دروس معرفت الهي- سطح 2 - احوالات ظاهري انبياء الهي (عليهم ال

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » يکشنبه آپريل 18, 2010 9:47 pm

و از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه بادها پنج اند و يكى از آنها عقيم است ، پس پناه مى بريم به خدا از شر آن . (629)
و ابن بابويه رحمة الله از وهب روايت كرده است كه : ريح عقيم روى اين زمينى است (630) كه ما بر روى آنيم ، به هفتاد هزار مهار از آهن آن را بسته اند، و و موكل گردانيده اند به هر مهارى هفتاد هزار ملك ، پس چون حق تعالى مسلط گردانيد آن را بر قوم عاد رخصت طلبيدند خازنان آن باد از پروردگار خود كه بيرون آيد باد مثل آنچه از دماغ گاو بيرون مى آيد، و اگر خدا رخصت مى داد بر روى زمين هيچ چيز نمى گذاشت مگر آنكه آن را مى سوخت ، پس خدا وحى نمود بسوى خزينه داران كه : بيرون كنيد از باد مانند سوراخ انگشتر، پس به همان هلاك شدند قوم عاد، و به همين باد خدا در ابتداى قيامت كوهها و تلها و شهرها و قصرها را هموار خواهد نمود، و اين را عقيم مى نامند به سبب آنكه آبستن است به عذاب و عقيم است از رحمت ، و آن باد كه بر قوم عاد وزيد خرد كرد قصرها و قلعه ها و شهرها و جميع عمارات ايشان را و همه را به مثابه ريگ روان كرد كه باد آن را به هوا برد، چنانچه حق تعالى مى فرمايد كه ما تذر من شى ء اتت عليه الا جعلتهت كالرميم (631) يعنى : ترك نمى كرد چيزى را كه بر آن وارد شود مگر آنكه مى گردانيد آن را مانند استخوان پوسيده يا گياه پوسيده ، و به اين سبب اكثر ريگ روان در آن شهرهاست ، زيرا كه باد آن شهرها را ريزه ريزه كرد، و وزيد بر ايشان هفت شب و هشت روز پى در پى ، مردان و زنان را از زمين مى كند و به هوا بلند مى كرد، پس ‍ سرنگون ايشان را به زير مى آورد، و كوههاى ايشان را از بيخ مى كند چنانچه خانه هاى ايشان را مى كند و ريزه ريزه مى كرد، و به اين سبب ريگ روان كوه نمى باشد، و به اين سبب ايشان را ذات العماد فرموده است خدا، زيرا كه ايشان عمودها و ستونها از كوهها مى تراشيدند به قدر بلندى كوه ، و اين عمودها را نصب مى كردند، و قصرها بر روى اين عمودها بنا مى كردند. (632)
و ايضا از وهب روايت كرده است كه : امر قوم عاد چنين بود كه هر ريگ روان كه بر روى زمين هست در هر شهرى كه باشد مسكن عاد بود در زمان ايشان ، و پيشتر ريگ در شهرها بود اما بسيار نبود تا آن زمان كه بسيار بهم رسيد، و اصل اين ريگ ، قصرهاى محكم بود و قلعه ها و حصارها و شهرها و آب انبارها و خانه ها و باغها از قوم عاد، و بلاد ايشان آبادترين بلاد عرب بود، و بت پرستيدند حق تعالى بر ايشان غضب كرد و ريح عقيم را بر ايشان فرستاد كه قصرهها و شهرهاه و قلعه ها و مساكن و منازل ايشان را ريزه ريزه نمود كه ريگ روان شد، و ايشان سيزده قبيله بودند، و حضرت هود عليه السلام در ميان ايشان صاحب حسب و نسب بزرگ و ثروت و مال بسيار بود، و شبيه ترين فرزندان آدم بود به آدم ، و مرد گندم گون بسيار موى و خوشرو بود، و احدى از مردم شبيه تر نبود به آدم از او مگر حضرت يوسف عليه السلام ، پس هود عليه السلام زمان بسيارى در ميان ايشان ماند و ايشان را بسوى خدا دعوت مى كرد، و نهى مى كرد ايشان را از شرك به خدا و ظلم كردن بر مردم ، و مى ترسانيد ايشان را به عذاب ، پس لجاجت نمودند و از طريقه باطل برنگشتند، و ايشان در احقاف مى بودند، و هيچ امت زياده از ايشان نبود در بسيارى و در شدت بطش و غضب .
پس چون باد را ديدند كه رو به ايشان مى آيد به هود گفتند كه : ما را به باد مى ترسانى ؟ پس جمع كردند فرزندان و مالهاى خود را در دره اى از اين دره ها و ايستادند بر در آن دره كه دفع نمايند باد را از مالها و زنان و فرزندان خود، پس باد در زير پاى ايشان داخل شد و ايشان را از زمين كند و بسوى آسمان بالا برد ، پس ايشان را از هوا به دريا افكندن ، و حق تعالى پيشتر مورچه را بر ايشان مسلط كرده بود آنقدر كه طاقت نداشتند، و در گوش و چشم و دهان و بينى ايشان داخل مى شدند، تا آنكه ايشان ترك بلاد خود كردند و از اموال خود دور افتادند، و حق تعالى مسخر ايشان گردانيده بود از كندن كوهها و سنگها و ستونها و قوت بر كارها آنچه از براى احدى غير ايشان مسخر نكرده بود پيش از ايشان و بعد از ايشان ، و اكثر ايشان در دهنا و يبرين و عالج بودند تا يمن و حضرموت . (633)
و بعد از هلاك ايشان ، حضرت هود عليه السلام با هر كه به او ايمان آورده بود ملحق شدند به مكه ، و در مكه بودند تا از دنيا رحلت نمودند، و حضرت صالح عليه السلام نيز چنين كرد و در اين دره روحا كه نزديك مكه است هفتاد هزار پيغمبر به قصد حج گذشته اند، همه جامه هاى پشم پوشيده و مهار شتران ايشان از بافته پشم بود، و خدا را تلبيه مى گفتند به تلبيه هاى مختلف ، و از جمله اين پيغمبران بودند هود و صالح و ابراهيم و موسى و شعيب و يونس عليهم السلام ، و هود مرد تاجرى بود. (634)
و به سند معتبر از على بن يقطين منقول است كه : منصور دوانيقى امر كرد يقطين را كه چاهى بكند در قصر عبادى ، و پيوسته يقطين به كندن آن مشغول بود تا منصور مرد و آب بيرون نيامد، چون اين خبر را به مهدى گفتند گفت : البته مى كنم تا آب بيرون آيد اگر چه بايد كه جميع بيت المال را صرف كنم ، پس يقطين برادر خود ابوموسى را فرستاد كه مشغول كندن شد و آنقدر كندند كه در ته زمين سوراخى شد و از آنجا بادى بيرون آمد و ايشان ترسيدند و اين خبر را به ابوموسى نقل كردند، ابوموسى به نزد چاه آمد و گفت : مرا به چاه فرو فرستيد و گشادگى سر چاه چهل ذراع در چهل ذراع بود، پس او را در محملى نشاندند و به ريسمانها بستند و در چاه فرو فرستادند، چون به قعر چاه رسيد هول عظيمى از آن سوراخ مشاهده نمود و صداى باد از زير آن سوراخ شنيد، پس امر كرد كه آن سوراخ را گشاده كردند به قدر درگاه بزرگى و امر كرد كه دو شخص را در محملى نشاندند و گفت : خبر اين زير را براى من بياوريد، و محمل را به ريسمانها بستند و از آن سوراخ به زير فرستادند.
پس مدتى در آن زير ماندند، پس ريسمان را حركت دادند، چون ايشان را بالا كشيدند گفتند: امور عظيمه اى مشاهده نموديم ، مردان و زنان و خانه ها و ظرفها و متاعها ديديم كه همه سنگ شده بودند، و مردان و زنان جامه ها پوشيده بودند، بعضى نشسته و بعضى بر پهلو خوابيده و بعضى تكيه كرده ، چون دست بر ايشان گذاشتيم جامه هاى ايشان مانند غبار به هوا رفت و منازل ايشان به حال خود باقى ماند.
ابوموسى اين خبر را به مهدى نوشت ، چون همه علما در اين امر متحير شدند، مهدى به مدينه نوشت و حضرت امام موسى كاظم عليه السلام را براى حل اين اشكال طلب نمود. چون آن حضرت به عراق تشريف آوردند، مهدى اين واقعه را به خدمت آن حضرت عرض كرد، آن حضرت چون اين قصه را شنيدند بسيار گريستند و فرمودند كه : اينها بقيه قوم عادند، خدا غضب كرد بر ايشان و خانه هاى ايشان با ايشان به زمين فرو رفتند، اينها اصحاب احقافند.
مهدى پرسيد: احقاف چيست ؟
فرمود: ريگ . (635)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون حق تعالى حضرت هود عليه السلام را مبعوث گردانيد، اسلام آوردند به او عقب از فرزندان سام كه اوصاف آن حضرت را ضبط نموده بودند، و اما ديگران پس گفتند: كيست كه قوتش از ما بيشتر باشد؟ پس هلاك شدند به ريح عقيم ، و هود عليه السلام وصيت نمود بسوى ايشان و بشارت داد ايشان را به مبعوث شدن حضرت صالح عليه السلام . (636)
و به سند معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : عمرهاى قوم هود چهارصد سال بود، و خدا عذاب نمود اول ايشان را به قحط و خشكسالى در مدت سه سال و از كفر خود برنگشتند، پس چون قحط بر ايشان شديد شد گروهى را فرستادند به كوههاى مكه و موضع كعبه را نمى شناختند كه از براى ايشان دعاى باران بكنند، پس ‍ چون رفتند و دعا كردند سه ابر از براى ايشان بلند شد، ايشان ابر اول و دوم را نپسنديدند و ابر سوم را كه در آن عذاب بود اختيار نمودند و همان ابر آمد و باعث هلاك ايشان شد، و چون باد بر ايشان وزيد ايشان رئيسى داشتند كه او را خلجان مى گفتند، به هود عليه السلام گفت :اى هود!اين باد كه مى آيد با آن خلقى هستند مانند شتران و عمودها با خود دارند و آنهايند كه اين بلاها بر سر ما مى آورند؟
هود گفت : اينها فرشتگان خدايند.
خلجان گفت : اگر ما ايمان به پروردگار تو بياوريم ، ما را مسلط مى كند بر اين فرشتگان كه انتقام خود را از ايشان بكشيم ؟
هود گفت كه : خدا اهل معصيت خود را بر اهل طاعت خود مسلط نمى گرداند.
خلجان گفت : آن مردان ما كه هلاك شدند چون مى شوند؟
هود گفت : خدا عوض مى دهد به تو جمعى را كه بهتر از آنها باشند.
خلجان گفت : خيرى نيست در زندگانى بعد از آنها. و اختيار كرد ملحق شدن به قوم خود را پس هلاك شد. (637)
و به سند معتبر مروى است كه اصبغ بن نباته گفت كه : بيرون رفتيم با اميرالمؤ منين عليه السلام بسوى نخيله ، ناگاه جمعى از يهود پيدا شدند كه مرده اى از خود را برداشته آورده بودند كه در آنجا دفن كنند، حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به حضرت امام حسن عليه السلام فرمود: ببين اين جماعت چه مى گويند در باب اين قبر؟
امام حسن گفت : مى گويند: قبر هود است .
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: دروغ مى گويند، من بهتر از ايشان مى دانم ، اين قبر يهودا پسر يعقوب عليه السلام است . پس فرمود كه : كى از اهل مهره در اينجا هست ؟
مرد پيرى گفت : من از ايشانم .
فرمود: در كجاست منزل تو؟
گفت : در مهره بر كنار دريا.
فرمود: چه مقدار راه است از آنجا تا آن كوه كه صومعه اى بر بالاى آن است ؟
گفت : نزديك است به آن .
فرمود: قوم تو چه مى گويند در آن ؟
گفت : مى گويند كه قبر ساحرى است .
فرمود: دروغ مى گويند، من بهتر از ايشان مى دانم ، آن قبر هود عليه السلام است . (638)
مؤ لف گويد: ميان مفسران و مورخان خلاف است در موضع قبر آن حضرت ؛ بعضى گفته اند: در غارى است در حضر موت . (639)
و ارباب تاريخ از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام روايت كرده اند كه : بر تل سرخى در حضر موت . (640)
و بعضى گفته اند كه : در مكه در حجر اسماعيل مدفون است . (641)
و در روايت معتبر وارد شده است كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به حضرت امام حسن عليه السلام بعد از ضربت خوردن فرمود كه : مرا در نجف در قبر دو برادرم هود و صالح عليهما السلام دفن كن . (642)
و در روايت ديگر از امام حسن عليه السلام منقول است كه فرمود: پدرم حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: دفن كن مرا در قبر برادرم هود. (643)
پس ممكن است كه آنچه در حديث سابق وارد شده است غرض بيان محل دفن هود عليه السلام اولا بوده باشد و بعد از دفن مانند آدم عليه السلام جسد مباركش را به نجف نقل كرده باشند.
و به سند موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه چون بادها مى وزد و غبار سفيد و سياه و زرد مى آورد آنها استخوانهاى پوسيده و عمارتهاى ريزنده قوم عاد است . (644)
و احاديث معتبره بسيار وارد شده است در تفسير قول حق تعالى انا ارسلنا عليهم ريحا صر صرا فى يوم نحس مستمر (645) كه ترجمه اش اين است : بدرستى كه ما فرستاديم بر قوم هود بادى صرصرى يعنى تند يا سرد در روز نحسى كه نحوسش مستمر است ، يا مستمر بود بر ايشان .
و در احاديث وارد شده است كه : مراد از اين روز نحس مستمر، چهارشنبه آخر ماه است . (646)
و از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : خدا را خانه بادى هست كه قفل بر آن زده اند، كه اگر قفل را بگشايند به هوا برود و نابود گرداند آنچه در ميان آسمان و زمين است ، و فرستاده نشده از آن بر قوم عاد مگر به قدر انگشترى ، و هود و صالح و شعيب و اسماعيل و محمد صلى الله عليه و آله و سلم به عربى سخن مى گفتند. (647)
و در حديث ديگر از آن حضرت منقول است كه : قوم هود به قدرى بلند بود مانند درخت خرما بسيار بلند، يكى از ايشان دست بر كوهى مى انداخت و قطعه اى از آن را مى كند. (648)
و از وهب روايت كرده اند كه : آن هشت روز كه باد بر قوم هود وزيد همان ايام است كه عرب ايام برد العجوز مى نامند آنها را، كه در غالب اوقات در همه بلاد در آن بادهاى تند مى وزد و سرمائى صعب ظاهر مى شود، و به اين سبب آنها را نسبت به عجوز داده اند كه در ميان قوم عاد پير زالى داخل زير زمينى شد و باد از پى او رفت و در روز هشتم او را هلاك نمود. (649)
----------------------------------------
629من لا يحضره الفقيه 1 / 547.
630در مصدر زير اين زمينى است ... .
631سوره ذاريات : 42.
632علل الشرايع 33.
633قصص الانبياء راوندى 88.
634قصص الانبياء راوندى 90.
635 احتجاج 2 / 333.
636 كمال الدين و تمام النعمة 136؛ قصص الانبياء راوندى 90.
637قصص الانبياء راوندى 90.
638قصص الانبياء راوندى 91.
639بحارالانوار 11 / 360.
640بحارالانوار 11 / 360.
641كامل ابن اثير 1 / 88.
642 فرحة الغرى 38.
643فرحة الغرى 38؛ تهذيب الاحكام 6 / 34.
644قصص الانبياء راوندى 91.
645سوره قمر: 19.
646خصال 387.
647 مجمع البيان 2 / 439.
648مجمع البيان 2 / 437.
649 مجمع البيان 5 / 343.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » يکشنبه آپريل 18, 2010 9:48 pm

و حق تعالى در آيات بسيار قصه قوم هود را بيان فرموده است ، چنانچه در يك جا فرموده است :.فرستاديم بسوى عاد برادر ايشان هود را يعنى كه از قبيله ايشان بود گفت :اى قوم من !عبادت كنيد خدا را، نيست شما را خدائى و آفريننده و معبودى بغير او، آيا نمى پرهيزيد از عذاب او؟
گفتند بزرگان و اشرافى كه كافر بودند از قوم او، بدرستى كه ما تو را مى بينيم در سفاهت و بدرستى كه ما گمان مى كنيم تو را از دروغگويان .
گفت :اى قوم من !نيست با من سفاهتى و ليكن من رسول و فرستاده شده ام از جانب خداوند عالميان ، مى رسانم به شما رسالتها و پيغامهاى پروردگار خود را و من از براى شما خيرخواه امينم ، آيا تعجب مى كنيد از آنكه آمده است ياد آورنده اى از خداوند شما، يا شخصى از شما كه بترساند شما را از عذاب خدا؟ و ياد آوريد چون گردانيد خدا شما را خليفه ها بعد از قوم نوح و زياد كرد شما را در خلق گشادگى يعنى شما را قوى و تنومند آفريد پس ياد آوريد نعمتهاى خدا را شايد رستگارى يابيد.
گفتند: آيا آمده اى بسوى ما براى اينكه بپرستيم خدا را تنها و ترك كنيم آن بتها را كه مى پرستيدند پدران ما؟!پس بياور بسوى ما آنچه وعده مى كردى ما را از عذاب خدا اگر از راستگويانى .
هود گفت كه : بتحقيق كه واقع و واجب شده است بر شما از پروردگار شما عذابى و غضبى ، آيا مجادله مى نمائيد با من در نامى چند كه نام نهاده ايد آنها را شما و پدران شما يعنى بتها كه آنها را خدا و حافظ و روزى دهنده خود نام كرده ايد نفرستاده است خدا براى اينها هيچ حجتى ، پس انتظار بكشيد عذاب خدا را كه من نيز با شما منتظرم .
پس نجات داديم ما هود را و آنها را كه به او ايمان آورده بودند به رحمتى از جانب خدا و قطع نموديم آخر آنان را كه تكذيب نمودند به آيات ما يعنى مستاءصل نموديم ايشان را و نبودند ايمان آورندگان . (650)
و در جاى ديگر فرموده است :. فرستاديم بسوى عاد برادر ايشان هود را، گفت :اى قوم من !عبادت كنيد خدا را، نيست شما را الهى بجز او، نيستيد شما مگر افترا كنندگان ؛اى قوم من !سؤ ال نمى كنم از شما بر پيغمبرى خود مزدى ، نيست مزد من مگر بر آن كه مرا از نو پديد آورنده است آيا صاحب عقل نيستيد شما؟ و اى قوم من !طلب آمرزش كنيد از پروردگار خود، پس توبه كنيد بسوى او تا بفرستد آسمان را بر شما ريزنده و زياده كند شما را قوتى بسوى قوت شما، و رو مگردانيد از آنچه من به شما مى گويم جرم كنندگان .
گفتند به دروغ و از روى عناد كه :اى هود!نياورده اى براى ما بينه اى و معجزه اى ، و ما نيستيم ترك كننده خدايان خود را از گفتار تو، و نيستيم از براى تو ايمان آورندگان ، نمى گوئيم مگر آنكه خداهاى ما تو را ديوانه كرده اند به سبب آنكه بد گفتى به ايشان .
هود گفت : بدرستى كه من گواه مى گيرم خدا را و گواه باشيد شما كه من بيزارم از آنچه شما شريك پروردگار من كرده ايد، پس همه شما در مقام كيد و ضرر باشييد و مرا مهلت مدهيد يعنى نمى توانيد به من ضرر رسانيد و اين معجزه من است بدرستى كه توكل كردم بر خدا پروردگار من و پروردگار شما، نيست هيچ دابه اى مگر آنكه خدا گيرنده است ناصيه او را يعنى مقهور اوست بدرستى كه پروردگار من بر راه راست است در خلق و رزق و هدايت و اتمام حجت و انتقام و عذاب ، و اگر پشت كنيد و قبول نكنيد پس بتحقيق كه رسانيدم به شما آچه فرستاده شده بودم به آن بسوى شما، و پروردگار من شما را هلاك خواهد كرد و قوم ديگر به عوض ‍ شما در جاى شما قرار خواهد و هيچ ضرر به او نمى رسد از هلاك شما، بدرستى كه پروردگار من بر همه چيز حافظ و مطلع است .
و چون آمد امر به عذاب ايشان ، نجات داديم هود را و آنها كه ايمان آورده بودند با او به رحمتى از ما و نجات داديم ايشان را از عذاب غليظ قيامت . (651)
و در جاى ديگر فرموده است :. تكذيب نمودند عاد مرسلان را در وقتى كه گفت به ايشان برادر ايشان هود: آيا نمى پرهيزيد از عذاب خدا، بدرستى كه من از براى شما رسول امينم ، پس بترسيد از خدا و اطاعت كنيد مرا و من سؤ ال نمى كنم از شما بر تبليغ رسالت مزدى ، نيست مزد من مگر بر پروردگار عالميان ، آيا بنا مى كنيد بر هر بلندى يا بر سر هر راهى آيتى در حالتى كه عبث و بى فايده است و بازى مى كنيد بعضى گفته اند كه : بناها بر سر راهها و بر بلنديها مى ساختند و در آنجا مى نشستند كه هر كه بگذرد به او استهزا و سخريه كنند، و بعضى گفته اند كه : برجها براى كبوتران بى فايده براى لهو و لعب مى ساختند (652) و مى سازيد قصرها و بناهاى محكم و رفيع كه شايد هميشه در آنها بمانيد، و چون دست بسوى كسى دراز مى كنيد جبر و ظلم كنندگان ، پس از خدا بپرهيزيد و مرا اطاعت كنيد و بترسيد از كسى كه امداد يعنى اعانت كرده است شما را به آنچه مى دانيد يا پياپى فرستاده است براى شما آن نعمتها را كه مى دانيد، امداد كرده است شما را به چهارپايان و پسران و باغستانها و چشمه ها، من مى ترسم بر شما عذاب روزى بزرگ را. گفتند: مساوى است بر ما، آيا پند دهى ما را يا نباشى از پند دهندگان ، نيست آنچه تو مى گوئى مگر دروغى كه پيغمبران پيش از تو گفتنند و نيستيم ما عذاب كرده شده .
پس به دروغ برداشتند او را، پس ما هلاك نموديم ايشان را . (653)
و در جاى ديگر فرموده است : اى محمد!اگر اعراض كنند قوم تو از گفتار تو، پس ‍ بگو، مى ترسانم شما را از صاعقه و عذابى مثل عاد و ثمود در وقتى كه پيغمبران آمدند بسوى ايشان از پيش رو و از خلف ايشان كه : عبادت مكنيد مگر خدا را.
. گفتند: اگر مى خواست پروردگار ما هر آينه مى فرستاد ملكى چند را، پس ما به آنچه شما به آن فرستاده شده ايد كافرانيم . اما عاد پس تكبر كردند در زمين به ناحق و گفتند: كيست كه قوتش از ما زيادتر باشد؟ آيا ندانستند كه خداوندى كه ايشان را خلق كرده است قوتش از ايشان بيشتر است ؟ و انكار مى كردند آيات ما را پس فرستاديم بر ايشان بادى تند يا سرد در روزى نحس تا بچشانيم به ايشان عذاب خوارى در زندگانى دنيا و عذاب آخرت خوار كننده تر است و ايشان يارى كرده نمى شوند . (654)
و در جاى ديگر فرموده است : ياد كن برادر عاد را در وقتى كه ترسانيد قوم خود را در احقاف و حال آنكه گذشته بودند ترسانندگان از پيش روى او و از خلف او كه : مپرستيد مگر خدا را بدرستى كه من مى ترسم بر شما عذاب روزى بزرگ .
گفتند: آيا آمده اى كه ما را بگردانى از خدايان ما، پس بياور آنچه را وعده مى كنى از عذاب اگر از راست گويانى .
گفت : نيست علم آمدن عذاب مگر نزد خدا، و من مى رسانم به شما آنچه فرستاده شده ام به آن ، و ليكن مى بينم شما را گروهى سفاهت كننده و نادان .
.پس چون ديدند عذاب را ابرى مستقبل واديهاى ايشان گفتند: اين ابرى است باران بارنده بر ما.
هود گفت : بلكه آن چيزى است كه تعجيل مى كرديد به آن ، بادى است كه در آن عذابى دردناك هست كه هلاك مى كند هر چيزى را كه بر آن بگذرد به امر پروردگارش ، پس صبح كردند در حالى كه كه ديده نمى شد مگر خانه هاى ايشان ، چنين جزا مى دهيم گروه مجرمان را .(655)
و اهل تفسير ذكر كرده اند كه هود عليه السلام حظيره اى ساخت و خود با هر كه ايمان آورده بود داخل آن حظيره شدند و از آن باد به ايشان نمى رسيد مگر آنقدر كه لذت مى يافتند، و قوم عاد را مى كند و بالا مى برد آنقدر كه مانند ملخ مى نمودند، و فرود مى آورد ايشان را سرنگون ، و بر كوهها مى زد تا استخوانهاى ايشان را ريزه ريزه مى كرد، و غارها و بناهاى محكم ساخته بودند براى دفع اين عذاب ، چون داخل مى شدند از پى ايشان باد داخل مى شد و ايشان را بيرون مى آورد و به هوا مى برد. (656)
فصل دوم : در قصه شديد و شداد و ارم ذات العماد است
ابن بابويه و شيخ طبرسى رحمة الله و غير ايشان روايت كرده اند كه : مردى كه او را عبدالله بن قلابه مى گفتند بيرون رفت به طلب شترى كه از او گريخته بود، و در صحراهاى عدن و بيابانهاى آن مى گشت ، ناگاه شهرى ديد و در آن حصارى بود و بر دور آن حصار قصرهاى بسيار و علمهاى بلند بود؛ چون نزديك آن شهر رسيد گمان كرد كه در آن شهر كسى هست كه نشان شتر خود را از او بپرسد، چون هيچكس را نديد كه داخل آن شهر شود يا از آن شهر بيرون آيد، از ناقه فرود آمد و پاى ناقه را عقال كرد (657) و شمشير خود را از غلاف كشيد و از دروازه شهر داخل شد، ناگاه دو در بزرگ عظيمى ديد كه در دنيا از آن عظيمتر و بلندتر كسى نديده بود، و چوب آن درها از خوشبوترين چوبها بود، و مرصع كرده بودند به ياقوت زرد و سرخ كه روشنى آنها آن امكان را پر كرده بود.
و چون آن حال را مشاهده كرد متعجب شد، پس يكى از درها را گشود و داخل شد، ناگاه شهرى ديد كه نظركنندگان مثل آن نديده بودند هرگز، و قصرها ديد بر روى عمودهاى زبرجد و ياقوت بنا كرده و بالاى هر قصرى از آنها غرفه اى بود و بالاى هر غرفه ، غرفه اى ديگر، همه را به طلا و نقره و مرواريد و ياقوت و زبرجد بنا كرده ، و بر اين قصرها درها آويخته مانند دروازه شهر از چوبهاى خوشبو و به ياقوت مرصع كرده ، و فرش كرده بودند آن قصرها را به مرواريد و بندقهاى مشك و زعفران .
پس چون آن بناها را مشاهده كرد و كسى را در آنجا نديد بترسيد، پس نظر كرد در اطراف قصرها، خيابانها ديد مشتمل بر درختان كه ميوه ها از آنها آويخته و نهرها در زير آن درختان جارى بود، پس گفت : اين آن بهشت است كه خدا براى بندگان وصف نموده است در دنيا، خدا را سپاس كه مرا داخل بهشت گردانيد؛ پس از آن مرواريد و بندقهاى مشك و زعفران قدرى كه توانست برداشت و نتوانست كه از آن زبرجدها و ياقوتها چيزى بكند و بيرون آمد و بر ناقه خود سوار شد و از راهى كه آمده بود برگشت تا داخل يمن شد و از آن مرواريدها و بندقها ظاهر كرد و خبر خود را به مردم نقل كرد و بعضى از آن مرواريدها را فروخت و زرد و متغير شده بودند از بسيارى زمانها كه بر آنها گذشته بود.
پس چون آن خبر شايع شد و به معاويه رسيد، رسولى بسوى والى صنعا فرستاد كه آن شخص را براى او بفرستد؛ چون آن شخص به نزد معاويه آمد او را به خلوت طلبيد و از آن قصه سؤ ال كرد، آن شخص آنچه ديده بود همگى را براى معاويه ذكر كرد، معاويه فرستاد و كعب الاحبار را طلبيد و گفت : آيا شنيده اى و در كتب ديده اى ؟ در دنيا شهرى هست كه به طلا و نقره بنا كرده اند و عمودها و ستونهايش از زبرجد و ياقوت است و سنگريزه قصرها و غرفه هايش مرواريد است و نهرهايش در خيابانها در زير درختان جارى است ؟
كعب گفت : بلى ، اين شهر را شداد پسر عاد بنا كرده است ، و اين است ارم ذات العماد كه خدا در قرآن ياد فرموده است و در وصف آن گفته است لم يخلق مثلها فى البلاد (658) يعنى : خلق نشده است مثل آن در شهرها .
معاويه گفت : حديثش را براى ما بيان كن .
كعب گفت : عاد اولى كه غير عاد قوم هودند، دو پسر داشت : يكى را شديد نام كرد و ديگرى را شداد، پس عاد مرد و اين دو پسر بعد از او هر دو پادشاه شدند و تجبر عظيم بهم رسانيدند، و اهل مشرق و مغرب همگى اطاعت ايشان كردند، پس شديد مرد و شداد بى منازعى در پادشاهى تمام روى زمين مستقل شد، و بسيار حريص بود به خواندن كتابها، و هرگاه مى شنيد ذكر بهشت را و آنچه در آن است از بناها و ياقوت و زبرجد و مرواريد راغب مى شد در آنكه در دنيا مثل آن را بسازد از روى تجبر بر خدا، پس مقرر كرد براى ساختن آن بهشت صد مرد را و هر يك از ايشان را هزار كس از اعوان داد و گفت : برويد و پيدا كنيد بيابانى كه نيكوتر و گشاده ترين بيابانها باشد و بسازيد از براى من در آن شهرى از طلا و نقره و ياقوت و زبرجد و مرواريد، و در زير آن شهرها عمودها از زبرجد قرار دهيد و بر اين شهر قصرها قرار دهيد و بر قصرها غرفه ها بسازيد و بالاى غرفه ها غرفه ها بنا كنيد، و در زير اين قصرها در خيابانها اصناف ميوه ها غرس نمائيد، و نهرها جارى كنيد در زير درختان كه من در كتب ، صفت بهشت را خوانده ام و مى خواهم كه مثل آن در دنيا بسازم .
گفتند: ما اين قدر جواهر و طلا ونقره از كجا بهم رسانيم كه چنين شهرى بنا كرديم ؟ شداد گفت : مگر نمى دانيد كه جميع ملك دنيا در دست من است ؟
گفتند: بلى .
گفت : برويد بسوى هر معدنى از معدنهاى جواهر و طلا و نقره و جمعى را به هر معدنى موكل كنيد تا جمع كنند آنچه به آن احتياج داريد، و هر چه در دست مردم از طلا و نقره مى يابيد بگيريد.
پس فرمانها نوشتند به پادشاهان مشرق و مغرب و ده سال جواهر جمع كردند، و در سيصد سال اين شهر را براى او تمام كردند، و عمر شداد نهصد سال بود؛ پس چون به نزد او آمدند و او را خبر دادند كه ما فارغ شديم از بهشت گفت : برويد و حصارى بر دور آن بسازيد و بر دور حصار هزار قصر بسازيد و نزد هر قصرى هزار علم برپا كنيد كه در هر قصرى از اين قصرها وزيرى از وزراى من ساكن باشند، پس برگشتند و همه اينها را بعمل آوردند و به نزد او آمدند و خبر دادند كه تمام شد، پس امر كرد مردم را كه بار نبندند بسوى ارم ذات العماد، پس ده سال تهيه و كارسازى رفتن كردند، پس شداد با لشكر و اتباعش روانه شدند بسوى ارم ، چون به مكانى رسيدند كه يك شب ويك روز راه مانده بود كه به ارم برسند حق تعالى بر او و بر هر كه با او بود صدائى از آسمان فرستاد كه همگى هلاك شدند و نه او داخل ارم شد و نه احدى از آنها كه با او بودند.
و در زمان تو مردى از مسلمانان داخل آن بهشت خواهد شد سرخ رو و سرخ مو و كوتاه قامت و پر ابرو و بر گردنش خالى باشد، و در اين صحراها بيرون رود به طلب شترى و به آن سبب داخل آن بهشت شود؛ و آن شخص نزد معاويه بود، چون كعب بسوى او نظر كرد گفت : و الله اين مرد است ، و داخل اين بهشت خواهند شد اهل دين حق در آخر الزمان . (659)
و ابن بابويه فرموده است كه : ديدم در كتاب معمرين نقل كرده اند از هشام بن سعد كه گفت : سنگى يافتيم در اسكندريه كه در آن نوشته بود كه : منم شداد بن عاد كه ساختم ارم ذات العماد را كه مثل آن خلق نشده است در بلاد، و كشيدم لشكرها و به زور بازوى خود، واديها را سد كردم و بنا كردم قصرهاى ارم را در وقتى كه پيرى و مرگ نبود، و سنگ در نرمى مانند گل بود، و گنجى در دريا گذاشتم بر دوازده منزل كه آن را احدى بيرون نياورد تا امت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم آن را بيرون آورند. (660)
----------------------------------------
650سوره اعراف : 65 72.
651سوره هود: 50 58.
652تفسير فخر رازى 24 / 157؛ تفسير بيضاوى 3 / 258.
653سوره شعرا: 123 139.
654سوره فصلت : 13 16.
655سوره احقاف : 21 25.
656 تفسير قرطبى 16 / 207؛ تفسير ابى السعود 5 / 579؛ تفسير روح المعانى 13 / 184.
657عقال كردن ناقه : بستن زانوى آن .
658سوره فجر: 8.
659كمال الدين و تمام النعمة 552؛ مجمع البيان 5 / 486.
660 كمال الدين و تمام النعمة 555.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » يکشنبه آپريل 18, 2010 9:49 pm

باب ششم : در بيان قصه هاى حضرت صالح عليه السلام و ناقه آن حضرت ، و قوم اوست
بدان كه حق تعالى اين قصه را نيز در بسيار جائى از قرآن براى تنبيه غافلان و تذكير جاهلان اين امت بيان فرموده است ، و ما ترجمه ظاهر لفظ بعضى از آيات را اول ايراد مى نمائيم تا اخبار معتبره بر طبق آنها بيان شود، از آن جمله خدا در سوره اعراف فرموده است :. فرستاديم بسوى ثمود برادر ايشان صالح را، گفت :اى قوم من !عبادت كنيد خدا را، نيست شما را خدائى بجز او، و بتحقيق كه آمده است بسوى شما بينه و معجزه از جانب پروردگار شما، اين است شتر و ناقه خدا از براى شما آيت و معجزه اى است ، پس آن را بگذاريد كه بخورد در زمين خدا، و مس ‍ مكنيد او را به بدى پس بگيرد شما را عذابى دردناك ، و ياد آوريد آن وقتى را كه گردانيد شما را خليفه ها بعد از عاد، و جا داد شما را در زمين كه از زمينهاى نرم ، قصرها مى سازيد و در كوهها خانه ها بنا مى كنيد، پس بياد آوريد نعمتهاى خدا را و سعى كنيد در زمين به فساد، گفتند اشراف ايشان كه تكبر ورزيدند از قبول كردن حق از قوم ايشان با آن جماعت كه ايشان را ضعيف گردانيده بود در زمين كه ايمان به صالح آورده بودند در ميان ايشان كه : آيا مى دانيد كه صالح فرستاده شده است از جانب پروردگارش ؟
. گفتند مؤ منان : بدرستى كه ما به آنچه صالح به او فرستاده شده است مؤ منيم .
گفتند آنها كه تكبر كردند كه : ما به آنچه شما به آن ايمان آورده ايد كافريم ، پس پى كردند ناقه را و طغيان كردند از امر پروردگارشان و گفتند:اى صالح !بياور بسوى ما آنچه ما را وعده مى كنى اگر هستى از پيغمبران ، پس گفت ايشان را رجفه اى ، يعنى زلزله اى و لرزيدن زمين ، و بعضى گويند: يعنى صداى مهيب ، و بعضى گويند: يعنى صاعقه ، و بعضى گويند: صدائى بود كه زمين از شدت آن بلرزيد (661) پس ‍ گرديدند در خانه هاى خود مردگان خاكستر سرد شده .
پس پشت كرد صالح از ايشان و گفت :اى قوم !من رسانيدم به شما رسالت پروردگار خود را، و نصيحت كردم شما را و ليكن دوست نمى داريد شما نصيحت كنندگان را . (662)
و در سوره هود فرموده است : فرستاديم بسوى ثمود برادر ايشان صالح را، گفت :اى قوم من !عبادت كنيد خدا را، نيست شما را الهى بجز او، و انشا كرده و آفريده است شما را از زمين ، و شما را عمرهاى بسيار داده است در زمين يا زمين را در ايام زندگى شما به شما ارزانى داشته است پس طلب آمرزش خدا بكنيد، پس توبه و بازگشت كنيد بسوى خدا، بدرستى كه خداى من نزديك است به توبه كاران و اجابت كننده دعاى داعيان است ، گفتند:اى صالح !بتحقيق كه بودى تو در ميان محل اميد ما پيش از اين ، آيا نهى مى كنى ما را از اينكه بپرستيم آنچه را مى پرستيدند پدران ما؟!و بدرستى كه ما در شكيم از آنچه ما را بسوى او مى خوانى و تو را متهم مى دانيم .
صالح گفت :اى قوم من !خبر دهيد مرا كه اگر بوده باشم بر بينه و حجتى از پروردگار خود و عطا كند به من رحمتى بزرگ از جانب خود يعنى پيغمبرى پس كى يارى مى كند مرا از عذاب خدا اگر او را نافرمانى كنم ؟ پس زياد نمى كنيد شما مرا اگر اطاعت شما كنم بغير از زيانكارى ، و اى قوم من !اين ناقه خداست و حال آنكه معجزه اى است از براى شما، پس بگذاريد آن را كه بخورد در زمين خدا و بدى به آن مرسانيد كه بگيرد شما را عذابى نزديك است ؛ پس پى كردند ناقه را؛ پس گفت صالح : متمتع شويد در خانه خود سه روز كه بيش از اين مهلت نيست شما را، اين وعده اى است كه دروغى در آن نيست . پس چون آمد امر ما به عذاب ايشان ، نجات داديم صالح را و آنها را كه ايمان آورده بودند به او رحمتى از جانب خود، و نجات داديم ايشان را از خوارى آن روز، بدرستى كه پروردگار تو قوى و بر همه چيز قادر و عزيز و بر همه امر غالب است ، و گرفت آنها را كه ظلم كردند صدائى عظيم ، پس ‍ گرديدند در خانه هاى خود مردگان ، گويا هرگز در آن خانه ها نبودند، بدرستى كه قوم ثمود كافر شدند به پروردگار خود، دورى از رحمت خدا باد براى ثمود . (663)
و در سوره حجر فرموده است :. بتحقيق كه تكذيب كردند اصحاب حجر، پيغمبران مرسل را حجر اسم شهر يا وادى است كه قوم حضرت صالح عليه السلام در آنجا ساكن بودند و داديم به پيغمبران آيات و معجزات خود را بر ايشان ظاهر مى كردند، پس بودند آن قوم از آن معجزات اعراض كنندگان ، و بودند آنكه مى تراشيدند از كوهها خانه ها در حالتى كه ايمن بودند از بلاها، پس گرفت ايشان را صداى مهيب در صبحگاه ، پس هيچ فايده نداد ايشان را آنچه كسب كرده بودند . (664)
و در سوره شعرا فرموده است : تكذيب كردند ثمود مرسلان را در وقتى كه گفت به ايشان برادر ايشان صالح : آيا نمى پرهيزيد از عذاب خدا؟!بدرستى كه من از براى شما رسول امينم ، پس بترسيد از خدا و اطاعت نمائيد مرا، و سؤ ال نمى كنم از شما بر تبليغ رسالت هيچ مزدى ، نيست مزد من مگر بر پروردگار عالميان ، آيا گمان مى كنيد كه شما را هميشه خواهند گذاشت در آن نعمتها كه داريد ايمن از نزول مرگ يا عذاب در باغستانها و چشمه ها و زراعتها و نخلستانها كه ميوه هاشان نرم و لطيف است و مى تراشيد از كوهها خانه ها با نهايت حذاقت ؟!پس بپرهيزيد از عذاب خدا و مرا اطاعت كنيد و اطاعت مكنيد امر اسراف كنندگان را كه افساد مى نمايند در زمين و به اصلاح نمى آورند امرى را، گفتند: نيستى تو مگر از جادوگرها كه ديوانه شده باشند، نيستى تو مگر بشرى مثل ما، پس بياور آيتى اگر هستى از راستگويان .
صالح گفت : اين ناقه اى است كه او را آبخورى هست و از براى شما آب خوردن روزى معلوم هست زيرا كه چنين مقرر شده بود كه يك روز ناقه تمام آب وادى ايشان را بخورد و ناقه نزديك آب نيايد و صالح گفت : آزارى به اين ناقه نرسانيد كه خواهد گرفت شما را عذاب روزى بزرگ ، پس پى كردند ناقه را، پس صبح كردند نادمان ، پس گرفت ايشان را عذاب . (665)
مؤ لف گويد: اكثر آيات در ضمن نقل اخبار مجملا مفسر خواهد شد.
----------------------------------------
661 تفسير فخر رازى 14 / 166؛ مجمع البيان 2 / 443 تفسير روح المعانى 4 / 403.
662سوره اعراف : 73 79.
663 سوره هود: 61 68.
664سوره حجر: 80 84.
665سوره شعراء: 141 158.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » يکشنبه آپريل 18, 2010 9:50 pm

قطب راوندى گفته است كه : حضرت صالح عليه السلام پسر ثمود پسر عاد پسر ارم پسر سام پسر حضرت نوح بود؛ (666)؛ و مشهور آن است كه : صالح پسر عبيد پسر اسف پسر ماشخ پسر عبيد پسر حاذر پسر ثمود پسر عاثر پسر ارم پسر سام بود. (667)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : پرسيدند از آن حضرت از تفسير اين آيات كريمه كه ترجمه لفظشان آن است كه : نسبت به دروغ دادند ثمود پيغمبران ترساننده را، پس گفتند: آيا بشرى از ما يكى را همه ما متابعت كنيم ، پس ما در اين هنگام در گمراهى و ديوانگى خواهيم بود، آيا كتاب خدا و پيغمبرى بر او فرود آمد در ميان ما، بلكه او بسيار دروغگو و طغيان كننده است . (668)
حضرت فرمود: اين سخنان در هنگامى بود كه تكذيب نمودند حضرت صالح عليه السلام را، و حق تعالى هلاك نكرد قومى را تا فرستاد بسوى ايشان پيش از هلاك نمودن پيغمبران را كه حجت خدا را بر ايشان تمام كنند، پس خدا حضرت صالح عليه السلام را بسوى ايشان فرستاد و ايشان را بسوى خدا خواند، پس اطاعت و اجابت او نكردند و طغيان نمودند بر او طغيان بزرگ و گفتند: ايمان نمى آوريم به تو تا بيرون آورى بسوى ما از اين سنگ شتر ماده كه ده ماهه آبستن باشد، و آن سنگ را ايشان تعظيم مى كردند و مى پرستيدند، و نزد آن سنگ در هر سال قربانيها مى كشتند، و نزد آن جمعيت مى كردند، پس به حضرت صالح عليه السلام گفتند: اگر پيغمبرى و رسولى چنانچه مى گوئى پس بخوان خداى خود را كه از براى ما از اين سنگ سخت ناقه اى ده ماهه آبستن بيرون آورد.
پس خدا بيرون آورد ناقه را از آن سنگ به نحوى كه ايشان طلبيده بودند ، و حق تعالى وحى نمود كه :اى صالح !بگو به ايشان كه خدا مقرر كرده است براى اين ناقه كه يك روز آب مخصوص او باشد و يك روز مخصوص شما باشد؛ چون روز آب خوردن ناقه مى شد همه آب را در آن روز مى خورد، پس آن را مى دوشيدند و نمى ماند كودك و بزرگى مگر آنكه از شير آن ناقه در آن روز مى خوردند، چون روز ديگر صبح مى شد اهل شهر و حيوانات ايشان بر سر آب مى رفتند و در آن روز از آن آب مى خوردند و ناقه در آن روز آب نمى خورد، پس بر سر آب مى رفتند و در آن روز از آن آب مى خوردند و ناقه در آن روز آب نمى خورد، پس بر آن حال ماندند آنچه خدا خواست ، پس ايشان بر خدا طاغى شدند و بعضى بسوى بعضى رفتند و گفتند: پى كنيد اين ناقه را و به راحت افتيد از آن ، ما راضى نيستيم كه يك روز آب از ما باشد و يك روز از آن باشد.
پس گفتند: كيست آن كه مرتكب كشتن آن شود و ما از براى او مزدى قرار دهيم آنچه خواهد.
پس آمد بسوى ايشان مرد سرخ روى سرخ موى كبود چشمى كه فرزند زنا بود و پدر او معلوم نبود و او را قدار مى گفتند به ضم قاف شقى از اشقيا كه شوم بود بر ايشان ، پس از براى او جعلى و مزدى قرار دادند. پس چون ناقه متوجه شد بسوى آن آب كه نوبه آن بود، گذاشت تا آب را خورد و متوجه برگشتن شد، بر سر راهش نشست و ضربتى زد آن را به شمشير و اثرى در آن نكرد، پس ضربت ديگر زد و آن را كشت ؛ چون ناقه بر پهلو افتاد به زمين ، فرزندش گريخت و به كوه بالا رفت و سه مرتبه بسوى آسمان فرياد كرد. پس قوم صالح آمدند و احدى از ايشان نماند مگر آنكه شريك شد با او در ضربت زدن ، و گوشتش را در ميان خود قسمت كردند، و هيچ كودك و بزرگى نماند مگر آنكه از گوشت او خوردند.
چون حضرت صالح عليه السلام آن حال را مشاهده كرد، بسوى ايشان آمد و گفت :اى قوم !چه باعث شد شما را كه اين كار كرديد و نافرمانى پروردگار خود كرديد، پس حق تعالى وحى نمود بسوى صالح عليه السلام كه : قوم تو طغيان و بغى كردند و كشتند ناقه را كه خدا بسوى ايشان فرستاده بود كه حجت او باشد بر ايشان ، و در بودن ناقه بر ايشان ضرورى نبود و از براى ايشان بزرگترين منفعتها بود، پس بگو به ايشان كه من عذاب خود را بر ايشان مى فرستم تا سه روز، پس اگر توبه كردند و برگشتند، توبه ايشان را قبول مى كنم و عذاب را از ايشان منع مى كنم ، و اگر توبه نكردند و برنگشتند در روز سوم عذاب خود را بر ايشان مى فرستم .
پس حضرت صالح عليه السلام به نزد ايشان آمد و گفت :اى قوم !من رسول خداوند شمايم بسوى شما، و او مى گويد به شما كه اگر توبه كرديد و برگشتيد استغفار كرديد گناه شما را مى آمرزم و توبه شما را قبول مى كنم .
چون اين سخنان را به ايشان فرمود، كفر و طغيان و بغى ايشان زياده از سابق شد و گفتند:اى صالح !بياور بسوى ما آنچه ما را وعده مى كردى اگر از راستگويانى .
صالح گفت :اى قوم من !بدرستى كه فردا صبح خواهيد كرد و روهاى شما زرد خواهد بود، و در روز دوم روهاى شما سرخ خواهد بود و در روز سوم روهاى شما سياه خواهد بود.
پس چون روز اول شد صبح كردند و روهاى ايشان زرد بود، پس بعضى از ايشان بسوى بعضى رفتند و گفتند: آمد بسوى ما آنچه صالح گفت ، پس عاتيان و طاغيان ايشان گفتند: نمى شنويم سخن صالح را و قبول نمى كنيم قول او را هر چند عظيم است .
چون روز دوم شد روهاى ايشان سرخ شد، بعضى از ايشان بسوى بعضى رفتند و گفتند:اى قوم !آمد بسوى شما آنچه صالح به شما گفت ، پس عاتيان ايشان گفتند: اگر همه هلاك شويم قول صالح را نشنويم و ترك عبادت خدايان كه پدران ما ايشان را مى پرستيدند نكنيم و توبه نكردند و برنگشتند.
چون روز سوم شد روهاى ايشان سياه گرديد، پس بعضى از ايشان بسوى بعضى رفتند و گفتند:اى قوم !آنچه صالح به شما گفت همه واقع شد، عاتيان گفتند: آمد به نزد ما آنچه صالح ما را خبر داد. چون نصف شب شد جبرئيل عليه السلام به نزد ايشان آمد و نعره اى بر ايشان زد كه پرده گوشهاى ايشان را دريد و دلهاى ايشان را شكافت و جگرهاى ايشان را پاره پاره كرد و ايشان در آن سه روز حنوط و كفن كرده بودند و مى دانستند كه عذاب بر ايشان نازل خواهد شد، پس همگى در يك چشم بهم زدن مردند، كودك و بزرگ ايشان ، و هيچ صاحب صدائى در ميان ايشان نماند مگر آنكه حق تعالى ايشان را هلاك كرد، پس صبح كردند در خانه ها و خوابگاههاى خود مردگان ، پس حق تعالى بر ايشان با آن صدا آتشى از آسمان فرستاد كه همگى را سوزاند؛ اين بود قصه ايشان . (669)
و در حديث حسن بلكه صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جبرئيل عليه السلام سؤ ال كرد كه : چگونه بود هلاك شدن قوم حضرت صالح ؟
جبرئيل گفت : يا محمد!صالح مبعوث گرديد در وقتى كه شانزده سال عمر او بود، و در ميان ايشان نماند تا عمر او به صد و بيست سال رسيد و ايشان اجابت او نمى كردند بسيو هيچ خير، و ايشان هفتاد بت داشتند كه مى پرستيدند بغير از خدا، چون اين حال را از ايشان مشاهده كرد گفت :اى قوم !بدرستى كه من مبعوث شدم بسوى شما شانزده ساله و اكنون به صد و بيست سال رسيده ام ، و بر شما عرض ‍ مى كنم دو چيز را: اگر خواهيد سؤ ال كنيد از من تا سؤ ال كنم از خداهاى شما، اگر اجابت نمايند مرا به آنچه سؤ ال مى كنم ، من از ميان شما بيرون مى روم كه من به ملال آمده ام از شما و شما دلتنگ شديد از من .
گفتند: به انصاف آمده اى اى صالح .
پس وعده كردند روزى را كه به صحرا بيرون روند.
پس آن قوم گمراه در آن روز بتهاى خود را بردند بسوى صحرائى كه در بيرون شهر ايشان بود، و طعام و شراب خود را كشيدند و خوردند و آشاميدند، و چون فارغ شدند حضرت صالح عليه السلام را طلبيدند و گفتند:اى صالح !سؤ ال كن .
پس صالح به نزد بت بزرگ ايشان آمد و پرسيد: اين چه نام دارد؟
ايشان نامش را گفتند: پس به آن نام آن را ندا كرد، آن جواب نگفت ، پس صالح عليه السلام گفت : چرا جواب نمى گويد؟
گفتند: ديگرى را بخوان ، آن هم جواب نگفت ، و همچنين تا همه آن بتها را به نامهاى ايشان خواند و هيچيك جواب نگفتند. پس حضرت صالح عليه السلام به ايشان فرمود كه :اى قوم !ديديد كه من همه خدايان شما را ندا كردم و هيچيك جواب من نگفتند، پس از من سؤ ال كنيد كه من از خداى خود سؤ ال كنم تا در ساعت شما را اجابت كند.
پس رو كردند به بتها و گفتند: چرا جواب صالح نگفتيد؟ باز جوابى از ايشان ظاهر نشد. پس گفتند:اى صالح !دور شو و ما را با خداهاى خود بگذار اندك زمانى .
چون حضرت صالح عليه السلام دور شد فرشها و ظرفها را انداختند و در پيش آن بتها بر خاك غلطيدند و گفتند: اگر امروز جواب صالح نمى گوئيد ما رسوا مى شويم .
پس حضرت صالح عليه السلام را طلبيدند و گفتند: الحال سوال كن تا جواب بگويند، پس صالح عليه السلام يك يك را ندا كرد و هيچيك جواب نگفتند.
صالح عليه السلام گفت :اى قوم !روز رفت و اينها جواب من نمى گويند، پس از من سؤ ال كنيد تا از خداى خود سؤ ال كنم تا در همين ساعت شما را اجابت كند.
پس از ميان خود هفتاد تن را انتخاب كردند از سركرده ها و بزرگان خود، پس ايشان گفتند:اى صالح !ما از تو سؤ ال مى كنيم .
حضرت صالح عليه السلام فرمود: اين قوم همه راضيند بر شما؟
همه گفتند: بلى ، اگر اين جماعت تو را اجابت كنند ما نيز تو را اجابت مى كنيم .
پس آن هفتاد تن گفتند:اى صالح !ما از تو سؤ ال مى كنيم ، اگر اجابت كرد تو را پروردگار تو، ما تو را متابعت مى كنيم و اجابت تو مى كنيم و جميع اهل شهر ما متابعت تو مى كنند.
پس حضرت صالح عليه السلام به ايشان فرمود: آنچه خواهيد از من سؤ ال كنيد، ايشان اشاره كردند به كوهى كه در نزديكى ايشان بود و گفتند:اى صالح !بيا برويم به نزديك اين كوه كه در آنجا سؤ ال كنيم .
چون به نزد كوه رسيدند گفتند:اى صالح !سؤ ال كن از پروردگارت كه در همين ساعت بيرون آورد از اين كوه شتر ماده سرخ موى بسيار سرخ پر كركى كه ده ماهه آبستن باشد و از پهلو تا پهلوى ديگرش يك ميل باشد، يعنى ثلث فرسخ .
حضرت صالح عليه السلام گفت : از من سؤ ال كرديد چيزى را كه بر من عظيم است و بر خداى من بسيار سهل و آسان است .
پس صالح عليه السلام از خدا سؤ ال كرد و در ساعت كوه شكافته شد و آوازى عظيم ظاهر شد كه نزديك بود عقلها از شدت آن پرواز كند، و اضطراب كرد كوه به نحوى كه اضطراب مى كند زن در هنگام زائيدن ، پس ناگاه سر ناقه از آن شكاف ظاهر شد و هنوز گردنش تمام بيرون نيامده بود كه شروع به نشخوارگى كرد، پس ‍ جميع بدنش بيرون آمد تا بر روى زمين درست ايستاد.
چون اين حال غريب را مشاهده كردند گفتند:اى صالح !چه بسيار زود اجابت كرد تو را خداى تو، پس سؤ ال كن از پروردگار خود كه فرزندش را هم بيرون آورد.
پس از خدا سؤ ال كرد و در ساعت فرزندش از ناقه جدا شد و بر گرد ناقه مى گرديد. پس حضرت صالح عليه السلام فرمود:اى قوم !ديگر چيزى ماند؟
گفتند: نه بيا برويم به نزد قوم خود و ايشان را خبر دهيم به آنچه ديديم تا ايمان به تو بياورند. پس برگشتند و از اين هفتاد نفر هنوز به قوم نرسيده شصت و چهار نفر مرتد شدند و گفتند: جادو كرد، و شش تن ثابت ماندند و گفتند: آنچه ديديم حق بود، و ميان ايشان سخن بسيار شد و برگشتند تكذيب كنندگان حضرت صالح را مگر آن شش نفر، و از آن شش نفر يك نفر شك كرد، و آخر در ميان آنها بود كه ناقه را پى كردند.
راوى گفت : من در شام ديدم آن كوه را كه شكاف آن يك ميل است و جاى پهلوى ناقه هست از دو طرف كه در كوه اثر كرده است . (670)
----------------------------------------
666بحار الانوار 11 / 377.
667عرائس المجالس 66، و در آن به جاى ماسخ ، ماسح آمده است .
668سوره قمر: 23 25.
669 كافى 8 / 187؛ قصص الانبياء راوندى 97.
670تفسير عياشى 2 / 20؛ كافى 8 / 185.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » يکشنبه آپريل 18, 2010 9:51 pm

و به سند موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت صالح عليه السلام غايب شد از قوم خود مدتى ، و روزى كه غايب شد نه جوان بود و نه پير بود، و بسيار خوش جسم بود و ريش انبوه داشت و ميانه بالا بود، پس چون بسوى قوم خود برگشت او را نشناختند ، و قوم او پيش از برگشتن او سه طايفه شدند: يك طايفه انكار كردند و گفتند: صالح زنده نيست و او هرگز بر نمى گردد ؛ و طايفه ديگر شك داشتند؛ و طايفه ديگر يقين داشتند كه برخواهد گشت .
پس چون برگشت اول آمد بسوى آن طايفه كه شك داشتند و گفت : من صالحم . پس ‍ او را تكذيب كردند و دشنام دادند و زجر كردند و گفتند: صالح بر غير صورت و شكل تو بود.
پس آمد بسوى آنها كه منكر بودند، پس نشنيدند سخن او را و از او نفرت كردند نفرت عظيم .
پس آمد بسوى طايفه سوم كه اهل يقين بودند و فرمود: منم صالح .
گفتند: ما را خبر ده كه شك نكنيم كه تو صالحى ، ما مى دانيم كه خدا خالق است و هر كس را به هر صورت كه خواهد مى گرداند، و خبر به ما رسيده و خوانده ايم علامات صالح را در وقتى كه بيايد.
فرمود: منم كه ناقه از براى شما آوردم .
گفتند: راست گفتى ما اين را در كتب خوانده ايم ، پس بگو كه علامات ناقه چه بود؟ فرمود: يك روز آب از ناقه بود و يك روز از شما.
گفتند: ايمان آورديم به خدا و به آنچه تو آوردى از جانب او.
پس در اين وقت گفتند جماعت متكبران ، يعنى شك كنندگان و انكار كنندگان ؛ ما به آنچه شما به آن ايمان آورديد كافريم .
راوى پرسيد:اى فرزند رسول خدا!در آن روز عالمى بود؟
فرمود: خدا عادلتر است از آنكه زمين را بگذارد بى عالمى ، پس چون صالح عليه السلام ظاهر شد عالمان كه بودند نزد او جمع شدند، و مثل على و قائم عليهما السلام در اين امت مثل صالح است كه در آخر الزمان هر دو ظاهر خواهند شد. (671) و در ظاهر شدن ايشان مردم سه فرقه اند، و بعد از ظاهر شدن بعضى انكار خواهند كرد و بعضى اقرار خواهند نمود.
و به سند معتبر از حضرت امام موسى بن جعفر صلوات الله عليه منقول است كه فرمود: اصحاب رس دو طايفه بودند: يك طايفه آنهايند كه حق تعالى در قرآن ايشان را ياد كرده است ، و يك طايفه ديگر اهلش باديه نشين بودند و صاحب گوسفند و بز بودند؛ پس صالح پيغمبر بسوى ايشان شخصى را به رسالت فرستاد پس او را كشتند و رسول ديگر را فرستاد باز او را كشتند، پس رسول ديگر بسوى ايشان فرستاد كه او را تقويت داد به ولى كه با او همراه كرد، پس رسول كشته شد و سعى كرد ولى تا حجت را بر ايشان تمام كرد، ايشان مى گفتند: خداى ما در درياست ؛ و خود را در كنار دريا ساكن كرده بودند، و ايشان در هر سال عيدى داشتند كه در آن روز ماهى بزرگى از دريا بيرون مى آمد و ايشان آن ماهى را سجده مى كردند، پس ولى صالح عليه السلام به ايشان گفت : من نمى خواهم كه شما مرا پروردگار خود بدانيد و ليكن اگر آن ماهى كه شما آن را مى پرستيد اطاعت من بكند آيا شما اجابت من خواهيد كرد بسوى آنچه من شما را به آن مى خوانم ؟
گفتند: بلى . و عهدها و پيمانها در اين باب با او كردند، پس بيرون آمد ماهى كه بر چهار ماهى سوار بود. چون نظر ايشان بر آن ماهى افتاد همگى به سجده افتادند، پس ولى صالح پيغمبر عليه السلام برابر آن ماهى آمد و گفت : بيا بسوى من خواهى نخواهى به نام خداوند كريم . پس ، از آن ماهيها فرود آمد، ولى گفت : باز بر پشت آن چهار ماهى باش و بيا تا اين قوم را در امر من شكى نماند. باز آن ماهى بر پشت آن چهار ماهى سوار شد و همگى از دريا بيرون آمدند تا نزديك ولى صالح رسيدند. پس باز تكذيب كردند او را، پس حق تعالى بادى بسوى ايشان فرستاد كه ايشان را با حيوانات به دريا انداخت ، پس وحى رسيد بسوى ولى حضرت صالح عليه السلام به موضع آن چاهى كه آن را رس مى گفتند و در آن طلا و نقره بسيار پنهان كرده بودند، پس به نزد آن چاه رفت و آنها را گرفت و بر اصحاب خود بالسويه بر صغير و كبير قسمت كرد. (672)
و دور نيست كه همان چاه باشد كه بالفعل در راه مكه معظمه واقع است و به رس ‍ مشهور است .
عامه و خاصه به اسانيد بسيار نقل كرده اند از صهيب كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: يا على !شقى ترين پيشينيان كيست ؟
گفت : پى كننده ناقه صالح .
گفت : راست گفتى ، كيست شقى تر و بدبخت ترين پسينيان ؟
گفت : نمى دانم يا رسول الله .
فرمود: آنكس كه ضربت بر فرق سر تو بزند. (673)
و از عمار ياسر روايت كرده اند كه گفت : در غزوه عشيره من و على بن ابى طالب عليه السلام بر روى خاك خوابيده بوديم ، ناگاه ديديم كه حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به پاى مبارك خود ما را بيدار كرد و فرمود: مى خواهيد شما را خبر دهم به دو كس كه شقى ترين مردمند؟
گفتيم : بلى يا رسول الله .
فرمود كه : احمر ثمود كه پى كرد ناقه را و آن كه تو را ضربت زند بر سرت كه ريشت را به خون آن تر كند. (674)
و به سندهاى بسيار منقول است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى بيرون آمد و دست حضرت على بن ابيطالب عليه السلام در دستش بود و مى فرمود:اى گروه انصار!اى گروه فرزندان هاشم !اى گروه فرزندان عبدالمطلب !منم محمد، منم رسول خدا، بدرستى كه من خلق شده ام از طينتى كه محل رحمت الهى است با سه كس از اهل بيتم : من و على و حمزه و جعفر.
پس شخصى گفت : يا رسول الله !اينها با تو سواران خواهند بود در روز قيامت ؟
فرمود: مادرت به عزايت نشيند، سوار نمى شود در آن روز مگر چهار كس : من و على و فاطمهه و صالح پيغمبر خدا؛ اما من بر براقى سوار مى شوم ، و فاطمه دختر من بر ناقه عضباى من ، و صالح بر ناقه خدا كه پى كردند، و على بر ناقه اى از ناقه هاى بهشت كه مهارش از ياقوت باشد، و آن حضرت دو حله سبز پوشيده باشند پس ‍ بايستد ميان بهشت و دوزخ در حالتى كه مردم چندان شدت كشيده باشند كه عرقهاى ايشان به بدنهاى ايشان رسيده باشد، پس بادى از جانب عرش الهى بوزد كه عرقهاى ايشان را خشك كند، پس گويند فرشتگان و پيغمبران و صديقان كه : نيست اين مگر ملك مقرب يا پيغمبر مرسل ، پس ندا كند منادى كه : اين ملك مقرب و پيغمبر مرسل نيست و ليكن على بن ابى طالب است برادر رسول خدا در دنيا و آخرت . (675)
و در روايات معتبره وارد شده است كه پرسيدند از حضرت امام حسن عليه السلام كه : كدامند آن هفت حيوان كه از رحم بيرون نيامده اند؟
فرمود: آدم و حوا و گوسفند حضرت ابراهيم عليه السلام ، و ناقه حضرت صالح عليه السلام و مار بهشت ، و كلاغى كه خدا فرستاد كه تعليم قابيل نمايد كه هابيل را دفن نمايد، و ابليس لعنه الله . (676)
و در بعضى روايات وارد شده است كه : چون ناقه را پى كردند، همان نه نفر كه ناقه را پى كرده بودند گفتند: بيائيد صالح را نيز بكشيم كه اگر راست گفته باشد عذاب را، ما پيشتر او را كشته باشيم ، و اگر دروغ گفته باشد ما او را به ناقه ملحق كرده باشيم ، پس شب بر سر خانه او آمدند، يا غارى كه در آنجا عبادت خدا مى كرد، و حق تعالى ملائكه را فرستاده بود كه حراست آن حضرت مى كردند، آن ملائكه ايشان را به سنگ هلاك كردند. (677)
و از كعب الاحبار روايت كرده اند كه : سبب پى كردن ناقه آن بود كه زنى بود كه او را ملكاء مى گفتند، پادشاه ثمود شده بود، و چون مردم رو به صالح عليه السلام نمودند و رياست به آن حضرت منتقل شد، ملكاء بر آن حضرت حسد برد و گفت به زنى از آن قوم كه او را قطام مى گفتند و او معشوقه قدار بن سالف بود، و زن ديگر كه او را قبال مى گفتند و او معشوقه مصدع بود، و قدار و مصدع هر شب با يكديگر مى نشستند و شراب مى خوردند، پس ملكا به آن دو ملعونه گفت : اگر امشب قدار و مصدع به نزد شما بيايند به ايشان دست مدهيد و بگوئيد: ملكه ما دلگير و غمگين است براى ناقه صالح ، ما اطاعت شما نمى كنيم تا شما ناقه را پى كنيد.
پس چون قدار و مصدع به نزد ايشان آمدند، ايشان اين سخن گفتند و آنها قبول نمودند كه ناقه را پى كنند، پس هفت نفر ديگر بهم رسانيدند و با خود متفق كردند و ناقه را پى كردند ، (678) چنانچه حق تعالى فرموده است كه : در شهر نه نفر بودند كه افساد مى كردند در زمين و اصلاح نمى كردند . (679)
مترجم گويد: بنا بر اين روايت ، اين قصه بسيار شبيه مى شود به قصه شهادت حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام ، لهذا آن حضرت را ناقة الله مى گويند كه آيت بزرگ خدا بود در اين امت ، (680)، و چنانچه از آن ناقه منفعت شير مى بردند از آن حضرت منافع علوم نامتناهى مى بردند؛ و چنانچه بعد از پى كردن ناقه ، آنها به عذاب ظاهر معذب شدند، بعد از شهادت آن حضرت ائمه حق مغلوب شدند و خلفاى جور بر ايشان غالب شدند و اكثر خلق در ضلالت ماندند تا قائم آل محمد عليهم السلام ظاهر گردد، و لهذا همه جا تشبيه شده است ابن ملجم عليه اللعنه به پى كننده ناقه ، و هر دو ولد الزنا بودند به اتفاق ، (681) و در باب سابق روايتى گذشت كه حضرت صالح عليه السلام نزد حضرت اميرالمؤ منين مدفون است . (682)
و در بعضى از روايات معتبره وارد شده است كه : عذاب بر قوم حضرت صالح در چهارشنبه نازل شد، و در بعضى وارد شده است كه ناقه را در چهارشنبه پى كردند. (683) و منافاتى در ميان اين دو روايت هست .
----------------------------------------
671قصص الانبياء راوندى 98؛ كمال الدين و تمام النعمة 136.
672قصص الانبياء راوندى 96.
673مجمع البيان 5 / 499؛ ترجمة الامام على بن ابى طالب من تاريخ دمشق 3 / 343؛ اسدالغابه 4 / 110؛
المعجم الكبير للطبرانى 8 / 38.
674مجمع البيان 5 / 499؛ سيره ابن هشام 1 / 599.
675 خصال 204؛ و نزديك به اين مضمون در ترجمة الامام على عليه السلام من تاريخ دمشق 2 / 333 آمده است .
676 خصال 353؛ تفسير قمى 2 / 271.
677كامل ابن اثير 1 / 91.
678مجمع البيان 2 / 442؛ و در آن اقبال به جاى قبال مى باشد.
679سوره نمل : 48.
680 تفسير قمى 2 / 130؛ مجمع البيان 4 / 234؛ كافى 1 / 198.
681بحار الانوار 27 / 240.
682تهذيب الاحكام 6 / 33؛ فرحة الغرى 38.
683 خصال 398؛ عيون اخبار الرضا 1 / 247.


