دروس معرفت الهي- سطح 2 - احوالات ظاهري انبياء الهي (عليهم ال

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:13 pm

پس در هنگامى كه سلطان خورشيد انور در كاشانه مغرب سر بر بستر نهاد و آن مهر سپهر نبوت خورشيد وار بر ويرانه آن عجوزه تابيد و كلبه حقير آن سعادت قرين رشك فرماى گلستان جنان گرديد و خانه تار آن محنت آثار مانند سينه عارفان از در و ديوارش اشعه انوار دميد؛ آن خانه از مرد خاركشى بود كه دارفانى را وداع كرده بود و آن پير زال زوجه او بود و فرزند يتيمى از او مانده بود، و آن فرزند به شغل پدر مشغول بود، به قليلى كه تحصيل مى نمود معاش مى كردند، پس در اين وقت آن پسر از صحرا مراجعت نمود، مادرش گفت به او: مهمان عزيزى امشب وارد خانه ما شده است ، آنچه آورده اى به نزد او ببر و در قيام به خدمت او تقصير منما. چون آن پسر نان خشكى كه تحصيل نموده بود به خدمت آن حضرت برد، آن حضرت تناول فرمود و با او آغاز مكالمه نمود كه از جواهر كلمات آبدار بر كوامن اسرار آن در يتيم مطلع گرديد پس به فراست نبوت او را در غايت فتوت و حيا و استعداد و قابليت يافت ، اما استنباط اندوهى عظيم و شغلى گران در خاطر او نمود و چندان كه از او استفسار آن درد پنهانى بيشتر كرد، او در اخفاى حال كثير الاختلال خود مبالغه زياده نمود، پس برخاست به نزد مادر خود رفت و گفت : اين مهمان در استكشاف احوال من بسيار مبالغه مى نمايد و متعهد مى شود كه بعد از وضوح حال حسب المقدور در اصلاح آن اختلال سعى نمايد، چه مى فرمائى ؟ آيا راز خود را به او بگويم ؟
مادرش گفت : آنچه من از جبين انور او استنباط كرده ام او قابل سپردن هر راز نهان و قادر بر حل عقده هاى اهل جهان هست ، راز خود را از او پنهان مدار و در حل هر اشكال دست از دامن او برمدار.
پس آن پسر به نزد حضرت عيسى عليه السلام آمد و عرض كرد: پدر من مرد خاركشى بود، و چون سراى فانى را وداع نمود من طفل از او ماندم و مادر من مرا به شغل پدر خود ماءمور گردانيد، پادشاه ما دخترى دارد در نهايت حسن و جمال و عقل و كمال و تعلق بسيار به او دارد و ملوك اطراف همه آن دختر را از او طلبيده اند قبول نكرده است كه به ايشان تزويج نمايد، آن دختر را قصر رفيعى هست كه پيوسته در آنجا مى باشد، روزى من از پاى قصر او مى گذشتم نظرم بر او افتاد و از عشق او بيتاب شده ام ، تا حال اظهار اين درد نهان را بغير مادر خود به ديگرى اظهار نكرده ام ، و آن اندوهى كه در خاطر من استنباط فرمودى همين است كه اظهار به كسى نمى توانم نمود.
حضرت فرمود: مى خواهى آن دختر را براى تو بگيرم ؟ گفت : آن امرى است محال ، و از مثل تو بزرگى عجب مى دانم كه با اين حال كه در من مشاهده مى نمائى با من استهزاء و سخريه نمائى !
حضرت عيسى عليه السلام فرمود: من هرگز استهزاء به احدى نكرده ام و سخريه كار جاهلان است ، و اگر قادر بر امرى نباشم اظهار آن به تو نمى كنم ، اگر مى خواهى چنان مى كنم كه فردا شب آن دختر در آغوش تو باشد! پس ‍ پسر به نزد مادر آمد و سخنان آن حضرت را نقل كرد، مادرش گفت : آنچه مى گويد بعمل مى آورد و دست از دامن او برمدار.
پس آن حضرت متوجه عبادت خود گرديد و پسر در آرزوى معشوقه خود تا صبح در فراش خود غلطيد، چون صبح طالع شد حضرت عيسى عليه السلام او را طلبيد و فرمود: برو به در خانه پادشاه و چون امراء و وزراى او آيند كه داخل مجلس او شوند به ايشان عرض كن : من به پادشاه حاجتى دارم ، چون از حاجت تو سؤ ال كنند بگو: آمده ام دختر پادشاه را براى خود خواستگارى نمايم ، آنچه واقع شود بزودى براى من خبر بياور، چون پسر به در خانه پادشاه رفت ، آنچه حضرت فرموده بود بعمل آورد، امراء از سخن او بسيار متعجب شدند، چون به مجلس پادشاه رفتند بر سبيل سخريه اين سخن را مذكور ساختند، پادشاه از استماع اين سخن بسيار خنديد و او را به مجلس خود طلبيد چون نظرش بر او افتاد با آن جامه هاى كهنه ، انوار بزرگى و نجابت در جبين او مشاهده نمود، چندان كه با او سخن گفت حرفى كه دلالت بر جنون و خفت عقل او كند از او نشنيد، پس متعجب شد و بر سبيل امتحان گفت : تو اگر قادر بر كابين دختر من هستى به تو مى دهم ، و كابين دختر من آن است كه يك خوان از ياقوت آبدار بياورى كه هر دانه اش ‍ كمتر از صد مثقال نباشد!
گفت : مرا مهلت دهيد تا از براى شما خبر بياورم .
پس برگشت به نزد حضرت عيسى عليه السلام و آنچه گذشته بود عرض ‍ كرد، عيسى عليه السلام فرمود: چه بسيار سهل است آنچه او طلبيده است . پس عيسى خوانى طلبيد و پسر را به خرابه اى برد و دعا كرد هر كلوخ و سنگى كه در آن خرابه بود همه ياقوت آبدار شد و فرمود: خوان را پر كن و از براى او ببر. چون پسر آن خوان را به مجلس شاه برد و جامه از روى خوان برداشت ، شعاع آن جواهرات ديده حاضران را خيره نمود و از احوال او همگى متحير شدند، پس پادشاه به جهت مزيد امتحان گفت : يك خوان كم است ، ده خوان مى خواهم كه هر خوانى از نوعى جواهر باشد! چون جوان به نزد عيسى عليه السلام برگشت ، حضرت ده خوان ديگر طلبيد و از انواع جواهر كه ديده كسى مثل آن نديده بود آنها را پر كرد و با آن جوان فرستاد. چون خوانها را به مجلس پادشاه برد، حيرت آنها زياده شد! پس پادشاه آن جوان را طلبيد و گفت : اينها نمى توانند از تو باشند، و تو را جراءت اقدام به چنين امرى و قدرت ابداى اين غرائب نيست ، بگو اينها از جانب كيست ؟ چون آن پسر تمامى احوال را به پادشاه نقل كرد پادشاه گفت : نيست آنكه مى گوئى مگر عيسى بن مريم عليه السلام ، برو و او را بطلب تا دختر مرا به تو تزويج نمايد.
پس حضرت عيسى عليه السلام رفت و دختر پادشاه را به عقد او درآورد، پادشاه جامه هاى فاخر براى جوان حاضر كرد و او را به حمام فرستاد و به انواع زيورها او را محلى گردانيد و آن شب او را به قصر خود برد و دختر را تسليم او نمود. چون روز ديگر صبح شد پسر را طلبيد و از او سؤ الها نمود و او را در نهايت مرتبه فطانت و زيركى يافت ، چون پادشاه را بغير آن دختر فرزندى نبود، آن پسر را وليعهد خود گردانيد و جميع امرا و اعيان مملكت خود را طلبيد كه با او بيعت كردند و او را بر تخت پادشاهى خود نشانيد.
و چون شب ديگر شد پادشاه را عارضه اى عارض شد و به دار بقا رحلت نمود و آن پسر بر تخت سلطنت متمكن شد و جميع خزائن و ذخائر او را تصرف نمود و كافه امراء و وزراء و سپاهيان و اهالى و اشراف و اعيان او را اطاعت كردند، و در اين چند روز حضرت عيسى عليه السلام در خانه آن پير زال بسر مى برد، چون روز چهارم شد آن مربع نشين فلك چهارم مانند سلطان انجم اراده غروب از آن بلد نمود، به پاى تخت پسر خاركش آمد كه او را وداع نمايد، چون به نزديك او رسيد خاركش از تخت عزت فرود آمده مانند خار در دامن آن گلدسته گلستان نبوت چسبيد و عرض كرد: اى حكيم دانا! و اى هادى رهنما! چندان حق بر اين ضعيف بينوا دارى كه اگر تمام عمر دنيا زنده بمانم و تو را خدمت كنم از عهده عشرى از اعشار آن بيرون نمى توانم آمد و ليكن شبهه اى در دل من عارض شده است كه ديشب تا صباح در اين خيال بسر بردم و اين اسباب عيش كه براى من مهيا گردانيده اى از هيچيك منتفع نشدم ، و اگر حل اين عقده از دل من نكنى از هيچيك از اينها منتفع نخواهم شد.
حضرت عيسى فرمود: آن خيال كه جمعيت خاطر تو را به اختلال آورده است چيست ؟
عرض كرد: عقده خاطر من آن است كه هرگاه تو قادر هستى كه در سه روز مرا از حضيض خاركشى به اوج جهانبخشى برسانى و از خاك مذلت برگرفته بر تخت رفعت بنشانى ، چرا خود به آن جامه هاى كهنه قناعت كرده اى ؟ نه خادمى دارى نه مركوبى نه يارى و نه محبوبى ؟
آن حضرت فرمود: هرگاه زياده از مطلوب تو براى تو حاصل گرديد ديگر تو را با من چه كار است ؟
عرض كرد: اى بزرگوار نيكو كردار! اگر توجه نكنى و اين عقده را از دل من نگشائى هيچ احسان نسبت به من نكرده اى و از هيچيك از اينها كه به من داده اى منتفع نخواهم شد.
حضرت عيسى فرمود: اى فرزند! اين لذات فانيه دنيا در نظر كسى اعتبار دارد كه از لذت باقيه عقبى خبرى ندارد، پادشاهى ظاهرى را كسى اختيار مى كند كه لذت پادشاهى معنوى را نيافته باشد، همان شخصى كه چند روز قبل بر اين تخت نشسته بود و به اين اعتبارات فانيه مغرور شده بود اكنون در زير خاك است و در خاطر هيچكس خطور نمى كند از براى عبرت بس است دولتى كه به مذلت تمام منتهى شود و لذتى كه به مشقت مبدل گردد به چه كار آيد؟ و دوستان حق را لذتها از قرب و وصال جناب مقدس يزدانى و حصول معارف ربانى و فيضان حقايق سبحانى هست كه اين لذتها را در جنب آنها قدرى نيست .
چون جناب عيسوى امثال اين سخنان را به گوش آن در يتيم رسانيد، او بار ديگر بر دامن آن حضرت چسبيد و عرض كرد: فهميدم آنچه فرمودى و يافتم آنچه بيان كردى و آن عقده را از دل من برداشتى ، اما عقده اى از آن بزرگتر و محكمتر در دل من گذاشتى ؟
عيسى عليه السلام فرمود: آن كدام است ؟
عرض كرد: آن گره تازه آن است كه از تو گمان ندارم كه در آشنائى با كسى خيانت كنى و آنچه حق نصيحت و نيكو خواهى او باشد بعمل نياورى ، هرگاه تو خود سايه مرحمت بر سر ما افكندى و بى خبر به خانه ما درآمدى سزاوار نبود امرى را كه اصيل و باقى است از براى من منع نمائى و در مقام نفع رسانيدن به من امر فانى ناچيز را به من عطا كنى و از آن سلطنت ابدى و لذت حقيقى مرا محروم گردانى ؟
حضرت عيسى عليه السلام فرمود: مى خواستم تو را امتحان كنم و بينم كه قابل آن مراتب عاليه هستى ، و بعد از ادراك اين لذات فانيه ، براى لذات باقيه ترك اينها خواهى كرد؟
اكنون اگر ترك كنى ثواب تو عظيمتر خواهد بود و حجتى خواهد بود بر آنها كه اين زخارف باطله دنيا را مانع تحصيل سعادات كامله آخرت مى دانند.
پس آن سعادتمند دست زد و جامه هاى زيبا و زيورهاى گرانبها را انداخت و دست از پادشاهى صورى برداشت و قدم يقين در راه خدا و تحصيل سلطنت معنوى گذاشت ، حضرت عيسى عليه السلام او را به نزد حواريان آورد و فرمود: آن گنج كه من گمان داشتم ، اين در يتيم بود كه در سه روز او را از خاركشى به سلطنت رسانيدم و بر همه پشت پا زد و قدم در راه متابعت من نهاد، و شما بعد از سالهاى سال پيروى من به اين گنج پر رنج فريفته شديد و دست از من برداشتيد.
و گفته اند: آن فرزند عجوز كه حضرت عيسى عليه السلام بعد از مردن ، او را زنده كرد، همين جوان بود و از اكابر دين شد و جماعت بسيار به بركت او به راه حق هدايت يافتند (602).
و به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه فرمود: برادرم عيسى عليه السلام به شهرى وارد شد كه در آنجا مرد و زنى با يكديگر منازعه مى كردند و فرياد مى كردند، عيسى عليه السلام پرسيد: چيست شما را؟ مرد گفت : اى پيغمبر خدا! اين زن من است و زن نيك و صالحه است ، اما من او را دوست نمى دارم ، مى خواهم از او جدا شوم ! عيسى عليه السلام فرمود: به همه حال سببش را بگو كه چرا او را دوست نمى دارى ؟ عرض كرد: رويش كهنه شده است ، طراوتى ندارد بى آنكه پير شده باشد! حضرت عيسى عليه السلام به آن زن فرمود: مى خواهى طراوت روى تو برگردد؟ عرض كرد: بلى . فرمود چون چيزى خورى كمتر از قدر سيرى بخور، زيرا كه طعام كه در سينه شد مى جوشد و رو را كهنه مى كند. پس زن به فرموده آن حضرت عمل كرد و طراوتش عود كرد و محبوب شوهرش گرديد (603).
پس آن حضرت به شهر ديگر رسيد، شكايت كردند اهل آن شهر كه : در ميوه هاى ما كرم بهم رسيده است و فاسد مى كند ميوه هاى ما را. فرمود: سببش آن است كه چون درخت را مى كاريد اول خاك مى ريزيد بعد از آن آب مى دهيد، مى بايد اول آب را به ريشه درخت بريزيد و بعد از آن خاك . چون چنين كردند كرم از ميوه هاى ايشان برطرف شد (604). پس از آنجا گذشت و وارد شهر ديگر شد، ديد روهاى اهل آن شهر زرد است و چشمهاى ايشان كبود است ، چون از اين حال به آن حضرت شكايت كردند فرمود: سبب اين علتهاى شما آن است كه گوشت را ناشسته مى پزيد و مى خوريد، و هيچ جانورى روحش از بدن مفارقت نمى كند مگر كه جنايتى در آن بهم رسد و تا نشويند آن را جنابت از آن برطرف نمى شود. پس بعد از آن گوشت را شستند و مرضهاى ايشان ريخته بود و روهاى ايشان باد كرده بود، چون شكايت اين حال به آن حضرت كردند فرمود: چون مى خوابيد دهانهاى خود را بر هم مى گذاريد، پس باد در سينه شما مى جوشد تا به دهان شما مى رسد، چون راه خروج ندارد بيخ دندانها را فاسد مى كند و روهاى شما را متغير مى گرداند. چون عادت كردند بر اينكه در وقت خوابيدن دهانها را بگشايند، حال ايشان به صلاح آمد (605).

----------------------------------------
602- بحار الانوار 14/280؛ عرائس المجالس 393 بطور اختصار.
603- علل الشرايع 497ء قصص الانبياء راوندى 273.
604- علل الشرايع 574؛ قصص الانبياء راوندى 273.
605- علل الشرايع 575؛ قصص الانبياء راوندى 274.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:15 pm

و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : روزى حضرت عيسى عليه السلام در سياحت خود به شهرى رسيد كه اهلش مرده بودند و استخوانهاى ايشان در خانه ها و بر سر راهها افتاده بود! چون اين حال را مشاهده نمود فرمود: اينها به عذاب الهى هلاك شده اند زيرا كه اگر به مرگ طبيعى مرده بودند يكديگر را دفن مى كردند! پس اصحاب آن حضرت عليه السلام عرض كردند: مى خواهيم بدانيم قصه ايشان را كه به چه سبب هلاك شده اند؟ پس حق تعالى وحى نمود به آن حضرت كه : اى روح الله ! ايشان را ندا كن تا جواب بگويند، پس حضرت عيسى عليه السلام فرمود: اى اهل شهر! پس يكى از ايشان جواب گفت : لبيك اى روح الله ، فرمود: چيست حال شما و قصه شما چه بود؟ گفت : صبح در عافيت بوديم و شب خود را در هاويه ديديم . حضرت پرسيد: هاويه كدام است ؟ عرض ‍ كرد: دريايى چند است از آتش كه در آن درياها كوهها از آتش است . عيسى عليه السلام فرمود: چه عمل شما را به چنين حالى انداخت ؟ عرض كرد: محبت دنيا و عبادت طاغوت ؛ يعنى اطاعت اهل باطل . فرمود: محبت دنياى شما به چه مرتبه رسيده بود؟ گفت : مانند محبت طفل مادرش را كه هرگاه به او رو مى آورد شاد مى شود و هرگاه پشت مى كند محزون مى شود. فرمود: عبادت طاغوت شما به چه مرتبه رسيده بود؟ گفت : هر امر باطلى كه ما را به آن ماءمور مى ساختند، اطاعت ايشان مى كرديم . فرمود: به چه سبب تو در ميان ايشان با من سخن گفتى ؟ عرض كرد: زيرا كه ايشان را لجامهاى آتش به دهان زده اند و ملكى چند در نهايت غلظت و شدت بر ايشان موكلند، و من در ميان ايشان بودم از ايشان نبودم و چون عذاب بر ايشان نازل شد مرا نيز فرو گرفت ، پس من به موئى آويخته ام در كنار جهنم و مى ترسم كه در جهنم بيفتم . پس عيسى عليه السلام به اصحاب خود فرمود: خواب كردن بر روى مزبله ها و خوردن نان جو با سلامتى دين ، خيرى است بسيار (606).
به روايت ديگر منقول است كه : روزى حضرت عيسى عليه السلام با حواريان به راهى مى رفتند، ناگاه به سگ مرده گنديده اى رسيدند، حواريان گفتند: چه بسيار متعفن است بوى اين سگ ؟ حضرت عيسى فرمود: چه بسيار سفيد و خوشايند است دندانهاى آن (607) (و تنبيه فرمود ايشان را كه نظر به عيوب مردم مكنيد هر چند عيب بسيار داشته باشند، و صفات خوب ايشان را منظور داريد).
ايضا مروى است كه : روزى آن حضرت را باران تندى و رعدى و صاعقه اى گرفت ، مضطرب شد خواست كه پناهى پيدا كند پس خيمه اى از دور نمودار شد، چون به نزد آن خيمه رسيد زنى را در آن خيمه ديد، از آنجا برگشت ، ناگاه غارى در كوه به نظرش آمد، چون به آن غار رسيد ديد شيرى در آنجا خوابيده است ، پس دست بر آن شير گذاشت و گفت : خداوندا! براى هر چيز ماءوايى قرار داده اى و براى من پناهى و جايگاهى قرار نداده اى ؟ پس حق تعالى وحى فرمود به او كه : ماءواى تو در محل قرار رحمت من است ، بعزت خود سوگند مى خورم كه به عقد تو در مى آورم در روز قيامت صد حوريه اى را كه به دست قدرت خود آفريده ام ، و در دامادى تو چهار هزار سال مردم را اطعام كنم كه هر روز آن سالها مانند عمر تمام دنيا باشد، و امر كنم منادى را كه ندا كند: كجايند آنها كه ترك دنيا كرده بودند؟ حاضر شويد در دامادى زاهد دنيا عيسى بن مريم (608).
و در حديث ديگر منقول است كه : دنيا را مصور گردانيدند براى عيسى عليه السلام به صورت پير زالى مهيب كه دندانهايش ريخته بود و خود را به همه زينتها آراسته بود! پس آن حضرت عليه السلام از او پرسيد: چند شوهر كرده اى ؟ گفت : احصا نمى توان كرد! فرمود: همه مردند يا همه تو را طلاق گفتند؟ عرض كرد: بلكه همه را كشتم ! عيسى عليه السلام فرمود: واى بر حال شوهرهاى باقيمانده تو كه مى بينند كه تو هر روز يكى را مى كشى و از تو حذر نمى كنند و عبرت از حال گذشتگان نمى گيرند (609).
و به روايت ديگر منقول است كه : روزى حضرت عيسى عليه السلام نشسته بود و نظر مى نمود به مرد پيرى كه بيلى به دست گرفته و به اهتمام تمام زمين را براى زراعت مى كند، آن حضرت عرض كرد: خداوندا! طول امل را از او بردار. چون دعاى آن حضرت مستجاب شد، آن مرد بيل را از دست انداخت و خوابيد، پس عيسى عليه السلام گفت : خداوندا! طول امل را به او برگردان ، پس همان ساعت برخاست و بيل را گرفته مشغول كار شد! حضرت از او پرسيد: چرا بيل را انداختى و ديگر برداشتى ؟ گفت : در اثناى عمل به خاطرم افتاد كه : تا كى كار خواهى كرد؟ و به اين مرتبه از پيرى رسيده اى و نمى دانى كه از عمر تو چه مقدار باقى خواهد بود، پس بيل را انداختم و خوابيدم ، باز به خاطرم رسيد كه : تا زنده اى معيشتى مى خواهى ، پس برخاستم مشغول كار شدم (610).
و به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه : حواريان به عيسى عليه السلام عرض كردند: اى روح الله ! با كى همنشينى كنيم ؟ فرمود: با كسى بنشينيد كه خدا را به ياد شما آورد، ديدن او؛ و بيفزايد در علم شما، گفتار او؛ و رغبت فرمايد شما را در آخرت ، كردار او (611).
و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : عيسى عليه السلام گذشت بر جماعتى كه مى گريستند، پرسيد: بر چه چيز گريه مى كنند اين گروه ؟ گفتند: بر گناهان خود مى گريند. فرمود: ترك كنند تا خدا بيامرزد (612).
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: روزى حضرت عيسى عليه السلام به قبرى گذشت كه صاحبش را عذاب مى كردند، پس سال ديگر از آن قبر گذشت صاحب قبر را عذاب نمى كردند، پس مناجات كرد: خداوندا! سال قبل بر اين قبر گذشتم صاحبش را عذاب مى كردند و امسال كه گذشتم عذابش برطرف شده بود، سبب اين چيست ؟ وحى رسيد به آن حضرت : يا روح الله ! صاحب اين قبر فرزندى داشت چون به حد بلوغ رسيد صالح شد و راهى از راههاى مسلمانان را براى ايشان اصلاح نمود كه عبورشان از آن آسان باشد، و يتيمى را به نزد خود جا داد، پس آمرزيدم او را به آنچه فرزند او كرد. پس ‍ فرمود: روزى عيسى عليه السلام به يحيى عليه السلام گفت : اگر در حق تو بدى را بگويند كه در تو باشد، بدان كه آن گناهى است به ياد تو آورده اند، پس توبه و استغفار كن از گناه ؛ و اگر بگويند در حق تو گناهى را كه در تو نباشد، پس بدان كه آن حسنه اى است كه براى تو نوشته شده است بى آنكه تعبى بكشى و سختى متحمل شوى (613).


فصل چهارم در بيان قصه نزول مائده است بر قوم حضرت عيسى عليه السلام به دعاى آن حضرت

حق تعالى مى فرمايد اذ قال الحواريون يا عيسى ابن مريم هل يستطيع ربك ان ينزل علينا مائده من السماء (614) به يادآور وقتى را كه حواريان گفتند: اى عيسى پسر مريم ! آيا مى تواند پروردگار تو كه فرو فرستد بر ما خوانى از آسمان ؟.
گفته اند كه : اين سؤ ال ايشان قبل از كامل شدن ايمان ايشان بود كه كمال قدرت الهى را نمى دانستند، يا آنكه مراد ايشان آن بود كه آيا مصلحت مى داند كه چنين كند؟ يا آنكه به معنى اطاعت باشد يعنى آيا اطاعت تو مى كند اگر اين سؤ ال بكنى ؟ (615).
به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : قرائت اهل بيت عليهم السلام تستطيع ربك بوده است به صيغه خطاب و نصب ربك يعنى : آيا مى توانى اين سؤ ال را از پروردگار خود بكنى (616)؟
قال اتقوا الله ان كنتم مؤمنين (617) عيسى عليه السلام گفت : بترسيد از خدا اگر ايمان به خدا و پيغمبر او داريد اين سؤ الها را مكنيد كه عاقبت اينها خوب نيست ، قالوا نريد ان ناكل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدقتنا و نكون عليها من الشاهدين (618) گفتند: مى خواهيم بخوريم از آن مائده آسمانى و مطمئن شود دل ما و صاحب يقين گرديم به كمال قدرت پروردگار خود و به علم يقين بدانيم كه تو راست گفته اى آنچه به ما خبر داده اى و بوده باشيم بر اين مائده از گواهان كه شهادت دهيم چنين معجزه اى از تو به ظهور آمده
قال عيسى ابن مريم اللهم ربنا انزل علينا مائده من السماء تكون لنا عيدا لاولنا و آخرنا و آيه منك و ارزقنا و انت خير الرازقين (619) گفت عيسى بن مريم : خداوندا اى پروردگار ما! فرو فرست بر ما مائده اى و خوان نعمتى از آسمان كه بوده باشد روز نازل شدن آن عيدى براى اول ما و آخر ما - يعنى براى آنها كه در زمان ما هستند و آنها كه بعد از ما بيايند، يا بخورند از آن مائده اول و آخر ما - و آيتى و معجزه اى باشد از جانب تو بر كمال قدرت تو و حقيقت پيغمبرى تو، و روزى كن ما را آن مائده - يا شكر آن مائده را - و تو بهترين روزى دهندگانى .
مروى است كه : در روز يكشنبه مائده نازل شد و به اين سبب نصارى آن روز را عيد كردند (620).
قال الله انى منزلها عليكم فمن يكفر بعد منكم فانى اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمين (621) فرمود خداوند عالميان : بدرستى كه من مى فرستم بر شما آن مائده را پس هر كه كافر شود بعد از آن از شما - يا كفران نعمت كند - پس بدرستى كه عذاب مى كنم او را عذابى كه نكنم چنان عذاب احدى از عالميان را.

----------------------------------------
606- معانى الاخبار 341؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 303؛ علل الشرايع 466.
607- تنبيه الخواطر 125.
608- تنبيه الخواطر 140.
609- تنبيه الخواطر 417.
610- تنبيه الخواطر 280.
611- كافى 1/39.
612- امالى شيخ صدوق 401؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 163.
613- امالى شيخ صدوق 414.
614- سوره مائده : 112.
615- مجمع البيان 2/264.
616- مجمع البيان 2/264 با كمى اختلاف
617- سوره مائده : 112.
618- سوره مائده : 113.
619- سوره مائده : 114.
620- مجمع البيان 2/266.
621- سوره مائده : 115.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:15 pm

و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون مائده بر عيسى عليه السلام نازل شد امر نمود حواريان را كه : مخوريد از آن مائده تا شما را مرخص گردانم ، پس بك مرد از ايشان خورد از آن مائده ، پس بعضى از حواريان گفتند: اى روح الله ! فلان شخص خورد از آن مائده ، عيسى عليه السلام از او پرسيد: خوردى ؟ گفت : نه ! ساير حواريان گفتند: خورد، عيسى عليه السلام فرمود: چون برادر مؤمن تو انكار كند امرى را و خود ديده باشى تكذيب ديده خود بكن و تصديق او بكن (622).
به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : مائده اى كه بر بنى اسرائيل نازل شد به زنجيرهاى طلا از آسمان آويخته بود و نه رنگ طعام و نه گرده نان در آن بود (623).
و به روايت ديگر: نه ماهى و نه گرده نان بود (624).
به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : چون مائده نازل شد و ايمان نياوردند، مسخ شد به صورت خوك (625).
و به روايت ديگر: به صورت ميمون و خوك (626).
و در حديث معتبر از حضرت امام موسى عليه السلام منقول است كه : خنازير جماعتى از گازران بودند كه تكذيب كردند به مائده آسمان و به صورت خوك شدند (627).
و در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : حق تعالى مائده بر عيسى عليه السلام فرستاد و بركت داد در چند گرده نان و چند ماهى كه چهار هزار و هفتصد كس از آن خوردند و سير شدند (628). و باز در آن تفسير مذكور است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: چون قوم عيسى عليه السلام از خدا سؤ ال كردند كه مائده بر ايشان نازل شود و نازل شود و ايشان كفران كردند، خدا ايشان را مسخ كرد به چهار صد نوع از حيوان مانند خوك و ميمون و خرس و گربه و بعضى از مرغان و بعضى از حيوانات دريا و صحرا (629).
و على بن ابراهيم رحمه الله روايت كرده است كه : چون مائده بر ايشان نازل مى شد بر سر آن جمع مى شدند و همه مى خوردند تا سير مى شدند، پس ‍ اغنيا و متكبران ايشان گفتند: نمى گذاريم كه مردم پست و فقير از مائده بخورند، پس حق تعالى مائده را برد به آسمان و ايشان را مسخ كرد به صورت ميمون و خوك (630).
و شيخ طبرسى رحمه الله نقل كرده است كه : خلاف كرده اند در كيفيت نزول مائده و آنچه در آن مائده بود:
از عمار بن ياسر منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرموده : مائده اى كه نازل شد نان و گوشت بود، زيرا كه از عيسى عليه السلام سؤ ال كردند طعامى را كه آخر نشود و از آن بخورند، پس حق تعالى به ايشان گفت : اين نعمت براى شما خواهد بود تا خيانت نكنيد و مخفى نكنيد و برنداريد و ذخيره نكنيد، كه اگر چنين كنيد معذب خواهيد شد، پس در همان روز خيانت كردند.
و از ابن عباس منقول است كه حضرت عيسى عليه السلام به بنى اسرائيل گفت : سى روز روزه بداريد و بعد از آن هر چه خواهيد از خدا بطلبيد تا به شما عطا فرمايد، پس سى روز روزه داشتند و چون فارغ شدند گفتند: اى عيسى ! اگر براى مخلوقى كار مى كرديم به ما طعامى مى داد و ما سى روز روزه داشتيم و گرسنگى كشيديم پس دعا كن خدا مائده اى از آسمان براى ما بفرستد، پس ملائكه مائده اى براى ايشان آوردند كه هفت گرده نان و هفت ماهى در آن بود و نزد ايشان گذاشتند تا همه خوردند.
و از حضرت امام محمد باقر عليه السلام نيز اين مضمون منقول است .
و روايت ديگر آن است كه : هر طعامى در مائده بود بجز گوشت ؛ به روايت ديگر: بجز نان و گوشت ؛ و به روايت ديگر: بغير از ماهى و گوشت ؛ به روايت ديگر آن است كه : ماهى بود و مزه هر طعامى در آن بود؛ و به روايت ديگر آنكه : ميوه اى بود از ميوه هاى بهشت ؛ و روايت كرده اند كه : هر بامداد و پسين بر ايشان نازل مى شد مانند من و سلوى .
و از سلمان فارسى رحمه الله منقول است كه : عيسى عليه السلام هرگز تتبع عيوب مردم نكرد و هرگز بلند بر روى كسى سخن نگفت و هرگز در خنده قهقهه نكرد و هرگز مگسى را از روى خود دور نكرد و هرگز بينى خود را از چيز بدبوئى نگرفت و هرگز بازى و فعل عبث نكرد، و چون حواريان از آن حضرت سؤ ال كردند كه مائده بر ايشان نازل شود، جامه پشمينه پوشيد و گريست و دعا كرد براى نزول مائده ، پس سفره سرخى در ميان هوا از آسمان فرود آمد و ايشان مى ديدند و در اندك زمانى نزد ايشان فرود آمد، پس عيسى عليه السلام گريست و عرض كرد: خداوندا! بگردان مرا از شكر كنندگان ، خداوندا! اين مائده را رحمت گردان و سبب عذاب و عقوبت مگردان پس يهودان كه منكر آن حضرت بودند امر غريبى مشاهده كردند كه هرگز نديده بودند و بوى خوشى از آن مائده استشمام كردند كه هرگز چنين بوئى به دماغ ايشان نرسيده بود. پس عيسى عليه السلام برخاست و وضو ساخت و نماز طولانى بجا آورد و دستمال را از روى مائده برگرفت و گفت : بسم الله خير الرازقين ، پس ديدند ماهى بريانى در ميان آن خوان بود كه فلس نداشت و روغن از آن مى ريخت و نزد سرش نمكى گذاشته بود و نزد دمش سركه گذاشته بود و دورش انواع سبزيها بود بجز گندنا (631) و پنج گرده نان در خوان بود كه بر روى يكى زيتون بود، و بر روى دوم عسل ، و بر روى سوم روغن ، و بر روى چهارم پنير، و بر روى پنجم كباب .
پس شمعون عرض كرد: اى روح الله ! اين از طعام دنيا است يا از طعام آخرت ؟
فرمود: از هيچيك نيست بلكه خدا به قدرت كامله خود در اين وقت آفريد، بخوريد از آنچه سؤ ال كرديد تا خدا اعانت كند شما را و از فضل خود زياده كند نعمت شما را.
پس حواريان عرض كردند: يا روح الله ! امروز يك آيت ديگر مى خواهيم كه از تو ظاهر شود.
عيسى عليه السلام فرمود: اى ماهى ! زنده شو به اذن خدا؛ پس ماهى به حركت آمد و فلس و خار آن برگشت و ايشان را از مشاهده آن حال غريب دهشتى عارض شد! پس عيسى عليه السلام فرمود: چرا چيزى چند سؤ ال مى كنيد كه چون به شما مى دهند كراهت داريد از آن ؟ چه بسيار مى ترسم كه شما كارى بكنيد كه به عذاب الهى معذب شويد. پس عيسى عليه السلام فرمود: پناه مى برم به خدا از آنكه من از اين ماهى بخورم ، بلكه هر كه سؤ ال كرده است بخورد، پس ترسيدند از خوردن آن ، حضرت عيسى فقيران و محتاجان و بيماران و صاحبان دردهاى مزمن را طلبيد و فرمود كه از آن مائده بخورند، و فرمود: بخوريد كه بر شما گوارا است و بر ديگران بلا است ! پس هزار و سيصد نفر از فقيران و بيماران در آن روز از آن مائده خوردند و سير شدند و از ماهى هيچ كم نشد، پس مائده پرواز كرد و بسوى آسمان بلند شد و ايشان مى ديدند تا از نظرشان غائب شد، پس هر بيمارى كه در آن روز از مائده خورد صحيح شد و هر مريضى كه خورد مرضش زائل شد و هر پريشانى كه خورد غنى و مالدار شد، و پشيمان شدند آنها كه نخوردند، و هرگاه نازل مى شد اغنيا و فقرا بر سر آن مائده ازدحام مى كردند، پس عيسى عليه السلام ميان ايشان به نوبه مقرر فرمود كه يك روز اغنيا بخورند و يك روز فقرا، و چهل روز مائده نازل شد كه چاشت مى آمد تا ظهر برپا بود كه از آن مى خوردند، و چون ظهر مى شد بالا مى رفت و سايه اش را مى ديدند تا از ايشان پنهان مى شد، و يك روز مى آمد و يك روز نمى آمد.
پس حق تعالى وحى نمود بسوى عيسى عليه السلام كه : مائده مرا از براى فقرا قرار ده و اغنيا را از آن منع كن ، پس اغنيا در خشم شدند و شك كردند در مائده و مردم را به شك مى انداختند، پس حق تعالى وحى فرمود كه : من بر تكذيب كنندگان شرطى كرده ام كه هر كه كافر شود بعد از نزول مائده او را عذابى كنم كه احدى از عالميان را مثل آن عذاب نكرده باشم .
عيسى عليه السلام عرض كرد: پروردگارا! اگر ايشان را عذاب كنى بندگان تواند، و اگر بيامرزى ايشان را پس توئى عزيز حكيم ؛ پس سيصد و سى و سه نفر ايشان را مسخ كرد كه شب در رختخواب خود خوابيده بودند با زنان خود در خانه هاى خود، و چون صبح شد خوك شده بودند و در راهها و مزبله ها مى گشتند و عذره مى خوردند، و چون مردم اين را ديدند ترسيدند و گريان به نزد عيسى عليه السلام آمدند، و اهل آنها كه مسخ شده بودند بر آنها مى گريستند، پس سه روز ماندند و بعد از آن هلاك شدند (632).

