه من تندرست و توانا باشم و اعوان و ياوران من فراوان باشند، به خدا سوگند اگر هيچ ياور نداشته باشم مسلم را به او وا نخواهم گذاشت تا آن كه كشته شوم .
ابن زياد چون اين سخنان را بشنيد هانى را به نزد خود طلبيد چون او را به نزديك او بردند هانى را تهديد كرد و گفت : به خدا سوگند كه اگر در اين وقت مسلم را حاضر نكنى فرمان دهم كه سر از تنت بردارند، هانى گفت : ترا چنين قوّت و قدرت نيست كه مرا گردن زنى چه اگر پيرامون اين انديشه گردى در زمان سراى تو را با شمشيرهاى برهنه حصار دهند و ترا به دست طايفه مَذْحِج كيفر فرمايند، و چنان گمان مى كرد كه قوم و قبيله او با او همراهى دارند و در حمايت او سستى نمى نمايند، ابن زياد گفت : و الهفاه عَلَيْكَ اَبا الْبارِقَهِ تُخَوفُنى ؛گفت : مرا به شمشيرهاى كشيده مى ترسانى . پس امر كرد كه هانى را نزديك او آوردند. پس با آن چوب كه در دست داشت بر رو و بينى او بسيار زد تا بينى هانى شكست و خون بر جامه هاى او جارى شد و گوشت صورت او فرو ريخت تا چندان كه آن چوب شكست و هانى دليرى كرده دست زد به قائمه شمشير يكى از اعوانى كه در خدمت ابن زياد بود و خواست آن شمشير را به ابن زياد بكشد آن مرد طرف ديگر آن تيغ را گرفت و مانع شد كه هانى تيغ براند، ابن زياد كه چنين ديد بانگ بر غلامان زد كه هانى را بگيريد و بر زمين بكشيد و ببريد، غلامان او را بگرفتند و كشيدند و در اُطاقى از بيوت خانه اش افكندند و در بر او بستند، چون اسماءبن خارجه و به روايت شيخ مفيد حسّان بن اسماء اين حالت را مشاهده كرد روى به ابن زياد آورد و گفت : تو ما را امر كردى و رفتيم و اين مرد را به حيله آورديم اكنون با او غدر نموده اين نحو رفتار مى نمائى ؟! ابن زياد از كلام او در غضب شد و امر كرد كه او را مشت بر سينه زدند و به ضرب مشت و سيلى او را نشانيدند. و در اين وقت محمّدبن الاشعث برخاست و گفت : امير مؤ دّب ما است آنچه خواهد بكند ما به كرده او راضى مى باشيم . پس خبر به عمروبن حجّاج رسيد كه هانى كشته گشته ، عمرو قبيله مَذْحج را جمع كرد و قصر الاماره آن لعين را احاطه كرد و فرياد زد كه منم عمروبن حجّاج اينك شجاعان قبيله مَذْحج جمع شدند و طلب خون هانى مى نمايند ابن زياد متوهّم شد، شُريح قاضى را فرمان كرد كه به نزد هانى رو و او را ديدار كن آنگاه مردم را خبر ده كه او زنده است و كشته نگشته است . شُريح چون به نزد هانى رفت ديد كه خون از روى او جارى است و مى گويد كجايند قبيله و خويشان من اگر ده نفر از ايشان به قصر در آيند مرا از چنگ ابن زياد برهانند. پس شُريح از نزد هانى بيرون شد و مردم را آگهى داد كه هانى زنده است و خبر قتل او دروغ بوده ، چون قبيله او بدانستند كه او زنده است خدا را حمد نموده و پراكنده شدند.
و چون خبر هانى به جناب مسلم رسيد امر كرد كه در ميان اصحاب خود ندا كنند كه بيرون آئيد از براى قتال بى وفايان كوفه چون صداى را شنيدند بر دَرِ خانه هانى جمع شدند مسلم بيرون آمد براى هر قبيله عَلَمى ترتيب داد در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زياد تنگ شد و زياده از پنجاه نفر در دارالا ماره با او نبودند و بعضى از ياوران او كه بيرون بودند راهى نمى يافتند كه به نزد او روند پس ‍ اصحاب مُسلم قصر الاماره را در ميان گرفتند و سنگ مى افكندند و بر ابن زياد و مادرش دشنام مى دادند. ابن زياد چون شورش كوفيان را ديد، كثيربن شهاب را به نزد خود طلبيد و گفت : ترا در قبيله مَذْحج دوستان بسيار است از دارالاماره بيرون شوبا هر كه ترا اطاعت نمايد از مَذْحج مردم را از عقوبت يزيد و سوُء عاقبت حرب شديد بترسانيد و در معاونت مُسلم ايشان را سُست گردانيد، و محمّدبن اشعث را فرستاد كه دوستان خود را از قبيله كِنْدَه در نزد خود جمع كند و رايت امان بگشايد و ندا كند كه هر كه در تحت اين رايت درآيد به جان و مال و عِرْض در امان باشد.
و همچنين قعقاع ذهلى و شَبَت بن رِبعى و حَجّاربن الجبر و شمرذى الجوشن را براى فريب دادن آن بى وفايان غدّار بيرون فرستاد.
پس محمّدبن اشعث عَلَمى بلند كرد و جمعى برگرد آن جمع شدند و آن گروه ديگر به وساوس شيطانى مردم را از موافقت مسلم پشيمان مى كردند و جمعيّت ايشان را به تفرّق مبدّل مى گردانيدند تا آنكه گروهى بسيار از آن غدّاران را گرد آوردند و از راه عقب قصر به دارالاماره در آمدند.
و چون ابن زياد كثرتى در اتباع خود مشاهده كرد عَلَمى براى شَبثَبن رِبعْى ترتيب داد و او را با گروهى از منافقان بيرون فرستاد و اشراف كوفه و بزرگان قبايل را امر كرد كه بر بام قصر بر آمده و اتباع مسلم را ندا كردند كه اى گروه بر خود رحم كنيد و پراكنده شويد كه اينك لشكرهاى شام مى رسند و شما را تاب ايشان نيست و اگر اطاعت كنيد، امير متعهّد شده است كه عذر شما را از يزيد بخواهد و عطاهاى شما را مضاعف گرداند، و سوگند ياد كرده است كه اگر متفّرق نشويد چون لشكرهاى شام برسند مردان شما را به قتل آورند و بى گناه را به جاى گناهكار بكشند و زنان و فرزندان شما بر اهل شام قسمت شود.
و كثيربن شهاب و اشرافى كه با ابن زياد بودند نيز از اين نحو كلمات مردم را تخويف و انذار مى دادند تا آنكه نزديك شد غروب آفتاب ، مردم كوفه را اين سخنان وحشت آميز دهشت انگيز شد بناى نفاق و تفرّق نهادند.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 11:47 pm

مُتفّرق شدن كوفيان بى وَفااز دور مُسْلِم بنعَقيل رحمه اللّه
اَبُومِخْنَف از يونس بن اسحاق روايت كرده و او از عبّاس جدلى كه گفت : ما چهار هزار نفر بوديم كه با مسلم بن عقيل براى دفع ابن زياد خروج كرديم هنوز به قصر الاماره نرسيده بوديم كه سيصد نفر شديم يعنى به اين نحو مردم از دور مسلم متفرّق شدند.(80)
بالجمله ؛ مردم كوفه پيوسته از دور مسلم پراكنده مى شدند و كار به جائى رسيد كه زنها مى آمدند و دست فرزندان يا برادران خويش را گرفته و به خانه مى بردند، و مردان مى آمدند و فرزندان خود را مى گفتند كه سر خويش گيريد و پى كار خود رويد كه چون فردا لشكر شام رسد ما تاب ايشان نياوريم ، پس پيوسته مردم ، از دور مسلم پراكنده شدند تا آنكه وقت نماز شد و مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد، در حالتى كه از آن جماعت انبوه با او باقى نمانده جز سى نفر، مسلم چون اين نحو بى وفائى از كوفيان ديد خواست از مسجد بيرون آيد هنوز به باب كِنْدَه نرسيده بود كه در مرافقت او زياده از ده كس موافقت نداشت ، چون پاى از در كِنْدِه بيرون نهاد هيچ كس با او نبود و يك تنه ماند، پس آن غريب مظلوم نگاه كرد يك نفر نديد كه او را به جائى دلالت كند يا او را به منزل خود برد يا او را معاونت كند اگر دشمنى قصد او نمايد.
پس متحيّرانه در كوچه هاى كوفه مى گرديد و نمى دانست كه كجا برود تا آنكه عبور او به خانه هاى بنى بَجيلَه از جماعت كِنْدَه افتاد چون پاره اى راه رفت به در خانه طَوْعَه رسيد و او كنيز اشعث بن قيس بود كه او را آزاد كرده بود و زوجه اسيد خضرمى گشته بود و از او پسرى به هم رسانيده بود، و چون پسرش به خانه نيامده بود طَوْعَه بر در خانه به انتظار او ايستاده بود، جناب مسلم چون او را ديد نزديك او تشريف برد و سلام كرد طوعه جواب سلام گفت پس مسلم فرمود:

يا اَمَةَ اللّهِ اِسْقني ماَّءً.

غريب كوفه با چشم پراختر

بدان زن گفت كاى فرخنده مادر

مرا سوز عطش بربوده از تاب

رَسان بر كام خشكم قطره آب

مرا به شربت آبى سيراب نما، طَوْعَه جام آبى براى آن جناب آورد، چون مسلم آب آشاميد آنجا نشست ، طوعه ظرف آب را برد به خانه گذاشت و برگشت ديد آن حضرت را كه در خانه او نشسته گفت : اى بنده خدا! مگر آب نياشاميدى ؟ فرمود: بلى . گفت : بر خيز و به خانه خود برو، مسلم جواب نفرمود، دوباره طوعه كلام خود را اعاده كرد همچنان مسلم خاموش بود تا دفعه سوم آن زن گفت : سُبْحان اللّه ، اى بنده خدا! بر خيز به سوى اهل خود برو؛ چه بودن تو در اين وقت شب بر در خانه من شايسته نيست و من هم حلال نمى كنم براى تو:

شب است و كوفه پر آشوب و تشويش

روان شو سوى آسايشگه خويش

مسلم بر خاست فرمود: يا اَمَة اللّه ! مرا در اين شهر خانه و خويشى و يارى نيست غريبم و راه به جائى نمى برم آيا ممكن است به من احسان كنى ومرا در خانه خود پناه دهى و شايد من بعد از اين روز مكافات كنم ترا،عرضه كرد قضيّه شما چيست ؟ فرمود :من مُسلم بن عقيلم كه اين كوفيان مرا فريب دادند و از ديار خود آواره كردند ودست از يارى من برداشتند و مرا تنها و بى كس گذاشتند ،طوعه گفت :توئى مسلم ؟!فرمود بلى . عرض كرد:بفرما داخل خانه شو؛پس او را به خانه آورد و حجره نيكو براى او فرش كرد وطعام براى آن جناب حاضر كرد، مسلم ميل نفرمود، آن زن مؤ منه به قيام خدمت اشتغال داشت ، پس زمانى نگذشت پسرش بلال به خانه آمد چون ديد مادرش به آن حجره رفت و آمد بسيار مى كند در خاطرش گذشت كه مطلب تازه اى است لهذا از مادر خويش از سبب آن حال سؤ ال نمود مادرش خواست پنهان دارد پسر اصرار والحاح كرد، طَوْعَه خبر آمدن مُسلم رابه او نقل كرد واو را سوگند دادكه افشاء آن راز نكند، پس بلال ساكت گرديد وخوابيد.
وامّا ابن زياد لَعين چون نگريست كه غوغا وغُلواى (بالضّم وفتح اللاّم ويسكن ،سركشى واز حدّ در گذشتن )
اصحاب مسلم دفعةً واحده فرونشست با خود انديشيد كه مبادا مسلم با اصحاب خويش در كيد وكين من مكرى نهاده باشند تامُغافِصَةً بر من بتازند وكار خود را بسازند و بيمناك بود كه دَرِ دارالاماره بگشايد واز براى نماز به مسجد در آيد.
لاجرم مردم خويش را فرمان داد كه از بام مسجد تختهاى سقف راكنده وروشن كنند وملاحظه نمايند مبادا مسلم واصحابش در زير سقفها وزواياى مسجد پنهان شده باشند، آنهابه دستور العمل خويش رفتار كردند وهرچه كاوش نمودند خبرى از مسلم نجستند،ابن زياد را خبر دادند كه مردم متفرّق شده اند و كسى در مسجد نيست ، پس آن لعين امر كردكه باب سدّه را مفتوح كردند و خود با اصحاب خويش داخل مسجد شد و منادى او در كوفه ندا كرد كه هر كه از بزرگان و رؤ ساء كوفه به جهت نماز خفتن در مسجد حاضر نشود خون او هدر است .پس در اندك وقتى مسجد از مردم مملو شد پس نماز راخواند وبر منبر بالا رفت بعداز حمد و ثنا گفت : همانا ديديد اى مردم كه ابن عقيل سفيه جاهل چه مايه خلاف و شقاق انگيخت ، اكنون گريخته است پس هر كسى كه مسلم در خانه او پيدا شود و ما را خبر نداده باشد جان و مال او هدر است و هر كه او را به نزد ما آورد بهاى ديت مسلم را به او خواهم داد و ايشان را تهديد و تخويف نمود.
پس از آن رو كرد به حُصَيْن بن تَميم وگفت .اى حُصَيْن ! مادرت به عزايت بنشيند اگر كوچه هاى كوفه را محافظت نكنى و مسلم فرار كند، اينك ترا مسلّط برخانه هاى كوفه كردم و داروغه گرى شهر را به تو سپردم ، غلامان واتباع خود رابفرست كه كوچه و دروازه هاى شهر را محافظت نمايند تا فردا شود خانه ها را گردش نموده و مسلم را پيدا كرده حاضرش ‍ نمايند.
پس از منبر به زير آمد و داخل قصر گرديد، چون صبح شد آن ملعون در مجلس نشست و مردم كوفه را رخصت داد كه داخل شوند و محمّد بن اشعث را نوازش نموده در پهلوى خود جاى داد، پس در آن وقت پسر طوعه به در خانه ابن زياد آمد و خبر مسلم را به عبدالرّحمن پسر محمّد اشعث داد، آن ملعون به نزد پدر خود شتافت و اين خبر را آهسته به او گفت ، ابن زياد چون در جنب محمّد اشعث جاى داشت بر مطلب آگهى يافت پس محمّد را امر كرد كه برخيزد و برود و مسلم را بياورد و عبيداللّه بن عبّاس سلمى را با هفتاد كس از قبيله قيس همراه او كرد.
پس آن لشكر آمدند تا در خانه طوعه رسيدند مسلم چون صداى پاى اسبان را شنيد دانست كه لشكر است و به طلب اوآمده اند، پس شمشير خود را برداشت وبه سوى ايشان شتافت آن بى حياها در خانه ريختند آن جناب برايشان حمله كرد وآنها را ازخانه بيرون نمود باز لشكر بر او هجوم آوردند مسلم نيز بر ايشان حمله نمود و از خانه بيرون آمد.
ودر (كامل بهائى ) است كه چون صداى شيهه اسبان به گوش مسلم رسيد مُسلم دعا مى خواند دعا را به تعجيل به آخر رسانيد وسلاح بپوشيد وگفت : آنچه برتو بود اى طَوْعَه از نيكى كردى واز شفاعت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نصيب يافتى ، من دوش در خواب بودم عمّم اميرالمؤ منين عليه السّلام را ديدم مرا فرمود: فرداپيش من خواهى بود.(81)
و (مسعُودى ) و (ابوالفرج ) گفته اند: چون مسلم از خانه بيرون شد وآن هنگامه واجتماع كوفيان را ديد ونظاره كرد كه مردم از بالاى بامها سنگ بر او مى زنند و دسته هاى نى را آتش زده بر بدن او فرو مى ريزند فرمود:
اَكُلّما اَرى مِنَ الاَجْلابِ لِقَتْلِ ابْنِ عَقيلٍ يا نَفْسُ اُخْرُجي اِلَى الَمْوتِ الَّذي لَيْسَ مِنْهُ مَحيصٌ؛. يعنى آيا اين هنگامه واجتماع لشكر براى ريختن خون فرزند عقيل شده ؟اى نفس بيرون شو به سوى مرگى كه از او چاره و گريزى نيست ،پس با شمشير كشيده در ميان كوچه شد و بر كوفيان حمله كرد و به كارزار مشغول شدو رجز خواند.

اَقْسَمْتُ لا اُقْتَلُ اِلاّحُرّاً

وَاِنْ رَاَيْتُ المَوْتَ شَيْئانُكْراً

كُلُّ امْرِءٍ يَوْماًمُلاقٍ شَرّاً

اَوْ يَخْلُطَ الْبارِد سُخْناً مُرّاً

رُدَّ شعاعِ(82) النَفْسِ فَاسْتَقَرّا

اَخافُ اَنْ اُكْذَبَ اَوْ اُغَرّا (83)

مبارزه مسلم رحمه اللّه با كوفيان :
علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جلاء) فرموده كه چون مسلم صداى پاى اسبان را شنيد دانست كه به طلب او آمدند
گفت : اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَيْه راجِعُونَ و شمشير خود را برداشت و از خانه بيرون آمد چون نظرش بر ايشان افتاد شمشير خود را كشيد و بر ايشان حمله آورد و جمعى از ايشان را بر خاك هلاك افكند و به هر طرف كه رو مى آورد از پيش او مى گريختند تا آنكه در چند حمله چهل و پنج نفر ايشان را به عذاب الهى واصل گردانيد، و شجاعت و قوّت آن شير بيشه هيجاء به مرتبه اى بود كه مردى را به يك دست مى گرفت و بر بام بلند مى افكند تا آنكه بكر بن حمران ضربتى بر روى مكرّم او زد و لب بالا و دندان او را افكند و باز آن شير خدا به هر سو كه رو مى آورد كسى در برابر او نمى ايستاد چون از محاربه او عاجز شدند بر بامها بر آمدند و سنگ و چوب بر او مى زدند و آتش برنى مى زدند و بر سر آن سرور مى انداختند، چون آن سيّد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حيات خود نااميد گرديد شمشير كشيد و بر آن كافران حمله كرد و جمعى را از پا درآورد.
چون ابن اشعث ديد كه به آسانى دست بر او نمى توان يافت گفت : اى مسلم ! چرا خود را به كشتن مى دهى ما ترا امان مى دهيم و به نزد ابن زياد مى بريم و او اراده قتل تو ندارد مسلم گفت : قول شما كوفيان را اعتماد نشايد و از منافقان بى دين وفا نمى آيد، چون آن شير بيشه هيجاء از كثرت مقاتله اعداء و جراحتهاى آن مكّاران بى وفا مانده شد و ضعف و ناتوانى بر او غالب گرديد ساعتى پشت به ديوار داد.
چون ابن اشعث بار ديگر امان بر او عرض كرد به ناچار تن به امان در داد با آنكه مى دانست كه كلام آن بى دينان را فروغى از صدق نيست به ابن اشعث گفت : كه آيا من در امانم ؟ گفت : بلى . پس به رفيقان او خطاب كرد آيا مرا امان داده ايد؟ گفت : بلى دست از محاربه برداشت و دل بر كشته شدن گذاشت .
و به روايت سيّد بن طاوس هر چند امان بر او عرض كردند قبول نكرده در مقاتله اعدا اهتمام مى نمود تا آنكه جراحت بسيار يافت و نامردى از عقب او در آمد ونيزه بر پشت او زد و او را به روى انداخت آن كافران هجوم آوردند و او را دستگير كردند انتهى .(84) پس استرى آوردند و آن حضرت را بر او سوار كردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشير او را گرفتند. مسلم در آن حال از حيات خود ماءيوس شد و اشك از چشمان نازنينش جارى شد و فرمود: اين اوّل مكر و غدر است كه با من نموديد، محمّد بن اشعث گفت : اميدوارم كه باكى بر تو نباشد، مسلم فرمود: پس ‍ امان شما چه شد؟! پس آه حسرت از دل پر درد بر كشيد و سيلاب اشك (85) از ديده باريد و گفت : اَنّالِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجعُونَ.
عبداللّه بن عبّاس سلمى گفت : اى مسلم ! چرا گريه مى كنى آن مقصد بزرگى كه تو در نظر دارى اين آزارها در تحصيل آن بسيار نيست . گفت : گريه من براى خودم نيست بلكه گريه ام بر آن سيّد مظلوم جناب امام حسين عليه السّلام و اهل بيت او است كه به فريب اين منافقان غدّار از يار و ديار خود جدا شده اند و روى به اين جانب آورده اند نمى دانم بر سر ايشان چه خواهد آمد.
پس متو جّه ابن اشعث گرديد و فرمود: مى دانم كه بر امان شما اعتمادى نيست و من كشته خواهم شد، التماس دارم كه از جانب من كسى بفرستى به سوى حضرت امام حسين عليه السّلام كه آن جناب به مكر كوفيان و وعده هاى دروغ ايشان ترك ديار خود ننمايد و بر احوال پسر عّم غريب و مظلوم خود مّطلع گردد؛ زيرا ميدانم كه آن حضرت امروز يا فردا متوجّه اين جانب مى گردد، و به او بگويد كه پسر عمّت مسلم مى گويد كه از اين سفر برگرد پدر و مادرم فداى تو باد كه من در دست كوفيان اسير شدم و مترصّد قتلم و اهل كوفه همان گروهند كه پدر تو آرزوى مرگ مى كرد كه از نفاق ايشان رهائى يابد؛ ابن اشعث تعهّد كرد. پس مسلم را به در قصر ابن زياد برد و خود داخل قصر شد و احوال مسلم را به عرض آن ولد الزّنا رسانيد. ابن زياد گفت : تو را با امان چه كار بود من ترا نفرستادم كه او را امان بدهى ، ابن اشعث ساكت ماند.
چون آن غريق بحر محنت و بلا را در قصر بازداشتند تشنگى بر او غلبه كرده بود و اكثر اعيان كوفه بر در دارالا ماره نشسته منتظر اذن بار بودند در اين وقت مسلم نگاهش افتاد بر كوزه اى از آب سرد كه بر در قصر نهاده بودند رو به آن منافقان كرده و فرمود: جرعه آبى به من دهيد، مسلم بن عمرو گفت : اى مسلم ! مى بينى آب اين كوزه را چه سرد است به خدا قسم كه قطره اى از آن نخواهى چشيد تا حميم جهنّم را بياشامى ، جناب مسلم فرمود: واى بر تو كيستى تو؟ گفت : من آن كسم كه حقّ را شناختم و اطاعت امام خود يزيد نمودم هنگامى كه تو عصيان او نمودى ، منم مسلم بن عمرو باهلى .
حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزايت بنشيند چقدر بد زبان و سنگين دل وجفا كار مى باشى هر آينه تو سزاوارترى از من به شُرب حميم و خلود در جحيم .
پس جناب مسلم از غايت ضعف و تشنگى تكيه بر ديوار كرد و نشست ، عمروبن حريث بر حال مسلم رقّتى كرد غلام خود را فرمان داد كه آب براى مسلم بياورد و آن غلام كوزه پر آب با قدحى نزد مسلم آورد و آب در قدح ريخت و به مسلم داد چون خواست بياشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آب را ريخت و آب ديگر طلبيد اين دفعه نيز خوناب شد.
در مرتبه سوم خواست كه بياشامد دندانهاى ثناياى او در قدح ريخت . مسلم گفت : اْلحَمْدُ لِلِّهِ لوْ كانَ مِنَ الرِّزْقِ اْلَمقْسُوم لَشَرِبتُهُ. گفت : گويا مقدور نشده است كه من از آب دنيا بياشامم .
در اين حال رسول ابن زياد آمد مسلم را طلبيد، آن حضرت چون داخل مجلس ابن زياد شد سلام نكرد يكى از ملازمان ابن زياد بانگ بر مسلم زد كه بر امير سلام كن ، فرمود: واى بر تو! ساكت شو سوگند به خدا كه او بر من امير نيست ، و به روايت ديگر فرمود: اگر مرا خواهد كشت سلام كردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد كشت بعد از اين سلام من بر او بسيار خواهد شد، ابن زياد گفت : خواه سلام بكنى و خواه نكنى من تو را خواهم كشت . پس مسلم فرمود: چون مرا خواهى كشت بگذار كه يكى از حاضرين را وصىّ خود كنم كه به وصيّتهاى من عمل نمايد، گفت : مهلت ترا تا وصيت كنى ، پس مسلم در ميان اهل مجلس رو به عُمر بن سعد كرده گفت : ميان من و تو قرابت و خويشى است من به تو حاجتى دارم مى خواهم وصيّت مرا قبول كنى ، آن ملعون براى خوش آمد ابن زياد گوش به سخن مسلم نداد.

عبيداللّه گفت اى بى حمّيت

ز مسلم كن قبول اين وصيّت

اى عُمر! مسلم با تو رابطه قرابت دارد چرا از قبول وصّيت او امتناع مى نمايى بشنو هر چه مى گويد. عُمر چون از ابن زياد دستور يافت دست مسلم را گرفت به كنار برد، مسلم گفت : وصّيت هاى من آن است كه :
اولاً من در اين شهر هفتصد درهم قرض دارم شمشير و زره مرا بفروش ‍ و قرض مرا ادا كن .
دوم آنكه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زياد رخصت بطلبى و دفن نمائى .
سوّم آنكه به حضرت امام حسين عليه السّلام بنويسى كه به اين جانب نيايد چون كه من نوشته ام كه مردم كوفه با آن حضرت اند و گمان مى كنم كه به اين سبب آن حضرت به طرف كوفه مى آيد؛ پس عمر سعد تمام وصيتهاى مسلم را براى ابن زياد نقل كرد، عبيداللّه كلامى گفت كه حاصلش آن است كه اى عُمر تو خيانت كردى كه راز او را نزد من افشا كردى امّا جواب وصيّتهاى او آن است كه ما را با مال او كارى نيست هر چه گفته است چنان كن ، و امّا چون او را كشتيم در دفن بدن او مضايقه نخواهيم كرد.
و به روايت ابو الفرج ابن زياد گفت : امّا در باب جثّه مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم كرد چون كه او را سزاوار دفن كردن نمى دانم به جهت آنكه با من طاغى و در هلاك من ساعى بود.
امّا حسين اگر او اراده ما ننمايد ما اراده او نخواهيم كرد، پس ابن زياد رو به مسلم كرد و به بعضى كلمات جسارت آميز با آن حضرت خطاب كرد مسلم هم با كمال قوّت قلب جواب او را مى داد و سخنان بسيار در ميان ايشان گذشت تا آخر الا مر ابن زياد - عليه اللّعنة ولد الزّنا - ناسزا به او و حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام و عقيل گفت ، پس ‍ بكر بن حمران را طلبيد (86) و اين ملعون را مسلم ضربتى بر سرش زده بود پس او را امر كرد كه مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن ، مسلم گفت به خدا قسم اگر در ميان من و تو خويشى و قرابتى بود حكم به قتل من نمى كردى .(87)
و مراد آن جناب از اين سخن آن بود كه بيا گاهاند كه عبيداللّه و پدرش ‍ زياد بن ابيه زنا زادگانند و هيچ نسبى و نژادى از قريش ندارند. پس بكر بن حمران لعين دست آن سلاله اخيار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثناى راه زبان آن مقرّب درگاه به حمد و ثناء و تكبير و تهليل و تسبيح و استغفار و صلوات بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم جارى بود و با حقّ تعالى مناجات مى كرد و عرضه مى داشت كه بارالها تو حكم كن ميان ما و ميان اين گروهى كه ما را فريب دادند و دروغ گفتند و دست از يارى ما برداشتند پس بكر بن حمران - لعنة اللّه عليه - آن مظلوم را در موضعى از بام قصر كه مشرف بر كفشگران بود برد و سر مباركش را از تن جدا كرد و آن سر نازنين به زمين افتاد پس بدن شريفش را دنبال سر از بام به زير افكند و خود ترسان و لرزان به نزد عبيداللّه شتافت . آن ملعون پرسيد كه سبب تغيير حال تو چيست ؟ گفت : در وقت قتل مسلم مرد سياه مهيبى را ديدم در برابر من ايستاده بود و انگشت خويش را به دندان مى گزيد و من چندان از او هول و ترس برداشتم كه تا به حال چنين نترسيده بودم ، آن شقى گفت : چون مى خواستى به خلاف عادت كار كنى دهشت بر تو مستولى گرديده و خيال در نظر تو صورت بسته :

چه شد خاموش شمع بزم ايمان

بياوردند هانى را ز زندان

گرفتندش سر از پيكر به زودى

به جرم آن كه مهماندار بودى

پس ابن زياد هانى را براى كشتن طلبيد و هر چند محمّد بن اشعث و ديگران براى او شفاعت كردند سودى نبخشيد، پس فرمان داد هانى را به بازار برند و در مكانى كه گوسفندان را به بيع و شرا در مى آورند گردن زنند، پس هانى را كتف بسته از دارالا ماره بيرون آوردند و او فرياد بر مى داشت كه وامَذْحِجاهُ وَ لا مَذحِجَ لِىَ اليَوْم يا مَذْحِجاهُ وَ اَيْنَ مَذْحِجُ.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 11:52 pm

از (حبيب السِيَّر) نقل است كه هانى بن عروه (88) از اشراف كوفه و اعيان شيعه بشمار مى رفت و روايت شده كه به صحبت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم تشرّف جسته و در روزى كه شهيد شد هشتاد و نه سال داشت (89). و در (مروج الذّهب ) مسعودى است (90) كه تشخّص و اعيانيّت هانى چندان بود كه چهار هزار مرد زره پوش با او سوار مى شد و هشت هزار پياده فرمان پذير داشت و چون اَحْلاف يعنى هم عهدان و هم سوگندان خود را از قبيله كِنْدَه و ديگر قبائل دعوت مى كرد سى هزار مرد زره پوش او را اجابت مى نمودند اين هنگام كه او را به جانب بازار براى كشتن مى بردند چندان كه صيحه مى زد و مشايخ قبائل را به نام ياد مى كرد و وامَذْحِجاهُ مى گفت هيچ كس او را پاسخ نداد لاجرم قوّت كرد و دست خود را از بند رهائى داد و گفت : آيا عمودى يا كاردى يا سنگى يا استخوانى نيست كه من با آن جدال و مدافعه كنم ، اعوان ابن زياد كه چنين ديدند به سوى او دويدند و او را فرو گرفتند و اين دفعه او را سخت ببستند و گفتند: گردن بكش ! گفت : من به عطاى جان خود سخىّ نيستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم كرد پس يك تن غلام ابن زياد كه (رشيد تركى ) نام داشت ضربتى بر او زد و در او اثر نكرد هانى گفت : اِلَى اللّهِ الْمعاد اللّهم اِلى رَحْمَتِكَ وَ رِضْوانِكَ ؛
يعنى بازگشت همه به سوى خدا است ،خداوندا! مرا ببر به سوى رحمت و خشنودى خود، پس ضربتى ديگر زد و او را به رحمت الهى واصل گردانيد.
وچون مسلم وهانى كشته گشتند به فرمان ابن زياد، عبدالاعلى كلبى را كه از شجعان كوفه بود و در روز خروج مسلم به يارى مسلم خروج كرده بود و كثيربن شهاب او را گرفته بود، و عمارة بن صلَخت ازدى را كه او نيز اراده يارى مسلم داشت ودستگير شده بود هردو را آوردند وشهيد كردند.
وموافق روايت بعضى از مقاتل معتبره ،ابن زياد امر كرد كه تن مسلم وهانى را به گرد كوچه وبازار بگردانيدند و در محلّه گوسفند فروشان به دار زدند. وسبط بن الجوزى گفته كه بدن مسلم را در كناسه به دار كشيدند. وبه روايت سابقه چون قبيله مَذْحِج چنين ديدند جُنْبشى كردند و تن ايشان را از داربه زير آوردند و بر ايشان نماز گزاردند وبه خاك سپردند.(91) پس ابن زياد سرمسلم را به نزد يزيد فرستاد و نامه ا به يزيد نوشت و احوال مسلم و هانى را در آن درج كرد، چون نامه و سرها به يزيد رسيد شاد شد وامر كرد تا سر مسلم و هانى را بر دروازه دمشق آويختند وجواب نامه عبيداللّه را نوشت وافعال او را ستايش كردو اورا نوازش بسيار نمود ونوشت كه شنيده ام حسين عليه السّلام متوجّه عراق گرديده است بايد كه راهها را ضبط نمائى ودر ظفر يافتن به او سعى بليغ به عمل آورى و به تهمت وگمان ،مردم را به قتل رسانى و آنچه هر روز سانح مى شود براى من بنويسى . وخروج مسلم در روز سه شنبه ماه ذى الحجّه بود وشهادت او در روز چهارشنبه نهم كه روز عرفه باشد واقع شد.
وابو الفرج گفته مادَر مسلم ام ولد بود و (عليّه )نام داشت وعقيل اورا در شام ابتياع نموده بود.(92)
مؤ لّف گويد: كه عدد اولاد مسلم رادر جائى نيافتم ، لكن آنچه بر آن ظفر يافتم پنج تن شمار آوردم .
نخستين :عبداللّه بن مسلم كه اوّل شهيد از اولاد ابو طالب است در واقعه طَفّ بعد از علّى اكبر و مادَرِ او رقيّه دختر اميرالمؤ منين عليه السّلام است .
دوّم : محمّدومادَرِ او امّ ولد است و بعد از عبداللّه در كربلا شهيد گشت .
و دوتن ديگر از فرزندان مسلم به روايت مناقب قديم ، محمّد و ابراهيم است كه مادَرِايشان از اولاد جعفر طيّار مى باشد، و كيفيّت حبس و شهادت ايشان بعد از اين به شرح خواهد رفت .
فرزند پنجم : دختركى سيزده ساله به روايت اعثم كوفى و او با دختران امام حسين عليه السّلام درسفر كربلا مصاحبت داشت .
و بدان كه مسلم بن عقيل را فضيلت وجلالت افزون است از آنكه در اين مختصر ذكرشود كافى است در اين مقام ملاحظه حديثى كه در آخر فصل پنجم از باب اوّل به شرح رفت ومطالعه كاغذى كه حضرت امام حسين عليه السّلام به كوفيان در جواب نامه هاى ايشان نوشت وقبر شريفش در جنب مسجد كوفه واقع وزيارتگاه حاضر وبادى وقاصى ودانى است .
و سيّدبن طاوس از براى او دو زيارت نقل فرمود واحقر هردو زيارت را در كتاب (هدية الزّائرين ) نقل نمودم .(93) و قبر هانى رحمه اللّه مقابل قبر مسلم واقع است .
و عبداللّه بن زبير اسدى ، هانى و مسلم را مرثيه گفته در اشعارى كه صدر آن اين است :

فَاِنْ كُنْت لاتَدرينَ مَا الْمُوتُ فَانْظُرى اِلى

ِالى هانِي فى السّوقِ وَابْنِ عَقيلٍ

(وَاِنّى لاََ سْتَحْسِنُ قَوْلَ بَعْضِ الّسادَةِالجَليلِفى رِثاءِ مُسْلِمِ بْنِ عقيلٍ):

سَقَتْكَ دَماً يا بْنَ عَمِّ الْحُسَيْنِ

مَدامِعُ شيعَتِكَ السّافِحَة

وَ لا بَرِحَتْ هاطِلاتُ الدُّمُوعِ

تُحَيِّكَغادِيَةًرائِحَةً

لاِ نّكَ لَم تُرْوَ مِنْ شَرْبَةٍ

ثناياكَ فيها غَدَتْ طائِحَةً(94)

رَمُوكَ مِنَ الْقَصْرِ اِذْ اَوْ ثَقُوكَ

فَهَلْ سَلِمَتْ فيكَ مِنْ جارِحَةٍ

تَجُرُّ بِاَسْواقِهِمْ فِى الْحِبالِ

اَلَسْتَ اَميرَ هُمُ الْبارحَة

اَتَقضى وَ لَمْ تَبْكِكَ الْباكياتُ

اَمالَكَ فِى الْمِصْر مِن نائِحة

لَئنْ تِقْضِ نَحْباً فَكَمْ فى زَرُوْد(95)

عَلَيْكَ العَشيّةُ مِنْ صائحةٍ


فصل پنجم : در كيفيت اسيرى و شهادت طفلان مسلم

چون ذكر شهادت مسلم شد مناسب ديدم كه شهادت طفلان او را نيز ذكر كنم اگر چه واقعه شهادت آنها بعد از يك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده ؛ شيخ صدوق به سند خود روايت كرده از يكى از شيوخ اهل كوفه كه گفت : چون امام حسين عليه السّلام به درجه رفيعه شهادت رسيد اسير كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل و آوردند ايشان را نزد ابن زياد، آن ملعون طلبيد زندانبان خود را و امر كرد او را كه اين دو طفل را در زندان كن و بر ايشان تنگ بگير و غذاى لذيذ و آب سرد به ايشان مده آن مرد نيز چنين كرده و آن كودكان در تنگناى زندان به سر مى بردند و روزها روزه مى داشتند، و چون شب مى شد دو قرص نان جوين با كوزه آبى براى ايشان پيرمرد زندانى مى آورد و به آن افطار مى كردند تا مدّت يك سال حبس ايشان به طول انجاميد، پس از اين مدّت طويل يكى از آن دو برادر ديگرى را گفت كه اى برادر مدّت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسيده و بالى شود پس هرگاه اين پيرمرد زندانى بيايد حال ما را براى او نقل كن و نسبت ما را به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او بگو تا آنكه شايد بر ما توسعه دهد، پس هنگامى كه شب داخل شد آن پيرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اى شيخ ! محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را مى شناسى ؟ گفت : بلى چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پيغمبر من است ! گفت : جعفر بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت : بلى ، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طيران كند. آن طفل فرمود كه على بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم او پسر عمّ و برادر پيغمبر من است .آنگاه فرمود: اى شيخ ! ما از عترت پيغمبر تو مى باشيم ، ما دو طفل مسلم بن عقيليم اينك در دست تو گرفتاريم اين قدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حقّ ما نگه دار. شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روى پاى ايشان افتاد و مى بوسيد و مى گفت : جان من فداى جان شما اى عترت محمّد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم اين در زندان است گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهيد تشريف ببريد.
پس چون تاريكى شب دنيا را فرا گرفت آن پيرمرد آن دو قرص نان جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت : اى نورديدگان ! شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد پس شب را سير كنيد و روز پنهان شويد تا آنكه حقّ تعالى براى شما فرجى كرامت فرمايد. پس آن دو كودك نورس در آن تاريكى شب راه مى پيمودند تا هنگامى كه به منزل پير زنى رسيدند پير زن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگى ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدند و فرمودند: اى زن ! ما دو طفل صغير و غريبيم و راه به جائى نمى بريم چه شود بر ما منّت نهى و ما را در اين تاريكى شب در منزل خود پناه دهى چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم ؟ پيرزن گفت : اى دو نورديدگان ! شما كيستيد كه من بوى عطرى از شما مى شنوم كه پاكيزه تر از آن بوئى به مشامم نرسيده ؟ گفتند: ما از عترت پيغمبر تو مى باشيم كه از زندان ابن زياد گريخته ايم . آن زن گفت : اى نورديدگان من ! مرا دامادى است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلا حضور داشته مى ترسم كه امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و شما را آسيبى رساند. گفتند: شب است و تاريك است و اميد مى رود كه آن مرد امشب اينجا نيايد ما هم بامداد از اينجا بيرون مى شويم . پس زن ايشان را به خانه در آورد و طعامى براى ايشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند.و موافق روايت ديگر گفتند: ما را به طعام حاجتى نيست از براى ما جا نمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خويش كنيم پس ‍ لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ بخوابگاه خويش آرميدند. طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اى برادر چنين اميد مى رود كه امشب راحت و ايمنى ما باشد بيا دست به گردن هم كنيم و استشمام رايحه يكديگر نمائيم پيش از آنكه مرگ ما بين ما جدائى افكند. پس دست به گردن هم در آوردند و بخفتند چون پاسى از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبيد زن گفت : كيست ؟ آن خبيث گفت : منم زن پرسيد كه تا اين ساعت كجا بودى ؟ گفت : در باز كن كه نزديك است از خستگى هلاك شوم ، پرسيد مگر ترا چه روى داده ؟ گفت : دو طفل كوچك از زندان عبيداللّه فرار كرده اند و منادى امير ندا كرد كه هر كه سر يك تن از آن دو طفل بياورد هزار درهم جايزه بگيرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جايزه تا به حال اراضى كوفه را مى گردم و به جز تَعَب و خستگى اثرى از آن دو كودك نديدم . زن او را پند داد كه اى مرد از اين خيال بگذر وبپرهيز از آنكه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم خصم تو باشد، نصايح آن پير زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرويزن مى نمود بلكه از اين كلمات بر آشفت و گفت :تو حمايت از آن طفل مى نمائى شايد نزد تو خبرى باشد برخيز برويم نزد امير همانا امير ترا خواسته . عجوزه مسكين گفت : امير را با من چكار است وحال آنكه من پيرزنى هستم در اين بيابان به سر مى برم ، مرد گفت : در را باز كن تا داخل شوم وفى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآيم ، پس آن زن در باز كرد وقدرى طعام وشراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت يك وقت از شب نفير خواب آن دوطفل را در ميان خانه بشنيد مثل شتر مست بر آشفت ومانند گاو بانگ مى كرد و در تاريكى به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين مى ماليد تا هنگامى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغير رسيد آن كودك مظلوم گفت تو كيستى ؟گفت : من صاحب منزلم ، شماكيستيد؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را پيدا كرد كه بر خيز اى حبيب من ، ازآنچه مى ترسيديم در همان واقع شديم .
پس گفتند: اى شيخ ! اگر ماراست گوئيم كه كيستيم در امانيم ؟ گفت : بلى . گفتند: درامان خدا وپيغمبر؟ گفت :بلى ! گفتند: خدا ورسول شاهد و وكيل است براى امان ؟ گفت : بلى ! بعد ازآنكه امان مغلّظ از او گرفتند، گفتند: اى شيخ !ما از عترت پيغمبر تو محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشيم كه از زندان عبيداللّه فرار كرده ايم ، گفت : از مرگ فرار كرده ايد و به گير مرگ افتاده ايد و حمد خدا را كه مرا برشما ظفر داد.
پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صُبح آوردند، همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الاءمر مولاى خويش ايشان را برد به نزد فرات چون مطّلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مى باشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند واز طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود، آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت ، آن مرد كه چنين ديد، شمشير بركشيد به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ايشان شد كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديده اشك از چشمشان جارى گشت و گفتند: اى شيخ ! دست ما را بگير و ببر بازار و ما را بفروش وبه قيمت ما انتفاع ببر ومارا مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد، گفت :چاره نيست جز آنكه شمارا بكشم وسر شمارا براى عبيداللّه ببرم ودو هزار درهم جايزه بگيرم ، گفتند: اى شيخ !قرابت و خويشى ما را با پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملاحظه نما، گفت : شما را به آن حضرت هيچ قرابتى نيست ، گفتند: پس مارا زنده ببر به نزد ابن زياد تا هر چه خواهد در حقّ ما حكم كند، گفت : من بايد به ريختن خون شما در نزد او تقّرب جويم . گفتند: پس بر صِغَرِ سنّ و كودكى ما رحم كن . گفت : خدا در دل من رحم قرار نداده . گفتند: الحال كه چنين است ، ولابدّ ما را مى كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم ؟
گفت : هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گزاردند .پس از آن سربه جانب آسمان بلند نمودند و با حقّ تعالى عرض كردند: ياحَىُّياحَليُم يا اَحْكَمَ الْحاكمينَ اُحْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ بِاْلحَقّ.
آنگاه آن ظالم شمشير به جانب برادر بزرگ كشيد وآن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طِفل كوچك كه چنين ديد خود را در خون برادر افكند ومى گفت به خون برادر خويش خضاب مى كنم تا به اين حال رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملاقات كنم ،آن ملعون گفت : الحال ترا نيز به برادرت ملحق مى سازم پس آن كودك مظلوم را نيز گردن زد سر از تنش برداشت ودر توبره گذاشت وبدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاى مبارك ايشان را براى ابن زياد برده ،چون به دارالاماره رسيد و سرها را نزد عبيداللّه بن زياد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود و قضيبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختيار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست وآنگاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه واى بر تو در كجا ايشان را يافتى ؟ گفت : در خانه پيرزنى از ما ايشان مهمان بودند، ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد گفت : حقّ ضيافت ايشان را مراعات نكردى ؟ گفت : بلى ، مراعات ايشان نكردم ، گفت : وقتى كه خواستى ايشان را بكشى با تو چه گفتند؟ آن ملعون يك يك سخنان آن دو كودكان را براى ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت : آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نياز به در گاه الهى برداشتند وگفتند: ياحُى ياحَليُم يا اَحْكَمَ الْحاكمِينَ اُحْكُمْ بَيْنَاوَ بَيْنَهُ بِالْحّقِ.
عبيداللّه گفت : احكم الحاكمين حكم كرد. كيست كه بر خيزد واين فاسق را به درك فرستد؟ مردى از اهل شام گفت : اى امير! اين كار رابه من حوالت كن ، عبيداللّه گفت كه اين فاسق را ببر درهمان مكانى كه اين كودكان در آنجاكشته شده اند گردن بزن ومگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بياور. آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را بر نيزه زده به جانب عبيداللّه كوچ مى داد، كودكان كوفه سر آن ملعون راهدف تير دستان خويش كرده ومى گفتند: اين سر قاتل ذريّه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم است (96)
مؤ لّف گويد: كه شهادت اين دو طِفل به اين كيفيّت نزد من مستبعد است لكن چون شيخ صَدوق كه رئيس محدّثين شيعه و مروّج اخبار و عُلوم ائمّه عليهماالسّلام است آن را نقل فرموده ودر سند آن جمله اى از عُلما و اجلاّء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نيز متابعت ايشان كرديم و اين قضيّه را ايراد نموديم .واللّه تعالى العالم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 11:55 pm

فصل ششم : درتوجّه حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام به جانب كربلا

چون حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام درسوم ماه شعبان سال شصتم از هجرت از بيم آسيب مخالفان مكّه معظّمه را به نور قدوم خود منورّ گردانيده در بقيّه آن ماه و رمضان و شوال و ذى القعده در آن بلده محترمه به عبادت حقّ تعالى قيام داشت و در آن مدّت جمعى از شيعيان از اهل حجاز وبصره نزد آن حضرت جمع شدند، و چون ماه ذى الحجّه درآمد حضرت احرام به حجّ بستند، وچون روز ترويه يعنى هشتم ذى الحجّه شد عمرو بن سعيدبن العاص با جماعت بسيارى به بهانه حجّ به مكّه آمدند، و از جانب يزيد ماءمور بودند كه آن حضرت را گرفته به نزد او برند يا آن جناب را به قتل رسانند. حضرت چون بر مكنون ضميرايشان مطلّع بود از اِحْرام حجّ به عُمره عدول نموده و طواف خانه وسعى مابين صفا و مروه به جا آورده و مُحِل شد و در همان روز متوجّه عراق گرديد.
واز ابن عبّاس منقول است كه گفت ديدم حضرت امام حسين عليه السّلام را پيش از آنكه متوجّه عراق گردد وبر در كعبه ايستاده بود و دست جبرئيل در دست او بود، و جبرئيل مردم را به بيعت آن حضرت دعوت مى كردندا مى داد كه : هَلُمُّوااِلى بَيْعَةِ اللّهِ؛
بشتابيد اى مردم به سوى بيعت خدا! و سيّد بن طاوس روايت كرده است كه چون آن حضرت عزم توجّه به عراق نمود از براى خطبه خواندن به پاى خاست پس از ثناى خدا و درود بر حضرت مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه مرگ بر فرزندان آدم ملازمت قلاّده دارد مانند گلوبند زنان جوان و سخت مشتاقم ديدار گذشتگان خود را چون اشتياق يعقوب ديدار يوسف را، و اختيار شده است از براى من مَصْرَع ومَقْتَلى كه ناچار بايدم ديداركرد، وگويا مى بينم مفاصل و پيوندهاى خودم راكه گرگان بيابان ، يعنى لشكر كوفه ، پاره پاره نمايند در زمينى كه مابين (نواويس ) و (كربلا) است ، پس انباشته مى كنند از من شكمهاى آمال وانبانهاى خالى خود را چاره و گريزى نيست از روزى كه قلم قضا بركسى رقم رانده ومااهل بيت ، رضا به قضاى خدا داده ايم و بر بلاى او شكيبا بوده ايم و خدا به ما عطا خواهد فرمود مزدهاى صبر كنند گان را، و دور نمى افتد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پاره گوشت او و با او مجتمع خواهد شد در حظيره قدس يعنى در بهشت برين ، روشن مى شود چشم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بدو و راست مى آيد وعده او. اكنون كسى كه در راه ما از بذل جان نينديشد، و در طلب لقاى حقّ از فداى نفس نپرهيزد بايد با من كوچ دهد چه من با مدادان كوچ خواهم نمود ان شاءاللّه تعالى .(97)
ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است :
درشبى كه حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام عازم بود كه صباح آن از مكّه بيرون رود محمّد بن حنفيّه به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: اى برادر! همانا اهل كوفه كسانى هستند كه دانسته اى چگونه با پدر وبرادر تو غدر كردند و مكر نمودند من مى ترسم كه با شما نيز چنين كنند، پس اگر راءى شريفت قرار گيرد كه در مكّه بمانى كه حرم خدا است عزيز ومكرّم خواهى بود و كسى متعرّض جناب تو نخواهد شد، حضرت فرمود: اى برادر!من مى ترسم كه يزيد مرا در مكّه ناگهان شهيد گرداند وبا اين سبب حرمت اين خانه محترم ضايع گردد. محمّد گفت : اگر چنين است پس به جانب يمن برو و يا متوجّه باديه مشو كه كسى بر تو دست نيابد، حضرت فرمود كه در اين باب فكرى كنم . چون هنگام سحر شد حضرت از مكّه حركت فرمود، چون خبر به محمّد رسيد بى تابانه آمد. و مهار ناقه آن حضرت را گرفت عرض كرد: اى برادر! به من وعده نكردى در آن عرضى كه ديشب كردم تاءمل كنى ؟ فرمود: بلى ، عرض كرد: پس چه باعث شد شما را كه به اين شتاب از مكه بيرون روى ؟ فرمود كه چون تو از نزدم رفتى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نزد من آمد و فرمود كه اى حسين بيرون رو همانا خدا خواسته كه ترا كشته راه خود ببيند، محمّد گفت : اِنّالِلِِّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون هر گاه به عزم شهادت مى روى پس چرا اين زنها را با خود مى برى ؟ فرمود كه خدا خواسته آنهارا اسير ببيند پس محمّد با دل بريان و ديده گريان آن حضرت را وداع كرده برگشت .(98) و موافق روايات معتبره از (عبادله )(99) آمدند و آن حضرت رااز حركت كردن به سمت عراق منع مى كردند و مبالغه در ترك آن سفر مى نمودند حضرت هر كدام را جوابى داده و وداع كردند و برگشتند .و ابوالفرج اصبهانى و غير او روايت كرده كه چون عبداللّه بن عبّاس تصميم عزم امام را بر سفر عراق ديده مبالغه بسيار نمود در اقامت به مكّه وترك سفر عراق و برخى مذمّت از اهل كوفه كرد و گفت كه اهل كوفه همان كسانى هستند، كه پدر تو را شهيد كردند وبرادرت را زخم زدند و چنان پندارم كه با تو كنند ودست از يارى تو بردارند و جناب ترا تنها گذارند، فرمود: اين نامه هاى ايشان است در نزد من واين نيز نامه مسلم است نوشته كه اهل كوفه دربيعت من اجتماع كرده اند. ابن عبّاس گفت : الحال كه راءى شريفت براين سفر قرار گرفته پس اولاد وزنهاى خود را بگذار وآنها را با خود حركت مده و يادآور آن روز را كه عثمان را كشتند وزنها عيالاتش او را بدان حال ديدند چه بر آنها گذشت ، پس مبادا كه شما را نيز در مقابل اهل وعيال شهيد كنند و آنها ترا به آن حالت مشاهده كنند، حضرت نصيحت اورا قبول نكرد واهل بيت خود را با خود به كربلا برد.(100)
ونقل كرده بعض از كسانى كه در كربلا بود در روز شهادت آن حضرت كه آن جناب نظرى به زنها و خواهران خود افكند ديد كه به حالت جزع واضطراب از خيمه ها بيرون مى آيند و كشتگان نظر مى كنند و جزع مى نمايند و آن حضرت را به آن حالت مظلوميّت مى بينند و گريه مى كنند، آن حضرت كلام ابن عبّاس را ياد آورد وفرمود: لِلّهِ دَرُّ ابْنُ عبّاس فيما اَشارَ عَلَىَّ بِهِ. (101)
وبالجمله ؛ چون ابن عبّاس ديد كه آن حضرت به عزم سفر عراق مصممّ است و به هيچ وجه منصرف نمى شود چشمان خويش به زير افكند وبگريست وبا آن حضرت وداع كرد و برگشت ، چون آن حضرت از مكّه بيرون شد ابن عبّاس ، عبداللّه بن زبير را ملاقات كرد وگفت : يابنَ زُبير! حسين بيرون رفت وملك حجاز از براى تو خالى و بى مانع شد و به مراد خود رسيدى ، و خواند از براى او:

يالَكِ مِن قَنْبرَة بمَعْمَرٍ

خلاّلَكِ الْجَوُّفَبيضي وَاصْفِري

وَنَقّرِي ما شِئْتِ اَنْ تَنَقّرِي

هذَالْحُسَيْنُ خارِجٌ فَاسْتَبْشري (102)

بالجمله ؛ چون حضرت امام حسين عليه السّلام از مكّه بيرون رفت عمروبن سعيد بن العاص برادر خود يحيى را با جماعتى فرستاد كه آن حضرت را از رفتن مانع شود، چون به آن حضرت رسيدند عرض كردند كجا مى رويد بر گرديد به جانب مكّه ، حضرت قبول برگشتن نكرد وايشان ممانعت مى كردند از رفتن آن حضرت ، و پيش از آنكه كار به مقاتله منتهى شود دست برداشتند وبرگشتند وحضرت روانه شد، چون به منزل (تنعيم ) رسيد شترهاى چند ديد كه بار آنها هديه اى چند بود كه عامل يمن براى يزيد فرستاده بود، حضرت بارهاى ايشان را گرفت ؛ زيرا كه حكم امور مسلمين با امام زمان است و آن حضرت به آنها اَحَقّ است ، آنها را تصّرف نموده و با شتربانان فرمود كه هر كه با ما به جانب عراق مى آيد كرايه او را تمام مى دهيم و با او احسان مى كنيم و هر كه نمى خواهد بيايد او را مجبور به آمدن نمى كنيم كرايه تا اين مقدار راه را به او مى دهيم ، پس ‍ بعضى قبول كرده با آن حضرت رفتند و بعضى مفارقت اختيار كردند.(103)
شيخ مفيد روايت كرده كه بعد از حركت جناب سيّد الشهّداء عليه السّلام از مكّه عبداللّه بن جعفر پسر عمّ آن حضرت نامه اى براى آن جناب نوشت بدين مضمون :
امّا بعد؛ همانا من قسم مى دهم شما را به خداى متعال كه از اين سفر منصرف شويد به درستى كه من بر شما ترسانم از توّجه به سمت اين سفر مبادا آنكه شهيد شوى و اهل بيت تو مستاءصل شوند، اگر شما هلاك شويد نور اهل زمين خاموش خواهد شد؛ چه جناب تو امروز پشت و پناه مؤ منان و پيشوا و مقتداى هدايت يافتگانى ، پس در اين سفر تعجيل مفرمائيد و خود از عقب نامه مُلحق خواهم شد.
پس آن نامه را با دو پسر خويش عون و محمّد به خدمت آن حضرت فرستاد و خود رفت به نزد عمروبن سعيد و از او خواست كه نامه امان براى حضرت سيدالشهّداء عليه السّلام بنويسد و از او بخواهد كه مراجعت از آن سفر كند.
عمرو خطّ امان بر آن حضرت نوشته و وعده صله و احسان داد كه آن حضرت برگردد و نامه را با برادر خود يحيى بن سعيد روانه كرد و عبداللّه بن جعفر با يحيى همراه شد بعد از آنكه فرزندان خويش را از پيش روانه كرده بود چون به آن حضرت رسيدند نامه به آن جناب دادند و مبالغه در مراجعت از آن سفر نمودند، حضرت فرمود كه من پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديده ام مرا امرى فرموده كه در پى امتثال آن امر روانه ام ، گفتند: آن خواب چيست ؟ فرمود: تا به حال براى احدى نگفته ام و بعد از اين هم نخواهم گفت تا خداى خود ملاقات كنم .
پس چون عبداللّه ماءيوس شده بود فرمود فرزند خود عون و محمّد را كه ملازم آن حضرت باشند و در سير و جهاد در ركاب آن جناب باشند و خود با يحيى بن سعيد در كمال حسرت برگشت و آن حضرت به سمت عراق حركت فرمود و به سرعت و شتاب سير مى كرد تا در (ذات عِرْق ) منزل فرمود.(104)
و موافق روايت سيّد در آنجا بشربن غالب را ملاقات فرمود كه از عراق آمده بود آن حضرت از او پرسيد كه چگونه يافتى اهل عراق را؟ عرض ‍ كرد: دلهاى آنها با شما است و شمشير ايشان با بنى اميّه است ! فرمود راست گفتى همانا حقّ تعالى به جا مى آورد آنچه مى خواهد و حكم مى كند در هر چه اراده مى فرمايد. و شيخ مفيد روايت كرده كه چون خبر توّجه امام حسين عليه السّلام به ابن زياد رسيد حُصَيْن بن نمير(105) را با لشكر انبوه بر سر راه آن حضرت به قادسيّه فرستاد و از (قادسيّه ) تا (خَفّان ) و تا (قُطْقطانيّه ) از لشكر ضلالت اثر خود پر كرد و مردم را اعلام كرد كه حسين عليه السّلام متّوجه عراق شده است تا مطلع باشند، پس حضرت از (ذات عِرْق ) حركت كرد به (حاجز) (به راء مهمله كه موضعى است از بطن الرّمه ) رسيد، پس قيس بن مسهر صيداوى و به روايتى عبداللّه بن يَقْطُر برادر رضاعى خود را به رسالت به جانب كوفه فرستاد و هنوز خبر شهادت جناب مسلم رحمه اللّه به آن حضرت نرسيد بود و نامه اى به اهل كوفه قلمى فرمود بدين مضمون : (106)
بسم اللّه الرّحمن الّرحيم
اين نامه اى است از حسين بن على به سوى برادران خويش از مؤ منان و مسلمانان و بعد از حمد و سلام مرقوم داشت : به درستى كه نامه مسلم بن عقيل به من رسيده و در آن نامه مندَرَج بود كه اتفاق كرده ايد بر نصرت ما و طلب حقّ از دشمنان ما، از خدا سؤ ال مى كنم كه احسان خود را بر ما تمام گرداند و شما را بر حُسن نيّت و خوبى كردار عطا فرمايد بهترين جزاى ابرار، آگاه باشيد كه من به سوى شما از مّكه بيرون آمدم در روز سه شنبه هشتم ذيحجّه چون پيك من به شما برسد كمر متابعت بر ميان بنديد و مهيّاى نصرت من باشيد كه من در همين روزها به شما خواهم رسيد و اَلسَّلامَ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكاتُهُ
و سبب نوشتن اين نامه آن بود كه مسلم عليه السّلام بيست و هفت روز پيش از شهادت خود نامه اى به آن حضرت نوشته بود و اظهار اطاعت و انقياد اهل كوفه نموده بود، و جمعى از اهل كوفه نيز نامه ها به آن حضرت نوشته بودند كه در اينجا صد هزار شمشير براى نصرت تو مهيا گرديده است خود را به شيعيان خود برسان .(107) چون پيك حضرت روانه شد به قادسيّه رسيد حُصَين بن تميم او را گرفت ، و به روايت سيّد(108) خواست او را تفتيش كند قيس نامه را بيرون آورد و پاره كرد، حصين او را به نزد ابن زياد فرستاد، چون به نزد عبيداللّه رسيد آن لعين از او پرسيد كه تو كيستى ؟ گفت : مردى از شيعيان على و اولاد او مى باشم ، ابن زياد گفت : چرا نامه را پاره كردى ؟ گفت : براى آن كه تو بر مضمون آن مطّلع نشوى ، عبيداللّه گفت : آن نامه از كى و براى كى بود؟ گفت : از جناب امام حسين عليه السّلام به سوى جماعتى از اهل كوفه كه من نامهاى ايشان را نمى دانم ، ابن زياد در غضب شد و گفت : دست از تو بر نمى دارم تا آنكه نامهاى ايشان بگوئى يا آنكه بر منبر بالا روى و بر حسين و پدرش و برادرش ناسزاگوئى و گرنه ترا پاره پاره خواهم كرد، گفت : امّا نام آن جماعت را پس نخواهم گفت و امّا مطلب ديگر را روا خواهم نمود.
پس بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى حقّ تعالى را ادا كرد و صَلَوات بر حضرت رسالت و درود بسيار بر حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام و امام حسن و امام حسين عليهماالسّلام فرستاد و ابن زياد و پدرش و طاغيان بنى اميّه را لعنت كرد پس گفت : اى اهل كوفه ! من پيك جناب امام حسينم به سوى شما و او را در فلان موضع گذاشته ام و آمده ام هر كه خواهد يارى او نمايد به سوى او بشتابد. چون خبر به ابن زياد رسيد امر كرد كه او را از بالاى قصر به زيرانداختند و به درجه شهادت فايز گرديد.
و به روايت ديگر چون از قصر به زير افتاد استخوانهايش در هم شكست و رمقى در او بود كه عبدالملك بن عمير لحمى او را شهيد كرد.
مؤ لف گويد: كه قيس بن مُسْهِرِ صيداوى اَسَدى مردى شريف و شجاع و در محبّت اهل بيت عليهماالسّلام قدمى راسخ داشت . و بعد از اين بيايد كه چون خبر شهادتش به حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد بى اختيار اشك از چشم مباركش فرو ريخت و فرمود: (فَمِنْهُم مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَنْ يَنْتَظِرُ...).(109)
و كُمَيْت بن زيد اسدى اشاره به او كرده و تعبير از او به شيخ بنى الصيّدا نموده در شعر خويش : وَ شَيْخ بَنى الصَّيداء قَدْ فاظَ بَينَهُمْ (فاظَ اى : ماتَ)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 11:57 pm

و شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه حضرت امام حسين عليه السّلام از (حاجز) به جانب عراق كوچ نمودند به آبى از آبهاى عرب رسيدند، عبداللّه بن مُطيع عَدَوى نزديك آن آب منزل نموده بود و چون نظر عبداللّه بر آن حضرت افتاد و به استقبال او شتافت و آن حضرت را در بر گرفته و از مركب خود پياده نمود و عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد! براى چه به اين ديار آمده اى ؟ حضرت فرمود: چون معاويه وفات كرد چنانچه خبرش به تو رسيده و دانسته اى اهل عراق به من نامه نوشتند و مرا طلبيدند. اِبن مطيع گفت : ترا به خدا سوگند مى دهم كه خود را در معرض تلف در نياورى و حرمت اسلام و قريش و عرب رابرطرف نفرمائى ؛ زيرا كه حرمت تمام به تو بسته است ، به خدا سوگند كه اگر اراده نمائى كه سلطنت بنى اميّه را از ايشان بگيرى ترا به قتل مى رسانند و بعد از كشتن تو از قتل هيچ مسلمانى پروا نخواهند كرد و از هيچ كس ‍ نخواهند ترسيد، پس زنهار كه به كوفه مرو و متعرّض بنى اميّه مشو. حضرت متعرّض سخنان او نگرديد و از آنچه از جانب حقّ تعالى ماءمور بود تقاعد نورزيد اين آيه را قرائت فرمود: (لَنْ يُصيبَنا اِلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا)(110) و از او گذشت .
و ابن زياد از واقصه كه راه كوفه است تا راه شام و تا راه بصره را مسدود كرده بود و خبرى بيرون نمى رفت و كسى داخل نمى توانست شد و كسى بيرون نمى توانست رفت ، و حضرت امام حسين عليه السّلام بدين جهت از اخبار كوفه به ظاهر مطلع نبود و پيوسته در حركت و سير بود تا آنكه در بين راه به جماعتى رسيد و از ايشان خبر پرسيد گفتند: به خدا قسم ! ما خبرى نداريم جز آنكه راهها مسدود است و ما رفت و آمد نمى توانيم كرد .(111)
و روايت كرده اند جماعتى از قبيله فَزاره و بَجيلَه كه ما با زُهَيْرين قَيْن بَجَلى رفيق بوديم در هنگام مراجعت از مكّه معظّمه و در منازل به حضرت امام حسين عليه السّلام مى رسيديم و از او دورى مى كرديم ؛ زيرا كه كراهت و دشمن مى داشتيم سير با آن حضرت را، لاجرم هر گاه امام حسين عليه السّلام حركت مى كرد زهير مى ماند و هر گاه آن حضرت منزل مى كرد زهير حركت مى نمود، تا آنكه در يكى از منازل كه آن حضرت در جانبى منزل كرد ما نيز از باب لابُدّى در جانب ديگر منزل كرديم و نشسته بوديم و چاشت مى خورديم كه ناگاه رسولى از جانب امام حسين عليه السّلام آمده و سلام كرد و به زُهير خطاب كرد كه ابا عبداللّه الحسين عليه السّلام ترا مى طلبد، ما از نهايت دهشت لقمه ها را كه در دست داشتيم افكنديم و متحيّر مانديم به طريقى كه گويا در جاى خود خشك شديم و حركت نتوانيم كرد.
زوجه زهير كه (دلهم ) نام داشت به زهير گفت كه سبحان اللّه ! فرزند پيغمبر خدا ترا مى طلبد و تو در رفتن تاءمل مى كنى ؟ برخيز برو ببين چه مى فرمايد.
زهير به خدمت آن حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرّم با صورت برافروخته برگشت و فرمود كه خيمه او را كندند و نزديك سراپرده هاى آن حضرت نصب كردند و زوجه خود را گفت كه تو از قيد زوجيّت من يله و رهائى ملحق شو به اَهل خود كه نمى خواهم به سبب من ضررى به تو رسد.(112)
و موافق روايت سيّد(113) به زوجه خود گفت كه من عازم شده ام با امام حسين عليه السّلام مصاحبت كنم و جان خود را فداى او نمايم پس مَهْر او را داده و سپرد او را به يكى از پسران عمّ خود كه اورا به اهلش ‍ رساند.

گفت جفتش اَلْفَراق اى خوش خِصال

گفت نى نى اَلْوِصال است اَلْوصال !

گفت آن رويت كجا بينيم ما

گفت اندر خلوت خاصّ خدا

زوجه اش با ديده گريان و دل بريان برخاست و با او وداع كرد و گفت : خدا خير ترا ميسّر گرداند از تو التماس دارم كه مرا در روز قيامت نزد جدّ حضرت حسين عليه السّلام ياد كنى . پس زهير با رفيقان خود خطاب كرد هر كه خواهد با من بيايد و هر كه نخواهد اين آخرين ملاقات من است با او، پس با آنها وداع كرده و به آن حضرت پيوست . و بعضى ارباب سِيَر گفته اند كه پسر عمّش سلمان بن مضارب بن قيس نيز با او موافقت كرده و در كربلا بعدازظهر روز عاشورا شهيد گرديد.
شيخ مفيد رحمه اللّه روايت كرده است از عبداللّه بن سُلَيْمان اَسَدى و مُنْذِر بن مُشْمَعِلّ اسدى كه گفتند: چون ما از اعمال حجّ فارغ شديم به سرعت مراجعت كرديم و غرض ما از سرعت و شتاب آن بود كه به حضرت حسين عليه السّلام در راه ملحق شويم تا آنكه ببينيم عاقبت امر آن جناب چه خواهد شد. پس پيوسته به قدم عجل و شتاب طىّ طريق مى نموديم تا به (زرود) كه نام موضعى است نزديك ثَعْلَبيّه به آن حضرت رسيديم چون خواستيم نزديك آن جناب برويم ناگاه ديديم كه مردى از جانب كوفه پيدا شد و چون سپاه آن حضرت را ديد راه خود را گردانيد و از جادّه به يك سوى شد و حضرت مقدارى مكث فرمود تا او را ملاقات كند چون ماءيوس شد از آنجا گذشت . ما با هم گفتيم كه خوب است برويم اين مرد را ببينيم و از او خبر بپرسيم ؛ چه او اخبار كوفه را مى داند؛ پس ما خود را به او رسانديم و بر او سلام كرديم و پرسيديم از چه قبيله مى باشى ؟ گفت : از بنى اسد. گفتيم : ما نيز از همان قبيله ايم پس اسم او را پرسيده و خود را به او شناسانيديم ؛ پس از اخبار تازه كوفه پرسيديم ، گفت : خبر تازه آنكه از كوفه بيرون نيامدم تا مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته ديدم و ديدم پاهاى ايشان گرفته بودند در بازارهامى گردانيدند پس از آن مرد گذشتيم و به لشكر امام حسين عليه السّلام ملحق شديم و رفتيم تا شب در آمد به ثعلبيهّ رسيديم حضرت در آنجا منزل كرد، چون آن زبده اهل بيت عصمت و جلال در آنجا نزول اجلال فرمود، ما بر آن بزرگوار وارد شديم وسلام كرديم و جواب شنيديم پس عرض كرديم كه نزد ما خبرى است اگر خواسته باشيد آشكارا گوئيم و اگر نه در پنهانى عرض كنيم ، آن حضرت نظرى به جانب ما و به سوى اصحاب خود كرد فرمود كه من از اين اصحاب خود چيزى پنهان نمى كنم آشكارا بگوئيد، پس ما آن خبر وحشت اثر را كه از آن مرد اسدى شنيده بوديم در باب شهادت مُسلم و هانى بر آن حضرت عرض ‍ كرديم ، آن جناب از استماع اين خبر اندوهناك گرديد و مكّرر فرمود: اِنّا لِلِّه وَانّااِلَيْه راجعُون ، رَحْمَةُاللّهِ عَلَيْهِما.
خدا رحمت كند مسلم وهانى را، پس ما گفتيم : يابنَ رسول اللّه ! اهل كوفه اگر بر شما نباشند از براى شما نخواهند بود والتماس مى كنيم كه شما ترك اين سفر نموده وبرگرديد، پس حضرت متوجّه اولاد عقيل شد و فرمود: شما چه مصلحت مى بينيد در برگشتن ، مسلم شهيد شده ؟گفتند: به خدا سوگند كه برنمى گرديم تا طلب خون خود نمائيم يا از آن شربت شهادت كه آن غريق بحر سعادت چشيده ما نيز بچشيم ، پس حضرت رو به ما كرد و فرمود: بعد از اينها ديگر خير و خوبى نيست در عيش دنيا.
ما دانستيم كه آن حضرت عازم به رفتن است گفتيم : خدا آنچه خير است شما را نصيب كند، آن حضرت در حقّ ما دعا كرد. پس اصحاب گفتند كه كار شما از مسلم بن عقيل نيك است اگر كوفه برويد مردم به سوى جناب تو بيشتر سرعت خواهند كرد، حضرت سكوت فرمود و جوابى نداد؛ چه خاتمت امر در خاطر او حاضر بود.
به روايت سيّد چون حضرت خبر شهادت مسلم را شنيد گريست و فرمود: خدا رحمت كند مسلم را هر آينه به سوى روح و ريحان و جنّت و رضوان رفت و به عمل آورد آنچه بر او بود و آنچه بر ما است باقيمانده است ، پس اشعارى ادا كرد در بيان بيوفائى دنيا و زهد در آن و ترغيب در امر آخرت و فضيلت شهادت و تعريض بر آنكه تن به شهادت در داده اند و شربت ناگوار مرگ را براى رضاى الهى بر خود گوارا گردانيده اند.(114)
و از بعض تواريخ نقل شده كه مسلم بن عقيل عليه السّلام را دخترى بود سيزده ساله كه با دختران جناب امام حسين عليه السّلام مى زيست و شبانه روز با ايشان مصاحبت داشت ، چون امام حسين عليه السّلام خبر شهادت مسلم بشنيد به سراپرده خويش در آمد و دختر مسلم را پيش ‍ خواست و نوازشى به زيادت و مراعاتى بيرون عادت باوى فرمود، دختر مسلم را از آن حال صورتى در خيال مصوّر گشت عرض كرد: يا بن رسول اللّه ! با من ملاطفت بى پدران و عطوفت يتيمان مرعى مى دارى مگر پدرم مسلم را شهيد كرده باشند؟ حضرت را نيروى شكيب رفت و بگريست و فرمود: اى دختر! اندوهگين مباش اگر مسلم نباشد من پدر تو باشم و خواهرم مادر تو و دخترانم خواهران تو باشند و پسرانم برادران تو باشند. دختر مسلم فرياد برآورد و زار زار بگريست ، و پسرهاى مسلم سرها از عمامه عريان ساختند و به هاى هاى بانگ گريه در انداختند و اهل بيت عليهماالسّلام در اين مصيبت با ايشان موافقت كردند و به سوگوارى پرداختند و امام حسين عليه السّلام از شهادت مسلم سخت كوفته خاطر گشت .
و شيخ كلينى روايت كرده است كه چون آن حضرت به ثَعْلبيّه رسيد مردى به خدمت آن حضرت آمد و سلام كرد آن جناب فرمود كه از اهل كدام بلدى ؟ گفت : از اهل كوفه ام . فرمود كه اگر در مدينه به نزد من مى آمدى هر آينه اثر پاى جبرئيل را در خانه خود به شما مى نمودم كه از چه راه داخل مى شده و چگونه وحى را به جدّ من مى رسانيده ، آيا چشمه آب حَيَوان علم و عرفان در خانه ما و از نزد ما باشد پس مردم بدانند علوم الهى را و ما ندانيم ؟ اين هرگز نخواهد بود!. (115)
و سيّد بن طاوس نيز نقل كرده كه آن حضرت در وقت نصف النّهار به ثَعْلَبيّه رسيد در آن حال قيلوله فرمود، پس از خواب برخاست و فرمود: در خواب ديدم كه هاتفى ندا مى كرد كه شما سرعت مى كنيد و حال آنكه مرگهاى شما، شما را به سوى بهشت سرعت مى دهد، حضرت على بن الحسين عليه السّلام گفت :اى پدر! آيا ما بر حقّ نيستيم ؟ فرمود: بلى مابر حقّيم به حقّ آن خداوندى كه بازگشت بندگان به سوى او است . پس على عليه السّلام عرض كرد: اى پدر! الحال كه ما بر حقّيم پس ، از مرگ چه باك داريم ؟ حضرت فرمود كه خدا ترا جزاى خير دهد اى فرزند جان من ، پس آن حضرت آن شب را در آن منزل بيتوته فرمود، چون صبح شد مردى از اهل كوفه كه او را اَباهرّه اَزْدى مى گفتند به خدمت آن حضرت رسيد وسلام كرد گفت : يابنَ رسول اللّه ! چه باعث شد شما را كه از حرم خدا واز حرم جّد بزرگوارت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون آمدى ؟ حضرت فرمود كه اى اَباهرَّه بنى اميّه مالم را گرفتند صبر كردم و هتك حرمتم كردند صبر نمودم و چون خواستند خونم بريزند از آنها گريختم ، و به خدا سوگند كه اين گروه ياغى طاغى مرا شهيد خواهند كرد و خداوند قهّار لباس ذلّت و خوارى و عار بر ايشان خواهد پوشانيد و شمشير انتقام برايشان خواهد كشيد و برايشان مسلّط خواهد گردانيد كسى را كه ايشان را ذليل تر گرداند از قوم سبا كه زنى فرمانفرماى ايشان بود و حكم مى كند به گرفتن اموال وريختن خون ايشان . (116)
و به روايت شيخ مفيد وغيره : چون وقت سحر شد جوانان انصار خود را فرمود كه آب بسيار برداشتند و بار كردند و روانه شد تا به منزل (زُباله ) رسيدند و در آنجا خبر شهادت عبداللّه بن يَقْطُر به آن جناب رسيد چون اين خبر موحش را شنيد اصحاب خود را جمع نمود كاغذى بيرون آورد و براى ايشان قرائت فرمود بدين مضمون :
بسم اللّه الّرحمن الرّحيم ؛ اما بعد: به درستى كه به ما خبر شهادت مُسلم بن عقيل و هانى بن عُروه وعبداللّه بن يَقْطُر رسيده و به تحقيق كه شيعيان ما دست از يارى ما برداشته اند پس هر كه خواهد از ما جدا شود بر او حرجى نيست .
پس جمعى كه براى طمع مال و غنيمت وراحت وعزّت دنيا با آن جناب همراه شده بودند از استماع اين خبر متفرق گرديدند و اهل بيت و خويشان آن حضرت و جمعى روى يقين و ايمان اختيار ملازمت آن سرور اهل ايقان نموده بودند ماندند. پس چون سحر شد اصحاب خود را امر فرمود كه آب بردارند آب بسيار برداشتند وروانه شدند تا در بَطْن عَقَبهَ نزول نمودند، و در آنجا مرد پيرى از بَنى عِكْرَمه را ملاقات فرمودند، آن پيرمرد از آن حضرت پرسيد كه كجا اراده داريد؟ فرمودند: كوفه مى روم . آن مرد عرض كرد: يا بنَ رَسوْلِاللّه !ترا سوگند مى دهم به خدا كه برگردى ، به خدا سوگند كه نمى روى مگر رو به نوك نيزه ها و تيزى شمشيرها، و از اين مقوله با آن حضرت تكلّم كرد آن جناب پاسخش داد كه اى مرد! آنچه تو خبر مى دهى بر من پوشيده نيست وليكن اطاعت امر الهى واجب است و تقديرات ربّانى واقع شدنى است . پس فرمود: به خدا سوگند كه دست از من بر نخواهند داشت تا آنكه دل پرخونم از اندرونم بيرون آورند و چون مرا شهيد كنند حقّ تعالى برايشان مسلّط گرداند كسى را كه ايشان را ذليلترين امّتها گرداند. و از آنجا كوچ فرمود و روانه شد.(117)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » سه شنبه آپريل 20, 2010 11:58 pm

فصل هفتم : در ملاقات امام حسين عليه السّلام با حُرّ بن يزيد رياحى

آنچه دربين ايشان واقع شده تا نزول آن جناب به كربلا
چون حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام از بَطْن (عَقَبَه ) كوچ نمود به منزل (شرف )(به فتح شين ) نزول فرمود و چون هنگام سحر شد، امر كرد جوانان را كه آب بسيار برداشتند و از آنجا روانه گشتند و تا نِصف روز راه رفتند در آن حال مردى از اصحاب آن حضرت گفت : اَللّهُ اكْبَرُ! حضرت نيز تكبير گفت و پرسيد، مگر چه ديدى كه تكبير گفتى ؟ گفت : درختان خرمائى از دور ديدم ، جمعى از اصحاب گفتند: به خدا قسم كه ما هرگز در اين مكان درخت خرمائى نديده ايم ! حضرت فرمود: پس خوب نگاه كنيد تا چه مى بينيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنهاى اسبان مى بينيم ، آن جناب فرمود كه و اللّه من نيز چنين مى بينم .
و چون معلوم فرمود كه علامت لشكر است كه پيدا شدند به سمت چپ خود به جانب كوهى كه در آن حوالى بود و آن را (ذوحُسَم ) مى گفتند ميل فرمود كه اگر حاجت به قتال افتد آن كوه را ملجاء خود نموده و پشت به آن مقاتله نمايند، پس به آن مواضع رفتند و خيمه بر پا كرده و نزول نمودند.
و زمانى نگذشت كه حُرّ بن يزيد تميمى با هزار سوار نزديك ايشان رسيدند در شدّت گرما در برابر لشكر آن فرزند خَيْرُ الْبَشَر صف كشيدند، آن جناب نيز با ياران خود شمشيرهاى خود را حمايل كرده و در مقابل ايشان صف بستند، و چون آن منبع كرم و سخاوت در آن خيل ضلالت آثار تشنگى ملاحظه فرمود، به اصحاب و جوانان خود امر نمود كه ايشان و اسبهاى ايشان را آب دهيد؛ پس آنها ايشان را آب داده و ظروف و طشتها را پر از آب مى نمودند و به نزديك چهار پايان ايشان مى بردند و صبر مى كردند تا سه و چهار و پنج دفعه كه آن چهار پايان به حسب عادت سر از آب برداشته و مى نهادند و چون به نهايت سيراب مى شدند ديگرى را سيراب مى كردند تا تمام آنها سيراب شدند:

در آن وادى كه بودى آب ناياب

سوار و اسب او گرديد سيراب

على بن طعّان محاربى گفته كه من آخر كسى بودم از لشكر حُر كه آنجا رسيدم و تشنگى بر من و اسبم بسيار غلبه كرده بود، چون حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام حال عطش من و اسب مرا ملاحظه نمود فرمود به من كه اَنخِ الرّاويَه ؛ من مراد آن جناب را نفهميدم پس گفت : يَا بْنَ اْلاَخ اَنِخِ اْلجَمَل ؛ يعنى بخوابان آن شترى كه آب بار اوست . پس من شتر را خوابانيدم ، فرمود به من كه آب بياشام چون خواستم آب بياشامم آب از دهان مَشك مى ريخت فرمود كه لب مشك را برگردان من نتوانستم چه كنم ، خود آن جناب به نفس نفيس خود برخاست و لب مَشك را برگردانيد و مرا سيراب فرمود.
پس پيوسته حُر با آن جناب در مقام موافقت و عدم مخالفت بود تا وقت نماز ظهر داخل شد حضرت حَجّاج بن مَسروق را فرمود كه اذان نماز گفت چون وقت اقامت شد جناب سيّدالشهداء عليه السّلام با اِزار و نَعلَيْن و رِداء بيرون آمد در ميان دو لشكر ايستاد و حمد و ثناى حقّ تعالى به جاى آورد، پس فرمود: اَيُّهَا النّاس ! من نيامدم به سوى شما مگر بعد از آنكه نامه هاى متواتر و متوالى و پيكهاى شما پياپى به من رسيده و نوشته بوديد كه البته بيا به سوى ما كه امامى و پيشوائى نداريم شايد كه خدا ما را به واسطه تو بر حقّ و هدايت مجتمع گرداند، لاجرم بار بستم و به سوى شما شتافتم اكنون اگر بر سر عهد و گفتار خود هستيد پيمان خود را تازه كنيد و خاطر مرا مطمئن گردانيد و اگر از گفتار خود برگشته ايد و پيمانها را شكسته ايد و آمدن مرا كارهيد من به جاى خود بر مى گردم ؛ پس آن بيوفايان سكوت نموده وجوابى نگفتند.
پس حضرت مُؤ ذّن را فرمود كه اقامت نماز گفت ، حُرّ را فرمود كه مى خواهى تو هم با لشكر خود نماز كن : حُرّگفت : من در عقب شما نماز مى كنم ؛ پس حضرت پيش ايستاد و هر دو لشكر با آن حضرت نماز كردند، بعد از نماز هر لشكرى به جاى خود بر گشتند و هوا به مثابه اى گرم بود كه لشكريان عنان اسب خود را گرفته در سايه آن نشسته بودند، پس چون وقت عصر شد حضرت فرمود مهّياى كوچ شوند و منادى نداى نماز عصر كند، پس حضرت پيش ايستاد و همچنان نماز عصر را ادا كرد وبعد از سلام نماز روى مبارك به جانب آن لشكر كرد و خطبه اى ادا نمود وفرمود:
ايّها النّاس !اگر از خدا بپرهيزيد وحقّ اِهل حقّ را بشناسيد خدا از شما بيشتر خشنود شود، وما اهل بيت پيغمبر ورسلتيم وسزاوارتريم از اين گروه كه به نا حقّ دعوى رياست مى كنند و در ميان شما به جور و عدوان سلوك مى نمايند، و اگر در ضلالت وجهالت را سخيد و راءى شما از آنچه در نامه ها به من نوشته ايد برگشته است باكى نيست برمى گردم . حُرّ در جواب گفت : به خدا سوگند كه من از اين نامه ها و رسولان كه مى فرمائى به هيچ وجه خبر ندارم .
حضرت ، عُقْبَة بن سِمْعان را فرمود كه بياور آن خُرجين را كه نامه ها در آن است ، پس خُرجينى مملوّ از نامه كوفيان آورد و آنها را بيرون ريخت ،حُرّ گفت : من نيستم از آنهائى كه براى شما نامه نوشته اند و ما ماءمور شده ايم كه چون تراملاقات كنيم ، از تو جدا نشويم تا در كوفه ترا به نزد ابن زياد ببريم . حضرت در خشم شد و فرمود كه مرگ براى تو نزديكتر است از اين انديشه ، پس اصحاب خود را حكم فرمود كه سوار شويد، پس زنها را سوار نمود و امر نمود اصحاب خود را كه حركت كنيد و بر گرديد، چون خواستند كه بر گردند حُرّ با لشكر خود سر راه گرفته و طريق مراجعت را حاجز و مانع شدند حضرت با حُر خطاب كرد كه ثَكَلَتْكَ اُمُّكَ ماتُريدُ؟ مادرت به عزايت بنشيند از ما چه مى خواهى ؟ حّرگفت : اگر ديگرى غير از تو نام مادر مرا مى برد البتّه متعرّض مادَرِ او مى شدم و جواب او را به همين نحو مى دادم هر كه خواهد باشد امّا در حقّ مادَرِ تو به غير از تعظيم و تكريم سخنى بر زبان نمى توانم آورد! حضرت فرمود كه مطلب تو چيست ؟حُرّ گفت : مى خواهم ترا به نزد امير عبيداللّه ببرم . آن جناب فرمود كه من متابعت ترانمى كنم . حُرّگفت : من نيزدست از تو بر نمى دارم واز اين گونه سخنان در ميان ايشان به طول انجاميد تا آنكه حُرّگفت : من ماءمور نشده ام كه با تو جنگ كنم بلكه ماءمورم كه از تو مفارقت ننمايم تا ترا به كوفه ببرم الحال كه از آمدن به كوفه امتناع مى نمائى پس راهى را اختيار كن كه نه بكوفه منتهى شود و نه ترا به مدينه بر گرداند تا من نامه در اين باب به پسر زياد بنويسم تا شايد صورتى رودهد كه من به محاربه چون تو بزرگوارى مبتلا نشوم . آن جناب از طريق قادسيّه وعُذَيب راه بگردانيد وميل به دست چپ كرد وروانه شد، و حُرّ نيز با لشكرش همراه شدند و از ناحيه آن حضرت مى رفتند تا آنكه به عُذَيْبِ هجانات رسيدند ناگاه در آنجا چهار نفر را ديدند كه از جانب كوفه مى آيند سوار بر اشترانند وكتل كرده اند اسب نافع بن هلال را كه نامش (كامل ) است ودليل ايشان طرماح بن عدى است (بودن اين طرماح فرزند عَدىّ بن حاتم معلوم نيست بلكه پدرش عَدى ديگر است عَلَى الظّاهر) واين جماعت به ركاب امام عليه السّلام پيوستند.
حُرّ گفت : اينها از اهل كوفه اند من ايشان را حبس كرده يا به كوفه برمى گردانم ، حضرت فرمود :اينها انصار من مى باشند وبه منزله مردمى هستند كه با من آمده اند وايشان را چنان حمايت مى كنم كه خويشتن را پس هرگاه باهمان قرار داد باقى هستى فَبِهاوالاّ با تو جنگ خواهم كرد. پس حُرّ از تعرّض آن جماعت باز ايستاد. حضرت از ايشان احوال مردم كوفه را پرسيد. مجمّع بن عبداللّه كه يك تن از آن جماعت نو رسيده بود گفت : امّا اشراف مردم پس رشوه هاى بزرگ گرفتند و جوالهاى خود را پر كردند، پس ايشان مجتمع اند به ظلم و عداوت بر تو و امّا باقى مردم را دلها بر هواى تُست وشمشيرها بر جفاى تو، حضرت فرمود: از فرستاده من قيس بن مُسهر چه خبر داريد؟ گفتند: حُصَيْن بن نُمير او را گرفت وبه نزد ابن زياد فرستاد ابن زياد او را امر كرد كه لعن كند بر جناب تو و پدرت ، او درود فرستاد بر تو وپدرت ولعنت كرد ابن زياد و پدرش را و مردم را خواند به نصرت تو و خبر داد ايشان را به آمدن تو، پس ابن زياد امر كرد او را از بالاى قصر افكندند هلاك كردند، امام عليه السّلام از شنيدن اين خبر اشك در چشمش گرديد و بى اختيار فروريخت و فرمود: (فَمِنهُم مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدّلوُ تَبْديلاً) (118)اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَ لَهُمُ اْلجَنَّةَ نُزُلاً وَاجْمَعْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ فى مُسْتَقَرّرَحْمَتِكَ وَ غائبَ مَذْخُورِ ثَوابِكَ.
پس طرماح نزديك حضرت آمد و عرض كرد: من در ركاب تو كثرتى نمى بينم اگر همين سواران حُرّ آهنگ جنگ ترا نمايند ترا كافى خواهند بود من يك روز پيش از بيرون آمدنم از كوفه به پشت شهر گذشتم اُردوئى درآنجا ديدم كه اين دو چشم من كثرتى مثل آن هرگز در يك زمين نديده بود، پس سبب آن اجتماع را پرسيدم گفتند مى خواهند سان ببينند پس از آن ايشان را به جنگ حسين بفرستند، اينك يا بن رسول اللّه ترا به خدا قسم مى دهم اگر مى توانى به كوفه نزديك مشو به قدر يك وجب و چنانچه معقل و پناهگاهى خواسته باشى كه خدا ترا در آنجا از هجوم دشمن نگاه دارد تا صلاح وقت به دست آيد، اينك قدم رنجه دار كه ترا در اين (كوه اَجَاء) كه منزل برخى از بطون قبيله طى است فرود آورم و از اَجَاء و كوه سلمى بيست هزار مرد شمشير زن از قبيله طى در ركاب تو حاضر سازم كه در مقابل تو شمشير بزنند، به خدا سوگند كه هر وقت از ملوك غسّان و سلاطين و حِمْيَر و نُعمان بن مُنْذِر و لشكر عرب و عجم حمله بر ما وارد آمده است ما قبيله طىّ به همين (كوه اَجَاء)پناهيده ايم و از احدى آسيب نديده ايم حضرت فرمود:جَزاكَ اللّهُ وَ قَوْمَكَ خَيْراً، اى طرماح ! ميانه ما و اين قوم مقاله اى گذشته است كه ما را از اين راه قدرت انصراف نيست و نمى دانيم كه احوال آينده ما را به چه كار مى دارد. و طرماح بن عدىّ در آن وقت براى اهل خود آذوقه و خواربار مى برد پس حضرت را به درود نمود و وعده كرد كه بار خويش به خانه برساند و براى نصرت امام عليه السّلام باز گردد و چنين كرد ولى وقتى كه به همين عُذَيب هِجانات رسيد سماعة بن بدر را ملاقات كرد او خبر شهادت امام را به طرماح داد طرماح برگشت .
بالجمله ؛ حضرت از عُذَيْب هِجانات سير كرد تا به قصر بنى مقاتل رسيد و در آنجا نزول اجلال فرمود پس ناگاه حضرت نظرش به خيمه اى افتاد پرسيد: اين خيمه از كيست ؟ گفتند: از عبيداللّه بن حُرّ جُعْفى است فرمود: او را به سوى من بطلبيد ؛ چون پيك آن حضرت به سوى او رفت و او را به نزد حضرت طلبيد عبيداللّه گفت :اِنّا لِلّهِ وَ انَّا اِلَيْهِ راجِعوُنَ به خدا قسم من از كوفه بيرون نيامدم مگر به سبب آنكه مبادا حسين داخل كوفه شود و من در آنجا باشم به خدا سوگند كه مى خواهم او مرا نبيند و من او را نبينم ، رسول آن حضرت برگشت و سخنان آن محروم از سعادت نقل كرد، حضرت خود برخاست و به نزد عبيداللّه رفت و بر او سلام كرد و نزد او نشست و او را به نصرت خود دعوت كرد، عبيداللّه همان كلمات سابق را گفت و استقاله كرد از دعوت آن حضرت ، حضرت فرمود: پس اگر يارى ما نخواهى كرد پس بپرهيز از خدا و در صدد قتال من بر ميا به خدا قسم كه هر كه استغاثه و مظلوميّت ما را بشنود و يارى ما ننمايد البتّه خدا او را هلاك خواهد كرد، آن مرد گفت : ان شاءاللّه تعالى چنين نخواهد شد، پس ‍ حضرت برخاست و به منزل خود برگشت : و چون آخر شب شد جوانان خويش را امر كرد كه آب بردارند و از آنجا كوچ كنند.(119)
پس از قصر بنى مقاتل روانه شدند، عُقْبَة بن سِمْعان گفت كه ما يك ساعتى راه رفتيم كه آن حضرت را بر روى اسب خواب ربود پس بيدار شد و مى گفت : اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِ الْعالَمينَو اين كلمات را دو دفعه يا سه دفعه مكرّر فرمودند، پس فرزند آن حضرت على بن الحسين عليه السّلام رو كرد به آن حضرت و سبب گفتن اين كلمات را پرسيد، حضرت فرمود كه اى پسر جان من ! مرا خواب برد و در آن حال ديدم مردى را كه سوار است و مى گويد كه اين قوم همى روند و مرگ به سوى ايشان همى رود؛ دانستم كه خبر مرگ ما را مى دهد حضرت على بن الحسين عليه السّلام گفت : اى پدر بزرگوار! خدا روز بد نصيب شما نفرمايد، آيا مگر ما بر حقّ نيستيم ؟ فرمود: بلى ما بر حقّيم عرض كرد: پس ما چه باك داريم از مردن در حالى كه بر حقّ باشيم ؟ حضرت او را دعاى خير كرد، پس چون صبح شد پياده شدند، و نماز صبح را ادا كردند و به تعجيل سوار شدند، پس ‍ حضرت اصحاب خود را به دست چپ ميل مى داد و مى خواست آنها را از لشكر حُر متفرّق سازد و آنها مى آمدند و ممانعت مى نمودند و مى خواستند كه لشكر آن حضرت را به طرف كوفه كوچ دهند و آنها امتناع مى نمودند و پيوسته با اين حال بودند تا در حدود نينوا به زمين كربلا رسيدند، در اين حال ديدند كه سوارى از جانب كوفه نمودار شد كه كمانى بر دوش افكنده و به تعجيل مى آيد آن دو لشكر ايستادند به انتظار آن سوار چون نزديك شد بر حضرت سلام نكرد و نزد حُرّ رفت . و بر او و اصحاب او سلام كرد و نامه اى به او داد كه ابن زياد براى او نوشته بود، چون حُرّ نامه را گشود ديد نوشته است :
امّابعد؛ پس كار را بر حسين تنگ گردان در هنگامى كه پيك من به سوى تو رسد و او را مياور مگر در بيابانى كه آبادانى و آب دراو ناياب باشد، و من امر كرده ام پيك خود را كه از تو مفارقت نكند تا آنكه انجام اين امر داده و خبرش را به من برساند. پس حرّ نامه را براى حضرت و اصحابش قرائت كرد و در همان موضع كه زمين بى آب و آبادانى بود راه را بر آن حضرت سخت گرفت و امر به نزول نمود. حضرت فرمود: بگذار ما را كه در اين قريه هاى نزديك كه نينوا يا غاضريّه يا قريه ديگر كه محل آب و آبادانى است فرود آئيم ، حرّ گفت : به خدا قَسم كه مخالفت حكم ابن زياد نمى توانم نمود با بودن اين رسول كه بر من گماشته و ديده بان قرار داده است .
زُهَير بن القَيْن گفت : يا بن رسول اللّه ! دستورى دهيد كه ما با ايشان مقاتله كنيم كه جنگ با اين قوم در اين وقت آسان تر است از جنگ با لشكرهاى بى حدّ و احصا كه بعد از اين خواهند آمد، حضرت فرمود كه من كراهت دارم از آنكه ابتدا به قتال ايشان كنم ، پس در آنجا فرود آمدند و سرادق عصمت و جلالت را براى اهل بيت رسالت بر پا كردند، و اين در روز پنجشنبه دوّم شهر محرم الحرام بود.
و سيّد بن طاوس نقل كرده كه نامه و رسول ابن زياد در عُذَيْب هجانات به حُرّ رسيد و چون حُرّ به موجب نامه امر را بر جناب امام حسين عليه السّلام تضييق كرد حضرت اصحاب خود را جمع نمود و در ميان ايشان به پا خاست و خطبه اى در نهايت فصاحت و بلاغت مشتمل بر حمد و ثناى الهى ادا نموده پس فرمود: همانا كار ما به اينجا رسيده كه مى بينيد و دنيا از ما رو گردانيده وجرعه زندگانى به آخر رسيده و مردم دست از حقّ برداشته اند و بر باطل جمع شده اند. هر كه ايمان به خدا و روز جزا دارد بايد كه از دنيا روى برتابد و مشتاق لقاى پروردگار خود گردد؛ زيرا كه شهادت در راه حقّ مورث سعادت ابدى است ، و زندگى با ستمكاران و استيلاى ايشان بر مؤ منان به جز محنت و عنا ثمرى ندارد.
پس زُهَيْر بن القَيْن برخاست و گفت : شنيديم فرمايش شما را يا بن رسول اللّه ، ما در مقام شما چنانيم اگر دنيا براى ما باقى و دائم باشد هر آينه اختيار خواهيم نمود بر او كشته شدن با ترا.
و نافع بن هلال برخاست و گفت : به خدا قسم كه ما از كشته شدن در راه خدا كراهت نداريم و در طريق خود ثابت و با بصيرتيم و دوستى مى كنيم با دوستان تو و دشمنى مى كنيم با دشمنان تو.
پس بُرَيْرين خضير برخاست و گفت : به خدا قسم يا بن رسول اللّه كه اين منّتى است از حقّ تعالى بر ما كه در پيش روى تو جهاد كنيم و اعضاى ما در راه تو پاره پاره شود پس جّد تو شفاعت كند ما را در روز جزا.(120)


در اينجا آزمون دوازدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 7:51 pm

مقصد سوّم : در ورود حضرت امام حسين عليه السّلام به زمين كربلا

فصل اوّل : در ورود آن حضرت به سرزمين كربلا

بدان كه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آن است كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت بوده و چون به آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا مى نامندش ، چون حضرت نام كربلا شنيد گفت : اَللّهُمَ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَربِ وَ الْبَلا ءِ!
پس فرمود كه اين موضع كَربْ و بَلا و محل محنت و عنا است ، فرود آئيد كه اينجا منزل و محل خِيام ما است ، و اين زمين جاى ريختن خون ما است . و در اين مكان واقع خواهد شد قبرهاى ما، خبر داد جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به اينها. پس درآنجا فرود آمدند.
و حرّ نيز با اصحابش در طرف ديگر نزول كردند و چون روز ديگر شد عمر بن سعد (ملعون ) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسيد و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.
ابو الفرج نقل كرده پيش از آنكه ابن زياد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ايالت رى داده و والى رى نموده بود چون خبر به ابن زياد رسيد كه امام حسين عليه السّلام به عراق تشريف آورده پيكى به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اوّلاً برو به جنگ حسين و او را بكش و از پس آن به جانب رى سفر كن . عمر سعد به نزد ابن زياد آمده گفت : اى امير! از اين مطلب عفونما. گفت : ترا معفوّ مى دارم و ايالت رى از تو باز مى گيرم عمر سعد مردّد شد ما بين جنگ با امام حسين عليه السّلام و دست برداشتن از ملك رى لاجرم گفت : مرا يك شب مهلت ده تا در كار خويش تاءمّلى كنم پس ‍ شب را مهلت گرفته ودر امر خود فكر نمود، آخر الا مر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سيّد الشهداء عليه السّلام را به تمنّاى ملك رى اختيار كرد، روزى ديگر به نزد ابن زياد رفت وقتل امام عليه السّلام را بر عهده گرفت ، پس ابن زياد بالشكر عظيم او را به جنگ حضرت امام حسين عليه السّلام روانه كرد.(121)
سبط ابن الجوزى نيز قريب به همين مضمون را نقل كرده ، پس از آن محمّد بن سيرين نقل كرده كه مى گفت : معجزه اى از اميرالمؤ منين عليه السّلام در اين باب ظاهر شد؛ چه آن حضرت گاهى كه عمر سعد را در ايّام جوانيش ملاقات مى كرد به او فرموده بود: واى بر تو يابن سعد! چگونه خواهى بود در روزى كه مُردّد شوى ما بين جنّت و نار و تو اختيار جهنّم كنى .(122)
بالجمله ؛ چون عمرسعد وارد كربلا شد عُروة بن قيس اَحمسى را طلبيد و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد واز آن جناب بپرسد كه براى چه به اين جا آمده اى و چه اراده دارى ؟ چون عُروه از كسانى بود كه نامه براى آن حضرت نوشته بود حيا مى كرد كه به سوى آن حضرت برود و چنين سخن گويد، گفت : مرامعفوّدار واين رسالت را به ديگرى واگذار، پس ابن سعد به هر يك از رؤ ساى لشكر كه مى گفت به اين علّت ابا مى كردند؛ زيرا كه اكثر آنها از كسانى بودند كه نامه براى آن جناب نوشته بودند وحضرت را به عراق طلبيده بودند پس كثيربن عبداللّه كه ملعونى شجاع و بى باك و بى حيائى فتّاك بود برخاست وگفت كه من براى اين رسالت حاضرم واگر خواهى ناگهانى اورا به قتل در آورم ، عمر سعد گفت : اين را نمى خواهم وليكن برو به نزد او وبپرس كه براى چه به اين ديار آمده ؟پس آن لعين متوجّه لشكرگاه آن حضرت شد. اَبُوثُمامه صائدى را چون نظر برآن پليد افتاد به حضرت عرض كرد كه اين مرد كه به سوى شما مى آيد بدترين اهل زمين و خونريزترين مردم است اين بگفت و به سوى (كثير) شتافت و گفت : اگربه نزد حسين عليه السّلام خواهى شد شمشير خود را بگذار وطريق خدمت حضرت راپيش دار. گفت : لاوَاللّه ! هرگز شمشير خويش را فرو نگذارم ، همانا من رسولم اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم و اگر نه طريق مراجعت گيرم . اَبُوثُمامه گفت : پس قبضه شمشير ترا نگه مى دارم تاآنكه رسالت خود را بيان كنى و برگردى . گفت : به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشير گذارى . گفت : به من بگو آنچه دارى تا به حضرت عرض كنم ومن نمى گذرم كه چون تو مرد فاجر وفتّاكى با اين حال به خدمت آن سرور روى ، پس لختى با هم بد گفتند وآن خبيث به سوى عمر سعد بر گشت وحكايت حال را نقل كرد، عُمر، قُرّة بن قيس حَنْظَلى را براى رسالت روانه كرد. چون قُرّة نزديك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه اين مرد رامى شناسيد؟ حبيب بن مظاهر عرض كرد: بلى مردى است از قبيله حَنْظَله و با ما خويش است ومردى است موسوم به حُسن راءى من گمان نمى كردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود! پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت وسلام كرد وتبليغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدين جا براى آن است كه اهل ديار شما نامه هاى بسيار به من نوشتند وبه مبالغه بسيار مرا طلبيدند، پس اگر از آمدن من كراهت داريد برمى گردم ومى روم پس حبيب رو كرد به قُرّه وگفت : واى بر تو! اى قرّة ، از اين امام به حق رومى گردانى و به سوى ظالمان مى روى ؟ بيا يارى كن اين امام را كه به بركت پدران او هدايت يافته اى ، آن بى سعادت گفت : پيام ابن سعد را ببرم وبعد از آن باخود فكر مى كنم تا ببينم چه صلاح است . پس برگشت به سوى پسر سعد وجواب امام را نقل كرد، عمر گفت : اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامه اى به ابن زياد نوشت وحقيقت حال را در آن درج كرده براى ابن زياد فرستاد .(123)
حسّان بن فائد عَبَسى گفته كه من در نزد پسر زياد حاضر بودم كه اين نامه بدو رسيد چون نامه را باز كرد وخواند گفت :

اَلاَّْنَ اِذْ عُلِقَتْ مَخاِلبُنا بِه

يَرجُوالنَّجاةَ وَلاتَ حِيْنَ مَناصٍ

يعنى الحال كه چنگالهاى ما بر حسين بند شده در صدد نجات خود بر آمده و حال آنكه مَلْجاء و مَناصى از براى رهائى او نيست . پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسيد به مضمون آن رسيدم ،پس الحال بر حسين عرض كن كه او و جميع اصحابش براى يزيد بيعت كنند تا من هم ببينم راءى خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت و السّلام (124)
پس چون جواب نامه به عمر رسيد آنچه عبيداللّه نوشته بود به حضرت عرض نكرد ؛ زيرا كه مى دانست آن حضرت به بيعت يزيد راضى نخواهد شد. ابن زياد پس از اين نامه ، نامه ديگرى نوشت براى عمر سعد كه يابن سعد حايل شوميان حسين و اصحاب او و ميان آب فرات و كار را بر ايشان تنگ كن و مگذار كه يك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند ميان عثمان بن (125) عّفان تقىّ زكىّ و آب در روزى كه او را محصور كردند.
پس چون اين نامه به پسر سعد رسيد همان وقت عمر بن حجّاج را با پانصد سوار بر شريعه موكّل گردانيد و آن حضرت را از آب منع كردند، و اين واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزى كه عمر سعد به كربلا رسيد پيوسته ابن زياد لشكر براى او روانه مى كرد، تا آنكه به روايت سيّد تا ششم محّرم بيست هزار نزد آن ملعون جمع شد.(126)
و موافق بعضى از روايات پيوسته لشكر آمد تا به تدريج سى هزار سوار نزد عمر جمع شد،و ابن زياد براى پسر سعد نوشت كه عذرى از براى تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه باشى و آنچه واقع مى شود درهر صبح و شام مرا خبر دهى .
پس چون حضرت آمدن لشكر را براى مقاتله با او ديد به سوى ابن سعد پيامى فرستاد كه من با تو مطلبى دارم و مى خواهم ترا ببينم پس شبانگاه يكديگر را ملاقات نموده و گفتگوى بسيار با هم نمودند پس عمر به سوى لشكر خويش برگشت و نامه به عبيداللّه بن زياد نوشت كه اى امير خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسين خاموش كرد و امر امّت را اصلاح فرمود، اينك حسين عليه السّلام با من عهد كرده كه بر گردد به سوى مكانى كه آمده يا برود در يكى از سرحدّات منزل كند و حكم او مثل يكى از ساير مسلمانان باشد در خير و شرّ يا آنكه برود در نزد امير يزيد دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در اين مطلب رضايت تو و صلاحيّت امّت است .
مؤ لف گويد:اهل سِيَر و تواريخ از عُقْبَهِ بن سِمْعان غلام رباب زوجه امام حسين عليه السّلام نقل كرده اند كه گفت : من با امام حسين عليه السّلام بودم از مدينه تا مكّه و از مكّه تا عراق و از او مفارقت نكردم تا وقتى كه به درجه شهادت رسيد، و هر فرمايشى كه در هر جا فرمود اگر چه يك كلمه باشد خواه در مدينه يا در مكه يا در راه عراق يا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم مى گويند آن حضرت فرمود دست خود را در دست يزيد بن معاويه گذارد، نفرمود.
فقير گويد: پس ظاهر آن است كه اين كلمه را عمر سعد از پيش خود در نامه درج كرده تا شايد اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد؛ چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مايل نبود.
و بالجمله : چون نامه به عبيداللّه رسيد و خواند گفت : اين نامه شخصى ناصح مهربانى است با قوم خود و بايد قبول كرد. شِمر ملعون برخاست و گفت : اى امير! آيا اين مطلب را از حسين قبول مى كنى ؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پى كار خود رود، امر او قوّت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را ديگر نتوانى كرد، لكن الحال به چنگ تو گرفتار است و آنچه رَاءيت در باب او قرار گيرد از پيش مى رود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو بر آيد، پس آنچه خواهى از عقوبت يا عفو در حقّ او و اصحابش به عمل آور. ابن زياد حرف او را پسنديد و گفت : نامه اى مى نويسم در اين باب به عمر بن سعد و با تو آن را روانه مى كنم و بايد ابن سعد آن را بر حسين و اصحابش عرض نمايد اگر قبول اطاعت من نمود، ايشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ايشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسين اِبا نمايد تو امير لشكر مى باش و گردن عمر را بزن و سرش را براى و سرش را براى من روانه كن .
پس نامه اى نوشت به اين مضمون :
اى پسر سعد! من ترا نفرستادم كه با حسين رفق و مدارا كنى و در جنگ او مسامحه و مماطله نمائى و نگفتم سلامت و بقاى او را متمنّى و مترجّى باشى و نخواستم گناه او را عذر خواه گردى و از براى او به نزد من شفاعت كنى ، نگران باش اگر حسين و اصحاب او در مقام اطاعت و انقياد حكم من مى باشند پس ايشان را به سلامت براى من روانه نما ؛ و اگر اباء و امتناع نمايند با لشكر خود ايشان را احاطه كن و با ايشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مُثلْه كن ، همانا ايشان مستحق اين امر مى باشند و چون حسين كشته شد سينه و پشت او را پايمال ستوران كن ؛ چه او سركش و ستمكار است و من دانسته ام كه سُم ستوران مردگان را زيان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم اين حكم بايد انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودى جزاى شنونده و پذيرنده به تو مى دهم و اگر نه از عطا محرومى و از امارات لشكر معزول و شِمر بر آنها امير است و منصوب والسلام . آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود.(127)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 7:53 pm

فصل دوّم : در وقايع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون

چون روز پنجشنبه نهم محّرم الحرام رسيد شِمر ملعون با نامه ابن زياد لعين در امر قتل امام عليه السّلام به كربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پليد از مضمون نامه آگه گرديد خطاب كرد به شمر و گفت :مالك وَ يْلَكَ، خداوند ترا از آبادانيها دور افكند و زشت كند چيزى را كه تو آورده اى ، سوگند به خداى چنان گمان مى كنم كه تو بازداشتى ابن زياد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد كردى امرى را كه اصلاح آن را اميد مى داشتم ، واللّه ! حسين آن كس نيست كه تسليم شود و دست بيعت به يزيد دهد ؛ چه جان پدرش على مرتضى در پهلوهاى او جا دارد؛ شمر گفت : اكنون با امر امير چه خواهى كرد؟ يا فرمان او بپذير و با دشمن او طريق مبارزت گير و اگر نه دست از عمل بازدار و امر لشكر را با من گذار، عمر سعد گفت : لا وَلا كَرامَةَ لَكَ من اين كار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پيادگان باش و من امير لشكرم ، اين بگفت و در تهيه قتال با جناب سيّد الشهّداء عليه السّلام شد.
شمر چون ديد كه ابن سعد مهيّاى قتال است به نزديك لشكر امام عليه السّلام آمد و بانگ زد كه كجايند فرزندان خواهر من عبداللّه و جعفر و عثمان و عبّاس ؛ چه آنكه مادر اين چهار برادر امّ البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر ملعون نيز از اين قبيله بوده . جناب امام حسين عليه السّلام بانگ او را شنيد برادران خود را امر فرمود كه جواب اورا دهيد اگر چه فاسق است لكن باشما قرابت وخويشى دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقّى گفتند: چه بود كارت ؟ گفت : اى فرزندان خواهر من ! شماها در امانيد با برادر خود حسين رزم ندهيد از دَوْر برادر خود كناره گيريد وسر در طاعت امير المؤ منين يزيد در آوريد.
جناب عبّاس بن على عليه السّلام بانگ براو زد كه بريده باد دستهاى تو و لعنت باد بر امانى كه تو از براى ما آوردى ، اى دشمن خدا!امرمى كنى مارا كه دست از برادر و مولاى خود حسين بن فاطمه عليهاالسّلام برداريم و سر در طاعت ملعونان وفرزندان ملاعينان در آوريم آيا ما را امان مى دهى واز براى پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم امان نيست ؟ شمر از شنيدن اين كلمات خشمناك شد وبه لشكر گاه خويش بازگشت .
پس ابن سعد لشكر خويش را بانگ زد كه ياخيل اللّه اركبى وبالجنّة ابشرى ؛اى لشكرهاى خدا سوار شويد و مستبشر بهشت باشيد، پس جنود نا مسعود او سوارگشته ورو به اصحاب حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام آوردند در حالى كه حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام در پيش خيمه شمشير خود را بر گرفته بود وسر به زانوى اندوه گذاشته وبه خواب رفته بود واين واقعه در عصر روز نهم محرّم الحرام بود.
شيخ كلينى از حضرت صادق عليه السّلام روايت فرموده كه آن جناب فرمود روز تاسوعا روزى بود كه جناب امام حسين عليه السّلام واصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند، و ابن مرجانه وعمر سعد خوشحال شدند به سبب كثرت سپاه و بسيارى لشكر كه براى آنها جمع شده بودند و حضرت حسين عليه السّلام و اصحاب او را ضعيف شمردند و يقين كردند كه ياورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، پس فرمود: پدرم فداى آن ضعيف وغريب !
وبالجمله ؛ چون جناب زينب عليهاالسّلام صداى ضجّه و خروش لشكر را شنيد نزد برادر دويد و عرض كرد: برادر مگر صداهاى لشكر را نمى شنويد كه نزديك شده اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اى خواهر اكنون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه به من فرمود تو به سوى ما خواهى آمد، چون حضرت زينب عليهاالسّلام اين خبر وحشت اثر را شنيد طپانچه بر صورت زد وصدا را به وا ويلا بلند كرد، حضرت فرمود كه اى خواهر وَيْل و عذاب از براى تو نيست ساكت باش خدا ترا رحمت كند. پس ‍ جناب عبّاس عليه السّلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: برادر! لشكر روى به شما آورده اند. حضرت برخاست و فرمود: اى برادر عباس ، سوار شو جانم فداى تو باد و برو ايشان را ملاقات كن و بپرس ‍ چه شده كه ايشان رو به ما آورده اند. جناب عبّاس عليه السّلام با بيست سوار كه از جمله زُهَيرْ و حبيب بودند به سوى ايشان شتافت و از ايشان پرسيد كه غرض شما از اين حركت و غوغا چيست ؟ گفتند: از امير حكم آمده كه بر شما عرض كنيم كه در تحت فرمان او در آئيد و اطاعت او را لازم دانيد و اگر نه با شما قتال و مبارزت كنيم ، جناب عبّاس عليه السّلام فرمود: پس تعجيل مكنيد تا من برگردم و كلام شما را با برادرم عرضه دارم . ايشان توقف نمودند جناب عبّاس عليه السّلام به سرعت تمام به سوى آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشكر را بر آن جناب عرضه داشت .
حضرت فرمود: به سوى ايشان برگرد و از ايشان مهلتى بخواه كه امشب را صبر كنند و كارزاز را به فردا اندازند كه امشب قدرى نماز و دعا و استغفار كنم ؛ چه خدا مى داند كه من دوست مى دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را، و از آن سوى اصحاب عبّاس در مقابل آن لشكر توقّف نموده بودند و ايشان را موعظه مى نمودند تا جناب عبّاس عليه السّلام برگشت و از ايشان آن شب را مهلتى طلبيد.
سيّد فرموده كه ابن سعد خواست مضايقه كند، عَمرو بن الحجّاج الزبيدى گفت : به خدا قسم ! اگر ايشان از اهل تُرك و ديلم بودند و از ما چنين امرى را خواهش مى نمودند ما اجابت مى كرديم ايشان را، تا چه رسد به اهل بيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم .(128)
و در روايت طبرى است كه قيس بن اشعث گفت : اجابت كن خواهش ‍ ايشان را و مهلتشان ده لكن به جان خودم قسم است كه اين جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند كرد و بيعت نخواهند نمود.
عمر سعد گفت : به خدا قسم اگر اين را بدانم امر ايشان را به فردا نخواهم افكند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد، رسولى در خدمت جناب عبّاس عليه السّلام روان كرد و پيام داد براى آن حضرت كه يك امشب را به شما مهلت داديم بامدادان اگر سر به فرمان در آوريد شما را به نزد پسر زياد كوچ خواهيم داد، و اگر نه دست از شما برنخواهيم داشت و فيصل امر را بر ذمّت شمشير خواهيم گذاشت ، اين هنگام دو لشكر به آرامگاه خود باز شدند.(129)
ذكر وقايع ليله عاشورا
پس همين كه شب عاشورا نزديك شد حضرت امام حسين عليه السّلام اصحاب خود راجمع كرد، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرموده كه من در آن وقت مريض بودم با آن حال نزديك شدم و گوش ‍ فرا داشتم تا پدرم چه مى فرمايد، شنيدم كه با اصحاب خود گفت :
اُثْني عَلَى اللّهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه كه حاصلش به فارسى اين است ثنا مى كنم خداوند خود را به نيكوتر ثناها و حمد مى كنم او را بر شدّت و رخاء، اى پروردگار من ! سپاس مى گذارم ترا بر اينكه ما را به تشريف نبوّت تكريم فرمودى ، و قرآن را تعليم ما نمودى ، و به معضلات دين ما را دانا كردى ، و ما را گوش شنوا و ديده بينا و دل دانا عطا كردى ، پس بگردان ما را از شكر گزاران خود.
پس فرمود: امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى دانم و اهل بيتى از اهل بيت خود نيكوتر ندانم ، خداوند شما را جزاى خير دهد و الحال آگاه باشيد كه من گمان ديگر در حقّ اين جماعت داشتم و ايشان را در طريق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اكنون آن خيال ديگر گونه صورت بست لاجرم بيعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختيار خود گذاشتم تا به هر جانب كه خواهيد كوچ دهيد و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطيّه رهوار خود قرار دهيد و به هر سو كه خواهيد برويد؛ چه اين جماعت مرا مى جويند چون به من دست يابند به غير من نپردازند.
چون آن جناب سخن بدين جا رسانيد، برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللّه جعفر عرض كردند: براى چه اين كار كنيم آيا براى آنكه بعد از تو زندگى كنيم ؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما اين كار ناشايسته را ديدار كنيم .
و اوّل كسى كه به اين كلام ابتدا كرد عبّاس بن على عليهماالسّلام بود پس ‍ از آن سايرين متابعت او كردند و بدين منوال سخن گفتند.
پس آن حضرت رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود كه شهادت مسلم بن عقيل شما را كافى است زياده بر اين مصيبت مجوئيد من شما را رخصت دادم هر كجا خواهيد برويد. عرض كردند: سبحان اللّه ! مردم با ما چه گويند و ما به جواب چه بگوئيم ؟ بگوئيم دست از بزرگ و سيّد و پسر عّم خود برداشتيم و او را در ميان دشمن گذاشتيم بى آنكه تير و نيزه و شمشيرى در نصرت او به كار بريم ، نه به خدا سوگند! ما چنين كار ناشايسته نخواهيم كرد بلكه جان و مال و اهل و عيال خود را در راه تو فدا كنيم و با دشمن تو قتال كنيم تا بر ما همان آيد كه بر شما آيد، خداوند قبيح كند آن زندگانى را كه بعد از تو خواهيم .
اين وقت مسلم بن عَوْسَجَه برخاست و عرض كرد:يا بن رسول اللّه ! آيا ما آن كس ‍ باشيم كه دست از تو بازداريم پس به كدام حجّت درنزد حقّ تعالى اداى حقّ ترا عذر بخواهيم ، لاواللّه ! من از خدمت شما جدا نشوم تا نيزه خود را در سينه هاى دشمنان تو فرو برم و تا دسته شمشير در دست من باشد اندام اَعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ايشان محاربه خواهم كرد، سوگند به خداى كه ما دست از يارى تو بر نمى داريم تا خداوند بداند كه ما حرمت پيغمبر را در حقّ تو رعايت نموديم ، به خدا سوگند كه من در مقام يارى تو به مرتبه اى مى باشم كه اگر بدانم كشته مى شوم آنگاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكستر مرا بر باد دهند و اين كردار را هفتاد مرتبه با من به جاى آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامى كه مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم ، و چگونه اين خدمت را به انجام نرسانم و حال آنكه يك شهادت بيش نيست و پس ‍ از آن كرامت جاودانه و سعادت ابديّه است .
پس زهير بن قَيْن برخاست و عرضه داشت : به خدا سوگند كه من دوست دارم كه كشته شوم آنگاه زنده گردم پس كشته شوم تا هزار مرتبه مرا بكشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى متعال دُور گرداند شهادت را از جان تو و جان اين جوانان اهل بيت تو. و هر يك از اصحاب آن جناب بدين منوال شبيه به يكديگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر يك از ايشان اين بود:

شاها من اَرْ به عرش رسانم سرير فضل

مملوك اين جنابم و محتاج اين درم

گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر

اين مِهر بر كه افكند آن دل كجا بَرَم

پس حضرت همگى را دُعاى خير فرمود.
و علاّمه مجلسى رحمه اللّه نقل كرده كه در آن وقت جاهاى ايشان را در بهشت به ايشان نمود و حور و قصور و نعيم خود را مشاهده كردند و بر يقين ايشان بيفزود و از اين جهت احساس اَلم نيزه و شمشير و تير نمى كردند و در تقديم شهادت تعجيل مى نمودند.(130)
و سيّد بن طاوس روايت كرده كه در اين وقت محمّد بن بشير الحضرمى را خبر دادند كه پسرت را در سر حدّ مملكت رى اسير گرفتند، گفت : عوض جان او و جان خود را از آفريننده جانها مى گيريم و من دوست ندارم كه او را اسير كنند و من پس از او زنده و باقى بمانم .
چون حضرت كلام او را شنيد فرمود: خدا ترا رحمت كند من بيعت خويش را از تو برداشتم برو و فرزند خود را از اسيرى برهان ، محمّد گفت : مرا جانوران درنده زنده بدرند و طمعه خود كنند اگر از خدمت تو دور شوم ! پس حضرت فرمود: اين جامه هاى بُرد را بده به فرزندت تا اعانت جويد به آنها در رهانيدن برادرش ، يعنى فديه برادر خود كند، پس ‍ پنج جامه بُرد او را عطا كرد كه هزار دينار بها داشت (131)
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه آن حضرت پس از مكالمه با اصحاب به خيمه خود انتقال فرمود و جناب على بن الحسين عليهماالسّلام حديث كرده : در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهيد شد من به حالت مرض ‍ نشسته بودم و عمّه ام زينب پرستارى من مى كرد كه ناگاه پدرم كناره گرفت و به خيمه خود رفت و با آن جناب بود جَوْن (132) آزاد كرده ابوذر و شمشير آن حضرت را اصلاح مى نمود و پدرم اين اشعار را قرائت مى فرمود:

يادَهْرُاُفٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ

كَمْ لَكَ بالاِْشْراقِ وَ اْلاَ صيلِ

مِنْ صاحِبٍ و طالِبٍ قَتيلِ

وَ الدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بالْبَديلِ

و اِنَّما اْلاَمْرُ اِلَى الْجَليلِ

و كُلُّ حَىٍ سالِكٌ سَبيلِ(133)

چون من اين اشعار محنت آثار را از آن حضرت شنيدم دانستم كه بَليّه نازل شده است و آن سرور تن به شهادت داده است به اين سبب گريه در گلوى من گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نكردم ولكن عمّه ام زينب چون اين كلمات را شنيد خويشتن دارى نتوانست ؛ چه زنها را حالت رقّت و جزع بيشتر است برخاست و بى خودانه به جانب آن حضرت شتافت و گفت : واثَكْلاُه ! كاش مرگ مرا نابود ساختى و اين زندگانى از من بپرداختى ، اين وقت زمانى را مانَدْ كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفتند؛ چه اى برادر تو جانشين گذشتگانى و فريادرس بقيّه آنهائى ، حضرت به جانب او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! نگران باش كه شيطان حِلْم ترا نربايد. و اشك در چشمهاى مباركش ‍ بگشت و به اين مثل عرب تمثّل جست
لَوْ تُرِكَ الْقِطا نامَ؛
يعنى اگر صيّاد مرغ قَطا را به حال خود گذاشتى آن حيوان در آشيانه خود شاد بخفتى ؛ زينب خاتون عليهاالسّلام گفت : ياوَيْلَتاه ! كه اين بيشتر دل ما را مجروح مى گرداند كه راه چاره از تو منقطع گرديده و به ضرورت شربت ناگوار مرگ مى نوشى و ما را غريب و بى كس و تنها در ميان اهل نفاق و شقاق مى گذارى ، پس لطمه بر صورت خود زد و دست برد گريبان خود را چاك نمود و بر روى افتاد و غش كرد. پس حضرت به سوى او برخاست و آب به صورت او بپاشيد تا به هوش آمد، پس او رابه اين كلمات تسليت داد فرمود: اى خواهر! بپرهيز از خدا و شكيبائى كن به صبر، و بدان كه اهل زمين مى ميرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و هر چيزى در معرض هلاكت است جز ذات خداوندى كه خلق فرموده به قدرت ، خلايق را و بر مى انگيزاند و زنده مى گرداند و اوست فرد يگانه .
جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر يك ، دنيا را وداع نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است كه اقتدا و تاءسى كند بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، و به امثال اين حكايات زينب را تسلّى داد، پس از آن فرمود: اى خواهر من ! ترا قسم مى دهم و بايد به قسم من عمل كنى وقتى كه من كشته شوم گريبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خويش را به ناخن مخراشى و از براى شهادت من به وَيْل و ثبور فرياد نكنى ، پس حضرت سجّاد عليه السّلام فرمود: پدرم عمّه ام را آورد در نزد من نشانيد. انتهى .(134)
و روايت شده كه حضرت امام حسين عليه السّلام در آن شب فرمود كه خيمه هاى حرم رامتصل به يكديگر بر پا كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هيزم پر نمودند كه جنگ ازيك طرف باشد و حضرت على اكبر عليه السّلام را با سى سوار و بيست پياده فرستاد كه چند مشك آب با نهايت خوف و بيم آوردند، پس اهل بيت و اصحاب خود را فرمود كه از اين آب بياشاميد كه آخر توشه شما است و وضو بسازيد و غسل كنيد و جامه هاى خود بشوئيد كه كفنهاى شما خواهد بود، و تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند و صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نوريده خَيرالبشر بلند بود.(135)
فَباتُوا وَلَهُمْ دَوِىُّ كَدَوِىِّ النَحْلِ ما بَيْنَ راكِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ و قاعِدٍ.

وَ باتُوا فَمِنْهُمْ ذاكِرٌ وَ مُسَبِّحٌ

وَ داعٍ وَ مِنْهُمْ رُكَّعٌ وَ سُجُودٌ

و روايت شده كه در آن شب سى و دو نفر از لشكر عُمر بد اَخْتَر به عسكر آن حضرت ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختيار كردند و در هنگام سحر آن امام مطهّر براى تهيّه سفر آخرت فرمود كه نوره براى آن حضرت ساختند در ظرفى كه مُشك در آن بسيار بود و در خيمه مخصوصى در آمده مشغول نوره كشيدن شدند و در آن وقت بُريْر بن خضير همدانى و عبدالرّحمن بن عَبْدَربه انصارى بر در خيمه محترمه ايستاده بودند منتظر بودند كه چون آن سرور فارغ شود ايشان نوره بكشند بُرير در آن وقت با عبدالرّحمن مضاحكه و مطايبه مى نمود، عبد الرّحمن گفت : اى بُرير! اين هنگام ، هنگام مطايبه نيست . بُرير گفت : قوم من مى دانند كه من هرگز در جوانى و پيرى مايل به لهو و لعب نبوده ام و در اين حالت شادى مى كنم به سبب آنكه مى دانم كه شهيد خواهم شد و بعد از شهادت حوريان بهشت را در بر خواهم كشيد و به نعيم آخرت متنعّم خواهم گرديد. (136)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 7:55 pm

فصل سوّم : در بيان وقايع روز عاشوراء

چون شب عاشورا به پايان رسيد و سپيده روز دهم محرّم دميد حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام نماز بگزاشت پس از آن به تَعْبيه صفوف لشكر خود پرداخت و به روايتى فرمود كه تمام شماها در اين روز كشته خواهيد شد و جز علىّ بن الحسين عليه السّلام كس زنده نخواهد ماند. و مجموع لشكر آن حضرت سى دو نفر سوار و چهل تن پياده بودند و به روايت ديگر هشتاد و دو پياده ، و به روايتى كه از جناب امام محمّد باقر عليه السّلام وارد شده چهل و پنج سوار و صد تن پياده بودند و سبط ابن الجوزى در (تذكره ) نيز همين عدد را اختيار كرده (137) و مجموع لشكر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضى مَقاتل بيست هزار؛ و بيست و دو هزار و به روايتى سى هزار نفر وارد شده است و كلمات ارباب سِير و مقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسكر عمر سعد اختلاف بسيار دارد. پس حضرت صفوف لشكر را به اين طرز آراست زهير بن قين را در ميمنه بازداشت ، و حبيب بن مظاهر را در ميسره اصحاب خود گماشت و رايت جنگ را به برادرش عبّاس عطا فرمود و موافق بعض كلمات بيست تن با زُهير در ميمنه و بيست تن با حبيب در ميسره بازداشت و خود با ساير سپاه در قلب جا كرد و خِيام محترم را از پس پشت انداختند و امر فرمود كه هيزم و نى هائى را كه اندوخته بودند در خندقى كه اطراف خِيام كنده بودند ريختند و آتش در آنها افروختند براى آنكه آن كافران را مانعى باشد از آنكه به خِيام محترم بريزند. و از آن سوى نيز عمر سعد لشكر خود را مرتّب ساخت (138) ميمنه سپاه را به عمرو بن الحجّاج سپرد و شمر ملعون ذى الجوشن را در ميسره جاى داد و عروة بن قيس را بر سواران گماشت وشَبث بن رِبعى را با رجّاله بازداشت ، و رايت جنگ را با غلام خود در يد گذاشت .
و روايت است كه امام حسين عليه السّلام دست به دعا برداشت و گفت :
ٍو اَنْتَ رَجائي في كُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لي في كُلِّ اَمرٍ نَزَلَ بى ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ كَمْ مِنْ هَمٍّ يَضْعُفُ فيهِ الْفؤ ادُ وَ تَقِلُّ فيهِ الْحيلَةُ وَ يَخْذُلُ فيهِ الصَديقُ وَ يَشْمَتُ فيهِ اْلعَدُوُّ اَنزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ اِلَيْكَ رَغْبةً مِنّى اِلَيكَ عَمَّنْ سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّي وَ كَشَفْتَهُ فَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ صاحِبُ كُلّ حَسَنَةٍ وَ مُنْتَهى كُلِّ رَغْبَةٍ.(139)
اين وقت از آن سوى لشكرِ پسر سعد جنبش كردند و در گرداگرد معسكر امام حسين عليه السّلام جولان دادند از هر طرف كه مى رفتند آن خندق و آتش افروخته را مى ديدند. پس شمر ملعون به صداى بلند فرياد برداشت كه اى حسين ! پيش از آنكه قيامت رسد شتاب كردى به آتش ، حضرت فرمود: اين گوينده كيست ؟ گويا شمر است ، گفتند: بلى جز او نيست ، فرمود: اى پسر آن زنى كه بز چرانى مى كرده ، تو سزاوارترى به دخول در آتش .
مسلم بن عَوْسَجَه خواست تيرى به جانب آن ملعون افكند آن حضرت رضا نداد و منعش فرمود، عرض كرد: رخصت فرما تا او را هدف تير سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا و از بزرگان ستمكاران است و خداوند مرا بر او تمكين داده .
حضرت فرمود: مكروه مى دارم كه من با اين جماعت ابتدا به مقاتلت كنم .
اين وقت حضرت امام حسين عليه السّلام راحله خويش را طلبيد و سوار شد و به صوت بلند فرياد برداشت كه مى شنيدند صداى آن حضرت را بيشتر مردم و فرمود آنچه حاصلش اين است :
اى مردم ! به هواى نفس عجلت مكنيد و گوش به كلام من دهيد تا شما را بدانچه سزاوار است موعظتى گويم و عذر خودم را بر شما ظاهر سازم پس اگر با من انصاف دهيد سعادت خواهيد يافت و اگر از دَرِ انصاف بيرون شويد، پس آراى پراكنده خود را مجتمع سازيد و زير و بالاى اين امر را به نظر تاءمل ملاحظه نمائيد تا آنكه امر بر شما پوشيده و مستور نماند پس از آن بپردازيد به من و مرا مهلتى مدهيد؛ همانا ولىّ من خداوندى است كه قرآن را فرو فرستاده و اوست متّولى امور صالحان .
راوى گفت كه چون خواهران آن حضرت اين كلمات را شنيدند صيحه كشيدند و گريستند و دختران آن جناب نيز به گريه در آمدند، پس بلند شد صداهاى ايشان حضرت امام حسين عليه السّلام فرستاد به نزد ايشان برادر خود عبّاس بن على عليه السّلام و فرزند خود على اكبر را و فرمود به ايشان كه ساكت كنيد زنها را، سوگند به جان خودم كه بعد از اين گريه ايشان بسيار خواهد شد.
و چون زنها ساكت شدند آن حضرت خداى را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائكه و رسولان خدا عليهماالسّلام و شنيده نشد هرگز متكلّمى پيش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او. پس فرمود: اى جماعت ! نيك تاءمّل كنيد و ببينيد كه من كيستم و با كه نسبت دارم آنگاه به خويش آئيد و خويشتن را ملامت كنيد و نگران شويد كه آيا شايسته است براى شما قتل من و هتك حرمت من ؟ آيا من نيستم پسر دختر پيغمبر شما؟ آيا من نيستم پسر وصى پيغمبر و ابن عمّ او و آن كسى كه اول مؤ منان بود كه تصديق رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نمود به آنچه از جانب خدا آورده بود؟ آيا حمزه سيّد الشّهدا عمّ من نيست ؟ آيا جعفر كه با دو بال در بهشت پرواز مى كند عمّ من نيست ؟ آ يا به شما نرسيده كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم د رحقّ من و برادرم حسن عليه السّلام فرمود كه ايشان دو سيّد جوانان اهل بهشت اند؟ پس اگر سخن مرا تصديق كنيد اصابه حقّ كرده باشيد، به خدا سوگند كه هرگز سخن دروغ نگفته ام از زمانى كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مى دارد، و با اين همه اگر مرا تكذيب مى كنيد پس در ميان شما كسانى مى باشند كه از اين سخن آگهى دارند، اگر از ايشان بپرسيد به شما خبر مى دهند، بپرسيد از جابربن عبداللّه انصارى ، و ابو سعيد خُدرى و سهل بن سعد ساعدى ، وزيد بن ارقم ، و اَنَس بن مالك تا شما را خبر دهند، همانا ايشان اين كلام را در حقّ من و برادرم حسن از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده اند. آيا اين مطلب كافى نيست شما رادر آنكه حاجز ريختن خون من شود؟
شمر به آن حضرت گفت كه من خدا را از طريق شك و ريب بيرون صراط مستقيم عبادت كرده باشم اگر بدانم تو چه گوئى .
چون حبيب سخن شمر را شنيد گفت : اى شمر! به خدا سوگند كه من ترا چنين مى بينم كه خداى را به هفتاد طريق از شكّ و ريب عبادت مى كنى ، و من شهادت مى دهم كه اين سخن را به جناب امام حسين عليه السّلام راست گفتى كه من نمى دانم چه مى گوئى البتّه نمى دانى ؛ چه آنكه خداوند قلب ترا به خاتمِ خشم مختوم داشته و به غشاوت غضب مستور فرموده . ديگر باره جناب امام حسين عليه السّلام لشكر را خطاب نموده و فرمود: اگر بدانچه كه گفتم شما را شكّ و شبهه اى است آيا در اين مطلب هم شكّ مى كنيد كه من پسر دختر پيغمبر شما مى باشم ؟ به خدا قسم كه در ميان مشرق و مغرب پسر دختر پغمبرى جز من نيست ، خواه در ميان شما و خواه در غير شما، واى بر شما! آيا كسى از شما را كشته ام كه خون او از من طلب كنيد؟ يا مالى را از شما تباه كرده ام ؟ يا كسى را به جراحتى آسيب زده ام تا قصاص جوئيد؟ هيچ كس آن حضرت را پاسخ نگفت ، ديگر باره ندا در داد كه اى شَبَث بن رِبْعى و اى حَجّار بن اَبْجَر و اى قيس بن اشعث و اى زيد بن حارث مگر شما نبوديد كه براى من نوشتيد كه ميوه هاى اشجار ما رسيده و بوستانهاى ما سبز و ريّان گشته است اگر به سوى ما آيى از براى ياريت لشكرها آراسته ايم ؟ اين وقت قيس بن اشعث آغاز سخن كرد و گفت : ما نمى دانيم چه مى گوئى ولكن حكم بنى عمّ خود يزيد و ابن زياد را بپذير تا آنكه ترا جز به دلخواه تو ديدار نكند، حضرت فرمود: لا واللّه هرگز دست مذلّت به دست شما ندهم و از شما هم نگريزم چنانكه عبيد گريزند. آنگاه ندا كرد ايشان را و فرمود:
عِبادَ اللّهِ! اِنى عُذْتُ بِرَبّي وَ رَبِّكُمْاَنْ تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤ مِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ.(140)
آنگاه از راحله خود فرود آمد و عقبة بن سمعان را فرمود تا آنرا عقال برنهاد ابوجعفر طبرى نقل كرده از على بن حنظلة بن اسعد شبامى از كثير بن عبداللّه شعبى كه گفت : چون روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسين عليه السّلام به مقابل آن حضرت شديم ، بيرون آمد به سوى ما زُهير بن القين در حالى كه سوار بود بر اسبى درازدُم غرق در اسلحه ، پس ‍ فرمود: اى اهل كوفه ! من انذار مى كنم شما را از عذاب خدا، همانا حقّ است بر هر مسلمانى نصيحت و خيرخواهى برادر مسلمانش و تا به حال بر يك دين و يك ملّتيم و برادريم با هم تا شمشير در بين ما كشيده نشده ، پس هر گاه بين ما شمشيرى واقع شد برادرى ما از هم گسيخته و مقطوع خواهد شد و ما يك امّت و شما امّت ديگر خواهيد بود.
همانا مردم بدانيد كه خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذرّيه پيغمبرش تا بيند ما چه خواهيم كرد با ايشان ، اينك من مى خوانم شما را به نصرت ايشان و مخذول گذاشتن طاغى پسر طاغى عبيداللّه بن زياد را؛ زيرا كه شما از اين پدر و پسر نديديد مگر بدى ، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاى شما را بريدند و شما را مُثْله كردند و بر تنه درختان خرما به دار كشيدند و اَشراف و قُرّاء شما را مانند حُجر بن عَدىّ و اصحابش و هانى بن عروه و امثالش را به قتل رسانيدند.
لشكر ابن سعد كه اين سخنان شنيدند شروع كردند به ناسزا گفتن به زُهير و مدح و ثنا گفتن بر ابن زياد و گفتند: به خدا قسم كه ما حركت نكنيم تا آقايت حسين و هر كه با اوست بكشيم يا آنها را گرفته و زنده به نزد امير عبيداللّه بن زياد بفرستيم . ديگر باره جناب زُهْير بناى نصيحت را گذاشت و فرمود: اى بندگان خدا! اولاد فاطمه عليهاالسّلام اَحَقّ و اَوْلى هستند به مودّت و نصرت از فرزند سُمَيه ، هر گاه يارى نمى كنيد ايشان را پس شما را در پناه خدا در مى آورم از آنكه ايشان را بكشيد، بگذاريد حسين را با پسر عمّش يزيد بن معاويه هر آينه به جان خودم سوگند كه يزيد راضى خواهد شد از طاعت شما بدون كشتن حسين عليه السّلام . اين هنگام شمر ملعون تيرى به جانب او افكند و گفت : ساكت شو خدا ساكن كند صداى ترا همانا ما را خسته كردى از بس كه حرف زدى : زهير با وى گفت :
يَا بْنَ الْبَوّالِ عَلى عَقِبَيْه ما اِياكَ اُخاطِبُ اِنَّما اَ نْتَ بَهيمَةٌ ؛
اى پسر آن كسى كه بر پاشنه هاى خود مى شاشيد من با تو تكلّم نمى كنم تو انسان نيستى بلكه حيوان مى باشى ؛ به خدا سوگند گمان نمى كنم ترا كه دو آيه محكم از كتاب اللّه را دانا باشى پس بشارت باد ترا به خزى و خوارى روز قيامت و عذاب دردناك . شمر گفت كه خداوند ترا و صاحبت را همين ساعت خواهد كشت . زهير فرمود: آيا به مرگ مرا مى ترسانى ؟ به خدا قسم مردن با آن حضرت نزد من محبوب تر است از مخلّد بودن در دنيا با شماها. پس رو كرد به مردم و صداى خود را بلند كرد و فرمود: اى بندگان خدا! مغرور نسازد شما را اين جلف جانى و امثال او به خدا سوگند كه نخواهد رسيد شفاعت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به قومى كه بريزند خون ذُريّه و اهل بيت او را و بكشند ياوران ايشان را.
راوى گفت : پس مردى او را ندا كرد و گفت : ابو عبداللّه الحسين عليه السّلام مى فرمايد بيا به نزد ما. فَلَعَمْري لَئِنْ كانَ مؤ مِنُ آلِ فِرعَوْنَ نَصَحَ لِقَوْمِهِ وَ اَبْلَغَ فِى الدُّعاَّءِ لَقَدْ نَصَحْتَ وَاَبْلَغْتَ لَو نَفَعَ النُّصْحُ وَ الاِْ بْلاغُ.
و سيّد بن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه چون اصحاب پسر سعد سوار گشتند و مهياى جنگ با آن حضرت شدند آن جناب بُرَيْر بن خضير را به سوى ايشان فرستاد كه ايشان را موعظتى نمايد، برير در مقابل آن لشكر آمد و ايشان را موعظه نمود. آن بدبختان سيه روزگار كلام او را اصغا ننمودند و از مواعظ او انتفاع نبردند.
پس خود آن جناب بر ناقه خويش و به قولى بر اسب خود سوار شد و به مقابل ايشان آمده و طلب سكوت نمود، ايشان ساكت شدند، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و بر حضرت رسالت پناهى و بر ملائكه و ساير انبياء و رُسل درود بليغى فرستاد پس از آن فرمود كه هلاكت و اندوه باد شما را اى جماعت غدّار و اى بى وفاهاى جفاكار در هنگامى كه به جهت هدايت خويش ما را به سوى خود طلبيديد و ما اجابت شما كرده و شتابان به سوى شما آمديم پس كشيديد بر روى ما شمشيرهايى كه به جهت ما د ردست داشتيد و برافروختيد بر روى ما آتشى را كه براى دشمن ما و دشمن شماها مهيّا كرده بوديم پس شما به كين و كيد دوستان خود به رضاى دشمنان خود همداستان شويد بدون آنكه عدلى در ميان شما فاش و ظاهر كرده باشند و بى آنكه طمع و اميد رحمتى باشد از شماها در ايشان پس چرا از براى شما بادويلها كه از ما دست كشيديد؟ و حال آنكه شمشيرها در حبس نيام بود و دلها مطمئن و آرام مى زيست و راءيها محكم شده و نيرو داشت لكن شما سرعت كرديد و انبوه شديد در انگيزش نيران فتنه مانند ملخها و خويشتن را ديوانه وار در انداختيد در كانون نار چون پروانه گان پس دور باشيد از رحمت خدا اى معاندين امت و شاذ و شارد جمعيت و تارك قرآن و محرّف كلمات آن و گروه گناهكاران و پيروان وساوس شيطان و ماحيان شريعت و سنّت نبوى آيا ظالمان را معاونت مى كنيد و از يارى ما دست برمى داريد؟ بلى سوگند به خداى كه غدر و مكر از قديم در شماها بوده با او به هم پيچيده اصول شما و از او قوّت گرفته فروغ شما. لاجرم شما پليدتر ميوه ايد گلوگاه ناظر را و كمتر لقمه ايد غاصب را الحال آگاه باشيد كه زنازاده فرزند زنازاده يعنى ابن زياد عليه اللعنة مرا مردّد كرده ميان دو چيز:
يا آنكه شمشير كشيده و در ميدان مبارزت بكوشم ، و يا آنكه لباس مذلّت بر خود بپوشم و دور است از ما ذلّت و خداوند رضا ندهد و رسول نفرمايد و مؤ منان و پروردگان دامنهاى طاهر و صاحبان حميّت و اربابهاى غيرت ذلّت لئام را بر شهادت كرام اختيار نكنند، اكنون حجّت را بر شما تمام كردم و با قلّت اعوان و كمى ياران با شما رزم خواهم كرد. پس متصل فرمود كلام خود را به شعرهاى فَروة بن مُسَيْك مُرادى :

فَاِنْ نَهْزِمْ فَهَزّامونَ قِدْماً

وَ اِنَ نُغْلَبْ فَغَيْر مُغَلَّبينا

وَ ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ وَ لَكِنْ

مَنايا نا وَ دَوْلَةَ(141)آخريْنا

اِذا مَا المَوْتُرَفَّعَ عَنْاُناسٍ

كَلا كِلَهُ اَناخَ بِاَّخَرينا

فَاَفْنى ذلِكُمْ سَرَواتِ(142)قومى

كَما اَفْنَى الْقروُنَ الاَْ وَّلينا

فَقُلْ لِلشّامِتيْنِ بِنا اَفيقوُا

سَيَلْقَى الشّامِتُونَ كَما لَقينا

آنگاه فرمود: سوگند به خداى كه شما بعد من فراوان و افزون از مقدار زمانى كه پياده سوار اسب باشد زنده نمانيد، روزگار، آسياى مرگ بر سر شما بگرداند و شما مانند ميله سنگ آسيا در اضطراب باشيد، اين عهدى است به من از پدرمن از جدّمن ، اكنون راءى خود را فراهم كنيد وبا اتباع خود همدست شويد ومشورت كنيد تا امر برشما پوشيده نماند پس ‍ قصد من كنيد ومرا مُهلت مدهيد همانا من نيز توكّل كرده ام بر خداوندى كه پروردگار من وشما است كه هيچ متحرّك وجاندارى نيست مگر آنكه در قبضه قدرت اوست وهمانا پروردگار من بر طريق مستقيم وعدالت استوار است جزاى هر كسى را به مطابق كار او مى دهد.
پس زبان به نفرين آنها گشود و گفت : اى پروردگار من باران آسمان را از اين جماعت قطع كن و برانگيز بر ايشان قحطى مانند قحطى زمان يوسف عليه السّلام كه مصريان را به آن آزمايش فرمودى وغلام ثقيف (143) را برايشان سلطنت ده تا آنكه برساند به كامهاى ايشان كاسه هاى تلخ مرگ را؛ زيرا كه ايشان فريب دادند مارا و دست از يارى ما برداشتند وتوئى پروردگار ما، برتو توكّل كرديم وبه سوى تو انابه نموديم وبه سوى تو است بازگشت همه . پس از ناقه به زير آمد وطلبيد (مُرْتَجِز) اسب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را وبرآن سوار گشت ولشكر خود را تعبيه فرمود(144)
طبرى از سَعد بن عُبَيْده روايت كرده كه پير مردان كوفه بالاى تلّايستاده بودند و براى سيّد الشهداء عليه السّلام مى گريستند و مى گفتند: اَلّلُهمَّ اَنْزِلْنَصْرَكَ؛ يعنى بارالها! نصرت خود را بر حسين نازل فرما. من گفتم : اى دشمنان خدا چرا فرود نمى آئيد او را يارى كنيد؟ سعيد گفت : ديدم حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام كه موعظه فرمود مردم را در حالتى كه جُبّه اى از (بُرد) در بر داشت وچون رو كرد به سوى صفّ خويش مردى ازبَنى تَميم كه او را عمر طُهَوَى مى گفتند تيرى به آن حضرت افكند كه در ميان كتفش رسيد وبر جُبّه اش آويزان شد وچون به لشكر خود ملحق شد نظر كردم به سوى آنها ديدم قريب صد نفر مى باشند كه در ايشان بود از صُلب على عليه السّلام پنج نفر واز بنى هاشم شانزده نفر و مردى از بَنى سُلَيْم و مردى از بَنى كِنانه كه حليف ايشان بود وابن عمير بن زياد انتهى . (145)
و در بعضى مَقاتل است كه چون حضرت اين خطبه مباركه راقرائت نمود فرمود: ابن سعدرا بخوانيد تا نزد من حاضرشود، اگر چه ملاقات آن حضرت برابن سعد گران بود لكن دعوت آن حضرت را اجابت نمود و باكراهتى تمام به ديدار آن امام عليه السّلام آمد حضرت فرمود: اى عُمر! تو مرا به قتل مى رسانى به گمان اينكه ، ابن زياد زنازاده پسر زنازاده ترا سلطنت مملكت رى و جرجان خواهد داد، به خدا سوگند كه تو به مقصود خود نخواهى رسيد و روز تهنيت و مبارك باد اين دو مملكت را نخواهى ديد، اين سخن عهدى است كه به من رسيده اين را استوار مى دار و آنچه خواهى بكن همانا هيچ بهره از دنيا وآخرت نبرى ، و گويا مى بينم سر ترا در كوفه بر نى نصب نموده اند وكودكان آن را سنگ مى زنند و هدف و نشانه خود كنند. از اين كلمات عُمرسعد خشمناك شد و از آن حضرت روى بگردانيد و سپاه خويش را بانگ زد كه چند انتظار مى بريد، اين تكاهل و توانى به يك سو نهيد و حمله اى گران دردهيد حسين واصحاب او افزون از لقمه اى نيستند.
اين وقت امام حسين عليه السّلام بر اسب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه مُرْتَجِز نام داشت برنشست واز پيش روى صفّ درايستاد ودل بر حرب نهاد وفرياد به استغاثه برداشت وفرمود آيا فرياد رسى هست كه براى خدا يارى كند مارا؟آيا دافعى هست كه شّراين جماعت را از حريم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بگرداند؟
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 7:59 pm

متنبّه شدن حرُّ بن يزيد وانابت ورجوُع اوبه سوى آن امام شهيد
حُرّ بن يزيد چون تصميم لشكر را برامر قتال ديد و شنيد صيحه امام حسين عليه السّلام راكه مى فرمود:
اَما مِنْ مُغيثٍ يُغيثُنا لِوَجْهِ اللّهِ، اَما مِنْ ذآبٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم .
اين استغاثه كريمه اورا از خواب غفلت بيدار كرد لاجرم به خويش آمد ورو به سوى پسر سعد آورد وگفت : اى عُمر! آيا با اين مرد مقاتلت خواهى كرد؟ گفت : بلى ! واللّه ، قتالى كنم كه آسانتر او آن باشد كه اين سرها از تن پرد و دستها قلم گردد،گفت : آيانمى توانى كه اين كار را از در مسالمت به خاتمت برسانى ؟ عُمرگفت : اگر كار به دست من بود چنين مى كردم لكن امير تو عبيداللّه بن زياد از صُلح اباكرد و رضا نداد.
حُرّ آزرده خاطر از وى بازگشت ودر موقفى ايستاد، قُرّة بن قيس كه يك تن از قوم حُرّبود بااو بود، پس حُرّ به او گفت كه اى قُرّه !اسب خود را امروز آب داده اى ؟ گفت : آب نداده ام ، گفت : نمى خواهى او را سقايت كنى ؟ قرّه گفت كه چون حُرّ اين سخن را به من گفت به خدا قسم من گمان كردم كه مى خواهد از ميان حربگاه كنارى گيرد وقتال ندهد وكراهت دارد از آنكه من بر انديشه او مطّلع شوم وبه خدا سوگند كه اگر مرا از عزيمت خود خبر داده بود من هم به ملازمت او حاضر خدمت حسين عليه السّلام مى شدم .
بالجمله ؛ حُرّ از مكان خود كناره گرفت واندك اندك به لشكر گاه حسين عليه السّلام راه نزديك مى كرد مُهاجر بْن اَوْس به وى گفت : اى حُرّ! چه اراده دارى مگر مى خواهى كه حمله افكنى ؟ حُرّاو را پاسخ نگفت و رعده ولرزش اورا بگرفت ، مُهاجر به آن سعيد نيك اختر گفت : همانا امر تو مارا به شكّ وريب انداخت ؛زيرا كه سوگند به خداى در هيچ حربى اين حال را از تو نديده بودم ، واگراز من مى پرسيدند كه شجاعترين اهل كوفه كيست از تو تجاوز نمى كردم وغير ترا نام نمى بردم اين لرزه ورعدى كه در تو مى بينم چيست ؟ حُرّگفت : به خدا قسم كه من نفس خويش را در ميان بهشت ودوزخ مخيّرمى بينم وسوگند به خداى كه اختيار نخواهم كرد بر بهشت چيزى را اگر چه پاره شوم وبه آتش سوخته گردم ، پس ‍ اسب خود را دوانيد وبه امام حسين عليه السّلام ملحق گرديد در حالتى كه دست بر سر نهاده بود ومى گفت : بار الها! به حضرت تو انابت و رجوع كردم پس بر من ببخشاى چه آنكه در بيم افكندم دلهاى اولياى ترا واولادپيغمبر ترا.(146)
ابو جعفرطبرى نقل كرده كه چون حُرّ رحمه اللّه به جانب امام حسين عليه السّلام و اصحابش روان شد گمان كردند كه اراده كار زار دارد، چون نزديك شد سپر خود را واژگونه كرد دانستند به طلب امان آمده است وقصد جنگ ندارد، پس نزديك شد وسلام كرد.(147)
مؤ لف گويد: كه شايسته ديدم در اين مقام از زبان حُرّ اين چند شعر را نقل كنم خطاب به حضرت امام حسين عليه السّلام ؛

اى درِ تو مقصد ومقصود ما

وى رخ تو شاهد ومشهود ما

نقدغمت مايه هرشادئى

بندگيت بهْزهر آزادئى

يار شواى مونس غمخوارگان

چاره كن اى چاره بيچارگان

درگذر از جرم كه خواهنده ايم

چاره ماكن كه پناهنده ايم

چاره ما ساز كه بى ياوريم

گرتو برانى به كه رو آوريم

دارم از لطف ازل منظر فردوس طمع

گرچه دربانى ميخانه فراوان كردم

سايه اى بر دل ريشم فكن اى گنج مراد

كه من اين خانه به سوداى تو و يران كردم

پس حُرّ با حضرت امام حسين عليه السّلام عرض كرد: فداى تو شوم ، يابن رَسُول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! منم آن كسى كه ترا به راه خويش نگذاشتم وطريق بازگشت بر تو مسدود داشتم و ترا از راه وبيراه بگردانيدم تابدين زمين بلاانگيز رسانيدم وهرگز گمان نمى كردم كه اين قوم با تو چنين كنند وسخن ترا برتو ردّكنند، قسم به خدا! اگر اين بدانستم هرگز نمى كردم آنچه كردم . اكنون از آنچه كرده ام پشيمانم وبه سوى خدا تو به كرده ام آيا توبه وانابت مرا در حضرت حقّ به مرتبه قبول مى بينى ؟ آن درياى رحمت الهى در جواب حُرّ رياحى فرمود: بلى ، خداوند از تو مى پذيرد وتو را معفوّمى دارد.

گفت بازآ كه در تو به است باز

هين بگير از عفو ما خطّ جواز

اى درآكه كس زاحرار وعبيد

روى نوميدى در اين در گه نديد

گردو صد جرم عظيم آورده اى

غم مخور رو بر كريم آورده اى

اكنون فرودآى وبياساى ، عرض كرد: اگر من در راه تو سواره جنگ كنم بهتر است از آنكه پياده باشم وآخر امر من به پياده شدن خواهد كشيد. حضرت فرمود: خدا ترا رحمت كند بكن آنچه مى دانى . اين وقت حُرّ از پيش روى امام عليه السّلام بيرون شد و سپاه كوفه را خطاب كرد وگفت : اى مردم كوفه ! مادر به عزاى شما بنشيند وبر شما بگريد اين مرد صالح را دعوت كرديد و به سوى خويش او را طلبيديد چون ملتمس شما را به اجابت مقرون داشت از يارى او برداشتيد وبادشمنانش گذاشتيد وحال آنكه بر آن بوديد كه در راه او جهاد كنيد وبذل جان نمائيد، پس از درِ غدر ومكر بيرون آمديد وبه جهت كشتن او گرد آمديد و او را گريبان گير شديد و از هر جانب او را احاطه نموديد تا مانع شويد او رااز توجّه به سوى بلاد وشهرهاى وسيع الهى ، لاجرم مانند اسير در دست شما گرفتار آمد كه جلب نفع و دفع ضرر را نتواند، منع كرديد او را و زنان واطفال واهل بيتش را از آب جارى فرات كه مى آشامد از آن يهود ونصارى ومى غلطد در آن كِلاب و خَنازير واينك آل پيغمبر ازآسيب عطش از پاى در افتادند.

لب تشنگان فاطمه ممنوع از فرات

برمردمان طاغى وياغى حلال شد

از باد ناگهان اجل گلشن نبى

از پافتاده قامت هر نو نهال شد

چه بد مردم كه شما بوديد بعد از پيغمبر، خداوند سيراب نگرداند شما را در روزى كه مردمان تشنه باشند
چون حُرّ كلام بدين جا رسانيد گروهى تير به جانب او افكندند واو بر گشت ودر پيش روى امام عليه السّلام ايستاد. اين هنگام عُمر سعد بانگ در آورد كه اى دُرَيْد(148) رايت خويش را پيش دار، چون عَلَم رانزديك آورد عُمر تيرى در چلّه كمان نهاد وبه سوى سپاه سيّدالشّهدا عليه السّلام گشاد وگفت :اى مردم گواه باشيد اوّل كسى كه تير به لشكر حسين افكند من بودم !؟(149)
سيّد بن طاوس روايت كرده : پس از آنكه ابن سعد به جانب آن حضرت تير افكند لشكر او نيز عسكر امام حسين عليه السّلام را تير باران كردند ومثل باران بر لشكر آن امام مؤ منان باريد، پس حضرت رو به اصحاب خويش كرده فرمود: برخيزيد ومهيّاشويد از براى مرگ كه چاره اى از آن نيست خدا شمارا رحمت كند، همانا اين تيرها رسولان قوم اند به سوى شماها. پس آن سعادتمندان مشغول قتال شدند وبه مقدار يك ساعت باآن لشكر نبرد كردند و حمله بعد از حمله افكندند تاآنكه جماعتى از لشكر آن حضرت به روايت محمّد بن ابى طالب موسوى پنجاه نفر از پا در آمدند وشهدشهادت نوشيدند.(150)
مؤ لف گويد: كه چون اصحاب سّيدالشهداء عليه السّلام حقوق بسيار برما دارند، فَاِنَّهُمْ عَلَيهِم السّلام .