در اينجا آزمون نهم برگزار مي شود.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » جمعه آپريل 23, 2010 12:17 am

باب هفتم : در بيان قصه هاى حضرت ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام و اولاد امجاد آن حضرت است و در آن چند فصل است

فصل اول : در بيان فضايل و مكارم اخلاق و نامهاى جليل و نقش نگين آن حضرت است
به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : حضرت ابراهيم عليه السلام متيقظ و آگاه شد به عبرت گرفتن بر معرفت حق تعالى ، و احاطه كرد دلايل او به علم ايمان به خدا و او پانزده ساله بود. (684)
و از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه : اول كسى را كه در قيامت بخوانند، من خواهم بود، پس از جانب راست عرش خواهم ايستاد و حله سبزى از حله هاى بهشت در من خواهند پوشانيد، پس پدر ما ابراهيم عليه السلام را خواهند طلبيد و از جانب راست عرش در سايه عرش باز خواهند داشت و حله سبزى از حله هاى بهشته در او خواهند پوشانيد، پس منادى از پيش عرش ندا خواهد كرد: نيكو پدرى است پدر تو ابراهيم ، و نيكو برادرى است برادر تو على . (685)
و به سند معتبر از موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : حق تعالى از هر چيز چهار چيز اختيار فرموده است : از پيغمبران براى شمشير و جهاد اختيار فرموده است و ابراهيم و داود و موسى و مرا؛ و از خانه آبادها چهار خانه آباده را اختيار فرموده است چنانچه در قرآن مجيد فرموده است كه : خدا برگزيد آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر عالميان . (686)(687)
و از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : ابراهيم عليه السلام از پيغمبرانى است كه ختنه كرده متولد شدند، (688) و ابراهيم اول كسى بود كه امر فرمود مردم را به ختنه كردن . (689)
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : ابراهيم عليه السلام اول كسى بود كه مهمانى كرد، و اول كسى بود كه موى سفيد در ريش او بهم رسيد، پرسيد: اين چيست ؟ وحى به او رسيد كه : اين وقار است در دنيا و نور است در آخرت . (690)
بدان كه حق تعالى در چند موضع از قرآن مجيد فرموده است : اخذ كرد خدا ابراهيم را خليل خود ، (691) و خليل يار و دوستى را گويند كه هيچگونه خلل در شرايط دوستى نكند، و در سبب آنكه حق تعالى او را خليل خود گردانيد احاديث بسيار وارد شده است از آن جمله :
به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : خدا براى آن ابراهيم عليه السلام را خليل خود فرمود كه هيچكس از او چيزى سؤ ال نكرد كه او را رد كند، و هرگز از غير خدا چيزى سؤ ال نكرد. (692)
و به سند صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : آن حضرت را خدا براى اين خليل خود گردانيد كه سجده بر زمين بسيار مى كرد. (693)
به سند معتبر از حضرت امام على النقى عليه السلام منقول است كه : براى اين او را خليل خود گردانيد كه بسيار صلوات بر محمد و آل محمد صلى الله و عليه و آله و سلم مى فرستاد. (694)
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه : ابراهيم عليه السلام را خدا خليل خود نگردانيد مگر براى طعام خورانيدن به مردم و نماز كردن در شب در هنگامى كه مردم در خواب بودند. (695)مؤ لف گويد: در ميان اين احاديث منافاتى نيست ، و آن حضرت را حق تعالى خليل خود گردانيد براى آنكه به مكارم اخلاق بشريه همگى آراسته بود، و در هر حديث بعضى از آنها كه مدخليت عظيم در خلت داشته براى ترغيب خلق به مثل آن بيان فرموده اند.
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : چون خدا ابراهيم عليه السلام را خليل خود گردانيد، بشارت خلت را ملك موت آورد در صورت جوانى سفيد رو كه دو جامه سفيد پوشيده بود و از سرش آب و روغن مى ريخت ، پس ‍ چون ابراهيم خواست داخل خانه شود ديد كه او از خانه بيرون مى آيد، ابراهيم مردى بود بسيار با غيرت ، و چون پى كارى مى رفت در را مى بست و كليد را با خود بر مى داشت ، پس روزى پى كارى بيرون رفت و در را بست ، چون برگشت و در را گشود ناگاه مردى را ديد كه ايستاده است در غايت حسن و جمال !پس ابراهيم را غيرت از جا بدر آورد و گفت :اى بنده خدا!كى تو را داخل خانه من كرده است ؟
گفت : پروردگار خانه مرا داخل كرده است .
فرمود: پروردگارش احق است از من ، پس تو كيستى ؟
گفت : ملك موتم .
پس حضرت ابراهيم عليه السلام ترسيد و فرمود: آمده اى قبض روح من بكنى ؟
گفت : نه ، و ليكن خدا بنده اى را خليل خود گردانيده است آمده ام كه اين بشارت را به او برسانم .
ابراهيم فرمود: كيست آن بنده ، شايد خدمت او كنم تا بميرم ؟
گفت : تو آن بنده اى .
پس آمد به نزد ساره و فرمود: خدا مرا خليل خود گردانيده است . (696)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون رسولان ملائكه از جانب خدا بسوى ابراهيم عليه السلام آمدند براى هلاك كردن قوم لوط، براى ايشان گوساله اى بريان آورد و فرمود: بخوريد.
گفتند: نخوريم تا ما را خبر دهى كه ثمنش چيست .
ابراهيم عليه السلام فرمود: چون خواهيد بخوريد بگوئيد: بسم الله ، و چون فارغ شويد بگوئيد: الحمدلله .
پس جبرئيل رو كرد به رفقايش و ايشان چهار نفر بودند و جبرئيل سر كرده ايشان بود و گفت : سزاوار نيست كه خدا او را خليل خود گرداند.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون ابراهيم عليه السلام را در آتش ‍ انداختند جبرئيل در هوا او را ملاقات كرد در وقتى كه به زير مى آمد و گفت :اى ابراهيم !آيا تو را حاجتى هست ؟ فرمود: اما بسوى تو، پس نه . (697)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : ابراهيم عليه السلام اول كسى بود كه از براى او ريگ آرد شد در وقتى كه رفت به نزد دوستى كه در مصر داشت كه از او طعامى قرض كند و او را در منزل خود نيافت و نخواست كه بار بردار خود را خالى برگرداند، پس هميان خود را پر از ريگ كرد، چون داخل خانه شد چهارپا را با ساره گذاشت و از خجلت به خانه رفت و خوابيد، چون ساره هميان را گشود آردى در آن ديد كه از آن بهتر نتوان بود!آرد را نان پخت و به نزد آن حضرت طعام نيكوئى آورد، ابراهيم عليه السلام فرمود: از كجا آوردى اين را؟
عرض كرد: از آن آردى كه از نزد خليل مصرى آورده بودى .
ابراهيم فرمود: آن كه آرد به من داده است ، خليل من هست اما مصرى نيست .
پس به اين سبب خدا او را خليل خود خواند، پس خدا را شكر و حمد كرد و از آن طعام تناول نمود. (698)
و به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون روز قيامت شود محمد صلى الله عليه و آله و سلم را بخوانند و حله سرخى به رنگ گل بر او بپوشانند و او را در جانب راست عرش باز دارند، پس بخوانند ابراهيم عليه السلام را و بر او حله سفيدى بپوشانند و در جانب چپ عرش او را بازدارند، پس بطلبند اميرالمؤ منين عليه السلام را و حله سرخى بر او پوشانند و در جانب راست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را باز دارنند، پس بطلبند اسماعيل عليه السلام را و حله سفيدى بر او بپوشانند و در جانب چپ ابراهيم عليه السلام بازدارند، پس ‍ حضرت امام حسن عليه السلام را بطلبند و حله سرخى بپوشانند و در جانب راست اميرالمؤ منين عليه السلام بازدارند، پس بطلبند حضرت امام حسين عليه السلام را و جامه سرخى بپوشانند و در جانب راست امام حسن عليه السلام بازدارند، و همچنين هر امامى را بطلبند و حله سرخى بپوشانند و در جانب راست امام سابق بازدارند، پس شيعيان ائمه را بطلبند و در پيش روى ايشان بازدارند، پس بطلبند فاطمه عليها السلام را با زنانش از فرزندان و شيعيانش و داخل بهشت شوند بى حساب ، پس منادى از ميان عرش از جانب رب العزه از افق اعلى ندا كند: خوب پدرى است پدر تو اى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و او ابراهيم است ، و خوب برادرى است برادر تو و او على بن ابيطالب عليه السلام است ، و نيكو فرزند زاده هايند فرزند زاده هاى تو يعنى حسن و حسين عليهما السلام ، و نيكو جنينى كه در شكم شهيد شده است جنين تو كه آن محسن است ، و نيكو امامان راهنمايند ذريت تو: امام زين العابدين عليه السلام ... تا آخر ائمه عليهم السلام ، و نيكو شيعه اند شيعيان تو، بدرستى كه محمد و وصى او و فرزند زاده هاى او و امامان از ذريت او ايشان رستگارانند.
پس امر كنند ايشان را بسوى بهشت ، و اين است آنكه حق تعالى مى فرمايد: هر كه دور كرده شود از آتش جهنم و داخل كرده شود در بهشت پس بتحقيق كه او رستگار است . (699)(700)
و از حضرت امام حسن عليه السلام منقول است كه : حضرت ابراهيم عليه السلام سينه اش پهن و پيشانيش بلند بود. (701)
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه فرمود: هر كه خواهد ابراهيم عليه السلام را ببيند، در من نظر كند. (702)
و در حديث صحيح از امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه : مردم قبل از زمان حضرت ابراهيم عليه السلام ريش ايشان سفيد نمى شد، پس حضرت ابراهيم عليه السلام روزى موى سفيدى در ريش خود ديد گفت : پروردگارا!اين چيست ؟
وحى به او رسيد كه : اين باعث وقار است .
عرض كرد: خداوندا!وقار مرا زياد گردان . (703)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : روزى حضرت ابراهيم عليه السلام چون صبح كرد، در ريش خود موى سفيدى ديد گفت : الحمد لله رب العالمين كه مرا به اين سن رسانيد و به يك چشم زدن معصيت خدا نكردم . (704)
و به سند معتبر از اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه فرمود: پيشتر چنان بود كه هر چند آدمى پير مى شد ريشش سفيد نمى شد، و گاه بود شخصى به مجمعى مى آمد كه شخصى با پسرانش در آن مجلس حاضر بودند، او پدر را از فرزندان تميز نمى داد و مى پرسيد: كدام يك پدر شما است ؟
چون زمان حضرت ابراهيم عليه السلام شد عرض كرد: خداوندا!از براى من علامتى قرار ده كه به آن شناخته شوم . پس موى سر و ريشش سفيد شد. (705)
و به سند معتبر مروى است كه محمد بن عرفه (706) به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد: جمعى مى گويند كه ابراهيم عليه السلام ختنه كرد خود را به تيشه بر روى خمى .
فرمود: سبحان الله ، چنين نيست كه آنها مى گويند، دروغ گفتند، بلكه پيغمبران در روز هفتم ناف و غلاف ايشان با هم مى افتاد. (707)
و در حديث ديگر منقول است كه : حضرت ابراهيم عليه السلام بسيار ضيافت كننده بود، پس روزى قومى بر او وارد شدند و چيزى نزد او نبود، با خود گفت : اگر چوب سقف خانه را بردارم و بفروشم به نجار، او را بت خواهد تراشيد، پس مهمانان را در دار الضيافه نشاند و ازارى با خود برداشت و آمد به موضعى از صحرا و دو ركعت نماز كرد، چون از نماز فارغ شد ازار را نديد، دانست كه حق تعالى اسباب او را مهيا فرموده است ، چون برگشت به خانه ديد ساره چيزى مى پزد، فرمود: از كجا آوردى اينها را؟!
ساره گفت : اينهاست كه به آن مرد داده بودى بياورد.
و حق تعالى امر كرده بود جبرئيل را كه بگيرد آن ريگ را كه در موضع نماز ابراهيم بود و سنگها را كه در آنجا ريخته بود در ازار او بگذارد، پس جبرئيل چنين كرد، و حق تعالى ريگها را كاورس مقشر كرد و سنگهاى گرد را شلغم و سنگهاى دراز را گزر كرد. (708)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : هرگاه يكى از شما به سفر رود از سفر برگردد از براى اهلش چيزى بياورد، هر چه ميسر شود اگر چه سنگى باشد، بدرستى كه حضرت ابراهيم هرگاه تنگى در معيشت او بهم مى رسيد به نزد قوم خود مى رفت ، پس در بعضى اوقات او را تنگى روى داد او به نزد قوم خود رفت ايشان را نيز در تنگى يافت ، پس برگشت چنانچه رفته بود، و چون به نزديك خانه رسيد از الاغ فرود آمد و خورجين را پر از ريگ كرد از شرمندگى ساره ، و چون داخل خانه شد خورجين را فرود آورد و افتتاح نماز كرد، ساره آمد و خورجين را گشود ديد پر است از آرد، پس خمير كرد و نان پخت و آن حضرت را ندا كرد كه از نماز فارغ شو و بخور، فرمود: از كجا آورده اى ؟
گفت : از آن آرد كه در خورجين بود. پس ابراهيم عليه السلام سر بسوى آسمان بلند كرد كه : شهادت مى دهم توئى خليل . (709)
و حق تعالى در قرآن وصف فرموده است ابراهيم را كه (اواه ) (710) بود، و در احاديث بسيار وارد شده است يعنى : بسيار دعا كننده بود خدا را. (711)
و در حديث معتبر منقول است كه : يك وقتى بود كه در دنيا بغير از يك نفر كسى خدا را نمى پرستيد، چنانچه حق تعالى مى فرمايد كه ان ابراهيم كان امة قانتا لله حنيفا و لم يك من المشركين (712)يعنى : ابراهيم امتى بود، قانت و خاضع بود براى خدا و مايل از دينهاى باطل به دين حق و نبود از مشركان ، حضرت فرمود: اگر ديگرى با ابراهيم عليه السلام مى بود حق تعالى او را با آن حضرت ياد مى كرد، پس بر اين حال ماند مدت بسيار تا خدا او را انس داد به اسماعيل و اسحاق ، پس سه نفر شدند. (713)
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى ابراهيم عليه السلام را بنده خود گردانيد پيش از آنكه او را امام و پيغمبر گرداند، و پيغمبر گردانيد قبل از آنكه او را رسول گرداند، و رسول گردانيد قبل از آنكه او را امام گرداند، پس ‍ چون همهه را براى او جمع كرد فرمود: من گردانيده ام تو را براى مردم ، امام (714) چون در چشم ابراهيم عليه السلام اين مرتبه بسيار عظيم نمود گفت : خداوندا!از ذريت من نيز امام قرار ده ، (715) خدا فرمود: نمى رسد عهد امامت و خلافت به ظالمان (716)، يعنى سفيه و بى خرد، امام متقى و پرهيزكار نمى تواند بود. (717)
----------------------------------------
684احتجاج 1 / 504.
685امالى شيخ صدوق 266؛ مناقب ابن المغازلى 91.
686سوره آل عمران : 33.
687خصال 225.
688علل الشرايع 594؛ عيون اخبار الرضا 1 / 242.
689علل الشرايع 596؛ عيون اخبار الرضا 1 / 245.
690امالى شيخ طوسى 338.
691سوره نساء: 125.
692علل الشرايع 34.
693علل الشرايع 34.
694علل الشرايع 34.
695علل الشرايع 35.
696علل الشرايع 35.
697علل الشرايع 35.
698تفسير قمى 1 / 153.
699سوره آل عمران : 185.
700تفسير قمى 1 / 128.
701تفسير قمى 2 / 270.
702قصص الانبياء راوندى 154.
703علل الشرايع 104؛ كافى 6 / 492.
704علل الشرايع 104.
705علل الشرايع 104.
706در مصدر قزعه آمده است .
707علل الشرايع 505.
708الخرائج و الجرائح 2 / 928.
709تفسير عياشى 1 / 277.
710سوره توبه : 114؛ سوره هود: 75.
711تفسير عياشى 2 / 114؛ مجمع البيان 3 / 77.
712سوره نحل : 120.
713 تفسير عياشى 2 / 114؛ كافى 2 / 243.
714سوره بقره : 124.
715سوره بقره : 124.
716سوره بقره : 124.
717كافى 1 / 175.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » جمعه آپريل 23, 2010 12:19 am

و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : اول كسى كه نعلين در پا كرد ابراهيم عليه السلام بود. (718)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : مردم در زمان پيش بى خبر مى مردند، چون زمان ابراهيم عليه السلام شد گفت : پروردگارا!براى مرگ علتى قرار ده كه ميت به آن ثواب يابد و باعث تسلى صاحبان مصيبت شود، پس حق تعالى اول ذات الجنب و سرسام را فرستاد و بعد از آن بيماريهاى ديگر را. (719)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : ابراهيم عليه السلام پدر مهمانان بود، يعنى مهمان را بسيار دوست مى داشت ، و هرگاه مهمانى نزد او نبود مى رفت و طلب مهمان مى كرد، روزى درهاى خانه را بست و به طلب مهمان بيرون رفت ، چون به خانه برگشت شخصى را شبيه به مردى در خانه ديد، گفت :اى بنده خدا!به رخصت كه داخل اين خانه شده اى ؟
او سه مرتبه گفت : به رخصت پروردگارش .
پس ابراهيم عليه السلام دانست كه او جبرئيل است و حمد كرد پروردگار خود را.
پس جبرئيل گفت : حق تعالى مرا بسوى بنده اى از بندگانش فرستاده كه او را خليل خود گردانيده است .
ابراهيم عليه السلام فرمود: بگو كيست آن بنده تا من خدمت او كنم تا بميرم ؟
گفت : تو آن بنده هستى .
ابراهيم عليه السلام فرمود: چرا حق تعالى مرا خليل خود كرده است ؟
جبرئيل گفت : از براى آنكه از هيچكس چيزى سؤ ال نكردى ، و از تو هيچكس ‍ چيزى سؤ ال نكرد كه بگوئى نه . (720)
و به سندهاى صحيح و غير آن از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : روزى حضرت ابراهيم عليه السلام بيرون رفت و در شهرها مى گشت كه از مخلوقات خدا عبرت گيرد، پس گذشت به بيابانى ، ناگاه شخصى را ديد كه ايستاده است و نماز مى كند و صدايش به آسمان بلند شده است و جامه هايش از مو است ، پس ابراهيم نزد او ايستاد و از نماز او تعجب كرد، نشست و انتظار كشيد تا او از نماز فارغ شود، چون بسيار بطول انجاميد او را به دست خود حركت داد و گفت : من بسوى تو حاجتى دارم ، سبك كن نماز را، پس او سبك كرد نماز را، با ابراهيم نشست و ابراهيم از او پرسيد كه : براى كى نماز مى كردى ؟
گفت : براى خدا.
ابراهيم عليه السلام گفت : خدا كيست ؟
گفت : آن كه خلق كرده است تو را و مرا.
ابراهيم گفت : طريق تو مرا خوش آمد و من دوست دارم با تو برادرى كنم از براى خدا، پس بگو منزل تو كجاست كه هرگاه خواهم تو را ملاقات و زيارت كنم ، توانم كرد؟
گفت : تو به آنجا نمى توانى آمد، زيرا كه در ميان دريائى هست كه از آنجا عبور نمى توان كرد.
ابراهيم گفت : تو چگونه مى روى ؟
گفت : من بر روى آب مى روم .
ابراهيم عليه السلام گفت : شايد آنكس كه آب را براى تو مسخر كرده است از براى من نيز مسخر گرداند، برخيز برويم و امشب با تو در يك وثاق باشيم .
پس چون به نزد آب رسيدند، آن مرد بسم الله گفت و بر روى آب روان شد، حضرت ابراهيم نيز بسم الله گفت و بر روى آب روان شد، پس آن مرد تعجب كرد و چون به منزل آن مرد رسيدند ابراهيم پرسيد: تعيش تو از كجاست ؟
گفت : ميوه اين درخت را جمع مى كنم و در تمام سال به آن معاش مى كنم .
حضرت ابراهيم گفت : كدام روز عظيم تر است از همه روزها.
عابد گفت : روزى كه خدا جزا مى دهد خلايق را بر كرده هاى ايشان .
ابراهيم گفت : بيا دست بر دعا برداريم و دعا كنيم كه خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد. و در روايت ديگر آن است كه حضرت ابراهيم گفت كه : يا تو دعا كن من آمين بگويم و يا من دعا مى كنم و تو آمين بگو.
عابد گفت : از براى چه دعا كنيم ؟
ابراهيم گفت : از براى گناهكاران مؤ منان .
عابد گفت : نه .
ابراهيم گفت : چرا؟
عابد گفت : از براى اينكه سه سال كه دعا مى كنم و هنوز مستجاب نشده است و ديگر شرم مى كنم كه از خدا حاجتى بطلبم تا آن مستجاب نشود.
ابراهيم گفت : خدا هرگاه بنده اى را دوست مى دارد، دعايش را حبس مى كند تا او مناجات كند و سؤ ال كند از او، و چون بنده را دشمن مى دارد زود دعايش را مستجاب مى كند يا در دلش نااميدى مى افكند كه دعا نكند.
پس ابراهيم پرسيد: چه مطلب است كه در اين مدت از خدا طلبيده اى ؟
عابد گفت : روزى در آن جاى نماز خود نماز مى كردم ، ناگاه طفلى در نهايت حسن و جمال گذشت كه نور از جبينش ساطع بود و كاكلى از قفا انداخته بود و گاوى چند را مى چرانيد كه گويا روغن بر آنها ماليده بودند، و گوسفندى چند همراه داشت در نهايت فربهى و خوشايندگى ، مرا از آنچه ديدم بسيار خوش آمد، گفتم :اى كودك زيبا!از كيست اين گاوها و گوسفندها؟
گفت : از من است .
گفتم : تو كيستى ؟
گفت : منم اسماعيل پسر ابراهيم خليل خدا.
پس دعا كردم و از خدا سؤ ال كردم كه خليل خود را به من بنمايد.
پس حضرت ابراهيم گفت : منم ابراهيم خليل الرحمن و آن طفل پسر من است .
عابد گفت : الحمد لله رب العالمين كه دعاى مرا مستجاب كرد.
پس آن شخص هر دو جانب روى حضرت ابراهيم عليه السلام را بوسيد و دست در گردن او آورد و گفت : الحال دعا كن تا من آمين بر دعاى تو بگويم ، پس دعا كرد ابراهيم عليه السلام از براى مؤ منان و مؤ منات از آن روز تا روز قيامت به آنكه گناهان ايشان را بيامرزد و از ايشان راضى شود، و آمين گفت عابد بر دعاى حضرت ابراهيم .
پس حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: دعاى ابراهيم عليه السلام كامل و شامل حال گناهكاران شيعيان ما هست تا روز قيامت . (721)
و در بعضى روايات وارد است كه : نام آن عابد ماريا و او پسر اوس بود و ششصد و شصت سال عمر او بود. (722)
فصل دوم : در بيان قصه هاى آن حضرت عليه السلام از هنگام ولادت تا شكستن بتها،و آنچه گذشت ميان آن حضرت و ظالمان آن زمان خصوصا نمرود و آزر
به سند حسن بلكه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : آزر پدر ابراهيم منجم نمرود پسر كنعان بود، به نمرود گفت : من در حساب نجوم مى بينم كه در اين زمان مردى بهم رسد و اين دين را نسخ كند و مردم را به دين ديگر بخواند.
نمرود پرسيد: در كدام بلاد بهم خواهد رسيد؟
گفت : در اين بلاد؛ و منزل نمرود در كوثاريا بود كه دهى از دههاى كوفه بوده است . نمرود پرسيد كه : آن مرد به دنيا آمده است ؟
آزر گفت : نه .
نمرود گفت : پس بايد ميان مردان و زنان جدائى افكنيم .
پس حكم كرد كه مردان را از زنان جدا كنند.
و حامله شد مادر ابراهيم به ابراهيم و حملش ظاهر نشد، و چون نزديك شد ولادتش گفت :اى آزر!مرا علت مرض يا حيض روى داده است و مى خواهم از تو جدا شوم ، و در آن زمان قاعده چنين بود كه در حالت حيض يا مرض زنان از شوهران جدا مى شدند.
پس بيرون آمد و به غارى رفت ، و حضرت ابراهيم عليه السلام در آن غار متولد شد، پس او را مهيا كرد و در قماط پيچيد و به خانه خود برگشت و در غار را به سنگ برآورد، پس خداوند قادر حكيم براى ابراهيم در انگشت مهينش شيرى قرار داد كه او مى مكيد و هر چند گاهى يك مرتبه مادر به نزد او مى آمد.
و نمرود به هر زن حامله قابله اى موكل گردانيده بود كه هر پسرى كه متولد شود او را بكشند، لهذا مادر ابراهيم از ترس كشتن ، ابراهيم را در آن غار پنهان كرده بود، و ابراهيم عليه السلام در روزى آنقدر نمو مى كرد كه ديگران در ماهى آنقدر نمو كنند، تا آنكه در غار سيزده ساله شد، پس مادر به ديدن او رفت ، چون خواست كه بيرون آيد چنگ در او زد و گفت :اى مادر!مرا بيرون بر.
مادر گفت :اى فرزند!اگر پادشاه بداند كه تو در اين زمان متولد شده اى تو را بكشد. پس چون مادرش بيرون رفت ، حضرت ابراهيم عليه السلام خود از غار بيرون آمد و در آن وقت آفتاب فرو رفته بود، پس نظرش بر زهره افتاد گفت : اين خداى من است ، چون زهره فرو رفت گفت : اگر خداى من مى بود حركت نمى كرد و زايل نمى شد، و گفت : دوست نمى دارم آفلان را، يعنى آنها كه غايب مى شوند؛ و چون ماه از مشرق طالع شد گفت : اين خداى من است اين بزرگتر و نيكوتر است از زهره ، پس چون حركت كرد و زايل شد گفت : اگر هدايت نكند مرا پروردگار من هر آينه خواهم بود از گروه گمراهان ؛ پس چون صبح شد و آفتاب طالع شد و شعاعش عالم را روشن كرد گفت : اين بزرگتر و نيكوتر است ، پس چون حركت كرد و زايل شد حق تعالى گشود براى حضرت ابراهيم عليه السلام آسمانها را تا آنكه عرش و هر كه بر عرش است ديد، و خدا ملكوت آسمانها و زمين را به او نمود، پس در آن وقت گفت :اى قوم !من بيزارم از آنچه شما شريك خدا گردانيده اند، گردانيدم روى خود را بسوى آن كسى كه از نو پديد آورده آسمانها و زمين را در حالتى كه ميل كننده ام از دينهاى باطل به دين حق و نيستم از مشركان .
پس آمد به نزد مادرش ، و مادرش او را داخل خانه آزر كرد و در ميان فرزندان خود او را رها كرد، چون آزر به خانه آمد و نظرش بر او افتاد به مادر ابراهيم گفت : اين كيست كه در پادشاهى ملك زنده مانده است و ملك فرزندان مردم را مى كشد؟
گفت : اين پسر توست در فلان وقت متولد شده كه من از تو عزلت كردم .
آزر گفت : واى بر تو!اگر پادشاه اين را بداند منزلت من در نزد او برطرف شود؛ و آزر صاحب اختيار و وزير نمرود بود و از براى او بت مى تراشيد و به فرزندانش ‍ مى داد كه مى فروختند و بتخانه در دست او بود.
پس مادر ابراهيم به آزر گفت : بر تو باكى نيست ، اگر پادشاه مطلع نشود فرزند ما مى ماند، و اگر مطلع شود من جواب پادشاه مى گويم ، و هرگاه كه آزر بسوى ابراهيم عليه السلام نظر مى كرد محبت عظيم از او در دلش بهم مى رسيد، و بت مى داد به او كه بفروشد چنانچه به برادرانش مى داد، پس ابراهيم ريسمانى در گردن بت مى بست و به زمين مى كشيد و مى گفت : كيست كه بخرد چيزى را كه نه ضررى به او مى تواند رسانيد و نه نفعى ؟ و در آب و لجن بت را فرو مى برد و مى گفت : بياشام و حرف بزن .
پس چون برادرانش اينها را براى آزر نقل كردند، آزر ابراهيم را طلبيد و منع كرد اما سودى نبخشيد، پس او را در خانه خود حبس كرد و نگذاشت كه بيرون رود. (723)
----------------------------------------
718كافى 6 / 462.
719كافى 3 / 111.
720كافى 4 / 40.
721كمال الدين و تمام النعمة 140؛ قصص الانبياء راوندى 115.
722 قصص الانبياء راوندى 115.
723 تفسير قمى 1 / 206.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » جمعه آپريل 23, 2010 12:20 am

و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : در روز اول ماه ذيحجه حضرت ابراهيم خليل عليه السلام متولد شد. (724)
و به سند صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : پدر حضرت ابراهيم منجم نمرود بن كنعان بود، و نمرود بى راءى او كارى نمى كرد، پس شبى از شبها نظر كرد در ستارگان ، چون صبح شد به نمرود گفت : در اين شب امر عجيبى ديده ام .
نمرود گفت : چه ديدى ؟
گفت : ديدم كه فرزندى بهم رسد در زمين ما كه هلاك ما در دست او باشد، و در اندك زمانى ديگر مادر او به او حامله شود.
پس نمرود تعجب كرد از اين امر و گفت : آيا زنان به او حامله شده اند؟
گفت : نه .
و او در علم نجوم يافته بود كه او را به آتش بسوزانند و اين را نيافته بود كه خدا او را نجات خواهد داد.
پس امر كرد نمرود كه مردان را از زنان جدا كنند و مردان از شهر بيرون روند و زنان در شهر باشند، و در همان شب پدر ابراهيم عليه السلام مجامعت كرد با زوجه خود و نطفه ابراهيم بسته شد، پس گمان برد كه همين فرزند خواهد بود، پس طلبيد زنان قابله را كه هر چه در شكم بود مى دانستند، و نظر كردند به مادر ابراهيم ، پس حق تعالى آنچه در رحم بود بر پشت چسبانيد كه آن زنان نيافتند و گفتند: ما در شكم اين زن چيزى نمى بينيم .
پس چون ابراهيم متولد شد پدرش خواست كه او را به نزد نمرود برد، زن او گفت : پسر خود را مبر به نزد نمرود كه او را بكشد، بگذار من او را به يكى از اين غارها ببرم و بيندازم تا اجلش برسد و بميرد و تو پسر خود را نكشته باشى .
گفت : ببر.
پس مادر ابراهيم عليه السلام او را به غارى برد و شير داد و بر در غار سنگى گذاشت و برگشت ، پس حق تعالى روزى او را در انگشت مهين خودش مقرر فرمود كه انگشت خود را مى مكيد و شير از آن بهم مى رسيد و مى خورد، و در روزى آنقدر نشو و نما مى كرد كه اطفال ديگر در هفته اى مى كنند، و در هفته آنقدر نمو مى كرد كه اطفال ديگر در ماهى مى كنند، و در ماهى آنقدر نمو مى كرد كه اطفال ديگر در سالى ، پس مدتها بر اين گذشت ، روزى مادرش به پدرش گفت : مرا رخصت ده بروم بسوى غار و ببينم چه بر سر فرزند ما آمده است ؟ پدر او را رخصت داد، چون مادر داخل غار شد ديد كه ابراهيم زنده است و چشمهايش مانند دو چراغ روشنى مى دهد پس او را برداشته به سينه خود چسبانيد و او را شير داد و برگشت .
پدرش احوال ابراهيم را جويا شد.
گفت : او را در خاك پنهان كردم و برگشتم .
پس هميشه چنين بود كه گاهى به بهانه كارى از پدر ابراهيم غايب مى شد و خود را به ابراهيم مى رسانيد و او را شير مى داد.
چون به حركت آمد روزى مادرش رفت و او را شير داد، و چون خواست برگردد جامه اش را گرفت ، مادر گفت چيست تو را؟
گفت : مرا با خود ببر.
گفت : باش تا از پدرت رخصت بگيرم .
پس پيوسته حضرت ابراهيم عليه السلام در آن غيبت شخص خود را مخفى مى داشت و امر خود را كتمان مى كرد تا آنكه ظاهر شد و علانيه دين خود را ظاهر كرد و خدا قدرت خود را در حق او ظاهر ساخت . (725)
و در روايت ديگر از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه ابراهيم عليه السلام و پدر و مادرش از پادشاه طاغى گريختند و مادرش او را زائيد در ميان تلى چند در كنار نهر عظيمى كه او را حزران مى گفتند، از غروب آفتاب تا آمدن شب ، پس چون ابراهيم عليه السلام بر روى زمين قرار گرفت برخاست و دست بر سر و رويش ماليد و اشهد ان لا اله الا الله بسيار گفت ، پس جامه را برداشت و بر دوش گرفت ؛ مادرش را از مشاهده اين احوال غريبه ترسى عظيم رو داد، پس پيش روى مادر خود به راه افتاد و چشمان خود را بسوى آسمان بلند كرده بود و استدلال كرد به آن ستاره هها بر خالق آسمان و زمين ، چنانچه حق تعالى از او در قرآن مجيد ذكر فرموده است . (726)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : چون حضرت ابراهيم عليه السلام قوم خود را نهى كرد از بت پرستيدن ، و حجتها و برهانها بر ايشان در اين باب تمام كرد، و ايشان ترك نكردند، روز عيدى حاضر شد و نمرود و جميع اهل مملكتش به عيدگاه رفتند، ابراهيم عليه السلام نخواست كه با ايشان بيرون رود پس او را موكل كردند به بتخانه و ايشان بيرون رفتند، چون همه بيرون رفتند ابراهيم طعامى برداشت و داخل بتخانه شد و به نزديك هر يك از بتها مى رفت و مى گفت : بخور و حرف بزن !چون جواب نمى گفت تيشه را مى گرفت و دست و پايش را مى شكست تا آنكه با همه آن بتها چنين كرد، پس تيشه را در گردن بزرگ ايشان كه در صدر بتخانه بود آويخت .
چون پادشاه و جميع اوامر و لشكر و رعايا از عيدگاه برگشتند، بتهاى خود را شكسته ديدند گفتند: هر كه اين كار را با خدايان ما كرده است ، او از ستمكاران بر خود است و كشته خواهد شد.
گفتند: اينجا جوانى هست كه ايشان را به بدى ياد مى كند و او را ابراهيم مى گويند و او فرزند آزر است .
پس او را به نزد نمرود آوردند، نمرود به آزر گفت : با من خيانت كردى و اين فرزند را از من مخفى كردى ؟
گفت :اى مالك !اين عمل مادر اوست و مى گويد: من حجتى در اين باب دارم ، و اگر او نباشد فرزند از براى ما بماند، و الحال دست بر او يافته اى آنچه خواهى با او بكن و دست از كشتن فرزندان مردم بردار.
پس نمرود مادر ابراهيم را طلبيد و گفت : چه باعث شد تو را كه امر اين طفل را مخفى كردى از من تا كرد به خدايان ما آنچه كرد؟
عرض كرد:اى ملك !اين را براى مصلحت رعيت تو كردم ، چون ديدم كه اولاد رعيت خود را مى كشتى و نسل ايشان برطرف مى شد، گفتم اگر فرزند من آن فرزند باشد كه در ستارگان ديده شده است مى دهم به پادشاه كه او را بكشد و دست از كشتن فرزندان مردم بردارد!
نمرود عذر او را قبول كرد و راءيش را صواب ديد، پس به ابراهيم گفت : كى كرده است اين كار را نسبت به خدايان ما؟
ابراهيم فرمود: بزرگ ايشان كرده است ، پس سؤ ال كنيد از ايشان اگر حرف بزنند!
پس مشورت كرد نمرود با قوم خود در باب ابراهيم ، گفتند: بسوزانيد ابراهيم را و يارى كنيد خدايان خود را اگر يارى كننده ايد.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: فرعون زمان ابراهيم عليه السلام و اصحابش ، همه اولاد زنا بودند كه بزودى به كشتن پيغمبر راضى شدند؛ و فرعون موسى عليه السلام و اصحابش همه حلال زاده بودند كه گفتند: او را و برادرش را بگذار و ساحران را جمع كن ، و حكم به كشتن ايشان نكردند،
زيرا كه راضى نمى شوند به كشتن پيغمبر يا امام مگر اولاد زنا.
پس حبس كرد ابراهيم را و هيزم براى او جمع كرد و لشكرش همه بيرون آمدند و براى نمرود منظر رفيعى ساخته بودند كه از آنجا نظر كند به ابراهيم كه چگونه آتش ‍ او را مى سوزاند!چون ابراهيم عليه السلام را آوردند، كسى به نزديك آتش ‍ نمى توانست رفت كه او را در آتش اندازد، زيرا كه مرغ از يك فرسخ راه نمى توانست كه پرواز كند از بسيارى آن آتش ، پس شيطان آمد و منجنيق را تعليم ايشان كرد.
چون آن حضرت را در منجنيق گذاشتند، آزر آمد و طپانچه بر روى مبارك او زد و گفت : برگرد از آنچه بر آن هستى ، او قبول نكرد، در آن حال خروش از آسمان و زمين برآمد و هيچ چيز نماند مگر آنكه طلب يارى آن حضرت كرد.
زمين عرض كرد: خداوندا!به پشت من احدى نيست كه تو را عبادت كند بغير او، مى گذارى او را بسوزانند؟
ملائكه گفتند: خداوندا!خليل تو ابراهيم را مى سوزانند؟!
حق تعالى فرمود: اگر مرا بخواند اجابت او مى كنم .
جبرئيل عرض كرد: خداوندا!خليل تو ابراهيم عليه السلام بر روى زمين احدى نيست كه تو را بپرستد بجز او، بر او مسلط كرده اى دشمن او را كه او را به آتش ‍ بسوزاند؟!
حق تعالى فرمود: ساكت شو كه اين سخن را بنده اى مثل تو مى گويد كه ترسد امرى از تحت قدرت او بدر رود، او بنده من است ، هر وقت كه خواهم او را مى گيرم و اگر مرا بخواند اجابت او مى كنم .
پس ابراهيم عليه السلام پروردگار خود را به سوره اخلاص خواند: يا الله يا واحد يا احد يا صمد يا من لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد نجنى من النار برحمتك .
پس جبرئيل ابراهيم را ملاقات كرد در ميان هوا كه از منجنيق جدا شده بود و گفت :اى ابراهيم !آيا تو را بسوى من حاجتى هست ؟
ابراهيم فرمود: اما بسوى تو حاجتى ندارم و بسوى پروردگار عالميان دارم ، پس ‍ انگشترى به او داد كه بر آن نقش كرده بودند: لا اله الا الله محمد رسول الله الجاءت ظهرى الى الله و اسندت امرى الى الله و فوضت امرى الى الله .
پس حق تعالى وحى فرمود به آتش كه (كونى بردا) (727) يعنى سردباش پس در ميان آتش دندانهاى مبارك آن حضرت از سرما بر هم مى خورد تا خدا فرمود (و سلاما على ابراهيم ) (728)يعنى : و سلامت باش بر ابراهيم ، و جبرئيل آمد و با آن حضرت نشست در ميان آتش و مشغول صحبت شدند و اطرافشان همه گل و لاله شد.
چون نمرود لعين نظر كرد و آن حال غريب را مشاهده نمود گفت : كسى كه خدائى بگيرد، مثل خداى ابراهيم بگيرد.
در آن وقت يكى از عظماى اصحاب نمرود گفت : من قسم داده بودم بر آتش كه نسوزاند او را. ناگاه عمودى از آتش بيرون آمد بسوى آن بدبخت و او را سوخت .
نمرود ملعون ابراهيم عليه السلام را ديد كه در باغ سبز و خرمى نشسته است و با مرد پيرى سخن مى گويد، پس به آزر گفت :اى آزر!چه بسيار گرامى است فرزند تو نزد پروردگار خود!و چلپاسه مى دميد در آتش ، و وزغ آب مى برد و بر آتش ‍ مى ريخت كه خاموش كند، و چون حق تعالى وحى نمود به آتش كه سرد باش ، تا سه روز هيچ آتشى در دنيا گرمى نداشت . (729)
و نيز على بن ابراهيم روايت كرده است كه : چون نمرود، ابراهيم عليه السلام را در آتش انداخت و آتش بر او برد و سلام گرديد، نمرود گفت :اى ابراهيم !پروردگار تو كيست ؟ فرمود: پروردگار ما آن كسى است كه زنده مى گرداند و مى ميراند.
نمرود گفت : من نيز زنده مى كنم و مى ميرانم !
ابراهيم فرمود: چگونه زنده مى كنى و مى ميرانى ؟
نمرود امر كرد تا دو نفر از آنها كه واجب القتل بودند نزد او حاضر ساختند، يكى را گردن زد و ديگرى را رها كرد.
ابراهيم عليه السلام فرمود: اگر راست مى گوئى آن را كه كشتى زنده كن . پس ابراهيم فرمود: پروردگار من آفتاب را از مشرق بيرون مى آورد، تو از مغرب بيرون آور.
پس مبهوت و عاجز شد آن كافر. (730)
----------------------------------------
724كافى 4 / 149.
725كمال الدين و تمام النعمة 138.
726روضة الواعظين 82.
727سوره انبياء 69.
728سوره انبياء: 69.
729تفسير قمى 2 / 71.
730تفسير قمى 1 / 86.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » جمعه آپريل 23, 2010 12:21 am

و به سندهاى معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : چون ابراهيم عليه السلام را در كفه منجنيق گذاشتند جبرئيل در غضب شد، حق تعالى به او وحى فرمود: چه چيز تو را به غضب آورد اى جبرئيل ؟
عرض كرد: پروردگارا!ابراهيم خليل توست و بر روى زمين كسى نيست بجز او كه تو را به يگانگى بپرستد، بر او مسلط كرده اى دشمن خود و دشمن او را.
حق تعالى فرمود: ساكت شو، و تعجيل نمى كند مگر بنده اى مثل تو كه ترسد امرى از او فوت شود، اما من پس او بنده من است ، هر وقت كه خواهم او را مى گيرم .
پس جبرئيل شاد شد و رو به ابراهيم كرد و گفت : تو را حاجتى هست ؟
ابراهيم فرمود: بسوى تو نه .
پس حق تعالى انگشترى براى او فرستاد كه در آن شش كلمه نقش بود: لا اله الا الله محمد رسول الله لا حول و لا قوة الا بالله فوضت امرى الى الله اسندت ظهرى الى الله حسبى الله ، پس خدا وحى كرد به او كه : اين انگشترى را در دست كن كه من آتش را بر تو سرد و سلامت مى گردانم . (731)
و به سند معتبر منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام سؤ ال كردند كه : چرا موسى بن عمران عليه السلام چون ريسمانها و عصاهاى ساحران فرعون را ديد ترسيد، و ابراهيم عليه السلام را كه در منجنيق گذاشتند و بسوى آتش انداختند نترسيد؟
فرمود: ابراهيم عليه السلام استناد و اعتماد داشت بر نور محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و امامان از فرزندان حسين عليه السلام كه در پشت او بودند، لهذا نترسيد؛ و موسى آن انوار در صلب او نبودند، به اين سبب ترسيد. (732)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چهار كس پادشاه جميع روى زمين شدند، دو مؤ من و دو كافر: اما دو مؤ من پس سليمان بن داود و دوالقرنين بودند، و دو كافر نمرود و بخت النصر. (733)
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : اول منجنيقى كه در دنيا ساخته شد منجنيقى بود كه براى حضرت ابراهيم عليه السلام در كوفه ساختند بر سر نهرى كه آن را كوثا مى گفتند در قريه اى كه آن را قنطانا مى گفتند، و شيطان آن را ساخت ، و چون حضرت ابراهيم عليه السلام را در منجنيق نشاندند و خواستند كه به آتش اندازند جبرئيل آمد و گفت : السلام عليك يا ابراهيم و رحمة الله و بركاته ، آيا تو را حاجتى هست ؟
گفت : به تو حاجتى ندارم .
پس در آن وقت حق تعالى به آتش ندا كرد كه : سرد شو. (734)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه : چون آتش براى حضرت ابراهيم عليه السلام افروختند، جانوران زمين همه بسوى خدا شكايت كردند و رخصت طلبيدند كه آب بر آن آتش بريزند، خدا هيچيك را رخصت نداد بغير از وزغ ، پس دو ثلث بدن آن سوخت و يك ثلث باقى ماند. (735)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : هفت كسند كه عذابشان در قيامت از همه كس ‍ بدتر خواهد بود: قابيل كه برادر خود را كشت ؛ و نمرود كه به ابراهيم منازعه كرد در باب پروردگارش ؛ و دو كس از بنى اسرائيل كه يهود و نصارى را گمراه كردند؛ و فرعون ؛ و ابوبكر و عمر. (736)
و در حديث ديگر در حكمت خلق پشه فرمود كه : حق تعالى آن را روزى بعضى از مرغان قرار داده است ؛ و ذليل گردانيد به پشه ، جبارى را كه تمرد و تجبر كرد بر خدا و انكار بر خداوندى او كرد، پس مسلط كرد بر او ضعيفترين خلقش را تا بنمايد به او قدرت و عظمت خود را، پس داخل بينى او شد تا به دماغش رسيد و او را كشت . (737)
و از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به سند معتبر منقول است كه : در روز چهارشنبه ابراهيم را در آتش انداختند، و در چهارشنبه مسلط كرد خدا بر نمرود پشه را. (738)
مؤ لف گويد: از اين احاديث ظاهر مى شود كه قصه پشه و نمرود واقع است ، اما تفصيلش در اخبار معتبره به نظر نرسيده ، و اكثر مورخان و بعضى از مفسران ذكر كرده اند كه : بعد از نجات حضرت ابراهيم از آتش ، نمرود را دعوت به دين حق كرد، آن شقى گفت : من با خداى تو جنگ مى كنم .
پس روزى را براى اين امر تعيين كردند و نمرود با لشكر بيكران بيرون آمد و و صف كشيدند، و ابراهيم عليه السلام تنها در برابر ايشان ايستاد (739) تا آنكه حق تعالى پشه اى بى حد فرستاد تا هوا را تيره كردند و بر سر و روى لشكريان تاختند تا آنكه همگى روى به هزيمت گذاشتند و نمرود خجل و منفعل برگشت و باز ايمان نياورد، تا آنكه حق تعالى پشه ضعيفى را امر فرمود كه به دماغ آن ملعون بالا رفته مشغول شد به خوردن مغز سر او، تا آنكه به حدى او را بيتاب كرد كه جمعى را موكل كرده بود كه گرزهاى گران بر سر او مى زدند كه شايد از آن حالت تسكين يابد، و چهل سال بر اين حال ماند و ايمان نياورد تا به جهنم واصل شد. (740)
و به سندهاى معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : در جهنم واديى است كه او را سقر مى نامند كه نفس نكشيده است از روزى كه خدا او را خلق كرده است ، و اگر حق تعالى او را رخصت دهد كه به قدر سوزنى نفس بكشد هر آينه هر چه بر روى زمين است بسوزد، و اهل جهنم همه پناه مى برند از گرمى آن وادى و بوى بد آن و قذارت آن و عذابها كه خدا در آن مهيا كرده است از براى اهل آن وادى ، و در آن وادى كوهى هست كه پناه مى برند اهل آن وادى از حرارت و گند و قذارت آن كوه و آنچه خدا در آن كوه مهيا كرده است براى اهلش ، و در آن كوه دره اى هست كه پناه مى برند جميع اهل آن كوه از گرمى آن دره و بوى بد و قذارت آن و آنچه خدا در آن مهيا كرده است از عذابها براى اهل آن دره ، و در آن دره چاهى هست كه پناه مى برند جميع اهل آن دره از گرمى و گند و قذارت آن چاه و عذابها كه خدا مهيا كرده است در آن براى اهلش ، و در آن چاه مارى هست كه پناه مى برند جميع اهل آن چاه از خباثت آن مار و گند و قذارت آن و آنچه خدا مهيا كرده است در نيشهاى آن مار از زهر براى اهلش ، و در شكم آن مار هفت صندوق است كه در آنها پنج كس از امتهاى گذشته و دو كس از اين امت هستند؛ اما آن پنج نفر؛ قابيل است كه هابيل را كشت ؛ و نمرود كه با حضرت ابراهيم محاجه كرد در امر پروردگارش و گفت : من زنده مى كنم و مى ميرانم ؛ و فرعون كه گفت : منم پروردگار بزرگتر شما؛ و يهودا كه يهود را گمراه كرد، و بولس كه نصارى را گمراه كرد؛ و دو نفر كه در اين امتند: (741) ابوبكر و عمر است .
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : چون حضرت ابراهيم عليه السلام را در آتش انداختند دعا كرد خدا را به حق ما، پس خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانيد. (742)
و به سندهاى معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : دعاى حضرت ابراهيم در روزى كه او را به آتش ‍ انداختند اين بود يا احد يا صمد يا من لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد توكلت على الله ، پس حق تعالى به آتش وحى كرد كه : سرد و سلامت باش بر ابراهيم ، پس سه روز بر روى زمين كسى از آتش منتفع نشد و آب گرم نشد، و عمارت بلندى براى نمرود ساخته بودند، بعد از سه روز با آزر بر آن عمارت بر آمد و بر آتش مشرف شد، حضرت ابراهيم عليه السلام را ديد در ميان باغ سبزى نشسته با مرد پيرى سخن مى گويد، پس نمرود به آزر گفت : چه بسيار گرامى است پسر تو بر پروردگارش !(743)
پس نمرود به ابراهيم عليه السلام گفت كه : از ملك من بدر رو و با من در يك ديار مباش . (744)
و به سند موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون يوسف عليه السلام به نزد نمرود آمد، گفت : چه حال دارى اى ابراهيم ؟
گفت : من ابراهيم نيستم ، من يوسف پسر يعقوب پسر اسحاق پسر ابراهيم ، و آن همان شخص بود كه با ابراهيم محاجه كرد در امر پروردگارش و چهار صد سال جوان بود. (745)
و به سند معتبر از حضرت امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه : چون حضرت ابراهيم عليه السلام را در آتش انداختند، جبرئيل پيراهنى از بهشت از براى او آورد و در او پوشانيد، پس آتش از او گريخت و بر دورش نرجس روئيد ، و همان پيراهن بود كه چون حضرت يوسف عليه السلام آن را بيرون آورد در مصر حضرت يعقوب بوى آن را در اردن شنيد و گفت : من بوى يوسف را مى شنوم . (746)
مؤ لف گويد: منافاتى ميان اين احاديث نيست ، و ممكن است كه اينها همه واقع شده باشد و آن دعاها را خوانده باشد، و رسول خدا و ائمه طاهرين عليهم السلام را شفيع گردانيده باشد، و حق تعالى انگشترى و پيراهنى براى او فرستاده باشد،و نداى برد و سلام به آتش نيز كرده باشد.
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : روزى كه حضرت ابراهيم بتها را شكست ، روز نوروز بود. (747)
و در تفسير حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : به محمد و آل طيبين او خدا نوح عليه السلام را نجات داد از شدت غم عظيم ، و به بركت ايشان سرد كرد خدا آتش ‍ را بر حضرت ابراهيم و بر او برد و سلام گردانيد، و متمكن ساخت او را در ميان آتش بر كرسى و فرشهاى نرم نيكو كه آن پادشاه طاغى مثل آنها را نديده بود و براى احدى از پادشاهان زمين مثل آن ميسر نشده بود، و رويانيد دور از درختان سبز خرم خوش آينده و از گلها و شكوفه ها و سبزه ها آنچه در چهار فصل ميسر نشود. (748)
و در حديث معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : نمرود خواست نظر كند در ملك آسمان ، پس چهار كركس گرفت و تربيت كرد آنها را و تابوتى از چوب ساخت و شخصى را در آن تابوت داخل كرد و پاهاى كركسها را به پايه هاى تابوت بستند، و در ميان تابوت عمودى نصب كردند و بر سر آن عمود گوشتى آويختند پس آن كركسهاى گرسنه به هواى گوشت پرواز كردند و تابوت را با آن مرد به جانب آسمان بالا بردند، و آنقدر او را بلند كردند كه چون به زمين نظر كرد كوهها را به مثابه مورچه ديد، و چون نظر به آسمان كرد آسمان به حال خود بود، باز بعد از زمانى بسوى زمين نظر كرد بغير از آب چيزى نديد و چون به آسمان نظر كرد بر همان حال بود كه پيشتر مى ديد، باز مدتى بالا بردند او را تا آنكه چون به زمين نظر كرد هيچ چيز نديد، و چون به آسمان نظر كرد بر حال اول ديد، پس در تاريكى افتاد كه نه بالاى خود را مى ديد و نه زير خود را، ترسيد و گوشت را به زير تابوت آويخت ، پس آن كركسها سرازير شدند تا به زمين آمدند. (749)
مؤ لف گويد: مشهور ميان مورخان آن است كه خود نيز در آن قفس با يكى از مخصوصان نشسته بود كه كركسان ايشان را بالا بردند. (750)

----------------------------------------
731 عيون اخبار الرضا 2 / 55؛ امالى شيخ صدوق 370.
732امالى شيخ صدوق 521.
733 خصال 255.
734تفسير فرات كوفى 263، و در آن به جاى كوثا، كونى آمده است .
735 خصال 327.
736 خصال 346.
737احتجاج 2 / 227.
738خصال 388؛ علل الشرايع 597؛ عيون اخبار الرضا1 / 247.
739در هر دو مصدر به جاى حضرت ابراهيم ، ملك آمده است .
740 كامل ابن اثير 1 / 116؛ عرائس المجالس 97، و در آن چهارصد سال به جاى چهل است .
741 خصال 398، و در آن يونس به جاى بولس است .
742قصص الانبياء راوندى 106.
743قصص الانبياء راوندى 105.
744امالى شيخ طوسى 659.
745 قصص الانبياء راوندى 137.
746محاسن 2 / 131.
747المهذب البارع 1 / 195.
748 تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 287.
749 تفسير عياشى 2 / 235.
750 كامل ابن اثير 1 / 115؛ عرائس المجالس 96.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » جمعه آپريل 23, 2010 12:22 am

و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : محل ولادت حضرت ابراهيم عليه السلام كوثاربا بود كه از محال كوفه بوده است ، و پدرش از اهل آنجا بود، و مادر ابراهيم عليه السلام و مادر لوط يعنى ساره و ورقه هر دو خواهر بودند و دخترهاى لاحج بودند، و لاحج پيغمبر انذار كننده بود اما رسول نبود، و ابراهيم عليه السلام در اول طفوليت بر آن فطرت بود كه حق تعالى همه كس را بر آن خلق كرده است تا آنكه خدا او را هدايت نمود به دين خود و برگزيد او را، و به تزويج خود در آورد ابراهيم ساره دختر خاله خود را، و ساره گله بسيار و زمينهاى گشاده و حال نيكو داشت ، و جميع اموال خود را به حضرت ابراهيم عليه السلام بخشيد، و حضرت ابراهيم سعى كرد و آن اموال را به اصلاح آورد و گله و زراعتش ‍ بسيار شد به حدى كه در زمين كوثاربا كسى حالش از او بهتر نبود.
چون حضرت ابراهيم عليه السلام بتهاى نمرود را شكست ، نمرود امر كرد او را در بند كشيدند، و امر كرد حظيره اى ساختند و پر كردند حظيره را از هيزم و آتش در آن هيزمها زدند و ابراهيم را در آتش انداختند تا او را بسوزانند و خود دور شدند تا شعله آتش فرو نشست ، پس مشرف شدند بر حظيره كه حال حضرت ابراهيم را مشاهده نمايند، ناگاه ديدند كه حضرت ابراهيم از بند رها شده و به سلامت در ميان آتش نشسته است ، چون اين خبر را به نمرود دادند امر نمود كه ابراهيم عليه السلام را از بلاد او بيرون كنند و نگذارند كه گله ها و مالهاى خود را با خود ببرد.
پس حجت گرفت بر ايشان و حضرت ابراهيم عليه السلام گفت : اگر گله و مال مرا مى گيريد، به من پس دهيد آن عمرى كه من در تحصيل آنها صرف نموده ام ، پس ‍ مخاصمه را به نزد قاضى نمرود بردند، قاضى حكم كرد كه ابراهيم هر چه در بلاد ايشان تحصيل كرده است به ايشان بگذارد، و بر اصحاب نمرود حكم كرد كه عمرى كه ابراهيم در بلاد ايشان گذرانيده است به او پس دهند.
چون اين قضيه را به نمرود نقل كردند حكم كرد حضرت ابراهيم را از بلاد بيرون كنند و اموالش را به او بدهند و گفت : اگر او در بلاد شما مى ماند دين شما را فاسد مى كند و ضرر به خداهاى شما مى رساند.
پس بيرون كردند ابراهيم و لوط عليهما السلام را از بلاد خود به جانب شام ، پس ‍ حضرت ابراهيم و لوط و ساره عليهما السلام بيرون رفتند و حضرت ابراهيم گفت (انى ذاهب الى ربى سيهدين ) (751) من مى روم بسوى پروردگار خود يعنى به جانب بيت المقدس بزودى مرا هدايت خواهد كرد. .
پس حضرت ابراهيم عليه السلام گله و اموال خود را برداشت و تابوتى ساخت و ساره را در آنجا گذاشت و قفل زد بر آن تابوت از نهايت غيرتى كه براى ساره داشت و رفت تا آنكه از ملك نمرود بدر رفت و داخل ملك شخصى از قبط شد كه او را غزاره (752) مى گفتند، پس به يكى از عشاران او گذشت ، عشار آمد كه عشور اموال ابراهيم عليه السلام بگيرد، چون نوبت به تابوت رسيد عشار گفت : اين تابوت را بگشا تا آنچه در آن هست ما عشور آن را بگيريم .
ابراهيم گفت : آنچه در اين تابوت است هر چه خواهى حساب كن از طلا يا نقره و عشرش را از من بگير و تابوت را مگشا.
عشار گفت : تا نگشايم نمى شود.
پس عشار به جبر در تابوت را گشود، چون ساره را با حسن و جمالى كه داشت مشاهده نمود از ابراهيم پرسيد: اين زن چه نسبت دارد به تو؟
گفت : حرمت من و دختر خاله من است .
گفت : چرا او را در اين تابوت مخفى كرده اى ؟
ابراهيم فرمود: براى غيرت بر او، كه كسى او را نبيند.
عشار گفت : نمى گذارم از اينجا حركت كنى تا آنكه حال اين زن و تو را به سلطان عرض كنم . پس رسولى بسوى پادشاه فرستاد و حقيقت حال را عرض كرد.
پادشاه فرستاد جمعى را كه تابوت را ببرند. ابراهيم عليه السلام به ايشان فرمود: من از تابوت جدا نمى شوم مگر آنكه جانم از بدنم جدا شود.
چون اين خبر را به پادشاه رسانيدند، فرستاد كه ابراهيم را با تابوت به نزد او حاضر نمايند، چون ابراهيم و تابوت و جميع اموال او را به نزد پادشاه بردندت به آن حضرت گفت : تابوت را بگشا.
فرمود:اى پادشاه !حرمت من و دختر خاله من در اين تابوت است و جميع اموال خود را مى دهم كه اين تابوت را نگشائى .
پس پادشاه به جبر تابوت را گشود، و چون حسن و جمال ساره را ديد ضبط خود نتوانست كرد و دست به جانب او دراز كرد.
ابراهيم عليه السلام رو از او گردانيد و گفت : خداوندا!حبس فرما دست او را از حرمت و دختر خاله من .
فورا دستش خشك شد و نتوانست كه به ساره رساند و نتوانست كه بسوى خود برگرداند، به ابراهيم گفت : خداى تو چنين كرد؟
فرمود: بلى ، خداى من صاحب غيرت است و حرام را دشمن مى دارد، و چون اراده حرام كردى مانع شد ميان تو و اراده تو.
پادشاه گفت : از خداى خود بطلب كه دست مرا بسوى من برگرداند كه من ديگر متعرض حرمت تو نمى شوم .
ابراهيم عليه السلام گفت : پروردگارا!دستش را به او برگردان تا ديگر متعرض حرمت من نشود.
پس خدا دستش را به او برگردانيد. باز چون نظرش به ساره افتاد ضبط خود نتوانست كرد و دست بسوى او دراز كرد، و باز ابراهيم عليه السلام از غيرت رو گردانيد و دعا كرد، دستش خشك شد و به ساره نرسيد.
پادشاه گفت : خداى تو بسيار صاحب غيرت است و تو بسيار غيورى ، پس از خداى خود سؤ ال كن دست مرا بسوى من برگرداند كه اگر دعاى تو را مستجاب كند ديگر اين كار را نخواهم كرد.
فرمود: سؤ ال مى كنم به شرط آنكه اگر كه ديگر چنين كارى بكنى از من سؤ ال نكنى كه از براى تو دعا بكنم .
پادشاه قبول كرد و حضرت گفت : خداوندا!اگر راست مى گويد دستش را به او برگردان ، پس دستش به او برگشت .
چون پادشاه اين حال را مشاهده كرد از حضرت ابراهيم عليه السلام مهابتى در دل او افتاد و آن حضرت را بسيار تعظيم و تكريم كرد و گفت : تو ايمنى از آنكه متعرض ‍ حرمت تو شوم يا چيزى از اموال تو بگيرم پس هر جا كه خواهى برو و ليكن مرا بسوى تو حاجتى است .
ابراهيم گفت : آن حاجت چيست ؟
گفت : مى خواهم مرا رخصت دهى كه كنيزك جميله خوشروى عاقل دانائى دارم آن را به ساره ببخشم كه خدمت او بكند.
چون حضرت رخصت داد، هاجر مادر اسماعيل را به ساره بخشيد.
پس ابراهيم عليه السلام با اهل و اموال خود روانه شد كه برود، و پادشاه او را مشايعت نمود و از براى تعظيم ابراهيم و مهابت او در عقب سر او راه مى رفت ، پس ‍ حق تعالى وحى فرمود به ابراهيم كه : بايست و جلوى پادشاه جبارى كه تسلط يافته اى راه مرو و ليكن او را مقدم دار و از عقب او برو و تعظيم او بكن كه او مسلط است و ناچار است از پادشاهى در زمين ، يا نيكوكار يا بدكار.
پس ابراهيم عليه السلام ايستاد و به پادشاه فرمود: جلو برو كه خداى من در اين ساعت به من وحى فرمود كه تو را تعظيم كنم و تو را مقدم بدارم و از عقب تو راه روم براى اجلال تو، پادشاه گفت : خداى تو به تو چنين وحى فرمود؟
ابراهيم عليه السلام فرمود: بلى .
پادشاه گفت : شهادت مى دهم كه خداى تو صاحب رفق و مدارا و بردبارى و كرم است و مرا راغب گردانيدى به دين خود.
پس ابراهيم عليه السلام را وداع كرد و آن حضرت روانه شد تا در اعلاى شامات فرود آمد و لوط را در ادناى شامات گذاشت .
و چون دير شد فرزند بهم رسانيدن ابراهيم به ساره گفت : اگر خواهى هاجر را به من بفروش شايد خدا فرزندى به من عطا فرمايد كه خلف ما باشد. پس هاجر را از ساره خريد و با او مقاربت كرد، پس اسماعيل عليه السلام بوجود آمد. (753)
و به سند معتبر منقول است كه : مردى از اهل شام از اميرالمؤ منين عليه السلام پرسيد از تفسير قول حق تعالى يوم يفر المرء من اخيهَ و امه و ابيه (754)، فرمود: آنكه از پدرش مى گريزد در قيامت ، ابراهيم است . (755)
----------------------------------------
751سوره صافات : 99.
752 در مصدر عراره است .
753 كافى 8 / 370.
754سوره عبس : 34 و 35.
755علل الشرايع 596؛ عيون اخبار الرضا 1 / 245؛ خصال 318.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » جمعه آپريل 23, 2010 12:23 am

مؤ لف گويد: در اين فصل چند اشكال هست كه اشاره به حل آنها ضرور است و تفصيلشان در بحارالانوار (756) مسطور است :
اول آنكه : ظاهر آيات و احاديث آن است كه آزر پدر ابراهيم عليه السلام بوده است و مشهور ميان عامه اين است ، و مشهور ميان علماى شيعه بلكه اجماعى ايشان آن است كه آزر پدر ابراهيم نبوده است و پدرش تارخ بوده است و تارخ مسلمان بوده است ، و جمعى از اكابر علما دعواى اجماع علماى اماميه بر اين كرده اند، و احاديث بسيار وارد شده است كه پدران حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم تا آدم عليه السلام همه مسلمان بوده اند بلكه همه انبيا و اوصيا بوده اند، و چون ابراهيم عليه السلام جد آن حضرت است بايد كه پدرش مسلمان باشد، و ارباب نسب نيز اتفاق دارند كه پدر آن حضرت تارخ بوده است ، پس آنچه در قرآن مجيد و اكثر اخبار وارد شده است كه آزر را پدر گفته اند بر سبيل مجاز است كه عم آن حضرت بوده است ، و در ميان عرب متعارف است كه عم را پدر مى گويند، يا جد مادرى آن حضرت بوده است و جد را نيز شايع است كه پدر مى گويند، يا عم آن حضرت بوده و بعد از فوت تارخ مادر او را خواسته است و آن حضرت را تربيت كرده است ، و به اين سبب او را پدر مى گفته است ، و بعضى از احاديث كه قابل تاءويل نبوده باشد ممكن است حمل بر تقيه بوده باشد. (757)
دوم آنكه : حق تعالى در قصه ابراهيم عليه السلام فرموده است فنظر نظرة فى النجوم فقال انى سقيم (758) كه مضمونش موافق اخبار آن است كه : چون خواستند قوم او به عيدگاه روند، ابراهيم عليه السلام نظرى در ستارگان كرد و گفت : بدرستى كه من بيمارم و با ايشان نرفت و ماند و بتهاى ايشان را شكست ، آيا اين كلام بر چه وجه بود؟ راست بود يا دروغ ؟ بعضى گفته اند: آن حضرت را تب نوبه عاض ‍ مى شد، نظر كرد در ستارگان و گفت : وقت نوبه من است و من تب مى خواهم و با شما بيرون نمى توانم آمد.
و بعضى گفته اند: چون آنها منجم بودند، آن حضرت هم به طريقه ايشان نظر به ستارگان كرد و گفت : من در ستاره خود مى يابم كه بيمار خواهم شد، يا واقعا يا بر سبيل مصلحت و عذر؛ و كلامى كه خلاف واقع باشد و بر سبيل مصلحت گفته شود و توريه كنند و در آن قصد صحيحى بكنند، آن دروغ نيست و جايز است ، بلكه در بسيارى از جاها واجب مى شود براى حفظ نفس خود يا مال خود يا عرض خود يا ديگرى .
و بعضى گفته اند: آن حضرت چون نظر كرد در ستارگان كه دلالت بر وجود و وحدت صفات كماليه صانع مى كنند و قوم خود را ديد كه مى پرستند ستارگان و بتها را فرمود: من دلم بيمار است و در اندوهم از ضلالت قوم خود. (759)
و ظاهر احاديث معتبره بسيار آن است كه اين كلامى بود بر سبيل مصلحت ، و به يكى از اين وجوه كه مذكور شد يا مذكور خواهد شد، توريه فرمود كه از ظاهر آنها اين معنى بفهمند و غرض واقعى آن حضرت صحيح باشد، چنانچه در حديث معتبر منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام سؤ ال كردند كه : چگونه حضرت ابراهيم گفت من سقيمم ؟
فرمود: ابراهيم سقيم نبود و دروغ نگفت ، و غرضش آن بود كه من بيمارم در دين خود و طلب دين حق مى كنم يا طلب چاره اى مى كنم كه دين باطل را بر هم زنم . و در روايت ديگر وارد شده است : يعنى من بيمار خواهم شد و هر كه در معرض ‍ مردن است در معرض بيمارى است . و در روايت ديگر وارد است : چون در نجوم نظر كرد به علمى كه خدا به او عطا كرده بود و مطلع شد بر واقعه كربلا و شهادت امام حسين عليه السلام پس گفت : من بيمارم ، يعنى دلم زار و غمگين و بيمار است براى آن واقعه . (760)
سوم آنكه : چون ثابت شد كه پيغمبران از اول عمر تا آخر عمر معصومند، پس چه معنى دارد قوم ابراهيم در وقتى كه ديد زهره يا مشترى و ماه و آفتاب را، قوم او مى پرستيدند: (هذا ربى ) (761)يعنى اين پروردگار من است ؟ اين سخن به حسب ظاهر كفر است ، و اين شبهه را به چند وجه مى توان جواب گفت :
اول آنكه : اين سخنى بود كه در نفس خود در مقام تفكر مى گفت ، چنانچه كسى در مساءله اى فكر كند اول شقى از شقوق را مطمح نظر قرار مى دهد كه اگر چنين باشد چون خواهد بود، و بعد از آن فكر مى كند تا صحت و بطلانش ظاهر گردد، و مؤ يد اين وجه است آنچه از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : پرسيدند از آن حضرت كه : آيا حضرت ابراهيم مشرك شد در آنكه گفت (هذا ربى ) بغير خدا؟ فرمود: اگر امروز كسى اين سخن را بگويد مشرك مى شود اما از حضرت ابراهيم شرك نبود زيرا كه در طلب پروردگارش بود. (762)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: هر كه غير ابراهيم در مقام تفكر و طلب دين حق چنين چيزى بگويد مثل او خواهد بود، (763) و بر اين وجه احاديث بسيار دلالت مى كند.
وجه دوم آنكه : اين سخنى بود كه ظاهرش موهم تصديق بود اما مراد فرض و تقدير بود و بر سبيل مصلحت چنين فرمود، كه اگر در اول انكار مى فرمود قوم از او نفرت مى كردند و حجت او را قبول نمى كردند، پس در اول حال با ايشان موافقت كرد و اين سخن را ادا كرد و غرضش اين بود كه اگر فرض كنيم كه اين پروردگار ما باشد آيا مى تواند بود، پس استدلال كرد كه نمى تواند بود و حجت بر ايشان تمام كرد، و مؤ يد اين وجه است آنچه از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه فرمود: آن سخن هيچ ضرر به ابراهيم عليه السلام نداشت زيرا كه اراده كرد غير آنچه گفت . (764)
وجه سوم آن است كه : اين سخن بر سبيل استفهام بود و سؤ ال ، يا حقيقت يا بر سبيل انكار، يعنى : آيا شما مى گوئيد كه اين پروردگار من است ؟
چنانچه به سند معتبر منقول است كه : ماءمون از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيد از تفسير اين آيه .
فرمود كه : ابراهيم عليه السلام به سه طايفه رسيد: يك صنف عبادت زهره مى كردند، و يك صنف عبادت ماه مى كردند و يك صنف عبادت آفتاب مى كردند، و آن وقتى بود كه بيرون آمد از غارى كه او را در هنگام ولادت در آنجا پنهان كرده بودند، پس ‍ چون پرده شب بر او پوشيده شد زهره را ديد گفت : اين پروردگار من است ؟!بر سبيل انكار و استخبار نه بر وجه تصديق و اقرار، پس چون كوكب پنهان شد و فرو رفت گفت : من فرو روندگان را دوست نمى دارم ، زيرا كه فرو رفتن و پنهان شدن از صفات محدث است و از صفات قديم و واجب الوجود بالذات نيست .
پس چون ماه را نورانى و طالع ديد گفت : اين خداى من است ؟!بر سبيل انكار و استخبار، چون فرو رفت گفت : اگر هدايت نكند مرا پروردگار من هر آينه خواهم بود از گروه گمراهان . فرمود: يعنى اگر خدا هدايت نكرده بود از گروه گمراهان بودم .
پس چون صبح شد و آفتاب طالع شد گفت : اين خداى من است ؟!اين بزرگتر است از زهره و ماه ! بر سبيل انكار و استخبار و سؤ ال بود نه بر وجه خبر دادن و اقرار كردن ، پس چون آفتاب نيز فرو رفت به هر سه صنف كه عبادت زهره و ماه و آفتاب مى كردند گفت :اى قوم من !بدرستى كه من بيزارم از آنچه شما شريك خدا مى گردانيد، بدرستى كه من گردانيدم روى جان و دل خود را بسوى خداوندى كه از عدم به وجود آورده است آسمانها و زمين را ميل كننده از همه دينهاى باطل و خالص گرديده از براى خدا و نيستم من از مشركان .
و نبود غرض حضرت ابراهيم به آنچه گفت در اول مگر آنكه هويدا گرداند براى ايشان باطل بودن دين ايشان را، و ثابت گرداند نزد ايشان كه پرستيدن سزاوار و لايق نيست براى چيزى كه به صفت زهره و آفتاب و ماه باشد، بلكه سزاوار است عبادت كردن كسى را كه آفريده است اينها را و آفريده است آسمانها و زمين را، و اين حجت كه او بر قوم خود تمام كرد از جمله آنها بود كه حق تعالى او را الهام كرد و به او عطا نمود، چنانچه بعد از ذكر اين قصه حق تعالى فرموده است : و اين است حجت ما كه عطا كرديم آن را به ابراهيم بر قوم خود . (765)
ماءمون گفت : خدا تو را جزاى خير دهد اى فرزند رسول خدا، چنانچه اين عقده را از دل ما گشودى . (766)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه : حضرت ابراهيم عليه السلام متولد شد و در زمان نمرود پسر كنعان . و مالك جميع روى زمين شدند چهار نفر، دو مؤ من و دو كافر: سليمان و ذوالقرنين ، نمرود و بخت النصر.
گفتند به نمرود كه : امسال پسرى متولد خواهد شد كه هلاك تو و هلاك دين تو و هلاك بتهاى تو بر دست او باشد، پس او قابله ها بر زنان گماشت و امر كرد كه هر پسرى كه در اين سال متولد شود او را بكشند، و مادر ابراهيم عليه السلام به آن حضرت در اين سال حامله شد و خدا حمل او را در پشت او قرار داد نه در شكمش ، و چون متولد شد مادرش او را در سوراخى در زير زمين پنهان كرد و سر آن را پوشيد و او بزرگ مى شد بزرگ شدنى كه شبيه اطفال ديگر نبود، و مادرش ‍ گاهى از او خبر مى گرفت ، پس ابراهيم از زير زمين بيرون آمد و اول نظرش به زهره افتاد و ستاره اى از آن نيكوتر نديده بود گفت : اين پروردگار من است ، پس اندك زمانى كه گذشت ماه طالع شد، چون نظرش بر آن افتاد گفت : اين بزرگتر است ، اين پروردگار من است . چون پنهان شد گفت : دوست نمى دارم پنهان شوندگان را پس ‍ چون روز شد و آفتاب طالع شد گفت : اين پروردگار من است ، اين بزرگتر است از آنچه ديدم ، چون آن نيز فرو رفت رو از همه گردانيد و رو بسوى پروردگار عالميان . (767)
مؤ لف گويد: اين حديث احتمال وجوه سابقه را هم دارد، و وجوه ديگر نيز هست كه در بحارالانوار ايراد كرديم ، (768) و اما استدلال آن حضرت به فرو رفتن كوكب بر آنكه قابل خدائى نيست به اعتبار اين است كه چون از كواكب در هنگام طلوع نورى و ضيائى ساطع مى شود، و هر چند به غروب نزديكتر مى شود كمتر مى شود، و چون پنهان شود اثر نور و روشنيش از اجسام زايل مى شود لهذا ايشان در هنگام طلوع آنها را مى پرستيدند، حضرت ابراهيم عليه السلام استدلال كرد بر بطلان مذهب ايشان به آنكه چيزى كه گاهى نفعش رسد و گاهى نرسد و گاهى هويدا باشد و گاهى ناپيدا باشد قابل پرستيدن نيست ، چيزى را بايد پرستيد كه فيض وجود و كمالات هميشه از او فايض است و در افاضه خيرات مشروط به شرطى نيست و ظهور و هويدائى او در وقتى زياده از وقتى نيست ، يا به اعتبار آنكه چيزى كه منفك از حوادث نباشد او حادث است ، يا به اعتبار آنكه ايشان منجم بودند و ستاره را در وقت طلوع تاءثيرش قوى مى دانستند، و چون مايل به انحطاط و غروب مى شد تاءثيرش را ضعيف مى دانستند استدلال مى فرمود به اينكه چيزى كه راه عجز و نقص در آن باشد او صانع اشيا نمى تواند بود چنانچه همه عقول هم به اين شهادت مى دهد. و وجوه در اين باب بسيار است كه اين كتاب محل ذكر آنها را نيست .
چهارم آنكه : حضرت ابراهيم چگونه فرمود: بزرگ بتها آنها را شكسته است و حال آنكه خود شكسته بود، و اين دروغ است ، و دروغ بر پيغمبران روا نيست ؟
اين شبهه را به چند وجه جواب مى توان گفت :
اول آنكه : كلام آن حضرت مشروط به شرطى بود، زيرا كه چنين فرمود بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون (769) يعنى : بلكه بزرگ ايشان كرده است ، پس از ايشان سؤ ال كنيد اگر حرف مى زنند ، پس معنيش اين است كه : اگر ايشان حرف مى توانند زد و شعور دارند و قابل پرستيدن هستند پس ‍ ممكن است از ايشان صادر شده باشد، پس از ايشان بپرسيد كه كى كرده است ؟ و در اين كلام نهايت رسوائى ايشان را حاصل شد كه چيزى كه حرف نزند و هيچ حركتى و فعلى را به آن نسبت نتوان داد و دفع ضررى از خود نتواند كرد، چگونه سزاوار معبوديت تواند بود و از او متوقع نفعى يا دفع ضررى تواند بود؟
چنانچه به سند معتبر منقول است كه : از حضرت صادق عليه السلام از تفسير اين آيه پرسيدند، حضرت فرمود: ابراهيم عليه السلام گفت در آخر سخنش ( ان كانوا ينطقون )، معنيش اين است كه : اگر ايشان سخن گويند پس بزرگ ايشان كرده است ، و ايشان سخن نگفتند و بزرگ ايشان نكرده بود و ابراهيم عليه السلام دروغ نگفت . (770)
دوم آنكه : نسبت به فعل به بزرگ ايشان دادن بر سبيل مجاز بود، چون باعث ابراهيم بر شكستن اينها بود كه قوم تعظيم ايشان مى كردند؛ و چون تعظيم بت بزرگ بيشتر مى كردند، پس آن بيشتر دخل داشت در شكستن آنها، لهذا به آن نسبت داد ، و اين ميان عرب شايع است كه فعل را به اسباب ديگر غير فاعل نسبت مى دهند.
سوم آنكه : كبير هم ابتداى سخن باشد، و فاعل فعل مقدر باشد، يعنى كرده است هر كه كرده است اگر راست مى گوئيد كه اينها خدايند بزرگشان حاضر است بپرسيد از او كه كى كرده است ؟
چهارم آنكه : دروغ ، كلام خلاف واقعى است كه در آن مصلحتى نبوده باشد، و اين را ابراهيم عليه السلام براى مصلحت فرمود كه ايشان را در حجت عاجز گرداند، چنانچه در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه فرمود: دروغ نمى باشد بر كسى كه در مقام اصلاح باشد، پس اين آيه را خواند و فرمود: و الله كه ايشان نكرده بودند و ابراهيم عليه السلام دروغ نگفت . (771)
در حديث ديگر فرمود: خدا دوست مى دارد دروغ را در اصلاح ، و ابراهيم عليه السلام (بل فعله كبيرهم ) را براى اصلاح گفت و اظهار آنكه ايشان صاحب عقل نيستند. (772)
----------------------------------------
756بحارالانوار 12 / 48.
757مجمع البيان 2 / 321؛ تفسير فخر رازى 13 / 37.
758سوره صافات : 88 و 89.
759 مجمع البيان 4 / 449.
760معانى الاخبار 210.
761سوره انعام : 76.
762 تفسير قمى 1 / 207؛ تفسير عياشى 1 / 365.
763تفسير عياشى 1 / 364.
764تفسير عياشى 1 / 365.
765سوره انعام : 83.
766 عيون اخبار الرضا 1 / 197؛ احتجاج 2 / 425.
767تفسير عياشى 1 / 365.
768بحار الانوار 12 / 50.
769سوره انبياء: 63.
770معانى الاخبار 210.
771كافى 2 / 343.
772كافى 2 / 342.