----------------------------------------
622- تفسير عياشى 1/350.
623- تفسير عياشى 1/350.
624- قصص الانبياء راوندى 185.
625- تفسير عياشى 1/351.
626- تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 565؛ تفسير قمى 1/190.
627- تفسير عياشى 1/351.
628- تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 195.
629- تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 565.
630- تفسير قمى 1/190.
631- گندانا به معنى تره است .
632- مجمع البيان 2/266.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:17 pm

فصل ششم: در بيان بالا رفتن عيسى عليه السلام به آسمان و فرود آمدن آن حضرت در آخر الزمان و احوال حضرت شمعون بن حمون الصفا است

حق تعالى فرموده است : اذ قال الله يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى و مطهرك من الذين كفروا (683) يادآور وقتى را كه حق تعالى فرمود: اى عيسى ! تو را مى گيرم و بلند مى كنم بسوى خود - يعنى آسمان - و پاك مى گردانم تو را از لوث كافران كه در ميان ايشان نباشى و ضرر ايشان به تو نرسد.
بعضى گفته اند: توفى به معنى مرگ است و خدا اول او را ميراند و بعد از سه ساعت او را زنده كرده و به آسمان برد؛ بعضى گفته اند كه مردن آن حضرت بعد از آمدن به زمين خواهد بود در آخر الزمان (684).
و جاعل الذين اتبعوك فوق الذين كفروا الى يوم القيامه (685) و گردانيديم آنها را كه متابعت تو كردند غالب و مسلط بر آنها كه كافر شدند به تو تا روز قيامت چنانچه نصارى هميشه غالبند بر يهود و امت پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله كه ايمان به عيسى عليه السلام دارند هميشه مسلطند بر يهود و پادشاهى از ميان يهود برطرف شده است ، و اين يكى از معجزات قرآن مجيد است كه خبر داده است به آينده و موافق خبر واقع شده است .
و در جاى ديگر فرموده است و بكفرهم و قولهم على مريم بهتانا عظيما (686) و به سبب كفر يهودان و گفتن ايشان بر مريم بهتانى عظيم ، على بن ابراهيم گفته است : نسبت زنا به مريم عليها السلام دادند (687).
شيخ طبرسى روايت كرده است كه عيسى عليه السلام به گروهى از يهودان گذشت گفتند: ساحر پسر زن ساحر، زناكار پسر زن زناكار، چون عيسى اين سخن شنيع را از ايشان شنيد گفت : خداوندا! توئى پروردگار من و تو مرا خلق كردى بى پدر و به اين سبب مرا فرزند زنا مى گويند، خداوندا! لعنت كن بر هر كه مرا و مادر مرا دشنام دهد؛ پس در همان ساعت ايشان خوك شدند (688).
و قولهم انا قتلنا المسيح عيسى بن مريم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم (689) و به گفتن ايشان كه : ما كشتيم مسيح را كه عيسى پسر مريم است رسول خدا و نكشتند او را و بر دار نكشيدند و ليكن بر ايشان مشتبه شد، خلاف است در كيفيت اشتباه : از ابن عباس مروى است كه چون خدا مسخ كرد آنها را كه دشنام دادند عيسى و مادرش را خبر به يهودا پادشاه يهودان رسيد ترسيد كه عيسى بر او نيز نفرين كند پس جمع كرد يهودان را و اتفاق كردند بر كشتن آن حضرت ، پس حق تعالى جبرئيل را فرستاد به حمايت آن حضرت ، پس جمع شدند يهودان بر دور عيسى و از او سؤ الها مى كردند، پس عيسى به ايشان گفت : اى گروه يهود! خدا شما را دشمن مى دارد، پس متوجه قتل او شدند پس جبرئيل آن حضرت را به بالا برد بسوى طاقى كه در آن خانه بود و روزنه اى به بيرون داشت و از آن روزنه او را به آسمان بالا برد، پس يهودا شخصى از اصحاب خود را فرستاد كه او را ططيانوس مى گفتند كه به آن طاق بالا رود و عيسى را بگيرد، چون رفت عيسى را در آنجا نيافت ، حق تعالى شباهت عيسى را بر او انداخت كه هر كه او را مى ديد گمان عيسى مى كرد، چون بيرون آمد كه به ايشان بگويد كه من عيسى را نديدم او را گرفتند و كشتند و به دار كشيدند (690).
نزديك به اين مضمون از حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام نيز منقول است .
پس چون طيطانوس را كشتند و در آن روزنه ديگرى را نيافتند گفتند: اگر آن كه ما كشتيم طيطانوس بود عيسى چه شد؟! و اگر عيسى بود او چه شد؟! و به اين سبب بر ايشان مشتبه ماند.
و روايت ديگر آن است كه : چون عيسى از يهود گريخت با هفده نفر از حواريان داخل خانه اى شد، پس يهود آن خانه را احاطه كردند، چون داخل شدند حق تعالى همه را به صورت عيسى كرد، ايشان گفتند: شما سحر كرديد بگوئيد كه عيسى كدام يك از شما است اگر نه همه را مى كشيم ، پس ‍ عيسى عليه السلام به اصحاب خود گفت : كيست از شما كه امروز قبول كند كه شبيه به من شود و كشته شود و داخل بهشت شود، پس شخصى از ميان ايشان كه نامش سرجس بود قبول كرد و بيرون آمد و گفت : منم عيسى ، پس او را گرفتند و كشتند و به دار كشيدند، خدا عيسى را در همان روز به آسمان برد.
بعضى گفته اند كه : چون عيسى عليه السلام را به آسمان بردند و يهود بر او دست نيافتند شخصى را گرفتند بر جاى بلندى به دار كشيدند و بر مردم تلبيس كردند كه عيسى است و كسى را نگذاشتند كه به نزديك او برود، به اين سبب بر مردم مشتبه شد (691).
و ان الذين اختلفوا فيه لفى شك منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه يقينا # بل رفعه الله اليه و كان الله عزيزا حكيما (692) و آنها كه اختلاف كردند در امر عيسى البته در شكند از او و نيست ايشان را به احوال او هيچگونه علم مگر پيروى گمان ، و نكشتند او را به يقين بلكه بالا برد خدا او را بسوى آسمان خود، و خدا عزيز و قادر است بر هر چه خواهد و آنچه مى كند موافق حكمت و مصلحت است .
و به سند حسن از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : عيسى عليه السلام وعده كرد اصحاب خود را در شبى كه خدا او را به آسمان برد و همه در وقت شام نزد آن حضرت جمع شدند و ايشان دوازده نفر بودند، پس ايشان را داخل خانه كرد و چشمه اى در گوشه آن خانه بود و در آن چشمه غسل كرد و بسوى ايشان بيرون آمد و آب از سرش مى ريخت و مى گفت : خدا وحى كرده است به من كه مرا در اين ساعت به آسمان برد و از لوث يهود پاك گرداند، كه در ميان شما قبول مى كند كه شبح و مثال من بر او افتد و به شباهت من او را بكشند و بر دار كشند و در قيامت با من باشد در درجه من در بهشت ؟
پس جوانى در ميان ايشان گفت : من مى كنم اى روح الله .
عيسى عليه السلام فرمود: خواهى كرد. پس عيسى عليه السلام فرمود: يكى از شما كافر خواهد شد به من پيش از صبح دوازده مرتبه .
پس يكى از ايشان گفت كه : آن من نيستم .
عيسى فرمود: اگر تو اين را در نفس خود مى يابى ، تو آن خواهى بود.
پس حضرت عيسى عليه السلام گفت كه : بعد از من سه فرقه خواهيد شد، دو فرقه بر خدا افترا خواهند كرد و به جهنم خواهند رفت ، و يك فرقه كه تابع شمعون وصى من خواهند شد بر خدا افترا نخواهند كرد و داخل بهشت خواهند شد.
پس حق تعالى حضرت عيسى عليه السلام را از گوشه خانه به آسمان برد و ايشان مى ديدند، پس يهود به طلب حضرت عيسى عليه السلام آمدند و گرفتند آن كسى را كه حضرت عيسى فرموده بود كه كافر خواهد شد، و آن جوانى را كه شباهت حضرت عيسى را قبول كرده بود او را كشتند و بر دار كشيدند، و ديگرى تا صبح دوازده مرتبه كافر شد چنانچه حضرت عيسى فرموده بود (693).
ابن بابويه به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه : جبرئيل نامه اى براى آن حضرت آورد كه خبر پادشاهان زمين در آن نامه بود و در آنجا نوشته بود كه : چون اشج بن اشجان پادشاه شد دويست و شصت و شش سال پادشاهى كرد، در سال پنجاه و يك از پادشاهى او حضرت عيسى مبعوث شد به پيغمبرى و حق تعالى نور و علم و حكمت و جميع علوم پيغمبران پيش از او را به او كرامت فرمود و زايد بر آنها انجيل را به او داد و او را بسوى بيت المقدس فرستاد و بر بنى اسرائيل مبعوث گردانيد كه ايشان را بخواند به كتاب خدا و حكمت و بسوى ايمان به خدا و رسول ، پس اكثر ايشان طغيان كردند و كافر شدند، پس چون ايمان نياوردند دعا كرد پروردگار خود را و نفرين كرد بر ايشان تا مسخ شدند بعضى از ايشان به صورت شياطين از براى آنكه آيتى از براى ايشان بنمايد و ايشان عبرت بگيرند، پس باز طغيان ايشان زياده شد پس سى و سه سال در بيت المقدس ايشان را دعوت كرد و رغبت فرمود ايشان را به ثوابهاى خدا تا آنكه او را طلب كردند، پس بعضى دعوى كردند كه ما او را عذاب كرديم و زنده در زمين دفن كرديم ، و بعضى گفتند او را كشتيم و بر دار كشيديم ، و دروغ مى گفتند، خدا ايشان را بر او مسلط نگردانيد و بر ايشان مشتبه شد و قدرت نيافتند بر تعذيب و دفن او و نه بر كشتن و دار كشيدن او و ليكن چنانچه خدا در قرآن فرموده است او را به آسمان برد بعد از آنكه قبض روح او نمود، و چون خواست كه او را به آسمان برد وحى كرد بسوى او كه بسپارد نور و حكمت و علم و كتاب خدا را به شمعون پسر حمون كه او را صفا مى گفتند و خليفه خود گردانيد او را بر مؤمنان ، پس شمعون پيوسته قيام به امر خدا مى نمود و هدايت مى كرد به گفته هاى حضرت عيسى قوم خود را از بنى اسرائيل و جهاد مى كرد با كافران ، پس هر كه اطاعت او نمود و ايمان آورد به او و به آنچه از جانب خدا به او رسيده بود مؤمن و هر كه انكار و نافرمانى او كرد كافر بود، تا آنكه خدا شمعون را به رحمت خود برد و بعد از او براى بندگان خود پيغمبرى فرستاد از صالحان كه او يحيى پسر زكريا عليه السلام بود، و چون شمعون از دنيا رفت اردشير پسر اشكاس پادشاه شد، و چهارده سال و ده ماه پادشاهى كرد، مدت هشت سال كه از پادشاهى او گذشت يهود يحيى بن زكريا عليه السلام را شهيد كردند، چون نزديك به شهادت يحيى عليه السلام رسيد خدا وحى كرد كه وصيت و امامت را در فرزندان شمعون قرار دهد و امر كند حواريان و اصحاب حضرت عيسى را كه با او باشند و اطاعت او نمايند، و او چنين كرد (694).
و به سندهاى معتبر از حضرت امام حسن عليه السلام منقول است كه : حضرت عيسى در شب بيست و يكم ماه رمضان به آسمان رفت (695).
و به سندهاى معتبر از حضرت امام صادق و امام محمد باقر عليهما السلام منقول است كه : در شبى كه حضرت عيسى را به آسمان بردند هر سنگى را كه از روى زمين برمى داشتند تا صبح از زير آن خون تازه مى جوشيد، چنانچه در شهادت اميرالمؤ منين و امام حسين عليهما السلام چنين شد (696).
و در حديث معتبر ديگر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه : چون يهودان جمع شدند كه عيسى عليه السلام را بكشند جبرئيل آمد آن حضرت را به بال خود فرو گرفت ، و چون عيسى نظر به بالا كرد ديد بر بال جبرئيل نوشته است اللهم انى ادعوك باسمك الواحد الاعز و ادعوك اللهم باسمك الصمد و ادعوك اللهم باسمك العظيم الوتر و ادعوك اللهم باسمك الكبير المتعال الذى ثبت اركانك كلها ان تكشف عنى ما اصبحت و امسيت فيه ، پس چون عيسى اين دعا را خواند حق تعالى وحى فرمود به جبرئيل كه : او را بلند كن به جانب محل كرامت من و به آسمان بالا بر.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب ! سؤ ال كنيد از پروردگار خود به اين كلمات كه سوگند مى خورم بحق آن خداوندى كه جان من در دست قدرت اوست هر بنده اى كه به اين كلمات دعا كند به اخلاص ، عرش بلرزد از دعاى او و حق تعالى به ملائكه وحى فرمايد كه : گواه باشيد دعاى او را مستجاب كردم و حاجتهاى او را در دنيا و آخرت به او دادم به سبب اين كلمات (697).

----------------------------------------
683- سوره آل عمران : 55.
684- مجمع البيان 1/449.
685- سوره آل عمران : 55.
686- سوره نساء: 156.
687- تفسير قمى 1/157.
688- مجمع البيان 2/135.
689- سوره نساء: 157.
690- مجمع البيان 2/135، و در آن به جاى ططيانوس ، طيطانوس آمده است .
691- مجمه البيان 2/135، و در آن بجاى سرجس ، سرخس آمده است ؛ تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 371.
692- سوره نساء: 157 و 158.
693- تفسير قمى 1/103.
694- كمال الدين و تمام النعمه 224، و در آن به جاى اشكاس ، بابكان آمده است .
695- امالى شيخ صدوق 262؛ ارشاد شيخ مفيد 2/8. و در هر دو مصدر تصريح به شب بيست و يكم ماه رمضان نشده است ، و به جاى آن عبارت شبى كه در آن امير مؤمنان عليه السلام وفات يافت آمده است .
696- قصص الانبياء راوندى 143؛ كامل الزيارات 76.
697- قصص الانبياء راوندى 276.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:18 pm

و به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : چون عيسى عليه السلام را به آسمان بردند پيراهنى از پشم پوشيده بود كه مريم عليها السلام رشته و بافته و دوخته بود، چون به آسمان رسيد از حق تعالى ندا شنيد: اى عيسى ! بينداز از خود زينت دنيا را (698). و در حديث موثق از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : مشتبه نشد امر كشته شدن و مردن احدى از پيغمبران و حجتهاى خدا بر مردم بغير از عيسى بن مريم عليه السلام ، زيرا كه او را زنده از زمين بالا بردند و روحش ‍ را در ميان آسمان و زمين قبض كردند، و چون به آسمان رسيد حق تعالى روحش را به بدنش برگردانيد چنانچه حق تعالى مى فرمايد انى متوفيك و رافعك الى (699) و از عيسى عليه السلام حكايت مى نمايد: فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم (700) پس هر دو آيه دلالت مى كند بر وفات آن حضرت عليه السلام (701).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : نازل خواهد شد بر حضرت صاحب الامر عليه السلام وقتى كه ظاهر شود نه هزار ملك و سيصد و سيزده ملك كه با عيسى عليه السلام بودند در وقتى كه خدا او را به آسمان برد (702).
و به اسانيد معتبره از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام منقول است كه : در حضرت صاحب الامر عليه السلام سنت چهار پيغمبر است ، يكى سنت عيسى عليه السلام كه مى گويند مرد يا كشته شد و نمرده است و كشته نشده است (703).
و در حديث معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : چون يهود خواستند عيسى عليه السلام را بكشند، خدا را خواند و سوگند داد بحق ما اهل بيت ، پس خدا او را از كشتن نجات داد و به آسمان برد (704).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: امت عيسى عليه السلام بعد از او هفتاد و دو فرقه شدند، كه يك فرقه نجات يافتند و هفتاد و يك فرقه به جهنم رفتند (705).
و در حديث معتبر ديگر وارد شده است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اعلم علماى يهود و اعلم علماى نصارى را طلبيد و فرمود: از شما چيزى سؤ ال مى كنم كه بهتر از شما مى دانم ، پس مپوشانيد و آنچه حق است بگوئيد، پس نزديك طلبيد عالم نصارى را و فرمود: تو را سوگند مى دهم بخدائى كه انجيل را بر عيسى عليه السلام فرستاد و در پاى او بركت قرار داد و كور و پيس را به دست او شفا مى داد و مرده را براى او زنده مى كرد و از گل مرغ مى ساخت و براى او در آن روح مى دميد و خبر مى داد به آنچه مى خوردند و ذخيره مى كردند كه بگوئى بنى اسرائيل بعد از عيسى چند فرقه شدند؟
گفت : نبودند مگر يك فرقه !
فرمود: دروغ گفتى ، بحق خدائى كه بجز او خداوندى نيست سوگند مى خورم كه هفتاد و دو فرقه شدند و همه در آتشند بجز يك فرقه كه نجات يافتند چنانچه حق تعالى مى فرمايد منهم امه مقتصده و كثير منهم ساء ما يعملون (706).(707)
ابن بابويه رحمه الله روايت كرده است كه : حضرت مسيح عليه السلام چندى غيبت از قوم خود اختيار نمود كه در زمين سياحت مى كرد و مى گرديد و قوم او و شيعيان او نمى دانستند كه در كجا است ، پس ظاهر شد و وصى گردانيد شمعون بن حمون را، چون شمعون به رحمت الهى واصل شد و غائب گرديدند حجتهاى بعد از او و طلب كردن جباران ايشان را شديد شد و بليه بر مؤمنان عظيم شد و دين خدا مندرس شد و حقوق ضايع شد و واجبات و سنتها از ميان مردم برطرف شد و مردم پراكنده شدند در مذهب و هر يك به جانبى رفتند و امر دين بر اكثر مردم مشتبه شد، و مدت اين غيبت دويست و پنجاه سال شد (708).
و به سند صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : مردم بعد از عيسى عليه السلام دويست و پنجاه سال ماندند كه حجت و امام ظاهرى نداشتند و حجت ايشان غائب بود (709).
در حديث صحيح ديگر از آن حضرت مروى است كه : ميان عيسى و محمد صلى الله عليه و آله پانصد سال فاصله بود و از اين پانصد سال دويست و پنجاه سال بود كه پيغمبرى و امامى ظاهر نبود.
راوى پرسيد: پس چه مى كردند؟
فرمود: به دين عيسى متمسك بودند و به آن عمل مى كردند آنها كه مؤمن بودند.
و فرمود كه : هرگز زمين خالى از پيغمبر يا امام نمى باشد و ليكن گاهى ظاهرند و گاهى مخفى (710).
مؤلف گويد: از طريق خاصه و عامه متواتر است كه حضرت عيسى عليه السلام در زمان مهدى آل محمد صلى الله عليه و آله از آسمان به زير خواهد آمد و در عقب آن حضرت نماز خواهد كرد و از انصار آن حضرت خواهد بود چنانچه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .
حق تعالى مى فرمايد و انه لعلم للساعه فلا تمترن بها (711) و اكثر مفسران گفته اند: يعنى بدرستى كه فرود آمدن عيسى از آسمان از علامات قيامت است پس شك مكنيد در قيامت (712).
و در جاى ديگر فرموده است و ان من اهل الكتاب الا ليؤ منن به قبل موته (713) و اكثر مفسران گفته اند: مراد آن است كه نيستند هيچيك از اهل كتاب - يعنى يهود نصارى - مگر آنكه ايمان خواهند آورد به عيسى قبل از مردن او در وقتى كه آن حضرت از آسمان فرود آيد در زمان مهدى عليه السلام ، بعضى گفته اند: اين مخصوص جمعى است از يهود و نصارى كه در آن زمان خواهند بود و ممكن است چنانچه لفظ آيه ظاهرا عام است و مراد همه ايشان باشند و در رجعت همه برگردند و ببينند كه عيسى اقرار به ملت پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله مى كند و متابعت صاحب الامر عليه السلام مى نمايد و ايمان آن وقت فايده به حال ايشان نخواهد داد (714).
چنانچه به سند معتبر منقول است كه : حجاج ، شهر بن حوشب را طلبيد و از تفسير اين آيه از او پرسيد و گفت : عاجز شده ام از تفسير اين آيه ، و من مكرر يهودى و نصارى را كشته ام و نظر كرده ام لب خود را حركت نمى دهد تا مى ميرد، پس چگونه ايمان مى آورد؟
شهر بن حوشب گفت : اى امير! معنى اين آيه آن نيست كه تو فهميده اى ، بلكه مراد آن است كه عيسى عليه السلام قبل از قيامت از آسمان به دنيا خواهد آمد و هر صاحب ملتى كه باشد از يهودان و غير ايشان به او ايمان خواهند آورد، و پشت سر مهدى عليه السلام نماز خواهد كرد.
حجاج گفت : اين تفسير را از كى شنيدى ؟
گفت : از حضرت امام محمد باقر عليه السلام .
گفت : اين علم را از چشمه صافى گرفته اى (715).
به سند معتبر از امام حسن مجتبى عليه السلام منقول است كه : بعد از اين هيچيك از ما اهل بيت نخواهند بود مگر آنكه بيعت ظالمى كه در زمان او باشد در گردن او خواهد بود مگر قائم كه امام دوازدهم است و روح الله عيسى بن مريم پشت سر او نماز خواهد كرد كه او با ظالمى بيعت نخواهد نمود (716).
و در حديث معتبر ديگر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه فرمود: بر مردم زمانى خواهد آمد كه ندانند خدا چيست و توحيد الهى چه معنى دارد تا آنكه دجال بيرون آيد و عيسى عليه السلام از آسمان فرود آيد و دجال را بكشد و پشت سر حضرت قائم عليه السلام نماز بكند، و اگر ما بهتر از پيغمبران نمى بوديم عيسى پشت سر ما نماز نمى كرد (717).
و در حديث معتبر ديگر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه فرمود: مهدى از فرزندان من خواهد بود، و چون بيرون آيد عيسى از آسمان فرود آيد براى نصرت و يارى او و او را پيش دارد و در عقب او نماز بكند (718).

----------------------------------------
698- تفسير عياشى 1/175.
699- سوره آل عمران : 55.
700- سوره مائده : 117.
701- عيون اخبار الرضا 1/215.
702- غيبت نعمانى 364.
703- كمال الدين و تمام النعمه 326 و 350؛ غيبت شيخ طوسى 60 و 264؛ اعلام الورى 428.
704- قصص الانبياء راوندى 206.
705- خصال 585.
706- سوره مائده : 66.
707- تفسير عياشى 1/330.
708- كمال الدين و تمام النعمه 160.
709- كمال الدين و تمام النعمه 161.
710- كمال الدين و تمام النعمه 161.
711- سوره زخرف : 61.
712- مجمع البيان 5/54؛ تفسير فخر رازى 27/222؛ تفسير قرطبى 16/105.
713- سوره نساء: 159.
714- مجمع البيان 2/137؛ رجوع شود به تفسير كشاف 1/588 و تفسير طبرى 4/356.
715- مجمع البيان 2/137؛ تفسير قمى 1/158.
716- كمال الدين و تمام النعمه 316؛ اعلام الورى 426؛ فرائد السمطين 2/124.
717- تفسير فرات كوفى 139.
718- امالى شيخ صدوق 181؛ احتجاج 1/107.


در اينجا آزمون سي و چهارم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:19 pm

فصل پنجم: در بيان وحى هائى است كه بر حضرت عيسى عليه السلام نازل گرديده و مواعظ و حكمتهائى كه از آن حضرت صادر شده است

حق تعالى مى فرمايد و اذ قال الله يا عيسى ابن مريم اءاءنت قلت للناس ‍ اتخذونى و امى الهين من دون الله (633) يادآور وقتى را كه خدا گفت : اى عيسى پسر مريم ! آيا تو گفتى به مردم كه : بگيريد مرا و مادر مرا دو خدا بغير از خداوند عالميان ؟.
در احاديث معتبره از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام منقول است كه : خدا اين سخن را هنوز به عيسى عليه السلام خطاب نكرده است ، و بعد از اين در قيامت خطاب خواهد كرد در وقتى كه نصارى را با آن حضرت حاضر گرداند براى اتمام حجت بر نصارى كه آنچه مى گويند بر عيسى افترا كرده اند و او نگفته است ، و اين سؤ ال را از عيسى خواهد كرد با آنكه خود بهتر مى داند كه او نگفته است ، و حق تعالى هر امر واقع شدنى را كه بيان مى فرمايد به عنوان امر واقع شده و گذشته تعبير مى نمايد (634).
قال سبحانك ما يكون لى ان اقول ما ليس لى بحق (635) عيسى گفت - يعنى گويد -: پاك مى دانم تو را و منزه مى دانم از آنكه تو را در خداوندى شريكى بوده باشد و نيست مرا كه بگويم چيزى را كه حق و سزاوار نيست مرا گفتن آن ، ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا اعلم ما فى نفسك انك انت علام الغيوب (636) اگر من گفته ام آن را پس مى دانى تو آن را، و مى دانى آنچه در نفس من است - يعنى در خاطر خود پنهان كرده ام - و من نمى دانم آنچه تو پنهان كرده اى از معلومات خود از مردم - و اطلاق نفس در خدا مجاز است - بدرستى كه توئى بسيار داناى غيبها.
به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است در تفسير اين آيه كريمه كه : اسم اعظم خدا هفتاد و سه اسم است و حق تعالى يك اسم را پنهان كرده است كه به هيچكس تعليم ننموده است ، و هفتاد و دو اسم را به آدم عليه السلام تعليم داده بود و پيغمبران از او به ميراث بردند تا به عيسى عليه السلام رسيد، پس اين است معنى قول عيسى عليه السلام كه : مى دانى آنچه در نفس من است يعنى هفتاد و دو اسم كه تو تعليم من كرده اى ، و من نمى دانم آنچه در نفس توست يعنى آن يك اسم كه مخصوص خود گردانيده اى (637).
مؤلف گويد: اين حديث مخالفت دارد با احاديث ديگر بسيار كه گذشت و خواهد آمد كه دانستن آن هفتاد و دو اسم مخصوص پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و اوصياى معصومين اوست مگر آنكه اين اسماء غير آن اسماء بوده باشد و الله يعلم .
ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوا الله ربى و ربكم (638) نگفتم مر ايشان را مگر آنچه مرا امر كردى به آن كه : عبادت كنيد خدا را كه پروردگار من و پروردگار شما است ، و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شى ء شهيد (639) و بودم من بر ايشان گواه مادام كه در ميان ايشان بودم پس چون مرا بردى از ميان ايشان تو و گواه و مطلع بر احوال ايشان بودى و تو بر همه چيز گواهى و مطلعى .
ان تعدبهم فانهم عبادك و ان تغفر لهم فانك انت العزيز الحكيم (640) اگر عذاب كنى ايشان را پس ايشان بندگان تواند، و اگر بيامرزى ايشان را پس بدرستى كه توئى عزيز و غالب بر هر چه اراده كنى و دانائى به حكمتها و مصلحتها.
و به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : انجيل در شب سيزدهم ماه رمضان نازل شد (641).
و در حديث ديگر از آن حضرت منقول است كه : در شب دوازدهم نازل شد (642).
مؤلف گويد: شايد حديث اول محمول باشد بر نازل شدن بيت المعمور، چنانچه اول حديث به آن اشعارى دارد.
از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه : انجيل يكجا نازل شد نوشته در الواح (643).
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : چون در مجلس ماءمون با علماى هر ملت حجت تمام كرد، به جاثليق كه عالم نصارى بود فرمود: اين نصرانى ! آيا خوانده اى در انجيل كه عيسى عليه السلام گفت : من مى روم بسوى پروردگار خود و پروردگار شما بارقليطا خواهد آمد بعد از من ، و اوست كه شهادت خواهد داد براى من به حق چنانچه من شهادت دادم از براى او، و اوست كه تفسير و بيان خواهد كرد براى شما هر چيزى را، و اوست كه ظاهر خواهد كرد فضيحتهاى امتها را، و اوست كه عمود كفر را خواهد شكست ؟
پس جاثليق گفت : هر چه از انجيل ذكر كنى ، ما به آن اقرار داريم .
فرمود: آيا آنچه گفتم در انجيل هست ؟
گفت : بلى .
حضرت فرمود: اى جاثليق ! آيا مرا خبر نمى دهى كه انجيل شما كه ناپيدا شد آن را نزد كى يافتيد و كى آن را براى شما وضع كرد؟
گفت : ما يك روز انجيل را نيافتيم ، و بعد از آن تر و تازه آن را يافتيم كه يوحنا و متى زا براى ما بيرون آوردند!
حضرت فرمود: چه بسيار كم مى دانى سر انجيل و علماى انجيل را، اگر چنين باشد كه تو مى گوئى پس چرا اختلاف داريد شما در انجيل ؟ و نيست اختلاف مگر در انجيلى كه در دست شماست ، اگر باقى مى بود بر همان نحو كه اول نازل شده بود اختلاف نمى كرديد در آن و ليكن من افاده مى نمايم براى تو سر اختلاف انجيل را: بدان كه چون انجيل اول ناپيدا شد جمع شدند نصارى بسوى علماى خود و گفتند: عيسى كشته شد و انجيل ناپيدا شد و شما علمائيد چه مصلحت مى دانيد؟
پس الوقا و مرقابوس گفتند: انجيل در سينه ماست ، ما در هر روز يكشنبه يك سفر را براى شما بيرون مى آوريم ؛ پس محزون و غمگين مباشيد و معبدهاى خود را خالى نگذاريد كه تا در هر روز يكشنبه يك سفر انجيل را از براى شما مى خوانيم تا همه جمع شود! پس الوقا و مرقابوس و يوحنا و متى نشستند اين انجيل را براى شما وضع كردند بعد از آنكه انجيل اول ناپيدا شد، اين چهار نفر شاگردان گذشتگان بودند، آيا دانسته اى اى جاثليق اين را؟
جاثليق گفت : من اين را نمى دانستم ، الحال دانستم و بر من ظاهر شد از زيادتى علم تو به انجيل ، و شنيدم از تو چيزى چند از آنها كه مى دانستم كه دلم شهادت مى دهد كه آنچه تو مى گوئى حق است .
پس حضرت به ماءمون و حاضران مجلس فرمود: گواه باشيد بر آنچه او گفت .
گفتند: گواه شديم .
پس رو كرد به جاثليق و فرمود: بحق عيسى و مادرش بگو كه آيا مى دانى كه متى گفته است : مسيح پسر داود پسر ابراهيم پسر اسحاق پسر يعقوب پسر يهودا پسر خضرون است ؛ و مرقابوس در نسب آن حضرت گفته است : عيسى پسر مريم است و او كلمه خداست كه او را حلول فرمود در جسد آدمى پس انسان شد؛ الوقا گفته است : عيسى بن مريم و مادرش دو انسان بودند از گوشت و خون پس داخل شد بر ايشان روح القدس ، پس تو مى گوئى كه عيسى بر نفس خود شهادت داده است كه به حق و راستى مى گويم به شما كه بالا نمى رود به آسمان مگر كسى كه از آسمان فرود آمده باشد مگر شتر سوارى كه خاتم پيغمبران است كه او به آسمان بالا خواهد رفت و فرود خواهد آمد، پس چه مى گوئى در اين قول ؟
جاثليق گفت : اين قول گفته عيسى است ، ما انكار نمى كنيم .
فرمود: چه مى گويى در گواهى الوقا و مرقابوس و متى كه بر عيسى داده اند آنچه به او نسبت داده اند؟
جاثليق گفت : دروغ بسته اند بر عيسى !
حضرت فرمود: اى قوم ! نشنيده ايد كه ستايش ايشان كرد و گفت : ايشان علماى انجيلند و گفته ايشان حق است ؟
پس جاثليق گفت : اى عالم مسلمانان ! مى خواهم مرا معاف دارى از امر اين گروه
باز بعد از مناظرات بسيار، حضرت از او پرسيد: آيا در انجيل نوشته است كه پسر زن نيكوكار خواهد رفت و بارقليطا بعد از او خواهد آمد، و او سبك خواهد كرد تكليفهاى دشوار را و تفسير خواهد كرد براى شما هر چيز را و گواهى خواهد داد براى من چنانچه من گواهى دادم براى او، من مثلها براى شما آوردم و او تاءويل آنها را براى شما خواهد آورد، آيا ايمان مى آوريد كه اين در انجيل است ؟
جاثليق گفت : بلى (644).
در حديث موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : از جمله مواعظى كه حق تعالى به عيسى عليه السلام وحى فرمود اين بود كه :
اى عيسى ! منم پروردگار تو و پروردگار پدران تو، نام من واحد است ، و منم يگانه كه تنها همه چيز را خلق كردم و همه چيز را از صنع من است و همه خلق در قيامت بسوى من بر مى گردند.
اى عيسى ! توئى مسيح و با بركت به امر من ، و تو خلق مى كنى از گل مانند هيئت مرغ به اذن من ، و تو زنده مى كنى مردگان را به كلام من ، بسوى من رغبت نما و از عقاب من ترسان باش كه پناهى نمى يابى از عذاب من من مگر آنكه بسوى من آئى .
اى عيسى ! وصيت مى كنم تو را وصيت كسى كه مهربان باشد بر تو به رحمت در وقتى كه لازم شده است براى تو از جانب من دوستى به سبب آنكه طلب كردى امرى چند را كه موجب خشنودى من است ، پس تو را با بركت گردانيدم در بزرگى و خردسالى و در هر جا كه باشى گواهى مى دهم كه تو بنده من و پسر كنيز منى .
اى عيسى ! مرا نزديك دان به خود چنانچه آنچه در خاطر تو مى گذرد به تو نزديك است ، و ياد كن مرا براى ذخيره آخرت خود، و تقرب جو بسوى من به كردن نوافل و سنتها، و بر من توكل كن تا كارهاى تو را بسازم ، و بر غير من اعتماد مكن كه كارهاى تو را به او گذارم و يارى تو نكنم .
اى عيسى ! صبر كن بر بلاهاى من و راضى باش به قضاهاى من و چنان باش ‍ كه من مى خواهم كه چنان باشى ، بدرستى كه من مى خواهم اطاعتم كنند و معصيت من نكنند.
اى عيسى ! زنده دار ياد مرا به زبان خود و جا ده محبت مرا در دل خود.
اى عيسى ! بيدار و آگاه باش در ساعتهايى كه مردم در خواب غفلتند، و بيان كن براى مردم لطايف حكمتهاى مرا.
اى عيسى ! رغبت كننده باش به ثواب من و ترسان باش از عذاب من ، و بميران دل خود را از خواهش شهوتهاى دنيا به ترس از من .
اى عيسى ! شبها را رعايت كن براى طلب خشنودى من ، و روزها را به تشنگى بگذران به روزه داشتن براى روز حاجت خود نزد من .
اى عيسى ! سعى كن در نيكيها به قدر طاقت خود تا معروف گردى به نيكى به هر جانب كه متوجه شوى . !
اى عيسى ! حكم كن در ميان مردم به آنچه به جهت خير خواهى ايشان به تو وحى كرده ام و حكم مرا در ميان ايشان برپا دار، بتحقيق كه فرستاده ام براى تو كتابى را كه شفا بخشنده سينه ها است از مرضهاى شك و شبهه شيطان
اى عيسى ! به راستى مى گويم كه ايمان نمى آورد به من كسى از خلق من مگر آن كه خاشع و گريان مى شود براى من ، و خاشع نمى شود براى من مگر آن كه اميد مى دارد از من ثواب مرا، پس گواه مى گيرم تو را كه او ايمن است از عقاب من تا تغيير ندهد دين مرا و بدل نكند سنت مرا.
اى عيسى پسر بكر منقطع از دنيا و متوسل به حق تعالى - يعنى پسر مريم -! بر خود گريه كن گريه كردن كسى كه وداع اهل خود كرده باشد در دنيا و دنيا را دشمن داشته باشد و براى اهلش گذاشته باشد، و نباشد رغبت او مگر در آنچه نزد خداست از ثواب آخرت .
اى عيسى ! با اين ترك دنيا كه گفتم بايد كه سخن خود را نرم كنى با مردم ، و به هر كه برسى سلام بكنى ، و بيدار باشى در وقتى كه ديده هاى نيكان نيز در خواب است براى حذر كردن از زلزله هاى شديد و هولهاى عظيم روز قيامت در وقتى كه نفع نمى بخشد نه اهل و نه فرزندى و نه مال
اى عيسى ! سرمه كش ديده خود را به ميل اندوه در هنگامى كه اهل بطالت مى خندند.
اى عيسى ! با خشوع باش و صبر كننده باش ، پس خوشا حال تو اگر برسد به تو آنچه وعده داده ام صبر كنندگان را.
اى عيسى ! هر روز تعلقى از تعلقهاى دنيا را از خود دور كن تا آخر بر تو دشوار نباشد ترك دنيا، بچش از دنيا آنچه مزه اش برطرف شده است ، پس ‍ به راستى مى گويم كه در دست تو نيست مگر همان ساعت و روزى كه در ميانش هستى ، پس اكتفا كن از دنيا به قدر كفاف و سعى كن در تحصيل توشه آخرت خود و اكتفا كن به جامه هاى درشت و طعامهاى بى مزه ، زيرا كه مى بينى آنچه مى پوشى و مى خورى آخر به چه چيز منتهى مى شود و مى پرسند آنچه را متصرف مى شوى از دنيا كه از كجا بهم رسانيدى و در كجا صرف كردى ؟
اى عيسى ! بدرستى كه از تو سؤ ال خواهم كرد در قيامت ، پس رحم كن بر ضعفا چنانچه من بر تو رحم مى كنم و قهر و زجر بر يتيمان مكن .
اى عيسى ! گريه كن بر نفس خود در نماز، و نقل نما قدمهاى خود را بسوى جاهاى نماز، و به من بشنوان صداى لذيذ خود را به ذكر من ، زيرا كه احسان من بر تو بسيار است .
اى عيسى ! بسا امتها را هلاك كردم به گناهى چند كه تو را از آنها نگاهداشتم .
اى عيسى ! مدارا كن با ضعيفان و ديده ناتوان خود را به آسمان بگشا و مرا دعا كن كه من به تو نزديكم ، و دعا مكن مرا مگر با تضرع و فراغ خاطر از ياد غير من كه اگر چنين مرا بخوانى اجابت تو مى كنم .
اى عيسى ! اين دنياى فانى را نپسنديدم براى ثواب آنها كه پيش از تو بودند، و نه بارى عقاب آنها كه انتقام از ايشان كشيدم ، بلكه ثواب و عقاب هر دو را به آخرت انداختم كه ابدى است و زوال ندارد.
اى عيسى ! تو فانى مى شوى و من باقى مى مانم ، و از جانب من است روزى تو و نزد من است وقت مردن تو و بسوى من است بازگشت تو و بر من است حساب تو، پس از من سؤ ال كن و از غير من سؤ ال مكن ، و نيكو مرا دعا كن تا به نيكو تو را اجابت كنم .
اى عيسى ! چه بسيارند آدميان و چه كمند صبر كنندگان چنانچه درخت بسيار است و درختى كه ميوه اش نيكو باشد كم است ، پس تو را فريب ندهد خوشايندگى درختى تا ميوه اش را نچشى ، يعنى از نيكى ظاهر مردم فريب مخور تا اخلاق و اعمال ايشان را امتحان نكنى .
اى عيسى ! فريب ندهد تو را حال كسى كه تمرد و نافرمانى من مى كند و روزى مرا مى خورد و عبادت غير مرا مى كند پس مرا مى خواند نزد شدتها و بلاها، و من دعاى او را مستجاب مى كنم پس باز برمى گردد به شرك و گناه خود و ترك گناه خود نمى كند، آيا بر من تمرد مى كند يا غضب مرا متعرض ‍ مى شود؟! پس سوگند مى خورم بذات مقدس خود كه او را بگيرم گرفتنى كه مفرى و گريزگاهى از آن نداشته باشد و پناهى بجز من نيابد، به كجا مى گريزد از آسمان و زمين من ؟!