اَلسّابقُونَ اِلَى المَكارِم وَالْعُلى

وَالْحائزوُنَ غَدًاحِياضَالْكَوْثَر

لَوْلا صَوارمُهُمْ وَ وَقْعُ نِبالِهِمْ

لَمْ يَسْمَعِ اْلا ذانُ صَوْتَ مُكَبِّرٍشعر :

و كعب بن جابر كه از دشمنان ايشان است در حقّ ايشان گفته :
شعر : فَلَمَ تَرَعَيْنى مِثْلَهُمْ فى زَمانِهِمْ

وَلا قَبْلَهُمْ فىِ النّاسِ اِذ اَنَا يافِعٌ

اَشَدَّ قِراعاً بالسُّيُوفِ لَدَى الْوَغا

اَلا كُلُّ مَنْ يَحْمِى الدِّمارُ مُقارعٌ

وَ قَدْ صَبَروُ الِلطَّعنِ وَ الضرْبِ حُسَّرا

وَقَدْ نازَلوا لوْ اَنَّ ذلِكَ نافِعٌ

پس شايسته باشد كه آن اشخاصى را كه در حمله اولى شهيد شدند و من بر اسم شريفشان مطّلع شدم ذكر كنم و ايشان به ترتيبى كه در (مناقب ) ابن شهر آشوب است اين بزرگوارنند: (151)
نُعَيْم بْن عَجلان و او برادر نعمان بن عجلان است كه از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام و عامل آن حضرت بر بحرين و عمّان بوده و گويند اين دو تن با نضر كه برادر سوم است از شجعان و از شعراء بوده اند و در صفّين ملازمت آن حضرت داشته اند.
عمران بن كعب حارث الاشجعى كه در رجال شيخ ذكر شده .
حنظلة بن عمرو الشّيبانى - قاسط بن زهير و برادرش مُقْسِطْ و در رجال شيخ اسم والدشان را عبداللّه گفته .
كَنانَةِ بن عتيق تغلبى كه از ابطال و قُرا و عُبّاد كوفه به شمار رفته .
عمرو بن ضُبَيْعَة بن قيس التّميمى و او فارسى شجاع بود، گويند اوّل با عمر سعد بوده پس ‍ داخل شده در انصار حسين عليه السّلام .
ضرغامة بن مالك تغلبى ، و بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بيرون شد و شهيد گرديد.
عامر بن مسلم العبدى ، و مولاى اوسالم از شيعيان بصره بودند و با سيف بن مالك و ادهم بن اميّه به همراهى يزيد بن ثبيط و پسرانش به يارى امام حسين عليه السّلام آمدند و در حمله اولى شهيد گشتند، و در حقّ عامر و زهير بن سليم و عثمان بن امير المؤ منين عليه السّلام و حّر و زهير بن قين و عمرو صيداوى و بشر حضرمى فرموده فضل بن عبّاس بن ربيعة بن الحرث بن عبدالمطّلب رَحِمَهُمُ اللّه در خطاب بنى اميّه و طعن بر افعال ايشان :

اَرْجِعُوا عامِرًا وَرَدّوُازُهَيْرًا

ثُمَّ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارمينا

وَ ارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَيْنٍ وَ قَوْمًا

قُتِلوُا حينَ جاوَزوُا اصِفّينًا

اَيْنَ عَمْروٌ وَ اَيْنَ بِشْرٌ وَقَتْلى

مِنْهُم بِالْعَراءِ مايُدْ فَنُونا(152)

سيف بن عبدالّله بن مالك العبدى ،بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بيرون و شهيد شد رحمه اللّه . عبدالّرحمن بن عبد الّله الا رحبى الهمدانى و اين همان كس است كه اهل كوفه او را با قيس بن مُسهر به سوى امام حسين عليه السّلام به مكّه فرستادند با كاغذهاى بسيار روز دوازدهم ماه رمضان بود كه خدمت آن حضرت رسيدند.
حباب بن عامر التّيمى از شيعيان كوفه است با مسلم بيعت كرده و چون كوفيان با مسلم جفا كردند حباب به قصد خدمت امام حسين عليه السّلام حركت كرده و در بين راه به آن حضرت ملحق شد .
عَمْرو الجُنْدُعى ؛ ابن شهر آشوب او را از مقتولين در حمله اولّى شمرده و لكن بعض اهل سِيَر گفته اند كه او مجروح روى زمين افتاده بود و ضربتى سخت بر سر او رسيده بود قوم او، او را از معركه بيرون بردند، مدّت يك سال مريض و صاحب فراش بود در سر سال وفات كرد و تاءئيد مى كند اين مطلب را آنچه در زيارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَتَّثِ مَعَهُ عَمْرو بْنِ عَبْدِاللّهِ الْجُنْدُعى .
حُلاس (به حاء مهمله كغُراب )بن عمرو الازدى الرّاسبى ، و برادرش نعمان بن عمرو از اهل كوفه و از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده ، بلكه حلاس از سرهنگان لشكر آن حضرت در كوفه بوده .
سَوّارِ بنِ اَبى عُمَيْر النَّهْمى در حمله اولى مجروح در ميان كشتگان افتاد او را اسير كردند به نزد عمر سعد بردند. عمر خواست او را بكشد قوم او شفاعتش ‍ كردند او را نكشت لكن به حال اسيرى و مجروح بود تا شش ماه پس از آن وفات كرد مانند مُوَقَّع بن ثُمامه كه او نيز مجروح افتاده بود قوم او، او را به كوفه بردند و مخفى كردند، ابن زياد مطلع شد فرستاد تا او را بكشند، قوم او از بنى اسد شفاعتش كردند او را نكشت لكن او را در قيد آهن كرده فرستاد او را به زاره (موضعى به عمّان ) موقّع از زحمت جراحتها مريض بود تا يك سال ، پس از آن در همان زاره وفات فرمود.
و اشاره به او كرده كُمَيت اَسَدى در اين مصراع : وَ اِنَّ اَبا موسى اَسيرٌ مُكَبَّلٌ.(ابو موسى كنيه مُوَقَّع است ).
بالجمله ؛ در زيارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْجريحِ الْمَاْسُور سَوّارِ بن اَبى عُميرِ النَهْمى .
عمار بن ابى سَلامة الدّالا نى الهمدانى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام و از مجاهدين در خدمتش به شمار رفته بلكه بعضى گفته اند كه او حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را نيز درك كرده .
زاهر مولى عمرو بن الحَمِق جدّ محمّد بن سنان زاهرى در سنه شصتم به حج مشرّف شده و به شرف مصاحبت حضرت سيّدالشهداء نائل شده و در خدمتش بود تا در روز عاشوراء در حمله اولى شهيد گشت .
از قاضى نعمان مصرى مروى است كه چون عمروبن الحَمِق از ترس ‍ معاويه گريخت به جانب جزيره و مردى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام كه نامش زاهر بود با او همراه بود، چون مار عمرو را گزيد بدنش ‍ ورم كرد، زاهر را فرمود كه حبيبم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داده كه شركت مى كند در خون من جنّ و انس و ناچار من كشته خواهم گشت ؛ در اين وقت اسب سوارانى كه در جستجوى او بودند ظاهر شدند عمرو به زاهر فرمود كه تو خود را پنهان كن اين جماعت به جستجوى من مى آيند و مرا مى يابند و مى كشند و سرم را با خود مى برند و چون رفتند تو خود را ظاهر كن و بدن مرا از زمين بردار و دفن كن . زاهر گفت : تا من تير در تركش دارم با ايشان جنگ مى كنم تا آنگاه با تو كشته شوم ، عمرو فرمود: آنچه من مى گويم بكن كه در امر من نفع مى دهد خدا ترا. زاهر چنان كرد كه عمرو فرموده بود و زنده بماند تا در كربلا شهيد شد رحمه اللّه
جَبَلَة بنِ على الشّيبانى از شجاعان اهل كوفه بوده .
مسعود بن الحجّاج التيمى و پسرش عبدالرحمن از شجاعان معروفين بوده اند با ابن سعد آمده بود در ايامى كه جنگ نشده بود آمدند خدمت امام حسين عليه السّلام سلام كنند بر آن حضرت پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در حمله اولى شهيد گشتند.
زهير بن بشر الخثعمى . عمار بن حسّان بن شريح الطّائى از شيعيان مخلص بوده و با حضرت امام حسين عليه السّلام از مكه مصاحبت كرده تا دركربلا.
و پدرش حسّان از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده و در صِفيِن در ركاب آن حضرت شهيد شده . و در رجال ، اسم عمّار را عامر گفته اند، و از اَحفاد اوست عبداللّه بن احمد بن عامر بن سليمان بن صالح بن وهب بن عامر مقتول به كربلا ،ابن حسّان و عبداللّه مُكَنّى است به ابوالقاسم و صاحب كتبى است كه از جمله آنها است (كتاب قضايا اميرالمؤ منين عليه السّلام ) روايت مى كند آن را از پدرش ابوالجعد احمد بن عامر و شيخ نجاشى روايت كرده از عبداللّه بن احمد مذكور كه گفت : پدرم متولّد شد سنه صد و پنجاه و هفت و ملاقات كرد شيخ ما حضرت رضا عليه السّلام را در سنه صد و نود و چهار و وفات كرد حضرت رضا عليه السّلام در طوس سنه دويست و دو، روز سه شنبه هيجدهم جمادى الاولى و من ملاقات كردم حضرت ابوالحسن ابو محمّد عليه السّلام را و پدرم مؤ ذن آن دو بزرگوار بود الخ (153)پس معلوم شد كه ايشان بيت جليلى بوده اند از شيعه قدّس اللّه ارواحهم .
مسلم بن كثير ازدىّ كوفى تابعى گويند از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده و در ركاب آن حضرت در بعضى حروب زخمى به پايش رسيده بود و خدمت سّيدالشهداء عليه السّلام از كوفه به كربلاء مشرف شده در روز عاشورا در حمله اولى شهيد شد و (نافع ) مولاى او بعد از نماز ظهر شهيد گرديد.
زهير بن سليم ازدىّ و اين بزرگوار از همان سعادتمندان است كه در شب عاشورا به اردوى همايونى حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام ملحق شدند.
عبداللّه و عبيداللّه پسران يزيد بن ثُبَيْط(154)عبدى بصرىّ.
ابو جعفر طبرى روايت كرده كه جماعتى از مردم شيعه بصره جمع شدند در منزل زنى از عبدالقيس كه نامش ماريه بنت منقذ و از شيعيان بود و منزلش مجمع شيعه بود و اين در اوقاتى بود كه عبيداللّه بن زياد به كوفه رفته بود و خبر به او رسيده بود از اقبال و توجّه امام حسين عليه السّلام به سمت عراق ، ابن زياد نيز راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود كه براى ديده بانها جائى درست كنند و ديده بان در آن قرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند كه مبادا كسى ملحق به آن حضرت شود پس ‍ يزيد بن ثبيط كه از قبيله عبدالقيس و از آن جماعت شيعه بود كه در خانه آن زن مؤ منه جمع شده بودند، عزم كرد كه به آن حضرت ملحق شود، او را ده پسر بود، پس به پسران خود فرمود كه كدام از شماها با من خواهيد آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهيّاى مصاحبت او شدند، پس با آن جماعتى كه در خانه آن زن جمع بودند فرمود كه من قصد كرده ام ملحق شوم به امام حسين عليه السّلام و اينك بيرون خواهم شد. شيعيان گفتند كه مى ترسيم بر تو از اصحاب پسر زياد، فرمود: به خدا سوگند! هر گاه برسد شتران يا پاهاى ما به جادّه ، و راه ديگر سهل است بر من و وحشتى نيست بر من از اصحاب ابن زياد كه به طلب من بيايند؛ پس از بصره بيرون شد و از غير راه بيابان قفر و خالى سير كرد تا در ابطح به امام حسين عليه السّلام رسيد، فرود آمد و منزل و ماءواى خود را درست كرد، پس رفت به سوى رحل و منزل آن حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد به ديدن او بيرون شد به منزل او كه تشريف برد، گفتند: به قصد شما به منزل شما رفت ، حضرت در منزل او نشست به انتظار او، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جايگاه خود نديد احوال پرسيد، گفتند به منزل تو تشريف بردند. يزيد برگشت به منزل خود، آن جناب را ديد نشسته . پس آيه مباركه را خواند .
(بِفَضْلِاللّهِوَبِرَحْمَتِهِفَبِذلِكَ فَلْيَفرَحوُا).(155)
پس سلام كرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را كه براى چه از بصره به خدمتش آمده ، حضرت دعاى خير فرمود براى او پس با آن حضرت بود تا در كربلا شهيد شد با دو پسرش ‍ عبداللّه و عبيداللّه .(156)
بعضى از اهل سِيَر ذكر كرده اند كه وقتى يزيد از بصره حركت كرد عامر و مولاى او سالم و سيف بن مالك واَدْهم بن اُميّه نيز با او همراه بودند و ايشان نيز در كربلا شهيد شدند و در مرثيه يزيد و دو پسرانش ، پسرش ‍ عامر بن يزيد گفته :

يا فَرْ وَ قُومي فَانْدُبي

خَيْرَ الْبَرِيَّةِ فِي الْقُبُورِ

وَ اَبْكى الشَّهيدَ بِعَبْرَةٍ

مِنْ فَيْضِ دَمْعٍ ذى دُروُرٍ

وَ ارْثِ الْحُسَيْنَ مَعَ التَّفَجُّعِ

وَالتَّأَوُّهِ وَالزَّفيرِ

قَتَلوُا الْحرامَ مِنَ الاَْئمَّةِ

فِي الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ

وَابْكى يَزيدَ مُجَدَّلاً

وَ ابْنَيْهِ فى حَرِّ الهَجيرِ

مُتَرمِّلينَ دِمائُهُمْ

تَجْرى عَلى لَبَبِ النُّحُورِ

يا لَهْفَ نَفْسى لَم تَفُزْ

مَعَهُم بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 8:01 pm

و نيز از اشخاصى كه در اوّل قتال شهيد شدند:
جَنْدَب بن حُجرِ كِندىّ خَوْلانىّ است كه از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام به شمار رفته . وجَنادَةِبن كعب انصارى است كه از مكّه با اهل و عيال خود در خدمت امام حسين عليه السّلام بوده و پسرش : عمرو بن جنادة بعد از قتل پدر به امر مادرش به جهاد رفت و شهيد شد. و سالم بن عمرو. قاسم بن الحبيب الازدى . بكربن حىّ التيّمى . جُوَيْنِ بن مالك التيّمى . اُميّة بن سعد الطااّئى . عبداللّه بن بشر كه از مشاهير شجاعان بوده . بشر بن عمرو. حجّاج بن بدر بصرى حامل كتاب مسعود بن عمرو از بَصره به خدمت امام حسين عليه السّلام رسيد، و رفيقش . قَعْنَبِ بن عمرو نَمرىّ بصرىّ. عائذ بن مُجَمَّع بن عبداللّه عائذى ، (رضوان اللّه عليهم اجمعين ) و ده نفر از غلامان امام حسين عليه السّلام ، و دو نفر از غلامان اميرالمؤ منين عليه السّلام .
مؤ لّف گويد: كه اسامى بعضى از اين غلامان كه شهيد شده اند از اين قرار است :
اسلم بن عمرو و او پدرش تركى بود و خودش كاتب امام حسين عليه السّلام ؛ و ديگر:
قارب بن عبداللّه دئلى كه مادرش كنيز حضرت امام حسين عليه السّلام بوده ؛ و ديگر:
مُنْحِج بن سَهم غلام امام حسن عليه السّلام . با فرزندان امام حسن عليه السّلام به كربلا آمد و شهيد شد. سعد بن الحرث غلام اميرالمؤ منين عليه السّلام .
نصر بن ابى نيزر غلام آن حضرت نيز و اين نصر پدرش همان است كه در نخلستان اميرالمؤ منين عليه السّلام كار مى كرد. حرث بن نبهان غلام حمزه ، الى غير ذلك .
بالجمله ؛ چون در اين حمله جماعت بسيارى از اصحاب سيّد الشهداء عليه السّلام شهيد شدند شهادتشان در حضرت سيدالشهداء عليه السّلام تاءثير كرد پس در آن وقت جناب امام حسين عليه السّلام از روى تاءسف دست فرا برد و بر محاسن شريف خود نهاد و فرمود: شدّت كرد غضب خدا بر يهود هنگامى كه از براى خدا فرزند قرار دادند، و شدّت كرد خشم خدا بر نصارى هنگامى كه سه خدا قائل شدند، و شدت كرد غضب خدا بر مجوس وقتى كه به پرستش آفتاب و ماه پرداختند، و شديد است غضب خدا بر قومى كه متّفق الكلمه شدند بر ريختن خون فرزند پيغمبر خودشان ، به خدا سوگند! به هيچ گونه اين جماعت را اجابت نكنم از آنچه در دل دارند تا هنگامى كه خدا را ملاقات كنم و به خون خويش ‍ مخضّب باشم . (157)
مخفى و مستور نماند كه جماعتى از وجوه لشكر كوفه از دل رضا نمى دادند كه با جناب امام حسين عليه السّلام رزم آغازند و خود را مطرود دارَيْن سازند، از اين جهت كار مقاتلت به مماطلت مى رفت و امر مبارزت به مسامحت مى گذشت و در خلال اين حال اِرسال رُسل و تحرير مَكاتيب تقرير يافت و روز عاشورا نيز تا قريب به چاشتگاه كار بدينگونه مى رفت ، اين هنگام بر مردم پر ظاهر گشت كه فرزند پيغمبر لباس ذلّت در بر نخواهد كرد و عبيداللّه بن زياد بَغْضاى آن حضرت را دست بر نخواهد داشت ، لا جَرم از هر دو سوى رزم را تصميم عزم دادند.
اول كس از سپاه ابن سعد كه به ميدان مبارزت آمد يسار غلام زياد بن ابيه و سالم غلام ابن زياد بود كه با هم به ميدان آمدند، از ميان اصحاب امام حسين عليه السّلام عبداللّه بن عمير كلبى به مبارزت ايشان بيرون شد، گفتند: تو كيستى كه به ميدان ما آمده اى ؟ گفت : منم عبداللّه بن عمير. گفتند: ترا نشناسيم برگرد و زُهَير بن قين يا حَبيب بن مظاهر يا برير را به سوى ما بفرست ، و يسار مقدّم بر سالم بود، عبداللّه با او گفت كه اى پسر زانيه ! مگر اختيار ترا است كه هر كه بخواهى برگزينى ؟ اين بگفت و بر او حمله كرد و تيغ بر او راند و او را در افكند، سالم غلام ابن زياد چون اين را بديد تاخت تا يسار را يارى كند، اصحاب امام حسين عليه السّلام عبداللّه را بانگ زدند كه خويشتن را واپاى كه دشمن رسيد، عبداللّه چون مشغول مقتول خويش بود اصغاى اين مطلب نفرمود، لاجرم (سالم ) رسيد و تيغ بر عبداللّه فرود آورد عبداللّه دست چپ را به جاى سپر وقايه سر ساخت لاجرم انگشتانش از كف جدا شد و عبداللّه بدين زخم ننگريست و چون شير زخم خورده عنان برتافت و سالم را به زخم شمشير از قفاى يسار به دارالبوار فرستاد پس به اين اشعار رَجز خواند:

اِنْ تُنكِرونى فَاَنَا اْبُن كلْبِ

حَسْبى بِبَيْتى فى عُلَيْمٍ(158)حَسْبى

اِنّىِ امْرَءٌ ذُوُمِرَّةٍ(159)وَ عَصْبٍ(160)

وَ لَسْتُ بِالْخَوّارِ (161) عِنْدَ النَّكْبِ

پس عمرو بن الحجّاج با جماعت خودازسپاه كوفه برميمنه لشكرامام حسين عليه السّلام حمله كرد، اصحاب امام چون ديدند زانو بر زمين نهادند و نيزه هاى خود را به سوى ايشان دراز كردند، خيل دشمن چون رسيدند از سنان ايشان بترسيدند و پشت دادند، پس اصحاب امام حسين عليه السّلام ايشان را تير باران نمودند بعضى در افتادند و جان دادند و گروهى بخستند و بجستند.
اين وقت مردى از قبيله بنى تميم كه او را عبداللّه بن حَوْزَه مى گفتند رو به لشكر امام حسين عليه السّلام آورد و مقابل آن حضرت ايستاد و گفت : يا حسين ! يا حسين ! آن حضرت فرمود چه مى خواهى ؟
قالَ: اَبْشِرْ بِالنّارِ فَقالَ: كَلاّ اِنّي اَقدَمُ عَلى رَبٍّ رَحيمٍ وَ شَفيعٍ مُطاعٍ
حضرت فرمود: اين كيست ؟ گفتند: ابن حَوزه تميمى است ، آن حضرت خداوند خويش را خواند و گفت : بارالها! او را به سوى آتش دوزخ بكش . در زمان ، اسب اِبن حَوزه آغاز چموشى نهاد و او را از پشت خود انداخت چنانكه پاى چپش در ركاب بند بود و پاى راستش واژگونه برفراز بود، مسلم بن عَوسَجَه جلدى كرد و پيش تاخت و پاى راستش را به شمشير از تن نحسش انداخت پس اسب او دويدن گرفت و سر او به هر سنگ و كلوخى و درختى مى كوبيد تا هلاك شد و حقّ تعالى روحش ‍ را به آتش دوزخ فرستاد، پس امر كارزار شدّت كرد و از جميع ، جماعتى كشته گشت .(162)
مبارزات حرّبن يزيد رياحى رحمه اللّه :
اين وقت حُر بن يزيد بر اصحاب عمر سعد چون شير غضبناك حمله كرد و به شعر عَنْتَرَه تمثل جست :

مازِلْتُ اَرْمِيْهِمْ بِثُغْرَةِ(163)نَحْرِهِ

وَ لَبانِهِ حَتّى تَسَرْبَلَ بالدَّمِ

و هم رجز مى خواند و مى گفت :

اِنّى اَنَا الْحُرُ وَ مَاْوَى الضَّيفِ

اَضْرِبُ في اَعْناقِكُمْ بِالسَّيْفِ

عَنْ خَيْرِ مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَيْفِ (164)

اَضرِبُكُمْ وَ لا اَرى مِنْ حَيْفٍ

راوى گفت : ديدم اسب او را كه ضربت بر گوشها و حاجب او وارد شده بود و خون از او جارى بود حُصَين بن تميم رو كرد به يزيد بن سفيان و گفت : اى يزيد! اين همان حّر است كه تو آرزوى كشتن او را داشتى اينك به مبارزت او بشتاب . گفت : بلى و به سوى حرّ شتافت و گفت : اى حرّ ميل مبارزت دارى ؟ گفت : بلى ! پس با هم نبرد كردند. حُصين بن تميم گفت : به خدا قسم مثل آنكه جان يزيد در دست حرّ بود او را فرصت نداد تا به قتل رسانيد، پس پيوسته جنگ كرد تا آنكه عمرسعد امر كرد حصين بن تميم را با پانصد كماندار اصحاب حسين را تير باران كنند، پس لشكر عمر سعد ايشان را تير باران كردند زمانى نكشيد كه اسبهاى ايشان هلاك شدند و سواران پياده گشتند. اَبو مِخنف از ايوب بن مشرح حيوانى نقل كرده كه گفت : واللّه ! من پى كردم اسب حرّ را و تيرى بر شكم اسب او زدم كه به لرزه و اضطراب در آمد آنگاه به سر در آمد.
مؤ لف گويد: كه گويا حسّان بن ثابت در اين مقام گفته :

وَ يَقوُلُ لِلطَّرْفِ(165) اِصْطَبِرْلِشَبَاء(166)الْقَنا

فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ

و چه قدر شايسته است در اين مقام نقل اين حديث حضرت صادق عليه السّلام :
قالَ:(اَلْحُرُّ، حُرٌّ عَلى جَميع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَةٌ صَبَرَ لَها وَاِنْ تَداكَتْ عَلَيْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَكْسِرْهُ و اِنْ اُسِرَ وَقُهِرَ وَ اسْتَبْدَلَ بِالْيُسْرِ عُسْرًا).
راوى گفت : پس حرّ از روى اسب مانند شير جستن كرد و شمشير برّانى در دستش بود و مى گفت :

اِنْ تَعْقِرُوابى (167) فَاَنَا ابْنُ الْحُرِّ

اَشْجَعُ مِنْ ذى لِبَدٍ هِزَبْرِ

پس نديدم احدى را هرگز مانند او سر از تن جدا كند و لشكر هلاك كند، اهل سِيرَ و تاريخ گفتنداند كه حرّ و زهير با هم قرار داده بودند كه بر لشكر حمله كنند و مقاتله شديد و كارزار سختى نمايند و هر كدام گرفتار شدند ديگرى حمله كند و او را خلاص نمايد و بدين گونه يك ساعتى نبرد كردند و حرّ رَجز مى خواند و مى گفت :

الَيْتُ لا اُقْتَلُ حَتّى اَقْتُلا

وَلَنْ اَصابَ الْيَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاً

اَضْرِبُهُمْ بِالسَّيفِ ضَرْبًا مِقْصَلاً(168)

لا نا كِلاً مِنْهُمْ (169)وَ لا مُهَلَّلاً

و در دست حرّ شمشيرى بود كه مرگ از دم او لايح بود و گويا ابن معتزّ در حقّ او گفته بود:

وَلى صارِمٌ فيهِ الْمَنايا كَوامِنٌ

فما يُنْتَضى اِلاّ لِسَفْكِ دِماءٍ

تَرى فَوْقَ مِنْبَتِهِ الْفِرِنْدَ كَاَنَّهُ

بَقِيَّةَ غَيمٍ رَقَّ دوُنَ سَماءٍ

پس جماعتى از لشكر عمر سعد بر او حمله آوردند و شهيدش ‍ نمودند.
بعضى گفته اند كه امام حسين عليه السّلام به نزد او آمد و هنوز خون از او جستن داشت ، پس فرمود: به به اى حُرّ! تو حُرّى همچنانكه نام گذاشته شدى به آن ، حُرّى در دنيا وآخرت پس خواند آن حضرت :

لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرُّبَنى رَياحِ

وَنِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ

وَنِعْمَ الْحُرُّ اِذْ نادى حُسَيْنًا

فَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْد الصَّباحِ

بُرَيْرِ بْنِ خُضَيْر رحمه اللّه (170) به ميدان آمد و او مردى زاهد وعابد بود و او را (سيّدقُرّاء) مى ناميدند واز اشراف اهل كوفه از هَمْدانيين بود و اوست خالوى ابو اسحاق عمروبن عبداللّه سبيعى كوفى تابعى كه در حقّ او گفته اند: چهل سال نماز صبح را به وضوى نماز عشا گزارد ودر هر شب يك ختم قرآن مى نمود، و در زمان او اَعْبَدى از او نبود، اَوْثَق در حديث از او نزد خاصّه وعامّه نبود، و از ثِقات على بن الحسين عليه السّلام بود.
بالجمله ؛ جناب بُرير چون به ميدان تاخت از آن سوى ، يزيد بن معقل به نزد او شتافت وبا هم اتّفاق كردند كه مباهله كنند و از خدا بخواهند كه هر كه بر باطل است بر دست آن ديگر كشته شود، اين بگفتند و بر هم تاختند. يزيد ضربتى بر (بُرَيْر) زد او را آسيبى نرساند لكن بُرير او را ضربتى زد كه خُود او را دو نيمه كرد و سر او را شكافت تا به دماغ رسيد يزيد پليد بر زمين افتاد مثل آنكه از جاى بلندى بر زمين افتد.
رضىّ بن منقذ عبدى كه چنين ديد بر(بُرير) حمله آورد و با هم دست به گردن شدند ويك ساعت باهم نبرد كردند آخرالا مر، بُرير او را بر زمين افكند و بر سينه اش نشست ، رضىّ استغاثه به لشكر كرد كه او را خلاص ‍ كنند. كعب بن جابر حمله كرد و نيزه خود را گذاشت بر پشت برير، (بُرير) كه احساس نيزه كرد همچنان كه بر سينه رضىّ نشسته بود خود را بر روى رضىّ افكند و صورت او را دندان گرفت و طرف دماغ اورا قطع كرد از آن طرف كعب بن جابر چون مانعى نداشت چندان به نيزه زور آورد تا در پشت بُرير فرو رفت و برير را از روى رضى افكند و پيوسته شمشير بر آن بزرگوار زد تا شهيد شد .
راوى گفت : رضىّ از خاك برخاست در حالتى كه خاك از قباى خود مى تكانيد وبه كعب گفت : اى برادر، بر من نعمتى عطاكردى كه تا زنده ام فراموش ‍ نخواهم نمود چون كعب بن جابر بر گشت زوجه اش ياخواهرش ‍ (نوار بنت جابر) با وى گفت كشتى (سّيد قرّاء) را هر آينه امر عظيمى به جاى آوردى به خدا سوگند ديگر باتو تكلّم نخواهم كرد. (171)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 8:02 pm

شهادت وهب عليه الرحمة
وهب (172) بن عبداللّه بن حباب كَلْبى كه با مادر و زن در لشكر امام حسين عليه السّلام حاضر بود به تحريص مادر ساخته جهاد شد، اسب به ميدان راند و رجز خواند:

اِنْ تَنْكُروُنى فَاَنَاابْنُ الْكَلْبِ

سَوْفَ تَرَوْنى وَتَرَوْنَ ضَرْبى

وَحَمْلَتى وَصَوْلَتى فى الْحَرْبِ

اُدْرِكُ ثارى بَعْدَ ثار صَحْبى

وَاَدْفَعُ الْكَرْبَ اَمامَ الْكَرْبِ

لَيْسَ جِهادى فىِ الْوَغى بِاللَّعْبِ

وجلادت و مبارزت نيكى به عمل آورد و جمعى را به قتل در آورد. پس ‍ از ميدان باز شتافت و به نزديك مادر و زوجه اش آمد و به مادر گفت : آيا از من راضى شدى ؟ گفت راضى نشوم تا آنكه در پيش روى امام حسين عليه السّلام كشته شوى ، زوجه او گفت : ترابه خدا قسم مى دهم كه مرابيوه مگذار و به درد مصيبت خود مبتلا مساز، مادر گفت : اى فرزند! سخن زن را دور انداز به ميدان رو در نصرت امام حسين عليه السّلام خود را شهيد ساز تا شفاعت جدّش در قيامت شامل حالت شود، پس ‍ وهب به ميدان رجوع كرد در حالى كه مى خواند:

اِنّى زَعيمٌ لَكِ اُمَّ وَهَبٍ

بِالّطَعْنِفيهِمْ تارَةً وَالضَّرْبِ

ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِّ

پس نوزده سوار و دوازده پياده را به قتل رسانيد و لختى كارزار كرد تا دو دستش را قطع كردند، اين وقت مادر او عمود خيمه بگرفت و به حربگاه در آمد و گفت : اى وهب ! پدر و مادرم فداى تو باد چندانكه توانى رزم كن و حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از دشمن دفع نما، وهب خواست كه تا او را برگرداند مادرش جانب جامه او را گرفت و گفت : من روى باز پس نمى كنم تا به اّتفاق تو در خون خويش غوطه زنم ، جناب امام حسين عليه السّلام چون چنين ديد فرمود: از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد به سرا پرده زنان مراجعت كن خدا ترا رحمت كند. پس ‍ آن زن به سوى خِيام محترمه زنها برگشت و آن جوان كلبى پيوسته مقاتلت كرد تا شهيد شد.
راوى گفت : كه زوجه وَهَب بعد از شهادت شوهرش بى تابانه به جانب او دويد و صورت بر صورت او نهاد شمر غلام خود را گفت تا عمودى بر سر او زد و به شوهرش ملحق ساخت ، و اين اوّل زنى بود كه در لشكر حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام به قتل رسيد.(173)
پس از آن عمروبن خالد اَزْدى اسدى صيداوى عازم ميدان شد خدمت امام حسين عليه السّلام آمد و عرض كرد: فدايت شوم يا اباعبداللّه ! من قصد كرده ام كه ملحق شوم به شهداء از اصحاب تو و كراهت دارم از آنكه زنده بمانم و ترا وحيد و قتيل بينم اكنون مرخّصم فرما، حضرت او را اجازت داد وفرمود: ما هم ساعت بعد تو ملحق خواهيم شد، آن سعادتمند به ميدان آمد واين رجزَ خواند:

اِلَيْكَ يا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ

فَاَبْشِرى بِالرَّوْحِ وَالرَّيْحانِ شعر :

اَلْيَوْمَ تَجْزَيْنَ عَلَى الاِْحْسانِ

پس كارزار كرد تا شهيد شد، رحمه اللّه .
پس فرزندش خالدبن عمروبيرون شد ومى گفت :

صَبْراًعَلَى المَوتِ بَنى قَحْطانِ

كَىْ ما تَكوُنُوا فى رِضَى الرَّحْمنِ

يااَبَتا قَدْ صِرْتَ فىِ الْجِنانِ

فى قَصْرِ دُرٍ حَسَنِ الْبُنْيانِ

پس جهاد كرد تا شهيد شد.
سعد بن حنظله تميمى به ميدان رفت و او از اعيان لشكر امام حسين عليه السّلام بود رجز خواند و فرمود:

صَبْرًا عَلَى الاَْسْيافِ وَاْلاَسِنَّة

صَبْرًا عَلَيْها لِدُخُولِ الْجَنَّةِ

وَحُورِعَيْنٍ ناعِماتٍ هُنَّةٍ

يانَفْسُ لِلرّاحَةِ فَاجْهَدِ نَّهُ

و فى طِلابِ الْخَيْرِ فَارْغِبَنَّهُ
پس حمله كرد و كار زار سختى نمود تا شهيد شد، رحمه اللّه پس عميربن عبداللّه مَذْحِجى به ميدان رفت و اين رجز خواند:
شعر : قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحَىُّ مَذْحِج (174)

اِنّى لَدَى الْهَيْجاءِ لَيْثُ مُحْرِج (175)

اَعْلُو بِسَيْفى هامَةَ الْدَجّجِ

وَاَترُكُ الْقَرْنَ لَدَى التَّعَرُّجِ

فَريسَة الضَّبْعِ(176) الْاَزلِّ(177) الْاَعْرَجِ(178)
پس كارزار كرد و بسيارى را كشت تا به دست مسلم ضَبابىّ و عبداللّه بَجَلىّ كشته شد.
مبارزات نافع بن هلال و شهادت مسلم بن عوسجه
از اصحاب سيّد الشّهداء عليه السّلام نافع بن هلال جَمَلى به مبارزت بيرون شد وبدين كلمات رجز خواند:
اَنَا اْبنُ هِلالِ الْجَمَلَى ، اَنَا عَلى دينِ عَلىّ عليه السّلام مزاحم بن حريث به مقابل او آمد وگفت : اَنَاعَلى دين عُثْمان ؛من بر دين عثمانم ، نافع گفت : تو بر دين شيطانى و بر او حمله كرد و جهان را از لوث وجودش پاك نمود.
عمرو بن الحجّاج چون اين دلاورى ديد بانگ برلشكر زد و گفت : اى مردمِ احمق ! آيا مى دانيد با چه مردمى جنگ مى كنيد همانا اين جماعت فرسان اهل مصرند و از پستان شجاعت شير مكيده اند و طالب مرگ اند احدى يك تنه به مبارزات ايشان نرود كه عرصه هلاك مى شود، و همانا اين جماعت عددشان كم است و به زودى هلاك خواهند شد، واللّه ! اگر همگى جنبش كنيد و كارى نكنيد جز آنكه ايشان را سنگ باران نمائيد تمام را مقتول مى سازيد.
عمر بن سعد گفت : راءى محكم همان است كه تو ديده اى ، پس رسولى به جانب لشكر فرستاد تا ندا كند كه هيچ كس از لشكر را اجازت نيست كه يك تنه به مبارزت بيرون شود، پس عمرو بن الحجّاج از كنار فرات با جماعت خود بر ميمنه اصحاب امام حسين عليه السّلام حمله كرد، بعد از آن كه آن منافقان را به اين كلمات تحريص بر كشتن اصحاب امام حسين عليه السّلام نمود: يا اَهْلَ الْكُوفَةِ اَلْزِمُواطاعَتَكُمْ وَ جَماعَتَكُمْ وَ لا تَرْتابُوا فى قَتْلِ مَنْ مَرَقَ مِنَ الدّينِ وَ خالَفَ الاِمام ،
خداوند دهان عمرو بن الحجّاج را پر از آتش كند در ازاى اين كلمات كه بر جناب امام حسين عليه السّلام بسى سخت آمد و به حضرتش اثر كرد، پس ساعتى دو لشكر با هم نبرد كردند و در اين گيرودار جنگ ، مسلم بن عَوْسَجه اَسدى رحمه اللّه از پاى در آمد و از كثرت زخم و جراحت به خاك افتاد، لشكر عمر سعد از حمله دست كشيدند و به سوى لشكرگاه خود برگشتند، چون غبار معركه فرو نشست مسلم را بر روى زمين افتاده ديدند حضرت امام حسين عليه السّلام به نزد او شتافت و در مسلم رمقى يافت پس او را خطاب كرد و فرمود: خدا رحمت كند ترا اى مسلم ؛ و اين آيه كريمه را تلاوت نمود: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مِنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً).(179)
حبيب بن مظاهر كه به ملازمت خدمت آن حضرت نيز حاضر بود نزديك مسلم آمد و گفت : اى مسلم ! گران است بر من اين رنج و شكنج تو اكنون بشارت باد ترا به بهشت ، مسلم به صداى بسيار ضعيفى گفت : خدا به خير ترا بشارت دهد، حبيب گفت : اگر مى دانستم كه بعد از تو در دنيا زنده مى بودم دوست داشتم كه به من وصيّت كنى به آنچه قصد داشتى تا در انجام آن اهتمام كنم لكن مى دانم كه در همين ساعت من نيز كشته خواهم شد و به تو خواهم پيوست . مسلم گفت : ترا وصيّت مى كنم به اين مرد و اشاره كرد به سوى امام حسين عليه السّلام و گفت : تا جان در بدن دارى او را يارى كن و از نصرت او دست مكش تا وقتى كه كشته شوى ، حبيب گفت : به پررودگار كعبه جز اين نكنم و چشم ترا به اين وصيّت روشن نمايم ، پس مسلم جهان را وداع كرد در حالى كه بدن او روى دستها بود او را برداشته بودند كه در نزد كشتگان گذارند، پس ‍ صداى كنيزك او به نُدبه بلند شد كه يَابْنَ عَوْسَجَتاهُ يا سَيّداه .
و معلوم مى شود كه مسلم بن عوسجه از شجاعان نامى روزگار بود چنانكه شَبَث شجاعت او را در آذربايجان مشاهده كرده بود و آن را تذكره نمود، و در زمانى كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده بود مسلم بن عوسجه وكيل او بود در قبض اموال و بيع اسلحه و اخذ بيعت . و با اين حال از عُبّاد روزگار بود و پيوسته در مسجد كوفه در پاى ستونى از آن مشغول به عبادت و نماز بود چنانكه از (اَخبار الطّوال ) دينورى معلوم مى شود، و او را اهل سِيَر اوّل اصحاب حسين عليه السّلام گفته اند و كلمات او را در شب عاشورا شنيدى و در كربلا مقاتله سختى نمود و به اين رجز مترنّم بود:

اِنْ تَسْاءَلوُا عنّى فَّاِنّى ذوُلُبَدٍ

مِنْ فَرْعِ (180)قَوْمٍ مِنْ ذُرى بنى اَسَدٍ

فَمَنْ بَغانا حاَّئِدٌ عَنِ الرَّشَدِ

وَ كافِرٌ بِدينِ جَبّارٍ صَمَدٍ

و كُنْيه آن بزرگوار ابو جَحْل است چنان كه كُميت اسدى در شعر خود به آن اشاره كرده :
وَ اِنَّ اَبا جَحْلٍ قَليلٌ مُجَحَّلٌ .
جَحْل به تقديم جيم بر حاء مُهمله ، يعنى مهتر زنبوران عسل و مُجَحَّل كمُّعَظَّم ، يعنى صريع و بر زمين افكند شده ، و قاتل او مسلم ضبابى و عبدالرّحمن بجلى است .
بالجمله ؛ دوباره لشكر به هم پيوستند و شمر بن ذى الجوشن - عليه اللّعنة - از ميسره بر ميسره لشكر امام عليه السّلام حمله كرد و آن سعادتمندان با آن اشقيا به قدم ثبات نبرد كردند و طعن نيزه دو لشكر و شمشير به هم فرود آوردند و سپاه ابن سعد، حضرت امام حسين عليه السّلام و اصحابش را از هر طرف احاطه كردند و اصحاب آن حضرت با آن لشكر قتال سختى نمودند و تمام جَلادت ظاهر نمودند و مجموع سواران لشكر آن حضرت سى و دو تن بودند كه مانند شعله جوّاله حمله مى افكندند و سپاه ابن سعد را از چپ و راست پراكنده مى نمودند.
عروة بن قيس كه يكى از سركردگان لشكر پسر سعد بود و چون اين شجاعت و مردانگى از سپاه امام عليه السّلام مشاهد كرد، به نزد ابن سعد فرستاد كه يا بن سعد آيا نمى بينى كه لشكر من امروز از اين جماعت قليل چه كشيدند؟ تيراندازان را امر كن كه ايشان را هدف تير بلا سازند، ابن سعد كمانداران را به تيرانداختن امر نمود.
راوى گفت : اصحاب امام حسين عليه السّلام قتال شديدى نمودند تا نصف النّهار روز رسيد، حصين بن تميم كه سر كرده تيراندازان بود چون صبر اصحاب امام حسين عليه السّلام مشاهده نمود لشكر خود را كه پانصد كماندار به شمار مى رفتند امر كرد كه اصحاب آن حضرت را تير باران نمايند، آن منافقان حسب الا مر امير خويش لشكر امام حسين عليه السّلام را هدف تير و سهام نمودند و اسبهاى ايشان را عَقْر (يعنى پى ) و بدنهاى آنها را مجروح نمودند.
راوى گفت : كه مقاتله كردند اصحاب امام حسين عليه السّلام با لشكر عمر سعد قتال بسيار سختى تا نصف النّهار و لشكر پسر سعد را توانائى نبود كه بر ايشان بتازد جز از يك طرف زيرا كه خيمه ها را به هم متصل كرده بودند و آنها را از عقب سر و يمين و يسار قرار داده بودند. عمر سعد كه چنين ديد جمعى را فرستاد كه خيمه ها را بيفكنند تا بر آنها احاطه نمايند سه چهار نفر از اصحاب امام حسين عليه السّلام در ميان خيمه ها رفتند هنگامى كه آن ظالمان مى خواستند خيمه ها را خراب كنند بر آنها حمله مى كردند و هر كه را مى يافتند مى كشتند يا تير به جانب او مى افكندند و او را مجروح مى نمودند، عمر سعد كه چنين ديد فرياد كشيد كه خيمه ها را آتش زنيد و داخل خيمه ها نشويد، پس آتش آوردند خيمه را سوزانيدند، سيّد الشّهداء عليه السّلام فرمود: بگذاريد آتش زنند زيرا كه هر گاه خيمه ها را بسوزانند نتوانند از آن بگذرند و به سوى شما آيند و چنين شد كه آن حضرت فرموده بود.
راوى گفت : حمله كرد شمر بن ذى الجوشن - عليه اللعّنة - به خيمه حضرت امام حسين عليه السّلام و نيزه اى كه در دست داشت بر آن خيمه مى كوبيد و ندا در داد كه آتش بياوريد تا من اين خيمه را با اهلش آتش زنم .
راوى گفت : زنها صيحه كشيدند و از خيمه بيرون دويدند، جناب امام حسين عليه السّلام بر شمر صيحه زد كه اى پسر ذى الجوشن تو آتش مى طلبى كه خيمه را بر اهل من آتش زنى ؟ خداوند بسوزاند ترا به آتش جهنّم . حُمَيْد بن مُسْلم گفت : كه من به شمر گفتم سبحان اللّه ! اين صلاح نيست براى تو كه جمع كنى در خود دو خصلت را يكى آنكه عذاب كنى به عذاب خدا كه سوزانيدن باشد و ديگر آنكه بكشى كودكان و زنان را، بس است براى راضى كردن امير كشتن تو مردان را، شمر به من گفت : تو كيستى ؟ گفتم : نمى گويم با تو كيستم و ترسيدم كه اگر مرا بشناسد نزد سلطان براى من سعايت كند، پس آمد به نزد او شبث بن رِبْعى و گفت : من نشنيدم مقالى بدتر از مقال تو و نديدم موقفى زشت تر از موقف تو، آيا كارت به جائى رسيده كه زنها را بترسانى ، پس شهادت مى دهم كه شمر حيا كرد و خواست برگردد كه زُهير بن قَين رحمه اللّه با ده نفر از اصحاب خود بر شمر و اصحابش حمله كردند و ايشان را از دور خِيام متفرق ساختند، و اباعزّه (به زاء معجمه ) ضَبابى را كه از اصحاب شِمر بود به قتل رسانيدند، لشكر عمر سعد كه چنين ديدند بر ايشان هجوم آوردند و چون لشكر امام حسين عليه السّلام عددى قليل بودند اگر يك تن از ايشان كشته گشتى ظاهر و مبيّن گشتى و اگر از لشكر ابن سعد صد كس مقتول گشتى از كثرت عدد نمودار نگشتى .
بالجمله ؛جنگ سختى شد و قتلى و جريح بسيارى گشت تا آنكه وقت زوال رسيد.
تذكره اَبو ثمامه نماز را در خدمت امام حسين ع و شهادت حبيب بن مظاهر:
ابو ثُمامه صيداوى كه نام شريفش عمرو بن عبداللّه است چون ديد وقت زوال است به خدمت امام عليه السّلام شتافت و عرض كرد: يا ابا عبداللّه ، جان من فداى تو باد! همانا مى بينم كه اين لشكر به مقاتلت تو نزديك گشته اند و لكن سوگند به خداى كه تو كشته نشوى تا من در خدمت تو كشته شوم و به خون خويش غلطان باشم و دوست دارم كه اين نماز ظهر را با تو بگزارم آنگاه خداى خويش را ملاقات كنم ، حضرت سر به سوى آسمان برداشت پس فرمود: ياد كردى نماز را خدا ترا از نماز گزاران و ذاكرين قرار دهد، بلى اينك وقت آن است ، پس فرمود از اين قوم بخواهيد تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاريم ، حُصَين بن تميم چون اين بشنيد فرياد برداشت كه نماز شما مقبول در گاه اِله نيست ، حبيب بن مظاهر فرمود: اى حِمار غدّار نماز پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم قبول نمى شود و از تو قبول خواهد شد؟!!!
حُصَين بر حبيب حمله كرد حبيب نيز مانند شير بر او تاخت و شمشير بر او فرود آورد و بر صورت اسب او واقع شد حُصَين از روى اسب بر زمين افتاد پس اصحاب آن ملعون جلدى كردند و او را از چنگ حبيب ربودند پس حبيب رجز خواند فرمود:

اُقْسِمُ لَوْ كُنّا لَكُمْ اَعْدادا

اَوْشَطْرَكُمْ وَلّيْتُمُ الاَْكْتادا(181)

يا شَرَّ قَوْمٍ حَسَباًوَ اَدّا(182)

ونيز مى فرمود:

اَنَا حبيبٌ وَاَبى مُظَهَّرٌ

فارسُ هَيْجآءٍوَ حَرْبٍ تَسْعَرُ

اَنْتُمْ اَعَدُّ عُدَّةً وَ اكْثَرُ

وَنَحْنُ اَوْ في مِنْكُمْ وَاَصْبَرُ

وَنَحْنُ اَوْلى حُجَّةً وَاَظْهَرُ

حَقّا وَاَتْقى مِنْكُمْ وَاَعْذَرُ (183)

ببين اخلاص اين پير هنرمند

چه خواهد كرد در راه خداوند

رَجَز خواند و نسب فرمود آنگاه

مبارز خواست ازآن قوم گمراه

چنان رزمى نمود آن پير هشيار

كه برنام آوران تنگ آمدى كار

سر شمشير آن پيرجوانمرد

همى مرد از سر مركب جداكرد

به تيغ تيز در آن رزم و پيكار

فكنداز آن جماعت جمع بسيار

بالجمله ، قتال سختى نمود تا آنكه به روايتى شصت و دو تن را به خاك هلاك انداخت ، پس مردى از بنى تميم كه او را بُديْل بن صريم مى گفتند بر آن جناب حمله كرد و شمشير بر سر مباركش زد وشخصى ديگر از بنى تميم نيزه بر آن بزرگوار زد كه او را بر زمين افكند حبيب خواست تا برخيزد كه حُصَيْن بن تميم شمشير بر سر او زد كه او را از كار انداخت پس آن مرد تميمى فرود آمد و سر مباركش را از تن جدا كرد، حصين گفت كه من شريك تواَم در قتل او سر را به من بده تابه گردن اسب خود آويزم و جولان دهم تا مردم بدانند كه من در قتل او شركت كرده ام آنگاه بگير آن را وببر به نزد عبيداللّه بن زياد براى اخذ جايزه ، پس سر حبيب را گرفت و به گردن اسب خويش آويخت و در لشكر جولانى داد و به او ردّكرد .
چون لشكر به كوفه برگشتند آن شخص تميمى سر را به گردن اسب خويش آويخته روبه قصرالا ماره ابن زياد نهاده بود، قاسم پسر حبيب كه در آن روز غلامى مراهق بود سر پدر را ديدار كرد دنبال آن سوار را گرفت و از او مفارقت نمى نمود، هرگاه آن مرد داخل قصر الا ماره مى شد او نيز داخل مى گشت و هر گاه بيرون مى آمد او نيز بيرون مى آمد.
آن مرد سوار از اين كار به شكّ افتاده گفت : چه شده ترا اى پسر كه عقب مرا گرفته و از من جدا نمى شوى ؟ گفت : چيزى نيست ، گفت : بى جهت نيست مرا خبر بده ، گفت : اين سرى كه با تو است پدر من است آيا به من مى دهى تا او را دفن نمايم ، گفت : اى پسر! امير راضى نمى شود كه اودفن شود و من هم مى خواهم جائزه نيكى به جهت قتل او از امير بگيرم ، گفت : لكن خداوند به تو جزانخواهد داد مگر بدترين جزاها، به خدا سوگند كشتى او را در حالى كه او بهتر از تو بود، اين بگفت و بگريست و پيوسته درصدد انتقام بود تازمان مصعب بن زبير، كه قاتل پدر خود را بكشت (184) اَبُومِخِنَف از محمّد بن قيس روايت كرده كه چون حبيب شهيد گرديد، درهم شكست قتل او حسين عليه السّلام را، و در اين حال فرمود:
اَحْتَسِبُ نَفسي وَحُماة اَصْحابي (185)
ودربعض مَقاتل است كه فرمود :للّه دَرُّكَ يا حَبيبُ!همانا تو مردى صاحب فضل بودى ختم قرآن در يك شب مى نمودى . و مخفى نماند كه حبيب از حَمَله علوم اهل بيت و از خواصّ اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام به شمار رفته .
و روايت شده كه وقتى ميثم تمّار را ملاقات كرد و با يكديگر سخنان بسيار گفتند، پس حبيب گفت كه گويا مى بينم شيخى را كه اَصْلَع است يعنى پيش سر او مو ندارد و شكم فربهى دارد و خربزه مى فروشد در نزد دارالرّزق او را بگيرند وبراى محّبت داشتن او به اهل بيت رسالت او را به دار كشند، و بر دار شكمش را بدرند. و غرضش ميثم بود و چنان شد كه حبيب خبر داد.
و در آخر روايت است كه حبيب از جمله آن هفتاد نفر بود كه يارى آن امام مظلوم كردند و در برابر كوههاى آهن رفتند و سينه خود را در برابر چندين هزار شمشير و تير سپر كردند، و آن كافران ايشان را امان مى دادند و وعده مالهاى بسيار مى كردند و ايشان ابا مى نمودند و مى گفتند كه ديده ما حركت كند و آن امام مظلوم شهيد شود ما را نزد خدا عذرى نخواهد بود تا آنكه ، همه جانهاى خود را فداى آن حضرت عليه السّلام كردند و همه بر دور آن حضرت كشته افتادند، رحمة اللّه و بركاته عليهم اجمعين .
و در احوال حضرت مسلم رَحِمَهُمُ اللّه كلمات حبيب بعد از كلام عابس ‍ مذكور شد، وكُمَيْت اسدى اشاره به شهادت حبيب كرده در شعر خود به اين بيت :

سِوى عُصْبَةٍفيهِمْ حَبيبٌ مُعَفَّرٌ

قَضى نَحْبَهُ وَالْكاهِلِىُّ مُرَمَّلٌ

و مرادش از كاهلى اَنَس ابن الحرث الا سدى الكاهلى است كه از صحابه كِبار است ، و اهل سنّت در حال او نوشته اند كه وقتى از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيد در حالى كه حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام در كنار او بود كه فرمود: همانا اين پسر من كشته مى شود در زمينى از زمينهاى عراق پس هر كه او را درك كرد يارى كند او را.پس اَنَس بود تا در كربلا در يارى حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام شهيد شد.
مؤ لّف گويد: كه بعضى گفته اند حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و هانى بن عروه و عبداللّه بن يَقْطُرنيز از صحابه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده اند .و در شرح قصيده ابى فراس است كه در روز عاشورا جابر بن عُرْوَه غِفارىّ كه پيرمردى بود سالخورده و در خدمت پيغمبر عليه السّلام بوده و در بَدر و حُنين حاضر شده بود براى يارى پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كَمَر خود را به عمامه اش بست محكم ، پس ‍ ابروهاى خود را كه از پيرى به روى چشمانش واقع شده بود بلند كرد و با دستمال خود ببست حضرت امام حسين عليه السّلام او را نظاره مى كرد و مى فرمود: شَكَرَ اللّهُ سَعْيَكَ يا شيخ پس حمله كرد و پيوسته جهاد كرد تا شصت نفر را به قتل رسانيد آنگاه شهيد گرديد. رحمه اللّه


در اينجا آزمون سيزدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 8:13 pm

شهادت سعيد بن عبداللّه حنفى رحمه اللّه
روايت شده كه حضرت سيّدالشّهدا عليه السّلام زُهير بن قَين و سعيد بن عبداللّه را فرمود كه پيش روى من بايستيد تا من نماز ظهر را به جاى آورم ، ايشان بر حسب فرمان در پيش رو ايستادند و خود را هدف تير و سنان گردانيدند، پس حضرت با يك نيمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نيمى ديگر ساخته دفع دشمن بودند، و روايت شده كه سعيد بن عبداللّه حنفى در پيش روى آن حضرت ايستاد و خود را هدف تير نموده بود و هر كجا آن حضرت به يمين و شمال حركت مى نمود در پيش روى آن حضرت بود تا روى زمين افتاد و در اين حال مى گفت : خدايا! لعن كن اين جماعت را لعن عاد و ثمود، اى پروردگار من ! سلام مرا به پيغمبر خود برسان و ابلاغ كن او را آنچه به من رسيد از زحمت جراحت و زخم چه من در اين كار قصد كردم نصرت ذريه پيغمبر ترا، اين بگفت و جان بداد، و در بدن او به غير از زخم شمشير و نيزه ، سيزده چوبه تير يافتند. و شيخ ابن نما فرموده كه گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فراداى به ايماء و اشارت گذاشتند. (186)
مؤ لف گويد: كه سعيد بن عبداللّه از وجوه شيعه كوفه و مردى شجاع و صاحب عبادت بود، و در سابق دانستى كه او و هانى بن هانى سبيعى را اهل كوفه با بعضى نامه ها به خدمت امام حسين عليه السّلام فرستادند كه آن حضرت را حركت دهند از مكّه و به كوفه بياورند، و اين دو نفر آخر كس ‍ بودند كه كوفيان ايشان را روانه كرده بودند و كلمات او در شب عاشورا در وقتى كه حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام اجازه انصراف داد در مَقاتل معتبره مضبوط است و در زيارت مشتمله بر اسامى شهداء مذكور است ، و در حقّ او و مواسات حُرّ با زُهير بن قين ، عبيداللّه بن عمرو بَدّى كِندى گفته :

سَعيدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ لا تَنْسِيَنَّهُ

ولاَ الْحُرَّ اِذْ اَّسى زُهَيْرًا عَلى قَسْرٍ(187)

فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَكانَهُمْ

لَمارَتْ(188)عَلى سَهْلٍ وَ دَكَّتْ عَلى وَ عْرا(189)

فَمِنْ قائم يَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ

وَ مِنْ مُقْدِم يَلْقَى الاَْ سِنَّةَ بِالصَدْرِ

حَشَرَنَا اللّهُ مَعَهُمْ فىِ الْمُسْتَشْهَدينَ وَرَزَقَنا مُرافَقَتَهُمْ فى اَعْلا عِلِّيينَ.
شهادت زُهير بن القين رَضِى اللّه عنه
راوى گفت : زُهير بن اْلقَين رحمه اللّه كارزار سختى نمود و رَجَز خواند:

اَنَا زُهَيْرٌ وَاَنَا ابْنُ الْقَيْنِ

اَذوُدُكُمْ بِالسَّيْفِ عَنْ حُسَيْنٍ

اِنَّ حُسَيْنًا اَحَدُ الِسّبْطَيْنِ

اَضْرِبُكُمْ وَلا اَرى مِنْ شَيْنٍ

پس چون صاعقه آتشبار خويش را بر آن اشرار زد و بسيار كس از اَبطال رجال را به خاك هلاك افكند، و به روايت محمّد بن ابى طالب يك صد و بيست تن از آن منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه كثير بن عبداللّه شعبى به اتّفاق مُهاجربن اَوْس تميمى بر او حمله كردند او را از پاى در آوردند و در آن وقت كه زُهَيرْ بر خاك افتاد، حضرت حسين عليه السّلام فرمود: خدا ترا از حضرت خويش دور نگرداند و لعنت كند كشندگان ترا همچنان كه لعن فرمود جماعتى از گمراهان را و ايشان را به صورت ميمون و خوك مسخ نمود (190)
مؤ لف گويد:زُهير بن قين جَلالت شاءنش زياده از آن است كه ذكر شود و كافى است در اين مقام آنكه امام حسين عليه السّلام يوم عاشورا ميمنه را به او سپرد و در وقت نماز خواندن او را با سعيد بن عبداللّه فرمود كه در پيش ‍ روى آن جناب بايستند و خود را وقايه آن حضرت كنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگى و جلادت او با حُرّ ذكر شد الى غير ذلك مّما يتعلّق بِهِ .
مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه اللّه
نافع بن هلال كه يكى از شجاعان لشكر امام حسين عليه السّلام بود، تيرهاى مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تيرها نوشته بود شروع كرد به افكندن آن تيرها بر دشمن و مى گفت :

اَرْمي بِها مُعْلَمَةً اَفْواقُها

مَسْمومَةً تَجْرى بها اِخْفاقُها(191)

لَيمْلاَنَّ اَرْضَها رَشاقُها

وَالنَّفْسُ لا يَنْفَعُها اَشفاقُها

و پيوسته با آن تيرها جنگ كرد تاتمام شد، آنگاه دست زد به شمشير آبدار وشروع كرد به جهاد ومى گفت :

اَنَاالْغُلاُمُ الَْيمَنِىُّ الْجَمَلِىّ

دينى عَلى دينِ حُسَيْن بْنِ عَلِىٍ

اِنْ اُقْتَلِ الْيَوْمَ فَهذا اَمَلى

فَذاكَ رَاءيى وَاُلاقى عَمَلى

پس دوازده نفر وبه روايتى هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل رسانيد به غير آنانكه مجروح كرده بود، پس لشكر بر او حمله كردند وبازوهاى او را شكستند واو را اسير نمودند.
راوى گفت : شمربن ذى الجوشن او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را مى بردند به نزد عمر سعد و خون بر محاسن شريفش جارى بود عُمر سعد چون او را ديد به او گفت : وَيْحَك ،اى نافع ! چه واداشت ترا بر نفس ‍ خود رحم نكردى و خود را به اين حال رسانيدى ؟ گفت : خداى مى داند كه من چه اراده كردم و ملامت نمى كنم خود را بر تقصير در جنگ با شماها و اگر بازو وساعد مرابود اسيرم نمى كردند. شمر به ابن سعد، گفت : بكش او را اصلحَكَ اللّه ! گفت : تو او را آورده اى اگر مى خواهى تو بكش !پس شمر شمشير خود را كشيد براى كشتن او نافع گفت : به خدا سوگند! اگر تو از مسلمانان بودى عظيم بود بر تو كه ملاقات كنى خدا را به خونهاى ما. فَالْحَمْدُللّه الَّذى جَعَلَ مَنا يا نا عَلى يَدَىْ شِرارِ خَلْقِهِ .
پس شمر او را شهيد كرد.
مكشوف باد كه در بعض كتب به جاى اين بزرگوار، هلال بن نافع ذكر شده ، و مظنونم آن است كه نافع از اوّل اسم سقط شده ، و سببش تكرار نافع بوده ، و اين بزرگوار خيلى شجاع و با بصيرت و شريف و بزرگ مرتبه بوده ، و در سابق دانستى به دلالت طرماح از بيراهه به يارى حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام از كوفه بيرون آمد و در بين راه به آن حضرت ملحق شد با مُجَمّع بن عبداللّه و بعضى ديگر، و اسب نافع را كه (كامل ) نام داشت كتل كرده بودند و همراه مى آوردند.
و طبرى نقل كرده كه در كربلا وقتى كه آب را بر روى سيّد الشّهداء عليه السّلام و اصحابش بستند تشنگى بر ايشان خيلى شدّت كرد حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام جناب عباس عليه السّلام را با سى سوار و بيست نفر پياده با بيست مشك فرستاد تا آب بياورند. نافع بن هلال عَلَم به دست گرفت و جلو افتاد، عمرو بن حجّاج كه موكّل شريعه بود صدا زد كيستى ؟ فرمود: منم نافع بن هلال ! عمرو گفت : مرحبا به تو اى برادر براى چه آمدى ؟ گفت : آمدم براى آشاميدن از اين آب كه از ما منع كرديد، گفت : بياشام گوارا باد ترا! گفت : واللّه ! نمى آشامم قطره اى با آنكه مولايم حسين عليه السّلام و اين جماعت از اصحابش تشنه اند، در اين حال اصحاب پيدا شدند، عمرو بن حجّاج گفت : ممكن نيست كه اين جماعت آب بياشامند، زيرا كه ما را براى منع از آب در اين جا گذاشتند. نافع پيادگان را گفت كه اعتنا به ايشان نكنيد و مشكها را پر كنيد. عمرو بن حجّاج و اصحابش بر ايشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ايشان را متفرق كردند و آمدند نزد پيادگان و فرمودند: برويد ؛ پيوسته حمايت كرد از ايشان تا آبها را به خدمت امام حسين عليه السّلام رسانيدند.(192) و اين نافع بن هلال همان است كه در جمله كلمات خود به سيّد الشّهدا عليه السّلام عرض مى كند: وَ اِنّا على نيّا تِنا وَ بصائرِنا نُوالى مَنْ والاكَ وَ نُعادى مَنْ عاداكَ.
مقتل عبداللّه و عبدالرّحمن غِفاريان (رحمهما اللّه )
اصحاب امام حسين عليه السّلام چون ديدند كه بسيارى از ايشان كشته شدند و توانائى ندارند كه جلوگيرى دشمن كنند عبداللّه و عبد الّرحمن پسران عروه غِفارىّ كه از شجاعان كوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسين عليه السّلام آمدند وگفتند:
يااَباعَبْدِاللّهِ! عَليْكَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَيْكَ.
مستولى شدند دشمنان بر ما و ما كم شديم به حدّى كه جلو دشمن را نمى توانيم بگيريم لا جرم از ما تجاوز كردند و به شما رسيدند پس ما دوست داريم كه دشمن را از تو دفع نمائيم و در مقابل تو كشته شويم ، حضرت فرمود: مرحبا!پيش بيائيد ايشان نزديك شدند و در نزديكى آن حضرت مقاتله كردند، و عبد الّرحمن مى گفت :

قَدْ عَلِمَتْ حَقّا بَنُو غِفار

وَخِنْدِف بَعْدَ بَنى نِزارٍ

لَنَضْرِ بَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ

بِكُلِّ عَضْبٍ صارم بَتّارٍ

ياقَوْمِ زُودُوا عَنْ بَنىِ الاَْحْرارِ

بِالْمُشْرَفّىِّ وَالْقِنَاالْخَطّارِ(193)

پس مقاتله كرد تا شهيد شد. راوى گفت : آمدند جوانان جابريان سَيْف بن الحارث بن سريع و مالِك بن عبد بن سريع ، و اين دو نفر دو پسر عمّ و دو برادر مادرى بودند آمدند خدمت سيّد الشّهداء عليه السّلام در حالى كه مى گريستند، حضرت فرمود: اى فرزندان برادر من براى چه مى گرئيد؟ به خدا سوگند كه من اميدوارم بعد از ساعت ديگر ديده شما روشن شود، عرض كردند: خدا ما را فداى تو گرداند به خدا سوگند ما بر جان خويش ‍ گريه نمى كنيم بلكه بر حال شما مى گرييم كه دشمنان دور تو را احاطه كرده اند و چاره ايشان نمى توانيم نمود، حضرت فرمود كه خدا جزا دهد شما را به اندوهى كه بر حال من داريد و به مُواسات شما با من بهترين جزاى پرهيزكاران ، پس آن حضرت را وداع كردند و به سوى ميدان شتافتند و مقاتله كردند تا شهيد گشتند.(194)
شهادت حنظله بن اسعد شِبامىّ رحمه اللّه
حنظله بن اسعد، قدّ مردى علم كرد و پيش آمد و در برابر امام عليه السّلام بايستاد و در حفظ و حراست آن جناب خويشتن را سپر تير و نيزه و شمشير ساخت و هر زخم سيف و سنانى كه به قصد امام عليه السّلام مى رسيد به صورت و جان خود مى خريد و همى ندا در مى داد كه اى قوم ! من مى ترسم بر شما كه مستوجب عذاب لشكر احزاب شويد، و مى ترسم بر شما برسد مثل آن عذابهائى كه بر امّتهاى گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه بعد از ايشان طريق كفر و جحود گرفتند و خدا نمى خواهد ستمى براى بندگان ، اى قوم ! من بر شما مى ترسم از روز قيامت ، روزى كه رو از محشر بگردانيد به سوى جهنّم و شما را از عذاب خدا نگاه دارنده اى نباشد، اى قوم مكشيد حسين عليه السّلام را پس مستاءصل و هلاك گرداند خدا شما را به سبب عذاب ، و به تحقيق كه بى بهره و نااميد است كسى كه به خدا افتراء بندد و از اين كلمات اشاره كرد به نصيحتهاى مؤ من آل فرعون با آل فرعون .(195) و موافق بعضى از مُقاتل ، حضرت فرمود: اى حنظلة بن سعد! خدا ترا رحمت كند دانسته باش كه اين جماعت مستوجب عذاب شدند، هنگامى كه سر بر تافتند از آنچه كه ايشان را به سوى حقّ دعوت كردى و بر تو بيرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد گفتند و چگونه خواهد بود حال ايشان الان و حال آنكه برادران پارساى ترا كشتند. پس حنظله عرض كرد: راست فرمودى فدايت شوم ، آيا من به سوى پروردگار خود نروم و به برادران خود ملحق نشوم ؟فرمود: بلى شتاب كن و برو به سوى آنچه كه از براى تو مهيّا شده است و بهتر از دنيا و آنچه در دنيا است و به سوى سلطنتى كه هرگز كهنه نشود و زوال نپذيرد، پس آن سعيد نيك اختر حضرت را وداع كرد و گفت : الّسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيكَ وَ عَلى اَهلِ بَيتِكَ وَ عَرَّفَ بَيْنَنا وَبَيْنَكَ فى جَنَّتِهِ.
فرمود: آميَن آميَن ! پس آن جناب در جنگ با منافقان پيشى گرفت و نبرد دليرانه كرد و شكيبائى در تحمل شدائد نمود تا آنكه بر او حمله كردند و او را به برادران شايسته اش ملحق نمودند.
مؤ لف گويد: كه حنظلة بن اسعد از وجوه شيعه و از شجاعان و فُصَحاء تعداد شده و او را شِبامى گويند به جهت آنكه نسبتش به شبام (بروزن كتاب موضعى است به شام ) مى رسد، و بنوشبام بطنى مى باشند از هَمْدان (به سكون ميم ).
شهادت شَوْذَب و عابِس رَحِمَهُمُ اللّه
عابس بن ابى شَبيب شاكرى هَمدانى چون از براى ادراك سعادت شهادت عزيمت درست كرد روى كرد با مصاحب خود شَوذب مولى شاكر كه از متقدّمين شيعه و حافظ حديث و حامل آن و صاحب مقامى رفيع بلكه نقل شده كه او را مجلسى بود كه شيعيان به خدمتش ‍ مى رسيدند و از جنابش اخذ مى نمودند و كان رَحِمَهُ اللّهُ وَجْهاً فيهِمْ.
بالجمله ؛ عابس با وى گفت : اى شَوْذَب ! امروز چه در خاطر دارى ؟ شوذب گفت : مى خواهى چه در خاطر داشته باشم ؟ قصد كرده ام كه با تو در ركاب پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مبارزت كنم تا كشته شوم . عابس گفت : گمان من هم به تو همين بوده ، الحال به خدمت آن حضرت بشتاب تا ترا چون ديگر كسان در شمار شهداء به حساب گيرد و دانسته باش كه از پس امروز چنين روز به دست هيچ كس نشود چه امروز روزيست كه مرد بتواند از تحت الثرى قدم بر فرق ثريا زند و همين يك روز، روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و جنّت است . پس شَوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت . پس به ميدان رفت و مقاتله كرد تا شهيد گشت ، رحمه اللّه راوى گفت : پس از آن عابس ‍ به نزد جناب امام حسين عليه السّلام شتافت و سلام كرد و عرض كرد: يا ابا عبداللّه ! هيچ آفريده اى چه نزديك و چه دور، چه خويش و چه بيگانه در روى زمين روز به پاى نبرد كه در نزد من عزيز و محبوبتر از تو باشد و اگر قدرت داشتم كه دفع اين ظلم و قتل را از تو بنمايم به چيزى كه از خون من و جان من عزيزتر بودى توانى و سستى در آن نمى كردم و اين كار را به پايان مى رسانيدم آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت : گواه باش ‍ كه من بر دين تو و دين پدر تو مى گذرم ، پس با شمشير كشيده چون شير شميده به ميدان تاخت در حالى كه ضربتى بر جبين او رسيده بود، ربيع بن تميم كه مردى از لشكر عمر سعد بود گفت كه چون عابس را ديدم كه رو به ميدان آورده او را شناختم ، و من از پيش او را مى شناختم و شجاعت و مردانگى او را در جنگها مشاهده كرده بودم و شجاعتر از او كسى نديده بودم ، اين وقت لشكر را ندا در دادم كه هان اى مردم !
هذا اَسَدُ الاُْسُودِ هذا ابنُ اَبى شَبيبٍ

ربيع ابن تميم آواز برداشت

به سوى فوج اعدا گردن افراشت

كه مى آيد هِزْبَرى جانب فوج

كه عمّان است از بحر كفش موج

فرياد كشيد اى قوم اين شير شيران است ، اين عابس بن ابى شبيب است هيچ كس به ميدان او نرود واگر نه از چنگ او به سلامت نرهد.
پس عابس چون شعله جوّاله در ميدان جولان كرد و پيوسته ندا در داد كه اَلارَجُلٌ، اَ لارَجُلٌ! هيچ كس جراءت مبارزت او ننمود اين كار بر ابن سعد ناگوار آمد ندا در داد كه عابس را سنگباران نمايند لشكريان از هر سو به جانب او سنگ افكندند، عابس كه چنين ديد زره از تن دور كرد و خود از سر بيفكند.

وقت آن آمد كه من عريان شوم

جسم بگذارم سراسر جان شوم

آنچه غيراز شورش و ديوانگى است

اندرين ره روى دربيگانگى است

آزمودم مرگ من در زندگيست

چون رَهْم زين زندگى پايندگيست

آنكه مردن پيش چشمش تَهْلكه است

نهى لاتُلْقُوا بگيرد او به دست

وآنكه مردن شد مر او را فتح باب

سارِعُواآمد مر او رادر خطاب

الصّلا اى حشر بنيان سارِعُوا

الْبَلا اى مرگ بنيان دارِعُوا

و حمله بر لشكر نمود وگويا حسّان بن ثابت در اين مقام گفته :

يَلْقَى الرِّماحَ الشّاجِراتِ بِنَحْرِهِ

وَيُيقيمُ هامَتَهُ مَقامَ الْمِغْفَرِ

ما اِنْ يُريدُ اِذِ الرّماحُ شَجَرْنَهُ

دِرْعا سِوى سِرْبالِ طيبِ الْعُنْصِرِ

وَيَقْوُلُ لِلطَّرْفِ(196) اصْطَبْرِلِشَبَاالْقَنا

فَهَدَمْتَ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ(197)

وشاعر عجم در اين مقام گفته :

جوشن زبر فكند كه ماهَم نه ماهيم

مِغْفَر زسر فكند كه بازم نيم خروس

بى خود و بى زره به در آمد مرگ را

در بَر برهنه مى كشم اينك چو نو عروس

ربيع گفت : قسم به خدا مى ديدم كه عابس به هر طرف كه حمله كردى زياده از دويست تن از پيش او مى گريختند و بر روى يكديگر مى ريختند، بدين گونه رزم كرد تا آنكه لشكر از هر جانب او را فرا گرفتند و از كثرت جراحت سنگ و زخم سيف و سنان او را از پاى در آوردند و سر او راببريدند و من سر او را در دست جماعتى از شجاعان ديدم كه هر يك دعوى مى كرد كه من اورا كشتم ؛ عمر سعد گفت كه اين مخاصمت به دور افكنيد هيچ كس يك تنه او را نكشت بلكه همگى در كشتن او همدست شديد و او راشهيد كرديد.
مؤ لّف گويد: نقل شده كه عابس از رجال شيعه و رئيس و شجاع و خطيب و عابد و متهجّد بوده و كلام او با مسلم بن عقيل در وقت ورود او به كوفه در سابق ذكر شد.
و طبرى نقل كرده كه مُسلم نامه به حضرت امام حسين عليه السّلام نوشت بعد از آنكه كوفيان با او بيعت كردند و از حضرت خواست كه بيايد، كاغذ را عابس براى امام حسين عليه السّلام ببرد.
شهادت ابى الشّعثاء البَهْدَلىّالكندى رحمه اللّه
راوى گفت :يزيدبن زياد بَهْدَلى كه او را ابوالشعثاء مى گفتند، شجاعى تيرانداز بود، مقابل حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام به زانو در آمد و صد تير بر دشمن افكند كه ساقط نشد از آنها مگر پنج تير، در هر تيرى كه مى افكند مى گفت :
اَنَا ابْنُ بَهْدَلة ، فُرسانُ الْعَرْجَله . و سيّدالشّهداء عليه السّلام مى گفت : خداوندا! تيراو به نشان آشنا كن و پاداش او را بهشت عَطا كن . و رَجَز او در آن روز اين بود:

اَنَا يَزيدٌ وَ اَبى مُهاصِرٌ

اَشْجَعُ مِنْ لَيْثٍ بِغِيْل (198) خادِرٌ(199)

يا رِبّ اِنّى لِلحُسَيْنِ ناصِرٌ

وَلاِبْنِ سَعْدٍ تارِكٌ وَهاجِرٌ(200)

پس كارزار كرد تا شهيد شد.
مؤ لّف گويد:كه در (مناقب ) ابن شهر آشوب مصرع ثانى چنين است :
لَيْثٌ هَصُورٌ فىِ الْعَرينِ خادِرٌ(201) اين لطفش زيادتر است به ملاحظه (هَصُور) با (مُهاصر) و هَصُور يعنى شير بيشه . و فيروز آبادى گفته : كه يزيدبن مُهاصر از محدّثين است .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 8:15 pm

مقتل جمعى از اصحاب حضرت امام حسين عليه السّلام
روايت شده كه عمروبن خالد صيداوىّ و جابربن حارث سلمانىّ و سعد مولى عمروبن خالد و مُجَمِّع بن عبداللّه عائذىّ مقاتله كردند در اوّل قتال و با شمشيرهاى كشيده به لشكر پسر سعد حمله نمودند،چون درميان لشكر واقع شدند لشكر بر دور آنها احاطه كردند وايشان را از لشكر سيّد الشّهداء عليه السّلام جدا كردند و جناب عبّاس بن اميرالمؤ منين عليه السّلام حمله كرد بر لشكر و ايشان را خلاص نمود و بيرون آورد در حالى كه مجروح شده بودند و ديگر باره كه لشكر رو به آنها آوردند برلشكر حمله نمودند و مقاتله كردند تا در يك مكان همگى شهيد گرديدند رَحِمَهُمُ اللّه .
و روايت شده از مهران كابلى كه در كربلا مشاهده كردم مردى را كه كارزار سختى مى كند، حمله نمى كند بر جماعتى مگر آنكه ايشان را پراكنده و متفرّق مى سازد و هر گاه از حمله خويش فارغ مى شود مى آيد نزد امام حسين عليه السّلام و مى گويد:

اَبْشِر هَدَيْتَ الرُّشْدَ يَابْنَ اَحْمَدا

فى جَنَّةِ الْفِرْدَوْسِ تَعْلوُ صَعَدا.(202)

پرسيدم كيست اين شخص ؟ گفتند: ابو عمره حنظلى ، پس عامربن نَهْشَل تيمىّ او را شهيد كرد و سرش را بريد.
مؤ لّف گويد: گفته اند كه اين ابو عمره نامش زياد بن غريب است و پدرش از صحابه است و خودش درك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نموده و مردى شجاع و متعبّد و متهجّد،معروف به عبادت و كِثرت نماز بوده رحمه اللّه .
شهادت جون رضى اللّه عنه

ماه بنى غفارى وخورشيد آسمان

هم روح دوستانى وهم سروبوستان

جَوْن مولى ابوذر غفارىّ رحمه اللّه درميان لشكر سيّدالشّهداء عليه السّلام بود وآن سعادتمند نيز عبدى سياه بود آرزوى شهادت نموده از حضرت امام عليه السّلام طلب رخصت كرد آن جناب فرمود: تو متابعت ما كردى درطلب عافيت پس خويشتن را به طريق ما مبتلا مكن از جانب من ماءذونى كه طريق سلامت خويش جوئى .عرض كرد: يابنَرَسُولِاللّه ! من در ايّام راحت و وسعت كاسه ليس خوان شما بوده ام و امروز كه روز سختى و شدّت شما است دست از شما بردارم ، به خدا قسم كه بوى من متعفّن وحسَب من پست و رنگم سياه است پس دريغ مفرمائى از من بهشت را تا بوى من نيكو شود وجسم من شريف و رويم سفيد گردد.(203)
لا واللّه ! هرگزاز شما جدا نخواهم شد تا خون سياه خود را با خونهاى طيّب شما مخلوط سازم . اين بگفت واجازت حاصل كرد و به ميدان شتافت واين رَجَز خواند:

كَيفَيَرَى الْكُفّارُضَرْبَالْاَسْوَدِ

بِالسَّيْفِ ضَرْبا عَنْ بنى محمّد

اَذُبُّ عَنْهُمْ بِالِلّسانِ وَالْيَدِ

اَرْجُوبِهِالْجَنَّةَ يَوْمَ الْمَوْرِدِ

و بيست و پنج نفر را به خاك هلاك افكند تا شهيد شد. و در بعض مقاتل است كه حضرت امام حسين عليه السّلام بيامد وبر سر كشته او ايستاد ودعا كرد:
بارالها روى جَوْن را سفيد گردان و بوى او را نيكو كن و او را با ابرار محشور گردان و در ميان او و محمّد وآل محمّد عليهماالسّلام شناسائى ده ودوستى بيفكن .
وروايت شده : هنگامى كه مردمان براى دفن شهداء حاضر شدند جسد جَوْن را بعد ازده روز يافتند كه بوى مشك از او ساطع بود(204) حجّاج بن مسروق مؤ ذّن حضرت امام حسين عليه السّلام به ميدان آمد و رجز خواند:

اَقْدِمْ(205) حُسَيْنًاهادِيًامَهْدِيا

فَالْيَوْمَ تَلْقى جَدَّكَالنَّبِيّا

ثُمَّ اَباك ذَا النَّدى عَليّا

ذاك الَّذى نَعْرفُهُوَصِيّا

بيست و پنج نفر به خاك هلاك افكند پس شهيد شد. رحمه اللّه (206)
شهادت جوانى پدر كشته رحمه اللّه
جوانى در لشكر حضرت بود كه پدرش را در معركه كوفيان كشته بودند مادرش با او بود واورا خطاب كرد كه اى پسرك من ! از نزد من بيرون شو و در پيش روى پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم قتال كن . لاجرم آن جوان به تحريك مادر آهنگ ميدان كرد، جناب سيّدالشّهداء عليه السّلام كه اوراديد فرمود كه اين پسر پدرش كشته گشته و شايد كه شهادت او بر مادرش مكروه باشد ،آن جوان عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد مادرم مرابه قتال امر كرده ، پس به ميدان رفت و اين رجز قرائت كرد.