در اينجا آزمون دهم برگزار مي شود.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » سه شنبه آپريل 27, 2010 3:25 pm

فصل سوم : در بيان آنكه حق تعالى به ابراهيم عليه السلام نمود ملكوت آسمانها وزمين را، و سؤال كردن آن حضرت از خدا زنده كردن مرده را و آنچه وحى به آن حضرت رسيد، و علومى كه از او ظاهر شده است
در تفسير حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : چون ابراهيم خليل را بلند كردند در ملكوت ، چنانچه حق تعالى فرموده است : چنين نموديم به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را و از براى اينكه بوده باشد از صاحبان يقين (773)، خدا ديده او را قوى گردانيد، چون او را بلند كرد نزد آسمان تا آنكه زمين را و هر چه بر روى آن است از ظاهر و پنهان همه را ديد پس ديد مردى و زنى را زنا مى كردند، پس نفرين كرد كه ايشان هلاك شوند، پس هر دو هلاك شدند؛ پس دو نفر ديگر را چنين ديد، دعا كرد و هر دو هلاك شدند؛ پس دو نفر ديگر را بر اين حال ديد و دعا كرد و هر دو هلاك شدند؛ و چون خواست به دو كس ديگر نفرين كند حق تعالى وحى فرمود بسوى او كه :اى ابراهيم !بازدار دعاى خود را از بندگان و كنيزان من ، بدرستى كه منم آمرزنده مهربان و جبار بردبار، ضرر نمى رساند به من گناهان بندگان و كنيزان من چنانچه نفع نمى رساند به من طاعت ايشان ، و ايشان را سياست و تربيت نمى كنم با آنكه بزودى خشم خود را از ايشان تدارك كنم چنانچه تو مى كنى ، پس بازدار دعاى خود را از بندگان من ، بدرستى كه تو بنده ترساننده بندگان منى از عذاب من و شريك نيستى در پادشاهى من و حافظ و شاهد و نگهبان نيستى بر من و بر بندگان من و من با بندگان خود يكى از سه كار مى كنم : يا توبه مى كنند بسوى من و توبه ايشان را قبول مى كنم و گناهان ايشان را مى آمرزم و عيبهاى ايشان را مى پوشانم ؛ يا آنكه عذاب خود را از ايشان باز مى دارم براى آنكه مى دانم از پشتهاى ايشان فرزندانى چند مؤ من بيرون خواهند آمد، پس رفق و مدارا مى كنم با پدران كافر و تاءنى مى كنم با مادران كافر و عذاب را از ايشان رفع مى كنم تا آن مؤ منان از پشتهاى ايشان بيرون آيند، پس چون مؤ منان از صلبها و رحمهاى ايشان بيرون آيند و جدا شوند واجب مى شود بر ايشان عذاب من و نازل مى شود بر ايشان بلاى من ؛ و اگر نه اين باشد و نه آن ، پس بدرستى كه آنچه من مهيا كرده ام براى ايشان از عذاب خود در آخرت عظيمتر است از آنچه تو از براى ايشان مى خواهى در دنيا، زيرا كه عذاب من براى بندگانم در خور جلال و بزرگوارى من است .
اى ابراهيم !پس مرا با بندگان خود بگذار كه من مهربانترم به ايشان از تو، و مرا با ايشان بگذار كه منم جبار بردبار و داناى حكيم ، تدبير مى كنم ايشان را به علم خود، و جارى مى كنم در ايشان قضا و قدر خود را. (774)
و نزديك به اين مضمون احاديث بسيار وارد شده است . (775)
و در اخبار صحيح و معتبره بسيار از ائمه اطهار عليه السلام منقول است كه فرمودند در تفسير اين آيه كريمه و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين (776) كه ديده ابراهيم عليه السلام را آنقدر قوت دادند كه از آسمانها گذشت و گشودند براى او مانعها از زمين تا ديد زمين را و آنچه در زمين بود و آنچه در زير زمين بود و آنچه در هوا بود، و ديد آسمانها را و آنچه در آسمانها بود و ملائكه كه حامل آنها بودند و ديد عرش و كرسى را و آنچه بر بالاى آنها بود و چنين كردند نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و هر امام از امامان شما چنانچه نسبت به ابراهيم كردند پيشتر. (777)
و احاديث بسيار در اين باب در ابواب فضايل حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه طاهرين عليهم السلام خواهد آمد انشاء الله .
و به سند كالصحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون ديد حضرت ابراهيم عليه السلام ملكوت آسمانها و زمين را، ملتفت شد شخصى را ديد كه زنا مى كند، نفرين كرد او را پس او مرد، تا آنكه سه كس را ديد و هر يك را نفرين كرد و همه مردند، پس خدا وحى نمود به او كه :اى ابراهيم !دعاى تو مستجاب است پس نفرين مكن بر بندگان من ، اگر مى خواستم ايشان را خلق نمى كردم ، من خلق كرده ام خلق خود را بر سه صنف : يك صنف مرا مى پرستند و هيچ چيز را با من شريك نمى كنند و ايشان را ثواب مى دهم ، و يك صنف ديگرى را مى پرستند پس ‍ از تحت قدرت من بدر نمى توانند رفت ، و يك صنف غير مرا مى پرستند و از صلب ايشان جمعى را بيرون مى آورم كه مرا مى پرستند.
پس ابراهيم عليه السلام نظر كرد ديد مردارى در كنار دريا افتاده است كه بعضى از آن در آب است و بعضى بر روى خاك ، پس مى آيند درندگان دريا و از آنچه در آب است مى خورند، پس چون بر مى گردند بعضى از آن درندگان بعضى را مى خورند، و درندگان صحرا مى آيند و از آن مردار مى خورند، و چون بر مى گردند بعضى از آنها بعضى را مى خورند، پس در آن وقت تعجب كرد ابراهيم عليه السلام و گفت : خداوندا!به من بنما كه چگونه زنده مى كنى مردگان را؟ اينها گروهى چندند كه بعضى بعض ديگر را مى خورند، اجزاى اين حيوانات چگونه از هم جدا مى شوند؟
پس خدا به او وحى نمود كه : آيا ايمان ندارى به آنكه من مرده ها را زنده خواهم كرد؟ گفت : بلى ، ايمان دارم و ليكن مى خواهم دل من مطمئن شود؛ يعنى مى خواهم اين را ببينم چنانچه همه چيز را ديدم .
حق تعالى فرمود: بگير چهار مرغ را و ريزه ريزه كن هر يك را و با يكديگر مخلوط كن اجزاى آنها را چنانچه اجزاى اين مردار در بدن اين حيوانات و درندگا كه يكديگر را خوردند مخلوط شده است پس بر سر هر كوهى يك جزو بگذار، پس ‍ ايشان را بخوان به نامهاى ايشان تا بيايند بسوى تو از روى سرعت ؛ و به روايت ديگر بخوان ايشان را به نام بزرگ من و قسم ده ايشان را به جبروت و عظمت من ؛ (778) و كوهها ده تا بودند و مرغها خروس و كبوتر و طاووس و كلاغ بودند. (779)
----------------------------------------
773سوره انعام : 75.
774تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 513.
775احتجاج 1 / 65؛ تفسير عياشى 1 / 364 تفسير قمى 1 / 206.
776 سوره انعام : 75.
777 بصائر الدرجات 106.
778تفسير عياشى 1 / 146؛ خصال 265.
779تفسير عياشى 1 / 142.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » سه شنبه آپريل 27, 2010 3:26 pm

و به سند معتبر منقول است كه : ماءمون از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيد از تقسير قول حضرت ابراهيم (رب ارنى كيف تحيى الموتى ) (780)، آن حضرت فرمود: حق تعالى وحى كرد به حضرت ابراهيم عليه السلام كه : بدرستى كه من از بندگان خود خليلى و دوستى خواهم گرفت كه اگر از من سؤ ال كند زنده كردن بندگان را اجابت او خواهم كرد؛ پس در نفس ابراهيم عليه السلام افتاد كه آن خليل او خواهد بود، پس گفت : پروردگارا!به من بنما كه چگونه زنده مى كنى مردگان را.
گفت : آيا ايمان ندارى ؟
گفت : ايمان دارم و ليكن براى اينكه دل من مطمئن گردد بر آنكه منن خليل توام .
خدا فرمود: (فخذ اربعة من الطير ) پس بگير چهار تا از مرغان (فصرهن اليك ) پس ‍ ايشان را به نزد خود بر و نيكو ملاحظه كن كه بعد از زنده شدن بر تو مشتبه نشوندن ، يا پاره پاره كن آنها را ثم اجعل على كل جبل منهن جزءا پس ‍ بگردان بر هر كوهى از آنها جزوى را ثم ادعهن ياءتينك سعيا پس بخوان آنها را تا بيايند بسوى تو به سرعت و اعلم ان الله عزيز حكيم (781) و بدان كه خدا عزيز و غالب است بر آنچه اراده نمايد و كارهاى او همه منوط به حكمت است .
حضرت فرمود: پس گرفت حضرت ابراهيم كركسى و مرغ آبى و طاووسى و خروسى را، پس ريزه ريزه كرد آنها را و ريزه ها را با هم مخلوط و ممزوج نمود، پس بر هر كوه از كوهها كه در دور او بود جزوى گذاشت و آن كوهها ده تا بودند، و منقارهاى آن مرغان را در ميان انگشتان خود گرفت ، پس آن مرغان را به نامهاى ايشان خواند و نزد خود دانه و آبى گذاشت ، پس پرواز كرد اجزاى آن حيوانات بعضى بسوى بعضى تا بدنها درست شد و هر بدنى متصل شد و چسبيد به گردن و سر خود، پس حضرت ابراهيم عليه السلام دست از منقارهاى آن مرغان برداشت پس پرواز كردند و بر زمين نشستند و از آن آب خوردند و از آن دانه برچيدند و گفتند:اى پيغمبر خدا!زنده كردى ما را خدا تو را زنده گرداند، حضرت ابراهيم گفت : بلكه خدا مردگان را زنده مى كند و او بر همه چيز قادر است . (782)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه : از حضرت صادق عليه السلام سؤ ال كردند از تفسير اين آيه ، فرمود: هدهد و صرد و طاووس و كلاغ را گرفت و ذبح كرد و سرهاشان را جدا كرد، پس در هاون گذاشت بدنهاى آنها را با پر و استخوان و گوشت و نرم كوبيد كه اجزاى آنها همگى با يكديگر مخلوط شد، پس ده جزو كرد و بر ده كوه گذاشت و نزد خود دانه و آبى گذاشت ، پس منقار آنها را در ميان انگشتان خود گرفت و گفت : بيائيد بزودى به اذن خدا، پس پرواز كرد بعضى از اجزا بسوى بعضى گوشتها و پرها و استخوانها تا درست شدند بدنها چنانچه بودند، و هر بدنى آمد چسبيد به گردن خود، پس حضرت ابراهيم دست از منقارشان برداشت و بر زمين نشست و از آن آب آشاميدند و از آن دانه ها برچيدند.
پس گفتند:اى پيغمبر خدا!زنده كردى ما را خدا تو را زنده كند.
پس حضرت ابراهيم گفت : بلكه خدا زنده مى كند و مى ميراند.
حضرت فرمود: اين تفسير ظاهر آيه است و تفسيرش در باطن آن است كه بگير چهار نفر از آنها كه گنجايش فهميدن و ضبط كردن سخن داشته باشند، پس علم خود را به ايشان بسپار و بفرست ايشان را به اطراف زمينها كه حجتهاى تو باشند بر مردم ، و هر وقت كه خواهى كه به نزد تو بيايند ايشان را بخوان به نام بزرگتر خدا تا بيايند بزودى به نزد تو به اذن خداى عزوجل . (783)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: ابراهيم عليه السلام هاونى طلبيد و همگى مرغان را نرم كوبيد و سرهايشان را نزد خود نگاه داشت ، پس خدا را خواند به آن نامى كه او را امر فرموده بود خدا كه بخواند، پس نظر مى كرد به اجزاى پرها كه چگونه از ميان جزوها از كوهى به كوهى پرواز مى كنند و رگهاى هر يك بيرون مى آيند و به بدنها متصل مى شوند تا بالهاشان تمام شد، پس يكى بسوى حضرت ابراهيم پرواز كرد، ابراهيم عليه السلام سر ديگر را نزديك او برد، قبول نكرد و به سر خود متصل شد. (784)
به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : گرفت شترمرغ و طاووس و مرغ آبى و خروس را و پرهاشان را كند بعد از كشتن و در هاون گذاشت و كوبيد و متفرق كرد اجزاشان را بر كوههاى اردن ، و در آن روز ده كوه بود، و بر هر كوهى جزوى از آنها گذاشت و ايشان را به نامهاى ايشان خواند، پس آمدند به سرعت بسوى او. (785)
مؤ لف گويد كه : اختلافى در تعيين مرغها واقع شده است ، شايد بعضى محمول بر تقيه شده باشد و به طريق روايات عامه وارد شده باشد، و محتمل است كه اين امر چند مرتبه واقع شده باشد و ليكن بعيد است و شبهه اى كه در اين باب وارد مى آيد كه چگونه حضرت ابراهيم را شبهه در باب زنده كردن خدا مردگان را عارض شد تا چنين سؤ الى كرد؟ بر چند وجه جواب گفته اند:
اول آنكه : چنانچه از راه دليل و برهان علم داشت ، مى خواست كه از راه مشاهده و عيان نيز بداند، چنانچه در حديث معتبر منقول است كه : پرسيدند از حضرت امام رضا عليه السلام از قول ابراهيم عليه السلام كه گفت : و ليكن براى آنكه دل من مطمئن شود، آيا در دلش شكى بود؟ فرمود كه : نه ، ليكن از خدا زيادتى در يقين خود مى خواست . (786)
و همين مضمون از حضرت امام موسى عليه السلام نيز منقول است . (787)
دوم آنكه : اصل زنده كردن را مى دانست ، چگونگى آن را مى خواست بداند كه به چه نحو مى شود.
سوم آنكه : در احاديث سابقه گذشت كه مى خواست بداند كه او خليل خداست يا نه .
چهارم آنكه : نمرود از او طلبيد كه مرده را زنده كند و او را تهديد كرد كه اگر نكند او را بكشد، خواست كه به اجابت مسئول او، دلش از كشتن مطمئن شود، و حق آن دو وجه است كه در احاديث معتبره گذشت .
و شيخ محمد بن بابويه رحمة الله ذكر كرده است كه : از محمد بن عبدالله بن طيفور شنيدم كه مى گفت در قول ابراهيم عليه السلام رب ارنى كيف تحيى الموتى كه : حق تعالى امر فرمود ابراهيم را كه زيارت كند بنده اى از بندگان شايسته او را، پس چون به زيارت او رفت و با او سخن گفت ، آن شخص گفت : خدا را در دنيا بنده اى هست كه او را ابراهيم مى گويند و خدا او را خليل خود گردانيده است .
ابراهيم عليه السلام فرمود: علامت آن بنده چيست ؟
گفت : خدا براى او مرده ، زنده خواهد كرد.
پس ابراهيم گمان برد كه او باشد، پس سؤ ال كرد از خدا كه مرده را براى او زنده كند.
حق تعالى فرمود: آيا ايمان ندارى ؟
عرض كرد: بلى و ليكن مى خواهم دل من مطمئن شود كه من خليل توام و مى گويندن كه مى خواست براى او معجزه باشد چنانچه پيغمبران ديگر را بود و ابراهيم سؤ ال كرد از خدايش كه مرده را براى او زنده گرداند و خدا او را امر كرد كه براى او زنده را بميراند، يعنى پسرش اسماعيل را ذبح كند، و خدا امر فرمود او را كه چهار مرغ را ذبح كند (طاووس ، كركس ، خروس و مرغ آبى )؛ پس طاووس ‍ زينت دنيا بود، و كركس طول امل بود چون عمر او بسيار دراز مى شود، و مرغ آبى حرص بود، و خروش شهوت بود، پس گويا خدا فرمود: اگر دوست مى دارى كه دلت زنده شود و با من مطمئن گردد پس بيرون ببر اين چهار چيز را از دل خود و اينها را از نفس خود بميران كه اينها در هر دلى كه هست با من مطمئن نمى شود.
من پرسيدم از او كه : چگونه خدا از او پرسيد كه : آيا ايمان ندارى ، با آنكه دانا بود به حال او و مى دانست كه او ايمان دارد؟
جواب گفت : چون سؤ ال ابراهيم عليه السلام موهم آن بود كه او شك داشته باشد، خدا خواست اين توهمه از او زايل شود و اين تهمت از او مرتفع گردد، اين سؤ ال از او كرد تا او اظهار كند من شك ندارم و براى زيادتى يقين سؤ ال مى كنم يا براى امور ديگر كه گذشت . (788)
مؤ لف گويد: اين سخنان ابن طيفور كه مستند به حديث نيست ، محل اعتماد نيست ، ليكن چون آن شيخ بزرگوار نقل كرده بود ما نيز ايراد كرديم .
----------------------------------------
780سوره بقره : 260.
781سوره بقره : 260.
782عيون اخبار الرضا 1 / 198؛ توحيد شيخ صدوق 132؛ احتجاج 2 / 426.
783تفسير عياشى 1 / 145؛ خصال 264.
784تفسير عياشى 1 / 144.
785تفسير عياشى 1 / 143.
786تفسير عياشى 1 / 143.
787كافى 2 / 399؛ تفسير برهان 1 / 250.
788 خصال 265؛ علل الشرايع 36. و در هر دو مصدر محمد بن عبدالله بن محمد بن طيفور است .
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » سه شنبه آپريل 27, 2010 3:27 pm

و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : صحف ابراهيم عليه السلام در شب اول ماه رمضان نازل شد. (789)
و از ابوذر رحمة الله منقول است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: حق تعالى بر ابراهيم عليه السلام بيست صحيفه فرستاد.
ابوذر گفت : يا رسول الله !چه بود صيحفه هاى ابراهيم ؟
فرمود همه مثلها و حكمتها بود و در آن صحف بود اين نصايح :
اى پادشاه امتحان كرده شده مغرور!من نفرستاده ام تو را براى اينكه جمع كنى دنيا را بعضى بسوى بعضى ، و ليكن فرستاده ام تو را براى اينكه رد كنى از من دعاى مظلومان را، كه من رد نمى كنم دعاى ايشان را اگر چه از كافرى باشد.
و بر عاقل لازم است تا عذرى نداشته باشد آنكه او را چهار ساعت بوده باشد: ساعتى كه در آن ساعت مناجات كند با پروردگار خود؛ و ساعتى كه در آن ساعت حساب نفس خود بكند كه چه كرده است از نيكى و بدى ؛ و ساعتى كه تفكر نمايد در آن ساعت در آنچه خدا به او عطا كرده است از نعمتهاى نامتناهى ؛ و ساعتى كه در آن ساعت خلوت كند براى بهره نفس خود از حلال ، و بدرستى كه اين ساعت ياورى است او را بر ساعتهاى ديگر، و راحت و آسايشى است براى دلها.
و بر عاقل لازم است كه بينا باشد به زمانه خود و اهل آن ، و پيوسته متوجه اصلاح كار خود باشد و نگاهدارنده زبان خود باشد از آنچه نبايد گفت ، پس بدرستى كه كسى كه كلام خود را از عمل خود حساب كند كم مى شود سخن او مگر در چيزى كه نفعى به حال او داشته باشد.
و بر عقل لازم است كه طلب كننده باشد سه چيز را: مرمت معاش دنياى خود با تحصيل كردن توشه براى آخرت خود با لذت يافتن در چيزى كه حرام نباشد.
ابوذر گفت كه : آيا در آنچه خدا فرستاده است چيزى هست از آنها كه در صحف حضرت ابراهيم و موسى عليهما السلام بوده باشد؟
فرمود:اى ابوذر!بخوان اين آيات را قد افلح من تزكىَ و ذكر اسم ربه فصلىَ بل تؤ ثرون الحيوة الدنياَ و الآخرة خير و ابقىَ ان هذا الصحف الاولىَ صحف ابراهيم و موسى (790) يعنى : بتحقيق كه رستگارى يافت هر كه زكات داد يا خود را از كفر و معصيت پاك كرد، و ياد كرد پروردگار خود را پس نماز كرد، بلكه شما اختيار مى كنيد زندگانى دنيا را، و آخرت نيكوتر و باقى تر است ، بدرستى كه اين ثبت است در صحيفه هاى پيشين ، صحيفه هاى ابراهيم و موسى . (791)
و به سند صحيح منقول است از حضرت صادق عليه السلام در تفسير قول خدا (و ابراهيم الذى وفى ) (792) كه ترجمه اش اين است : و ابراهيم آن كه او تمام كرد آنچه او را به آن ماءمور ساخته بودند ، يا بسيار وفا كرد به آنچه با خدا عهد كرده بوود ، حضرت فرمود: هر صبح و شام اين دعا مى خواند: اصبحت و ربى محمودا اصبحت لا اشرك بالله شيئا و لا ادعوا مع الله الها آخر و لا اتخذ معه وليا ، پس به اين سبب او را بنده شكور ناميدند. (793)
و به سند معتبر منقول است كه : مفضل بن عمر از حضرت صادق عليه السلام پرسيد از تفسير قول حق تعالى و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن (794) كه ترجمه اش آن است : ياد آور وقتى را كه امتحان كرد ابراهيم را پروردگارش به امرى چند، پس تمام كرد آنها را ، پرسيد: آن كلمات چيست ؟
فرمود: همان كلماتى است كه حضرت آدم از پروردگارش قبول كرد و توبه اش مقبول شد، گفت : پروردگارا!سؤ ال مى كنم از تو به حق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كه توبه مرا قبول كنى ، پس خدا توبه او را قبول فرمود.
مفضل گفت : چه معنى دارد (فاتمهن )؟
فرمود: يعنى پس تمام كرد ايشان را تا قائم آل محمد عليهم السلام دوازده امام كه نه تا از فرزندان حضرت امام حسين عليه السلام اند. (795)
و ابن بابويه رحمة الله فرموده : آنچه در اين حديث وارد است يك وجه است براى اين كلمات ، و كلمات را وجوه ديگر هست :
اول : يقين ؛ چنانچه حق تعالى فرموده است كه : نموديم به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را از براى آنكه بوده باشد از صاحبان يقين . (796)
دوم : معرفت به قديم بودن خالقش و يگانه دانستن او و منزه دانستن او از شباهت مخلوقات در وقتى كه نظر به ستاره و آفتاب و ماه و استدلال كرد به فرو رفتن هر يك از آنها بر آنكه حادثند، و به حدوث آنها بر آنكه آفريننده اى دارند.
سوم : شجاعت ؛ و در حكايت شكستن بتان شجاعت او هويدا شد، چنانچه خدا فرموده است كه : در وقتى كه با پدرش و قومش گفت : چيست اين تمثالها و صورتها كه شما آنها را ملازمت مى كنيد و بر عبادت آنها اقامت مى نمائيد؟ گفتند: يافته ايم پدران خود را كه ايشان مى پرستيدند، گفت : بتحقيق كه بوده ايد شما و پدران شما در گمراهى هويدا، گفتند: آيا به جد مى گوئى آنچه مى گوئى يا لعب و بازى مى كنى ؟ گفت : بلكه پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمين است كه همه را از عدم به وجود آورده است ، و من بر اين از گواهانم ، و الله كه كيدى در باب بتهاى شما خواهم كرد بعد از آنكه شما پشت كنيد، پس چون ايشان به عيدگاه رفتند همه را ريزه ريزه كرد بغير از بت بزرگ ايشان ، كه شايد بعد از برگشتن از او سؤ ال كنند و حجت بر ايشان تمام كند ، (797) و مقاومت يك تن تنها با چندين هزار كس ، تمام شجاعت است .
چهارم : حلم و بردبارى ؛ چنانچه حق تعالى فرموده است : بدرستى كه ابراهيم بردبار و بسيار آه كشنده يا دعا كننده و بازگشت كننده بسوى خدا بود . (798)
پنجم : سخاوت و جوانمردى ؛ چنانچه حق تعالى در حكايت مهمانان او ياد فرموده است . (799)
ششم : عزلت و دورى كردن از اهل بيت و خويشان از براى خدا؛ چنانچه خدا فرموده است كه : ابراهيم به آزر و قوم خود گفت كه : اعتزال و دورى مى كنم از شما و از آنچه مى خوانيد آنها را بغير از خدا، و مى خوانم پروردگار خود را و او را عبادت مى كنم . (800)
هفتم : امر به نيكى و نهى از بدى كردن ؛ چنانچه حق تعالى فرموده است : ابراهيم به آزر گفت :اى پدر!چرا مى پرستى چيزى را كه نه مى شنود و نه مى بيند و هيچ فايده تو را نمى بخشد،اى پدر!بدرستى كه آمده است مرا از علم آنچه نيامده است تو را، پس متابعت كن مرا تا هدايت كنم تو را به راه راست ،اى پدر!عبادت شيطان مكن بدرستى كه شيطان بود براى رحمان بسيار معصيت كننده ،اى پدر!مى ترسم كه مس ‍ كند تو را عذابى از جانب خداوند رحمان پس بوده باشى ولى شيطان . (801)
هشتم : بدى را به نيكى دفع كردن ؛ در هنگامى كه آزر به او گفت : آيا نمى خواهى تو خدايات ما را اى ابراهيم ؟!اگر ترك نكنى اين را البته تو را سنگسار كنم و از من دور شو زمانى بسيار، پس او در جواب گفت : بزودى طلب آمرزش كنم از براى تو از خداى خود، بدرستى كه او نسبت به من مهربان است و نيكوكار . (802)
نهم : توكل ؛ چنانچه گفت : آنچه مى پرستيد شما و پدران گذشته شما پس همه دشمن منند مگر خداوند عالميان كه مرا خلق كرده است ، پس او مرا هدايت مى كند و او مرا طعام مى دهد و آب مى دهد، و چون بيمار شوم پس او مرا شفا مى دهد، و آن كه مرا مى ميراند پس در قيامت زنده مى گرداند، و آن كه طمع دارم كه بيامرزد گناه مرا در روز جزا . (803)
دهم : حكم و منسوب شدن به صالحان ؛ چنانچه گفت : پروردگارا!ببخش به من حكمى و ملحق گردان مرا به صالحان (804) كه رسول خدا و ائمه طاهرين عليهم السلام اند، و گفت : بگردان براى من لسان صدقى در پسينيان (805)يعنى : ذكر خيرى ، و مراد از لسان صدق ، حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است چنانچه خدا در جاى ديگر فرموده است و جعلنا لهم لسان صدق عليا . (806)
يازدهم : امتحان در جان ؛ در وقتى كه او را در منجنيق گذاشتند و به آتش انداختند.
دوازدهم : امتحان در فرزند؛ در وقتى كه حق تعالى امر كرد او را به ذبح اسماعيل .
سيزدهم : امتحان در زن ؛ در هنگامى كه خدا خلاص كرد حرمتش را از غرازه قبطى .
چهاردهم : صبر بر كج خلقى ساره .
پانزدهم : خود را در طاعت خدا مقصر دانستن ؛ در آنجا كه دعا كرد كه : مرا خوار مكن در روزى كه مردم مبعوث مى شوند . (807)
شانزدهم : نزاهت ؛ چنانچه خدا فرموده است كه : نبود ابراهيم يهودى و نه نصرانى و ليكن مايل بود از دينهاى باطل و مسلمان و منقاد حق بود و نبود از مشركان . (808)
هفدهم : جمع كردن اشراط همه طاعات ؛ در آنجا كه گفت : ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمينَ لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين (809)
يعنى : بدرستى كه نماز من و ذبيحه من يا حج من يا طاعات من و زندگى و مردن من خالص است براى خداوندى كه پروردگار عالميان است ، نيست او را شريكى و به اين امر كرده شده ام و من از انقياد كنندگانم ، پس چون گفت : زندگى و مردن من ، پس همه طاعات را در اينجا داخل كرد.
هيجدهم : مستجاب شدن دعاى او در زنده كردن مردگان .
نوزدهم : شهادت دادن خدا براى او كه از جمله صالحان است ؛ در آنجا كه فرموده است : بتحقيق كه برگزيدم او را در دنيا و بدرستى كه او در آخرت از صالحان است .(810)، يعنى : از رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام .
بيستم : اقتدا كردن پيغمبران بعد از او به او؛ در آنجا كه خدا مى فرمايد: پس وحى كرديم بسوى تو كه متابعت كن ملت ابراهيم را ، (811) و باز فرموده است : ملت پدر شما ابراهيم ، او ناميده است شما را مسلمانان پيش از اين . (812)
تمام شد كلام ابن بابويه . (813)
----------------------------------------
789كافى 2 / 629.
790سوره اعلى : 14 19.
791خصال 524؛ معانى الاخبار 334؛ عرائس المجالس 100.
792سوره نجم : 37.
793علل الشرايع 37.
794سوره بقره : 124.
795معانى الاخبار 126؛ مجمع البيان 1 / 200؛ تفسير برهان 1 / 247.
796سوره انعام : 75.
797سوره انبياء: 52 58.
798سوره هود : 75.
799سوره ذاريات : آيه 24 به بعد.
800سوره مريم : 48.
801 سوره مريم : 42 45.
802سوره مريم : 46 47.
803سوره شعراء: 75 82.
804سوره شعراء: 83.
805سوره شعراء: 84.
806سوره مريم : 50.
807سوره شعراء: 87.
808سوره آل عمران : 67.
809سوره انعام : 162 و 163.
810سوره بقره : 130.
811سوره نحل : 123.
812سوره حج : 78.
813 معانى الاخبار 127.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » سه شنبه آپريل 27, 2010 3:28 pm

در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : ابتلاى حضرت ابراهيم عليه السلام آن بود كه در خواب او را امر كرد كه فرزندش را ذبح كند، پس ‍ تمام كرد آن را ابراهيم عليه السلام و عزم بر آن نمود و تسليم امر الهى كرد، پس حق تعالى وحى كرد به او كه : من تو را براى مردم امام گردانيدم ، پس فرستاد بر او سنتهاى حنيفيه را كه ده چيز است : پنج در سر و پنج در بدن ، اما آنچه در سر است : شارب گرفتن و ريش را بلند گذاشتن و سر تراشيدن و مسواك و خلال كردن ؛ و آنچه در بدن است : مو از بدن ستردن و ختنه كردن و ناخن گرفتن و غسل جنابت و استنجاء به آب ، پس اين است حنيفيه طاهره كه حضرت ابراهيم عليه السلام آورد و منسوخ نمى شود تا روز قيامت ، و اين است معنى قول حق تعالى كه : متابعت كن ملت ابراهيم را در حالتى كه حنيف و مايل است از باطل به حق (814)(815)
و در حديث معتبر ديگر فرموده : ابراهيم عليه السلام اول كسى بود كه مهمانى كرد مهمانان را، و اول كسى بود كه ختنه كرد، و اول كسى بود كه در راه خدا جهاد كرد، و اول كسى بود كه خمس مال خود را بيرون كرد، و اول كسى بود كه نعلين در پا كرد، و اول كسى بود كه علمها براى جنگ درست نمود. (816)
و به روايتى منقول است كه : حضرت ابراهيم عليه السلام ملكى را ملاقات كرد و از او پرسيد: كيستى ؟
گفت : ملك موتم .
حضرت ابراهيم عليه السلام گفت : مى توانى خود را به من بنمائى به آن صورتى كه به آن صورت قبض روح مؤ من مى كنى ؟
گفت : بلى : رو از من بگردان .
پس حضرت ابراهيم عليه السلام رو از او گردانيد، و چون نظر كرد جوانى ديد خوش صورت و خوش جامه و نيكو شمايل و خوشبو، پس گفت :اى ملك موت !اگر مؤ من نبيند بغير حسن و جمال تو را، بس است او را. پس گفت : آيا مى توانى خود را به من بنمائى به آن صورت كه فاجران را قبض روح مى نمائى ؟
گفت : طاقت ديدن آن را ندارى .
حضرت ابراهيم عليه السلام گفت : طاقت دارم .
ملك موت گفت : رو از من بگردان ، پس چون نظر كرد مردى سياه ديد كه موهايش ‍ راست ايستاده در نهايت بدبوئى با جامه هاى سياه ، و از دهان و سوراخهاى بينى او آتش و دود بيرون مى آيد.
پس حضرت ابراهيم بيهوش شد و چون به هوش باز آمد ملك موت به صورت اول برگشته بود، گفت :اى ملك موت !اگر فاجر نبيند مگر همين صورت تو را، بس است براى عذاب او. (817)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى وحى نمود بسوى حضرت ابراهيم عليه السلام كه : زمين شكايت كرد بسوى من حياى از ديدن عورت تو را، پس ميان عورت خود و زمين حجابى قرار ده ، پس زير جامه اى براى خود ساخت كه تا زانوهاى او بود. (818)
----------------------------------------
814سوره نحل : 125.
815 تفسير قمى 1 / 59؛ مجمع البيان 1 / 200.
816مجمع البيان 1 / 200.
817عوالى اللئالى 1 / 274؛ المحجة البيضاء 8 / 259؛ احياء علوم الدين 4 / 493.
818علل الشرايع 585.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » سه شنبه آپريل 27, 2010 3:29 pm

فصل چهارم : در بيان مدت عمر شريف و كيفيت وفات و بعضى از نوادراحوال آن حضرت است
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : عمر حضرت ابراهيم عليه السلام به صد و هفتاد و پنج سال رسيد. (819)
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : حضرت ابراهيم عليه السلام گذشت به بانقيا كه در پهلوى نجف اشرف بوده است ، و هر شب در آن شهر زلزله مى شد، پس چون حضرت ابراهيم شب در آنجا ماند و در آن شب زلزله نشد، اهل آن شهر پرسيدند كه : آيا چه حادث شده است در شهر ما كه زلزله نشد؟
گفتند: ديشب مرد پيرى در اينجا وارد شد و پسرش با اوست .
پس به نزد حضرت ابراهيم عليه السلام آمدند و گفتند: هر شب در شهر ما زلزله مى شد، و در اين شب كه تو وارد شهر ما شدى زلزله نشد، امشب هم بمان تا ببينيم كه چون مى شود.
چون در شب ديگر ماند زلزله نشد، اهل آن شهر به نزد ابراهيم عليه السلام آمدند و گفتند: نزد ما اقامت كن و آنچه خواهى ما به تو مى دهيم .
گفت : من نمى مانم در اين شهر و ليكن اين صحراى نجف را كه در پشت شهر شما است به من بفروشيد تا زلزله ديگر در شهر شما نشود.
گفتند: ما به تو مى بخشيم .
حضرت ابراهيم عليه السلام گفت : نمى گيرم مگر به خريدن .
گفتند: پس بگير به هر قيمت كه خواهى .
پس خريد آن زمين را از ايشان به هفت گوسفند و چهار درازگوش ، پس به اين سبب آن زمين را بانقيا گفتند زيرا كه گوسفند را به لغت نبطى نقيا مى گويند.
پس پسر ابراهيم عليه السلام به آن حضرت گفت :اى خليل الرحمن !چه مى كنى اين زمين را كه نه زراعتى در آن توان كرد و نه حيوانى مى توان چرانيد؟
حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود: ساكت شو كه خداوند عالميان از اين صحرا محشور گرداند هفتاد هزار كس را كه داخل بهشت شوند بى حساب ، كه هر يك از ايشان شفاعت كنند جماعت بسيار را. (820)
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : اول دو كس كه مصافحه كردند بر روى زمين ذوالقرنين و ابراهيم خليل عليهما السلام بودند، ابراهيم عليه السلام روبرو با او ملاقات كرد و با او مصافحه كرد. (821)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت ابراهيم عليه السلام از مسجد سهله متوجه يمن شد براى جنگ با عمالقه . (822)
و به سند معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : حضرت ابراهيم عليه السلام از خدا سؤ ال كرد كه او را دخترى روزى كند كه بعد از مرگ بر او گريه كند. (823)
و در حديث معتبر از آن حضرت مروى است كه : ساره به حضرت ابراهيم عليه السلام گفت :اى ابراهيم !پير شده اى ، از خدا سؤ ال كن فرزندى به تو عطا كند كه ديده ما به آن روشن شود، زيرا كه خدا تو را خليل خود گردانيده است و اگر خواهد، دعاى تو را مستجاب مى كند.
پس حضرت ابراهيم عليه السلام از خدا سؤ ال كرد كه او را فرزند دانائى كرامت فرمايد، پس حق تعالى وحى نمود بسوى او كه : من مى بخشم به تو پسرى دانا و تو را در باب او امتحانى خواهم كرد.
پس حضرت ابراهيم عليه السلام بعد از بشارت سه سال ماند پس آمد او را بشارت از جانب حق تعالى ، پس ساره به حضرت ابراهيم عليه السلام گفت : پير شده اى و اجلت نزديك شده است ، اگر دعا مى كردى كه خدا اجل تو را تاءخير كند و عمر تو را دراز كند كه تعيش كنى با ما و ديده ما روشن باشد، نيكو بود.
پس ابراهيم عليه السلام از خدا سؤ ال كرد آنچه ساره التماس كرده بود، حق تعالى وحى نمود بسوى او كه : از زيادتى عمر بطلب آنچه خواهى تا به تو عطا كنم .
چون حضرت ابراهيم عليه السلام ساره را خبر داد كه خدا چنين وحى كرده است ، ساره گفت : از خدا سؤ ال كن كه تو را نميراند تا تو مرگ را از او طلب كنى .
حضرت ابراهيم عليه السلام چنين سؤ ال نمود و حق تعالى مستجاب گردانيد.
چون ابراهيم عليه السلام ساره را خبر داد به مستجاب شدن دعا، ساره گفت : شكر كن خدا را و طعامى بعمل آور و فقرا و اهل حاجت را بخوان كه از آن طعام تناول نمايند.
پس حضرت ابراهيم عليه السلام چنين كرد، چون مردم حاضر شدند، در ميان آنها مرد پير ضعيف كورى بود كه با او شخصى بود كه قايد او بود، چون بر سر خوان نشست و لقمه اى برداشت و خواست به دهان برد دستش لرزيد، از جانب راست و چپ لقمه حركت كرد تا آنكه لقمه بر پيشانيش خورد، پس قايدش دستش را گرفت و به جانب دهانش برد، پس آن نابينا لقمه ديگر گرفت و دستش حركت كرد و بر ديده اش گذاشت ، و ابراهيم عليه السلام پيوسته نظرش بر او بود، پس تعجب كرد از اين حال و از قايد او سؤ ال كرد از سبب اين اختلال ، قايد گفت : آنچه ملاحظه مى نمائى از احوال اين مرد از ضعف و پيرى است ، ابراهيم عليه السلام در خاطر خود گفت : من كه بسيار پير شوم مثل اين مرد خواهم شد، پس ابراهيم عليه السلام به سبب مشاهده حال آن پير از خدا سؤ ال كرد كه : خداوندا!بميران مرا در آن اجلى كه براى من نوشته بودى كه مرا احتياجى به زيادتى عمر نيست بعد از آنچه مشاهده كردم . (824)
----------------------------------------
819كمال الدين و تمام النعمة 523.
820علل الشرايع 585.
821امالى شيخ طوسى 215.
822كافى 3 / 494.
823تهذيب الاحكام 1 / 465.
824علل الشرايع 38.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط Najm157 » سه شنبه آپريل 27, 2010 3:30 pm

و در حديث معتبر از اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : چون خدا خواست كه قبض روح ابراهيم عليه السلام بكند، ملك الموت را بسوى او فرستاد، پس گفت : السلام عليك يا ابراهيم .
ابراهيم گفت : و عليك السلام يا ملك الموت ، آيا آمده اى كه مرا به اختيار من به آخرت بخوانى يا خبر مرگ آورده اى و البته ماءمورى كه قبض روح من بكنى ؟
ملك الموت گفت : بلكه آمده ام تا به اختيار تو، تو را به لقاى الهى و عالم قدس ‍ مى خوانم ، پس اجابت كن .
ابراهيم گفت : هرگز ديده اى خليلى را كه خليل خود را بميراند؟
پس ملك الموت برگشت تا در موقف عرض خود ايستاد و گفت : خداوندا!شنيدى آنچه خليل تو ابراهيم گفت ؟!
خدا وحى نمود به ملك الموت كه : برو بسوى او بگو: هرگز دوستى ديده اى كه لقاى دوست خود را نخواهد؟ دوست آن است كه آرزومند لقاى كرامت دوست خود باشد. پس ابراهيم راضى شد. (825)
و به سند موثق عالى از حضرت باقر و حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : ابراهيم عليه السلام چون مناسك حج را بجا آورد به شام برگشت و روح مقدسش ‍ به عالم قدس ارتحال نمود، و سببش آن بود كه ملك الموت آمده بود براى قبض ‍ روح او و آن حضرت مرگ را نخواست ، پس ملك الموتو برگشت بسوى پروردگار و عرض كرد: ابراهيم از مرگ كراهت دارد.
حق تعالى فرمود: بگذار ابراهيم را كه مى خواهد مرا عبادت نمايد.
تا آنكه ابراهيم مرد بسيار پيرى را ديد كه آنچه مى خورد در ساعت از طرف ديگرش ‍ بيرون مى رفت ، پس حيات را نخواست و مرگ را طلبيد، روزى به خانه خود آمد در آنجا نيكوترين صورتى را ديد كه هرگز نديده بود، فرمود: تو كيستى ؟
گفت : من ملك الموتم .
فرمود: سبحان الله !كيست كه قرب تو و زيارت تو را نخواهد و تو به اين صورت نيكو باشى ؟
ملك الموت گفت :اى خليل الرحمن !خدا هرگاه نسبت به بنده خيرى خواهد مرا به اين صورت به نزد او مى فرستد، اگر به بنده بدى خواهد مرا در غير اين صورت به نزد او مى فرستد.
پس آن حضرت در شام به رحمت الهى واصل شد و اسماعيل عليه السلام بعد از آن حضرت به لقاى الهى فايز گرديد، و عمر مبارك اسماعيل صد و سى سال بود و در حجر اسماعيل مدفون شد نزد مادرش . (826)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : ابراهيم عليه السلام با پروردگار خود مناجات كرد و گفت : خداوندا!چگونه خواهد شد حال اين عياش ‍ پيش از آنكه از فرزندان آن شخص خلفى باشد كه مرا عيال او برسد؟
پس خدا وحى فرمود:اى ابراهيم !آيا براى عيال خود بعد از خود خلفى و جانشينى بهتر از من مى خواهى ؟
عرض كرد: خداوندا!نه ، الحال خاطر من شاد شد كه دانستم لطف تو شامل حال ايشان است . (827)
مؤ لف گويد: خواستن زندگى دنيا اگر براى تمتعات و لذات فانيه دنيا باشد بد است ، و اگر براى تحصيل آخرت و عبادت جناب مقدس الهى باشد، آن محبت آخرت است نه محبت دنيا، و دوستى خداست نه دوستى ماسوى ، لهذا در دعاهاى بسيار طلب طول عمر وارد شده است ، پس مرتبه كمال آن است كه آدمى به قضاى الهى راضى باشد و اگر داند خدا مرگ را البته از براى او مى خواهد به آن راضى باشد، و اگر داند كه حيات را براى او مى خواهد به آن راضى باشد، و اگر هيچيك را نداند و حيات را را از خدا طلبد براى تحصيل معرفت و محبت الهى مطلوب است ، و تا پيغمبران خدا نمى دانستند كه خدا راضى است به طلبيدن حيات و شفاعت كردن در تاءخير مرگ البته نمى كردند، و اگر ايشان زندگى دنيا را براى خود مى خواستند خود را به آن مهالك عظيمه در تحصيل رضاى الهى نمى انداختند. و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در شب معراج گذشتند بر پيرمردى كه در زير درختى نشسته بود و اطفال بسيار بر دور او بودند، پس حضرت رسول از جبرئيل پرسيد: كيست اين مرد پير؟
جبرئيل گفت : اين پدرت ابراهيم است .
فرمود: اين اطفال كيستند كه دور اويند؟
گفت : اينها اطفال مؤ منانند كه مرده اند و آن حضرت ايشان را غذا مى دهد كه تربيت يابند. (828)
----------------------------------------
825علل الشرايع 37؛ امالى شيخ صدوق 164.
826علل الشرايع 38.
827قصص الانبياء راوندى 112.
828امالى شيخ صدوق 365.


در اينجا آزمون يازدهم برگزار مي شود.
Najm157
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: جمعه مارس 12, 2010 12:00 pm

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 11:29 pm

فصل پنجم : در بيان احوال خير مال اولاد امجاد و ازواج مطهرات آن حضرت و كيفيت بناكردن خانه كعبه و ساكن گردانيدن اسماعيل عليه السلام در آن مكان

به سند حسن بلكه صحيح از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت ابراهيم در باديه شام نزول فرموده بود، چون از براى او اسماعيل از هاجر متولد شد ساره را غمى شديد رو داد، زيرا كه ابراهيم را از او فرزندى نبود و آزار مى كرد آن حضرت را در باب هاجر، و به اين سبب غمگين بود ابراهيم .
چون شكايت كرد اين واقعه را به جناب اقدس الهى وحى رسيد به او كه : مثل زن مثل دنده كج است ، اگر آن را به حال خود بگذارى از آن متمع مى شوى ، و اگر راست كنى آن را مى شكند.
پس خدا امر كرد ابراهيم را كه اسماعيل و هاجر را از نزد ساره بيرون برد، عرض ‍ كرد: پروردگارا!به كدام مكان برم ايشان را؟
فرمود: بسوى حرم من و جائى كه محل ايمنى گردانيده ام كه هر كه داخل آن شود ايمن باشد، و اول بقعه اى كه در زمين خلق كرده ام ، و آن مكه است .
پس جبرئيل براق را براى او فرود آورد و هاجر و اسماعيل و آن حضرت را بر براق سوار و به جانب مكه روانه شد، پس ابراهيم عليه السلام به هر محل نيكوئى مى رسيد كه در آنجا درختان و نخلستان و زراعت بود مى پرسيد:اى جبرئيل !اينجاست ؟
جبرئيل مى گفت : نه ، ديگر برو.
تا آنكه به مكه رسيد پس ايشان را در موضع خانه كعبه گذاشت و ابراهيم عليه السلام با ساره عهد كرده بود فرو نيايد تا بسوى او برگردد، و چون در آن مكان فرود آمدند در آنجا درختى بود، هاجر عبائى بر روى آن درخت پهن كرد و با فرزند خود در سايه آن قرار گرفت ، چون ابراهيم ايشان را گذاشت و خواست برگردد، بسوى ساره ، هاجر گفت :اى ابراهيم !به كى مى گذارى ما را در موضعى كه در آنجا موسى نيست و آبى و زراعتى نيست ؟
فرمود: به آن كسى مى گذارم كه مرا امر فرموده است شما را در اينجا بگذارم . و برگشت ، و چون رسيد به كدى كه كوهى است در ذى طوى نظر كرد به جانب اسماعيل و مادرش و عرض كرد: اى پروردگار ما!بدرستى كه من ساكن گردانيده ام بعضى از فرزندان خود را در واديى كه در آن زراعتى نيست نزد خانه محترم تو،اى پروردگار ما!براى آنكه نماز را برپا دارند، پس بگردان دلهاى چند از مردم را كه مايل باشند بسوى ايشان و خواهان ايشان باشند، و روزى كن ايشان را از ميوه ها شايد كه ايشان شكر كنند تو را . (829)
پس روانه شد و هاجر در آنجا ماند، و چون روز بلند شد اسماعيل تشنه شد و آب طلبيد، پس هاجر مضطرب شد و برخاست و در آن وادى بسوى مابين صفا و مروه رفت و فرياد زد: آيا در اين وادى مونسى هست ؟
پس اسماعيل از نظرش غايب شد، پس بر كوه صفا بالا رفت ، و در آنجا سرابى در جانب مروه به نظرش آمد و گمان كرد آب است ، به جانب مروه روان شد؛ چون رسيد به آنجا كه هروله مى كنند حاجيان و مى دوند، اسماعيل از نظرش غايب شد، پس از خوف بر اسماعيل دويد تا به جائى رسيد كه او را ديد؛ چون به مروه رسيد آن سراب را در جانب صفا ديد و به جانب صفا روانه شد، و چون به آنجا رسيد كه اسماعيل را نمى ديد دويد تا به جائى كه او را ديد، و همچنين هفت مرتبه ميان صفا و مروه دويد؛ چون در شوط هفتم به مروه رسيد نظر بسوى اسماعيل كرد، ديد آبى از زير پاهاى او پيدا شده است ، پس دويد بسوى اسماعيل و ريگى بر دور آن آب جمع كرد كه جارى نشود، پس به اين سبب آن را زمزم ناميدند.
و قبيله جرهم در ذوالمجاز و عرفات فرود آمده بودند، پس چون آب در مكه ظاهر شد مرغان و جانوران صحرا نزد آب جمع شدند، جرهم چون مرغان و وحشيان را ديدند دانستند كه در اينجا آب بهم رسيده است ، چون به آن موضع آمدند زنى و طفلى را ديدند كه در زير درختى قرار گرفته اند و آب از براى ايشان ظاهر شده است ، از هاجر پرسيدند كه : تو كيستى و قصه تو و اين كودك چيست ؟
گفت : من مادر فرزند ابراهيم خليل الرحمانم ، و اين پسر اوست ، و خدا او را امر فرمود كه ما را در اينجا بگذارد.
گفتند: رخصت مى دهى ما را كه نزديك شما باشيم ؟
و چون روز سوم ابراهيم عليه السلام به طى الارض به ديدن ايشان آمد هاجر گفت :اى خليل خدا!در اينجا قومى هستند از جرهم ، سؤ ال مى كنند كه رخصت فرمائى نزديك ما باشند، آيا رخصت مى دهى ايشان را؟
ابراهيم فرمود: بلى .
پس هاجر جرهم را مرخص ساخت كه نزديك ايشان فرود آمدند و خيمه هاى خود را زدند و هاجر و اسماعيل با ايشان انس گرفتند.
در مرتبه سوم كه ابراهيم به ديدن ايشان آمد و كثرت مردم و آبادانى در دور ايشان ديد، شاد شد.
پس اسماعيل عليه السلام نشو و نما كرد و قبيله جرهم هر يك از ايشان يك گوسفند و دو گوسفند به اسماعيل بخشيدند تا آنكه گله اى بسيار بهم رسانيد و به آن تعيش ‍ مى كردند، تا آنكه اسماعيل به حد بلوغ رسيد، پس خدا امر فرمود ابراهيم را كه خانه كعبه را بنا كند، گفت : خداوندا!در كدام بقعه بنا كنم ؟
فرمود: در آن بقعه كه قبه اى از براى آدم فرستادم و در آنجا نصب كردم و حرم به سبب آن روشن شد و آن در طوفان نوح به آسمان رفت .
پس جبرئيل را فرستاد كه خط كشيد براى ابراهيم جاى خانه كعبه را، پس خدا پيهاى كعبه را از براى ابراهيم از بهشت فرستاد، و حجرالاسود كه خدا براى آدم فرستاده بود از برف سفيدتر بود و به دست ماليدن كافران سياه شد.
پس ابراهيم خانه را بنا كرد و اسماعيل سنگ از ذى طوى مى آورد، تا آنكه نه ذرع به جانب آسمان بلند كردند، پس خدا او را دلالت بر موضع حجرالاسود كه در كوه ابوقبيس مخفى بود، و آن را بيرون آورد در موضعى كه الحال در آنجاست نصب نمود و دو درگاه براى كعبه گشود: يكى به جانب مشرق و ديگرى به جانب مغرب ، و درى كه به جانب مغرب است مستجار مى گويند، پس بر روى كعبه چوبها انداخت و بر رويش اذخر(830) ريخت ،و هاجر عبائى كه با خود داشت بر در كعبه آويخت و در ميان كعبه مى بودند. پس خدا امر فرمود ابراهيم و اسماعيل را به حج كردن ، و جبرئيل در روز هشتم ذيحجه نازل شد و گفت :اى ابراهيم !برخيز و آب مهيا كن براى خود زيرا كه در آن زمان در منى و عرفات آب نبود، پس روز هشتم را براى اين ترويه گفتن زيرا كه ترويه به معنى سيرابى است پس او را به منى برد و شب در آنجا ماندند و افعال حج را همه تعليم او نمود چنانچه تعليم آدم نموده بود.
چون ابراهيم عليه السلام از بناى خانه كعبه فارغ شد گفت : پروردگارا!بگردان اين موضع را شهرى كه ايمن باشد از هر شرى و روزى فرما اهلش را از ميوه ها كه ايمان آورد از ايشان به خدا و روز قيامت . (831)
حضرت فرمود: مرا ميوه دلهاست ، يعنى محبت ايشان را در دلهاى مردم جا ده كه از اطراف عالم بسوى ايشان بيايند. (832)
و در حديث صحيح از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : چون ابراهيم عليه السلام اسماعيل را در مكه گذاشت ، اسماعيل تشنه شد و در ميان صفا و مروه درختى بود، پس مادرش بيرون رفت تا بر صفا ايستاد و فرياد زد: آيا در اين وادى انيسى هست ؟ جوابى نشنيد، پس رفت تا مروه باز ندا كرد و جواب نشنيد، برگشت به صفا و باز ندا كرد و جواب نشنيد، تا آنكه هفت مرتبه چنين كرد پس سنت چنين جارى شد كه هفت شوط سعى كنند ميان صفا و مروه پس جبرئيل به نزد هاجر آمد و گفت : تو كيستى ؟
گفت : من مادر فرزند ابرهيمم .
گفت : ابراهيم شما را به كى گذاشت ؟
هاجر گفت : من نيز به او گفتم وقتى كه خواست برگردد كه ما را به كى مى گذارى اى ابراهيم !گفت : به خداوند عالميان .
جبرئيل گفت : شما را به كسى گذاشته است كه البته كفايت مهمات شما مى كند.
پس حضرت فرمود: مردم احتراز مى كردند از آنكه مرور ايشان به مكه واقع شود براى آنكه آب در آنجا نبود، پس اسماعيل پاهاى خود را به زمين مى سائيد از تشنگى ، ناگاه آب زمزم از زير قدمهايش جارى شد، پس هاجر نزد اسماعيل آمد و جريان آب را مشاهده نمود، متوجه شد به جمع كردن خاك بر دور آب كه جارى نشود، و اگر آب را به حال خود مى گذاشت هر آينه هميشه جارى مى بود، و چون مرغان آب را ديدند بر آن جمع شدند، و در آن وقت جمعى از سواران يمن مى گذشتند، چون مرغان را در آن موضع ديدند گفتند: اين مرغان جمع نشده اند مگر بر آبى . چون آمدند به نزد آب ، هاجر به ايشان آب داد و ايشان طعام بسيار به او دادند و حق تعالى به سبب آن آب براى ايشان روزى جارى گردانيد كه پيوسته قوافل بر ايشان مى گذشتند و از آب ايشان منتفع شده طعام به ايشان مى دادند. (833)
----------------------------------------
823تهذيب الاحكام 1 / 465.
824علل الشرايع 38.
825علل الشرايع 37؛ امالى شيخ صدوق 164.
826علل الشرايع 38.
827قصص الانبياء راوندى 112.
828امالى شيخ صدوق 365.
829سوره ابراهيم : 37.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 11:31 pm

و به سند معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : حق تعالى امر فرمود ابراهيم را حج بكند و اسماعيل را با خود به حج ببرد و او را در حرم ساكن گرداند، پس هر دو به حج رفتند بر شتر سرخى و با ايشان كسى همراه نبود بغير از جبرئيل ، چون به حرم رسيدند جبرئيل گفت :اى ابراهيم !فرود آى با اسماعيل و غسل بكنيد قبل از داخل شدن حرم .
پس فرود آمدند و غسل كردند، و به ايشان نمود كه چگونه مهياى اجراى احرام شوند و ايشان كردند، و امر كرد ايشان را صدا به تلبيه حج بلند كنند و بگويند آن چهار تلبيه را كه پيغمبران مى گفته اند، پس آورد ايشان را به باب الصفا و از شتر فرود آمدند و جبرئيل در ميان ايشان ايستاد و رو به كعبه كرد و الله اكبر گفت و ايشان نيز گفتند، و الحمدلله گفت و خدا را به بزرگى ياد كرد و بر خدا ثنا كرد و ايشان مثل او كردند، و جبرئيل روانه شد و ايشان نيز روانه شدند با حمد و ثنا و تعظيم حق تعالى تا آورد ايشان را به نزد حجرالاسود و امر كرد ايشان را كه دست به آن مالند و آن را ببوسند، و هفت شوط آنها را طواف داد، و در موضع مقام ابراهيم بازداشت و امر كرد كه دو ركعت نماز بكنند، پس جميع مناسك حج را به ايشان نمود و امر كرد ايشان را بجا آورند.
چون از همه اعمال فارغ شدند امر فرمود ابراهيم را كه برگردد و اسماعيل تنها در مكه ماند و كسى با او نبود.
پس در سال آينده خدا امر فرمود ابراهيم را به حج برود و خانه كعبه را بنا كند، و عرب پيشتر به حج مى رفتند اما خانه خراب شده بود و اثرى چند از آن مانده بود ليكن پيهايش معلوم و معروف بود، و چون عرب از حج برگشتند اسماعيل سنگها را جمع كرد و در ميان كعبه انداخت . و چون خدا امر فرمود ابراهيم را به بناى آن ، ابراهيم آمد و گفت :اى فرزند!خدا ما را امر فرموده به بناى كعبه .
پس چون خاكها و سنگها را برداشتند و به اساس اصل رسانيدند، زمين كعبه يك سنگ سرخ بود، پس خدا وحى فرمود: بناى آن را بر اين سنگ بگذار. و چهار ملك فرستاد كه جمع كنند براى او سنگها را، پس ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام سنگ مى گذاشتند و ملائكه سنگ به ايشان مى دادند تا آنكه دوازده ذراع بلند شد، و دو درگاه براى آن گشودند كه از يك در داخل و از ديگرى خارج شوند، و براى آن عتبه گذاشتند و بر درهايش حلقه هاى آهن آويختند، و كعبه عريان بود.
پس چون مردم به مكه آمدند، اسماعيل زنى از قبيله حمير را ديد و او را خوش آمد و به گمان آنكه شوهر ندارد، از خدا سؤ ال كرد او را براى تزويج او ميسر گرداند، پس خدا بر شوهرش مرگ را مقدر فرمود، و چون شوهرش مرد آن زن در مكه ماند از حزن بر فوت شوهرش ، پس خدا حزن او را به صبر مبدل نمود و خواستن اسماعيل را براى او ميسر ساخت ، و آن زنى بود بسيار موافق و دانا.
چون ابراهيم به حج آمد، اسماعيل به طايف رفته بود كه آذوقه براى اهل خود بياورد؛ آن زن ، مرد پير گرد آلودى ديد يعنى ابراهيم پس ابراهيم از او پرسيد: احوال شما چون است ؟
گفت : حال ما بسيار خوب است .
و چون از احوال اسماعيل پرسيد، او را مدح كرد و گفت : حال او خوش است .
پس پرسيد: تو از كدام قبيله اى ؟
گفت : از قبيله حمير.
پس ابراهيم برگشت و اسماعيل را نديد و نامه اى نوشت و به آن زن داد و گفت : چون شوهرت بيايد اين نامه را به او بده .
چون اسماعيل برگشت و نامه را خواند گفت : مى دانى آن مرد پير كى بود؟
گفت : او را بسيار نيكو و شبيه به تو يافتم .
اسماعيل گفت : او پدر من بود.
گفت : يا سواءتاه از او.
اسماعيل گفت : چرا؟ مگر او به چيزى از بدن تو افتاد؟
گفت : نه ، و ليكن مى ترسم تقصيرى در خدمت او كرده باشم .
پس آن زن عاقله به اسماعيل گفت : آيا بر اين دو درگاه دو پرده نياويزم يكى از آن جانب و يكى از اين جانب ؟
گفت : بلى .
پس دو پرده ساختند كه طول آنها دوازده ذرع بود و بر آن درها آويختند، پس آن زن را خوش آمد از آن پرده ها و گفت : آيا براى كعبه جامه اى نبافيم كه آن را بپوشانيم چون اين سنگها بد نما است ؟
اسماعيل گفت : بلى ، به سرعت متوجه شد و پشم بسيارى فرستاد ميان قبيله خود كه براى او بريسند، و از آن روز اين سنت ميان زنان بهم رسيد كه از يكديگر مدد طلبند در اين باب ، پس به سرعت كار مى كرد و يارى از قبيله و آشنايان خود مى طلبيد و از هر طرفى كه فارغ مى شد مى آويخت .
چون موسم حج رسيد يك طرف ماند كه جامه اش تمام نشده بود، به اسماعيل گفت : چه كنيم اين جانب را كه جامه اش تمام نشده است ؟ پس براى آن طرف از برگ خرما جامه اى ترتيب داد و آويخت .
و چون موسم حج رسيد عرب بسيار آمدند بر وجهى كه پيشتر چنان نمى آمدند، و امرى چند ديدند كه ايشان را خوش آمد پس گفتند: سزاوار نيست كه براى عمارت كننده اين خانه هديه نياوريم ، پس از آن روز هديه براى كعبه مقرر شد و هر قبيله اى از قبيله هاى عرب هديه اى براى خانه آوردند از زر و چيزهاى ديگر تا آنكه مال بسيارى جمع شد و آن ليف خرما را برداشتند و جامه را تمام كردند و دور كعبه آويختند، و كعبه سقف نداشت و اسماعيل ستونها گذاشت مانند اين ستونها كه مى بينيد از چوب ، و سقفش را به چوبها و جريده ها درست كرد و گل بر آن ماليد.
و چون عرب در سال ديگر آمدند و داخل كعبه شدند و ديدند عمارت آن زياده شده است گفتند: سزاوار آن است كه براى عمارت كننده خانه هديه را زياد كنيم .
پس در سال آينده هديه اى بسيار آوردند و اسماعيل ندانست كه آن هديه را چه كند، حق تعالى به او وحى فرمود كه : بكش اينها را و اطعام كن حاجيان را.
و شكايت كرد اسماعيل بسوى ابراهيم كمى آب را، پس خدا وحى نمود به ابراهيم : بكن چاهى كه آب خوردن حاجيان از آن چاه باشد.
پس جبرئيل نازل شد و چاه زمزم را براى ايشان حفر فرمود تا آبش ظاهر شد، پس ‍ جبرئيل گفت : فرود آى اى ابراهيم .
پس ابراهيم به ته چاه رفت و جبرئيل گفت :اى ابراهيم !كلنگ در چهار جانب چاه بزن و بسم الله بگو. پس او كلنگ زد بر آن زاويه كه در جانب كعبه است و بسم الله گفت ، پس چشمه اى جارى شد، و همچنين به هر جانب كه زد و بسم الله گفت چشمه اى جارى شد، جبرئيل گفت : بياشام اى ابراهيم از اين آب و دعا كن كه خدا بركت دهد در اين آب براى فرزندانت .
پس جبرئيل و ابراهيم عليه السلام از چاه بيرون آمدند و جبرئيل گفت :اى ابراهيم !از اين آب بر سر و بدن خود بريز و طواف كن دور كعبه كه اين آبى است كه خدا به فرزند تو اسماعيل عطا فرموده است .
پس ابراهيم برگشت و اسماعيل او را مشايعت كرد تا بيرون حرم و ابراهيم رفت و اسماعيل به حرم برگشت ، و خدا اسماعيل را از آن زن حميريه فرزندى عطا فرمود، و تا آن وقت براى او فرزندى بهم نرسيده بود، و اسماعيل بعد از آن زن ، چهار زن به عقد خود در آورد و از هر يك چهار پسر خدا به او عطا فرمود.
و در عرض موسم ، ابراهيم عليه السلام به عالم بقا ارتحال نمود و اسماعيل بر آن اطلاع نيافت تا آنكه ايام موسم رسيد و اسماعيل مهياى ملاقات پدر گرديد، جبرئيل نازل شد و تعزيت گفت اسماعيل را به فوت ابراهيم و گفت :اى اسماعيل !مگو در مرگ پدرت چيزى كه خدا را به خشم آورد، و گفت : ابراهيم بنده اى بود از بندگان خدا، او را به جوار رحمت خود خواند و او اجابت كرد. و او را خبر داد كه به پدر خود ملحق خواهد شد.
و اسماعيل فرزند كوچكى داشت كه او را دوست مى داشت و مى خواست كه بعد از نبوت و خلافت از او باشد، پس خدا او را نخواست و فرزند ديگرى را براى وصايت و خلافت او تعيين فرمود، چون نزديك وفات اسماعيل شد آن فرزند را كه خدا تعيين كرده بود طلبيد و وصيت كرد به او و گفت :اى فرزند!چون مرگ تو را در رسد چنان كن كه من كردم ، و بى آنكه خدا تعيين كند كسى را براى خلافت خود تعيين مكن
پس هميشه چنين مقرر است كه هيچ امامى از دنيا نمى رود مگر آنكه خدا او را خبر مى دهد كه كى را وصى خود گرداند. (834)
و به سند معتبر ديگر منقول است كه شخصى به حضرت صادق عليه السلام عرض ‍ كرد: جمعى كه نزد ما هستند مى گويند كه : ابراهيم خليل الرحمن خود را ختنه كرده به تيشه اى بر روى خمى .
حضرت فرمود: سبحان الله ، نه چنين است كه ايشان مى گويند، دروغ مى گويند بر ابراهيم .
راوى گفت : بفرما كه چگونه بوده است ؟
فرمود كه : انبياء عليهم السلام غلاف ايشان با ناف ايشان در روز هفتم مى افتاد، پس ‍ چون اسماعيل متولد شد باز غلاف او با نافش افتاد، پس ساره سرزنش كرد هاجر را به آنچه كنيزان را به آن سرزنش مى كنند و شايد مراد سياهى رنگ باشد يا بوى بد پس هاجر گريست و اين امر بسيار بر او دشوار آمد.
چون اسماعيل ديد كه مادرش مى گريد او نيز گريان شد، پس حضرت ابراهيم داخل شد و از اسماعيل پرسيد كه : سبب گريه تو چيست ؟
اسماعيل گفت : ساره مادرم را چنين سرزنش كرد و او گريست و من نيز به سبب گريه او گريان شدم .
پس حضرت ابراهيم عليه السلام به جاى نماز خود رفت و با خدا مناجات كرد و سؤ ال نمود كه اين معنى را از هاجر دور گرداند، و سؤ الش را قرين اجابت گردانيد؛ پس چون از ساره اسحاق متولد شد، در روز هفتم نافش افتاد و غلافش نيفتاد، و ساره از مشاهده اين حال به جزع آمد، و چون ابراهيم داخل شد گفت :اى ابراهيم !اين چه امرى است كه در آل ابراهيم و اولاد پيغمبران حادث شد؟ اينك پسرت اسحاق نافش افتاد و غلافش نيفتاد. پس حضرت ابراهيم عليه السلام به جاى نماز خود با خداى خود مناجات كرد و اين واقعه را شكايت كرد، پس خدا وحى نمود به حضرت ابراهيم كه : اين به سبب آن سرزنشى است كه ساره هاجر را كرد، پس من سوگند خورده ام كه اين غلاف را از احدى از فرزندان پيغمبران نيندازم بعد از آن سرزنشى كه ساره هاجر را كرد، پس ختنه كن اسحاق را به آهن ، و گرمى آهن را به او بچشان .
پس حضرت ابراهيم عليه السلام اسحاق را به آهن ختنه كرد و بعد از آن سنت جارى شد كه همه كس اولاد خود را به آهن ختنه كنند. (835)
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مروى است كه : سبب رمى جمرات در منى آن است كه : چون جبرئيل عليه السلام به حضرت ابراهيم عليه السلام تعليم مناسك حج مى نمود، شيطان براى ابراهيم عليه السلام ظاهر شد نزد جمره اول ، پس جبرئيل امر كرد ابراهيم را كه سنگ بر او بيندازد، چون ابراهيم عليه السلام هفت سنگ بر او انداخت در آنجا به زمين فرو رفت ،و نزد جمره دوم ظاهر شد باز هفت سنگ بر او انداخت پس به زمين فرو رفت ، و نزد جمره سوم ظاهر شد و باز هفت سنگ بر او انداخت پس به زمين فرو رفت و ديگر پيدا نشد. (836)
و به سندهاى صحيح و معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : سكينه باد نيكوئى است كه از بهشت بيرون مى آيد و صورتى دارد مانند صورت انسان و رايحه بسيار خوشبوئى دارد، و بر ابراهيم عليه السلام نازل شد در وقتى كه بناى خانه كعبه مى كرد و در اساس خانه حركت مى كرد، و حضرت ابراهيم عليه السلام پى خانه را از عقب او مى گذاشت . (837)
و از ابن عباس منقول است كه : اسباب عربى وحشى بودند در زمين عرب ، پس ‍ چون حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام پيهاى خانه كعبه را بالا آوردند، خدا وحى كرد به ابراهيم كه : من گنجى به تو داده ام كه به احدى پيش از تو نداده بودم .
پس حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام بالا رفتند بر كوهى كه آن را جياد مى گويند و اسبان را طلبيدند و گفتند: الا هلا الا هلم ، پس در زمين عرب اسبى نماند مگر آمد و منقاد و ذليل شد نزد ايشان ، و به اين سبب آن اسبان را جياد گفتند. (838)