----------------------------------------
633- سوره مائده : 116.
634- تفسير قمى 1/190 و تفسير عياشى 1/351.
635- سوره مائده : 116.
636- سوره مائده : 116.
637- تفسير عياشى 1/351.
638- سوره مائده : 117.
639- سوره مائده : 117.
640- سوره مائده : 118.
641- كافى 2/629.
642- كافى 4/157؛ من لا يحضره الفقيه 2/159.
643- علل الشرايع 470؛ اختصاص 44.
644- عيون اخبار الرضا 1/162؛ توحيد شيخ صدوق 424؛ احتجاج 2/411.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:20 pm

اى عيسى ! بگو مر ستمكاران بنى اسرائيل را كه : نخوانيد مرا و حال آنكه حرامها را در زير بغل خود گرفته ايد و بتها را در خانه هاى خود گذاشته ايد، يعنى مالها و فرزندان و زنان خود را بت خود گردانيده ايد و آنها را بر رضاى خدا اختيار مى كنيد، بدرستى كه من سوگند خورده ام كه هر كه مرا بخواند اجابت او بكنم و با اين حال كه مرا بخوانند اجابت من لعنت خواهد بود بر ايشان تا پراكنده شوند.
اى عيسى ! چند نظر جميل بسوى ايشان كنم و انتظار ايشان كشم و ايشان را به درگاه خود طلبم و اين گروه در غفلت باشند و بازگشت بسوى من نكنند، و سخنهاى حق از دهان ايشان بيرون مى آيد و دل ايشان از آن خبر ندارد، و متعرض غضب من مى شوند به گناهان و اظهار محبت مى نمايند نسبت به مؤمنان
اى عيسى ! بايد كه زبان تو در آشكار و پنهان يكى باشد، همچنين دل تو ديده تو بايد كه بسوى رضاى آنكه او را دوست مى دارى نظر كند، بپيچ دل و زبان خود را از حرام و بپوش ديده خود را از آنچه خيرى در آن نيست ، بسا كسى كه يك نظر كند و آن نظر كردن در دلش تخم شهوتى بكارد و آن شهوت او را هلاك گرداند.
اى عيسى ! رحيم و مهربان باش و چنان باش براى بندگان من كه مى خواهى بندگان من با تو چنان باشند، و بسيار ياد كن مردن و مفارقت كردن اهل و فرزندان خود را، و مشغول لهو و امور باطل مشو كه لهو صاحبش را فاسد مى گرداند، و غافل مشو از ياد من كه غافل از من دور است ؛ ياد كن مرا به اعمال شايسته تا تو را ياد كنم به رحمت و ثواب خود.
اى عيسى ! توبه كن بسوى من بعد از گناه و مرا به اعمال شايسته ياد كن و به ياد توبه كنندگان بياور و ايمان بياور به آنكه توبه را قبول مى كنم ، و نزديكى بجو بسوى مؤمنان و امر كن ايشان را كه مرا بخوانند با تو؛ و زنهار مگذار كه دعاى مظلومى در درگاه من بلند شود كه قسم بذات مقدس خود خورده ام كه از براى دعاى او درى از آسمان بگشايم و دعاى او را مستجاب گردانم اگر چه بعد از مدتى باشد.
اى عيسى ! بدان كه مصاحب بد گمراه مى كند و همنشين بد هلاك مى كند، پس بدان كه با كى همنشينى مى كنى و اختيار كن براى خود برادران از مؤمنان
اى عيسى ! توبه كن بسوى من كه بر من عظيم و بزرگ نمى نمايد آمرزش ‍ گناهان ، و منم رحيمترين رحيمان
اى عيسى ! عمل كن از براى نفس خود در مهلتى كه يافته اى از اجل خود پيش از آنكه بميرى و ديگرى از براى تو نكند، بدرستى كه من جزا مى دهم به حسنه چندين برابر آن ، و گناه ، صاحبش را هلاك مى كند، و پيشى گير و سعى نما در اعمال صالحه چه بسيار مجلسى هست كه چون اهلش ‍ برمى خيزند از عذاب جهنم آزاد شدند.
اى عيسى !ترك نما دنياى منقطع را و راه رو در اثر منزلهاى آنها كه پيش از تو بوده اند، و ايشان را بخوان و با ايشان راز بگو، آيا از ايشان صدائى مى شنوى ؟! پس از احوال ايشان پند بگير و بدان كه بزودى تو با ساير زندگان به ايشان ملحق خواهيد شد.
اى عيسى ! بگو به آنها كه تمرد مى كنند به معصيت من و مداهنه مى كنند با اهل معاصى كه متوقع عقوبت من و منتظر هلاك شدن باشند كه عنقريب مستاءصل خواهند شد با هلاك شدگان ديگر، خوشا حال تو اى پسر مريم پس خوشا حال تو اگر اخذ كنى به آدابى كه امر فرموده است تو را به آنها خداوند تو كه رحيم و مهربان است بر تو و ابتدا كرده است تو را به نعمت پيش از آنكه بطلبى از نهايت كرم خود، و در هر شدنى و بلائى فريادرس ‍ توست ، پس معصيت او مكن .
اى عيسى ! بدرستى كه حلال نيست تو را معصيت من ، بتحقيق كه عهد كردم بسوى تو چنانچه عهد كردم بسوى پيغمبرانى كه پيش از تو بودند و من بر اين عهد از گواهانم .
اى عيسى ! گرامى نداشته ام خلقى را به مثل دين خود، و انعام نكرده ام بر كسى به مثل رحمت خود.
اى عيسى ! به آب بشوى طاهر خود را و دوا كن به حسنات و طاعات دردهاى باطن خود را، زيرا كه بازگشت تو بسوى من است .
اى عيسى ! عطا نمودم به تو آنچه انعام فرموده ام به آن بر تو فراوان بى آنكه آن را مكدر گردانم به بلائى يا معصيتى ، و از تو قرضى طلبيدم براى نفع تو پس بخل ورزيدى تا هلاك شدى .
مؤلف گويد: اين خطاب و بعضى از خطابهاى ديگر اگر چه به حسب ظاهر با عيسى عليه السلام است ، اما مراد امت آن حضرت است .
اى عيسى ! خود را زينت ده به دين حق و به دوستى مساكين و درويشان و راه رو به روى زمين به هموارى و شكستگى ، و در هر بقعه زمين نماز كن كه همه پاك است .
اى عيسى ! كمر ببند براى عبادت من كه هر چه آمدنى است - يعنى مرگ - نزديك است ، و بخوان كتاب مرا با طهارت و وضو، و بشنوان به من از خود صداى حزينى .
اى عيسى ! خيرى نيست در لذتى كه دائم نباشد و در عيشى كه از صاحبش ‍ زايل شود.
اى پسر مريم ! اگر ببيند ديده تو آنچه من مهيا نموده ام از براى دوستان شايسته خود، هر آينه بگدازد دل تو و هلاك شود نفس تو از شوق آنها؛ مثل خانه آخرت خانه اى نيست ، در آنجا مجاورت مى نمايند با پاكان و داخل مى شوند بر ايشان ملائكه مقربان ، و از جميع احوال قيامت ايمنند اهل آن خانه و آن خانه اى است كه نعيم آن متغير نمى شود و از اهلش زايل نمى شود.
اى پسر مريم ! رغبت نما در تحصيل خانه آخرت با آنها كه رغبت مى نمايند در آن ، زيرا كه آن خانه نهايت آرزوى آرزو كنندگان است و ديدنش خوشايند است ، خوشا حال تو اى پسر مريم اگر بوده باشى از عمل كنندگان براى آن و داخل شوى در آن خانه با پدران خود آدم و ابراهيم عليهما السلام در باغستانها و نعيمهايى كه هرگز نخواهى بدل نمود آنها را به نعمت ديگر يا از آن خانه منتقل شوى به خانه ديگر، چنين جزا مى دهم پرهيزكاران را.
اى عيسى ! بگريز بسوى من با آنها كه مى گريزند از آتشى كه پيوسته زبانه اش ‍ بلند است ، و آتشى كه داراى غلها و زنجيرها و عذابها است ، و هرگز نسيمى داخل آن نمى شود و هرگز غمى از آن بيرون نمى رود، و قطعه ها است مانند قطعه هاى شب تار همه از ظلمت هر كه از آن نجات يابد فايز و رستگار است ، و نجات نمى يابد از آن كسى كه از هلاك شدگان باشد، و آن خانه جباران و از حد بدر روندگان و ستمكاران است ، و جاى هر درشت بدخو و هر فخر كننده متكبر است .
اى عيسى ! بد خانه اى است جهنم براى كسى كه بسوى آن ميل نمايد، و بد قرارگاهى است خانه ظالمان ، امر مى كنم تو را كه در حذر باشى از شر نفس ‍ خود، پس دانا و بينا باش به عظمت و قهر من .
اى عيسى ! هر جا كه باشى مترصد رحمت من و در ياد من باش و از عقاب من ترسان باش و گواهى بده كه من تو را خلق كرده ام و تو بنده منى و من تو را صورت بخشيده ام و از رحم من به زمين فرستادم .
اى عيسى ! چنانچه شايسته نيست دو زبان در يك دهان ، و دو دل در يك سينه ، همچنين دو غرض و دو محبت و دو خيال در يك دل نمى باشد، پس ‍ محبت غير مرا از دل خود به در كن تا اعمال تو براى من خالص گردد.
اى عيسى ! ديگران را بيدار مكن در هنگامى كه خود در خواب غفلت باشى ، و ديگران را آگاه مكن در حالتى كه خود در لهو و لعب باشى ، و بازگير خود را از شهوتهاى هلاك كننده دنيا چنانچه طفل را از شير باز مى گيرند، و هر شهوت و هر خواهشى كه تو را از من دور مى كند از آنها دورى كن ، بدان كه تو نزد من منزلت رسول امين دارى پس از من در حذر باش كه هر كه را قريش بيشتر است بايد كه حذر او بيشتر باشد، بدان كه دنياى تو آخر تو را بسوى من مى افكند و من تو را به علم خود مؤ اخذه خواهم كرد، و بايد كه نفست ذليل و شكسته باشد در وقتى كه مرا ياد مى كنى و دلت با خشوع باشد در هنگامى كه مرا به ياد مردم مى آورى ، و بايد كه بيدار باشى در وقتى كه غافلان در خوابند.
اى عيسى ! اين نصيحت من است مر تو را و پند و موعظه من است مر تو را پس قبول كن و بگير از من كه منم پروردگار عالميان
اى عيسى ! هرگاه صبر كند بنده من در تحصيل رضاى من ، ثواب عمل او بر من است ، و من نزد اويم هرگاه مرا مى خواند و من بسم از براى انتقام كشيدن از عاصيان خود، به كجا مى گريزند از من ستمكاران ؟!
اى عيسى ! نيكو كن سخن خود را، و هر جا كه باشى عالم و دانا و طلب كننده علم باش .
اى عيسى ! حسنات و كارهاى نيك خود را بسوى من بفرست تا آنكه هميشه آنها را براى تو ياد كنم ، و چنگ زن در وصيتها و نصيحتهاى من كه در آنها شفاى دلها است .
اى عيسى ! اگر مكر كنى از مكر من ايمن مباش ، در وقتى كه به خلوت تو را گناهى ميسر شود ياد مرا فراموش مكن .
اى عيسى ! پيوسته در محاسبه نفس خود باش چون بازگشت تو بسوى من است تا بيايى از من مثل ثواب عمل كنندگان را، زيرا كه من اجر ايشان را مضاعف مى دهم و من بهترين مزد دهندگانم .
اى عيسى ! تو را به كلام خود آفريدم بى پدر و از مريم متولد شدى به امر من ، و جبرئيل امين روحى كه من از روحها برگزيده بودم به امر من در مريم دميد تا زنده شدى و بر روى زمين راه رفتى ، اينها همه براى مصلحتى چند بودم كه پيوسته در علم قديم من بود.
اى عيسى ! زكريا به منزله پدر توست ، و محافظت كننده مادر تو بود، در وقتى كه به نزد او مى رفت در محراب و روزى بهشت نزد او مى يافت ؛ و يحيى نظير توست از ميان ساير خلق من ، بخشيده ام او را به مادرش بعد از پيرى او بى آنكه در او و در شوهرش قوت فرزند بهم رسانيدن باشد، خواستم كه از براى بعد از پيرى او بى آنكه در او و در شوهرش قوت فرزند بهم رسانيدن باشد، خواستم كه از براى او ظاهر گردد قدرت و پادشاهى من و در تو هويدا شود توانائى من كه هر چه را به هر نحو كه مى خواهم مى توانم آفريد؛ و بدان كه محبوبترين شما نزد من كسى است كه اطاعت من بيشتر كند و از من ترسان تر باشد.
اى عيسى ! بيدار باش و نااميد از رحمت من مشو و مرا تسبيح بگو با آنها كه مرا تسبيح مى گويند و به سخن طيب مرا به پاكى ياد كن .
اى عيسى ! چگونه كافر مى شوند بندگان به من و حال آنكه همه در تحت قدرت منند و در زمين من مى گردند و جاهلند به نعمتهاى من و دوستى با دشمن من مى كنند و چنين هلاك مى شوند كافران
اى عيسى ! بدرستى كه دنيا زندانى است بدبو، و زينت يافته است در اين زندان براى مردم چيزى چند كه جباران براى آنها يكديگر را مى كشند، زنهار كه ترك كن دنيا را كه هر نعمت او زايل مى شود و نعيم آن نيست مگر اندكى .
اى عيسى ! مرا طلب كن در وقتى كه به جامه خواب مى روى كه در آن وقت نيز مرا مى يابى ، و مرا بخوان در حالتى كه مرا دوست دارى كه من شنواترين شنوندگانم و مستجاب مى كنم دعاى دعا كنندگان را.
اى عيسى ! از من بترس و بندگان مرا از عقوبت من بترسان شايد كه دست كوتاه كنند از آنچه مى كنند، و اگر هلاك شوند دانسته هلاك شوند.
اى عيسى ! از درنده مى ترسى و از مرگ مى ترسى ، پس ، از من كه اينها را آفريده ام چرا نمى ترسى ؟!
اى عيسى ! پادشاهى مخصوص من است و در دست من است ، و منم پادشاه حقيقى ، اگر اطاعت من كنى تو را داخل بهشت خود مى كنم در جوار صالحان
اى عيسى ! اگر من با تو در خشم باشم نفع نمى بخشد تو را راضى بودن هر كه از تو راضى باشد، و اگر من از تو خشنود باشم ضرر نمى رساند به تو هر كه با تو در غضب باشد.
اى عيسى ! مرا در پنهان ياد كن تا تو را به رحمتهاى خاص پنهان خود ياد كنم ، و مرا آشكارا ياد كن تا تو را در مجمعى بهتر از آدميان در ملكوت اعلا ياد كنم .
اى عيسى ! مرا دعا كن مانند دعاى غرق شده كه او را فريادرسى نباشد.
اى عيسى ! سوگند دروغ مخور به من كه عرش من از غضب بر تو مى لرزد.
اى عيسى ! دنيا عمرش كوتاه است و آرزوهايش دراز است و نزد من خانه اى هست بهتر از آنچه اهل دنيا جمع مى كنند.
اى عيسى ! بگو به ستمكاران بنى اسرائيل كه : چه خواهيد كرد در وقتى كه بيرون آورم از براى شما نامه اى كه به راستى سخن گويد و ظاهر كند رازهائى را كه پنهان مى كرديد و مشتمل باشد بر هر چه شما كرده ايد؟!
اى عيسى ! بگو به ستمكاران بنى اسرائيل كه : شسته ايد روهاى خود را به انواع گناهان ، و به عيبها آلوده كرده ايد دلهاى خود را، آيا به من مغرور مى شويد يا بر من جراءت مى كنيد؟! خود را براى اهل دنيا به بوهاى خوش ‍ خوشبو مى كنيد و اندرونهاى شما نزد من مانند مردارهاى گنديده است كه گويا مردگانيد.
اى عيسى ! بگو به ايشان كه : ناخنهاى خود را قطع كنيد از كسب حرام ، و گوشهاى خود را كر كنيد از شنيدن فحش و كلام قبيح ، و به دلهاى خود رو به من آوريد كه من پاكيزگى و نيكوئى صورتهاى شما را نمى خواهم بلكه پاكى و نيكى دلهاى شما را مى خواهم .
اى عيسى ! شاد شو به حسنه اى كه بكنى كه موجب خشنودى من است ، و گريه كن بر گناه خود كه موجب غضب من است ، و آنچه نمى خواهى نسبت به تو بكنند با ديگرى آن را مكن ، اگر بر جانب راست رويت طپانچه بزنند جانب چپ را پيش كن ، و تقرب جو بسوى من به دوستى كردن با مردم تا توانى ، و از بيخردان و جاهلان رو بگردان و با ايشان معارضه مكن .
اى عيسى ! ذليل باش براى آنها كه كارهاى نيك مى كنند و با ايشان شريك شو در نيكى و گواه باش بر ايشان ، بگو به ستمكاران بنى اسرائيل كه : اى دوستان بد و همنشينان بر بدى ! اگر ترك نكنيد اعمال قبيحه خود را هر آينه شما را مسخ خواهم كرد به ميمون و خوك .
اى عيسى ! بگو به ظالمان بنى اسرائيل كه : اهل حكمت و علم و عمل از ترس من مى گريند و شما هرزه مى گوئيد و مى خنديد با آن گناهان كه داريد، آيا براتى از من به شما رسيده است ؟ يا نامه امانى از عذاب من در دست داريد؟ يا دانسته متعرض عقوبت من مى شويد؟ پس بذات مقدس خود سوگند مى خورم كه شما را به عذابى معذب گردانم كه مثلى و عبرتى باشد براى آيندگان ؛ پس بدرستى كه تو را وصيت مى كنم اى پسر مريم بكر بتول ترك كرده دنيا به سيد پيغمبران و دوست من از ميان ايشان احمد كه صاحب شتر سرخ است و صاحب روى نورانى كه نورش جهان را روشن خواهد كرد، آن پاكدل شديد الغضب از براى من و صاحب حياى بسيار كريم ، بدرستى كه او رحمت است براى عالميان و بهترين فرزندان آدم است نزد من در روز قيامت و گرامى ترين گذشتگان است بر من و نزديكترين پيغمبران است بسوى من ، از عرب بهم خواهد رسيد و بى خط و سواد با علوم اولين و آخرين مبعوث خواهد شد، و دين مرا در ميان مردم جارى خواهد كرد و صبر خواهد كرد در بلاها و آزارها براى رضاى من و جهاد خواهد كرد با مشركان به بدن خود براى حفظ دين من .
اى عيسى ! تو را امر مى كنم كه خبر دهى به آمدن او بنى اسرائيل را و امر كنى ايشان را كه تصديق او بكنند و ايمان به او بياورند و پيروى و يارى او بنمايند. (عيسى گفت : خدايا! او كيست ؟ فرمود: اى عيسى ! او را راضى كن تا از تو راضى باشم ؛ عيسى گفت : خدايا! قبول كردم پس او كيست ؟ فرمود) (645) محمد نام اوست و رسول من است بسوى كافه مردمان ، و منزلت او از همه كس به من نزديكتر است و شفاعت او نزد من از شفاعت همه كس ‍ لازمتر است ، خوشا حال آن پيغمبر و خوشا حال امت او اگر تا وقت مردن بر راه حق او درست بمانند، ستايش خواهند كرد او را اهل زمين و استغفار خواهند كرد براى امت او اهل آسمان ، و امين است بر رسالتهاى من و صاحب ميمنت است ، پاك است از اخلاق بد، معصوم است از گناهان ، بهترين گذشتگان و آيندگان است نزد من ، و در آخر الزمان خواهد بود، و چون او بيرون آيد آسمان بارانهاى رحمت بر زمين ريزد و زمين انواع نعمتها و زينتهاى خود را بيرون آورد، و دست بر هر چيز بگذارد من در آن چيز بركت بگذارم ، زنان بسيار داشته باشد و فرزندان كم داشته باشد، و در مكه ساكن گردد در جائى كه ابراهيم اساس كعبه را گذاشت .
اى عيسى ! دين او سهل و آسان است ، قبله او كعبه است ، و او از گروه من است و من با اويم ، پس خوشا حال او خوشا حال او، از براى اوست حوض ‍ كوثر و بهترين جاهاى بهشت عدن زندگى كند گرامى ترين زندگيها و از دنيا بيرون رود با شهادت ، در قيامت او را حوضى خواهند بود بزرگتر از ما بين مكه تا مطلع آفتاب از شراب ناب سر به مهر بهشت ، و در دور آن حوض ‍ جامها باشد به عدد ستاره هاى آسمان و كوزه ها باشد به عدد كلوخهاى زمين ، و در آن آب لذت جميع شرابها و ميوه هاى بهشت باشد و هر كه يك شربت از آن بياشامد هرگز تشنه نشود، و او را مبعوث خواهم كرد بعد از مدتى كه ميان تو و او فاصله اى شود، پنهان او با آشكار او و كردار او با گفتار او موافق باشد، امر نكند مردم را به چيزى مگر آنكه اول آن را بجا آورد، دين او جهاد كردن باشد در دشوارى و آسانى و منقاد او گردند اهل شهرها و براى او خاضع گردد پادشاه روم بر دين او و دين پدرش ابراهيم ، در هنگام طعام خوردن نام خدا مى برد، به هر كه مى رسد سلام مى كند، و نماز مى كند در هنگامى كه مردم در خوابند.
او را پنج نماز واجب هست در هر شبانه روزى ، كه اول نماز او الله اكبر است و آخر نمازش سلام است ، در وقت هر نماز ندا كنند مردم را به نماز كه نماز خوانند چنانچه در معركه جنگ مردم را براى جنگ ندا مى كنند، و قدمها را صف مى كنند در نماز چنانچه ملائكه قدمهاى خود را صف مى كنند، و خاشع است براى من در دل او و نور در سينه اوست و حق بر زبان اوست و او با حق است هر جا كه باشد، اصلش يتيم است و مانند در يتيم از خلق ممتاز است ، مدتى در ميان قوم خود باشد كه قدر او را نشناسند و مرتبه او را ندانند، ديده اش به خواب مى رود و دلش به خواب نمى رود، و شفاعت كردن مخصوص اوست و زمان امت او به قيامت متصل خواهد شد، چون امت با او بيعت كنند دست رحمت من بر بالاى دست ايشان است ، و هر كه بيعت او را بشكند بر خود ستم كرده است ، و كسى كه وفا كند به بيعت او من وفا كنم براى او به بهشت ، پس امر كن ستمكاران بنى اسرائيل را كه نام او را از كتابهاى خود محو نكنند و صفت او را كه من در كتابهاى ايشان فرستاده ام تحريف نكنند، سلام مرا به او برسانند بدرستى كه او را در قيامت مرتبه عظيمى خواهد بود.

----------------------------------------
645- عبارت داخل كروشه از متن عربى روايت اضافه شده است .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:21 pm

اى عيسى ! هر چه تو را به من نزديك مى گرداند تو را بر آن دلالت كردم ، و هر چه تو را از من دور مى گرداند تو را از آن نهى كردم ، پس هر چه از براى خود بهتر مى دانى آن را اختيار كن .
اى عيسى ! بدرستى كه دنيا شيرين است و تو را در دنيا به كار داشته ام كه اطاعت من كنى ، پس اجتناب كن از دنيا آنچه تو را از آن حذر فرمودم و بگير از دنيا آنچه به تو عطا كردم به فضل خود، و نظر كن در كرده هاى خود مانند نظر كردن بنده گناهكار، و نظر مكن در عمل ديگران مانند نظر كردن پروردگار، در دنيا زاهد باش و ترك كن لذات آن را، و رغبت مكن در آنها كه باعث هلاك تو مى شود.
اى عيسى ! تعقل و تفكر و نظر كن در نواحى زمين و عبرت بگير كه چگونه بوده است عاقبت ستمكاران
اى عيسى ! هر وصيتى كه تو را كردم همه نصيحت و خيرخواهى تو است ، گفته هاى من همه حق است و منم خداوند حق ظاهر كننده ، و به راستى مى گويم كه اگر معصيت من بكنى بعد از آنكه تو را خير كردم نخواهد بود تو را از عقوبت من دوستى و ياورى كه دفع آن از تو بكند.
اى عيسى ! ذليل گردان دل خود را به ترس از من ، و نظر كن در دنيا به هر كه حالش از تو پست تر است و شكر كن ، و نظر مكن به حال كسى كه از تو به حسب دنيا بالاتر است ، و بدان كه سر هر خطا و گناهى محبت دنيا است پس دوست مدار دنيا را كه من آن را دوست نمى دارم .
اى عيسى ! دل خود را به من شاد گردان و بسيار ياد كن مرا در خلوتها و بدان كه من دوست مى دارم كه لابه و تضرع كنى به درگاه من ، و بايد كه در حال مناجات من زنده دل باشى نه مرده دل
اى عيسى ! هيچ چيز را در بندگى با من شريك مكن ، و از غضب من در حذر باش ، و مغرور مشو به صحت بدن ، و خود را در دنيا محل آرزوى مردم مكن كه دنيا مانند سايه است كه بزودى برطرف شود، و آنچه مى آيد از دنيا مانند گذشته هاى آن است ؛ چنانچه از گذشته ها اثرى نمانده است و وبالش مانده است ، آينده نيز چنين خواهد گذشت پس سعى كن در اعمال صالحه به قدر طاعت خود و با حق باش هر جا كه باشى هر چند تو را پاره پاره كنند و به آتش بسوزانند، پس كافر مشو به من بعد از شناختن من و مباش از جاهلان
اى عيسى ! استغاثه كن به من در حالات شدت كه من فريادرس مكروبانم و مستجاب كننده دعاى مضطرانم و منم رحم كننده ترين رحم كنندگان (646).
و به سند موثق از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حضرت عيسى عليه السلام به حواريان گفت : اى بنى اسرائيل ! اندوهناك مشويد بر آنچه فوت مى شود از دنياى شما هرگاه به سلامت باشد از براى شما، چنانچه اندوهناك نمى شوند اهل دنيا بر آنچه فوت شود از دين ايشان هرگاه سالم باشد از براى ايشان دنياى ايشان (647).
و در كتب معتبره از حضرت عيسى عليه السلام منقول است كه فرمود: خوشا حال آنان كه بر يكديگر رحم مى كنند، ايشان مرحومند به رحمت الهى در روز قيامت ؛ خوشا حال آنان كه دلهاى خود را پاك كرده اند از اخلاق ذميمه ، ايشان محل رحمت خاص الهى اند در قيامت ؛ خوشا حال آنها كه تواضع و فروتنى مى كنند در دنيا، ايشان بر منبرهاى پادشاهى خواهند بود در روز قيامت ؛ خوشا حال مساكين و فقيران كه از براى ايشان است ملكوت آسمان ؛ خوشا حال آنان كه در دنيا گرسنه و تشنه مى باشند براى خشوع نزد خدا كه از رحيق بهشت در قيامت مى آشامند؛ خوشا حال آنان كه به پاكدامنى از مردم دشنام مى شنوند و صبر مى كنند كه ملكوت آسمان براى ايشان است ؛ خوشا حال شما اگر حسد بر شما برند مردم و دشنام دهند شما را و هر كلمه قبيحى در حق شما گويند پس شاد شويد و خوشحال گرديد كه به سبب اين مزد شما در آسمان بسيار خواهد بود.
و فرمود: اى بنده هاى بد! ملامت مى كنيد مردم را به گمانى كه به ايشان مى بريد و ملامت نمى كنيد خود را بر آنچه به يقين از خود مى دانيد؟!
اى بنده هاى دنيا! مى تراشيد سرهاى خود را و كوتاه مى كنيد پيراهنهاى خود را و سرها را به زير مى افكنيد و كينه و صفات ذميمه را از سينه هاى خود دور نمى كنيد؟!
اى بنده هاى دنيا! مثل شما مثل قبرهاى زينت كرده است كه بيرونش ‍ خوشايند است براى نظر كنندگان و اندرونش استخوانهاى پوسيده كه به گناه آلوده است .
اى بنده هاى دنيا! مثل شما مثل چراغى است كه از براى مردم روشنى مى بخشد و خود را مى سوزاند.
اى بنى اسرائيل ! خود را در مجالس علما درآوريد و دو زانو بنشينيد بدرستى كه خدا زنده مى گرداند دلهاى مرده را به نور حكمت چنانچه زنده مى كند زمين مرده را به باران درشت قطره
اى بنى اسرائيل ! كم سخن حكمتى است بزرگ پس بر شما باد به خاموشى كه راحت نيكوئى است و موجب كمى وزر و وبال و سبك شدن گناهان است ، پس محكم كنيد درگاه علم را كه درگاه آن خاموشى است ، بدرستى كه حق تعالى دشمن مى دارد بسيار خنده كننده را در غير محل تعجب و بسيار راه رونده را بدون حاجت ، و خدا دوست مى دارد والى و پيشوائى را كه مانند شبان از رعيت خود غافل نگردد، پس از خدا شرم داريد در پنهان چنانچه از مردم شرم مى داريد در آشكار، و بدانيد كه كلمه حكمت ، گمشده مؤمن است پس بر شما باد به سعى كردن در تحصيل حكمت پيش از آنكه بالا رود و از ميان شما برطرف شود، و بالا رفتنش به آن مى شود كه روايت كنندگان حكمتهاى الهى برطرف شوند.
اى صاحب علم ! تعظيم نما دانايان را براى علم ايشان و ترك كن منازعه كردن با ايشان را، و خرد و حقير شمار نادانان را براى جهل ايشان ، و مران و دور مكن نادانان را از خود و ليكن ايشان را نزديك خود بطلب و علم به ايشان بياموز.
اى صاحب علم ! چه بسيار شدتها و بلاها است كه نمى دانى چه وقت تو را فرا خواهد گرفت ، پس مستعد شو براى آنها پيش از آنكه به ناگاه به تو رسد.
و باز منقول است كه روزى حضرت عيسى عليه السلام به اصحاب خود فرمود كه : اگر احدى از شما بگذرد بر برادر مؤمن خود و ببيند كه عورت او گشوده است ، آيا گشوده تر خواهد كرد يا جامه را بر روى عورت او خواهد انداخت و خواهد پوشيد؟
گفتند: بلكه خواهد پوشيد.
فرمود كه : نه ، بلكه مى گشائيد جامه را و عورت او را مكشوف تر مى كنيد.
گفتند: اى روح الله ! چگونه حال ما را چنين بيان كردى ؟
فرمود: زيرا كه بر عيبهاى برادر مؤمن خود مطلع مى شويد و آنها را نمى پوشيد و او را رسوا مى كنيد، اين مثل را براى اين به شما گفتم ، به حق و راستى مى گويم به شما كه من شما را علم مى آموزم كه بعمل آوريد و تعليم ديگران نمائيد و به شما نمى آموزم كه سبب عجب شما شود و خود را بزرگ دانيد، بدرستى كه نمى رسيد به آنچه مى خواهيد از ثوابهاى آخرت مگر به صبر كردن بر مكروهات و شدتها، و زنهار كه حذر كنيد از نظر كردن كه در دل مى كارد تخم شهوتى و همين بس است براى فتنه صاحبش ، خوشا حال آن كسى كه ديدنش به چشم دل باشد نه به چشم سر، و نظر مكنيد بر عيبهاى مردم مانند آقايان و نظر كنيد در عيبهاى خود مانند بندگان بدرستى كه مردم دو قسمند: بعضى مبتلايند به عيبها و گناهان و بعضى عافيت يافته اند از اينها، پس اگر به مبتلا نظر كنيد بر او رحم كنيد و حمد كنيد خدا را كه شما را عافيت داده است از بلاهاى ايشان ، و اگر به اهل عافيت نظر كنيد سعى كنيد كه خود را مثل ايشان گردانيد و از خدا عافيت بطلبيد.
اى بنى اسرائيل ! شرم نمى كنيد از خدا آب كه مى خوريد بر شما گوارا نيست اگر اندك خاشاكى در ميان آب باشد، و اگر به قدر بزرگى فيل از حرام فرو بريد پروا نمى كنيد؟!
اى بنى اسرائيل ! در تورات شما را امر كرده است خدا كه نيكى كنيد با خويشان خود و هر كه با شما نيكى كند در برابر او نيكى كنيد، و من امر مى كنم و وصيت مى كنم شما را كه پيوند كنيد با هر كه از شما قطع مى كند، و عطا كنيد به هر كه از شما منع عطاى خود مى كند، و احسان نمائيد به هر كه با شما بدى مى كند، و سلام كنيد به هر كه شما را دشنام مى دهد و انصاف بورزيد با هر كه با شما خصمى مى كند، و عفو كنيد از هر كه بر شما ستم مى كند همچنان كه دوست مى داريد كه عفو كنند از بديهاى شما، پس ‍ عبرت گيريد به عفو خدا از شما، آيا نمى بينيد كه آفتاب خدا بر نيكوكار و بدكردار شما مى تابد و باران او بر صالحان و خطاكاران شما مى بارد؟! و اگر شما دوست نداريد مگر كسى را كه شما را دوست دارد، و احسان مكنيد مگر با كسى كه احسان با شما كند، و مكافات نكنيد مگر با كسى كه عطا نسبت به شما كند، پس چه فضيلت خواهد بود شما را بر غير شما؟ و سفيهانى كه فضلى و علمى ندارند نيز آنها را مى كنند، و ليكن اگر مى خواهيد كه دوستان و برگزيدگان خداوند عالميان باشيد پس احسان كنيد با هر كه با شما بدى كند و درگذريد از هر كه بر شما ظلم كند و سلام كنيد بر هر كه از شما رو بگرداند، و بشنويد سخن مرا و حفظ نمائيد وصيت مرا و رعايت كنيد عهد مرا تا فقها و دانايان باشيد.
به راستى مى گويم به شما كه پيوسته دلهاى شما متوجه جائى است كه گنجهاى خود را در آنجا گذاشته ايد كه مبادا تلف شود و ضايع گردد، پس ‍ گنجهاى خود را در آسمان بگذاريد تا حفظ شود از آنكه آنها را كرم بخورد و يا دزد ببرد.
به حق و راستى مى گويم به شما كه بنده قادر نيست كه خدمت كند دو خداوند را چنانچه بايد بكند، و البته يكى را بر ديگرى اختيار خواهد كرد هر چند سعى كند، همچنين جمع نمى شود از براى شما محبت خدا و محبت دنيا.
به راستى مى گويم به شما كه بدترين مردم ، عالمى است كه اختيار كند دنياى خود را بر علم خود پس دوست دارد دنيا را و طلب نمايد آن را و سعى كند در آن ، و اگر نتواند كه جميع مردم را به حيرت گذارد براى دنياى خود پروا نكند؛ چه نفع مى بخشد كور را گشادگى نور آفتاب و حال آنكه او نمى بيند، همچنين نفع نمى بخشد به عالم علمى كه به آن عمل نكند؛ چه بسيار است ميوه هاى درختان و از همه منتفع نمى توان شد و همه را نمى توان خورد، همچنين علما بسيارند و از علم همه منتفع نمى توان شد؛ چه بسيار گشاده است زمين و در همه جاى زمين ساكن نمى توان شد، همچنين سخن گويان بسيارند و سخن همه راست نمى باشد و بسيار سخنى اعتماد را نمى شايد، پس خود را حفظ كنيد از علماى دروغگوئى چند كه جامه هاى پشم مى پوشند و از روى شيد و مكر سرها به زير مى افكنند و گناهان را به تزوير و مكر در نظر مردم عبادت مى نمايند و از زير ابروهاى خود مانند گرگان نظر مى كنند و گفتار ايشان مخالف كردار ايشان است ، آيا از درخت خار مغيلان انگور مى توان چيد؟! و از درخت حنظل انجير مى توان چيد؟! همچنين گفتار علماى كاذب تاءثير نمى كند و داعى نمى شود مگر بر گناه ، نه چنين است كه هر كه سخنى گويد راست گويد.
به راستى مى گويم به شما كه زراعت در زمين نرم مى رويد و بر روى سنگ نمى رويد همچنين حكمت در دل متواضع و نرم و شكسته جا مى كند و نمو مى كند و در دل متكبران و جباران جا نمى كند، آيا نمى دانيد كه هر كه سر را بسوى سقف پست بلند مى كند سرش مى شكند و هر كه خم مى شود و سر را پست مى كند در زيرش مى نشيند و از سايه اش منتفع مى شود؟! همچنين در خانه پست دنيا هر كه گردنكشى و تكبر مى كند خدا سرش را مى كوبد و او را پست و ذليل مى كند و هر كه تواضع و شكستگى مى كند از دنيا منتفع مى شود و خدا او را بلند مى كند.
بدانيد كه در هر مشكى عسل نيكو نمى ماند بلكه مشكى كه دريده نباشد و خشك نباشد و متعفن و فاسد نشده باشد عسل را پاكيزه و طيب نگاه مى دارد، همچنين دلها ظرف حكم و معارف است ، اگر شهوتها و خواهشهاى دنيا سر دل را سوراخ نكند و طمع دنيا آن را چركين نكند و نعمتها و لذتها آن را خشك و سنگين نكند حكمت را درست نگاه مى دارد و فاسد نمى كند.
به راستى مى گويم به شما گاهى است كه آتشى در خانه مى افتد و از خانه اى به خانه ديگر سرايت مى كند تا خانه هاى بسيار را مى سوزاند مگر آنكه خانه اول را تدارك كنند و خراب كنند تا پيهاى آن آتش در آن كارى نتواند كرد و خانه هاى ديگر از ضرر آتش سالم مانند، همچنين ظلم مانند آتشى است اگر ظالم اول را منع كنند و دستش را كوتاه كنند بعد از او ظالم ديگر بهم نمى رسد كه در ظلم پيروى او كند، همچنانچه آتش اگر در خانه اول چوبى و تخته اى نبايد كه بسوزاند سرايت به خانه ديگر نمى كند.
به راستى مى گويم به شما كه هر كه بيند مارى متوجه برادر مؤمن اوست كه او را بگزد و خبردار نكند تا مار او را بكشد، ايمن نخواهد بود از آنكه شريك باشد در خون او، همچنين هر كه بيند كه برادر مؤمن او گناهى مى كند و او را از عاقبت آن گناه نترساند تا وبال آن گناه به او برسد ايمن نباشد از آنكه در گناه او شريك باشد، و كسى كه قادر باشد كه ظالمى را از ظلم او بكيباند (648) و نكند چنان است كه خود آن ظلم را كرده باشد، و چگونه ظالم از ستم خود بترسد و حال آنكه ايمن است در ميان شما و كسى او را نهى نمى كند و سرزنش نمى كند و كسى دستش را از ظلم نمى گيرد، پس چرا دست كوتاه كنند ستمكاران و چگونه مغرور نشوند به ستم خود؟!
آيا همين بس است شما را كه بگوئيد ما ظلم نمى كنيم و هر كه ظلم خواهد بكند؟! و بينيد كه ظلم مى كند و منع نكنيد و سعى در دفع آن ننمائيد؟! اگر چنين مى بود كه شما گمان كرده ايد حق تعالى در وقتى كه عذاب بر ظالمان مى فرستاد مى بايست كه عذاب او فرو نگيرد آنها را كه ظلم نكرده اند و منع ظالمان هم نكرده اند، و حال آنكه هرگاه كه خدا بر گروهى عذاب فرستاده است هر دو طايفه را عذاب فرو گرفته است .
واى بر شما اى بنده هاى بد! چگونه اميد داريد كه خدا ايمن گرداند شما را از ترس روز قيامت و حال آنكه از مردم مى ترسيد در اطاعت خدا و اطاعت مردم مى كنيد در معصيت خدا و وفا به عهد مردم مى كنيد در امرى چند كه شكننده عهد خدا است ؟!
به راستى مى گويم به شما كه خدا ايمن نمى گرداند از ترس بزرگ روز جزا كسى را كه بندگان خدا را خداهاى خود داند بغير از خدا.
واى بر شما اين بندگان بد! از براى دنياى دنى و شهوتهاى فانى تقصير مى نمائيد در تحصيل ملك بهشت ابدى و فراموش مى كنيد هولهاى روز قيامت را؟!