اَميرى حُسَيْنٌ وَنِعْمَ الْاَمير

الاَميرُ سُرورِ فُؤ ادِالْبَشير النَّذير

عَلِىُّ وَفاطِمَةُ والِداهُ

فَهَلْ تَعْلَموُنَ لَهُ مِنْ نَظيرٍ

لَهُ طَلْعَةٌ مِثْلُ شَمْس الضُّحى

لَهُ غُرَّةٌ مِثلُ بَدْرٍ مُنيرٍ

تا كارزار كرد واين جهان را وداع نمود، كوفيان سر او را از تن جدا كردند و به لشكر گاه امام حسين عليه السّلام افكندند، مادر سر پسر را گرفت و بر سينه چسبانيد و گفت : اَحْسَنْت ، اى پسرك من ، اى شادمانى دل من ، واى روشنى چشم من ! وآن سر را با تمام غضب به سوى مردى از سپاه دشمن افكند و او را بكشت ، آنگاه عمود خيمه را گرفت وبر ايشان حمله كرد ومى گفت :

اَنَاعَجُوزُسَيّدى (207)(فى النساء) خ ل ضَعيفَةٌ

خاوِيَةٌ(208) بالِيَةٌ نَحيفَةٌ

اَضْرِبُكُمْ بِضَرْبَةٍعَنيفَةٍ

دُونَ بَنى فاطِمَةَ الشَّريفَة

پس دو تن از لشكر دشمن را بكشت ، جناب امام حسين عليه السّلام فرمان كرد كه از ميدان برگردد و دعا در حقّ او كرد. (209)
شهادت غلامى تركى
گفته شد كه حضرت سيّد الشهّداء عليه السّلام را غلام تُرْكىّ بود نهايت صلاح و سداد و قارى قرآن بود، در روز عاشورا آن غلام با وفا خود را صف سپاه مخالفان زد و رجز خواند:

اَلْبَحْرُ مِنْ طَعْنى وَضَرْ بى يصْطَلى

وَالْجَوُّ مَنْ سَهْمى وَنَِبْلى يَمْتَلى

اِذا حُسامى فى يَمينى يَنْجَلى

يَنْشَقُّ قَلْبُ الْحاسِدِ المُبَجَّلِ

پس حمله كرد و بسيارى از مخالفان را به درك فرستاد، بعضى گفته اند هفتاد نفر از آن سياه رويان را به خاك هلاك افكند و آخر به تيغ ظلم و عدوان بر زمين افتاد، حضرت امام حسين عليه السّلام بالاى سرش آمد و بر او بگريست و روى مبارك خود را بر روى آن سعادتمند گذاشت آن غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و تبسّمى كرد و مرغ روحش به بهشت پرواز نمود.(210)
شهادت عمرو بن قرظة بن كعب انصارى خزرجى
عمرو بن قَرَظَة از براى جهاد قَدم مردى در پيش نهاد و از حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام رخصت طلبيد و به ميدان رفت و رَجز خواند:

قَدْ عَلِمَتْ كَتيبَةُ الاَْنْصارِ

اِنّى سَاَحْمي حَوْزَةَ الذِّمارِ(211)

ضَرْبَ غلام غَيْرَ نُكْسٍ شارٍ

دُونَ حُسَينٍ مُهجَتى وَدارى (212)

و به تمام شوق و رغبت كارزار نمود تا جمعى از لشكر ابن زياد را به جهنم فرستاد و هر تير و شمشيرى كه به جانب امام حسين عليه السّلام مى رسيد او به جان خود مى خريد، و تا زنده بود نگذاشت كه شرّ و بدى به آن حضرت برسد. تا آنكه از شدت جراحت سنگين شد، پس به جانب آن حضرت نگران شد و عرض كرد: يابن رسول اللّه ! آيا به عهد خويش ‍ وفا كردم ؟ فرمود: بلى ! تو پيش از من به بهشت مى روى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از من سلام برسان و او را خبر ده كه من هم بر اثر مى رسم . پس عاشقانه با دشمن مقاتله كرد تا شربت شهادت نوشيد و رخت به سراى ديگر كشيد.
مؤ لف گويد: كه قَرَظَه (به ظاء معجمه و فتحات ثلاث ) والد عمرو از صحابه كِبارو از اصحاب على اميرالمؤ منين عليه السّلام است ، و مردى كافى و شجاع بوده و در سنه بيست و چهار، رى را با ابوموسى فتح كرده و در صفّين ، اميرالمؤ منين عليه السّلام رايت انصار را به او مرحمت كرده بود. و در سنه پنجاه و يك وفات كرده و غير از عمرو، پسر ديگرى داشت كه نامش على بود و در جيش عُمَر در كربلا بود و چون برادرش عمرو شهيد شد امام حسين عليه السّلام را ندا كرد و گفت : يا حسين يا كذّاب ابْن الكذّاب اَضلَلْت اَخي و غَرَرْتَهُ حَتّى قَتَلتَهُ، حضرت در جواب فرمود:
اِنَّ اللّهَ لَمْ يُضِلَّ اَخاكَ وَلكِنَّهُ هَدى اَخاكَ وَ اَضَلَّكَ
على ملعُون گفت : خدا بكشد مرا اگر ترا نكشم مگر آنكه پيش از آن كه به تو برسم هلاك شوم ، پس به قصد آن حضرت حمله كرد، نافع بن هلال او را نيزه زد كه بر زمين افتاد و اصحاب عمر سعد حمله كردند و او را نجات دادند، پس از آن خود را معالجه كرد تا بهبودى يافت .
و عمرو بن قَرَظه همان كس است كه جناب امام حسين عليه السّلام او را فرستاد به نزد عمر سعد و از عمر خواست كه شب همديگر را ملاقات كنند، و گويند چون ملاقات حاصل شد حضرت او را به نصرت خويش ‍ طلبيد. عمر عذر آورد و از جمله گفت كه خانه ام خراب مى شود، حضرت فرمود: من بنا مى كنم براى تو، عمر گفت : ملكم را مى گيرند، حضرت فرمود: من بهتر از آن از مال خودم در حجاز به تو خواهم داد، عمر قبول نكرد.
عمرو بن قَرَظَه در يوم عاشورا در رَجز فرمود تعريض بر عمر سعد در اين مصرع : دوُن حُسَينٍ مُهْجَتى وَدارى
حاصل آنكه عمر سعد به جهت آنكه خانه اش خراب نشود از حضرت حسين عليه السّلام اعراض كرد و گفت اِنْهَدَمَ داري . لكن من مى گويم فداى حسين باد جان و خانه ام .
شهادت سُويد بن عمرو بن ابى المُطاع الخَثْعمى رحمه اللّه
سُويْد بن عمرو آهنگ قتال نمود و او مردى شريف النّسب و زاهد و كثير الصلاة بود، چون شير شرزه حمله كرد و بر زخم سيف و سنان شكيبائى بسيار كرد چندان جراحت يافت كه اندامش سست شد و در ميان كشتگان بيفتاد و بر همين بود تا وقتى كه شنيد حسين عليه السّلام شهيد گرديد. ديگر تاب نياورده ، در موزه (213) او كاردى بود او را بيرون آورده و به زحمت و مشقّت شديد لختى جهاد كرد تا شهيد گرديد. قاتل او عُروَة بن بَكّارِ نابكار تغلبى و زيد بن ورقاء است ، و اين بزرگوار آخر شهيد از اصحاب است . رحمة اللّهِ وَ رضوانه عليهم اجمعين وَ اشركنا مَعَهم اله الحقّ آمين .
ارباب مقاتل گقته اند كه در ميان اصحاب جناب امام حسين عليه السّلام اين خصلت معمول بود:
هر يك كه آهنگ ميدان مى كرد حاضر خدمت امام مى شد و عرض ‍ مى كرد:
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسوُلِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ.
حضرت پاسخ ايشان را مى داد و مى فرمود ما در عقب ملحق به شما خواهيم شد، و اين آيه مباركه را تلاوت مى كرد:
(فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبديلاً(214)). (215)
در بيان شهادت جوانان هاشمى در روز عاشورا
چون از اصحاب كس نماند جز آنكه كشته شده بود، نوبت به جوانان هاشمى رسيد .پس فرزندان اميرالمؤ منين عليه السّلام و اولاد جعفر و عقيل و فرزندان امام حسن و امام حسين عليهماالسّلام ساخته جنگ شدند و با يكديگر وداع كردند.
وَ لَنِعْمَ ما قيلَ:

آئيد تا بگرييم چون اَبر در بهاران

كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

با ساربان بگوئيد احوال اشك چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

لَوْ كُنْتَ ساعَةَ بَينِنا ما بَينَنا

وَ شَهِدْتَ كَيْفَ نُكَرِّرُالتَّوْديعا

اَيْقَنْتَ اَنَّ مِنَ الدُّمُوعِ وُحَدِّثاً

وَ عَلِمْتَ اَنَّ مِنَ الْحَديثِ دُموعاً

گفتمش سير ببينم مگر از دل برود

آنچنان جاى گرفته است كه مشگل برود

پس به عزم جهاد قدم جوانمردى در پيش نهاد.
جناب ابوالحسن على بن الحسين الاكبر سلام اللّه عليه
مادَر آن جناب ، ليلى بنت اءبى مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى است ، و عروة بن مسعود يكى از سادات اربعه در اسلام و از عظماى معروفين است و او را مثل صاحب ياسين و شبيه ترين مردم به عيسى بن مريم گفته اند.و على اكبر عليه السّلام جوانى خوش صورت و زيبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سيرت و خلقت اَشْبَه مردم بود به حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، شجاعت از على مرتضى عليه السّلام داشت ، و به جميع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفَرج از مغيره روايت كرده كه يك روز معاويه در ايّام خلافت خويش گفت : سزاوارتر مردم به امر خلافت كيست ؟ گفتند: جز تو كسى را سزاوارتر ندانيم ، معاويه گفت : نه چنين است بلكه سزاوارتر براى خلافت على بن الحسين عليه السّلام است كه جدّش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم است ، و جامع است شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى اميّه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقيف را.(216)
بالجمله ؛ آن نازنين جوان عازم ميدان گرديد، و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبيد، حضرت او را اذن كارزار داد. على عليه السّلام چون به جانب ميدان روان گشت آن پدر مهربان نگاه ماءيوسانه به آن جوان كرد و بگريست و محاسن شريفش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت :
اى پروردگار من ! گواه باش بر اين قوم هنگامى كه به مبارزت ايشان مى رود جوانى كه شبيه ترين مردم است در خِلقت و خُلق و گفتار با پيغمبر تو، و ما هر وقت مشتاق مى شديم به ديدار پيغمبر تو نظر به صورت اين جوان مى كرديم ، خداوندا! بازدار از ايشان بركات زمين را و ايشان را متفرّق و پراكنده ساز و در طُرق متفرّقه بيفكن ايشان را و واليان را از ايشان هرگز راضى مگردان ؛ چه اين جماعت ما را خواندند كه نصرت ما كنند چون اجابت كرديم آغاز عدوات نمودند و شمشير مقاتلت بر روى ما كشيدند. آنگاه بر ابن سعد صيحه زد كه چه مى خواهى از ما، خداوند قطع كند رحم ترا و مبارك نفرمايد بر تو امر ترا و مسلّط كند بر تو بعد از من كسى را كه ترا در فراش بكشد براى آنكه قطع كردى رحم مرا و قرابت مرا با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مراعات نكردى ، پس به صوت بلند اين آيه مباركه را تلاوت فرمود:
(اِنَّ اللّهَ اصْطفى آدمَ وَنُوحاً وَ آلَ اِبراهيمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلىَ العالَمينَ ذُرِّيَةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَاللّهُ سَميعٌ عَليمٌ.)(217)
و از آن سوى جناب على اكبر عليه السّلام چون خورشيد تابان از افق ميدان طالع گرديد و عرصه نبرد را به شعشه طلعتش كه از جمال پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم خبر مى داد منوّر كرد

ذَكَروُا بِطَلْعَتِهِ النَّبىَّ فَهَلَّلوُا

لَمّا بَدا بَيْنَ الصُّفُوفِ وَ كَبَّرَوُا

فَافْتَنَّ فيهِ الناظِرُونَ فَاِصْبَعٌ

يُؤْمى اِلَيْهِ بِها وَ عَيْنٌ تَنْظُرُوا

پس حمله كرد، و قوّت بازويش كه تذكره شجاعت حيدر صفدر مى كرد در آن لشكر اثر كرد و رَجز خواند:

اَنَا عَلىُّ بْنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلي

نَحْنُ وَبَيْتِ اللّهِ اءَوْلى بِالنَّبِىِّ

اَضْرِبُكُمْ بِالسَّيْفِ حَتّى يَنْثَني

ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىّ عَلَوِي

وَ لا يَزالُ الْيَوْمَ اَحْمي عَن اَبي

تَا للّهِ لا يَحْكُمُ فينَا ابْنُ الدَّعي (218)

همى حمله كرد و آن لئيمان شقاوت انجام را طعمه شمشير آتشبار خود گردانيد. به هر جانب كه روى مى كرد گروهى را به خاك هلاك مى افكند، آن قدر از ايشان كشت تا آنكه صداى ضجّه و شيون از ايشان بلند شد، و بعضى روايت كرده اند كه صد و بيست تن را به خاك هلاك افكند. اين وقت حرارت آفتاب و شدّت عطش و كثرت جراحت و سنگينى اسلحه او را به تعب در آورد، على اكبر عليه السّلام از ميدان به سوى پدر شتافت عرض كرد كه اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگينى اسلحه مرا به تعَب عظيم افكند آيا ممكن است كه به شربت آبى مراسقايت فرمائى تا در مقاتله با دشمنان قوّتى پيدا كنم ؟ حضرت سيلاب اشك از ديده باريد و فرمود: واغَوْثاه ! اى فرزند مقاتله كن زمان قليلى پس زود است كه ملاقات كنى جدّت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را پس سيراب كند ترا به شربتى كه تشنه نشوى هرگز. و در روايت ديگر است كه فرمود اى پسرك من ! بياور زبانت را، پس زبان علىّ را در دهان مبارك گذاشت و مكيد و انگشتر خويش را بدو داد و فرمود كه در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان .
فَاِنّى اَرْجُواَنَّكَ لا تُمسْى حَتّى يَسْقيكَ جَدُّكَ بِكَاْسِه الاَْوْفى شَرْبَةً لا تَظْمَأُ بَعْدَها اَبَداً(219)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 8:18 pm

پس جناب على اكبر عليه السّلام دست از جان شسته ودل بر خداى بسته به ميدان برگشت واين رَجَر خواند:

الْحَربُ قَدْبانَتْ لَهاَالْحَقائقُ

وَظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِها مَصادِقُ

وَاللّهِرَبِّ الْعَرْشِشعر :لانُفارقُ

جُمُوعَكُمْ اَوْتُغْمَدَ الْبَوارِقُ

پس خويشتن را در ميان كفّار افكند واز چپ وراست همى زد وهمى كشت تا هشتاد تن را به درك فرستاد، اين وقت مُرّة بن مُنْقِذ عبدى لعين فرصتى به دست كرده شمشيرى بر فرق همايونش زد كه فرقش شكافته گشت و ازكارزار افتاد. و
موافق روايتى مرة بن منقذ چون على اكبر عليه السّلام را ديد كه حمله مى كند و رجز مى خواند گفت : گناهان عرب بر من باشد اگر عبور اين جوان از نزد من افتاد پدرش را به عزايش ننشانم ، پس همين طور كه جناب على اكبر عليه السّلام حمله مى كرد به مرّة بن منقذ برخورد، مرّه لعين نيزه بر آن جناب زد و او را از پاى درآورد. و به روايت سابقه پس ‍ سواران ديگر نيز على را به شمشيرهاى خويش مجروح كردند تا يك باره توانائى از او برفت دست در گردن اسب درآورد و عنان رها كرد اسب ، او را در لشكر اعداء از اين سوى بدان سوى مى برد و به هر بى رحمى كه عبور مى كرد زخمى بر على مى زد تا اينكه بدنش را با تيغ پاره پاره كردند.(220)
وَ قالَ اَبُوالْفَرَجُ وَ جَعَلَ يَكِرُّ بَعْدَ كَرَّةَ حتّى رُمِىَ بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فى حَلْقِهِ فَخَرَقَهُ وَ اَقْبَلَ يَنْقَلِبُ فى دَمِهِ.
وبه روايت ابوالفرج همين طور كه شهزاده حمله مى كرد بر لشكر تيرى به گلوى مباركش رسيد وگلوى نازنينش را پاره كرد. آن جناب از كار افتاد ودرميان خون خويش مى غلطيدودراين اوقات تحمّل مى كرد، تاآنگاه كه رُوح به گودى گلوى مباركش رسيد و نزديك شد كه به بهشت عنبر سرشت شتابد صدا بلند كرد.
يااَبَتاه عَلَيْكَ مِنّىِ السَّلامُ هذا جَدّي رَسُولُ اللّهِ يَقْرَؤُك السَّلام وَيَقوُلُ عَجّلِ الْقُدُومَ اِلَيْنا.(221) وبه روايت ديگر ندا كرد:
يااَبَتاه هذا جدّى رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله قَدْسَقانى بِكَاْسِهِ اْلاَوْفى شَرْبَةً لااَظْمَاُ بَعْدَها اَبَدا وَهُوَ يَقوُلُ: اَلْعَجَلَ اَلْعَجَلَ فَاِنَّ لَكَ كَاءْسا مَذْخوُرَةً حَتّى تَشْرِبَهَا السّاعَة ؛
يعنى اينك جدّمن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر است ومرا از جام خويش شربتى سقايت فرمود كه هرگز پس از آن تشنه نخواهم شد ومى فرمايد: اى حسين ! تعجيل كن در آمدن كه جام ديگر از براى توذخيره كرده ام تا دراين ساعت بنوشى . پس حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام بالاى سر آن كشته تيغ ستم وجفاآمد، به روايت سيّدبن طاوس صورت برصورت اونهاد. شاعرگفته :

چهر عالمتاب بنهادش به چهر

شد جهان تار از قران ماه ومهر

سر نهادش بر سر زانوى ناز

گفت كاى باليده سرو سرفراز

اين بيابان جاى خواب نازنيست

كايمن از صيّاد تير اندازنيست

تو سفر كردى وآسودى زغم

من در اين وادى گرفتاراَلم

و فرمود خدا بكشد جماعتى راكه ترا كشتند، چه چيزايشان را جرى كرده كه از خدا و رسول نترسيدند و پرده حرمت رسول را چاك زدند، پس ‍ اشك از چشمهاى نازنينش جارى شد وگفت : اى فرزند! عَلَى الدُّنْيا بَعدَك الْعَفا؛ بعدازتو خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا. شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده : اين وقت حضرت زينب عليهاالسّلام از سراپرده بيرون آمد وباحال اضطراب و سرعت به سوى نعش جناب على اكبر مى شتافت و ندبه بر فرزند برادر مى كرد، تا خود را به آن جوان رسانيد وخويش را بر روى او افكند، حضرت سر خواهر را از روى جسد فرزند خويش بلند كرد و به خيمه اش باز گردانيد و رو كرد به جوانان هاشمى و فرمود كه برداريد برادر خود را؛ پس جسد نازنينش ‍ را از خاك برداشتند و در خيمه اى كه درپيش روى آن جنگ مى كردند گذاشتند. (222)
مؤ لّف گويد: كه در باب حضرت على اكبر عليه السّلام دو اختلاف است :
يكى : آنكه در چه وقت شهيد گشته ، شيخ مفيد وسيّدبن طاوس وطبرى وابن اثير وابو الفَرَج وغيره ذكر كرده اند (223)كه اوّل شهيد از اهل بيت عليهماالسّلام على اكبر بوده و تاءييد مى كند كلام ايشان را زيارت شهداء معروفه اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَوَّلَ قَتيلٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَليلٍ ولكن بعضى از ارباب مقاتل اوّل شهيد از اهل بيت را عبداللّه بن مسلم گرفته اند و شهادت على اكبر را در اواخر شهداء ذكر كرده اند.
دوم : اختلاف در سنّ شريف آن جناب است كه آيا در وقت شهادت هيجده ساله يا نوزده ساله بوده و از حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام كوچكتر بوده يا بزرگتر و به سنّ بيست وپنج سالگى بوده ؟ و ما بين فحولِ عُلما در اين باب اختلاف است ، و ما در جاى ديگرى اشاره به اين اختلاف و مختار خود را ذكر كرديم و به هر تقدير، اين مدّتى كه در دنيا بود عمر شريف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساكين و اكرام وافدين وسعه در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده به حدى كه در مدحش گفته شده :

لَمْ تَرَعَيْنٌ نَظَرَتْ مِثْلَهُ

مِنْ مُحْتَفٍ يَمْشي ولا ناعلٍ

و در زيارتش خوانده مى شود:
الَسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الصِّديقُ وَ الشَّهيّدُ اْلمُكَرَّمُ وَ السَّيّدُ اْلمُقَدَّمُ الّذّى عاشَ سَعيداً وَ ماتَ شَهيداً وَ ذَهَبَ فَقيداً فَلَمْ تَتَمَتَّعْ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ باِلْعَمَلِ الصّالِحِ وَلَمْ تَتَشاغَلْ اِلاّ بِالْمَتْجَرِ الرّابِحِ.
و چگونه چنين نباشد آن جوانى كه اَشْبَه مردم باشد به حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم و اخذ آداب كرده باشد از دو سيّد جوانان اهل جنّت ؛ چنانچه خبر مى دهد از اين مطلب عبارت زيارت مرويّه معتبره آن حضرت الَسَّلام عَلَيْكَ يَا بْنَ اْلحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ و آيا والده آن جناب در كربلا بوده يا نبوده ؟ ظاهر آن است كه نبوده و در كتب معتبره نيافتم در اين باب چيزى . و امّا آنچه مشهور است كه بعد از رفتن على اكبر عليه السّلام به ميدان ، حضرت حسين عليه السّلام نزد مادرش ليلى رفت و فرمود: بر خيز و برو در خلوت دعا كن براى فرزندت كه من از جدّم شنيدم كه مى فرمود: دعاى مادر در حقّ فرزند مستجاب مى شود... به فرمايش شيخ (224) ما تمام دروغ است .
شهادت عبداللّه بن مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه
محمّد بن ابوطالب فرموده : اوّل كسى كه از اهل بيت امام حسين عليه السّلام به مبارزت بيرون شد، عبداللّه بن مسلم بود و رجز مى خواند و مى فرمود:

اَلْيَوْمَ اَلْقى مُسْلِماً وَ هُوَاءَبي

وَفِتْيَةً بادُواعلى دينِ النَّبِىٍِّّ

لَيْسُوا بِقَوْمٍ عُرِفُوا باِلْكَذِبِ

لكِنْ خِيارٌ وَ كِرامُ النَّسَبِ

مِنْ هاشِمِ السّاداتِ اَهْلِ النَّسَبِ

پس كارزار كرد و نود وهشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد، پس ‍ عمروبن صبيح او را شهيد كرد. رحمه اللّه (225)
ابوالفَرَج گفته كه مادرش رقيّه دختر اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السّلام بوده ، و شيخ مفيد و طبرى روايت كرده اند كه عَمروبن صبيح تيرى به جانب عبداللّه انداخت و عبداللّه دست خود را سپر پيشانى خود كرد آن تير آمد و كف او را بر پيشانى او بدوخت ، عبداللّه نتوانست دست خود را حركت دهد پس ملعونى ديگر نيزه بر قلب مباركش زد و او را شهيد كرد. (226)
ابن اثير گفته كه فرستاد مختار جمعى را براى گرفتن زيد بن رُقاد، و اين زيد مى گفت كه من جوانى از اهل بيت امام حسين عليه السّلام را كه نامش ‍ عبداللّه بن مسلم بود تيرى زدم در حالى كه دستش بر پيشانيش بود و وقتى او را تير زدم شنيدم كه گفت : خدايا! اين جماعت ما را قليل و ذليل شمردند، خدايا بكش ايشان را همچنان كه كشتند ايشان ما را ؛ پس تير ديگرى به او زده شد پس من رفتم نزد او ديدم او را كه مرده است تير خود را بر دل او زده بودم از دل او بيرون كشيدم و خواستم آن تير را كه بر پيشانيش جاى كرده بود بيرون آورم ، بيرون نمى آمد.وَ لَمْ اَزَلْ اَتَضَنَّضُ الا خَرَ عَنْ جَبْهتِهِ حَتّى اَخَذْتُهُ وَ بَقِىَ النَّصْل پس پيوسته او را حركت دادم تا بيرون آوردم چون نگاه كردم ديدم پيكان تير در پيشانيش مانده و تير از ميان پيكان بيرون آمده .
بالجمله ؛ اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند زيدبن رقاد باشمشير به سوى ايشان بيرون آمد، ابن كامل كه رئيس لشكر مختار بود لشكر را گفت كه او را نيزه و شمشير نزنيد بلكه او را تير باران و سنگ باران نمائيد، پس چندان تير و سنگ بر او زدند كه بر زمين افتاد پس بدن نحسش را آتش زدند در حالى كه زنده بود و نمرده بود.(227)
و بعضى از مورّخين گفته اند كه بعد از شهادت عبداللّه بن مسلم آل ابوطالب جملگى به لشكر حمله آوردند، جناب سيّد الشهداء عليه السّلام كه چنين ديد ايشان را صيحه زد و فرمود:
صَبْراً عَلَى المْوتِ يابَنى عمومتى .
هنوز از ميدان بر نگشته بود كه از بين ايشان محمّدبن مسلم به زمين افتاد و كشته شد. رضوان اللّه عليه ، و قاتل او ابومرهم اَزْدىّ و لقيط بن اياس جهنى بود.(228)
شهادت محمّد بن عبداللّه بن جعفر رضى اللّه عنه
محمّدبن عبداللّه بن جعفر(رضى اللّه عنهم ) به مبارزت بيرون شد و اين رجز خواند:
شعر : اَشْكُو اِلَى اللّهِ مِنَ الْعُدْوانِ

فِعالَ قَوْمٍ في الرَّدى عُميانٍ

قَدْ بَدَّلُوا مَعالِمَ الْقُرْآنِ

وَ مُحْكَمَ التَّنْزيل وَ التّبْيانِ

وَ اَظْهَرُوا الْكُفْرِ مَعَ الّطغْيانِ (229)
پس ده نفر را به خاك هلاك افكند، پس عامربن نَهْشَل تميمى او را شهيد كرد. ابوالفرج گفته كه مادرش خَوْصا بنت حفصه از بكربن وائل است ، و سليمان بن قِتّه اشاره به شهادت او كرده در مرثيه خود كه گفته :
شعر : وَسَمِىُّ النَّبِىِّ غُودِرَ فيهِمْ

قَدْ عَلَوْهُ بِصارِمٍ مَصْقُول

فَاِذا ما بَكيتُ عَيْنى فَجودى

بِدُموُعٍ تَسيلُ كُلَّ مَسيْلٍ (230)

شهادت عون بن عبداللّه بن جعفر رضى اللّه عنه
قالَ الَّطَبَرى : فَاعْتَوَرَهُمُ النّاسُ مِنْ كُلِّ جانِبٍ فَحَمَلَ عَبْدُاللّهِ بْنِ قُطْنَةِ الطّايىّ ثُمَّ النَّبْهانىّ عَلى عَوْنِ بْنِ عبداللّه بن جَعْفَرِ بْنِ اَبى طالِبٍ(رضى اللّه عنهم )(231)
و در (مناقب ) است كه عون به مبارزت بيرون شد و آغاز جدال كرد و اين رجز خواند:

اِنْ تُنْكِرونى فَاَنَا ابْنُ جَعْفَرٍ

شَهيدِ صِدْقٍ فىِ اْلجِنانِ اَزهَرٍ

يَطيُر فيها بِجَناحٍ اَخْضَرٍ

كَفى بِهَذا شَرَفاً في الْمحشَرِ

پس قتال كرد و سه تن سوار و هيجده تن از پيادگان از مركب حيات پياده كرد، آخر الا مر به دست عبداللّه بن قُطْنَه شهيد گرديد. (232)
ابوالفرج گفته كه مادرش زينب عقيله دختر اميرالمؤ منين عليه السّلام بنت فاطمه بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشد، و سليمان بن قتَّه به او اشاره كرده در قول خود:

وَ انْدُبى إ نْ بَكَيْتِ عَوْنا اَخاهُ

لَيْسَ فيما يَنوُبُهُمْ بخَذُولٍ

فَلَعَمْرى لَقَدْ اُصيبَ ذَوُو الْقُرْ

بى فَبَكى عَلَى الْمُصابِ الطَّويِل (233)

(و فى الزّيارة الّتى زارَبِهَا اْلمُرْتَضى عَلَم اْلهُدى رحمه اللّه )
السَّلامُ عَلَيْكَ ياعَوْنَ عَبْدِاللّهِ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ اَبى طالب ، السّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ النّاشى فى حِجْرِ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلّم و الْمُقْتَدي بِاَخْلاقِ رَسُولِ اللّهِ وَ الذاَّبِّ عَنْ حَريمِ رَسُولِ اللّهِ صَبِيّاً وَالذّاَّئدِ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم مُباشِراً للِحُتوُفِ مُجاهِداً بالسُّيُوفِ قَبْلَ اَنْ يَقْوِىَ جِسْمُهُ وَ يَشْتَدَّ عَظْمُهَ يَبْلُغَ اَشُدَّهُ(اِلى اَنْ قالَ) فَتَقَرَّبْتَ وَ المنايا دانِيَهٌ وَ زَحَفْتَ وَ النَّفسُ مُطمْئِنَّةٌ طَيِّبَةٌ تَلْقى بِوْجْهِكَ بَوادِرَ السِّهامِ وَ تُباشْرُ بمُهْجَتِكَ حَدَّ اْلحِسامِ حَتَّى وَفَدْتَ اِلَى اللّهِ تَعالى بِاحْسَنِ عَمَلِ الخ .(234)
و ديگر از شهداء اهل بيت عليه السّلام عبدالرحمن بن عقيل است كه به مبارزت بيرون شد و رجز خواند:
شعر : اَبى ، عَقيلٌ فَاعْرفوُا مَكانى

مِنْ هاشِمٍ وَ هاشِمٌ اِخْوانى

كُهُولُ صِدْقٍ سادَةُ الاَْقرانِ

هذا حُسَيْنٌ شامِخُ اْلبُنْيانِ

وَ سَيّدُ الشَّيْبِ مَعَ الشُبّانِ

پس هفده تن از فُرْسان لشكر را به خاك هلاك افكند، آنگاه به دست عثمان بن خالد جُهَنى به درجه رفيعه شهادت رسيد. (235)
طبرى گفته كه گرفت مختار در بيابان دو نفرى را كه شركت كرده بودند در خون عبدالرحمن بن عقيل و در برهنه كردن بدن او پس گردن زد ايشان را،آنگاه بدن نحسشان را به آتش سوزانيد.
و ديگر جعفربن عقيل است رحمه اللّه كه به مبارزت بيرون شد و رجز خواند:

اَنَا اْلغُلامُ اْلاَبْطَحِىُّ الطالِبّى

مِنْ مَعْشَرٍ فى هاشِمٍ مِنْ غالِبٍ

وَنَحْنُ حَقّاً سادَةُ الذَّوائِبِ

هذا حُسَيْنٌ اَطْيَب اْلاَطايِبِ

پس دو نفر و به قولى پانزده سوار را به قتل رسانيد و به دست بُشْرِ بن سَوْطِ هَمدانى به قتل رسيد. (236)
و ديگر عبداللّه الاكبر بن عقيل كه عثمان بن خالد و مردى از همدان او را به قتل رسانيدند. و محمّد بن مسلم بن عقيل رحمة اللّه را اَبو مَرهم اَزْدى و لَقيطْ بْن اياس جُهنى شهيد كرد.
و محمّدبن ابى سعيد بن عقيل رحمه اللّه را لَقيط بن ياسر جُهنى به زخم تير شهيد كرد.
مؤ لف گويد: كه بعد از شهادت جناب علىّ اكبر عليه السّلام ذكر شهادت عبداللّه بن مسلم بن عقيل شد، پس آنچه از آل عقيل در يارى حضرت امام حسين عليه السّلام به روايات معتبره شهيد شدند با جناب مسلم هفت تن به شمار مى رود، و سليمان بن قَتَّه نيز عدد آنها را هفت تن ذكر كرده ، چنانچه گفته در مرثيه امام حسين عليه السّلام :

عَينُ جُودي بِعَبْرةٍ وَ عَويلٍ

فَانْدُبى اِنْ بَكَيْتِ آلَ اَلرّسُولِ

سِتَّة كُلُّهُمْ لِصُلْبِ عَلِي

قَدْ اُصيبُوا وَسَبْعَةٌ لِعَقيلٍ

شهادت جناب قاسم بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام

زبرج خيمه بر آمد چو قاسم بن حسن

سُهيل سر زده گفتى مگر زسمت يمن

زخيمگاه به ميدان كين روان گرديد

رخ چو ماه تمام و قدى چون سرو چمن

گرفت تيغ عدو سوز را به كف چو هلال

نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن

قاسم بن الحسن عليهماالسّلام به عزم جهاد قدم به سوى معركه نهاد، چون حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامى بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده ، بى توانى پيش شد و دست به گردن قاسم در آورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه روايت وارد شده حَتّى غُشِىَ عَلَيْهِما، پس قاسم به زبان ابتهال و ضراعت اجازت مبارزت طلبيد، حضرت مضايقه فرمود، پس قاسم گريست و دست و پاى عمّ خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس ‍ جناب قاسم عليه السّلام به ميدان آمد در حالى كه اشكش به صورت جارى بود و مى فرمود:

اِنْ تُنْكرُونى فَاَنَا اْبنُ اْلحَسَنِ

سِبْطِ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى اْلمؤ تَمَنِ

هذا حُسَيْنٌ كَالاَْسيِر اْلمُرْتَهَنِ

بَيْنَ اُناسٍ لا سُقُوا صَوْبَ الْمَزَنِ (237)

پس كارزار سختى نمود و به آن صِغَر سنّ و خرد سالى ، سى و پنج تن را به درك فرستاد. حُمَيْد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسرى ديدم به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازارى در برداشت و نَعْلَينى در پا داشت كه بند يكى از آنها گسيخته شده بود و من فراموش نمى كنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد اَزدى گفت : به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله مى كنم و او را به قتل مى رسانم ، گفتم : سُبحان اللّه ! اين چه اراده است كه نموده اى ؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كرده اند از براى كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شريك كنى ؟ گفت : به خدا قسم كه از اين انديشه بر نگردم ، پس اسب بر انگيخت و رو بر نگردانيد تا آنگاه كه شمشيرى بر فرق آن مظلوم زد و سر او را شكافت پس قاسم به صورت بر روى زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عمّاه ! چون صداى قاسم به گوش حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد تعجيل كرد مانند عقابى كه از بلندى به زير آيد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغى حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پيش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه عظيمى زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام عليه السّلام بربايند همين كه هجوم آوردند بدن او پا مال سُمّ ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست ديدند امام عليه السّلام بالاى سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندن است و پاى به زمين مى سايد و عزم پرواز به اَعلْى علّييّن دارد و حضرت مى فرمايد: سوگند به خداى كه دشوار است بر عمّ تو كه او را بخوانى و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودى نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتى كه ترا كشتند. هذا يَوْمٌ وَ اللّهِ كَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.
آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوى سراپرده روان گشت در حالى كه پاهاى قاسم در زمين كشيده مى شد. پس او را برد در نزد پسرش على بن الحسين عليه السّلام در ميان كشتگان اهل بيت خود جاى داد، آنگاه گفت : بارالها تو آگاهى كه اين جماعت ما را دعوت كردند كه يارى ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اى داور داد خواه ! اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يك تن از ايشان را باقى مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان .
آنگاه فرمود: اى عموزادگان من !(238) صبر نمائيد اى اهل بيت من ، شكيبائى كنيد و بدانيد بعد از اين روز، خوارى و خذلان هرگز نخواهيد ديد.(239)
مخفى نماند كه قصّه دامادى جناب قاسم عليه السّلام در كربلا و تزويج او فاطمه بنت الحسين عليه السّلام را، صحّت ندارد ؛ چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسيده و بعلاوه آنكه حضرت امام حسين عليه السّلام را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده ، يكى سكينه كه شيخ طبرسى فرموده : سيّد الشّهداء عليه السّلام او را تزويج عبداللّه كرده بود و پيش از آنكه زفاف حاصل شود عبداللّه شهيد گرديد.(240) و ديگر فاطمه كه زوجه حسن مُثَنّى بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسن عليه السّلام به آن اشاره شد، و اگر استناداً به اخبار غير معتبره گفته شود كه جناب امام حسين عليه السّلام را فاطمه ديگر بوده گوئيم كه او فاطمه صغرى است و در مدينه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن عليهماالسّلام عقد بست واللّه تعالى العالم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 8:20 pm

شيخ اجلّ محدّث متتبّع ماهرثقة الا سلام آقاى حاج ميرزا حسين نورى - نَوَّرَ اللّه مَرْقَدَهُ- در كتاب (لؤ لؤ و مرجان ) فرموده به مقتضاى تمام كتب معتمده سالفه مؤ لّفه در فنّ حديث و اَنساب و سِير نتوان براى حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام دختر قابل تزويج بى شوهرى پيدا كرد كه اين قضيه قطع نظر از صحّت و سقم آن به حسب نقل وقوعش ممكن باشد.
امّا قصّه زبيده و شهربانو و قاسم ثانى در خاك رى و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده ، پس آن خيالات واهيه است كه بايد در پشت كتاب (رموز حمزه ) وساير كتابهاى مجعوله نوشت ، و شواهد كذب بودن آن بسيار است ، و تمام علماى انساب متّفق اند كه قاسم بن الحسن عليه السّلام عقب ندارد انتهى كلامه رفع مقامه .(241)
بعضى از ارباب مَقاتل گفته اند كه بعد از شهادت جناب قاسم عليه السّلام بيرون شد به سوى ميدان ، عبداللّه بْن الحَسَن عليه السّلام و رَجَز خواند:

اِنْ تُنْكِرُونى فَاَنَاَ ابْنُ حَيْدَرَهْ

ضْرغامُ آجامٍ(242) وَ لَيْثٌ قَسْوَرَهْ

عَلَى الْاَعادى مِثْلَ ريحٍ صَرْصَرةٍ

اَكيلُكُمْ بالسّيْف كَيْلَ السَّنْدَرة (243)

و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هانى بن ثُبَيْت حضرمى بر وى تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سياه گشت .(244)
و ابوالفّرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر عليه السّلام فرموده كه حرملة بن كاهل اسدى او را به قتل رسانيد.(245)
مؤ لف گويد: كه ما مَقْتَل عبداللّه را در ضمن مقتل جناب امام حسين عليه السّلام ايراد خواهيم كرد ان شاءاللّه تعالى .
و ابوبكر بن الحسن عليه السّلام كه مادرش اُمّ وَلَد بوده و با جناب قاسم عليه السّلام برادر پدر مادرى (246) بود، عبداللّه بن عُقبه غَنَوىّ او را به قتل رسانيد. و از حضرت باقر عليه السّلام مروى است كه عقبه غَنَوى او را شهيد كرد، و سليمان بن قَتّه اشاره به او نموده در اين شعر:

وَ عِنْدَ غَنِىٍّ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِنا

وَ فى اَسَدٍ اُخْرى تُعَدُّ وَ تُذْكَرُ

مؤ لّف گويد: كه ديدم در بعضى مشجّرات نوشته بود ابوبكربن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام شهيد گشت در طفّ و عقبى براى او نبود و تزويج نموده بود امام حسين عليه السّلام دخترش سكينه را به او و خون او در بنى غنى است .
شهادت اولاد اميرالمومنين عليه السّلام
جناب ابوالفضل العبّاس عليه السّلام چون ديد كه بسيارى از اهلبيتش ‍ شهيد گرديدند رو كرد به برادران خود عبداللّه و جعفر و عثمان فرزندان اميرالمومنين عليه السّلام از خود امّ البنين و فرمود:
تَقَدَّموُا بِنَفسى اَنْتُمْ فَحاموُاعَنْ سَيِّدِ كُمْ حَتّى تَموُتوُا دُونَهُفَتَقَدَّموُا جَميعاً فَصارُوا اَمامَ اْلحُسَيْنِ عليه السّلام يَقُونَهُمْ بِوُجُوهِهِمْ وَنُحُورِهِمْ؛يعنى جناب ابوالفضل عليه السّلام با برادران خويش فرمود: اى برادران من ! جان من فداى شماها باشد پيش بيفتيد و برويد در جلو سيّد و آقايتان خود را سپر كنيد و آقاى خود را حمايت كنيد و از جاى خود حركت نكنيد تا تمامى در مقابل او كشته گرديد. برادران ابوالفضل عليه السّلام اطاعت فرمايش ‍ برادر خود نموده تمامى رفتند در پيش روى امام حسين عليه السّلام ايستادند و جان خود را وقايه جان آن بزرگوار نمودند، و هر تير و نيزه و شمشير كه مى آمد به صورت و گلوى خويش خريدند.
فَحَمَلَ هانىُ بْنُ ثُبَيْتِ الحَضْرَمِىِّ عَلى عبداللّه بْنِ عَلِىّ عليه السّلام فَقَتَلَهُ ثُمَّ حَمَلَ عَلى اَخيهِ جَعْفَربْن عَلِىّ عليه السّلام فَقَتَلَهُ اَيْضَاً وَرَمى يَزيدُ الاَصْبَحِىُ عُثْمانَ بْنَ عَلِىّ عليه السّلام بِسَهْمٍَفقَتَلَهُ ثُمَّ خَرَج اِلَيْهِ فَاحْتَزَّ رَاْسَهُ و بَقَى اْلعبّاسُ بْنُ عَلِىّ قائماً اَمامَ اْلحُسَيْنِ يُقاتِلُ دُونَهُ و يَميلُ مَعَهُ حَيْثُ مالَ حَتّى قُتِلَ. سلام اللّه عليه .
مؤ لّف گويد:اين چند سطر كه در مقتل اولاد اميرالمومنين عليه السّلام نقل كردم از كتاب ابوحنيفه دينورى بود(247) كه هزار سال بيشتر است آن كتاب نوشته شده ولكن در مقاتل ديگر است كه عبداللّه بن على عليه السّلام تقّدم جست و رجز خواند:

اَنا ابْنُ ذى النَّجْدَةِ و الاِفضالِ

ذاكَ علىُّ الخَيْر ذُوالْفِعالِ

سَيْفُ رسولِ اللّهِذوالنِّكالِ

فى كلِّ يَوْمٍ ظاهِرُ الاَهوالِ (248)

پس كارزار شديدى نمود تا آنكه هانى بن ثبيت حضرمى او را شهيد كرد بعد از آنكه دو ضربت مابين ايشان ردّ و بدل شد. و ابوالفرج گفته كه سن آن جناب در آن روز به بيست و پنج سال رسيده بود.(249)
پس از آن جعفر بن على عليه السّلام به ميدان آمد و رجز خواند:

اِنّى اَنا جَعْفَرُ ذُوالْمَعالى

ابْنُ عَلِىّ الخَيْرِ ذُوالنَّوالِ

حَسْبى بعَمّى جَعْفَر وَ الْخالِ

اَحْمي حُسَيْناً ذِى النَّدىَ الْمِفْضالِ (250)

هانى بن ثُبَيْت بر او حمله كرد و او را شهيد نمود. و ابن شهر آشوب فرمود كه خولى اصبحى تيرى به جانب او انداخت و آن بر شقيقه يا چشم او رسيد.(251) و ابو الَفرَج از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه خولى ، جعفر را شهيد كرد.(252)
پس عثمان بن على عليه السّلام به مبارزَت بيرون شد و گفت :

اِنى اَنَا عُثْمانُ ذُوالْمَفاخِرِ

شَيْخى عَلِىُّ ذُوالْفِعالِ الطّاهِرِ

هذا حُسَيْنٌ سَيّدُ الا خايِرِ

وَ سَيّدُ الصّغارِ وَ الا كابِرِ(253)

و كارزار كرد تا خولى اصبحى تيرى بر پهلوى او زد و او را از اسب به زمين افكند، پس مردى از (بنى دارم ) بر او تاخت و او را شهيد ساخت رحمه اللّه و سر مباركش را از تن جدا كرد و نقل شده كه سن شريفش در آن روز به بيست و يك سال رسيده بود و وقتى كه متولّد شده بود اميرالمومنين عليه السّلام فرمود كه او را به نام برادر خود عثمان بن مَظْعون نام نهادم .
علت نام گذارى على عليه السّلام فرزندش را به نام (عثمان )
مؤ لف گويد: عثمان بن مظعون (به ظاء معجمه و عين مهمله ) يكى از اجلاء صحابه كبار و از خواصّ حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم است و حضرت او را خيلى دوست مى داشت و بسيار جليل و عابد و زاهد بوده به حدّى كه روزها صائم و شبها به عبادت قائم ، و جلالت شاءنش ‍ زياده از آن است كه ذكر شود، در ذى الحجّه سنه دو هجرى در مدينه طيبه وفات كرد، گويند او اوّل كسى است كه در بقيع مدفون شد. و روايت شده كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بعد از مردن او، او را بوسيد، و چون ابراهيم فرزند آن حضرت وفات كرد فرمود: ملحق شو به سلف صالحت عثمان بن مظعون .
سيّد سَمهُودى در (تاريخ مدينه ) گفته : ظاهر آن است كه دختران پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم جميعاً در نزد عثمان بن مظعون مدفون شده باشند؛ زيرا كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در وقت دفن عثمان بن مظعون سنگى بالاى سر قبرش براى علامت گذاشت و فرمود: به اين سنگ نشان مى كنم قبر برادرم را و دفن مى كنم در نزد او هر كدام كه بميرد از اولادم انتهى .(254)
شهادت ابوبكر بن على عليه السّلام
اسمش معلوم نشده ،(255) مادرش ليلى بنت مسعود بن خالد است و در (مناقب ) گفته كه به مبارزت بيرون شد و اين رَجَز خواند:

شَيْخى عَلِىٌ ذوالفِخارِ الاَطْوَلِ

مِنْ هاشِمِ الْخَيْرِ الْكَريمِ الْمُفْضِل (256)

هذا حُسَيْنُ بْنُ النَّبِىّ الْمُرْسَلِ

عَنْهُ نُحامى بِالْحُسامِ الْمُصْقَلِ

تَفْديهِ نَفسى مِنْ اَخٍ مُبَجَّلِ

و پيوسته جنگ كرد تا زحربن بدر و به قولى عُقْبَه غَنَوىّ او را شهيد كرد(257) رحمه اللّه و از مدائنى نقل شده كه كشته او را در ميانه ساقيه اى (258) يافتند و ندانستند چه كسى او را به قتل رسانيد.
سيّد بن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه حسن مُثَنى در روز عاشورا مقابل عمويش امام حسين عليه السّلام كارزار كرد و هفده نفر از لشكر مخالفين به قتل رسانيد و هيجده جراحت بر بدنش وارد آمد روى زمين افتاد، اسماء بن خارجه خويش مادرى او، او را به كوفه برد و زخمهاى او را مداوا كرد تا صحّت يافت سپس او را به مدينه حمل نمود.(259)
شهادت طفلى از آل امام حسين عليه السّلام
ارباب مَقاتل گفته اند كه طفلى از سراپرده جناب امام حسين عليه السّلام بيرون شد كه دو گوشواره از دُرّ در گوش داشت و از وحشت و حيرت به جانب چپ و راست مى نگريست و چندان از آن واقعه هولناك در بيم و اضطراب بود كه گوشواره هاى او از لرزش سر و تن لرزان بود. در اين حال سنگين دلى كه او را هانى بن ثُبَيت مى گفتند بر او حمله كرد و او را شهيد نمود. و گفته اند كه در وقت شهادت آن طفل شهربانو مدهوشانه به او نظر مى كرد و ياراى سخن گفتن و حركت كردن نداشت لكن مخفى نماند كه اين شهربانو غير والده امام زين العابدين عليه السّلام است ؛ چه آن مخدّره در ايّام ولادت فرزندش وفات كرد.
و ابوجعفر طبرى شهادت اين طفل را به نحو اَبْسَط نوشته و ما عبارت او را بِعَيْنها در اينجا درج مى كنيم : رَوى اَبُو جَعْفَرِ الطَّبَرىُّ عنْ هشام الْكَلْبِىِّ قالَ: حدَّثَنى ابُوهُذَيْلٍ رَجُلٌ مِنَ السَّكُونِعَنْ هانِىِ بْنِ ثُبَيْتِ الْحَضْرَمِىِّ قالْ رَاَيْتُهُ جالِساً فى مَجْلِسِ الْحَضْرَمِيّينَ فى زَمانِ خالِدِبْنِ عبداللّه وهُوَ شَيْخ كَبير قالَ: فَسَمِعْتُهُ وُهُوَ يَقولُ كُنْتُ مِمَّنْ شَهِدَ قَتْلَ الْحُسَيْنِ عليه السّلام قالَ: فَوَاللّهِ!اِنّى لَواقِفُ عاشِرُ عَشَرَةٍ لَيْسَ مِنّا رَجُلٌ الاّ عَلى فَرَسٍ وَقَدْ جالَتِ الْخَيْلُ و تَصَعْصَعَتْ اِذْخَرَجَ غُلامٌ مِنْ آل الْحُسَيْنِ عليه السّلام وَ هُوَ مُمْسِكٌ بِعُودٍ مِنْ تِلْكَ اَلْاَبْنِيةِ عَلَيْهِ اِزارٌ وَ قَميصٌ وَ هُوَ مَذْعُور يَلْتَفِتُ يَميناً وَ شِمالاً فَكَانّى اَنْظُرُ إ لى دُرَّتَينِ فى ذَبانِ كُلَّما الْتَفَتَ اِذْ اَقْبَلَ رَجُلٌ يَرْكُضُ حَتّى اِذا دَنى مِنْهُ مالَ عَنْ فَرَسِه ثُمَّ اقْتَصَد الْغُلامَ فَقَطَعهُ بِالسَّيْفِ قالَ هشامُ قالَ السَّكُونىّ هانى بْنِ ثُبَيْت هُو صاحِبُ الغُلامِ فلَمّا عُتِبَ عَلَيْهِ كَنّى عَنْ نَفْسِهِ.(260)
شهادت حضرت ابوالفضل العبّاس عليه السّلام
حضرت عبّاس عليه السّلام كه اكبر اولاد اُمُّالبَنين وپسر چهارم اميرالمؤ منين عليه السّلام بود و كُنْيَتش ابوالفضل و مُلَقّب به (سقّا)(261) و صاحب لواى امام حسين عليه السّلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتى زيبا داشت كه او راماه بنى هاشم مى گفتند و چندان جسيم و بلند بالا بود كه بر پشت اسب قوى و فربه بر نشستى پاى مباركش بر زمين مى كشيدى . او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچ كدام را فرزندنبود. ابوالفضل عليه السّلام ، اوّل ايشان را به جنگ فرستاد تا كشته ايشان را ببيند و ادراك اجر مصائب ايشان فرمايد.
پس از شهادت ايشان به نحوى كه ذكر شد بعضى از ارباب مقاتل گفته اند كه چون آن جناب تنهائى برادر خود را ديد به خدمت برادر آمده عرض ‍ كرد: اى برادر! آيا رخصت مى فرمائى كه جان خود را فداى تو گردانم ؟ حضرت از استماع سخن جانسوز او به گريه آمد و گريه سختى نمود، پس فرمود: اى برادر! تو صاحب لواى منى چون تو نمانى كس با من نماند. ابوالفضل عليه السّلام عرض كرد: سينه ام تنگ شده و از زندگانى دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين جماعت منافقين خونخواهى خود كنم . حضرت فرمود: پس الحال كه عازم سفر آخرت گرديده اى ، پس طلب كن از براى اين كودكان كمى از آب ، پس حضرت عبّاس عليه السّلام حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ايستاد و لواى نصيحت و موعظت افراشت و هر چه توانست پند و نصيحت كرد و كلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد.
لاجرم حضرت عبّاس عليه السّلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض برادر رسانيد. كودكان اين بدانستند بناليدند و نداى العَطَش العَطَش در آوردند، جناب عبّاس عليه السّلام بى تابانه سوار بر اسب شده و نيزه بر دست گرفت ومَشْگى برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبى به دست آورد. پس چهار هزار تن كه موكّل بر شريعه فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تيرها به چلّه كمان نهاده و به جانب او انداختند، جناب عبّاس عليه السّلام كه از پستان شجاعت شير مكيده چون شير شميده بر ايشان حمله كرد و رجز خواند:

لا اَرْهَبُ الْمَوْتَ اِذِالْمَوْتُ زَقَا(262)

حَتّى اُوارى فى الْمصاليتِ(263)لِقا

نَفْسى لِنَفْس الْمُصْطَفَى الطُّهْروَقا

انّى اَنَا الْعبّاس اَغْدُوا بِالسَّقا

ولا اَخافُ الشَّرَ يوْمَ الْمُلْتقى (264)

و از هر طرف كه حمله مى كرد لشكر را متفرّق مى ساخت تا آنكه به روايتى هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شريعه شد و خود را به آب فرات رسانيد چون از زحمت گير و دار و شدّت عطش جگرش ‍ تفته بود خواست آبى به لب خشك تشنه خود رساند دست فرا برد و كفى از آب برداشت تشنگى سيّدالشهداء عليه السّلام و اهلبيت او را ياد آورد آب را از كف بريخت :

پركرد مَشْك و پس كفى از آب برگرفت

مى خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار

آمد به يادش از جگر تشنه حُسين

چون اشك خويش ريخت زكف آب و شد سوار

شد با روان تشنه زآب روان روان

دل پرزجوش و مشك به دوش آن بزرگوار

كردند حمله جمله بر آن شبل مرتضى

يك شير در ميانه گرگان بى شمار

يك تن كسى نديده و چندين هزار تير

يك گل كسى نديده و چندين هزار خار

مشك را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت تا مگر خويش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگى برهاند. لشكر كه چنين ديدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند، و آن حضرت مانند شير غضبان بر آن منافقان حمله مى كرد و راه مى پيمود. ناگاه نوفل الا زرق و به روايتى زيدبن ورقاء كمين كرده از پشت نخلى بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را معين گشت و تشجيع نمود پس تيغى حواله آن جناب نمود آن شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از تن جدا گرديد، حضرت ابوالفضل عليه السّلام جلدى كرد و مشك را به دوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و اين رجز خواند:

واللّهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَمينى

اِنّى اُحامى اَبَداً عَنْ دينى

وعَنْ اِمامٍ صادِقِ اليَقين

نَجْلِ النَّبِىّ الطّاهِرِ الاَمينِ

پس مقاتله كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، ديگر باره نوفل و به روايتى حكيم بن طفيل لعين از كمين نخله بيرون تاخت و دست چپش ‍ را از بند بينداخت ، جناب عبّاس عليه السّلام اين رجز خواند:

يانَفْسُ لا تَخْشَي منَ الْكُفّارِ

واَبْشِرى بِرَحْمَةِ الْجَبّارِ

مع النَّبِىّ السَّيّدِ الْمخْتارِ

قَدْ قَطَعُوا بِبَغْيهِمْ يَسارى

فَاَصْلِهِمْ يا رَبِّ حَرَّ النّارِ(265)

و مشك را به دندان گرفت و همّت گماشت تا شايد آب را به آن لب تشنگان برساند كه ناگاه تيرى بر مشك آب آمد و آب آن بريخت و تير ديگر بر سينه اش رسيد و از اسب در افتاد.

عمُّوهُ بِالنَّبْلَ وَالسُّمْرِ الْعَواسِل والْ‍

‍بَيْض الْفَواصِلِ مِنْ فَرْقٍ اِلى قَدَمٍ

فَخَرَّ لِلاَرْضِ مَقْطُوعَ الْيَدَيْنِ لَهُ

مِنْ كُلِّ مَجْدٍ يَمينٌ غَيْرَ مُنْجَذِمٍ شعر :

پس فرياد برداشت كه اى برادر، مرا درياب به روايت (مناقب )(266) ملعونى عمودى از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به رياض جنّت پرواز كرد.
چون جناب امام حسين عليه السّلام صداى برادر شنيد، خود را به او رسانيد ديد برادر خود را كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاى مقطوع بگريست و فرمود: اَلا نَ اِنْكَسَرَ ظَهْرى وقَلَّتْ حيلَتى .
اكنون پشت من شكست و تدبير و چاره من گسسته گشت و به روايتى اين اشعار انشاء فرمود:

تَعَدَّيْتُمُ يا شَرَّ قَوْمٍ بِبَغْيِكُمْ

وَخالَفْتُمُوا دينَ النَّبِىِّ مُحَمَّدٍ

اَماكانَ خَيْرُ الرُّسُلِ وَصّاكُمُ بنا

اَمانَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِىّ الْمُسَدَّدِ

اَماكانَتِ الزَّهراءُ اُمِّىَ دُونَكُمْ

اَماكانَ مِنْ خَيْرِ الْبَريَّةِ اَحْمَدُ

لُعِنْتُم وَ اُخْزيتُمْ بِماقَدْ جَنَيْتُمُ

فَسَوْفَ تُلاقُوا حرَّنارٍ تُوَقَّدُ(267)

در حديثى از حضرت سيّد سجاد عليه السّلام مروى است كه فرمودند: خدا رحمت كند عمويم عبّاس را كه برادر را بر خود ايثار كرد و جان شريفش را فداى او نمود تا آنكه در يارى او دو دستش را قطع كردند و حقّ تعالى در عوض دو دست او دو بال به او عنايت فرمود كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز مى كند و از براى عبّاس عليه السّلام در نزد خداى منزلتى است در روز قيامت كه مغبوط جميع شهداء است و جميع شهداء را آرزوى مقام اوست .(268)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 8:22 pm

نقل شده كه حضرت عبّاس عليه السّلام در وقت شهادت سى و چهار ساله بود و آنكه اُمُّ الْبنَين مادر جناب عبّاس عليه السّلام در ماتم او و برادران اعيانى او بيرون مدينه در بقيع مى شد و در ماتم ايشان چنان ندبه و گريه مى كرد كه هر كه از آنجا مى گذشت گريان مى گشت . گريستن دوستان عجبى نيست ، مروان بن الحكم كه بزرگتر دشمنى بود خاندان نبوّت را چون بر امّ البنين عبور مى كرد از اثر گريه او گريه مى كرد!(269)
اين اشعار از امّ البنين در مرثيه حضرت ابوالفضل عليه السّلام و ديگر پسرانش نقل شده :

يامَنْ رَاَى العبّاس كَرَّعَلى جَماهيرِالنَّقَدِ

وَ وَراهُ مِنْ ابْناءِ حيْدرَكُلُّ ليْثٍ ذى لَبَدٍ

اُنْبِئْتُ اَنَّ ابْنى اُصيبَ بِرَاْسِهِ مَقْطُوعَ يَدٍ

وَ يْلى عَلى شِبْلى اَمالَ بِراْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ

لَوْكانَ سَيْفُكَ فى يَدَيْكَ لَمادَنى مِنْهُ اَحَدٌ

وَلها اَيْضاً.

لا تَدْ عُونّى وَيْكِ اُمّ اَلْبنينَ

تُذَكّرينى بِلُيُوثِ العَرينِ

كانَتْ بَنُونَ لى اُدْعى بِهِمْ

وَاْلَيوْمَ اَصْبَحْتُ وَلا مِنْ بَنينِ

اَرْبعَةٌ مِثْلُ نُسُورِ الرُّبى

قَدْ وَاصَلوُا الْمَوتَ بِقَطْعِ الْوَتينِ

تَنازَعَ الخِرْصانُ اَشْلابَهُمْ

فَكُلُّهُمْ اَمْسى صريعاً طَعين

يا لَيْتَ شِعْرى اَكما اَخْبرَوُا

بِاَنَّ عبّاساً قَطيعُ الَيمينِ

بدان كه در (فصل مراثى ) بيايد ان شاء اللّه اشعارى در مرثيه حضرت ابوالفضل عليه السّلام ، و شايسته است در اينجا اين چند ذكر شود:

وَمازالَ فى حَرْبِ الطُّغاةِ مُجاهِداً

اِلى اَن هَوى فَوْقَ الصَّعيد مُجدَّلاً

وَقدْ رَشَقوُهُ بِالِنّبالِوخَرَّقوُا

لَهُ قِرْبَةَ اْلماءِ الذَى كانَ قَدْمَلاً

فَنادى حُسَيْناً والدّموُعُ هَوامِلُ

اَيَابن اَخى قَدْخابَ ما كنْتُ آملاً

عَلَيْكَ سَلامُ اللّهِ يَابْنَ مُحَمَّد

عَلَى الرَّغْمِ مِنّى يا اَخى نَزَلَ اْلبَلا

فَلمّارَاهُ السِّبْطُ مُلْقىً عَلَى الثَّرى

يُعالِجُ كَرْبَ المْوتِ وَ الدَّمْعُ اُهْمِلا

فَجاء اِلَيْهِ واْلفُوادُ مُقَرَّحٌ

وَنادى بِقَلْبٍ باْلهُمُوم قَدِامْتَلا

اَخى كُنْتَ عَوْنى فى اْلاُمُورِ جَميعِها

اَبَا الفَضْل يا مَنْ كانَ لِلنَّفْس باذِلاً

يَعِزُّ عَلَيْنا اَنْ نَراكَ عَلَى الثَّرى

طَريحاً وَ مِنْكَ الْوَجْهُ اَضْحى مُرَمَّلاً

در بيان مبارزت حضرت ابى عبد اللّه الحسين ع و شهادت آن مظلوم
از بعضى ارباب مَقاتل نقل است كه چون حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام نظر كرد هفتاد و دو تن از ياران و اهل بيت خود را شهيد و كشته بر روى زمين ديد عازم جهاد گرديد، پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پرد گيان سرادق عصمت را طلبيد و ندا كرد: اى سكينه ، اى فاطمه ، اى زينب ، اى امّ كلثوم ! عَلَيْكُنَّ مِنّى السَّلامُ:

سرگشته بانوان سراپرده عفاف

زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه

آن سر زنان به ناله كه شد حال ما زبون

و ين موكنان به گريه كه شد روز ما تباه

فَقُمْنَ وَاَرْسَلْنَ الّدُمُوُعَ تَلَهُّفاً

وَاَسْكَنَّ مِنْهُ الذَّيْلَ منْتَحِباتٍ

اِلى اَيْنَ يَاْبنَ اْلمُصطَفى كوْكَبَ الدُّجى

وَ يا كَهْفَ اَهْلِ اْلبَيْتِ فى الاَْزَماتِ

فَيا لَيْتَنا مِتْنا وَلَمْ نَرَمانَرى

وَ يا لَيْتَنالَمْ نَمْتَحِنْ بِحَياتٍ

فَمَنْ لِلْيَتامى اِذْتَهَدَّمَ رُكْنُهُمْ

وَ مَنْ لِلْعُذارى عِنْدَ فَقْدِ وُلاةٍ

پس سكينه عرض كرد: يا اَبَة !اسْتَسْلَمْتَ لِلْموْتِ؟ اى پدر! آيا تن به مرگ داده اى ؟ فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد كسى كه ياور و معينى ندارد! عرض كرد: ما را به حرم جدّمان بازگردان ، حضرت در جواب بدين مثل تمثّل جست :
هَيْهاتَ لَوتُرِكَ اْلقَطالَنامَ؛
اگر صيّاد از مرغ قَطا دست بر مى داشت آن حيوان در آشيانه خود آسوده مى خفت . كنايت از آنكه اين لشكر دست از من نمى دارند، و نمى گذارند كه شما را به جائى بَرَم ، زنها صدا به گريه بلند كردند، حضرت ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن حضرت رو به امّ كلثوم نمود و فرمود: اوُصيكِ يا اُخَيَّةُ بِنَفْسِكِ خَيْراً وَ اِنّى بارِزٌ اِلى هؤُلاءِ القَوْم .(270)
مؤ لّف گويد: كه مصائب حضرت امام حسين عليه السّلام تمامى دل را بريان وديده را گريان مى كند لكن مصيبت وداع شايد اثرش زيادتر باشد خصوص آن وقتى كه صبيان و اطفال كوچك از آن حضرت يا از بستگانش كه به منزله اولاد خود آن حضرت بودند دور او جمع شدند و گريه كردند.
و شاهد بر اين آن است كه روايت شده چون حضرت امام حسين عليه السّلام به قصر بَنى مُقاتل رسيد و خيمه عبيداللّه بن حُرّ جُعْفى را ديد، حَجّاج بن مسروق را فرستاد به نزد او و او را طلبيد و او نيامد خود حضرت به سوى او تشريف برد.از عبيداللّه بن حُرّ نقل است كه وارد شد بر من حسين عليه السّلام و محاسنش مثل بال غُراب سياه بود، پس نديدم احدى را هرگز نيكوتر از او نه مثل او كسى را كه چشم را پر كند، و رقّت نكردم هرگز مانند رقّتى كه بر آن حضرت كردم در وقتى كه ديدم راه مى رفت و صِبيانش در دورش بودند. انتهى .
و مؤ يد اين مقال حكايت ميرزا يحيى ابهرى است كه درعالم رؤ يا ديد علاّمه مجلسى رحمه اللّه در صحن مطّهر سيّد الشهّداء عليه السّلام در طرف پايين پا در طاق الصّفا نشسته مشغول تدريس است ، پس مشغول موعظه شد و چون خواست شروع در مصيبت كند كسى آمد و گفت حضرت صدّيقه طاهره عليهاالسّلام مى فرمايد:
اُذْكُرِ اْلمَصاَّئبَ اْلمُشْتَمِلَة عَلى وِداعِ وَلَدِى الشَّهيدِ؛ يعنى ذكر بكن مصائبى كه مشتمل بر وداع فرزند شهيدم باشد. مجلسى نيز مصيبت وداع را ذكر كرد و خلق بسيارى جمع شدند و گريه شديدى نمودند كه مثل آن را در عمر نديده بودم .(271)
فقير گويد: كه در همان مبشره نوميّه است كه حضرت امام حسين عليه السّلام با وى فرمود:
قُولوُالاَ وْليائِنا وَاُمَنائِنا يَهْتَمُّونَ فى اِقامَةِ مَصاَّئِبِنا؛ يعنى بگوييد به دوستان و اُمناى ما كه اهتمام بكنند در اقامه عزا و مصيبتهاى ما.
بالجمله ؛از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت است كه امام حسين عليه السّلام در روز شهادت خويش طلبيد دختر بزرگ خود فاطمه را وعطا فرمود به او كتابى پيچيده و وصيّتى ظاهره وجناب على بن الحسين عليه السّلام مريض بود و فاطمه آن كتاب را به على بن الحسين عليه السّلام داد پس آن كتاب به ما رسيد.
در (اثبات الوصيّة ) است كه امام حسين عليه السّلام حاضر كرد على بن الحسين عليه السّلام را و آن حضرت عليل بود پس وصيّت فرمود به او به اسم اعظم و مورايث انبياء عليهماالسّلام و آگاه نمود او را كه علوم و صُحُف و مَصاحف و سلاح را كه از مواريث نبوّت است نزد اُمّ سَلَمَه (رضى اللّه عنها) گذاشته و امر كرده كه چون امام زين العابدين عليه السّلام برگردد به او سپارد.(272)
در (دعوات راوندى ) از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: پدرم مرا در بر گرفت و به سينه خود چسبانيد در آن روز كه كشته شد والدِّماَّءُ تَغْلي و خونها در بدن مباركش جوش مى خورد، و فرمود: اى پسر من ! حفظ كن از من دعائى را كه تعليم فرمود آن را به من فاطمه عليهاالسّلام و تعليم فرمود به او رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و تعليم نمود به آن حضرت جبرئيل از براى حاجت مهم و اندوه و بلاهاى سخت كه نازل مى شود و امر عظيم و دشوار و فرمود بگو:
بِحَقِّ يس وَاْلقُرآنِ اْلحَكيمِ وَبِحَقِّ طه واْلقُرآن الْعَظيمِ يا مَنْ يَقْدرُ عَلى حَوائجِ السّائِلينَ يا مِنْ يَعْلَمُ ما فىِ الضَّميرَ يا مُنَفّسَ عَنِ اْلمَكْروُبينَ يا مُفَرّجَ عَنِ اْلَمغْمُومينَ يا راحِمَ الشَّيْخِ اْلكَبيرِ يا رازِقَ الطِّفْلَ الصَّغيرِ يا مَنْ لايَحْتاجُ اِلَى التَّفْسي رِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدً وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افعَلْ بى كَذا وَ كَذا.(273)
در (كافى ) روايت شده كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام وقت وفات خويش حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام را به سينه چسبانيد و فرمود: اى پسر جان من ! وصيّت مى كنم ترا به آنچه كه وصيّت كرد به من پدرم هنگامى كه وفاتش حاضر شد و فرمود اين وصيّت را پدرم به من نموده فرمود:
يابُنَىَّ اِيّاكَ وَظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً إ لا اللّهُ.
اى پسر جان من ! بپرهيز از ظلم بر كسى كه ياورى و دادرسى ندارد مگر خدا.(274)
راوى گفت : پس حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام به نفس نفيس عازم قتال شد. امام زين العابدين عليه السّلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بى كس ديد با آنكه از ضعف و ناتوانى قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت ، امّ كلثوم از قفاى او ندا در داد كه اى نور ديده بر گرد، حضرت سجاد عليه السّلام فرمود كه اى عمّه دست از من بردار و بگذار تا پيش روى پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم جهاد كنم ، حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام به امّ كلثوم فرمود كه باز دار او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمّد عليهماالسّلام خالى نماند.
بالجمله ؛ امام حسين عليه السّلام در چنين حال از محبّت امّت دست باز نداشت و همى خواست بلكه تنى چند به راه هدايت در آيد و از آن گمراهان روى برتابد. لاجرم ندا در داد كه آيا كسى هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بگرداند؟ آيا خدا پرستى هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسى هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معينى و ياورى هست كه به جهت خدا يارى ما كند؟ زنها كه صداى نازنينش را شنيدند به جهت مظلومى او صدا را به گريه و عويل بلند كردند.(275)
در بيان شهادت طفل شير خوار
پس حضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب عليهماالسّلام فرمود: كودك صغيرم را به من سپاريد تا او را وداع كنم ، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزديك او برد تا او را ببوسد كه حرملة بن كاهل اسدى لعين تيرى انداخت و بر گلوى آن طفل رسيد و او را شهيد كرد. و به اين مصيبت اشاره كرده شاعر در اين شعر:

و مُنْعَطِف اَهْوى لِتَقْبيلِ طِفْلِهِ

فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلَهُ السَّهْمُ مَنْحَراً

پس آن كودك را به خواهر داد، زينب عليهاالسّلام او را گرفت و حضرت امام حسين عليه السّلام كفهاى خود را زير خون گرفت همين كه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود: سهل است بر من هر مصيبتى كه بر من نازل شود زيرا كه خدا نگران است .
سبط ابن جوزى در (تذكره ) از هشام بن محمّد كلبى نقل كرده كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آن را از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد:
بَيْنى وَبَيْنَكُمْ كِتابُ اللّهِ وَجَدّى محمّدٌ رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلّم .
اى قوم براى چه خون مرا حلال مى دانيد آيا پسر دختر پيغمبر شما نيستم ؟ آيا به شما نرسيد قول جدّم در حقّ من و برادرم حسن عليه السّلام : هذانِ سَيّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ؟(276)
در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مى نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلى از اولاد خود كه از شدّت تشنگى مى گريست ، حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:
يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُونى فَارْحَمُوا هذا الطِّفْلَ؛
اى لشكر! اگر بر من رحم نمى كنيد پس براين طفل رحم كنيد؛ پس مردى از ايشان تيرى به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السّلام شروع كرد به گريستن و گفت : اى خدا! حكم كن بين ما و بين قومى كه خواندند ما را كه يارى كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائى از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براى او مرضع يعنى دايه اى است در بهشت .(277)
در كتاب (احتجاج )مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودى در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس ‍ او را دفن نمود.(278)
طبرى از حضرت ابوجعفر باقر صلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرد كه تيرى آمد رسيد بر گلوى پسرى از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت (279) مسح مى كرد خون را بر او و مى گفت : الَلّهَمَّ(280) احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمٍ دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا!؟
پس امر فرمود آوردند حَبْره اى و آن جامه اى است يمانى آن را چاك كرد و پوشيد پس با شمشير به سوى كارزار بيرون شد. انتهى .(281)
بالجمله ؛چون از كار طفل خويش فارغ شد سوار بر اسب شد و روى به آن منافقان آورد و فرمود:

كَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْمًا رَغِبوُا

عَنْ ثَوابِ اللّهِ رَبِّ الثَقَلَيْنِ

قَتَلَ الْقَوْمُ عَلِيّاً وَابْنَهُ

حَسَنَ الخَيرِ كَريمَ الاَْبَوَيْنِ

حَنَقاًمِنْهُمْ وَقالُوا اَجْمِعُوا

اُحْشُرُوا النَّاسَ اِلى حَرْبِ الْحُسَيْنِ

الابيات (282).
پس مقابل آن قوم ايستاد و در حالتى كه شمشير خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگانى دنيا شسته و يك باره دل به شهادت و لقاى خدا بسته و اين اشعار را قرائت مى فرمود:

اَنَا ابْنُ علي الّطُهْرِ مِنْ آلِ هاشمٍ

كَفانى بِهذا مَفْخَرًا حينَ اَفْخَرُ

وَجَدّى رَسُولُ اللّهِ اَكْرَمُ مَنْ مَشى

وَ نَحْنُ سِراجُ اللّهِ فىِ الْخَلْقِ يَزْهَرُ

وَ فاطِمُ اُمّى مِنْ سُلالَةِ اَحْمَدَ
وَ عَمّى يُدْعى ذا الْجَناحَيْنِ جَعْفَرُ

وَ فينا كِتابُ اللّهِ اُنْزِلَ صادِقاً

وَفينَاالْهُدى وَ الْوَحىُ بِالْخَيْرِ يُذْكَرُ

وَنَحْنُ اَمانُ اللّهِ لِلنّاس كُلِّهِمْ

نُسِرُّ بِهذا فىِ الاَْنامِ وَ نُجْهِرُ

وَنَحْنُ ولاةُ الْحَوْضِ نَسْقى وُلا تِنا

بكاْسِ رسولِ اللّهِ مالَيْسَ يُنْكَرُ

وَشيعَتُنا فىِ النّاسَ اَكْرَمُ شيعَةٍ

وَمُبْغِضُنا يَوْمَ الْقِيامَةِ يَخْسَرُ(283)

پس مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسداللّه الغالب مى آمد او را به خاك هلاك مى افكند تا آنكه كشتار عظيمى نمود و جماعت بسيار از شجاعان و اَبطال رِجال را به جهنّم فرستاد، ديگر كسى جرئت ميدان آن حضرت نكرد.
پس حمله بر ميمنه نمود و فرمود:

الْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ

وَالْعارُ اَوْلى مِنْ دُخُولِ النّارِشعر :

پس آن جناب حمله بر ميسره كرد و فرمود:

اَنَا الْحُسَيْنُ بَنْ عَلِي

آلَيْتُ اَنْ لا اَنْثَني

اَحْمي عَيالاتِ اَبي

امْضي عَلى دين النّبي (284)

بعضى از رُوات گفته : به خدا قسم ! هرگز مردى را كه لشكرهاى بسيار او را احاطه كرده باشند و ياران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهل بيت او را محصُور و مستاءصل ساخته باشند، شجاعتر و قوىّ القلب تر از امام حسين عليه السّلام نديدم ؛ چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگى و كثرت حرارت و بسيارى جراحت و با وجود اينها، گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هيچ گونه آلايش ‍ تزلزل در ساخت وجودش راه نداشت و با اين حال مى زد و مى كُشت ، و هنگامى كه اَبطال رِجال بر او حمله مى كردند چنان بر ايشان مى تاخت كه ايشان چون گلّه گرگ ديده مى رميدند و از پيش روى آن فرزند شير خدا مى گريختند، ديگر باره لشكر گرد هم در مى آمدند و آن سى هزار نفر پشت با هم مى دادند و حاضر به جنگ او مى شدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله مى افكند كه مانند جَراد مُنْتَشر از پيش او متفرّق و پراكنده مى شدند و لختى اطراف او از دشمن تهى مى گشت . پس ، از قلب لشكر روى به مركز خويش مى نمود كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلا قوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ را تلاوت مى فرمود.(285)
مؤ لف گويد: شايسته است در اين مقام كلام (جيمز كار گرن ) هندوى هندى را در شجاعت امام حسين عليه السّلام نقل كنيم :
شيخ مرحوم در (لؤ لؤ و مرجان ) از اين شخص نقل كرده كه كتابى در تاريخ چين نوشته به زبان اُردو كه زبان متعارف حاليه هند است و آن را چاپ كردند، در جلد دوّم در صفحه 111 چون به مناسبتى ذكرى از شجاعت شده بود اين كلام كه عين ترجمه عبارت اوست در آنجا مذكور است :
(چون بهادرى و شجاعت رستم مشهور زمانه است لكن مردانى چند گذشته كه در مقابلشان نام رُستم قابل بيان نيست ؛ چنانچه حسين بن على عليهماالسّلام كه شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدّم يافته ؛ چرا كه شخصى كه در ميدان كربلا بر ريگ تفته با حالات تشنگى و گرسنگى مردانگى به كار برده باشد به مقابل او نام رستم كسى آرد كه از تاريخ واقف نخواهد بود. قلم كه را يارا است كه حال حسين عليه السّلام بر نگارد، و زبان كه را طاقت كه مدح ثابت قدمى هفتاد و دو نفر در مقابله سى هزار فوج شامى كوفى خونخوار و شهادت هر يك را چنانچه بايد ادا نمايد، نازك خيالى كجا اين قدر رسا است كه حال و دلهاى آنها را تصوير كند كه بر سرشان چه پيش آمد از آن زمانى كه عمر سعد با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زمانى كه شمر سرا قدس را از تن جدا كرد. مثل مشهور است كه دواى يك ، دو باشد يعنى از آدم تنها كار بر نمى آيد تا دوّمى برايش مدد كار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نيست كه در حقّ كسى گفته شود كه فلان كس را دشمن از چهار طرف گير كرده است مگر حسين عليه السّلام را با هفتاد و دو تن ، هشت قسم دشمنان تنگ كرده بودند با وجود آن ثابت قدمى را از دست ندادند، چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل بادهاى تيره طوفان ظلمت برانگيخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود كه نظيرش در زير فلك صورت امكان نپذيرفته ، گفته مى توان شد كه تمازت و گرمى عرب غير از عرب يافت نمى تواند شد. دشمن ششم ريگ تفتيده ميدان كربلا بود كه در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم سوزنده و آتش افكن بود بلكه درياى قهّارى مى توان گفت كه حبابهايش آبله هاى پاى بنى فاطمه بودند، واقعى دو دشمن ديگر كه از همه ظالمتر يكى تشنگى و دوّم گرسنگى مثل همراهى دغاباز ساعتى جدا نبودند، خواهش و آرزوى اين دو دشمن همان وقت كم مى شد كه زبانها از تشنگى چاك چاك مى گرديدند. پس كسانى كه در چنين معركه هزارها كفّار را مقابله كرده باشند بهادرى و شجاعت بر ايشان ختم است .(286)
تمام شد محل حاجت از كلام متين اين هندوى بت پرست كه به جاى خال مشكين دلربائى است در رخسار سفيد كاغذ و سزاوار كه در ستايش ‍ او گفته شود: (به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را).
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه آپريل 23, 2010 8:23 pm

رجَعَ الْكَلامُ اِلى سِياقِهِ الاَْوَّل :
ابن شهر آشوب و غيره نقل كرده اند كه آن حضرت يكهزار و نُهصد و پنجاه تن از آن لشكر را به دَرَك فرستاده سواى آنچه را كه زخمدار و مجروح فرموده بود. اين وقت ابن سعد لعين بدانست كه در پهن دشت آفرينش هيچ كس را آن قوّت و توانائى نيست كه با امام حسين عليه السّلام كوشش كند و اگر كار بدين گونه رود آن حضرت تمام لشكر را طعمه شمشير خود گرداند. لاجرم سپاهيان را بانگ بر زد و گفت :
واى بر شما! آيا مى دانيد كه با كه جنگ مى كنيد و با چه شجاعتى رزم مى دهيد اين فرزند اَنْزَع البَطين غالب كلّ غالب على بن ابى طالب عليه السّلام است ، اين پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دليران روز گار را به خاك هلاك افكنده . همگى همدست شويد و از هر جانب براو حمله آريد:

اَعْياهُمْ اَنْ يَنالوُهُ مُبارَزَةً

فَصَوَّبُوا الرَّاْىَ لَمّا صَعَّدُوا الفِكَرا

اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فىِ الْحَرْبِ اَرْبَعَهً

السَّيْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطِّىَّ وَ الحَجَراشعر :

پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تيراندازان كه عدد آنها چهار هزار به شمار مى رفت تيرها بر كمان نهادند و به سوى آن حضرت رها كردند.
پس دور آن غريب مظلوم را احاطه كردند و مابين او و خِيام اهل بيت حاجز و حائل شدند، و جماعتى جانب سرادق عصمت گرفته . حضرت چون اين بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اى شيعيان ابوسفيان ! اگر دست از دين برداشتيد و از روز قيامت و معاد نمى ترسيد پس در دنيا آزاد مرد و با غيرت باشيد رجوع به حسب و نسب خود كنيد؛ زيرا كه شما عرب مى باشيد. يعنى عرب غيرت و حميّت دارد. شمر بى حيا روبه آن حضرت كرد و گفت : چه مى گوئى اى پسر فاطمه ؟ فرمود: مى گويم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مى كنم و شما با من نبرد مى كنيد، زنان را چه تقصير و گناه است ؟ پس منع كنيد سركشان خود را كه متعرّض حرم من نشوند تا من زنده ام . شمر صيحه در داد كه اى لشكر از سراپرده اين مرد دور شويد كه كفوّى كريم است و قتل او را مهيّا شويد كه مقصود ما همين است .
پس سپاهيان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شير غضبناك در روى ايشان در آمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مى افكند كه باد خزان برگ درختان را، و به هر سو كه روى مى كرد لشكريان پشت مى دادند. پس ، از كثرت تشنگى راه فرات در پيش گرفت ، كوفيان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتى آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد. لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هر گاه آن حضرت قصد فرات مى نمود بر او حمله مى كردند و او را برمى گردانيدند، اَعْور سلمى و عمروبن حجّاج كه با چهار هزار مرد كماندار نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسين را راه بر شريعه مگذاريد، آن حضرت مانند شير غضبان بر ايشان حمله مى افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نيز تشنگى از حدّ افزون داشت سر به آب گذاشت ؛ حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز تشنه ام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامى ، كَاَنَّه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت يعنى در شُرب آب من بر تو پيشى نمى گيرم ، پس حضرت فرمود: آب بخور من مى آشامم و دست فرا برد و كفى آب بر گرفت تا آن حيوان بياشامد كه ناگاه سوارى فرياد برداشت كه اى حسين تو آب مى نوشى و لشكر به سراپرده ات مى روند و هتك حرمت تو مى كنند.
چون آن معدن حميّت و غيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به سرعت از شريعه بيرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سرا پرده خويش رسيد معلوم شد كه كسى متعرّض خِيام نگشته و گوينده اين خبر مَكرْى كرده بوده . پس دگر باره اهل بيت را وداع گفت ، اهل بيت همگان با حال آشفته و جگرهاى سوخته و خاطرهاى خسته و دلهاى شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد كه ايشان به چه حالت بودند و هيچ كس نتواند كه صورت حال ايشان را تقرير يا تحرير نمايد.