----------------------------------------
834علل الشرايع 586.
835 علل الشرايع 505؛ محاسن 2 / 7.
836قرب الاسناد 147.
837عيون اخبار الرضا 1 / 312؛ كافى 4 / 206.
838علل الشرايع 37؛ قصص الانبياء راوندى 113.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 11:32 pm

و در احاديث معتبره بسيار از امام محمد باقر عليه السلام و امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : چون ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام بناى كعبه را تمام كردند، حق تعالى امر كرد ابراهيم عليه السلام را كه ندا كند مردم را به حج ، پس بر ركنى از اركان كعبه ايستاد و به روايت ديگر بر مقام ايستاد، و مقام چندان بلند شد كه برابر كوه ابوقبيس شد (839) و مردم را به حج طلبيد ، پس خدا صداى او را رسانيد به آنها كه در پشت پدران و در شكم مادران بودند كه متولد شوند تا روز قيامت ، پس مردم در پشتهاى مردان و رحمهاى زنان گفتند: لبيك داعى الله لبيك داعى الله ، پس هر كه يك بار لبيك گفت يك بار حج مى كند، و هر كه ده بار گفت ده بار حج مى كند، و هر كه پنج بار گفت پنج بار حج مى كند، و هر كه لبيك نگفت حج نمى كند. (840)
و در حديث معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : اول كسى كه بر اسبان عربى سوار شد اسماعيل بود، و پيشتر وحشى بودند و بر آنها سوار نمى توانستند شد، پس حق تعالى همه را براى اسماعيل عليه السلام محشور گردانيد و جمع كرد از كوه منى ، و به اين سبب آنها را عربى گفتند كه اسماعيل عليه السلام كه عرب بود اول بر آنها سوار شد. (841)
و از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : دختران پيغمبران حائض ‍ نمى شوند، و حيض عقوبتى است ، و اول كسى كه از دختران پيغمبران حائض شد ساره بود. (842)
و به سند صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه دويدن در ميان صفا و مروه براى اين سنت شد كه ابراهيم عليه السلام چون به اين موضع رسيد، شيطان براى او ظاهر شد پس جبرئيل گفت : بر او حمله كن ، پس شيطان گريخت و ابراهيم عليه السلام دنبال او دويد. (843)
و فرمود: منى را براى اين منى گفته اند كه جبرئيل به ابراهيم عليه السلام گفت : تمنا كن و هر آرزو كه دارى از پروردگار خود بطلب . (844)
و عرفات را براى اين عرفات گفتند كه چون زوال شمس شد جبرئيل به ابراهيم عليه السلام گفت : اعتراف به گناه خود بكن و مناسك حج خود را بشناس . (845)
چون آفتاب غروب كرد گفت : ازدلف الى المشعر الحرام ، يعنى : نزديك شو بسوى مشعر الحرام ، پس به اين سبب مشعر را مزدلفه گفتند. (846)
و در حديث صحيح منقول است كه از آن حضرت پرسيدند: ساره چرا مى گفت : خداوندا!مؤ اخذه مكن مرا به آنچه كردم نسبت به هاجر؟
فرمود: ختنه كرد او را كه معيوب گرداند و باعث زيادتى حسن او شد، و سنت شد بعد از آن زنان را ختنه كنند. (847)
به دو سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : چون ابراهيم عليه السلام طلبيد از خدا كه فرزندانش را كه در مكه ساكن گردانيده است ميوه ها روزى كند، امر فرمود خدا قطعه اى از زمين اردن را كه محلى است در شام كه جدا شد از آنجا و به باغها و ميوه ها حركت كرد تا به مكه آمد و هفت شوط دور خانه كعبه طواف كرد و در آن محل ساكن شد، پس به اين سبب او را طايف گفتند. (848)
و به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : ابراهيم دو پسر داشت و فرزند كنيز بهتر از ديگرى بود، و فرمود: چون ملائكه بشارت دادند ابراهيم را به ولادت اسحاق عليه السلام چنانچه حق تعالى فرموده است كه (و امراته قائمة فضحكت ) (849)، فرمود كه : مراد از ضحك در اينجا خنديدن نيست بلكه حيض است ، يعنى زنش ايستاد، چون اين بشارت را شنيد حايض شد، و از عمر او نود سال گذشته بود و از عمر شريف ابراهيم صد و بيست سال گذشته بود، و قوم ابراهيم چون اسحاق را ديدند گفتند: چه عجب است احوال اين مرد و زن ، در اين سن طفلى را گرفته اند و مى گويند: اين پسر ماست !
چون اسحاق بزرگ شد، آنقدر به ابراهيم شبيه بود كه مردم اشتباه مى كردند و فرق ميان ايشان نمى كردند تا آنكه حق تعالى ريش ابراهيم را سفيد كرد و به آن امتياز بهم رسيد. پس روزى ابراهيم عليه السلام ريش خود را ميل داد به پيش ، يك موى سفيد در آن مشاهده كرد گفت : خداوندا!اين چيست ؟
وحى رسيد به او كه : اين وقار توست .
گفت : خداوندا!زياد گردان وقار مرا. (850)
و از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : چون اسماعيل و اسحاق بزرگ شدند، روزى با يكديگر دويدند و اسماعيل را پيشى گرفت ، پس ابراهيم عليه السلام او را گرفت و در دامن خود نشاند و اسحاق را پهلوى خود نشاند، پس ساره در خشم شد و گفت : الحال كار به جائى رسيده است كه فرزند من و فرزند كنيز را برابر نمى كنى و فرزند او را بر فرزند من زيادتى مى دهى ؟!از من دور كن اين فرزند را.
پس ابراهيم عليه السلام اسماعيل و هاجر را برد و در مكه فرود آورد، پس طعام ايشان تمام شد، چون ابراهيم خواست كه برگردد و طعامى براى ايشان تحصيل نمايد هاجر گفت : ما را به كه مى گذارى ؟
فرمود: شما را به خداوند عالميان مى گذارم .
و گرسنگى عظيم ايشان را عارض شد، پس جبرئيل نازل شد و به هاجر گفت : ابراهيم شما را به كى گذاشت ؟
گفت : ما را به خدا گذاشت .
جبرئيل گفت : شما را به كفايت كننده گذاشته است .
پس جبرئيل دستش را در زمزم گذاشت و پيچيد، ناگاه آب جارى شد، پس هاجر مشگى گرفت كه پر آب كند از ترس اينكه مبادا آب برطرف شود!
جبرئيل گفت : اين آب براى شما باقى مى ماند، پسرت را بطلب .
پس از آن آب آشاميد و تعيش كردند تا آنكه ابراهيم عليه السلام آمد و خبر را به او نقل كردند، فرمود: او جبرئيل بود. (851)
و به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : اسماعيل عليه السلام زنى از عمالقه به عقد خود در آورد كه او را سامه مى گفتند ، و چون ابراهيم عليه السلام مشتاق ديدن اسماعيل شد بر درازگوشى سوار شده و ساره عهد گرفت از او كه فرود نيايد تا برگردد. و چون به مكه آمد هاجر به سراى باقى منتقل شده بود، زن اسماعيل را ديد و از او پرسيد: شوهرت كجاست ؟
گفت : به شكار رفته است .
پرسيد: حال شما چگونه است ؟
گفت : حال ما سخت است و زندگانى ما به دشوارى مى گذرد.
و تكليف فرود آمدن نكرد آن حضرت را، ابراهيم عليه السلام فرمود: چون شوهرت بيايد بگو مرد پيرى آمد و گفت : عتبه خانه ات را تغيير بده .
چون اسماعيل برگشت و از گردنگاه بالا آمد، بوى پدر خود را شنيد، به نزديك زن آمد و پرسيد كه : كسى به نزد تو آمد؟
گفت : بلى ، مرد پيرى آمد و از تو سؤ ال كرد.
اسماعيل گفت : آيا تو را به چيزى امر فرمود؟
گفت : بلى ، فرمود: چون شوهرت بيايد بگو مرد پيرى آمد و تو را امر مى كند كه عتبه خانه ات را تغيير بدهى .
پس اسماعيل آن زن را طلاق گفت .
بار ديگر ابراهيم سوار شد كه به ديدن اسماعيل برود و باز ساره شرط كرد كه از مركب فرود نيايد تا برگردد، چون به مكه باز اسماعيل حاضر نبود و زن ديگر خواسته بود، از او پرسيد: شوهرت كجاست ؟
گفت : خدا تو را عافيت دهد ، به شكار رفته است .
پرسيد: چگونه ايد شما؟
گفت : شايستگانيم .
پرسيد: چگونه است حال شما؟
گفت : حال ما نيك است و در نعمت و رفاهيم ، فرود آى خدا تو را رحمت كند تا او بيايد.
ابراهيم ابا كرد و او مكرر مبالغه كرد و ابراهيم ابا فرمود.
زن گفت : پس سرت را پيش آور كه من بشويم كه سرت را ژوليده مى بينم .
پس غسولى آورد و سنگى نزديك آورد تا ابراهيم عليه السلام يك پاى خود را گردانيد و بر روى سنگ گذاشت و پاى ديگرش در ركاب بود تا يك جانب سر مبارك او را شست ، پس به جانب ديگر پاى را گردانيد تا جانب ديگر را شست ، پس ‍ بر آن زن سلام كرد و فرمود: چون شوهرت بيايد بگو مرد پيرى آمد و گفت : عتبه خانه را رعايت و محافظت كن كه خوب است .
چون اسماعيل برگشت و از عقبه بالا آمد، بوى پدر خود را شنيد، از زن پرسيد: كسى به اينجا آمد؟
گفت : بلى ، مرد پيرى آمد و اين جاى پاهاى اوست كه در سنگ مانده است . پس ‍ اسماعيل افتاد و جاى قدم پدر خود را بوسيد.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: ساره از اولاد پيغمبران بود و ابراهيم عليه السلام او را خواسته بود به شرط آنكه مخالفت او نكند و هر چه او تكليف كند كه مخالف حق نباشد قبول فرمايد، و ابراهيم از حيره كوفه به مكه هر روز مى رفت و بر مى گشت . (852)
و در حديث صحيح از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : ابراهيم عليه السلام رخصت طلبيد از ساره كه به ديدن اسماعيل برود به مكه ، رخصت داد به شرط آنكه شب برگردد و از درازگوش به زير نيايد.
راوى پرسيد: چون مى تواند شد اين ؟
فرمود: زمين از براى آن حضرت پيچيده مى شد. (853)
و در حديث ديگر فرمود: چون اسماعيل متولد شد، ساره را غيرت شديد عارض ‍ شد، پس خدا امر فرمود ابراهيم را كه اطاعت او بكند، او گفت : هاجر را ببر و در جائى بگذار كه در آنجا زراعت و حيوان شيرده نباشد، پس آورد هاجر را و نزد كعبه گذاشت ، و در آن وقت در مكه زراعت و حيوان و آب نبود و احدى در آنجا ساكن نبود پس او را در آنجا گذاشت و گريان برگشت . (854)

----------------------------------------
839علل الشرايع 420.
840علل الشرايع 419.
841علل الشرايع 393.
842علل الشرايع 290.
843علل الشرايع 432.
844علل الشرايع 435.
845علل الشرايع 436؛ محاسن 2 / 64.
846علل الشرايع 436.
847علل الشرايع 506.
848علل الشرايع 442؛ تفسير عياشى 1 / 60.
849سوره هود: 71.
850قصص الانبياء راوندى 109.
851قصص الانبياء راوندى 110.
852قصص الانبياء راوندى 111.
853قصص الانبياء راوندى 112.
854محاسن 2 / 68.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 11:33 pm

و قطب راوندى گفته است : چون اسماعيل عليه السلام به سن شباب رسيد، هفت بز بهم رسانيد و اصل مالش همين بود، اسماعيل نشو و نما كرد و به عربى تكلم نمود و تيراندازى آموخت و بعد از موت مادرش خود زنى از جرهم به حباله خود در آورد كه نام او زعله بود يا عماده و او را طلاق گفت و اولادى از او بهم نرسيد، پس سيده دختر حارث بن مضاض را خواست و از او فرزندان بهم رسانيد و عمر مباركش صد و سى و هفت سال بود و در حجر اسماعيل مدفون شد. (855)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه عمر حضرت اسماعيل به صد و سى سال رسيد و در حجر با مادرش مدفون شد و پيوسته فرزندان اسماعيل واليان امر خلافت و حافظان بيت الله بودند و براى مردم ديگر برپا مى داشتند حج ايشان و امور دينشان را بزرگى بعد از بزرگى تا زمان عدنان بن داود. (856)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: زندگانى كرد اسماعيل پسر ابراهيم عليه السلام صد و بيست سال ، و عمر مبارك اسحاق عليه السلام پسر ابراهيم به صد و هشتاد سال رسيد. (857)
مؤ لف گويد: اختلاف اين احاديث در عمر اسماعيل يا به اعتبار تقيه است يا بعضى از راويان سهوى كرده اند.
و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : چون حضرت ابراهيم عليه السلام اسماعيل و هاجر را در مكه گذاشت و ايشان را وداع كرد كه برگردد، اسماعيل و هاجر گريستند فرمود: چرا گريه مى كنيد!شما را در زمينى گذاشته ام كه محبوبترين زمينها ست بسوى خدا و حرم اوست .
هاجر گفت : من گمان نداشتم كه پيغمبرى مثل تو بكند آنچه تو كردى .
فرمود: چه كردم ؟
گفت : زن ضعيفه و طفل ضعيفى را كه چاره اى نمى توانند كرد در اين بيابان مى گذارى كه مونسى ندارند از بشرى ، و نه آبى پيداست و نه زراعتى و نه شير پستانى .
حضرت آب از ديدگانش جارى شد و آمد به در خانه كعبه و دو طرف در را گرفت و گفت : خداوندا!من ساكن گردانيدم بعضى از ذريت خود را در واديى كه در آن زراعتى نيست نزد خانه تو كه با حرمت است ، پروردگارا!از براى اينكه برپا دارند نماز را، پس بگردان دلهاى چند از مردم را كه مايل باشند بسوى ايشان و روزى ده ايشان را از ميوه ها شايد شكر كنند تو را . (858)
پس خدا وحى فرمود به ابراهيم كه : بالا رو به كوه ابوقبيس و ندا كن در مردم :اى گروه خلايق !خدا امر مى كند شما را به حج اين خانه كه در مكه است و صاحب حرمت است ، هر كه راهى بسوى آن تواند، فريضه اى است از جانب خدا.
پس ابراهيم بر ابوقبيس بالا رفت و به بلندترين آوازش اين ندا كرد و خدا صداى او را كشانيد كه شنوانيد اهل مشرق زمين و مغرب را و هر كه در مابين اينهاست از جميع آنچه خدا مقرر گردانيده بود در صلبهاى مردان از نطفه ها، و آنچه مقدر فرموده بود در رحمهاى زنان تا روز قيامت ، پس در آن وقت حج بر همه خلايق واجب شد، و تلبيه كه حاجيان در ايام حج مى گويند جواب نداى ابراهيم است كه به حج كرد از جانب خدا. (859)
و به سند حسن از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه : اصل كبوتران حرم باقيمانده كبوترى چند اند كه اسماعيل بن ابراهيم عليه السلام داشت . (860)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: حجر، خانه اسماعيل است و قبر هاجر و اسماعيل در آنجاست . (861)
و در حديث صحيح فرمود: حجر داخل خانه كعبه نيست و ليكن اسماعيل چون مادرش را در آنجا دفن كرد ديوارى بر دور آن كشيد كه قبر مادرش پامال نشود، و در آن قبرهاى پيغمبران است . (862)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: در حجر مدفون شده اند نزديك ركن سوم ، دخترهاى باكره اسماعيل . (863)
و در حديث حسن فرمود: كه آيات بينات كه خدا در قرآن فرموده است كه در مكه است : مقام ابراهيم است كه بر روى سنگ ايستاد و پايش در آن فرو رفت و اثر قدمش تا حال مانده است ، و حجرالاسود، و خانه اسماعيل عليه السلام . (864)
مؤ لف گويد: بعضى از قصص ابراهيم و اسماعيل و اسحاق عليهم السلام در باب قصه لوط عليه السلام مذكور خواهد شد انشاء الله .


فصل ششم : در بيان ماءمور شدن ابراهيم عليه السلام به ذبح فرزندش

به سند حسن بلكه صحيح از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : جبرئيل نزد زوال شمس روز هشتم ذيحجه به نزد حضرت ابراهيم عليه السلام آمد و گفت :اى ابراهيم !سيراب شو، يعنى آب تهيه كن براى خود و اهل خود، و در آن وقت ميان مكه و عرفات آب نبود، پس ابراهيم عليه السلام را برد به منى و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را در آنجا كرد، و چون آفتاب طالع شد روانه عرفات شد و در مروه فرود آمد، و چون زوال شمس شد غسل كرد و نماز ظهر و عصر را به يك اذان و دو اقامه بجا آورد و نماز كرد در جاى آن مسجدى كه در عرفات است ، پس او را برد و در محل وقوف بازداشت و گفت :اى ابراهيم !اعتراف كن به گناه خود و مناسك حج خود را بشناس ، و حضرت ابراهيم را در آنجا بازداشت تا آفتاب غروب كرد، پس او را گفت : بار كن و نزديك شو بسوى مشعر الحرام ، پس به مشعر الحرام آمد و نماز شام و خفتن را به يك اذان و دو اقامه بجا آورد و شب را در آنجا ماند تا نماز صبح را بجا آورد، پس موقف را به او نمود و آورد او را به منى و امر كرد او را كه جمره عقبه را سنگ بزند، و نزد آن جمره شيطان از براى او ظاهر شد پس ‍ امر كرد او را به ذبح ، و حضرت ابراهيم عليه السلام چون به مشعر الحرام رسيد شب در آنجا خوابيد شاد و خوشحال ، پس در خواب ديد كه پسر خود را ذبح و قربانى كنند، و والده طفل را هم با خود آورده بود به حج .
چون به منى رسيدند، خود با اهلش رمى جمره كردند، پس ساره را گفت كه : تو برو به زيارت كعبه ، و پسر خود را نزد خود نگاه داشت و او را برد تا موضع جمره وسطى ، در آنجا با فرزند خود مشورت كرد چنانچه حق تعالى در قرآن ياد كرده است يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذاترى (865)اى فرزند عزيز من !بدرستى كه من در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كردم ، پس نظر كن و تفكر نما كه چه مى بينى و چه مصلحت مى دانى ؟ .
آن فرزند سعادتمند گفت : اى پدر من !بكن آنچه به آن ماءمور شده اى ، بزودى مردا خواهى يافت اگر خدا خواهد مرا از صبركنندگان ، (866)، و هر دو امر خدا را تسليم كردند، ناگاه شيطان به صورت مرد پيرى آمد و گفت :اى ابراهيم !چه مى خواهى از اين پسر؟
گفت : مى خواهم او را ذبح كنم .
گفت : سبحان الله !مى كشى پسرى را كه در يك چشم زدن معصيت خدا نكرده است !
حضرت ابراهيم عليه السلام گفت : خدا مرا به اين امر فرموده است .
گفت : پروردگار تو نهى مى كند تو را از اين كار، آن كه تو را امر به اين كار كرده است شيطان است .
حضرت ابراهيم فرمود: واى بر تو!آن كسى كه مرا به اين مرتبه رسانيده است او مرا امر كرده است و به همان سروشى كه هميشه به گوش من مى رسيده است اين را شنيده ام و در اين شكى ندارم .
گفت : نه والله تو را امر به اين كار نكرده است مگر شيطان .
حضرت ابراهيم عليه السلام گفت : و الله ديگر با تو سخن نمى گويم . و عزم كرد كه فرزندش را ذبح كند.
شيطان گفت :اى ابراهيم !تو پيشواى خلقى و مردم پيروى تو مى كنند، و اگر تو اين كار را بكنى بعد از اين مردم فرزندان خود را بكشند.

----------------------------------------
855قصص الانبياء راوندى 114.
856قصص الانبياء راوندى 113، و در آن عدنان بن ادد است .
857كمال الدين و تمام النعمة 523.
858سوره ابراهيم : 37.
859تفسير عياشى 2 / 232.
860كافى 6 / 546.
861كافى 4 / 210.
862كافى 4 / 210.
863كافى 4 / 210.
864كافى 4 / 223.
865سوره صافات : 102.
866سوره صافات : 102.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در يکشنبه مه 30, 2010 9:47 am .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 11:34 pm

حضرت ابراهيم جواب او نگفت و رو به پسر آورد و با او مشورت نمو در ذبح كردن او، چون هر دو منقاد امر خدا شدند پسر گفت :اى پدر!روى مرا بپوشان و دست و پاى مرا محكم ببند.
حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود:اى فرزند!با كشتن ، دست و پايت را ببندم ؟ اين هر دو را والله كه براى تو جمع نخواهم رد، پس جل درازگوش را پهن كرد و فرزند را روى آن خوابانيد و كارد را بر حلق او گذاشت و سر خود را بسوى آسمان بلند كرد و كارد را به قوت تمام كشيد؛ جبرئيل پيش از كشيدن ، كارد را گردانيد و پشت كارد را به جانب حلق طفل كرد، چون حضرت ابراهيم عليه السلام نظر كرد كارد را برگشته ديد، پس كارد را گردانيد و دمش را به حلق طفل گذاشت و كشيد، باز جبرئيل كارد را گردانيد، تا چندين مرتبه چنين شد، پس جبرئيل گوسفند را از جانب كوه ثبير كشيد و فرزند را از زير دست حضرت ابراهيم كشيد و گوسفند را به جاى او خوابانيد و ندا به ابراهيم عليه السلام رسيد از جانب چپ مسجد خيف كه اى ابراهيم !خواب خود را درست كردى ، ما چنين جزا مى دهيم نيكوكاران را، بدرستى كه اين ابتلا و امتحانى بود هويدا . (867)
در اين حال شيطان لعين خود را به مادر طفل رسانيد در وقتى كه نظرش به كعبه افتاده بود در ميان وادى و گفت : كيست اين مرد پيرى كه من او را ديدم ؟
گفت : شوهر من است .
گفت : كيست آن غلامى كه همراه او ديدم ؟
گفت : او پسر من است .
گفت : ديدم كه آن مرد پير آن پسر را خوابانيده بود و كارد گرفته بود كه او را بكشد.
گفت : دروغ مى گوئى ، ابراهيم رحيمترين مرد است ، چگونه پسر خود را مى كشد؟!
گفت : به حق پروردگار آسمان و زمين و پروردگار اين خانه كه ديدم او را خوابانيده بود و كارد گرفته بود و اراده ذبح او را داشت .
گفت : چرا؟
شيطان گفت : گمان مى كرد كه پروردگارش او را به اين امر كرده است .
ساره گفت : سزاوار است او را كه اطاعت كند پروردگارش را. پس در دلش افتاد كه حضرت ابراهيم در باب فرزندش به امرى ماءمور شده است ، پس چون از مناسكش ‍ فارغ شد در وادى رو به منى دويد و دست بر سر گذاشته بود و مى گفت : خداوندا!مرا مؤ اخذه مكن به آنچه كردم به مادر اسماعيل .
پس چون ساره به حضرت ابراهيم عليه السلام رسيد و خبر فرزند را شنيد و اثر خراشيدن كارد را در گلوى او ديد بترسيد و بيمار شد و به همان مرض به عالم بقا ارتحال كرد.
راوى پرسيد كه : در كجا خواست كه او را ذبح كند؟
گفت : نزد جمره وسطى ، و گوسفند نازل شد بر كوهى كه در جانب راست مسجد منى است ، و از آسمان نازل شد و در سياهى مى خورد و در سياهى راه مى رفت و در سياهى مى چريد و در سياهى سرگين مى انداخت ، يعنى در علفزار.
پرسيد: چه رنگ داشت ؟
فرمود: سياه و سفيد و فراخ چشم و شاخ بزرگ بود. (868)
مؤ لف گويد: اين حديث دلالت مى كند بر آنكه فرزندى كه حضرت ابراهيم او را خواست ذبح كند و خدا قصه او را در قرآن ذكر فرموده است ، اسحاق بوده است ، و در اين باب خلاف عظيمى ميان علماى خاصه و عامه هست ، و يهود و نصارى ظاهرا اتفاق دارند بر آنكه او اسحاق بوده است ، و احاديث شيعه از هر دو طرف وارد شده است و اشهر ميان علماى شيعه آن است كه ذبيح اسماعيل بوده است ، و اكثر روايات شيعه بر اين دلالت دارد، و ظاهرا آيه كريمه نيز اين است چنانچه در ضمن اخبار معلوم خواهد شد، و اگر اجماع نباشد بر آنكه ذبيح يكى بوده است ممكن است جمع كردن ميان اخبار به آنكه هر دو واقع شده باشد، و محتمل است ذبيح بودن اسحاق محمول بر تقيه بوده باشد به آنكه ذبيح بودن او در آن عصر ميان علماى مخالفين اشهر بوده باشد، و اتفاق اهل كتاب معتبر نيست بلكه بعضى نقل كرده اند كه عمر بن عبدالعزيز يكى از علماى يهود را طلبيد و از او پرسيد: او گفت : علماى اهل كتاب مى دانند كه ذبيح اسماعيل است و از روى حسد انكار مى كنند، زيرا كه اسحاق جد ايشان است و اسماعيل جد عرب است ، و مى خواهند كه اين فضيلت براى جد ايشان باشند نه جد شما. (869)
و به سند موثق منقول است كه : از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيدند از معنى قول حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود: من فرزند دو ذبيحم ، فرمود: يعنى اسماعيل پسر حضرت ابراهيم خليل عليه السلام و عبدالله فرزند عبدالمطلب .
اما اسماعيل پس آن غلام حليم است كه خدا بشارت داد به او ابراهيم عليه السلام را، پس چون آن فرزند چنان شد كه با پدر راه مى رفت گفت :اى فرزند!در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كنم ، پس نظر كن چه مى بينى و چه مصلحت مى دانى ؟
گفت :اى پدر!بكن آنچه به آن ماءمور شده اى . و نگفت كه بكن آنچه ديده اى ، عن قريب خواهى يافت مرا انشاء الله از صابران .
پس چون عزم كرد بر ذبحش فدا داد خدا او را به ذبحى عظيم ، به گوسفندى سياه و سفيد كه مى خورد در سياهى و مى آشاميد در سياهى و نظر مى كرد در سياهى و راه مى رفت در سياهى و بول مى كرد در سياهى و پشكل مى افكند در سياهى ، و قبل از آن چهل سال در باغهاى بهشت مى چريد و از رحم مادر بدر نيامده بود بلكه حق تعالى به او فرمود: باش ، پس بهم رسيد براى آنكه فداى اسماعيل گرداند، پس هر قربانى كه در منى كشته مى شود تا روز قيامت فداى اسماعيل است ، پس احد ذبيحين اين است . (870)
مؤ لف گويد: قصه ذبيح ديگر كه عبدالله است در كتاب احوال حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .

----------------------------------------
867سوره صافات : 104 106.
868تفسير قمى 2 / 242؛ مجمع البيان 4 / 454.
869مجمع البيان 4 / 453؛ تاريخ طبرى 1 / 162؛ الانس الجليل 1 / 40.
870عيون اخبار الرضا 1 / 210؛ خصال 55.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 11:38 pm

و شيخ محمد بن بابويه رحمة الله بعد از ايراد اين حديث گفته است كه : روايات مختلف است در ذبيح ، بعضى از آنها وارد شده است كه اسماعيل است و بعضى وارد شده است كه اسحاق است ، و نمى توان رد كرد اخبار را هرگاه صحيح باشد طرق آنها، و ذبيح اسماعيل بوده است و ليكن چون اسحاق متولد شد بعد از او آرزو كرد كه كاش پدرش به ذبح او ماءمور شده بود و او صبر مى كرد براى امر خدا و تسليم و انقياد مى كرد چنانچه برادرش صبر كرد و منقاد شد پس به درجه او مى رسيد در ثواب . چون خدا از دلش دانست كه او در اين آرزو صادق است او را در ميان ملائكه ذبيح ناميد براى آنكه آرزوى ذبح مى كرد، و اين مضمون به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است و حديث حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود: من پسر دو ذبيحم مؤ يد اين معنى است ، زيرا كه عم را پدر مى گويند و در قرآن نيز وارد شده است و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: عم والد است ، پس بر اين وجه سخن آن حضرت درست مى شود كه فرزند ذو ذبيح است كه اسماعيل و اسحاق باشند كه يكى ذبيح حقيقى و والد حقيقى است و يكى ذبيح مجازى است و والد مجازى .
و از براى ذبح عظيم وجه ديگر هست كه روايت شده است از فضل بن شاذان كه گفت : شنيدم حضرت امام رضا عليه السلام مى فرمود: چون خدا امر فرمود ابراهيم را كه ذبح نمايد به جاى اسماعيل گوسندى را كه بر او نازل ساخت ، آرزو مى كرد آن حضرت كه كاش فرزند خود اسماعيل را به دست خود قربانى مى كرد و ماءمور نمى شد كه به جاى او گوسفند بكشد تا به دلش بر مى گرديد آنچه بر مى گردد به دل پدرى كه عزيزترين فرزندانش را به دست خود بكشد، پس مستحق شد به اين ذبح كردن درجات اهل ثواب را بر مصيبتها.
پس خدا وحى فرمود بسوى او كه :اى ابراهيم !كيست محبوبترين خلق من بسوى تو؟ عرض كرد: پروردگارا!خلق نكرده اى خلقى را كه محبوبتر باشد بسوى من از حبيب تو محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم .
پس خدا وحى كرد بسوى او كه : او محبوبتر است بسوى تا يا جان تو؟
عرض كرد: بلكه او محبوبتر است بسوى من از جان من .
فرمود: فرزندان او بسوى تو محبوبترند يا فرزندان تو؟
گفت : بلكه فرزندان او.
حق تعالى فرمود: پس مذبوح گرديدن و كشته شدن فرزند او بر دست دشمنانش دل تو را بيشتر به درد مى آورد يا ذبح فرزند تو به دست تو در طاعت من ؟
عرض كرد: خداوندا!بلكه ذبح فرزند او به دست دشمنانش دل مرا بيشتر به درد مى آورد.
پس خدا وحى فرمود كه :اى ابراهيم !بدرستى كه طايفه اى كه دعوى كنند كه از امت محمدنند، حسين فرزند او را بعد از او به ظلم و عدوان خواهند كشت چنانچه گوسفند را مى كشند و به سبب اين مستوجب غضب من خواهند شد.
پس از استماع اين قصه جانسوز به جزع آمد ابراهيم و دلش به درد آمد و گريان شد، پس حق تعالى به او وحى فرمود:اى ابراهيم !فدا كردم جزع تو را بر پسرت اسماعيل اگر او را به دست خود ذبح مى كردى به جزعى كه كردى بر حسين عليه السلام و شهيد شدن او، و واجب كردم براى تو بلندترين درجات اهل ثواب را بر مصيبتهاى ايشان .
و اين است معنى قول خدا كه : فدا داديم او را به ذبح بزرگ . (871) تمام شد اينجا آنچه از ابن بابويه نقل كرديم . (872)
و در احاديث معتبره گذشت كه گوسفند ابراهيم از آن چيزهاست كه خدا خلق كرده است بى آنكه از رحم مادر بيرون آيد. (873)
و در حديث موثق منقول است كه از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيدند: ذبيح ، اسماعيل بود يا اسحاق ؟
فرمود: اسماعيل بود، مگر نشنيده اى قول حق تعالى در سوره صافات بعد از بشارت اسماعيل و قصه ذبح فرموده است : بشارت داديم او را به اسحاق (874)، پس چون تواند بود كه ذبيح ، اسحاق باشد؟!(875)
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : ذبيح ، اسماعيل است . (876)
و به سند موثق منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند: سپرز چرا حرام شده است در ميان اجزاى حيوانى كه ذبح مى كنند؟
فرمود: چون گوسفند را فرود آوردند بر ابراهيم از كوه ثبير و آن كوهى است در مكه كه آن را به فداى فرزند خود ذبح كند، شيطان آمد و به ابراهيم گفت : نصيب مرا بده از اين گوسفند.
فرمود: تو را چه نصيب در آن هست و آن قربانى پروردگار من است و فداى فرزند من است ؟!
پس خدا وحى نمود به او كه : او را در اين گوسفند نصيبى است و نصيب او سپرز است زيرا كه محل جمع شدن خون است ، و حرام است خصيه ها زيرا كه مجراى نطفه اند،پس ابراهيم سپرز و دو خصيه را به او داد. (877)
و به سند صحيح منقول است كه شخصى از حضرت صادق عليه السلام پرسيد: اسماعيل بزرگتر بود يا اسحاق ؟ و كدام يك ذبيح بودند؟
فرمود: اسماعيل بزرگتر بود از اسحاق پنج سال ؛ و ذبيح ، اسماعيل بود، و مكه منزل اسماعيل بود، و ابراهيم خواست اسماعيل را ذبح كند ايام موسم در منى ، و ميان بشارت خدا براى ابراهيم به اسماعيل و بشارت او به اسحاق پنج سال فاصله بود، آيا نشنيده اى سخن ابراهيم را كه گفت رب هب لى من الصالحين (878) از خدا سؤ ال كرد كه روزى كند او را پسرى از صالحان ، و حق تعالى در سوره صافات مى فرمايد (فبشرناه بغلام حليم ) (879) پس بشارت داديم او را به پسرى بردبار، يعنى اسماعيل از هاجر، پس فدا كرد اسماعيل را به گوسفندى بزرگ ؛ بعد از ذكر اينها فرمود: بشارت داديم او را به اسحاق پيغمبرى از صالحان و بركت فرستاديم بر او و بر اسحاق (880)، پس ذبيح ، اسماعيل بود پيش از بشارت به اسحاق ، پس كسى كه گمان كند اسحاق بزرگتر است از اسماعيل ، و ذبيح اسحاق است تكذيب كرده است به آنچه خدا در قرآن از خبر ايشان فرستاده است . (881)
و به سند صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : اگر خدا مى دانست كه حيوانى نزد او گراميتر از گوسفند هست ، هر آينه آن را فداى اسماعيل مى گردانيد. (882)
و در حديث ديگر به جاى اسماعيل ، اسحاق وارد شده است . (883)
و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : يعقوب عليه السلام به عزيز مصر نوشت : ما اهل بيت ابتلا و امتحانيم ، پدر ما ابراهيم را امتحان كردند به آتش ، و پدر ما اسحاق را امتحان كردند به ذبح . (884)
و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مروى است : ساره به ابراهيم گفت : بپر شده اى ، كاش دعا مى كردى خدا تو را روزى فرمايد فرزندى كه ديده ما به آن روشن شود، زيرا كه خدا تو را خليل خود گردانيده است و دعاى تو را مستجاب مى كند انشاء الله . پس ابراهيم از پروردگارش طلبيد كه او را پسرى دانا روزى فرمايد.
خدا وحى فرمود به او كه : من مى بخشم به تو پسرى دانا و تو را در باب او امتحان مى كنم به طاعت خود، بعد از بشارت سه سال گذشت ، پس بشارت اسماعيل مرتبه ديگر آمد بعد از سه سال . (885)
و در دو حديث حسن منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه : صاحب ذبح كى بود؟ فرمود: اسماعيل بود. (886)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت پرسيدند: ميان بشارت ابراهيم به اسماعيل و بشارت اسحاق چندگاه فاصله بود؟
فرمود: ميان اين دو بشارت پنج سال فاصله بود، حق تعالى مى فرمايد (فبشرناه بغلام حليم ) (887)يعنى اسماعيل ، و اين اول بشارتى بود كه خدا به ابراهيم داد در باب فرزند؛ و چون متولد شد براى ابراهيم اسحاق از ساره و اسحاق سه ساله شد، روزى اسحاق در دامن ابراهيم عليه السلام نشسته بود اسماعيل آمد و اسحاق را دور كرد و در جاى او نشست ، چون ساره اين حال را مشاهده كرد گفت :اى ابراهيم !فرزند هاجر فرزند مرا از دامن تو دور مى كند و خود به جاى او مى نشيند؟!نه والله نمى بايد كه ديگر هاجر و پسرش با من در يك شهر باشند، ايشان را از من دور كن ، و ابراهيم عليه السلام ساره را بسيار عزيز و گرامى مى داشت و حقش را رعايت مى كرد، زيرا كه او از فرزندان پيغمبران بود و دختر خاله او بود.
پس اين امر بر آن حضرت بسيار دشوار آمد و غمگين شد از مفارقت اسماعيل ، چون شب شد ملكى از جانب خدا به خواب او آمد و به او نمود كشتن پسرش ‍ اسماعيل را در موسم مكه ، پس صبح كرد ابراهيم بسيار غمگين به سبب آن خوابى كه ديده بود.
چون در اين سال موسم حج در آمد، ابراهيم عليه السلام هاجر و اسماعيل را در ماه ذيحجه از زمين شام برداشت و به مكه برد كه اسماعيل را در موسم حج ذبح كند، پس اول ابتدا كرد و پيهاى خانه را بلند نمود و به قصد حج متوجه منى شد، و چون اعمال منى را بجا آورد و برگشت با اسماعيل به مكه و طواف كعبه كردند هفت شوط پس متوجه سعى ميان صفا و مروه شدند، و چون به محل سعى رسيدند ابراهيم به اسماعيل گفت :اى فرزند!من در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كردم در موسم اين سال پس چه مصلحتى مى بينى ؟
گفت :اى پدر!بكن آنچه به آن ماءمور شده اى .
چون از سعى فارغ شدند، ابراهيم اسماعيل را برد به منى ، و اين در روز نحر بود، و چون به جمره ميان رسيدند او را به پهلوى چپ خوابانيد و كارد را گرفت كه او را بكشد، پس نندا به او رسيد:اى ابراهيم !خواب خود را راست كردى و به فرموده من عمل نمودى . و فدا كرد اسماعيل را به گوسفندى بزرگ و گوشتش را تصدق نمود بر مسكينان . (888)
و از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيدند: چرا منى را منى ناميدند؟
فرمود: براى آنكه جبرئيل در آنجا گفت به ابراهيم كه : آرزو كن و از خدا بطلب آنچه خواهى .
پس او در خاطر خود تمنا و آرزوى آن كرد كه خدا به جاى پسرش اسماعيل گوسفندى قرار فرمايد كه او را ذبح نمايد به فداى اسماعيل ، و خدا آرزوى او را داد. (889)
مؤ لف گويد: احاديثى كه دلالت كند بر آنكه ذبيح ، اسماعيل است بسيار است و در اين كتاب به همين اكتفا نموديم ، و بسيارى از قصص ابراهيم عليه السلام در قصه لوط عليه السلام بيان خواهد شد انشاء الله .

----------------------------------------
871 سوره صافات : 107.
872 خصال 57.
873خصال 353؛ تفسير قمى 2 / 271.
874سوره صافات : 112.
875قرب الاسناد 389.
876امالى شيخ طوسى 338.
877علل الشرايع 562.
878سوره صافات : 100.
879سوره صافات : 101 .


در اينجا آزمون دوازدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 30, 2010 9:49 am

باب هشتم : در بيان قصص حضرت لوط عليه السلام و قوم آن حضرت است

مشهور ميان مفسران آن است كه : حضرت لوط عليه السلام پسر برادر حضرت ابراهيم عليه السلام بود، و لوط پسر هاران بن تارخ بود، و بعضى گفته اند: پسر خاله ابراهيم بود، و ساره خواهر لوط بود بنا بر قول اخير (890)،و اين اقوى است ، و پيشتر گذشت كه لوط از پيغمبرانى است كه ختنه كرده متولد شده است . (891)
و شيخ على بن ابراهيم رحمة الله ذكر كرده است كه : چون نمرود، ابراهيم عليه السلام را در آتش انداخت و حق تعالى به قدرت كامله خود آتش را او سرد گردانيد نمرود از ابراهيم عليه السلام خائف شد و گفت : از بلاد من بيرون رو و با من در يك ديار مباش ، و ابراهيم عليه السلام ساره را به نكاح خود در آورده بود و او دختر خاله ابراهيم بود و ايمان به آن حضرت آورده بود، و لوط نيز به او ايمان آورده بود و او طفلى بود، و ابراهيم عليه السلام گوسفندى چند داشت كه معيشت او از آنها مى گذشت .
پس ابراهيم از بلاد نمرود بيرون رفت و ساره را در صندوقى كرده با خود داشت ، زيرا كه غيرت عظيم داشت . چون خواست از بلاد نمرود بيرون رود، عمال نمرود او را منع كردند و خواستند كه گوسفندان را از او بگيرند و گفتند: تو اينها را در سلطنت و مملكت پادشاه ما كسب كرده اى و در بلاد او بهم رسانيده اى و تو مخالف اوئى در مذهب ، نمى گذاريم اينها را از بلاد او بيرون برى .
ابراهيم عليه السلام فرمود: حكم كند ميان ما و شما قاضى پادشاه ، و او سندوم نام داشت ، پس به نزد سندوم رفتند و گفتند: اين مرد مخالف سلطان ماست در مذهب و آنچه با خود دارد از بلاد سلطان كسب كرده است و نمى گذاريم كه از اينها چيزى را بيرون برد.
سندوم گفت : راست مى گويند، دست بردار از آنچه در دست توست .
ابراهيم عليه السلام فرمود: اگر به حق حكم نكنى همين ساعت خواهى مرد.
سندوم گفت : حق كدام است ؟
فرمود: بگو به ايشان كه برگردانند به من عمرى را كه صرف كرده ام در كسب اينها تا من اينها را به ايشان بدهم .
سندوم گفت : بلى ، شما عمر او را به او برگردانيد تا او اينها را بدهد.
پس دست از او برداشتند.
و نمرود به اطراف عالم نوشت كه ابراهيم را نگذارند در معموره اى ساكن شود، پس ‍ ابراهيم گذشت به بعضى از عمال نمرود كه هر كه به او مى گذشت عشر آنچه با او بود مى گرفت ، و ساره با ابراهيم بود در صندوق ، پس عشر آنچه با او بود گرفت و آمد بسوى صندوق و گفت : البته مى بايد اين صندوق را بگشائى .
ابراهيم عليه السلام گفت : هر چه مى خواهى حساب كن و عشر آن را بگير.
گفت : البته مى بايد بگشائى ؛ و به جبر صندوق را گشود، چون نظرش بر ساره افتاد از وفور حسن و جمال او متعجب شد و گفت : اين زن كيست كه با خود دارى ؟
فرمود: خواهر من است و غرضش آن بود كه خواهر من است در دين .
پس حكم كرد صندوق را برداشتند و به نزد پادشاه بردند و خواست كه دست بسوى او دراز كند، ساره گفت : پناه مى برم به خدا از تو، پس دستش خشكيد و به سينه اش چسبيد و شدت عظيم به او رسيد و گفت :اى ساره !چيست اين بلا كه مرا عارض شد؟
گفت : براى آن چيزى است كه قصد كردى .
گفت : من قصد نيك نسبت به تو كردم !خدا را دعا كن كه مرا نجات دهد و به حالت اول برگرداند.
ساره گفت : خداوندا!اگر راست مى گويد كه قصد بدى نسبت به من ندارد او را به حالت اول برگردان .
پس برگشت به حال صحت ، و بالاى سرش كنيزكى ايستاده بود گفت :اى ساره !اين كنيزك را بگير كه تو را خدمت نمايد و آن هاجر مادر اسماعيل بود .
پس ابراهيم عليه السلام ساره و هاجر را برداشت و در باديه اى فرود آمدند بر سر راه مردم كه به يمن و شام و به اطراف عالم مى رفتند، پس هر كه از آن راه عبور مى كرد او را به اسلام دعوت مى كرد، و خبر او در عالم شهرت كرده بود كه نمرود پادشاه او را در آتش انداخت و نسوخت ، و به او مى گفتند كه : مخالفت پادشاه مكن كه پادشاه مى كشد هر كه را مخالفت او مى كند، و هر كه به ابراهيم مى گذشت آن حضرت او را ضيافت مى كرد، و هفت فرسخ فاصله بود ميان ابراهيم و شهرهاى معمور كه درختان و زراعت و نعمت بسيار داشتند و آن شهرها بر سر راه قوافل بود، و هر كه به اين شهرها مى گذشت از ميوه ها و زراعتهاى ايشان مى خورد، پس از اين حال به جزع آمدند و خواستند چاره اى براى دفع اين بكنند، پس شيطان به نزد ايشان آمد به صورت مرد پيرى و گفت : مى خواهيد دلالت كنم شما را بر امرى كه اگر آن را بعمل آوريد هيچكس به شهرهاى شما وارد نشود ؟
گفتند: آن امر چيست ؟
گفت : هر كه به شهر شما وارد شود، در دبر او جماع كنيد و رختهايش را از او بگيريد.
پس شيطان به صورت پسر ساده خوشروئى به نزد ايشان آمد و به ايشان در آويخت تا با او اين عمل قبيح كردند چنانچه ايشان را امر كرده بود، پس خوش آمد ايشان را اين عمل و لذت يافتند و مردان با مردان مشغول لواطه شدند و از زنان مستغنى شدند، و زنان با زنان مشغول مساحقه شدند و از مردان مستغنى شدند.
پس مردم اين حال را به ابراهيم عليه السلام شكايت كردند و حضرت ابراهيم لوط را بسوى ايشان فرستاد كه ايشان را حذر فرمايد از عقوبت خدا و بترساند از عذاب حق تعالى ، چون نظر ايشان به لوط عليه السلام افتاد گفتند: تو كيستى ؟
گفت : من پسر خاله ابراهيم خليلم كه نمرود او را به آتش انداخت و نسوخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانيد، و او در نزديكى شما مى باشد، پس از خدا بترسيد و اين عمل شنيع را ترك كنيد كه اگر نكنيد خدا شما را هلاك خواهد كرد.
پس جراءت نكردند كه اذيتى به آن حضرت برسانند و از او خائف شدند، و هر كس ‍ كه بر ايشان مى گذشت كه اراده بدى نسبت به او مى كردند، حضرت لوط او را از دست ايشان خلاص مى كرد.
و لوط عليه السلام از ايشان زنى به نكاح خود در آورد و چند دختر از آن زن بهم رسانيد، پس لوط مدت بسيار در ميان ايشان ماند و از او قبول نكردند، گفتند:اى لوط!اگر دست از نصيحت ما بر ندارى هر آينه تو را سنگسار مى كنيم و از اين شهرها بيرون كنيم ، پس لوط بر ايشان نفرين كرد.
روزى حضرت ابراهيم نشسته بود در آن موضع كه در آنجا مى بود، جمعى را ضيافت كرده بود و مهمانان بيرون رفته بودند و چيزى نزد او نمانده بود، ناگاه ديد كه چهار نفر نزد او ايستادند كه به مردم شبيه نبودند و گفتند: سلاما.
ابراهيم گفت : سلام .
پس ابراهيم به نزد ساره آمد و گفت : مهمانى چند نزد من آمده اند كه به مردم شبيه نيستند.
ساره گفت : نيست نزد ما مگر گوساله اى .
پس آن را كشت و بريان كرد و به نزد ايشان آورد، چنانچه حق تعالى مى فرمايد: بتحقيق كه آمدند رسولان ما بسوى ابراهيم براى بشارت ، گفتند، سلاما، گفت : سلام ، پس درنگ نكرد كه آورد گوساله اى بريان ، پس چون ديد كه دست ايشان به او نمى رسانند انكار كرد ايشان را و از ايشان خوفى در دل خود احساس كرد، و آمد ساره با جماعتى از زنان و گفت : چرا امتناع مى كنيد از خوردن طعام خليل خدا؟
پس گفتند به ابراهيم كه : مترس ، ما رسولان خدائيم ، فرستاده شده ايم بسوى قوم لوط كه آنها را عذاب كنيم . پس ساره ترسيد و حايض شد بعد از آنكه سالها بود كه از پيرى حيضش برطرف شده بود.
حق تعالى مى فرمايد كه : پس بشارت داديم ساره را به اسحاق و بعد از اسحاق به يعقوب كه از اسحاق بهم خواهد رسيد، پس ساره دست بر رو زد و گفت : يا ويلتا!آيا من خواهم زائيد و من پير زالم و اينك شوهرم مرد پيرى است ، بدرستى كه اين امرى است عجيب ، پس جبرئيل به او گفت : آيا تعجب مى كنى از امر خدا، رحمت و بركتهاى او بر شما باد يا بر شماست اى اهل بيت ، بدرستى كه او مستحق حمد و صاحب مجد و بزرگوارى است ،پس چون برطرف شد از ابراهيم ترس و بشارت ولادت اسحاق به او رسيد شروع كرد به مبالغه در التماس رفع عذاب از قوم لوط و گفت به جبرئيل كه : به چه چيز فرستاده شده اى ؟
گفت : به هلاك كردن قوم لوط.
ابراهيم گفت : لوط در ميان ايشان است ، چگونه آنها را هلاك مى كنيد؟
جبرئيل گفت : ما بهتر مى دانيم هر كه در آنجاست ، او را نجات مى دهيم و اهل او را مگر زنش را كه او از باقيماندگان در عذاب خواهد بود.
ابراهيم گفت : يا جبرئيل !اگر در آن شهر صد مرد از مؤ منان باشند، ايشان را هلاك خواهيد كرد؟
جبرئيل گفت : نه .
ابراهيم عليه السلام گفت : اگر پنجاه كس باشند؟
گفت : نه .
ابراهيم عليه السلام گفت : اگر ده كس باشند؟
گفت : نه .
ابراهيم گفت : اگر يك كس باشد؟
گفت : نه ، چنانچه خدا فرمود: نيافتيم در آن شهر بغير خانه اى از مسلمانان . (892)
ابراهيم عليه السلام گفت :اى جبرئيل !در باب ايشان مراجعت كن بسوى پروردگار خود.
پس خدا وحى كرد بسوى ابراهيم مانند چشم برهم زدن كه :اى ابراهيم !اعراض كن از شفاعت ايشان ، بدرستى كه آمده است امر پروردگار تو، و بدرستى كه خواهد آمد بسوى ايشان عذابى كه رد نمى شود.
پس ملائكه بيرون آمدند از نزد ابراهيم و به نزد لوط آمدند و ايستادند در پيش او در وقتى كه زراعت خود را آب مى داد، پس لوط به ايشان گفت : شما كيستيد؟
گفتند: ما مسافر و ابناء سبيليم ، امشب ما را ضيافت كن .
لوط به ايشان گفت كه :اى قوم !اهل اين شهر بد گروهى هستند، با مردان جماع مى كنند و مالهاى ايشان را مى گيرند.
گفتند: دير وقت شده است و به جائى نمى توانيم رفت ، امشب ما را ضيافت كن .
پس لوط به نزد زنش آمد و زنش از آن قوم بود و گفت : امشب مهمانى چند به من وارد شده اند، قوم خود را خبر مكن از آمدن ايشان تا هر گناه كه تا حال كرده اى از تو عفو كنم . گفت : چنين باشد. و علامت ميان او و قومش آن بود كه هرگاه مهمانى نزد لوط بود در روز دود بر بالاى بام خانه مى كرد و اگر در شب بود آتش مى افروخت . پس چون جبرئيل و ملائكه كه با او بودند داخل خانه لوط شدند زنش بر بام دويد و آتش افروخت ، پس اهل شهر دويدند از هر ناحيه بسوى خانه حضرت لوط، و چون به در خانه رسيدند گفتند:اى لوط!آيا تو را نهى نكرديم كه مهمان به خانه نياورى ؟ و خواستند فضيحت برسانند به مهمانان او .
گفت : اينها دختران منند، ايشان پاكيزه ترند از براى شما، پس از خدا بترسيد و مرا خوار مگردانيد در باب مهمانان من ، آيا نيست از شما يك مرد كه سخن مرا بشنود و به رشد و صلاح مايل باشد و مروى است كه : مراد لوط از دختران خود زنهاى قوم بود، زيرا كه هر پيغمبرى پدر امت خود است ، پس ايشان را به حلال مى خواند و نمى خواند ايشان را به حرام ، پس گفت : زنهاى شما پاكيزه ترند از براى شما . (893)
گفتند: مى دانى كه ما را در دختران تو حقى نيست ، و تو مى دانى كه ما چه مى خواهيم . چون از ايشان نااميد شد گفت : كاش مرا قوتى مى بود به شما، يا پناه مى بردم به ركن شديدى . (894)
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى بعد از حضرت لوط پيغمبرى نفرستاد مگر آنكه عزيز بود در ميان قومش ، و قبيله و عشيره در ميان ايشان داشت . (895)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : مراد لوط از قوت ، قائم آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم بود، و از ركن شديد سيصد و سيزده تن اصحاب آن حضرت بود. (896)
پس جبرئيل گفت : كاش مى دانست كه چه قوتى با او هست .
لوط گفت : كيستيد شما؟
جبرئيل گفت : من جبرئيلم .
لوط گفت : به چه امر ماءمور شده ايد؟
گفت : به هلاك ايشان .
گفت : در اين ساعت بكنيد.
جبرئيل گفت : موعد ايشان صبح است ، آيا صبح نزديك نيست ؟
پس در را شكستند و داخل خانه شدند، پس جبرئيل بال خود را بر چشم ايشان زد و ايشان را كور كرد، چنانچه حق تعالى فرموده است كه : بتحقيق مراوده كردند و طلبيدند از لوط مهمانان او را از براى عمل قبيح ، پس كور كرديم ديده هاى ايشان را (897) ، پس چون اين حال را مشاهده كردند دانستند كه عذاب بر ايشان نازل شد، پس جبرئيل به حضرت لوط گفت كه : چون پاره اى از شب برود، اهل خود را بردار و بيرون رو از ميان ايشان تو و فرزندان تو، و احدى از شما نگاه به عقب نكند مگر زن تو كه به او خواهد رسيد آنچه به آنها مى رسد.
و در ميان قوم لوط مرد عالمى بود گفت :اى قوم !آمد بسوى شما عذابى كه لوط شما را وعده مى كرد، پس او را حراست كنيد و مگذاريد كه از ميان شما بدر رود كه تا او در ميان شماست عذاب بسوى شما نمى آيد. پس جمع شدند در دور خانه لوط و او را حراست مى كردند.
پس جبرئيل گفت :اى لوط!بيرون رو از ميان ايشان .
گفت : چگونه بيرون روم و در دور خانه من جمع شده اند؟
پس عمودى از نور در پيش روى او گذاشت و گفت : از پى اين عمود برو و هيچيك نگاه به پس مكنيد.
پس از آن شهر از زير زمين بيرون رفتند، و زنش نگاه به عقب كرد و حق تعالى بر او سنگى فرستاد و او را كشت . پس چون صبح طالع شد هر يك از آن چهار ملك به طرفى از شهر ايشان رفتند و كندند آن شهر را از طبقه هفتم زمين و به هوا بالا بردند به حدى كه اهل آسمان صداى سگها و خروسهاى ايشان را شنيدند، پس ‍ برگردانيدند شهر را بر ايشان ، و حق تعالى باريد بر ايشان سنگها از سجيل يعنى از گل سخت شده يا از آسمان اول يا از جهنم بر روى يكديگر چيده شده يا پياپى و منقط و رنگارنگ . (898)
----------------------------------------
890مجمع البيان 2 / 444.
891علل الشرايع 594؛ عيون اخبار الرضا 1 / 242.
892سوره ذاريات : 36.
893 تفسير قمى 1 / 335.
894تفسيرقمى 1 / 332.
895تفسير قمى 1 / 335.
896 تفسير قمى 1 / 336؛ تفسير برهان 2 / 228 و 230.
897سوره قمر: 37.
898تفسير قمى 1 / 336.
آخرين ويرايش توسط najm166 on يکشنبه مه 30, 2010 10:09 am, ويرايش شده در 2.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 30, 2010 9:53 am

و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : هيچ بنده اى از دنيا بيرون نمى رود كه حلال شمارد عمل قوم لوط را مگر آنكه خدا سنگى از سنگها بر جگر او مى زند كه مرگش در آن است و ليكن خلق آن را نمى بينند. (899)
و به سند صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه فرمود كه : حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هر صبح و شام پناه به خدا مى برد از بخل و ما نيز پناه به خدا مى بريم از بخل ، حق تعالى مى فرمايد كه : هر كه نگاه داشته شود از بخل نفس خود، پس ايشان رستگارانند (900)، و تو را خبر مى دهم از عاقبت بخل ، بدرستى كه قوم لوط اهل شهرى بودند بخيلان بر طعام خود، پس بخل ايشان را به دردى مبتلاء كرد كه دوا نداشت در فرجهاى ايشان ، پس ‍ فرمود كه : شهر قوم لوط بر سر راه قافله ها بود كه به شام و مصر مى رفتند، و اهل قوافل نزد ايشان فرود مى آمدند و ايشان ضيافت مى كردند، چون بسيار شد اين ضيافت ايشان به تنگ آمدند از روى بخل و زبونى نفس ، پس بخل باعث شد ايشان را كه چون مهمانى بر ايشان وارد مى شد فضيحت بر سر او مى آوردند و با او لواط مى كردند بى آنكه شهوتى و خواهشى به اين عمل قبيح داشته باشند، و غرض ايشان نبود مگر آنكه قوافل به شهر ايشان فرود نيايد و ايشان را نبايد ضيافت كرد، پس اين عمل شنيع از ايشان در شهرها شهرت كرد و قوافل از ايشان حذر كردند، پس بخل بلائى بر ايشان مسلط كرد كه از خود دفع نمى توانستند كرد تا آنكه به مرتبه اى رسيد خواهش ايشان به اين عمل قبيح كه طلب مى كردند از مردان در شهرها و مزد مى دادند بر آن ، پس كدام درد از بخل بدتر است و ضرر و عاقبتش بدتر و رسواتر و قبيح تر است نزد خدا از بخيل بودن .
راوى پرسيد: آيا اهل شهر لوط همه اين كار را كردند؟
فرمود: بلى ، مگر اهل يك خانه از مسلمانان ، مگر نشنيده اى فرموده خدا را كه : پس بيرون كرديم هر كه بود در آن شهر از مؤ منان پس نيافتيم غير يك خانه از مسلمانان . (901)
پس آن حضرت فرمود كه : حضرت لوط در ميان قوم خود سى سال ماند كه ايشان را بسوى خدا مى خواند و حذر مى فرمود ايشان را از عذاب الهى ، و ايشان قومى بودند كه خود را از غايط پاكيزه نمى كردند و غسل جنابت نمى كردند.
و لوط پسر خاله حضرت ابراهيم بود و ساره زن ابراهيم عليه السلام خواهر لوط بود، و حضرت لوط و ابراهيم عليهماالسلام دو پيغمبر مرسل بودند كه مردم را از عذاب خدا مى ترسانيدند، و لوط مردى بود سخى و صاحب كرم و هر مهمانى كه بر او وارد مى شد ضيافت مى كرد و حذر مى فرمود مهمانان را از شر قوم خود، پس ‍ چون قوم لوط اين را از او ديدند گفتند: آيا تو را نهى نكرديم از عالميان ؟ مهمانى نكن مهمانى را كه بر تو نازل شود، و اگر بكنى فضيحت مى رسانيم به مهمانان تو، و تو را خوار و ذليل مى كنيم نزد ايشان .
پس لوط عليه السلام هرگاه او را مهمانى مى رسيد پنهان مى كرد امر او را از بيم آنكه مبادا قوم او فضيحت نمايند به او، زيرا كه لوط در ميان ايشان قبيله و عشيره اى نبود و پيوسته لوط و ابراهيم عليه السلام متوقع نزول عذاب بر آن قوم بودند، و ابراهيم و لوط عليهما السلام را منزلت شريفى نزد حق تعالى بود، و خدا هرگاه كه اراده مى كرد عذاب قوم لوط را مودت حضرت ابراهيم و خلت او و محبت لوط عليه السلام را ملاحظه نموده عذاب را از ايشان تاءخير مى كرد.
پس چون غضب خدا بر ايشان شديد شد و عذاب ايشان را مقدر فرمود، مقرر نمود كه عوض دهد ابراهيم عليه السلام را از عذاب قوم لوط به پسرى دانا كه موجب تسلى حضرت ابراهيم گردد از مصيبتى كه به او مى رسد به سبب هلاك شدن قوم لوط، پس رسولان فرستاد بسوى حضرت ابراهيم كه او را بشارت دهند به اسماعيل ، پس شب داخل شدند و ابراهيم در بيم شد از ايشان و ترسيد كه دزدان باشند؛ پس چون رسولان ، او را ترسان و هراسان يافتند، سلام كردند و او جواب سلام ايشان گفت و گفت : من از شما ترسانم .
گفتند: مترس ، ما رسولان پروردگار توئيم ، تو را بشارت مى دهيم به پسرى دانا حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: پسر دانا اسماعيل بود از هاجر .
پس حضرت ابراهيم عليه السلام به رسولان گفت : آيا بشارت مى دهيد مرا كه با اين حال پيرى از من فرزندى حاصل شود؟!پس به عجيب امرى بشارت مى دهيد.
گفتند: بشارت مى دهيم تو را به حق و راستى ، پس مباش از نااميدان .
پس گفت حضرت ابراهيم با ايشان كه : بعد از بشارت ديگر به چه كار آمده ايد؟
گفتند: فرستاده شده ايم به قومى جرم كنندگان كه قوم لوطند، بدرستى كه ايشان گروهى بودن فاسقان از براى اينكه بترسانيم ايشان را از عذاب پروردگار عالميان .
پس حضرت ابراهيم به رسولان گفت : بدرستى كه لوط در ميان ايشان است . گفتند: ما بهتر مى دانيم كه كى در اينجاست ، البته نجات مى دهيم او را و اهل او را همگى مگر زنش را كه مقدر كرده ايم كه او از باقيماندگان در عذاب است .
چون به نزد آل لوط آمدند، رسولان گفت : شما گروهى هستيد منكر كه شما را نمى شناسم .
گفتند: بلكه آمده ايم بسوى تو براى آنچه قوم تو در آن شك مى كردند از عذاب خدا، و بسوى تو آمده ايم به راستى كه بترسانيم قوم تو را از عذاب ، و بدرستى ما از راستگويانيم ، چون هفت روز و هفت شب ديگر بگذرد اى لوط در نصف شب اهل خود را از ميان اين قوم بيرون بر، و هيچيك از شما رو به عقب خود نكند مگر زن تو كه مى رسد به او آنچه به قوم تو مى رسد،
و برويد در آن شب به هر جا كه ماءمور خواهيد شد.
و گفتند به لوط عليه السلام كه : چون صبح شود همه قوم هلاك خواهند شد.
پس چون صبح روز هشتم طالع شد، باز خدا رسولان بسوى ابراهيم عليه السلام فرستاد كه بشارت دهند او را به اسحاق و تعزيه گويند او را و تسلى فرمايند به هلاك شدن قوم لوط، چنانچه در جاى ديگر فرموده است :. بتحقيق كه آمدند رسولان ما بسوى ابراهيم با بشارت و سلام كردند و ابراهيم جواب سلام ايشان گفت ، پس ‍ درنگ نكرد كه آورد عجلى حنيذ فرمود: يعنى ذبح كرده شد و بريان و نيكو پخته شده پس چون ابراهيم عليه السلام ديد دست دراز نكردند بسوى آن بريان ، از ايشان ترسيد، زيرا در آن زمان جمعى كه طعام يكديگر را مى خوردند از شر يكديگر ايمن بودند و طعام نخوردن علامت دشمنى بود.
گفتند: مترس !ما فرستاده شده ايم بسوى قوم لوط.
و ساره ايستاده بود، پس بشارت دادند او را به اسحاق و از عقب اسحاق به يعقوب ، پس ساره خنديد از روى تعجب از قول ايشان و گفت : يا ويلتا!آيا فرزند از من بهم مى رسد و من پير زالم و اينك شوهر من پير است ، بدرستى كه اين امرى است عجيب !
گفتند: آيا تعجب مى كنى از امر خدا؟ رحمت خدا و بركات او بر شما اهل بيت نازل و لازم است ، بدرستى كه او حميد و مجيد است .
چون ابراهيم بشارت اسحاق را شنيد و ترس از دل او زايل شد، شروع كرد به مناجات با پروردگار خود در شفاعت قوم لوط و از خدا سؤ ال كرد كه بلا را از ايشان بگرداند . (902)
پس حق تعالى وحى فرمود به او كه : اى ابراهيم !درگذر از اين امر كه پروردگار تو آمده است و عذاب من به ايشان مى رسد بعد از طلوع آفتاب همين روز و اين حتم است و برگشتن ندارد .(903)(904)
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : شش چيز است در اين امت كه از عملهاى قوم لوط است : كمان گلوه انداختن ، سنگريزه با انگشتان انداختن ، قندران خاييدن ، جامه بر زمين انداختن از روى تكبر، و بندهاى قبا و پيراهن را گشودن . (905)
و در روايت ديگر وارد شده است : از اعمال قبيحه ايشان آن بود كه در مجالس بر روى يكديگر باد سر مى دادند، لهذا لوط به ايشان گفت : در مجالس خود كارهاى بد مكنيد. (906)
و در حديث صحيح ديگر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جبرئيل سؤ ال فرمود كه : چگونه بود هلاك شدن قوم لوط؟
جبرئيل گفت كه : قوم لوط اهل شهرى بودند كه خود را از غايط پاكيزه نمى كردند و از جنابت غسل نمى كردند و بخل مى ورزيدند به طعام خود،
و لوط در ميان ايشان سى سال ماند، او در ميان ايشان غريب بود و از ايشان نبود و قوم و عشيره اى در ميان ايشان نداشت ، و ايشان را خواند بسوى خداو ايمان به او و متابعت خود، و نهى كرد ايشان را از اعمال قبيحه و ترغيب نمود ايشان را به طاعت خدا، پس اجابت او نكردند و اطاعت او ننمودند، چون خدا خواست ايشان را عذاب فرمايد فرستاد بسوى ايشان رسولى چند كه ايشان را بترسانند و حجت بر ايشان تمام كنند، چون طغيان ايشان زياده شد فرستاد بسوى ايشان ملكى چند را كه بيرون كنند هر كه در شهر ايشان است از مؤ منان ، پس نيافتند در آن شهر بغير از يك خانه اى از مسلمانان پس آنها را بيرون كردند و به لوط عليه السلام گفتند: امشب اهل خود را از شهر بيرون بر بغير از زنت .
چون نصف شب گذشت لوط با دخترانش روانه شد و زنش برگشت و دويد بسوى قوم خود كه ايشان را خبر كند كه لوط بيرون رفت ، چون صبح طالع شد ندا رسيد از عرش الهى بسوى من كه :اى جبرئيل !قوم خدا لازم و امر او متحتم شده است در عذاب قوم لوط، پس پائين رو بسوى شهر ايشان و آنچه احاطه كرده است به آن و بكن همه را از طبقه هفتم زمين و بالا بياور بسوى آسمان و نگهدار تا برسد به تو امر خداوند جبار در برگردانيدن آن ، و آيت هويدا باقى بگذار خانه لوط را كه عبرتى باشد براى هر كه از آن راه عبور كند. پس پائين رفتم بسوى آن گروه ستمكار و بال راست خود را بر طرف شرقى آن شهر زدم و بال چپ را بر طرف غربى آن زدم و كندم يا محمد از زير طبقه زمين بغير از منزل آل لوط كه آن را علامتى گذاشتم براى راهگذاران ، و بالا بردم آنها در ميان بال خود تا بازداشتم آنها را در جائى كه اهل آسمان صداى خروسها و سگهاى ايشان را مى شنيدند.
پس چون آفتاب طالع شد از پيش عرش ندا به من رسيد:اى جبرئيل !برگردان شهر را بر اين قوم ، پس برگردانيدم بر ايشان تا اينكه پائينش به بالا آمد و باريد خدا بر ايشان سنگها از سجيل كه همه صاحب علامت بودند يا منقط بودند. و اين عذاب از ستمكاران امت تو اى محمد كه مثل عمل ايشان كنند، بعيد نيست .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:اى جبرئيل !شهر ايشان در كجا بود؟
جبرئيل عرض كرد: آنجا كه امروز بحيره طبريه است در نواحى شام .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد: چون شهر را بر ايشان برگرداندى به كجا افتاد آن شهر و اهل آن ؟
عرض كرد: يا محمد!در ميان درياى شام افتاد تا مصر، پس تلها شد در ميان دريا. (907)

----------------------------------------
899تفسير قمى 1 / 336؛ كافى 5 / 548.
900 سوره حشر: 9؛ سوره تغابن : 16.
901سوره ذاريات : 35 و 36.
902سوره هود: 69 74.
903سوره هود: 76.
904علل الشرايع 548؛ تفسير عياشى 2 / 244.
905 خصال 331.
906مجمع البيان 4 / 280.
907علل الشرايع 550؛ تفسير عياشى 2 / 157.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در يکشنبه مه 30, 2010 10:08 am .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 30, 2010 9:55 am