----------------------------------------
646- كافى 8/131؛ امالى شيخ صدوق 416، تنبيه الخواطر 457، اعلام الدين 227؛ تحف العقول 496.
647- امالى شيخ صدوق 401.
648- كيباندن : منحرف ساختن .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:21 pm

واى بر شما اى بندگان دنيا! از براى نعمت زايل و زندگى منقطع دنيا از خداوند خود مى گريزيد و لقاى ثواب او را نمى خواهيد، پس چگونه خدا لقاى شما را خواهد و شما كراهت داريد از لقاى او؟! و خدا دوست نمى دارد مگر ملاقات كسى را كه او ملاقات خدا را دوست دارد، و كراهت دارد خدا از لقاى كسى كه لقاى او را كراهت داشته باشد، و چگونه دعوايى مى كنيد و گمان مى بريد كه شما دوستان خدائيد بغير از مردم و حال آنكه مى گريزيد از مرگ و چسبيده ايد به دنيا؟! چه فايده بخشد مرده را خوشبوئى حنوط او و يا سفيدى كن او و حال آنكه در خاك اينها مى پوسند؟! همچنين نفعى نمى دهد شما را خوشايندگى دنياى شما كه زينت يافته است براى شما و حال آنكه همه از شما مسلوب و زايل مى شود؛ و چه فايده بخشد شما را پاكيزگى بدنها و صفاى رنگهاى شما و حال آنكه بازگشت شما بسوى مرگ است و در خاك خواهيد ماند و در تاريكى قبرها به سر خواهيد برد چندان كه از خاطرها محو شويد؟!
واى بر شما اى بنده هاى دنيا! مثل شما مثل كسى است كه در آفتاب چراغ افروزد و حال آنكه فائده نمى بخشد او را، و در شب تار در ظلمت نشيند و چراغ نيفروزد و حال آنكه چراغ را براى تاريكى به او داده اند، زيرا كه نور علم خود را براى دنيا به كار مى فرمائيد و حال آنكه معيشت دنياى شما را خداوند شما متكفل شده است و علم شما در آن فائده نمى دهد، و به نور علم راه آخرت را طى نمى كنيد و حال آنكه براى آن علم را به شما داده اند، و بى نور علم آن راه را طى نمى توانيد كرد، مى گوئيد كه آخرت حق است و پيوسته مشغول تهيه دنياى خود گرديده ايد، مى گوئيد كه مرگ حق است و از مرگ مى گريزيد، مى گوئيد كه خدا مى شنود و مى بيند و نمى ترسيد از آنكه اعمال بد شما را احصا مى كند، پس چگونه تصديق شما كند كسى كه اين اقوال را از شما شنود و آن اعمال را از شما بيند؟!
بدرستى كه كسى كه بى علم دروغ گويد معذورتر است از كسى كه با علم دروغ گويد اگر چه در هيچ دروغى عذر نمى باشد.
به راستى مى گويم به شما كه چون چهارپا را سوار نشوند و رياضت و كار نفرمايند چموش مى شود و خلقش متغير مى شود، همچنين دلها را اگر به ياد مرگ نرم نكنند و به مشقت عبادت آن را هموار نكنند سنگين و سركش ‍ مى شود، خانه تاريك را چه فايده مى بخشد چراغى كه در بامش بيفروزند و ميان خانه تاريك و با وحشت باشد؟! همچنين نفع نمى دهد شما را نور علمى كه از دهانهاى شما بيرون مى آيد و دلهاى شما از آن خالى و بى بهره باشد، پس بزودى در خانه هاى تاريك خود چراغ برافروزيد و دلهاى سنگين تيره خود را به نور حكمت روشن گردانيد پيش از آنكه زنگ گناهان بر آنها بنشيند و از سنگ سخت تر شود؛ و چگونه طاقت برداشتن بارهاى گران دارد كسى كه يارى نجويد از مردم در برداشتن آنها؟! يا چگونه سبك مى شود گناهان كسى كه طلب آمرزيدن آنها از خداوند خود نكند؟! و چگونه پاكيزه مى باشد جامه كسى كه پوشد و نشويد آن را؟! يا چگونه پاك مى شود از گناهان كسى كه تكفير آنها به حسنات نكند؟! و چگونه نجات مى يابد از غرق شدن كسى كه دريا را بى كشتى عبور كند؟! يا چگونه نجات مى يابد از فتنه هاى دنيا كسى كه دواى آن به سعى و اهتمام در عبادت نكند؟! و چگونه مسافر بى راهنما به منزل مى رسد؟! و همچنين چگونه به بهشت مى رسد كسى كه مسائل دين خود را نداند؟! و چگونه به خشنودى خدا مى رسد كسى كه فرمانبردارى او نكند؟! و چگونه عيب روى خود را مى بيند كسى كه در آئينه نظر نكند؟! و چگونه كامل مى گرداند دوستى خليل و دوست خود را كسى كه براى او ندهد بعضى از آنها را كه نزد خود دارد؟! و همچنين چگونه كامل مى گرداند محبت پروردگارش را كسى كه قرض ندهد به خدا بعضى از آنها را كه روزى او كرده است ؟!
به راستى مى گويم به شما كه چنانچه نقصى به دريا نمى رسد اگر كشتى در آن غرق شود و هيچ ضرر به او نمى رساند، همچنين معصيتهاى شما از بزرگى خدا چيزى كم نمى كند و هيچ ضرر به او نمى رسد، بلكه نقص و ضرر به خود مى رسانيد؛ و چنانچه نور آفتاب كم نمى شود از بسيارى مردم كه در آن گردند و از آن منتفع شوند بلكه همه در روشنى آن زندگى مى كنند و از آن منتفع مى شوند و نورش كاسته نمى شود، همچنين از خزانه خدا كم نمى شود روزى بسيار كه به شما بدهد، بلكه به روزى او تعيش مى كنيد و به روزى او زندگانى مى كنيد، و هر كه شكر كند نعمتش را زياده مى گرداند و او جزا دهنده و داناست .
واى بر شما اى مزدوران بد! مزد را تام مى گيريد و روزى پروردگار خود را مى خوريد و جامه او را مى پوشيد و خانه ها در زمين او بنا مى كنيد و عمل آن خداوندى كه شما را كار فرموده است ضايع مى كنيد، و عنقريب پروردگار عمل طلب خواهد كرد از شما آن عملها را كه فاسد كرده ايد و نازل خواهد كرد بر شما عذابى كه مورث مذلت شما باشد، و خواهد فرمود كه گردنهاى شما را از بيخ ببرند و دستهاى شما را از بندها قطع كنند، و امر خواهد كرد كه جسدهاى شما را بر سر راهها بيفكنند تا پند گيرند از شما پرهيزكاران و عبرتى باشيد براى ستمكاران
واى بر شما اى علماى بد! در خاطر خود مگذرانيد كه حق تعالى اجلهاى شما را براى اين از شما تاءخير كرده است كه مرگ بر شما نازل نخواهد شد، بزودى مرگ خواهد رسيد به شما و شما را از خانه هاى خود بيرون خواهد كرد، پس امروز دعوت حق تعالى را در گوشهاى خود جا دهيد، و از اين روز شروع كنيد در نوحه كردن بر جانهاى خود، و از اين وقت بگرييد بر گناهان خود، و از امروز تهيه و استعداد سفر خود را بگيريد و مبادرت نمائيد به توبه بسوى پروردگار خود.
به راستى مى گويم به شما كه چنانچه بيمار نظر مى كند به طعامهاى لذيذ و رغبت به آنها نمى كند و اگر بخورد لذت نمى يابد به سبب شدت وجعى كه دارد، همچنين كسى كه درد محبت دنيا در دل او هست از عبادت لذت نمى يابد و شيرينى عبادت الهى را نمى فهمد به سبب آنكه محبت مال دنيا او را رنجور كرده است ؛ چنانچه بيمار را خوش مى آيد كه طبيب دانا براى او دوائى را وصف كند به اميد شفا، چون به خاطرش مى آيد تلخى دوا و بدى طعم آن بر او مكدر مى شود شفا، همچنين اهل دنيا لذت مى يابند از بهجت و حسن دنيا و انواع لذاتى كه در دنيا هست ، چون بى خبر رسيدن مرگ را به خاطر مى رسانند تلخ مى شود عيشهاى ايشان و مكدر مى شود لذتهاى ايشان
به راستى مى گويم به شما كه همه مردم ستاره ها را مى بينند و ليكن هدايت نمى يابند به آنها مگر كسى كه مجارى و منازل و طريق حركتهاى آنها را داند، همچنين همه شما حكمت و علوم حق را درس مى گوئيد و هدايت نمى يابند از شما به آنها مگر كسى كه عمل كند به آنها.
واى بر شما اى بندگان دنيا! گندم را پاك كنيد و پاكيزه بشوئيد و نيكو خرد كنيد تا مزه اش را بيابيد و خوردنش بر شما گوارا باشد، همچنين خالص ‍ گردانيد ايمان خود را از خس و خاشاك شك و شبهه و ريا و كامل گردانيد آن را به اعمال صالحه تا حلاوت ايمان را بيابيد و نفع بخشد شما را عاقبت آن
به راستى مى گويم به شما كه اگر چراغى را بيابيد كه به روغن قطران - كه گنديده ترين روغنها است - افروخته اند در شب تارى هر آينه از نور آن منتفع خواهيد شد و مانع نخواهد شد را از انتفاع به آن بوى قطران ، همچنين سزاوار آن است شما را كه حكمت و علم حق را بگيريد از هر كه آن را نزد او بيابيد و مانع نشود شما را آنكه خود عمل به آن نمى كند.
واى بر شما اى بنده هاى بدكردار! نيستيد مانند حكيمان كه تعقل كنيد حق را، و نيستيد مانند بردباران كه دانا گرديد به مسائل دين خود، و نيستيد مانند دانايان كه به علوم الهى دانا گرديد، و نيستيد مانند غلامان پرهيزكار و نه مانند آزادان بزرگوار كه از بندگى تعلقات نفسانى آزاد شده اند، و نزديك است كه دنيا شما را از بيخ بركند پس بر رو دراندازد و بينى هاى شما را بر خاك مذلت بمالد و گناهان شما موى پيشانى شما را بگيرد و بكشد و علم شما بر عقب گردن شما بزند تا تسليم كنند شما را بسوى پادشاه جزا دهنده ، عريان و تنها، پس جزا دهد شما را به بديهاى اعمال شما.
اى بنده هاى دنيا! شما را به سبب دانائى ، پادشاهى نداده اند بر همه خلايق كه علم خود را پس پشت انداخته ايد و به آن عمل نمى كنيد و رو به دنيا آورده ايد و به اغراض دنيا حكم مى كنيد و براى دنيا تهيه مى گيريد و دنيا را اختيار كرده ايد بر آخرت و آن را آبادان مى كنيد تا يكى از براى دنيا خواهيد بود و خدا را شما بهره اى نخواهد بود.
به راستى مى گويم به شما كه در نمى يابيد شرف آخرت را مگر به ترك آنچه دوست مى داريد از دنيا، پس ميندازيد توبه را به فردا كه پيش از آمدن فردا شبى و روزى هست و قضاى الهى در اول و آخر روز به بندگان مى رسد، پس ‍ چه مى دانيد كه تا فردا خواهيد ماند و توفيق توبه خواهيد يافت .
به راستى مى گويم به شما كه گناهان كوچك كه مردم حقير مى شمارند از مكيده ها و دامهاى شيطان است كه حقير و خرد مى نمايد آنها را در نظر شما كه از كردن آنها پروا نكنيد، چون جمع شدند بسيار مى شوند و شما را فرو مى گيرند و هلاك مى كنند.
به راستى مى گويم به شما كه خود را به دروغ مدح كردن و خود را در دين تزكيه كردن و ثنا گفتن سركرده شرور و بديها است ، و دوستى دنيا سركرده هر گناه است .
به راستى مى گويم به شما كه تاءثير هيچ عمل در شرف و بزرگى آخرت و يارى و ياورى بر حوادث و بلاهاى دنيا مانند نماز نيست كه بر آن مداومت نمائيد، و هيچ عملى آدمى را به خدا نزديكتر نمى گرداند از نماز، پس ‍ مداومت نمائيد بر نماز زيرا هر عمل شايسته اى كه بنده را به خدا نزديك گرداند نماز از آن بهتر است و نزد خدا برگزيده تر است .
به راستى مى گويم به شما كه هر عملى كه كند ستم كشيده اى و انتقام از ظالم خود نكشيده باشد نه به كردار و نه كينه اى كه از او در دل داشته باشد در ملكوت آسمان ثواب آن عظيم است ، بگوئيد كدام يك از شما روشنائى را ديده است كه نامش تاريكى باشد يا تاريكى ديده است كه نامش روشنائى باشد؟! همچنين جمع نمى شود براى بنده كه هم مؤمن باشد و هم كافر، يا هم اختيار كننده دنيا باشد و هم رغبت كننده در آخرت ، آيا ديده ايد كسى را كه جو بكارد و گندم درو كند يا گندم بكارد و جو درو كند؟ همچنين هر بنده اى در آخرت آن را درو كند كه در دنيا كشته است و جزا داده مى شود به آنچه كرده است .
به راستى مى گويم به شما كه مردم در علم حكمت دو صنفند: يكى آن است كه حكمت را به گفتار خود محكم مى كند به كردار خود ضايع مى كند، و ديگرى آن است كه به گفتار خود حكمت را محكم مى كند در ميان مردم و به نيكى كردار خود تصديق گفتار خود مى كند، چه بسيار فرق هست ميان اين دو كس ، پس خوشا حال علماى به كردار و واى بر حال علماى به گفتار.
به راستى مى گويم به شما كسى كه پاك نكند از ميان زراعت خود گياههاى باطل را، بسيار مى شوند تا زراعت او را فرا مى گيرند و فاسد مى كنند، همچنين هر كه از دلش محبت دنيا را بيرون نكند ريشه آن قوى مى شود تا تمام دل او را فرا مى گيرد و بعد از آن مزه محبت آخرت را نمى يابد.
اى بندگان دنيا! مسجدهاى پروردگار خود را زندان بدنهاى خود گردانيد و دلهاى خود را خانه و مسكن تقوا و پرهيزكارى گردانيد و آنها را ماءوى و محل سكناى شهوتها مگردانيد.
به راستى مى گويم به شما كه هر كه در بلا جزع بيشتر مى كند محبت دنيا را بيشتر دارد، و هر كه در بلا صبر بيشتر مى كند او زاهدتر است در دنيا.
واى بر شما اى علماى بد! آيا مردگان نبوديد خدا شما را زنده كرد؟! چون شما را زنده كرد به علم و كمال ، مرديد به ترك عمل به آنها؛ واى بر شما! آيا امى و بى خط و سواد نبوديد پس شما را عالم كرد، پس چون عالم كرد شما فراموش كرديد خدا را؛ آيا نبوديد عارى از آداب پس آداب حسنه را به شما آموخت ، چون ياد گرفتيد به جهالت و سفاهت خود برگشتيد؟! واى بر شما! آيا گمراه نبوديد شما را هدايت كرد، چون هدايت كرد شما را گمراه شديد؟! واى بر شما! آيا كور نبوديد شما را بينا كرد، چون شما را بينا كرد كور شديد؟! واى بر شما! آيا كر نبوديد و شما را شنوا كرد، چون شنوا كرد شما را كر شديد؟! واى بر شما! آيا لال نبوديد و شما را گويا كرد، چون شما را گويا كرد لال شديد از گفتن حق ؟! واى بر شما! آيا طلب فتح و نصرت نكرديد از خدا و به شما كرامت كرد، چون نصرت يافتيد از دين برگشتيد؟! واى بر شما! آيا ذليل نبوديد در ميان خلق و شما را عزيز كرد، چون عزيز شديد قهر و جبر كرديد بر زير دستان خود و از حد خود تجاوز كرديد و نافرمانى خدا كرديد؟! واى بر شما! آيا ضعيف نبوديد در زمين كه مى ترسيديد مردم شما را بربايند پس شما را يارى كرد خدا و قوت بخشيد، چون يارى كرد شما را تكبر و تجبر كرديد؟! پس واى بر شما از خوارى روز قيامت كه چگونه شما را ذليل و بى مقدار و خرد و بى اعتبار خواهد كرد.
واى بر شما اى علماى بد! كه اعمال ملحدان مى كنيد و اميد مرتبه آنها داريد كه بهشت را خدا به ايشان به ميراث مى دهد و به روش ايمنان از عقوبات الهى مطمئن گرديده ايد، امر خدا موافق خواهش و آرزوهاى شما نخواهد بود و براى مردن به دنيا آمده ايد و براى خراب شدن خانه ها مى سازيد و مزرعه ها آباد مى كنيد، آنچه تهيه مى كنيد از براى وارثان خود مهيا مى كنيد.
به راستى مى گويم براى شما كه موسى عليه السلام به شما مى گفت : قسم دروغ به خدا مخوريد، من مى گويم كه قسم راست و دروغ مخوريد به خدا و ليكن بگوئيد نه و آرى بى سوگند.
اى بنى اسرائيل ! بر شما باد به خوردن سبزيهاى صحرائى و نان جو و شما را حذر مى فرمايم از نان گندم كه مى ترسم به شكر آن قيام ننمائيد.
به راستى مى گويم به شما كه هر سخن بدى كه مى گوئيد جوابش را در قيامت خواهيد شنيد.
اى بنده هاى بد! هر يك از شما كه خواهد قربانى در درگاه خدا بكشد و به خاطرش آيد كه برادر مؤمنش از او آزرده است ، پس ترك كند قربانى را و برود برادر خود را از خود راضى كند و برگردد قربانى كند تا قبول گردد.
اى بنده هاى بد! اگر كسى رداى شما را بردارد و پيراهن خود را نيز به او بدهيد، و كسى كه بر شما طپانچه بزند طرف ديگر رو را پيش داريد، و كسى كه شما را يك ميل راه به زور ببرد كه بارى بر دوش شما گذارد يك ميل ديگر نيز به طيب خاطر با او برويد و بار او را ببريد.
به راستى مى گويم به شما كه چه فايده مى بخشد شما را كه ظاهر شما صحيح باشد هرگاه باطن شما فاسد باشد؟ چه نفع دارد براى شما آنكه بدنهاى شما خوشبو باشد هرگاه اندرونهاى شما بدبو باشد از اخلاق ذميمه ؟ چه فايده دهد پاكيزگى پوستهاى شما و دلهاى شما به لوث گناهان ملوث باشد؟
به راستى مى گويم به شما كه مباشيد مانند آرد بيز كه آرد نيكو را بيرون مى كند و نخاله و سبوس را نگاه مى دارد، و همچنين شما كلمات حكمت نيكو را از دهان خود بيرون مى كنيد و كينه و صفات ذميمه و نيات فاسده را در سينه هاى خود مى گذاريد.
به راستى مى گويم به شما كه اول بديها را از خود دور كنيد بعد از آن نيكيها را طلب كنيد تا شما را فايده بخشد، زيرا كه چون خير و شر را با يكديگر جمع كنيد خير به شما نفع نمى بخشد.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:22 pm