من از تحرير اين غم ناتوانم

كه تصويرش زده آتش به جانم

ترا طاقت نباشد از شنيدن

شنيدن كى بود مانند ديدن

بالجمله ؛ ايشان را وداع كرد و به صبر و شكيبائى ايشان را وصيّت نمود و فرمان داد تا چادر اسيرى بر سر كنند و آماده لشكر مصيبت و بلا گردند، و فرمود بدانيد كه خداوند شما را حفظ و حمايت كند و از شرّ دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خير كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نِعَم و كرم مُزد و عوض كرامت فرمايد، پس زبان به شكوه مگشائيد و سخنى مگوئيد كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، اين سخنان بفرمود و روبه ميدان نمود.
شاعر در اين مقام گفته :

آمد به خيمگاه و وداع حرم نمود

بر كودكان نمود به حسرت همى نگاه

اين را نشاند در بر و بر رخ فشانداشك

آن را گذاشت بر دل و از دل كشيده آه

در اهل بيت شور قيامت به پا نمود

و ز خيمگاه گشت روان سوى حربگاه

او سُوى رزمگاه شد و در قفاى او

فرياد وا اخاه شد و بانگ وا اَباه

پس عنان مركب به سوى ميدان بگردانيد و بر صف لشكر مخالفان تاخت مى زد و مى انداخت و با لب تشنه از كشته پشته مى ساخت و مانند برگ خزان سرهان آن منافقان را بر زمين مى ريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجّار را با خاك معركه مى ريخت و مى آميخت ، لشكر از هر طرف او را تيرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود مى خريد و از كثرت خدنگ كه بر چشمه هاى زره آن حضرت نشست سينه مباركش چون پشت خارپشت گشت .
و به روايت منقوله از حضرت باقر عليه السّلام زياده از سيصد و بيست جراحت يافت و زيادتر نيز روايت شده و جميع آن زخمها در پيش روى آن حضرت بود، در اين وقت حضرت از بسيارى جراحت و كثرت تشنگى و بسيارى ضعف و خستگى توقف فرمود تا ساعتى استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمى سنگى انداخت به جانب آن حضرت ، آن سنگ بر جبين مباركش رسيد و خون از جاى او بر صورت نازنينش جارى گرديد. حضرت جامه خويش را برداشت تا چشم و چهره خود را از خون پاك كند كه ناگاه تيرى كه پيكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و به قولى بر دل پاكش رسيد و آن سوى سر به در كرد و حضرت در آن حال گفت :
بِسْمِ اللّهِ وَ باللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ.
آنگاه رو به سوى آسمان كرد و گفت : اى خداوند من ! تو مى دانى كه اين جماعت مى كشند مردى را كه در روى زمين پسر پيغمبرى جز او نيست . پس دست بُرد و آن تير را از قفا بيرون كشيد و از جاى آن تير مسموم مانند ناودان خون جارى گرديد، حضرت دست به زير آن جراحت مى داشت چون از خون پر مى شد به جانب آسمان مى افشاند و از آن خون شريف قطره اى بر نمى گشت ، ديگر باره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روى و محاسن خود ماليد و فرمود كه با سر روى خون آلوده و به خون خويش خضاب كرده ، جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرضه خواهم داشت .(287)
مؤ لف گويد: كه صاحب (معراج المحبّة ) اين مصيبت را نيكو به نظم آورده است ، شايسته است كه من آن را در اينجا ذكر كنم ، فرموده :

به مركز باز شد سلطان ابرار

كه آسايد دمى از زخم پيكار

فلك سنگى فكند از دست دشمن

به پيشانى وَجْهُ اللّه اَحْسَن

چه زد از كينه ، آن سنگ جفا را

شكست آيينه ايزدنما را

كه گلگون گشت روى عشق سرمد

چه در روز اُحُد روى مُحمّد

به دامان كرامت خواست آن شاه

كه خون از چهره بزدايد به ناگاه

دلى روشنتر از خورشيد روشن

نمايان شد ز زير چرخ جوشن

يكى الماس وش تيرى زلشكر

گرفت اندر دل شه جاى تا پر

كه از پشت و پناه اهل ايمان

عيان گرديد زهر آلوده پيكان

مقام خالق يكتاى بيچون

ززهر آلوده پيكان گشت پر خون

سنان زد نيزه بر پهلو چنانش

كه جَنْبُ اللّه بدريد از سنانش

به ديدارش دل آرا رايت افراخت

سمند عشق بار عشق بگذاشت

به شكر وصل فخر نَسْل آدم

برو اُفتاد و مى گفت اندر آن دم

تَرَكْتُ الْخَلْقَ طُرّّا فى هَواكا

وَاَيْتَمْتُ الْعِيالَ لِكَىْ اَراكا

وَلَوْ قَطّعْتَنى فىِ الْحُبِّ اِرْبا

لَما حَنَّ الْفُؤ ادُ اِلى سِواكا(288)

اين وقت ضعف و ناتوانى بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار باز ايستاد و هر كه به قصد او نزديك مى آمد يا از بيم يااز شرم كناره مى كرد و برمى گشت . تا آنكه مردى از قبيله كنده كه نام نحسش مالك بن يسر(289) بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشير ضربتى بر سر مباركش زد كلاهى كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشير بر سر مقدسش رسيد و خون جارى شد به حدى كه آن كلاه از خون پرشد .
حضرت در حق او نفرين كرد و فرمود: بااين دست نخورى ونياشامى و خداوندترابا ظالمان محشور كند. پس آن كلاه پر خون را از فرق مبارك بيفكند و دستمالى طلبيد و زخم سر را ببست و كلاه ديگر بر سر گذاشت و عمامه بر روى آن بست . مالك بن يسر آن كلاه پر خون را كه از خز بود بر گرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خويش برد و خواست او را از آلايش خون بشويد زوجه اش اُمّ عبدالله بنت الحرّالبدّى كه آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس ماءخوذى فرزند پيغمبر را مى آورى ؟ بيرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند. وپيوسته آن ملعون فقير و بد حال بود و از دعاى امام حسين عليه السّلام هر دو دست او از كار افتاده بود و در تابستان مانند دو چوب خشك مى گرديد و در زمستان خون از آنها مى چكيد و بر اين حال خسران مآل بود تابه جهنم واصل شد .
و به روايت سيّد رحمه اللّه و مفيد رحمه اللّه لشكر لحظه اى از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند(290)اين هنگام عبدالله بن حسن كه در ميان خِيام بود و كودكى غير مراهق بود چون عمّ بزرگوار خود را بدين حال ديد تاب و توان از وى برفت وبه آهنگ خدمت آن حضرت از خيمه بيرون دويد تا مگر خود را به عموى بزرگوار رساند. جناب زينب عليهاالسّلام از عقب او به شتاب بيرون شد و او را بگرفت و از آن سوى امام عليه السّلام نيز ندا در داد كه اى خواهر، عبدالله را نگاه دار مگذار كه در اين ميدان بلاانگيز آيد و خود را هدف تير و سنان بى رحمان نمايد. جناب زينب عليهاالسّلام هر چه در منع او اهتمام كرد فايده نبخشيد و عبدلله از برگشتن به سوى خيمه امتناع سختى نمود و گفت : به خدا قسم ! از عموى خويش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه اش رهانيد و به تعجيل تمام خود را به عموى خود رسانيد، در اين وقت اَبْجَر بن كعب شمشير خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسين عليه السّلام فرود آورد كه آن شاهزاده رسيد و به آن ظالم فرمود: واى بر تو! اى پسر زانيه ، مى خواهى عموى مرا بكشى ؟ آن ملعون چون تيغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پيش ‍ شمشير داد، شمشير دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداى قطع گردنش بلند شد و به نحوى بريده شد كه با پوست زيرين بياويخت .آن طفل فرياد برداشت كه يا ابتاه ! يا عمّاه ! حضرت او را بگرفت و برسينه خود چسبانيد و فرمود: اى فرزند برادر! صبر كن بر آنچه بر تو فرود آيد و آن را از در خير و خوبى به شمارگير، هم اكنون خداوند ترا به پدران بزرگوارنت ملحق خواهد نمود. پس حرمله تيرى به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عمّ خويش شهيد كرد. (291)
حميدبن مسلم گفته كه شنيدم حسين عليه السّلام در آن وقت مى گفت : اَللَّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ فَطْرَ السَّماءِ وَامْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ الخ .(292)
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه رجّاله حمله كردند از يمين و شمال بر كسانى كه باقيمانده بودند با امام حسين عليه السّلام پس ايشان را به قتل رسانيدند و باقى نماند با آن حضرت جز سه نفر يا چهارنفر.
سيدبن طاوس رحمه اللّه (293) و ديگران فرموده اند كه حضرت سيدالشهداء عليه السّلام فرمود: بياوريد براى من جامه اى كه كسى در آن رغبت نكند كه آن را در زير جامه هايم بپوشم تا چون كشته شوم و جامه هايم را بيرون كنند آن جامه را كسى از تن من بيرون نكند. پس جامه اى برايش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ مى افتاد آن را نپوشيد، فرمود اين جامه اهل ذلّت است جامه ازاين گشادتر بياوريد ؛ پس جامه وسيعتر آوردند آنگاه در پوشيد .و به روايت سيد رحمه اللّه جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آن را پاره كرد تا از قيمت بيفتد و آن را در زير جامه هاى خود پوشيد، فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدُوهُ مِنْهُ چون شهيد شد آن كهنه جامه را نيز از تن شريفش بيرون آوردند.

لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش

كه تا برون نكند خصم بدمنش زتنش

لباس كهنه چه حاجت كه زير سُمّ ستور

تنى نماند كه پوشند جامه يا كفنش

شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه چون باقى نماند با آن حضرت احدى مگر سه نفر از اهلش يعنى از غلامانش ، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گرديد، و آن سه نفر حمايت او مى كردند تا آن سه نفر شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسيده بود سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده وايشان را به يمين و شمال متفّرق مى نمود شمر كه خمير مايه هر شر وبدى بود چون اين بديد سواران را طلبيد و امر كرد كه در پشت پيادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تير باران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بى كس را هدف تير نمودند و چندان تير بر بدنش رسيد كه آن تيرها مانند خارِ خار پشت بر بدن مباركش نمايان گرديد. اين هنگام آن حضرت از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز در مقابلش توقف نمودند، خواهرش زينب عليهاالسّلام كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود:
وَيْحَكَ يا عُمَر اءَيُقْتَلُ اَبُو عَبْدِ اللّه وَ اَنْتَ تَنْظَرُ اِلَيْهِ! عمر سعد جوابش نداد. و به روايت طبرى اشكش به صورت و ريش نحسش جارى گرديد و صورت خود را از آن مخدره برگردانيد (294) پس جناب زينب عليهاالسّلام رو به لشكر كرد و فرمود: واى بر شما آيا در ميان شما مسلمانى نيست ؟ احدى او را جواب نداد .
سيدبن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تير شده بود، اين وقت صالح بن وهب المُزَنى وقت را غنيمت شمرده از كنار حضرت در آمد و با قوت تمام نيزه بر پهلوى مباركش زد چنانكه از اسب در افتاد وروى مباركش از طرف راست بر زمين آمد (295) در اين حال فرمود :
بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ.
پس برخاست و ايستاد. فَلَمّا خَلى سَرْجُ الْفَرَسِ مِنْ هَيْكَل الْوَحْى وَالتَّنْزيلِ وَ هَوى عَلَى الاَرْضِ عَرْشُ الْمَلِكِ الْجَليل جَعَلَ يُقاتِلُ وَ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَقْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقُولَ فُرْسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارَعَنِ الرُّؤُسِ الاَلْبابَ وَ اللُّبَبَ.
حضرت زينب عليهاالسّلام كه تمام توجّهش به سمت برادر بود چون اين بديد از در خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت كه وااخاه و اسيّداهُ وا اهلبيتاهُ اى كاش آسمان خراب مى شد و برزمين مى افتاد و كاش كوهها از هم مى پاشيد و بر روى بيابانها پراكنده مى شد.
راوى گفت : كه شمربن ذى الجوشن لشكر خود را ندا در داد براى چه ايستاده ايد وانتظار چه مى بريد؟ چرا كار حسين را تمام نمى كنيد؟ پس ‍ همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند، حصين بن تميم تيرى بر دهان مباركش زد، ابوايوب غَنَوى تيرى بر حلقوم شريفش زد و زُرْعَه بن شريك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمى ديگر بردوش مباركش ‍ زخمى زد كه آن حضرت به روى در افتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهى به مشقت زياد برمى خاست ، طاقت نمى آورد و بر روى مى افتاد تا اينكه سِنان ملعون نيز به برگلوى مباركش فروبرد پس ‍ بيرون آورده و فرو برد در استخوانهاى سينه اش و بر اين هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت وتيرى بر نحر شريف آن حضرت افكند كه آن مظلوم در افتاد.(296)
در روايت ابن شهر آشوب است كه آن تير بر سينه مباركش رسيد پس آن حضرت برزمين واقع شد،و خون مقدسّش را باكفهاى خود مى گرفت و مى ريخت بر سر خود چند مرتبه . پس عمر سعد گفت به مردى كه در طرف راست او بود از اسب پياده شو وبه سوى حسين رو و او را راحت كن . خَوْلى بن يزيد چون اين بشنيد به سوى قتل آن حضرت سبقت كرد و دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعد و لرزشى او را گرفت و نتوانست ؛ شمر به وى گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا مى لرزى ؟
پس خود آن ملعون كافر،سر مقّدس آن مظلوم را جدا كرد.(297)
سيّد بن طاوس رحمه اللّه فرموده كه سنان بن اَنَس - لَعَنهُ اللّه - پياده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشيرش را برحلقوم شريفش زد و مى گفت :واللّه كه من سر ترا جدا مى كنم و مى دانم كه تو پسر پيغمبرى و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهترى ، پس سر مقدّسش را بريد!(298)
در روايت طبرى است كه هنگام شهادت جناب امام حسين عليه السّلام هر كه نزديك او مى آمد سِنان بر او حمله مى كرد و او را دور مى نمود براى آنكه مبادا كس ديگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد وبه خَوْلى سپرد.

فَاجِعَةُاِنْ اَرَدْتُ اَكْتُبُها

مُجْمَلَةًذِكْرُهالِمُدّكّرٍ

جَرَتْ دُمُوعى وَحالَ حائِلُها

مابَيْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ

پس در اين هنگام غبار سختى كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد وبادى سرخ ورزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تارشد كه هيچ كس عين واثرى از ديگرى نمى ديد، مردمان منتظر عذاب و مترّصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتى هواروشن شد وظلمت مرتفع گرديد.
ابن قولويه قمى رحمه اللّه روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:در آن هنگامى كه حضرت امام حسين عليه السّلام شهيد گشت ، لشكريان شخصى را نگريستند كه صيحه و نعره مى زند گفتند:بس كن اى مرد!اين همه ناله و فرياد براى چيست ؟ گفت : چگونه صيحه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رامى بينم ايستاده گاهى نظر به سوى آسمان مى كند و زمانى حربگاه شما را نظاره مى فرمايد، از آن مى ترسم كه خدا را بخواند ونفرين كند و تمام اهل زمين را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم . بعضى از لشكر باهم گفتند كه اين مردى است ديوانه وسخن سفيهانه مى گويد، و گروهى ديگر كه توّابون آنها راگويند از اين كلام متنبّه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمى بزرگ بر خويشتن كرديم و به جهت خشنودى پسر سُميّه سيّد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همان جا توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد.
راوى گفت : فدايت شوم آن صيحه زننده چه كس بود؟فرمود:ما او راجز جبرئيل ندانيم .(299)
شيخ مفيد رحمه اللّه در (ارشاد) فرموده كه حضرت سيد الشهداء عليه السّلام از دنيا رفت در روز شنبه دهم محرّم سال شصت و يكم هجرى بعد از نماز ظهر آن روز در حالى كه شهيد گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوى كه به شرح رفت و سنّ شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آن را با جد بزرگوارش ‍ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودو سى و هفت سال با پدرش ‍ اميرالمؤ منين عليه السّلام و با بردرش امام حسن عليه السّلام چهل و هفت سال و مدّت امامتش بعد از امام حسن عليه السّلام يازده سال بود، و خضاب مى فرمود با حنا و رنگ و در وقتى كه كشته شد خضاب از عارضش بيرون شده بود.(300)
روايات بسيار در فضيلت زيارت آن حضرت بلكه در وجوب آن وارد شده چنانكه از حضرت صادق عليه السّلام مروى است كه فرمودند: زيارت حُسين بن على عليه السّلام واجب است بر هر كه اعتقاد و اقرار به امامت حسين عليه السّلام دارد. و نيز فرموده زيارت حسين عليه السّلام معادل است با صد حج مبرور و صد عمره مقبوله . و حضرت رسول عليه السّلام فرموده كه هر كه زيارت كند حسين عليه السّلام را بعد از شهادت او بهشت براى او لازم ست و اخبار در باب فضيلت زيارت آن حضرت بسيار است و ما جمله اى از آن را در كتاب (مناسك المزار) ايراد كرده ايم . انتهى .(301)


در اينجا آزمون چهاردهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 6:39 pm

فصل چهارم : در بيان وقايعى كه بعد از شهادت واقع شد

چون حضرت سيد الشهداء عليه السّلام به درجه رفيعه شهادت رسيد، اسب آن حضرت در خون آن حضرت غلطيد و سر و كاكُل خود را به آن خون شريف آلايش داد و به اَعلى صورت بانگ و عَويلى برآورد و روانه به سوى سرا پرده شد چون نزد خيمه آن حضرت رسيد چندان صيحه كرد و سرخود را بر زمين زد تا جان داد، دختران امام عليه السّلام چون صداى آن حيوان را شنيدند از خيمه بيرون دويدند ديدند اسب آن حضرت است كه بى صاحب غرقه به خون مى آيد پس دانستند كه آن جناب شهيد شده ، آن وقت غوغاى رستخيز از پردگيان سرادق عصمت بالا گرفت و فرياد واحسيناه و وااماماه بلند شد.(302)

شاعر عرب در اين مقام گفته :

وَراحَ جَوادُ السِّبْطِ نَحْوَ نِسائِهِ

يَنُوحُ وَيَنْعى الظّامِى ءَ الْمُتَرَمِّلا

خَرَجْنَ بُنَيّاتُ الرَّسُولِ حَوا سِرا

فَعايَنَّ مُهْرَ السِّبْطِ وَالسَّرْجُ قَدْ خَلا

فاَدْمَيْنَ بلَّلطْمِ الْخُدود لِفَقْدِهِ

وَاَسْكَبْنَ دَمْعا حَرُّهُ لَيْسَ يَصْطَلى

و شاعر عجم گفته :

به نا گه رفرف معراج آن شاه

كه با زين نگون شد سوى خرگاه

پروبالش پر از خون ديده گريان

تن عاشق كُشش آماج پيكان

به رويش صيحه زد دخت پيمبر

كه چون شد شهسوار رُوز محشر

كجا افكنديش چونست حالش

چه با او كرد خصم بدسگالش

مرآن آدم وَش پيكربهيمه

همى گفت الظليمه الظليمه

سوى ميدان شد آن خاتون محشر

كه جويا گردد از حال برادر

ندانم چُون بُدى حالش در آن حال

نداند كس بجز داناى احوال

راوى گفت : پس اُم كلثوم دست بر سر گذاشت و بانگ ندبه و عويل برداشت و مى گفت :
وامُحَمَّداه واجَدّاه و انبِيّاه وا اَبَا الْقاسِماه وا عَلِيّاه وا جَعْفَراه وا حَمْزَتاه وا حَسَناه هذا حُسَيْنٌ بِالْعَراء صَريحٌ بِكَرْبَلا مَحزُوزُ الرَّاْسِ مِنَ الْقَفا مَسْلوبُ الْعِمامَةِ وَالرِداء.(303)
و آن قدر ندبه و گريه كرد تا غشّ كرد. و حال ديگر اهل بيت نيز چنين بوده و خدا داند حال اهل بيت آن حضرت را كه در آن هنگام چه بر آنها گذشت كه احدى را ياراى تصوّر و بيان تقرير و تحرير آن نيست .
وَفِى الزّيارَةِ الْمَرْوِيَّةِ عَنِ النّاحِيَةِ الْمُقَدَّسَةِ:
وَاَسْرَعَ فَرَسُكَ شارِدا اِلى خِيامِكَ قاصِدا مُهَمْهِما باِكيا فَلَمّا رَاَيْنَ النِّساءُ جَوادَكَ مَخْزِيّا وَنَظَرْنَ سَرْجِكَ عَلَيْهِ مَلْوِيّا بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ ناشِراتِ الّشُعُورِ عَلَى الْخُدُودِ لاطِماتٍوَ عَنْ الوُجُوهِ سافِراتٍ وَبِالْعَويلِ داعِياتٍ وَبَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلاتٍ وَاِلى مَصْرَعِكَ مُبادِراتٍ وَالشِّمرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ مُوْلِعٌ سَيْفَهُ عَلى نَحْرِكَ قابِضٌ عَلى شَيْبَتِكَ بِيَدِهِ ذابِحٌ لَكَ بُمهَنَّدِهِ قَدْ سَكَنَتْ حَواسُّكَ وَ خَفِيَتْ اَنْفاسُكَ وَ رُفِعَ عَلَى الْقَناةِ رَاْسُكَ.
راوى گفت : چون لشكر، آن حضرت را شهيد كردند به جهت طمعِ رُبودن لباس ‍ او بر جَسَد مقدّس آن شهيد مظلوم روى آوردند، پيراهن شريفش را اسحاق بن حَيْوَة (304) حَضْرَمى برداشت و بر تن پوشيد و مبروص شد و مُوى سر و رويش ريخت ، و در آن پيراهن زياده از صد و ده سوراخ تير و نيزه و شمشير بود.
عِمامه آن حضرت را اَخْنَس بن مَرْثَد و به روايت ديگر جابربن يزيد اَزْدى برداشت و بر سر بست ديوانه يا مجذوم شد. و نعلين مباركش را اَسْوَد بن خالد ربود. و انگشتر آن حضرت را بحدل بن سليم با انگشت مباركش قطع كرد و ربود.
مختار به سزاى اين كار دستها و پاهاى او را قطع نمود و گذاشت او را در خون خود بغلطيد تا به جهنم واصل گرديد. و قطيفه خز آن حضرت را قيس بن اشعث برد و از اين جهت او را (قيس القطيفه ) ناميدند.(305)
روايت شده كه آن ملعون مجذو م شد و اهل بيت او از او كناره كردند و او را در مَزابل افكندند و هنوز زنده بود كه سگها گوشتش را مى دريدند.
زره آن حضرت را عمر سعد برگرفت و وقتى كه مختار او را بكشت آن زره را به قاتل او ابوعمره بخشيد، و چنين مى نمايد كه آن حضرت را دو زره بوده زيرا گفته اند كه زره ديگرش را مالك بن يسر ربود و ديوانه شد. و شمشير آن حضرت را جُمَيْع بن الْخَلِق اءَوْدي ، و به قولى اَسْوَد بن حَنْظَله تَميمى ، و به روايتى فَلافِس نَهْشَلى برداشت ، و اين شمشير غير از ذوالفقار است زيرا كه ذوالفقار يا امثال خُودْ از ذخاير نبوت و امامت مصون و محفوظ است .(306)
مؤ لّف گويد: كه در كتب مقاتل ذكرى از ربودن جامه و اسلحه ساير شهداء - رضى الله عنهم - نشده لكن آنچه به نظر مى رسد آن است كه اَجلاف كوفه اِبقاء بر احدى نكردند و آنچه بر بدن آنها بود ربودند.
ابن نما گفته كه حكيم بن طُفَيلْ جامه و اسلحه حضرت عباس عليه السّلام را ربود.(307)
در زيارت مرويّه صادقيّه شهداء است (وسَلَبُوكُمْ لاِبْنِ سُمَيَّةَ وَابْنِ آكِلَةِ الاَْكْبادِ.)
در بيان شهادت عبداللّه بن مُسلم دانستى كه قاتل او از تيرى كه به پيشانى آن مظلوم رسيده بود نتوانست بگذرد و به آن زحمت آن تير را بيرون آورد چگونه تصور مى شود كسى كه از يك تير نگذرد از لباس و سلاح مقتول خود بگذرد.
در حديث معتبر مروى از (زائده ) از على بن الحسين عليه السّلام تصريح به آن شده در آنجا كه فرموده :
وَكَيفَ لا اَجْزَعُ وَاَهْلَعُ وَقَدْ اَرَى سَيِّدى وَ إ خْوَتى و عُمُومَتى وَ وَلَدِ عَمّى وَاَهْلى مُصْرَعينَ بِدِمائِهِمْ مُرَمَّلين بِالْعَراءِ مُسْلَبينَ لا يُكْفَنُونَ وَ لا يُوارُونَ.(308)


فصل پنجم : در بيان غارت نمودن لشكر، خِيام حرم را

قال الرّاوى : وتَسابَقَ الْقَوْمُ عَلى نَهْبِ بُيوُتِ آلِ الرّسُولِ و قُرّةِ عَيْنِ الْبَتُولِ.(309)
چون لشكر از كار جناب امام حسين عليه السّلام پرداختند آهنگ خِيام مقدسه و سَرادق اهل بيت عصمت نمودند و در رفتن از هم سبقت مى كردند، چون به خِيام محترم رسيدند مشغول به تاراج و يغما شدند و آنچه اسباب و اثقال بود غارت كردند و جامه ها را به منازعت و مغالبت ربودند و از وَرِس و حُلّى و حُلَل چيزى به جاى نگذاشتند و اسب و شتر و مواشى آنچه ديدار شد ببردند، و تفصيل اين واقعه شايسته ذكر نباشد.
به هر حال ؛ زنها گريه و ندبه آغاز كردند و احدى از آن سنگدلان دلش به حال آن شكسته دلان نسوخت جز زنى از قبيله بكربن وائل كه با شوهر خود در لشكر عمر سعد بود چون ديد كه آن بى دينان متعرض دختران پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم شده اند و لباس آنها را غارت و تاراج مى كنند دلش به حال آن بينوايان سوخت شمشيرى برداشت رو به خيمه كرد و گفت :
يا آلَ بَكْربْن وائِل اَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ؟!
اى آل بكربن وائِل ! آيا اين مردانگى و غيرت است كه شما تماشا كنيد و ببينيد كه دختران پيغمبر را چنين غارتگرى كنند و شما اعانت ايشان نكنيد؟ پس به حمايت اهل بيت رو به لشكر كرد و گفت :
لا حُكْمَ اِلا للّهِ يا لَثاراتِ رَسُولِ اللّهِ.
شوهرش كه چنين ديد دست او را گرفت و به جاى خودش برگردانيد. راوى گفت : پس بيرون نمودند زنها را از خيمه پس آتش زدند خيمه ها را.
فَخَرَجْنَ حَواسِرَ مُسْلَباتٍ حافِياتٍ باكِياتٍ يَمْشينَ سَبايا فى اَسْرِ الذِّلَّةِ.(310)
و چه نيكو سروده در اين مقام صاحب (معراج المحبة ) اَسْكَنَهُ اللّهُ فى دارِ السَّلام :

چُه كار شاه لشكر بر سر آمد

سوى خرگه سپه غارتگر آمد

به دست آن گروه بى مروّت

به يغما رفت ميراث نبوّت

هر آن چيزى كه بُد در خرگه شاه

فتاد اندر كف آن قوم گمراه

زدند آتش همه آن خيمه گه را

كه سوزانيد دودش مهر و مه را

به خرگه شد محيط آن شعله نار

همى شد تا به خيمه شاه بيمار

بتول دومين شد در تلاطم

نمودى دست و پاى خويشتن گم

گهى در خيمه و گاهى برون شد

دل از آن غصه اش درياى خون شد

من از تحرير اين غم ناتوانم

كه تصويرش زده آتش به جانم

مگر آن عارف پاكيزه نيرو

در اين معنى بگفت كه آن شِعر نيكو

اگر دردم يكى بودى چه بودى

وگر غم اندكى بودى چه بودى (311)

حُمَيْد بن مُسلم گفته كه ما به اتفاق شمر بن ذى الجوشن در خِيام عبور مى كرديم تا به على بن الحسين عليهماالسّلام رسيديم . ديديم كه در شدّت مرض و بستر غم و بيمارى و ناتوانى خفته است و با شمر جماعتى از رجّاله بودند گفتند: آيا اين بيمار را بكشيم ؟ من گفتم : سبحان اللّه ! چگونه بى رحم مردميد شماها، آيا اين كودكِ ناتوان را هم مى خواهيد بكشيد؟ همين مرض كه دارد شما را كافى است و او را خواهد كشت ؛ و شرّ ايشان را(312) از آن حضرت برگردانيدم . پس آن بى رحمان پوستى را كه در زير بدن آن حضرت بود بكشيدند و ببردند و آن جناب را بر روى در افكندند.
اين هنگام عمر سعد در رسيد، زنان اهل بيت نزد او جمع شدند و بر روى او صيحه زدند و سخت بگريستند كه آن شقى بر حال آنها رقّت كرد و به اصحاب خود فرمان دا كه ديگر كسى به خيمه زنان داخل نشود و آن جوان بيمار را متعرّض نگردد. زنها كه حال رقّتى از او مشاهده كردند از آن خبيث استدعا نمودند كه حكم كن آنچه از ما برده اند به ما ردّ كنند تا ما خود را مستور كنيم . ابن سعد لشكر را گفت كه هر كس آنچه ربوده به ايشان ردّ نمايد، سوگند به خدا كه هيچ كس امتثال امر او نكرد و چيزى ردّ نكردند. پس اِبْن سعد جماعتى را امر كرد كه موكّل بر حفظ خِيام باشند كه كسى از زنها بيرون نشود و لشكر هم متعرض حال آنها نگردند، پس ‍ روى به خيمه خود آورد و لشكر را ندا در داد كه مَنْ يَنْتَدِبُ لِلْحُسَيْنِ؟ كيست كه ساختگى كند و اسب بر بدن حسين براند؟
ده تن حرام زاده ساختگى مهيّا اين كار شدند و بر اسبهاى خود برنشستند و بر آن بدنشريف بتاختند و استخوانهاى سينه و پشت و پهلوى مباركش را در هم شكستند و اين جماعتچون به كوفه آمدند در برابر ابن زياد ملعون ايستادند، اُسَيْد بن مالك كه يكى از آنحرام زاده ها بود خواست اظهار خدمت خود كند تا جايزه بسيار بگيرد اين شعر را مُفاَخَرةخواند:

نَحْنُ رَضَضْنَا الصَّدْرَ بَعْدَ الظَّهْرِ

بِكُلّ يَعْبوُبٍ شَديد الا سْرِ(313)

ابن زياد گفت چه كسانيد؟ گفتند: اى امير! ما آن كسانيم كه امير را نيكو خدمت كرديم ، اسب بر بدن حسين رانديم به حدّى كه استخوانهاى سينه او را به زير سُم ستور مانند آرد نرم كرديم ؛ ابن زياد وَقْعى برايشان نگذاشت و امر كرد كه و در زيارتى كه به روايت سيّد بن طاوس از ناحيه مقدّسه بيرون آمده از فرزندان امام حسين عليه السّلام على و عبداللّه مذكور است ، و از فرزندان اميرالمؤ منين عليه السّلام عبداللّه و عبّاس ‍ جعفر و عثمان و محمد، و از فرزندان امام حسن عليه السّلام : ابوبكر و عبداللّه و قاسم ، و از فرزندان عبداللّه بن جعفر: عون و محمّدو از فرزندان عقيل : جعفر و عبدالرحمن و محمّدبن ابى سعيد بن عقيل و عبداللّه و ابى عبداللّه و فرزندان مسلم ، و ايشان با حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام هيجده نفر مى شوند و شصت و چهار نفر ديگر از شهداء در آن زيارت به اسم مذكورند(314).
شيخ طوسى رحمه اللّه در (مصباح ) از عبداللّه بن سنان روايت كرده است كه گفت : من در روز عاشورا به خدمت آقاى خود حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام رفتم ديدم كه رنگ مبارك آن حضرت متغيّر گرديده و آثار حُزن و اندوه از روى شريفش ظاهر است و مانند مرواريد آب از ديده هاى مبارك او مى ريزد؛ گفتم : يابن رسول اللّه ! سبب گريه شما چيست ؟ هرگز ديده شما گريان مباد، فرمود: مگر غافلى كه امروز چه روزى است ؟ مگر نمى دانى كه در مثل اين روز حسين عليه السّلام شهيد شده است ؟ گفتم : اى آقاى من ! چه مى فرمائى در روزه اين روز؟ فرمود كه (روزه بدار بى نيّت روزه ، و در روز افطار بكن نه از روى شماتت . و در تمام روز روزه مدار و بعد از عصر به يك ساعت به شربتى از آب افطار بكن كه در مثل اين وقت از اين روز جنگ از آل رسُول صلى اللّه عليه و آله و سلّم منقضى شد و سى نفر از ايشان و آزاد كرده هاى ايشان بر زمين افتاده بودند كه دشوار بود بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شهادت ايشان و اگر حضرت در آن روز زنده بود همانا آن حضرت صاحب تعزيه ايشان بود). پس حضرت آن قدر گريست كه ريش ‍ مباركش ترشد(315).
از اين حديث شريف استفاده مى شود كه آل رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه در كربلا شهيد شدند هيجده تن بودند؛ زيرا كه ابن شهر آشوب در (مناقب ) فرموده كه ده نفر از مواليان امام حسين عليه السّلام و دو نفر از مواليان اميرالمؤ منين عليه السّلام در كربلا شهيد شدند(316)، پس از اين جمله با هيجده تن از آل رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم سى نفر مى شوند.
بالجمله ؛ در عدد شهداء طالبييّن اختلاف است و آنچه اقوى مى نمايد آن است كه هيجده تن در ملازمت حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام از آل پيغمبر شهيد شده اند؛ چنانچه در روايت معتبر (عيون ) و (امالى ) است كه حضرت امام رضا عليه السّلام به ريّان فرموده (317) و مطابق است با قول زحر بن قيس كه در آن رزمگاه حاضر بود و بيايد كلام او و موافق است با روايتى كه از حضرت سجاد عليه السّلام مروى است كه فرمود: من ، پدر و بردارم و هفده تن ازاهل بيت خود را صريع و مقتول ديدم كه به خاك افتاده بودند الى غير ذلك و همين است مختار صاحب (كامل بهائى )(318) و مى توان گفت آنانكه هفده تن شمار كرده اند طفل رضيع را در شمار نياورده باشند پس راجع به اين قول مى شود، و خبر معاوية بن وهب را كه در اوايل باب ذكر كرديم هم به اين مطلب حمل كنيم . واللّه تعالى هو العالم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 6:42 pm

مقصد چهارم : در وقايع متاءخّره بعد از شهادت حضرت امام حسين عليه السّلام از حركت اهل بيت طاهره از كربلا تا ورود به مدينه منوره و ذكر بعضى از مراثى و غدد اولاد آن حضرت

فصل اوّل : در بيان فرستادن سرهاى شهداء و حركت از كربلا بجانب كوفه

عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسين عليه السّلام پرداخت نخستين سر مبارك آن حضرت را به خَوْلى (به فتح خاء و سكون واو و آخره ياء) بن يزيد و حُمَيْد بن مُسلم سپرد و در همان روز عاشورا ايشان را به نزد عبيداللّه بن زياد روانه كرد. خولى آن سر مطهّر را برداشت و به تعجيل تمام شب خود را به كوفه رسانيد، و چون شب بود و ملاقات ابن زياد ممكن نمى گشت لاجرم به خانه رفت .
طبرى و شيخ ابن نما روايت كرده اند از (نَوار) زوجه خولى كه گفت : آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زير اجّانه جاى بداد و روى به رختخواب نهاد(319). من از او پرسيدم چه خبر دارى بگو، گفت مداخل يك دهر پيدا كردم سر حسين را آوردم ، گفتم : واى بر تو! مردمان طلا و نقره مى آورند تو سر حسين فرزند پيغمبر را، به خدا قسم كه سر من تو در يك بالين جمع نخواهد شد. اين بگفتم و از رختخواب بيرون جستم و رفتم در نزد آن اجّانه كه سر مطهّر در زير آن بود نشستم ، پس ‍ سوگند به خدا كه پيوسته مى ديدم نورى مثل عمود از آنجا تا به آسمان سر كشيده ، و مرغان سفيد همى ديدم كه در اطراف آن سر طَيَران مى كردند تا آنكه صبح شد و آن سر مطهّر را خولى به نزد ابن زياد برد(320).
مؤ لّف گويد: كه ارباب مَقاتل معتبره از حال اهل بيت امام حسين عليه السّلام در شام عاشورا نقل چيزى نكرده اند و بيان نشده كه چه حالى داشتند و چه بر آنها گذشته تا ما در اين كتاب نقل كنيم ، بلى بعضى شُعراء در اين مقام اشعارى گفته اند كه ذكر بعضش مناسب است .

صاحب (معراج المحبّة ) گفته :

چه از ميدان گردون چتر خورشيد

نگون چون رايت عبّاس گرديد

بتول دوّمين اُمّ المَصائب

چه خود را ديد بى سالار و صاحب

بر اَيتام برادر مادرى كرد

بَنات النَّعش را جمع آورى كرد

شفا بخش مريضان شاه بيمار

غم قتل پدر بودش پرستار

شدندى داغداران پيمبر

درون خيمه سوزيده ز اخگر

به پا شد از جفا و جور امّت

قيامت بر شفيعان دست امّت

شبى بگذشت بر آل پيمبر

كه زهرا بود در جنّت مُكدّر

شبى بگذشت بر ختم رسولان

كه از تصوير آن عقل است حيران

ز جمّال و حكايتهاى جمّال

زبانِ صد چُه من ببريده و لال

ز انگشت و ز انگشتر كه بودش

بود دُور از ادب گفت و شنودش (321)

ديگرى گفته از زبان جناب زينب عليهاالسّلام (گوينده نَيِرّ تبريزى است ):

اگر صبح قيامت را شبى هست آن شب است امشب

طبيب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب

برادر جان ! يكى سر بر كن از خواب و تماشا كن

كه زينب بى تو چون در ذكر ياربّ ياربّ است امشب

جهان پر انقلاب و من غريب اين دشت پر وحشت

تو در خواب خوش و بيمار در تاب و تب است امشب

سَرَت مهمان خولى و تنت با ساربان همدم

مرا باهر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب

صَبا از من به زهرا گوبيا شام غريبان بين

كه گريان ديده دشمن به حال زينب است امشب (322)

و محتشم رحمه اللّه گفته :

كاى بانوى بهشت بيا حال ما ببين

ما را به صد هزار بلا مبتلا ببين

بنگر به حال زار جوانان هاشمى

مردانشان شهيد و زنان در عزا ببين (323)

بالجمله ؛ چون عمر سعد سر امام حسين عليه السّلام را به خولى سپرد امر كرد تا ديگر سرها را كه هفتاد و دو تن به شمار مى رفت از خاك و خون تنظيف كردند و به همراهى شمر بن ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن الحجّاج براى ابن زياد فرستاد و به قولى سرها را در ميان قبايل كِنْدَه و هَوازِن و بنى تَميم و بنى اسد و مردم مَذْحِج و ساير قبايل پخش ‍ كرد تا به نزد ابن زياد برند و به سوى او تقرّب جويند. و خود آن ملعون بقيه آن روز را ببود و شب را نيز بغنود و روز يازدهم را تا وقت زوال در كربلا اقامت كرد و بر كشتگان سپاه خويش نماز گزاشت و همگى را به خاك سپرد و چون روز از نيمه بگذشت عمر بن سعد امر كرد كه دختران پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را مُكَشَّفات الْوُجُوه بى مقنعه و خِمار بر شتران بى وطا سوار كردند و سيّد سجّاد عليه السّلام را (غُل جامعه )(324) بر گردن نهادند. ايشان را چون اسيران ترك و روم روان داشتند چون ايشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را كه نظر بر جسد مبارك امام حسين عليه السّلام و كشتگان افتاد و لطمه بر صُورت زدند و صدا را به صيحه و ندبه برداشتند. صاحب (معراج المحبّة ) گفته :

چُه بر مَقْتل رسيدند آن اسيران

به هم پيوست نيسان و حزيران

يكى مويه كنان گشتى به فرزند

يكى شد مو كنان بر سوگ دلبند

يكى از خون به صورت غازه مى كرد

يكى داغ على را تازه مى كرد

به سوگ گُلرخان سَروْ قامت

به پا گرديد غوغاى قيامت

نظر افكند چون دخت پيمبر

به نور ديده ساقىَ كوثر

بناگه ناله هذا اَخى زد

به جان خلد نار دوزخى زد

ز نيرنگ سپهر نيل صورت

سيه شد روزگار آل عصمت

ترا طاقت نباشد از شنيدن

شنيدن كى بود مانند ديدن (325)

ديگرى گفته :

مَه جَبينان چون گسسته عقد دُرّ

خود بر افكندند از پشت شتر

حلقها از بهر ماتم ساختند

شور محشر در جهان انداختند

گشت نالان بر سر هر نوگلى

از جگر هجران كشيده بلبلى

زينب آمد بر سر بالين شاه

خاست محشر از قِران مهر وماه

ديد پيدا زخمهاى بى عديد

زخم خواره در ميانه ناپديد

هر چه جُستى مو به مو از وى نشان

بود جاى تير و شمشير و سِنان

شيخ ابن قولويه قمى به سند معتبر از حضرت سجّاد عليه السّلام روايت كرده كه به زائده ، فرمود: همانا چون روز عاشورا رسيد به ما آنچه رسيد از دواهى و مصيبات عظيمه و كشته گرديد پدرم و كسانى كه با او بودند از اولاد و برادران و سايراهل بيت او، پس حرم محترم و زنان مكرمّه آن حضرت را بر جهاز شتران سوار كردند براى رفتن به جانب كوفه پس ‍ نظر كردم به سوى پدر و ساير اهل بيت او كه در خاك و خون آغشته گشته و بدنهاى طاهره آنها بر روى زمين است و كسى متوجّه دفن ايشان نشد و سخت بر من گران آمد و سينه من تنگى گرفت و حالتى مرا عارض شد كه همى خواست جان از بدن من پرواز كند. عمّه ام زينب كبرى عليهاالسّلام چون مرا بدين حال ديد پرسيد كه اين چه حالت است كه در تو مى بينم اى يادگار پدر و مادر و برادران من ، مى نگرم ترا كه مى خواهى جان تسليم كنى ؟ گفتم : اى عمّه ! چگونه جزع و اضطراب نكنم و حال آنكه مى بينم سيّد و آقاى خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عشيرت خود را كه آغشته به خون در اين بيابان افتاده و تن ايشان عريان و بى كفن است و هيچ كس بر دفن ايشان نمى پردازد و بشرى متوجّه ايشان نمى گردد و گويا ايشان را از مسلمانان نمى دانند.
عمّه ام گفت : (از آنچه مى بينى دلگران مباش و جَزَع مكن ، به خدا قسم كه اين عهدى بود از رسول خدا6 به سوى جدّ و پدر و عمّ تو و رسول خدا6، مصائب هر يك را به ايشان خبر داده به تحقيق كه حق تعالى در اين امّت پيمان گرفته از جماعتى كه فراعنه ارض ايشان را نمى شناسند لكن در نزد اهل آسمانها معروفند كه ايشان اين اعضاى متفرّقه و اجساد در خون طپيده را دفن كنند.
وَينصِبُونَ لِهذا الطَّفِّ عَلَما لِقَبْرِ اَبيكَ سَيِّدِالشُّهداءِ عليه السّلام لا يُدْرَسُ اَثَرُهُ وَ لا يَعفُو رَسْمُهُ عَلى كرُوُرِ اللَّيالى وَ الاَْيّامِ. و در ارض طَفّ بر قبر پدرت سيّد الشهداء عليه السّلام علامتى نصب كنند كه اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ايام و ليالى محو و مطموس نگردد يعنى مردم از اطراف و اكناف به زيارت قبر مطهّرش بيايند و او را زيارت نمايند و هر چند(326) كه سلاطين كَفَرَه و اَعْوان ظَلَمَه در محو آثار آن سعى و كوشش نمايند ظهورش زياده گردد و رفعت و علوّش بالاتر خواهد گرفت ).(327)
بقيه اين حديث شريف از جاى ديگر گرفته شود، بنابر اختصار است .
و بعضى ، عبارت سيّدبن طاوس را در باب آتش زدن خيمه ها و آمدن اهل بيت عليهماالسّلام به قتلگاه كه در روز عاشورا نقل كرده ، در روز يازدهم نقل كرده اند مناسب است ذكر آن نيز.
چون ابن سعد خواست زنها را حركت دهد به جانب كوفه ، امر كرد آنها را از خيمه بيرون كنند و خِيام محترمه را آتش زنند پس آتش در خيمه هاى اهل بيت زدند شعله آتش بالا گرفت فرزندان پيغمبر6 دهشت زده با سر و پاى برهنه از خيمه ها بيرون دويدند و لشكر را قَسَم دادند كه ما را به مَصْرَع حسين عليه السّلام گذر دهيد پس به جانب قتلگاه روان گشتند، چون نگاه ايشان به اجساد طاهره شهداء افتاد صيحه و شيون كشيدند و سر و روى را با مشت و سيلى بخستند(328).
و چه نيكو سروده محتشم رحمه اللّه در اين مقام :

بر حربگاه چو ره آن كاروان فتاد

شور نشور واهمه را در گمان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد

بر زخمهاى كارى تير و كمان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان

بر پيكر شريف امام زمان فتاد

بى اختيار نعره هذا حُسَين از او

سرزد چنانكه آتش او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بَضْعَه رسول

رُو در مدينه كرد كه يا اَيُهَّا الرَّسوُل :

اين كشته فتاده به هامون حسين تست

وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست

اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست

اين خشك لب فتاده و ممنوع از فرات

كز خون او زمين شده جيحون حسين تست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه

خرگاه از اين جهان زده بيرون حسين تست

پس روى در بقيع و به زهرا خطاب كرد

مرغ هوا و ماهى دريا كباب كرد

كاى مونس شكسته دلان حال ما ببين

مارا غريب و بى كس و بى آشنا ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند

در ورطه عقوبت اهل جفا ببين

تن هاى كشتگان همه در خاك و خون نگر

سرهاى سروران همه در نيزه ها ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو

غلطان به خاك معركه كربلا ببين (329)

و ديگرى گفته :

زينب چو ديد پيكر آن شه به روى خاك

از دل كشيد ناله به صد درد سوزناك

كاى خفته خوش به بستر خون ديده باز كن

احوال ما ببين و سپس خواب ناز كن

اى وارث سرير امامت به پاى خيز

بر كشتگان بى كفن خود نماز كن

طفلان خود به ورطه بحر بلانگر

دستى به دستگيرى ايشان دراز كن

برخيز صبح شام شد اى مير كاروان

ما را سوار بر شتر بى جهاز كن

يا دست ما بگير و از اين دشت پُر هراس

بار دگر روانه به سوى حجاز كن

راوى گفت : به خدا سوگند! فراموش نمى كنم زينب دختر على عليهماالسّلام را كه بر برادر خويش ندبه مى كرد وبا صوتى حزين و قلبى كئيب ندا برداشت كه : يا مَحَمَّداه صَلّى عَلَيْكَ مَليكُ السَّماءِ اين حسين تُست كه با اعضاى پاره در خون خويش آغشته است ، اينها دختران تواَند كه ايشان را اسير كرده اند.
يا مُحَمَّداه ! اين حسين تست كه قتيل اولاد زنا گشته و جسدش بر روى خاك افتاده و باد صبا بر او خاك و غبار مى پاشد، و احُزْناه و اكَرْباه ! امروز، روزى را ماند كه جدّم رسول خدا6 وفات كرد. اى اصحاب محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم اينك ذُريّه پيغمبر شما را مى برند مانند اسيران (330).
و موافق روايت ديگر مى فرمايد:
يا مُحمَّداه ! اين حسين تست كه سرش را از قفا بريده اند، و عمامه و رداء او را ربوده اند. پدرم فداى آن كسى كه سرا پرده اش را از هم بگسيختند، پدرم فداى آن كسى كه لشكرش را در روز دوشنبه منهوب كردند، پدرم فداى آن كسى كه با غصّه و غم از دنيا برفت ، پدرم فداى آن كسى كه با لب تشنه شهيد شد، پدرم فداى آن كسى كه ريشش خون آلوده است و خون از او مى چكد، پدرم فداى آن كسى كه جدّش محمّد مصطفى 6 است ، پدرم فداى آن مسافرى كه به سفرى نرفت كه اميد برگشتنش باشد، و مجروحى نيست كه جراحتش دوا پذيرد(331).
بالجمله ؛ جناب زينب عليهاالسّلام از اين نحو كلمات از براى برادر ندبه كرد تا آنكه دوست و دشمن از ناله او بناليدند، و سكينه جسد پاره پاره پدر را در بر كشيد و به عويل و ناله كه دل سنگ خاره را پاره مى كرد مى ناليد و مى گريست .

همى گفت اى شه با شوكت وفَرّ

ترا سر رفت و ما را افسر از سر

دمى برخيز و حال كودكان بين

اسير و دستگير كوفيان بين

و روايت شده كه آن مخدّره جسد پدر را رها نمى كرد تا آنكه جماعتى از اعراب جمع شدند و او را از جسد پدر باز گرفتند(332).
و در (مصباح ) كَفْعَمى است كه سكينه گفت : چون پدرم كشته شد آن بدن نازنين را در آغوش گرفتم حالت اغما و بى هوشى براى من روى داد در آن حال شنيدم پدرم مى فرمود:

شيعَتى ما اِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْكُروني

اِذْ سَمِعْتُمْ بِغَريبٍ اَوْشَهيدٍ فَانْدُبُوني (333)

پس اهل بيت را از قتلگاه دور كردند پس آنها را بر شتران برهنه به تفصيلى كه گذشت سوار كردند و به جانب كوفه روان داشتند.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 6:48 pm

فصل دوم : در كيفيّت دفن اجساد طاهره شهداء

چون عمر سعد از كربلا به سوى كوفه روان گشت جماعتى از بنى اسد كه در اراضى غاضريّه مسكن داشتند، چون دانستند كه لشكر ابن سعد از كربلا بيرون شدند به مقتل آن حضرت و اصحاب او آمدند و بر اجساد شهداء نماز گزاشتند و ايشان را دفن كردند به اين طريق كه امام حسين عليه السّلام را در همين موضعى كه اكنون معروف است دفن نمودند و على بن الحسين عليه السّلام را در پايين پاى پدر به خاك سپردند، و از براى ساير شهداء و اصحابى كه در اطراف آن حضرت شهيد شده بودند حُفره اى در پايين پا كندند و ايشان را در آن حفره دفن نمودند،و حضرت عبّاس عليه السّلام را در راه غاضريّه در همين موضع كه مرقد مطهّر او است دفن كردند.
و ابن شهر آشوب گفته كه از براى بيشتر شهداء قبور ساخته و پرداخته بود و مرغان سفيدى در آنجا طواف مى دادند(334).
و نيز شيخ مفيد در موضعى از كتاب (ارشاد) اسامى شهداء اهل بيت را شمار كرده پس از آن فرموده كه تمام اينها در مشهد امام حسين عليه السّلام پايين پاى او مدفونند مگر جناب عبّاس بن على عليهماالسّلام كه در مُسَناة راه غاضريّه در مقتل خود مدفون است و قبرش ظاهر است ، ولكن قبور اين شهداء كه نام برديم اثرش معلوم نيست بلكه زائر اشاره مى كند به سوى زمينى كه پايين پاى حضرت حسين عليه السّلام است و سلام بر آنها مى كند و على بن الحسين عليه السّلام نيز با ايشان است (335).
و گفته شده كه آن حضرت از ساير شهداء به پدر خود نزديكتر است .
و امّا اصحاب حسين عليه السّلام كه با آن حضرت شهيد شدند در حول آن حضرت دفن شدند، و ما نتوانيم قبرهاى ايشان را به طور تحقيق و تفصيل تعيين كنيم كه هر يك در كجا دفن اند، الا اين مطلب را شكّ نداريم كه حاير بر دور ايشان است و به همه احاطه كرده است . رَضِىَ اللّه عَنْهُمْ وَاَرْضاهُمْ وَاَسْكَنَهُمْ جَنّاتِ النَّعيمِ.
مؤ لف گويد: مى توان گفت كه فرمايش شيخ مفيد رحمه اللّه در باب مدفن شهداء نظر به اغلب باشد پس منافات ندارد كه حبيب بن مظاهر و حُرّ بن يزيد، قبرى عليحده و مدفنى جداگانه داشته باشند.
صاحب كتاب ( كامل بهائى ) نقل كرده كه عمر بن سعد روز شهادت را در كربلا بود تا روز ديگر به وقت زوال و جمعى پيران و معتمدان را بر امام زين العابدين و دختران اميرالمؤ منين عليهماالسّلام و ديگر زنان موكّل كرد و جمله بيست زن بودند. و امام زين العابدين عليه السّلام آن روز بيست و دو ساله بود و امام محمّدباقر عليه السّلام چهار ساله و هر دو در كربلا حضور داشتند و حقّ تعالى ايشان را حراست فرمود.
چون عمر سعد از كربلا رحلت كرد قومى از بنى اسد كوچ كرده مى رفتند چون به كربلا رسيدند و آن حالت را ديدند امام حسين عليه السّلام را تنها دفن كردند و على بن الحسين عليه السّلام را پايين پا او نهادند و حضرت عبّاس عليه السّلام را بر كنار فرات جائى كه شهيد شده بود دفن كردند و باقى را قبر بزرگ كندند ودفن كردند و حرّ بن يزيد را اقرباء او در جائى كه به شهادت رسيده بود دفن نمودند. و قبرهاى شهداء معيّن نيست كه از آن هر يك كدام است اِلاّ اينكه لا شكّ، حائر محيط است بر جمله . انتهى (336).
و شيخ شهيد در (كتاب دروس ) بعد از ذكر فضائل زيارت حضرت ابوعبداللّه عليه السّلام فرموده : و هرگاه زيارت كرد آن جناب را پس زيارت كند فرزندش على بن الحسين عليهماالسّلام را و زيارت كند شهداء عليهماالسّلام را و برادرش حضرت عبّاس عليه السّلام را و زيارت كند حرّ بن يزيد رحمه اللّه را الخ (337).
اين كلام ظاهر بلكه صريح است كه در عصر شيخ شهيد، قبر حُرّ بن يزيد در آنجا معروف و نزد آن شيخ جليل به صفت اعتبار موصوف بوده و همين قدر در اين مقام ما را كافى است .
وصلٌ: مستور نماند كه موافق احاديث صحيحه كه علماى اماميّه به دست دارند بلكه موافق اصول مذهب ، امام را جز امام نتواند متصدّى غسل و دفن و كفن شود، پس اگر چه به حسب ظاهر طايفه بنى اسد حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام را دفن كردند امّا در واقع حضرت امام زين العابدين عليه السّلام آمد و آن حضرت را دفن كرد؛ چنانچه حضرت امام رضا عليه السّلام در احتجاج با واقفيّه تصريح نموده بلكه از حديث شريف (بصائر الدرجات ) مروى از حضرت جواد عليه السّلام مستفاد مى شود كه پيغمبر اكرم 6 در هنگام دفن آن حضرت حاضر بوده و همچنين امير المؤ منين و امام حسن و حضرت سيد العابدين عليهماالسّلام با جبرئيل و روح و فرشتگان كه در شب قدر بر زمين فرود مى آيند(338).
در (مناقب ) از ابن عبّاس نقل شده كه رسول خدا6 را در عالم رؤ يا ديد بعد از كشته شدن سيّد الشهداء عليه السّلام در حالى كه گرد آلود و پابرهنه و گريان بود، وَقَدْ ضَمَّم حِجْزَ قَميصِه اِلى نَفْسِهِ؛ يعنى دامن پيراهن را بالا كرده و به دل مبارك چسبانيده مثل كسى كه چيزى در دامن گرفته باشد و اين آيه را تلاوت مى فرمود:
(وَ لا تَحْسَبَنَّ اللّه غافِلا عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ)(339)
و فرمود رفتم به سوى كربلا و جمع كردم خون حسينم را از زمين و اينك آن خونها در دامن من است و من مى روم براى آنكه مخاصمه كنم با كشندگان او نزد پروردگار(340).
روايت شده از سلمه : گفت داخل شدم بر اُمّ سَلَمَه رحمه اللّه در حالى كه مى گريست ، پس پرسيدم از او كه براى چه گريه مى كنى ؟ گفت : براى آنكه ديدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب و بر سر و محاسن شريفش اثر خاك بود گفتم : يا رسول اللّه ! براى چيست شما غبار آلوده هستيد؟ فرمود: در نزد حسين بودم هنگام كشتن او و از نزد او مى آيم (341).
در روايت ديگر است كه صبحگاهى بود كه اُمّ سلمه مى گريست ، سبب گريه او را پرسيدند خبر شهادت حسين عليه السّلام را داد و گفت : نديده بودم پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب مگر ديشب كه او را با صورت متغيّر و با حالت اندوه ملاقات كردم سبب آن حال را از او پرسيدم فرمود: امشب حفر قبور مى كردم براى حسين و اصحابش (342).
از (جامع ترمذى )(343) و (فضائل سمعانى )(344) نقل شده كه امّ سلمه پيغمبر خدا6 را در خواب ديد كه خاك بر سر مبارك خود ريخته ، عرضه داشت كه اين چه حالت است ؟ فرمود: از كربلا مى آيم ! و در جاى ديگر است كه آن حضرت گرد آلود بود و فرمود: از دفن حسين فارغ شدم (345). و معروف است كه اجساد طاهره سه روز غير مدفون در زمين باقى ماندند. و از بعضى كتب نقل شده كه يك روز بعد از عاشورا دفن شدند، و اين بعيد است ؛ زيرا كه عمر بن سعد روز يازدهم در كربلا بودند براى دفن اجساد خبيثه لشكر خود. و اهل غاضريّه شب عاشورا از نواحى فرات كوچ كردند از خوف عمر سعد و به حسب اعتبار به اين زودى جرئت معاودت ننمايند.
از مقتل محمّدبن ابى طالب از حضرت باقر از پدرش امام زين العابدين عليهماالسّلام روايت شده :
مردمى كه حاضر معركه شدند و شهداء را دفن كردند بدن جَون را بعد از ده روز يافتند كه بوى خوشى مانند مُشك از او ساطع بود(346). و مؤ يد اين خبر است آنچه در (تذكره سبط) است كه زُهير با حسين عليه السّلام كشته شد، زوجه اش به غلام زُهير گفت : برو و آقايت را كفن كن ! آن غلام رفت به كربلا پس ديد حسين عليه السّلام را برهنه ، با خود گفت : كفن آقاى خود را و برهنه بگذارم حسين عليه السّلام را! نه به خدا قسم ، پس آن كفن را براى حضرت قرار داد و مولاى خود زهير را در كفن ديگر كفن كرد.(347)
از (امالى ) شيخ طوسى رحمه اللّه معلوم شود در خبر ديزج كه به امر متوكّل براى تخريب قبر امام حسين عليه السّلام آمده بود، كه بنى اسد بوريائى پاره آورده بودند و زمين قبر را با آن بوريا فرش كرده و جسد طاهر را بر روى آن بوريا گذارده و دفن نمودند(348).


فصل سوم: در بيان ورود اهل بيت اطهار عليهماالسّلام به كوفه و ذكر خبر مسلم جصّاص

چون ابن زياد را خبر رسيد كه اهل بيت عليهماالسّلام به كوفه نزديك شده اند، امر كرد سرهاى شهدا را كه ابن سعد از پيش فرستاده بود باز برند و پيش روى اهل بيت سر نيزه ها نصب كنند و از جلو حمل دهند و به اتّفاق اهل بيت به شهر در آورند و در كوچه و بازار بگردانند تا قهر و غلبه و سلطنت يزيد بر مردم معلوم گردد و بر هول و هيبت مردم افزوده شود، و مردم كوفه چون از ورود اهل بيت عليهماالسّلام آگهى يافتند از كوفه بيرون شتافتند.
مرحوم محتشم در اين مقام فرموده :

چون بى كسان آل نبى در به در شدند

در شهر كوفه ناله كنان نوحه گر شدند

سرهاى سروران همه بر نيزه و سنان

در پيش روى اهل حرم جلوه گر شدند

از ناله هاى پردگيان ساكنان عرش

جمع از پى نظاره بهر رهگذر شدند

بى شرم امّتى كه نترسيد از خدا

بر عترت پيمبر خود پرده در شدند

دست از جفا نداشته بر زخم اهل بيت

هر دم نمك فشان به جفاى دگر شدند

از مسلم گچكار روايت كرده اند كه گفت : عبيداللّه بن زياد مرا به تعميردار الا مارة گماشته بود هنگامى كه دست به كار بودم كه ناگاه صيحه و هياهوئى عظيم از طرف محلاّت كوفه شنيدم ، پس به آن خادمى كه نزد من بود گفتم كه اين فتنه و آشوب در كوفه چيست ؟ گفت : همين ساعت سر مردى خارجى كه بر يزيد خروج كرده بود مى آورند و اين انقلاب و آشوب به جهت نظاره آن است . پرسيدم كه اين خارجى كه بوده ؟ گفت : حسين بن على عليهماالسّلام !؟ چون اين شنيدم صبر كردم تا آن خادم از نزد من بيرون رفت آن وقت لطمه سختى بر صورت خود زدم كه بيم آن داشتم دو چشمم نابينا شود، آن وقت دست و صورت را كه آلوده به گچ بود شستم و از پشت قصر الا ماره بيرون شدم تا به كناسه رسيدم پس در آن هنگام كه ايستاده بودم ومردم نيز ايستاده منتظر آمدن اسيران و سرهاى بريده بودند كه ناگاه ديدم قريب به چهل محمل و هودج پيدا شد كه بر چهل شتر حمل داده بودند و در ميان آنها زنان و حَرَم حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام و اولاد فاطمه بودند، و ناگاه ديدم كه على بن الحسين عليه السّلام را بر شتر برهنه سوار است و از زحمت زنجير خون از رگهاى گردنش جارى است و از روى اندوُه و حُزن شعرى چند قرائت مى كند كه حاصل مضمون اشعار چنين است :
اى امّت بدكار خدا خير ندهد شما را كه رعايت جدّ ما در حق ما نكرديد و در روز قيامت كه ما و شما نزد او حاضر شويم چه جواب خواهيد گفت ؟ ما را بر شتران برهنه سوار كرده ايد و مانند اسيران مى بريد گويا كه ما هرگز به كار دين شما نيامده ايم و ما را ناسزا مى گوئيد و دست برهم مى زنيد و به كشتن ما شادى مى كنيد، واى بر شما مگر نمى دانيد كه رسول خدا و سيّد انبياء صلى اللّه عليه و آله و سلّم جدّ من است .
اى واقعه كربلا! اندوهى بر دل ما گذاشتى كه هرگز تسكين نمى يابد.
مسلم گفت كه مردم كوفه را ديدم كه بر اطفال اهل بيت رقّت و ترحّم مى كردند و نان و خرما و گردو براى ايشان مى آوردند آن اطفال گرسنه مى گرفتند، امّ كلثوم آن نان پاره ها و گردو و خرما را از دست و دهان كودكان مى ربود و مى افكند، پس بانگ بر اهل كوفه زد و فرمود: يا اَهْلَ الْكُوفَة ! اِنَّ الصَّدَقَةَ عَلَيْنا حَرامٌ؛ دست از بذل اين اشياء بازگيريد كه صدقه بر ما اهل بيت روا نيست .
زنان كوفيان از مشاهده اين احوال زار زار مى گريستند، امّ كلثوم سر از محمل بيرون كرد، فرمود: اى اهل كوفه ! مردان شما ما را مى كشند و زنان شما بر ما مى گريند، خدا در روز قيامت ما بين ما و شما حكم فرمايد.
هنوز اين سخن در دهان داشت كه صداى ضجّه و غوغا برخاست و سرهاى شهداء را بر نيزه كرده بودند آوردند، و از پيش روى سرها(349)، سر حسين عليه السّلام را حمل مى دادند وآن سرى بود تابنده و درخشنده ، شبيه ترين مردم به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و محاسن شريفش سياهيش مانند شَبَه (350) مشكى بود و بن موها سفيد بود؛ زيرا كه خضاب از عارض آن حضرت جدا شده بود و طلعتش چون ماه مى درخشيد وباد، محاسن شريفش را از راست و چپ جنبش مى داد، زينب را چون نگاه به سر مبارك افتاد جبين خود را بر چوب مقدّم محمل زد چنانچه خون از زير مقنعه اش فرو ريخت و از روى سوز دل با سر خطاب كرد و اشعارى فرمود كه صدر آن اين بيت است :

يا هِلالاً لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمالاً

غالَهُ خَسْفُهُ فَاَبْدى غُروبا(351)

مؤ لف گويد: كه ذكر محامل و هودج در غير خبر مسلم جصّاص نيست ، و اين خبر را گرچه علاّمه مجلسى نقل فرموده لكن ماءخذ نقل آن (منتخب طُريحى ) و كتاب (نورالعين ) است كه حال هر دو كتاب بر اهل فن حديث مخفى نيست ، و نسبت شكستن سر به جناب زينب عليهاالسّلام و اشعار معروفه نيز بعيد است از آن مخدره كه عقيله هاشميين و عالمه غير مُعَلّمه و رضيعه ثدى نبوّت وصاحب مقام رضا و تسليم است .
و آنچه از مقاتل معتبره معلوم مى شود حمل ايشان بر شتران بوده كه جهاز ايشان پَلاس و رو پوش نداشته بلكه در ورود ايشان به كوفه موافق روايت حذام (يا حذلم ) ابن ستير كه شيخان نقل كرده اند به حالتى بوده كه محصور ميان لشكريان بوده اند چون خوف فتنه و شورش مردم كوفه بوده ؛ چه در كوفه شيعه بسيار بوده و زنهائى كه خارج شهر آمده بودند گريبان چاك زده و موها پريشان كرده بودند و گريه و زارى مى نمودند و روايت حذام بعد از اين بيايد.
بالجمله ؛ فرزندان احمد مختار و جگر گوشه حيدر را چون اُسراى كفّار با سرهاى شهداء وارد كوفه كردند، زنهاى كوفيان بر بالاى بامها رفته بودند كه ايشان را نظاره كنند. همين كه ايشان را عبور مى دادند زنى از بالاى بام آواز برداشت :
مِنْ اَىِّ الاُْسارى اَنْتُنَّ؟ شما اسيران كدام مملكت و كدام قبيله ايد؟ گفتند: ما اسيران آل محمّديم ، آن زن چون اين بشنيد از بام به زير آمد و هر چه چادر و مقنعه داشت جمع كرد و بر ايشان بخش نمود، ايشان گرفتند و خود را به آنها پوشانيدند(352).
مؤ لف گويد: كه شيخ عالم جليل القدر مرحُوم حاج ملا احمد نراقى - عطّر اللّه مرقده - در كتاب (سيف الامّة ) از (كتاب ارمياى پيغمبر) نقل كرده كه در اخبار از سيّد الشهداء عليه السّلام در فصل چهارم آن فرموده آنچه خلاصه اش اين است كه چه شد و چه حادثه اى روى داد كه رنگ بهترين طلاها تار شد، و سنگهاى بناى عرش الهى پراكنده شدند، و فرزندان بيت المعمور كه به اولين طلا زينت داده شده بودند و از جميع مخلوقات نجيب تر بودند چون سفال كوزه گران پنداشته شدند در وقتى كه حيوانات پستانهاى خود را برهنه كرده و بچه هاى خود را شير مى دادند، عزيزان من در ميان امت بى رحم دل سخت چوب خشك شده در بيابان گرفتار مانده اند، و از تشنگى زبان طفل شيرخواره به كامش چسبيده ، در چاشتگاهى كه همه كودكان نان مى طلبيدند چون بزرگان آن كودكان را كشته بودند كسى نبود كه نان به ايشان دهد.
آنانى كه در سفره عزّت ، تنعّم مى كردند در سر راهها هلاك شدند، پس ‍ واى بر غريبى ايشان ، بر طرف شدند عزيزان من به نحوى كه بر طرف شدن ايشان از بر طرف شدنِ قوم سدوم عظيم تر شد؛ زيرا كه آنها هر چند بر طرف شدند امّا كسى دست به ايشان نگذاشت ، اما اينها با وجود آنكه از راه پاكى و عصمت مقدّس بودند و از برف سفيدتر و از شير بى غش تر و از ياقوت درخشانتر رويهاى ايشان از شدّت مصيبتهاى دوران متغيّر گشته بود كه در كوچه ها شناخته نشدند؛ زيرا كه پوست ايشان به استخوانها چسبيده بود(353).
فقير گويد: كه اين فقره از كتاب آسمانى كه ظاهرا اشاره به همين واقعه در كوفه باشد معلوم شد سِرّ سؤ ال آن زن مِنْ اَىّ الاُسارى اَنْتُنَ . و اللّه العالم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 6:57 pm

شيخ مفيد و شيخ طوسى از حذلم بن ستير روايت كرده اند كه گفت : من در ماه محرم سال شصت و يكم وارد كوفه گشتم و آن هنگامى بود كه حضرت على بن الحسين عليهماالسّلام را با زنان اهل بيت به كوفه وارد مى كردند و لشكر ابن زياد بر ايشان احاطه كرده بودند و مردم كوفه از منازل خود به جهت تماشا بيرون آمده بودند؛ چون اهل بيت را بر آن شتران بى رو پوش و برهنه وارد كردند، زنان كوفه به حال ايشان رقّت كرده گريه و ندبه آغاز نمودند. در آن حال على بن الحسين عليه السّلام را ديدم كه از كثرت علّت مرض رنجور و ضعيف گشته و (غل جامعه ) بر گردنش نهاده اند و دستهايش را به گردن مغلول كرده اند و آن حضرت به صداى ضعيفى مى فرمود كه اين زنها بر ما گريه مى كنند پس ما را كه كشته است ؟!
و در آن وقت حضرت زينب عليهاالسّلام آغاز خطبه كرد، و به خدا قسم كه من زنى با حيا و شرم ، اَفْصَح و اَنْطَق از جناب زينب دختر على عليه السّلام نديدم كه گويا از زبان پدر سخن مى گويد، و كلمات امير المؤ منين عليه السّلام از زبان او فرو مى ريزد، در ميان آن ازدحام واجتماع كه از هر سو صدائى بلند بود به جانب مردم اشارتى كرد كه خاموش باشيد، در زمان نفسها به سينه برگشت و صداى جَرَسها ساكت شد(354) آنگاه شروع در خطبه كرد و بعد از سپاس يزدان پاك و درود بر خواجه لَوْلاك فرمود:
اى اهل كوفه ، اهل خديعه و خذلان ! آيا بر ما مى گرييد و ناله سر مى دهيد هرگز باز نايستد اشك چشم شما، و ساكن نگردد ناله شما، جز اين نيست كه مثل شمامثل آن زنى است كه رشته خود را محكم مى تابيد و باز مى گشود چه شما نيز رشته ايمان را ببستيد و باز گسستيد و به كفر برگشتيد، نيست در ميان شما خصلتى و شيمتى جز لاف زدن و خود پسندى كردن و دشمن دارى و دروغ گفتن و به سَبْك كنيزان تملّق كردن و مانند اَعدا غمّازى كردن ، مَثَل شما مَثَل گياه و علفى است كه در مَزْبَله روئيده باشد يا گچى است كه آلايش قبرى به آن كرده شده باشد پس بد توشه اى بود كه نفسهاى شما از براى شما در آخرت ذخيره نهاده و خشم خدا را بر شما لازم كرد و شما را جاودانه در دوزخ جاى داد از پس آنكه ما را كشتيد بر ما مى گرييد. سوگند به خدا كه شما به گريستن سزاواريد، پس بسيار بگرئيد و كم بخنديد؛ چه آنكه ساحت خود را به عيب و عار ابدى آلايش داديد كه لوث آن به هيچ آبى هرگز شسته نگردد و چگونه توانيد شست و با چه تلافى خواهيد كرد كشتن جگر گوشه خاتم پيغمبران و سيّد جوانان اهل بهشت و پناه نيكويان شما و مَفْزَع بليّات شما و علامت مناهج شما و روشن كننده محجّه شما و زعيم و متكلّم حُجَج شما كه در هر حادثه به او پناه مى برديد ودين و شريعت رااز او مى آموختيد. آگاه باشيد كه بزرگ وِزْرى براى حشر خود ذخيره نهاديد، پس هلاكت از براى شما باد و در عذاب به روى در افتيد و از سعى و كوشش خود نوميد شويد و دستهاى شما بريده باد و پيمان شما مورث خسران و زيان باد، همانا به غضب خدا بازگشت نموديد و ذلّت و مسكنت بر شما احاطه كرد، واى بر شما آيا مى دانيد كه چه جگرى از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شكافتيد و چه خونى از او ريختيد و چه پردگيان عصمت او را از پرده بيرون افكنديد، امرى فظيع و داهيه عجيب به جا آورديد كه نزديك است آسمانها از آن بشكافد و زمين پاره شود و كوهها پاره گردد و اين كار قبيح و نا ستوده شما زمين و آسمان را گرفت ، آيا تعجّب كرديد كه از آثار اين كارها از آسمان خون باريد؟ آنچه در آخرت بر شما ظاهر خواهد گرديد از آثار آن عظيم تر و رسواتر خواهد بود؛ پس بدين مهلت كه يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد؛ چه خداوند به مكافات عجلت نكند، و بيم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد و خداوند در كمينگاه گناهكاران است .
راوى گفت : پس آن مخدّره ساكت گرديد و من نگريستم كه مردم كوفه از استماع اين كلمات در حيرت شده بودند و مى گريستند و دستها به دندان مى گزيدند.
و پيرمردى را هم ديدم كه اشك چشمش بر روى و مو مى دويد و مى گفت :

كُهُولُهُمْ خَيْرُ الْكُهُولِ وَنَسْلُهُمْ

اِذا عُدَّ نَسْلٌ لايَخيبُ وَلايَخْزى (355)

و به روايت صاحب (احتجاج )در اين وقت حضرت على بن الحسين عليه السّلام فرمود: اى عمّه ! خاموشى اختيار فرما و باقى را از ماضى اعتبار گير و حمد خداى را كه تو عالمى مى باشى كه معلم نديدى ، و دانايى باشى كه رنج دبستان نكشيدى ، و مى دانى كه بعد از مصيبت جزع كردن سودى نمى كند، و به گريه و ناله آنكه از دنيا رفته باز نخواهد گشت (356).
و از براى فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام و امّ كلثوم نيز دو خطبه نقل شده لكن مقام را گنجايش نقل نيست .
سيّد بن طاوس بعد از نقل آن خطبه فرموده كه مردم صداها به صيحه و نوحه بلند كردند و زنان گيسوها پريشان نمودند و خاك بر سر مى ريختند و چهره ها بخراشيدند و طپانچه ها بر صورت زدند و نُدبه به ويل و ثبور آغاز كردند و مردان ريشهاى خود را همى كندند و چندان بگريستند كه هيچگاه ديده نشد كه زنان و مردان چنين گريه كرده باشند.
پس حضرت سيّد سجاد عليه السّلام اشارت فرمود مردم را كه خاموش ‍ شويد و شروع فرمود به خطبه خواندن پس ستايش كرد خداوند يكتا را و درود فرستاد محمّد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلّم را پس از آن فرمود كه :
ايّها النّاس ! هركه مرا شناسد شناسد و هر كس نشناسد بداند كه منم على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام منم پسر آن كس كه او را در كنار فرات ذبح كردند بى آنكه از او خونى طلب داشته باشند، منم پسر آنكه هتك حرمت او نمودند و مالش را به غارت بردند و عيالش را اسير كردند، منم فرزند آنكه او را به قتل صَبْر كشتند(357) و همين فخر مرا كافى است . اى مردم ! سوگند مى دهم شما را به خدا آيا فراموش كرديد شما كه نامه ها به پدر من نوشتيد چون مسئلت شما را اجابت كرد از در خديعت بيرون شديد، آيا ياد نمى آوريد كه با پدرم عهد و پيمان بستيد و دست بيعت فرا داديد آنگاه او را كشتيد و مخذول داشتيد، پس هلاكت باد شما را براى آنچه براى خود به آخرت فرستاديد، چه زشت است راءيى كه براى خود پسنديديد، با كدام چشم به سوى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نظر خواهيد كرد هنگامى كه بفرمايد شماها را كه كشتيد عترت مرا و هتك كرديد حرمت مرا و نيستيد شما از امّت من .
چون سيّد سجاد عليه السّلام سخن بدين جا آورد صداى گريه از هر ناحيه و جانبى بلند شد، بعضى بعضى را مى گفتند هلاك شويد و ندانستيد. ديگرباره حضرت آغاز سخن كرد و فرمود:
خدا رحمت كند مردى را كه قبول كند نصحيت مرا و حفظ كند وصيّت مرا در راه خدا و رسول خدا و اهل بيت او؛ چه ما را با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم متابعتى شايسته و اقتدائى نيكو است .
مردمان همگى عرض كردند كه يابن رسول اللّه ! ما همگى پذيراى فرمان توئيم ونگاهبان عهد و پيمان و مطيع امر توئيم و هرگز از تو روى نتابيم و به هر چه امر فرمائى تقديم خدمت نمائيم و حرب كنيم با هر كه ساخته حرب تست و از در صلح بيرون شويم با هر كه با تو در طريق صلح و سازش است تا هنگامى كه يزيد را ماءخوذ داريم و خونخواهى كنيم از آنانكه با تو ظلم كردند و بر ما ستم نمودند حضرت فرمود:
هيهات ! اى غدّاران حيلت اندوز كه جز خدعه و مكر خصلتى به دست نكرديد ديگر من فريب شماها را نمى خورم مگر باز اراده كرده ايد كه با من روا داريد آنچه با پدران من به جا آورديد، حاشا و كلاّ به خدا قسم هنوز جراحاتى كه از شهادت پدرم در جگر و دل ما ظاهر گشته بهبودى پيدا نكرده ؛ چه آنكه ديروز بود كه پدرم با اهل بيت شهيد گشتند.
و هنوز مصائب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و پدرم و برادرانم مرا فراموش نگشته و حُزن و اندوه بر ايشان در حلق من كاوش مى كند و تلخى آن در دهانم و سينه ام فرسايش مى نمايد، و غصّه آن در راه سينه من جريان مى كند، من از شما همى خواهم كه نه با ما باشيد و نه برما، و فرمود:

لا غَرْوَ اِنْ قُتِلَ الحُسَيْنُ فَشَيْخُهُ

قَدْ كانَ خَيْرا مِنْ حُسَيْنٍ وَاَكْرَما

فَلا تَفْرَحُوا يا اَهْلَ كُوفانَ بِالَّذى

اُصيبَ حُسَيْنٌ كانَ ذلِكَ اَعْظَما

قَتيلٌ بِشَطِّ النَّهْرِ رُوحى فِداؤُهُ

جَزَاءُ الَّذى اَرْداهُ نارُجَهَنَّما

ثُمَّ قالَ:

رَضينا مِنْكُمْ رَاءْسا بِرَاءْسٍ

فَلا يَوْمٌ لَنا ولايَوْمٌ عَلَيْنا(358).