و در حديث موثق ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون ملائكه براى هلاك قوم لوط آمدند گفتند: ما هلاك كننده ايم اهل شهر را.
ساره چون اين سخن را شنيد تعجب كرد از كمى ملائكه و بسيارى آن گروه و گفت : كى مى تواند با قوم لوط برابرى كند با آن قوت و كثرت ايشان ؟!
پس بشارت دادند او را به اسحاق و يعقوب ، پس ساره بر روى خود زد و گفت : پير زالى كه هرگز فرزند نياورده است چگونه از او فرزند بهم مى رسد؟! و در آن وقت ساره نود ساله بود و ابراهيم عليه السلام صد و بيست سال از عمر شريفش گذشته بود .
پس حضرت ابراهيم عليه السلام شفاعت كرد در باب قوم لوط عليه السلام و مؤ ثر نيفتاد، پس جبرئيل با ملائكه ديگر به نزد لوط آمدند، و چون قومش دانستند كه او مهمان دارد دويدند بسوى خانه او و لوط عليه السلام آمد و دست بر در گذاشت و ايشان را سوگند داد و فرمود:اى قوم من !از خدا بترسيد و مرا در امر مهمانان من رسوا مكنيد.
گفتند: ما به تو نگفتيم كه مهمان به خانه مياور؟
پس بر ايشان عرض نمود دختران خود را به نكاح كه : من دختران خود را به نكاح حلال به شما مى دهم اگر دست از مهمانان من برداريد و با ايشان كارى نداشته باشيد.
گفتند: ما را در دختران تو حقى نيست و تو مى دانى كه ما چه مى خواهيم .
لوط عليه السلام فرمود: چه بودى اگر قوتى يا پناه محكمى مى داشتم ؟
پس جبرئيل گفت : كاش مى دانست كه چه قوتى او را هست ؛ پس آن حضرت را طلبيد به نزد خود، ايشان در را گشودند و داخل شدند، پس جبرئيل به دست خود اشاره بسوى ايشان كرد و همه كور شدند و دست خود را به ديوار مى گرفتند و قسم مى خوردند كه چون صبح شود ما احدى از آل لوط را باقى نگذاريم .
پس چون جبرئيل به لوط گفت : ما رسولان پروردگار توئيم ، لوط فرمود: زود باش .
جبرئيل گفت : بلى .
باز فرمود: زود باش .
جبرئيل گفت : موعد ايشان صبح است ، آيا صبح نزديك نيست ؟
پس جبرئيل گفت به لوط كه : تو با فرزندان خود از اين شهر بيرون رويد تا به فلان موضع برسيد.
فرمود:اى جبرئيل !الاغهاى من ضعيفند.
گفت : بار كن و بيرون رو از اين شهر.
پس بار كرد و چون سحر شد جبرئيل فرود آمد و بال خود را در زير آن شهر كرد و چون بسيار بلند كرد برگردانيد بر ايشان و ديوارهاى شهر را سنگسار كرد و لوط صداى عظيمى شنيد و از آن صدا هلاك شد. (908)
مترجم گويد: ميان علما خلاف است در تكليف كردن لوط دخترانش را به آن قوم كه بر چه وجه بود:
بعضى گفته اند كه : مراد از دختران ، زنهاى ايشان بود، زيرا كه هر پيغمبرى به منزله پدر امت خود است ، پس غرض لوط آن بود كه زنهاى شما پاكيزه تر و بهترند از پسران ، چرا رغبت به آنها نمى كنيد كه حلالند بر شما.
و بعضى گفته اند كه : آنها پيشتر خواستگارى دختران او مى كردند و او به اعتبار كفر ايشان قبول نمى كرد، در اين وقت از روى اضطرار راضى شد و ايشان قبول نكردند و اين نيز بر دو وجه مى تواند بود: اول آنكه در آن شريعت ، دختر به كافر دادن حلال بوده باشد، دوم آنكه به شرط ايمان آوردن ايشان را تكليف كرده باشد.
و نقل كرده اند كه : دو تن در ميان ايشان بودند كه سركرده ايشان بودند و همه اطاعت ايشان مى كردند، لوط خواست كه دو دختر خود را به آن دو نفر بدهد كه شايد قوم دست از اذيت او بردارند. (909). و هر دو وجه در احاديث سابقه گذشت .
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : هر كه راضى مى شود كه كسى با او لواط كند او از بقيه سدوم است ، نمى گويم كه از فرزندان ايشان است و ليكن از طينت ايشان است .
پس فرمود: شهرهاى قوم لوط كه بر ايشان برگردانيدند چهار شهر بود: سدوم و صيدم و لدنا و عميرا. (910)
و در حديث صحيح منقول است كه از آن حضرت پرسيدند كه : قوم لوط چگونه مى دانستند كه مهمان نزد لوط هست ؟
فرمود: زنش بيرون رفت و صفير مى كرد، و چون صفير را مى شنيدند مى آمدند. (911)
و صفير آن صدائى است كه از دهان مى كنند كه سوتك مى گويند.
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : قوم لوط بهترين قومى بود كه خدا ايشان را خلق كرده است ، و ابليس لعنه الله در گمراهى ايشان طلب شديد و سعى بسيار كرد، و از نيكى و خوبى ايشان آن بود كه چون به عقب كار مى رفتند مردان همگى با هم مى رفتند و زنان را تنها مى گذاشتند ، پس ‍ شيطان چاره اى كه براى ايشان كرد آن بود كه هرگاه ايشان از مزارع و اموال و امتعه خود بر مى گشتند مى آمد و آنچه ايشان ساخته بودند خراب مى كرد، پس به يكديگر گفتند كه : بيائيد كمين كنيم اين شخصى را كه متاع ما را خراب مى كند ببينيم ، پس ‍ كمين كردند و او را گرفتند، ناگاه ديدند پسرى در غايت حسن و جمال ، گفتند: توئى كه متاعهاى ما را خراب مى كنى ؟
گفت : بلى ، منم كه هر مرتبه متاعهاى شما را خراب مى كردم .
پس راءى ايشان بر آن قرار گرفت كه او را بكشند، و او را به شخصى سپردند؛ چون شب شد شيطان شروع به فرياد كرد، آن شخص گفت : چه مى شود تو را؟
گفت : شب پدرم مرا بر روى شكم مى خوابانيد.
گفت : بيا روى شكم من بخواب .
چون بر روى شكم او خوابيد حركتى چند كرد كه آن مرد را بر اين داشت و تعليم او نمود كه با او لواطه كند و لذت يافت . پس شيطان از ايشان گريخت .
چون صبح شد آن مرد آمد به ميان آن قوم و ايشان را خبر داد به آنچه شب واقع شد و ايشان را خوش آمد اين عمل كه پيشتر نمى دانستند، پس مشغول اين عمل قبيح شدند تا آنكه اكتفا كردند مردان به مردان ، پس كمين مى كردند و هر كه را گذر بر شهر ايشان مى افتاد مى گرفتند و با او اين عمل مى كردند، تا آنكه مردم ترك شهر ايشان كردند، پس ترك كردند زنان را و مشغول پسران شدند.
چون شيطان ديد كه در مردان كار خود را محكم كرد به صورت زنى شد و به نزد زنان آمد و گفت : مردان شما مشغول يكديگر شده اند، شما نيز با يكديگر مساحقه كنيد، پس زنان نيز مشغول يكديگر شدند. و هر چند لوط عليه السلام ايشان را پند مى داد سودى نمى داد تا آنكه حجت خدا بر ايشان تمام شد.
پس حق تعالى جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل را فرستاد به صورت پسران ساده ، قباها پوشيده و عمامه ها بر سر گذاشتند و گذشتند به حضرت لوط عليه السلام ، او مشغول زراعت بود، حضرت لوط به ايشان گفت : به كجا مى رويد؟ هرگز از شما بهتر نديده ام .
گفتند: آقاى ما ما را فرستاده است بسوى صاحب اين شهر.
لوط عليه السلام گفت : مگر خبر مردم اين شهر نرسيده است به آقاى شما كه چه مى كنند؟ والله كه مردان را مى گيرند و آنقدر عمل قبيح به او مى كنند كه خون بيرون مى آيد.
گفتند: آقاى ما امر كرده است ما را كه در ميان اين شهر راه رويم .
لوط عليه السلام گفت : پس من حاجتى دارم به شما.
گفتند: آن حاجت چيست ؟
گفت : صبر كنيد تا هوا تاريك شود.
پس ايشان نزد لوط نشستند و لوط عليه السلام دختر خود را فرستاد كه براى ايشان نانى بياورد و آبى در كدو كند و براى ايشان حاضر سازد و عبائى بياورد كه از سرما بر خود بپوشند.
چون دختر روانه شد، باران سر كرد و وادى پر شد، لوط ترسيد كه سيلاب ايشان را غرق كند گفت : برخيزيد تا برويم ، پس حضرت لوط نزديك ديوار مى رفت و ايشان در ميان راه مى رفتند، لوط عليه السلام به ايشان مى گفت :اى فرزندان من !به كنار راه بيائيد ، و ايشان مى گفتند كه : آقاى ما فرموده است كه در ميان راه برويم ، و لوط عليه السلام غنيمت مى شمرد كه تاريك شود و ايشان را قوم او نبينند.
پس شيطان رفت و از دامن زن لوط طفلى را گرفت و در چاه انداخت و به اين سبب اهل شهر همه در خانه لوط جمع شدند، چون آن پسران را در منزل لوط ديدند گفتند:اى لوط!تو هم در عمل ما داخل شدى ؟
گفت : اينها مهمان منند، فضيحت و رسوائى مكنيد.
گفتند: اينها سه نفرند، يكى را خود نگاه دار و دو تا را به ما ده .
لوط ايشان را داخل حجره كرد و گفت : كاش اهل بيتى و عشيره اى مى داشتم كه مرا از شر شما نگاه مى داشتند.
ايشان زور آوردند و در را شكستند و لوط را انداختند و داخل خانه شدند، پس ‍ جبرئيل به لوط گفت : ما رسولان پروردگار توئيم و ايشان ضررى به تو نمى توانند رسانيد. پس جبرئيل كفى از ريگ گرفت و بر روى ايشان زد و گفت : (شاهت الوجوه يعنى : قبيح باد روهاى شما.
پس اهل شهر همه كور شدند، پس لوط از ايشان پرسيد كه :اى رسولان !پروردگار من شما را به چه چيز امر كرده است درباره ايشان ؟
گفتند: امر كرده است ما را كه در سحر ايشان را بگيريم .
گفت : من حاجتى دارم .
گفتند: چيست حاجت تو؟
گفت : آن است كه در اين ساعت ايشان را بگيريد.
گفتند:اى لوط!موعد ايشان صبح است ، آيا صبح نزديك نيست براى كسى كه خواهى او را بگيريم ؟ پس تو بگير دختران خود را و برو و زن خود را بگذار.
حضرت فرمود: خدا رحمت كند لوط را، اگر مى دانست كه كى با او در حجره هست هر آينه مى دانست كه او يارى كرده شده است در وقتى كه مى گفت : كاش قوتى مى داشتم به شما يا پناه به ركن شديدى مى بردم ، كدام ركن شديدتر از جبرئيل است كه با او در حجره بود؟
پس حق تعالى فرمود كه : اين عذاب دور نيست از ستمكاران امت تو اگر بكنند عمل قوم لوط را. (912)

----------------------------------------
908علل الشرايع 551.
909مجمع البيان 3 / 184؛ تفسير طبرى 7 / 82؛ تفسير قرطبى 9 / 76.
910علل الشرايع 552.
911علل الشرايع 564.
912كافى 5 / 544؛ محاسن 1 / 197؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 314.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در يکشنبه مه 30, 2010 10:10 am .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 30, 2010 9:56 am

و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون قوم لوط كردند آنچه كردند، زمين گريه كرد بسوى پروردگارش تا گريه اش به آسمان رسيد، و آسمان گريه كرد تا گريه اش به عرش رسيد، پس حق تعالى امر فرمود بسوى آسمان كه : سنگ بر ايشان ببار، و وحى فرمود بسوى زمين كه : ايشان را فرو بر. (913)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : حق تعالى چهار ملك فرستاد براى هلاك كردن قوم لوط: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و كروبيل ، پس گذشتند به ابراهيم عليه السلام و عمامه ها در سر داشتند و بر او سلام كردند، ابراهيم عليه السلام را نشناخت ، چون هيئت نيكوئى از ايشان مشاهده فرمود گفت : من خود خدمت ايشان مى كنم ، و آن حضرت بسيار مهمان دوست بود، پس براى ايشان گوساله فربهى را بريان كرد تا خوب پخته شده و به نزد ايشان آورد، پس چون ايشان نخوردند ترسيد، و جبرئيل عمامه را از سر برداشت تا ابراهيم او را شناخت و فرمود: تو جبرئيلى ؟ گفت : بلى .
پس ساره گذشت بر ايشان و او را بشارت دادند به اسحاق و يعقوب .
پس حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود: براى چه آمده ايد؟
گفتند: براى هلاك كردن قوم لوط.
فرمود: اگر صد نفر از مؤ منان در ميان ايشان باشند ايشان را هلاك خواهيد كرد؟ جبرئيل گفت : نه . فرمود: اگر پنجاه نفر باشند؟ گفت : نه . فرمود: اگر سى نفر باشند؟ گفت نه . فرمود: اگر بيست نفر باشند؟ گفت : نه . فرمود: اگر ده نفر باشند؟ گفت : نه . فرمود: اگر پنج نفر باشند؟ گفت : نه . فرمود: اگر يك نفر باشند؟ گفت : نه .
فرمود: لوط در آنجاست .
گفتند: ما بهتر مى دانيم كه كى آنجاست ، او را و اهلش را نجات خواهيم داد بغير از زنش .
پس رفتند به نزد لوط عليه السلام و او مشغول زراعت بود در نزديك شهر، پس بر او سلام كردند و عمامه ها بر سر داشتند، لوط از ايشان هيئت نيكى مشاهده كرد و ديد كه جامه هاى سفيد پوشيده اند و عمامه هاى سفيد بر سر بسته اند، پس تكليف خانه به ايشان كرد و ايشان قبول كردنند، پس پيش افتاد و ايشان از عقب او روانه شدند، پس پشيمان شد از اين تكليف كردن و در خاطر خود گفت : بد كارى كردم ، ايشان را مى برم به نزد قوم خود و قوم خود را مى شناسم ، پس ملتفت شد بسوى ايشان و فرمود: شما به نزد گروهى مى رويد كه بدترين خلق خدا هستند، و حق تعالى فرموده بود: تا لوط سه مرتبه شهادت بر بدى قومش ندهند شما ايشان را عذاب مكنيد، پس جبرئيل گفت : اين يك شهادت .
چون ساعت ديگر رفتند لوط رو به ايشان كرد و فرمود: شما به نزد بدترين خلق خدا مى رويد، جبرئيل گفت : اين دو شهادت .
چون به دروازه شهر رسيدند بار ديگر لوط اين سخن را اعاده فرمود، پس جبرئيل گفت : اين شهادت سوم .
پس داخل شهر شدند و چون داخل خانه لوط شدند زن لوط هيئت نيكوئى از ايشان ديد و بر بالاى بام رفت و دست بر هم زد، قوم لوط صداى دست او را نشنيدند، پس دود كرد بر بام خانه ، چون دود را ديدند بسوى خانه لوط دويدند، پس ‍ زن به نزد ايشان آمد گفت : گروهى نزد لوط هستند كه من به اين حسن و جمال هرگز نديده ام .
پس آمدند كه داخل خانه شوند، لوط مانع شد و در ميان ايشان گذشت آنچه مكرر گذشت ، و چون بر لوط غالب شدند داخل خانه شدند جبرئيل فرياد كرد كه :اى لوط!بگذار داخل خانه شوند، و چون داخل شدند به انگشت خود اشاره كرد بسوى ايشان و همه كور شدند. (914)
و به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه : در مجلسها سنگريزه بر يكديگر انداختن از عمل قوم لوط است . (915)
و بعضى نقل كرده اند كه : بر سر راهها مى نشستند و هر كه مى گذشت سنگريزه بسوى او مى انداختند و سنگ هر كه بر او مى خورد او متصرف مى شد او را و عمل قبيح با او مى كرد؛ و از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : از اعمال قبيحه ايشان آن بود كه در مجالس باد سر مى دادند و شرم نمى كردند؛ و بعضى نقل كرده اند كه : در حضور يكديگر لواط مى كردند و پروا نمى كردند. (916)
و خلاف كرده اند در اسم زن لوط: واهله و والغه و والهه ، هر سه را گفته اند. (917)

باب نهم : در قصص ذوالقرنين عليه السلام است

قطب راوندى رحمة الله ذكر كرده است كه : اسم او عياش بود، و او اول كسى بود كه بعد از نوح عليه السلام پادشاه شد و مابين مشرق و مغرب مالك شد. (918)
و بدان كه خلاف است ميان مفسران و ارباب تواريخ كه آيا ذوالقرنين اسكندر رومى است يا غير او؟ و از احاديث معتبره ظاهر مى شود كه غير اوست .
و باز خلاف است كه آيا پيغمبر بود يا نه ؟ و حق اين است كه پيغمبر نبود و ليكن بنده شايسته اى بود كه مؤ يد بود از جانب خدا.
و باز اختلاف كرده اند در آنكه چرا او را ذوالقرنين گفتند؟ و اين بر چند وجه است :
اول آنكه : يك مرتبه ضربتى بر قرن ايمن يعنى طرف راست سر او زدند و مرد، پس ‍ خدا او را مبعوث فرمود، پس ضربت ديگر بر قرن ايسر، يعنى طرف چپ سر او زدند و مرد، باز خدا او را مبعوث فرمود.
دوم آنكه : دو قرن زندگانى كرد و در زمان او دو قرن از مردم منقرض شدند.
سوم آنكه : در سرش دو شاخ بود، يا دو بلندى شبيه به دو شاخ .
چهارم آنكه : در تاجش دو شاخ بود.
پنجم آنكه : استخوان دو طرف سرش قوى بود و آنها را قرن مى گويند.
ششم آنكه : دو قرن دنيا، يعنى دو طرف عالم را سير كرد و مالك شد .
هفتم آنكه : دو گيسو در دو جانب سرش بود.
هشتم آنكه : نور و ظلمت را خدا مسخر او كرده بود.
نهم آنكه : در خواب ديد كه به آسمان رفت و به دو قرن آفتاب ، يعنى به دو طرف آن چسبيده .
دهم آنكه : قرن به معنى قوت است ، يعنى قوى و شجاع بود و اقتدار عظيم بهم رسانيد. (919)

[/----------------------------------------
913ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 314؛ محاسن 1 / 196.
914 كافى 5 / 546؛ تفسير عياشى 2 / 153 و 155.
915تهذيب الاحكام 3 / 262.
916مجمع البيان 4 / 280.
917مجمع البيان 5 / 319.
918قصص الانبياء راوندى 122؛ تفسير عياشى 2 / 350.
919مجمع البيان 3 / 490؛ تفسير فخر رازى 21 / 163؛ تفسير بغوى 3 / 178.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در يکشنبه مه 30, 2010 10:14 am .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 30, 2010 9:58 am

و حق تعالى قصه او را در كلام مجيد بيان فرموده است :. بدرستى كه ما تمكين داديم براى او در زمين و عطا كرديم به او از هر چيزى سببى يعنى علمى و وسيله اى و قدرتى و آلتى كه به آن تواند رسيد پس پيروى كرد سببى را تا رسيد به محل غروب آفتاب ، يافت آن را كه فرو مى رفت در چشمه اى لجن آلود يا گرم ، و يافت نزد آن قومى را.
گفتيم :اى ذوالقرنين !آيا عذاب خواهى كرد به كشتن كسى را كه از كفر برنگردد يا اخذ خواهى كرد در ميان ايشان نيكى را؟
گفت : اما كسى كه ستم كند و شرك آورد پس او را عذاب خواهيم كرد، پس بر مى گردد بسوى پروردگارش پس عذاب خواهد كرد او را عذابى منكر و عظيم ؛ و اما كسى كه ايمان بياورد و اعمال شايسته بكند پس او را جزاى نيكو هست و بزودى خواهيم گفت به او از امر خود آنچه آسان باشد بر او.
پس پيروى كرد سببى را تا رسيد به محل طلوع كردن آفتاب ، يافت آن را كه طلوع مى كرد بر گروهى كه نگردانيده بوديم از براى ايشان بجز آفتاب سترى كه ايشان را بپوشاند از آن . (920)
در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : ندانسته بودند خانه ساختن را. (921)
و بعضى گفته اند كه در زير زمين نقبها كنده بودند و در آنجا ساكن بودند، و بعضى گفته اند كه عريان بودند و جامه نپوشيده بودند چنانچه در روايتى خواهد آمد. (922)
پس فرمود:. چنين بود امر ذوالقرنين ، و بتحقيق كه علم ما احاطه كرده بود به آنچه نزد ذوالقرنين بود از بسيارى لشكرها و تهيه ها و اسباب و ادوات ، پس پيروى كرد سببى و راهى را تا رسيد به ميان دو سد كه گفته اند كه : كوه ارمنيه و آذربايجان است ، يا دو كوه است در آخر شمال كه منتهاى تركستان است (923) يافت نزد آنها گروهى كه نزديك نبودند كه سخنى را بفهمند، زيرا كه لغت ايشان غريب بود و زيرك نبودند، گفتند:اى ذوالقرنين !بدرستى كه ياءجوج و ماءجوج فساد كنندگانند در زمين ما به كشتن و خراب كردند و تلف نمودن زراعتها بعضى گفته اند كه در بهار مى آمدند و هر چه از سبز و خشك بود بر مى داشتند و مى رفتنند، و بعضى گفته اند كه مردم را مى خوردند (924) پس گفتند: آيا براى تو قرار دهيم خرجى و مزدى براى اينكه قرار دهى ميان ما و ميان ايشان سدى كه نتوانند به طرف ما آمد؟
ذوالقرنين گفت :. آنچه پروردگار من مرا در آن متمكن گردانيده است از مال و پادشاهى بهتر است از آن خرجى كه شما به من دهيد و مرا به آن احتياجى نيست ، پس اعانت كنيد مرا به قوتى تا بگردانم ميان شما و ميان ايشان سدى بزرگ ، بياوريد براى من پاره هاى آهن .
پس بر روى يكديگر چيد آهنها را در ميان دو كوه تا برابر كوهها شد، پس گفت : بدميد در كوره ها، تا آنكه گردانيد آنچه در آن مى دميدند به مثابه آتش ، پس گفت : بياوريد مس گداخته تا بر آهنهاه بريزم ، پس نتوانستند ياءجوج و ماءجوج كه بر آن سد بالا روند و نتوانستند كه رخنه بكنند.
گفت : اين رحمت پروردگار من است ، پس چون بيايد وعده پروردگار من كه ايشان بيرون آيند نزديك قيام قيامت بگرداند اين سد را مساوى زمين و وعده پروردگار من حق است . (925) اين است ترجمه لفظ آيات بر قول مفسران .
و شيخ محمد بن مسعود عياشى در تفسير خود از اصبغ بن نباته روايت كرده است كه : از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام سؤ ال كردند از حال ذوالقرنين .
فرمودند: بنده شايسته خدا بود و نام او عياش بود، خدا او را اختيار كرد و مبعوث گردانيد بسوى قرنى از قرون گذشته در ناحيه مغرب ، و اين بعد از طوفان نوح بود، پس ضربتى زدند بر جانب راست سرش كه از آن ضربت مرد، پس بعد از صد سال خدا او را زنده كرد و مبعوث گردانيد او را بر قرنى ديگر در ناحيه مشرق ، پس او را تكذيب نمودند و ضربت ديگر بر جانب چپ سر او زدند كه باز از آن مرد، باز بعد از صد سال خدا او را زنده گردانيد و به عوض آن دو ضربت كه بر سرش خورده بود دو شاخ در موضع آن دو ضربت او عطا فرمود كه ميان آنها تهى بود و عزت پادشاهى و معجزه پيغمبرى او را در آن دو شاخ قرار داد، پس او را بالا برد به آسمان اول و گشود از براى او حجابها را تا آنكه ديد آنچه در ميان مشرق و مغرب بود از كوه و صحرا و راههاه و هر چه بود در زمين ، و عطا فرمود خدا به او از هر چيز علمى كه حق و باطل را به آن بشناسد، و تقويت داد او را در شاخهايش به قطعه اى از آسمان يا ابر كه در آن تاريكيها و رعد و برق بود، پس او را به زمين فرستاد و وحى كرد بسوى او كه : سير كن و بگرد در ناحيه مغرب و مشرق زمين كه طى كردم براى تو شهرها را و ذليل كردم براى تو بندگان را، و خوف تو را در دل ايشان افكندم .
پس روانه شد ذوالقرنين بسوى ناحيه مغرب و به هر شهرى كه مى گذشت صدائى مى كرد مانندن صداى شير خشمناك ، پس برانگيخته مى شد از دو شاخ او ظلمتها و رعد و برق و صاعقه اى چند كه هلاك مى كرد هر كه را مخالفت او مى كرد و با او در مقام دشمنى بدر مى آمد، پس هنوز به مغرب آفتاب نرسيد تا آنكه اهل مشرق و مغرب همه منقاد او شدند، چنانچه حق تعالى فرموده انا مكنا له فى الارض و آتيناه من كل شى ء سببا،(926)پس چون به مغرب آفتاب رسيد ديد كه آفتاب در چشمه اى گرم فرو مى رود و با آفتاب هفتاد هزار ملك هستند كه آن را به زنجيرهاى آهن و قلابها مى كشند از قعر دريا در جانب راست زمين چنانكه كشتى را بر روى آب مى كشند، پس با آفتاب رفت تا جائى كه آفتاب طالع شد و بر احوال اهل مشرق مطلع گرديد، چنانچه حق تعالى وصف نموده است .
پس حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: در آنجا بر گروهى وارد شد كه آفتاب ايشان را سوزانيده بود و بدنها و رنگهاى ايشان را متغير كرده بود، پس از آنجا به جانب تاريكى و ظلمت رفت تا رسيد به ميان دو سد چنانچه در قرآن مجيد ياد شده است ، پس ايشان گفتند:اى ذوالقرنين !بدرستى كه ياءجوج و ماءجوج در پشت اين دو كوهند و ايشان افساد مى كنند در زمين ، چون وقت رسيدن زراعت و ميوه هاى ما مى شود از اين دو سد بيرون مى آيندن و مى چرند در ميوه ها و زراعتهاى ما تا آنكه هيچ چيز نمى گذارند، آيا خراجى از براى تو قرار كنيم كه هر سال بدهيم براى اينكه ميان ما و ايشان سدى بسازى ؟
گفت : مرا احتياجى به خراج شما نيست ، پس مرا اعانت نمائيد به قوتى و پاره هاى آهن از براى من بياوريد.
پس كندند از براى او كوه و جدا نمودند از براى او پاره ها مانند خشت و بر روى يكديگر گذاشتند در ميان آن دو كوه ، و ذوالقرنين اول كسى بود كه سد بنا كرد بر زمين ، پس هيزم جمع كردند و بر روى آن آهنها ريختند و آتش در آن هيزمها زدند و دمها گذاشتند و در آن دميدند، پس آب شد؛ پس چون آب شد گفت : مس سرخ بياوريد، پس كوهى از مس كندند و بر روى آهن ريختند كه با آن آب شد و با هم مخلوط شدند، پس سدى شد كه ياءجوج و ماءجوج نتوانستند بر بالاى آن بر آيند و نتوانستند كه آن را رخنه كنند.
و ذوالقرنين بنده شايسته خدا بود و او را نزد حق تعالى قرب و منزلت عظيم بود، او بندگى خدا را به راستى كرد پس حق تعالى او را يارى نمود، و خدا را دوست داشت پس خدا او را دوست داشت ، و خدا وسيله ها براى او در شهر برانگيخت و متمكن ساخت او را در آنها تا آنكه مابين مشرق و مغرب را مالك شد، و ذوالقرنين را دوستى بود از ملائكه كه نام او رقائيل بود (927)، فرود آمد بسوى او و با او سخن مى گفت و راز به يكديگر مى گفتند؛ روزى با يكديگر نشسته بودند ذوالقرنين به او گفت : چگونه است عبادت اهل آسمان و چون است با عبادت اهل زمين ؟
رقائيل گفت :اى ذوالقرنين !چه چيز است عبادت اهل زمين !در آسمانها جاى قدمى نيست مگر آنكه بر روى آن ملكى هست كه يا ايستاده است و هرگز نمى نشيند، و يا در ركوع است و هرگز به سجده نمى رود، و يا در سجود است و هرگز سر بر نمى دارد.
پس ذوالقرنين بسيار گريست و گفت :اى رقائيل !مى خواهم كه در دنيا آنقدر زنده بمانم كه عبادت پروردگار خود را به نهايت برسانم و حق طاعت او را چنانچه سزاوار اوست بجا آرم .
رقائيل گفت :اى ذوالقرنين !خدا را در زمين چشمه اى هست كه او را عين الحياة مى گويند و حق تعالى بر خود لازم گردانيده است كه هر كه از آن چشمه بخورد نميرد تا خود از خدا سؤ ال كند مردن را، اگر آن چشمه را بيابى ، آنچه خواهى زندگانى مى توان كرد.
ذوالقرنين گفت : آيا مى دانى كه آن چشمه در كجاست ؟
رقائيل گفت : نمى دانم و ليكن در آسمان شنيده ام كه خدا را در زمين ظلمتى هست كه انس و جان آن را طى نكرده اند.
پرسيد كه : آن ظلمت در كجاست ؟
ملك گفت : نمى دانم . و به آسمان رفت .
پس ذوالقرنين بسيار محزون و غمگين شد از اينكه رقائيل چشمه و ظلمت را به او خبر داد و خبر نداد او را به علمى كه از آن منتفع تواند شد در اين باب ، پس جمع كرد ذوالقرنين فقها و علماى اهل مملكت خود را و آنها كه خوانده بودند كتابهاى آسمانى را و آثار پيغمبران را ديده بودند، چون جمع شدند با ايشان گفت :اى گروه فقها و دانايان و اهل كتب و آثار پيغمبران ! آيا يافته ايد در آنچه خوانده ايد از كتابهاى خدا و در كتابهاى پادشاهان كه پيش از شما بوده اند كه چشمه اى خدا در زمين خلق كرده است كه آن را چشمه زندگانى مى گويند و سوگند خورده است كه هر كه از آن چشمه آب بخورد نميرد تا خود سؤ ال كند از خدا مردن را؟
گفتند: نه اى پادشاه .
گفت : آيا يافته ايد در آنچه خوانده ايد از كتب خدا كه خدا در زمين ظلمتى آفريده باشد كه انس و جن آن را طى نكرده باشند؟
گفتنند: نه اى پادشاه .
پس ذوالقرنين بسيار محزون و اندوهگين شد و گريست براى آنكه خبرى كه موافق خواهش او بود از چشمه و ظلمت نشنيد، و در ميان آن دانايان پسرى بود از فرزندان اوصياى پيغمبران و او ساكت بود و حرف نمى زد؛ چون ذوالقرنين ماءيوس شد از آن جماعت ، آن طفل گفت :اى پادشاه !تو سؤ ال مى كنى از اين جماعت از امرى كه ايشان به آن امر علم ندارند، و علم آنچه مى خواهى در نزد من است .
پس شاد شد ذوالقرنين شادى عظيم تا آنكه از تخت خود فرود آمد و او را نزديك طلبيد و گفت : خبر ده مرا از آنچه مى دانى .
گفت : بلى ،اى پادشاه !من يافته ام در كتاب حضرت آدم عليه السلام آن كتابى كه نوشت در روزى كه نام كرد آنچه در زمين است از چشمه و درخت ، پس در آن يافتم كه خدا را چشمه اى هست كه آن را عين الحياة مى گويند و اراده حتمى الهى تعلق گرفته است به آنكه هر كه از آن چشمه بخورد نميرد تا سؤ ال مرگ بكند، و آن چشمه در تاريكى و ظلمتى است كه انس و جنى در آنجا راه نرفته است .
ذوالقرنين از شنيدن اين سخن بسى شاد شد و گفت : نزديك من بيا اى پسر، مى دانى كه موضع اين ظلمت كجاست ؟
گفت : بلى ، در كتاب حضرت آدم عليه السلام يافته ام كه در جانب مشرق است .

----------------------------------------
920سوره كهف : 84 90.
921مجمع البيان 3 / 491؛ تفسير عياشى 2 / 350.
922تفسير فخر رازى 21 / 168.
923مجمع البيان 3 / 495؛ تفسير فخر رازى 21 / 169.
924تفسير بغوى 3 / 182؛ تفسير فخر رازى 21 / 171.
925سوره كهف : 91 98.
926سوره كهف : 84.
927در تفسير عياشى رفائيل است .
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در يکشنبه مه 30, 2010 10:15 am .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 30, 2010 9:59 am

پس ذوالقرنين شاد شد و فرستاد بسوى اهل مملكت خود، و اشراف و علما و فقها و حكماى ايشان را جمع كرد تا آنكه هزار حكيم و عالم و فقيه نزد او جمع شدند، پس ‍ چون جمع شدند مهياى رفتن شد و با تهيه عظيم و قوت شديد رو به مطلع آفتاب روانه شد و درياها را قطع مى كرد و شهرها و كوهها و بيابانها را طى مى نمود، پس ‍ دوازده سال چنين طى مراحل نمود تا به اول ظلمات رسيد، ظلمت و تاريكى مشاهده كرد كه شبيه به تاريكى شب و تاريكى دود نبود، و مابين دو افق را احاطه كرده بود، پس در كنار آن ظلمت فرود آمد و لشكر خود را در آن جا داد و اهل فضل و كمال و دانايان و فقهاى اهل عسكر خود را طلبيد و گفت :اى گروه فقها و علما!من مى خواهم كه اين ظلمات را طى كنم .
پس همه او را سجده كردند از روى تعظيم و گفتند:اى پادشاه !تو امرى را طلب مى كنى كه هيچكس طلب نكرده است ، و به راهى مى روى كه احدى غير از تو آن راه را نرفته است ، نه از پيغمبران و رسولان خدا و نه از پادشاهان و فرمانفرمايان دنيا.
گفت : مرا ناچار است رفتن اين راه و طلب كردن اين مقصود.
گفتند: ما مى دانيم كه اگر تو ظلمت را طى نمائى به حاجت خود مى رسى بى آنكه مشقتى به تو برسد، اما مى ترسيم كه در ظلمات امرى تو را عارض شود كه باعث زوال پادشاهى تو و هلاك ملك تو گردد و به سبب اين اهل زمين فاسد شوند.
پس ذوالقرنين گفت :اى گروه علما!مرا خبر دهيد كه بينائى كداميك از حيوانات بيشتر است ؟
گفتند: اسبان ماديان باكره .
پس از ميان لشكر خود شش هزار ماديان باكره انتخاب كرد و از اهل علم و فضل و حكمت شش هزار كس انتخاب كرد و به هر يك از ايشان يك ماديان داد، و حضرت خضر را سركرده دو هزار كس (928) كرد و مقدمه لشكر خود گردانيد و امر كرد ايشان را كه داخل ظلمات شوند، و خود با چهار هزار كس از عقب روانه شد، و امر كرد لشكر خود را كه دوازده سال در همان موضع بمانند و انتظار برگشتن او ببرند، و اگر دوازده سال منقضى شود و بسوى ايشان معاودت ننمايد متفرق شوند و به شهرهاى خود يا هر جا كه خواهند بروند.
پس خضر عليه السلام گفت :اى پادشاه !ما در ظلمت مى رويم و يكديگر را نمى بينيم ، اگر يكديگر را گم كنيم چگونه بيابيم ؟
پس ذوالقرنين دانه سرخى به او داد كه از روشنى و ضياء به مثابه مشعل بود، و گفت : هرگاه يكديگر را گم كنيد اين دانه را بر زمين بينداز، و چون بيندازى از آن فريادى ظاهر خواهد شد كه : هر كه گم شده باشد از پى صداى آن بيايد.
پس خضر آن دانه را گرفت و در ظلمات روانه شد، و از هر منزل كه خضر بار مى كرد ذوالقرنين در آنجا فرود مى آمد. روزى در ميان ظلمات خضر به رودخانه اى رسيد پس به اصحاب خود گفت : در اين موضع بايستيد و از جاى خود حركت مكنيد، و از اسب خود فرود آمد و آن دانه را بسوى آن رودخانه انداخت ، چون در ميان آب افتاد تا به ته آب نرسيد صدا از آن نيامد، خضر ترسيد كه مبادا صدا نكند، چون به ته آب رسيد صدا از آن خارج شد، خضر از پى روشنائى آن رفت ، ناگاه چشمه اى ديد كه آبش از شير سفيدتر و از ياقوت صافتر و از عسل شيرينتر بود، پس از آن آب خورد و جامه هاى خود را كند و غسل كرد در آن آب ، پس جامه هاى خود را پوشيد و آن دانه را بسوى اصحاب خود انداخت و صدا از آن ظاهر شد و از پى صدا رفت و به اصحاب خود رسيد و سوار شد و با لشكر خود روانه شد. و ذوالقرنين بعد از او از آن موضع گذشت و بر آن چشمه مطلع نشد، چون چهل شبانه روز در آن ظلمت رفتند رسيدند به روشنائى كه روشنائى روز و آفتاب و ماه نبود و ليكن نورى بود از انوار خدا، پس رسيدند به زمين سرخ ريگستانى كه ريگهاى نرم داشت و سنگ ريزه هايش گويا مرواريد بود، ناگاه قصرى ديد كه طولش ‍ يك فرسخ بود، ذوالقرنين لشكر خود را بر در آن قصر فرود آورد و خود به تنهائى داخل قصر شد و در آنجا قفس آهنى ديد طولانى كه دو طرفش را بر دو طرف آن قصر تعبيه كرده بودند، و مرغ سياهى ديد كه بر آن آهن آويخته است در ميان زمين و آسمان كه گويا پرستك بود يا صورت پرستك بود يا شبيه پرستك ، چون صداى پاى ذوالقرنين را شنيد گفت : كيستى ؟ فرمود: من ذوالقرنينم .
آن مرغ گفت : آيا كافى نبود تو را آنچه در عقب خود گذاشته اى از زمين با اين وسعت كه آمدى تا به در قصر من رسيدى ؟
ذوالقرنين را از مشاهده اين حال و استماع اين مقال دهشت و خوفى عظيم رو داد، پس مرغ گفت : مترس !مرا خبر ده از آنچه مى پرسم .
ذوالقرنين فرمود: بپرس .
پرسيد: آيا بناى آجر و گچ در دنيا بسيار شده است ؟
فرمود: بلى .
آن مرغ بر خود لرزيد و بزرگ شد آنقدر كه ثلث آن آن آهن را پر كرد، ذوالقرنين بسيار ترسيد، گفت : مترس و مرا خبر ده .
فرمود: سؤ ال كن .
پرسيد: آيا سازها در ميان مردم بسيار شده است ؟
فرمود: بلى . پس بر خود لرزيد و بزرگ شد تا دو ثلث آن آهن را پر كرد و خوف ذوالقرنين زياده شد پس گفت : مترس و مرا خبر ده .
فرمود: سؤ ال كن .
پرسيد: آيا گواهى ناحق در ميان مردم بسيار شده است در زمين ؟
فرمود: بلى . پس بر خود لرزيد و آنقدر بزرگ شد كه تمام آهن را پر كرد، پس ‍ ذوالقرنين مملو شد از بيم و خوف پس گفت : مترس و مرا خبر ده .
فرمود: سؤ ال كن .
پرسيد: آيا مردم ترك كرده اند گواهى لا اله الا الله را؟
فرمود: نه . پس ثلثش كم شد، باز ذوالقرنين خائف شد، گفت : مترس و مرا خبر ده .
فرمود: سؤ ال كن .
پرسيد: آيا مردم نماز را ترك كرده اند؟
فرمود: نه . پس يك ثلث ديگرش كم شد و گفت :اى ذوالقرنين !مترس و مرا خبر ده .
فرمود: بپرس .
پرسيد: آيا مردم ترك كرده اند غسل جنابت را؟
فرمود: نه ، پس كوچك شد تا به حال اول برگشت .
چون ذوالقرنين نظر كرد، نردبانى ديد كه به بالاى قصر مى توان رفت ، مرغ گفت :اى ذوالقرنين !از اين نردبان بالا رو، و او با نهايت بيم و خوف از آن نردبان به بالاى قصر رفت ، پس بامى ديد كه كشيده است آنقدر كه چشم كار كند، ناگاه در آنجا نظرش بر جوان سفيد خوشروى نورانى افتاد كه جامه هاى سفيد پوشيده بود، مردى بود يا شبيه به مردى يا صورت مردى ، و سر بسوى آسمان بلند كرده بود و نظر مى كرد به جانب آسمان و دست خود را به دهان خود گذاشته بود، چون صداى پاى ذوالقرنين را شنيد گفت : كيستى ؟
فرمود: منم ذوالقرنين .
گفت :اى ذوالقرنين !آيا بس نبود تو را آن دنياى وسيع كه آن را گذاشتى و به اينجا رسيدى ؟
ذوالقرنين پرسيد: چرا دست بر دهان خود گذاشته اى ؟
گفت :اى ذوالقرنين !منم كه در صور خواهم دميد و قيامت نزديك است ، انتظار مى كشم كه خدا امر فرمايد كه بدمم در صور. پس دست دراز كرد و سنگى يا چيزى كه شبيه به سنگ بود برداشت و بسوى ذوالقرنين انداخت و گفت : بگير اين را، اگر اين گرسنه است تو گرسنه اى و اگر اين سير شود تو سير مى شوى و برگرد.
ذوالقرنين سنگ را برداشت و بسوى اصحاب خود برگشت و آنچه مشاهده كرده بود به ايشان نقل كرد، و قصه سنگ را بيان فرمود سنگ را به ايشان نمود و فرمود: خبر دهيد مرا به امر اين سنگ ، پس ترازويى حاضر كردند و سنگ را در يك كفه آن و سنگى مثل آن را در كفه ديگر نهادند، آن سنگ اول ميل كرد و سنگين شد و پله آن به زير آمد، پس سنگ ديگر اضافه كردند باز آن سنگ زيادتى كرد، تا آنكه هزار سنگ كه مثل آن سنگ بود در كفه مقابلش گذاشتند و باز آن سنگ به تنهائى سنگين تر بود، گفتند:اى پادشاه !ما را علمى به امر اين سنگ نيست .
پس خضر به ذوالقرنين گفت :اى پادشاه !تو از اين جماعت چيزى مى پرسى كه علمى به آن ندارند و علم اين سنگ نزد من است .
ذوالقرنين فرمود: خبر ده ما را به آن و بيان كن براى ما.
پس خضر عليه السلام ترازو را گرفت و سنگى كه ذوالقرنين آورده بود در يك كفه ترازو گذاشت و سنگ ديگر در كفه ديگر گذاشت ، و كفى از خاك گرفت و بر روى آن سنگ كه ذوالقرنين آورده بود گذاشت كه سنگينى آن اضافه شد و ترازو را برداشت ، هر دو كفه برابر ايستادند!
همگى تعجب كردند و به سجده در افتادند و گفتند:اى پادشاه !اين امرى است كه علم ما به آن نمى رسد و ما مى دانيم كه خضر ساحر نيست ، پس چگونه شد امر اين ترازو كه ما هزار سنگ در كفه ديگر گذاشتيم و اين زيادتى مى كرد و خضر يك كف خاك اضافه نمود و با اين سنگ برابر كرد و معتدل شد ترازو؟!
ذوالقرنين گفت :اى خضر!بيان نما براى ما امر اين سنگ را.
خضر گفت :اى پادشاه !بدرستى كه امر خدا جارى است در بندگانش ، و سلطنت و پادشاهى تو قهر كننده بندگان است ، و حكم او جدا كننده حق از باطل است ، بدرستى كه خدا ابتلا و امتحان فرموده است بعضى از بندگانش را به بعضى ، و امتحان فرموده است عالم را به عالم و جاهل را به جاهل و عالم را به جاهل و جاهل را به عالم ، و بدرستى كه مرا به تو امتحان فرموده است و تو را به من .
ذوالقرنين گفت : خدا تو را رحمت فرمايد اى خضر، مى گوئى خدا مرا مبتلا و ممتحن ساخته است به تو كه تو را از من داناتر كرده و زير دست من گردانيده است ، خبر ده مرا خدا تو را رحمت كند اى خضر از امر اين سنگ .
خضر گفت :اى پادشاه !اين سنگ مثلى است كه براى تو زده است صاحب صور، مى گويد: مثل فرزندان آدم مثل اين سنگ است كه هزار سنگ به آن گذاشته باز مى طلبيد، و چون خاك بر آن ريختند سير شد و سنگى شد مثل آن سنگ ، و مثل تو نيز چنين است ، حق تعالى به تو عطا فرمود از پادشاهى آنچه عطا كرد و راضى نشدى تا امرى را طلب كردى كه كسى پيش از تو طلب نكرده بود، و در جائى آمدى كه انسى و جنى نيامده بود، چنين است فرزند آدم سير نمى شود تا در قبر خاك بر او بريزند.
پس ذوالقرنين بسيار گريست و گفت : راست گفتى اى خضر، اين مثل را براى من زدند، و چون از اين سفر برگردم ديگر اراده شهرى نكنم .
پس داخل ظلمات شد و برگشت ، و در اثناى راه صداى سم اسبان آمد كه بر روى دانه اى چند راه مى روند، گفتند:اى پادشاه !اينها چيست ؟
گفت : برداريد، كه هر كه بردارد پشيمان مى شود و هر كه بر ندارد پشيمان مى شود. پس بعضى برداشتند و بعضى برنداشتند، چون از ظلمات بيرون آمدند ديدند كه آن سنگها زبرجد بود، پس هر كه بر نداشته بود پشيمان شد كه چرا برنداشتيم ، و هر كه برداشته بود پشيمان شد كه چرا برنداشتم .
و برگشت ذوالقرنين بسوى دومة الجندل و منزلش در آنجا بود و در آنجا ماند تا به رحمت الهى واصل شد.
راوى گفت : هرگاه كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام (929) اين قصه را نقل مى فرمود مى گفت : خدا رحمت كند كه برادرم ذوالقرنين را كه خطا نكرد در آن راهى كه رفت و در آنچه طلب كرد، و اگر در وقت رفتن به وادى زبرجد مى رسيد هر آنچه در آنجا بود همه را از براى مردم بيرون مى آورد، زيرا كه در وقت رفتن راغب بود به دنيا و در برگشتن رغبتش از دنيا برطرف شده بود و لهذا متوجه آن نشد. (930)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : ذوالقرنين صندوقى از آبگينه ساخت و آذوقه و اسباب بسيار با خود برداشت و به كشتى سوار شد، چون به موضعى از دريا رسيد در آن صندوق نشست و ريسمانى بر آن صندوق بست و گفت : صندوق را در دريا بيندازيد، هرگاه من ريسمان را حركت دهم مرا بيرون آوريد و اگر حركت ندهم تا ريسمان هست مرا به دريا فرو بريد.
پس چهل روز به دريا فرو رفت ، ناگاه ديد كه كسى دست بر پهلوى صندوق مى زند و مى گويد:اى ذوالقرنين !اراده كجا دارى ؟
گفت : مى خواهم نظر كنم به ملك پروردگار خود در دريا چنانچه ديدم ملك او را در صحرا..
گفت :اى ذوالقرنين !اين موضعى كه تو در آن هستى ، نوح در ايام طوفان از اينجا عبور كرد و تيشه اى از دست او افتاد در اين موضع و تا اين ساعت به قعر دريا فرو مى رود و هنوز به ته دريا نرسيده است .
چون ذوالقرنين اين را شنيد، ريسمان را حركت داد و بيرون آمد. (931)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: آن موضعى كه ذوالقرنين ديد كه آفتاب در چشمه اى گرم فرو مى رود نزد شهر جابلقا بود. (932)

----------------------------------------
928 در هر دو مصدر يكهزار كس ذكر شده است .
929در تفسير عياشى و همچنين در بحارالانوار بجاى اميرالمؤ منين عليه السلام ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ذكر شده است .
930 تفسير عياشى 2 / 341.
931تفسير عياشى 2 / 349.
932 تفسير عياشى 2 / 350.


در اينجا آزمون سيزدهم برگزار مي شود.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در يکشنبه مه 30, 2010 10:16 am .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » چهارشنبه ژوئن 09, 2010 5:28 pm

و در حديث ديگر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : حق تعالى ابر را براى ذوالقرنين مسخر گردانيده بود، و اسباب را براى او نزديك گردانيده بود، و نور را براى او پهن كرده بود كه در شب مى ديد چنانچه در روز مى ديد. (933)
و در حديث ديگر از ائمه عليهم السلام منقول است كه : ذوالقرنين بنده شايسته خدا بود، اسباب براى او طى شد و حق تعالى او را متمكن گردانيد در بلاد، و از براى او وصف كردند چشمه زندگانى را و گفتند به او كه : هر كه از آن چشمه يك شربت آب بنوشد، نميرد تا صداى صور را بشنود، و ذوالقرنين در طلب آن چشمه بيرون آمد تا به موضع آن رسيد، و در آن موضع سيصد و شصت چشمه بود، و حضرت خضر عليه السلام سركرده و چرخچى آن لشكر بود، او را بر همه اصحابش اختيار مى كرد و از همه دوست تر مى داشت ، پس او را با گروهى از اصحاب خود طلبيد و به هر يك ماهى خشك نمكسودى داد و گفت : برويد بر سر آن چشمه ها و هر يك ماهى خود را در چشمه اى از آن چشمه ها بشوئيد و ديگرى در چشمه او نشويد.
پس متفرق شدند و هر يك ماهى خود را در يك چشمه اى از آن چشمه ها شستند و خضر به چشمه اى از آنها رسيد، چون ماهى خود را در آب فرو برد، زنده شد و در ميان آب روان شد.
چون حضرت خضر اين حال را مشاهده كرد، جامه هاى خود را انداخت و خود را در آب افكند و در آب فرو رفت و از آن آب خورد، و خواست كه آن ماهى را بيابد، نيافت ، پس برگشت با اصحابش بسوى ذوالقرنين ، پس حكم كرد كه ماهيها را از صاحبانش بگيرنند، چون جمع كردند، يك ماهى كم آمد، چون تفحص كردند ماهى خضر عليه السلام برنگشته بود، چون او را طلبيد و خبر ماهى را از او پرسيد خضر گفت : ماهى در آب زنده شد و از دست من بيرون رفت .
گفت : تو چه كردى ؟
گفت : خود را در آب افكندم و مكرر سر به آب فرو بردم كه آن را بيابم ، نيافتم .
پرسيد كه : از آن آب خوردى ؟
گفت : بلى .
پس هر چند ذوالقرنين آن چشمه را طلب كرد، نيافت ، پس به خضر گفت كه : آن چشمه نصيب تو بوده است و سعى ما فايده نكرد. (934)
و در احاديث بسيار از ائمه اطهار عليهم السلام منقول است كه : مثل ما مثل يوشع و ذوالقرنين است كه ايشان پيغمبر نبودند و دو عالم بودند و سخن ملك را مى شنيدند. (935)
و در احاديث بسيار از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه : از آن حضرت پرسيدند كه : ذوالقرنين آيا پيغمبر بود يا ملك بود؟ و شاخهاى او از طلا بود يا از نقره بود؟ فرمود: نه پيغمبر بود و نه ملك ، و شاخش نه از طلا بود و نه از نقره ، و ليكن بنده اى بود كه خدا را دوست داشت پس خدا او را دوست داشت و براى خدا كار كرد، پس خدا او را يارى نمود، و او را براى آن ذوالقرنين گفتند كه قومش را بسوى خدا خواند، پس ضربتى بر جانب چپ سر او زدند و مرد، پس حق تعالى او را زنده گردانيد بر جماعتى كه ايشان را بسوى خدا بخواند، پس ضربتى بر جانب راست سرش زدند،پس به اين سبب او را ذوالقرنين گفتند. (936)
و به سند معتبر منقول است كه اسود قاضى گفت كه : به خدمت حضرت امام موسى عليه السلام رفتم ، و هرگز مرا نديده بود.
فرمود: از اهل سدى ؟
گفتم : از اهل باب الابوابم .
باز فرمود: از اهل سدى ؟
گفتم : از اهل باب الابوابم .
باز فرمود: از اهل سدى ؟
گفتم : بلى .
فرمود: همان سد است كه ذوالقرنين ساخت . (937)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : ذوالقرنين دوازده سال از عمر او گذشته بود كه پادشاه شد، و سى سال در پادشاهى ماند. (938)
مؤ لف گويد: شايد سى سال پادشاهى او پيش از كشته شدن يا غايب شدن باشد، يا بعد از آن باشد كه تمام عالم را گرفت و پادشاهيش استقرار نيافت ، تا منافات با احاديث ديگر نداشته باشد.
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : ذوالقرنين به حج رفت با ششصد هزار سوار، چون داخل حرم شد بعضى از اصحاب او مشايعت او نمودند تا خانه كعبه ، و چون برگشت گفت : شخصى را ديدم كه از او نورانى تر و خوشروتر نديده بودم .
گفتند: او حضرت ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام است .
چون اين را شنيد، فرمود كه چهارپايان را زين كنند، پس زين كردند ششصد هزار اسب در آن مقدار زمان كه يك اسب را زين كنند پس ذوالقرنين گفت : سوار نمى شويم بلكه پياده مى رويم بسوى خليل خدا.
و دوالقرنين با اصحابش پياده آمدند تا حضرت ابراهيم عليه السلام را ملاقات كرد، پس حضرت ابراهيم عليه السلام از او پرسيد كه : به چه چيز عمر خود را قطع كردى يا دنيا را طى كردى ؟
گفت : به يازده كلمه :939 سبحان من هو باق لا يفنى ، سبحان من هو عالم لا ينسى ، سبحان من هو حافظ لا يسقط، سبحان من هو بصير لا يرتاب ، سبحان من هو قيوم لا ينام ، سبحان من هو ملك لا يرام ، سبحان من هو عزيز لا يضام ، سبحان من هو محتجب لا يرى ، سبحان من هو واسع لا يتكلف ، سبحان من هو قائم لا يلهو، سبحان من هو دائم لا يسهو . (939)
و به سند معتبر از حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه : ذوالقرنين بنده صالحى بود كه خدا او را حجت گردانيده بود بر بندگانش ، پس قومش ‍ را به دين حق خواند و امر كرد ايشان را به پرهيزكارى از معاصى ، پس ضربتى بر جانب راست سرش زدند پس غايب شد از ايشان مدتى تا آنكه گفتند مرد يا هلاك شد يا به كدام بيابان رفت ، پس ظاهر شد و برگشت بسوى قوم خود، باز ضربت زدند بر جانب چپ سر او، و بدرستى كه در ميان شما كسى هست كه بر سنت او خواهد بود يعنى حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و بدرستى كه حق تعالى تمكين داد او را در زمين و از هر چيز سببى به او عطا فرمود، و به مغرب و مشرق عالم رسيد، و بزودى خدا سنت او را در قائم از فرزندان من جارى خواهد كرد، و مشرق و مغرب دنيا را طى خواهد كرد تا آنكه نماند هيچ صحرا و دشت و كوهى كه ذوالقرنين طى كرده باشد مگر آنكه او طى كند، و خدا گنجها و معدنهاى زمين را براى او ظاهر گرداند، و يارى دهد او را به آنكه ترس او را در دلهاى مردم اندازد، و زمين را پر از عدالت و راستى كند بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد. (940)
و به سندهاى صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : ذوالقرنين پيغمبر نبود وليكن بنده شايسته بود كه خدا را دوست داشت و اطاعت و فرمان بردارى كرد خدا را، پس خدا او را اعانت و يارى فرمود، و او را محير گردانيدند ميان ابر صعب و ابر نرم و هموار، و اختيار ابر نرم كرد و بر آن سوار شد، و به هر گروهى كه مى رسيد خود رسالت خود را به ايشان مى رسانيد كه مبادا رسولان او دروغ بگويند. (941)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: ذوالقرنين را مخير كردند ميان دو ابر، و او اختيار ابر نرم و ملايم كرد، و ابر صعب را براى صاحب الامر عليه السلام گذاشت .
پرسيدند كه : صعب كدام است ؟
فرمود: ابرى است كه در آن رعد و صاعقه و برق بوده باشد، و حضرت قائم عليه السلام بر چنين ابرى سوار خواهد شد و به اسباب آسمانهاى هفتگانه بالا خواهد رفت ، و هفت زمين را خواهد گرديد كه پنج زمين آبادان است و دو زمين خراب . (942)
و در حديث ديگر حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون او را محير كردند، اختيار ابر نرم كرد و نمى توانست كه اختيار ابر صعب بكند، زيرا كه حق تعالى او را براى حضرت صاحب الامر عليه السلام ذخيره كرده است . (943)

----------------------------------------
901سوره ذاريات : 35 و 36.
902سوره هود: 69 74.
903سوره هود: 76.
904علل الشرايع 548؛ تفسير عياشى 2 / 244.
905 خصال 331.
906مجمع البيان 4 / 280.
907علل الشرايع 550؛ تفسير عياشى 2 / 157.
908علل الشرايع 551.
909مجمع البيان 3 / 184؛ تفسير طبرى 7 / 82؛ تفسير قرطبى 9 / 76.
910علل الشرايع 552.
911علل الشرايع 564.
912كافى 5 / 544؛ محاسن 1 / 197؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 314.
913ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 314؛ محاسن 1 / 196.
914 كافى 5 / 546؛ تفسير عياشى 2 / 153 و 155.
915تهذيب الاحكام 3 / 262.
916مجمع البيان 4 / 280.
917مجمع البيان 5 / 319.
918قصص الانبياء راوندى 122؛ تفسير عياشى 2 / 350.
919مجمع البيان 3 / 490؛ تفسير فخر رازى 21 / 163؛ تفسير بغوى 3 / 178.
920سوره كهف : 84 90.
921مجمع البيان 3 / 491؛ تفسير عياشى 2 / 350.
922تفسير فخر رازى 21 / 168.
923مجمع البيان 3 / 495؛ تفسير فخر رازى 21 / 169.
924تفسير بغوى 3 / 182؛ تفسير فخر رازى 21 / 171.
925سوره كهف : 91 98.
926سوره كهف : 84.
927در تفسير عياشى رفائيل است .
928 در هر دو مصدر يكهزار كس ذكر شده است .
929در تفسير عياشى و همچنين در بحارالانوار بجاى اميرالمؤ منين عليه السلام ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ذكر شده است .
930 تفسير عياشى 2 / 341.
931تفسير عياشى 2 / 349.
932 تفسير عياشى 2 / 350.
933 قصص الانبياء راوندنى 121.
934تفسير عياشى 2 / 340.
935تفسير عياشى 2 / 340؛ كافى 1 / 398؛ بصائر الدرجات 366.
936تفسير عياشى 2 / 339؛ كمال الدين و تمام النعمة 393. و سؤ ال كننده در هر دو مصدر ابن الكوا ذكر شده است .
937قصص الانبياء راوندى 123.
938محاسن 2 / 307.
939قصص الانبياء راوندى 122.
940كمال الدين و تمام النعمة 394.
941تفسير عياشى 2 / 339؛ قصص الانبياء راوندى 121.
942بصائر الدرجات 409؛ اختصاص 199.
943بصائر الدرجات 409.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 5:45 pm

و در باب احوال ابراهيم عليه السلام گذشت كه : اول دو كسى كه در زمين مصافحه كردند ذوالقرنين و ابراهيم خليل عليهما السلام بودند. (944)
و گذشت كه : دو پادشاه مؤ من جميع زمين را متصرف شدند: سليمان و ذوالقرنين عليهماالسلام ، و فرمود كه : نام ذوالقرنين عبدالله پسر ضحاك پسر معد بود. (945)
به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حق تعالى مبعوث نگردانيد پيغمبرى در زمين كه پادشاه باشد مگر چهار نفر بعد از نوح عليه السلام : ذوالقرنين و نام او عياش بود، و داود و سليمان و يوسف عليهم السلام . اما عياش پس مالك شد ما بين مشرق و مغرب را، و اما داود پس مالك شد ما بين شامات و اصطخر فارس را، و همچنين بود ملك سليمان ، و اما يوسف پس مالك شد مصر و صحراهاى آن را و به جاى ديگر تجاوز نكرد. (946)
مؤ لف گويد: پيغمبرى ذوالقرنين شايد بر سبيل تغليب و مجاز باشد، چون نزديك به مرتبه پيغمبرى داشت ، و در عدد ايشان مذكور شد، و ممكن است كه عبدالله و عياش هر دو نام او بوده باشد.
و به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : ذوالقرنين چون به سد رسيد و از سد گذشت داخل ظلمات شد، پس ملكى را ديد كه بر كوهى ايستاده است و طول او پانصد ذراع است .
ملك به او گفت :اى ذوالقرنين ! آيا پشت سرت راهى نبود كه به اينجا آمدى ؟
ذوالقرنين گفت : تو كيستى ؟
گفت : من ملكى از ملائكه خدايم كه موكلم به اين كوه ، و هر كوه كه خدا خلق كرده است ريشه اى به اين كوه دارد، چون خدا خواهد كه شهرى را به زلزله آورد وحى مى كند بسوى من پس آن شهر را به حركت مى آورم . (947)
و ابن بابويه رحمة الله از وهب بن منبه روايت كرده است كه گفت : در بعضى از كتابهاى خدا ديدم كه : چون ذوالقرنين از ساختن سد فارغ شد از همان جهت روانه شد با لشكرش ، ناگاه رسيد به مرد پيرى كه نماز مى كرد، پس ايستاد نزد او با لشكرش تا او از نماز فارغ شد، پس ذوالقرنين به او گفت كه : چگونه تو را خوفى حاصل نشد از آنچه نزد تو حاضر شدند از لشكر من ؟
گفت : با كسى مناجات مى كردم كه لشكرش از تو بيشتر است ، و پادشاهيش از تو غالب تر است ، و قوتش از تو شديدتر است ، و اگر روى خود را بسوى تو مى گردانيدم حاجت خود را نزد او نمى يافتم .
ذوالقرنين گفت كه : آيا راضى مى شوى كه با من بيائى كه تو را با خود مساوى و شريك گردانم در ملك خود، و استعانت بجويم به تو بر بعضى از امور خود؟
گفت : بلى اگر ضامن شوى براى من چهار خصلت را: اول : نعيمى كه هرگز زايل نگردد؛ دوم ، صحتى كه در آن بيمارى نباشد؛ سوم ، جوانى كه در آن پيرى نباشد؛ چهارم ، زندگى كه در آن مردن نباشد.
ذوالقرنين گفت : كدام مخلوق قادر بر اين خصلتها هست ؟
گفت : من با كسى هستم كه قادر بر اينها هست ، و اينها در دست اوست ، و تو در تحت قدرت اوئى .
پس گذشت به مرد عالمى ، به ذوالقرنين گفت كه : مرا خبر ده از دو چيز كه از روزى كه خدا ايشان را خلق كرده است برپايند، و از دو چيز كه جاريند، و از دو چيز كه پيوسته از پى يكديگر مى آيند، و از دو چيز كه هميشه با يكديگر دشمنند.
ذوالقرنين گفت : اما آن دو چيز كه برپايند: آسمان و زمين است ؛ و آن دو چيز كه جاريند: آفتاب و ماه است ؛ و آن دو چيز كه از پى يكديگر مى آيند: شب و روز است ؛ و آن دو چيز كه با هم دشمنى دارند: مرگ و زندگى است .
گفت : برو كه تو دانائى .
پس ذوالقرنين در شهرها مى گرديد تا رسيد به مرد پيرى كه كله هاى مردگان را جمع كرده بود به نزد خود و مى گردانيد و نظر مى كرد، پس با لشكرش به نزد او ايستاد و گفت : مرا خبر ده اى شيخ كه براى چه اين سرها را مى گردانى ؟
گفت : براى اينكه بدانم كه كدام شريف بوده است و كدام وضيع ، و كدام مالدار بوده است و كدام پريشان !و بيست سال است كه اينها را مى گردانم ، و هر چند نظر مى كنم نمى شناسم و فرق نمى توانم داد.
پس ذوالقرنين رفت و او را گذاشت : مطلب تو تنبيه من بود نه ديگرى .
پس در بلاد سير كرد تا رسيد به آن امت دانا از قوم موسى كه هدايت به حق مى كردند، و به حق عدالت مى نمودند، چون ايشان را ديد گفت :اى گروه !خبر خود را به من بگوئيد كه من تمام زمين را گرديدم و مشرق و مغرب و دريا و صحرا و كوه و دشت و روشنائى و تاريكى را و مثل شما نديدم !بگوئيد كه چرا قبر مردگان شما بر در خانه هاى شما است ؟ گفتند: براى آنكه مرگ را فراموش نكنيم و ياد آن از دلهاى ما به در نرود.
گفت : چرا خانه هاى شما در ندارد؟
گفتند: براى آنكه در ميان ما دزد و خائن نمى باشد و هر كه در ميان ماست امين است . گفت : چرا در ميان شما امراء نمى باشند؟
گفتند: زيرا كه بر يكديگر ظلم نمى كنيم .
گفت : چرا در ميان شما حكام و قاضى نمى باشند
گفتند: زيرا كه ما با يكديگر مخاصمه و منازعه نمى كنيم .
گفت : چرا در ميان شما پادشاهان نمى باشند؟
گفتند: براى آنكه طلب زيادتى نمى كنيم .
گفت : چرا تفاوت در احوال و اموال شما نيست ؟
گفتند: براى آنكه با يكديگر مواسات مى كنيم ، و زيادتى اموال خود را بر يكديگر قسمت مى كنيم ، و رحم بر يكديگر مى كنيم .
گفت : چرا نزاع و اختلاف در ميان شما نيست ؟
گفتند: براى آنكه دلهاى ما با يكديگر الفت دارد، و فساد در ميان ما نيست .
گفت : چرا يكديگر را نمى كشيد و اسير نمى كنيد.
گفتند: زيرا كه بر طبعهاى خود غالب شده ايم به عزم درست ، و نفسهاى خود را به اصلاح آورده ايم به حلم و بردبارى .
گفت : چرا سخن شما يكى است ، و طريقه شما مستقيم و درست است ؟
گفتند: به سبب آنكه دروغ نمى گوييم ، و مكر با يكديگر نمى كنيم .
گفت : چرا در ميان شما پريشان و فقير نيست ؟
گفتند: براى آنكه مال خود را بالسويه در ميان خود قسمت مى كنيم .
گفت : چرا در ميان شما مردم درشت و تندخو نيست ؟
گفتند: براى آنكه شكستگى و فروتنى را شعار خود كرده ايم .
گفت : چرا عمر شما از همه عمرها درازتر است ؟
گفتند: براى آنكه حق مردم را مى دهيم ، و به عدالت حكم مى كنيم ، و ستم نمى كنيم .
فرمود: چرا قحط در ميان شما نمى باشد؟
گفتند: براى آنكه يك لحظه از استغفار غافل نمى شويم .
فرمود: چرا اندوهناك نمى شويد؟
گفتند: براى آنكه نفس خود را به بلا راضى كرده ايم ، و خود را پيش از بلا تعزيه و تسلى داده ايم .
فرمود: چرا آفتها و بلاها به شما و اموال شما نمى رسد؟
گفتند: براى آنكه توكل بر غير خدا نمى كنيم ، و باران را از ستاره ها نمى دانيم ، و همه چيز را از پروردگار خود مى دانيم .
گفت : بگوئيد كه پدران خود را نيز چنين يافته ايد؟
گفتند: پدران خود را نيز چنين يافتيم كه مسكينان خود را رحم مى كردند، و با فقيران مواسات و برابرى مى كردند، و كسى اگر بر ايشان ستم مى كرد عفو مى كردند، و اگر كسى با ايشان بدى مى كرد به او نيكى مى كردند، و براى گناهكاران خود استغفار مى كردند، و با خويشان خود نيكى مى كردند، و در امانت خيانت نمى كردند، و راست مى گفتند و دروغ نمى گفتند، پس به اين سبب خدا كار ايشان را به اصلاح آورد.
پس ذوالقرنين نزد ايشان ماند تا به رحمت الهى واصل شد، و عمر او پانصد سال بود. (948)

----------------------------------------
944 امالى شيخ طوسى 215.
945خصال 255.
946 خصال 248؛ تفسير عياشى 2 / 340.
947تفسير عياشى 2 / 350؛ علل الشرايع 554 بدون ذكر سند.
948امالى شيخ صدوق 144؛ علل الشرايع 472.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 5:46 pm

و على بن ابراهيم رحمة الله به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حق تعالى ذوالقرنين را مبعوث گردانيد بسوى قومش ، پس ضربتى بر جانب راست سرش زدند و خدا او را ميراند پانصد سال ، پس او را زنده كرد و باز بر ايشان مبعوث گردانيد، پس ضربتى بر جانب چپ سر او زدند كه شهيد شد، و باز حق تعالى بعد از پانصد سال او را زنده كرد و بسوى ايشان مبعوث گردانيد، و پادشاهى تمام روى زمين را از مشرق تا مغرب به او عطا فرمود، و چون به ياءجوج و ماءجوج رسيد سدى در ميان ايشان و مردم كشيد از مس و آهن و زفت و قطران (949) كه مانع شد ايشان را از بيرون آمدن .
پس حضرت فرمود كه : هيچيك از ياءجوج و ماءجوج نمى ميرد تا آنكه هزار فرزند نر از صلب او بهم رسد، و ايشان بيشترين مخلوقاتند كه خدا خلق كرده است بعد از ملائكه . پس ذوالقرنين از پى سببى رفت فرمود كه : يعنى از پى دليلى رفت تا رسيد به آنجا كه آفتاب طلوع مى كند، پس جمعى را ديد كه عريان بودند و طريقه جامه بعمل آوردن را نمى دانستند، پس از پى دليل رفت تا به ميان دو سد رسيد، و از او التماس كردند كه سدى براى دفع ضرر ياءجوج و ماءجوج بسازد، پس امر كرد كه پاره هاى آهن آوردند و در ميان آن دو كوه بر روى يكديگر گذاشتند تا مساوى آن دو كوه شد، پس امر كرد كه آتش در زير آهنها دميدند تا آنكه به مثابه آتش سرخ شد، پس قطر كه صفر باشد گداختند و بر آن ريختند تا سدى شد، پس ذوالقرنين گفت كه : اين رحمتى است از پروردگار من ، پس چون بيايد وعده پروردگار من ، آن را با زمين برابر گرداند، و وعده پروردگار من حق است .
فرمود كه : چون نزديك روز قيامت شود در آخر الزمان ، آن سد خراب شود، و ياءجوج و ماءجوج به دنيا بيرون آيند و مردم را بخورند.
پس ذوالقرنين رفت بسوى ناحيه مغرب ، و به هر شهرى كه مى رسيد مى خروشيد مانند شير غضبناك ، پس برانگيخته مى شد در آن شهر تاريكيها رعد و برق و صاعقه ها كه هلاك مى كرد هر كه مخالفت و دشمنى به او مى كرد، پس هنوز به مغرب نرسيده بود كه اهل مشرق و مغرب همگى اطاعت او كردند، پس به او گفتند كه : خدا را در زمين چشمه اى هست كه او را عين الحياة مى گويند، و هيچ صاحب روحى از آن نمى خورد مگر آنكه زنده مى ماند تا دميدن صور، پس حضرت خضر عليه السلام را كه بهترين اصحاب او بود نزد خود طلبيد با سيصد و پنجاه و نه نفر. و به هر يك ماهى خشك داد و گفت : برويد به فلان موضع كه در آنجا سيصد و شصت چشمه است ، و هر يك ماهى خود را در چشمه اى بشوئيد غير چشمه ديگران .
پس رفتند به آن موضع و هر يك بر سر چشمه اى رفتند، و چون خضر عليه السلام ماهى خود را در آب فرو برد ماهى زنده شد و در آب روان شد!
خضر عليه السلام تعجب كرد و خود از پى ماهى به آب فرو رفت و از آب خورد، و چون برگشتند، ذوالقرنين به خضر گفت كه : خوردن آن آب براى تو مقدر شده بوده است . (950)
و ابن بابويه رضى الله عنه از عبدالله بن سليمان روايت كرده است كه گفت : من در بعضى از كتابهاى آسمانى خوانده ام كه : ذوالقرنين مردى بود از اهل اسكندريه ، و مادرش پير زالى بود از ايشان ، و فرزندى بغير او نداشت ، و او را اسكندروس ‍ مى گفتند، و او صاحب ادب نيكو و خلق جميل و عفت نفس بود، از طفوليت تا وقتى كه مرد شد. و او در خواب ديد كه نزديك شد به آفتاب ، و دو قرن آفتاب يعنى دو طرف آن را گرفت ، چون خواب خود را براى قوم خود نقل كرد او را ذوالقرنين نام كردند، پس بعد از ديدن اين خواب همتش عالى شد و آوازه اش بلند گرديد، و عزيز شد در ميان قوم خود.
پس اول چيزى كه بر آن عزم كرد آن بود كه گفت : مسلمان شدم و منقاد شدم براى خداوند عالميان ، پس قوم خود را به اسلام خواند، و همگى از مهابت او مسلمان شدند، و امر كرد ايشان را كه مسجدى از براى او بنا كنند، و ايشان به جان قبول كردند، و فرمود كه : بايد طولش چهار صد ذراع و عرضش دويست ذراع و عرض ‍ ديوارش بيست و دو ذراع و ارتفاعش صد ذراع بوده باشد.
گفتند:اى ذوالقرنين !از كجا بهم مى رسد چوبى كه بر در و ديوار اين عمارت توان گذاشت كه بنايان بر روى آن بايستند و اين عمارت را بسازند، يا آنكه آن مسجد را به آن سقف كنند؟
گفت : وقتى كه فارغ شوند از بناى دو ديوار آن ، آنقدر خاك در ميان آن بريزند كه با ديوارها برابر شود، و حواله كنيد بر هر يك از مؤ منان قدرى طلا و نقره موافق حال او، پس آن طلا و نقره را ريزه كنيد و با اين خاك كه در ميان مسجد پر مى كنيد مخلوط سازيد، و چون مسجد را از خاك پر كنيد بر روى آن خاك برآئيد و آنچه خواهيد از مس و روى و غير آن صفيحه ها بسازيد و بريزيد براى سقف ، و سقف را به آسانى درست كنيد، و چون فارغ شويد بطلبيد فقرا و مساكين را براى بردن اين خاك ، كه ايشان براى آن طلا ونقره كه به آن خاك مخلوط است مسارعت و مبادرت خواهند نمود بسوى بيرون بردن آن .
پس بنا كردند مسجد را چنانچه او گفته بود، و سقف درست ايستاد، و فقرا و مساكين نيز مستغنى شدند، پس لشكر خود را قسمت كرد و هر قسمتى را ده هزار كس ‍ گردانيده و ايشان را پهن كرد در شهرها، و عزم كرد بر سفر كردن و گرديدن در شهرها.
چون قومش بر اراده او مطلع گرديدند نزد او جمع شدند و گفتند:اى ذوالقرنين !تو را به خدا سوگند مى دهيم كه ما را از خدمت خود محروم نگردانى ، و به شهرهاى ديگر مسافرت ننمائى كه ما سزاوارتريم به ديدن تو، و تو در ميان ما متولد شده اى و در بلاد ما نشو و نما كرده اى و تربيت يافته اى ، و اينك مالها و جانهاى ما نزد تو حاضر است ، هر حكم كه در آنها مى خواهى بكن ، و اينك مادر تو عورتى است پير، و حقش بر تو از همه كس بزرگتر است ، تو را سزاوار نيست كه او را نافرمانى كنى و مخالفت نمائى .
جواب گفت كه : والله گفته گفته شماست ، و راءى راءى شماست ، و ليكن من به منزله كسى شده ام كه دل و چشم و گوش او را گرفته باشند و از پيش رو او را كشندن و از پى سر او را رانند، و نداند كه او را به چه مطلب و به كجا مى برند، و ليكن بيائيداى گروه قوم من و داخل اين مسجد شويد، و همه مسلمان شويد و مخالفت من منمائيد كه هلاك مى شويد. پس دهقان و رئيس اسكندريه را طلبيد و گفت : مسجد مرا آبادان بدار، و مادر مرا صبر فرما در مفارقت من .
پس ذوالقرنين روانه شد، و مادرش در مفارقت او بسيار جزع مى كرد، از گريه خود را باز نمى داشت . دهقان حيله اى انديشه كرد براى تسلى او و عيد عظيمى ترتيب داد و منادى خود را فرمود كه در ميان مردم ندا كند كه : دهقان ، شما را اعلام كرده است كه در فلان روز حاضر شويد.
چون آن روز در آمد، منادى او ندا كرد كه : زود بيائيد، اما بايد كسى كه در دنيا مصيبتى يا بلائى به او رسيده باشد در اين عيد حاضر نشود، بايد كسى حاضر شود كه عارى از بلاها و مصيبتها باشد.
پس جميع مردم ايستادند و گفتند: در ميان ما كسى نيست كه عارى از بلاها و مصيبتها باشد، و هيچيك از ما نيست مگر آنكه به بلائى يا به مردن خويشى و يارى مبتلا شده است .
چون مادر ذوالقرنين اين قصه را شنيد خوش آمد او را اما غرض دهقان را ندانست كه چيست ، پس دهقان بعد از چند روز منادى فرستاد كه ندا كردند كه :اى گروه مردمان !دهقان امر مى كند شما را كه در فلان روز حاضر شويد، و حاضر نشود مگر كسى كه به بلائى و مصيبتى به او رسيده باشد، و دلش به درد آمده باشد، و حاضر نشود كسى كه از بلا عارى باشد كه خيرى نيست در كسى كه بلا به او نرسيده باشد.
چون اين ندا كرد، مردم گفتند: اين مرد اول بخل كرد و آخر پشيمان و شرمنده شد و تدارك امر خود كرد و عيب خود را پوشانيد. چون جمع شدند خطبه اى براى ايشان خواند و گفت :
شما را جمع نكرده بودم براى آنچه شما را بسوى آن خوانده بودم از خوردن و آشاميدن ، و ليكن شما را جمع كرده ام كه با شما سخن بگويم در باب حضرت ذوالقرنين عليه السلام و آن دردى كه بر دل ما رسيده است از مفارقت او و محرومى خدمت او، پس ياد كنيد حضرت آدم عليه السلام را كه حق تعالى به دست قدرت خود او را آفريد، و از روح خود در او دميد، و ملائكه را به سجده او ماءمور ساخت ، و او را در بهشت خود جاى داد، و او را گرامى داشت به كرامتى كه احدى از خلق را چنان گرامى نداشته بود، پس او را مبتلا كرد به بزرگترين بلاها كه در دنيا تواند بود كه بيرون كردن از بهشت بود، و آن معصيتى بود كه هيچ چيز جبران نمى كرد. پس بعد از او مبتلا كرد حضرت ابراهيم عليه السلام را به آتش انداختن ، و پسرش را ذبح كردن ، و حضرت يعقوب را به اندوه و گريه ، و حضرت يوسف را به بندگى ، و حضرت ايوب را به بيمارى ، و حضرت يحيى را به ذبح كردن ، و حضرت زكريا را به كشتن ، و حضرت عيسى را به اسير كردن ، و مبتلا كرد خلق بسيار را كه عدد ايشان را غير از حق تعالى كسى نمى داند.
پس گفت : بيائيد برويم و تسلى دهيم مادر اسكندروس را، و ببينيم كه صبر او چگونه است ، كه او مصيبتش در باب فرزندش از همه عظيم تر است .
پس چون به نزد او رفتند گفتند: آيا امروز در آن مجمع حاضر بودى و شنيدى آن سخنان را كه در آن مجلس گذشت ؟
گفت : بر جميع امور شما مطلع شدم ، و همه سخنان شما را شنيدم ، و در ميان شما كسى نبود كه مصيبت او به مفارقت اسكندروس زياده از من باشد، و اكنون حق تعالى مرا صبر داد و راضى گردانيد و دل مرا محكم گردانيد، و اميدوارم كه اجر من به قدر مصيبت من باشد، و از براى شما اميد اجر دارم به قدر مصيبت شما و الم شما بر نديدن برادر خود، و به قدر آنچه نيت كرديد و سعى كرديد در تسلى دادن مادر او، و اميدوارم كه حق تعالى بيامرزد مرا و شما را، و رحم كند مرا و شما را.
پس چون آن گروه صبر جميل آن عاقله جليله را مشاهده كردند شادان برگشتند.