واى بر شما اى بندگان دنيا! از براى نعمت زايل و زندگى منقطع دنيا از خداوند خود مى گريزيد و لقاى ثواب او را نمى خواهيد، پس چگونه خدا لقاى شما را خواهد و شما كراهت داريد از لقاى او؟! و خدا دوست نمى دارد مگر ملاقات كسى را كه او ملاقات خدا را دوست دارد، و كراهت دارد خدا از لقاى كسى كه لقاى او را كراهت داشته باشد، و چگونه دعوايى مى كنيد و گمان مى بريد كه شما دوستان خدائيد بغير از مردم و حال آنكه مى گريزيد از مرگ و چسبيده ايد به دنيا؟! چه فايده بخشد مرده را خوشبوئى حنوط او و يا سفيدى كن او و حال آنكه در خاك اينها مى پوسند؟! همچنين نفعى نمى دهد شما را خوشايندگى دنياى شما كه زينت يافته است براى شما و حال آنكه همه از شما مسلوب و زايل مى شود؛ و چه فايده بخشد شما را پاكيزگى بدنها و صفاى رنگهاى شما و حال آنكه بازگشت شما بسوى مرگ است و در خاك خواهيد ماند و در تاريكى قبرها به سر خواهيد برد چندان كه از خاطرها محو شويد؟!
واى بر شما اى بنده هاى دنيا! مثل شما مثل كسى است كه در آفتاب چراغ افروزد و حال آنكه فائده نمى بخشد او را، و در شب تار در ظلمت نشيند و چراغ نيفروزد و حال آنكه چراغ را براى تاريكى به او داده اند، زيرا كه نور علم خود را براى دنيا به كار مى فرمائيد و حال آنكه معيشت دنياى شما را خداوند شما متكفل شده است و علم شما در آن فائده نمى دهد، و به نور علم راه آخرت را طى نمى كنيد و حال آنكه براى آن علم را به شما داده اند، و بى نور علم آن راه را طى نمى توانيد كرد، مى گوئيد كه آخرت حق است و پيوسته مشغول تهيه دنياى خود گرديده ايد، مى گوئيد كه مرگ حق است و از مرگ مى گريزيد، مى گوئيد كه خدا مى شنود و مى بيند و نمى ترسيد از آنكه اعمال بد شما را احصا مى كند، پس چگونه تصديق شما كند كسى كه اين اقوال را از شما شنود و آن اعمال را از شما بيند؟!
بدرستى كه كسى كه بى علم دروغ گويد معذورتر است از كسى كه با علم دروغ گويد اگر چه در هيچ دروغى عذر نمى باشد.
به راستى مى گويم به شما كه چون چهارپا را سوار نشوند و رياضت و كار نفرمايند چموش مى شود و خلقش متغير مى شود، همچنين دلها را اگر به ياد مرگ نرم نكنند و به مشقت عبادت آن را هموار نكنند سنگين و سركش ‍ مى شود، خانه تاريك را چه فايده مى بخشد چراغى كه در بامش بيفروزند و ميان خانه تاريك و با وحشت باشد؟! همچنين نفع نمى دهد شما را نور علمى كه از دهانهاى شما بيرون مى آيد و دلهاى شما از آن خالى و بى بهره باشد، پس بزودى در خانه هاى تاريك خود چراغ برافروزيد و دلهاى سنگين تيره خود را به نور حكمت روشن گردانيد پيش از آنكه زنگ گناهان بر آنها بنشيند و از سنگ سخت تر شود؛ و چگونه طاقت برداشتن بارهاى گران دارد كسى كه يارى نجويد از مردم در برداشتن آنها؟! يا چگونه سبك مى شود گناهان كسى كه طلب آمرزيدن آنها از خداوند خود نكند؟! و چگونه پاكيزه مى باشد جامه كسى كه پوشد و نشويد آن را؟! يا چگونه پاك مى شود از گناهان كسى كه تكفير آنها به حسنات نكند؟! و چگونه نجات مى يابد از غرق شدن كسى كه دريا را بى كشتى عبور كند؟! يا چگونه نجات مى يابد از فتنه هاى دنيا كسى كه دواى آن به سعى و اهتمام در عبادت نكند؟! و چگونه مسافر بى راهنما به منزل مى رسد؟! و همچنين چگونه به بهشت مى رسد كسى كه مسائل دين خود را نداند؟! و چگونه به خشنودى خدا مى رسد كسى كه فرمانبردارى او نكند؟! و چگونه عيب روى خود را مى بيند كسى كه در آئينه نظر نكند؟! و چگونه كامل مى گرداند دوستى خليل و دوست خود را كسى كه براى او ندهد بعضى از آنها را كه نزد خود دارد؟! و همچنين چگونه كامل مى گرداند محبت پروردگارش را كسى كه قرض ندهد به خدا بعضى از آنها را كه روزى او كرده است ؟!
به راستى مى گويم به شما كه چنانچه نقصى به دريا نمى رسد اگر كشتى در آن غرق شود و هيچ ضرر به او نمى رساند، همچنين معصيتهاى شما از بزرگى خدا چيزى كم نمى كند و هيچ ضرر به او نمى رسد، بلكه نقص و ضرر به خود مى رسانيد؛ و چنانچه نور آفتاب كم نمى شود از بسيارى مردم كه در آن گردند و از آن منتفع شوند بلكه همه در روشنى آن زندگى مى كنند و از آن منتفع مى شوند و نورش كاسته نمى شود، همچنين از خزانه خدا كم نمى شود روزى بسيار كه به شما بدهد، بلكه به روزى او تعيش مى كنيد و به روزى او زندگانى مى كنيد، و هر كه شكر كند نعمتش را زياده مى گرداند و او جزا دهنده و داناست .
واى بر شما اى مزدوران بد! مزد را تام مى گيريد و روزى پروردگار خود را مى خوريد و جامه او را مى پوشيد و خانه ها در زمين او بنا مى كنيد و عمل آن خداوندى كه شما را كار فرموده است ضايع مى كنيد، و عنقريب پروردگار عمل طلب خواهد كرد از شما آن عملها را كه فاسد كرده ايد و نازل خواهد كرد بر شما عذابى كه مورث مذلت شما باشد، و خواهد فرمود كه گردنهاى شما را از بيخ ببرند و دستهاى شما را از بندها قطع كنند، و امر خواهد كرد كه جسدهاى شما را بر سر راهها بيفكنند تا پند گيرند از شما پرهيزكاران و عبرتى باشيد براى ستمكاران
واى بر شما اى علماى بد! در خاطر خود مگذرانيد كه حق تعالى اجلهاى شما را براى اين از شما تاءخير كرده است كه مرگ بر شما نازل نخواهد شد، بزودى مرگ خواهد رسيد به شما و شما را از خانه هاى خود بيرون خواهد كرد، پس امروز دعوت حق تعالى را در گوشهاى خود جا دهيد، و از اين روز شروع كنيد در نوحه كردن بر جانهاى خود، و از اين وقت بگرييد بر گناهان خود، و از امروز تهيه و استعداد سفر خود را بگيريد و مبادرت نمائيد به توبه بسوى پروردگار خود.
به راستى مى گويم به شما كه چنانچه بيمار نظر مى كند به طعامهاى لذيذ و رغبت به آنها نمى كند و اگر بخورد لذت نمى يابد به سبب شدت وجعى كه دارد، همچنين كسى كه درد محبت دنيا در دل او هست از عبادت لذت نمى يابد و شيرينى عبادت الهى را نمى فهمد به سبب آنكه محبت مال دنيا او را رنجور كرده است ؛ چنانچه بيمار را خوش مى آيد كه طبيب دانا براى او دوائى را وصف كند به اميد شفا، چون به خاطرش مى آيد تلخى دوا و بدى طعم آن بر او مكدر مى شود شفا، همچنين اهل دنيا لذت مى يابند از بهجت و حسن دنيا و انواع لذاتى كه در دنيا هست ، چون بى خبر رسيدن مرگ را به خاطر مى رسانند تلخ مى شود عيشهاى ايشان و مكدر مى شود لذتهاى ايشان
به راستى مى گويم به شما كه همه مردم ستاره ها را مى بينند و ليكن هدايت نمى يابند به آنها مگر كسى كه مجارى و منازل و طريق حركتهاى آنها را داند، همچنين همه شما حكمت و علوم حق را درس مى گوئيد و هدايت نمى يابند از شما به آنها مگر كسى كه عمل كند به آنها.
واى بر شما اى بندگان دنيا! گندم را پاك كنيد و پاكيزه بشوئيد و نيكو خرد كنيد تا مزه اش را بيابيد و خوردنش بر شما گوارا باشد، همچنين خالص ‍ گردانيد ايمان خود را از خس و خاشاك شك و شبهه و ريا و كامل گردانيد آن را به اعمال صالحه تا حلاوت ايمان را بيابيد و نفع بخشد شما را عاقبت آن
به راستى مى گويم به شما كه اگر چراغى را بيابيد كه به روغن قطران - كه گنديده ترين روغنها است - افروخته اند در شب تارى هر آينه از نور آن منتفع خواهيد شد و مانع نخواهد شد را از انتفاع به آن بوى قطران ، همچنين سزاوار آن است شما را كه حكمت و علم حق را بگيريد از هر كه آن را نزد او بيابيد و مانع نشود شما را آنكه خود عمل به آن نمى كند.
واى بر شما اى بنده هاى بدكردار! نيستيد مانند حكيمان كه تعقل كنيد حق را، و نيستيد مانند بردباران كه دانا گرديد به مسائل دين خود، و نيستيد مانند دانايان كه به علوم الهى دانا گرديد، و نيستيد مانند غلامان پرهيزكار و نه مانند آزادان بزرگوار كه از بندگى تعلقات نفسانى آزاد شده اند، و نزديك است كه دنيا شما را از بيخ بركند پس بر رو دراندازد و بينى هاى شما را بر خاك مذلت بمالد و گناهان شما موى پيشانى شما را بگيرد و بكشد و علم شما بر عقب گردن شما بزند تا تسليم كنند شما را بسوى پادشاه جزا دهنده ، عريان و تنها، پس جزا دهد شما را به بديهاى اعمال شما.
اى بنده هاى دنيا! شما را به سبب دانائى ، پادشاهى نداده اند بر همه خلايق كه علم خود را پس پشت انداخته ايد و به آن عمل نمى كنيد و رو به دنيا آورده ايد و به اغراض دنيا حكم مى كنيد و براى دنيا تهيه مى گيريد و دنيا را اختيار كرده ايد بر آخرت و آن را آبادان مى كنيد تا يكى از براى دنيا خواهيد بود و خدا را شما بهره اى نخواهد بود.
به راستى مى گويم به شما كه در نمى يابيد شرف آخرت را مگر به ترك آنچه دوست مى داريد از دنيا، پس ميندازيد توبه را به فردا كه پيش از آمدن فردا شبى و روزى هست و قضاى الهى در اول و آخر روز به بندگان مى رسد، پس ‍ چه مى دانيد كه تا فردا خواهيد ماند و توفيق توبه خواهيد يافت .
به راستى مى گويم به شما كه گناهان كوچك كه مردم حقير مى شمارند از مكيده ها و دامهاى شيطان است كه حقير و خرد مى نمايد آنها را در نظر شما كه از كردن آنها پروا نكنيد، چون جمع شدند بسيار مى شوند و شما را فرو مى گيرند و هلاك مى كنند.
به راستى مى گويم به شما كه خود را به دروغ مدح كردن و خود را در دين تزكيه كردن و ثنا گفتن سركرده شرور و بديها است ، و دوستى دنيا سركرده هر گناه است .
به راستى مى گويم به شما كه تاءثير هيچ عمل در شرف و بزرگى آخرت و يارى و ياورى بر حوادث و بلاهاى دنيا مانند نماز نيست كه بر آن مداومت نمائيد، و هيچ عملى آدمى را به خدا نزديكتر نمى گرداند از نماز، پس ‍ مداومت نمائيد بر نماز زيرا هر عمل شايسته اى كه بنده را به خدا نزديك گرداند نماز از آن بهتر است و نزد خدا برگزيده تر است .
به راستى مى گويم به شما كه هر عملى كه كند ستم كشيده اى و انتقام از ظالم خود نكشيده باشد نه به كردار و نه كينه اى كه از او در دل داشته باشد در ملكوت آسمان ثواب آن عظيم است ، بگوئيد كدام يك از شما روشنائى را ديده است كه نامش تاريكى باشد يا تاريكى ديده است كه نامش روشنائى باشد؟! همچنين جمع نمى شود براى بنده كه هم مؤمن باشد و هم كافر، يا هم اختيار كننده دنيا باشد و هم رغبت كننده در آخرت ، آيا ديده ايد كسى را كه جو بكارد و گندم درو كند يا گندم بكارد و جو درو كند؟ همچنين هر بنده اى در آخرت آن را درو كند كه در دنيا كشته است و جزا داده مى شود به آنچه كرده است .
به راستى مى گويم به شما كه مردم در علم حكمت دو صنفند: يكى آن است كه حكمت را به گفتار خود محكم مى كند به كردار خود ضايع مى كند، و ديگرى آن است كه به گفتار خود حكمت را محكم مى كند در ميان مردم و به نيكى كردار خود تصديق گفتار خود مى كند، چه بسيار فرق هست ميان اين دو كس ، پس خوشا حال علماى به كردار و واى بر حال علماى به گفتار.
به راستى مى گويم به شما كسى كه پاك نكند از ميان زراعت خود گياههاى باطل را، بسيار مى شوند تا زراعت او را فرا مى گيرند و فاسد مى كنند، همچنين هر كه از دلش محبت دنيا را بيرون نكند ريشه آن قوى مى شود تا تمام دل او را فرا مى گيرد و بعد از آن مزه محبت آخرت را نمى يابد.
اى بندگان دنيا! مسجدهاى پروردگار خود را زندان بدنهاى خود گردانيد و دلهاى خود را خانه و مسكن تقوا و پرهيزكارى گردانيد و آنها را ماءوى و محل سكناى شهوتها مگردانيد.
به راستى مى گويم به شما كه هر كه در بلا جزع بيشتر مى كند محبت دنيا را بيشتر دارد، و هر كه در بلا صبر بيشتر مى كند او زاهدتر است در دنيا.
واى بر شما اى علماى بد! آيا مردگان نبوديد خدا شما را زنده كرد؟! چون شما را زنده كرد به علم و كمال ، مرديد به ترك عمل به آنها؛ واى بر شما! آيا امى و بى خط و سواد نبوديد پس شما را عالم كرد، پس چون عالم كرد شما فراموش كرديد خدا را؛ آيا نبوديد عارى از آداب پس آداب حسنه را به شما آموخت ، چون ياد گرفتيد به جهالت و سفاهت خود برگشتيد؟! واى بر شما! آيا گمراه نبوديد شما را هدايت كرد، چون هدايت كرد شما را گمراه شديد؟! واى بر شما! آيا كور نبوديد شما را بينا كرد، چون شما را بينا كرد كور شديد؟! واى بر شما! آيا كر نبوديد و شما را شنوا كرد، چون شنوا كرد شما را كر شديد؟! واى بر شما! آيا لال نبوديد و شما را گويا كرد، چون شما را گويا كرد لال شديد از گفتن حق ؟! واى بر شما! آيا طلب فتح و نصرت نكرديد از خدا و به شما كرامت كرد، چون نصرت يافتيد از دين برگشتيد؟! واى بر شما! آيا ذليل نبوديد در ميان خلق و شما را عزيز كرد، چون عزيز شديد قهر و جبر كرديد بر زير دستان خود و از حد خود تجاوز كرديد و نافرمانى خدا كرديد؟! واى بر شما! آيا ضعيف نبوديد در زمين كه مى ترسيديد مردم شما را بربايند پس شما را يارى كرد خدا و قوت بخشيد، چون يارى كرد شما را تكبر و تجبر كرديد؟! پس واى بر شما از خوارى روز قيامت كه چگونه شما را ذليل و بى مقدار و خرد و بى اعتبار خواهد كرد.
واى بر شما اى علماى بد! كه اعمال ملحدان مى كنيد و اميد مرتبه آنها داريد كه بهشت را خدا به ايشان به ميراث مى دهد و به روش ايمنان از عقوبات الهى مطمئن گرديده ايد، امر خدا موافق خواهش و آرزوهاى شما نخواهد بود و براى مردن به دنيا آمده ايد و براى خراب شدن خانه ها مى سازيد و مزرعه ها آباد مى كنيد، آنچه تهيه مى كنيد از براى وارثان خود مهيا مى كنيد.
به راستى مى گويم براى شما كه موسى عليه السلام به شما مى گفت : قسم دروغ به خدا مخوريد، من مى گويم كه قسم راست و دروغ مخوريد به خدا و ليكن بگوئيد نه و آرى بى سوگند.
اى بنى اسرائيل ! بر شما باد به خوردن سبزيهاى صحرائى و نان جو و شما را حذر مى فرمايم از نان گندم كه مى ترسم به شكر آن قيام ننمائيد.
به راستى مى گويم به شما كه هر سخن بدى كه مى گوئيد جوابش را در قيامت خواهيد شنيد.
اى بنده هاى بد! هر يك از شما كه خواهد قربانى در درگاه خدا بكشد و به خاطرش آيد كه برادر مؤمنش از او آزرده است ، پس ترك كند قربانى را و برود برادر خود را از خود راضى كند و برگردد قربانى كند تا قبول گردد.
اى بنده هاى بد! اگر كسى رداى شما را بردارد و پيراهن خود را نيز به او بدهيد، و كسى كه بر شما طپانچه بزند طرف ديگر رو را پيش داريد، و كسى كه شما را يك ميل راه به زور ببرد كه بارى بر دوش شما گذارد يك ميل ديگر نيز به طيب خاطر با او برويد و بار او را ببريد.
به راستى مى گويم به شما كه چه فايده مى بخشد شما را كه ظاهر شما صحيح باشد هرگاه باطن شما فاسد باشد؟ چه نفع دارد براى شما آنكه بدنهاى شما خوشبو باشد هرگاه اندرونهاى شما بدبو باشد از اخلاق ذميمه ؟ چه فايده دهد پاكيزگى پوستهاى شما و دلهاى شما به لوث گناهان ملوث باشد؟
به راستى مى گويم به شما كه مباشيد مانند آرد بيز كه آرد نيكو را بيرون مى كند و نخاله و سبوس را نگاه مى دارد، و همچنين شما كلمات حكمت نيكو را از دهان خود بيرون مى كنيد و كينه و صفات ذميمه و نيات فاسده را در سينه هاى خود مى گذاريد.
به راستى مى گويم به شما كه اول بديها را از خود دور كنيد بعد از آن نيكيها را طلب كنيد تا شما را فايده بخشد، زيرا كه چون خير و شر را با يكديگر جمع كنيد خير به شما نفع نمى بخشد.
به راستى مى گويم به شما كسى كه داخل نهر مى شود البته جامه او تر مى شود هر چند سعى كند كه آب به او نرسد، همچنين هر كه محبت دنيا دارد خود را از گناهان نگاه نمى تواند داشت .
به راستى مى گويم به شما خوشا حال آنها كه شبها پهلو از رختخواب تهى مى كنند و به عبادت پروردگار خود برمى خيزند، ايشان را نور دائمى در قيامت خواهد بود به سبب آنكه در تاريكى شب بر پاهاى خود ايستاده اند در مسجدها و تضرع مى نمايند بسوى پروردگار خود به اميد آنكه نجات يابند از شدائد روز قيامت .
به راستى مى گويم به شما دنيا مزرعه اى است كه بندگان در آن شيرين و تلخ و خير و شر مى كارند؛ خير را عاقبت نفع دهنده اى هست در روز حساب ، و براى شر بجز عنا و تعب و مشقت ثمره اى نيست در روز درو كردن
به راستى مى گويم به شما كه حكيمان عبرت مى گيرند از احوال جاهلان ، و جاهلان وقتى عبرت مى گيرند كه فايده اى نمى بخشد عبرت ايشان
به راستى مى گويم به شما اى بنده هاى دنيا كه چگونه نعمتهاى آخرت را درمى يابد كسى كه رغبت او از شهوتهاى دنيا كم نمى شود و هرگز خواهش ‍ او به نهايت نمى رسد.
به راستى مى گويم به شما اى بنده هاى دنيا كه شما نه دنيا را دوست داريد و نه آخرت را، زيرا كه اگر دنيا را دوست مى داشتيد گرامى مى داشتيد عملى را كه سبب رفاهيت دنياى شما شود، و اگر آخرت را دوست مى داشتيد مى كرديد كردار كسى كه اميد آخرت دارد.
اى بندگان دنيا! هرگاه عيبهاى حق شما را بگويند آزرده مى شويد و هرگاه صفت نيكى چند كه در شما نيست براى شما بگويند شاد مى شويد، بدانيد كه شياطين در هيچ چيز اينقدر عمارت نكرده اند كه در دلهاى شما كرده اند، بدانيد كه خدا دنيا را براى آن به شما داده است كه عمل كنيد در آن براى آخرت و نداده است دنيا را به شما كه شما را مشغول گرداند از آخرت ، و نعمتهاى دنيا را براى شما گشوده است كه بدانيد كه شما را امر كرده است در دنيا به طاعت خود و امر نكرده است شما را به معصيتهاى خود، و شما را اعانت كرده است به دنيا بر حلال و يارى نكرده است به دنيا بر حرام ، و گشادگى داده است در روزى دنيا بر شما كه به يكديگر احسان كنيد و وسعت نداده است به شما كه با يكديگر عداوت و دشمنى كنيد به سبب آن
به راستى مى گويم به شما كه ثواب آخرت را همه كس مى خواهد اما ميسر نمى شود مگر براى كسى كه براى تحصيل آن كار كرده باشد.
به راستى مى گويم به شما كه درخت كامل نمى شود مگر به ميوه اى نيكو، همچنين دين كامل نمى شود مگر به ترك محرمات .
به راستى مى گويم به شما كه زراعت بعمل نمى آيد مگر به آب و خاك ، همچنين ايمان صلاحيت نمى يابد مگر به علم و عمل .
به راستى مى گويم به شما كه چنانچه آب آتش را خاموش مى كند، همچنين حلم آتش غضب را فرو مى نشاند.
به راستى مى گويم به شما كه جمع نمى شود آب و آتش در يك ظرف ، همچنين جمع نمى شود دانائى و عجز در ميان يك دل
به راستى مى گويم به شما كه باران از غير ابر نمى باشد، همچنين عملى كه باعث خشنودى پروردگار شود از غير دل پاك صادر نمى شود.
به راستى مى گويم به شما چنانچه آفتاب باعث روشنى هر چيز مى شود، همچنين حكمت باعث روشنى دل مى شود، و تقوا سر حكمت است ، و حق و راستى درگاه هر خبر است ، و رحمت خدا درگاه حق است ، و كليد رحمت خدا دعا و تضرع و عمل است چگونه گشوده مى شود درى بغير از كليد؟!
به راستى مى گويم به شما كه مرد دانا نمى كارد مگر درختى كه خواهد و پسندد و سوار نمى شود مگر بر اسبى كه آن را پسندد، همچنين مؤمن دانا نمى كند مگر عملى كه پروردگار او پسندد.
به راستى مى گويم به شما كه صيقل زدن به اصلاح مى آورد شمشير را و جلا مى دهد آن را، همچنين كلام حكمت دل را صيقل مى زند و جلا مى دهد؛ و سخن حكمت دل دانا را زنده مى كند چنانچه آب زمين مرده را زنده مى كند، و حكمت در دل دانا مانند نور است در تاريكى كه با آن نور راه مى رود در ميان مردم .
به راستى مى گويم به شما كه سنگها را از سر كوهها نقل كردن آسانتر است از آنكه سخن حقى را به كسى بگوئى كه نفهمد، و سعى كردن در علم آن مانند خيسانيدن سنگ است در ميان آب كه نرم شود و مثل آن است كه كسى طعام براى اهل اهل قبرستان ببرد كه بخورند.
پس خوشا حال كسى كه زيادتى كلام خود را كه فايده در آن نباشد و ترسد كه موجب غضب خدا گردد، حبس كند و نگويد، و سخنى را كه نفهمد نگويد به كسى ، و آرزوى حال كسى در گفتار نيك نكند تا كردار نيك او را نداند.
خوشا حال كسى كه ياد گيرد از علما آنچه را نداند و تعليم نمايد جاهلان را از آنچه داند.
خوشا حال كسى كه تعظيم نمايد علما را براى علم ايشان و ترك كند منازعه ايشان را، و حقير شمارد جاهلان را به سبب نادانى ايشان ، و جاهلان را نراند از درگاه خود و ليكن ايشان را نزديك خود گرداند و علم خود را به ايشان تعليم كند.
به راستى مى گويم به شما اى گروه حواريان ! بدرستى كه امروز شما در ميان مردم به منزله زندگانيد در ميان مردگان ، پس بميريد به مرگى كه زندگان را مى باشد به سبب متابعت شهوتها و دورى از حق تعالى .
فرمود كه : حق تعالى مى فرمايد كه بنده مؤمن من محزون مى شود از اينكه دنيا را از او بگردانم و آن محبوبترين احوال است نزد من ، و به سبب آن بنده از همه احوال به من نزديكتر است و شاد مى شود از آنكه دنيا را بر او گشادگى دهم ، و من اين حال را دشمن مى دارم و صاحب اين حال از من بسيار دور است (649).
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حضرت عيسى عليه السلام در ميان بنى اسرائيل خطبه خواند و فرمود: اى بنى اسرائيل ! سخن حكمت را بر جاهلان مگوئيد كه بر حكمت ظلم كرده خواهيد بود، از آنها كه اهل حكمت و قابل فهميدن آن هستند منع مكنيد كه ستم بر آنها كرده خواهيد بود، يارى مكنيد ظالم را بر ظلمش كه فضل شما باطل شود (650).
و در حديث معتبر ديگر فرمود: حواريان به حضرت عيسى عليه السلام گفتند كه : اى تعليم كننده خير! به ما تعليم كن كه كدام چيز است كه از همه چيز شديدتر است .
فرمود كه : شديدتر و سخت ترين چيزها غضب خدا است .
گفتند: به چه چيز مى توان از غضب خدا احتراز كرد؟
فرمود: به اينكه غضب نكنيد بر مردم .
گفتند: ابتداى غضب چيست و از چه چيز بهم مى رسد؟
فرمود كه : از تكبر و تجبر و حقير شمردن مردم (651).
و در حديث موثق از آن حضرت منقول است كه حضرت عيسى عليه السلام به اصحاب خود مى گفت كه : اى فرزندان آدم ! بگريزيد از دنيا بسوى خدا و بيرون كنيد دلهاى خود را از دنيا كه دنيا براى شما شايسته نيست و شما براى دنيا شايسته نيستيد، و شما در دنيا باقى نمى مانيد و دنيا براى شما باقى نمى ماند، و دنيا فريب دهنده و به درد آورنده است ، و فريب خورده كسى است كه فريب دنيا را بخورد و زيانكار كسى است كه بسوى دنيا مطمئن گردد، و هالك كسى است كه دنيا را دوست دارد و خواهش آن داشته باشد، پس توبه كنيد بسوى آفريدگار خود و بپرهيزيد از عذاب پروردگار خود و بترسيد از روزى كه جزا نمى دهد پدرى از فرزندش و هيچ فرزندى جزا دهنده نيست از پدرش ، كجايند پدران شما؟! كجايند مادران شما؟! كجايند برادران شما؟! كجايند خواهران شما؟! كجايند فرزندان شما؟! خواندند ايشان را بسوى آخرت پس اجابت كردند و رفتند و ايشان را به خاك سپردند و همسايه مردگان شدند و به ميان هالكان رفتند و از دنيا بيرون رفتند و از دوستان خود جدا شدند و محتاج شدند به آنچه پيش ‍ فرستاده اند به آخرت و مستغنى شدند از آنچه در دنيا گذاشته اند، چند پند دهند و زجر دهند شما را و شما در فراموشى و غفلت و لهو و لعب باشيد؟! مثل شما در دنيا مثل حيواناتى است كه همت آنها مصروف است بر شكمها و فرجهاى خود، آيا شرم نمى كنيد از خداوندى كه شما را آفريده است و حال آنكه ترسانيده است عاصيان خود را به آتش جهنم و شما طاقت عذاب جهنم را نداريد؟! و وعده بهشت و مجاورت خود در فردوس اعلا فرموده است اطاعت كنندگان خود را پس رغبت نمائيد در آنچه خدا وعده فرموده است شما را و خود را اهل آن رحمت گردانيد، و انصاف از خود بدهيد و جور بر ديگران مكنيد و با ضعيفان خود مهربانى كنيد و محتاجان را دستگيرى كنيد و توبه كنيد بسوى خدا از گناهان ، توبه اى نصوح كه ديگر به فرعونها كه تمرد كردند بر پروردگار كه قهر كرد ايشان را به مرگ يعنى جبار جباران و پروردگار آسمانها و زمينها و خداوند گذشتگان و آيندگان و پادشاه روز جزا كه عقابش شديد است و عذابش دردناك است و از عذاب او نجات نمى يابد ستمكارى و از تحت قدرت او هيچ چيز بدر نمى رود، از علم او هيچ چيز غايب نمى شود، بر او هيچ امرى پنهان نمى ماند، علمش ‍ همه چيز را احصا كرده است و هر كس را در منزل خود جا داده است : يا بهشت يا دوزخ
اى فرزند آدم ناتوان ! به كجا مى گريزى از كسى كه در تاريكى شب و روشنى روز تو را مى طلبد و مى يابد و در هر حال كه باشى در تحت قدرت اوئى ؟ هر كه پند داد حجت را تمام كرد، هر كه پندپذير شد رستگار شد (652).
منقول است كه : در انجيل نوشته است كه حضرت عيسى عليه السلام فرمود كه : شنيديد آنچه با گذشتگان گفتند كه : زنا مكنيد، و من مى گويم كه هر كه نظر كند بسوى زنى و خواهش او در دلش بهم رسد، به دل با او زنا كرده است ، اگر ديده راستت با تو خيانت كند و متوجه حرام شود آن را بكن و بينداز زيرا كه اگر يك عضوت هلاك شود بهتر است از آنكه جميع بدنت به جهنم رود.
به راستى مى گويم به شما كه اهتمام مكنيد كه چه مى خوريد و چه مى آشاميد و بر بدنهاى خود چه مى پوشانيد، آيا نفس بهتر از خوردن نيست ؟! و بدن بهتر از لباس نيست ؟! پس بدن و جان خود را از عذاب نجات دهيد، نظر كنيد به مرغان هوا كه زراعت نمى كنند و درو نمى كنند و غم روزى نمى خورند پس پروردگار رفيع الشاءن شما آنها را روزى مى دهد، آيا شما بهتر از آنها نيستيد؟ كى از شما مى تواند كه يك ذراع بر قامت خود بيفزايد؟ پس چرا غم پوشش خود مى خوريد؟ هر كه قامت شما را مقدر كرده است لباس شما را نيز مقدر كرده است (653).
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حضرت مسيح عليه السلام مى گفت : هر كه غم او بسيار است بدن او بيمار است ، و هر كه خلقش بد است نفس او پيوسته از او در عذاب و آزار است ، و هر كه سخنش بسيار است خطا و لغزش او بيشمار است ، و هر كه دروغ بسيار مى گويد حسن و جمالش برطرف مى شود، و هر كه منازعه با مردم بسيار مى كند مروت و مردى از او زايل مى شود و بى قدر مى نمايد (654).
و در حديث معتبر از حضرت امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه در انجيل نوشته شده است كه : طلب مكنيد علم آنچه را نمى دانيد تا عمل نكنيد به آنچه مى دانيد، زيرا كه علمى كه صاحبش به آن عمل نكند صاحبش را از خدا دورتر مى كند (655).
فرمود كه : حضرت عيسى عليه السلام روزى با حواريان گفت كه : نيست دنيا مگر پلى ، پس بگذريد از آن و عمارت مكنيد در آن (656).
به سند معتبر از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه حضرت عيسى عليه السلام گفت كه : زر درد دين است و عالم طبيب دين است ، پس ‍ هرگاه ببينيد كه طبيب دين درد را بسوى خود مى كشد پس او را بر خود متهم داريد، بدانيد كه هرگاه او غم خود ندارد خيرخواه ديگران نخواهد بود (657).
در حديث معتبر ديگر فرمود كه حضرت عيسى عليه السلام گفت : خوشا حال كسى كه خاموشى او تفكر باشد و نظر كردن او عبرت باشد، ملازم خانه خود باشد و بر گناه خود بسيار بگريد و مردم از ضرر دست و زبان او سالم باشند (658).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه خدا وحى نمود كه : اى عيسى ! به من بده از ديده خود آب ديده ، و از دل خود خشوع ، و سرمه اندوه به ديده كش در هنگامى كه اهل باطل خندان باشند، و بايست بر قبرهاى مردگان و به آواز بلند ايشان را ندا كن شايد پند از ايشان بگيرى و بگو كه : من به شما ملحق خواهم شد با ديگران كه به شما ملحق خواهند شد (659).
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : حضرت عيسى عليه السلام اصحاب خود را موعظه نمود كه : عمل مى كنيد از براى دنيا و حال آنكه روزى مى يابيد در آن بى عمل ، و عمل نمى كنيد براى آخرت و حال آنكه در آنجا روزى نخواهيد يافت بدون عمل .
واى بر شما اى علماى بد! مزد مى گيريد و كار نمى كنيد؟! بزودى صاحب عمل طلب خواهد كرد از شما عمل خود را و بزودى از دنيا به قبر تاريك خواهيد رفت ، چگونه از اهل علم باشد كسى كه بازگشت او بسوى آخرت باشد و او به دنيا رو آورده باشد و آنچه او را ضرر مى رساند بيشتر خواهد از آنچه او را نفع مى بخشد (660)؟!

----------------------------------------
649- تحف العقول 501.
650- امالى شيخ صدوق 251؛ معانى الاخبار 196.
651- خصال 6؛ قصص الانبياء راوندى 272.
652- امالى شيخ صدوق 446؛ روضه الواعظين 447.
653- سعد السعود 55.
654- امالى شيخ صدوق 436؛ قصص الانبياء راوندى 274.
655- تفسير قمى 2/259.
656- خصال 65.
657- خصال 113.
658- خصال 295.
659- امالى شيخ طوسى 12؛ امالى شيخ مفيد 236.
660- امالى شيخ طوسى 208؛ كافى 2/319.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:24 pm

و در روايت ديگر منقول است كه روزى از حضرت عيسى عليه السلام پرسيدند كه : چه حال دارى اى روح الله ؟
گفت : صبح كرده ام و پروردگار من بر من مشرف و مطلع است ، و آتش جهنم در پيش روى من است و مرگ در طلب من است ، و آنچه آرزو دارم قادر بر آن نيستم و آنچه را نمى خواهم از خود دفع نمى توانم كرد، پس كدام فقير از من فقيرتر و بيچاره تر است (661)؟!
به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه حق تعالى وحى نمود بسوى حضرت عيسى عليه السلام كه : اى عيسى ! سعى كن در بندگى من و ترك مكن عبادت مرا، زيرا كه تو را بى پدر آفريدم كه آيتى باشى براى عالميان ، خبر ده بنى اسرائيل را كه ايمان آورند به من و به رسول من پيغمبر امى كه نسل او از زن مباركى خواهد بود كه با مادر تو باشد در بهشت ، طوبى براى كسى است كه سخن او را بشنود و زمان او را دريابد.
حضرت عيسى عليه السلام گفت : پروردگارا! طوبى چيست ؟
فرمود كه : درختى است در بهشت كه در زير آن درخت چشمه اى هست كه هر كه از آن چشمه يك شربت بخورد هرگز تشنه نمى شود.
حضرت عيسى عليه السلام گفت : پروردگارا! يك شربت از آن چشمه به من بده
فرمود: اى عيسى ! حرام است بر پيغمبران آشاميدن از آن چشمه تا آن پيغمبر بياشامد و حرام است بر امتها داخل شدن آن بهشت تا امت آن پيغمبر داخل شوند (662).
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حضرت عيسى عليه السلام از جبرئيل عليه السلام پرسيد كه : قيامت كى برپا خواهد شد؟
پس جبرئيل از دهشت ياد روز قيامت لرزيد و بيهوش شد، و چون به هوش ‍ باز آمد گفت : اى روح الله ! من نيز مثل تو نمى دانم علم قيامت را، بغير از خدا كسى نمى داند و قيامت به ناگاه و بى خبر خواهد آمد (663).
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه عيسى عليه السلام گفت : من بيماران را دوا كردم و شفا يافتند به قدرت خدا و كور و پيس را معالجه كردم به اذن خدا و مرده را زنده كردم به اذن خدا و احمق را معالجه كردم و نتوانستم او را به اصلاح آورم .
گفتند: يا روح الله ! احمق كيست ؟
فرمود: آن كسى است كه خوش مى آيد او را راءى او و اعمال او و خود را صاحب فضل و احسان مى داند بر همه كس و هيچكس را صاحب احسان نمى داند بر خود، و حق خود را بر همه كس لازم مى داند و حق كسى را بر خود لازم نمى داند، اين است آن احمقى كه چاره اى در مداواى درد او نتوانستم كرد (664).
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه مسيح عليه السلام به اصحاب خود گفت كه : اگر شما دوستان و برادران منيد پس بر خود قرار دهيد دشمنى و كينه مردم را نسبت به خود و اگر چنين نكنيد برادران من نيستيد، خوشا حال كسى كه به چشم خود ببيند مشتهيات دنيا را و در دل خود نگذراند معصيت خدا را، و چيزى كه از دست شما بدر رفت و گذشت چه بسيار دور است از شما و آنچه آمدنى است چه بسيار نزديك است به شما، واى بر آنها كه مغرور شده اند به دنيا در وقتى كه نزديك شود به ايشان آنچه كراهت دارند از آن و جدا شود از ايشان آنچه دوست مى دارند و برسد به ايشان آنچه وعده كرده اند به ايشان ، و همين خلقت روز و شب و آمدن و رفتن آنها بس ‍ است از براى عبرت ، پس واى بر كسى كه همتش مقصور بر تحصيل دنيا باشد و كردار او گناهان و خطاها باشد، چگونه رسوا خواهد شد نزد پروردگار خود! سخن بسيار مگوييد در غير ياد خدا، آنها كه در غير ذكر خدا سخن بسيار مى گويند دلهاى ايشان سنگين است و نمى دانند، و نظر مكنيد به عيبهاى مردم كه گويا خدايان ايشانيد و ليكن نظر كنيد در خلاصى نفس ‍ خود زيرا كه بنده هاى مملوكيد، تا چند آب بر كوه جارى شود و نرم نشود و تا چند حكمت را درس گوئيد و دلهاى شما نرم نشود؟ مثل شما مثل دفلا است كه گلش خوشايند است هر كه مى چشد به دور مى افكند و اگر بخورد او را مى كشد (665).
مؤلف گويد: دفلا علفى است كه گل خوشرنگى دارد و علفش بسيار تلخ است و از زهرهاى كشنده است .
در روايتى منقول است كه حق تعالى به حضرت عيسى عليه السلام وحى نمود كه : براى مردم در حلم و بردبارى مانند زمينى باش كه در زير پاى ايشان است ، و در سخاوت مانند آب جارى باش ، و در رحم و شفقت مانند آفتاب و ماه باش كه بر نيكوكار و بدكار مى تابد (666).
حضرت عيسى عليه السلام فرمود: خوشا حال كسى كه ترك كند شهوت حاضرى را براى ثوابى كه به او وعده كرده اند و نديده است (667).
و فرمود كه : دنيا را خداى خود مگيريد كه آن شما را بنده خود گرداند، گنجهاى خود را نزد كسى گذاريد كه ضايع نمى كند كه او پروردگار شما است ، و در دنيا گنج مگذاريد كه در معرض آفات است .
و فرمود كه : من از براى شما دنيا را بدور افكنده ام ، پس بعد از من او را برمداريد و برپا مكنيد، بدرستى كه از خيانتهاى دنيا يكى آن است كه معصيت خدا در آن كرده مى شود و خيانت ديگرش آن است كه به آخرت نمى توان رسيد مگر به ترك كردن آن ، پس عبور كنيد از دنيا و معمور مگردانيد آن را و بدانيد كه اصل هر گناهى محبت دنيا است و چه بسيار شهوتى كه از عقبش اندوه دور و دراز بوده باشد.
و فرمود كه : من دنيا را بر رو افكنده ام از براى شما و بر رويش نشسته ايد، پس منازعه نمى كنند با شما در امر دنيا مگر پادشاهان و زنان ، اما پادشاهان پس با ايشان معارضه مكنيد در باب دنيا و به ايشان بگذاريد زيرا كه ايشان متعرض شما نمى شوند مادام كه شما ترك كنيد دنياى ايشان را، و اما زنان پس از شر ايشان حذر كنيد به روزه و نماز (668).
و منقول است كه روزى به آن حضرت عيسى گفتند كه : خانه اى از براى خود بساز. فرمود كه : كهنه هاى گذشتگان از براى ما كافى است (669).
و منقول است كه به آن حضرت عيسى گفتند كه : بياموز به ما يك عمل را كه خدا ما را به سبب آن دوست دارد.
فرمود كه : دنيا را دشمن داريد تا خدا شما را دوست بدارد (670).
و منقول است كه حق تعالى وحى نمود بسوى حضرت عيسى عليه السلام كه : هرگاه نعمتى بسوى تو بفرستم استقبال كن آن را به شكستگى و فروتنى تا تمام كنم آن نعمت را بر تو (671).
و مروى است كه حضرت عيسى عليه السلام فرمود كه : چه نفع رسانيده است به نفس خود كسى كه نفس خود را به تمام دنيا بفروشد و بعد از آن آنچه خريده است ميراث از براى ديگرى بگذارد و نفس خود را هلاك كند، و ليكن خوشا حال كسى كه نفس خود را خلاص كند و آن را بر همه دنيا اختيار كند (672).
و در مذمت مال فرمود كه : در آن سه خصلت هست : يا از غير حلال كسب مى كند و معاقب مى شود؛ و اگر از حلال كسب كند و در غير مصرفش صرف كند باز معاقب مى شود؛ و اگر از حلال كسب كند و در مصرفش صرف كند اصلاح آن مال او را از عبادت پروردگارش مشغول مى كند (673).
و چون مى گذشت آن حضرت به خانه اى كه صاحبش مرده بود و ديگرى در آن خانه نشسته بود مى گفت : واى بر صاحبانى كه تو را به ميراث گرفته اند، چرا عبرت نمى گيرند به احوال آنها كه پيشتر در اين خانه بوده اند (674).
مى فرمود: اى خانه ! خراب خواهى شد و ساكنان تو فانى خواهند شد؛ اى نفس ! عمل بكن براى خدا تا روزى بيابى ؛ و اى بدن ! تعب بكش تا راحت بيابى (675).
و مى فرمود: اى فرزند آدم ضعيف ! بپرهيز از عذاب پروردگار خود و بينداز طمع خود را، و در دنيا ضعيف باش و از شهوت خود عنيف باش و عادت ده بدن خود را به صبر و دل خود را به فكر و روزى از براى فرداى خود حبس مكن و حمد خدا را بر پيشانى بسيار كن كه يكى از اسباب نگاه داشتن تو از گناه آن است كه قادر نباشى بر هر چه خواهى (676).
و مى فرمود كه : اى گروه حواريان ! خود را دوست خدا گردانيد به دشمنى اهل معاصى و تقرب جوئيد بسوى خدا به دورى از ايشان و طلب كنيد خشنودى خدا را به خشم ايشان (677).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : دنيا متمثل شد براى حضرت عيسى به صورت زن كبود چشمى ، و حضرت عيسى عليه السلام از او پرسيد كه : چند شوهر كرده اى ؟
گفت : بسيار.
پرسيد كه : همه تو را طلاق گفتند؟
گفت : نه ، بلكه همه را كشتم .
فرمود كه : واى بر حال شوهران باقيمانده تو كه عبرت نمى گيرند از حال شوهرهاى كشته شده تو (678).
و در حديث موثق ديگر فرمود كه حضرت عيسى عليه السلام مى گفت : هولى را كه نمى دانى كه كى به تو خواهد رسيد چه مانع است تو را از آنكه مهياى آن شوى پيش از آنكه به ناگاه به تو رسد (679)؟!
فرمود: دشوار شده است مؤنت دنيا و مؤنت آخرت ، اما مؤنت دنيا پس ‍ دست دراز نمى كنى به چيزى از دنيا مگر آنكه فاجرى سبقت مى گيرد و آن را از دست تو مى ستاند اما مؤنت آخرت زيرا كه ياورى نمى يابى كه تو را بر آن اعانت كند (680).
و به سند صحيح از آن حضرت منقول است كه حواريان به خدمت عيسى عليه السلام آمدند و گفتند: اى تعليم كننده خير! ما را ارشاد كن بر راه راست . فرمود كه : موسى كليم خدا شما را امر مى كرد كه قسم دروغ به خدا مخوريد، من امر مى كنم شما را كه قسم مخوريد به خدا نه راست و نه دروغ .
گفتند: اى روح الله ! زياده كن .
فرمود: موسى پيغمبر خدا شما را امر كرد كه زنا مكنيد، من امر مى كنم شما را كه زنا را در خاطر خود مگذرانيد چه جاى آنكه زنا كنيد زيرا كه در دلى كه وسوسه زنا مى شود مانند خانه اى است كه منقش به طلا كرده باشند و آتشى در آن خانه برافروزند اگر چه خانه نمى سوزد اما دود نقشها را ضايع مى كند (681).
و به سند معتبر از حارث اعور منقول است كه گفت : روزى با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى رفتم در شهر حيره ناگهان به ديرى رسيديم كه ترسائى در آنجا ناقوس مى نواخت ، پس حضرت فرمود: يا حارث ! آيا مى دانى چه مى گويد اين ناقوس ؟
گفتم : خدا و رسول و پسر عم رسول بهتر مى دانند.
فرمود: مثل مى زند براى دنيا و خرابى آن مى گويد: لا اله الا الله حقا حقا صدقا صدقا ان الدنيا قد غرتنا و شغلتنا و استهوتنا، يابن الدنيا مهلا مهلا يابن الدنيا دقا دقا يابن الدنيا جمعا جمعا تفنى الدنيا قرنا قرنا، ما من يوم يمضى عنا الا اوهى منا ركنا، قد ضيعنا دارا تبقى و استوطنا دارا تفنى لسنا ندرى ما فرطنا فيها الا لو قد متنا حاصل مضمون اين كلمات آن است كه : شهادت مى دهم به يگانگى خدا و حال آنكه حق است حق است راست است راست است ، بدرستى كه دنيا ما را فريب داد و مشغول كرد از آخرت و عقل ما را ضايع كرد و ما را گمراه كرد، اى فرزند دنيا! پس انداز و به تاءخير انداز كار دنيا را، اى فرزند دنيا! هر روز كوبيده مى شوى به مصيبتها تا چند يكديگر را مى كوبيد براى جمع دنيا؟ و بزودى درهم شكسته خواهى شد، اى فرزند دنيا! تا چند جمع كنى مال و اسباب دنيا را؟ فانى مى كند دنيا هر قرنى را بعد از قرن ديگر، هيچ روز نمى گذرد از عمر ما مگر آنكه يك ركن از اركان بدن ما را ضعيف و سست مى كند، بتحقيق كه ضايع كرديم خانه باقى را و وطن خود گردانيديم خانه فانى را، نمى دانيم كه تقصير كرده ايم در دنيا مگر بعد از مردن .
پس حارث گفت : يا اميرالمؤمنين ! آيا نصارى مى دانند كه صدا و نواى ناقوس اين معنى دارد؟
فرمود: اگر مى دانستند، مسيح را شريك خدا نمى گردانيدند.
حارث گفت : من روز ديگر رفتم به نزد نصرانى كه در آن دير بود و گفتم : بحق مسيح كه اين ناقوس را بنواز به آن نحو كه پيشتر مى زدى ؛ چون شروع كرد به زدن هر مرتبه كه مى زد من يك فقره اى از آنچه حضرت فرموده بود مى خواندم و بر نواى آن منطبق مى شد تا به آخر رسيد، پس آن ديرانى گفت : بحق پيغمبر شما سوگند مى دهم تو را كه بگوئى كى اين را به تو گفت ؟
حارث گفت : آن شخصى كه ديروز با من همراه بود او به من تعليم كرد اين را.
پرسيد كه : ميان او و پيغمبر شما خويشى هست ؟
حارث گفت : پسر عم اوست .
پرسيد كه : آيا اين را از پيغمبر شنيده است ؟
گفت : بلى .
پس آن ديرانى مسلمان شد و گفت : والله كه من در تورات خوانده ام كه آخر پيغمبران پيغمبرى خواهد آمد كه تفسير صداى ناقوس خواهد كرد (682).