يعنى ما خشنوديم از شما سر به سر، نه به يارى ما باشيد ونه به ضرر ما.


فصل چهارم : در بيان ورود اهل بيت عليهماالسّلام به دارالا ماره

عبيداللّه زياد چون از ورود اهل بيت به كوفه آگه شد، مردم كوفه را از خاصّ و عام اذن عامّ داد لاجرم مجلس او از حاضر و بادى (359) انجمن آكنده شد، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام را حاضر مجلس كنند، پس آن سر مقدّس را به نزد او گذاشتند، از ديدن آن سر مقدّس سخت شاد شد و تبسّم نمود، و او را قضيبى در دست بود كه بعضى آن را چوبى گفته اند و جمعى تيغى رقيق دانسته اند، سر آن قضيب (360) را به دندان ثناياى جناب امام حسين عليه السّلام مى زد و مى گفت : حسين را دندانهاى نيكو بوده . زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده در اين وقت پيرمردى گشته در مجلس آن مَيْشوم حاضر بود، چون اين بديد گفت : اى پسر زياد! قضيب خود را از اين لبهاى مبارك بردار، سوگند به خداوندى كه جز او خداوندى نيست كه من مكرّر ديدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را بر اين لبها كه موضع قضيب خود كرده اى بوسه مى زد، اين بگفت و سخت بگريست . ابن زياد گفت : خدا چشمهاى ترا بگرياند اى دشمن خدا، آيا گريه مى كنى كه خدا به ما فتح و نصرت داده است ؟ اگر نه اين بود كه پير فرتوت (سالخورده و خرف شده ) گشته اى وعقل تو زايل شده مى فرمودم تا سرت را از تن دور كنند. زيد كه چنين ديد از جا برخاست و به سوى منزل خويش شتافت آنگاه عيالات جناب امام حسين عليه السّلام را چو اسيران روم در مجلس آن مَيْشوم وارد كردند.
راوى گفت : كه داخل آن مجلس شد جناب زينب عليهاالسّلام خواهر امام حسين عليه السّلام متنكره و پوشيده بود پست ترين جامه هاى خود را و به كنارى از قصر الا ماره رفت و آنجا بنشست و كنيزكان در اطرافش در آمدند و او را احاطه كردند.
ابن زياد گفت : اين زن كه بود كه خود را كنارى كشيد؟ كسى جوابش نداد، ديگر باره پرسيد پاسخ نشنيد، تا مرتبه سوّم يكى از كنيزان گفت : اين زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است ! ابن زياد چون اين بشنيد رو به سوى او كرد و گفت : حمد خداى را كه رسوا كرد شما را و كشت شما را و ظاهر گردانيد دروغ شما را. جناب زينب عليهاالسّلام فرمود: حمد خدا را كه ما را گرامى داشت به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم پيغمبر خود و پاك و پاكيزه داشت ما را از هر رجسى و آلايشى همانا رسوا مى شود فاسق و دروغ مى گويد فاجر و ما بحمد اللّه از آنان نيستيم و آنها ديگرانند.
ابن زياد گفت : چگونه ديدى كار خدا را با برادر و اهل بيت تو؟ جناب زينب عليهاالسّلام فرمود: نديدم از خدا جز نيكى و جميل را؛ چه آل رسول جماعتى بودند كه خداوند از براى قربت محلّ و رفعت مقام حكم شهادت بر ايشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براى ايشان اختيار كرده بود اقدام كردند و به جانب مضجع خويش شتاب كردند ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ايشان را در مقام پرسش باز دارد و ايشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آن وقت ببين غلبه از براى كيست و رستگارى كراست ، مادر تو بر تو بگريد اى پسر مرجانه .
ابن زياد از شنيدن اين كلمات در خشم شد و گويا قصد اذّيت يا قتل آن مكرمه كرد. عَمْرو بن حُرَيْث كه حاضر مجلس بود انديشه او را به قتل زينب عليهاالسّلام دريافت از در اعتذار بيرون شد كه اى امير! او زنى است وبر گفته زنان مؤ اخذه نبايد كرد، پس ابن زياد گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغى تو و متمرّدان اهل بيت تو. جناب زينب عليهاالسّلام رقّت كرد و بگريست و گفت : بزرگ ما را كشتى و اصل و فرع ما را قطع كردى و از ريشه بركندى اگر شفاى تو در اين بود پس شفا يافتى ، ابن زيادگفت : اين زن سَجّاعه (361) است يعنى سخن به سجع و قافيه مى گويد. و قسم به جان خودم كه پدرش نيز سَجّاع و شاعر بود. جناب زينب عليهاالسّلام جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نيست (362).
و به روايت ابن نما فرمود كه من عجب دارم از كسى كه شفاى او به كشتن ائمّه خود حاصل مى شود و حال آنكه مى داند كه در آن جهان از وى انتقام خواهند كشيد(363).
اين وقت آن ملعون به جانب سيّد سجاد عليه السّلام نگريست و پرسيد: اين جوان كيست ؟ گفتند: على فرزند حسين است ، ابن زياد گفت : مگر على بن الحسين نبود كه خداوند او را كشت ؟! حضرت فرمود كه مرا برادرى بود كه او نيز على بن الحسين نام داشت لشكريان او را كشتند، ابن زياد گفت : بلكه خدا او را كشت ، حضرت فرمود:(اَللّه يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حينَ مَوْتِها)(364) خدا مى ميراند نفوس را هنگامى كه مرگ ايشان فرا رسيده . ابن زياد در غضب شد و گفت : ترا آن جراءت است كه جواب به من دهى و حرف مرا رد كنى ، بيائيد او را ببريد و گردن زنيد.
جناب زينب عليهاالسّلام كه فرمان قتل آن حضرت را شنيد سراسيمه و آشفته به آن جناب چسبيد و فرمود: اى پسر زياد! كافى است ترا اين همه خون كه از ما ريختى و دست به گردن حضرت سجاد عليه السّلام در آورد و فرمود: به خدا قسم از وى جدا نشوم اگر مى خواهى او را بكشى مرا نيز با او بكش .
ابن زياد ساعتى به حضرت زينب و امام زين العابدين عليهماالسّلام نظر كرد و گفت : عجب است از علاقه رحم و پيوند خويشاوندى ، به خدا سوگند كه من چنان يافتم كه زينب از روى واقع مى گويد و دوست دارد كه با او كشته شود، دست از على باز داريد كه او را همان مرضش كافى است .
و به روايت سيّد بن طاوس ، حضرت سجاد عليه السّلام فرمود كه اى عمّه ! خاموش باش تا من او را جواب گويم به ابن زياد، فرمود: كه مرا به كشتن مى ترسانى مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگوارى ما است (365)!.
نقل شده كه رباب دختر امرءالقيس كه زوجه امام حسين عليه السّلام بود در مجلس ابن زياد سر مطهّر را بگرفت و در بر گرفت و بر آن سر بوسه داد و آغاز ندبه كرد و گفت :

واحُسَينا فَلا نَسيتُ حُسَيْنا

اَقْصَدَتْهُ اَسِنَّةُ الاَدْعِياء

غادَروهُ بِكَرْبَلاءَ صَريعا

لا سَقَى اللّهُ جانِبَىْ كَرْبلاء

حاصل مضمون آنكه : واحُسَيناه ! من فراموش نخواهم كرد حسين را و فراموش نخواهم نمود كه دشمنان نيزه ها بر بدن او زدند كه خطا نكرد، و فراموش نخواهم نمود كه جنازه او را در كربلا روى زمين گذاشتند و دفن نكردند، و در كلمه لاسَقَى اللّهُ جانِبَى كَربلاء اشاره به عطش آن حضرت كرد و اَلحَقّ آن حضرت را فراموش نكرد چنانچه در فصل آخر معلوم خواهد شد.
راوى گفت : پس ابن زياد امر كرد كه حضرت على بن الحسين عليه السّلام را با اهل بيت بيرون بردند و در خانه اى كه در پهلوى مسجد جامع بود جاى دادند.
جناب زينب عليهاالسّلام فرمود كه به ديدن ما نيايد زنى مگر كنيزان و مماليك ؛ چه ايشان اسيرانند و ما نيز اسيرانيم (366).
قُلْتُ وَ يُناسِبُ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْكُرَ شِعْرَ اَبى قَيْسِ بْنِ الاَْسلَتِ اْلاَوْسى :

وَيُكْرِمُها جاراتُها فَيَزُرْنَها

وَتَعْتَلُّ عَنْ اِتْيا نِهِنَّ فَتُعْذَرُ

وَلَيْسَ لَها اَنْ تَسْتَهينَ بِجارَةٍ

وَلكِنَّها مِنْهُنَّ تَحْيى (367) وَ تَخْفَرُ

پس امر كرد: ابن زياد كه سر مطهّر را در كوچه هاى كوفه بگردانند.
ذكر مقتل عبداللّه بن عفيف اَزْدى رحمه اللّه
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده : پس ابن زياد از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر بر آمد و گفت : حمد و سپاس خداوندى را كه ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امير المؤ منين يزيد بن معاويه و گروه او را و كشت دروغگوى پسر دروغگو را و اتباع او را. اين وقت عبداللّه بن عفيف ازدى كه از بزرگان شيعيان امير المؤ منين عليه السّلام و از زُهّاد و عبّاد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم ديگرش در صفيّن نابينا شده بود و پيوسته ملازمت مسجد اعظم مى نمود و اوقات را به صوم و صلات به سر مى برد، چون اين كلمات كفر آميز ابن زياد را شنيد بانگ بر او زد كه اى دشمن خدا! دروغگو تويى و پدر تو زياد بن ابيه است و ديگر يزيد است كه ترا امارت داده و پدر اوست اى پسر مرجانه . اولاد پيغمبر را مى كشى و بر فراز منبر مقام صدّيقين مى نشينى و از اين سخنان مى گوئى ؟
ابن زياد در غضب شد بانگ زد كه اين مرد را بگيريد و نزد من آريد، ملازمان ابن زياد بر جستند و او را گرفتند، عبداللّه ، طايفه اَزْد را ندا در دادكه مرا در يابيد هفتصد نفر از طايف اَزْد جمع شدند و ابن عفيف را از دست ملازمان ابن زياد بگرفتند.
ابن زياد را چون نيروى مبارزت ايشان نبود صبر كرد تا شب در آمد آنگاه فرمان داد تا عبداللّه را از خانه بيرون كشيدند و گردن زدند، و امر كرد جسدش را در سَبْخَه (368) به دار زدند، و چون عبيداللّه اين شب را به پايان برد روز ديگر شد امر كرد كه سر مبارك امام عليه السّلام را در تمامى كوچه هاى كوفه بگردانند و در ميان قبايل طواف دهند.
از زيد بن ارقم روايت شده كه هنگامى كه آن سر مقدّس را عبور مى دادند من در غرفه خويش جاى داشتم و آن سر را بر نيزه كرده بودند چون برابر من رسيد شنيدم كه اين آيه را تلاوت مى فرمود:
(اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا)(369).
سوگند به خداى كه موى بر اندام من برخاست و ندا در دادم كه يابن رسول اللّه امر سر مقدّس تو واللّه از قصّه كهف و رقيم اَعجب و عجيبتر است (370).
روايت شده كه به شكرانه قتل حسين عليه السّلام چهار مسجد در كوفه بنيان كردند. نخستين را مسجد اشعث خوانند، دوّم مسجد جرير، سوّم مسجد سِماك ، چهارم مسجد شَبَث بن ربِعْى لَعَنَهُمُ اللّهُ، و بدين بنيانها شادمان بودند(371).
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 7:02 pm

فصل پنجم : در ذكرمكتوب ابن زياد به يزيد

عبيداللّه زياد چون از قَتْل و اَسْر و نَهْب بپرداخت و اهل بيت را محبوس ‍ داشت ، نامه به يزيد نوشت و صورت حال را در آن درج نمود و رخصت خواست كه با سرهاى بريده و اُسراى مصيبت ديده چه عمل آورد، و مكتوبى ديگر به امير مدينه عمرو بن سعيد بن العاص رقم كرد و شرح اين واقعه جانسوز را در قلم آورد، و شيخ مفيد متعرّض مكتوب يزيد نشده بلكه فرموده :
بعد از آنكه سر مقدّس حضرت را در كوچه هاى كوفه بگردانيدند ابن زياد او را با سرهاى سايرين به همراهى زَحْر بن قيس براى يزيد فرستاد(372).
بالجمله ، پس از آن عبدالملك سلمى را به جانب مدينه فرستاد و گفت : به سرعت طىّمسافت كن و عمرو بن سعيد را به قتل حسين بشارت ده . عبدالملك گفت كه من به راحله خود سوار شدم و به جانب مدينه شتاب كردم و در نواحى مدينه مردى از قبيله قريش مرا ديدار كرد و گفت : چنين شتاب زده از كجا مى رسى و چه خبر مى رسانى ؟ گفتم : خبر در نزد امير است خواهى شنيد آن را، آن مرد گفت : اِنّا لِلّه وَاِنَّا اِلَيْهِ راجعُون . به خدا قسم كه حسين عليه السّلام كشته گشته . پس من داخل مدينه شدم و به نزد عمرو بن سعيد رفتم ، عمرو گفت : خبر چيست ؟ گفتم : خبر خوشحالى است اى امير! حسين كشته شد. گفت بيرون رو و در مدينه ندا كن و مردم را به قتل حسين خبر ده ، گفت : بيرون آمدم و ندا به قتل حسين دردادم ، زنان بنى هاشم چون اين ندا شنيدند چنان صيحه و ضجّه از ايشان برخاست كه تاكنون چنين شورش و شيون و ماتم نشنيده بودم كه زنان بنى هاشم در خانه هاى خود براى شهادت حضرت امام حسين عليه السّلام مى كردند. آنگاه به نزد عمرو بن سعيد رفتم ، عمرو چون مرا ديد بر روى من تبسّمى كرد و شعر عمرو بن معدى كرب را خواند:

عَجَّتْ نِساءُ بَنى زِيادٍ عَجَّةً

كَعَجيجِ نِسْوَتِنا غَداةَ الاَْرْنَبِ(373)

آنگاه عمرو گفت : هذِهِ واعِيَةٌ بِواعَيةِ عُثمانَ؛ يعنى اين شيونها و ناله ها كه از خانه هاى بنى هاشم بلند شد به عوض شيونها است كه بر قتل عثمان از خانه هاى بنى اميّه بلند شد. آنگاه به مسجد رفت و بر منبر آمد و مردم را از قتل حسين عليه السّلام آگهى داد(374).
و موافق بعضى روايات عمرو بن سعيد كلماتى چند گفت كه تلويح و تذكره خون عثمان مى نمود، و اراده مى كرد اين مطلب را كه بنى هاشم سبب قتل عثمان شدند و او را كشتند حسين نيز به قصاص خون عثمان كشته شد. آنگاه براى مصلحت گفت : به خدا قسم دوست مى داشتم كه حسين زنده باشد و احيانا ما را به فحش و دشنام ياد كند و ما او را به مدح و ثنا نام بريم ، و او از ما قطع كند و ما پيوند كنيم چنانچه عادت او و عادت ما چنين بود، اما چه كنم با كسى كه شمشير بر روى ما كشد و اراده قتل ما كند جز آنكه او را از خود دفع كنيم و او را بكشيم .
پس عبداللّه بن سايب كه حاضر مجلس بود برخاست و گفت : اگر فاطمه زنده بود و سر فرزند خويش مى ديد چشمش گريان و جگرش بريان مى شد! عمرو گفت : ما با فاطمه نزديكتريم از تو اگر زنده بود چنين بود كه مى گويى ، لكن كشنده او را كه دافع نفس بود ملامت نمى فرمود(375). آنگاه يكى از موالى عبداللّه بن جعفر خبر شهادت پسران او را به او رسانيد عبداللّه گفت : اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ.
پس بعضى از مواليان او و مردم بر او داخل شدند و او را تعزيت گفتند، اين وقت غلام او ابواللّسلاس يا ابوالسلاسل گفت :
هذا مالَقينا مِنَ الحُسين بْن علىٍ؛ يعنى اين مصيبت كه به ما رسيد سببش حسين بن على بود عبداللّه چون اين كلمات را شنيد در خشم شد و او را با نَعْلَين بكوفت و گفت : يَابْن اللَّخْناءِ اَلِلْحُسيْنِ تَقُولُ هذا؟!
اى پسر كنيزكى گنديده بو آيا در حق حسين چنين مى گوئى ؟ به خدا قسم من دوست مى داشتم كه با او بودم و از وى مفارقت نمى جستم تا در ركاب او كشته مى گشتم ، به خدا سوگند كه آنچه بر من سهل مى كند مصيبت فرزندانم را آن است كه ايشان مواسات كردند با برادر و پسر عمّم حسين عليه السّلام و در راه او شهيد شدند. اين بگفت و رو به اهل مجلس كرد و گفت : سخت گران و دشوار است بر من شهادت حسين عليه السّلام لكن الحمدللّه اگر خودم نبودم كه با او مواسات كنم فرزندانم به جاى من در ركاب او سعادت شهادت يافتند.
راوى گفت : چون اُمّ لقمان دختر عقيل قصّه كربلا و شهادت امام حسين عليه السّلام را شنيد با خواهران خود اُمّ هانى و اءسماء و رَمْلَه و زينب بى هوشانه با سر برهنه دويد و بر كشتگان خود مى گريست و اين اشعار را مى خواند:

ما ذا تَقُولونَ اِذْ قالَ النَّبىُّ لَكُمْ

ما ذا فَعَلْتُم وَاَنتُمْ آخِرُ الاُْمَمِ

بِعِتْرَتي وَ بِاَهْلي بَعْدَمُفْتَقَدي

مِنْهُمْ اُسارى وَقَتْلى ضُرِّجُوا بِدَمٍ

ماكانَ هذا جَزائى اِذْ نَصَحْتُ لَكُم

اَنْ تَخْلُفُونى بسُوءٍ فى ذَوى رَحم

خلاصه مضمون آنكه : اى كافران بى حيا! چه خواهيد گفت در جواب سيّد انبياء هنگامى كه از شما بپرسد كه چه كرديد با عترت و اهل بيت من بعد از وفات من ، ايشان را دو قسمت كرديد قسمتى را اسير كرديد و قسمت ديگر را شهيد و آغشته به خون نموديد، نبود اين مزد رسالت و نصيحت من شماها را كه بعد از من با خويشان و ارحام من چنين كنيد(376).
شيخ طوسى رحمه اللّه روايت كرده كه چون خبر شهادت امام حسين عليه السّلام به مدينه رسيد اءسماء بنت عقيل با جماعتى از زنهاى اهل بيت خود بيرون آمد تا به قبر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد پس ‍ خود را به قبر آن حضرت چسبانيد و شهقه زد و رو كرد به مهاجر و انصار و گفت :

ما ذا تَقُو لُون اِذْ قالَ النَّبىُّ لَكُم

يُومَ الْحِسابِ وَصِدْقُ الْقَولِ مَسمُوعٌ

خَذَلْتُمْ عَتْرتى اَو كُنتُمْ غَيَبا

وَالْحَقُّ عِنْدَ وَلِىِّ الاَْمْرِ مَجْمُوعٌ

اَسْلَمْتَمُو هُمْ بِاَيْدى الظّالمينَ فَما

مِنْكُمْ لَهُ الْيَومَ عِندَ اللّهِ مَشْفُوعٌ(377)

راوى گفت : نديدم روزى را كه زنها و مردها اينقدر گريسته باشند مثل آن روز پس چون آن روز به پايان رسيد اهل مدينه در نيمه شب نداى هاتفى شنيدند وشخصش را نمى ديدند كه اين اشعار را مى گفت :

اَيُّها الْقاتِلوُنَ جَهْلاً حُسَيْنًا

اَبْشِرُو بِالْعَذابِ وَ التَّنْكيلِ

كُلُّ اَهْلِ السَّماءِ يَدْعُوا عَلَيْكُمْ

مِنْ نَبِىٍ وَ مُرْسَلٍ وَ قَبيلٍ

قَدْ لُعِنْتُمْ عَلى لِسانِ ابْنِ داوُدَ

وَ مُوسى وَصاحبِ الاِْنْجيلِ(378)


فصل ششم : در فرستادن يزيد جواب نامه ابن زياد را

چون نامه ابن زياد به يزيد رسيد و از مضمون آن مطلع گرديد در جواب نوشت كه سرها را با اموال و اثقال ايشان به شام بفرست .
ابو جعفر طبرى در تاريخ خود روايت كرده كه چون جناب سيّد الشهداء عليه السّلام شهيد شد و اهل بيتش را اسير كردند و به كوفه نزد ابن زياد آوردند ايشان را در حبس نمود در اوقاتى كه در محبس بودند، روزى ديدند كه سنگى در زندان افتاد كه با او بسته بود كاغذى و در آن نوشته بود كه قاصدى در امر شما به شام رفته نزد يزيد بن معاويه در فلان روز، و او فلان روز به آنجا مى رسد و فلان روز مراجعت خواهد كرد. پس هرگاه صداى تكبير شنيديد بدانيد كه امر قتل شما آمده و به يقين شما كشته خواهيد شد، و اگر صداى تكبير نشنيديد پس امان براى شما آمده ان شاء اللّه . پس دو يا سه روز پيش از آمدن قاصد باز سنگى در زندان افتاد كه با او بسته بود كتابى و تيغى و در آن كتاب نوشته بود كه وصيّت كنيد و اگر عهدى و سفارشى و حاجتى به كسى داريد به عمل آوريد تا فرصت داريد كه قاصد در باب شما فلان روز خواهد آمد. پس قاصد آمد و تكبير شنيده نشد و كاغذ از يزيد آمد كه اسيران را به نزد من بفرست ، چون اين نامه به ابن زياد رسيد آن ملعون مُخَفّر بن ثَعلَبه عائذى را طلبيد كه حامل سرهاى مقدّس ، او بوده باشد با شمر بن ذى الجوشن (379). و به روايت شيخ مفيد سر حضرت را با ساير سرها به زحربن قيس داد و ابو برده اَزدى و طارق بن ابى ظبيان را با جماعتى از لشكر كوفه همراه زحر نمود(380).
بالجمله ؛ بعد از فرستادن سرها تهيّه سفر اهل بيت را نمود و امر كرد تا سيّد سجاد عليه السّلام را در غُل و زنجير نمودند و مخدّرات سرادق عصمت را به روش اسيران بر شترها سوار كردند و مُخَفّر بن ثعلبه را با شمر بر ايشان گماشت و گفت ، عجلت كنيد و خويشتن را به زحربن قيس ‍ رسانيد؛ پس ايشان در طى راه سرعت كردند و به زحربن قيس پيوسته شدند.
مقريزى (381) در (خُطَط و آثار) گفته كه زنان و صبْيان را روانه كرد و گردن و دستهاى على بن الحسين عليه السّلام را در غُل كرد و سوار كردند ايشان را بر اقتاب .(382)
در (كامل بهائى ) است كه امام و عورات اهل البيت با چهارپايان خود به شام رفتند؛ زيرا كه مالها را غارت كرده بودند امّا چهارپايان با ايشان گذارده بودند، و هم فرموده كه شمر بن ذى الجوشن و مُخفّر بن ثَعْلَبه را بر سر ايشان مسلّط كرد و غل گران بر گردن امام زين العابدين عليه السّلام نهاد چنانكه دستهاى مباركش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هيچ كس سخن نگفت الاّ با عورات اهل البيت عليهماالسّلام انتهى .(383)
بالجمله ؛ آن منافقان سرهاى شهداء را بر نيزه كرده و در پيش روى اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى كشيدند و ايشان را شهر به شهر و منزل به منزل با تمام شماتت و ذلّت كوچ مى دادند و به هر قريه و قبيله مى بردند تا شيعيان على عليه السّلام پند گيرند و از خلافت آل على عليه السّلام ماءيوس گردند و دل بر طاعت يزيد بندند، و اگر هر يك از زنان و كودكان بر كشتگان مى گريستند نيزه دارانى كه بر ايشان احاطه كرده بودند كعب نيزه بر ايشان مى زدند و آن بى كسان ستمديده را مى آزردند تا ايشان را به دمشق رسانيدند.
چنانچه سيّد بن طاوس رحمه اللّه در كتاب (اقبال ) نقلاً عن كتاب (مصابيح النّور) از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه پدرم حضرت باقر عليه السّلام فرمود كه پرسيدم از پدرم حضرت على بن الحسين عليه السّلام از بردن او را به نزد يزيد، فرمود: سوار كردند مرا بر شترى كه لنگ بود بدون روپوشى و جهازى و سَر حضرت سيدالشهداء عليه السّلام بر نيزه بلندى بود و زنان ما پشت سر من بودند بر استران پالاندار وَالْفارِطَةُ خَلْفَنا و حَوْلَنا.
(فارطة ) يعنى آن جماعتى كه از قوم ، پيش پيش مى روند كه اسباب آب خود را درست كنند، يا آن كه مراد آن جماعتى است كه از حدّ درگذشتند در ظلم و ستم . و به هر معنى باشد يعنى اين نحو مردم پشت سَر ما و گرد ما بودند با نيزه ها، هر گاه يكى از ما چشمش مى گريست سر او را به نيزه مى كوبيدند تا آنگاه كه وارد دمشق شديم ، و چون داخل آن بلده شديم فرياد كرد فرياد كننده اى كه : يا اهل الشام ! هُؤُلاُءِ سَبايا اَهْلِ الْبَيْتِ الْمَلْعُون (384)
و از (تِبْرمُذاب )(385) و غيره نقل شده : عادت كفّارى كه همراه سرها و اسيران بودند اين بود كه در همه منازل سر مقدّس را از صندوق بيرون مى آوردند و بر نيزه ها مى زدند و وقت رحيل عود به صندوق مى دادند و حمل مى كردند در اكثر منازل مشغول شُرب خَمر مى بودند و در جمله از آنها بود: مُخفّر بن ثعلبه و زحر بن قيس و شمر و خولى و ديگران لعنهم اللّه جميعاً.
مؤ لف گويد: كه ارباب مَقاتل معروفه معتمده ترتيب منازل و مسافرت اهل بيت عليهماالسّلام را از كوفه به شام مرتّب نقل نكرده اند إ لاّ وقايع بعضى منازل را ولكن مفردات وقايع در كتب معتبره مضبوط است .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 7:05 pm

و در كتاب (386) منسوب به ابى مِخْنَف اسامى منازل را نامبرده و گفته كه سرها و اهل بيت عليهماالسّلام را از شرقى حَصّاصه بردند و عبور دادند ايشان را به تكريت پس از طريق برّيّه عبور دادند ايشان را بر اعمى پس از آن بر دير اَعْوُر پس از آن بر صَليتا و بعد به وادى نخله و در اين منزل ، صداهاى زنهاى جنّيه را شنيدند كه نوحه مى خواندند و مرثيه مى گفتند براى حسين عليه السّلام ، پس از وادى نخله از طريق ارمينا رفتند و سير كردند تا رسيدند به لِبا و اهل آنجا از شهر بيرون شدند و گريه و زارى كردند و بر امام حسين و پدرش و جدّش ، صلوات اللّه عليهم ، صلوات فرستادند و از قَتَلَه آن حضرت برائت جستند و لشكر را از آنجا بيرون كردند، پس عبور كردند به كَحيل و از آنجا به جُهَيْنَه و از جُهَيْنه به عامل موصل نوشتند كه ما را استقبال كن همانا سر حسين با ما است . عامل موصل امر كرد شهر را زينت بستند و خود با مردم بسيار تا شش ميل به استقبال ايشان رفت ، بعضى گفتند: مگر چه خبر است ؟ گفتند: سر خارجى مى آورند به نزد يزيد برند، مردى گفت : اى قوم ! سر خارجى نيست بلكه سر حسين بن على عليهماالسّلام است همين كه مردم چنين فهميدند چهار هزار نفر از قبيله اَوس و خَزرج مهيا شدند كه با لشكر جنگ كنند و سر مبارك را بگيرند و دفن كنند، لشكر يزيد كه چنين دانستند داخل موصل نشدند و از (تلّ اعفر) عبور كردند پس به (جبل سنجار) رفتند و از آنجا به نصيبين وارد شدند و از آنجا به عين الوردة و از آنجا به دعوات رفتند و پيش از ورود كاغذى به عامل دعوات نوشتند كه ايشان را استقبال كند، عامل آنجا ايشان را استقبال كرد و به عزّت تمام داخل شهر شدند و سر مبارك را از ظهر تا به عصر در رَحْبه نصب كرده بودند، و اهل آنجا دو طايفه شدند كه يك طايفه خوشحالى مى كردند و طايفه ديگر گريه مى كردند و زارى مى نمودند.
پس آن شب را لشكر يزيد به شُرب خَمر پرداختند روز ديگر حركت كردند و به جانب قِنَّسرين رفتند، اهل آنجا به ايشان راه ندادند و از ايشان تبرى جستند و آنها را هدف لعن و سنگ ساختند.
لاجرم از آنجا حركت كردند و به مَعَرَّةُ النُّعمان رفتند و اهل آنجا ايشان را راه دادند و طعام و شراب براى ايشان حاضر كردند، يك روز در آنجا بماندند و به شَيْزر رفتند و اهل آنجا ايشان را راه ندادند، پس از آنجا به (كفر طاب ) رفتند و اهل آنجا نيز به ايشان راه ندادند و عطش بر لشكر يزيد غلبه كرده بود و هر چه خولى التماس كرد كه ما را آب دهيد گفتند: يك قطره آب به شما نمى چشانيم همچنان كه حسين و اصحابش ‍ را عليهماالسّلام لب تشنه شهيد كرديد. پس از آنجا رفتند به سيبور جمعى از اهل آنجا به حمايت اهل بيت عليهماالسّلام با آن كافران مقاتله كردند، جناب امّكلثوم در حقّ آن بلده دعا فرمود كه آب ايشان گوارا و نرخ اجناسشان ارزان باشد و دست ظالمين از ايشان كوتاه باشد، پس از آنجا به حَماة رفتند اهل آنجا دروازه ها را ببستند و ايشان را راه ندادند.
پس از آن جا به حِمْص رفتند و از آنجا به بعلبك ، اهل بعلبك خوشحالى كردند و دف و ساز زدند، جناب امّكلثوم بر ايشان نفرين نمود به عكس ‍ سيبور، پس از آنجا به صومعه عبور كردند و از آنجا به شام رفتند.(387)
اين مختصر چيزى است كه در كتاب منسوب به اَبى مِخْنَف رحمه اللّه ضبط شده ، و در اين كتاب و (كامل بهائى ) و (روضة الاحباب ) و (روضة الشهداء) و غيره قضايا و وقايع متعدّده و كرامات بسيار از اهل بيت عليهماالسّلام و از آن سر مطهّر در غالب اين منازل نقل شده ، و چون نقل آنها به تفصيل منافى با اين مختصر است ما در اينجا به ذكر چند قضيّه قناعت كنيم اگر چه ابن شهر آشوب در (مناقب ) فرموده :
وَ مِنْ مَناقبِهِ ما ظَهَرَ مِنَ الْمَشاهِدِ الّذَى يُقالُ لَهُ مَشْهَدُ الرّاءسِ مِنْ كَرْبَلاء الى عَسْقَلان وَ ما بَيْنَهما وَ الْمُوصِل وَ نَصيبين و حَماةِ وَ حِمْص وَ دِمَشْق وَ غيرِ ذلِكَ.(388)
و از اين عبارت معلوم مى شود كه در هريك از اين منازل مشهد الراءس ‍ بوده و كرامتى از آن سر مقدّس ظاهر شده .
بالجمله ؛ يكى از وقايع و كرامات آن چيزى است كه در (روضة الشهداء) فاضل كاشفى مسطور است كه چون لشكر يزيد نزديك موصل رسيدند و به آنجا اطّلاع دادند اهل موصل راضى نشدند كه سرها و اهل بيت وارد شهر شوند، در يك فرسخى براى آنها آذوقه و علوفه فرستادند و در آنجا منزل كردند و سر مقدّس را بر روى سنگى نهادند قطره خونى از حلقوم مقدس به آن سنگ رسيد و بعد از آن همه سال در روز عاشورا خون تازه از آن سنگ مى آمد و مردم اطراف آنجا مجتمع مى شدند و اقامه مراسم تعزيه مى كردند و همچنين بود تا زمان عبدالملك مروان كه امر كرد آن سنگ را از آن جا كندند و پنهان نمودند و مردم در محل آن سنگ گُنبدى بنا كردند و آن را مشهد نقطه نام نهادند.(389)
و ديگر وقعه حَرّان است كه در جمله اى از كتب و هم در كتاب سابق مسطور است كه چون سرهاى شهداء را با اُسراء به شهر حران وارد كردند و مردم براى تماشا بيرون آمدند از شهر، يحيى نامى از يهوديان مشاهده كرد كه سر مقدّس لب او حركت مى كند نزديك آمد، شنيد كه اين آيت مبارك تلاوت مى فرمايد:
(وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبونَ).(390)
از اين مطلب تعجّب كرد، داستان پرسيد براى وى نقل كردند. ترحّمش ‍ گرفت ، عمامه خود را به خواتين علويات قسمت كرد و جامه خزى داشت با هزار درهم خدمت سيّد سجاد عليه السّلام داد، موكّلين اُسراء او را منع كردند او شمشير كشيد و پنج تن از ايشان بكشت تا او را كشتند بعد از آنكه اسلام آورد و تصديق حقيقت مذهب اسلام نمود و قبر او در دروازه حرّان است و معروف به قبر يحيى شهيد است و دعا نزد قبر او مستجاب است .(391)
و نظير وقعه يحيى است وقعه زرير در عَسْقَلان كه شهر را مزّين ديد و چون شرح حال پرسيد و مطلع شد، جامه هايى براى حضرت على بن الحسين و خواتين اهل بيت عليهماالسّلام آورد و موكّلين او را مجروح كردند.
و هم از بعض كتب نقل شده كه چون به حَماة آمدند اهل آنجا از اهل بيت عليهماالسّلام حمايت كردند، جناب امّ كلثوم عليهاالسّلام چون بر حمايت اهل حماة مطّلع شد فرمود:
ما يُقالُ لِهذِهِ الْمَدينَةِ؟ قالوُا: حَماةٌ، قالَتْ: حَماهَا اللّهُ مِنْ كُلِّ ظالِم ؛
يعنى آن مخدّره پرسيد كه نام اين شهر چيست ؟ گفتند: حماة ، فرمود: نگهدارد خداوند او را از شرّ هر ستمكارى .
و ديگر واقعه سقط جنين است كه در كنار حَلَب واقع شده .
حَمَوىّ در (مُعجم الْبُلدان ) گفته است : (جوشن ) كوهى است در طرف غربى حلب كه از آنجا برداشته مى شود مس سرخ و آنجا معدن او است لكن آن معدن از كار افتاده از زمانى كه عبور دادند از آنجا اُسراى اهل بيت حسين بن على عليهماالسّلام را؛ زيرا كه در ميان آنها حسين را زوجه اى بود حامله ، بچّه خود را در آنجا سقط كرد. پس طلب كرد از عمله جات در آن كوه خُبْزى يا آبى ؟ ايشان او را ناسزا گفتند و از آب و نان منع نمودند پس آن زن نفرين كرد بر ايشان پس تا به حال هر كه در آن معدن كار كند فائده و سودى ندهد و در قبله آن كوه مشهد آن سقط است و معروف است به (مشهد السّقط و مشهد الدّكة ) و آن سقط اسمش مُحسن بن حسين عليهماالسّلام است .(392)
مؤ لف گويد: كه من به زيارت آن مشهد مشرّف شده ام و به حلب نزديك است و در آنجا تعبير مى كنند از او شيخ مُحَسِّن (بفتح حاء و تشديد سين مكسوره ) و عمارتى رفيع و مشهدى مبنى بر سنگهاى بزرگ داشته لكن فعلاً خراب شده به جهت محاربه اى كه در حلب واقع شده .
و صاحب (نسمة السّحر) از ابن طىّ نقل كرده كه در (تاريخ حلب ) گفته كه سيف الدّولة تعمير كرد مشهدى را كه خارج حلب است به سبب آنكه شبى ديد نورى را در آن مكان هنگامى كه در يكى از مناظر خود در حلب بود، پس ‍ چون صبح شد سوار شد به آنجا رفت و امر كرد آنجا را حفر كردند پس ‍ يافت سنگى را كه بر آن نوشته بود كه اين مُحَسِّن بن حسين بن على بن ابى طالب است ، پس جمع كرد علويّين و سادات را و از ايشان سؤ ال كرد. بعضى گفتند كه چون اهل بيت را اسير كردند ايّام يزيد از حلب عبور مى دادند يكى از زنهاى امام حسين عليه السّلام سقط كرد بچه خود را، پس تعمير كرد سيف الدولة آن را.(393)
فقير گويد: كه در آن محل شريف ، قبرهاى شيعه واقع است و مقبره ابن شهر آشوب و ابن منير و سيّد عالم فاضل ثقة جليل ابوالمكارم بن زهره در آنجا واقع است بلكه بنى زهره كه بيتى شريف بوده اند در حلب تربت مشهورى در آنجا دارند.
ديگر واقعه اين است كه در (دير راهب ) اتّفاق افتاده و اكثر مورخين و محدّثين شيعه و سنى در كتب خويش به اندك تفاوتى نقل كرده اند و حاصل جميع آنها آن است كه چون لشكر ابن زياد ملعون در كنار دير راهب منزل كردند سر حضرت حسين عليه السّلام را در صندوق گذاشتند و موافق روايت قطب راوندى آن سر را بر نيزه كرده بودند و بر دور او نشسته حراست مى كردند، پاسى از شب را به شرب خمر مشغول گشتند و شادى مى كردند آنگاه خوان طعام بنهادند و به خورش و خوردنى بپرداختند ناگاه ديدند دستى از ديوار دير بيرون شد و با قلمى از آهن اين شعر را بر ديوار با خون نوشت :

اَتَرجُو اُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَيْناً

شَفاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الحِسابِ(394)

؛يعنى آيا اميد دارند امّتى كه كشتند حسين عليه السّلام را شفاعت جدّ او را در روز قيامت . آن جماعت سخت بترسيدند و بعضى برخاستند كه آن دست و قلم را بگيرند ناپديد شد، چون بازآمدند و به كار خود مشغول شدند ديگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و اين شعر را نوشت :

فَلا وَاللّهِ لَيْسَ لَهُمْ شَفيعٌ

وَ هُمْ يَومَ الْقيامةِ فى الْعَذابِ

؛يعنى به خدا قسم كه شفاعت كننده نخواهد بود قاتلان حسين عليه السّلام را بلكه ايشان در قيامت در عذاب باشند. باز خواستند كه آن دست را بگيرند همچنان ناپديد شد چون باز به كار خود شدند ديگر باره بيرون شد و اين شعر را بنوشت :

قد قَتَلُوا الْحُسَينَ بِحُكْمِ جَوْرٍ

وَ خالَفَ حُكْمُهُمْ حُكْمَ الْكِتابِ

؛يعنى چگونه ايشان را شفاعت كند پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم و حال آنكه شهيد كردند فرزند عزيز او حسين عليه السّلام را به حكم جور، و مخالفت كرد حكم ايشان با حكم كتاب خداوند. آن طعام بر پاسبانان آن سر مطهّر آن شب ناگوار افتاد و با تمام ترس و بيم بخفتند. نيمه شب راهب را بانگى به گوش رسيد چون گوش فرا داشت همه ذكر تسبيح و تقديس الهى شنيد، برخاست و سر از دريچه دير بيرون كرد ديد از صندوقى كه در كنار ديوار نهاده اند نورى عظيم به جانب آسمان ساطع مى شود و از آسمان فرشتگان فوجى از پس فوج فرود آمدند و همى گفتند:
اَلسّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسولِ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ، صَلَواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْكَ.
راهب را از راه مشاهده اين احوال تعجب آمد و جَزَعى شديد و فَزَعى هولناك او را گرفت ببود تا تاريكى شب بر طرف شد و سفيده صبح دميد، پس از صومعه بيرون شد و به ميان لشكر آمد و پرسيد كه بزرگ لشكر كيست ؟ گفتند: خَوْلى اَصْبَحى است . به نزد خولى آمد و پرسش نمود كه در اين صندوق چيست ؟ گفت : سر مرد خارجى است و او در اراضى عراق بيرون شد و عبيداللّه بن زياد او را به قتل رسانيد گفت : نامش ‍ چيست ؟ گفت : حسين بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام .
گفت : نام مادرش كيست ؟ گفت فاطمه زهراء دختر محمّدالمصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، راهب گفت : هلاك باد شما را بر آنچه كرديد، همانا اَحْبار و علماى ما راست گفتند كه مى گفتند: هر وقت اين مرد كشته شود آسمان خون خواهد باريد و اين نيست جز در قتل پيغمبر و وصىّ پيغمبر! اكنون از شما خواهش مى كنم كه ساعتى اين سر را با من گذاريد آنگاه ردّ كنم ، گفت ما اين سر را بيرون نمى آوريم مگر در نزد يزيد بن معاويه تا از وى جايزه بگيريم ، راهب گفت : جايزه تو چيست ؟ گفت : بدره اى كه ده هزار درهم داشته باشد، گفت : اين مبلغ را نيز من عطا كنم . گفت : حاضر كن . راهب هميانى آورد كه حامل ده هزار درهم بود، پس ‍ خولى آن مبلغ را گرفت و صرافى كرده و در دو هميان كرد و سر هر دو را مُهر نهاد و به خزانه دار خود سپرد و آن سر مبارك را تا يك ساعت به راهب سپرد.
پس راهب آن سر مبارك را به صومعه خويش بُرد و با گُلاب شست و با مُشك و كافور خوشبو گردانيد و بر سجاده خويش گذاشت و بناليد و بگريست و به آن سر مُنوّر عرض كرد: يا ابا عبداللّه به خدا قسم كه بر من گران است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداى تو نكردم ، يا ابا عبداللّه هنگامى كه جدّت را ملاقات كنى شهادت بده كه من كلمه شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم . پس گفت: (395)
اَشهَدُ اَنْ لا اِلهَ الاّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللّهَ وَ اَشْهَدُ اَنَّ عليِاً وَلىُّ اللّهِ.
پس راهب سر مقدس را ردّ كرد و بعد از اين واقعه از صومعه بيرون شد و در كوهستان مى زيست و به عبادت و زهادت روزگارى به پاى برد تا از دنيا رفت .
پس لشكريان كوچ دادند و در نزديكى دمشق كه رسيدند از ترس آنكه مبادا يزيد آن پولها را از ايشان بگيرد جمع شدند تا آن مبلغ را پخش كنند خولى گفت تا آن دو هميان را آوردند چون خاتم برگرفت آن درهم ها را سفال يافت و بر يك جانب هر يك نوشته بود: (لاتَحْسَبَنّ اللّهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ)(396)
و بر جانب ديگر مكتوب بود: (وسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ يَنْقَلِبون )(397)
خولى گفت : اين راز را پوشيده داريد و خود گفت : اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجَعُونَ خَسِرَ الدُّنيا وَ الا خِرة ؛ يعنى زيانكار دنيا و آخرت شدم و گفت آن سفالها را در (نهر بَرَدى ) كه نهرى بود در دمشق ، ريختند.(398)


در اينجا آزمون پانزدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 7:17 pm

فصل هفتم : ورود اُسراء و رؤ س شهداء به شام

شيخ كَفْعَمى و شيخ بهايى و ديگران نقل كرده اند كه در روز اوّل ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسين عليه السّلام را وارد دمشق كردند، و آن روز بر بنى اميه عيد بود و روزى بود كه تجديد شد در آن روز اَحزان اهل ايمان (399)
قُلْتُ وَيَحِقُّ اَنْ يُقالَ:

كانَتْ مَاتِمُ بَالْعِراقِ تَعُدُّها

اَمَوِيَّةٌ بِالشّامِ مِنْ اَعْيادِها

سيّد ابن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه چون اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را با سر مُطهّر حضرت سيدالشهداء عليه السّلام از كوفه تا دمشق سير دادند چون نزديك دمشق رسيدند جناب امّ كلثوم عليهاالسّلام نزديك شمر رفت و به او فرمود: مرا با تو حاجتى است . گفت : حاجت تو چيست ؟ فرمود: اينك شهر شام است ، چون خواستى ما را داخل شهر كنى از دروازه اى داخل كن كه مردمان نَظّاره كمتر باشند كه ما را كمتر نظر كنند و امر كن كه سرهاى شهدا را از بين محامل بيرون ببرند پيش دارند تا مردم به تماشاى آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند؛ چه ما رسوا شديم از كثرت نظر كردن مردم به ما. شمر كه مايه شرّ و شقاوت بود چون تمنّاى او را دانست بر خلاف مراد او ميان بست ، فرمان داد تا سرهاى شهدا را بر نيزه ها كرده و در ميان مَحامل و شتران حَرم بازدارند و ايشان را از همان (دروازه ساعات ) كه انجمن رعيت و رُعات بود درآوردند تا مردم نظّاره بيشتر باشند و ايشان را بسيار نظر كنند.(400)
علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جَلاءُ العُيُون ) فرموده كه در بعض از كتب معتبره روايت كرده اند كه سهل بن سعد گفت : من در سفرى وارد دمشق شدم . شهرى ديدم درنهايت معمورى و اشجار و اَنهار بسيار و قصُور رفيعه و منازل بى شمار و ديدم كه بازارها را آئين بسته اند و پرده ها آويخته اند مردم زينت بسيار كرده اند و دفّ و نقاره و انواع سازها مى نوازند. با خود گفتم مگر امروز عيد ايشان است ، تا آنكه از جمعى پرسيدم كه مگر در شام عيدى هست كه نزد ما معروف نيست ؟ گفتند: اى شيخ ! مگر تو در اين شهر غريبى ؟ گفتم : من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده ام . گفتند: اى سهل ! ما تعجّب داريم كه چرا خون از آسمان نمى بارد و چرا زمين سرنگون نمى گردد. گفتم : چرا؟ گفتند: اين فرح و شادى براى آن است كه سر مبارك حسين بن على عليه السّلام را از عراق براى يزيد به هديه آورده اند. گفتم : سبحان اللّه ! سر امام حسين عليه السّلام را مى آورند و مردم شادى مى كنند! پرسيدم كه از كدام دروازه داخل مى كنند؟! گفتند: از دروازه ساعات . من به سوى آن دروازه شتافتم چون به نزديك دروازه رسيدم ديدم كه رايت كفر و ضلالت از پى يكديگر مى آوردند، ناگاه ديدم كه سوارى مى آيد و نيزه در دست دارد و سرى بر آن نيزه نصب كرده است كه شبيه ترين مردم است به حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم پس زنان و كودكان بسيار ديدم بر شتران برهنه سوار كرده مى آورند، پس من رفتم به نزديك يكى از ايشان و پرسيدم كه تو كيستى ؟ گفت : من سكينه دختر امام حسين عليه السّلام . گفتم : من از صحابه جدّ شمايم ، اگر خدمتى دارى به من بفرما. جناب سكينه عليهاالسّلام فرمود كه بگو به اين بدبختى كه سر پدر بزرگوارم را دارد از ميان ما بيرون رود و سر را پيشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظاره آن سر منوّر و ديده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اين قدر بى حرمتى روا ندارند.
سهل گفت : من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت ، گفتم : آيا ممكن است كه حاجت مرا بر آورى و چهار صد دينار طلا از من بگيرى ؟ گفت : حاجت تو چيست ؟ گفتم : حاجت من آن است كه اين سر را از ميان زنان بيرون برى و پيش روى ايشان بروى آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد(401).
و به روايت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر يك سنگ سياه شده بود و بر يك جانبش نوشته بود:
(و لاتَحْسَبَنّ اللّهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ)(402)
و بر جانب ديگر: (وسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ يَنْقَلِبون )(403)(404)
قطب راوندى از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : به خدا سوگند كه در دمشق ديدم سر مبارك جناب امام حسين عليه السّلام را بر سر نيزه كرده بودند و در پيش روى آن جناب كسى سوره كهف مى خواند چون به اين آيه رسيد:
(اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالَّرقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا)(405).
به قدرت خدا سر مقدس سيدالشهداء عليه السّلام به سخن درآمد و به زبان فصيح گويا گفت : امر من از قصّه اصحاب كهف عجيبتر است . و اين اشاره است به رجعت آن جناب براى طلب خون خود(406).
پس آن كافران حرم و اولاد سيّد پيغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جاى اسيران بود بازداشتند، و مرد پيرى از اهل شام به نزد ايشان آمد و گفت : الحمدللّه كه خدا شما را كشت و شهر ما را از مردان شما راحت داد و يزيد را بر شما مسلّط گردانيد. چون سخن خود را تمام كرد جناب امام زين العابدين عليه السّلام فرمود كه اى شيخ ! آيا قرآن خوانده اى ؟ گفت : بلى ، فرمود: كه اين آيه را خوانده اى :
(قُلْ لا اَسْئَلُكُم عَلَيْهِ اَجْرا إ لا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى )(407).
گفت : بلى ، آن جناب فرمود: آنها مائيم كه حقّ تعالى مودّت ما را مُزد رسالت گردانيده است ، باز فرمود كه اين آيه را خوانده اى ؟ (وَاتَ ذَاالْقُربى حَقَّهُ).(408)
گفت : بلى ، فرمود كه مائيم آن ها كه حقّ تعالى پيغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را به ما عطا كند، آيا اين آيه را خوانده اى ؟
(وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُم مِنْ شَىٍ فَاِنَّ للّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى )(409).
گفت : بلى ، حضرت فرمود كه مائيم ذوى القربى كه اَقربَ و قُرَباى آن حضرتيم . آيا خوانده اى اين آيه را.
(اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا)(410)
گفت : بلى ، حضرت فرمود كه مائيم اهل بيت رسالت كه حقّ تعالى شهادت به طهارت ما داده است . آن مرد پير گريان شد و از گفته هاى خود پشيمان گرديد و عمامه خود را از سر انداخت و رو به آسمان گردانيد و گفت : خداوندا! بيزارى مى جويم به سوى تو از دشمنان آل محمّداز جن و انس ، پس به خدمت حضرت عرض كرد كه اگر توبه كنم آيا توبه من قبول مى شود؟ فرمود: بلى ، آن مرد توبه كرد چون خبر او به يزيد پليد رسيد او را به قتل رسانيد(411).
از حضرت امام محمّدباقر عليه السّلام مروى است كه چون فرزندان و خواهران و خويشان حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام را به نزد يزيد پليد بردند بر شتران سوار كرده بودند بى عمارى و محمل ، يكى از اشقياى اهل شام گفت : ما اسيران نيكوتر از ايشان هرگز نديده بوديم ، سكينه خاتون عليهاالسّلام فرمود: اى اشقياء! مائيم سَبايا و اسيران آل محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم انتهى (412).
شيخ جليل و عالم خبير حسن بن على طبرى كه معاصر علامه و محقق است در كتاب (كامل بهائى ) كه زياده از ششصد و شصت سال است كه تصنيف شده در باب ورود اهل بيت امام حسين عليه السّلام به شام گفته كه اهل بيت را از كوفه به شام دِه به دِه سير مى دادند تا به چهار فرسخى از دمشق رسيدند به هر ده از آنجا تا به شهر نثار بر ايشان مى كردند. و بر هر در شهر سه روز ايشان را باز گرفتند تا به شهر بيارايند و هر حلى و زيورى و زينتى كه در آن بود به آئينها بستند به صفتى كه كسى چنان نديده بود. قريب پانصد هزار مرد و زن با دفها و اميران ايشان باطبلها و كوسها و بوقها و دُهُلها بيرون آمدند و چند هزار مردان و جوانان و زنان رقص كنان با دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند، جمله اهل ولايت دست و پاى خضاب كرده و سُرمه در چشم كشيده روز چهار شنبه شانزدهم ربيع الاول به شهر رفتند از كثرت خلق ، گويى كه رستخيز بود چون آفتاب بر آمد ملاعين سرها را به شهر در آوردند از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه يزيد لعين رسيدند.
يزيد تخت مرصّع نهاده بود خانه و ايوان آراسته بود و كرسيهاى زرّين و سيمين راست و چپ نهاد حُجّاب بيرون آمدند و اكابر ملاعين را كه با سرها بودند به پيش يزيد بردند و احوال بپرسيد، ملاعين گفتند: به دولت امير دمار از خاندان ابوتراب درآورديم .و حالها باز گفتند و سرهاى اولاد رسول عليهماالسّلام را آنجا بداشتند و در اين شصت و شش روز كه ايشان در دست كافران بودند هيچ بشرى بر ايشان سلام كردن نتوانست (413).
و هم نقل كرده از سهل بن سعد السّاعدى كه من حجّ كرده بودم به عزم زيارت بيت المقدس متوجّه شام شدم چون به دمشق رسيدم شهرى ديدم كه پر فرح و شادى و جمعى را ديدم كه در مسجد پنهان نوحه مى كردند و تعزيت مى داشتند. و پرسيدم : شما چه كسانيد؟ گفتند: ما از مواليان اهل بيتيم و امروز سر امام حسين عليه السّلام واهل بيت او را به شهر آورند. سهل گويد كه به صحرا رفتم از كثرت خلق و شيهه اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف رستخيزى ديدم تا سواد اعظم برسيد، ديدم كه سرها مى آورند بر نيزها كرده . اوّل سر جناب عباس عليه السّلام (414) را آوردند ودر عقب سرها، عورات حسين عليه السّلام مى آمدند. و سر حضرت امام حسين عليه السّلام را ديدم با شكوهى تمام و نور عظيم از او مى تافت با ريش مدوّر كه موى سفيد با سياه آميخته بود و به وسمه خضاب كرده و سياهى چشمان شريفش نيك سياه بود و ابروهايش ‍ پيوسته بود و كشيده بينى بود، و تبسّم كنان به جانب آسمان ، چشم گشوده بود به جانب افق و باد محاسن او را مى جنبانيد به جانب چپ و راست ، پنداشتى كه امير المؤ منين على عليه السّلام است .
عمرو بن منذر همدانى گويد: جناب امّ كلثوم عليهاالسّلام را ديدم چنانكه پندارى فاطمه زهراء عليهاالسّلام است چادر كهنه بر سر گرفته و روى بندى بر روى بسته ، من نزديك رفتم و امام زين العابدين عليه السّلام و عورات خاندان را سلام كردم مرا فرمودند: اى مؤ من ! اگر بتوانى چيزى بدين شخص ده كه سر حضرت حسين عليه السّلام را دارد تا به پيش برد كه از نظاره گيان ما را زحمت است ، من صد درهم بدادم بدان لعين كه سر داشت كه سر حضرت حسين عليه السّلام را پيشتر دارد و از عورات دور شود بدين منوال مى رفتند تا نزد يزيد پليد بنهادند. انتهى .(415)


فصل هشتم : در ورود اهل بيت عليهماالسّلام به مجلس يزيد پليد

يزيد ملعون چون از ورود اهل بيت طاهره عليهماالسّلام به شام آگهى يافت مجلس آراست و به زينت تمام بر تخت خويش نشست و ملاعين اهل شام را حاضر كرد، از آن سوى اهل بيت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به سرهاى شهداء عليهماالسّلام در باب دارالا ماره حاضر كردند در طلب رخصت بازايستادند. نخستين ، زَحْر بن قيس - كه ماءمور بردن سر حضرت حسين عليه السّلام بود - رخصت حاصل كرده بر يزيد داخل شد، يزيد از او پرسيد كه واى بر تو خبر چيست ؟
گفت : يا امير المؤ منين بشارت باد ترا كه خدايت فتح و نصرت داد همانا حسين بن على عليهماالسّلام با هيجده تن از اهل بيت خود و شصت نفر از شيعيان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كرديم كه جانب صلح و صلاح را فرو نگذارد و سر به فرمان عبيداللّه بن زياد فرود آورد و اگر نه مهيّاى قتال شود ايشان طاعت عبيداللّه بن زياد را قبول نكردند و جانب قتال را اختيار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر بر ايشان بيرون شديم و از هر ناحيه و جانب ايشان را احاطه كرديم و حمله گران افكنديم و با شمشير تاخته بر ايشان بتاختيم و سرهاى ايشان را موضع آن شمشيرها ساختيم ، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه به هر پستى و بلندى پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند به خدا يا امير المؤ منين به اندك زمانى كه ناقه را نحر كنند يا چشم خوابيده به خواب آشنا گردد تمام آن ها را با تيغ درگذرانيد و اوّل تا آخر ايشان را مقتول و مذبوح ساختيم . اينك جسدهاى ايشان در آن بيابان برهنه و عريان افتاده با بدنهاى خون آلوده و صورتهاى بر خاك نهاده همى خورشيد بر ايشان مى تابد، و باد، خاك و غبار برايشان مى انگيزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همى زيارت كنند در بيابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاى آورد يزيد لختى سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت : اگر حسين را نمى كشتيد من از كردار شما بهتر خشنود مى شدم و اگر من حاضر بودم حسين را معفوّ مى داشتم و او را عرضه هلاك و دمار نمى گذاشتم .
بعضى گفته اند كه چون زحر واقعه را براى يزيد نقل كرد آن بسيار متوحّش شد و گفت : ابن زياد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائى به زحر نداد و او را از نزد خود بيرون كرد.
و اين معجزه بود از حضرت سيدالشهداء عليه السّلام ؛ چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زُهيْر بن قَين خبر داد كه زَحر بن قيس سر مرا براى يزيد خواهد برد به اُميد عطا و عطائى به وى نخواهد كرد، چنانچه محمّدبن جرير طبرى نقل كرده . (416)
پس مُخَفّر بن ثَعْلَبه كه ماءمور به كوچ دادن اهل بيت عليهماالسّلام بود از درِ دارالا ماره در آمد و ندا در داد و گفت :
هذا مُخَفّر بن ثَعْلَبه اَتى اَميرَ المُؤ منينَ بِالِلّئامِ الْفَجَرة ؛
يعنى من مُخَفّر بن ثعلبه هستم كه لئام فَجَره را به درگاه امير المؤ منين يزيد آورده ام .
حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام فرمود: آنچه مادر مُخَفّر زائيده شرير تر و لئيم تر است . و به روايت شيخ ابن نما اين كلمه را يزيد جواب مُخَفّر داد(417) و شايد اين اَوْلى باشد؛ چه آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام با اين كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن مى كرد.
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده در بين راه شام با احدى از آن كافران كه همراه سر مقدّس بودند تكلّم نكرد.(418) و گفتن يزيد اين نوع كلمات را گاهى شايد از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسين را نفرمودم و راضى به آن نبودم .
و جمله اى از اهل تاريخ گفته اند كه در هنگامى كه خبر ورود اهل بيت عليهماالسّلام به يزيد رسيد آن ملعون در قصر جيرون و منظر آنجا بود و همين كه از دور نگاهش به سرهاى مبارك بر سر نيزه ها افتاد از روى طَرَب و نشاط اين دو بيت انشاد كرد:

لَما بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ(419) وَ اَشْرَقَتْ

تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلى رُبى جَيْرونِ

نَعَبَ الْغُرابُ قُلْتُ صِحْ اَوْ لاتَصِحْ

فَلَقَدْ قَضَيْتُ مِنَ الْغَريمِ دُيُونى (420)

مراد آن ملحد اظهار كفر و زندقه و كيفر خواستن از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده يعنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پدران و عشيره مرا در جنگ بدر كشت من خونخواهى از اولاد او نمودم ، چنانچه صريحاً اين مطلب كفر آميز را در اشعارى كه بر اشعار ابن زبعرى افزود در مجلس ورود اهل بيت عليهماالسّلام خوانده :

قَدْ قَتَلْنا الْقَوْمَ مِن ساداتِهِمْ

وَعَدَلْنَا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ(421)
(الى آخره )

بالجمله ؛ چون سرهاى مقدّس را وارد آن مجلس شوم كردند سر مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام را در طشتى از زر به نزد يزيد نهادند و يزيد كه مدام عمرش به شُرب مدام مى پرداخت اين وقت از شُرب خَمْر نيك سكران بود و از نظاره سر دشمن خود شاد و فرحان گشت ، و اين اشعار را گفت :

يا حُسنَهُ يَلْمَعُ بِاليَدَينِ

يَلْمَعُ فى طَسْتٍ مِنَ اللُّجَيْنِ

كاَنّما حُفّ بِوَرْدَتَيْنِ

كَيْفَ رَاَيْتَ الضَّربَ يا حُسَيْنُ

شَفَيْتُ غِلّى مِنْ دَمِ الْحُسَينِ

يا لَيْتَ مَن شاهَدَ في الحُنَيْنِ

يَرَوْنَ فِعْلِى الْيَومَ بِالحُسَيْنِ.
و شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه چون سر مطهّر حضرت را با ساير سرهاى مقدّس در نزد او گذاشتند يزيد ملعون اين شعر را گفت :

نُفَلِّقُ هاماً مِنْ رِجال اَعِزَّةٍ

عَلَيْنا وَهُمْ كانوا اَعَقَّ وَاَظْلَما

يحيى بن حكم - كه برادر مروان بود و با يزيد در مجلس نشسته بود - اين دو شعر قرائت كرد:

لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَدْنى قَرابَةً

مِنِ ابْنِ زِيادِ الْعَبْدِ ذِى النَّسَبِ الْوَغْلِ

سُمَيَّةُ اَمْسى نَسْلُها عَدَدَ الْحَصى

وَ بِنْتُ رَسُول اللّهِ لَيْسَتْ بِذى نَسْلِ

يزيد دست بر سينه او زد و گفت ساكت شو يعنى در چنين مجلس ‍ جماعت آل زياد را شناعت مى كنى و بر قلّت آل مصطفى دريغ مى خورى (422).
از معصوم عليه السّلام روايت شده كه چون سر مطهّر حضرت امام حسين عليه السّلام را به مجلس يزيد در آوردند مجلس شراب آراست و با نديمان خود شراب زهرمار مى كرد و با ايشان شطرنج بازى مى كرد و شراب به ياران خود مى داد و مى گفت : بياشاميد كه اين شراب مباركى است كه سر دشمن ما نزد ما گذاشته است و دلشاد و خرّم گرديده ام و ناسزا به حضرت امام حسين و پدر و جدّ بزرگوار او عليهماالسّلام مى گفت .
و هر مرتبه كه در قمار بر حريف خود غالب مى شد سه پياله شراب زهرمار مى كرد و تَهِ جرعه شومش را پهلوى طشتى كه سر مقدّس آن سرور در آن گذاشته بودند مى ريخت .
پس هر كه از شيعيان ما است بايد كه از شراب خوردن و بازى كردن شطرنج اجتناب نمايد و هر كه در وقت نظر كردن به شراب يا شطرنج صلوات بفرستد بر حضرت امام حسين عليه السّلام و لعنت كند يزيد و آل زياد را، حقتعالى گناهان او را بيامرزد هر چند به عدد ستارگان باشد.(423)
در (كامل بهائى ) از (حاويه ) نقل كرده كه يزيد خمر خورد و بر سر حضرت امام حسين عليه السّلام ريخت ، زن يزيد آب و گلاب برگرفت و سر منوّر امام عليه السّلام را پاك بشست ، آن شب فاطمه عليهاالسّلام را در خواب ديد كه از او عذر مى خواست .
بالجمله ؛ چون سرهاى مبارك را بر يزيد وارد كردند، اهل بيت عليهماالسّلام را نيز در آوردند در حالتى كه ايشان را به يك رشته بسته بودند و حضرت على بن الحسين عليه السّلام را در (غُل جامعه ) بود و چون يزيد ايشان را به آن هيئت ديد گفت ، خدا قبيح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بين شما و او قرابت و خويشى بود ملاحظه شما ها را مى نمود و اين نحو بد رفتارى با شما نمى نمود و به اين هيئت و حال شما را براى من روانه نمى كرد.(424)
و به روايت ابن نما از حضرت سجّاد عليه السّلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجير و غل بودند، چون نزد يزيد ايستادند، حضرت سيّد سجاد عليه السّلام رو كرد به يزيد و فرمود: آيا رخصت مى دهى مرا تا سخن گويم ؟ گفت : بگو ولكن هذيان مگو. فرمود: من در موقفى مى باشم كه سزاوار نيست از مانند من كسى كه هذيان سخن گويد، آنگاه فرمود: اى يزيد! ترا به خدا سوگند مى دهم چه گمان مى برى با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اگر ما را بدين حال ملاحظه فرمايد؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام فرمود: اى يزيد! دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كسى اسير مى كند! اهل مجلس و اهل خانه يزيد از استماع اين كلمات گريستند چندان كه صداى گريه و شيون بلند شد، پس يزيد حكم كرد كه ريسمانها را بريدند و غلها را برداشتند.(425)
شيخ جليل على بن ابراهيم القمى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه چون سر مبارك حضرت سيّد الشهداء را با حضرت على بن الحسين و اسراى اهل بيت عليهماالسّلام بر يزيد وارد كردند على بن الحسين عليه السّلام را غلّ در گردن بود يزيد به او گفت : اى على بن الحسين ! حمد مر خدايى را كه كشت پدرت را!؟ حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسى باد كه كشت پدر مرا. يزيد چون اين بشنيد در غضب شد فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود: هر گاه بكشى مرا پس ‍ دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كه برگرداند به سوى منزلگاهشان و حال آنكه محرمى جز من ندارند. يزيد گفت : تو بر مى گردانى ايشان را به جايگاه خودشان . پس يزيد سوهانى طلبيد و شروع كرد به سوهان كردن (غل جامعه ) كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت : اى على بن الحسين ! آيا مى دانى چه اراده كردم بدين كار؟ فرمود: بلى ، خواستى كه ديگرى را بر من منّت و نيكى نباشد، يزيد گفت : اين بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم . پس يزيد اين آيه را خواند:
(ما اَصابَكُمْ مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُو عَنْ كثيرٍ.)(426)
حاصل ترجمه آن است كه : گرفتاريها كه به مردم مى رسد به سبب كارهاى خودشان است و خدا در گذشت كند از بسيارى .
حضرت فرمود: نه چنين است كه تو گمان كرده اى اين آيه درباره ما فرود نيامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده اين است .
(ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فىِ الاَرْضِ وَ لا فى اَنْفُسِكُمْ اَلا فى كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَها...)(427).
مضمون آيه آنكه : نرسد مصيبتى به كسى در زمين و نه در جانهاى شما آدميان مگر آنكه در نوشته آسمانى است پيش از آنكه خلق كنيم او را تا افسوس نخوريد بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشويد براى آنچه شما را آمده . پس حضرت فرمود: مائيم كسانى كه چنين هستند(428).
بالجمله ؛ يزيد فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتى در پيش روى او نهادند و اهل بيت عليهماالسّلام را در پشت سر او نشانيدند تا به سر حسين عليه السّلام نگاه نكنند، سيّد سجّاد عليه السّلام را چون چشم مبارك بر آن سر مقدّس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا ميل نفرمود، و چون نظر حضرت زينب عليهاالسّلام بر آن سر مقدس افتاد بى طاقت شد و دست برد گريبان خود را چاك كرد و با صداى حزينى كه دلها را مجروح مى كرد نُدبه آغاز نمود و مى گفت : يا حُسَينا و اَىْ حبيب رسول خدا واى فرزند مكه و مِنى ، اى فرزند دلبند فاطمه زهراء و سيده نساء، اى فرزند دختر مصطفى ! اهل مجلس آن لعين همگى به گريه در آمدند و يزيد خبيث پليد ساكت بود.