----------------------------------------
949زفت : قير؛ قطران : ماده دهنى شكل و سياهرنگ كه از برخى درختان مانند صنوبر و عرعر و امثال آن مى چكد.(فرهنگ عميد).
950تفسير قمى 2 / 40، و در آن سيصد و سى به جاى سيصد و شصت آمده است .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 5:48 pm

اما ذوالقرنين ، پس رو به جانب مغرب سير مى كرد تا آنكه بسيار رفت ، و لشكر او در آن وقت فقرا و مساكين بودند، تا آنكه حق تعالى وحى كرد بسوى او كه : تو حجت منى بر جميع خلايق از مشرق تا مغرب عالم ، و اين است تاءويل خواب تو.
حضرت ذوالقرنين گفت : خداوندا!مرا به امر عظيمى تكليف مى نمائى كه قدر آن را بغير تو كسى نمى داند، پس من به اين گروه بسيار به كدام لشكر برابرى كنم ؟ و به كدام تهيه بر ايشان غالب شوم ؟ و به چه حيله ايشان را رام كنم ؟ و به كدام صبر شدتهاى ايشان را متحمل شوم ؟ و به كدام زبان با ايشان سخن بگويم ؟ و لغتهاى ايشان را چگونه بفهمم ؟ و به كدام گوش سخن ايشان را فراگيرم ؟ و به كدام ديده ايشان را مشاهده كنم ؟ و به كدام حجت با ايشان مخاصمه نمايم ؟ و به كدام دل مطالب ايشان را درك كنم ؟ و به كدام حكمت تدبير امور ايشان بكنم ؟ و به كدام حلم صبر بر درشتيهاى ايشان بكنم ؟ و به كدام عدالت به داد ايشان برسم ؟ و به كدام معرفت حكم ميان ايشان بكنم ؟ و به كدام علم امور ايشان را محكم گردانم ؟ و به كدام عقل احصاى ايشان بكنم ؟ و به كدام لشكر با ايشان جنگ كنم ؟ بدرستى كه نزد من هيچيك از اينها نيست ، پس مرا قوت ده بر ايشان ، بدرستى كه توئى پروردگار مهربان ، تكليف نمى كنى كسى را مگر به قدر استطاعت او، و بار نمى كنى مگر به قدر طاقت او.
پس حق تعالى وحى كرد به او كه : بزودى تو را خواهم داد طاقت و توانائى آنچه تو را به آن تكليف كرده ام ، و سينه تو را مى گشايم كه همه چيز را بشنوى ، و فهم تو را گنجايش مى دهم كه همه چيز را بفهمى ، و زبان تو را به همه چيز گويا مى گردانم ، و احصاى امور براى تو مى كنم كه هيچ چيز از تو فوت نشود، و حفظ مى كنم كارهاى تو را براى تو كه چيزى بر تو مخفى نماند، و پشت تو را قوى مى كنم كه از هيچ چيز نترسى ، و مهابتى در تو مى پوشانم كه از هيچ چيز هراسان نگردى ، و راءى تو را درست مى كنم كه خطا نكنى ، و جسد تو را مسخر تو مى گردانم كه همه چيز را احساس كنى ، و تاريكى و روشنائى را مسخر تو گردانيدم و آنها را دو لشكر از لشكرهاى تو نمودم كه روشنائى تو را هدايت و راهنمائى كند، و تاريكى تو را حفظ كند و امتها را از عقب تو بسوى تو جمع كند.
پس ذوالقرنين روانه شد با رسالت پروردگار خود، و خدا او را تقويت فرمود به آنچه وعده فرموده بود او را، پس رفت تا گذشت به موضعى كه آفتاب در آنجا غروب مى كند. و به هيچ امتى از امتها نمى گذشت مگر آنكه ايشان را بسوى خدا مى خواند، اگر اجابت مى كردند از ايشان قبول مى كرد، و اگر قبول نمى كردند ظلمت را بر ايشان مسلط مى كرد كه تاريك مى گردانيد شهرها و ده ها و قلعه ها و خانه ها و منازل ايشان را، و داخل دهانها و بينى ها و شكمهاى ايشان مى شد، و پيوسته متحير مى نمودند تا استجابت دعوت الهى مى كردند، و با تضرع و استغاثه به نزد او مى آمدند، تا آنكه رسيد به محل غروب آفتاب ، و ديد در آنجا آن امتى را كه حق تعالى در قرآن ياد فرموده است ، و نسبت به ايشان كرد آنچه نسبت به جماعت ديگر پيشتر كرده بود، تا آنكه از جانب مغرب فارغ شد، و جماعتى چند يافت كه عدد ايشان را بغير از خدا احصا نمى تواند كرد، و قوت و شوكتى بهم رسانيد كه بغير از تاءييد الهى براى كسى حاصل نمى تواند شد، و لغتهاى مختلف و خواهشهاى گوناگون و دلهاى پراكنده در ميان لشكر او بهم رسيد، پس در ظلمات با اصحاب خود هشت شبانه روز راه رفت تا رسيد به كوهى كه به تمام زمين احاطه داشت ، ناگاه ديد ملكى را به كوه چسبيده است و مى گويد: سبحان ربى من الآن الى منتهى الدهر، سبحان ربى من اول الدنيا الى آخرها، سبحان ربى من موضع كفى الى عرش ربى ، سبحان ربى من منتهى الظلمة الى النور ، پس ذوالقرنين به سجده افتاد و سر برنداشت تا خدا او را قوت داد و يارى كرد بر نظر كردن بسوى آن ملك .
پس آن ملك به او گفت : چگونه قوت يافتى اى فرزند آدم بر اينكه به اين موضع برسى ، و احدى از فرزندان آدم به اينجا نرسيده است پيش از تو؟
ذوالقرنين فرمود: مرا قوت داد بر آمدن به اين موضع آن كسى كه تو را قوت داد بر گرفتن اين كوه كه به تمام زمين احاطه كرده است .
ملك گفت : راست گفتى ، و اگر اين كوه نباشد زمين با اهلش بگردد و سرنگون شود، و بر روى زمين كوهى از اين بزرگتر نيست ، و اين اول كوهى است كه خدا بر روى زمين خلق كرده است ، و سرش به آسمان اول چسبيده و ريشه اش در زمين هفتم است ، و احاطه دارد به جميع زمين مانند حلقه ، و بر روى زمين هيچ شهرى نيست مگر آنكه ريشه اى دارد بسوى اين كوه ، و چون خدا خواهد زلزله در شهرى بهم رسد وحى مى كند بسوى من ، پس من حركت مى دهم ريشه اى را كه به آن شهر منتهى مى شود و آن شهر را به حركت مى آورم .
پس چون ذوالقرنين خواست برگردد، به آن ملك فرمود: مرا وصيتى بكن .
ملك گفت : غم روزى فردا را مخور، و عمل امروز را به فردا ميفكن ، و اندوه مخور بر چيزى كه از تو فوت شود، و بر تو باد به رفق و مدارا، و مباش جبار و ظالم و با تكبر.
پس ذوالقرنين برگشت بسوى اصحاب خود و عنان عزيمت به جانب مشرق معطوف نمود، و هر امتى كه در ميان او و مشرق بودند تفحص مى كرد و ايشان را هدايت مى نمود به همان طريق كه امتهاى جانب مغرب را هدايت نمود و مطيع گردانيد پيش ‍ از ايشان .
و چون از مابين مشرق و مغرب فارغ شد، متوجه سدى شد كه خدا در قرآن ياد فرموده است ، و در آنجا امتى را ديد كه هيچ لغت نمى فهميدند، و ميان ايشان و ميان سد پر بود از امتى كه ايشان را ياءجوج و ماءجوج مى گفتند، و شبيه بودند به بهائم ، مى خوردند و مى آشاميدند و فرزند بهم مى رسانيدند، و ذكور و اناث در ميان ايشان بود، و رو و بدن و خلقتشان شبيه بود به انسان اما از انسان كوچكتر بودند و در جثه اطفال بودند، و نر و ماده ايشان از پنج شبر بيشتر نمى شدند، و همه در خلقت و صورت مساوى يكديگر بودند،
و همه عريان و برهنه پا بودند، و كركى داشتند مانند كرك شتر كه ايشان را از سرما و گرما نگاهدارى مى كرد، و هر يك دو گوش داشتند كه يكى اندرون و بيرونش مو داشت و ديگرى اندرون و بيرونش كرك داشت ، و به جاى ناخن چنگال داشتند، و نيشها و دندانها داشتند مانند درندگان ، و چون به خواب مى رفتند يك گوش را فرش ‍ و ديگرى را لحاف مى كردند و سراپاى ايشان را فرا مى گرفت ، و خوراك ايشان ماهى دريا بود، و هر سال ابر بر ايشان ماهى مى باريد و به آن ماهى زندگى مى كردند در رفاهيت و فراوانى ، و چون وقت آن مى شد منتظر باريدن ماهى مى بودند چنانچه مردم منتظر باريدن باران مى باشند، پس اگر مى آمد از براى ايشان ، فراوانى ميان ايشان بهم مى رسيد و فربه مى شدند و فرزندان مى آوردند و بسيار مى شدند و يك سال به آن معاش مى كردند و چيز ديگر غير آن نمى خوردند، با آنكه به قدرى بودند كه عددشان را بغير از خدا كسى احصا نمى كرد.
و اگر سالى ماهى بر ايشان نمى باريد به قحط مى افتادند و گرسنه مى شدند و نسل ايشان قطع مى شد، و عادتشان آن بود كه به روش چهارپايان در ميان راهها و هر جا كه اتفاق مى افتاد جماع مى كردند، و سالى كه ماهى بر ايشان نمى آمد و گرسنه مى شدند رو به شهرها مى آوردند و به هر جا وارد مى شدند افساد مى كردند، و هيچ چيز را نمى گذاشتند، و فساد آنها از تگرگ و ملخ و جميع آفتها بيشتر بود، و رو به هر زمين كه مى كردند اهل آن زمين از منازل خود مى گريختند و آن زمين را خالى مى گذاشتند، زيرا كسى با ايشان برابرى نمى توانست كرد، و به هر موضع كه وارد مى شدند چنان فرا مى گرفتند آن موضع را كه قدر جاى پا و محل نشستنى از براى كسى خالى نمى ماند، و احدى از خلق خدا عدد ايشان را نمى دانست ، و كسى نمى توانست نظر بسوى ايشان بكند يا نزديك ايشان برود از بسيارى نجاست و خباثت و كثافت و بدى منظرشان ، و به اين سبب بر مردم غالب مى شدند.
و ايشان را صدائى و فغانى بود، وقتى كه رو به زمينى مى كردند صداى ايشان از صد فرسخ راه شنيده مى شد از بسيارى ايشان مانند صداى باد تندى يا باران عظيمى ، و ايشان را همهمه اى بود در شهرى كه وارد مى شدند مانند صداى مگس عسل اما شديدتر و بلندتر از آن بود به مرتبه اى كه با صداى ايشان هيچ صدا را نمى توانست شنيد، و چون به زمينى رو مى كردند جميع وحوش و درندگان آن زمين مى گريختند، زيرا كه تمام آن زمين را احاطه مى كردند كه جائى براى حيوان ديگر نمى ماند، و امر ايشان از همه عجيب تر بود، و هيچيك از ايشان نبود مگر آنكه مى دانست وقت مردن خود را، زيرا كه هيچيك از نر و ماده ايشان نمى مرد تا هزار فرزند از ايشان بهم مى رسيد، و چون هزار فرزند بهم مى رسيد مى دانست كه بايد بميرد، ديگر از ميان ايشان بيرون مى رفت و تن به مرگ مى داد.
و ايشان در زمان ذوالقرنين رو به شهرها آورده بودند و از زمينى به زمين ديگر مى رفتند و خرابى مى كردند، و از امتى به امت ديگر مى پرداختند و ايشان را از ديار خود جلا مى دادند، و به هر جانبى كه متوجه مى شدند رو بر نمى گردانيدند، و به جانب راست و چپ متوجه نمى شدند.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 5:50 pm

پس چون اين امت كه ذوالقرنين به ايشان رسيده بود، صداى ايشان را شنيدند، همگى جمع شدند و استغاثه كردند به ذوالقرنين كه در ناحيه ايشان بود و گفتند:اى ذوالقرنين !ما شنيده ايم آنچه خدا به تو عطا فرموده است از پادشاهى و ملك و سلطنت و آنچه بر تو پوشانيده است از صولت و مهابت و آنچه تو را به آن تقويت فرموده است از لشكرهاى اهل زمين از نور و ظلمت ، و ما همسايه ياءجوج و ماءجوج شده ايم ، و ميان ما و ايشان فاصله اى بغير از اين كوهها چيزى نيست ، و راهى ميان ما و ايشان نيست مگر از ميان اين دو كوه ، اگر به جانب ما ميل كنند ما را از خانه هاى خود جلا خواهند داد به سبب بسيارى ايشان ، و ما را تاب قرار نخواهد بود، و ايشان خلق بى پايانند، و شباهتى به آدميان دارند اما از قبيل چهارپايان و درندگانند، علف مى خورند و حيوانات و وحوش را به روش سباع مى درند، و مار و عقرب و ساير حشرات زمين و هر صاحب روحى را مى خورند، و هيچيك از مخلوقات خدا مثل ايشان زياده نمى شوند، و مى دانيم كه ايشان زمين را پر خواهند كرد، و اهلش را از آن زمين بيرون خواهند كرد، و فساد در زمين خواهند كرد، و ما در هر ساعت خائفيم كه اوايل ايشان از ميان اين دو كوه بر ما ظاهر شوند، و خدا از حيله و قوت به تو عطا فرموده است آنچه به احدى از عالميان نداده است ، آيا ما براى تو خرجى قرار كنيم كه در ميان ما و ايشان سد بسازى ؟
ذوالقرنين فرمود: آنچه خدا به من داده است بهتر است از خرجى كه شما به من بدهيد، پس شما مرا يارى كنيد به قوتى كه در ميان شما و ايشان سدى بسازم ، بياوريد پاره هاى آهن را.
گفتند: از كجا بياوريم اينقدر آهن و مس كه براى اين سد كافى باشد؟
فرمود: من شما را دلالت مى كنم بر معدن آهن و مس .
گفتند: به كدام قوت ما قطع كنيم آهن و مس را؟
پس از براى ايشان معدن ديگر بيرون آورد از زير زمين كه آن را سامور مى گفتند، و از همه چيز سفيدتر بود، و هر قدرى از آن را بر هر چيز كه مى گذاشتند آن را مى گداخت ، پس از آن آلتى چند براى ايشان ساخت كه به آنها در معدن كار مى كردند و به همين آلت حضرت سليمان عليه السلام ستونهاى بيت المقدس را، و سنگهائى كه شياطين از معدنها براى او مى آورند قطع مى كرد پس جمع كردند از آهن و مس براى ذوالقرنين آنچه از براى سد كافى بود، پس گداختند آهنها را و قطعه ها از آن ساختند مانند تخته هاى سنگ ، و به جاى سنگ در سد آهن گذاشتند، و مس را گداختند و آن را به جاى گل در ميان آهنها ريختند، و ميان دو كوه يك فرسخ بود.
و فرمود كه پى آن را فرو بردند تا به آب رسانيدند، و عرض سد را يك ميل نمود، و پاره هاى آهن را بر روى يكديگر گذاشتند، و مس را آب مى كردند و در ميان آهنها مى ريختند كه يك طبقه از مس بود و يك طبقه از آهن ، تا آنكه آن سد برابر آن دو كوه شد، پس آن سد به منزله جامه خيره مى نمود از سرخى مس و سياهى آهن .
پس ياءجوج و ماءجوج هر سال يك مرتبه به نزد آن سد مى آيند، زيرا كه ايشان در بلاد مى گردند و چون به سد مى رسند مانع ايشان مى شود و بر مى گردند، و پيوسته بر اين حال هستند تا نزديك قيامت كه علامات آن ظاهر شود، و از جمله علامات قيامت ظهور قائم آل محمد صلوات الله عليه است ، در آن وقت حق تعالى سد را براى ايشان مى گشايد، چنانچه خدا فرموده است : تا وقتى كه گشوده شود ياءجوج و ماءجوج ، و ايشان از هر بلندى به سرعت روانه شوند (951)(952).
مؤ لف گويد: بعد از اين ، آنچه در روايت وهب گذشت در اين روايت ذكر كرده بود، براى تكرار ذكر نكرديم ، و آنچه در اين دو روايت مخالفت با روايات سابقه داشته است محل اعتماد نيست .


باب دهم : در بيان قصه هاى حضرت يعقوب و حضرت يوسف عليهما السلام

به سند صحيح از ابوحمزه ثمالى منقول است كه گفت : روز جمعه نماز صبح را با حضرت امام زين العابدين عليه السلام در مسجد مدينه ادا كردم ، و چون از نماز و تعقيب فارغ شدند به خانه تشريف بردند، و من نيز در خدمت آن حضرت رفتم ، پس طلبيدند كنيزك خود را كه سكينه نام داشت و فرمودند: هر سائلى كه به در خانه ما بگذرد البته او را طعام بدهيد كه امروز روز جمعه است .
من عرض كردم : چنين نيست كه هر كه سؤ ال كند مستحق باشد.
فرمود:اى ثابت !مى ترسم كه بعض از آنها كه سؤ ال مى كنند مستحق باشند و ما او را طعام ندهيم و رد كنيم پس به ما نازل شود آنچه به يعقوب و آل يعقوب نازل شد، البته طعام بدهيد، بدرستى كه يعقوب عليه السلام هر روز گوسفندى مى كشت و تصدق مى كرد بعضى از آن را و بعضى را خود و عيال خود تناول مى نمودند، پس در شب جمعه در هنگامى كه افطار مى كردند سائل مؤ من روزه دار مسافر غريبى كه نزد خدا منزلت عظيم داشت بر در خانه يعقوب عليه السلام گذشت و ندا كرد: طعام دهيد سائل مسافر غريب گرسنه را از زيادتى طعام خود.
چند نوبت اين صدا كرد و ايشان مى شنيدند و حق او را نشناختند و سخن او را باور نداشتند، و چون نااميد شد و شب او را فرا گرفت گفت : انا لله و انا اليه راجعون و گريست و شكايت كرد گرسنگى خود را به حق تعالى و گرسنه خوابيد، و روز ديگر روزه داشت گرسنه و صبر كرد و حمد خدا بجا آورد، و يعقوب و آل يعقوب عليهم السلام شب سير خوابيدند، و چون صبح كردند زيادتى طعام شب ايشان مانده بود.
پس حق تعالى وحى فرمود بسوى يعقوب در صبح آن شب كه :اى يعقوب !بتحقيق كه ذليل كردى بنده مرا به مذلتى كه به سبب آن غضب مرا بسوى خود كشيدى ، و مستوجب تاءديب گرديدى ، و عقوبت و ابتلاى من بر تو و فرزندان تو نازل مى گردد.
اى يعقوب !بدرستى كه محبوبترين پيغمبران من بسوى من و گرامى ترين ايشان نزد من كسى است كه رحم كند مساكين و بيچارگان بندگان مرا، و ايشان را به خود نزديك كند و طعام دهد، و پناه و اميدگاه ايشان باشد.
اى يعقوب !آيا رحم نكردى ذميال بنده مرا كه سعى كننده است در عبادت من و قانع است به اندكى از حلال دنيا، در شب گذشته در هنگامى كه به در خانه تو گذشت در وقت افطارش ، و فرياد كرد در در خانه شما كه طعام دهيد سائل غريب را و راهگذرى قانع را، و شما هيچ طعام به او نداديد، و او انا لله و انا اليه راجعون گفت و گريست و حال خود را به من شكايت كرد و گرسنه خوابيد و مرا حمد كرد و صبحش روزه داشت ، و تو اى يعقوب و فرزندان تو سير خوابيدند و صبح زيادتى طعام نزد شما مانده بود؛ مگر نمى دانى اى يعقوب كه عقوبت و بلا به دوستان من زودتر مى رسد از دشمنان من ، و اين از لطف و احسان من است نسبت به دوستان خود، و استدراج و امتحان من است نسبت به دشمنان خود، بعزت خود سوگند مى خورم كه به تو نازل كنم بلاى خود را، و مى گردانم تو را و فرزندان تو را نشانه تيرهاى مصيبتهاى خود، و تو را در معرض عقوبت و آزار خود در مى آورم ، پس مهياى بلاى من بشويد و راضى باشيد به قضاى من ، و صبر كنيد در مصيبتهاى من .

----------------------------------------
951سوره انبياء: 96.
952كمال الدين و تمام النعمة 394.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در پنج شنبه ژوئن 10, 2010 5:57 pm .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 5:55 pm

ابوحمزه عرض كرد: فداى تو شوم ، در چه وقت يوسف عليه السلام آن خواب را ديد؟
فرمود: در همان شب كه يعقوب و آل يعقوب عليهم السلام سير خوابيدند و ذميال گرسنه خوابيد، و چون يوسف عليه السلام خواب را ديد، صبح به پدر خود يعقوب عليه السلام خواب را نقل كرد و گفت :اى پدر!در خواب ديدم كه يازده ستاره و آفتاب و ماه مرا سجده كردند.
چون يعقوب اين خواب را از او شنيد با آنچه به او وحى شده بود كه : مستعد بلا باش به يوسف گفت : اين خواب خود را به برادران خود نقل مكن كه مى ترسم ايشان حيله و مكرى در باب هلاك كردن تو بكنند، و يوسف به اين نصيحت عمل ننمود و خواب را به برادران خود نقل كرد.
حضرت فرمود: اول بلائى كه نازل شد به يعقوب و آل يعقوب حسد برادران يوسف بود نسبت به او به سبب خوابى كه از او شنيدند، پس رغبت به يوسف زياده شد و ترسيد كه آن وحى كه به او رسيده است كه مستعد بلا باشد در باب يوسف باشد و بس ، پس رغبتش نسبت به او زياده از فرزندان ديگر بود، چون برادران ديدند نسبت به او مهربانتر است ، و او را بيشتر گرامى مى دارد و بر ايشان اختيار مى كند دشوار نمود بر ايشان ، در ميان خود مشورت كرده و گفتند: يوسف و برادرش محبوبتر است بسوى پدر ما از ما و حال آنكه ما قوى و تنومنديم و به كار او مى آئيم و آنها دو طفلند و به كار او نمى آيند، بدرستى كه پدر ما در اين باب در گمراهى هويدائى است ، بكشيد يوسف را يا بيندازيد او را در زمينى كه دور از آبادانى باشد تا خالى گردد روى پدر شما براى شما يعنى شفقت او مخصوص شما باشد و رو به ديگرى نياورد و بوده باشيد بعد از او گروه شايستگان ، يعنى بعد از اين عمل توبه كنيد و صالح شويد.
پس در اين وقت به نزد پدر خود آمده و گفتند:اى پدر ما!چرا ما را امين نمى گردانى بر يوسف كه همراه ما او را بفرستى و حال آنكه ما از براى او ناصح و خيرخواهيم ، بفرست او را فردا با ما كه بچرد يعنى ميوه ها بخورد و بازى كند بدرستى كه ما او را حفظ كننده ايم از آنكه مكروهى به او برسد.
يعقوب عليه السلام فرمود: بدرستى كه مرا به اندوه مى آورد اينكه او را از پيش من ببريد، و تاب مفارقت او ندارم ، و مى ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد. پس يعقوب مضايقه مى كرد كه مبادا آن بلا از جانب حق تعالى در باب يوسف باشد چون از همه بيشتر دوست مى داشت او را، پس غالب شد قدرت خدا و قضاى او و حكم جارى او در باب يعقوب و يوسف و برادران او، و نتوانست كه بلا را از خود و يوسف دفع كند، پس يوسف را به ايشان داد با آنكه كراهت داشت و منتظر بلا بود از جانب حق تعالى در باب يوسف .
چون ايشان از خانه بيرون رفتند بى تاب گرديد و به سرعت در عقب ايشان دويد، و چون به ايشان رسيد يوسف را از ايشان گرفت و دست در گردن او در آورد و گريست و باز به ايشان داد و برگشت .
پس ايشان روانه شدند و به سرعت يوسف را بردند كه مبادا بار ديگر يعقوب عليه السلام بيايد و يوسف را از ايشان بگيرد و ديگر به ايشان ندهد. چون آن حضرت را بسيار دور بردند، در ميان بيشه اى داخل كردند و گفتند: او را مى كشيم و در اين بيشه مى اندازيم و شب گرگ او را مى خورد.
بزرگ ايشان گفت : مكشيد يوسف را و ليكن بيندازيد او را در قعر چاه تا بربايند او را بعضى از مردم قافله ها، اگر سخن مرا قبول مى كنيد و اگر مى خواهيد در اينكه او را از پدر جدا كنيد.
پس آن حضرت را بر سر چاه بردند و در چاه انداختند و گمان داشتند كه غرق خواهد شد در آن چاه ، چون به ته چاه رسيد ندا كرد ايشان را كه :اى فرزندان روبين !سلام مرا به پدرم برسانيد.
چون صداى او را شنيدند به يكديگر گفتند: از اينجا حركت مكنيد تا بدانيد كه او مرده است ، پس در آنجا ماندند تا شام شد، و در هنگام خفتن برگشتند بسوى پدر خود گريه كنان و گفتند:اى پدر!ما رفتيم كه به گرو تير بياندازيم ، يا به گرو بدويم و يوسف را نزد متاع خود گذاشتيم ، پس گرگ او را خورد. چون سخن ايشان را شنيد گفت : انا لله و انا اليه راجعون و گريست و بخاطرش آمد آن وحى كه خدا نسبت به او فرموده بود كه مستعد بلا باش ، پس صبر كرد و تن به بلا داد و به ايشان فرمود: بلكه نفسهاى شما امرى را براى شما زينت داده است ، و هرگز خدا گوشت يوسف را به خورد گرگ نمى دهد پيش از آنكه من مشاهده نمايم تاءويل آن خواب راستى را كه او ديده بود.
چون صبح شد برادران به يكديگر گفتند: بيائيد برويم و ببينيم حال يوسف چون است ، آيا مرده است يا زنده است ؟ چون به سر چاه رسيدند جمعى را ديدند از راهگذاران كه بر سر چاه جمع شده بودند، و ايشان پيشتر كسى را فرستاده بودند كه براى ايشان آب بكشد، چون دلو را به چاه انداخت حضرت يوسف عليه السلام به دلو چسبيد، دلو را بالا كشيد، پسرى را ديد كه به دلو چسبيده در نهايت حسن و جمال ، پس به اصحاب خود گفت : بشارت باد شما را!اين پسرى است از چاه بيرون آمد.
چون او را بيرون آوردند برادران يوسف رسيدند و گفتند: اين غلام ماست ، ديروز به اين چاه افتاد و امروز آمده ايم كه او را بيرون آوريم . و يوسف را از دست ايشان گرفتند و به كنارى بردند و گفتند: اگر اقرار به بندگى ما نكنى كه تو را به مردم اين قافله بفروشيم تو را مى كشيم .
يوسف عليه السلام فرمود: مرا مكشيد و هر چه خواهيد بكنيد.
پس او را به نزد مردم قافله بردند و گفتند: اين غلام را از ما مى خريد؟
شخصى از مردم قافله او را به بيست درهم خريد و برادران يوسف در يوسف از زاهدان بودند يعنى اعتنائى به شاءن او نداشتند و او را به قيمت كم فروختند و شخصى كه او را خريده بود به مصر برد و به پادشاه مصر فروخت ، چنانچه حق تعالى مى فرمايد: گفت آن كسى كه او را خريده بود از مصر به زن خود كه : گرامى دار يوسف را شايد نفع بخشد ما را در كارهاى ما، يا آنكه او را به فرزندى خود برداريم . (953)
راوى گفت : پرسيدم از آن حضرت : چند سال داشت يوسف در روزى كه او را به چاه انداختند؟
فرمود: نه سال داشت و بنا بر بعضى نسخه ها هفت سال ، (954) و اين صحيح است .
راوى پرسيد: ميان منزل يعقوب و ميان مصر چقدر راه بود؟
فرمود: دوازده روز.
و فرمود: يوسف در حسن و جمال نظير نداشت ، چون به بلوغ رسيد زن پادشاه عاشق او شد و سعى مى كرد او را راضى كند كه با او زنا كند.
يوسف فرمود: معاذ الله !ما از خانواده ايم كه ايشان زنا نمى كنند.
آن زن روزى درها را بر روى خود و يوسف بست و گفت : مترس !و خود را بر روى او انداخت ، يوسف خود را رها كرد و رو به درگاه گريخت و زليخا از عقب او رسيد و پيراهنش را از عقب سر كشيد تا آنكه گريبانش را دريد!پس يوسف خود را رها كرد و با پيراهن دريده بيرون رفت .
در اين حال پادشاه در مقابل در به ايشان برخورد، چون ايشان را در اين حال ديد، زن از براى رفع تهمت از خود، گناه را به يوسف نسبت داد و گفت : چيست جزاى كسى كه اراده كند با اهل تو كار بدى را مگر آنكه او را به زندان فرستد يا عذابى دردناك به او رسانند؟!
پس قصد كرد پادشاه يوسف را عذاب كند، يوسف عليه السلام فرمود: به حق خداى يعقوب سوگند مى خورم كه اراده بدى نسبت به اهل تو نكردم بلكه او در من آويخته بود و مرا تكليف به معصيت مى كرد و من از او گريختم ، پس بپرس از اين طفل كه حاضر است كداميك از ما اراده ديگرى كرده بوديم ؟!و نزد آن زن طفلى از اهل او بود و به ديدن او آمده بود، پس حق تعالى آن طفل را گويا گردانيد و گفت :اى پادشاه !نظر كن به پيراهن يوسف ، اگر از پيش دريده شده است ، يوسف قصد او كرده است ، و اگر از عقب دريده شده است ، او قصد يوسف نموده است .
چون پادشاه اين سخن غريب را از آن طفل بر خلاف عادت شنيد بسيار ترسيد، و چون نظر به پيراهن كرد ديد از عقب دريده شده است ، به زن خود گفت : اين از مكرهاى شماست و مكرهاى شما بزرگ است ، پس به يوسف گفت : از اين درگذر و اين حرف را مخفى دار كه كسى از تو نشنود.
و يوسف عليه السلام اين سخن را مخفى نداشت و پهن شد در شهر، حتى گفتند زنى چند از اهل شهر كه : زن عزيز مصر با جوان خود عشقبازى مى كند و او را بسوى خود مايل مى گرداند!چون اين خبر به زليخا رسيد، آن زنان را طلبيد و مجلسى آراست و طعامى براى ايشان مهيا نمود و هر يك را ترنجى و كاردى به دست داد، پس به يوسف گفت : بيرون بيا به مجلس ايشان .
چون نظر ايشان بر جمال آن حضرت افتاد از حسن و جمال آن حضرت مدهوش ‍ شده و دستهاى خود را به عوض ترنج پاره پاره كرد و گفتند: اين بشر نيست مگر فرشته اى گرامى !
زليخا گفت به ايشان : اين است كه شما مرا ملامت مى كرديد در محبت او.
چون زنان از آن مجلس بيرون آمدند، هر يك از ايشان پنهان بسوى يوسف رسولى فرستادند و التماس مى نمودند كه به ديدن ايشان برود و آن حضرت ابا مى فرمود، پس مناجات كرد كه : پروردگارا!زندان را بهتر مى خواهم از آنچه ايشان مرا به آن مى خوانند، و اگر نگردانى از من مكر ايشان را، ميل بسوى ايشان خواهم كرد و از جمله بى خردان خواهم بود. پس خدا دور نمود از آن حضرت مكر ايشان را.
چون شايع شد امر يوسف و زليخا و آن زنان در شهر مصر، پادشاه اراده كرد با آنكه از آن طفل شنيده بود و دانسته بود كه يوسف را تقصيرى نيست كه او را به زندان فرستد، لذا آن حضرت را به زندان فرستاد و در زندان گذشت آنچه خدا در قرآن ياد فرموده است . (955)
على بن ابراهيم از جابر انصارى روايت كرده است كه : يازده ستاره اى كه حضرت يوسف در خواب ديد اين ستاره ها بودند: طارق ، حوبان ، ذيال ، ذوالكتفين ، و ثاب ، قابس ، عمودان ، فيلق ، مصبح ، وصوح و فروغ . (956)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : تاءويل خوابى كه حضرت يوسف عليه السلام ديده بود كه يازده ستاره با آفتاب و ماه او را سجده كردند، آن بود كه پادشاه مصر خواهد شد و پدر و مادر و برادرانش به نزد او خواهند رفت ؛ پس آفتاب ، مادر آن حضرت بودو كه راحيل نام داشت ؛ و ماه ، حضرت يعقوب عليه السلام ؛ و يازده ستاره ، برادران او بودند. چون داخل شدند بر او همه سجده كردند خدا را به شكر آنكه يوسف را زنده ديدند، و اين سجده از براى خدا بود نه از براى يوسف .(957)

----------------------------------------
953سوره يوسف : 21.
954تفسير عياشى 2 / 172.
955علل الشرايع 45؛ تفسير برهان 2 / 243 245.
956تفسير قمى 1 / 339 ، و در آن به جاى فروغ ، فروع آمده است .
957تفسير قمى 1 / 339.


در اينجا آزمون چهاردهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 5:58 pm

و به سند معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه : يوسف عليه السلام يازده برادر داشت ، و بنيامين از آنها با او از يك مادر بود، و يعقوب عليه السلام را اسرائيل الله مى گفتند، يعنى خالص از براى خدا، يا برگزيده خدا، و او پسر اسحاق پيغمبر خدا بود، و او پسر حضرت ابراهيم خليل خدا بود، و چون يوسف آن خواب را ديد عمر او نه سال بود، چون خواب را به يعقوب عليه السلام نقل كرد يعقوب عليه السلام گفت :اى فرزند عزيز من !خواب خود را با برادران خود مگو، اگر بگوئى براى تو مكرى خواهند كرد، بدرستى كه شيطان براى انسان دشمنى است ظاهر كننده دشمنى را.
فرمود: يعنى حيله براى دفع تو خواهند كرد.
پس حضرت يعقوب عليه السلام به يوسف عليه السلام گفت : چنانچه اين خواب را ديدى ، برخواهد گزيد تو را پروردگار تو، و تعليم تو خواهد كرد از تاءويل احاديث يعنى تعبير خوابها، و يا اعم از آن و از ساير علوم الهى و تمام خواهد كرد نعمت خود را بر تو به پيغمبرى چنانچه تمام كرد نعمت خود را بر دو پدر تو پيش از تو كه آنها ابراهيم و اسحاق بودند، بدرستى كه پروردگار تو دانا و حكيم است .
و يوسف عليه السلام در حسن و جمال بر همه اهل زمان خود زيادتى داشت ، و يعقوب عليه السلام او را بسيار دوست مى داشت و بر ساير فرزندان او را اختيار مى نمود، و به اين سبب حسد بر برادران او مستولى شد و با يكديگر گفتند چنانچه خدا ياد فرموده است كه : يوسف و برادرش محبوبترند بسوى پدر ما از ما و حال آنكه ما عصبه ايم فرمود كه : يعنى جماعتى هستيم بدرستى كه پدر ما در اين باب در گمراهى هويداست . پس تدبير كردند كه يوسف را بكشند تا شفقت پدر مخصوص ايشان باشد، پس لاوى در ميان ايشان گفت : جايز نيست كشتن او، بلكه او را از ديده پدر خود پنهان مى كنيم كه پدر او را نبيند و با ما مهربان گردد.
پس آمدند به نزد پدر و گفتند:اى پدر ما!چرا ما را امين نمى گردانى بر يوسف و حال آنكه ما خيرخواه اوئيم . بفرست او را با ما فردا تا بچرد يعنى گوسفند بچراند و بازى كند و بدرستى كه ما او را محافظت و نگاهبانى مى كنيم .
پس خدا بر زبان حضرت يعقوب جارى كرد كه گفت : مرا به اندوه مى آورد بردن شما او را، مى ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد.
گفتند: اگر گرگ او را بخورد و ما عصبه ايم و با او همراهيم هر آينه از زيانكاران خواهيم بود. فرمود: ده نفر تا سيزده نفر را عصبه مى گويند .
پس يوسف را بردند و اتفاق كردند كه او را در ته چاه بيندازند، و ما وحى كرديم در چاه بسوى يوسف كه : تو خبر خواهى داد ايشان را به اين امر در وقتى كه ندانند و نشناسند.
حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: يعنى جبرئيل بر او نازل شد در چاه و به او گفت كه : تو را عزيز مصر جلالت خواهيم گردانيد، و برادران تو را محتاج تو خواهيم كرد كه بيايند بسوى تو، و تو ايشان را خبر دهى به آنچه امروز نسبت به تو كردند، و ايشان تو را نشناسند كه يوسفى . (958)
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در وقتى كه اين وحى در چاه بر او نازل شد هفت سال داشت . (959)
پس على بن ابراهيم گفت : چون حضرت يوسف را از پدر خود دور كردند و خواستند بكشند او را، لاوى به ايشان گفت كه : مكشيد يوسف را بلكه در اين چاه بياندازيد او را تا بعضى از رهگذران او را بيابند و با خود ببرند، اگر سخن مرا قبول مى كنيد.
پس او را بر سر چاه آوردند و گفتند: بكن پيراهن خود را.
يوسف عليه السلام گريست و گفت :اى برادران من !مرا برهنه مكنيد.
پس يكى از ايشان كارد كشيد و گفت : اگر پيراهن را نمى كنى تو را مى كشم ؛ پس ‍ پيراهن يوسف را كندند و او را به چاه افكندند و برگشتند.
پس يوسف در چاه با خداى خود مناجات كرد و گفت :اى خداوند ابراهيم و اسحاق و يعقوب !رحم كن ضعف و بيچارگى و خردسالى مرا. پس قافله اى از اهل مصر نزديك آن چاه فرود آمدند و شخصى را فرستادند كه براى ايشان آب از چاه بكشد، چون دلو را به چاه فرستاد يوسف عليه السلام به دلو چسبيد، چون دلو را بالا كشيد طفلى ديد كه ديده روزگار مانند او در حسن و جمال نديده است ، پس دويد بسوى رفيقان خود و گفت : بشارت باد كه چنين غلامى يافتم ، مى بريم و او را مى فروشيم و قيمتش را سرمايه خود مى گردانيم . چون اين خبر به برادران يوسف عليه السلام رسيد به نزد مردم قافله آمدند و گفتند: اين غلام ماست !گريخته بود و پنهان به يوسف گفتند: اگر اقرار به بندگى ما نمى كنى ما تو را مى كشيم پس اهل قافله به يوسف گفتند كه : چه مى گوئى ؟
گفت : من بنده ايشانم .
اهل قافله گفتند كه : به ما مى فروشيد اين غلام را؟
گفتند: بلى .
و به ايشان فروختند به شرط آنكه او را به مصر برند و در اين بلاد اظهار نكنند، و او را به قيمت كمى فروختند، به درهمى چند معدود كه هجده درهم بود، از روى بى اعتنائى به يوسف . (960)
و به سند صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه : قيمتى كه يوسف را به آن فروختند بيست درهم بود، (961) كه به حساب اين زمان هزار و دويست و شصت دينار فلوس باشد.
و از تفسير ابوحمزه ثمالى نقل كرده اند كه : آنكه يوسف را خريد مالك بن زعير نام داشت ، و تا يوسف را خريدند پيوسته او و اصحابش به بركت آن حضرت خير و بركت در آن سفر در احوال خود مشاهده مى كردند، تا هنگامى كه از يوسف عليه السلام مفارقت كردند و او را فروختند ديگر آن بركت از ايشان برطرف شد، و پيوسته دل مالك بسوى يوسف عليه السلام مايل بود، و آثار جلالت و بزرگى در جبين او مشاهده مى نمود، روزى از يوسف عليه السلام پرسيد كه : نسب خود را به من بگوى .
گفت : منم يوسف پسر يعقوب پسر اسحاق پسر ابراهيم عليهم السلام .
پس مالك او را در برگرفت و گريست و گفت : از من فرزند بهم نمى رسد، مى خواهم كه از خداى خود بطلبى كه به من فرزندان كرامت فرمايد و همه پسر باشند.
چون حضرت يوسف عليه السلام دعا كرد، خدا دوازده شكم فرزند به او داد، و در هر شكمى دو پسر. (962)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : چون برادران يوسف خواستند كه به نزد يعقوب عليه السلام برگردند، پيراهن يوسف را به خون بزغاله آلوده كردند كه چون به نزد پدر آيند بگويند كه گرگ او را دريد. (963)
و از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : بزغاله اى را كشتند و پيراهن را به خون آن آلوده كردند، چون اين كار را كردند لاوى به ايشان گفت كه :اى قوم !ما فرزندان يعقوبيم اسرائيل خدا فرزند اسحاق پيغمبر خدا و فرزند ابراهيم خليل خدا، آيا گمان مى كنيد كه خدا اين خبر را از پدر ما پنهان خواهد كرد؟
گفتند: چه چاره اى كنيم ؟
گفت : بر مى خيزيم و غسل مى كنيم و نماز جماعت مى كنيم و تضرع مى كنيم بسوى حق تعالى كه اين خبر را از پدر ما پنهان دارد، بدرستى كه خدا بخشنده و كريم است .
پس برخاستند و غسل كردند در سنت ابراهيم و اسحاق و يعقوب چنان بود كه تا يازده نفر جمع نمى شدند نماز جماعت نمى توانستند كرد و ايشان ده نفر بودند، گفتند: چه كنيم كه امام نماز نداريم ؟
لاوى گفت : خدا را امام خود مى گردانيم .
پس نماز كردند و گريستند و تضرع نمودند به درگاه خدا كه اين خبر را از پدر ايشان مخفى دارد، پس در وقت خفتن به نزد پدر خود آمدند گريان ، و پيراهن خون آلود يوسف را آوردند و گفتند:اى پدر!ما رفتيم كه گرو بدويم و يوسف را نزد متاع خود گذاشتيم ، پس گرگ او را دريد، و تو باور نمى كنى سخن ما را هر چند ما راستگويان باشيم . و پيراهن يوسف را آوردند با خون دروغى .
يعقوب عليه السلام فرمود: بلكه زينت داده است براى شما نفسهاى شما امرى را، پس من صبر جميل مى كنم و از خدا يارى مى جويم بر صبر كردن بر آنچه شما مى گوئيد از امر يوسف ، پس يعقوب فرمود: چه بسيار شديد بوده است غضب اين گرگ بر يوسف ، و چه مهربان بوده است به پيراهن او كه يوسف را را خورده است و پيراهنش را ندريده است !!
پس اهل آن قافله يوسف را بسوى مصر بردند و او را به عزيز مصر فروختند، عزيز مصر چون حسن و جمال او را ديد، و نور عظمت و جلال در جبين او مشاهده نمود، به زن خود زليخا سفارش كرد كه : گرامى دار جاى او را يعنى منزلت او را شايد كه او نفعى بخشد به ما، يا او را به فرزندى خود بگيريم .
و عزيز فرزند نداشت ، پس گرامى داشتند يوسف را و تربيت كردند، و چون به حد بلوغ رسيد، زن عزيز عاشق او شد، و هيچ زنى نظر به يوسف نمى افكند مگر آنكه از عشق او بى تاب مى شد، و هيچ مردى او را نمى ديد مگر آنكه از محبت او بى قرار مى گرديد، و روى نورانيش مانند ماه شب چهارده بود.
و زليخا سعى كرد كه يوسف را بسوى خود مايل نمايد و با او همخوابه گردد، تا آنكه روزى درها به روى او بست و گفت : زود بيا كام مرا روا كن .
يوسف فرمود: پناه به خدا مى برم از آن عمل قبيح كه مرا به آن مى خوانى ، بدرستى كه عزيز مرا تربيت كرده است و محل مرا نيكو گردانيده است ، بدرستى كه خدا رستگار نمى گرداند ستمكاران را.
پس در يوسف در آويخت ، و در آن حال يوسف صورت يعقوب را در كنار خانه ديد كه انگشت خود را به دندان مى گزد و مى گويد:اى يوسف !تو را در آسمان از پيغمبران نوشته اند، مكن كارى كه در زمين تو را از زناكاران بنويسند. (964)

----------------------------------------
958 تفسير قمى 1 / 339.
959تفسير عياشى 2 / 170.
960تفسير قمى 1 / 340.
961تفسير قمى 1 / 341؛ قصص الانبياء راوندى 128؛ تفسير عياشى 2 / 172.
962مجمع البيان 3 / 220.
963 تفسير قمى 1 / 341.
964 تفسير قمى 1 / 341.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 5:59 pm

و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون زليخا قصد يوسف عليه السلام كرد، بتى در آن خانه بود، برخاست و جامه اى بر روى آن بت انداخت ، يوسف به او فرمود: چه مى كنى ؟
گفت : جامه بر روى اين بت مى اندازم كه ما را در اين حال نبيند، كه من از او شرم مى كنم .
فرمود: تو شرم مى كنى از بتى كه نه مى شنود و نه مى بيند، و من شرم نكنم از پروردگار خود كه بر هر آشكار و نهان مطلع است ؟!
پس برجست و دويد زليخا از عقب او دويد، در اين حال عزيز در خانه به ايشان رسيد، زليخا به عزيز گفت : چيست جزاى كسى كه اراده بدى نسبت به اهل تو كند مگر اينكه او را به زندان فرستى يا او را به عذاب درد آوردنده معذب گردانى ؟!
يوسف به عزيز گفت : او اين اراده بد نسبت به من كرد.
و در آن خانه طفلى در گهواره بود، خدا يوسف را الهام كرد كه به عزيز فرمود: از اين طفل كه در گهواره است بپرس تا او شهادت دهد كه من خيانتى نكرده ام .
چون عزيز از طفل سؤ ال كرد، حق تعالى طفل را در گهواره براى يوسف به سخن آورد و گفت : اگر پيراهن يوسف از پيش رو دريده شده است پس زليخا راست مى گويد و يوسف از دروغگويان است ، و اگر پيراهن او از عقب دريده شده است پس زليخا دروغ مى گويد و يوسف از راستگويان است .
چون عزيز نظر به پيراهن يوسف كرد ديد از عقب دريده شده است ، به زليخا گفت : اين از مكر شماست بدرستى كه مكر شما عظيم است ، پس به يوسف گفت : از اين سخن در گذر و اين حرف را مخفى دار كه كسى از تو نشنود، و به زليخا گفت : استغفار كن براى گناه خود، بدرستى كه تو از خطاكاران بودى .
پس آن خبر در مصر شهرت يافت و زنان قصه زليخا را ذكر مى كردند و او را ملامت مى كردند، چون آن خبر به زليخا رسيد، سركرده هاى آن زنان را طلبيد و مجلسى براى ايشان آراست و به دست هر يك از ايشان ترنجى و كاردى داد و گفت : اين ترنج را پاره كنيد، و در آن حال يوسف را داخل آن مجلس كرد، چون زنان را نظر بر جمال يوسف عليه السلام افتاد دست را از ترنج نشناختند و دستهاى خود را پاره پاره كردند، پس زليخا به ايشان گفت كه : مرا معذور داريد، اين است آنكه مرا ملامت مى كرديد در محبت او، و من او را بسوى خود خوانده ام و او امتناع مى نمايد، و اگر نكند من او را به آن امر مى كنم هر آينه او را به زندان فرستم به خوارى .
پس اين روز به شب نرسيد كه هر يك از آن زنان بسوى يوسف عليه السلام فرستادند و يوسف را بسوى خود خواندند، پس حضرت يوسف دلتنگ شد و با خدا مناجات كرد كه : پروردگارا!زندان رفتن محبوبتر است بسوى من از آنچه زنان مرا بسوى آن مى خوانند، و اگر تو مكر ايشان را از من نگردانى ، ميل بسوى ايشان خواهم كرد و از بى خردان خواهم بود. پس حق تعالى دعاى او را مستجاب گردانيد و حيله ها و مكرهاى آن زنان را از او دفع كرد، و زليخا امر كرد كه يوسف را به زندان بردند، چنانچه حق تعالى فرموده است كه : ايشان را به خاطر رسيد بعد از آن آيتها كه بر پاكى دامن يوسف مشاهده كردند، كه او را به زندان فرستند تا مدتى . (965)(966)
حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: آن آيتها، گواهى طفل در گهواره بود، و پيراهن دريده يوسف عليه السلام از عقب ، و دويدن يوسف و زليخا از عقب او.
چون يوسف قبول قول زليخا نكرد، حيله ها برانگيخت تا شوهرش يوسف عليه السلام را به زندان فرستاد، و با يوسف داخل زندان شدند دو جوان از غلامان پادشاه كه يكى خباز او بود و ديگرى ساقى او. (967)
و به روايت ديگر، پادشاه دو كس را به يوسف عليه السلام موكل گردانيد كه او را محافظت نمايند، چون داخل زندان شدند به يوسف گفتند كه : تو چه صناعت دارى ؟
گفت : من تعبير خواب مى دانم .
پس يكى از ايشان گفت كه : من در خواب ديدم انگور براى شراب مى فشردم .
يوسف گفت كه : از زندان بيرون خواهى رفت و ساقى پادشاه خواهى شد، و منزلت تو نزد او بلند خواهد گرديد.
پس ديگرى كه خباز بود گفت : من در خواب ديدم كه نانى چند در ميان كاسه بود، بر سر گرفته بودم ، مرغان مى آمدند از آن مى خوردند و او دروغ گفت ، اين خواب را نديده بود .
پس يوسف عليه السلام به او گفت كه : پادشاه تو را مى كشد و بر دار مى كشد، و مرغان از مغز سر تو خواهند خورد.
پس آن مرد انكار كرد و گفت : من خوابى نديده بودم .
يوسف عليه السلام گفت : آنچه به شما گفتم واقع خواهد شد.
و پيوسته يوسف عليه السلام نيكى به اهل زندان مى كرد، و بيماران ايشان را پرستارى مى نمود، و محتاجان را اعانت مى كرد، و بر اهل زندان جا را گشايش ‍ مى داد، پس پادشاه طلبيد آن كسى كه در خواب ديده بود كه انگور براى شراب مى فشرد كه از زندان نجات دهد، حضرت يوسف عليه السلام به او گفت كه : چون نزد پادشاه بروى مرا نزد او ياد كن ؛ شيطان از خاطر او فراموش كرد كه او را نزد پادشاه ياد كند، و سالها بعد از آن يوسف در زندان ماند. (968)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : جبرئيل به نزد حضرت يوسف آمد و گفت :اى يوسف !خداوند عالميان تو را سلام مى رساند و مى گويد كه : كى تو را نيكوترين خلق خود گردانيد؟
پس يوسف عليه السلام فرياد برآورد و پهلوى روى خود را به زمين گذاشت و گفت : تو اى پروردگار من .
پس جبرئيل گفت : خدا مى فرمايد: كى تو را بسوى پدرت محبوب گردانيد از ميان برادران تو؟
پس حضرت يوسف فغان برآورد و پهلوى روى خود را بر زمين گذاشت و گفت : تو اى پروردگار من .
جبرئيل گفت كه : مى فرمايد: كى تو را از چاه بيرون آورد بعد از آنكه تو را در چاه انداخته بودند، و يقين به هلاك خود كرده بودى ؟
پس يوسف عليه السلام فغان برآورد و پهلوى روى خود را بر زيمن گذاشت و گفت : تو اى پروردگار من .
جبرئيل گفت : بدرستى كه پروردگار تو عقوبتى براى تو قرار داده است ، براى آنكه استغاثه بغير او كردى ، پس بمان در زندان چندين سال .
چون مدت منقضى شد و رخصت دادند او را كه دعاى فرج را بخواند، پهلوى روى خود را بر زمين گذاشت و گفت : اللهم ان كانت ذنوبى قد اخلقت وجهى عندك فانى اتوجه اليك بوجه آبائى الصالحين ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب يعنى : خداوندا!اگر بوده باشند گناهان من كه كهنه كرده باشند روى مرا نزد تو، پس بدرستى كه من متوجه مى شوم بسوى تو به روى پدران شايسته خودم ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب ، پس خدا او را فرج داد و از زندان نجات بخشيد.
راوى گفت : فداى تو شوم !آيا ما هم اين دعا را بخوانيم ؟
فرمود: مثل اين دعا را بخوانيد و بگوئيد: اللهم ان كانت ذنوبى قد اخلقت وجهى عندك فانى اتوجه اليك بنبيك نبى الرحمة صلى الله عليه و آله و على و فاطمة و الحسن و الحسين و الائمة عليهم السلام . (969)

----------------------------------------
965سوره يوسف : 35.
966تفسير قمى 1 / 342.
967تفسير قمى 1 / 344.
968 تفسير قمى 1 / 344.
969 تفسير قمى 1 / 344؛ تفسير عياشى 2 / 178.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:00 pm

و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : پادشاه خوابى ديد و به وزيران خود گفت كه : من در خواب ديدم هفت گاو فربه را كه مى خوردند آنها را هفت گاو لاغر، و هفت خوشه سبز ديدم كه هفت خوشه خشك بر آنها پيچيدند و غالب شدند بر آنها، پس ‍ گفت :اى گروه !مرا فتوى دهيد در خوابى كه ديده ام
اگر تعبير خواب مى توانيد كرد.
ايشان ندانستند تعبير آن خواب را و گفتند: اين از خوابهاى پريشان است ، و ما تعبير اين خوابهاى پريشان را نمى دانيم . پس آن كسى كه يوسف عليه السلام تعبير خواب او كرده بود، چون از زندان نجات يافت يوسف عليه السلام از او التماس كرده بود كه او را به ياد پادشاه بياورد، در اين وقت نزد پادشاه ايستاده بود، بعد از آنكه هفت سال از وقت زندان بيرون آمدن او گذشته بود يوسف عليه السلام به ياد او آمد، به پادشاه عرض كرد كه : من شما را خبر مى دهم ، پس مرا بفرستيد به زندان تا از يوسف تعبير اين خواب را معلوم كنم .
چون به نزد يوسف آمد گفت :اى يوسف !اى بسيار راستگو و راست كردار!فتوى ده ما را در هفت گاو فربه كه بخورد آنها را هفت گاو لاغر، و هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه خشك ، تعبير اين خواب را بگو شايد كه من برگردم بسوى پادشاه و اصحاب او و خبر دهم ايشان را، شايد كه ايشان بدانند فضيلت و بزرگوارى تو را با تعبير خواب .
حضرت يوسف عليه السلام فرمود: بايد زراعت كند هفت سال پياپى با نهايت اهتمام ، پس آنچه درو كنيد در اين سالها در خوشه خود بگذاريد و خرد مكنيد، تا كرم در آن نيفتد و ضايع نشود، مگر به قدرى كه در آن سالها بخوريد، پس بيايد بعد از اين هفت سال ، هفت سال ديگر قحط شديد در آنها باشد كه خورده شود در اين سالهاى قحط آنچه در آن هفت سال پيش ذخيره كرده باشيد، پس بيايد بعد از اين هفت سال ، سالى كه باران براى مردم بسيار ببارد و ميوه و حاصل فراوان گردد.
پس آن شخص برگشت و بسوى پادشاه آمد و آنچه حضرت يوسف عليه السلام فرموده بود عرض كرد، پادشاه گفت كه : بياوريد يوسف را به نزد من .
چون آن رسول بسوى حضرت يوسف عليه السلام برگشت ، يوسف گفت : برو به نزد پادشاه و بپرس از او كه : چون بود حال آن زنانى كه زليخا حاضر كرده بود و چون مرا ديدند دستهاى خود را بريدند؟ بدرستى كه پروردگار من به مكرهاى ايشان داناست ، يعنى بگو كه آن زنان را بطلبد و حال من و زليخا را از ايشان معلوم كند، كه ايشان مطلعند بر آنكه من به اين سبب به زندان آمدم كه تكليف زليخا و ايشان را قبول نكردم .
پس عزيز فرستاد آن زنان را طلبيد و از ايشان سؤ ال نمود كه : چون بود قصه و كار شما در هنگامى كه يوسف را بسوى خود تكليف مى كرديد؟
گفتند: تنزيه مى كنيم خدا را، و ندانستيم از يوسف هيچ امر بدى .
پس زليخا گفت كه : در اين وقت حق ظاهر گرديد، و من او را بسوى خود مى خواندم ، و او از جمله راستگويان بود.
پس حضرت يوسف گفت كه : غرض من آن بود كه عزيز بداند من در غيبت او به او خيانت نكرده ام ، بدرستى كه خدا هدايت نمى كند مكر خيانت كنندگان را، و برى نمى دانم نفس خود را از بدى ، بدرستى كه نفس من بسيار امر كننده است به بدى مگر در وقتى كه رحم كند پروردگار من ، بدرستى كه پروردگار من آمرزنده و مهربان است .
پس عزيز گفت : بياوريد يوسف را به نزد من تا او را از براى خود برگزينم . پس ‍ يوسف عليه السلام به نزد او آمد، نظرش بر حضرت يوسف افتاد و با او سخن گفت ، و انوار رشد و نيكى و صلاح و عقل و دانائى از غره ناصيه او مشاهده كرد، گفت : بدرستى كه تو امروز نزد ما صاحب منزلت و مقرب و امينى ، هر حاجت كه دارى از من بطلب .
يوسف گفت : مرا امين گردان بر خزينه ها و انبارهاى زمين مصر كه جميع حاصل زراعتهاى آن در تصرف من باشد، بدرستى كه من حفظ كننده و نگاهدارنده و دانايم كه به چه مصرف صرف كنم .
پس عزيز مصر جميع حاصلهاى مصر را در تصرف آن حضرت گذاشت ، چنانچه حق تعالى فرموده است كه : چنين تمكين و اقتدار داديم از براى يوسف در زمين مصر كه هر جا خواهد قرار گيرد و به هر طرف حكمش جارى باشد، مى رسانيم به رحمت خود هر كه را خواهيم در دنيا و آخرت ، و ضايع نمى گردانيم مزد نيكوكاران را، و بتحقيق كه مزد آخرت بهتر است از براى آنها كه ايمان آورده اند و پرهيزكارند . (970)
پس امر كرد يوسف عليه السلام كه انبارها را از سنگ و ساروج بنا كردند، و امر كرد كه زراعتهاى مصر را درو كردند و به هر كس به قدر قوت او داد و باقى را در خوشه گذاشت و خرد نكرد و در انبارها ضبط كرد، و مدت هفت سال چنين مى كرد.
چون سالهاى خشكسالى و قحط درآمد آن خوشه ها را كه ضبط كرده بود بيرون مى آورد و به آنچه مى خواست مى فروخت ، و ميانه او و پدرش هيجده روز راه بود، و مردم از اطراف عالم بسوى مصر مى آمدند كه از يوسف عليه السلام طعام بگيرند.
و يعقوب و فرزندانش بر باديه فرود آمده بودند كه در آنجا مقل (971) بسيار بود، پس برادران يوسف قدرى از آن مقل گرفتند و بسوى مصر بار بستند كه آذوقه از مصر بياورند. و يوسف عليه السلام خود متوجه فروختن مى شد و به ديگرى نمى گذاشت ، چون برادران يوسف عليه السلام به نزد او آمدند ايشان را شناخت و ايشان او را نشناختند، و آنچه مى خواستند به ايشان داد، و در كيل احسان نمود نسبت به ايشان ، پس به ايشان گفت : كيستيد شما؟ گفتند: ما فرزندان يعقوبيم ، او پسر اسحاق است و او پسر ابراهيم خليل خداست كه نمرود او را به آتش انداخت و نسوخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانيد.
فرمود: چون است حال پدر شما و چرا او نيامده است ؟
گفتند: مرد پير ضعيفى است .
فرمود: آيا شما را برادرى ديگر هست ؟
گفتند: برادر ديگر داريم كه از پدر ماست و از مادر ديگر است .
فرمود: چون بسوى من برگرديد بار ديگر، آن برادر را با خود بياوريد، آيا نمى بينيد كه من وفا مى كنم كيل را، و نيكو رعايت مى كنم هر كه را بسوى من مى آيد، پس اگر آن برادر را با خود نياوريد كيلى نخواهد بود شما را نزد من ، و شما را نزديك خود نخواهم طلبيد. گفتند: به هر حيله كه هست پدرش را راضى خواهيم كرد و در اين باب تقصير نخواهيم كرد.
يوسف عليه السلام به ملازماان خود فرمود كه : آن متاعى كه ايشان براى قيمت طعام آورده بودند، بى خبر از ايشان در ميان بارهاى ايشان بگذاريد، شايد چون به اهل خود برگردند و بار خود را بگشايند و ببينند كه متاع ايشان را پس داده ايم بسوى ما باز برگردند.
چون برادران حضرت يوسف عليه السلام بسوى پدر خود برگشتند گفتند:اى پدر!عزيز مصر گفته است كه اگر برادر خود را با خود نبريم طعام به ما كيل نكند، پس بفرست با ما برادر ما را تا طعام از او بگيريم ، بدرستى كه ما محافظمت كننده ايم او را.
ححضرت يعقوب گفت : آيا امين گردانم شما را بر او چنانچه امين گردانيدم شما را به برادر او پيشتر؟!پس خدا نيكو حفظ كننده اى است ، و او رحم كننده ترين رحم كنندگان است .
پس متاعهاى خود را گشودند، يافتند سرمايه خود را كه براى خريدن طعام برده بودند كه به ايشان پس داده اند در ميان بارهاى ايشان گذاشته اند.
گفتند:اى پدر!زياده از اين احسان نمى باشد كه عزيز نسبت به ما كرده است ، اينك متاع ما را به ما پس داده است ، و از ما قيمت قبول نكرده است ، اگر برادر ما را همراه بفرستى آذوقه از براى اهل خود مى آوريم و برادر خود را حفظ مى كنيم ، و به سبب بردن برادر خود يك شتر بار زياده مى گيريم ، و آنچه آورده ايم طعامى است اندك ، وفا به آذوقه ما نمى كند.
حضرت يعقوب عليه السلام فرمود: هرگز او را با شما نفرستم تا بدهيد به من عهدى از جانب حق تعالى ، و سوگند به خدا بخوريد كه البته او را براى من بياوريد مگر آنكه امرى روى دهد كه اختيار از دست شما به در رود. پس ايشان سوگند خوردند، يعقوب عليه السلام فرمود: خدا بر آنچه ما گفتيم گواه و مطلع است ، پس چون ايشان خواستند كه بيرون روند يعقوب عليه السلام به ايشان گفت :اى فرزندان من !همه از يك در داخل مشويد مبادا شما را چشم بزنند، و از درهاى متفرق داخل شويد، و من دفع نمى توانم كرد از شما آنچه خدا از براى شما مقدر كرده است ، حكم نيست مگر از براى او، بر او توكل كنندگان باشيد.
و چون برادران داخل شدند نزد حضرت يوسف چنانچه پدر ايشان وصيت كرده بود، هيچ فايده نبخشيد هر تدبيرى كه حضرت يعقوب عليه السلام براى ايشان كرده بود كه قضاى خدا را از ايشان دفع كند مگر آنكه يعقوب عليه السلام خوفى كه در نفس او بود بر بنيامين فرزند خود اظهار نمود، بدرستى كه او صاحب علم و دانا بود، و مى دانست كه تدابير او مانع تقدير خدا نمى گردد و ليكن اكثر مردم نمى دانند.
چون ايشان از نزد حضرت يعقوب عليه السلام بيرون رفتند، بنيامين با ايشان چيزى نمى خورد و همنشينى نمى كرد و سخن نمى گفت ، چون به خدمت حضرت يوسف عليه السلام رسيدند و سلام كردند، چشم حضرت يوسف به برادرش بنيامين افتاد و به ديدن او شاد شد، چون ديد كه دور از ايشان نشسته است گفت : تو برادر ايشانى ؟
گفت : بلى .
فرمود: چرا با ايشان ننشسته اى ؟
بنيامين گفت : از براى اينكهك برادرى داشتم كه از پدر و مادر با من يكى بود، ايشان او را با خود بردند و او را برنگردانيدند، دعوى كردند كه گرگ او را خورد، پس من به سوگند بر خود لازم گردانيدم كه در هيچ امرى با ايشان مجتمع نشوم تا زنده باشم .
يوسف عليه السلام پرسيد: آيا زن خواسته اى ؟
گفت : بلى .
فرمود كه : فرزند از براى تو بهم رسيده است ؟
گفت : بلى .
فرمود: چند فرزند بهم رسانيده اى ؟
گفت : سه پسر.
فرمود: چه نام كرده اى ايشان را؟
گفت : يكى را گرگ نام كرده ام ، و يكى را پيراهن ، و يكى را خون !
فرمود: چگونه اين نامها را اختيار كرده اى ؟
گفت : از براى اينكه فراموش نكنم برادر خود را، هرگاه كه يكى از ايشان را بخوانم برادر خود را بياد آورم .
پس حضرت يوسف عليه السلام به برادران خود گفت كه : بيرون رويد؛ و بنيامين را پيش خود نگاه داشت و ايشان بيرون رفتند، و بنيامين را به نزد خود طلبيد و گفت : من برادر توام يوسف ، پس غمگين مباش به آنچه ايشان كردند و گفت كه : مى خواهم تو را نزد خود نگاهدارم .
بنيامين گفت : برادران نمى گذارند مرا، زيرا كه پدرم عهد و پيمان خدا از ايشان گرفته است كه مرا بسوى او برگردانند.
يوسف گفت كه : من چاره اى در اين باب مى كنم و حيله بر مى انگيزم ، پس آنچه ببينى انكار مكن و برادران را خبر مده .
چون حضرت يوسف عليه السلام طعام را به ايشان داد و احسان فراوانى نسبت به ايشان بعمل آورد، به بعضى از ملازمان خود فرمود: اين صاع را در ميان بار بنيامين بگذاريد و آن صاعى بود از طلا كه به آن كيل مى كردند پس آن را در ميان بار بنيامين گذاشتند به نحوى كه برادران بر آن مطلع نشدند.
چون ايشان بار كردند، حضرت يوسف عليه السلام فرستاد و ايشان را نگاهداشت ، پس امر فرمود منادى را كه ندا كرد در ميان ايشان كه :اى گروه اهل قافله شما دزدانيد.
پس برادران حضرت يوسف عليه السلام آمدند و پرسيدند كه : چه چيز از شما ناپيدا شده است ؟
ملازمان يوسف عليه السلام گفتند كه : صاع پادشاه پيدا نيست ، و هر كه آن را بياورد يك شتر بار به او مى دهيم و ما ضامنيم كه به او برسانيم .
پس برادران به حضرت يوسف گفتند كه : بخدا سوگند كه شما مى دانيد كه ما نيامده بوديم كه افساد كنيم در زمين ، و نبوديم ما دزدان .
حضرت يوسف عليه السلام فرمود كه : پس چيست جزاى كسى كه صاع به نزد او ظاهر شود و اگر شما دروغگو باشيد؟
گفتند: جزاى او آن است كه او را به بندگى نگاه دارى ، چنين جزا مى دهيم ستمكاران را. و در شريعت حضرت يعقوب عليه السلام چنين بود كه هر كه دزدى مى كرد او را به بندگى مى گرفتند.
پس ، از براى دفع تهمت ، حضرت يوسف عليه السلام فرمود كه اول بارهاى برادران را بكاوند پيش از بار بنيامين ، و چون به بار بنيامين رسيدند صاع در ميان بار او ظاهر شد، پس بنيامين را گرفتند و حبس كردند.