----------------------------------------
661- امالى شيخ طوسى 640.
662- قصص الانبياء راوندى 271.
663- قصص الانبياء راوندى 271.
664- اختصاص 221.
665- امالى شيخ مفيد 208.
666- تنبيه الخواطر 88.
667- تنبيه الخواطر 104.
668- تنبيه الخواطر 137.
669- تنبيه الخواطر 139.
670- تنبيه الخواطر 142.
671- تنبيه الخواطر 210.
672- تنبيه الخواطر 434.
673- تنبيه الخواطر 437.
674- تنبيه الخواطر 538.
675- تنبيه الخواطر 539.
676- تنبيه الخواطر 548.
677- تنبيه الخواطر 344 و 554.
678- كتاب الزهد 48.
679- كتاب الزهد 81.
680- كافى 8/144.
681- كافى 5/542.
682- امالى شيخ صدوق 187؛ معانى الاخبار 231


در اينجا آزمون سي و پنجم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:24 pm

باب بيست و نهم: در بيان قصه هاى ارميا و دانيال و عزير عليهم السلام و غرائب قصص بخت نصر است

حق تعالى مى فرمايد او كالذى مر على قريه وهى خاويه على عروشها (719) كه ترجمه لفيظش آن است كه : آيا ديده ايد مانند كسى كه گذشت بر قريه اى كه آن خالى بود و ديوارهايش بر سقفهايش افتاده بود و خراب شده بود؟، بعضى گفته اند او عزير بود چنانچه از حضرت صادق عليه السلام منقول است ؛ و بعضى گفته اند ارميا بود چنانچه از حضرت باقر عليه السلام منقول است . و آن قريه بعضى گفته اند بيت المقدس بود كه بخت نصر خراب كرده بود؛ و بعضى گفته اند ارض مقدسه بود؛ و بعضى گفته اند آن قريه اى بود كه پيش مذكور شد و چند هزار كس از آن گريختند از ترس مرگ و همه مردند (720).
قال انى يحيى هذه الله بعد موتها (721) گفت : كى يا چگونه خدا زنده خواهد كرد اين شهر و اهلش را بعد از خراب شدن و مردن ايشان ؟! و اين را بر وجه انكار نگفت بلكه از براى بيان عظمت و قدرت الهى گفت يا مى خواست بداند كيفيت زنده شدن ايشان را مانند حضرت ابراهيم عليه السلام به سبب آنكه ظاهر آيه موهم ضعف اعتقاد است .
بعضى از مفسران گفته اند: اين عزبر و ارميا نبود بلكه مرد كافرى بود (722)، و اين مخالف احاديث بسيار است .
فاماته الله ماه عام ثم بعثه (723) پس خدا ميراند او را صد سال پس زنده كرد او را، قال كم لبثت قال لبثت يوما او بعض يوم (724) چون زنده شد گمان كرد كه در خواب بوده و بيدار شده است از او پرسيدند: چند مدت است در اين مكان مكث كردى ؟ گفت : يك روز - و در اول روز خوابيده بود، چون نظر كرد ديد هنوز آفتاب غروب نكرده است و آخر روز است گفت : - بلكه بعضى از روز، و گوينده سخن با او بعضى گفته اند خدا بود و ندا از آسمان به او رسيد؛ بعضى گفته اند ملكى بود يا پيغمبرى بود يا مرد معمرى بود كه او را شناخت بعد از زنده شدن (725)، قال بل لبثت ماءه عام (726) گفت : بلكه صد سال در اين مكان مانده اى و مرده اى و الحال زنده شده اى ، فانظر الى طعامك و شرابك لم يتسنه (727) پس نظر كن به خوردنى و آشاميدنى خود كه هيچ تغيير نيافته است .
و منقول است كه : چون به اين مكان آمد انگورى و انجيرى و آب انگورى همراه داشت و اينها با اين لطافت در مدت صد سال هيچ متغير نشده بودند به قدرت الهى (728)، و انظر الى حمارك (729) و نظر كن بسوى درازگوش خود كه چگونه پوسيده و استخوانهايش از هم ريخته است ، و لنجعلك آيه للناس ‍ (730) و براى اين تو را ميرانديم در اين مدت و زنده نموديم كه آيتى باشى براى مردم بر حقيقت زنده شدن ايشان در قيامت ، و انظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما (731) و نظر كن بسوى استخوانهاى پوسيده كه چگونه اجزايش را بر روى يكديگر بلند مى كنيم و متصل مى كنيم و بعد از آن لباس گوشت بر روى استخوانها مى كشيم .
اكثر گفته اند حق تعالى حمار او را در نظر او زنده كرد تا ببيند خدا چگونه مرده را زنده مى كند، و بعضى گفته اند اول خدا چشم او را درست كرد و نظر مى كرد به استخوانهاى پراكنده شده خود كه جمع شدند و متصل شدند و گوشت و پوست بر روى آنها روئيد (732)، فلما تبين له قال اعلم ان الله على كل شى ء قدير (733) پس چون ظاهر شد بر او گفت : مى دانم كه خدا بر همه چيز قادر و توانا است يعنى پيشتر مى دانستم ، يا اكنون علم من زياده شد.
و به سندهاى صحيح و حسن از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون بنى اسرائيل معصيت بسيار كردند و تجاوز از امر پروردگار خود نمودند حق تعالى خواست بر ايشان مسلط گرداند كسى را كه ايشان را ذليل گرداند و بكشد، پس وحى نمود بسوى حضرت ارميا عليه السلام كه : اى ارميا! بگو بنى اسرائيل را كه چيست آن شهرى كه آن را برگزيده ام از ميان شهرها و در آن شهر درختهاى نيكو كشته ام و از هر درخت غريب زبونى آن را پاك كرده ام ، پس متغير شد احوال آن شهر و به عوض درختهاى نيكو درخت خرنوب كه زبون ترين درختها است از آن شهر روئيد؟
چون ارميا اين سخن را به علماى بنى اسرائيل نقل كرد، گفتند: براى ما معنى اين سخن را بيان فرما، پس ارميا هفت روز روزه داشت و دعا كرد، خدا به او وحى فرمود: آن شهر بيت المقدس است و آن درختها كه در آن رويانيده ام بنى اسرائيلند كه در آن شهر ساكن گردانيده ام ، و چون معصيت من كردند و دين مرا تغيير دادند و بدل كردند شكر نعمت مرا به كفران پس ‍ سوگند مى خورم بذات مقدس خود كه ايشان را امتحان مى كنم به فتنه عظيمى كه دانايان در آن حيران بمانند، و مسلط خواهم نمود بر ايشان از بندگان خود كسى را كه از همه كس ولادتش بدتر و خوردنش بدتر بوده باشد، پس بر ايشان مسلط خواهد شد و مردان ايشان را خواهد كشت و حرمت ايشان را اسير خواهد كرد و بيت المقدس كه خانه شرف و عزت ايشان است و به آن فخر مى كنند خراب خواهد كرد و سنگى كه به آن فخر مى كنند بر همه عالم در مزبله ها خواهد افكند و تا صد سال چنين خواهد بود.
چون ارميا اين خبر را به علماى بنى اسرائيل رسانيد گفتند: اى ارميا! بار ديگر از خدا سؤ ال كن كه فقرا و مساكين و ضعيفان چه گناه دارند كه چنين بلائى را بر ايشان مسلط مى گرداند؟ پس ارميا هفت روز ديگر روزه داشت ، خدا وحى نفرمود به او، پس هفت روز ديگر روزه داشت و بعد از هفت روز لقمه اى از طعام تناول كرد و باز وحى به او نرسيد، هفت روز ديگر روزه داشت پس خدا وحى فرمود به او كه : اى ارميا! دست بردار از اين سخن و اگر نه روى تو را به پشت برمى گردانم ، آيا مى خواهى شفاعت كنى در امرى كه مقدر و حتم كرده ام ؟! پس وحى نمود كه : بگو به ايشان كه گناه شما اين است كه گناه را ديديد و انكار نكرديد.
پس ارميا عرض كرد: پروردگارا! به من اعلام فرما كيست آنكه او را مسلط خواهى كرد تا بروم به نزد او و براى خود و اهل بيت خود امانى از او بگيرم .
حق تعالى فرمود: برو به فلان موضع و خواهى ديد پسرى كه از همه كس ‍ مزمن تر و مبتلاتر است ، ولادتش از همه كس خبيث تر است - يعنى ولد الزنا است - و غذايش از همه كس بدتر است .
چون ارميا به آن موضع آمد ديد كه پسرى در كاروانسرائى زمين گير شده است و او را در مزبله انداخته اند در ميان كاروانسرا، مادرى دارد كه او را تربيت مى كند و نان خشك را در كاسه ريزه مى كند و شير خوك را بر روى آن مى دوشد و به نزديك آن پسر مى آورد و او مى خورد! ارميا گفت : آن كه خدا فرمود البته اين خواهد بود، پس به نزديك آن پسر رفت و از او پرسيد: چه نام دارى ؟
گفت : بخت نصر.
پس ارميا دانست كه اوست ، و او را معالجه تا به اصلاح آمد، پس به او فرمود: مرا مى شناسى ؟
گفت : نه ، اينقدر مى دانم مرد صالحى هستى .
فرمود: منم ارميا پيغمبر بنى اسرائيل و خدا مرا خبر داده است كه تو بر بنى اسرائيل مسلط خواهى شد و مردان ايشان را خواهى كشت و چنين و چنان خواهى كرد.
چون بخت نصر اين سخن را شنيد به آن حال نخوتى در او بهم رسيد! ارميا عليه السلام فرمود: نامه امانى براى من بنويس ، پس نامه امان را نوشت و به آن حضرت داد، و مى رفت به كوهها و هيزم جمع مى كرد و مى آورد و مى فروخت در شهر و معاش مى كرد؛ پس مردم را به جنگ بنى اسرائيل دعوت كرد و مسكن بنى اسرائيل بيت المقدس بود، و چون جمعى به او اتفاق كردند با لشكر خود متوجه بيت المقدس شد و مردم بسيار از اطراف و نواحى گرد او جمع شدند.
چون خبر به ارميا عليه السلام رسيد كه او متوجه بيت المقدس شده بر سر راه او آمد و از بسيارى لشكر او نتوانست خود را به او برساند، پس نامه را بر سر چوبى كرد بلند نمود، بخت نصر گفت : تو كيستى ؟
فرمود: من ارمياى پيغمبرم كه تو را بشارت دادم كه بر بنى اسرائيل مسلط خواهى شد، و اين نامه امانى است كه براى من نوشتى .
گفت : تو را امان دادم اما امان اهل بيت تو موقوف است بر اينكه تيرى مى اندازم از اينجا بسوى بيت المقدس ، اگر تير من به بيت المقدس برسد با وجود اين راه دور پس ايشان را امان نمى دهم ، و اگر نرسد امان مى دهم ؛ و چون تير انداخت باد تيرش را برد تا بند شد در بيت المقدس ! گفت : ايشان را امان نمى دهم .
پس چون بيت المقدس را فتح كرد و داخل شد كوهى از خاك در ميان شهر ديد و در ميان آن كوه خونى ديد كه مى جوشد و هر چند خاك بر آن مى ريزند باز مى جوشد و از خاك بيرون مى آيد! پرسيد: اين چه خون است ؟
گفتند: خون پيغمبرى است از پيغمبران خدا كه پادشاهان بنى اسرائيل او را كشتند و از روزى كه شهيد شده است تا امروز اين خون مى جوشد و هر چند خاك بر آن مى ريزند از خاك بيرون مى آيد، و آن خون حضرت يحيى بن زكريا عليه السلام است و در زمان او پادشاه جبارى بود كه زنا مى كرد با زنان بنى اسرائيل ، هرگاه به حضرت يحيى عليه السلام مى گذشت آن حضرت به او مى فرمود: از خدا بترس اى پادشاه كه حلال نيست بر تو اين كار كه مى كنى ، پس يكى از زنان كه با آنها زنا مى كرد در وقتى كه آن ملعون مست بود به او گفت : اى پادشاه ! يحيى را بكش ، پس آن ملعون امر كرد كه بروند و سر يحيى عليه السلام را بياورند، چون آن حضرت را شهيد كردند و سر مباركش را در طشتى گذاشتند و به نزد آن ملعون آوردند آن سر مطهر با او سخن مى گفت و مى فرمود: از خدا بترس كه حلال نيست آنچه تو مى كنى ، پس خون جوشيد و از طشت بيرون آمد و بر زمين ريخت و مى جوشيد و ساكن نمى شد تا وقتى كه بخت نصر داخل بيت المقدس شد؛ و ميان شهادت آن حضرت و خروج بخت نصر صد سال فاصله بود، پس ‍ بخت نصر داخل هر شهر از شهرهاى بنى اسرائيل كه مى شد مردان و زنان و اطفال و حيوانات ايشان را مى كشت و باز آن خون مى جوشيد تا آنكه همه را فانى كرد، پس پرسيد: آيا احدى از بنى اسرائيل در اين بلاد مانده است ؟
گفتند: پير زالى از ايشان در فلان موضع هست . پس آن زن را طلبيد و چون سرش را در ميان آن خون بريد خون از جوشيدن ساكن شد، و اين زن آخر آنها بود كه از بنى اسرائيل كشت ، پس رفت بسوى بابل و در آنجا شهرى بنا كرد و در آن شهر اقامت نمود و چاهى كند و دانيال را با شير ماده اى در آن چاه افكند، پس آن شير گل آن چاه را مى خورد و دانيال شير آن را مى خورد تا آنكه مدتى بر اين حال ماند، پس خدا وحى فرمود بسوى پيغمبرى كه در بيت المقدس بود كه : اين خوردنى و آشاميدنى را براى دانيال ببر و سلام مرا به او برسان
آن پيغمبر گفت : پروردگارا! در كجا است دانيال ؟
وحى به او رسيد كه : دانيال در چاهى است در فلان موضع از بابل .
پس پيغمبر بر سر آن چاه رفت و گفت : اى دانيال !
فرمود: لبيك ، صداى غريبى مى شنوم !
گفت : پروردگارت تو را سلام مى رساند و اين خوردنى و آشاميدنى را براى تو فرستاده است ؛ و آنها را به چاه فرو فرستاد.
پس آن حضرت گفت : الحمدلله الذى لا ينسى من ذكره ، الحمدلله الذى لا يخيب من دعاه ، الحمدلله الذى من توكل عليه كفاه ، الحمدلله الذى من وثق به لم يكله الى غيره ، الحمدلله الذى يحزى بالاحسان احسانا، الحمدلله الذى يجزى بالصبر نجاه ، الحمدلله الذى يكشف ضرنا عند كربتنا، و الحمدلله الذى هو ثقتنا حين تنقطع الحيل منا، و الحمدلله الذى هو رجاونا حين ساء ظننا باعمالنا يعنى : حمد مى كنم خداوندى را كه فراموش نمى كند هر كه او را ياد كند، سپاس مى كنم خداوندى را كه نااميد نمى كند كسى را كه او را بخواند، حمد مى كنم خداوندى را كه هر كه بر او توكل كند كفايت امور او مى كند، سپاس مى گويم خداوندى را كه هر كه بر او اعتماد كند او را به ديگران وا نمى گذارد، حمد مى كنم خداوندى را كه جزا مى دهد به نيكى جزاى نيك ، سپاس خداوندى را سزاست كه جزا مى دهد به صبر كردن ، نجات از مخاوف و مهالك دنيا و عقبى ، حمد خداوندى را رواست كه برطرف مى كند بدحالى ما را نزد كربت و شدت ما، حمد مى كنم خداوندى را كه محل اعتماد ماست هرگاه گسسته شود چاره ها از ما، حمد مى كنم خداوندى را كه اميدگاه ماست در هنگامى كه بد شود گمان ما به سبب كرده هاى ما.

----------------------------------------
719- سوره بقره : 259.
720- مجمع البان 1/370.
721- سوره بقره : 259.
722- تفسير فخر رازى 7/30.
723- سوره بقره : 259.
724- سوره بقره : 259.
725- مجمع البيان 1/370.
726- سوره بقره : 259.
727- سوره بقره : 259.
728- مجمع البيان 1/370.
729- سوره بقره : 259.
730- سوره بقره : 259.
731- سوره بقره : 259.
732- مجمع البيان 1/370؛ تفسير فخر رازى 7/38.
733- سوره بقره : 259.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:25 pm

پس بخت نصر در خواب ديد كه گويا سرش از آهن است و پاهايش از مس ‍ است و سينه اش از طلا است ! منجمان را طلبيد و گفت : بكوئيد كه من چه خواب ديده ام ؟
گفتند: نمى دانيم و ليكن بگو چه ديده اى تا ما براى تو تعبير كنيم .
بخت نصر گفت : در اين مدت هر سال مبلغى به شما مى دهم و شما نمى دانيد كه من چه در خواب ديده ام ؟ و امر كرد همه را گردن زدند! پس ‍ بعضى از اركان دولت او عرض كردند: آنچه تو مى خواهى آن كسى كه به چاه افكنده اى مى داند، زيرا از آن وقت كه او را به چاه انداخته اى تا حال زنده است و شير به او ضرر نرسانده است و شير گل مى خورد و او را شير مى دهد، پس فرستاد و آن حضرت را طلبيد و گفت : بگو من چه خواب ديده ام !
فرمود: چنين خواب ديده اى .
گفت : راست است ، اكنون بگو تعبيرش چيست ؟
فرمود كه : تعبير خواب تو آن است كه پادشاهى تو به آخر رسيده است و سه روز ديگر كشته خواهى شد و مردى از اهل فارس تو را مى كشد!
گفت : من هفت شهر بر دور يكديگر ساخته ام و بر هر شهر نگاهبانان بسيار مقرر كرده ام و به اين نيز راضى نشده ام تا آنكه صورت مرغابى از مس بر در دروازه ها تعبيه نموده ام كه هر غريبى داخل مى شود فرياد مى كند تا او را بگيرند.
دانيال فرمود: چنين خواهد شد كه من گفتم .
بخت نصر لشكر خود را متفرق نمود و حكم كرد هر كسى را كه ببينند بكشند هر كه باشد، و دانيال در اين وقت نزد او نشسته بود گفت : در اين سه روز تو را از خود جدا نمى كنم ، پس اگر سه روز گذشت و من كشته نشدم تو را مى كشم !
پس پسين روز سوم شد غمى او را عارض شد و بيرون آمد و غلامى داشت از اهل فارس كه او را فرزند خود خوانده بود و نمى دانست از اهل فارس ‍ است ، چون بيرون آمد آن غلام را ديد پس شمشير خود را به او داد و گفت : هر كه را ببينى بكش اگر چه من باشم غلام شمشير را گرفت و ضربتى به او زد و او را به جهنم واصل كرد.
اما ارميا عليه السلام بعد از كشتن بنى اسرائيل از بيت المقدس بيرون آمد و بر حمارى سوار شد و انجير و آب انگور براى توشه خود برداشت ، پس نظر كرد به درندگان صحرا و درندگان دريا و درندگان هوا كه بدن كشتگان را مى خوردند، پس ساعتى فكر كرد و گفت : آيا چگونه خدا اين مردگان را زنده مى كند كه درندگان بدن ايشان را خوردند؟ خدا در همان موضع قبض ‍ روحش نمود، بعد از صد سال او را زنده كرد.
چون حق تعالى بر بنى اسرائيل ترحم نمود و بخت نصر را هلاك كرد، بنى اسرائيل را به دنيا برگرداند و آن كه صد سال مرده بود و زنده شد ارميا عليه السلام بود.
و عزبر چون بخت نصر پادشاه شد و بر بنى اسرائيل مسلط شد از او گريخت و در ميان چشمه آبى رفت و غائب شد در آنجا، پس خدا اول عضوى كه از ارميا زنده كرد ديده هاى او بود در ميان سفيدى چشم او كه مانند سفيده تخم مرغ بود و مى ديد چيزها را، پس خدا وحى كرد بسوى او كه : چندگاه است در اين موضع هستى ؟
عرض كرد: يك روز. پس چون ديد آفتاب بلند شده است گفت : بعضى از يك روز.
حق تعالى فرمود: بلكه صد سال در اينجا مانده اى ، پس نظر كن بسوى انجير و آب انگور كه در اين مدت متغير نشده اند، و نظر كن به حمار خود كه چگونه پوسيده است و نظر كن كه چگونه آن را و تو را زنده مى كنم .
پس ديد كه استخوانهاى پوسيده ريزه شده به قدرت الهى به نزديك يكديگر مى آيند و بر يكديگر مى چسبند و گوشتها كه خاك شده اند يا حيوانات خورده اند جدا مى شوند و بر بدن او و حمارش مى چسبند تا آنكه خلقت ارميا و حمار او هر دو درست شد و هر دو برخاستند، پس گفت : مى دانم خدا بر همه چيز قادر و توانا است (734).
و در روايت معتبر ديگر گذشت كه : دو پادشاه كافر تمام روى زمين را متصرف شدند: نمرود و بخت نصر (735).
و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است : چون ارميا عليه السلام كرد بسوى خرابى بيت المقدس و حوالى آن و كشتگانى كه در آن شهرها افتاده بودند گفت : آيا اينها را كى زنده خواهد كرد بعد از مردن ؟! پس خدا او را صد سال ميراند و بعد از آن زنده كرد و مى ديد كه اعضايش چگونه به يكديگر متصل مى شوند و گوشت و بر روى آنها مى رويد و مفاصل و رگهايش چگونه پيوند مى شوند، پس چون درست نشست گفت : مى دانم كه حق تعالى بر همه چيز قادر است (736).
و در حديث معتبر ديگر فرمود: هر كه براى روزى خود غمگين باشد بر او گناهى نوشته مى شود، بدرستى كه دانيال عليه السلام در زمان پادشاه جبار ستمكارى بود و او را گرفت و در چاهى انداخت و درندگان را با او به چاه افكند، پس آن درندگان نزديك او نرفتند و با او را از آن چاه بيرون نياورد، پس حق تعالى وحى نمود به پيغمبرى از پيغمبران خود كه : طعامى براى دانيال ببر.
گفت : پروردگارا! دانيال در كجا است ؟
حق تعالى فرمود: چون از شهر بيرون مى روى كفتارى در برابر تو پيدا خواهد شد، از پى آن كفتار برو كه او تو را مى برد بر سر آن چاه
چون آن پيغمبر بر سر چاه آمد و طعام را به چاه فرستاد دانيال عليه السلام آن دعا را خواند كه گذشت .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: خدا نخواسته است كه روزى دهد مؤمنان را مگر از جائى كه ايشان گمان نداشته باشند (737).
در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون هنگام وفات سليمان عليه السلام شد وصيت نمود بسوى آصف بن برخيا و او را خليفه خود گردانيد به امر الهى ، پس پيوسته شيعيان به خدمت آصف مى آمدند و مسائل دين خود را از او اخذ مى نمودند، پس آصف مدت طولانى از ايشان غائب شد پس ظاهر شد و مدتى در ميان قوم خود ماند پس ايشان را وداع كرد، شيعيان گفتند: ديگر ما تو را در كجا ببينيم ؟
گفت : نزد صراط؛ و از ايشان غائب شد، و بليه بر بنى اسرائيل شديد شد بعد از غيبت او، و بخت نصر بر ايشان مسلط شد و هر كه را مى يافت مى كشت و هر كه مى گريخت از پى او مى فرستاد و فرزندان ايشان را اسير مى كرد، چهار كس از فرزندان يهودا را از ميان اسيران خود انتخاب كرد كه يكى از آنها دانيال عليه السلام بود و از فرزندان هارون عزبر عليه السلام را انتخاب نمود، و ايشان اطفال خردسال بودند و در دست او اسير ماندند و بنى اسرائيل در دست بخت نصر اسير بود، پس چون فضيلت آن حضرت را دانست و شنيد كه بنى اسرائيل انتظار بيرون رفتن او مى كشند و اميد فرج دارند در ظاهر شدن او و بر دست او، امر كرد او را در چاه عظيم گشاده حبس كردند و شيرى در آنجا گذاشتند كه او را هلاك كند و امر كرد كسى طعام به او ندهد، پس شير نزديك آن حضرت نرفت و حق تعالى خوردنى و آشاميدنى او را به دست پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل براى او فرستاد، پس دانيال روزها روزه مى داشت و شب بر آن طعام افطار مى كرد و بليه و آزار شديد شد بر شيعيان و قوم او كه انتظار فرج و ظهور او مى بردند و شك كردند اكثر ايشان در دين به جهت طول مدت غيبت آن حضرت .
و چون بليه و امتحان دانيال عليه السلام و قومش به نهايت رسيد، بخت نصر در خواب ديد كه ملائكه فوج فوج از آسمان به زمين مى آمدند و بر سر چاهى مى رفتند كه دانيال در آنجا محبوس بود و بر او سلام مى كردند و او را بشارت به فرج مى دادند، چون صبح شد از عمل خود پشيمان شد و امر كرد آن حضرت را از چاه بيرون آوردند و از او معذرت طلبيد از آنچه نسبت به او كرده بود و امور مملكت و پادشاهى خود را به او گذاشت ، و آن حضرت را فرمانفرماى ملك خود نمود و حكم كردن ميان مردم را به او تفويض فرمود، و هر كه از بنى اسرائيل از خوف بخت نصر مخفى شده بود ظاهر شد و گردن اميد كشيدند و بسوى دانيال جمع شدند و يقين كردند به فرج خود، پس اندك زمانى كه بر اين حال گذشت حضرت دانيال عليه السلام به رحمت ايزدى واصل شد و امر نبوت و خلافت بعد از او به حضرت عزبر عليه السلام منتهى شد و شيعيان بر او گرد آمدند و به او انس ‍ گرفتند و مسائل دين خود را از او فرا مى گرفتند، پس حق تعالى صد سال او را از ايشان پنهان كرد پس بار ديگر او را بر ايشان مبعوث گردانيد و حجتهاى خدا بعد از او غائب شدند و بليه بر بنى اسرائيل عظيم شد تا آنكه حضرت يحيى عليه السلام ظاهر شد (738).
و به سند معتبر منقول است كه از حضرت امام محمد باقر عليه السلام سؤ ال كردند: آيا صحيح است كه حضرت دانيال عليه السلام تعبير خواب مى دانسته است و آن حضرت اين علم را به مردم تعليم نموده است ؟
فرمود: بلى ، خدا وحى نمود بسوى او و پيغمبر بود و او از آنها بود كه خدا اين علم را به ايشان تعليم نموده بود و بسيار راست گفتار و درست كردار و حكيم و دانا بود و عبادت خدا به محبت ما اهل بيت مى كرد، و هيچ پيغمبر و ملكى نبوده است مگر آنكه عبادت مى كرده است خدا را به محبت ما اهل بيت (739).

----------------------------------------
734- تفسير قمى 1/86.
735- خصال 255.
736- احتجاج 2/230.
737- امالى شيخ طوسى 300؛ قصص الانبياء راوندى 230.
738- كمال الدين و تمام النعمه 157.
739- قصص الانبياء راوندى 229.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:26 pm

و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : پادشاهى در زمان دانيال عليه السلام بود و به آن حضرت عرض كرد: مى خواهم پسرى مثل تو داشته باشم .
فرمود: من چه منزلت در دل تو دارم ؟
پادشاه گفت : بزرگترين مرتبه ها و عظيمترين منزلتهاى تو در دل من هست و تو را بسيار دوست دارم .
دانيال گفت : چون اراده مجامعت نمائى با زوجه خود، در فكر من باش و همت خود را به جانب من مصروف گردان
چون چنين كرد فرزندى براى او متولد شد كه شبيه ترين خلق خدا به دانيال عليه السلام بود (740).
و به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه : بخت نصر صد و هشتاد و هفت سال پادشاهى كرد، و چون از سلطنت او چهل و هفت سال گذشت حق تعالى حضرت عزبر عليه السلام را بسوى اهل شهرها كه حق تعالى اهل آنها را هلاك كرد و بعد از آن زنده كرد مبعوث گردانيد، و ايشان از شهرها متفرق بودند و از ترس مرگ گريختند و در جوار و همسايگى عزبر عليه السلام قرار گرفتند و مؤمن بودند، و عزبر به نزد ايشان تردد مى كرد و سخن ايشان را مى شنيد و به سبب ايمان ايشان دوست مى داشت ايشان را و برادرى كرد با ايشان در ايمان ، پس يك روز از ايشان غائب شد و به نزد ايشان نيامد، روز ديگر كه به نزد ايشان آمد ديد همه مرده اند! پس اندوهناك شد به مرگ ايشان و گفت : كى خدا زنده خواهد كرد اين جسدهاى مرده را؟ (از روى تعجب اين سخن را گفت چون همه را يكباره مرده ديد)، خدا او را در همان ساعت قبض روح كرد و صد سال بر آن حال ماندند، و بعد از صد سال حق تعالى آن حضرت را با آن جماعت زنده كرد و ايشان يكصد هزار مرد جنگى بودند و بعد از او بخت نصر بر ايشان مسلط شد و همه را كشت و يكى از ايشان بيرون نرفت ، چون او پادشاه شد دانيال را گرفت با شيعيان او و شكاف عميقى در زمين كند و ايشان را در آن نقب انداخت و آتش بر روى ايشان افروخت ، چون ديد آتش ‍ ايشان را نمى سوزاند و به نزديك ايشان نمى آيد ايشان را در آن نقب محبوس نمود و درنده بسيارى در آنجا انداخت و به هر قسم عذابى ايشان را معذب گردانيد تا آنكه حق تعالى ايشان را از دست او نجات داد، و الاصحاب الاخدود كه حق تعالى در قرآن ياد فرموده است ايشانند.
و چون حق تعالى خواست دانيال را به رحمت خود ببرد امر كرد او را كه بسپارد نور و حكمت خدا را به فرزندش مكيخا و او را خليفه خود گرداند (741).
به سند حسن بلكه صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: دانيال عليه السلام يتيمى بود كه مادر و پدر نداشت و پير زالى از بنى اسرائيل او را تربيت كرد و پادشاهى از پادشاهان بنى اسرائيل كه در آن زمان بود دو قاضى داشت ، و آن دو قاضى دوستى داشتند و مرد صالحى بود، و آن مرد صالح زن بسيار جميله صالحه عابده اى داشت و آن مرد به نزد پادشاه مى آمد و با او سخن مى گفت ، پس ‍ روزى پادشاه را احتياج بهم رسيد به شخصى كه او را براى كارى به جائى بفرستد، پس به آن دو قاضى گفت : شخصى را اختيار كنيد كه من براى بعضى از امور خود او را به جائى بفرستم ، ايشان شوهر آن زن را نشان دادند و پادشاه او را براى آن كار فرستاد.
چون آن مرد روانه مى شد به آن قاضيان سفارش كرد كه : به احوال زن من برسيد و از او غافل مباشيد، پس آن قاضيان مى آمدند به در خانه دوست خود كه خبر از احوال زن او بگيرند، پس عاشق آن زن شدند و او را تكليف كردند كه راضى شود به زنا، و او ابا كرد، گفتند: اگر راضى نمى شوى ما نزد پادشاه گواهى مى دهيم كه تو زنا كرده اى تا تو را سنگسار كند!
آن زن صالحه گفت : هر چه خواهيد بكنيد، من به اين عمل راضى نمى شوم !
پس آن دو خائن به نزد پادشاه آمده و گواهى دادند كه آن زن عابده زنا كرده است ، پس اين امر به پادشاه بسيار عظيم نمود و غم عظيمى بر او داخل شد چون بسيار به آن زن اعتقاد داشت و شهادت قاضيان را نيز رد نمى توانست كرد، پس به ايشان گفت : شهادت شما مقبول است ، اما بعد از سه روز ديگر او را سنگسار كنيد؛ و ندا كرد در آن شهر كه : در فلان روز حاضر شويد براى كشتن فلان عابده كه زنا كرده است و دو قاضى به زناى او گواهى داده اند!
چون مردم در اين باب گفتگو بسيار كردند پادشاه به وزيرش گفت : آيا در اين باب چاره اى به خاطرت نمى رسد كه باعث نجات عابده گردد؟ گفت : نه .
چون روز سوم شد كه روز وعده سنگسار بود وزير از خانه خود روانه منزل پادشاه شد، ناگاه در اثناى راه رسيد به چند طفل كه بازى مى كردند و حضرت دانيال در ميان ايشان بود و آن حضرت را نمى شناخت ، چون وزير به ايشان رسيد دانيال گفت : اى گروه اطفال ! بيائيد كه من پادشاه شوم و فلان طفل عابده شود و فلان و فلان دو قاضى بشوند، پس خاكى نزد خود جمع كرد و شمشيرى از نى براى خود ساخت و به اطفال ديگر حكم كرد: بگيريد دست بكى از اين گواهان را به فلان موضع ببريد و دست ديگرى را بگيريد و به فلان موضع ببريد؛ پس يكى از ايشان را طلبيد و گفت : آنچه حق است بگو و اگر حق نگوئى تو را مى كشم (و در اين احوال وزير ايستاده بوده و سخن دانيال را مى شنيد و اين اوضاع را مى ديد) پس آن طفلى كه گواه بود گفت : عابده زنا كرد! گفت : چه وقت زنا كرد؟ گفت : فلان روز! پرسيد: با كى زنا كرد؟ گفت : با فلان پسر فلان ! پرسيد: در كجا زنا كرد؟ گفت : در فلان موضع .
پس دانيال فرمود: ببريد اين را به جاى خود و ديگرى را بياوريد؛ پس او را به جاى خود بردند و ديگرى را آوردند، دانيال فرمود: به چه چيز شهادت مى دهى ؟ گفت : شهادت مى دهم كه عابده زنا كرده است ! پرسيد: در چه وقت ؟ گفت در فلان وقت ! پرسيد: با كى ؟ گفت : با فلان پسر فلان ! پرسيد: در چه موضع ؟ گفت : در فلان موضع !
پس هر يك از اينها را مخالف گواه يكديگر كه گفته بود گفت ، دانيال فرمود: الله اكبر اينها به ناحق گواهى داده بودند، اى فلان ! ندا كن در ميان مردم كه اينها به ناحق شهادت داده اند پس حاضر شوند مردم تا ايشان را بكشيم .
چون وزير اين قضيه غريبه را از آن حضرت مشاهده نمود به سرعت تمام به خدمت پادشاه شتافت و آنچه از دانيال عليه السلام ديده و شنيده بود عرض كرد، پادشاه فرستاد و آن دو قاضى را طلبيد و ايشان را از يكديگر جدا كرد چنانچه دانيال كرده بود، و هر يك را تنها طلبيد و از خصوصيات زناى عابده سؤ ال نمود و هر يك خلاف ديگرى گفتند! پس پادشاه فرمود ندا كردند در ميان مردم كه : حاضر شويد براى كشتن دو قاضى كه ايشان افترا كرده بودند بر عابده ، و امر كرد به كشتن ايشان (742).
و به سند حسن بلكه صحيح از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حق تعالى وحى كرد به داود عليه السلام كه : برو به نزد بنده من دانيال و بگو به او كه : مرا نافرمانى كردى و تو را آمرزيدم و باز نافرمانى كردى آمرزيدم و باز نافرمانى كردى آمرزيدم ، اگر در مرتبه چهارم نافرمانى كنى تو را نخواهم آمرزيد.
پس داود عليه السلام به نزد حضرت دانيال آمد و تبليغ رسالت الهى كرد، پس دانيال عليه السلام گفت : آنچه بر تو بود از تبليغ رسالت الهى بعمل آوردى .
چون سحر شد حضرت دانيال عليه السلام به تضرع و ابتهال دست به درگاه خداوند ذوالجلال برداشت و به زبان عجز و انكسار مناجات كرد كه : پروردگارا! بدرستى كه داود پيغمبر تو مرا از تو خبر داد كه من تو را نافرمانى كرده ام سه مرتبه و آمرزيده اى مرا و اگر در مرتبه چهارم نافرمانى كنم مرا نخواهى آمرزيد، پس بعزت و جلال تو سوگند مى خورم كه اگر مرا نگاه ندارى و توفيق ندهى هر آينه معصيت تو خواهم كرد پس معصيت تو خواهم كرد (743).
مؤلف گويد: ملاقات حضرت داود با دانيال عليهما السلام بسيار غريب است ، و موافق آنچه از احاديث سابقه معلوم شد كه فاصله بسيار در ميان زمانهاى ايشان بوده است مگر آنكه دانيال بسيار معمر شده باشد، و محتمل است كه دانيال ديگر بوده باشد اگر چه بعيد است .
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: گرامى داريد نان را كه عمل كردند در آن آنچه در ميان عرش است تا زمين و آنچه در زمين است از مخلوقات خدا تا نان بعمل آمده است . پس فرمود به جمعى كه در دور آن حضرت بودند كه : مى خواهيد حديثى براى شما نقل كنم ؟
گفتند: بلى يا رسول الله فداى تو باد پدران و مادران ما.
پس فرمود: پيغمبرى بود پيش از شما كه او را دانيال مى گفتند و يك گرده نان داد به كشتيبانى كه او را از نهرى بگذراند، پس كشتيبان گرده نان را انداخت و گفت : من نان تو را چه مى كنم ، اين نان در پيش ما در زير دست و پا ريخته است و پا مال مى شود.
چون دانيال اين عمل را از او ديد دست بسوى آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا! نان را گرامى دار بتحقيق كه ديدى پروردگارا اين مرد با نان چه كرد و در حق نان چه گفت .
پس حق تعالى وحى نمود بسوى آسمان كه : باران را از ايشان حبس كن ، و وحى نمود بسوى زمين كه : مانند آجر سخت باش كه گياه از تو نرويد، پس ‍ باران از ايشان قطع شد و به مرتبه اى قحط در ميان ايشان بهم رسيد كه يكديگر را مى خوردند، چون شدت ايشان به نهايت آن مرتبه رسد كه خدا مى خواست كه تاءديب ايشان به آن بنمايد روزى يك زنى كه فرزندى داشت به زن ديگر كه او نيز فرزندى داشت گفت : بيا امروز من فرزند خود را مى كشم كه ما و تو بخوريم و فردا تو فرزند خود را بكش و به من حصه اى از او بده ، گفت : چنين باشد؛ پس امروز فرزند اين زن را خوردند، چون روز ديگر گرسنه شدند آن زن ديگر امتناع كرد از كشتن فرزند خود و منازعه كرد و به خدمت حضرت دانيال عليه السلام مرافعه آوردند، دانيال عليه السلام گفت : كار به اينجا رسيده است كه فرزند خود را مى خوريد؟
گفتند: بلى اى پيغمبر خدا از اين بدتر هم شده است .
پس دست بسوى آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا! عود كن بر ما به فضل و رحمت خود و عقاب مكن اطفال و بيچارگان را به گناه كشتيبان و امثال او كه كفران نعمت تو كردند؛ پس خدا امر كرد آسمان را كه باران بر زمين ببارد و امر فرمود زمين را كه : براى خلق من برويان آنچه از ايشان فوت شده است از خير تو در اين مدت زيرا كه من رحم كردم ايشان را براى طفل خردسال (744).
و در حديث معتبر از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه : چون درنده را بينى بگو: اعوذ برب دانيال و الجب من شر كل اسد مستاءسد (745) يعنى : پناه مى برم به پروردگار دانيال و چاهى كه دانيال در آن افكنده بودند از شر هر شير درنده .