وَ مِمّا يُزيلُ الْقَلبَ عَنْ مُسْتَقِرّها

وَ يَتْرُكُ زَنْدَ الْغَيْظِ فى الصَّدر وارِيا(429)

وُقُوف بَناتِ الْوَحى عِنْدَ طَليقِها

بِحالٍ بِها تَشْجينَ(430) حَتّى الاَْعادِيا

پس صداى زنى هاشميّه كه در خانه يزيد بود به نوحه و ندبه بلند شد و مى گفت : يا حبيباه يا سيّد اَهْلَبيْتاه يابن محمّداه ، اى فرياد رس بيوه زنان و پناه يتيمان ، اى كشته تيغ اولاد زناكاران . بار دگر حاضران كه آن ندبه را شنيدند گريستند و يزيد بى حيا هيچ از اين كلمات متاءثر نشد و چوب خيزرانى طلبيد و به دست گرفت و بر دندانهاى مبارك آن حضرت مى كوفت و اشعارى (431) مى گفت كه حاصل بعضى از آنها آنكه اى كاش ‍ اشياخ بنى اميّه كه در جنگ بدر كشته شدند حاضر مى بودند و مى ديدند كه من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان كشيدم و خوشحال مى شدند و مى گفتند اى يزيد دستت شَل نشود كه نيك انتقام كشيدى .(432)
چون ابوبَرْزَه اَسلمى كه حاضر مجلس بود و از پيش يكى از صحابه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده نگريست كه يزيد چوب بر دهان مبارك حضرت حسين عليه السّلام مى زند گفت : اى يزيد! واى بر تو آيا دندان حسين را به چوب خيزران مى كوبى ؟! گواهى مى دهم كه من ديدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم دندانهاى او را و برادر او حَسَن عليه السّلام را مى بوسيد و مى مكيد و مى فرمود: شما دو سيّد جوانان اهل بهشت ايد، خدا بكشد كشنده شما را و لعنت كند قاتِل شما را و ساخته از براى او جهنم را.
يزيد از اين كلمات در غضب شد و فرمان داد تا او را بر زمين كشيدند و از مجلس بيرون بردند.(433)
اين وقت جناب زينب دختر امير المؤ منين عليهماالسّلام برخاست و خطبه خواند كه خلاصه آن به فارسى چنين مى آيد:
حمد و ستايش مختص يزادن پاك است كه پروردگار عالمين است و درود و صلوات از براى خواجه لولاك رسول او محمّد و آل او عليهماالسّلام است . هر آينه خداوند راست فرموده هنگامى كه فرمود:
(ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الّذينَ اَساؤُ السُّوى اَنْ كَذَّبُوا بآياتِ اللّه وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ.) (434)
حضرت زينب عليهاالسّلام از اين آيه مباركه اشاره فرمود كه يزيد و اتباع او كه سر از فرمان خداى برتافتند و آيات خدا را انكار كردند بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود. آنگاه روى با يزيد آورد و فرمود:
هان اى يزيد! آيا گمان مى كنى كه چون زمين و آسمان را بر ما تنگ كردى و ما را شهر تا شهر مانند اسيران كوچ دادى از منزلت و مكانت ما كاستى و بر حشمت و كرامت خود افزودى و قربت خود را در حضرت يزدان به زيادت كردى كه از اين جهت آغاز تكبّر و تنمّر نمودى و بر خويشتن بينى بيفزودى و يك باره شاد و فرحان شدى كه مملكت دنيا بر تو گرد آمد و سلطنت ما از بهر تو صافى گشت ؟ نه چنين است اى يزيد، عنان بازكش و لختى به خود باش مگر فراموش كردى فرمايش خدا را كه فرموده :
(البته گمان نكنند آنانكه كفر ورزيدند كه مهلت دادن ما ايشان را بهتر است از براى ايشان ، همانا مهلت داديم ايشان را تا بر گناه خود بيفزايند و از براى ايشان است عذابى مُهين )(435).
آيا از طريق عدالت است اى پسر طُلَقاء كه زنان و كنيزان خود را در پس ‍ پرده دارى و دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را چون اسيران ، شهر به شهر بگردانى همانا پرده حشمت و حرمت ايشان را هتك كردى و ايشان را از پرده بر آوردى و در منازل و مناهل به همراهى دشمنان كوچ دادى و مطمح نظر هر نزديك و دور و وضيع و شريف ساختى در حالتى كه از مردان و پرستاران ايشان كسى با ايشان نبود و چگونه اميد مى رود كه نگاهبانى ما كند كسى كه جگر آزادگان را بخايد(436) و از دهان بيفكند و گوشتش به خون شهيدان برويد و نموّ كند؛ كنايه از آن كه از فرزند هند جگر خواره چه توقع بايد داشت و چه بهره توان يافت . و چگونه درنگ خواهد كرد در دشمنى ما اهل بيت كسى كه بغض و كينه ما را از بَدْر و اُحد در دل دارد و هميشه به نظر دشمنى ما را نظر كرده پس بدون آنكه جرم و جريرتى بر خود دانى و بى آنكه امرى عظيم شمارى شعرى بدين شناعت مى خوانى :

لاََهَلُّووا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحا

ثُمَّ قالُوا يا يَزيدُ لاتَشَلّ

و با چوبى كه در دست دارى بردندانهاى ابوعبداللّه عليه السّلام سيّد جوانان اهل بهشت مى زنى و چرا اين بيت را نخوانى و حال آنكه دلهاى ما را مجروح و زخمناك كردى و اصل و بيخ ما را بريدى از اين جهت كه خون ذريّه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ريختى و سلسله آل عبدالمطّلب را كه ستارگان روى زمين اند گسيختى و مشايخ خود را ندا مى كنى و گمان دارى كه نداى تو را مى شنوند، و البته زود باشد كه به ايشان ملحق شوى و آرزو كنى كه شل بودى و گنگ بودى و نمى گفتى آنچه را كه گفتى و نمى كردى آنچه را كه كردى ، لكن آرزو و سودى نكند، آنگاه حقّ تعالى را خطاب نمود و عرض كرد: بار الها! بگير حق ما را و انتقام بكش از هر كه با ما ستم كرد و نازل گردان غضب خود را بر هر كه خون ما ريخت و حاميان ما را كشت .
پس فرمود: هان اى يزيد! قسم به خدا كه نشكافتى مگر پوست خود را و نبريدى مگر گوشت خود را، و زود باشد كه بر رسول خدا وارد شوى در حالتى كه متحمّل باش وِزر ريختن خون ذريّه او را و هتك حرمت عترت او را در هنگامى كه حقّ تعالى جمع مى كند پراكندگى ايشان را و مى گيرد حق ايشان را و گمان مبر البتّه آنان را كه در راه خدا كشته شدند مُردگانند بلكه ايشان زنده و در راه پروردگار خود روزى مى خوردند و كافى است ترا خداوند از جهت داورى ، و كافى است محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترا براى مخاصمت و جبرئيل براى يارى او و معاونت و زود باشد كه بداند آن كسى كه تو را دستيار شد و بر گردن مسلمانان سوار كرد وخلافت باطل براى تو مستقر گردانيد و چه نكوهيده بدلى براى ظالمين هست و خواهيد دانست كه كدام يك از شما مكان او بدتر و ياوَر او ضعيفتر است و اگر دواهى روزگار مرا باز داشت كه با تو مخاطبه و تكلّم كنم همانا من قدر ترا كم مى دانم و سرزنش ترا عظيم و توبيخ ترا كثير مى شمارم ؛ چه اينها در تو اثر نمى كند و سودى نمى بخشد، لكن چشمها گريان و سينه ها بريان است چه امرى عجيب و عظيم است نجيبانى كه لشكر خداوندند به دست طُلَقاء كه لشكر شيطانند كشته گردند و خون ما از دستهاى ايشان بريزد و دهان ايشان از گوشت ما بدوشد و بنوشد وآن جسدهاى پاك و پاكيزه را گرگهاى بيابانى به نوبت زيارت كنند و آن تن هاى مبارك را مادران بچّه كفتارها بر خاك بمالند.
اى يزيد! اگر امروز ما را غنيمت خود دانستى زود باشد كه اين غنيمت موجب غرامت تو گردد در هنگامى كه نيابى مگر آنچه را كه پيش ‍ فرستادى و نيست خداوند بر بندگان ستم كننده و در حضرت او است شكايت ما و اعتماد ما، اكنون هر كيد و مكرى كه توانى بكن و هر سعى كه خواهى به عمل آور و در عداوت ما كوشش فرو مگذار و با اين همه ، به خدا سوگند كه ذكر ما را نتوانى محو كرد و وحى ما را نتوانى دور كرد، و باز ندانى فرجام ما را و درك نخواهى كرد غايت و نهايت ما را و عار كردار خود را از خويش نتوانى دور كرد و راءى تو كذب و عليل و ايّام سلطنت تو قليل و جمع تو پراكنده و روز تو گذرنده است در روزى كه منادى حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران است .
سپاس و ستايش خداوندى را كه ختم كرد در ابتدا بر ما سعادت را و در انتها رحمت و شهادت را و از خدا سؤ ال مى كنم كه ثواب شهداى ما را تكميل فرمايد و هر روز بر اجر ايشان بيفزايد و در ميان ما خليفه ايشان باشد و احسانش را بر ما دائم دارد كه اوست خداوند رحيم و پروردگار ودود، و كافى است در هر امرى و نيكو وكيل است (437).
يزيد را موافق نمى افتد كه جناب زينب عليهاالسّلام را بدين سخنان درشت و كلمات شتم آميز مورد غضب و سخط دارد، خواست كه عذرى بر تراشد كه زنان نوائح بيهُشانه سخن كنند، و اين قسم سخنان از جگر سوختگان پسنديده است لاجرم اين شعر را بگفت :

يا صَيْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوائح

ما اَهْوَنَ المَوْتُ عَلىَ النّوائحِ

آنگاه يزيد با حاضرين اهل شام مشورت كرد كه با اين جماعت چه عمل نمايم . آن خبيثان كلام زشتى گفتند كه معنى آن مناسب ذكر نيست و مرادشان آن بود كه تمام را با تيغ در گذران .
نعمان بن بشير كه حاضر مجلس بود گفت : اى يزيد! ببين تا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم با ايشان چه صنعت داشت آن كن كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كرد.(438)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 7:18 pm

و مسعودى نقل كرده : وقتى كه اهل مجلس يزيد اين كلام را گفتند: حضرت باقر عليه السّلام شروع كرد به سخن ، و در آن وقت دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود پس حمد و ثنا گفت خداى را پس رو كرد به يزيد و فرمود: اهل مجلس تو در مشورت تو راءى دادند به خلاف اهل مجلس فرعون در مشورت كردن فرعون با ايشان در امر موسى و هارون ؛ چه آنها گفتند (اَرْجِهْ وَاَخاهُ) و اين جماعت راءى دادند به كشتن ما و براى اين سببى است . يزيد پرسيد سببش چيست ؟ فرمود: اهل مجلسِ فرعون اولاد حلال بودند و اين جماعت اولاد حلال نيستند و نمى كشد انبياء و اولاد ايشان را مگر اولادهاى زنا، پس يزيد از كلام باز ايستاد و خاموش گرديد.(439)
اين هنگام به روايت سيّد و مفيد، از مردم شام مردى سرخ رو نظر كرد به جانب فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السّلام پس رو كرد به يزيد و گفت : يا امير المؤ منين ! هَبْ لى هذِهِ الْجارِيَة ؛ يعنى اين دخترك را به من ببخش . جناب فاطمه عليهاالسّلام فرمود: چون اين سخن بشنيدم بر خود بلرزيدم و گمان كردم كه اين مطلب از براى ايشان جايز است . پس به جامه عمّه ام جناب زينب عليهاالسّلام چسبيدم و گفتم : عمّه يتيم شدم اكنون بايد كنيز مردم شوم (440)! جناب زينب عليهاالسّلام روى با شامى كرد و فرمود: دروغ گفتى واللّه و ملامت كرده شدى ، به خدا قسم اين كار براى تو و يزيد صورت نبندد و هيچ يك اختيار چنين امرى نداريد.
يزيد در خشم شد و گفت : سوگند به خداى دروغ گفتى اين امر براى من روا است و اگر خواهم بكنم مى كنم .
حضرت زينب عليهاالسّلام فرمود: نه چنين است به خدا سوگند حقّ تعالى اين امر را براى تو روا نداشته و نتوانى كرد مگر آنكه از ملّت ما بيرون شوى و دينى ديگر اختيار كنى .
يزيد از اين سخن خشمش زيادتر شد و گفت : در پيش روى من چنين سخن مى گويى همانا پدر و برادر تو از دين بيرون شدند.
جناب زينب عليهاالسّلام فرمود: به دين خدا و دين پدر و برادر من ، تو و پدر و جدّت هدايت يافتند اگر مسلمان باشى .
يزيد گفت : دروغ گفتى اى دشمن خدا.
حضرت زينب عليهاالسّلام فرمود: اى يزيد! اكنون تو امير و پادشاهى هر چه مى خواهى از روى ستم فحش و دشنام مى دهى و ما را مقهور مى دارى . يزيد گويا شرم كرد و ساكت شد، آن مرد شامى ديگر باره سخن خود را اعاده كرد، يزيد گفت : دور شو خدا مرگت دهد، آن مرد شامى از يزيد پرسيد ايشان كيستند؟
يزيد گفت : آن فاطمه دختر حسين و آن زن دختر على است ، مرد شامى گفت : حسين پسر فاطمه و على پسر ابوطالب ؟ يزيد گفت : بلى ، آن مرد شامى گفت : لعنت كند خداوند ترا اى يزيد عترت پيغمبر خود را مى كشى و ذريّه او را اسير مى كنى ؟! به خدا سوگند كه من گمان نمى كردم ايشان را جز اسيران روم ؛ يزيد گفت : به خدا سوگند ترا نيز به ايشان مى رسانم و امر كرد كه او را گردن زدند(441).
شيخ مفيد رحمه اللّه فرمود: پس يزيد امر كرد تا اهل بيت را با على بن الحسين عليهماالسّلام در خانه عليحدّه كه متّصل به خانه خودش بود جاى دادند و به قولى ، ايشان را در موضع خرابى حبس كردند كه نه دافع گرما بود و نه حافظ سرما چنانكه صورتهاى مباركشان پوست انداخت ، و در اين مدتى كه در شام بودند نوحه و زارى بر حضرت امام حسين عليه السّلام مى كردند(442).
و روايت شده كه در اين ايّام در ارض بيت المقدس هر سنگى كه از زمين بر مى داشتند از زيرش خون تازه مى جوشيد. و جمعى نقل كرده اند كه يزيد امر كرد سر مطهّر امام عليه السّلام را بر در قصر شُوْم او نصب كردند و اهل بيت عليه السّلام را امر كرد كه داخل خانه او شوند، چون مخدّرات اهل بيت عصمت و جلالت (عليهن السلام ) داخل خانه آن لعين شدند زنان آل ابوسفيان زيورهاى خود را كندند و لباس ماتم پوشيدند و صدا به گريه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبداللّه بن عامر كه در آن وقت زن يزيد بود و پيشتر در حباله حضرت امام حسين عليه السّلام بود پرده را دريد و از خانه بيرون دويد و به مجلس آن لعين آمد در وقتى كه مجمع عام بود گفت : اى يزيد! سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را بر در خانه من نصب كرده اى ! يزيد برجست و جامه بر سر او افكند و او را برگرداند و گفت : اى هند! نوحه و زارى كن بر فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و بزرگ قريش ‍ كه پسر زياد لعين در امر او تعجيل كرد و من به كشتن او راضى نبودم (443).
علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جلاءُ العُيون ) پس از آنكه حكايت مرد سرخ روى شامى را نقل كرده فرموده : پس يزيد امر كرد كه اهل بيت رسالت عليهماالسّلام را به زندان بردند، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام را با خود به مسجد برد و خطيبى را طلبيد و بر منبر بالا كرد، آن خطيب ناسزاى بسيارى به حضرت امير المؤ منين و امام حسين عليهماالسّلام گفت و يزيد و معاويه عليهما اللعنة را مدح بسيار كرد، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام ندا كرد او را كه :
وَيْلَكَ اَيُّهَااْلخاطِبُ اِشْتَرَيْتَ مَرْضاةَ اْلمَخْلوُقِ بِسَخَطِ الخالقِ فَتَبَوَّء مَقْعَدُكَ مِنَ النّارِ؛
يعنى واى بر تو اى خطيب ! كه براى خشنودى مخلوق ، خدا را به خشم آوردى ، جاى خود را در جهنم مهيّا بدان (444).
پس حضرت على بن الحسين عليه السّلام فرمود كه اى يزيد! مرا رخصت ده كه بر منبر بروم و كلمه اى چند بگويم كه موجب خشنودى خداوند عالميان و اجر حاضران گردد، يزيد قبول نكرد، اهل مجلس ‍ التماس كردند كه او را رخصت بده كه ما مى خواهيم سخن او را بشنويم ، يزيد گفت : اگر بر منبر برآيد مرا و آل ابوسفيان را رسوا مى كند، حاضران گفتند: از اين كودك چه بر مى آيد، يزيد گفت : او از اهل بيتى است كه در شيرخوارگى به علم و كمال آراسته اند، چون اهل شام بسيار مبالغه كردند يزيد رخصت داد تا حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى الهى اداء كرد و صلوات بر حضرت رسالت پناهى و اهل بيت او فرستاد و خطبه اى در نهايت فصاحت و بلاغت ادا كرد كه ديده هاى حاضران را گريان و دلهاى ايشان را بريان كرد.(445)
قُلْتُ اِنّى اُحِبُّ فى هذا الْمَقامِ اَنْ اَتَمَثَّلَ بِهذِهِ الاَْبياتِ الّتى لايَسْتَحِقُّ اَنْ يُمْدَحَ بِها اِلاّ هذَاالامامُ عليه السّلام

حتّى انَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلى

ذاكَ الدُّجى وَانْجابَ ذاكَ الْعَثيرُ

فَافْتَنَّ فيكَ النّاظروُنَ فَاِصْبَعٌ

يُومى اِلَيكَ بِها وَعَيْنٌ تَنْظُرُ

يَجِدُونَ رُؤ يَتَكَ الّتى فازُوا بِها

مِنْ انْعُمِ اللّهِ الّتى لاتُكْفَرُوا

فَمَشَيْتَ مَشْيَةَ خاضِعٍ مُتواضِعٍ

للّهِ لايُزْهى ولايَتَكَبَّرُ

فَلَوْ اَنَّ مُشْتاقاً تَكَلَّفَ فَوقَ ما

فى وُسْعِهِ لَسَعى اِلَيْكَ الْمِنْبَرُ

اَبْدَيْتَ مِنْ فَصْل الخِطابِ بِحِكْمَةٍ

تُبنى عَنِ الْحَقّ الْمُبينِ و تُخْبِرُ

پس فرمود كه ايّها الناس حقّ تعالى ما اهل بيت رسالت را شش خصلت عطا كرده است و به هفت فضيلت ما را بر ساير خلق زيادتى داده ، و عطا كرده است به ما علم و بردبارى و جوانمردى و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاى مؤ منان . و فضيلت داده است ما را به آنكه از ما است نبىّ مختار محمّدمصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، و از ما است صدّيق اعظم على مرتضى عليه السّلام ، و از ما است جعفر طيّار كه با دو بال خويش در بهشت با ملائكه پرواز مى كند، و از ما است حمزه شير خدا و شير رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، و از ما است دو سبط اين امّت حسن و حسين عليهماالسّلام كه دو سيّد جوانان اهل بهشت اند.(446) هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه مرا نشناسد من خبر مى دهم او را به حسب و نسب خود.
ايّها الناس ! منم فرزند مكّه و مِنى ، منم فرزند زَمْزَم و صَفا. و پيوسته مفاخر خويش و مدائح آباء و اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود: منم فرزند فاطمه زهراء عليهاالسّلام ، منم فرزند سيّده نساء، منم فرزند خديجه كبرى ، منم فرزند امام مقتول به تيغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه صحراى كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آنكه بر او نوحه كردند جنّيان زمين و مرغان هوا، منم فرزند آنكه سرش را بر نيزه كردند و گردانيدند در شهرها، منم فرزند آنكه حَرَم او را اسير كردند اولاد زنا، مائيم اهل بيت محنت و بلا، مائيم محلّ نزول ملائكه سما، و مهبط علوم حقّ تعالى .
پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء عِظام خود را ياد كرد كه خُروش از مردم برخاست و يزيد ترسيد كه مردم از او برگردند مؤ ذّن را اشاره كرد كه اذان بگو، چون مؤ ذّن اللّهُ اكبرُ گفت ، حضرت فرمود: از خدا چيزى بزرگتر نيست ، چون مؤ ذّن گفت : اَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ الا اللّهُ حضرت فرمود كه شهادت مى دهند به اين كلمه پوست و گوشت و خون من ، چون مؤ ذن گفت : اَشْهَدُ اَنَّ مُحمداً رَسُولُ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت فرمود: كه اى يزيد! بگو اين محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه نامش را به رفعت مذكور مى سازى جدّ من است يا جدّ تو؟ اگر مى گويى جدّ تواست دروغ گفته باشى و كافر مى شوى ، و اگر مى گويى جدّ من است پس چرا عترت او را كشتى و فرزندان او را اسير كردى !؟ آن ملعون جواب نگفت و به نماز ايستاد.
مؤ لف گويد: كه آنچه از مقاتل و حكايات رفتار يزيد با اهل بيت عليهماالسّلام ظاهر مى شود آن است كه يزيد از انگيزش فتنه بيمناك شد و از شماتت و شناعت اهل بيت عليهماالسّلام خوى برگردانيد و فى الجمله به طريق رفق و مدارا با اهل بيت رفتار مى كرد و حارسان و نگاهبانان را از مراقبت اهل بيت عليهماالسّلام برداشت و ايشان را در حركت و سكون به اختيار خودشان گذاشت و گاه گاهى حضرت سيّد سجاد عليه السّلام را در مجلس خويش مى طلبيد و قتل امام حسين عليه السّلام را به ابن زياد نسبت مى داد و او را لعنت مى كرد بر اين كار و اظهار ندامت مى كرد و اين همه به جهت جلب قلوب عامّه و حفظ ملك و سلطنت بود نه اينكه در واقع پشيمان و بدحال شده باشد؛ زيرا كه مورّخين نقل كرده اند كه يزيد مكرّر بعد از قتل حضرت سيّد الشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء موافق بعضى مقاتل در هر چاشت و شام سَرِ مقدّس آن سرور را بر سرخوان خود مى طلبيد، و گفته اند كه مكرّر يزيد بر بساط شراب بنشست و مغنّيان را احضار كرد و ابن زياد را به جانب دست راست خود بنشانيد و روى به ساقى نمود و اين شعر مَيْشوم را قرائت كرد:

اَسْقِنى شَرْبَةً تُرَوّى مُشاشى

ثُمَّ مِلْ فَاسْقِ مِثلَهَا ابْنَ زيادٍ

صاحِبَ السِّرّ وَالاَْمانَةِ عِنْدى

وَلِتَسْديدِ مَغْنمى وَ جِهادى

قاتِلَ الخارِجِىّ اَعْنى حُسَيْناً

وَ مُبيدَ الاَْعداءِ وَ الْحُسّادِ

سيّد ابن طاوس رحمه اللّه از حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام روايت كرده است كه از زمانى كه سر مطهر امام حسين عليه السّلام را براى يزيد آوردند يزيد مجالس شراب فراهم مى كرد و آن سر مطهّر را حاضر مى ساخت و در پيش خويش مى نهاد و شُرب خمر مى كرد.(447)
روزى رسول سلطان روم كه از اشراف و بزرگان فرنگ بود در مجلس آن مَيشوم حاضر بود از يزيد پرسيد كه اى پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟ يزيد گفت : ترا با اين سر حاجت چيست ؟ گفت : چون من به نزد ملك خويش باز شوم از هر كم و بيش از من پرسش مى كند مى خواهم تا قصّه اين را بدانم و به عرض پادشاه برسانم تا شاد شود و با شادى تو شريك گردد. يزيد گفت : اين سر حسين بن على بن ابى طالب است .
گفت : مادرش كيست ؟ گفت : فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم . نصرانى گفت : اُف بر تو و بر دين تو، دين من از دين شما بهتر است ؛ چه آنكه پدر من از نژاد داود پيغمبر است و ميان و من داود پدران بسيار است و مردم نصارى مرا با اين سبب تعظيم مى كنند و خاك مقدم مرا به جهت تبرّك برمى دارند و شما فرزند دختر پيغمبر خود را كه با پيغمبر يك مادر بيشتر واسطه ندارد به قتل مى رسانيد! پس اين چه دين است كه شما داريد پس براى يزيد حديث كنيسه حافر را نقل كرد. يزيد فرمان داد كه اين مرد نصارى را بكشيد كه در مملكت خويش مرا رسوا نسازد.
نصرانى چون اين بدانست گفت : اى يزيد آيا مى خواهى مرا بكشى ؟ گفت : بلى ، گفت : بدان كه من در شب گذشته پيغمبر شما را در خواب ديدم مرا بشارت بهشت داد من در عجب شدم اكنون از سِرّ آن آگاه شدم ، پس كلمه شهادت گفت : و مسلمان شد پس برجست و آن سر مبارك را برداشت و به سينه چسبانيد و مى بوسيد و مى گريست تا او را شهيد كردند(448).
و در (كامل بهائى ) است (449) كه در مجلس يزيد ملك التّجار روم كه عبدالشّمس نام داشت حاضر بود گفت : يا امير! قريب شصت سال باشد كه من تجارت مى كردم ، از قسطنطنيّه به مدينه رفتم و ده بُرد يمنى و ده نافه مِشك و دو من عنبر داشتم به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رفتم او در خانه اُمّسلمه بود، انس بن مالك اجازت خواست من به خدمت او رفتم واين هدايا كه مذكور شد نزد او بنهادم از من قبول كرد و من هم مسلمان شدم ، مرا عبدالوّهاب نام كرد ليكن اسلام را پنهان دارم از خوف ملك روم ، و در خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودم كه حسن و حسين عليهماالسّلام در آمدند و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ايشان را ببوسيد و بر ران خود نشانيد، امروز تو سر ايشان را از تن جدا كرده اى قضيب به ثناياى حسين عليه السّلام كه بوسه گاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم است مى زنى ! در ديار ما دريائى است و در آن دريا جزيره اى و در آن جزيره صومعه اى و در آن صومعه چهار سُم خر است كه گويند عيسى عليه السّلام روزى بر آن سورا شده بود آن را به زر گرفته در صندوق نهاده ، سلاطين و امراى روم و عامّه مردم هر سال آنجا به حجّ روند و طواف آن صومعه كنند و حرير آن سُمها را تازه كنند و آن كهنه را پاره پاره كرده به تحفه برند، شما با فرزند رسول خود اين مى كنيد؟! يزيد گفت : بر ما تباه كرد، گفت تا عبدالوّهاب را گردن زنند.
عبدالوّهاب زبان برگشود به كلمه شهادت و اقرار به نبوّت حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم و امامت حسين عليه السّلام كرد و لعنت كرد بر يزيد و آباء و اجداد او، بعد از آن او را شهيد كردند(450).
و سيّد روايت كرده كه روزى حضرت امام زين العابدين عليه السّلام در بازارهاى دمشق عبور مى كرد كه ناگاه منهال بن عمرو، آن حضرت را ديد و عرض كرد كه يابن رسول اللّه ! چگونه روزگار به سر مى برى ؟ حضرت فرمود: چنانكه بنى اسرائيل در ميان آل فرعون كه پسران ايشان را مى كشتند و زنان ايشان را زنده مى گذاشتند و اسير و خدمتكار خويش ‍ مى نمودند، اى منهال ! عرب بر عجم افتخار مى كرد كه محمّداز عرب است و قريش بر ساير عرب فخر مى كرد كه محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم قرشى است و ما كه اهل بيت آن جنابيم مغضوب و مقتول و پراكنده ايم پس راضى شده ايم به قضاى خدا و مى گوئيم اِنّاللّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ.(451)
شيخ اجلّ على بن ابراهيم قمّى در تفسير خود اين مكالمه امام را در بازارهاى شام با منهال نقل كرده با تفاوتى . و بعد از تشبيه حال خويش به بنى اسرائيل فرموده كار خير البريّه (452) به آنجا رسيده كه بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در بالاى منابر ايشان را لعن مى كنند و كار دشمنان به آنجائى رسيده كه مال و شرف به آنها عطاء مى شود و امّا دوستان و محبّان ما حقير و بى بهره اند و پيوسته كار مؤ منان چنين بوده يعنى بايد ذليل و مقهور دولتهاى باطله باشند. پس فرمود: و بامداد كردند عجم كه اعتراف داشتند به حق عرب به سبب آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از عرب بوده و عرب اعتراف داشتند به حق قريش به سبب آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از ايشان بوده و قريش ‍ بدين سبب بر عرب فخر مى كرد و عرب نيز به همين سبب بر عجم فخر مى كرد، و ما كه اهل بيت پيغمبريم كسى حقّ ما را نمى شناسد، چنين است روزگار ما.(453)
از سيّد محدّث جليل سيّد نعمة اللّه جزايرى در كتاب (انوار نعمانيه ) اين خبر به وجه ابسطى نقل شده و آن چنان است كه منهال ديد آن حضرت را در حالتى كه تكيه بر عصا كرده بود و ساقهاى پاى او مانند دو نِى بود و خون جارى بود از ساقهاى مباركش و رنگ شريفش زرد بود، و چون حال او پرسيد، فرمود: چگونه است حال كسى كه اسير يزيد بن معاويه است و زنهاى ما تا به حال شكمهايشان از طعام سير نگشته و سرهاى ايشان پوشيده نشده و شب و روز به نوحه و گريه مى گذرانند، و بعد از نقل شطرى از آنچه در روايت (تفسير قمّى ) گذشت ، فرمود: هيچ گاهى يزيد ما را نمى طلبد مگر آنكه گمان مى كنيم كه اراده قتل ما دارد و به جهت كشتن ، ما را مى طلبد اِنّاللّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. منهال گفت : عرضه داشتم اكنون كجا مى رويد؟ فرمود: آن جائى كه ما را منزل داده اند سقف ندارد و آفتاب ما را گداخته است و هواى خوبى در آنجا نمى بينيم ، الحال به جهت ضعف بدن بيرون آمده ام تا لحظه اى استراحت كنم و زود برگردم به جهت ترسم بر زنها. پس در اين حال كه با آن حضرت تكلّم مى كردم ديدم نداى زنى بلند شد و آن جناب را صدا زد كه كجا مى روى اى نور ديده و آن جناب زينب دختر على مرتضى عليهماالسّلام بود(454).
در (مثير الاحزان ) است كه يزيد اهل بيت عليهماالسّلام را در مساكنى منزل داده بود كه از سرما و گرما ايشان را نگاه نمى داشت تا آنكه بدنهاى ايشان پوست باز كرد و زرداب وريم جارى شد، و هذِهِ عِبارتُهُ:
وَاُسكِنَّ فى مَساكِنَ لا يَقينَ مِنْ حَرٍّ وَلا بَردٍ حَتّى تَقَشرَّتِ الجُلُودُ وَسالَ الصَّديدُ بَعدَ كِنِّ الخُدوُرِ وَظِلِّ السُّتوُرِ.(455)
از بعضى از كتب نقل شده كه مسكن و مجلس اهل بيت عليهماالسّلام در شام در خانه خرابى بوده و مقصود يزيد آن بود كه آن خانه بر سر ايشان خراب شود و كشته شوند(456).
در (كامل بهائى ) از (حاويه ) نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت در حالت اسيرى حال مردانى كه در كربلا شهيد شده بودند بر پسران و دختران ايشان پوشيده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آيد تا ايشان را به خانه يزيد آوردند، دختركى بود چهار ساله شبى از خواب بيدار شد گفت : پدر من حسين عليه السّلام كجا است ؟ اين ساعت او را به خواب ديدم سخت پريشان بود، زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست . يزيد خفته بود از خواب بيدار شد و حال تفحّص كرد، خبر بردند كه حال چنين است . آن در حال گفت : كه بروند و سر پدر را بياورند و در كنار او نهند، پس آن سر مقدّس ‍ را بياوردند و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند.
پرسيد اين چيست ؟ گفتند: سر پدر تو است ، آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد در آن چند روز جان به حق تسليم كرد. و بعضى اين خبر را به وَجه اَبسط نقل كرده اند(457) و مضمونش را يكى از اعاظم رحمه اللّه به نظم آورده و من در اين مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم . قال رَحِمَهُ اللّه :

يكى نوغنچه اى از باغ زهرا

بجست از خواب نوشين بلبل آسا

به افغان از مژه خوناب مى ريخت

نه خونابه كه خون ناب مى ريخت

بگفت اى عمّه بابايم كجا رفت ؟

بُدانيدم در برم ديگر چرا رفت ؟

مرا بگرفته بود اين دم در آغوش

همى ماليد دستم بر سر و گوش

به ناگه گشت غايب از بر من

ببين سوز دل و چشم تر من

حجازى بانوان دل شكسته

به گرداگرد آن كودك نشسته

خرابه جايشان با آن ستمها

بهانه طفلشان سر بار غمها

ز آه و ناله و از بانگ و افغان

يزيد از خواب بر پاشد هراسان

بگفتا كاين فغان و ناله از كيست ؟

خروش و گريه و فرياد از چيست ؟

بگفتش ازنديمان كاى ستمگر

بُود اين ناله از آل پيمبر

يكى كودك ز شاه سر بريده

در اين ساعت پدر درخواب ديده

كنون خواهد پدر از عمّه خويش

وزاين خواهش جگرها را كند ريش

چون اين بشنيد آن مَردُوديزدان

بگفتا چاره كار است آسان

سر بابش بَريد اين دم به سويش

چه بيند سر بر آيد آرزويش

همان طشت و همان سر قوم گمراه

بياوردند نزد لشكر آه

يكى سرپوش بُد بر روى آن سر

نقاب آسا به روى مهر انور

به پيش روى كودك سر نهادند

زنو بر دل غم ديگر نهادند

به ناموس خدا آن كودك زار

بگفت اى عمّه دل ريش افكار

چه باشد زير اين منديل مستور

كه جُز بابا ندارم هيچ منظور

بگفتش دختر سلطان والا

كه آن كس را كه خواهى هست اين جا

چو اين بشنيد خود برداشت سرپوش

چُه جان بگرفت آن سر را در آغوش

بگفت اى سرور و سالار اسلام

زقتلت مر مرا روز است چون شام

پدر بعد از تو محنتها كشيدم

بيابانها و صحراها دويدم

همى گفتندمان در كوفه و شام

كه اينان خارجند از دين اسلام

مرا بعد از تو اى شاه يگانه

پرستارى نَبُد جُز تازيانه

زكعب نيزه و از ضرب سيلى

تنم چون آسمان گشته است نيلى

بدان سر جمله آن جور و ستمها

بيابان گردى و درد و اَلَمها

بيان كرد و بگفت اى شاه محشر

تو برگو كى بريدت سر زپيكر

مرا در خُردسالى در بدر كرد

اسير و دستگير و بى پدر كرد

همى گفت و سر شاهش در آغوش

به ناگه گشته از گفتار خاموش

پريد از اين جهان و در جنان شد

در آغوش بتولش آشيان شد

خديو بانوان در يافت آن حال

كه پريده است مرغ بى پر و بال

به بالينش نشست آن غم رسيده

به گرد او زنان داغ ديده

فغان برداشتندى از دل تنگ

به آه و ناله گشتندى هم آهنگ

از اين غم شد به آل اللّه اطهار

دوباره كربلا از نو نمودار(458)

انتهى ملخّصا
شيخ ابن نما روايت كرده است كه حضرت سكينه عليهاالسّلام در ايّامى كه در شام بود، و موافق روايت سيّد در روز چهارم از ورود به شام ، در خواب ديد كه پنج ناقه از نور پيدا شد كه بر هر ناقه پيرمردى سوار بود و ملائكه بسيار بر ايشان احاطه كرده بودند و با ايشان خادمى بود مى فرمايد پس آن خادم به نزد من آمد و گفت : اى سكينه ! جدّت ترا سلام مى رساند، گفتم : بر رسول خدا سلام باد اى پيك رسول اللّه تو كيستى ؟ گفت : من خدمتكارى از خدمتكاران بهشتم ، پرسيدم اين پيران بزرگواران كه بر شتر سوار بودند چه جماعت بودند؟ گفت : اوّل آدم صفى اللّه بود، دوّم ابراهيم خليل اللّه بود و سوّم موسى كليم اللّه بود و چهارم عيسى روح اللّه بود، گفتم : آن مرد كه دست بر ريش خود گرفته بود و از ضعف مى افتاد و بر مى خاست كه بود؟ گفت : جدّ تو رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود، گفتم : كجا مى رود؟ گفت : به زيارت پدرت حسين عليه السّلام مى روند. من چون نام جدّ خود شنيدم دويدم كه خود را به آن حضرت برسانم وشكايت امّت را به او بكنم كه ناگاه ديدم پنج هودجى از نور پيدا شد كه ميان هر هودج زنى نشسته بود، از آن خادم پرسيدم كه اين زنان كيستند؟ گفت : اوّل حوّا امّ البشر است ، و دوّم آسيه زن فرعون ، و سوّم مريم دختر عمران و چهارم خديجه دختر خُوَيلد است ، گفتم ، اين پنجم كيست كه از اندوه دست بر سر گذاشته است و گاهى مى افتد و گاه بر مى خيزد؟ گفت : جده تو فاطمه زهرا عليهاالسّلام است .
من چون نام جدّه خود را شنيدم دويدم خود را به هودج او رسانيدم ودر پيش روى او ايستادم و گريستم و فرياد بر آوردم كه اى مادر به خدا قسم كه ظالمان اين امّت انكار حقّ ما كردند و جمعيّت ما را پراكنده كردند و حريم ما را مباح كردند، اى مادر به خدا سوگند حسين عليه السّلام پدرم را كشتند. حضرت فاطمه عليهاالسّلام فرمود: اى سكينه ! بس است همانا جگرم را آتش زدى و رگ دلم را قطع كردى ، اين پيراهن پدرت حسين عليه السّلام است كه با من است و از من جدا نخواهد شد تا خدا را با آن ملاقات نمايم ، پس از خواب بيدار شدم (459).
خواب ديگرى نيز از حضرت سكينه عليهاالسّلام در شام نقل شده كه براى يزيد نقل كرده و علاّمه مجلسى رحمه اللّه آن را در (جلاء العيون ) نقل نموده (460)، پس از آن فرموده كه قطب راوندى از اَعمش روايت كرده است كه من بر دور كعبه طواف مى كردم ، ناگاه ديدم كه مردى دعا مى كرد و مى گفت : خداوندا! مرا بيامرز دانم كه مرا نيامرزى . چون از سبب نا اميدى او سوال كردم مرا از حرم بيرون برد و گفت : من از آنها بودم كه در لشكر عمر سعد بوديم و از چهل نفر بودم كه سر امام حسين عليه السّلام را به شام برديم و در راه ، معجزات بسيار از آن سر بزرگوار مشاهده كرديم و چون داخل دمشق شديم روزى كه آن سر مطهّر را به مجلس يزيد مى بردند قاتل آن حضرت سر مبارك را برداشت و رَجَزى مى خواند كه ركاب مرا پر از طلا و نقره كن كه پادشاه بزرگى را كشته ام و كسى را كشته ام كه از جهت پدر و مادر از همه كس بهتر است . يزيد گفت : هر گاه مى دانستى كه او چنين است چرا او را كشتى ؟ و حكم كرد كه او را به قتل آورند، پس سر را در پيش خود گذاشت و شادى بسيار كرد و اهل مجلس ‍ حجّتها بر او تمام كردند و فايده نكرد چنانچه گذشت .
پس امر كرد كه آن سر منوّر را در حجره اى كه برابر مجلس عيش و شُرب او بود نصب كردند و ما را بر آن سر موكّل نمودند و مرا از مشاهده معجزات آن سر بزرگوار دهشت عظيم رو داده بود و خوابم نمى برد، چون پاسى از شب گذشت و رفيقان من به خواب رفتند ناگاه صداهاى بسيار از آسمان به گوشم رسيد، پس شنيدم كه منادى گفت : اى آدم ! فرود آى ، پس حضرت آدم عليه السّلام از جانب آسمان به زير آمد با ملائكه بسيار، پس نداى ديگر شنيدم كه اى ابراهيم ! فرود آى ، و آن حضرت به زير آمد با ملائكه بى شمار، پس نداى ديگر شنيدم كه اى موسى ! به زير آى ، و آن حضرت آمد با بسيارى از ملائكه ، و همچنين حضرت عيسى عليه السّلام به زير آمد با ملائكه بى حدّ و اِحصا، پس غلغله عظيم از هوا به گوشم رسيد و ندائى شنيدم كه اى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم !به زير آى ناگاه ديدم كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم نازل شد با افواج بسيار از ملائكه آسمانها و ملائكه بر دور آن قبّه كه سر مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام در آنجا بود احاطه كردند و حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم داخل آن قبّه شد، چون نظرش بر آن سر مبارك افتاد ناتوان شد و نشست ، ناگاه ديدم آن نيزه كه سر آن مظلوم را بر آن نصب كرده بودند خم شد و آن سر در دامن مطهّر آن سرور افتاد، حضرت سر را بر سينه خود چسبانيد و به نزديك حضرت آدم عليه السّلام آورد و گفت : اى پدر من آدم ، نظر كن كه امّت من با فرزند دلبند من چه كرده اند! در اين وقت من بر خود بلرزيدم كه ناگاه جبرئيل به نزد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من موكّلم به زلزله زمين ، دستورى ده كه زمين را بلرزانم و بر ايشان صدائى بزنم كه همه هلاك شوند، حضرت دستورى نداد، گفت : پس رخصت بده كه اين چهل نفر را هلاك كنم ، حضرت فرمود كه اختيار دارى ، پس ‍ جبرئيل نزديك هر يك كه مى رفت و بر ايشان مى دميد آتش در ايشان مى افتاد و مى سوختند، چون نوبت به من رسيد من استغاثه كردم حضرت فرمود كه بگذاريد او را خدا نيامرزد او را، پس مرا گذاشت و سر را برداشتند و بردند، و بعد از آن شب ديگر كسى آن سر مقدّس را نديد.
و عمر بن سعد لعين چون متوجّه إ مارت رى شد در راه به جهنم واصل شد و به مطلب نرسيد.(461)
مترجم گويد: بدان كه در مدفن سَرِ مبارك سيّد الشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء خلاف ميان عامّه بسيار است و ذكر اقوال ايشان فايده ندارد و مشهور ميان علماى شيعه آن است كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام به كربلا آورد با سر ساير شهداء و در روز اربعين به بدنها ملحق گردانيد، و اين قول به حسب روايات بسيار بعيد مى نمايد.
و احاديث بسيار دلالت مى كند بر آنكه مردى از شيعيان آن سر مبارك را دزديد و آورد در بالاى سر حضرت امير المؤ منين عليه السّلام دفن كرد و به اين سبب در آنجا زيارت آن حضرت سنّت است و اين روايت دلالت كرد كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن سر گرامى را با خود برد.(462)
و در آن شكى نيست كه آن سر و بدن به اشرف اماكن منتقل گرديده و در عالم قدس به يكديگر ملحق شده هر چند كيفيّت آن معلوم نباشد.(تمام شد كلام علاّمه مجلسى رحمه اللّه ).(463)
فقير گويد: كه آنچه در آخر خبر مروى از اَعْمَش است كه عمر سعد در راه رى هلاك شد درست نيايد؛ چه آنكه آن را مختار در منزل خودش در كوفه به قتل رسانيد و مستجاب شد دعاى مولاى ما امام حسين عليه السّلام در حق او:
وَسَلَّطَ عَلَيْكَ مَنْ يَذْبَحُكَ بَعْدى عَلى فِراشِكَ.
ابو حنيفه دينورى از حُمَيْد بن مسلم روايت كرده كه گفت : عمر سعد رفيق و دوست من بود پس از آمدنش از كربلا و فراغتش از قتل حسين عليه السّلام به ديدنش رفتم و از حالش سؤ ال كردم گفت : ازحال من مپرس ؛ زيرا كه هيچ مسافرى بدحالتر از من به منزل خود برنگشت ، قطع كردم قرابت نزديك را و مرتكب شدم كار بزرگى را.(464)
در (تذكره سِبط) است كه مردم از او اعراض كردند و ديگر اعتنا به او نمى نمودند و هرگاه بر جماعتى از مردم مى گذشت از او روى مى گردانيدند، و هرگاه داخل مسجد مى شد مردم از مسجد بيرون مى شدند، و هر كه او را مى ديد بد مى گفت و دشنام مى داد لاجرم ملازمت منزل اختيار كرد تا آنكه به قتل رسيد.اَلا لَعْنَةُ اللّهَ عَلَيْهِ.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 7:23 pm

فصل نهم : در روانه كردن يزيد پليد اهل بيت عليهماالسّلام را به مدينه

چون مردم شام بر قتل حضرت سيدالشهداء عليه السّلام و مظلوميّت اهل بيت او و ظلم يزيد مطلّع شدند و مصائب اهل بيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را بدانستند آثار كراهت و مصيبت از ديدار ايشان ظاهر گرديد.
يزيد لعين اين معنى را تفرّس كرد پيوسته مى خواست كه ذمّت خود را از قتل حضرت حسين عليه السّلام برى دارد و اين كار را به گردن پسر مرجانه گذارد و نيز با اهل بيت بناى رفق و مدارا نهاد و در پى آن بود كه التيام جراحات ايشان را تدبير كند لاجرم روزى روى با حضرت سجّاد عليه السّلام كرد و گفت : حاجات خود را مكشوف دار كه سه حاجت شما بر آورده مى شود.
حضرت فرمود: حاجت اوّل من آنكه سر سيّد و مولاى من و پدر من حسين عليه السّلام را به من دهى تا اورا زيارت كنم و از او توشه بردارم و وداع بازپسين گويم .
دوّم آنكه حكم كنى تا هر چه از ما به غارت برده اند به ما ردّ كنند.
سوّم آنكه اگر قصد قتل من دارى شخصى امين همراه اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كنى تا ايشان را به حرم جدّشان برساند.
يزيد لعين گفت : امّا ديدار سر پدر هرگز از براى تو ميّسر نخواهد شد، و امّا كشتن ترا پس من عفو كردم و از تو گذشتم و زنان را جز تو كسى به مدينه نخواهد برد، و امّا آنچه از شما به غارت ربوده شده من از مال خود به اضعاف قيمت آن عوض مى دهم . حضرت فرمود: ما از مال تو بهره نخواسته ايم مال تو از براى تو باشد، ما اموال خويش را خواسته ايم از بهر آنكه بافته فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم و مقنعه و گلوبند و پيراهن او در ميان آنها بوده . يزيد امر كرد تا آن اموال منهوبه را به دست آوردند و ردّ كردند، و دويست دينار هم به زياده از مال خود داد، حضرت آن زر را بگرفت و بر مردم فقراء و مساكين قسمت كرد.(465)
و علاّمه مجلسى و ديگران نقل كرده اند كه يزيد اهل بيت رسالت عليهماالسّلام را طلبيد و ايشان را ميان ماندن در شام با حرمت و كرامت و برگشتن به سوى مدينه با صحّت و سلامت مخيّر گردانيد، گفتند اوّل مى خواهيم ما را رخصت دهى كه به ماتم و تعزيه آن امام مظلوم قيام نمائيم ، گفت آنچه خواهيد بكنيد، خانه اى براى ايشان مقرّر كرد و ايشان جامه هاى سياه پوشيدند و هر كه در شام بود از قريش و بنى هاشم در ماتم و زارى و تعزيت و سوگوارى با ايشان موافقت كردند و تا هفت روز بر آن جناب ندبه و نوحه و زارى كردند و در روز هشتم ايشان را طلبيد نوازش و عذر خواهى نمود و تكليف ماندن شام كرد، چون قبول نكردند محملهاى مزيّن براى ايشان ترتيب داده و اموال براى خرج ايشان حاضر كرد و گفت اينها عوض آنچه به شما واقع شده . جناب امّ كلثوم عليهاالسّلام فرمود: اى يزيد! چه بسيار كم حيائى ، برادران و اهل بيت مرا كشته اى كه جميع دنيا برابر يك موى ايشان نمى شود و مى گوئى اينها عوض آنچه من كرده ام .
پس نعمان بن بشير را كه از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود طلب كرد و گفت تجهيز سفر كن و اسباب سفر از هر چه لازم است براى اين زنها مهيّا كن ، و از اهل شام مردى را كه به امانت و ديانت و صلاح و سداد موسوم باشد با جمعى از لشكر به جهت حفظ و حراست اهل بيت و ملازمت خدمت ايشان برگمار و ايشان را به جانب مدينه حركت ده .(466)
پس به روايت شيخ مفيد رحمه اللّه يزيد حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام را طلبيد در مجلس خلوتى و گفت : خداوند لعنت كند پسر مرجانه را، به خدا قسم ! اگر من در نزد پدرت حاضر بودم آنچه از من طلب مى نمود عطا مى كردم و به هر چه ممكن بود مرگ را از او دفع مى دادم و نمى گذاشتم كه كشته شود لكن قضاى خدا بايد جارى شود، اكنون از براى برآوردن حاجت تو حاضرم به هر چه خواهى از مدينه براى من بنويس تا حاجت تورا برآورم ، پس امر كرد كه آن حضرت را جامه دادند و اهل بيت را كِسوة پوشانيدند و با نعمان بن بشير، رسولى روانه كرد و وصيّت كرد كه شب ايشان را كوچ دهند، در همه جا اهل بيت عليهماالسّلام از پيش روى روان باشند و لشكر در عقب باشند به اندازه اى كه اهل بيت از نظر نيفتند و در منازل از ايشان دور شوند و در اطراف ايشان متفرّق شوند به منزله نگاهبانان و اگر در بين راه يكى از ايشان را وضوئى يا حاجتى باشد براى رفع حاجت پياده شود همگان باز ايستند تا حاجت خود را بپردازد و بر نشيند و چنان كار كنند كه خدمتكاران و حارسان كنند تا هنگامى كه وارد مدينه شوند، پس آن مرد به وصيّت يزيد عمل نمود و اهل بيت عصمت عليهماالسّلام را به آرامى و مدارا كوچ مى داد و از هر جهت مراعات ايشان مى نمود تا به مدينه رسانيد.(467)
و قرمانى در ( اخبار الدُّول ) نقل كرده كه نعمان بن بشير با سى نفر، اهل بيت را حركت دادند به همان طريق كه يزيد دستور داده بود تا به مدينه رسيدند. پس فاطمه بنت امير المؤ منين عليه السّلام به خواهرش جناب زينب عليهاالسّلام گفت كه اين مرد به ما احسان كرد آيا ميل داريد كه ما در عوض احسان او چيزى به او بدهيم ؟ جناب زينب عليهاالسّلام فرمود كه ما چيزى نداريم به او عطا كنيم جز حُلّى خود، پس بيرون كردند دست برنجن و دوبازو بندى كه با ايشان بود و براى نعمان فرستادند و عذر خواهى از كمى آن نمودند. او ردّ كرد جميع را و گفت : اگر اين كار را من براى دنيا كرده بودم همين ها مرا كافى بود و بدان خشنود بودم ، ولكن واللّه من احسان نكردم به شما مگر براى خدا و قرابت شما با حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم (468).
سيّد بن طاوس رحمه اللّه نقل فرموده : زمانى كه عيالات حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام از شام به مدينه مراجعت مى كردند به عراق رسيدند به (دليل راه ) فرمودند كه ما را از كربلا ببر، پس ايشان را از راه كربلا سير دادند، چون به سر تربت پاك حضرت سيد الشهداء(عليه آلاف التحيه و الثناء) رسيدند جابر بن عبداللّه را با جماعتى از طايفه بنى هاشم و مردانى از آل پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را يافتند كه به زيارت آن حضرت آمده بودند، پس در يك وقتى به آنجا رسيدند كه يكديگر را ملاقات نمودند و بناى نوحه و زارى و لطمه و تعزيه دارى را گذاشتند و زنان قبائل عرب كه در آن اطراف بودند جمع شدند و چند روز اقامه ماتم و عزادارى نمودند(469).
مؤ لف گويد: مكشوف باد كه ثِقات محدّثين و مورّخين متّفق اند بلكه خود سيّد جليل على بن طاوس نيز روايت كرده كه بعد از شهادت حضرت امام حسين عليه السّلام عمر سعد نخست سرهاى شهدا را به نزد ابن زياد روانه كرد و از پس آن روز ديگر اهل بيت را به جانب كوفه بُرد و ابن زياد بعد از شناعت و شماتت با اهل بيت عليهماالسّلام ايشان را محبوس ‍ داشت و نامه به يزيد بن معاويه فرستاد كه در باب اهل بيت و سرها چه عمل نمايد. يزيد جواب نوشت كه به جانب شام روان بايد داشت . لاجرم ابن زياد تهيّه سفر ايشان نموده و ايشان را به جانب شام فرستاد(470).
و آنچه از قضاياى عديده و حكايات متفرّقه سير ايشان به جانب شام از كتب معتبره نقل شده چنان مى نمايد كه ايشان را از راه سلطانى و قُرى و شهرهاى معموره عبور دادند كه قريب چهل منزل مى شود، و اگر قطع نظر كنيم از ذكر منازل ايشان و گوئيم از بريّه و غربى فرات سير ايشان بوده ، آن هم قريب به بيست روز مى شود. چه مابين كوفه و شام به خط مستقيم يك صد و هفتاد و پنج فرسخ گفته شده و در شام هم قريب به يك ماه توقّف كرده اند چنانكه سيّد در (اقبال ) فرموده (471) روايت شده كه اهل بيت يك ماه در شام اقامت كردند در موضعى كه ايشان را از سرما وگرما نگاه نمى داشت ، پس با ملاحظه اين مطالب ، خيلى مستبعد است كه اهل بيت بعد از اين همه قضايا از شام برگردند و روز بيستم شهر صفر كه روز اربعين و روز ورود جابر به كربلا بوده به كربلا وارد شوند و خود سيّد اجلّ اين مطلب را در (اقبال ) مستبعد شمرده ، بعلاوه آنكه احدى از اجلاء فن حديث و معتمدين اهل سِيَر و تواريخ در مقاتل و غيره اشاره به اين مطلب نكرده اند با آنكه ديگر ذكر آن از جهاتى شايسته بود بلكه از سياق كلام ايشان انكار آن معلوم مى شود؛ چنانكه از عبارت شيخ مفيد در باب حركت اهل بيت عليهماالسّلام به سمت مدينه دريافتى و قريب اين عبارت را ابن اثير و طبرى و قرمانى و ديگران ذكر كرده اند و در هيچ كدام ذكرى از سفر عراق نيست بلكه شيخ مفيد و شيخ طوسى و كفعمى گفته اند كه در روز بيستم صفر، حَرم حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام رجوع كردند از شام به مدينه و در همان روز جابر بن عبداللّه به جهت زيارت امام حسين عليه السّلام به كربلا آمد و اوّل كسى است كه امام حسين عليه السّلام را زيارت كرد.(472)
و شيخ ما علاّمه نورى - طاب ثراه - در كتاب (لؤ لؤ و مرجان ) كلام را در ردّ اين نقل بسط تمام داده و از نقل سيّد بن طاوس آن را در كتاب خود عذرى بيان نموده ولكن اين مقام را گنجايش بسط نيست (473).
و بعضى احتمال داده اند كه اهل بيت عليهماالسّلام در حين رفتن از كوفه به شام ، به كربلا آمده اند و اين احتمال به جهاتى بعيد است . وهم احتمال داده شده كه بعد از مراجعت از شام به كربلا آمده اند لكن در غير روز اربعين بوده ، چه سيّد و شيخ ابن نما كه نقل كرده اند ورود ايشان را به كربلا به روز اربعين مقيّد نساخته اند واين احتمال نيز ضعيف است به سبب آنكه ديگران مانند صاحب (روضة الشهداء) و (حبيب السّير) و غيره كه نقل كرده اند مقيّد به روز اربعين ساخته اند، و از عبارت سيّد نيز ظاهر است كه با جابر در يك روز و يك وقت وارد شدند؛ چنانكه فرمود: فَوافَوا في وَقْتٍ واحدٍ و مسلّم است كه ورود جابر به كربلا در روز اربعين بوده و بعلاوه آنچه ذكر شد تفصيل ورود جابر به كربلا در كتاب (مصباح الزائر) سيّد بن طاوس و (بشارة المصطفى ) كه هر دو از كتب معتبره است موجود است و ابدا ذكرى از ورود اهل بيت در آن هنگام نشده با آنكه به حسب مقام بايد ذكر شود و شايسته باشد كه ما روايت ورود جابر را كه مشتمل است بر فوائد كثيره در اينجا ذكر نمائيم .(474)
شيخ جليل القدر عماد الدين ابوالقاسم طبرى آملى كه از اجلاّء فن حديث و تلميذ ابوعلى بن شيخ طوسى است در كتاب (بشارة المصطفى ) كه از كتب بسيار نفيسه است ، مُسنَدا روايت كرده است از عطيّه بن سعد بن جناده عوفى كوفى كه از رُوات اماميه است و اهل سنّت در رجال تصريح كرده اند به صدق او در حديث كه گفت : ما بيرون رفتيم با جابر بن عبداللّه انصارى به جهت زيارت قبر حضرت حسين عليه السّلام پس زمانى كه به كربلا وارد شديم جابر نزديك فرات رفت و غسل كرد پس جامه را لنگ خود كرد و جامه ديگر را بر دوش افكند پس گشود بسته اى را كه در آن (سُعد) بود و بپاشيد از آن بر بدن خود، پس به جانب قبر روان شد و گامى بر نداشت مگر با ذكر خدا تا نزديك قبر رسيد مرا گفت : كه دست مرا به قبر گذار، من دست وى را بر قبر گذاشتم چون دستش به قبر رسيد بى هوش بر روى قبر افتاد، پس آبى بر وى پاشيدم تا به هوش آمد و سه بار گفت يا حسين ! سپس گفت : حَبيبٌ لا يُجيبُ حَبيبَهُ؟ آيا دوست جواب نمى دهد دوست خود را؟ پس گفت : كجا توانى جواب دهى و حال آنكه در گذشته از جاى خود رگهاى گردن تو و آويخته شده بر پشت و شانه تو، و جدائى افتاده ما بين سر و تن تو، پس شهادت مى دهم كه تو مى باشى فرزند خير النّبيين و پسر سيّدالمؤ منين و فرزندهم سوگند تقوى و سليل هُدى و خامس اصحاب كساء و پسر سيّد النقباء و فرزند فاطمه عليهاالسّلام سيّده زنها و چگونه چنين نباشى و حال آنكه پرورش داده ترا پنجه سيّدالمرسلين و پروريده شدى در كنار متّقين و شير خوردى از پستان ايمان و بريده شدى از شير باسلام و پاكيزه بودى در حيات و ممات ، همانا دلهاى مؤ منين خوش نيست به جهت فراق تو و حال آنكه شكى ندارد در نيكوئى حال تو، پس بر تو باد سلام خدا و خشنودى او، و همانا شهادت مى دهم كه تو گذشتى بر آنچه گذشت بر آن برادر تو يحيى بن زكريا. پس جابر گردانيد چشم خود را بر دور قبر و شهدا را سلام كرد بدين طريق :
اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ اَيَّتُهَا الاَْرْواحُ الّتى حَلَّت بِفِناءِ قَبْرَ الْحُسَينِ عَلَيْهِ السَّلامُ وَاَناخَتْ بِرَحْلِهِ اَشْهَدُ اَنَّكُم اَقَمْتُمُ الصَّلوةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكوةَ وَاَمَرتُمْ بِالمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ المُنكَرِ وَ جاهَدْتُمُ المُلْحِدينَ وَعَبدْتُمُ اللّهَ حَتّى اَتيكُمُ اْليَقينُ.
پس گفت : سوگند به آنكه بر انگيخت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به نبوّت حقّه كه ما شركت كرديم در آنچه شما داخل شديد در آن . عطيه گفت : به جابر گفتم : چگونه ما با ايشان شركت كرديم و حال آنكه فرود نيامديم ما وادئى را و بالا نرفتيم كوهى را و شمشير نزديم و امّا اين گروه ، پس جدائى افتاده ما بين سر و بدنشان و اولادشان يتيم و زنانشان بيوه گشته ؟! جابر گفت : اى عطيّه ! شنيدم از حبيب خود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه مى فرمود: هر كه دوست دارد گروهى را، با ايشان محشور شود و هر كه دوست داشته باشد عمل قومى را، شريك شود در عمل ايشان . پس قسم به خداوندى كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به راستى برانگيخته كه نيّت من و اصحابم بر آن چيزى است كه گذشته بر او حضرت حسين عليه السّلام و ياورانش .
پس جابر گفت : ببريد مرا به سوى خانه هاى كوفه ، پس چون پاره اى راه رفتيم به من گفت : اى عطيّه آيا وصيّت كنم ترا و گمان ندارم كه برخورم ترا پس از اين سفر، و آن وصيّت اين است كه دوست دار دوست آل محمّد را مادامى كه ايشان را دوست دارد، و دشمن دار دشمن آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را تا چندى كه دشمن است با ايشان اگر چه روزه دار و نمازگزار باشند، و مدارا كن با دوست آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم اگر چه بلغزد از ايشان پائى از بسيارى گناهان و استوار و ثابت بماند پاى ديگر ايشان از راه دوستى ايشان ، همانا دوست ايشان بازگشت نمايد به بهشت و دشمن ايشان باز گردد به دوزخ (475).
تذييل : از توصيف جابر حضرت امام حسين عليه السّلام را به (خامس ‍ اصحاب كساء) معلوم مى شود كه اين لقب از القاب معروفه آن حضرت بوده و حديث اجتماع خمسه طيبه عليهماالسّلام تحت كساء از احاديث متواتره است كه علماء شيعه و سنّى روايت كرده اند، و در احاديث آيه تطهير بعد از اجتماع ايشان نازل شده ، و هم در احاديث مباهله نيز به كثرت وارد است ، و شايد سرّ جمع نمودن حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم انوار طيبه اهل بيت مكرّم را تحت كساء براى رفع شبهه باشد كه كسى نتواند ادّعاى شمول آيه براى غير مجتمعين تحت كساء نمايد اگر چه جمعى از معاندين عامه تعميم دادند ولى اغراض فاسده آنها از بيانات وارده آنها واضح و هويداست .
و امّا حديث معروف به حديث كساء كه در زمان ما شايع است به اين كيفيّت در كتب معتبره و معروفه واصول حديث و مجامع متقنه محدّثين ديده نشده مى توان گفت از خصائص كتاب (منتخب ) است . و امّا آنچه جابر در كلام خود گفته كه تو گذشتى بر طريقه يحيى بن زكريا اشاره است به مشابهت تامّه كه ما بين سيدالشهداء عليه السّلام و يحيى بن زكريا عليه السّلام واقع است ، چنانچه تصريح به آن فرموده حضرت صادق عليه السّلام در خبرى كه فرموده : زيارت كنيد حضرت حسين عليه السّلام را و جفا نكنيد او را كه او سيّد شهداء و سيّد جوانان اهل بهشت و شبيه يحيى بن زكريا است .(476)
و جُمله اى از اهل حديث روايت كرده اند از سيّد سجّاد عليه السّلام كه فرمود: بيرون شديم با پدرم حسين عليه السّلام پس فرود نيامد در منزلى و كوچ نكرد از آنجا مگر آنكه ياد نمود يحيى بن زكريا را. و روزى فرمود كه از پستى اين جهان بود كه سر يحيى را هديه فرستادند براى زن زناكارى از بنى اسرائيل (477) و بعيد نيست كه تكرار ذكر امام حسين عليه السّلام ، يحيى عليه السّلام را اشاره به همين معنى بوده باشد؛ امّا وجه شباهت كه ما بين اين دو مظلوم بوده پس بسيار است و ما به ذكر هشت وجه اكتفا مى كنيم :
اوّل - آنكه همنامى براى اين هر دو معصوم پيش از تسميه آنها نبوده ، چنانچه در روايات عديده وارد است كه نام يحيى و حضرت حسين عليهماالسّلام را كسى پيش از اين دو مظلوم نداشته ؛
دوّم - آنكه مدّت حمل هر دو شش ماه بوده ، چنانچه در جمله اى از روايات وارد است ؛
سوّم - آنكه قبل از ولادت هر دو، اخبار و وحى آسمانى به ولادت و شرح مجارى احوال هر دو آمد چنانچه مشروحا در باب ولادت حضرت الشهداء عليه السّلام و درتفسير آيه : (وَحَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاوَ وَضعَتْهُ كُرها) محدّثين ومفسّرين نقل كرده اند.(478)
چهارم - گريستن آسمان بر هردوكه در روايت فريقين در تفسير آيه كريمه فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ(479) وارد است .
و قطب راوندى روايت كرده بَكَتِ السَّماءُ عَلَيهما اَرْبَعينَ صَباحا الخ .(480)
پنجم - آنكه قاتل هر دو ولد زنا بوده و در اين باب چندين روايت وارد شده بلكه از حضرت باقر عليه السّلام مروى است كه انبياء را نكشد مگر اولاد زنا(481)
ششم - آنكه سر هر دو را در طشت طلا نهادند و براى زنا كاران و زنا زادگان هديه بردند چنانچه در جمله اى از روايات هست لكن تفاوتى كه هست سر يحيى عليه السّلام را در طشت بريدند كه خون او به زمين نرسد تا سبب غضب الهى نشود لكن كفّار كوفه و اتباع بنى اميّه - لعنهم اللّه - اين رعايت را از حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام نكردند.
وَلَنِعمَ ما قيلَ:
شعر : حيف است خون حلق تو ريزد به روى خاك

يحياى من اجازه كه طشتى بياورم

هفتم - تكلّم سر يحيى عليه السّلام چنانچه در (تفسير قمّى ) است ، و تكلّم سر مطهّر جناب سيدالشهداء عليه السّلام چنانچه در مقام خود گذشت .(482)
هشتم - انتقام الهى براى يحيى و امام حسين عليهماالسّلام به كشته شدن هفتاد هزار تن چنانچه در خبر (مناقب ) است (483).
و از تطبيق حال حضرت سيّد الشهداء با حضرت يحيى عليهماالسّلام معلوم مى شود سرّ احاديث وارده كه آنچه در اُمَم سابقه واقع شده در اين امّت واقع شود. حَذْو النّعل بالنّعل والقذّة بالقذّة واللّه العالم .
و امّا وصيّت جابر به عطيّه كه دوست دار دوست آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را الخ ، شبيه به همين را نوشته حضرت امام رضا عليه السّلام براى جمّال خويش به اين عبارت :
كُنْ مُحِبّا لاَِّلِ مُحَمَّدٍ عليهماالسّلام وَ اِنْ كُنْتَ فاسِقا وَ مُحِبّا لِمُحِبِّهِمْ وَ اِنْ كانُوا فاسِقينِ.(484)
قطب راوندى در (دعوات ) فرموده كه اين مكتوب شريف الا ن نزد بعضى از اهل (كرمند) كه قريه ايست از ناحيه ما به اصفهان موجود است و واقعه اش آن است كه مردى از اهل آن قريه جمّال مولاى ما ابوالحسن عليه السّلام بوده و در زمان توجّه آن سلطان ايمان به سمت خراسان ، چون خواسته از خدمت آن حضرت مرخّص شود عرض كرده يابن رسول اللّه مرا مشرّف فرما به چيزى از خطّ مباركت كه تبرّك جويم به آن و آن مرد از عامّه بوده پس حضرت اين مكتوب را به او عنايت فرموده (485)


فصل دهم : در بيان ورود اهل بيت عليهماالسّلام به مدينه طيبه

چون اهل بيت عليهماالسّلام از شام بيرون شدند طى مراحل و منازل نمودند تا نزديك به مدينه شدند، بشيربن جَذلَم كه از ملازمين ركاب بود گفت : چون نزديك مدينه رسيديم حضرت على بن الحسين عليه السّلام محلّى را كه سزاوار دانست فرود آمد و خيمه ها بر افراخت و فرمود: اى بشير! خدا رحمت كند پدر ترا او مردى شاعر بود آيا تو نيز بهره اى از صنعت پدر دارى ؟ عرض كردم : بلى يابن رسول اللّه ، من نيز شاعرم . فرمود: پس برو داخل مدينه شو و شعرى در مرثيه ابوعبداللّه عليه السّلام بخوان و مردم مدينه رااز شهادت او و آمدن ما آگاه كن .
قُلتُ وَ يُناسِبُ اَنْ اَذكُرَ فى هدا الْمَقامِ هِذِهِ الابياتِ:

عُجْبَالْمَدينةِ وَاصْرَخْ فى شَوارعِها

بِصَرخَةٍ تَمْلا الدُّنيا بِها جَزَعا

نادِى الَّذينَ اِذانادَى الصَّريخُ بِهِمْ

لَبَّوْهُ قَبلَ صَدىً مِن صَوتِهِ رَجَعا

قُل يا بنى شَيْبَةِ الْحَمْدِ الَّذى بِهِمُ

قامَتْ دَعائمُ دينِ اللّه وَ ارْتَ فَعا

قُومُوا فقَدْ عَصَفَتْ بِالطَّفِّ عاصِفَةٌ

مالَتْ باَرجاءِ طَوْدِ الْعِزِّ فَانْصَدَعا

بشير گفت : حسب الامر حضرت سوار بر اسب شدم و به سوى مدينه تاختم تا داخل مدينه شدم ، چون به مسجد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيدم صدا به گريه و زارى بلند كردم و اين دو شعر گفتم :

يا اَهْلَ يَثرِبَ لا مُقامَ لَكُم بِها

قُتِلَ الْحُسينُ فَاَدْمُعى مِدْرارٌ

اَلجِسْمُ مِنهُ بِكربَلاءَ مُضَرَّجٌ

وَالرَّاءسُ مِنهُ عَلَى الْقَناةِ يُدارُ

؛يعنى اى اهل مدينه ديگر در مدينه اقامت نكنيد كه حسين عليه السّلام شهيد شد و به اين سبب سيلاب اشك از چشم من روان است ، بدن شريفش در كربلا در ميان خاك و خون افتاده و سر مقدّسش را بر سر نيزه ها در شهرها مى گردانند. آن وقت فرياد برآوردم كه اى مردم اينك على بن الحسين عليه السّلام با عمّه ها و خواهرها به نزديك شما رسيده اند و در ظاهر شهر شما رحل خويش فرود آورده اند و من پيك ايشانم به سوى شما و شما را به حضرت او دلالت مى كنم .
گوئى بانگ بشير نفخه صور بود كه عرصه مدينه را صبح نشور ساخت ، مخدّرات محجوبه بى پرده از خانه ها بيرون شدند و با صورتهاى مكشوفه و گيسوهاى آشفته و پاهاى برهنه بيرون دويدند و روها بخراشيدند و صداها به ناله و زارى بلند كردند و فرياد واويلاه و واثبوراه كشيدند، و هرگز مدينه به آن حالت مشاهده نگشته بود و روزى از آن ، تلخ تر و ماتمى از آن ، عظيم تر ديدار نشده بود.
بشير گفت : جاريه اى را ديدم كه اشعارى در مرثيه حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام خواند آنگاه گفت : اى ناعى ! تازه كردى حزن و اندوه ما را و بخراشيدى جراحت قلوبى را كه هنوز بهبودى نپذيرفته بود، اكنون بگو چه كسى و از كجا مى رسى ؟ گفتم : من بشير بن جَذلَمم كه مولايم على بن الحسين عليه السّلام مرا به سوى شما فرستاده و خود آن حضرت با عيالات ابى عبداللّه عليه السّلام در فلان موضع نزديك مدينه فرود آمده ، بشير گفت مردم مرا بگذاشتند و به سوى اهل بيت عليهماالسّلام بشتافتند، من نيز عجله كرده و اسب بتاختم وقتى رسيدم ديدم اطراف خيمه سيّد سجاد عليه السّلام چنان جمعيت بود كه راه رفتن نبود از اسب پياده شدم و راه عبور نيافتم لاجرم پاى بر دوش مردمان گذاشته تا خود را به نزديك خيمه آن حضرت رسانيدم ديدم آن حضرت از خيمه بيرون تشريف آورد در حالتى كه دستمالى بر دست مباركش گرفته و اشك چشم خويش را پاك مى كند و خادمى نيز كُرسى (486) حاضر كرد و حضرت بر او نشست . لكن گريه چنان او را فرو گرفته كه خوددارى نمى تواند نمايد و صداى مردم نيز به گريه و ناله بلند است ، و از هر سو آن حضرت را تعزيت و تسليت مى گفتند و آن بقعه زمين از صداهاى مردم ضجه واحده گشته ، پس حضرت ايشان را به دست مبارك اشاره فرمود كه لختى ساكت باشيد چون ساكت شدند آغاز خطبه فرمود كه حاصل و خلاصه آن به فارسى چنين است :
حمد خداوندى را كه ربّ العالمين و رحمن و رحيم ، فرمان گذار روز جزا و خالق جميع خلائق است و آن خداوندى كه از ادراك عقلها دور است و رازهاى پنهان نزد او آشكار است ، سپاس مى گذارم خدا را به ملاقاتهاى خَطْب هاى عظيم و مصائب بزرگ و نوائب غم اندوز و اَلَم هاى صبر سوز و مصيبتى سخت و سنگين .
ايّها النّاس ! حمد خداى را كه ما را ممتحن و مبتلا ساخت به مصيبتهاى بزرگ و به رخنه بزرگى كه در اسلام واقع شد.
قُتِلَ اَبو عبداللّه الْحُسينُ عليه السّلام وَ عِتْرَتُهُ وَسُبِىَ نِسآؤُهُ وَصِبْيَتُهُ وَدارُوا بِرَاْسِهِ فِى الْبُلْدانِ مِنْ فَوقِ عامِلِ السِّنانِ؛ همانا كشته شد ابو عبداللّه عليه السّلام و عترت او و اسير شدند زنان و فرزندان او و سر مباركش را بر سر نيزه كردند و در شهرها بگردانيدند و اين مصيبتى است كه مثل و شبيه ندارد.
ايّها النّاس ! كدام مردانند از شماها كه بعد از مصيبتى دل شاد باشند، و كدام چشم است كه پس از ديدار اين واقعه اشكبار نباشد و اشك خود را حبس ‍ نمايد همانا آسمانهاى هفتگانه براى قتل حسين عليه السّلام گريستند و درياها با موجهاى خود سرشك ريختند و اركان آسمانها به خروش ‍ آمدند و اطراف زمين بناليدند و شاخه هاى درختان آتش از نهاد خود برآوردند و ماهيان درياها و لجّه ها بِحار و ملائكه مُقرّبين و اهل آسمانها جميعا در اين مصيبت همدست و همداستان شدند.
ايّهاالنّاس ! كدام دلى است كه از قتل حسين عليه السّلام شكافته نشد و كدام قلبى است كه مايل به سوى او نشد، و كدام گوشى است كه اين مصيبت را كه به اسلام رسيد بتواند شنيد.
ايّهاالنّاس ! ما را طرد كردند و دفع دادند و پراكنده نمودند و از ديار خود دور افكندند، با ما چنان رفتار كردند كه با اسيران ترك و كابل كنند بدون آنكه مرتكب جرم و جريرتى شده باشيم ؛ به خدا سوگند اگر به جاى آن سفارشها كه در حقّ حرمت و حمايت ما فرمود؛ به قتل و غارت و ظلم بر ما فرمان مى داد از آنچه كردند زيادتر نمى كردند فَاِنّا للّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ.
اين مصيبت ما چقدر بزرگ و دردناك و سوزنده و سخت و تلخ و دشوار بود، ازحق تعالى خواهانيم كه در مقابل اين مصائب به ما رحمت و اجر عطا كند و از دشمنان ما انتقام كشد و داد ما مظلومان را از ستمكاران باز جويد. چون كلام آن حضرت به نهايت رسيد صُوحان بن صَعْصَعة بن صُوحان برخاست و عذر خواست كه يابن رسول اللّه ! من از پا افتاده و زمين گير شده بودم و به اين سبب نصرت شما را نتوانستم ، حضرت عُذر او را قبول فرمود و بر پدر او صعصعه رحمت فرستاد.
پس با اهل بيت عليهماالسّلام آهنگ مدينه كردند چون نظر ايشان بر مرقد منوّر و ضريح مطهّر حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم افتاد فرياد كشيدند كه واجدّاه وامحمّداه ! حسينِ ترا با لب تشنه شهيد كردند و اهل بيت محترم را اسير كردند بدون آنكه رحم بر صغير و كبير كرده باشند(487). پس بار ديگر خروش از اهل مدينه برخاست و صداى ناله و گريه از در و ديوار بلند شد، و نقل شده كه حضرت زينب عليهاالسّلام چون به در مسجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد دو بازوى در را بگرفت و ندا كرد كه يا جَدّاه ! اِنّى ناعِيَةٌ اِلَيكَ اَخِى الحُسين عليه السّلام ؛ اى جدّ بزرگوار همانا برادرم حسين عليه السّلام را كشتند ومن خبر شهادت او را براى تو آورده ام .

برخيز حال زينب خونين جگر بپرس

از دختر ستمزده حال پسر بپرس

با كشتگان به دشت بلا گرنبوده اى

من بوده ام حكايتشان سر به سر بپرس

از ماجراى كوفه و از سر گذشت شام

يك قصّه ناشنيده حديث دگر بپرس

از كودكانت از سفر كوفه و دمشق

پيمودن منازل و رنج سفر بپرس

دارد سكينه از تن صد پاره اش خبر

حالِ گُل شكفته ز مرغ سحر بپرس

از چشم اشكبار و دل بى قرار ما

كرديم چون به سوى شهيدان گذر بپرس

بال و پرم ز سنگ حوادث بهم شكست

بر خيز حال طائر بشكسته پر بپرس

و پيوسته آن مخدّره مشغول گريه بود و اشك چشمش خشك نمى شد و هرگاه نظر مى كرد به سوى على بن الحسين عليه السّلام تازه مى شد حُزن او و زياد مى شد غصّه او.
و طبرى از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه چون داخل مدينه شدند زنى بيرون آمد از آل عبدالمطّلب به استقبال ايشان در حالتى كه مو پريشان كرده بود و آستين خود را بر سر گذاشته بود و مى گريست و مى گفت :

ماذا تَقُولُونَ اِنْ قالَ النَبىُّ لَكُم

ماذا فَعَلْتُم وَ اَنتُمْ آخِرُ الاُمَم

بِعْتِرتى وَ بِاَهْلى بَعدَ مُفْتَقَدى

مِنْهُم اُسارى وَ مِنْهُم ضُرِّجوا بِدَمٍ

ما كانَ هذا جَزائى اِذْ نَصَحْتُ لَكُم

اَنْ تَخْلُفُونى بَسُوءٍ فى ذَوى رَحِمٍ

و از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام چهل سال بر پدر بزرگوار خود گريست و در اين مدّت روزها روزه داشت و شبها به عبادت قيام داشت و غلام آن حضرت هنگام افطار آب و طعام براى آن جناب حاضر مى كرد و در پيش آن جناب مى نهاد و عرض مى كرد بخور اى مولاى من . حضرت مى فرمود: قُتِلَ ابْنُ رسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم جائِعا، قُتِلَ ابنُ رَسُولِ اللّه عَطْشانا؛
يعنى من چگونه آب و طعام بخورم و حال آنكه پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را با شكم گرسنه و لب تشنه شهيد كردند. و اين كلمات را مكرر مى ساخت و مى گريست تا آنكه طعام و آب را با آب ديده ممزوج و مخلوط مى داشت و پيوسته بدين حال بود تا خداى خود را ملاقات كرد(488).
و نيز از يكى از غلامان آن حضرت روايت شده كه گفت : روزى حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام به صحرا تشريف برد من نيز از قفاى آن جناب بيرون شدم وقتى رسيدم يافتم او را كه سجده كرده بر روى سنگ نا هموارى و من مى شنيدم گريه او را كه در سينه خود مى گردانيد و شمردم كه هزار مرتبه اين تهليلات را در سجده خواند:
لا اِلهَ اِلاّاللّهُ حَقّا حَقّا لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ تَعَبُّدا وَرِقّا لااِلهَ اِلاّ اللّهُ ايمانا وَتَصْديقا
آنگاه سر از سجده برداشت ديدم صورت همايون و لحيه مباركش را آب ديدگانش فروگرفته من عرض كردم : اى سيّد و آقاى من ! وقت آن نشد كه اندوه شما تمام شود و گريه شما كم گردد؟
فرمود: واى بر تو! يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم عليهماالسّلام پيغمبر و پيغمبر زاده بود، دوازده پسر داشت حقّ تعالى يكى از پسرانش را از نظر او غايب كرد و از حزن و اندوه مفارقت آن پسر موى سرش سفيد گرديد و پشتش خميده و چشمش از بسيارى گريه نابينا شد و حال آنكه پسرش ‍ در دنيا زنده بود، ولكن من به چشم خود پدر و برادرم را با هفده تن از اهل بيت خود كشته و سر بريده ديدم ، پس چگونه حزن من به غايت رسد و گريه ام كم شود!(489).
و روايت شده كه آن حضرت بعد از قتل پدر بزرگوارش از مردم كناره گرفت ودر باديه در خانه موئى كه (سياه چادر) گويند چند سال منزل فرمود و گاهى به زيارت جدش اميرالمؤ منين عليه السّلام و پدرش امام حسين عليه السّلام مى رفت و كسى مطلع نمى شد.
و در جمله اى از كتب معتبره منقول است كه رباب دختر امرءالقيس مادر سكينه عليهاالسّلام كه در واقعه طَفّ حاضر بود بعد از ورود به مدينه در زير سقف ننشست و از حَرّ و بَرد پرهيز نجست و اشراف قريش خواهان تزويج او شدند در جواب فرمود: لا يَكُونُ لي حَمْوٌ بَعْدَ رَسوُلِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ؛ يعنى من ديگر پدر شوهرى بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نخواهم و پيوسته روز و شب گريست تا از غصّه و حزن از دنيا بيرون رفت .(490)
و از ابوالفرج نقل شده ك اين ابيات را رباب بعد از قتل حضرت سيدالشهداء عليه السّلام در مرثيه آن حضرت انشاد كرد:

اِنَّ الَّذى كانَ نُورا يُسْتَضاءُ بهِ

بِكربلاءَ قَتيلٌ غَيرُ مَدفُونٍ

سِبْطَ النَّبىِّ جَزاكَ اللّهُ صالِحَةً

عَنّا وَجَنَّبْتَ خُسْرانَ المَوازينِ

قَدْ كُنْتَ لى جَبَلاً صَعْبا اَلوُذُبِهِ

وَكُنتَ تَصْحَبُنا بالرَّحْمِ وَالدّينِ

مَنْ لِلْيَتامى وَمَنْ لِلسّائِلينَ وَ مَنْ

يَعنى وَيَاءوي اِلَيهِ كُلُّ مِسكينٍ

وَاللّه لا اَبْتَغى صِهرا بِصِهْركُمُ

حتّى اُغَيَّبَ بينَ الرَّمْلِ وَالطّينِ(491)

وَرَوى اءَنَّهُ اكْتَحَلَتْ هاشميَّةٌ ولا اخْتَضَبَتْ وَلا رُاِىَ في دارِ هاشِمِي دُخانٌ اِلى خَمْسِ حِجَجٍ حتى قُتِلَ عُبيدُاللّه بْنِ زيادٍ لَعَنَهُ اللّهُ تَعالى .(492)
يعنى روايت شده كه بعد از شهادت امام حسين عليه السّلام زنى از بنى هاشم سرمه در چشم نكشيد و خود را خضاب نفرمود، و دود از مطبخ بنى هاشم برنخاست تا پس از پنج سال كه عبيداللّه بن زياد لعين به درك واصل شد.
مؤ لّف گويد: كه چون ابن زياد ملعون كشته شد مختار سر نحس او را براى حضرت على بن الحسين عليه السّلام فرستاد وقتى كه سر آن ملعون را خدمت آن حضرت آوردند مشغول غذا خوردن بود سجده شكر به جاى آورد و فرمود: روزى كه ما را بر اين كافر وارد كردند غذا مى خورد، من از خداى خود در خواست كردم كه از دنيا نروم تا سر اين كافر را در مجلس غذاى خود مشاهد كنم هم چنانكه سر پدر بزرگوارم مقابل اين كافر بود غذا مى خورد،(493) و خدا جزاى خير دهد مختار را كه خونخواهى ما نمود.
و از اينجا معلوم شود حال مختار كه چگونه قلب مبارك امّا را شاد كرد بلكه دلجوئى وشاد نمود قلوب شكسته دلان و مظلومان و مُصيبت زدگان اَرامل و اَيتام آل پيغمبر را كه پنج سال در سوگوارى و گداز بودند و به مراسم تعزيت اقامت فرموده بودند بلكه به علاوه آنكه ايشان را از عزا در آورد، خانه هاى ايشان را آباد كرد و اعانتها به ايشان نمود.
و در كتب معتبره حديث روايت شده كه شخص كافرى همسايه مسلمانى داشت كه با او نيكوئى و مدارا مى كرد، چون آن كافر بمرد و بر حسب وعده الهى به جهنم رفت حقّ تعالى خانه اى از گِل در وسط آتش ‍ بنا فرمود كه حرارت آتش به وى ضرر نرساند و روزى او از غير جهنم برسد و به او گفتند اين سزاى آن نيكويى است كه آن به مسلمان رسانيدى (494). هر گاه حال كافر به واسطه احسان به مسلمانى اين گونه باشد، پس چگونه خواهد بود حال مختار كه اين نحو سيرت مرضيّه او بوده و اخبار معتبره در باب فضيلت القاء سرور در قلب مؤ من زياده از آن است كه احصاء شود.
پس خوشا حال مختار كه بسى دلهاى محزون ماتم زدگان اهل بيت رسالت عليهماالسّلام را شاد كرد، و دو دعاى حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام بر دست او مستجاب شد: يكى كشتن ابن زياد چنانكه معلوم شد و ديگر كشتن حرمله بن كاهل و سوزانيدن آن ؛ چنانچه در خبر منهال بن عَمرو است كه گفت : از كوفه به سفر حج رفتم و خدمت على بن الحسين عليه السّلام رسيدم آن جناب از من پرسيد از حال حرملة بن كاهل عرضه داشتم در كوفه زنده بود، حضرت دست برداشت به نفرين بر او و از خدا خواست كه او را در دنيا بچشاند حرارت آهن و آتش را، منهال گفت : چون به كوفه برگشتم روزى به ديدن مختار رفتم ، مختار اسب طلبيد و سوار شد و مرا نيز سوار كرد و با هم رفتيم به كناسه كوفه ، لحظه اى صبر كرد مثل كسى كه منتظر چيزى باشد كه ناگاه ديدم حرمله را گرفته بودند و به نزد او آوردند مختار رحمه اللّه حمد خداى را به جا آورد و امر كرد دست و پاى او را قطع كردند و از پس آن او را آتش زدند من چون چنين ديدم سبحان اللّه سبحان اللّه گفتم ، مختار گفت براى چه تسبيح گفتى ؟
من حكايت نفرين حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام و استجابت دعاى او را نقل كردم . مختار از اسب خويش پياده شد و دو ركعت نماز طولانى به جاى آورد و سجده شكركرد و طول داد سجده را پس با هم بر گشتيم ، چون نزديك خانه ما رسيديم من او را به خانه دعوت كردم كه داخل شود و غذا ميل كند، مختار گفت : اى منهال ! تو مرا خبر دادى كه حضرت على بن الحسين عليه السّلام چند دعا كرده كه به دست من مستجاب شده پس ‍ از آن از من خواهش خوردن طعام دارى ، امروز، روز روزه است كه به جهت شكر اين مطلب بايد روزه باشم (495).
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 7:25 pm

خاتمه
مكشوف باد كه اخبار زياد وارد شده در باب گريستن فرشتگان و پيغمبران و اوصياى ايشان عليهماالسّلام و گريستن آسمان و زمين و جن و انس و وحش و طير در مصيبت جناب سيّد مظلومان ابوعبداللّه الحسين عليه السّلام و هم روايات كثيره نقل شده در باب واردات احوال اَشجار و نباتات و بِحار و جِبال در شهادت آن حضرت و اشعار و مراثى و نوحه گرى جنيّان در حقّ آن حضرت و بيان آن كه مصيبت آن حضرت اعظم مصائب بوده و بيان ثواب زيارت آن مظلوم و شرافت زمين كربلا و فوائد تربت مقدّسه آن حضرت و بيان جور و ستمى كه بر قبر مطهّرش ‍ وارد شده و معجزاتى كه از آن قبر شريف ظاهر گشته و بيان ثواب لعن بر قاتلان آن حضرت و كفر ايشان و شدّت عذاب ايشان و آنكه آنها در دنيا بهره نبردند و چاشنى عذاب الهى را در دنيا يافتند و اگر بناى اختصار نبود هر آينه به ذكر مختصرى از آن تبرّك مى جستم .
لكن بايد دانست كه اينگونه وقايع و آثار منقوله از انقلابات كليّه در اجزاء عالم امكان به جهت شهادت مظلومان در نظر ارباب اديان و ملل و قائلين به مبدء و معجزات و كرامات ، استبعاد و استغرابى ندارد و هرگاه متتبّع خبير رجوع به تواريخ و سِيَر نمايد تصديق خواهد كرد كه وقايع سال شصت و يكم هجرى كه سنه شهادت آن حضرت بوده از عادت خارج بود و جمله اى از آن را اهل تاريخ كه متّهم به تشيع و جزاف نوشتن نبوده اند ضبط كرده اند.
ابن اثير جَزَرى صاحب (كامل التواريخ ) كه معتمد اهل تاريخ و معروف به اتقان است در آن كتاب به طور قطع در وقايع سنه شصت و يك نوشته كه مردم دو ماه يا سه ماه بعد از شهادت جناب سيّد الشهداء عليه السّلام مشاهده مى كردند در وقت طلوع آفتاب تا آفتاب بالا مى آمد ديوارها را كه گويا خون به آن ماليده اند. و از اين قبيل در كتب معتبره بسيار است .(496)
و فاضل اديب اريب جناب اعتماد السلطنه در كتاب (حُجّة السَّعادة فى حجَّة الشهادة ) بيان كرده كه سال شهادت سيّد مظلوم عليه السّلام كه سنه شصت و يكم باشد كليّه روى زمين از حالت وقفه و سكون بيرون و در انقلاب و اضطراب بوده و روى صفحه ممالك اروپا و آسيا يا بغازه خونريزى گلگون و يا لامحاله جمله جوارحش بى قرار و بى سكون بوده و رشته سلم و صلاح مردمان گسيخته و ما بين ايشان غبار فتنه و شورش بر انگيخته بوده است و مبناى آن كتاب (تواريخ عتيقه دنيا) است كه به اَلسَنه مختلفه و لغات شَتّى بوده به زبان فارسى در آورده و در آن كتاب جمع نموده هر كه خواهد مطلع شود به آن كتاب رجوع نمايد.
و بس است در اين مقام آنچه مشاهده مى شود از بقاياى آثار تعزيه دارى آن مظلوم تا روز قيامت كه سال به سال تجديد مى شود و آثار او محو نشود واز خاطرها نرود؛ چنانكه در اخبار اهل بيت عليهماالسّلام به اين مطلب اشاره شده ، و عقيله خدر رسالت و رضيعه ثدى نبوّت زينب كبرى عليهاالسّلام در خطبه اى كه در مجلس يزيد لعين ، انشاء فرموده مى فرمايد:
فِكِدْكَيْدَكَ وَاسْعَ سَعيَكَ وَ ناصِبْ جَهدَكَ فَوَ اللّهِ لا تَمْحُو ذِكْرَنا وَلا تُميتُ وَحيَنا.(497)
فرموده به يزيد: هر چند توانى كيد و مكر خود را بكن و هر سعى كه خواهى به عمل آور و در عداوت ما كوشش خود را فرو مگذار و با اين همه به خدا سوگند كه ذكر ما نتوانى محو كرد و وحى ما نتوانى ميراند. و بعضى از علماء اين مطلب را از معجزات باهرات آن حضرت شمرده و از زمان سلطنت ديالمه تاكنون در همه سال لواى تعزيه دارى اين مظلوم در شرق و غرب عالم بر پا است و مشاهده مى شود كه مردم شيعى مذهب در ايّام عاشورا چگونه بى تاب و بى قرار هستند و در جميع بلاد مشغول نوحه سرائى و اقامه مجلس تعزيه و بر سر و سينه زدن و لباسهاى سياه پوشيدن و ساير لوازم مصيبت هستند.
جمله اى از مورّخين نقل كرده اند كه در سنه سيصد و پنجاه و دو روز عاشورا معزّالدوله ديلمى امر كرد اهل بغداد را به نوحه و لطمه و ماتم بر امام حسين عليه السّلام و آنكه زنها موها را پريشان و صورتها را سياه كنند و بازارها را ببندند و بر دكانها پلاس آويزان نمايند و طباخين طبخ نكنند، زنهاى شيعه بيرون آمدند در حالى كه صورتها را به سياه ديگ و غيره سياه كرده بودند و سينه مى زدند و نوحه مى كردند، و سالها چنين بود و اهل سنّت عاجز شدند از منع آن ، لِكَوْنِ السُلْطانِ مَعَ الشّيعَةِ.
و از غرائب آن است كه در نفوس عامّه ناس تاءثير مى كند حتى اشخاصى كه اهل اين مذهب نيستند يا كسانى كه به مراسم شرع عنايتى ندارند چنانچه اين مطلب واضح است ، و چنين ياد دارم وقتى كتاب (تحفة العالم ) تاءليف فاضل بارع سيّد عبداللطيف (498) شوشترى را مطالعه مى كردم ديدم شرحى عجيب از حال تعزيه دارى آتش پرستان هند نقل كرده كه در روز عاشورا مرسوم مى دارند.
و شيخ جليل و محدّث فاضل نبيل جناب حاج ميرزا محمّدقمّى رحمه اللّه در (اربعين ) فرموده كه احقر در سنه هزار و سيصد و بيست و دو در ايّام عاشورا در طريق كربلا بودم ، در اوّل عاشورا در يعقوبيه كه اكثر اهل آنجا سنّى مذهب بلكه متعصّب هستند در شب نواى نوحه سرائى و اصوات اطفال شنيدم ، از كودكى از اهل آنجا پرسيدم چه خبر است ؟
به زبان عربى به من جواب گفت : يَنُوحُون عَلَى السّيِّد الْمَظلوم ! گفتم : سيّد مظلوم كيست ؟ گفت : سَيّدُنا الْحُسينُ عليه السّلام .
و در بقيّه ايّام عاشورا كه در كردستان بودم ديدم بيابان نشينان كه از مراسم شريعت آگاهى ندارند همه دسته شده اند فرياد يا حسين آنها به فلك مى رود.
و نِعمَ ما قيلَ:

سر تا سر دشت خاوران سنگى نيست

كز خون دل و ديده بر او رنگى نيست

در هيچ زمين و هيچ فرسنگى نيست

كز دست غمت نشسته دلتنگى نيست

و عجب از اين تاءثير مصيبت آن حضرت است در جمادات و نباتات و حيوانات ؛ چنانچه اخبار كثيره دلالت دارد بر اينكه كليّه موجودات بر مصيبت جانگداز سيّد مظلومان متاءلم شدند و هر يك بر وضع مترقب از خود گريه كردند و انقلابات كليّه در اجزاء عالم امكان دست داد به واسطه ارتباط واقعى و مناسبت حقيقى كه عبارت از تلقى فيض الهى است به واسطه آن وجود مقدّس و استمداد از بركات آن ذات همايون در نيل ترقّيات مترقّبه هر يك در كمال طبيعى خود كه با آن جناب دارند و او بر وجهى نمودار شد كه پرده بر روى كار نتوان كشيد، و دوست و دشمن و مؤ من و برهمن همه شهادت دادند و مشاهده كردند.
و چون استيفاى اين اخبار مستدعى وضع كتابى است مستقل و نقل جزئى از آن نيز دراين مختصر شايسته نيست لهذا به حاصل بعضى از آن اخبار و آثار اشاره مى كنيم .
از حضرت باقر العلوم عليه السّلام مروى است كه گريستند آدميان وجنيان و مرغان و وحشيان بر حسين بن على عليهماالسّلام تا اشك ايشان فرو ريخت .(499)
و از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه چون حضرت ابوعبداللّه عليه السّلام شهيد شد گريستند بر او آسمانهاى هفتگانه و هر چه در آنها است و آنچه مابين آسمان و زمين است و آنچه حركت مى كند در بهشت و جهنم و هر چه ديده مى شود و هر چه ديده نمى شود، و گريستند بر آن حضرت مگر سه چيز الخبر(500).
در ذيل خبرى است كه امام حسن به امام حسين عليهماالسّلام فرمود كه بعد از شهادت تو فرود مى آيد در بنى اميّه لعنت خداى و آسمان خون مى بارد و گريه مى كند بر تو همه چيز حتى وحوش در صحراها و ماهيها در درياها.
اخبار حضرت صادق عليه السّلام زراره را به گريستن آسمان و زمين و آفتاب بر آن حضرت چهل صباح گذشت .
شيخ صدوق رحمه اللّه روايت كرده از يك تن از اهل بيت المقدّس كه گفت : قسم به خدا كه ما اهل بيت المقدس شب قتل حضرت حسين عليه السّلام را شناختيم ، بر نداشتيم از زمين سنگى يا كلوخى يا صخره اى مگر اينكه زير آن خون ديديم كه در غليان است و ديوارها مانند حلقه سرخ شد و تا سه روز خون تازه از آسمان باريد، و شنيديم كه منادى ندا مى كرد در جوف ليل (اَتَرْ جُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسينا) الخ (501).
در طى خطبه اى حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام در هنگام ورود به مدينه و در جمله اى از زيارات حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام و روايات ديگر اشاره به گريه موجودات و انقلاب مخلوقات شده و اخبار عامّه و كلمات اهل سنّت كه شهادت به وقوع آثار غريبه از اين مصيبت عظمى در آسمان و زمين داده اند نيز بسيار است و از ملاحظه مجموع ، قطع به دعوى عموم مصيبت مى توان حاصل كرد، از جمله روايات ايشان است در تفسير آيه كريمه (فَما بَكَتْ عَلَيهِمُ السّمآءُ وَالاَرْضُ)(502) كه لمّا قُتِلَ الحُسَيْنُ بَكَتِ السَّماءُ وَ بُكائها حُمْرتُها.(503)
اِبْن عَبدَرَبّهِ اندلسى در ذيل حديث وفود محمّدبن شهاب زُهَرى بر عبدالملك مروان نقل كرده كه عبدالملك از زهرى پرسيد چه واقع شد در بيت المقدس روزى كه حضرت حسين عليه السّلام كشته شد؟ زهرى گفت : كه خبر داد مرا فلان كه برداشته نشد در صبحگاه شب شهادت حضرت على بن ابى طالب و جناب امام حسين بن على عليهماالسّلام سنگى از بيت المقدس مگر اينكه زير آن خون تازه يافتند(504).
در (كامل الزيارات ) مثل اين حديث را از امام محمّدباقر عليه السّلام نقل كرده كه براى هشام بن عبدالملك فرمود،(505) و هم ابن عبدربّه روايت كرده كه چون لشكرگاه حضرت حسين عليه السّلام را غارت كردند طيبى در او يافت شد كه هيچ زنى استعمال آن نكرد مگر آنكه به برص مبتلا شد.(506)
و حكايت نوشتن قلم فولاد بر ديوار اشعار معروفه : اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسَينا.
و حكايت خذف و سفال شدن پولهايى كه راهب داد به جهت گرفتن سر مطهّر كه علماى عامّه نقل كرده اند در سابق شنيدى .
و حكايت مراثى و نوحه گرى جنّيان زيادتر از آن است كه اِحْصاء شود. و شنيدن امّ سلمه در شب قتل حضرت حسين عليه السّلام مرثيه جن را: اَلا ياعَينُ فَاحْتَفِلى بِجَهْدٍ و شنيدن زُهرى نوحه گرى جنّيان رابه اين ابيات :

نِساءُ الجِنّ يَبْكينَ نِساءَ الْهاشِمِيّات

ويَلْطَمنَ خُدوُدا كالدَّنا نيرِ نَقِيّاتٍ

وَيَلْبَسْنَ ثِيابَ السُّودِ بَعدَ الْقَصَبيّات (507)

وهم مرثيه ايشان را به اين كلمات :

مَسَحَ النّبىُّ جَبينَهُ وَلَهُ بَريقٌ فى الْخُدود

اَبَواهُ مِنْ عُلْيا قُريْشٍ جَدُّهُ خَيرُشعر :الْجُدُود(508)

در (تذكره سبط) و غيره مسطور است و هم در (تذكره سبط) است كه محمّدبن سعد در (طبقات ) گفته كه اين حُمرت در آسمان ديده نمى شد قبل از كشتن حضرت حسين عليه السّلام و از ابوالفرج جد خود در كتاب (تبصره ) نقل كرده كه چون حالت غضبان آن است كه هنگام غضب گونه او سرخ مى شود و اين سرخى دليل غضب و اءماره سخط او است و خداى تعالى از جسمانيّت و عوارض اجسام منزّه است اثر غضب خود را در كشتن حضرت حسين عليه السّلام به حُمرت افق اظهار كرد و اين دليل بزرگى آن جنايت است .(509)
و در جمله اى از روايات عامّه است كه بعد از شهادت سيّد مظلوم عليه السّلام دو ماه و اگر نه سه ماه ديوارها چنان بودند كه گفتى مُلَطَّخْ به خون بودند و از آسمان بارانى آمد كه اثر وى در جامه ها مدّتى باقى ماند.
و ابراهيم بن محمّد بيهقى در كتاب (محاسن و مساوى ) كه زياده از هزار سال است آن كتاب نوشته شده گفته كه محمّدبن سيرين گفته كه ديده نشد اين حُمرَت در آسمان مگر بعد از قتل امام حسين عليه السّلام و حيض نشد زنى در روم تا چهار ماه مگر آنكه پيسى اندام فرا گرفت او را پس نوشت پادشاه روم به پاشاه عرب كه كشته ايد شما پيغمبر يا پسر پيغمبر را انتهى (510).
هم از ابن سيرين منقول است كه سنگى يافتند پانصد سال قبل از بعثت نبوى صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه بر او به سريانيّه مكتوب بود چيزى كه ترجمه اش به عربيّه اين است :

اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسينا

شَفاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحَسابِ(511)

سليمان بن يسار گفته كه سنگى يافتند بر او مكتوب بود:

لابدّ اَنْ تَردَ الْقيامَةَ فاطِمَةُ

وَقَميصُها بِدَمِ الْحُسَينِ مُلَطَّخٌ

وَيْلٌ لِمَنْ شُفَعآؤُهُ خُصَمآئُهُ

وَالصُّورُ فى يَوم الْقيمَةِ يُنْفَخُ(512)

در (مجموعه شيخ شهيد) و (كشكول ) و (زُهَر الرّبيع ) و غيره مذكور است كه عقيقى سرخ يافته شد كه مكتوب بود بر آن :

اَنَادُرُّ مِنَ السَّمآءِ نَثَروُنى

يَومَ تَزْويج والِدِ السِّبْطَيْنِ

كُنتُ اَنْقى مِنَ اللُّجَينِ بياضا

صَبَغَتَني دِماءُ نَحْرِ الحُسَيْنِ(513)

سيّد جزائرى در (زُهر الربيع ) فرموده كه يافتم در شهر شوشتر سنگ كوچك زردى كه حفّاران از زمين بر آورده بودند و بر آن سنگ مكتوب بود:
بِسمِ اللّه الرَّحمن الرَّحيم لا اِلهَ اِلا اَللّه محمّدرَسُولُ اللّه ، عَلِىُّ وَلِىُّ اللّه ، لَمّا قُتِلَ الْحُسينُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِب عليه السّلام كُتِبَ بِدَمِهِ عَلى اَرضٍ حَصْباءَ (وَسَيَعْلَمُ الذِّينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبوُنَ)(514)(515)
اين گونه مطالب عجيب نباشد؛ چه نظير اين وقايع در زمان ما وقوع يافته چنانچه شيخ محدّث جليل مرحوم ثقة الاسلام نورى - طاب ثراه - خبر داده از شيخ خود مرحوم شيخ عبدالحسين طهرانى رحمه اللّه كه وقتى به حلّه رفته بود اتّفاق چنان افتاد كه درختى را قطع كرده بودند و طولاً آن را با ارّه تنصيف كردند در باطن او در هر شقّى منقوش بود لا اِلهَ اِلا اللّه محمّدرَسُولُ اللّه عَلِىُّ وَلِىُّ اللّه !
عالم فاضل اديب ماهر جناب حاج ميرزا ابوالفضل طهرانى به توسّط والد محقّقش اين قضيّه را نيز از مرحوم شيخ العراقين جناب شيخ عبدالحسين نقل كرده پس از آن فرموده كه من خود در طهران قطعه الماس كوچكى ديدم كه به قدر نصف عدس بيش نيست و در باطن او بر وجهى كه هر كه ببيند قطع مى كند كه به صناعت نيست منقوش بود لفظ مبارك (على ) به ياء معكوس با كلمه كوچكى كه ظاهرا لفظ (يا) باشد كه مجموع (يا على ) بشود و از اين قبيل قصص در سير و تواريخ بسيار است .(516)
و در جمله اى از كتب عامّه است كه در شب قتل حضرت حسين عليه السّلام شنيدند قائلى مى گفت : اَيُّها القاتِلُونَ جَهْلاً حُسينا الخ (517)
و در چند حديث است كه چون امام حسين عليه السّلام شهيد شد آسمان خون باريد و هم وارد شده كه آسمان سياه شد به حدّى كه ستاره ها در روز پديدار شد و سنگى برداشته نشد مگر اينكه خون تازه زير آن ديده شد.
و در روايت ابن حجر است آسمان هفت روز بگريست و سرخ شد.(518)
و ابن جوزى از ابن سيرين نقل كرده كه دنيا تا سه روز تاريك بود و بعد از او سرخى در آسمان پيدا شد.(519)
و در (ينابيع المودّة ) از (جواهر العقدين ) سمهودى روايت كرده كه جماعتى به عزاى روميان رفته بودند و در كنيسه اى يافتند كه نوشته بود: اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسَينا الخ پرسيدند كه نويسنده اين كيست ؟ گفتند: ندانيم (520).
و هم در آن كتاب از (مقتل ابى مِخْنَف ) روايت كرده قضاياى عديده از نوحه و مرثيه جنّيان در بين طريق اهل بيت عليهماالسّلام از كوفه به شام و نقل كرده كه چون به دير راهب رسيدند لشكر سر مبارك را بر رُمْحى نصب كردند آواز هاتفى شنيدند كه مى گفت :

وَاللّه ما جِئْتُكُم حَتّى بَصُرْتُ بِهِ

بِالطَفِّ مُنْعَفِرَ الْخَدَّينِ مَنحوُرا

وَحَوْلَهُ فِتْيَةٌ تُدْمى نُحُوُرُهُمُ

مِثْلُ الْمَصابيحِ يَغْشُونَ الْدُّجى نُورا

كانَ الْحُسَيْنُ سِراجا يُسْتَضآءُ بِهِ

اللّهُ يَعْلَمُ اَنّى لَمْ اَقُل زُورا(521)

و از (شرح همزيّه ) ابن حجر منقول است كه گفته از جمله آيات ظاهره در روز قتل حضرت امام حسين عليه السّلام آن بود كه آسمان خون باريد و اَوانى (ظرفها) به خون آكنده گشت و هوا چنان سياه شد كه ستارگان ديدار شدند و تاريكى شب چنان شدّت كرد كه مردم را گمان اين شد كه مگر قيامت قيام كرده و ستارگان به يكديگر برخوردند و مختلط شدند و هيچ سنگى برداشته نشد مگر اينكه زير آن خون تازه جوشيدن گرفت و دنيا سه روز ظلمانى و تار بود آنگاه اين حُمرت (522) در او نمايان شد، و گفته شده كه تا شش ماه طول كشيد و على الدوام بعد از او ديدار شد(523) و قريب به اين مضامين را سيوطى در (تاريخ الخلفاء) ذكر كرده آنگاه گفته : و (وَرْسى )(524) كه در عسكر ايشان بود خاكستر شد و ناقه اى از عسكر ايشان نحر كردند در گوشت او مانند آتش ديدند و او را طبخ كردند مانند صَبرِ تلخ بود(525).
بالجمله ؛ از اين مقوله كلمات در مطاوى كتب اهل سنّت بيش از آن است كه بتوان در حيطه حصر و احصاء در آورد.
و نَختم الْكلامَ بِحِكايَةٍ غريبةٍ:
شيخ مرحوم محدّث نورى - طاب ثراه - به سند صحيح از عالم جليل صاحب كرامات باهره و مقامات عاليه آخوند ملاّ زين العابدين سلماسى رحمه اللّه نقل كرده كه فرموده چون از سفر زيارت حضرت رضا عليه السّلام مراجعت كرديم عبور ما افتاد به كوه الوند كه قريب به همدان است پس ‍ فرود آمديم در آنجا و موسم فصل ربيع بود پس همراهان مشغول زدن خيمه شدند و من نظر مى كردم در دامنه كوه ناگاه چشمم به چيز سفيدى افتاد چون تاءمل كردم پير مرد محاسن سفيدى را ديدم كه عمامه سفيدى بر سر داشت بر سكوئى نشسته كه قريب چهار ذرع از زمين ارتفاع داشت و بر دور آن سنگهاى بزرگى چيده بود كه جز سر، جائى از او پيدا نبود، پس نزديك او رفتم و سلام كردم و مهربانى نمودم پس به من اُنسى گرفت و از جاى خود فرود آمد و از حال خود خبر داد كه از طريقه متشرّعه بيرون نيست و از براى او اهل و اولاد بوده ، پس از تمشيت امور ايشان عزلت اختيار كرده محض فراغت در عبادت . و در نزد او بود رساله هاى عمليّه از علماى آن عصر و خبر داد كه هيجده سال است در آنجا است .
از جمله عجايبى كه ديده بود پس از استفسار از آنها گفت : اوّل آمدن من به اينجا ماه رجب بود، چون پنج ماه و چيزى گذشت شبى مشغول نماز مغرب بودم ناگاه صداى ولوله عظيمى آمد و صداهاى عجيبى شنيدم پس ترسيدم و نماز را تخفيف دادم و نظر كردم در اين دشت ديدم پر شده از حيوانات و رو به من مى آيند، و اين حيوانات مختلفه متضادّه چون شير و آهو و گاو كوهى و پلنگ و گرگ با هم مختلطاند و صيحه مى زنند به صداهاى مختلفه پس اضطراب و خوفم زياد شد و تعجّب كردم از اين اجتماع و اينكه صيحه مى زنند به صداهاى غريبى و جمع شدند دور من در اين محل ، و بلند كرده بودند سرهاى خود را به سوى من ، و فرياد مى كردند بر روى من ، پس به خود گفتم دور است سبب اجتماع اين وحوش و درندگان كه باهم دشمن اند دريدن من باشد و حال آنكه يكديگر را نمى دريدند و نيست اين مگر به جهت امر بزرگى و حادثه عظيمى ، چون تاءمل كردم به خاطرم آمد كه امشب شب عاشورا است و اين فرياد و فغان و اجتماع و نوحه گرى براى مصيبت حضرت ابى عبداللّه عليه السّلام است . چون مطمئن شدم عمامه را انداختم و بر سر خود زدم و خود را انداختم از اين مكان و مى گفتم حسين حسين ، شهيد حسين و امثال اين كلمات ، پس براى من در وسط خود جائى خالى كردند و دور مرا مانند حلقه گرفتند پس بعضى سر بر زمين مى زدند و بعضى خود را به خاك مى انداختند و به همين نحو بود تا فجر طالع شد، پس آنها كه وحشى تر از همه بودند رفتند و به همين ترتيب مى رفتند تا همه متفرّق شدند، و اين عادت ايشان است از آن سال تا حال كه هيجده سال است حتى آنكه گاهى روز عاشورا بر من مشتبه مى شد پس ظاهر مى شد از اجتماع آنها در اينجا، تا آخر حكايت كه مناسبتى با مقام ندارد(526).
و در (سيره حلبيّه ) از بعضى زُهاد نقل شده كه او هر روز نان به جهت مور، خُرد مى كرد و چون روز عاشورا مى شد آن مورها از آن نانها نمى خوردند و از اين قبيل حكايات بسيار است و اين مقدار كه ذكر شد ما را كافى است و ما براى تصديق اين حكايت كه شيخ مرحوم نقل فرموده اين حديث شريف را در اينجا ذكر مى نمائيم :
شيخ اجلّ اقدم ابوالقاسم جعفر بن قولويه قمّى 1 از حارث اعور روايت كرده كه حضرت امير المؤ منين عليه السّلام فرمود: پدر و مادرم فداى حسين شهيد، در ظَهْر كوفه به خدا قسم گويا مى بينم جانوران دشتى را از هر نوعى كه گردنها را كشيده اند بر قبر او و بر او گريه مى كنند شب را تا صباح .(527)
فَاِذا كانَ كََذلِكَ فَاِيّاكُم وَالْجَفاء.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 7:29 pm

فصل يازدهم : در ذكر چند مرثيه براى آن حضرت

در فصول اوايل (باب پنجم ) به شرح رفت كه خواندن مريثه براى حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام و گريستن بر آن مظلوم ثواب بسيار دارد و محبوب ائمه طاهرين عليهماالسّلام است و داءب ايشان بر آن بوده كه شُعرا را امر مى فرمودندبه خواندن مرثيه و گريه مى كردند و چون خواستم كه اين مختصر رساله نفعش عميم باشد لهذا به ذكر بعضى از آنها تبرّك مى جويم و اگر چه اين مراثى عربى است و اين كتاب مستطاب فارسى است لكن كسانى كه داراى علم لغت عربى نيستند نيز بهره خواهند برد.
شيخ جليل محمّدبن شهر آشوب از (امالى ) مفيد نيشابورى نقل فرموده كه (ذرّه نوحه گر) در خواب ديد حضرت فاطمه عليهاالسّلام را كه بر سر قبر حسين عليه السّلام است و او را فرمان داد كه حسين عليه السّلام را بدين اشعار مرثيه كن :

اَيُّهَا العَيْنانِ فيضا

وَاسْتَهِلاّ لا تَغيضا

وَابْكِيا بِالطَّفِّ مَيْتا

تبرَكَ الصَّدْرَ رَضيضا

لَمْ اُمَرِّضْهُ قَتيلاً

لا وَ لا كانَ مَريضا

و در ديوان سيّد اجلّ عالم كامل سيّد نصراللّه حائرى است كه حكايت كرد براى ايشان كسى كه ثقه و معتمد بود از اهل بحرين كه بعضى از اخيار در عالم رؤ يا حضرت فاطمه زهرا عليهاالسّلام را ديده بود كه با جمعى از زنان نوحه گرى مى كنند بر ابو عبداللّه حسين مظلوم عليه السّلام به اين بيت :

واحُسَيْناهُ ذَبيحا مِنْ قَفا

واحُسَيْناهُ غَسيلاً بِالدِّمآءِ

پس سيّد تذييل كرد آن را به اين شعر:

وا غَريبا قُطْنُهُ شَيْبَتُهُ

اِذْغدا كافُورُهُ نَسْجَ الثَّرى

واسَليبا نُسِجَتْ اَكْفانُهُ

مِنْ ثَرَى الطَّفِّ دَبُورٌ وَصَبا

واطَعينا ما لَهُ نَعْشٌ سِوَى

الرُّمْحِ فى كَفِّ سَنان ذِى الْخَنا

واوَحيدا لَمْ تُغَمِّضْ طَرْفَهُ

كَفُّ ذى رِفْقٍ بِهِ فى كَرْبَلا

واذَبيحا يَتَلَظّى عَطَشا

وَاَبوُهُ صاحِبُ الْحَوْضِ غَدا

واقَتيلا حَرَقوُا خَيْمَتَهُ

وَهِىَ لِلدّينِ الْحَنيفىّ وَعا

اه لااَنْساهُ فَرْدا مالَهُ

مِنْ مُعينٍ غَيْرِ ذى دَمْعٍ اَسى

و شيخ ما در (دارالسّلام ) از بعض دواوين نقل كرده كه بعضى از صلحاء در خواب ديد حضرت فاطمه زهرا عليهاالسّلام را كه به او فرمود بگو بعض ‍ از شعراى مواليان را كه قصيده اى در مرثيّه سيّد الشهداء عليه السّلام بگويند كه اوّل آن اين مصرع باشد:
(مِنْ اَىِّ جُرْمٍ الْحُسَيْنُ يُقْتَلُ) پس سيّد نصر اللّه حائرى امتثال اين امر نمود و اين قصيده را سرود:

مِنْ اَىِّ جُرْمٍ الْحُسَيْنُ يُقْتَلُ

وَبِالدِّمآءِ جِسْمُهُ يُغَسَّلُ

وَيُنْسَجُ الاَْكْفانُ مِنْ عَفْرِالثَّرى

لَهُ جُنوُبٌ وَصَبا وَشِمالٌ

وَقُطْنُهُ شَيْبَتُهُ وَ نَعْشُهُ

رُمْحٌ لَهُ الرِّجْسُ سَنانٌ يُحْمَلُ

وَيُوطِئوُنَ صَدْرَهُ بِخَيْلِهِمْ

وَالْعِلْمُ فيهِ وَ الْكِتابُ الْمُنْزَلُ(528)

فقير گويد: كه بعضى تشبيه (شيب )را به (قُطْن )كه در اشعار سيّد و در بعضى زيارتها ذكر شده نپسنديده اند و حال آنكه اين تشبيهى است بليغ به حدى كه شعراء عجم نيز در اشعار خود ايراد كرده اند.
حكيم نظامى گفته :

چه در موى سيه آمد سپيدى

پديد آمد نشان نا اميدى

ز پنبه شد بنا گوشت كفن پوش

هنوز اين پنبه بيرون نآرى از گوش

و نيز ابن شهر آشوب و شيخ مفيد و ديگران فرموده اند اوّل شعرى كه در مرثيه حسين عليه السّلام گفته شد شعر عقبه سهمى است وَهُوَ:

اِذِ الْعَيْنُ قَرَّتْ فِى الْحَيوةِ وَاَنْتُمُ

تَخافوُنَ فىِ الدُنْيا فَاَظْلَمَ نُورُها

مَرَرْتُ عَلى قَبْرِالْحُسَيْنِ بِكَرْبَلا

فَفاضَ عَلَيْهِ مِنْ دُموُعى غَزيرُها(529)

وَمازِلْتُ اَرثيهِ وَاَبْكى لشَجْوِهِ

وَيُسْعَدُ عَيْنى دَمْعُها وَزَفيرَها

وَبَكَّيْتُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَيْنِ عِصابَة

اَطافَتْ بِهِ مِنْ جانِبَيْها قُبُورُها

سَلامٌ عَلى اَهْلِ القُبُورِ بِكَرْبَلا

و قَلَّ لَها مِنّى سَلامٌ يَزُورُها

سَلامٌ بِاَّصالِ الْعَشِىِّ وَبِالضُّحى

تُؤَدّيهِ نَكْباءُ الرّياحِ وَمُورُها(530)

وَلابَرِحَ الْوُفّادُ زُوّارُ قَبْرِهِ

يَفُوحُ عَلَيْهِمْ مِسْكُها وَ عَبيرُها(531)

و شيخ ابن نما در (مثير الا حزان ) روايت كرده كه سليمان بن قَتَّة العَدْوِىّ سه روز بعد از شهادت حضرت امام حسين عليه السّلام به كربلا عبور كرد و بر مصارع شهداء نگران شد تكيه بر اسب خويش كرد و اين مرثيه انشاء نمود:

مَرَرْتُ عَلى اَبْياتِ آلِ مُحَمَّدٍ

فَلَمْ اَرَها اَمْثالَها يَوْمَ حَلَّتِ

اَلَم تَرَاَنَّ الشَّمسَ اَضْحَتْ مَريضَةً

لِفَقْدِ الْحُسَيْنِ وَالْبِلادُ اقْشَعَرَّتِ

وَكانُوا رَجآءً ثُمَّ اَضْحَوْا رَزِيَّةً

لَقَدْ عَظُمَتْ تِلْكَ الرَّزايا وَ جَلَّتِ

تا آنكه مى گويد:

وَ اِنَّ قَتيلَ الطَّفِ مِنْ آلِ هاشِمٍ

اَذَلَّ رِقابَ الْمُسْلِمينَ وَ ذَلَّتِ

وَقَدْ اَعْوَلَتْ تَبْكى النِّسآءُ لِفَقْدِهِ

وَاَنْجُمُنا ناحَتْ عَلَيهِ وَصَلَّتِ(532)

مكشوف باد كه در سابق در بيان خروج امام حسين عليه السّلام از مدينه به مكّه ذكر شد كه يكى از عمّه هاى آن حضرت عرض كرد: يابن رسول اللّه ! شنيدم كه جنّيان بر تو نوحه مى كردند و مى گفتند: وَ اِنَّ قَتيلَ الطَّفِ مِنْ آلِ هاشِمٍ.
پس اين شعر را سليمان نيز از جن شنيده و در مرثيه خود درج كرده يا از باب توارد خاطر باشد كه بسيار اتّفاق مى افتد و نقل شده كه ابوالرّمح خزاعى خدمت جناب فاطمه دختر سيّد الشهداء عليه السّلام رسيد و چند شعر در مرثيه پدر بزرگوار آن مخدّره خواند كه شعر آخر آن اين است :

وَ اِنَّ قَتيلَ الطَّفِ مِنْ آلِ هاشِمٍ

اَذَلَّ رِقابا مِنْ قُرَيْشٍ فَذَلَّتِ

حضرت فاطمه عليهاالسّلام فرمود: اى ابوالرّمح مصرع آخر را اين چنين مگو بلكه بگو: اَذَلَّ رِقاب الْمُسْلِمينَ فَذَلَّتِ. عرض كرد: پس اين چنين انشاد كنم .
ابوالفرج در (اءغانى ) از على بن اسماعيل تميمى نقل كرده و او از پدرش كه گفت در خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام بودم كه دربان آن حضرت آمد اجازه خواست براى سيّد حميرى ، حضرت فرمود بيايد، و حرم خود را نشانيد پشت پرده يعنى پرده زد و اهل بيت خود را امر فرمود كه بيايند پشت پرده بنشينند كه مرثيه سيّد را براى امام حسين عليه السّلام گوش نمايند پس سيّد داخل شد و سلام كرد نشست حضرت امر فرمود او را كه مرثيّه بخواند پس سيّد خواند اشعار خود را:

اُمْرُرْعَلى جَدَثِ الْحُسَيْنِ فَقُلْ لاَِعْظُمِهِ الزَّكيَّه

ااَعْظما لازِلْتِ مِنْ وَطْفاءِ ساكِبَةٍ رَوِيَّةِ

وَاِذا مَرَرْتَ بِقَبْرِه فَاَطِلْ بِهِ وَقْفَ الْمَطِيَّة

وَابْكِ الْمُطَهَّرَ لِلْمُطَهَّرِ وَ الْمُطَهَّرَةِ النَّقِيّةِ

كَبُكاءِ مُعْوِلَةٍ(533) اءتَتْ يَوْما لِواحِدِهَا الْمَنِيَّةُ
راوى گفت : پس ديدم اشكهاى جعفر بن محمّد عليه السّلام را كه جارى شد بر صورت آن حضرت و بلند شد صرخه و گريه از خانه آن جناب تا آنكه امر كرد حضرت ، سيّد را به امساك از خواندن (534).
مؤ لف گويد: در سابق به شرح رفت كه هارون مكفوف تا مصرع اوّل اين مرثيه را براى حضرت صادق عليه السّلام خواند، آن حضرت چندان گريست كه ابو هارون ساكت شد، حضرت امر فرمود او را كه بخوان و تمام كن اشعار را.
وَما اَلْطَف مَرثِيَة الوِصال الشّيرازى رحمه اللّه فى هذَا المَقام :

لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش

كه تا برون نكند خصم بدمنش زتنش

لباس كهنه چه حاجت كه زير سُمّ ستور

تنى نماندكه پوشند جامه يا كفنش

نه جسم يوسُفِ زهرا چنان لگد كوب است

كزو توان به پدر بُرد بوى پيرهنش


... ادامه دارد
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 06, 2010 7:31 pm

...


در اينجا آزمون شانزدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » شنبه مه 08, 2010 7:19 pm

باب ششم : در تاريخ حضرت على بن الحسين زين العابدين عليه السلام

فـصـل اول : در بـيـان ولادت و اسـم و لقـب و كـنـيـت آن جـنـاب و شـرح حال والده آن حضرت است

بـدان كـه در تـاريـخ مـيـلاد آن حـضـرت اخـتـلاف بـسـيـار اسـت و شـايـد اصـح اقوال نيمه جمادى الا ولى سنه سى و شش و يا پنجم سنه سى و هشت بوده باشد.
والده مـكـرمـه آن حـضـرت عـليـا مـخـدره ( شهربانو ) دختر يزدجردبن شهرياربن پرويزبن هرمزبن انوشيروان پادشاه عجم بوده ، و بعضى به جاى شهربانو ( شاه زنان ) گفته اند.
چنانچه شيخنا الحرالعاملى در ( ارجوزه ) خود فرمود:

وَ اُمُّهُ ذاتُ الْعُلى وَ الْمُجْدِ

شاهُ زَنان بِنْتُ يَزْدِجَرْدِ

وَ هُوَ ابْنُ شَهْريارٍ اِبْن كَسْرى

ذُو سَوْدَدٍ لَيْسَ يَخافُ كَسْرى

علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جلاءالعيون ) فرموده : ابن بابويه به سند معتبر از حـضـرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه عبداللّه بن عامر چون خراسان را فتح كـرد دو دخـتـر از يـزدجـرد پـادشـاه عـجـم گـرفت و براى عثمان فرستاد پس يكى را به حـضـرت امـام حسن عليه السلام و ديگرى را به حضرت امام حسين عليه السلام داد. و آن را كـه حـضـرت امـام حـسين عليه السلام گرفت حضرت امام زين العابدين عليه السلام از او بـه هـم رسـيـد و چـون آن حـضـرت از او مـتـولد شـد او بـه رحـمـت اليـه واصـل شـد. آن دخـتـر ديـگـر نـيـز در وقـت ولادت فـرزنـد اول وفات يافت ـ پس ، يكى از كنيزان حضرت امام حسين عليه السلام او را تربيت مى كرد و حـضـرت او را مـادر مـى گـفت و چون حضرت امام حسين عليه السلام شهيد شد حضرت امام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام او را بـه يكى از شيعيان خود تزويج كرد و به اين سبب شـهـرت كـرد كـه حـضرت امام زين العابدين عليه السلام مادر خود را به يكى از شيعيان خود تزويج نموده .
مـؤ لف ( علامه مجلسى رحمه اللّه ) گويد: اين حديث مخالفت دارد با آنچه گذشت در فصل اولاد حضرت امام حسين عليه السلام كه شهربانو را در زمان عمر آوردند و شايد يـكـى از روايـان اشـتباهى كرده باشد و آن روايت كه در آنجا واقع شده اشهر و اقوى است چنانكه قطب رواندى به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است .(1) كـه چـون دخـتـر يـزدجـردبـن شهريار آخرين پادشاهان عجم را براى عمر آوردنـد و داخـل مـديـنـه كـردنـد جـمـيـع دخـتـران مـديـنـه بـه تـمـاشـاى جـمـال او بـيـرون آمـدند و مسجد مدينه از شعاع روى او روشن شد. و چون عمر اراده كرد كه روى او بـبـيـنـد مـانـع شد و گفت : سياه باد روز هرمز كه تو دست به فرزند او دراز مى كـنـى . عـمـر گـفت : اين گبرزاده مرا دشنام مى دهد و خواست كه او را آزار كند، حضرت امير عـليـه السـلام فـرمـود كـه تو سخنى را كه نفهميدى چگونه دانستى كه دشنام است ، پس عمر امر كرد كه ندا كنند در ميان مردم و او را بفروشند. حضرت فرمود: جايز نيست فروختن دخـتـران پـادشـاهـان هر چند كافر باشند، و ليكن بر او عرض كن كه يكى از مسلمانان را خـود اخـتـيـار كـنـد و او را بـه تـزويـج كـنـى و مـهـر او را از عـطـاى بـيـت المال او حساب كنى .
عـمـر قـبـول كـرد و گـفت : يكى از اهل مجلس را اختيار كن ! آن سعادتمند آمد و دست بر دوش مـبـارك حـضرت امام حسين عليه السلام گذارد، پس حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام از او پرسيد به زبان فارسى كه چه نام دارى اى كنيزك ؟
عـرض كـرد: جهانشاه . حضرت فرمود: بلكه تو شهربانو به نام كرده اند، عرض كرد: ايـن نـام خـواهـر مـن است . حضرت باز به فارسى فرمود: راست گفتى ، پس رو كرد به حـضرت امام حسين عليه السلام و فرمود كه اين باسعادت را نيكو محافظت نما و احسان كن بـه سـوى او كـه فـرزنـدى از تـو بـه هـم خـواهـد رسـانـيـد كـه بـهـتـريـن اهـل زمـيـن بـاشـد بـعـد از تـو، ايـن مـادر اوصـياء ذريه طيبه من است ؛ پس حضرت امام زين العابدين عليه السلام از او به هم رسيد.
و روايـت كـرده اسـت كـه پيش از آنكه لشكر مسلمانان بر سر ايشان بروند شهربانو در خـواب ديـد كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم داخـل خـانـه او شـد با حضرت امام حسين عليه السلام و او را براى آن حضرت خواستگارى نـمـود و بـه او تزويج كرد. شهربانو گفت كه چون صبح شد محبت آن خورشيد فلك امامت در دل مـن جـا كـرد و پـيـوسـتـه در خـيـال آن حضرت بودم . چون شب ديگر به خواب رفتم حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـمـا السـلام را در خـواب ديدم كه به نزد من آمده و اسلام را بر من عـرضـه داشـت و مـن به دست مبارك آن حضرت در خواب مسلمان شدم ، پس فرمود كه در اين زودى لشكر مسلمانان بر پدر تو غالب خواهند شد و تو را اسير خواهند كرد و به زودى بـه فـرزند من حسين عليه السلام خواهى رسيد و خدا نخواهد گذارد كه كسى دست به تو بـرسـانـد تـا آن كـه بـه فرزند من برسى و حق تعالى مرا حفظ كرد كه هيچ كس به من دسـتـى نـرسـانيد تا آن كه مرا به مدينه آوردند و چون حضرت امام حسين عليه السلام را ديـدم دانـسـتـم كـه هـمـان اسـت كـه در خـواب بـا حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه نـزد مـن آمـده بـود و حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم مرا به عقد او در آورده بود و به اين سبب او را اختيار كردم .(2)
و شـيـخ مـفيد ـ رحمه اللّه ـ روايت كرده است كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام حريث بن جابر را والى كرد در يكى از بلاد مشرق و او دو دختر يزدجرد را براى حضرت فرستاد، حـضـرت يكى را كه ( شاه زنان ) نام داشت به حضرت امام حسين عليه السلام داد و حـضـرت امـام زين العابدين عليه السلام از او به هم رسيد و ديگرى را به محمدبن ابى بـكـر داد و قـاسم جد مادرى حضرت صادق عليه السلام از او به هم رسيد. پس قاسم با امام زين العابدين عليه السلام خاله زاده بودند انتهى .(3)
و امّا كنى و اَلْقاب آن حضرت :
پـس بـدان كـه اشـهـر در كـنـيـت آن حضرت ، ابوالحسن و ابومحمد است و القاب مشهوره آن حضرت : زين العابدين و سيدالساجدين و العابدين و زكى و امين و سجّاد و ذوالثّفنات .
و نـقـش نـگـيـن آن جناب به روايت حضرت صادق عليه السلام ( اَلْحَمْدُللّهِ الْعَلِىّ ) بوده ، و به روايت امام محمد باقر عليه السلام ( اَلْعِزَّةُ لِلِّه ) و به روايت حضرت ابوالحسن موسى عليه السلام :
( خَزِىَ وَ شَقِىَّ قاتِلُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلىِ عليه السلام (4) )
ابـن بـابـويـه از حـضـرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كره است كه پدرم على بن الحـسـين عليه السلام هرگز ياد نكرد نعمتى از خدا را مگر آنكه سجده كرد براى شكر آن نـعـمـت ، و نـخـوانـد آيـه اى از كتاب خدا كه در آن سجده باشد مگر آنكه سجده مى كرد، و هـرگـاه حق تعالى از او بدى دفع مى كرد كه از او در بيم بود يا مكر مكر كننده اى را از او مى گردانيد، سجده مى كرد و هرگاه از نماز واجب فارغ مى شد، سجده مى كرد و هرگاه توفيق مى يافت كه ميان دو كس اصلاح كند، براى شكر آن سجده مى كرد و اثر سجده در جـمـيـع مـواضـع سـجـود آن حـضـرت بـود و به اين سبب آن حضرت را ( سجاد ) مى گفتند.(5)
و نـيـز از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه در مواضع سجده پدرم اثرهاى آشكار و برآمدگيها بود كه در هر سال دو مرتبه آنها را مى بريدند و در هر مرتبه ثفنه و بـرآمـدگـى پـنـج مـوضـع را مـى بـريـدنـد بـه ايـن سـبب آن حضرت را ذوالثفنات مى خواندند.(6)
مـؤ لف مـى گويد: كه اهل لغت گفته اند: ( ثفنه ) واحد ( ثَفِناتُ الْبَعير ) اسـت ، يـعنى آنچه بر زمين برسد از شتر چون بِخُسْبَدْ و غليظ شود و پينه بندد، مانند زانـوهـا و غـيـر آن و از ايـن مـعـلوم مـى شـود كـه پـيشانى و دو كف دست و زانوهاى مبارك آن حـضـرت از كـثـرت سـجده پينه مى بسته و مثل ثفنه شتر نمودار مى گشته است ، و در هر سال دو بار آنها را قطع مى كردند ديگر باره به هم مى رسيد!
ايـضـا روايـت كـرده اسـت كـه چـون زهـرى حـديـثى از حضرت على بن الحسين عليه السلام نـقـل مـى كرد و مى گفت : خبر داد مرا زين العابدين على بن الحسين عليه السلام سفيان بن عيينه پرسيد كه چرا آن حضرت را زين العابدين مى گويى ؟ گفت : براى آنكه شنيده ام از سـعـيـد بـن المـسـيـب كـه روايـت كـرد از ابـن عـبـاس كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فرمود كه در روز قيامت منادى ندا كند كجا است زين العـابدين ؟ پس گويا مى بينم كه فرزندم على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السـلام در آن هـنـگـام بـا تـمـام وقـار و سـكـون صـفـوف اهل محشر را بشكافد و بيايد.(7)
و در ( كشف الغمّه ) است : كه سبب ملقّب شدن آن حضرت به لقب زين العابدين آن است كه شبى آن جناب در محراب عبادت به تهجّد ايستاده بود پس شيطان به صورت مار عـظـيـمـى ظـاهـر شـد كـه آن حـضـرت را از عـبـادت خـود مـشـغـول گـردانـد حـضرت به او ملتفت نشد پس آمد حضرت را متاءلم نمود و باز متوجه او نگرديد، پس چون فارغ شد از نماز خود دانست كه شيطان است ، او را سبّ كرد و لطمه زد و فـرمـود كـه دور شو اى ملعون ؛ و باز متوجه عبادت خود شد پس شنيد صداى هاتفى كه سه مرتبه او را ندا كرد:
( اَنـْتَ زَيـْنـُالْعابِدينَ ) ، تويى زينت عبادت كنندگان ، پس اين لقب ظاهر شد در ميان مردم و مشهور گشت .(8)


فصل دوم : در مكارم اخلاق امام زين العابدين عليه السلام است

و در آن چند خبر است : اول ـ در كظم غيظ آن حضرت است :
شيخ مفيد و غيره روايت كرده اند كه مردى از اهل بيت حضرت امام زين العابدين عليه السلام نـزد آن حـضـرت آمـد و به آن جناب ناسزا و دشنام گفت حضرت در جواب او چيزى نفرمود، پـس چـون آن مـرد بـرفـت بـا اهـل مجلس خود، فرمود كه شنيديد آنچه را ك اين شخص گفت الحال دوست دارم كه با من بياييد برويم نزد او تا بشنويد جواب مرا از دشنام او، گفتند مـى آيـيـم و مـا دوسـت مـى داشـتـيـم كـه جـواب او را مـى دادى ، پـس حـضرت نَعْلَيْن خود را برگرفت و حركت فرمود و مى خواند:
( وَ الْكاظِمينَ الْغِيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ ) (9)
رواى گـفـت : از خـوانـدن آن حضرت اين آيه شريفه را دانستم كه بد به او نخواهد گفت ، پـس آمـد تـا منزل آن مرد و صدا زد او را و فرمود به او بگوييد كه على بن الحسين است . چـون آن شـخـص شـنـيـد كه آن حضرت آمده است بيرون آمد مهيا براى شرّ، و شك نداشت كه آمـدن آن حضرت براى آن است كه مكافات كند بعض ‍ جسارتهاى او را. حضرت چون ديد او را فـرمود: اى برادر! تو آمدى نزد من و به من چنين و چنين گفتى ، پس هرگاه آنچه گفتى از بـدى در مـن اسـت از خـدا مـى خـواهـم كـه بـيـامرزد مرا، و اگر آنچه گفتى در من نيست حق تعالى بيامرزد تو را.
راوى گفت : آن مرد كه چنين شنيد ميان ديدگان آن حضرت را بوسيد و گفت : آنچه من گفتم در تـو نـيـسـت و مـن بـه ايـن بديها سزاوارترم ، راوى حديث گفت كه آن مرد حسن بن حسن ـ رحمه اللّه ـ بوده .(10)
دوم ـ صـاحـب ( كـشف الغمّه ) نقل كرده كه روزى آن حضرت از مسجد بيرون آمده بود مردى ملاقات كرد او را و دشنام و ناسزا گفت به آن جناب ، غلامان آن حضرت خواستند به او صـدمـتـى بـرسـانـنـد، فـرمـود: او را بـه حـال خود گذاريد! پس ‍ رو كرد به آن مرد و فرمود:
( مـا سـُتـِرَ عـَنْكَ مِنْ اَمْرنا اَكْثَرُ ) ؛ آنچه از كارهاى ما از تو پوشيده است بيشتر اسـت از آنـكـه تو بدانى و بگويى . پس از آن فرمود: آيا تو را حاجتى مى باشد كه در انـجـام آن تـو را اعـانـت كنيم ؟ آن مرد شرمسار شد، پس آن حضرت كسائى سياه مربع بر دوش داشـتـند نزد او افكندند و امر فرمودند كه هزار درهم به او بدهند، پس بعد از آن هر وقـت آن مـرد آن حـضـرت را مـى ديـد و مـى گـفـت : گـواهـى مـى دهـم كـه تـو از اولاد رسول خدايى صلى اللّه عليه و آله و سلم .(11)
سوم ـ و نيز روايت كرده كه وقتى جماعتى ميهمان آن حضرت بودند يك تن از خدام بشتافت و كبابى از تنور بيرون آورده با سيخ به حضور مبارك آورد، سيخ كباب از دست او افتاد بـر سـر كـودكـى از آن حـضـرت كـه در زيـر نـردبـان بود او را هلاك كرد. آن غلام سخت مـضطرب و متحير ماند، حضرت با و فرمود: اَنْتَ حرُّ؛ تو آزادى در راه خدا! تو اين كار را بـه عـمـد نـكـردى ، پـس امـر فرمود كه آن كودك را تجهيز كرده و دفن نمودند.(12)
چـهـارم ـ در كـتـب معتبره نقل شده كه آن حضرت وقتى مملوك خود را دو مرتبه خواند او جواب نـداد و چـون در مـرتـبه سوم جواب داد حضرت به او فرمود: اى پسرك من ! آيا صداى مرا نشيندى ؟ عرض كرد: شنيدم ، فرمود: پس چه شد تو را كه جواب مرا ندادى ؟ عرض كرد: چون از تو ايمن بودم ! فرمود:( اَلْحَمْدُللّه الّذى جَعَلَ مَْملُوكى يَاءمَنُنى ) ؛ حمد خداى را كه مملوك مرا از من ايمن گردانيد.(13)
پـنـجـم ـ نـيز روايت شده كه در هر ماهى آن حضرت كنيزان خود را مى خواند و مى فرمود من پـيـر شـده ام و قدرت برآوردن حاجت زنان را ندارم هر يك از شما خواسته باشد او را به شـوى دهـم و اگـر خـواهـد بـه فـروش آوردم و اگـر خـواهد آزادش ‍ فرمايم ، چون يكى از ايـشـان عـرض مـى كـرد، نخواهم ، حضرت سه دفعه مى گفت خداوندا گواه باش ، و اگر يـكـى خاموش مى ماند به زنان خويش مى فرمود از وى بپرسيد تا چه خواهد، پس به هر مراد او بود رفتار مى فرمود.(14)
شـشـم ـ شـيـخ صـدوق از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام روايـت كرده كه حضرت امام زين العـابـديـن عليه السلام سفر نمى كرد مگر با جماعتى كه نشناسند او را و شرط مى كرد بـر ايـشـان كـه خـدمت رفقا را در آنچه محتاجند به آن با آن حضرت باشد. چنان افتاد كه وقـتـى با قومى سفر كرد پس شناخت مردى آن حضرت را، به آن جماعت گفت : آيا مى دانيد كـيست اين مرد كه همسفر شما است ؟ گفتند: نه ، گفت : اين بزرگوار على بن الحسين عليه السـلام اسـت ! رفـقـا كـه ايـن شـنـيدند به يك دفعه از جاى خود برخاستند و دست و پاى مباركش ببوسيدند و عرض كردند: يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم اراده مى فـرمـودى كـه مـا را به آتش دوزخ بسوزانى هرگاه ندانسته از دست يا زبان ما جسارتى مى رفت آيا اَبَدُ الدَّهْر ما هلاك نمى گشتيم ! چه چيز شما را بر اين كار بداشت ؟ فرمود: من وقـتـى سـفـر كـردم بـا جـمـاعـتـى كـه مـرا مـى شـنـاخـتـنـد ايـشـان بـراى خـشـنـودى رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم زيـاده از آنـچـه مـن مستحق بودم با من عطوفت و مـهربانى كردند از اين روى ترسيدم كه شما نيز با من همان رفتار نماييد، پس پوشيده داشتن امر خود را دوست تر داشتم .(15)
هـفـتـم ـ و نـيـز از آن حـضـرت روايـت كـرده كـه در مـديـنـه مـردى بـطـّال بـود كـه بـه هزل و مزاح خود مردم مدينه را به خنده مى آورد، وقتى گفت : اين مرد يعنى على بن الحسين عليه السلام مرا درمانده و عاجز گردانيده و هيچ نتوانستم وى را به خـنـده افـكـنـم . تـا آنـكـه وقـتـى آن حضرت مى گذشت و دو تن از غلامانش در پشت سرش ‍ بـودنـد پـس آن مـرد بـطـّال آمـد و رداى آن حـضـرت را از در هزل و مزاح از دوش ‍ مباركش كشيد و برفت ، آن حضرت به هيچ وجه به او التفات ننمود، از پـى آن مـرد رفـتند و رداى مبارك را باز گرفتند و آوردند و بر دوش مباركش افكندند. حـضـرت فـرمـود: كـى بـود ايـن مـرد؟ عـرض كـردنـد: مـردى بطّال است كه اهل مدينه را از كار و كردار خود مى خنداند.
فرمود به او بگوييد اِنَّ للّه يَومَا يَخْسِرَ فيهِ الْمُبْطِلُونَ؛ يعنى خداى را روزيست كه در آن روز آنانكه عمر خود را به بطالت گذرانيده اند زيان مى برند.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » شنبه مه 08, 2010 7:26 pm

هشتم ـ شيخ صدوق در كتاب ( خصال ) از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: پدرم حضرت على بن الحسين عليه السلام در هر شبانه روزى هزار ركعت نماز مى گزارد چنانكه اميرالمؤ منين عليه السلام نيز چنين بود، و از براى پدرم پانصد درخت خرما بود در نزد هر درختى دو ركعت نماز مى گذارد، و هنگامى كه به نماز مى ايستاد رنـگ مـبـاركـش مـتـغـيـر مـى گـشـت و حـالش نـزد خـداونـد جـليـل مـانـنـد بـنـدگان ذليل بود و اعضاى شريفش از خوف خدا مى لرزيد و نمازش نماز مودع بود يعنى مانند آنكه مى داند اين نماز آخر او است و بعد از آن ديگر نماز ممكن نخواهد بود او را.
و روزى در نماز ايستاده بود كه ردا از يك طرف دوش مباركش ساقط شد حضرت اعتنا نكرد و آن را درسـت نـفـرمـوده تـا نـمـازش تـمـام شـد بعضى از اصحاب آن حضرت از سبب بى التـفاتى به ردا پرسيد، فرمود: واى بر تو باد! آيا مى دانى نزد كى ايستاده بودم و بـا كـه تـكـلم مـى كـردم ؟ هـمـانـا قـبـول نـمـى شـود از نـمـاز بـنـده مـگـر آنـچـه كـه دل او بـا او هـمـراه باشد و به جاى ديگر نپردازد، آن مرد عرض كرد: پس ما هلاك شديم ، يـعنى از جهت اين نمازهاى بى حضور قلب كه به جا مى آوريم ، فرمود: نه چنين است ، حق تعالى تدارك خواهد فرمود نقصان آن را به نمازهاى نافله .
آن حضرت را حالت چنان بود كه در شبهاى تار انبانى بر دوش مى كشيد كه در آن كيسه هـاى دنـانـيـر و دراهـم بـود و به خانه هاى فقرا مى برد و بسا بود كه طعام يا هيزم بر دوش بـر مـى داشـت و بـه خـانـه هاى محتاجين مى برد و آنها نمى دانستند كه پرستارشان كـيـست ؛ تا زمانى كه آن حضرت از دنيا رحلت فرمود و آن عطايا و احسانها از ايشان مفقود شـد، دانستند كه آن شخص حضرت امام زين العابدين عليه السلام بوده و هنگامى كه جسد نـازنـيـنـش را از بـراى غـسـل بـرهـنـه كـردنـد و بـر مـغـسـل نـهـادنـد بر پشت مباركش از آن انبانهاى طعام كه بر دوش كشيده بود براى فقرا و ارامل و ايتام ، اثرها ديدند كه مانند زانوى شتر پينه بسته بود و همانا روزى آن حضرت از خـانـه بـيـرون رفـت . سـائلى بـه رداى آن حـضـرت كه از خز بود چسبيد و از دوش آن حـضـرت بـرداشـتـه شـد آن بـزرگـوار اعـتـنا به آن نكرد و از او درگذشت و بگذشت . و حال آن حضرت چنان بود كه جامه خز براى زمستان خود مى خريد چون تابستان مى شد آن را مـى فـروخـت و بهاى آن را تصدق مى فرمود، روز عرفه بود كه آن جناب نظر فرمود به جمعى كه از مردم سؤ ال مى كردند، فرمود به ايشان كه واى بر شما از غير خدا سؤ ال مـى كـنـيـد در مـثـل چـنـيـن روزى كـه رحـمـت واسـعـه الهـى بـه مـرتـبـه اى بـر مـردم نازل است كه اگر از خدا سؤ ال كنند در باب سعادت اطفالى كه در شكم مادران مى باشند هـر آيـنـه اميد است كه اجابت شود. و از اخلاق شريفه آن حضرت بود كه با مادر خود طعام مـيـل نـمـى فـرمود، به آن حضرت عرض كردند كه شما از تمام مردم در بِرّ به والدين و صـله رحـم سـبـقـت فـرمـوده ايـد جـهـت چـيـسـت كـه بـا مـادر خـود طـعـام ميل نمى فرماييد؟ فرمود كه خوشم نمى آيد كه دستم پيشى گيرد بر آن لقمه كه مادرم به آن توجه كرده و آن را براى خود اراده كرده !
روزى شـخـصـى بـه آن جـنـاب عـرض كـرد كـه يـابـن رسول اللّه ! من شما را به جهت خدا دوست مى دارم ، آن حضرت فرمود: خداوندا! من پناه مى بـرم بـه تـو از آنـكـه مـردم مـرا بـه جـهـت تو دوست داشته باشند و تو مرا دشمن داشته بـاشـى ، و آن حـضرت را ناقه اى بود كه بيست حج بر آن گذاشته بود و يك تازيانه بـر آن نـزده بـود، هنگامى كه آن شتر بمرد به امر آن حضرت او را در خاك پنهان كردند تا درندگان جثّه او را نخورند.
روزى از يـكـى از كـنـيـزان آن جـنـاب پـرسـيـدنـد كـه از حـال آقـاى خـود بـراى مـا نـقـل كـن گـفـت : مـخـتـصـر بـگـويـم يـا مـُطـَوَّل ؟ گـفـتـند: مختصر بگو، هيچ گاهى روز طعام از براى او حاضر نكردم براى آنكه روزه بـود، و هـيـچ شـبى براى او رختخواب پهن نكردم از جهت آنكه براى خدا شب زنده دار بود.
روزى آن حـضـرت بـه جـمـاعـتـى گـذشـتـنـد كـه بـه غـيـبـت آن حـضـرت مشغول بودند آن حضرت در نزد ايشان ايستاد و فرمود: اگر راست مى گوييد در اين عيبها كه براى من ذكر مى كنيد خدا مرا بيامرزد و اگر دروغ مى گوييد خدا شما را بيامرزد.
و هرگاه طالب علمى به خدمت آن حضرت مى آمد و مى فرمود:
( مَرْحَبَا بِوَصَيّةِ رَسُولَ اللّهِ صَلَى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمْ )
آنـگـاه مـى فـرمـود: بـه درسـتـى كـه طـالب عـلم وقـتـى كـه از منزل خويش بيرون مى رود پاى خود را نمى گذارد بر هيچ تر و خشكى از زمين مگر اينكه تا هفتم زمين از براى او تسبيح مى كنند.
و آن حـضرت كفالت مى نمود صد خانواده از فقراء مدينه را و دوست مى داشت كه يتيمان و مـردمـان نـابينا و اشخاص عاجز و زمين گير و مساكين كه براى معيشت خود تدبيرى ندارند بر طعام آن حضرت حاضر شوند و آن بزرگوار به دست خويش به ايشان طعام مرحمت مى فـرمـود و هر كدام از ايشان صاحب عيال بودند براى آنها نيز طعام روانه مى فرمود و هيچ طعامى ميل نمى فرمود مگر آنكه مثل آن را تصدق مى فرمود.
در هـر سـال هـفت ثفنه ، يعنى برآمدگى و پينه از مواضع سجده آن جناب از كثرت نماز و سـجـده آن بـزرگـوار سـاقـط مـى شـد و آنـها را جمع مى نمود تا وقتى كه از دنيا رحلت فـرمـود بـا آن جـنـاب دفـن كـردنـد. و هـمـانـا بـر پـدر بـزرگـوار خـود بـيـسـت سـال گـريـسـت ، و در پـيـش آن حضرت طعامى نگذاشتند مگر آنكه گريست تا آنكه وقتى يـكـى از غـلامـانـش عـرض كـرد كـه اى آقاى من ! وقت آن نشد كه اندوه شما برطرف شود؟ فرمود: واى بر تو! يعقوب پيغبر عليه السلام دوازده پسر داشت خداوند تعالى يكى از آنـهـا را از او پـنـهـان كرد آنقدر بر او گريست تا چشماش از كثرت گريه سفيد شد و از بـسـيـارى حـزن و انـدوه بـر پـسـرش مـوهـاى سـرش سـفـيـد گـشـت و قـدش ‍ خـمـيـده شد و حال آنكه فرزندش در دنيا زنده بود و من به چشم خود ديدم كه پدر و برادر و عمو و هفده نـفـر از اهل بيت خود را كه شهيد گشته بودند و جسدهاى نازنين ايشان بر زمين افتاده بود پس چگونه اندوه بر من برطرف شود؟!(16)
نـهـم ـ روايـت شده كه چون تاريكى شب دامن بگسترانيدى و چشمها به خواب شدى حضرت امـام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام در مـنـزل خـود بـه پـا شـدى و آنـچـه از قـوت اهل خانه زياده آمده بود در انبانى كرده بر دوش برداشته و به خانه هاى فقراء مدينه رو نـهـادى در حـالتـى كه صورت مباركش را پوشيده بود بر ايشان قسمت مى فرمود و بسا كه فقراء بر در سراهاى خود به انتظار قدوم مباركش ايستاده بودند و چون آن حضرت را مى ديدند با هم بشارت همى دادند و مى گفتند كه صاحب انبان رسيد.(17)
دهم ـ از ( دعوات راوندى ) نقل است كه حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: پـدرم عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السلام فرمود: وقتى مرض شديدى مرا عارض شد، پدرم فـرمود: به چه مايل هستى ؟ گفتم : ميل دارم كه چنان باشم كه اختيار نكنم چيزى را بر آن چيزى كه حق تعالى براى من مقرر داشته و اختيار فرموده .
( فـَقـالَ لى : اَحـْسـَنـْتَ ضـاهـَيـْتَ اِبـْراهـيـمَ الْخـَليـلَ عـليـه السـلام حـَيـْثُ قـالَ جـَبـْرَئيل عليه السلام : هَلْ مِنْ حاجَةٍ؟ فَقالَ: لااَقْتَرِحُ عَلى رَبّى بَلْ حَسْبِىَ اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ؛ )
يـعـنـى پـدرم فـرمـود: نـيـكـو گـفـتـى شـبـيـه بـه ابـراهـيـم خـليل عليه السلام شدى هنگامى كه جبرئيل گفت آيا حاجتى دارى ؟ فرمود: تحكم نمى كنم بر رب خود بلكه خدا كافى است و نيكو وكيلى است .(18)
يـازدهـم ـ ابـن اثـيـر در ( كـامـل التـواريـخ ) نـقـل كـرده كـه چـون اهـل مـديـنـه بـيـعـت يـزيـد را شـكـسـتـد و عـامـل يـزيـد و بـنـى اميه را از مدينه بيرون كردند، مروان نزد عبداللّه بن عمر آمد و از او درخـواسـت نـمـود كـه عـيـال خـود را نـزد او گـذارد تـا آنـكـه از آسـيـب اهـل مـديـنـه مـحفوظ بماند، ابن عمر قبول نكرد مروان خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السلام رسيد و استدعا كرد كه حرم خود را در حرم آن حضرت درآورد كه در سايه عطوفت آن جـناب محفوظ و مصون بماند، آن جناب قبول فرمود! مروان زوجه خود عايشه دختر عثمان بن عفان را با حرم خود فرستاد خدمت حضرت على بن الحسين عليه السلام آن جناب به جهت صيانت آنها ايشان را با حرم خود از مدينه بيرون برد به ينبع ، و به قولى حرم مروان را بـه طـائف روانـه فرمود و همراه كرد با ايشان پسر گرامى خود عبداللّه را.(19)
دوازدهـم ـ از ( ربـيـع الا بـرار ) زمـخـشـرى نـقـل اسـت كـه چـون يـزيـدبـن مـعـاويـه بـه جـهـت قـتـل و غـارت اهـل مـديـنـه مُسْلِم بن عُقْبَه را به مدينه فرستاد حضرت امام زين العابدين عليه السلام كـفـالت فرمود چهارصد زن كشيرالاَوْلاد را با عيال و حشم آنها و ايشان را جزء عيالات خود نـمـود، خـورش و خـوردنـى و نـفقه داد تا لشكر ابن عُقْبَه از مدينه بيرون شدند يكى از آنـان گـفـت : بـه خدا قسم كه من در كنار پدر و مادرم چنين زندگانى به خوشى و آرامشى نكرده بودم كه در سايه عطوفت اين شريف نمودم .(20)


فصل سوم : در بيان عبادات حضرت امام زين العابدين عليه السلام

هـمـانـا كـثرت عبادت حضرت سيدالعابدين عليه السلام اشهر است از آنكه ذكر بشود، آن جناب عابدترين اهل روزگار بود چنانكه در القاب شريفش به برخى از آن اشارت رفت و بس است در اين مقام كه هيچ كس از مردمان را طاقت نبود كه مانند حضرت اميرالمؤ منين عليه السـلام رفـتـار نمايد، چرا كه آن حضرت در شبانه روزى هزار ركعت نماز مى گذاشت ، و چـون وقـت نـماز مى رسيد بدنش را لرزه مى گرفت و رنگش زرد مى گشت و چون به نماز مـى ايـسـتاد مانند ساق درختى بود حركت نمى كرد مگر آنچه كه باد او را حركت دهد و چون در قرائت حمد به ( مالِكِ يَوْمِ الدّينِ ) مى رسيد چندان آن را مكرر مى كرد كه نزديك مى گشت قالب تهى كند و چون سجده مى كرد سر از سجده بر نمى داشت تا عرق مباركش جـارى مـى شـد. شبها را به عبادت به روز مى آورد و روزها را روزه مى داشت و شبها چندان نـمـاز مـى گـذاشـت كـه خـسته مى شد به حدى كه نمى توانست ايستاده حركت نمايد و به فـراش خـويـش خود را برساند لاجرم مانند كودكان كه به راه نيفتاده اند حركت م مى نمود تا خود را به فراش خود مى رسانيد و چون ماه رمضان مى شد تكلم نمى كرد مگر به دعا و تسبيح و استغفار. و از براى آن حضرت خريطه اى بود كه در آن تربت مقدّسه حضرت امـام حسين عليه السلام نهاده بود. هنگامى كه مى خواست سجده كند بر آن تربت سجده مى كرد.
و در ( عـيـن الحـيـاة ) اسـت كه صاحب كتاب ( حلية الا ولياء ) روايت نموده (21) كه چون حضرت امام زين العابدين عليه السلام از وضو فارغ مى شدند و اراده نماز مى فرمودند رعشه در بدن و لرزه بر اعضاى آن حضرت مستولى مى شد چون سؤ ال مى نمودند مى فرمود كه واى بر شما! مگر نمى دانيد كه به خدمت چه خداوندى مى ايستم و با چه عظيم الشّاءنى مى خواهم مناجات كنم . در هنگام وضو نيز اين حالت را از آن حضرت نقل كرده اند.
روايـتـى وارد شـده كـه فـاطـمـه دخـتـر حـضـرت اميرالمؤ منين عليه السلام روزى جابربن عـبداللّه انصارى رضى اللّه عنه را طلبيد و گفت : تو از صحابه كبار حضرت رسولى و مـا اهـل بـيـت را حـق بـر تـو بـسـيـار اسـت و از بـقـيـه اهـل بـيـت رسـالت هـمـيـن عـلى بن الحسين عليه السلام مانده و او بر خود جور مى نمايد در عـبـادت الهـى ، پيشانى و زانوها و كفهاى او از بسيارى عبادت پين كرده و مجروح گشته و بدن او نحيف شده و كاهيده ، از او التماس نما كه شايد پاره اى تخفيف دهد، چون جابر به خـدمـت آن جـنـاب رسـيـد ديـد كـه در مـحـراب نـشـسـته و عبادت بدن شريفش را كهنه و نحيف گـردانـيـده و حـضرت ، جابر را اكرام فرمود و در پهلوى خويش تكليف نمود و با صداى بـسـيـار ضـعـيـف احـوال او را پـرسـيـد، پـس جـابـر گـفـت : يـابـن رسول اللّه ! خداوند عالميان بهشت را براى شما و دوستان شما خلق كرده و جهنم را براى دشـمـنـان و مـخـالفـان شـمـا آفـريده پس چرا اين قدر بر خود تعب مى فرمايى ؟ حضرت فـرمـود كه اى مصاحب حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم ، حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلم با آن كرامتى كه نزد خداوند خود داشت كه تك اوْلاى گذشته و آينده او را آمرزيد، او مبالغه و مشقت در عبادت را ترك نفرمود ـ پدرم و مادرم فداى او باد ـ تـا آنـكـه بـر سـاق مبارك نفخ ظاهر شد و و قدمش ورم كرد، صحابه گفتند كه چرا چنين زحـمـت مـى كشى و حال آنكه خدا بر تو تقصير نمى نويسد؟ فرمود كه آيا من بنده شاكر خـدا نـبـاشـم و شـكـر نـعـمـتـهـاى او را تـرك نـمـايـم ؟! جـابـر گـفـت : يـابـن رسـول اللّه ! بـر مـسـلمـانـان رحـم كـن كـه به بركت شما خدا بلاها را از مردمان دفع مى نـمـايد و آسمانها را نگاه مى دارد و عذابهاى خود را بر مردمان نمى گمارد. فرمود كه اى جابر! بر طريق پدران خود خواهيم بود تا ايشان را ملاقات نمايم .(22)
از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كه پدرم فرمود: روزى بر پدرم على بن الحـسـيـن عـليـه السلام داخل شدم ديدم كه عبادت در آن حضرت بسيار تاءثير كرده و رنگ مـبـاركـش از بـيـدارى زرد گـرديده و ديده اش از بسيارى گريه مجروح گشته و پيشانى نورانيش از كثرت سجود پينه كرده و قدم شريفش از وفور قيام در صلات ورم كرده چون او را بـر ايـن حـال مشاهده كردم خود را از گريه منع نتوانستم نمود و بسيار بگريستم آن حضرت متوجه تفكر بودند بعد از زمانى به جانب من نظر افكندند و فرمودند كه بعضى از كتابها كه عبادت اميرالمؤ منين عليه السلام در آنجا مسطور است به من ده چون بياوردم و پـاره اى بـخواندند بر زمين گذاشتند و فرمودند كه كى ياراى آن دارد كه مانند على بن ابى طالب عليه السلام عبادت كند؟!(23)
كلينى از حضرت جعفر بن محمد عليه السلام ، روايت كرده كه حضرت سيدالساجدين عليه السـلام چـون بـه نـمـاز مـى ايستاد رنگش متغير مى شد و چون به سجود مى رفت سر بر نمى داشت تا عرق از آن جناب مى ريخت .(24)
از حـضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول كه حضرت على بن الحسين عليه السلام در شـبـانـه روزى هـزار ركـعـت نـمـاز مـى گزارد و چون مى ايستاد رنگ به رنگ مى گرديد و ايستادنش در نماز ايستادن بنده ذليل بود كه نزد پادشاه جليلى ايستاده باشد، و اعضاى او از خـوف الهـى لرزان بـود و چـنـان نماز مى كرد كه گويا نماز وداع است و ديگر نماز نـخـواهـد كـرد، چـون از تـغـيـر احـوال آن جـنـاب سـؤ ال مـى نـمـودنـد چـنـين مى فرمود: كسى كه نزد خداوند عظيمى ايستد سزاوار است كه خائف باشد.(25) و نقل كرده اند كه در بعضى از شبها يكى از فرزندان آن جناب از بـلنـدى افـتاد دستش شكست و از اهل خانه فرياد بلند شد، همسايگان جمع شدند و شكسته بـنـد آوردنـد دسـت آن طـفـل را بـسـتـنـد و آن طـفـل از درد فـريـاد مـى كـرد و حـضـرت از اشـتـغـال بـه عـبـادت ، نـمـى شـنـيـد. چـون صـبـح شـد و از عـبـادت فـارغ گـرديـد دسـت طفل را ديد در گردن آويخته ، از كيفيت حال پرسيد خبر دادند.(26)
و در وقـت ديـگـر در خـانـه اى كـه حـضـرت در آن خـانـه در سـجـود بـود آتـشى گرفت و اهل خانه فرياد مى كردند كه يَابْنَ رَسُولِ اللّه ! اَلنّارُ! اَلنّارُ! حضرت متوجه نشدند تا آتـش ‍ خاموش شد بعد از زمانى سر برداشتند از آن جناب پرسيدند كه چه چيز بود شما را غـافـل از ايـن آتـش گردانيده بود؟ فرمود كه آتش كبراى قيامت مرا از آتش اندك در دنيا غـافـل گـردانـيـده بـود. (تـمـام شـد آنـچـه از ( عـيـن الحـيـاة ) نقل كرديم ).(27)
روايت شده از ابوحمزه ثمالى كه از زاهدين اهل كوفه و مشايخ آنجا بود گفت :
ديـدم حـضرت امام زين العابدين عليه السلام را كه وارد مسجد كوفه شد و آمد نزد ستون هـفـتـم و نـعـليـن خـود را كند و به نماز ايستاد پس دستها را تا برابر گوش بلند كرد و تـكـبـيـرى گـفت كه جميع موهاى بدن من از دهشت آن راست ايستاد و گفته كه چون آن حضرت نماز گذاشت گوش كردم نشنيدم لهجه اى پاكيزه تر و دلرباتر از آن .(28)
و نيز روايت شده كه آن حضرت از تمامى مردم ، صوت مقدسش به قرآن مجيد نيكوتر بود و چـنـدان نـيـكـو و دلكـش قـرائت نـمودى كه سقّايان بر در خانه آن حضرت مى ايستادند و قرائت آن جناب را استماع مى نمودند.(29)
غزالى در كتاب ( اسرار الحجّ ) نقل كرده از سفيان بن عيينه كه حج گزارد على بن الحسين عليه السلام چون خواست محرم شود راحله اش ايستاد و رنگش ‍ زرد شد و لرزه او را عـارض شـد شـروع كـرد بـه لرزيـدن و نتوانست لبيك بگويد، سفيان گفت : چرا تلبيه نـمـى گـويـيـد؟ فـرمـود: مـى ترسم در جواب گفته شود لالَبَّيْكَ وَ لاسَعْدَيْكَ! پس چون تـلبـيـه گـفـت غـش كـرد و از راحـله اش بـر زمـيـن واقـع شـد و پـيـوسـتـه ايـن حال او را عارض مى شد تا از حجش فارغ شد.(30)
در كـتـاب ( حـديـقـة الشـّيـعـه ) اسـت كـه طـاوس يـمـانـى گـفـت : نـصـف شـبـى داخـل حـجـر اسـمـاعيل شدم ديدم كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام در سجده است و كلامى را تكرار مى كند چون گوش كردم اين دعا بود:
( اِلهى عُبَيْدُكَ بِفِنائِكَ، مِسْكينُكَ بِفِنائكَ، فَقيرُكَ بِفِنائِكَ. )
و بـعـد از آن هـرگـونـه بـلا و المـى و مرضى كه مرا پيش آمد چون نماز كردم و سر به سـجـده نـهـادم اين كلمات را گفتم مرا خلاصى و فرجى روى داد! و ( فِناء ) در لغت بـه مـعـنـى فـضـاى در خـانه است ؛ يعنى بنده تو و مسكين تو و محتاج تو بر درگاه تو مـنـتـظـر رحمت تو است و چشم عفو و احسان از تو دارد؛ و هركس اين كلمات را از روى اخلاص بگويد البته اثر مى كند و هر حاجت كه دارد بر مى آيد. انتهى .(31)
بالجمله ؛ آنچه در باب عبادات آن حضرت نقل شده غير آنچه ذكر شد زياده از اين است كه در اين مختصر نقل شود من اكتفا مى كنم از آنتها به يك خبر:
قطب راوندى و ديگران روايت كرده اند از حمادبن حبيب كوفى كه گفت : سالى به آهنگ حج بـيـرون شـديم همين كه از زباله (كه نام منزلى است ) كوچ كرديم ، بادى سياه و تاريك وزيـدن گـرفـت بـه طـورى كـه قـافله را از هم متفرق و پراكنده ساخت و من در آن بيابان متحير و سرگردان ماندم ، پس خود را رسانيدم به يك وادى خالى از آب و گياه و تاريكى شـب مـرا فـرا گـرفـت پس من خود را بر درختى جاى دادم چون تاريكى دنيا را فراگرفت جـوانـى را ديـدم رو كـرد بـا جـامـه هـاى سفيد و بوى مشك از او مى وزيد با خود گفتم اين شـخـص بـايـد يـكـى از اوليـاء اللّه بـاشد! پس ترسيدم هرگاه ملتفت من بشود به جاى ديگر رود پس چندان كه مى توانستم خود را پوشيده داشتم ، پس آن جوان مهياى نماز شد و ايستاد و گفت :
( يـا مـَنْ حاذَ كُلُّ شَى ءٍ مَلَكُوتا وَ قَهَرَ كُلَّ شَى ءٍ جَبَروُتا صَلَّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍَو اَوْلِجْ قَلْبِى فَرَحَ الاقبالِ عَلَيْكَ وَ اَلْحِقْنى بِمَيَدانِ الْمُطيعينَ لَكَ. )
پـس در نـمـاز شـد چـون ديـدم كـه اعـضاء و اركان او آماده نماز گرديد و حركات او سكون گـرفـت برخاستم و به آن مكان كه مهياى نماز شد شدم ديدم چشمه آبى مى جوشد من نيز تـهـيـه نـمـاز ديـدم و در پـشـت سـرش بـايـسـتـادم ديـدم گـويـا مـحـرابـى بـراى مـن مـمـثـّل شد و مى ديدم او را كه هر وقت به آيتى مى گذشت كه در آن آيه وعد و وعيد مذكور بـودى با ناله و حنين آن را مكرر فرمودى ، پس چون تاريكى شب روى به نهايت گذاشت از جاى خود برخاست و گفت :
( يا مَنْ قَصَدَُه الضّآلّوُنَ فَاَصابُوهُ مُرشِدا وَ اَمَّهُ الْخائِفُونَ فَوَجَدوُهُ مَعْقِلا وَ لَجَاَ اِلَيْهَ الْعابِدوُنَ (الْعائذوُن ) فَوَجَدُوُهُ مَوْئلا مَتى راحَةُ مَنْ نَصَبَ لِغَيْرِكَ بَدَنَهُ وَ مَتى فَرَحُ مَنْ قـَصـَدَ سـِواكَ بـِهـِمَّتـِهِ اِلهـى تـَقـَشَّعَ الظَّلامُ وَ لَمْ اَقـْضِ مِنْ خِدْمَتِكَ وَطَرا وَ لا مِنْ حِياضِ مُناجاتِكَ صَدَرا صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَافْعَلْ بِى اَوْلَى الاَمْرَيْنِ بِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ. )
حـمـاد بـن حـبـيب مى گويد: اين وقت بيم كردم كه مبادا شخص او از من ناپديد گردد و اثر امـرش بـر من پوشيده ماند، پس در او درآويختم و عرض كردم : تو را سوگند مى دهم به آن كسى كه ملال و خستگى و رنج و تعب از تو برگرفته و لذت رهبت را در كام تو نهاده بـر مـن رحـمـت آور و مـرا در جـنـاح مـرحـمـت و عـنـايـت جـاى ده كـه مـن ضـال و گـمـشـده ام و همى آرزومندم كه به كردار تو روم و به گفتار تو شوم . فرمود: اگر توكل تو از روى صدق باشد گم نخواهى شد لكن متابعت من كن و بر اثر من باش . پـس بـه كـنـار آن درخـت شـد و دسـت مـرا بـگـرفـت مـرا بـه خيال همى آمد كه زمين از زير قدمم حركت مى نمايد، همين كه صبح طلوع كرد به من فرمود: بشارت باد تو را كه اين مكان مكه معظمه است ، پس من صدا و ضجّه حاجّ را بشنيدم عرض كـردم : تـو را سـوگند مى دهم به آنكه اميدوارى به او در روز آزفه و يوم فاقه (يعنى روز قيامت ) تو كيستى ؟ فرمود:
اكنون كه سوگند دادى ، منم على بن الحسين على بن ابى طالب عليه السلام .(32)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

قبليبعدي

بازگشت به دروس متني علوم معرفت الهي

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: ClaudeBot و 0 مهمان


Aelaa.Net