----------------------------------------
970سوره يوسف : 56 و 57.
971مقل : صمغ درختى است كه در سواحل بحر عمان و هندوستان مى رويد، طعمش تلخ است . (فرهنگ عميد 3 / 2293 ).
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:02 pm

و از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه : چگونه حضرت يوسف فرمود كه ندا كنند اهل قافله را كه شما دزدانيد و حال آنكه ايشان دزدى نكرده بودند؟
فرمود كه : آنها دزدى نكرده بودند و حضرت يوسف عليه السلام دروغ نگفت ، زيرا كه غرض حضرت يوسف آن بود كه : شما يوسف را از پدرش دزديديد.
پس برادران حضرت يوسف گفتند كه : اگر بنيامين دزدى كرد، برادر او يوسف نيز پيشتر دزدى كرده بود.
پس حضرت يوسف عليه السلام تغافل نمود، جواب ايشان نگفت و در خاطر خود فرمود: بلكه شما بدكرداريد چنانچه يوسف را از پدر دزديديد، و خدا داناتر است به آنچه شما مى گوئيد.
پس برادران همگى جمع شدند و از بدن ايشان خون زرد مى چكيد و با حضرت مجادله مى كردند در نگاهداشتن برادرش ، و عادت فرزندان يعقوب عليه السلام چنين بود كه هرگاه غضب بر ايشان مستولى مى شد موهاى ايشان از جامه ها بيرون مى آمد و از سر آن موها خون زرد مى ريخت . پس گفتند به حضرت يوسف كه :اى عزيز!بدرستى كه او را پدرى هست پير و سالدار، پس بگير يكى از ما را به جاى او، بدرستى كه مى بينيم تو را از نيكوكاران ، پس رها كن او را.
يوسف عليه السلام گفت : معاذ الله !پناه به خدا مى برم از آنكه بگيريم كسى را جز آن كه متاع خود را نزد او يافته ام و نگفت : مگر كسى كه متاع ما را دزديده است ، تا دروغ نگفته باشد زيرا كه اگر ديگرى را بگيريم از ستمكاران خواهيم بود.
چون نااميد شدند از برادر خود، خواستند كه بسوى پدر خود برگردند، برادر بزرگ ايشان با سركرده ايشان كه به يك روايت لاوى بود، و به روايت ديگر يهودا، و بنا بر مشهور شمعون بود، (972) و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه يهودا بود (973) گفت به ايشان كه : مگر نمى دانيد كه پدر شما از شما پيمان خدا گرفت در باب اين فرزند، و پيشتر تقصير كرديد در باب يوسف ، پس ‍ برگرديد شما بسوى پدر خود اما من نمى آيم بسوى او، و از زمين مصر به در نمى روم تا رخصت دهد مرا پدر من يا خدا حكم كند از براى من كه برادر خود را از ايشان بگيرم و او بهترين حكم كنندگان است . پس به ايشان گفت كه : برگرديد بسوى پدر خود و بگوئيد:اى پدر!بدرستى كه پسر تو دزدى كرد و ما گواهى نمى دهيم مگر به آنچه دانستيم ، و ما حفظ كننده غيب نبوديم ، و سؤ ال كن از اهل شهرى كه ما در آنجا بوديم و از اهل قافله كه در ميان ايشان بوديم ، و بدرستى كه ما راستگويانيم .
پس برادران يوسف عليه السلام بسوى پدر خود برگشتند و يهودا در مصر ماند و به مجلس حضرت يوسف عليه السلام حاضر شد و در باب بنيامين سخن بسيار گفت تا آنكه آوازها بلند شد و يهودا به غضب آمد، و بر كتف يهودا موئى بود كه چون به غضب مى آمد آن مو بلند مى شد و خون از آن مى ريخت و ساكن نمى شد تا يكى از فرزندان يعقوب دست بر او بگذارد؛ چون حضرت يوسف ديد كه خون از موى او جارى شد و در پيش يوسف عليه السلام طفلى از فرزندان او بازى مى كرد و در دستش رمانه اى از طلا بود كه با آن بازى مى كرد، حضرت يوسف رمانه را از او گرفت و به جانب يهودا گردانيد، چون طفل از پى رمانه رفت كه آن را بگيرد دستش ‍ بر يهودا خورد و غضب او ساكن گرديد، پس يهودا به شك افتاد و طفل رمانه را گرفت و بسوى حضرت يوسف برگشت .
باز سخن ميان يهودا و يوسف عليه السلام بلند شد تا آنكه يهودا به غضب آمد و موى كتفش برخاست و خون از آن جارى شد، و باز يوسف عليه السلام رمانه را انداخت و طفل از پى آن رفت و دستش بر يهودا خورد و غضبش ساكن شد؛ تا سه مرتبه چنين كرد، پس يهودا گفت : مگر در اين خانه كسى از فرزندان يعقوب هست ؟!
چون برادران يوسف عليه السلام به نزد يعقوب عليه السلام برگشتند و قصه بنيامين را نقل كردند فرمود كه : بلكه نفس شما براى شما امرى را زينت داده است و از عمل شما او به حبس افتاده است و اگر نه عزيز چه مى دانست كه دزد را براى دزدى او به بندگى مى بايد گرفت ، پس صبر جميل مى كنم شايد كه حق تعالى همه را براى من بياورد، بدرستى كه او دانا و حكيم است .
پس رو از ايشان گردانيد و گفت : زهى تاءسف بر يوسف . و سفيد شده بود ديده هاى او و نابينا گرديده بود از اندوه و گريه كردن بر يوسف عليه السلام و پر بود از خشم بر برادران ، و به ايشان اظهار نمى نمود.
منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه : به چه حد رسيده بود حزن يعقوب عليه السلام بر يوسف عليه السلام ؟
فرمود: به اندوه هفتاد زن كه فرزندان ايشان مرده باشند، و فرمود كه : حضرت يعقوب عليه السلام نمى دانست گفتن انا لله و انا اليه راجعون را، پس به اين سبب گفت : وا اسفا على يوسف .
پس برادران گفتند: بخدا سوگند كه ترك نمى كنى ياد كردن يوسف را تا آنكه مشرف بر هلاك گردى يا هلاك شوى .
حضرت يعقوب گفت كه : شكايت نمى كنم اندوه عظيم و حزن خود را مگر بسوى خدا، مى دانم از لطف و رحمت خدا آنچه شما نمى دانيد،اى فرزندان من !برويد و تفحص كنيد از يوسف و برادرش و نااميد نشويد از رحمت خدا، بدرستى كه نااميد نمى شود از رحمت خدا مگر گروه كافران .
و به سند حسن روايت كرده است كه از حضرت امام محمد باقر عليه السلام پرسيدند كه : حضرت يعقوب در وقتى كه به فرزندانش گفت : برويد و تفحص ‍ يوسف و برادر بكنيد، آيا مى دانست كه او زنده است ، و حال آنكه بيست سال از او مفارقت كرده بود و چشمهايش از بسيارى گريه بر او نابينا شده بود؟
فرمود كه : بلى مى دانست كه او زنده است ، زيرا كه دعا كرد از پروردگارش در سحر كه ملك موت را به نزد او فرستد، پس ملك موت بر او نازل شد با خوشترين بوى و نيكوترين صورتى ، حضرت يعقوب عليه السلام گفت : كيستى ؟
گفت : من ملك موتم كه از حق تعالى سؤ ال كردى كه مرا بسوى تو فرستد، چه حاجت به من داشتى اى يعقوب ؟
فرمود: خبر ده مرا كه ارواح را يك جا قبض مى كنى از اعوان خود يا متفرق مى گيرى ؟ گفت : بلكه متفرق مى گيرم .
پس حضرت يعقوب عليه السلام گفت كه : قسم مى دهم تو را به خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب كه خبر دهى مرا كه آيا روح يوسف به تو رسيده است ؟
گفت : نه .
پس در آن وقت دانست كه او زنده است و با فرزندان خود گفت :اى فرزندان من !برويد و تجسس و تفحص كنيد يوسف و برادرش را، و نااميد مشويد از رحمت خدا، بدرستى كه نااميد نمى شود از رحمت خدا مگر گروه كافران .
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه عزيز مصر به يعقوب عليه السلام نوشت كه : اينك پسر تو را يعنى يوسف را به قيمت كمى خريدم و او را بنده خود گردانيدم ، و پسر ديگر تو بنيامين متاع خود را نزد او يافتم و او را به بندگى گرفتم . پس هيچ چيز بر حضرت يعقوب عليه السلام دشوارتر نبود از اين نامه ، پس به رسول گفت : باش ‍ در جاى خود تا جواب نويسم ، و نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم. ، اين نامه اى است از يعقوب اسرائيل خدا پسر اسحاق ذبيح خدا پسر ابراهيم خليل خدا، اما بعد، پس فهميدم نامه تو را كه ذكر كرده بودى كه فرزند مرا خريده و به بندگى گرفته اى ، بدرستى كه بلا موكل است به فرزندان آدم ، بدرستى كه جدم حضرت ابراهيم را نمرود كه پادشاه روى زمين بود به آتش انداخت و نسوخت و حق تعالى بر او سرد و سلامت گردانيد، و پدرم اسحاق ، خدا جد مرا امر كرد كه او را به دست خود ذبح كند، پس خواست كه او را ذبح كند، خداوند فدا كرد او را به گوسفندى بزرگ ؛ و بدرستى كه من فرزندى داشتم كه هيچكس در دنيا محبوبتر نبود بسوى من از او، و نور ديده من بود، و ميوه دل من بود، پس برادرانش او را بيرون بردند و برگشتند و گفتند كه : گرگ او را خورد، پس از اين اندوه پشت من خم شد و از بسيارى گريه بر او ديده ام نابينا گرديده ، و برادرى داشت كه از مادر او بود و من انس ‍ مى گرفتم با او، و با برادرانش به نزد تو آمد كه از براى ما طعام بياورند، پس برگشتند و گفتند كه : صاع پادشاه را دزديده و تو او را حبس كرده اى ، و ما اهل بيتى نيستيم كه دزدى و گناهان كبيره لايق ما باشد، و من سؤ ال مى كنم از تو، و تو را سوگند مى دهم به خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب كه منت گذارى بر من و تقرب جوئى بسوى خدا و او را به من برگردانى .
چون حضرت يوسف عليه السلام نامه را خواند بر روى خود ماليد و بوسيد و بسيار گريست و در روايت ديگر وارد شده است كه : چون نامه را گشود از گريه ضبط خود نتوانست كرد، پس برخاست داخل خانه شد، نامه را خواند بسيار گريست ، پس روى خود را شست و به مجلس آمد، باز گريه بر او غالب شد و به خانه برگشت و گريست ، باز روى خود را شست و بيرون آمد(974) نظركرد بسوى برادران خود و گفت : آيا مى دانيد كه چه كرديد با يوسف و برادرش در وقتى كه جاهل و نادان بوديد؟
گفتند: مگر تو يوسفى ؟
فرمود كه : من يوسفم و اين برادر من است ، بتحقيق كه پروردگار منت گذاشت و انعام كرد بر ما، بدرستى كه هر كه پرهيزكارى و صبر نمايد بر بلاها پس بدرستى كه حق تعالى ضايع نمى گرداند مزد نيكوكاران را.
برادران گفتند: بدرستى كه خدا تو را اختيار كرده است بر ما در صورت و سيرت ، و ما خطاكاران بوديم در آنچه كرديم با تو.
يوسف عليه السلام فرمود كه : سرزنشى نيست بر شما امروز، مى آمرزد خدا شما را و او ارحم الراحمين است (975)، ببريد اين پيراهن مرا پس بيندازيد بر روى پدرم تا بينا گردد و شما با پدرم و اهل خود از زنان و فرزندان خود همه بيائيد بسوى من .
چون قافله از مصر روانه شد حضرت يعقوب عليه السلام فرمود: بدرستى كه من بوى يوسف را مى شنوم اگر نگوئيد كه خرف شده است و عقلش برطرف شده است .
گفتند آنها كه حاضر بودند: بخدا قسم كه در گمراهى قديم خود هستى در انتظار يوسف .
چون بشير آمد، پيراهن را بر روى يعقوب عليه السلام انداخت ، پس او بينا گرديد و فرمود: آيا نگفتم به شما كه من مى دانم از رحمت خدا آنچه شما نمى دانيد؟!
برادران گفتند:اى پدر ما!استغفار كن از براى ما گناهان ما را بدرستى كه ما خطاكاران بوديم .
فرمود: بعد از اين استغفار خواهم كرد از براى شما از پروردگار خود، بدرستى كه او آمرزنده و مهربان است . اين است ترجمه آيات . (976)

----------------------------------------
972مجمع البيان 3 / 255.
973تفسير عياشى 2 / 186.
974تفسير عياشى 2 / 193.
975تفسير قمى 1 / 345.
976مجمع البيان 3 / 261.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:03 pm

و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : چون رسول عزيز، نامه را از حضرت يعقوب عليه السلام گرفت و روانه شد، حضرت يعقوب عليه السلام دست بسوى آسمان بلند كرد و گفت : يا حسن الصحبة يا كريم المعونة يا خيرا كله ائتنى بروح منك و فرج من عندك ، پس جبرئيل نازل شد و گفت :اى يعقوب !مى خواهى تو را تعليم كنى دعائى چند كه چون بخوانى حق تعالى ديده ات را به تو برگرداند و پسرهايت را به تو برساند؟
گفت : بلى .
جبرئيل عليه السلام گفت : بگو يا من لا يعلم احد كيف هو الا هو، يا من سد الهواء بالسماء و كبس الارض على الماء و اختار لنفسه احسن الاسماء، ائتنى بروح منك و فرج من عندك ، پس هنوز طالع نشده بود كه پيراهن را آوردند و بر روى او افكندند، حق تعالى ديده او را روشن كرد و فرزندانش را به او برگردانيد. (977)
و باز روايت كرده است كه : چون عزيز امر كرد كه حضرت يوسف عليه السلام را به زندان بردند، حق تعالى علم تعبير خواب را به او الهام نمود، پس تعبير خوابهاى اهل زندان مى كرد؛ چون آن دو جوان خوابهاى خود را به او نقل كردند، و تعبير خوابهاى ايشان نمود و گفت به آن جوانى كه گمان داشت او نجات خواهد يافت كه : مرا ياد كن نزد پادشاه خود، در اين حال متوجه جناب مقدس الهى نشد و پناه به درگاه او نبرد، پس حق تعالى وحى نمود به او كه : كى نمود به تو آن خواب را كه ديدى ؟
يوسف عليه السلام گفت : تو اى پروردگار من .
فرمود: كى تو را محبوب گردانيد بسوى پدرت ؟
گفت : تو اى پروردگار من .
فرمود: كى قافله را بسوى چاه فرستاد كه تو را از آن چاه بيرون آورند؟
گفت : تو اى پروردگار من .
فرمود: كى تو را تعليم نمود آن دعائى را كه خواندى و به سبب آن از چاه نجات يافتى ؟
گفت : تو اى پروردگار من .
فرمود: كى زبان طفل را در گهواره گويا گردانيد تا عذر تو را بيان نمود؟
گفت : تو اى پروردگار من .
فرمود: كى علم تعبير خواب را به تو الهام نمود؟
گفت : تو اى پروردگار من .
فرمود كه : پس چگونه يارى بغير من جستى و از من يارى نطلبيدى و آرزو كردى از بنده اى از بندگان من كه تو را ياد كند نزد آفريده اى از آفريده هاى من كه در قبضه قدرت من است و پناه بسوى من نياوردى ؟ اكنون به سبب اين در زندان بمان چندين سال .
پس حضرت يوسف عليه السلام مناجات كرد كه : سؤ ال مى كنم از تو به حقى كه پدرانم بر تو دادند كه مرا فرجى كرامت فرمائى ، پس حق تعالى به او وحى نمود كه :اى يوسف !كدام حق پدران تو بر من هست ؟!اگر پدرت آدم را مى گوئى ، او را به دست قدرت خود آفريدم و از روح برگزيده خود در او دميدم و او را در بهشت خود ساكن گردانيدم ، و امر كردم او را كه نزديك يك درخت از درختان بهشت نرود، پس مرا نافرمانى كرد، چون توبه كرد توبه او را قبول نمودم ؛ و اگر پدرت نوح را مى گوئى ، او را از ميان خلق خود برگزيدم و او را پيغمبر گردانيدم ، و چون قوم او او را نافرمانى كردند دعا كرد براى هلاك ايشان ، دعاى او را مستجاب كردم و قوم او را غرق كردم و او را و هر كه به او ايمان آورده بود در كشتى نجات دادم ؛ و اگر پدرت ابراهيم را مى گوئى ، او را خليل خود گردانيدم ، از آتش نجات بخشيدم و آتش نمرود را بر او سرد ساختم ؛ و اگر پدرت يعقوب را مى گوئى ، دوازده پسر به او بخشيدم ، و چون يكى را از نظر او غايب گردانيدم آنقدر گريست كه ديده ايش نابينا شد، و بر سر راهها نشست ومرا بسوى خلق من شكايت نمود، پس چه حق پدران تو بر من هست ؟
در آن حال جبرئيل عليه السلام گفت :اى يوسف !بگو اساءلك بمنك العظيم و احسانك القديم يعنى : سؤ ال مى كنم از تو به حق نعمتهاى بزرگ تو و احسانهاى قديم تو ، چون اين را گفت ، عزيز آن خواب را ديد و باعث فرج او گرديد. (978)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : زندانبان به حضرت يوسف عليه السلام گفت : تو را دوست مى دارم .
حضرت يوسف فرمود كه : هيچ بلا به من نرسيد مگر از دوستى مردم !عمه ام چون مرا دوست داشت ، مرا به دزدى متهم ساخت !و چون پدرم مرا دوست داشت برادرانم از حسد، مرا به بلاها انداختند!و چون زليخا مرا دوست داشت به زندان افتادم !
و فرمود كه : حضرت يوسف عليه السلام در زندان به حق تعالى شكايت نمود كه : به چه گناه مستحق زندان شدم ؟
پس خدا وحى نمود بسوى او كه : تو خود اختيار نمودى زندان را در وقتى كه گفتى : پروردگارا!زندان را دوست تر مى دارم از آنچه مرا بسوى آن مى خوانند زنان ، چرا نگفتى كه عافيت محبوبتر است بسوى من از آنچه مرا بسوى آن مى خوانند. (979)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : چون برادران حضرت يوسف عليه السلام او را به چاه انداختند، جبرئيل در چاه بر او نازل شد و گفت :اى پسر!كى تو را در اين چاه انداخت ؟
يوسف عليه السلام گفت : برادران من براى قرب و منزلتى كه نزد پدر خود داشتم حسد مرا بردند و به اين سبب مرا در چاه انداختند.
جبرئيل گفت : مى خواهى از چاه بيرون روى ؟
يوسف عليه السلام گفت : اختيار من با خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب است .
جبرئيل گفت : خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب مى فرمايد كه اين دعا را بخوان : اللهم انى اساءلك بان لك الحمد كله لا اله الا انت الحنان المنان بديع السموات و الارض ذوالجلال و الاكرام صل على محمد و آل محمد و اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا و ارزقنى من حيث احتسب و من حيث لا احتسب ، پس چون يوسف عليه السلام پروردگار خود را به اين دعا خواند، خدا او را از چاه نجات بخشيد و از مكر زليخا خلاصى داد و پادشاهى مصر را به او عطا كرد از جهتى كه گمان نداشت . (980)

----------------------------------------
[justify]977تفسير قمى 1 / 352، و در آن يا من سد السماء بالهواء، و همچنين است در تفسير برهان 2 /268؛ ولى در تفسير عياشى 2 / 195 اين قسمت از دعا مطابق متن است و قسمتهاى ديگر دعا تفاوتهايى دارد.[/justify]978تفسير قمى 1 / 353.
979تفسير قمى 1 / 354.
980تفسير قمى 1 / 354؛ و همين روايت با كمى تفاوت در متن دعا، در تفسير عياشى 2 / 170 و قصص الانبياء راوندى 128 آمده است .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:05 pm

و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : چون ابراهيم عليه السلام را در آتش انداختند، جبرئيل عليه السلام جامه اى از جامه هاى بهشت آورد و بر او پوشانيد كه گرما و سرما در او اثر نكند؛ چون ابراهيم عليه السلام را وقت مرگ رسيد در بازوبندى گذاشت و بر اسحاق عليه السلام بست ، و اسحاق بر يعقوب عليه السلام بست ، و چون يوسف عليه السلام متولد شد، يعقوب عليه السلام آن را در گردن يوسف آويخت و در گردن او بود و در آن حوالى كه بر او گذشت ، پس چون يوسف عليه السلام پيراهن را از ميان تعويذ بيرون آورد در مصر، يعقوب عليه السلام در فلسطين شام بوى آن را شنيد و گفت : من بوى يوسف را مى شنوم ، و آن همان پيراهن بود كه از بهشت آورده بودند.
راوى عرض كرد: فداى تو شوم !آن پيراهن به كى رسيد؟
فرمود كه : به اهلش رسيد. پس فرمود كه : هر پيغمبرى كه علمى يا غير آن به ميراث گذاشت همه منتهى شد به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و از او به اوصياى او رسيد، و يعقوب عليه السلام در فلسطين بود و چون قافله از مصر روانه شد يعقوب عليه السلام بوى پيراهن را شنيد، و بو از آن پيراهن بود كه از بهشت آورده بودند، و آن ميراث به ما رسيده است و نزد ما است . (981)
و به سند موثق از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه حكم در ميان فرزندان يعقوب عليه السلام چنان بود كه اگر كسى چيزى را بدزدد او را به بندگى بگيرند، يوسف عليه السلام در وقتى كه طفل بود در نزد عمه خود مى بود، و عمه او، او را بسيار دوست مى داشت ، و اسحاق عليه السلام كمربندى داشت كه آن را به يعقوب عليه السلام پوشانيده بود، آن كمربند نزد خواهرش بود؛ چون يعقوب عليه السلام يوسف را از خواهرش طلبيد كه به نزد خود بياورد، خواهرش بسيار دلگير شد و گفت : بگذار كه او را خواهم فرستاد، پس كمربند را در زير جامه هاى يوسف عليه السلام بر كمر او بست ، و چون يوسف عليه السلام نزد پدرش آمد عمه اش آمد و گفت : كمربند را از من دزديده اند، تفحص كرد و از كمر يوسف عليه السلام گشود، پس گفت : يوسف كمربند مرا دزديده است ، من او را به بندگى مى گيرم ؛ و به اين حيله يوسف را به نزد خود برد، و اين بود مراد برادران يوسف كه گفتند در وقتى كه يوسف عليه السلام بنيامين را گرفت كه : اگر او دزدى كرد، برادر او هم پيش از او دزدى كرد. (982)
على بن ابراهيم روايت كرده است كه : چون برادران يوسف عليه السلام پيراهن را آوردند و بر روى يعقوب انداختند ديده هايش بينا شد و با ايشان گفت : نگفتم به شما كه من از خدا مى دانم آنچه شما نمى دانيد؟
پس ايشان گفتند:اى پدر!طلب آمرزش گناهان ما از پروردگار خود بكن كه ما خطا كرده بوديم .
گفت : بعد از اين طلب آمرزش خواهم كرد براى شما از پروردگار خود، بدرستى كه او آمرزنده و مهربان است . (983)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه تاءخير كرد ايشان را تا سحر كه دعا در سحر مستجاب است . (984)
و در روايت ديگر فرمود: تاءخير كرد تا سحر شب جمعه . (985)
پس روايت كرده است كه : چون يعقوب عليه السلام با اهل و فرزندانش داخل مصر شدند، يوسف عليه السلام بر تخت سلطنت نشست و تاج پادشاهى بر سر گذاشت و خواست كه پدرش او را بر اين حال مشاهده نمايد، چون يعقوب عليه السلام داخل مجلس يوسف عليه السلام شد و يعقوب و برادران يوسف همه به سجده افتادند، يوسف عليه السلام گفت :اى پدر!اين بود تاءويل آن خواب كه من ديده بودم پيشتر، خدا خواب مرا راست گردانيد و احسان كرد بسوى من كه مرا از زندان نجات بخشيد و به پادشاهى رسانيد، و شما را از باديه بسوى من حاضر گردانيد بعد از آنكه شيطان ميان من و برادرانم افساد كرده بود، بدرستى كه پروردگار من صاحب لطف و احسان است ، و آنچه را خود خواهد به لطف و تدبير بعمل مى آورد، بدرستى كه او دانا و حكيم است . (986)
و به سند معتبر منقول است كه از حضرت امام على نقى عليه السلام پرسيدند: چگونه سجده كردند يعقوب و فرزندانش يوسف را و ايشان پيغمبران بودند؟
فرمود: آنها يوسف را سجده نكردند، بلكه سجده ايشان طاعت خدا بود و تحيت يوسف ، چنانچه سجده ملائكه براى آدم طاعت خدا بود و تحيت آدم بود، پس ‍ يعقوب و فرزندانش با يوسف عليه السلام همگى سجده شكر كردند براى خدا به شكرانه آنكه ايشان را با يكديگر جمع گردانيد، نمى بينى كه در آن وقت يوسف عليه السلام در مقام شكر گفت : پروردگارا!بتحقيق كه عطا كردى مرا از ملك و سلطنت و تعليم فرمودى مرا از تعبير خوابها يا اعم از آن و ساير علوم تو ياور و متكفل امور منى در دنيا و آخرت ، بميران مرا منقاد خود و به دين اسلام ، و ملحق گردان مرا به صالحان . (987)
باز على بن ابراهيم روايت كرده است كه : پس جبرئيل بر يوسف عليه السلام نازل شد و گفت :اى يوسف !دست خود را بيرون آور، چون بيرون آورد، از ميان انگشتان او نورى خارج شد يوسف عليه السلام گفت :اى جبرئيل !اين چه نور بود؟
گفت : اين پيغمبرى بود كه خدا از صلب تو بيرون كرد به سبب آنكه براى تعظيم پدر خود برنخاستى ، پس خدا نور پيغمبرى را از صلب يوسف بيرون برد كه فرزندان او پيغمبر نشوند و در فرزندان لاوى برادر او قرار داد، زيرا كه چون خواستند يوسف را بكشند لاوى گفت : مكشيد او را و در چاه بيندازيد، پس خدا به جزاى آنكه مانع كشتن آن حضرت شد پيغمبرى را در صلب او قرار داد، و همچنين در وقتى كه خواستند برادران بعد از حبس بنيامين بسوى پدر خود برگرداند لاوى گفت : از زمين مصر حركت نمى كنم تا رخصت دهد مرا پدر من يا خدا حكم كند براى من و او بهترين حكم كنندگان است ، حق تعالى اين سخن او را پسنديد و باعث ديگرى بر حصول پيغمبرى در اولاد او گرديد، پس پيغمبران بنى اسرائيل همه از اولاد لاوى پسر يعقوب عليه السلام بودند، و موسى عليه السلام نيز از فرزندان او بود، موسى بن عمران پسر يصهر بن فاهيث بن لاوى بود.
پس يعقوب عليه السلام به يوسف فرمود:اى فرزند!مرا خبر ده كه برادران با تو چه كردند در وقتى كه تو را از نزد من بيرون بردند؟
گفت :اى پدر!مرا معاف دار از اين امر.
يعقوب فرمود: اگر همه را نمى گوئى بعضى را بگو.
گفت :اى پدر!چون مرا به نزديك چاه بردند گفتند: پيراهن خود را بكن .
گفتم :اى برادران !از خدا بترسيد و مرا برهنه مكنيد.
پس كارد بر روى من كشيدند و گفتند: اگر پيراهن را نمى كنى تو را مى كشيم .
پس بناچار آن را كندم و مرا عريان در چاه انداختند.
چون يعقوب اين را شنيد نعره اى زد و بيهوش شد، چون به هوش آمد فرمود:اى فرزند!ديگر بگو.
گفت :اى پدر!تو را قسم مى دهم به خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب عليه السلام كه مرا معاف دارى ، پس او را معاف داشت .
و روايت كرده اند كه : در اثناى سالهاى قحط، عزيز مرد و زليخا محتاج شد به حدى كه از مردم سؤ ال مى كرد، و يوسف عليه السلام پادشاه شد و او را عزيز مى گفتند. مردم به زليخا گفتند: بر سر راه عزيز بنشين شايد بر تو رحم كند.
گفت : من شرم مى كنم از او.
چون مبالغه كردند بر سر راه يوسف عليه السلام نشست ، چون آن حضرت با كوكبه پادشاهى پيدا شد زليخا برخاست و گفت : منزه است آن خداوندى كه پادشاهان را به معصيت خود بنده گردانيد، و بندگان را به طاعت خود به پادشاهى رسانيد.
يوسف عليه السلام فرمود: تو زليخائى ؟
گفت : بلى .
پس فرمود كه او را به خانه آن حضرت بردند و در آن وقت زليخا بسيار پير شده بود، پس يوسف عليه السلام به او فرمود: آيا تو با من چنين و چنان نكردى ؟
عرض كرد:اى پيغمبر خدا!مرا ملامت مكن كه من مبتلا به سه چيز شده بودم كه هيچكس به آنها مبتلا نشده بود.
فرمود: آنها كدام بود ؟
عرض كرد: مبتلا شده بودم به محبت تو و خدا در دنيا نظير تو را خلق نكرده است در حسن و جمال ، و مبتلا شده بودم به اينكه در مصر زنى از من مقبولتر نبود و كسى مالش از من بيشتر نبود، و شوهر من عنين بود.
پس يوسف عليه السلام به او فرمود: چه حاجت دارى ؟
گفت : مى خواهم دعا كنى خدا جوانى مرا به من برگرداند.
آن حضرت دعا كرد و خدا او را به جوانى برگردانيد، و يوسف او را خواست و او باكره بود. (988)
تا اينجا روايت على بن ابراهيم بود، و بر اكثر مضامين آنچه روايت كرده است ، روايات معتبره بسيار وارد است كه ما براى اختصار ترك كرديم .
ابن بابويه رحمة الله به سند خود از وهب بن منبه روايت كرده است كه گفت ن در بعضى از كتابهاى خدا ديدم كه : يوسف عليه السلام گذشت با لشكر خود بر زليخا و او بر مزبله اى نشسته بود، چون زليخا اسباب سلطنت و شوكت آن حضرت را مشاهده نمود گفت : حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه پادشاهان را به معصيت ايشان بنده گردانيد، و بندگان را به طاعت ايشان پادشاه گردانيد، محتاج شده ايم تصدق كن بر ما!
يوسف عليه السلام فرمود: نعمت خدا را حقير شمردن و كفران آن نمودن مانع دوامش مى گردد، پس بازگشت كن بسوى خدا تا چرك گناه را به آب توبه از تو بشويد، بدرستى كه محل استجابت دعا و شرط آن پاكيزگى دلها و صافى عملهاست .
زليخا گفت : هنوز در مقام توبه و انابه و تدارك گذشته ها بر نيامده ام ، و شرم مى كنم از خدا كه در مقام استعطاف در آيم و طلب رحمت از جناب مقدس او بنمايم ، و هنوز ديده آب خود را نريخته است و بدن اداى حق ندامت خود نكرده است و در بوته طاعات گداخته نشده است .
يوسف عليه السلام فرمود: پس سعى و اهتمام كن در توبه و شرايط آن كه راه عمل باز و تير دعا به هدف اجابت مى رسد، پيش از آنكه عدد ايام و ساعات عمر مقتضى شود و مدت حيات بسر آيد.
زليخا گفت : عقيده من نيز اين است و عنقريب خواهى شنيد اگر بعد از من بمانى سعى مرا.
پس آن حضرت فرمود پوست گاوى پر از طلا به او بدهند، زليخا گفت كه : قوت البته از جانب خدا مقدر است و مى رسد، و من فراوانى روزى و راحت عيش و زندگانى را نمى خواهم تا اسير سخط پروردگار خود گردم .
پس بعضى از فرزندان يوسف عليه السلام به آن حضرت عرض كرد:اى پدر!كى بود اين زن كه از براى او جگرم پاره پاره شد و دلم بر او نرم شد؟
فرمود: اين دابه فرح و شادى (989) است كه اكنون در دام انتقام خدا گرفتار است .
پس يوسف او را به عقد خود در آورد و چون همخوابه او گرديد او را باكره ديد!از او پرسيد: چگونه باكره ماندى و سالها شوهر داشتى ؟
گفت : شوهر من عنين بود و قادر بر مقاربت نبود. (990)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون زليخا بر سر راه يوسف عليه السلام نشست ، آن حضرت او را شناخت و فرمود: برگرد كه تو را غنى مى گردانم ، پس صد هزار درهم براى او فرستاد. (991)
و به سند معتبر منقول است كه : ابوبصير از حضرت صادق عليه السلام پرسيد كه : يوسف عليه السلام در چاه چه دعا خواند كه باعث نجات او شد؟
فرمود: چون يوسف را به چاه انداختند و از حيات خود نااميد گرديد عرض كرد: اللهم انى كانت الخطايا و الذنوب قد اخلقت وجهى عندك فلن ترفع لى اليك صوتا و لن تستجيب لى دعوة فانى اساءلك بحق الشيخ يعقوب فارحم ضعفه و اجمع بينى و بينه فقد علمت رقته على و شوقى اليه يعنى : خداوندا!اگر خطاها و گناهان البته كهنه كرده است روزى مرا نزد تو، پس بلند نمى كنى از براى من بسوى خود آوازى را، و مستجاب نمى گردانى از براى من دعائى را، پس بدرستى كه من سؤ ال مى كنم از تو به حق مرد پير، يعقوب ، پس رحم كن ضعف او را و جمع كن ميان من و ميان او ، پس بتحقيق مى دانى رقت او را بر من و شوق مرا بسوى او .
ابوبصير گفت : پس حضرت صادق عليه السلام گريست و فرمود: من در دعا مى گويم اللهم ان كانت الخطايا و الذنوب قد اخلقت وجهى عندك فلن ترفع لى اليك صوتا فانى اساءلك بك فليس كمثلك شى ء و اتوجه اليك بمحمد نبيك نبى الرحمة يا الله يا الله يا الله يا الله .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: اين دعا را بخوانيد و بسيار بخوانيد كه من بسيار مى خوانم نزد شدتها و غمهاى عظيم (992)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : جبرئيل به نزد يوسف عليه السلام آمد در زندان و گفت : بعد از هر نماز واجب سه نوبت اين دعا را بخوان : اللهم اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا و ارزقنى من حيث احتسب و من حيث لا احتسب . (993)
و شيخ طوسى رحمة الله ذكر كرده است كه : حضرت يوسف عليه السلام در روز سوم ماه محرم از زندان خلاص شد. (994)

----------------------------------------
981تفسير قمى 1 / 354؛ تفسير برهان 2 / 269.
982تفسير قمى 1 / 355؛ تفسير عياشى 2 / 186.
983تفسير قمى 1 / 355.
984تفسير قمى 1 / 355.
985تفسير عياشى 2 / 196؛ علل الشرايع 54.
986تفسير قمى 1 / 356.
987تفسير قمى 1 / 356.
987تفسير قمى 1 / 356.
988تفسير قمى 1 / 356، و در آن يصهربن واهث است .
989 در مصدر به جاى فرح و شادى كلمه ترح آمده كه به معنى حزن و اندوه مى باشد.
990امالى شيخ صدوق 14.
991قصص الانبياء راوندى 136.
992امالى شيخ صدوق 329.
993امالى شيخ صدوق 462.
994مصباح المتهجد 713.


در اينجا آزمون پانزدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:06 pm

و ابن بابويه رحمة الله به سند معتبر از عبدالله بن عباس روايت كرده است كه : چون رسيد به آل يعقوب آنچه به ساير مردم رسيد از تنگى طعام ، يعقوب فرزندان خود را جمع كرد و به ايشان فرمود:اى فرزندان من !شنيده ام كه در مصر طعام نيكو مى فروشند، و صاحبش مرد صالحى است كه مردم را حبس نمى كند و زود روانه مى كند، پس برويد و از او طعامى بخريد كه انشاء الله به شما احسان خواهد كرد. پس فرزندان يعقوب تهيه خود را گرفته و روانه شدند، چون وارد مصر شدند به خدمت يوسف عليه السلام رسيدند، آن حضرت ايشان را شناخت و ايشان او را نشناختند، پس از ايشان پرسيد: شما كيستيد؟
گفتند: ما فرزندان يعقوب پسر اسحاق پسر ابراهيم خليل خدائيم ، و از كوه كنعان آمده ايم .
يوسف فرمود: پس شما فرزند سه پيغمبريد و شما صاحبان حلم و بردبارى نيستيد، و در ميان شما وقار و خشوع نيست ، شايد شما جاسوس بعضى از پادشاهان بوده باشيد و براى جاسوسى به بلاد من آمده باشيد.
گفتند:اى پادشاه !ما جاسوس نيستيم و از اصحاب حرب نيستيم ، اگر بدانى پدر ما كيست هر آينه ما را گرامى خواهى داشت ، بدرستى كه او پيغمبر خداست و فرزند پيغمبران خداست و بسيار اندوهناك است .
يوسف فرمود: به چه سبب او را اندوه عارض شده است و حال آنكه او پيغمبر و پيغمبرزاده است و بهشت جايگاه اوست ، و او نظر مى كند به مثل شما پسران با اين بسيارى و توانايى شما شايد حزن او به سبب سفاهت و جهالت و دروغ و كيد و مكر شما باشد؟ گفتند:اى پادشاه !ما بى خرد و سفيه نيستيم ، و اندوه او از جانب ما نيست ، و ليكن او پسرى داشت كه به حسب سن از ما كوچكتر بود و او را يوسف مى گفتند، روزى با ما به شكار بيرون آمد و گرگ او را خورد و از آن روز تا حال پيوسته غمگين و اندوهناك و گريان است .
يوسف فرمود: همه از يك پدر هستيد؟
گفتند: پدر ما يكى است و مادرهاى ما متفرق است .
فرمود: چرا پدر شما همه فرزندان خود را فرستاده است ، يكى را براى خود نگاه نداشته است كه مونس او باشد و از او راحت يابد؟
گفتند: يك برادر ما كه از ما خردسالتر بود نزد خود نگاه داشت .
فرمود: چرا او را از ميان شما اختيار كرد؟
گفتند: براى آنكه بعد از يوسف او را بيش از ما دوست مى دارد.
فرمود: من يكى از شما را نزد خود نگاه مى دارم و برويد شما به نزد پدر خود و سلام مرا به او برسانيد و بگوئيد به او كه آن فرزندى را كه مى گوئيد نزد خود نگاه داشته است براى من بفرستد تا خبر دهد مرا كه چه چيز باعث حزن او گرديده است ، و چرا پيش از وقت پيرى پير شده است ، و سبب گريه و نابينا شدن او چيست ؟
پس ايشان ميان خود قرعه زدند و قرعه به اسم شمعون بيرون آمد پس او را نگهداشت و طعام براى ايشان مقرر فرمود و ايشان را روانه كرد.
چون برادران ، شمعون را وداع كردند به ايشان گفت :اى برادران !ببينيد كه من به چه امر مبتلا شدم و سلام مرا به پدرم برسانيد.
چون ايشان به نزد يعقوب عليه السلام آمدند سلام ضعيفى بر آن حضرت كردند.
فرمود: چرا چنين سلام ضعيفى كرديد، و چرا در ميان شما صداى خود شمعون را نمى شنوم ؟
گفتند:اى پدر ما!بسوى تو مى آئيم از نزد كسى كه ملكش از همه پادشاهان عظيمتر است ،و كسى مثل او نديده است در حكمت و دانائى و خشوع و سكينه و وقار، و اگر تو را شبيهى هست او شبيه توست ، و ليكن ما اهل بيتيم كه از براى بلا خلق شده ايم ، پادشاه ما را متهم كرد و گفت : من سخن شما را باور ندارم تا پدر شما بنيامين را براى من بفرستد و بگويد به او كه سبب حزنش و پيريش و گريه كردن و نابينا شدنش چيست .
يعقوب عليه السلام گمان كرد كه اين نيز مكرى است كه ايشان كرده اند كه بنيامين را از نزد او دور كنند، گفت :اى فرزندان من !بد عادتى است عادت شما، به هر جهتى كه رفتيد يكى از شما كم مى شود، من او را با شما نمى فرستم .
چون فرزندان متاع خود را گشودند و ديدند كه متاعشان را در ميان طعام گذاشته اند و به ايشان برگردانيده اند به نزد يعقوب آمدند خوشحال و گفتند:اى پدر!كسى مثل اين پادشاه نديده است ، و از گناه بيش از همه كس پرهيز مى كند، اينك متاع ما را كه به قيمت طعام براى او برده بوديم به ما پس داده است از ترس گناه ، و ما اين سرمايه را مى بريم و آذوقه از براى اهل خود مى آوريم و برادر خود را حفظ مى كنيم و يك شتر بار از براى او آذوقه بيشتر مى گيريم .
يعقوب عليه السلام فرمود: مى دانيد كه بنيامين محبوبترين شماست بسوى من بعد از يوسف ، و انس من به او است و استراحت من از ميان شما به اوست ، او را با شما نمى فرستم تا پيمانى از خدا به من بدهيد كه او را بسوى من برگردانيد مگر آنكه شما را امرى رو دهد كه اختيار از دست شما بيرون رود، پس يهودا ضامن شد و ايشان بنيامين را با خود برداشته متوجه مصر شدند.
چون به خدمت يوسف عليه السلام رسيدند فرمود: آيا پيغام مرا به پدر خود رسانيديد؟
گفتند: بلى و جوابش را با اين پسر آورده ايم ، از او بپرس آنچه خواهى .
فرمود:اى پسر!پدرت چه پيغام فرستاده ؟
بنيامين گفت : مرا بسوى تو فرستاده است و تو را سلام مى رساند و مى گويد: بسوى من فرستادى و سؤ ال كردى از سبب حزن من ، و از سبب زود پير شدن من پيش از وقت پيرى ، و از سبب گريستن و نابينا شدن من ، بدرستى كه هر كه ياد آخرت بيشتر مى كند حزن و اندوهش بيشتر مى باشد، و زود پير شدن من به سبب ياد روز قيامت است ، و مرا گريانيد و ديده مرا سفيد گردانيد اندوه بر جيب من يوسف ، و خبر رسيد به من كه به اندوه من محزون شده اى و اهتمام در امر من نموده اى ، پس خدا تو را جزاى جليل و ثواب جميل عطا فرمايد، و احسان نمى كنى بسوى من به امرى كه مرا شادتر گرداند از آنكه فرزند من بنيامين را زود به نزد من فرستى كه او را بعد از يوسف از همه فرزندان خود دوست تر مى دارم ، پس انس دهم به او وحشت خود را و وصل نمايم به او تنهائى خود را، پس زود بفرست براى من آذوقه كه يارى جويم به آن بر امر عيال خود.
چون يوسف پيغام پدر خود را شنيد، گريه گلويش را گرفت و صبر نتوانست نمود، برخاست و داخل خانه شد و بسيار گريست ، پس بيرون آمد و امر فرمود كه براى ايشان طعام آوردند پس فرمود: هر دو تا كه از يك مادر باشند بر سر يك خوان بنشينند.
پس همه نشستند ولى بنيامين ايستاده بود، يوسف پرسيد كه : چرا نمى نشينى ؟
گفت : در ميان ايشان كسى نيست كه با او از يك مادر باشم .
آن حضرت به او فرمود: از مادر خود برادر نداشتى ؟
بنيامين گفت : داشتم .
فرمود: چه شد آن برادر تو؟
بنيامين گفت : اينها گفتند كه او را گرگ خورد.
فرمود: اندوه تو بر او به چه مرتبه رسيد؟
گفت : دوازده پسر بهم رسانيدم كه نام همه را از نام او اشتقاق كردم .
فرمود: بعد از چنين برادرى دست در گردن زنان درآوردى و فرزندان را بوسيدى ؟!
بنيامين گفت : پدر صالحى دارم ، او مرا امر كرد كه : زن بخواه شايد خدا از تو ذريتى بيرون آورد كه زمين را سنگين كنند به تسبيح خدا و به روايت ديگر: به گفتن لا اله الا الله (995).
يوسف عليه السلام فرمود: بيا و بر سر خوان من بنشين .
برادران گفتند: خدا يوسف و برادرش را هميشه بر ما زيادتى مى دهد تا آنكه پادشاه او را بر سر خوان خود نشانيد.
پس آن حضرت فرمود كه صاع را در ميان بار بنيامين گذاشتند، و چون كاويدند در ميان بار او ظاهر شد و او را نگاه داشت
چون برادران به نزد يعقوب عليه السلام آمدند و قصه را نقل كردند آن حضرت فرمود: پسر من دزدى نمى كند بلكه شما حيله كرده ايد در اين باب ، پس امر فرمود آنها را كه مرتبه ديگر بار بندند بسوى مصر و نامه اى به عزيز مصر نوشت و طلب عطف و مهربانى از او نمود، و سؤ ال كرد كه فرزندش را به او برگرداند.
چون برادران به خدمت يوسف رسيدند و نامه را به او دادند خواند، ضبط خود نتوانست كرد و گريه بر او مستولى شد، برخاست داخل خانه شد ساعتى گريست ، چون بيرون آمد برادران گفتند:اى عزيز مصر!فتوت و مرحمت كن كه دريافته است ما را و اهل ما را قحط و گرسنگى ، و آورده ايم مايه كمى ، پس نظر به مايه ما مكن و كيل تمام بده به ما، و تصدق كن بر ما به پس دادن برادر ما يا به فراوان دادن طعام بدرستى كه خدا اجر مى دهد تصدق كنندگان را.
يوسف فرمود: آيا مى دانيد كه چه كرديد با يوسف و برادرش در وقتى كه نادان بوديد؟ گفتند: مگر تو يوسفى ؟!
فرمود: منم يوسف و اين برادر من است ، خدا منت گذاشته بر من ، بدرستى كه هر كه پرهيزكار باشد و در بلاها صبر كند خدا ضايع نمى گرداند مزد نيكوكاران را.
پس امر فرمود برگردند به نزد يعقوب عليه السلام و فرمود كه : پيراهن مرا ببريد بر روى پدرم بيندازيد تا بينا گردد، و همه با اهل بيت او بيائيد به نزد من .
پس جبرئيل بر يعقوب نازل شد و گفت :اى يعقوب !مى خواهى تو را تعليم كنم دعائى كه چون بخوانى خدا دو ديده ات را و دو نور ديده ات را به تو برگرداند؟
گفت : بلى .
جبرئيل گفت : بگو آنچه پدرت آدم گفت و خدا توبه اش را قبول فرمود: و آنچه نوح گفت و به سبب آن كشتى او بر جودى قرار گرفت و از غرق شدن نجات يافت ، و آنچه پدرت ابراهيم خليل الرحمن گفت در وقتى كه او را به آتش انداختند و به آن كلمات خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانيد.
يعقوب گفت :اى جبرئيل !آن كلمات كدام است ؟
گفت : بگو: پروردگارا!سؤ ال مى كنم از تو به حق محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كه يوسف و بنيامين هر دو را به من برسانى ، و دو ديده ام را به من برگردانى . يعقوب عليه السلام هنوز اين دعا را تمام نكرده بود كه بشير آمد و پيراهن يوسف را بر روى او انداخت و بينا گرديد. (996)
و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : چون يوسف عليه السلام داخل زندان شد دوازده ساله بود، و هيجده سال در زندان ماند و بعد از بيرون آمدن از زندان هشتاد سال زندگانى كرد، پس مجموع عمر شريف آن حضرت صد و ده سال بود. (997)

----------------------------------------
995 تفسير عياشى 2 / 183.
996امالى شيخ صدوق 204.
997 امالى شيخ صدوق 208؛ قصص الانبياء راوندى 138.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:07 pm

و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : يعقوب عليه السلام بر يوسف آنقدر گريست كه ديده اش نابينا شد، تا آنكه به او گفتند: بخدا سوگند كه پيوسته ياد مى كنى يوسف را تا آنكه بيمار شوى و مشرف بر هلاك گردى يا هلاك شوى . و يوسف بر مفارقت يعقوب آنقدر گريست كه اهل زندان متاءذى شدند و گفتند: يا در شب گريه بكن روز ساكت باش يا در روز گريه بكن و شب ساكت باش ، پس با ايشان صلح كرد كه در يكى از شب و روز گريه كند و در ديگرى ساكت باشد. (998)
و پيشتر در حديث معتبر گذشت كه : يوسف عليه السلام از پيغمبرانى بود كه با پيغمبرى ، پادشاهى داشتند و مملكت آن حضرت مصر و صحراهاى مصر بود و از آن تجاوز نكرد. (999)
و به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : يعقوب و عيص در يك شكم متولد شدند، بعد از او يعقوب به اين سبب او را يعقوب ناميدند كه در عقب عيص متولد شد ، و يعقوب را اسرائيل مى گفتند يعنى بنده خدا، چون اسرا به معنى بنده است و ئيل اسم خداست ؛ به روايت ديگر اسرا به معنى قوت است ، يعنى قوت خدا. (1000)
و از كعب الاحبار روايت كرده اند كه : يعقوب خدمت بيت المقدس مى كرد، اول كسى كه داخل بيت المقدس مى شد و آخر كسى كه بيرون مى آمد او بود، و قنديلهاى بيت المقدس را او مى افروخت ، چون صبح مى شد مى ديد كه قنديلها خاموش شده است ؛ پس شبى در مسجد بيت المقدس ماند و در كمين نشست ، ناگاه ديد يكى از جنيان قنديلها را خاموش مى كند، پس او را گرفت بر يكى از ستونهاى بيت المقدس بست ، چون صبح شد مردم ديدند كه يعقوب جنى را اسير كرده و بر ستون مسجد بسته است !اسم آن جنى ايل بود، پس به اين سبب او را اسرائيل گفتند. (1001)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون بنيامين را يوسف عليه السلام حبس كرد، يعقوب مناجات كرد به درگاه حق تعالى و عرض ‍ كرد: پروردگارا!آيا مرا رحم نمى كنى ؟ ديده هاى مرا بردى ، دو فرزند مرا بردى !
حق تعالى به او وحى فرمود: اگر ايشان را ميرانده باشم ، هر آينه زنده خواهم كرد ايشان را تا جمع كنم ميان تو و ايشان ، و ليكن آيا به يادت نمى آيد آن گوسفندى كه كشتى و بريان كردى و خوردى فلان شخص در پهلوى خانه تو روزه بود به او چيزى ندادى ؟
پس يعقوب عليه السلام بعد از آن هر بامداد امر مى كرد ندا كنند تا يك فرسخ كه : هر كه چاشت مى خواهد بيايد بسوى آل يعقوب ، و هر شام ندا مى كردند: هر كه طعام شام مى خواهد بيايد بسوى آل يعقوب . (1002)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام مروى است كه يعقوب به يوسف فرمود:اى فرزند!زنا مكن ، كه اگر مرغى زنا كند پرهاى او مى ريزد. (1003)
و در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : شخصى به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و عرض كرد:اى پيغمبر خدا!من دختر عموئى دارم كه پسنديده ام حسن و جمال و دينش را، اما فرزند نمى آورد.
فرمود: او را مخواه ، بدرستى كه يوسف عليه السلام چون برادرش بنيامين را ملاقات كرد فرمود:اى برادر!چگونه توانستى بعد از من تزويج زنان بكنى ؟
گفت : پدرم امر كرد و فرمود: اگر توانى كه فرزندان بهم رسانى كه زمين را به تسبيح و تنزيه خدا سنگين كنند، بكن . (1004)
و به سند معتبر از امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه : مردم سه خصلت را از سه كس اخذ كردند: صبر را از ايوب عليه السلام ، و شكر را از نوح عليه السلام ، و حسد را از فرزندان يعقوب عليه السلام . (1005)
و به سند معتبر منقول است كه جمعى اعتراض كردند به حضرت امام رضا عليه السلام كه : چرا ولايتعهدى ماءمون را قبول كردى ؟
فرمود: يوسف پيغمبر خدا بود و از عزيز مصر كه كافر بود سؤ ال كرد كه او را از جانب خود والى گرداند، چنانچه حق تعالى فرموده است قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم (1006)يعنى : گفت : مرا والى گردان بر خزينه هاى زمين كه من حفظ مى نمايم آنچه در دست من است ، و عالم هستم به هر زبانى . (1007)
و در حديث معتبر منقول است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: صبر جميل كه حضرت يعقوب عليه السلام فرمود، صبرى است كه هيچگونه شكايت با آن نباشد. (1008)
و در حديث ديگر فرمود: يوسف عليه السلام در زندان شكايت نمود به پروردگار خود از خوردن نان بى خورش ، و نان بسيار نزد او جمع شده بود، پس حق تعالى وحى نمود كه نانهاى خشك را در تغارى كند و آب و نمك بر آن بريزد، چون چنين كرد آب كامه بعمل آمد و نان خورش خود نمود. (1009)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه چون زليخا پريشان و محتاج شد، بعضى به او گفتند: برو به نزد يوسف كه اكنون عزيز مصر است تا تو را اعانت كند، پس جمعى به او گفتند: مى ترسيم اگر به نزد او بروى آسيبى به تو برساند به سبب آزارها كه تو به او رسانده اى .
گفت : نمى ترسم از كسى كه از خدا مى ترسد.
چون به خدمت آن حضرت رفت و او را بر تخت پادشاهى ديد گفت : سپاس ‍ خداوندى را سزاست كه بندگان را به طاعت خود پادشاه گردانيد و پادشاهان را به معصيت خود بنده گردانيد.
پس يوسف او را به عقد خود درآورد و او را باكره يافت ، پس يوسف به او فرمود: آيا اين بهتر و نيكوتر نيست از آنچه تو به حرام طلب مى كردى ؟
زليخا گفت : من در باب تو به چهار چيز مبتلا شده بودم : من مقبولترين اهل زمان خود بودم ، و تو از همه اهل زمان خود به حسن و جمال ممتاز بودى ، و من باكره بودم ، و شوهر من عنين بود.
چون يوسف عليه السلام بنيامن را نزد خود نگاه داشت ، يعقوب عليه السلام نامه اى به آن حضرت نوشت و نمى دانست كه او يوسف است ، و ترجمه اش اين است : بسم الله الرحمن الرحيم .، اين نامه اى است از يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم خليل الله عليهم السلام بسوى عزيز آل فرعون ، سلام بر تو باد، بدرستى كه حمد مى كنم بسوى تو خداوندى را كه بجز او خدائى نيست ؛ اما بعد، بدرستى كه ما اهل بيتيم كه متوجه است بسوى ما اسباب بلا، جدم ابراهيم را در آتش انداختند در طاعت پروردگارش پس خدا بر او سرد و سلامت گردانيد، خدا امر فرمود او را كه پدرم را به دست خود ذبح كند پس فدا داد او را به آنچه ندا داد، و مرا پسرى بود كه عزيزترين مردم بود نزد من ، و او ناپيدا شد از پيش من ، و حزن او نور ديده مرا برطرف كرد، و برادرى داشت كه از مادر او بود، هرگاه آن گمشده را ياد مى كردم و برادرش را به سينه خود مى چسبانيدم و شدت اندوه مرا تسكين مى داد، و او نزد تو به تهمت سرقت محبوس شده است ، و من تو را گواه مى گيرم كه من هرگز دزدى نكرده ام و فرزند دزد از من بهم نرسيده است .
چون يوسف عليه السلام نامه را خواند گريست و فرياد كرد و گفت : اين پيراهن مرا ببريد و بر روى او بياندازيد تا بينا شود، و با اهل خود همه به نزد من بيايند.(1010)
در روايت ديگر وارد شده است كه : چون يعقوب نزديك مصر رسيد: يوسف با لشكر خود سوار شد و به استقبال آن حضرت بيرون رفت ، در اثناى راه گذشت و بر زليخا و او در غرفه خود عبادت مى كرد، چون يوسف عليه السلام را ديد شناخت و به صداى حزينى او را صدا كرد كه :اى آنكه مى روى !از عشق تو بسى اندوه خورده ام ، كه چه نيك است تقوى و پرهيزكارى چگونه بندگان را آزاد كرد، و چه قبيح است گناه چگونه بنده گردانيد آزادان را. (1011)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت يوسف عليه السلام متوجه فروختن طعام شد، بعضى از وكلاى خود را امر كه بفروشد، و هر روز به او مى گفت به فلان مبلغ بفروش ؛ روزى كه مى دانست كه سعر زياد مى شود و گرانتر مى بايد فروخت ، نخواست كه گرانى به زبان او جارى شود به وكيل گفت : برو بفروش و سعرى براى او نام نبرد وكيل اندك راهى رفت و برگشت و پرسيد: به چه سعر بفروشم ؟
فرمود: برو بفروش . و نخواست كه گرانى سعر به زبانش جارى شود.
چون وكيل آمد بر سر انبار اول كسى كه آمد بگيرد زر داد، وكيل كيل كرد، هنوز يك كيل مانده بود كه به حساب سعر روز گذشته تمام شود، مشترى گفت : بس است ، من همين قدر زر داده بودم ، وكيل دانست كه سعر به قدر يك كيل گران شده است .
چون مشترى ديگر آمد هنوز يك كيل مانده بود كه به حساب مشترى اول تمام شود، مشترى گفت : بس است ، من همين قدر زر داده ام ، وكيل دانست كه به قدر يك كيل باز گرانتر شده است ، تا آنكه در آن روز سعر دو برابر تفاوت كرد. (1012)
و به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : پيراهنى كه براى ابراهيم عليه السلام از بهشت آوردند در ميان قصبه نقره مى گذاشتند، چون كسى مى پوشيد بسيار گشاده بود، پس چون قافله از مصر جدا شد و يعقوب در رمله يا فلسطين شام بود و يوسف عليه السلام در مصر بود، يعقوب گفت : من بوى يوسف را مى شنوم ، مراد او بوى بهشت بود كه از پيراهن به مشام او رسيد. (1013)

----------------------------------------
998 خصال 273؛ امالى شيخ صدوق 121.
999 خصال 248؛ تفسير عياشى 2 / 340.
1000علل الشرايع 43؛ معانى الاءخبار 49.
1001علل الشرايع 44.
1002محاسن 2 / 162.
1003من لا يحضره الفقيه 4 / 20.
1004كافى 5 / 333.
1005عيون اخبار الرضا 2 / 45؛ صحيفه الامام الرضا عليه السلام 257 با كمى اختلاف .
1006سوره يوسف : 55.
1007علل الشرايع 238؛ عيون اخبار الرضا 2 / 139.
1008امالى شيخ طوسى 294.
1009كافى 6 / 330.
1010امالى شيخ طوسى 456.
1011امالى شيخ طوسى 457.
1012كافى 5 / 163.
1013علل الشرايع 53؛ تفسير عياشى 2 / 194.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:08 pm

و به سند معتبر منقول است كه : اسماعيل بن الفضل هاشمى از حضرت صادق عليه السلام پرسيد: چه سبب داشت كه فرزندان يعقوب چون از يعقوب التماس كردند كه از براى ايشان استغفار كند، فرمود: بعد از اين براى شما طلب آمرزش از پروردگار خود خواهم كرد، و تاءخير كرد طلب استغفار را براى ايشان ؟ و چون به يوسف عليه السلام گفتند: خدا تو را بر ما اختيار كرده است و ما خطاكاران بوديم گفت : بر شما ملامتى نيست امروز، خدا شما را مى آمرزد؟
جواب فرمود: زيرا كه دل جوان نرمتر است از دل پير، و باز جنايت فرزندان يعقوب بر يوسف بود و جنايت ايشان بر يعقوب به سبب جنايت بر يوسف بود، پس يوسف مبادرت نمود به عفو كردن از حق خود، و تاءخير نمود يعقوب عفو را زيرا كه عفو او از حق ديگرى بود، پس تاءخير كرد ايشان را به سحر شب جمعه . (1014)
و به چندين سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون يوسف عليه السلام به استقبال حضرت يعقوب بيرون آمد و يكديگر را ملاقات كردند، يعقوب پياده شد و يوسف را شوكت پادشاهى مانع شد و پياده نشد، هنوز از معانقه فارغ نشده بود كه جبرئيل بر حضرت يوسف نازل شد و خطاب مقرون به عتاب از جانب رب الارباب آورد كه :اى يوسف !حق تعالى مى فرمايد كه : ملك و پادشاهى تو را مانع شد كه پياده شوى براى بنده شايسته صديق من ، دست خود را بگشا، چون دستش را گشود از كف دستش و به روايتى از ميان انگشتانش نورى بيرون رفت ، پرسيد: اين چه نورى بود اى جبرئيل !گفت : نور پيغمبرى بود و از صلب تو پيغمبر بهم نخواهد رسيد، به عقوبت آنچه كردى نسبت به يعقوب كه براى او پياده نشدى . (1015)
مؤ لف گويد: بعضى اين احاديث را حمل بر تقيه كرده اند، چون مثل اين از طريق عامه منقول است ، و ممكن است پياده نشدن آن حضرت بر سبيل نخوت و تكبر نبوده باشد، بلكه براى تدبير و مصلحت ملك باشد، و چون رعايت يعقوب كردن اولى بود از رعايت مصلحت ملك و پادشاهى ، پس ترك اولى و مكروه از آن حضرت صادر شده ، به اين سبب مورد عتاب گرديد.
و به سند ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : زليخا به در خانه يوسف عليه السلام آمد بعد از پادشاهى آن حضرت ، چون رخصت طلبيد كه داخل شود گفتند: ما مى ترسيم كه چون تو را به نزد او بريم به سبب آنچه از تو نسبت به آن حضرت واقع شده است مورد غضب او شوى . گفت : من نمى ترسم از كسى كه از خدا مى ترسد.
چون داخل شد يوسف عليه السلام فرمود:اى زليخا!چرا رنگت متغير شده است ؟
گفت : حمد مى كنم خداوندى را كه پادشاهان را به معصيت خود، بندگان گردانيد، و بندگان را به بركت طاعت و بندگى خود به مرتبه پادشاهى رسانيد.
فرمود: چه چيز تو را باعث شد بر آنچه نسبت به من كردى ؟
گفت : حسن و جمال بى نظير تو.
فرمود: چگونه مى بود حال تو اگر مى ديدى پيغمبرى را كه در آخر الزمان مبعوث خواهد شد و اسم شريف او محمد صلى الله عليه و آله و سلم است و از من خوشروتر و خوشخوتر و سخى تر خواهد بود؟!
زليخا گفت : راست مى گوئى .
يوسف فرمود: چه دانستى كه راست مى گويم ؟
گفت : براى آنكه چون نام او را مذكور ساختى محبت او به دلم افتاد.
پس خدا وحى فرمود به يوسف كه : زليخا راست مى گويد، و من او را دوست داشتم به اين سبب كه حبيب من محمد صلى الله عليه و آله و سلم را دوست داشت ، پس ‍ امر فرمود كه او را به عقد خود درآورد. (1016)
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه چه استبعاد مى كنند مخالفان اين امت كه شبيهند به خنازير از غائب شدن قائم آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم از مردم ، بدرستى كه برادران يوسف عليه السلام اولاد پيغمبران بودند، با يوسف سودا و معامله كردند و سخن گفتند، و برادران او بودند او را نشناختند تا آنكه يوسف اظهار نمود كه من يوسفم ، پس چرا انكار مى نمايند اين امت ملعونه كه خدا در وقتى از اوقات خواهد كه حجت خود را از مردم پنهان كند، بتحقيق كه يوسف پادشاه مصر بود و در ميان او و پدرش هيجده روز فاصله بود، و اگر خدا مى خواست كه او مكان خود را به يعقوب بشناساند قادر بود، والله كه يعقوب و فرزندانش بعد از بشارت به نه روز از راه باديه به مصر رفتند، پس چه انكار مى كنند اين امت كه حق تعالى بكند نسبت به حجت خود آنچه نسبت به يوسف كرد كه در بازارهاى مردم راه رود و بر بساط ايشان قدم گذارد و آنها او را نشناسند، تا وقتى كه خدا رخصت دهد كه خود را به آنها بشناساند، چنانچه رخصت داد يوسف را در وقتى كه با برادران خود گفت : آيا مى دانيد چه كرديد با يوسف ؟ (1017)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: چون فرزندان از يعقوب رخصت يوسف را طلبيدند، يعقوب به ايشان فرمود: مى ترسم گرگ او را بخورد، عذرى به ياد آنها داد كه به همان عذر متشبث شدند. (1018)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: اعرابى به خدمت يوسف عليه السلام آمد كه طعام بخرد، چون فارغ شد از او پرسيد: منزل تو كجاست ؟
اعرابى گفت : در فلان موضع .
فرمود: چون به فلان وادى بگذرى ندا كن :اى يعقوب !اى يعقوب !پس بيرون خواهد آمد بسوى تو مرد عظيم صاحب حسنى ، چون به نزد تو آيد بگو: مردى را در مصر ديدم كه تو را سلام رسانيد و گفت : امانت تو نزد خدا ضايع نخواهد شد.
چون اعرابى به آن موضع رسيد غلامان خود را گفت كه : شتران مرا حفظ كنيد، چون يعقوب را ندا كرد مرد اعمى بلند قامت فربه خوشروئى بيرون آمد و دست به ديوارها مى گرفت تا به نزديك او رسيد، اعرابى گفت : توئى يعقوب ؟
فرمود: بلى .
چون اعرابى پيغام يوسف را رسانيد يعقوب افتاد و مدهوش شد، چون به هوش آمد فرمود:اى اعرابى !تو را حاجتى در درگاه خدا هست ؟
گفت : بلى ، من مال بسيار دارم و دختر عم من در حباله من است و از او فرزند نمى شود، مى خواهم از خدا بطلبى كه فرزند به من كرامت فرمايد.
پس يعقوب وضو ساخت و دو ركعت نماز كرد و براى او دعا كرد، پس خدا در چهار شكم يا شش شكم فرزند به او عطا فرمود، در هر شكمى دو پسر.
پس بعد از آن يعقوب مى دانست كه يوسف زنده است و حق تعالى او را بعد از غيبت براى او ظاهر خواهد گردانيد، و مى گفت با فرزندانش كه : من از لطف خدا مى دانم آنچه شما نمى دانيد، و فرزندانش او را نسبت دروغ و ضعف عقل مى دادند، لهذا وقتى كه بوى پيراهن را شنيد فرمود: من بوى يوسف را مى شنوم اگر مرا نسبت به دروغ و ضعف عقل ندهيد، پس يهودا گفت : بخدا سوگند كه تو در گمراهى سابق خود هستى !پس چون بشير آمد و پيراهن را به روى او انداخت بينا گرديد، فرمود: نگفتم به شما كه من از خدا مى دانم آنچه شما نمى دانيد. (1019)
شيخ ابن بابويه رحمة الله بعد از ايراد اين حديث گفته است : دليل بر آنكه يعقوب علم به حيات يوسف داشت ، و از نظر او پنهان بود خدا يوسف را براى ابتلا و امتحان ، آن است كه : چون فرزندان يعقوب بسوى او برگشتند و مى گريستند فرمود:اى فرزندان من !چيست شما را كه گريه مى كنيد و واويلاه مى گوئيد، و چرا حبيب خود يوسف را در ميان شما نمى بينم ؟
گفتند:اى پدر!او را گرگ خورد و اين پيراهن اوست ، آورده ايم از براى تو.
گفت : بياندازيد بسوى من .
پس پيراهن را بر روى خود انداخت و مدهوش شد، چون به هوش باز آمد گفت :اى فرزندان !شما مى گوئيد كه گرگ حبيب من يوسف را خورد؟!
گفتند: بلى .
فرمود: چرا بوى گوشت او را نمى شنوم ؟ و چرا پيراهنش درست است ؟ بر گرگ دروغ بسته ايد و فرزند من مظلوم شده است و شما مكرى كرده ايد.
پس در آن شب رو از ايشان گردانيد و نوحه مى كرد بر يوسف عليه السلام و مى گفت : حبيب من يوسف را كه من او را بر همه فرزندان خود اختيار مى كردم از من ربودند؛ حبيب من يوسف كه اميد از او داشتم در ميان فرزندان خود، از من ربودند؛ حبيب من يوسف كه دست راست خود را در زير سر او مى گذاشتم و دست چپ را بر روى او مى گذاشتم از من ربودند؛ حبيب من يوسف كه يار تنهائى و مونس وحشت من بود از من ربودند؛ حبيب من يوسف !كاش مى دانستم كه در كدام كوه تو را انداختند، يا در كدام دريا تو را غرق كردند؛ حبيب من يوسف !كاش با تو بودم و به من مى رسيد آنچه به تو رسيد. (1020)