----------------------------------------
740- قصص الانبياء راوندى 230.
741- كمال الدين و تمام النعمه 225، و در آن به جاى مهروبه ، قهرويه آمده است .
742- كافى 7/426؛ تهذيب الاحكام 6/309.
743- كافى 2/435؛ كتاب الزهد 74.
744- كافى 6/302؛ وسائل الشيعه 24/384.
745- كافى 2/571.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:26 pm

و به سند معتبر از حضرت امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه : خدا وحى نمود بسوى دانيال عليه السلام كه : دشمن ترين بندگان من نزد من جاهل نادانى است كه سبك شمارد حق اهل علم را و ترك نمايد پيروى ايشان را، و محبوبترين بندگان من نزد من پرهيزكارى است كه طلب نمايد ثواب بزرگ مرا و ملازم علما باشد و از ايشان جدا نشود و تابع بردباران باشد و قبول نصيحت نمايد از دانايان (746).
و قطب راوندى و ابن بابويه رحمه الله عليهما روايت كرده اند به سندهاى خود از وهب بن منبه كه : چون بخت نصر پادشاه شد پيوسته متوقع فساد و فجور بنى اسرائيل بود زيرا مى دانست كه تا ايشان گناه بسيار نكنند كه مستحق منع يارى خدا شوند، او بر ايشان مسلط نمى تواند شد، پس پيوسته جواسيس مى فرستاد و از احوال ايشان خبر مى گرفت تا آنكه حال بنى اسرائيل متغير شد از صلاح به فساد و پيغمبران خود را كشتند، پس بخت نصر با لشكرش بر سر ايشان آمده و ايشان را احاطه كردند چنانچه حق تعالى مى فرمايد و قضينا الى بنى اسرائيل فى الكتاب لتفسدن فى الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا (747) كه ترجمه اش اين است : وحى كرديم بسوى بنى اسرائيل در تورات كه البته فساد خواهيد كرد در زمين دو مرتبه و سركشى و طغيان خواهيد كرد طغيان بزرگ .
فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا (748) پس چون رسيد وعده عقوبت معصيت اول ايشان برانگيختيم بر شما بنده اى چند از خود را كه صاحب قوت و شوكت شديد و عظيم بودند پس گرديدند در ميان خانه ها و ايشان را طلب كردند و كشتند و اسير كردند و وعده عقاب ايشان وعده اى بود كردنى و لازم .
وهب گفت كه : مراد از اين گروه بخت نصر و لشكر اويند (749).
و مفسران گفته اند كه افساد اول ايشان مخالفت احكام تورات بود و افساد دوم ايشان كشتن شعيا يا ارميا يا زكريا و يحيى و قصد كشتن عيسى ، و اين گروه را بعضى بخت نصر و لشكر او گفته اند و بعضى جالوت و بعضى سخاريب گفته اند كه از اهل نينوا بود (750).
ثم رددنا لكم الكره عليهم و امددناكم باموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيرا (751) يعنى : پس برگردانيديم از براى شما دولت و غلبه را بر ايشان و اعانت كرديم شما را به مالها و فرزندان و لشكر شما را زياده گردانيديم .
مفسران گفته اند كه بعد از غارت بخت نصر از جانب لهراسف كه پادشاه بابل بود چون گشتاسف پسر لهراسف پادشاه شد رحم كرد بر بنى اسرائيل و اسيران ايشان را رد كرد و به شام فرستاد و دانيال را بر ايشان پادشاه كرد، پس مستولى شدند بنى اسرائيل بر اتباع بخت نصر، و بنابر قول ديگر اشاره است به كشتن داود جالوت را (752).
و وهب روايت كرده است كه : چون بخت نصر بنى اسرائيل را محصور كرد و ايشان از مقاومت او عاجز شدند تضرع و توبه و انابه كردند بسوى پروردگار خود و رو به خير و خوبى آوردند و سفيهان را منع كردند از معاصى و اظهار معروف كردند و نهى از منكر نمودند، پس خدا ايشان را غالب گردانيد بر بخت نصر بعد از آنكه مغلوب او شده بودند و شهرهاى ايشان را فتح كرده بود و برگشتند، و سبب برگشتن او آن بود كه تيرى بر پيشانى اسب او آمد و اسب او برگشت تا را از شهر بيرون برد پس باز بنى اسرائيل متغير و فاسد شدند و مشغول گناهان شدند و به سبب اين باز بخت نصر اراده كرد كه بر سر ايشان بيايد، چنانچه حق تعالى مى فرمايد فاذا جاء وعد الاخره (753) پس ‍ چون رسيد وعده عقوبت ديگر ايشان ليسوؤ ا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول مره و ليتبروا ما علوا تتبيرا (754) برانگيختيم ايشان را تا روهاى شما را به حال بد برگردانند و تا داخل مسجد بيت المقدس شوند چنانچه اول مرتبه داخل شدند و تا هلاك كنند ايشان را به قدر مدت بلندى و طغيان ايشان هلاك كردنى (755).
مفسران گفته اند كه : پادشاه بابل بار ديگر به جنگ ايشان آمد (756).
و وهب روايت كرده است كه : چون بنى اسرائيل بار ديگر عود به فساد كردند حضرت ارميا عليه السلام ايشان را خبر داد كه بخت نصر مهياى جنگ شما است و خدا بر شما غضب كرده است و مى فرمايد كه : اگر توبه كنيد به سبب صلاح پدران شما بر شما رحم خواهم كرد، و مى فرمايد كه : هرگز ديده ايد كه كسى معصيت من كند و به معصيت من سعادت يابد؟! يا دانسته ايد كسى را كه اطاعت من بكند و با طاعت من بدبخت و بدحال شود؟! اما علما و عباد شما پس بندگان مرا خدمتكاران خود گردانيده اند و ميان ايشان بغير كتاب من حكم طاغى شده اند به سبب نعمت من و دنيا ايشان را مغرور كرده است ؛ و اما قاريان تورات و فقيهان شما پس همه منقاد و مطيع پادشاهان شده اند و بر بدعتها با ايشان بيعت مى كنند و در معصيت من اطاعت ايشان مى نمايند؛ و اما فرزندان ايشان پس فرو مى روند در گمراهى و ضلالت با ديگران و با همه اين احوال عافيت خود را بر ايشان پوشانيدم ، پس سوگند مى خورم كه عزت ايشان را به خوارى و ايمنى ايشان را به ترس بدل خواهم كرد و اگر مرا دعا كنند اجابت ايشان نخواهم كرد و اگر بگريند بر ايشان رحم نخواهم كرد.
چون پيغمبر ايشان اين رسالت خدا را به ايشان رسانيد تكذيب او كردند و گفتند: افتراى بزرگى بر خدا بستى كه دعوى مى كنى خدا مسجدهاى خود را از عبادت معطل خواهد كرد.
پس پيغمبر خود را گرفتند و بند كردند و در زندان افكندند، پس بخت نصر لشكر كشيد به بلاد ايشان و محاصره كرد ايشان را هفت ماه تا آنكه فضله و بول خود را مى خوردند و مى آشاميدند، چون بر ايشان مسلط شد به روش ‍ جباران كشت و بر دار كشيد و سوزانيد و بينى و زبان بريد و دندان كند، و زنان را به رسوائى اسير كرد، پس به بخت نصر گفتند كه : مردى در ميان ايشان بود ايشان را خبر مى داد از آنچه الحال بر ايشان وارد شد پس او را متهم كردند و به زندان افكندند، پس بخت نصر امر كرد كه حضرت ارميا عليه السلام را از زندان بيرون آوردند پرسيد كه : تو ايشان را حذر مى فرمودى از آنچه بر ايشان واقع شد؟
گفت : بلى ، من مى دانستم اين واقعه را و خدا مرا براى اين به رسالت فرستاد بسوى ايشان
بخت نصر گفت : تو را زدند و تكذيب تو كردند؟!
گفت : بلى .
بخت نصر گفت : بد گروهى اند قومى كه پيغمبر خود را بزنند و تكذيب رسالت پروردگار خود بكنند، اگر خواهى با من باش تا تو را گرامى دارم و اگر خواهى در بلاد خود بمان تا تو را امان دهم .
ارميا گفت : من پيوسته در امان خدا هستم از روزى كه مرا آفريده است و از امان او بيرون نمى روم ، اگر بنى اسرائيل نيز از امان خدا بيرون نمى رفتند از تو نمى ترسيدند.
پس حضرت ارميا عليه السلام در جاى خود ماند در زمين ايليا و آن شهر در آن وقت خراب شده بود و بعضى از آن منهدم گرديده بود، چون شنيدند بقيه بنى اسرائيل جمع شدند بسوى او و گفتند: شناختيم تو را كه پيغمبر مائى پس نصيحت كن ما را.
پس امر كرد ايشان را كه با او باشند، گفتند: پناه مى بريم به پادشاه مصر و از او امان مى طلبيم . پس ارميا عليه السلام فرمود: امان خدا بهترين امانها است و از امان خدا به در مرويد و به امان ديگرى داخل مشويد.
پس ارميا عليه السلام را گذاشتند و بسوى مصر رفتند و از پادشاه مصر امان طلبيدند و ايشان را امان داد، چون بخت نصر اين را شنيد فرستاد بسوى پادشاه مصر كه ايشان را مقيد كرده بسوى من بفرست و اگر نفرستى مهياى جنگ من باش .
چون ارميا عليه السلام اين را شنيد بر ايشان رحم كرد و بسوى مصر رفت كه ايشان را نجات دهد از شر بخت نصر، پس چون داخل مصر شد با بنى اسرائيل گفت : خدا وحى نموده است بسوى من كه بخت نصر را غالب خواهد گردانيد بر اين پادشاه و علامتش آن است كه به من نموده است جاى تخت بخت نصر را كه بر آن خواهد نشست بعد از آنكه مصر را فتح كند، پس چهار سنگ در موضع تخت او دفن كرد، پس بخت نصر لشكر آورد و مصر را مفتوح گردانيد و بر ايشان ظفر يافت و ايشان را اسير كرد، و چون متوجه قسمت غنيمتها شد خواست كه بعضى از اسيران را بكشد و بعضى را آزاد كند، ارميا عليه السلام را در ميان ايشان ديد پس به آن حضرت گفت : من تو را گرامى داشتم چرا به ميان دشمنان من آمده اى ؟
فرمود: من آمده بودم كه خبر دهم ايشان را كه تو غالب خواهى شد و ايشان را از سطوت تو بترسانم ، در وقتى كه هنوز تو در بابل بودى جاى تخت تو را به ايشان نشان دادم و در زير هر پايه از پايه هاى تخت تو سنگى دفن كردم و ايشان مى ديدند.
پس بخت نصر امر نمود كه تختش را برداشتند و امر كرد كه زمين را كندند، چون سنگها ظاهر شد صدق قول ارميا عليه السلام را دانست به ارميا گفت : من ايشان را مى كشم براى آنكه تكذيب تو كردند و سخن تو را باور نداشتند، پس ايشان را كشت و به زمين بابل برگشت .
ارميا مدتى در مصر ماند پس خدا وحى نمود بسوى او كه : برگرد به شهر ايليا، چون نزديك بيت المقدس رسيد خرابى آن شهر را ديد گفت : خدا كى اين شهر را آبادان خواهد كرد؟! پس در ناحيه شهر فرود آمد و خوابيد، خدا قبض روح او نمود و مكان او را از خلق مخفى گردانيد و صد سال مرده در آن مكان بود و خدا ارميا را وعده داده بود كه بيت المقدس را آبادان خواهد كرد، چون هفتاد سال از فوت او گذشت حق تعالى رخصت فرمود در عمارت ايليا و ملكى را فرستاد بسوى پادشاهى از پادشاهان فارس كه او را كوشك مى گفتند كه خدا تو را امر مى فرمايد كه با خزانه و تهيه و لشكر خود بروى بسوى زمين ايليا و او را معمور گردانى ، پس آن پادشاه سى هزار كس تعيين نمود و هر يك را هزار نفر كاركنان داد به آنچه در كار بود ايشان را از زر و آلات عمارت و با ايشان آمد بسوى شهر ايليا و در عرض سى سال عمارت ايليا را تمام كرد، پس خدا ارميا را زنده گردانيد چنانچه در قرآن بيان فرموده است (757).

----------------------------------------
746- كافى 1/35.
747- سوره اسراء: 4.
748- سوره اسراء: 5.
749- قصص الانبياء راوندى 223.
750- مجمع البيان 3/398؛ تفسير بيضاوى 2/435؛ تفسير روح المعانى 8/17.
751- سوره اسراء: 6.
752- تفسير بيضاوى 2/436؛ تفسير روح المعانى 8/19.
753- سوره اسراء: 7.
754- سوره اسراء: 7.
755- قصص الانبياء راوندى 223.
756- تفسير بيضاوى 2/436.
757- قصص الانبياء راوندى 223.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:27 pm

باز روايت كرده اند از وهب بن منبه كه : چون بخت نصر اسيران بنى اسرائيل را با خود برد، در ميان ايشان حضرت دانيال و حضرت عزبر عليهما السلام بودند، چون وارد زمين بابل شد ايشان را خدمتكار خود گردانيد، بعد از هفت سال خواب هولناكى ديد كه بسيار ترسيد، چون بيدار شد خواب را فراموش كرده بود پس قوم خود را جمع كرد و گفت : بگوئيد كه من چه خواب ديده ام و سه روز شما را مهلت مى دهم ، اگر نگوئيد بعد از سه روز شما را به دار مى آويزم ؛ دانيال عليه السلام در آن وقت در زندان بود، چون خبر خواب ديدن بخت نصر را شنيد به زندانبان گفت كه : تو نيكى با من بسيار كرده اى آيا مى توانى به پادشاه برسانى كه خواب او را و تعبيرش را مى دانم ؟
پس زندانبان به نزد بخت نصر آمد و سخن دانيال را نقل كرد، پس بخت نصر دانيال را طلبيد (هر كه داخل مجلس مى شد او را سجده مى كرد) چون دانيال داخل شد سجده نكرد پس بسيار ايستاد و سجده نكرد، بخت نصر به نگهبانان حضرت دانيال گفت كه : او را بگذاريد و بيرون رويد؛ چون رفتند به او گفت : اى دانيال ! چرا مرا سجده نكردى ؟
دانيال گفت : من پروردگارى دارم كه اين علم تعبير خواب را تعليم من كرده است بشرط آنكه سجده غير او نكنم ، اگر سجده غير او بكنم اين علم را از من سلب مى كند و و از من منتفع نخواهى شد، پس به اين سبب تو را سجده نكردم .
بخت نصر گفت : چون وفا به شرط خداى خود كردى از شر من ايمن شدى ، اكنون بگو كه چه در خواب ديده ام من ؟
دانيال عليه السلام گفت : در خواب ديدى بت عظيمى را كه پاهايش در زمين بود و سرش در آسمان ، و بالاى بدنش از طلا بود و ميانش از نقره و پائينش ‍ از مس و ساقهايش از آهن و پاهايش از سفال ، و تو نظر مى كردى بسوى آن بت و تعجب مى كردى از نيكى و بزرگى و استحكام و اختلاف اجزاى آن ، كه ناگاه ملكى از آسمان سنگى بر آن بت انداخت و بر سرش خورد و آن را خرد كرد به نحوى كه همه اجزاى بدنش از طلا و نقره و مس و آهن و سفال به يكديگر آميخته شد، و چنان تخيل كردى كه اگر جن و انس همه جمع شوند نمى توانند كه آن اجزا را از هم جدا كنند، و چنان تخيل مى كردى كه اگر اندك بادى بوزد همه را پراكنده مى كند، پس ديدى آن سنگى كه ملك انداخته بود بزرگ شد به مرتبه اى كه تمام زمين را گرفت ، هر چند نظر مى كردى بغير آسمان و آن سنگ ديگر چيزى نمى ديدى .
بخت نصر گفت : راست گفتى خواب من اين بود، اكنون بيان كن كه تعبير اين خواب چيست ؟
حضرت دانيال فرمود: آن بت كه ديدى مثال امتهائى است كه در اول و وسط و آخر زمانه خواهد بود: آنچه از طلا بود مثال امت اين زمان است و پادشاهى تو؛ و نقره مثال پادشاهى پسر توست بعد از تو؛ و مس مثال امت روم است ؛ و آهن مثال امت فارس و ملوك عجم است ؛ و سفال مثال پادشاهى دو امت است كه دو زن پادشاه ايشان خواهند بود يكى در جانب شرقى يمن و ديگرى در جانب غربى شام خواهند بود؛ و اما آن سنگ كه از آسمان آمد و بت را خرد كرد پس اشاره است به دينى كه در آخر الزمان بر امت آن زمان نازل خواهد شد دينهاى ديگر را درهم خواهد شكست ، حق تعالى پيغمبرى بى خط و سواد از عرب مبعوث خواهد كرد كه ذليل گرداند به سبب آن جميع امتها و دينها را چنانچه ديدى كه آن سنگ بزرگ شد و تمام زمين را گرفت .
پس بخت نصر گفت : هيچكس بر من حق نعمت و احسان مانند تو ندارد، من مى خواهم كه تو را بر اين نعمت جزا دهم ، اگر مى خواهى تو را به بلاد خود بر مى گردانم و آن شهرها را از براى تو آبادان مى كنم ، و اگر مى خواهى با من باش تا تو را گرامى دارم .
پس دانيال عليه السلام فرمود كه : بلاد مرا خدا مقدر كرده است كه خراب باشد، تا وقتى كه مقدر ساخته است كه به آبادانى برگرداند با تو بودن از براى من بهتر است .
پس بخت نصر فرزندان و اهل بيت و خدمتكاران خود را جمع كرد و به ايشان گفت كه : اين مرد حكيم دانائى است كه خدا به سبب او از من غمى را كه شما عاجز بوديد از رفع آن برداشت و امور شما و امور خود را به او گذاشتم . اى فرزندان من ! علوم او را اخذ كنيد و اطاعت او بكنيد، و اگر دو رسول بسوى شما بيايد يكى از جانب من و ديگرى از جانب او، اول اجابت او بكنيد پيش از آنكه اجابت من بكنيد. پس هيچ كار بدون مصلحت او نمى كرد.
چون قوم بخت نصر اين حال را مشاهده كرد حسد بردند بر دانيال عليه السلام و بر دور او جمع شدند و گفتند: جميع زمين از تو بود و الحال خود را تابع اين مرد گردانيده اى ؟! دشمنان ما گمان مى كنند كه تو از حيله عقل عارى شده اى كه دست از پادشاهى خود برداشته اى .
بخت نصر گفت : من استعانت مى جويم براى اين مرد كه از بنى اسرائيل است براى اصلاح امر شما، زيرا كه پروردگار او او را بر امور خير مطلع مى گرداند.
گفتند: ما براى تو خدائى مى گيريم كه كفايت مهمات تو بكند و از دانيال مستغنى شوى .
بخت نصر گفت : شما اختيار داريد.
پس رفتند بت بزرگى ساختند و روزى را عيد كردند و حيوانات بسيار براى قربانى آن بت كشتند و آتش عظيمى افروختند مانند آتش نمرود و مردم را دعوت كردند به سجده آن بت و هر كه سجده نمى كرد او را در آتش ‍ مى انداختند. و با حضرت دانيال چهار نفر از جوانان بنى اسرائيل بودند كه نامهاى ايشان يوشال و يوجين و عيصوا و مريوس بود، ايشان مخلص و موحد بودند پس ايشان را آوردند كه سجده كنند براى بت ، آن جوانان گفتند: اين خدا نيست اين چوب بى شعورى است كه مردم ساخته اند، اگر خواهيد سجده مى كنيم براى آن خدائى كه اين بت را آفريده است ، پس بستند ايشان را و در آتش انداختند.
چون صبح شد بخت نصر بر بالاى قصر برآمد و بر ايشان مشرف شد پس ‍ ديد ايشان زنده اند و شخصى ديگر نزد ايشان نشسته است و آتش يخ شده است ، پس بسيار ترسيد، حضرت دانيال را طلبيد و از احوال آنها سؤ ال كرد از او.
دانيال عليه السلام گفت : اين جوانان بر دين منند و خداى مرا مى پرستند، به اين سبب خدا ايشان را از شر تو امان بخشيد و آن شخص ديگر ملكى است كه موكل است بر تگرگ و سرما، خدا به نصرت ايشان فرستاده است .
پس بخت نصر امر كرد كه ايشان را بيرون آوردند و از ايشان پرسيد كه : امشب را چگونه گذرانيديد؟
گفتند: از روزى كه خدا ما را آفريده است تا امروز شبى به خوبى اين شب نگذرانيده بوديم .
پس ايشان را گرامى داشت و به حضرت دانيال ملحق گردانيد تا آنكه سى سال ديگر گذشت (758).
پس بخت نصر خواب ديگر ديد از خواب اول هولناكتر، باز خواب خود را فراموش كرد، علماى قوم خود را طلبيد و گفت : خوابى ديده ام مى ترسم كه دليل باشد بر هلاك من و هلاك شما پس تعبير آن خواب را بگوئيد.
ايشان گفتند: تا دانيال در اين ملك است ما نمى توانيم تعبير خواب تو كرد.
پس ايشان را بيرون كرد و حضرت دانيال را طلبيد، پرسيد كه : من چه خواب ديده ام ؟!
حضرت دانيال عليه السلام فرمود كه : در خواب ديدى درخت بسيار سبزى را كه شاخه هايش در آسمان بود و بر شاخه هاى آن مرغان آسمان نشسته بودند، و در سايه آن درخت وحشيان و درندگان زمين بودند و تو در آن درخت مى نگريستى ، حسن و نيكوئى و طراوت آن تو را خوش مى آمد ناگاه ملكى از آسمان فرود آمد و آهنى مانند تير در گردن خود آويخته بود و صدا زد به ملك ديگر كه بر درى از درهاى آسمان ايستاده بود و گفت : خدا تو را چگونه امر كرده است كه بكنى با اين درخت ؟ آيا فرموده است كه از بيخ بر كنى يا امر كرده است كه بعضى را بگذارى ؟ پس آن ملك بالا ندا كرد كه حق تعالى مى فرمايد كه : بعضى را بگير و بعضى را بگذار، پس ديدى كه ملك آن تير را بر سر آن درخت زد كه شكست و پراكنده شد و مرغان كه بر آن درخت بودند همه پراكنده شدند و درندگان و وحشيان كه در زير درخت نيز متفرق شدند و ساق درخت باقى ماند بى شاخ و برگ و خالى از طراوت و حسن .
بخت نصر گفت : خواب من اين بود، اكنون بفرما كه تعبير اين خواب چيست ؟
حضرت دانيال عليه السلام گفت : تو آن درختى ، آنچه بر آن درخت ديدى از مرغان فرزندان و اهل تواند، و آنچه در سايه آن درخت ديدى از درندگان و وحشيان پس ملازمان و غلامان و رعيت تواند، و تو خدا را به غضب آورده اى به سبب پرستيدن بت .
پس بخت نصر گفت : چه خواهد كرد پروردگار تو با من ؟
گفت : تو را مبتلا خواهد كرد در بدن تو و هفت سال تو را مسخ خواهد كرد، چون هفت سال بگذرد به صورت آدم خواهى شد چنانچه در اول بودى .
پس بخت نصر هفت روز گريست ، چون از گريه فارغ شد بر بام قصر خود رفت و خدا او را به صورت عقاب مسخ كرد و پرواز كرد، دانيال عليه السلام امر كرد فرزندان و اهل مملكت او را كه امور سلطنت او را تغيير ندهند تا برگردد بسوى ايشان ، و در آخر عمرش به صورت پشه مسخ شد و پرواز مى كرد تا به خانه خود آمد، پس باز خدا او را به صورت انسان كرد، پس به آب غسل كرد و پلاسى چند پوشيد و امر كرد مردم را كه جمع شدند و گفت : من و شما عبادت مى كرديم بغير خدا چيزى را كه نفع و ضرر به ما نمى توانست رسانيد، بدرستى كه ظاهر شد بر من از قدرت خدا در نفس من آنچه دانستم به سبب آن كه خدائى نيست بجز خداى بنى اسرائيل ، پس هر كه متابعت من كند او از من است و من و او در حق مساوى خواهيم بود هر كه مخالفت من كند به شمشير خود او را مى زنم تا خدا ميان من و او حكم كند و شما را امشب تا صبح مهلت دادم ، صبح همه به نزد من بيائيد.
پس برگشت و داخل خانه خود شد و بر فراش خود نشست ، در همان ساعت خدا قبض روح او كرد.
وهب گفت كه : من تمام اين قصه را از ابن عباس شنيدم (759).

----------------------------------------
758- قصص الانبياء راوندى 225.
759- قصص الانبياء راوندى 227.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:27 pm

باز قطب راوندى روايت كرده است كه : چون بخت نصر فوت شد مردم متابعت پسر او كردند و ظرفها كه شياطين و جنيان براى حضرت سليمان ساخته بودند از مرواريد و ياقوت كه بيرون آورد بودند از درياها كه كشتى در آنها عبور نمى تواند كرد، بخت نصر اينها را به غنيمت گرفته بود از بيت المقدس و به زمين بابل آورده بود، در باب آنها مصلحت كرد با حضرت دانيال عليه السلام ، آن حضرت فرمود: اين ظرفها طاهر و مقدسند پيغمبر و فرزند پيغمبر ساخته است ، اينها را كه وسيله عبادت پروردگار او باشد پس ‍ اينها را به گوشت خوك و غير آن كثيف و نجس مكن كه اينها را پروردگارى هست كه بزودى به جاى خود برخواهد گردانيد، پس اطاعت حضرت دانيال نكرد و او را دور كرد و آزار كرد.
آن پسر را زن دانائى بود كه تربيت يافته دانيال عليه السلام بود، هر چند او را پند داد كه : پدر تو در هر امرى كه او را عارض مى شد به دانيال استغاثه مى كرد، فايده نبخشيد و هر امر قبيحى را مرتكب شد تا آنكه زمين از بسيارى گناهان او به درگاه خدا ناله و استغاثه كرد، پس روزى در عيدگاه خود بود ناگاه ديد كه از آسمان دستى دراز شد و بر ديوار سه كلمه نوشت پس دست و قلم ناپيدا شد، چون حضرت دانيال را طلبيد و تفسير آن كلمات را از او سؤ ال كرد فرمود: معنى كلمه اول آن است كه عقل تو را در ترازوى تمييز سنجيدند سبك بود و معنى كلمه دوم آن است كه وعده كردى چون پادشاه شوى نيكى كنى پس وفا به وعده خود نكردى ، و معنى كلمه سوم آن است كه خدا پادشاهى عظيم به تو و پدر تو داده بود كه به بديهاى خود آنها را پراكنده كردى و تا روز قيامت پادشاهى تو در سلسله تو نخواهد بود.
گفت : بعد از برطرف شدن پادشاهى ديگر چه خواهد بود؟
فرمود كه : به عذاب خدا معذب خواهى بود. پس خدا پشه اى را فرستاد كه به يك سوراخ بينى او رفت و به مغز سرش رسيد و او را آزار مى كرد و محبوبترين مردم نزد او كسى بود كه گرزى بر سر او بزند، و چهل شب بر اين حال بود تا به جهنم واصل شد (760).
مؤلف گويد: اين قصه ها كه به روايت وهب منقول شد از طريق عامه است و محل وثوق و مورد اعتماد نيست ، و ظاهر احاديث معتبره آن است كه بخت نصر مسلمان نشد، چون ابن بابويه و قطب راوندى نقل كرده بودند ما نيز نقل كرديم و در توحيد مفضل ايمانى هست به مسخ شدن بخت نصر اما صريح نيست .
از ابن عباس منقول است كه روزى عزبر عليه السلام مناجات كرد كه : پروردگارا! من در همه امور تو و احكام تو نظر كردم و به عقل خود آثار عدالت را در همه يافتم ، يك چيز مانده است كه عقل من در آن حيران است و آن امر آن است كه غضب مى كنى بر جماعتى و عذاب را بر همه مى فرستى و در ميان ايشان اطفال بى گناه هستند.
پس خدا امر فرمود او را كه به صحرا بيرون رود، چون بيرون رفت و گرمى هوا بر او شدت كرد در سايه درختى قرار گرفت و خوابيد و مورچه اى او را گزيد، پس در خشم شد و پا بر زمين ماليد و مورچه بسيارى را كشت ، پس ‍ دانست كه اين مثلى است كه خدا براى او زد، پس وحى به او رسيد كه : اى عزبر! چون جماعتى مستحق عذاب من مى شوند وقتى مقدر مى كنم نازل شدن عذاب را بر ايشان كه اجل اطفال منقضى شده باشد، پس اطفال به اجل خود مى ميرند و آنها به عذاب من هلاك مى شوند (761).
و به سند صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى پيغمبرى بر بنى اسرائيل مبعوث گردانيد كه او را ارميا مى گفتند، پس وحى كرد بسوى او كه : بگو بنى اسرائيل را كه كدام شهر است كه من آن را اختيار كردم و برگزيدم بر همه شهرها و درختهاى نيكو در آن كاشتم و از هر درخت بيگانه آن را پاك كردم پس فاسد شد و به جاى درختان خوش ميوه درخت خرنوب در آن شهر روئيد؟
چون حضرت ارميا اين را نقل كرد، بنى اسرائيل خنديدند و استهزاء كردند، پس شكايت ايشان را به خدا كرد، حق تعالى وحى كرد بسوى او كه : بگو به ايشان كه آن شهر بيت المقدس است و آن درختان بنى اسرائيل اند كه دور كرده بودم از ايشان تسلط هر پادشاه جبارى را، پس فاسد شدند و نافرمانى من كردند و مسلط خواهم كرد بر ايشان در ميان شهر ايشان كسى را كه خونهاى ايشان را بريزد و مالهاى ايشان را بگيرد و هر چند گريه كند رحم نكنم بر گريه ايشان ، و اگر دعا كنند دعاى ايشان را مستجاب نگردانم ، پس ‍ صد سال خراب خواهم كرد شهرهاى ايشان را و بعد از صد سال آبادان خواهم كرد.
چون ارميا عليه السلام وحى حق تعالى را به ايشان نقل كرد، علما به جزع آمدند و گفتند: يا رسول الله ! گناه ما چيست و ما عملهاى ايشان را نكرده ايم ؟! پس بار ديگر در اين باب مناجات كن با پروردگار خود؛ پس ‍ هفت روز روزه داشت و وحى به او نرسيد، پس افطار كرد و هفت روز ديگر روزه داشت ، پس در روز بيست و يكم حق تعالى به او وحى كرد كه : برگرد از آنچه اراده كرده اى ، آيا مى خواهى شفاعت كنى در امرى كه قضاى حتمى من به آن تعلق گرفته است ؟! اگر ديگر در اين باب سخن مى گوئى رويت را به عقب بر مى گردانم .
پس حق تعالى وحى كرد بسوى او كه : بگو به ايشان كه : گناه شما آن است كه گناه را ديديد و انكار نكرديد.
پس خدا بخت نصر را بر ايشان مسلط كرد و با ايشان كرد آنچه شنيده اى ؛ پس بخت نصر بسوى ارميا فرستاد كه : شنيدم تو از جانب پروردگار خود ايشان را خبر داده بودى از آنچه من نسبت به ايشان كردم و فايده نبخشيده بود ايشان را، اگر خواهى نزد من باش با هر كه خواهى و اگر خواهى بيرون رو.
گفت : بلكه بيرون مى روم . پس آب انگورى و انجيرى براى توشه خود برداشت ؛ و به روايت ديگر آب انگورى و شيرى و بيرون رفت ، چون به قدر آنكه چشم كار كند از شهر دور شد، رو گردانيد به جانب شهر و گفت : چگونه خدا اينها را زنده خواهد كرد بعد از مردن ؟!
پس خدا او را صد سال ميراند و در بامداد مرد و در پسين پيش از غروب آفتاب زنده شد، و اول عنصرى كه خدا از او زنده كرد ديده هاى او بود، پس ‍ به او گفتند كه : چند مدت است كه در اين مكان مكث كردى ؟
گفت : يك روز؛ و چون نظر كرد ديد آفتاب هنوز غروب نكرده است گفت : يا بعضى از روز.
گفتند: بلكه صد سال است كه در اين مكان مانده اى ، پس نظر كن به طعام و شراب خود يعنى انجير و آب انگور كه متغير نشده است ، و نظر كن به درازگوش خود كه چگونه پوسيده است و از هم پاشيده است ، پس در نظر او حق تعالى استخوانهاى بدن او را و حيوان او را به يكديگر وصل كرد و عروق و گوشت و پوست بر روى استخوانها كشيد، و چون درست ايستاد گفت : مى دانم كه خدا بر همه چيز قادر است .
و فرمود كه : براى اين بخت نصر را به اين نام مسمى كردند كه به شير سگ پرورش يافته بود و بخت نام آن سگ بود و نصر هم اسم صاحب آن سگ بود؛ بخت نصر گبرى بود ختنه ناكرده و غارت آورد بر شهر بيت المقدس و داخل شد با ششصد هزار علم و كرد آنچه كرد (762).
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه : چهارشنبه آخر ماه بيت المقدس را خراب كردند، و در اين روز مسجد سليمان را در اصطخر فارس سوزاندند (763).
و به سندهاى معتبر منقول است كه : ابن كوا به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد كه : از تو نقل مى كنند كه گفته اى كه فرزندى بوده است كه از پدرش بزرگتر بوده است و عقل من اين را قبول نمى كند.
حضرت فرمود كه : چون عزبر از خانه خود بيرون رفت زنش حامله بود و در همان ماه زائيد و در آن وقت عمر عزبر پنجاه سال بود، خدا او را قبض روح نمود، چون بعد از صد سال زنده شد خدا او را به همان هيئت كه مرده بود زنده گردانيد، و چون به خانه خود برگشت او پنجاه سال عمر داشت و پسرش صد سال عمر داشت و فرزندان او نيز از عزبر بزرگتر بودند (764).
و به سند معتبر منقول است كه : چون هشام بن عبدالملك حضرت امام محمد باقر عليه السلام را به شام برد، اعلم علماى نصارى كه در شام بود از حضرت سؤ الى چند نمود، چون جواب شنيد مسلمان شد، از جمله سؤ الها آن بود كه : مرا خبر ده از مردى كه با زن خود نزديكى كرد و آن زن به دو پسر حامله شد و هر دو در يك ساعت متولد شدند و در يك ساعت مردند و در يك قبر مدفون شدند، يكى صد و پنجاه سال عمر داشت و ديگرى پنجاه سال
حضرت فرمود كه : اين دو برادر عزبر و عزره بودند كه در يك ساعت متولد شدند، چون سى سال از عمر ايشان گذشت حق تعالى عزبر را صد سال ميراند و چون عزبر را زنده كرد بيست سال ديگر با عزره زندگانى كرد و هر دو در يك ساعت به رحمت ايزدى واصل شدند و مدت زندگانى عزبر پنجاه سال بود و زندگانى عزره صد و پنجاه سال (765).
مؤلف گويد: چون احاديثى كه دلالت مى كند بر آنكه آن كسى كه خدا او را صد سال ميراند ارميا عليه السلام بود صحيحتر و بيشتر است ، يا آنكه موافق طريقه اهل كتاب جواب ايشان را فرموده باشند كه باعث هدايت ايشان گردد و انكار نكنند، و محتمل است كه هر دو واقع شده باشد، و آنچه در آيه كريمه واقع شده است اشاره به قصه ارميا شده باشد. و بدان كه اين قصه نيز دلالت بر حقيقت رجعت مى كند موافق آن حديث متواتر كه سابقا مكرر ايراد كرديم كه آنچه در بنى اسرائيل واقع شد در اين امت نيز واقع مى شود.