----------------------------------------
1014علل الشرايع 54؛ تفسير برهان 2 / 268.
1015علل الشرايع 55؛ تفسير برهان 2 / 271.
1016علل الشرايع 55؛ قصص الانبياء راوندى 136.
1017علل الشرايع 244؛ كمال الدين و تمام النعمة 144.
1018علل الشرايع 600.
1019كمال الدين و تمام النعمة 141؛ تفسير برهان 2 / 263.
1020كمال الدين و تمام النعمة 143.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:09 pm

و به سند معتبر از ابوبصير منقول است كه : حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: حضرت يعقوب از مفارقت يوسف عليه السلام حزنش بسيار شد و آنقدر گريست كه ديده اش سفيد شد و پريشانى و احتياج نيز او را عارض شد، و هر سال دو مرتبه گندم از براى عيالش از مصر مى طلبيد از براى زمستان و تابستان . پس ‍ جمعى از فرزندانش را با مايه قليلى بسوى مصر فرستاد با جمعى از رفقا كه روانه مصر بودند، چون به خدمت يوسف رسيدند و آن در وقتى بود كه عزيز مصر حكومت مصر را به يوسف عليه السلام گذاشته بود، يوسف ايشان را شناخت و ايشان حضرت يوسف عليه السلام را نشناختند به سبب هيبت و عزت پادشاهى ، پس به ايشان گفت كه : بياوريد مايه خود را پيش از رفيقان شما، و ملازمان خود را فرمود كه : زود كيل ايشان را بدهيد و تمام بدهيد، چون فارغ شويد مايه ايشان را در ميان بارهاى ايشان بگذاريد بدون اطلاع ايشان .
پس حضرت يوسف عليه السلام با برادران گفت : شنيده ام كه دو برادر پدرى داشته ايد، آنها چه شدند؟
گفتند: بزرگ را گرگ خورد و كوچك را نزد پدرش گذاشته ايم و او را از خود جدا نمى كند، و بسيار بر او مى ترسد.
يوسف فرمود: مى خواهم مرتبه ديگر كه براى طعام خريدن مى آئيد او را با خود بياوريد، اگر نياوريد به شما طعام نخواهم داد و شما را به نزديك خود نخواهم طلبيد.
چون بسوى پدر خود برگشتند و متاع خود را گشودند و ديدند كه سرمايه ايشان را در ميان طعام ايشان گذاشته اند گفتند:اى پدر!اين سرمايه ماست به ما پس داده اند، و يك شتر بار زياده از ديگران به ما داده اند، پس برادر ما را با ما بفرست تا طعام بگيريم و ما محافظت او مى كنيم .
چون بعد از شش ماه محتاج به آذوقه شدند، يعقوب عليه السلام ايشان را فرستاد و با ايشان مايه كمى فرستاد و بنيامين را با ايشان همراه كرد، و پيمان خدا را از ايشان گرفت كه تا اختيار از دست ايشان بدر نرود البته او را برگردانند.
چون داخل مجلس يوسف عليه السلام شدند پرسيد كه : بنيامين با شماست ؟
گفتند: بلى ، بر سر بارهاى ماست .
فرمود: او را بياوريد.
چون آوردند، يوسف عليه السلام بر مسند پادشاهى نشسته بود فرمود كه : بنيامين تنها بيايد و برادران با او نيايند، چون به نزديك او رسيد او را در برگرفت و گريست و گفت : من برادر تو يوسفم ، آزرده مشو از آنچه به حسب مصلحت نسبت به تو بكنم ، و آنچه تو را خبر دادم به برادران خود مگو، و مترس و اندوه مبر.
پس او را به نزد برادران فرستاد و به ملازمان خود فرمود كه : آنچه آورده اند اولاد يعقوب عليه السلام بگيريد و بزودى طعام از براى ايشان كيل كنيد، چون فارغ شويد مكيال خود را در ميان بنيامين بياندازيد.
چون ملازمان موافق فرموده يوسف عليه السلام عمل كردند و ايشان را مرخص ‍ كردند و بار بستند و با رفقا روانه شدند، يوسف عليه السلام با ملازمان از عقب ايشان رفتند به ايشان ملحق شدند و در ميان ايشان ندا كردند كه :اى مردم قافله !شما دزدانيد.
گفتند: چه چيز شما پيدا نيست ؟
ملازمان يوسف عليه السلام گفتند: صاع پادشاه پيدا نيست و هر كه آن را بياورد بار يك شتر گندم به او مى دهيم .
چون بارهاى ايشان را تفحص كردند صاع در ميان بار بنيامين پيدا شد، يوسف عليه السلام فرمود كه او را گرفتند و حبس كردند، و چندانكه برادران سعى كردند در خلاصى او فايده نبخشيد. چون ماءيوس شدند، بسوى يعقوب عليه السلام برگشتند، چون واقعه را عرض كردند فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و گريست و حزنش زياد شد به مرتبه اى كه پشتش خم شد، و دنيا پشت كرد بر يعقوب عليه السلام و فرزندان يعقوب تا آنكه بسيار محتاج شدند و آذوقه ايشان آخر شد، پس ‍ در اين وقت يعقوب عليه السلام به فرزندانش فرمود: برويد تفحص كنيد يوسف و برادرش را، نااميد مشويد از رحمت الهى .
پس جمعى از ايشان با مايه قليلى متوجه مصر شدند، يعقوب عليه السلام نامه اى به عزيز مصر نوشت كه او را بر خود و فرزندانش مهربان گرداند، فرمود كه : پيش از آنكه مايه خود را ظاهر سازيد نامه را به عزيز بدهيد و در نامه نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم .، اين نامه اى است بسوى عزيز مصر و ظاهر كننده عدالت و تمام كننده كيل ، از جانب يعقوب فرزند اسحاق فرزند ابراهيم خليل خدا كه نمرود هيزم و آتش براى او جمع كرد كه او را بسوزاند، خدا بر او سرد و سلامت گردانيد و از آن نجات داد او را، خبر مى دهم تو را اى عزيز كه ما خانه آباده قديميم كه پيوسته بلا از جانب خدا به ما تند مى رسد، براى آنكه ما را امتحان نمايد در وقت نعمت و بلا، و بيست سال است كه مصيبتها به من پياپى مى رسد: اول آنها آن بود كه پسرى داشتم كه او را يوسف نام كرده بودم و او موجب شادى من بود از ميان فرزندان من ، و نور ديده و ميوه دل من بود، و برادران پدرى او از من سؤ ال كردند كه او را با ايشان بفرستم كه شادى و بازى كند، پس من بامداد او را با ايشان فرستادم ، و وقت خفتن برگشتند گريه كنان و پيراهنى براى من آوردند با خون دروغى و گفتند كه گرگ او را خورد، پس براى فراق او حزن من شديد شد و بر مفارقت او گريه من بسيار، تا آنكه ديده هاى من سفيد شد از اندوه ؛ و يوسف را برادرى بود كه از خاله او بود و او را بسيار دوست مى داشتم و مونس من بود، و هرگاه يوسف به ياد من مى آمد او را به سينه خود مى چسبانيدم پس بعضى از اندوه من ساكن مى شد، و برادران او به من نقل كردند كه :اى عزيز!تو احوال او را از ايشان پرسيده بودى ،و امر كرده بودى كه او را به نزد تو بياورند و اگر نياورند گندم به آنها ندهى ، پس او را با ايشان فرستادم كه گندم از براى ما بياورند، و برگشتند و او را نياوردند و گفتند كه : مكيال پادشاه را دزديد، و ما خانه آباده ايم كه دزدى نمى كنيم ، او را حبس كرده اى و دل مرا به درد آورده اى ، و اندوه من از مفارقت او شديد شد تا آنكه پشتم كمان شد، و مصيبتم عظيم شد با مصيبتهاى پياپى كه بر من وارد شده است ، پس منت گذار بر من به گشودن راه او، و رها كن او را از حبس ، و گندم نيكو براى ما بفرست ، و جوانمردى كن در نرخ آن و ارزان بده ، و آل يعقوب را زود روانه كن .
پس چون فرزندان روانه شدند و نامه را بردند، جبرئيل عليه السلام بر حضرت يعقوب نازل شد و گفت :اى يعقوب !پروردگار تو مى گويد كه : كى تو را مبتلا كرد به مصيبتها كه به عزيز مصر نوشتى ؟
يعقوب عليه السلام گفت : خداوندا!تو مرا مبتلا كردى از روى عقوبت و تاءديب من .
حق تعالى فرمود: آيا قادر هست غير من كسى كه آن بلاها را از تو دفع كند؟
گفت : نه پروردگارا.
خدا فرمود كه : پس شرم نكردى از من كه شكايت مرا بغير من كردى و استغاثه به من نكردى و شكايت بلاى خود را به من نكردى ؟!
يعقوب عليه السلام گفت : از تو طلب آمرزش مى كنم اى خداوند من ، و توبه مى كنم بسوى تو و حزن و اندوه خود را به تو شكايت مى كنم .
پس حق تعالى فرمود كه : به نهايت رسانيدم تاءديب تو و فرزندان خطاكار تو را، و اگر شكايت مى كردى اى يعقوب مصيبتهاى خود را بسوى من در وقتى كه بر تو نازل شد، و استغفار و توبه مى كردى بسوى من از گناه خود، هر آينه آن بلاها را از تو رفع مى كردم بعد از آنكه بر تو مقدر كرده بودم ، و ليكن شيطان ياد مرا از خاطر تو فراموش كرد و نااميد شدى از رحمت من ، و منم خداوند بخشنده كريم ، دوست مى دارم بندگان استغفار كننده و توبه كننده را كه رغبت مى نمايند بسوى من در آنچه نزد من است از رحمت و آمرزش من .اى يعقوب !من بر مى گردانم بسوى تو يوسف و برادرش را، و بر مى گردانم بسوى تو آنچه رفته است از مال تو و گوشت و خون تو، و ديده ات را بينا مى گردانم ، و كمان پشتت را چون تير راست مى كنمن ، پس ‍ خاطرت شاد و ديده ات روشن باد، و آنچه كردم نسبت به تو تاءديبى بود كه تو را كردم ، پس قبول كن ادب مرا.
اما فرزندان عليه السلام چون به خدمت حضرت يوسف رسيدند: او بر سرير پادشاهى نشسته بود، گفتند:اى عزيز!دريافته است ما را و اهل ما را پريشانى و بد حالى ، و آورده ايم مايه كمى ، پس كيل تمام به ما بده ، و تصدق كن بر ما به برادر ما بنيامين ، و اين نامه پدر ما يعقوب است كه بسوى تو نوشته در امر برادر ما، و سؤ ال كرده است كه منت گذارى بر او، و فرزندش را بسوى او پس فرستى .
يوسف عليه السلام نامه حضرت يعقوب را گرفت و بوسيد و بر هر دو ديده گذاشت و گريست ، و صداى گريه اش بلند شد، تا آنكه پيراهنى كه پوشيده بود از آب ديده اش تر شد، پس خود را به برادران شناساند، ايشان گفتند: بخدا سوگند كه خدا تو را بر ما اختيار كرده است ، پس ما را عقوبت مكن و رسوا مگردان امروز، و از گناهان ما درگذر.
حضرت يوسف عليه السلام فرمود: سرزنشى نيست شما را امروز، خدا مى آمرزد شما را، ببريد اين پيراهن مرا كه آب ديده ام تر كرده است و بياندازيد بر روى پدرم كه چون بوى مرا مى شنود بينا مى شود، و جميع اهل خود را بسوى من بياوريد. و ايشان را در همان روز كارسازى كرد و آنچه به آن احتياج داشتند به ايشان داد و بسوى حضرت يعقوب فرستاد.
چون قافله از مصر بيرون آمدند، يعقوب عليه السلام بوى حضرت يوسف را شنيد و گفت به فرزندانى كه نزد او حاضر بودند كه : من بوى يوسف را مى شنوم ، و فرزندان همه جا به سرعت مى آمدند به فرح و شادى آنچه از حال يوسف عليه السلام مشاهده كردند، و پادشاهى كه خدا به او عطا كرده بود، و عزتى كه ايشان را به سبب پادشاهى حضرت يوسف حاصل گرديد، و از مصر تا باديه اى كه حضرت يعقوب در آنجا بود به نه روز آمدند، چون بشير آمد پيراهن را بر روى يعقوب عليه السلام افكند، او بينا گرديد و پرسيد كه : چه شد بنيامين ؟
گفتند: او را نزد برادرش گذاشتيم به نيكوترين حالى .
پس يعقوب عليه السلام حمد الهى كرد و سجده شكر به تقديم رسانيد و ديده اش ‍ بينا شد و پشتش راست شد، به فرزندانش گفت : در همين روز كارسازى كنيد و روانه شويد.
پس به سرعت تمام با يعقوب عليه السلام و يامين خاله يوسف عليه السلام به جانب مصر روانه شدند، در مدت نه روز طى منازل نموده داخل مصر شدند، و چون به مجلس يوسف عليه السلام داخل شدند دست در گردن پدر خود كرد و روى او را بوسيد و گريست ، و يعقوب عليه السلام را با خاله خود بر تخت پادشاهى بالا برد و داخل خانه خود شد، روغن خوشبو بر خود ماليد و سرمه كشيد و جامه هاى پادشاهانه پوشيد بسوى ايشان بيرون آمد، چون او را ديدندن همه به سجده افتادند براى تعظيم او و شكر خداوند عالميان ،پس يوسف عليه السلام در اين وقت گفت كه : اين بود تاءويل خواب من كه پيشتر ديده بودم ، كه پروردگار من آن را حق گردانيد چون مرا از زندان بيرون آورد و شما را از باديه به نزد من آورد بعد از آنكه شيطان افساد كرده بود ميان من و برادران من . و يوسف عليه السلام در اين بيست سال روغن نمى ماليد و سرمه نمى كشيد و خود را خوشبو نمى كرد و نمى خنديد و به نزديك زنان نمى رفت تا خدا شمل يعقوب عليه السلام را جمع كرد و يعقوب عليه السلام و يوسف عليه السلام و برادران را به يكديگر رسانيد. (1021)
مؤ لف گويد: ظاهر اين حديث و بسيارى از احاديث ديگر آن است كه مدت مفارقت يوسف از يعقوب بيست سال بوده است ، و مفسران و مورخان خلاف كرده اند: بعضى گفته اند كه ميان خواب ديدن يوسف و اجتماع او با پدرش هشتاد سال بود، بعضى گفته اند كه هفتاد سال ، و بعضى چهل سال گفته اند، و بعضى هيجده سال گفته اند.
و از حسن بصرى روايت كرده اند: در وقتى كه يوسف را به چاه انداختند هفده سال بود، و در بندگى و زندان و پادشاهى سال ماند، و بعد از رسيدن به پدر و خويشان بيست و سه سال زندگى كرد، پس مجموع عمر آن حضرت صد و بيست سال بود. (1022)
و از بعضى روايات شيعه نيز مفهوم مى شود كه مدت مفارقت ، زياده از بيست سال بوده باشد. (1023)
ايضا از اين حديث ظاهر مى شود كه بنيامين از مادر يوسف عليه السلام نبوده است بلكه از خاله او بوده است ، و جمع كثير از مفسران نيز چنين قائل شده اند، مى گويند كه آنچه در آيه واقع شده است كه ابوين خود را به تخت بالا برد بر سبيل مجاز است و مراد پدر و خاله است ، و خاله را مادر مى گويند چنانچه عمو را پدر مى گويند، و راحيل مادر يوسف عليه السلام فوت شده بود. بعضى مى گويند كه راحيل را خدا زنده كرد تا خواب او درست شود، و بعضى گفته اند كه مادرش در آن وقت هنوز زنده بود، قول اول اقوى است ، (1024)، چنانچه در حديث معتبر ديگر منقول است كه : از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيدند كه : يعقوب عليه السلام چون به نزد يوسف عليه السلام آمد چند پسر همراه او بودند؟
فرمود: يازده پسر.
پرسيدند كه : بنيامن فرزند مادر يوسف بود يا فرزند خاله او؟
فرمود: فرزند خاله او بود. (1025)

----------------------------------------
1021قصص الانبياء راوندى 129.
1022تفسير فخر رازى 18 / 214.
1023تفسير عياشى 2 / 176.
1024رجوع شود به مجمع البيان 3 / 264 و تفسير فخر رازى 18 / 210.
1025تفسير عياشى 2 / 197.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:10 pm

و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون عزيز امر كرد كه حضرت يوسف را به زندان بردند، حق تعالى علم تعبير خواب را به آن حضرت تعليم نمود، پس از براى اهل زندان تعبير مى كرد خوابهاى ايشان را، چون تعبير خواب آن دو جوان كرد و به آن كه گمان داشت كه نجات مى يابد گفت : مرا نزد عزيز ياد كن ، حق تعالى او را عتاب نمود و فرمود كه : چون بغير من متوسل شدى چندين سال در زندان بمان ، پس بيست سال در زندان ماند. (1026) و در اكثر روايات وارد شده است كه هفت سال در زندان ماند. (1027)
و به سند موثق منقول است كه از حضرت امام محمد باقر عليه السلام پرسيدند كه : آيا اولاد حضرت يعقوب عليه السلام پيغمبران بودند؟
فرمود: نه ، و ليكن اسباط و اولاد پيغمبران بودند، و از دنيا بيرون نرفتند مگر سعادتمندان ، بدى اعمال خود را متذكر شدند و توبه كردند. (1028)
به سند صحيح منقول است كه هشام بن سالم از حضرت صادق عليه السلام سؤ ال كرد كه : حزن حضرت يعقوب عليه السلام بر حضرت يوسف به چه مرتبه رسيده بود؟
فرمود كه : حزن هفتاد زن فرزند مرده . پس فرمود كه : جبرئيل بر حضرت يوسف نازل شد در زندان و گفت : حق تعالى تو را و پدرت را امتحان كرد، و بدرستى كه تو را از اين زندان نجات مى دهد، پس سؤ ال كن از خدا به حق محمد صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت او كه تو را خلاصى بخشد.
حضرت يوسف عليه السلام گفت : خداوندا!سؤ ال مى كنم به حق محمد صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت او كه بزودى مرا فرج كرامت فرمائى ، و راحت دهى از آنچه در آن هستم از محنت و بلا.
جبرئيل گفت : پس بشارت باد تو را اى صديق كه حق تعالى مرا بسوى تو براى بشارت فرستاده ، كه تا سه روز ديگر تو را از زندان بيرون خواهد برد،و تو را پادشاه مصر و اهل مصر خواهد كرد كه اشراف مصر همه تو را خدمت كنند و برادران تو را به نزد تو جمع خواهد كرد، پس بشارت باد تو را اى صديق كه تو برگزيده خدا و فرزند برگزيده خدائى . پس در همان شب عزيز خوابى ديد كه از آن ترسيد و به اعوان خود نقل كرد و ايشان تعبير آن را ندانستند، پس آن جوان كه از زندان نجات يافته بود يوسف را بخاطر آورد و گفت :اى پادشاه !مرا بفرست بسوى زندان كه در زندان مردى هست كه كسى مثل او نديده است در علم و بردبارى و تعبير خواب ، چون بر من و فلان غضب كردى و به زندان فرستادى هر يك خوابى ديديم و از براى ما تعبير كرد، چنانچه او تعبير كرده بود رفيق مرا به دار كشيدى و مرا نجات دادى .
عزيز گفت : برو نزد او و تعبير خواب از او بپرس .
چون بسوى عزيز برگشت و رسالت يوسف عليه السلام را به او رسانيد عزيز گفت : بياوريد او را تا برگزينم او را و مقرب خود گردانم ، چون رسالت عزيز را براى حضرت يوسف آوردند گفت : چگونه اميد كرامت او داشته باشم و او بيزارى مرا از گناه دانست و چندين سال مرا در زندان حبس كرد.
پس عزيز فرستاد و زنان مصر را طلبيد و حال حضرت يوسف را از ايشان پرسيد، گفتند: حاش لله !ما هيچ بدى از او ندانستيم ، فرستاد و او را از زندان طلبيد، چون با او سخن گفت عقل و دانش و كمال او را پسنديد و گفت : مى خواهم بگوئى كه من چه خواب ديده ام و تعبير آن بكنى .
يوسف عليه السلام خواب او را تمام نقل كرد و تعبيرش را بيان فرمود.
عزيز گفت : راست گفتى ، كى از براى من حاصل هفت ساله را جمع خواهد كرد و محافظمت خواهد نمود؟
يوسف عليه السلام فرمود كه : حق تعالى وحى فرستاد بسوى من كه من تدبير اين امر خواهم كرد، و در اين سالها قيام به اين امور من خواهم نمود.
عزيز گفت : راست گفتى ، اينك انگشتر پادشاهى و تخت و تاج جهانبانى به تو تعلق دارد، هر چه خواهى بكن .
پس يوسف عليه السلام متوجه شد و در هفت سال فراوانى جمع كرد حاصلهاى زراعتهاى مصر را با خوشه در خزينه ها. چون سالهاى قحط رسيد متوجه فروختن طعام گرديد و در سال اول به طلا و نقره فروخت تا آنكه در مصر و حوالى آن هيچ درهم و دينارى نماند مگر آنكه در ملك يوسف عليه السلام داخل شد، و در سال دوم به زيور و جواهر فروخت تا آنكه هر زيور و جواهرى كه در آن مملكت بود به ملك او درآمد، در سال سوم به حيوانات و مواشى فروخت تا آنكه تمام حيوانات ايشان را مالك شد، و در سال چهارم به غلامان و كنيزان فروخت تا آنكه هر مملوكى كه در آن ولايت بود همه را مالك شد، و در سال پنجم به خانه ها و دكاكين و مستغلات فروخت تا همه را متصرف شد، و در سال ششم به مزارع و نهرها فروخت تا آنكه هيچ نهر و مزرعه در اطراف مصر و اطراف آنها نماند مگر آنكه به ملكيت او درآمد، و در سال هفتم كه هيچ در ملك ايشان نمانده بود به رقبات ايشان فروخت تا آنكه هر كسى كه در مصر و حوالى آن بود همه بنده يوسف عليه السلام شدند.
پس يوسف عليه السلام به پادشاه فرمود: چه مصلحت مى بينى در اينها كه پروردگار من به من عطا كرده است ؟
پادشاه گفت : راءى راءى توست ، هر چه مى كنى مختارى .
يوسف عليه السلام گفت : گواه مى گيرم خدا را و گواه مى گيرم تو را اى پادشاه كه همه اهل مصر را آزاد كردم ، و اموال و بندگان ايشان را به ايشان پس دادم ، و انگشتر و تاج و تخت تو را به تو پس دادم به شرط آنكه به سيرتى كه من سلوك كرده ام با ايشان سلوك كنى ، و حكم نكنى در ميان ايشان مگر به حكم من ، كه خدا ايشان را به سبب من نجات داده .
پادشاه گفت : دين من و فخر من همين است ، و شهادت مى دهم به وحدانيت الهى و آنكه او را شريكى در خداوندى نيست ، و شهادت مى دهم كه تو پيغمبر و فرستاده اوئى . پس بعد از آن ملاقات يعقوب عليه السلام و برادران واقع شد. (1029)
و به سند صحيح منقول است كه محمد بن مسلم از حضرت امام محمد باقر عليه السلام پرسيد كه : يعقوب عليه السلام بعد از رسيدن به مصر چند سالى با يوسف عليه السلام زندگانى كرد؟
فرمود: دو سال .
پرسيد: در آن وقت حجت خدا در زمين ، يعقوب بود يا يوسف عليهماالسلام ؟
فرمود: حضرت يعقوب حجت خدا بود و پادشاهى از يوسف عليه السلام بود، چون حضرت يعقوب به عالم قدس ارتحال نمود، يوسف عليه السلام جسد مقدس او را در تابوتى گذاشته به زمين شام برد و در بيت المقدس دفن كرد، پس يوسف عليه السلام بعد از يعقوب عليه السلام حجت خدا بود.
پرسيد: پس يوسف عليه السلام رسول و پيغمبر بود؟
فرمود: بلى ، مگر نشنيده اى كه خدا در قرآن مى فرمايد: مؤ من آل فرعون گفت كه : آمد يوسف بسوى شما با بينات و معجزات ، و پيوسته در او شك مى كرديد تا آنكه چون او هلاك شد گفتيد كه : بعد از او خدا رسول نخواهد فرستاد . (1030) (1031)
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه چون يوسف عليه السلام داخل در زندان شد، دوازده سال عمر او بود، و هيجده سال در زندان ماند، بعد از بيرون آمدن از زندان هشتاد سال زندگانى كرد، پس مجموع عمر آن حضرت صد و ده سال بود. (1032)
در حديث معتبر ديگر فرمود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : يعقوب عليه السلام و يوسف هر يك صد و بيست سال عمر ايشان بود. (1033)

----------------------------------------
1026تفسير عياشى 2 / 176.
1027تفسير عياشى 2 / 178.
1028قصص الانبياء راوندى 129.
1029قصص الانبياء راوندى 132.
1030سوره غافر: 34.
1031قصص الانبياء راوندى 135.
1032قصص الانبياء راوندى 138.
1033كمال الدين و تمام النعمة 524.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » پنج شنبه ژوئن 10, 2010 6:11 pm

در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : شخصى بود از بقيه قوم عاد كه مانده بود تا زمان فرعونى كه حضرت يوسف عليه السلام در زمان او بود، و اهل آن زمان آن شخص را بسيار آزار مى كردند و به سنگ مى زدند، پس او به نزد فرعون آمد و گفت : مرا امان ده از شر مردم تا آنكه چيزهاى عجيب كه در دنيا مشاهده كرده ام براى تو نقل كنم و نگويم مگر راست .
پس فرعون او را امان داد و مقرب خود گردانيد و در مجلس او مى نشست و اخبار گذشته را براى او نقل مى كرد، تا آنكه فرعون اعتقاد بسيار به راستى او بهم رسانيد، و هرگز از يوسف عليه السلام دروغى نشنيد و هرگز از آن عادى نيز دروغى بر او ظاهر نشد.
روزى فرعون به يوسف عليه السلام گفت : آيا كسى را مى شناسى كه از تو بهتر باشد؟
فرمود: بلى ، پدر من يعقوب از من بهتر است .
چون يعقوب عليه السلام به مجلس فرعون داخل شد فرعون را تحيت و سلام كرد به تحيتى كه پادشاهان را مى كنند، پس فرعون او را گرامى داشت و نزديك طلبيد و زياده از يوسف عليه السلام او را اكرام نمود، پس از يعقوب عليه السلام پرسيد: چند سال از عمر تو گذشته است ؟
فرمود: صد و بيست سال .
عادى گفت : دروغ مى گويد!
يعقوب عليه السلام ساكت شد، و سخن عادى بر فرعون بسيار گران آمد.
باز فرعون از يعقوب عليه السلام پرسيد كه :اى شيخ !چند سال بر تو گذشته است ؟
فرمود: صد و بيست سال .
عادى گفت : دروغ مى گويد!!
يعقوب عليه السلام گفت : خداوندا!اگر دروغ مى گويد ريشش را بر سينه اش فرو ريز.
در همان ساعت ريش عادى بر سينه اش ريخت ، پس فرعون را هول عظيم رو داد و به يعقوب عليه السلام گفت : مردى را كه من امان داده ام بر او نفرين كردى ؟!مى خواهم دعا كنى كه خداوند تو ريش او را به او برگرداند.
يعقوب عليه السلام دعا كرد و ريشش به او برگشت .
پس عادى گفت كه : من اين مرد را با ابراهيم خليل الرحمن ديده ام در فلان زمان كه زياده از صد و بيست سال از آن زمان گذشته است .
يعقوب عليه السلام فرمود: آن كه تو ديده اى من نبودم ، تو اسحاق عليه السلام را ديده اى .
گفت : پس تو كيستى ؟
فرمود: من يعقوب پسر اسحاق خليل الرحمانم .
عادى گفت : راست مى گويد، من اسحاق را ديده بودم .
فرعون گفت : هر دو راست گفتيد. (1034)
و به سند معتبر از ابوهاشم جعفرى منقول است كه شخصى از امام حسن عسكرى عليه السلام پرسيد : چه معنى دارد آنچه برادران يوسف عليه السلام گفتند كه : اگر بنيامين دزدى كرد، برادر او نيز پيشتر دزدى كرده بود؟
فرمود: يوسف عليه السلام دزدى نكرده بود، و ليكن يعقوب عليه السلام كمربندى داشت كه از حضرت ابراهيم عليه السلام به او ميراث رسيده بود، و هر كه آن كمربند را مى دزديد البته او را به بندگى مى گرفتند، و هرگاه آن ناپيدا مى شد جبرئيل خبر مى داد كه در كجاست و نزد كيست ، تا از او مى گرفتتند و او را به بندگى مى گرفتند. و آن كمربند نزد ساره دختر اسحاق عليه السلام بود كه همنام مادر اسحاق عليه السلام بود و ساره يوسف عليه السلام را بسيار دوست مى داشت و مى خواست او را به فرزندى خود بردارد، پس آن كمربند را گرفت و بر يوسف عليه السلام بست در زير جامه او و به يعقوب عليه السلام گفت : كمربند را دزديده اند، پس جبرئيل آمد و گفت :اى يعقوب !كمربند با يوسف است ، و خبر نداد يعقوب عليه السلام را به آنچه ساره كرده بود براى مصلحتهاى الهى .
پس يعقوب عليه السلام چون تفتيش كرد، كمربند را در كمر يوسف عليه السلام يافت ، و در آن وقت طفل بزرگى بود.
ساره گفت كه : چون يوسف اين را دزديده بود، من سزاوارترم به يوسف !
يعقوب عليه السلام فرمود كه : آن بنده توست به شرطى كه او را نفروشى و نبخشى .
گفت : قبول مى كنم به شرطى كه از من نگيرى ، و من او را الحال آزاد مى كنم .
پس يوسف عليه السلام را گرفت و آزاد كرد.
ابوهاشم گفت : من در خاطر خود مى گذرانيدم و فكر مى كردم از روى تعجب در امر حضرت يعقوب و يوسف عليهما السلام كه با آن نزديكى ايشان به يكديگر، چگونه بر يعقوب مخفى شد امر يوسف تا از اندوه ، ديده او سفيد شد؟ و حضرت از روى اعجاز فرمودند:اى ابوهاشم !پناه مى برم به خدا از آنچه در خاطر تو مى گذرد، اگر خدا مى خواست ، مى توانست هر مانعى كه در ميان حضرت يعقوب و يوسف عليهما السلام بود بردارد تا يكديگر را ببينند وليكن خدا را مصلحتى بود و مدتى ملاقات ايشان را مقرر فرموده بود، و خدا آنچه براى دوستان خود مى كند خير ايشان در آن است .(1035)
و به سند معتبر منقول است كه : از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از تفسير قول حق تعالى كه : همه طعامها حلال بود بر فرزندان يعقوب مگر آنچه يعقوب بر خود حرام كرده بود ؟ (1036)
فرمود: هرگاه گوشت شتر مى خورد، درد تهيگاه او زياد مى شد، پس بر خود حرام كرد گوشت شتر را، و اين پيش از آن بود كه تورات نازل شود، چون تورات نازل شد، موسى عليه السلام آن را حرام نكرد و نخورد. (1037)
در حديث معتبر ديگر فرمود كه : يوسف عليه السلام خواستگارى كردن زن بسيار جميله اى را كه در زمان او بود، آن زن رد كرد و گفت : غلام پادشاه مرا مى خواهد!
پس ، از پدرش خواستگارى كرد، پدرش گفت : اختيار با اوست .
پس به درگاه حق تعالى دعا كرد و گريست و او را طلبيد، خدا بسوى او وحى نمود كه : من او را به تو تزويج كردم .
پس يوسف فرستاد بسوى ايشان كه : من مى خواهم به ديدن شما بيايم .
گفتند: بيا.
چون يوسف عليه السلام داخل خانه آن زن شد، از نور خورشيد جمال او خانه روشن شد، زن گفت : نيست اين مگر ملك گرامى .
پس يوسف عليه السلام آب طلبيد، زن مبادرت كرد طاس آب را به نزد آن حضرت آورد؛ چون تناول نمود، گرفت و از غايت شوق به دهان خود چسبانيد، يوسف عليه السلام فرمود: صبر كن و بيتابى مكن كه مطلب تو حاصل مى شود، پس او را به عقد خود درآورد. (1038)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت عليه السلام منقول است كه : چون يوسف عليه السلام به آن جوان گفت كه مرا نزد عزيز ياد كن ، جبرئيل به نزد او آمد و سر پائى به زمين زد، شكافته شد تا طبقه هفتم زمين ، و گفت :اى يوسف !نظر كن كه در طبقه هفتم زمين چه مى بينى ؟ گفت : سنگ كوچكى مى بينم .
پس سنگ را شكافت و گفت : در ميان سنگ چه مى بينى ؟
گفت : كرم كوچكى مى بينم .
گفت : خداوند عالميان .
جبرئيل گفت : پروردگار تو مى فرمايد: من فراموش نكرده ام اين كرم را در ميان اين سنگ در قعر زمين هفتم ، گمان كردى تو را فراموش خواهم كرد كه به آن جوان گفتى كه تو را نزد پادشاه ياد كند؟!به سبب اين گفتار ناشايسته خود، در زندان سالها خواهى ماند.
پس يوسف عليه السلام بعد از اين عتاب رب الارباب چندان گريست كه به گريه او ديوارها به گريه درآمدند، و متاءذى شدند اهل زندان و به فرياد آمدند، پس صلح كرد با ايشان كه يك روز گريه كند و يك روز ساكت باشد، پس در آن روز كه ساكت بود حالش بدتر بود از روزى كه گريه مى كرد. (1039)
به سندهاى معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه صبر جميل آن است كه هيچگونه شكايت بسوى مردم با او نباشد، بدرستى كه حق تعالى يعقوب عليه السلام را به رسالتى فرستاد به نزد راهبى از رهبانان و عابدى از عباد، چون راهب نظرش بر او افتاد گمان كرد كه حضرت ابراهيم عليه السلام است ، برجست و دست در گردن او كرد و گفت : مرحبا به خليل خدا.
يعقوب عليه السلام گفت : من ابراهيم نيستم ، من يعقوب پسر اسحاق پسر ابراهيم هستم .
راهب گفت كه : پس چرا چنين پير شده اى ؟
گفت : غم و اندوه مرا پير كرده است .
چون برگشت ، هنوز از عتبه در خانه راهب نگذشته بود كه وحى خدا به او رسيد كه :اى يعقوب !شكايت كردى مرا بسوى بندگان من .
پس نزد عتبه در به سجده افتاد و گفت : پروردگارا!ديگر عود نمى كنم به چنين كارى ، پس خدا وحى فرستاد به او كه : آمرزيدم تو را، ديگر چنين كارى مكن .
پس ديگر شكايت به احدى نكرد بعد از آن هر چه رسيد به او از مصيبتهاى دنيا مگر آنكه روزى گفت كه : شكايت نمى كنم حزن و اندوه خود را مگر به خدا، و مى دانم از خدا آنچه شما نمى دانيد. (1040)
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى وحى بسوى حضرت يوسف فرستاد در وقتى كه در زندان بود كه : چه چيز تو را با خطاكاران ساكن گردانيد؟
گفت : جرم و گناه من .
چون اعتراف به گناه نمود حق تعالى بسوى او وحى فرمود: اين دعا را بخوان يا كبير كل كبير، يا من لا شريك له و لا وزير، و يا خالق الشمس و القمر المنير، يا عصمة المضطر الضرير، يا قاصم كل جبار عنيد، يا مغنى البائس الفقير، يا جابر العظم الكسير، يا مطلق المكبل الاسير، اساءلك بحق محمد و آل محمد ان تجعل لى من امرى فرجا و مخرجا و ترزقنى من حيث احتسب و من حيث لا احتسب ، چون صبح شد عزيز او را طلبيد و از حبس نجات يافت .(1041)

----------------------------------------
1034قصص الانبياء راوندى 137.
1035 خرايج 2 / 738.
1036سوره آل عمران : 93.
1037تفسيرعياشى 1 / 184.
1038تفسير عياشى 2 / 175.
1039تفسير عياشى 2 / 177.
1040تفسير عياشى 2 / 188؛ التمحيص 63؛ سعد السعود 120.
1041تفسير عياشى 2 / 198.


در اينجا آزمون شانزدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » شنبه ژوئن 12, 2010 7:19 pm

در حبس معتبر ديگر فرمود: چون عزيز مصر خود را معزول گردانيد و يوسف عليه السلام را بر سرير سلطنت متمكن گردانيد، يوسف عليه السلام دو جامه لطيف پاكيزه پوشيد و رفت بسوى بيابانى تنها و چهار ركعت نماز كرد، و چون فارغ شد دست بسوى آسمان بلند كرد و گفت : رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تاءويل الاحاديث ، فاطر السموات الارض ، انت وليى فى الدنيا و الآخرة ، پس ‍ جبرئيل نازل شد و گفت : چه حاجت دارى ؟
گفت : رب توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: براى اين دعا كرد كه مرا مسلمان از دنيا ببر و به صالحان ملحق گردان كه از فتنه ها ترسيد كه آدمى را از دين بيرون مى برد، يعنى هرگاه آن حضرت از فتنه هاى گمراه كنندگان ترسد، كى ايمن از آنها مى تواند بود؟ (1042)
و از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه روز چهارشنبه حضرت يوسف عليه السلام داخل زندان شد. (1043)
و به سند معتبر منقول است كه شخصى به خدمت امام رضا عليه السلام عرض كرد كه : چه بسيار خوش مى آيد مردم را كسى كه طعامهاى ناگوار خورد و جامه هاى گنده پوشد و اظهار خشوع كند.
فرمود كه : يوسف عليه السلام پيغمبر پيغمبرزاده بود و قباهاى ديبا كه تكمه هاى آنها طلا بود مى پوشيد و در مجالس آل فرعون مى نشست و حكم مى كرد، و مردم را به لباس او كارى نبود. با عدالت او كار داشتند. (1044)
و ثعلبى در كتاب عرايس ذكر كرده است كه : چون از براى پادشاه عذر حضرت يوسف ظاهر شد، و امانت و كفايت و علم و عقل او را دانست ، فرستاد او را از زندان طلبيد، پس حضرت يوسف بيرون آمد و براى اهل زندان دعا كرد كه : خداوندا!دل نيكان را بر ايشان مهربان گردان ، و خيرها را از ايشان پنهان مگردان .
پس به دعاى آن حضرت چنين شد كه اهل زندان در هر شهرى كه هستند از همه كس داناترند به خبرها. پس به در زندان نوشت كه : اين قبر زنده هاست ، و خانه غمهاست ، و سبب تجربه دوستان و شماتت دشمنان است ، پس غسل كرد و خود را از چرك زندان پاك كرد و جامه هاى پاكيزه پوشيد و متوجه مجلس پادشاه شد.
چون به در خانه پادشاه رسيد گفت : حسبى ربى من دنياى و حسبى ربى من خلقه ، عز جاره و جل ثناؤ ه و لا اله غيره ، چون داخل مجلس شد فرمود: اللهم انى اساءلك بخيرك من خيره ، و اعوذبك من شره و شر غيره ، چون نظر پادشاه بر او افتاد يوسف عليه السلام به زبان عربى بر او سلام كرد، پادشاه گفت : اين چه زبان است ؟
گفت : زبان عم من اسماعيل است .
پس دعا كرد پادشاه را به زبان عبرى ، پرسيد: اين چه زبان است ؟
گفت : زبان پدران من است .
و آن پادشاه هفتاد لغت مى دانست ، به هر لغت كه سخن گفت حضرت يوسف به آن لغت او را جواب گفت ، پس پادشاه را بسيار خوش آمد اطوار او، و تعجب كرد از كمى سال و بسيارى علم و كمال او، و عمر او در آن وقت سى سال بود. پس ‍ گفت :اى يوسف !مى خواهم خواب خود را از تو بشنوم .
يوسف گفت : خواب ديدى كه هفت گاو فربه اشهب پيشانى سفيد نيكو از نيل بيرون آمدند و از پستانهاى آنها شير مى ريخت ، در اثناى آنكه به آنها نظر مى كردى و از حسن آنها تعجب مى نمودى ناگاه آب نيل خشك شد و تهش پيدا شد و از ميان لجن و گل هفت گاو لاغر ژوليده گردآلوده شكمها بر پشت چسبيده كه پستان نداشتند، و دندانها و نيشها و چنگالها داشتند مانند درندگان و خرطومها مانند خرطوم سباع ، پس در آويختند در آن گاوهاى فربه و همه آنها را دريدند و خوردند، تا آنكه پوستهاى آنها را خوردند و استخوانها را شكستند و مغز استخوانها را خوردند، تو از اين حال تعجب مى كردى كه ناگاه ديدى كه هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه گندم سياه شده از يكجا روئيد و ريشه ها در ميان آب دوانيده اند، ناگاه بادى وزيد خوشه هاى خشك را به خوشه هاى سبز چسبانيد و آتش در خوشه هاى سبز افتاد و همه سياه شدند.
گفت : راست گفتى ، خواب من چنين بود.
پس تعبيرش را بيان فرمود، پادشاه تدبير مملكت و حفظ زراعتها را به آن حضرت مفوض گردانيد. (1045)
و شيخ طبرسى رحمة الله و غيره نقل كرده اند: عزيز مصر كه يوسف عليه السلام را به زندان فرستاد قطفير نام داشت و وزير پادشاه بود، و پادشاه ريان بن الوليد بود، و خواب را پادشاه ديد؛ چون يوسف عليه السلام را از زندان بيرون آورد، عزيز او را عزل كرد و منصب وزارت را به يوسف عليه السلام مفوض ‍ گردانيد، پس ترك پادشاهى كرد و در خانه نشست و تاج و تخت و سلطنت را به يوسف گذاشت ، و در آن ايام قطفير مرد و پادشاه راعيل زن او را به عقد يوسف عليه السلام درآورد و از او افرائيم و ميشا بهم رسيدند. (1046)
و باز در عرايس نقل كرده است كه : چون يوسف عليه السلام ابن يامين را به نزد خود طلبيد و با او خلوت كرد گفت : چه نام دارى ؟
گفت : ابن يامين .
پرسيد: چرا تو را ابن يامين نام كرده اند؟
گفت : زيرا كه چون من متولد شدم مادرم مرد، يعنى فرزند صاحب عزا.
گفت : مادرت چه نام داشت ؟
گفت : راحيل دختر ليان .
گفت : آيا فرزند بهم رسانيده اى ؟
گفت : بلى ده پسر بهم رسانيده ام .
پرسيد: نامهاى ايشان چيست ؟
گفت : نامهاى ايشان را اشتقاق كرده ام از نام برادرى كه داشتم و از مادر با من يكى بود و هلاك شد.
يوسف عليه السلام فرمود كه : اندوه شديدى بر او داشته اى كه چنين كرده اى ، بگو كه چه نام كرده اى آنها را؟
گفت : بالعا و اخيرا و اشكل و احيا و خير و نعمان و ادر و ارس و حيتم و ميتم .(1047)
گفت : معنى اينها را بگو.
گفت : بالعا براى اين نام كرده ام كه زمين ، برادرم را فرو برد، و اخيرا براى آنكه فرزند اول مادر من بود؛ و اشكل براى آنكه برادر پدرى و مادرى من بود؛ (1048) و خير براى آنكه در در هر جا كه بود خير بود؛ و نعمان براى آنكه عزيز بود نزد مادر و پدر؛ و ادر براى آنكه بمنزله گل بود در حسن و جمال ؛ و ارس براى آنكه به مثابه سر بود از بدن ؛ و حيتم براى آنكه پدرم گفت كه زنده است ؛ و ميتم براى آنكه اگر او را ببينم ديده ام روشن مى شود و سرورم تمام مى شود.
حضرت يوسف فرمود: مى خواهم برادر تو باشم بدل آن برادر تو كه هلاك شده است . ابن يامين گفت : كى مى يابد برادرى مثل تو، اما تو از يعقوب و راحيل بهم نرسيده اى . پس حضرت يوسف گريست و او را در برگرفت و گفت : من برادر تو يوسفم ، غمگين مباش و برادران خود را بر اين امر مطلع مساز. (1049)
مؤ لف گويد: چون در اين قصه غريبه ، علماء اشكالات وارد ساخته اند، و اكثر خلق را شبهه هاى بسيارى در خاطر مى خلد، اگر اشاره مجملى به جواب آنها بشود مناسب است : اول آنكه : چگونه يعقوب عليه السلام يوسف عليه السلام را تفضيل داد در محبت و ملاطفت تا آنكه باعث اين مفاسد گرديد، و حال آنكه تفضيل بعضى از فرزندان بر بعضى روا نيست ، خصوصا هرگاه مورث اين مفاسد باشد؟
جواب آن است كه : تفضيلى كه خوب نيست آن است كه آن محض محبت بشريت باشد و جهت دينى در آن منظور نباشد، و محبت يعقوب نسبت به يوسف عليه السلام از جهت كمالات واقعيه و علم و فضل و قابليت رتبه نبوت بود، با آنكه محبت قلبى اختيارى نيست و گاه باشد كه در امور اختياريه تفاوت ميان ايشان نگذاشته باشد. و اما باعث آن مفاسد گرديدن گاه باشد كه يعقوب ندانسته باشد كه باعث آن مفاسد خواهد شد.
دوم آنكه : يعقوب عليه السلام با جلالت نبوت ، چگونه آنقدر اضطراب و جزع و گريه كرد در مفارقت يوسف عليه السلام تا آنكه ديده اش نابينا شد؟ و بايد پيغمبران بيش از ساير خلق صبر كننده در مصيبتها باشند؟
جواب آن است كه : فرط محبت و شدت حزن و گريستن ، اختيارى نيست و منافات با كمال ندارد، و آنچه بد هست جزع كردن و گفتن چيزى چند است كه موجب سخط حق تعالى باشد، و از يعقوب عليه السلام اينها صادر نشد، و به حسب قلب راضى بود به قضاى الهى ، و رضا به قضا منافات با اينها ندارد چنانچه اگر كسى محتاج شود كه دستش را براى دفع ضرر آكله قطع كنند خود جلاد را مى طلبد و او را امر به قطع دست خود مى كند و غمگين مى شود و آنها باعث دفع درد نمى شوند، چنانچه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در فوت ابراهيم فرمود: دل مى سوزد و چشم مى گريد و نمى گويم چيزى كه باعث غضب حق تعالى گردد (1050)، با آنكه محبت دوستان خدا، غير خدا را نمى باشد مگر از براى خدا، و كسى كه محبوب خداست ايشان او را دوست مى دارند از اين جهت كه محب محبوب ايشان است ، لهذا با اقرب اقارب خود اگر دشمن خدا باشد دشمنى مى نمايند و شمشير بر روى او مى كشند، و با ابعد ناس از ايشان هرگاه دوست خدا باشد غايت مؤ انست و ملاطفت مى فرمايند. و معلوم است كه يعقوب يوسف را براى حسن و جمال صورى و اغراض دنيوى نمى خواست ، بلكه به سبب انوار خير و صلاح و آثار سعادت و فلاح كه در او مشاهده مى نمود او را مى خواست ، و لهذا برادران كه از اين مراتب عاليه غافل و به اين معانى دقيقه جاهل بودند، از امتياز او در محبت تعجب مى نمودند و او را نسبت به ضلال و گمراهى مى دادند و مى گفتند: ما احقيم به مبحت و رعايت ، كه تنومندى و قوت داريم و به كار او در دنيا بيش از يوسف مى آئيم ، پس معلوم شد كه محبت يوسف و جزع از مفارقت او منافات با محبت جناب مقدس الهى ندارد و منافى كمال آن حضرت نيست بلكه عين كمال است .
سوم آنكه : حضرت يعقوب عليه السلام با وجود خواب ديدن حضرت يوسف و خبر دادن ملائكه كه مى دانست يوسف زنده است ، چرا آنقدر اضطراب مى كرد؟
جواب آن است كه گاه باشد كه اضطراب بر مفارقت او باشد يا براى احتمال بدا و محو و اثبات باشد.و در حديثى وارد شده است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند: چگونه يعقوب بر يوسف محزون بود و حال آنكه جبرئيل او را خبر داده بود كه يوسف زنده است و به او برخواهد گشت ؟ فرمود: فراموش كرده بود. (1051) در اين حديث نيز موافق مشهور محتاج به تاءويل است .
چهارم آنكه : چون تواند بود كه يعقوب نابينا شود و حال آنكه پيغمبران مى بايد كه در خلقت ايشان نقصى نباشد؟
جواب آن است كه : بعضى گفته اند كه آن حضرت نابينا نشده بود بلكه ضعفى در باصره اش بهم رسيد، و سفيد شدن چشم او را حمل بر بسيارى گريه كرده اند، زيرا كه چون ديده پر آب است سفيد مى نمايد، و بعضى گفته اند كه : ما پيغمبران را از هر نقصى و مرضى مبرا نمى دانيم ، بلكه نمى بايد در ايشان نقصى باشد كه موجب نفرت مردم شود از ايشان ، و كورى چنين نيست كه موجب نفرت باشد، با آنكه ممكن است كه به نحوى باشد به حسب ظاهر عيبى در خلقت او به سبب آن بهم نرسيده باشد، و پيغمبران به ديده دل مى بينند آنچه ديگران به چشم مى بينند، پس به اين سبب هيچگونه عيبى و خللى در آن حضرت به سبب اين حادث نشده بود، و قول اخير اقوى است .
پنجم آنكه : حق تعالى در قصه يوسف فرموده است و لقد همت به وهم بها لولا ان راءى برهان ربه (1052) يعنى : قصد كرد زليخا به يوسف و قصد كرد يوسف به زليخا اگر نه اين بود كه ديد برهان پروردگارش را . و بعضى از عامه در تفسير اين آيه نقلهاى ركيك كرده اند كه يوسف نيز به زليخا درآويخت و خواست كه متوجه آن عمل شود، ناگاه صورت يعقوب را ديد در كنار خانه كه انگشت خود را به دندان مى گزيد پس متنبه شد و ترك آن اراده كرد، و بعضى گفته اند كه : چون زليخا جامه را بر روى بت انداخت او متنبه شد و ترك كرد، و ديگر وجوه باطله گفته اند. (1053)

----------------------------------------
1042تفسير عياشى 2 / 199.
1043علل الشرايع 597؛ عيون اخبار الرضا 1 / 247.
1044 كافى 6 / 453؛ تفسير عياشى 2 / 15.
1045عرائس المجالس 126؛ مجمع البيان 3 / 242.
1046مجمع البيان 3 / 243؛ همچنين رجوع شود به عرائس ‍ المجالس 128 و كامل ابن اثير 1 / 147 كه نزديك به اين مضمون در آنها آمده است .
1047در مصدر بالعا و اخير و اشكل و احيا و خير و نعمان و ورد و راءس و حيثم و عيتم مى باشد.
1048در مصدر آمده است كه : و ما احيا فلكونه كان حييا يعنى : و احيا براى آنكه بسيار با حيا بود .
1049عرائس المجالس 131.
1050كافى 3 / 262؛ تفسير بيضاوى 2 / 322؛ مسكن الفؤ اد 94.
1051تفسير عياشى 2 / 188.
1052سوره يوسف : 24.
1053تفسير بيضاوى 2 / 301؛ تفسير قرطبى 9 / 169؛ تفسير طبرى 7 / 183.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » شنبه ژوئن 12, 2010 7:20 pm

جواب آن است كه : آيه را دو حمل صحيح هست كه در احاديث معتبره وارد شده است : اول آنكه مراد آن است كه : اگر نه اين بود كه او پيغمبر بود و برهان پروردگار را كه جبرئيل باشد ديده بود، هر آينه او نيز قصد مى كرد، اما چون پيغمبر بود و به عصمت الهى معصوم بود لهذا او قصد نكرد. دوم آنكه مراد آن است كه : قصد كرد كه زليخا را بكشد چون قصد عرض او به حرام مى كرد، و جائز است دفع از عرض هر چند منجر به قتل شود، يا آنكه ممكن است كه در آن امت جائز بوده باشد كشتن كسى كه كسى را جبر كند به گناه ، و حق تعالى او را نهى فرمود از كشتن او براى مصلحتى چند كه در وجود او بود براى آنكه يوسف را به عوض نكشند.
چنانچه به سند معتبر منقول است كه ماءمون از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيد از تفسير اين آيه ، فرمود: يعنى اگر نه اين بود كه برهان پروردگارش را ديده بود، او هم قصد مى كرد چنانچه زليخا قصد كرد، و ليكن معصوم بود و معصوم قصد گناه نمى كند، و بتحقيق كه خبر داد مرا پدرم از پدرش حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: يعنى قصد كرد زليخا كه بكند و قصد كرد يوسف كه نكند. (1054)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه : على بن الجهم از آن حضرت پرسيد از تفسير اين آيه ، فرمود: زليخا قصد كرد معصيت را و يوسف قصد كرد كه او را بكشد از بس كه عظيم نمود اراده او، پس خدا صرف فرمود از او كشتن زليخا را و زنا را، چنانچه فرموده است كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء (1055)يعنى : چنين كرديم تا بگردانيم از او سوء را يعنى كشتن زليخا و فحشاء يعنى زنا را . (1056)
و اما آن دو حديث كه پيش گذشت مشتمل بود بر ديدن يعقوب و بر جامه انداختن زليخا بر روى بت ، منافات با وجه اول ندارد، زيرا كه در آنها تصريح به اين نيست كه يوسف اراده گناه كرد، بلكه ممكن است كه آنها از دواعى عصمت باشد كه حق تعالى در آن وقت بر او ظاهر كرده باشد كه اراده آن به خاطرش خطور نكند، و بعضى از احاديث كه در آنها تصريح به اين معنى هست محمول بر تقيه است .
ششم آنكه : يوسف برادران را فرمود كه سعى كنند و بنيامين را از پدرش بگيرند و بياورند، بعد از آن او را حبس كرد با آنكه مى دانست كه باعث زيادتى حزن اندوه يعقوب عليه السلام مى شود، و اين ضررى بود كه به پدر خود رسانيد!ايضا در مدت سلطنت خود چرا يعقوب را خبر نداد به حيات و مكان خود با آنكه مى دانست شدت حزن و اضطراب او را؟
جواب آن است كه : ايشان آنچه مى كردند به وحى الهى بود، و حق تعالى دوستانش ‍ را در دنيا به بلاها و مصيبتها امتحان مى نمايد كه صبر نمايند و به درجات عاليه و سعادات عظيمه آخرت فائز گرداند، و آنچه كرد يوسف عليه السلام از حبس بنيامين و خبر نكردن پدر تا آن وقت معين ، همه به امر خدا بود، تا آنكه تكليف بر يعقوب شديدتر شود و ثوابش عظيمتر گردد.
هفتم آنكه : به چه وجه يوسف عليه السلام فرمود: اى مردم قافله !شما دزدانيد؟ و حال آنكه مى دانست ايشان دزدى نكرده اند و دروغ بر پيغمبران روا نيست ؟
جواب آن است كه : در احاديث معتبره بسيار وارد شده است كه جائز است در مقام تقيه يا در جائى كه مصلحت شرعى داعى باشد، كسى سخنى بگويد كه موهم معنى خلاف واقع باشد و غرض او معنى حقى باشد، و اين نوع سخن دروغ نيست بلكه در بعضى اوقات واجب است ، و در اين مقام چون مصلحت در نگاه داشتن بنيامين بود، و بدون اين حيله نمى شد، فرمود: شما دزدانيد، و مراد آن حضرت آن بود كه شما يوسف را از پدرش دزديديد. و بعضى گفته اند: گوينده اين سخن غير يوسف بود و به امر آن حضرت نگفت ، و بعضى گفته اند: غرض ايشان استفهام و سؤ ال بود، يعنى آيا شما دزدانيد؟ نه خبر دادن به آنكه ايشان دزدانند. (1057) و احاديث معتبره بر وجه اول وارد است . (1058)
هشتم آنكه : چگونه جائز بود يعقوب و برادران را كه سجده يوسف بكنند و حال آنكه سجده غير خدا جائز نيست ؟ و چگونه يوسف راضى شد كه پدرش او را سجده بكند؟
جواب آن است كه : در باب سجده ملائكه آدم عليه السلام را، دفع اين شبهه كرديم به چند وجه : اول آنكه : سجده خدا كردند براى شكر نعمت مواصلت يوسف ، چنانچه احاديث بر اين مضمون گذشت . و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : سجده ايشان عبادت خدا بود. (1059)
دوم آنكه : سجده پرستش نبود بلكه سجده تعظيم بود و در آن شريعت سجده تعظيم براى غير خدا جائز بود.
سوم آنكه : سجده حقيقى نبود، بلكه تواضعى بود كه در آن زمان سجده مى گفتند بر سبيل مجاز، و بر هر تقدير به امر خدا بود براى ظاهر شدن فضيلت بر برادران و غير ايشان .
و مجمل سخن آن است كه : بعد از ثبوت نبوت و امامت و عصمت انبيا و اوصيا عليهم السلام آنچه از ايشان صادر مى شود كه آنكس در مقام تسليم باشد و بداند آنچه ايشان مى گفتند موافق حق است ، هر چند حكمت آن فعل معلوم نباشد، و اين شك و شبهه ها از وساوس شيطان و راه گمراهى و الحاد است .

----------------------------------------
1054عيون اخبار الرضا 1 / 201؛ احتجاج 2 / 432.
1055سوره يوسف : 24.
1056عيون اخبار الرضا 1 / 193.
1057 مجمع البيان 3 / 252.
1058معانى الاخبار 209؛ علل الشرايع 51.
1059تفسير عياشى 2 / 197.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پستتوسط najm166 » شنبه ژوئن 12, 2010 7:20 pm

باب يازدهم : در بيان غرائب قصص ايوب عليه السلام

مشهور ميان ارباب تفسير و تاريخ آن است كه : حضرت ايوب عليه السلام پسر اموص پسر رازخ پسر عيص پسر اسحاق پسر ابراهيم عليهم السلام است ، و مادرش از فرزندان لوط عليه السلام بود.(1060)بعضى گفته اند: ايوب از فرزندان عيص بود و زوجه مطهره اش رحمت دختر افرائيم پسر يوسف عليه السلام بود، (1061) يا ماخير دختر ميشا پسر يوسف ، (1062) يا اليا دختر يعقوب عليه السلام (1063)، على الخلاف ، و اول اشهر است .
به سندهاى معتبر منقول است كه ابوبصير از حضرت صادق عليه السلام سؤ ال كرد: بليه اى كه ايوب عليه السلام به آن مبتلا شد به چه سبب بود؟
فرمود: براى نعمت بسيارى بود كه حق تعالى به آن حضرت انعام فرمود و آن حضرت شكر آن نعمت را چنانچه مى بايد، ادا مى نمود، و در آن وقت شيطان عليه اللعنه از آسمانها ممنوع نبود و تا به نزديك عرش راه داشت ، روزى شيطان به آسمان بالا رفت و شكر نعمت ايوب را ديد كه در الواح سماويه بسيار عظيم ثبت شده است ، يا آنكه ديد شكر او را با نهايت عظمت بالا بردند، پس نائره حسد آن ملعون مشتعل شد و عرض كرد: پروردگارا!ايوب براى اين شكر تو مى كند كه نعمت فراوان به او داده اى ، اگر او را محروم كنى از دنيائى كه به او عطا فرموده اى هر آينه شكر هيچ نعمت تو را ادا نكند، پس مرا مسلط فرما بر دنياى او تا بدانى كه هرگز شكر نعمت تو نخواهد كرد!!
خطاب رب الارباب به شيطان رسيد كه : تو را بر مالها و فرزندان او مسلط گردانيدم . پس شيطان از استماع اين فرمان شاد گرديده بزودى فرود آمد و هر مال و فرزندى كه ايوب داشت همه را هلاك كرد و هر يك را كه هلاك مى كرد حمد و شكر ايوب زياده مى شد!پس شيطان عرض كرد: مرا به زراعتهاى او مسلط فرما.
حق تعالى فرمود: مسلط كردم .
شيطان با اتباع خودش آمد و دميد به زراعتهاى او و همه سوخت ، باز شكر آن حضرت زياده شد!
عرض كرد: خداوندا!مرا بر گوسفندان او مسلط فرما.
و چون رخصت يافت همه گوسفندان را هلاك كرد، باز ايوب حمد و شكر را بيشتر كرد!
عرض كرد: خداوندا!ايوب مى داند كه عنقريب آنچه از دنيائى او گرفته اى به او پس ‍ خواهى داد، مرا بر بدنش مسلط گردان .
خطاب الهى به او رسيد كه : تو را بر بدن او مسلط گردانيدم بغير از عقل و ديده هاى او و به روايت ديگر: بغير دل و ديده و زبان و گوش او (1064) كه تو را در آنها تصرفى نيست . چون آن ملعون اين رخصت يافت به سرعت تمام فرود آمد كه مبادا رحمت الهى ايوب را دريابد و حائل شود ميان او و آنچه اراده كرده است ، پس از آتش سموم كه خودش از آن مخلوق شده بود در سوراخهاى بينى ايوب دميد كه از سر تا به پايش جراحت گرديد از بسيارى جراحتها و دملها كه در بدن آن حضرت بهم رسيد.
پس مدت بسيارى در اين محنت و آزار ماند و در حمد و شكر الهى كوتاهى نمى نمود، تا آنكه كرم در بدن كريمش متولد شد، و به مرتبه اى در مقام شكيبائى بود كه چون كرمى از بدن ممتحنش بيرون مى رفت مى گرفت و در بدن خود مى گذاشت و مى گفت : برگرد به موضعى كه خدا تو را از آن خلق كرده است ؛ و تعفن در بدن شريفش بهم رسيد به مرتبه اى كه اهل شهر او را از شهر بيرون كردند و در جاى كثيفى در بيرون شهر انداختند، و زنش رحمت دختر يوسف عليه السلام مى رفت و مى گرديد و طلب صدقه مى نمود و از براى او مى آورد؛ و چون بلاى آن حضرت به طول انجاميد و شيطان ديد كه هر چند بلا بيشتر مى شود شكرش فزونتر مى گردد رفت بسوى جماعتى از اصحاب ايوب عليه السلام كه رهبانيت اختيار كرده بودند و در كوهها مى بودند و گفت : بيائيد برويم به نزد آن بنده مبتلا شده و از او سؤ ال كنيم به چه سبب به اين بلاى عظيم مبتلا گرديده است ؟!
پس بر استرهاى اشهب سوار شدند و به جانب آن حضرت روانه شدند، چونبه نزديك او رسيدند استرهايشان رم كرد از بوى بدى كه از جراحات آن حضرت ساطع بود!پس فرود آمدند و استرها را به يكديگر بستند و پياده به نزديك آن حضرت آمدند و در ميان ايشان جوان كم سالى بود، چون نشستند گفتند: كاش ما را خبر مى دادى از گناه خود كه ما جراءت نمى كنيم از گناه تو از خدا سؤ ال بكنيم كه مبادا ما را هلاك گرداند!و ما گمان نداريم مبتلا شدن تو را به چنين بلائى كه هيچكس به آن مبتلا نشده است مگر به گناهى كه از ما پنهان مى كرده اى !
ايوب عليه السلام فرمود: بعزت پروردگارم سوگند مى خورم كه او مى داند هرگز طعامى نخورده ام مگر آنكه يتيمى يا ضعيفى را با خود شريك نمودم ، و هرگز مرا دو امر پيش نيامد كه هر دو طاعت خدا باشد مگر آنكه اختيار كردم آن طاعت را كه بر من دشوارتر بود.
آن جوان گفت : بدا به حال شما كه آمديد به نزد پيغمبر خدا و او را سرزنش كرديد تا آنكه ظاهر نمود از عبادت پروردگارش آنچه را مخفى مى كرد.
چون آنها رفتند ايوب عليه السلام با پروردگار خود مناجات كرد و گفت : خداوندا!اگر مرا رخصت سخن گفتن و خصمى كردن بدهى ، هر آينه حجت خود را عرض ‍ خواهم نمود.
حق تعالى ابرى فرستاد به نزديك سر او و از آن ابر صدائى آمد كه : تو را رخحت مخاصمه دادم ، هر حجتى كه دارى بگو و من هميشه به تو نزديكم .
پس ايوب عليه السلام كمر راست كرد و به دو زانو درآمد و گفت : پروردگارا!مرا به بلائى مبتلا كرده اى كه هيچكس را به آن مبتلا نكرده اى ، و بعزت تو سوگند مى خورم كه هرگاه مرا دو امر پيش آيد كه هر دو طاعت تو بود البته اختيار كردم آن را كه بر بدن من دشوارتر بود، و هرگز طعامى نخورده ام مگر بر سر خوان خود يتيمى را حاضر كردم ، آيا تو را حمد نكردم ؟ آيا تو را شكر نكردم ؟ آيا تو را تسبيح و تنزيه نگفتم ؟
پس از ابر به ده هزار زبان ندا به او رسيد:اى ايوب !كى تو را چنين كرد كه عبادت خدا كردى در وقتى كه مردم غافل بودند، و تسبيح و تكبير و حمد الهى بجا آوردى در وقتى كه مردم بى خبر بودند؟ و كى طاعت را محبوب تو گردانيد؟ آيا منت مى گذارى بر خدا به چيزى كه خدا را در آن بر تو منت است ؟!
پس آن حضرت كفى از خاك گرفت و به دهان خود انداخت و عرض كرد: بد گفتم و توبه مى كنم و همه نعمتها و طاعتها از توست .
پس حق تعالى ملكى بسوى او فرستاد كه سر پائى بر زمين زد و در ساعت چشمه آبى ظاهر شد، چون در آن چشمه غسل كرد جميع جراحتها و دردها و آزارها از او برطرف شد، و برگشت نيكوتر از آنچه پيشتر بود در طراوت و حسن و جمال !و بر دورش باغ سبزى رويانيد و برگردانيد به او اهل و مال و فرزندان و زراعتهاى او را، و ملك نشست و با او سخن مى گفت و مونس او بود.
پس زنش آمد و پاره نان خشكى در دست داشت ، چون به آن موضع رسيد، به جاى مزبله ، باغ و بستان ديد و ايوب را نديد و به جاى او دو جوان را ديد كه نشسته اند و صحبت مى دارند، پس خروش و فغان برآورد و گريست و فرياد كرد:اى ايوب !چه بر سر تو آمد؟!
آن حضرت او را صدا زد، چون نزديك آمد ايوب را شناخت و بازگشتن نعمتهاى الهى را ديد، سجده شكر الهى را بجا آورد.
در اين وقت كه رفته بود براى ايوب عليه السلام نان تحصيل كند و او گيسوهاى بسيار خوب داشت چون به نزد جمعى رفت و طعام براى ايوب طلبيد گفتند: اگر گيسوهاى خود را به ما مى فروشى ما طعام به تو مى دهيم !پس گيسوهاى خود را بريده و به ايشان داد و طعام گرفت و براى ايوب آورد؛ چون آن حضرت گيسوهاى او را بريده ديد به غضب آمد و سوگند ياد كرد كه صد چوب بر او بزند؛ چون سبب بريدن آنها را عرض كرد، حضرت غمگين شد و از سوگند خود پشيمان گرديد، حق تعالى به او وحى نمود: بگير دسته اى از چوبهاى خوشه خرما را كه صد تركه باشد و به يك دفعه بر بدن زن خود بزن تا مخالفت سوگند خود نكرده باشى .
پس حق تعالى زنده كرد براى او آن فرزندان كه پيش از اين بليه مرده بودند، و فرزندانى كه در اين بليه هلاك شده بودند كه با آن حضرت زندگانى كنند. پس ، از آن حضرت پرسيدند: در اين بلاها كه بر تو وارد شد كدام بلا بر تو صعب تر نمود؟
فرمود: شماتت دشمنان .
پس حق تعالى پروانه طلا بر خانه او باريد و او جمع مى كرد و آنچه را باد مى برد دنبالش مى دويد و بر مى گردانيد.
جبرئيل گفت : سير نمى شوى اى ايوب ؟!
فرمود: كى از فضل پروردگارش سير مى شود؟!(1065)
مؤ لف گويد: جمع كردن آن از حرص دنيا نيست بلكه براى قبول كردن نعمت حق تعالى است ، و به اين سبب فرمود: اين را مى خواهم كه از جانب او مى آيد و دلالت بر لطف و احسان او مى كند. حق تعالى فرموده است :. ياد آور ايوب را در وقتى كه ندا كرد پروردگارش را بدرستى كه مرا دريافته است حال بد، و مشقتم به نهايت رسيده است ، و تو رحم كننده رحم كنندگانى ، پس مستجاب كرديم دعاى او را و هر آزارى كه داشت از او دور كرديم و به او عطا كرديم اهلش را، و مثل ايشان را با ايشان به او داديم به سبب رحمتى از جانب ما تا مذكرى گردد براى عبادت كنندگان . (1066)
و در جاى ديگر فرموده است : . به ياد آور بنده ما ايوب را در وقتى كه ندا كرد پروردگارش را بدرستى كه مس كرده است و دريافته است مرا شيطان به تعب و مشقت و مكروه بسيار، پس به او گفتيم : بزن پاى خود را بر زمين كه بهم رسد آب سردى كه در آن غسل كنى و بياشامى و از دردها بيرون آئى ، و بخشيديم به او اهلش ‍ را و مثل ايشان را با ايشان براى رحمتى از ما و ياد آورى براى صاحب عقلها، و بگير به دست خود دسته اى از چوب و بزن به آن زن خود را و مخالفت سوگند من مكن ، بدرستى كه ما او را يافتيم نيكو بنده اى ، و بدرستى كه او بسيار بازگشت كننده بود بسوى ما (1067)، اين بود ترجمه آيات .
و در اين حديث و چند حديث ديگر وارد شده است كه : مراد از مثل اهل او كه خدا فرموده است به او عطا كرديم آن است كه : مثل اين فرزندان كه در اين بليه هلاك شده بودند از فرزندانى كه قبلا فوت شده بودند زنده فرمود. و بعضى گفته اند كه : مثل آنها كه زنده شدند بعدا از زوجه اش به او عطا فرمود. (1068)

----------------------------------------
1060تفسير روح المعانى 12 / 196، و در آن به جاى رازخ ، روم آمده است .
1061تفسير قرطبى 15 / 209.
1062تفسير بيضاوى 3 / 124.
1063قصص الانبياء راوندى 141.
1064علل الشرايع 76.
1065تفسير قمى 2 / 239.
1066سوره انبياء: 83 و 84.
1067سوره ص : 41 44.
1068تفسير قمى 2 / 74؛ مجمع البيان 4 / 59؛ قصص الانبياء راوندى 140.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

قبليبعدي

بازگشت به دروس متني علوم معرفت الهي

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: ClaudeBot و 0 مهمان


Aelaa.Net