----------------------------------------
760- قصص الانبياء راوندى 228.
761- قصص الانبياء راوندى 240.
762- تفسير عياشى 1/140 و قصص الانبياء راوندى 222 و كتاب الزهد 105.
763- علل الشرايع 597؛ عيون اخبار الرضا 1/247.
764- مختصر بصائر الدرجات 22؛ تفسير عياشى 1/141.
765- تفسير قمى 1/99.


در اينجا آزمون سي و ششم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:28 pm

باب سى ام: در بيان قصص حضرت يونس بن متى و پدر آن حضرت است

حق تعالى مى فرمايد فلولا كانت قريه آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحيوه الدنيا و متعناهم الى حين (766) چرا هيچ شهرى از شهرها كه بر ايشان عذاب فرستاديم ايمان نياوردند در وقتى كه ايمان نفع بخشد به ايشان - يعنى پيش از ديدن عذاب - مگر قوم يونس كه چون ايشان - پيش از نازل شدن عذاب - ايمان آوردند دور كرديم از ايشان عذاب مذلت و خوارى را در زندگانى دنيا و ايشان را برخوردار گردانيديم به لذات دنيا تا هنگام اجل ايشان .
در جاى ديگر مى فرمايد وذا النون اذ ذهب مغاضيا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين * فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين (767) و يادآور صاحب ماهى را - يعنى يونس - در وقتى كه رفت از ميان قوم خود غضبناك بر ايشان ، پس گمان كرد كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت - از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : يعنى به يقين دانست كه ما روزى را بر او تنگ نخواهيم كرد (768)؛ بعضى گفته اند: يعنى گمان كرد كه براى او عقوبتى بر ترك اولى كه از او صادر شد مقرر نخواهيم كرد، چنانچه از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است (769) - پس ندا كرد در ظلمتها و تاريكيها - حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: يعنى ظلمت شب و ظلمت دريا و ظلمت شكم ماهى (770) - كه خداوندى نيست بجز تو و تنزيه مى كنم تو را - از آنچه لايق ذات صفات تو نباشد يا آنكه تو از امرى عاجز باشى - و بدرستى كه من بودم از ستمكاران بر خود - يا آنكه از ميان قوم خود بيرون آمدم و و بهتر آن بود كه بيرون نيايم يا آنكه اين سخن را بر سبيل تذلل و شكستگى گفت بى آنكه از او گناهى يا مكروهى صادر شده باشد، و از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : چون در شكم ماهى ذكر مى كرد خدا را به سبب فراغ خاطرى كه او را بود كه هرگز خدا را چنين عبادتى نكرده بود گفت : من پيشتر از ستمكاران بودم بر خود كه تو را چنين عبادتى نمى كردم (771) - پس مستجاب كرديم از براى او دعاى او را و او را نجات داديم از غم و اندوه و چنين نجات مى دهم مؤمنان را از غم هرگاه پناه به اين كلمه بياورند چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است .
در جاى ديگر فرموده است و ان يونس لمن المرسلين (772) بدرستى كه يونس از پيغمبران مرسل بود، اذ ابق الى الفلك المشحون (773) در وقتى كه گريخت از قوم خود بسوى كشتى پرشده از متاع و مردم ، فساهم فكان من المدحضين (774) پس قرعه زد با اهل كشتى در وقتى كه ماهى بر سر راه كشتى پس گرديد از مغلوبان و قرعه به اسم او بيرون آمد، فالتقمه الحوت و هو مليم (775) پس فرود برد او را ماهى و او ملامت كننده بود نفس خود را، فلولا انه كان من المسبحين # للبث فى بطنه الى يوم يبعثون (776) پس اگر نه اين بود كه او از تسبيح گويان بود هميشه در شكم ماهى مى ماند تا روزى كه زنده شوند مردم در قيامت ، فنبذناه بالعراء و هو سقيم (777) پس انداختيم او را از شكم ماهى به صحرائى كه در آن درختى و گياهى نبود و حال آنكه او بيمار بود، و گفته اند: بدنش مانند بدن اطفال شده بود در هنگامى كه از مادر متولد مى شوند (778).
و انبتنا عليه شجره من يقطين (779) و رويانيديم بر او درختى از كدو كه بر او سايه افكند، و ارسلناه الى ماءه الف او يزيدون (780) و فرستاديم او را بسوى صد هزار كس بلكه زياده يعنى به زمين نينوا كه از بلاد موصل است ؛ بعضى گفته اند او به معنى واو است يعنى صد هزار كس و زياده ؛ بعضى گفته اند مراد آن است كه فرستاديم او را بسوى جماعت بسيارى كه اگر كسى مى ديد ايشان را مى گفت صد هزار كسند يا زياده و زيادتى را بعضى گفته اند بيست هزار بود؛ و بعضى گفته اند سى هزار بود؛ و بعضى گفته اند هفتاد هزار بود (781).
فآمنوا فمتعناهم الى حين (782) پس ايمان آوردند ايشان پس برخوردار گردانيديم ايشان را تا آخر عمر ايشان .
و در جاى ديگر فرموده است و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم (783) و مباش مانند صاحب ماهى - يعنى يونس - در وقتى كه ندا كرد در شكم ماهى و حال آنكه محبوس بود، يا مملو از خشم و اندوه شده بود، لولا ان تداركه نعمه من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم (784) اگر نه اين بود كه تدارك كرد و دريافت او را نعمتى از پروردگار خود هر آينه مى افتاد در بيابان خالى و او محل ملامت و مذمت بود، فاجتباه ربه فجعله من الصالحين (785) پس برگزيد او را پروردگار او، پس ‍ گردانيد او را از صالحان و شايستگان .
و به سند حسن از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى دور نكرد عذاب را از قومى بعد از ظهور آثار آن مگر از قوم يونس ‍ عليه السلام ، و يونس ايشان را مى خواند به اسلام و ابا مى نمودند ايشان ، پس خواست بر ايشان نفرين كند، در ميان ايشان دو نفر مؤمن بودند يكى عابد كه او را مليخا مى گفتند و ديگرى عالم كه او را روبيل مى گفتند، و عابد مى گفت : نفرين كن بر ايشان ، و عالم مى گفت : نفرين مكن بر ايشان زيرا كه خدا دعاى تو را رد نمى كند اما نمى خواهد كه بندگان خود را هلاك كند. پس آن حضرت سخن عابد را قبول كرد و بر ايشان نفرين نمود، حق تعالى وحى ننمود بسوى او كه : عذاب خواهم فرستاد بر ايشان در فلان سال و فلان ماه و فلان روز.
پس چون وقت آن وعده نزديك شد يونس عليه السلام با عابد از ميان ايشان بيرون رفتند و عالم در ميان ايشان ماند، و چون روز نزول عذاب شد عالم به ايشان گفت : فزع و استغاثه كنيد بسوى خدا شايد كه بر شما رحم فرموده و عذاب را از شما برگرداند.
گفتند: چگونه فزع كنيم ؟
گفت : بيرون برويد بسوى بيابان ، و فرزندان را از زنان جدا كنيد و ميان شترها و گاوها و گوسفندان و فرزندان آنها جدائى بيندازيد و گريه كنيد و دعا كنيد.
پس همه از شهر بيرون رفتند و چنين كردند و ناله و گريه و تضرع بسيار كردند، پس حق تعالى رحم كرد بر ايشان و عذاب را از ايشان گردانيد بعد از آنكه بر ايشان نازل شده بود و نزديك ايشان رسيده بود و متفرق گردانيد به كوهها.
پس يونس آمد كه ببيند ايشان چگونه هلاك شده اند، ديد كه زراعت كنندگان در زمين خود زراعت مى كنند، پس ايشان پرسيد كه : چگونه شد احوال قوم يونس ؟ ايشان نشناختند او را گفتند: يونس بر ايشان نفرين كرد و دعاى او مستجاب شد و عذاب بر ايشان نازل شد پس ايشان جمع شدند و گريستند و دعا كردند و خدا رحم كرد ايشان را و عذاب را از ايشان برگردانيد و بر كوهها متفرق كرد، اكنون ايشان در طلب يونس اند كه به او ايمان بياورند.
آن حضرت در غضب شد و غضبناك رفت تا به كنار دريا رسيد، ناگاه كشتى ديد كه پربار كرده مى خواهند بروند، پس يونس عليه السلام سؤ ال كرد كه او را داخل كشتى كنند، چون سوار كشتى شد و به ميان دريا رسيدند حق تعالى ماهى عظيمى فرستاد كه راه كشتى را بست ! چون آن حضرت آن ماهى را ديد ترسيد و به عقب كشتى آمد، ماهى نيز گرديد به جانب عقب كشتى آمد و دهان خود را گشود تا آنكه كار بر اهل كشتى تنگ شد و گفتند: گناهكارى در ميان ما هست مى بايد ديد كه آن كيست ؟ چون قرعه انداختند به اسم حضرت يونس عليه السلام بيرون آمد، پس او را به دهان ماهى انداختند و ماهى به ميان آب رفت .
بعضى از علماى يهود از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سؤ ال كردند: كدام زندان است كه با صاحبش به اطراف زمين گرديد؟
فرمود: آن ماهى است كه خدا يونس را در شكم او محبوس گردانيد، پس به درياى قلزم رفت و از آنجا بيرون رفت و داخل درياى مصر شد و از آنجا داخل درياى طبرستان شد پس داخل دجله بغداد شد، پس از آنجا به زير زمين رفت تا به قارون رسيد و ميان آن حضرت و قارون آن سخنان گذشت كه در احوال قارون مذكور شد، و حق تعالى امر كرد ملكى را كه موكل بود به قارون كه : در ايام دنيا عذاب را از او بردار.
پس يونس عليه السلام ندا كرد در ظلمات دريا: لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين پس حق تعالى دعاى او را مستجاب گردانيد و امر كرد ماهى را كه او را به ساحل دريا انداخت و پوست و گوشت آن حضرت رفته بود، پس خدا درخت كدوئى براى او رويانيد كه بر او سايه افكند كه حرارت آفتاب به او ضرر نرساند پس امر فرمود درخت را كه از آن حضرت دور شد، چون آفتاب بر بدنش تابيد جزع كرد، حق تعالى وحى نمود به او: اى يونس ! رحم نكردى بر زياده از صد هزار كس و از الم يك ساعت براى خود جزع مى كنى ؟
عرض كرد: پروردگارا! عفو كن و از خطاى من درگذر، پس خدا صحت بدن او را به او برگردانيد و برگشت بسوى قوم خود و همه به او ايمان آوردند، و مدت مكث آن حضرت در شكم ماهى نه ساعت بود (786).
به روايت ديگر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : مدت مكث آن حضرت در شكم ماهى سه روز بود، و چون ندا كرد در تاريكى شكم ماهى و تاريكى دريا و تاريكى شب كه لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين خدا دعاى او را مستجاب گردانيد و ماهى او را به ساحل گذاشت ، و حق تعالى درخت كدو براى او رويانيد كه آن را مى مكيد مانند شير از پستان ، و در سايه آن بسر مى برد و موهاى بدنش همه ريخته بود و پوستش نازك شده بود و يونس تسبيح خدا مى گفت و ذكر خدا مى كرد در شب و روز، پس چون بدنش قوت يافت و محكم شد خدا كرمى را فرستاد كه ريشه درخت كدو را خورد و آن درخت خشك شد، پس اين حال بر يونس عليه السلام بسيار گران آمد و محزون شد، پس خدا وحى فرستاد بسوى او كه : اى يونس ! چرا اندوهناكى ؟
عرض كرد: پروردگارا! اين درختى كه به من نفع مى بخشيد مسلط گردانيدى بر آن كرمى را كه آن را خشك كرد.
حق تعالى فرمود: اى يونس ! آيا اندوهناك مى شوى براى درختى كه خود نكشته بودى و آب نداده بودى و اعتنائى به شاءن آن نداشتى كه چرا خشك شد و حال آنكه از آن مستغنى شده بودى ، و اندوهناك نمى شوى براى زياده از صد هزار كس از اهل نينوا كه مى خواهى عذاب بر ايشان نازل شود؟! بدرستى كه اهل نينوا ايمان آوردند و پرهيزكار شدند پس برگرد بسوى ايشان
پس آن حضرت بسوى قوم خود برگشت ، و چون به نزديك شهر نينوا رسيد شرم كرد كه داخل شهر شود، پس به شبانى رسيد و فرمود: برو ندا كن اهل نينوا را كه اينك يونس آمده است .
شبان گفت : دروغ مى گوئى ، آيا شرمنده نمى شوى كه اين دعوى مى كنى ؟ يونس در دريا غرق شد و رفت .
پس يونس عليه السلام فرمود: اين گوسفند تو گواهى مى دهد كه من يونسم .
چون گوسفند به سخن آمد و شهادت داد كه او يونس است ! راعى ، گوسفند را برداشت و بسوى قوم خود شتافت ، و چون در ميان قوم خود ندا كرد: يونس آمده است ، خواستند او را بزنند، شبان گفت : من گواهى دارم بر آنكه يونس آمده است .
گفتند: گواه تو كيست ؟
گفت : اين گوسفند گواهى مى دهد كه يونس آمده است . پس گوسفند به سخن آمد و شهادت داد كه او راست مى گويد، و خدا آن حضرت را بسوى شما برگردانيده است .
پس قوم يونس عليه السلام به جانب آن حضرت شتافته و او را داخل شهر كردند و به او ايمان آوردند و ايمان ايشان نيكو شد و خدا ايشان را زنده داشت تا اجلهاى مقدر ايشان ، و آنها را امان بخشيد از عذاب خود (787).
و در حديث ديگر منقول است كه : چون خدا يونس را تكليف شديدى نمود كه خبر دهد قوم خود را به خلاف آنكه پيشتر خبر داده بود و او را به خود گذاشت ، او گمان برد به خدا كه بر او كار را تنگ نخواهد كرد اگر اين رسالت را نرساند.
فرمود كه : جبرئيل استثنا كرد در عذاب قوم يونس و حتم نكرد، و يونس ‍ استثنا را نشنيده بود (788).

----------------------------------------
766- سوره يونس : 98.
767- سوره انبياء: 87 و 88.
768- عيون اخبار الرضا 1/201.
769- تفسير قمى 2/75.
770- عيون اخبار الرضا 1/201.
771- عيون اخبار الرضا 1/201.
772- سوره صافات : 139.
773- سوره صافات : 140.
774- سوره صافات : 141.
775- سوره صافات : 142.
776- سوره صافات : 143 و 144.
777- سوره صافات : 145.
778- تفسير بيضاوى 3/471.
779- سوره صافات : 146.
780- سوره صافات : 147.
781- مجمع البيان 4/459.
782- سوره صافات : 148.
783- سوره قلم : 48.
784- سوره قلم : 49.
785- سوره قلم : 50.
786- تفسير قمى 1/317.
787- تفسير قمى 1/319.
788- تفسير قمى 2/74.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:29 pm

و به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : روزى ام سلمه شنيد كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله مى گويد در مناجات با پروردگار خود: اللهم لا تكلنى الى نفسى طرفه عين ابدا يعنى : خداوندا! مرا مگذار به نفس خود يك چشم زدن هرگز.
پس ام سلمه عرض كرد: يا رسول الله ! تو نيز چنين مى گوئى ؟!
فرمود: چگونه ايمن باشم و حال آنكه حق تعالى يونس بن متى را يك چشم زدن به خود گذاشت و از او صادر شد آنچه صادر شد (789).
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه ابو بصير از حضرت صادق عليه السلام پرسيد: به چه سبب خدا عذاب را از قوم يونس گردانيد و حال آنكه نزديك سر ايشان رسيده بود و با امتهاى ديگر اين كار را نكرد؟
فرمود: زيرا كه در علم الهى بود كه از ايشان برطرف خواهد كرد براى توبه ايشان و اين امر را به يونس عليه السلام خبر نداد براى آنكه مى خواست او را فارغ گرداند براى بندگى خود در شكم ماهى پس مستوجب ثواب و كرامت خدا گردد (790).
و در حديث موثق از آن حضرت منقول است كه : خدا رد نكرد عذاب را از گروهى كه بر ايشان نازل شده باشد عذاب مگر قوم يونس .
پرسيدند: آيا نزديك سر ايشان رسيده بود؟
فرمود كه : بلى آنقدر نزديك به ايشان رسيده بود كه دست به آن مى توانستند رسانيد.
پرسيدند: پس خدا نزديك ايشان عذاب را نگاهداشت و به يك دفعه بر ايشان بى خير نفرستاد چنانچه بر امتهاى ديگر فرستاد؟
فرمود: زيرا كه در علم مكنون خدا بود كه ايشان توبه خواهند كرد و عذاب را از ايشان برخواهد گردانيد، و اين علم را به ديگرى القا نكرده بود (791).
و در حديث صحيح ديگر فرمود كه : يونس عليه السلام چون به حج رفت به كوهستان روحا گذشت و مى گفت : لبيك كشاف الكرب العظام لبيك (792) يعنى : به خدمت تو آمده ام و اجابت دعوت تو كرده ام اى برطرف كننده غمها و شدتهاى بزرگ .
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : اول كسى كه براى او قرعه زدند، حضرت مريم عليها السلام بود، و بعد از او براى حضرت يونس عليه السلام قرعه زدند در وقتى كه با آن جماعت به كشتى سوار شد و كشتى در ميان دريا ايستاد، سه مرتبه قرعه زدند هر سه مرتبه به اسم آن حضرت بيرون آمد! پس چون يونس به جانب سينه كشتى رفت ديد ماهى عظيمى دهان گشوده است ، پس خود را به دهان ماهى انداخت (793).
و به سند معتبر از ابن ابى يعفور منقول است كه : روزى حضرت صادق عليه السلام دست بسوى آسمان بلند كرده بود و مى فرمود: رب با تكلنى الى نفسى طرفه عين ابدا لا اقل من ذلك و لا اكثر يعنى : پروردگارا! مرا به خودم مگذار يك چشم زدن هرگز، نه كمتر از چشم زدن و نه بيشتر. و چون اين را گفت آب ديده اش را طرف ريش مباركش ريخت پس ‍ رو گردانيد بسوى من و فرمود: اى پسر يعفور! خدا يونس را كمتر از يك چشم زدن به خود گذاشت و از او آن ترك اولى به ظهور آمد كه اگر بر آن حال مى مرد موجب نقص عظيم بود در مرتبه او (794).
و ابن بابويه رحمه الله روايت كرده است كه : يونس عليه السلام را براى آن يونس گفتند كه چون بر قومش غضب كرد از ميان ايشان بيرون رفت به پروردگار خود انس گرفت ، چون بسوى قوم برگشت مونس ايشان گرديد (795).
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه : حق تعالى عرض كرد ولايت مرا به بر اهل آسمانها و زمين پس قبول كرد هر كه قبول كرد و انكار كرد هر كه انكار كرد و چنانچه بايد قبول نكرد يونس تا آنكه خدا او را در شكم ماهى حبس كرد تا قبول كرد چنانچه شرط قبول بود (796).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت يونس عليه السلام چون از قومش معصيت بسيار ديد و نصايح او فايده نبخشيد غضبناك از ميان ايشان بيرون آمد و به كنار دريا رسيد و با جماعتى به كشتى سوار شد، پس ماهى بر سر راه كشتى آمد كه ايشان را غرق كند، آن حضرت گفت : اين ماهى مرا مى خواهد، مرا به دريا افكنيد؛ اهل كشتى مضايقه مى كردند كه : تو بهترين مائى چگونه تو را خواهد؟! تا آنكه به قرعه قرار دادند و سه مرتبه قرعه افكندند و هر سه مرتبه به اسم يونس ‍ عليه السلام بيرون آمد، پس آن حضرت را به دريا افكندند و ماهى فرو برد آن حضرت را، پس حق تعالى وحى فرمود به ماهى كه : من يونسم را روزى تو نگردانيده ام ، استخوان او را مشكن و گوشت او را مخور، پس آن حضرت را به درياها گردانيد، و يونس عليه السلام ندا كرد خدا را در تاريكى ها لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ، چون ماهى رسيد به دريائى كه قارون در آن دريا بود، قارون صدائى شنيد كه پيشتر نشنيده بود، پرسيد از ملكى كه موكل بود به او: اين صداى كيست ؟
آن ملك گفت : صداى يونس است كه در شكم ماهى ذكر خدا مى كند.
قارون گفت : آيا رخصت مى دهى كه من با او سخن بگويم ؟
ملك گفت : آرى .
قارون پرسيد: اين يونس ! هارون چه شد؟
گفت : مرد.
پس قارون گريست و پرسيد: موسى چه شد؟
فرمود: او نيز رحلت نمود.
پس قارون گريست ، حق تعالى وحى نمود به ملكى كه به او موكل بود كه : عذاب او را تخفيف ده براى رقت او بر خويشان خود. و به روايت ديگر فرمود: بردار از او عذاب را در بقيه ايام دنيا براى رقت او بر خويشان خود.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله مى فرمود: سزاوار نيست كسى بگويد كه من از جهت رفتن به آسمان خدا نزديكتر بودم از يونس كه به دريا رفت (797)، زيرا كه نسبت خدا به آسمان و دريا يكى است ، خدا مرا به آسمان برد كه عجائب آسمانها را به من بنمايد و يونس را به درياها گردانيد كه غرائب آنها را به او بنمايد.
و به سند معتبر منقول است كه : حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: ديدم در بعضى از كتابهاى اميرالمؤمنين عليه السلام كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله مرا خبر داد از جبرئيل كه خدا مبعوث گردانيد يونس بن متى عليه السلام را بر قوم او در وقتى كه سى سال از عمر او گذشته بود، و مردى بود بسيار تند خو و چندان صبر و حوصله نداشت و مداراى او نسبت به قومش كم بود و تاب حمل بارهاى گران پيغمبرى نداشت و تن در نمى داد به برداشتن بار نبوت و دور مى افكند آن را چنانچه شتر جوان از بار برداشتن بار امتناع مى نمايد، پس سى و سه سال در ميان قوم خود ماند و ايشان را به ايمان به خدا و تصديق به پيغمبرى و متابعت خود خواند، پس ‍ ايمان نياوردند به او و متابعت او نكردند از قوم او مگر دو مرد كه اسم يكى روبيل و اسم ديگرى تنوخا، و روبيل از خانه آباده علم و پيغمبرى و حكمت بود و مصاحبت قديم با يونس عليه السلام داشت قبل از آنكه او مبعوث گردد به پيغمبرى ، و تنوخا مرد ضعيف العقل عابد زاهدى بود كه بسيار مبالغه و سعى در بندگى خدا مى كرد و ليكن از علم و حكمت خالى بود؛ و روبيل گوسفند مى چراند و به آن معاش مى كرد، تنوخا هيزم بر سر مى گرفت به شهر مى آورد و مى فروخت و از كسب خود مى خورد؛ و منزلت روبيل نزد آن حضرت عظيمتر از منزلت تنوخا بود به جهت علم و حكمت و صحبت قديم او.
پس چون يونس ديد كه قوم او اجابت او نمى ماند دلتنگ شد و در نفس ‍ خود كمى صبر و جزع يافت ، پس به پروردگار خود شكايت كرد اين حال را و در ميان شكايتها عرض كرد: پروردگارا! مرا مبعوث گردانيدى بر قوم خود در هنگامى كه سى ساله بودم و مدت سى و سه سال در ميان ايشان ماندم و ايشان را خواندم بسوى ايمان به تو و تصديق به رسالات خود و ترسانيدم آنها را از عذاب و غضب تو، پس تكذيب كردند مرا و ايمان به من نياوردند و انكار كردند پيغمبرى مرا و استخفاف نمودند به رسالتهاى من و مرا تهديد و وعيد مى كنند و مى ترسم كه مرا بكشند، پس عذاب خود را بر ايشان بفرست كه ايشان گروهى اند كه ايمان نمى آورند.

----------------------------------------
789- تفسير قمى 2/75.
790- علل الشرايع 77.
791- علل الشرايع 77.
792- كافى 4/213؛ علل الشرايع 419؛ من لا يحضره الفيه 2/234.
793- خصال 156؛ من لا يحضره الفقيه 3/89.
794- كافى 2/581.
795- معانى الاخبار 50.
796- بصائر الدرجات 75.
797- قصص الانبياء راوندى 252.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:30 pm

پس حق تعالى وحى فرستاد بسوى او كه : در ميان ايشان زنان حامله و اطفال نابالغ و مردان پير و زنان ضعيف و ضعيفان كم عقل هستند، و منم خداوند حكم كننده عادل و پيشى گرفته است رحمت من بر غضب من و عذاب نمى كنم خردان را به گناه بزرگان قوم تو، اى يونس ! ايشان بندگان من و آفريده ها و خلق كرده هاى منند در شهرهاى من و روزى خواران منند و مى خواهم كه تاءنى و رفق و مدارا نمايم با ايشان و انتظار مى كشم كه شايد توبه كنند، و تو را بر ايشان مبعوث كرده ام كه حافظ و نگهبان ايشان باشى و مهربانى كنى نسبت به ايشان به سبب خويشى كه با ايشان دارى ، و تاءنى و مدارا كنى با ايشان براى راءفت پيغمبرى ، و صبر كنى بر بديهاى ايشان به سبب بردبارى رسالت و از براى ايشان به مدارا نساختى و به طريقه پيغمبران و شفقتهاى ايشان با اين گروه سلوك نكردى ، و اكنون كه صبرت كمى كرده و خلقت تنگ شده است بى تاءمل عذاب از براى ايشان مى طلبى ، بنده من نوح صبرش بيش از تو بود بر قوم خود و صحبتش با ايشان نيكوتر و تاءنى و صبرش بيشتر شود و عذرش تمامتر بود، پس من غضب كردم از براى او در وقتى كه غضب كرد از براى من و مستجاب كردم دعاى او را در وقتى كه مرا خواند.
پس يونس عليه السلام عرض كرد: پروردگارا من غضب نكرده ام بر ايشان مگر از براى آنكه مخالفت تو مى كنند و نفرين نكردم بر ايشان مگر وقتى كه معصيت تو كردند، پس بعزت تو سوگند مى خورم كه بر ايشان مهربان نخواهم شد هرگز و نصيحت مشفقانه ايشان را نخواهم كرد بعد از آنكه ايشان در اين مدت كافر شدند به تو و تكذيب من كردند و انكار پيغمبرى من نمودند، پس عذاب خود را بر ايشان بفرست كه ايشان هرگز ايمان نمى آورند.
پس حق تعالى فرمود: اى يونس ! ايشان بيش از صد هزار كسند از خلق من و آبادان مى كنند شهرهاى مرا و بندگان من از ايشان بهم مى رسند و من دوست مى دارم كه با ايشان تاءنى و مدارا كنم براى آنچه پيوسته در علم من بوده است از احوال ايشان و احوال تو و تقدير و تدبير من غير علم و تقدير توست ، تو پيغمبر مرسلى من پروردگار حكيم و عليمم به احوال ايشان ، اى يونس ! باطن و مخفى است در علمهاى غيبى كه نزد من هست و كسى منتهاى آن را نمى داند و علم تو نظر به ظاهر احوال است و از باطن ايشان و آخر كار ايشان خبرى ندارى ، اى يونس ! من دعاى تو را مستجاب كردم در حق ايشان و عذاب خواهم فرستاد بر ايشان ، و اين مستجاب شدن دعاى تو باعث زيادتى بهره تو نخواهد بود از ثواب من و براى درجه قرب و منزلت تو نيكو نخواهد بود، و عذاب من بر ايشان نازل خواهد شد در روز چهارشنبه ميان ماه شوال بعد از طلوع آفتاب ، پس ايشان را اعلام كن كه چنين خواهد شد.
پس يونس عليه السلام بسيار شاد شد و دلگير نشد و ندانست كه عاقبت اين چه خواهد بود! پس به نزد تنوخاى عابد آمد و خبر داد او را كه : عذاب خدا بر قوم من در فلان روز نازل خواهد شد، و گفت : بيا تا برويم ايشان را خبر كنيم كه در فلان روز عذاب بر ايشان نازل خواهد شد.
تنوخا گفت : چرا ايشان را خبر مى كنى ؟ بگذار ايشان را در كفر و معصيت خود تا عذاب بر ايشان بى خبر نازل شود.
فرمود: مى رويم به نزد روبيل و با او مشورت مى كنيم ، زيرا او مرد عالم دانائى است و از خانه آباده پيغمبران است .
چون به نزد روبيل رفتند يونس گفت : اى روبيل ! خدا مرا خبر داده است كه در چهارشنبه ميان ماه شوال عذاب بر قوم من خواهد فرستاد بعد از طلوع آفتاب ، الحال چه مصلحت مى دانى ؟ برويم ايشان را خبر كنيم ؟
روبيل گفت : در باب عذاب ايشان مراجعت نما بسوى حق تعالى و شفاعت كن براى ايشان مانند شفاعت پيغمبر بردبار و رسول صاحب كرم بزرگوار و سؤ ال كن كه عذاب را از ايشان بگرداند، زيرا خدا بى نياز است از عذاب ايشان و دوست مى دارد نرمى و مداراى با بندگان را و اين از براى تو نافع تر است و سبب زيادتى قرب و منزلت نو مى گردد در درگاه او، و شايد قوم تو بعد از آنچه شنيده اى و ديده اى از ايشان از كفر و انكار روزى ايمان بياورند، پس صبر كن و تاءنى و مدارا كن .
تنوخا گفت : واى بر تو اى روبيل ! اين چه مصلحت بود كه براى يونس ‍ ديده اى كه شفاعت ايشان بكند بعد از آنكه كافر شدند به خدا و انكار پيغمبرى او كردند و او را از خانه هاى خود بدر كردند و خواستند او را سنگسار كنند؟
روبيل به تنوخا گفت : ساكت باش كه تو مرد عابدى هستى و تو را علمى نيست بر اين ؛ پس باز متوجه يونس شد و گفت : بگو اگر خدا عذاب بفرستد بر قوم تو همه را هلاك مى كند يا بعضى را؟
يونس فرمود: بلكه همه را هلاك خواهد كرد، من چنين طلبيدم از خدا و هيچ رحم نمى آيد مرا بر ايشان كه بروم و شفاعت ايشان بكنم كه خدا عذاب را از ايشان بگرداند.
روبيل گفت : اى يونس ! شايد وقتى كه عذاب بر ايشان نازل شود و ايشان آثار عذاب را مشاهده نمايند توبه كنند بسوى خدا و استغفار كنند و خدا بر ايشان رحم فرمايد زيرا كه او ارحم الراحمين است و عذاب را از ايشان برگرداند بعد از آنكه خبر داده باشى ايشان را كه در فلان روز عذاب بر شما نازل مى شود و بعد از آن تو را دروغگو دانند.
پس تنوخا گفت : واى بر تو اى روبيل ! سخن عظيم بدى از تو صادر شد، پيغمبر مرسل تو را خبر مى دهد كه خدا بسوى او وحى فرموده است كه عذاب بر ايشان نازل مى شود و تو اين سخن را مى گوئى ؟ پس رد قبول خدا كردى و شك كردى در گفته خدا و رسول او، برو كه عمل تو حبط شد.
روبيل گفت : اى تنوخا! راءى تو ضعيف است . پس باز رو كرد به يونس و گفت : هرگاه عذاب بر قوم تو نازل شود و همه هلاك شوند و شهرهاى ايشان خراب شود آيا نه چنين است كه خدا نام تو را از ديوان پيغمبران محو خواهد كرد و رسالت تو برطرف خواهد شد و مانند بعضى از ضعيفان مردم خواهى بود و بر دست تو صد هزار كس هلاك شده خواهند بود؟
پس يونس عليه السلام وصيت و نصيحت روبيل را قبول نفرمود و با تنوخا از شهر دور شدند.
پس يونس عليه السلام برگشت و خبر داد قوم خود را كه : حق تعالى در روز چهارشنبه ميان ماه شوال عذاب بر شما خواهد فرستاد بعد از طلوع آفتاب ، پس رد كردند قول او را و تكذيب او نمودند و او را از شهر بيرون كردند به عنف و اهانت ، پس آن حضرت با تنوخا از شهر دور شدند و منتظر بودند كه عذاب بر ايشان نازل شود و روبيل در ميان قوم خود ماند.
چون اول ماه شوال شد روبيل بر كوه بلندى بالا رفت و به آواز بلند قوم خود را ندا كرد و گفت : منم روبيل مشفق و مهربانم بر شما، اينك ماه شوال داخل شد، يونس پيغمبر شما و رسول پروردگار شما خبر داد شما را كه خدا بسوى او وحى كرده است كه عذاب بر شما وعده خود را با رسولان خود، پس فكر كنيد كه چه خواهيد كرد!
پس سخن او ايشان را به ترس آورد و يقين كردند به نزول عذاب و دويدند به جانب روبيل و گفتند: تو چه مصلحت مى دانى براى ما اى روبيل ، زيرا كه توئى مرد دانا و حكيم و پيوسته تو را چنين مى دانستيم كه نسبت به ما مشفق و مهربان بودى و شنيديم كه بسيار شفاعت ما نزد يونس كرده بودى ، پس آنچه راءى توست بفرما تا به آن عمل كنيم .
روبل گفت : راءى من آن است كه چون صبح روز چهارشنبه ميان ماه كه روز وعده نزول عذاب است طالع گردد، زنان و اطفال شيرخواره را از يكديگر جدا كنيد، زنان را در دامنه كوه بازداريد و اطفال را در ميان دره ها و راههاى سيلاب بيندازيد، و اطفال حيوانات را از مادران جدا كنيد و اينها همه پيش ‍ از طلوع آفتاب باشد، چون ببينيد باد زردى از جانب مشرق مى آيد خرد و بزرگ همه صدا به گريه و ناله و استغاثه بلند كنيد و تضرع كنيد بسوى خدا و توبه و استغفار كنيد و سرها به جانب آسمان بلند كنيد و بگوئيد: پروردگارا! ستم كرديم بر خود و تكذيب كرديم پيغمبر تو را و توبه مى كنيم بسوى تو از گناهان خود، اگر نيامرزى ما را و رحم نكنى بر ما هر آينه از زيانكاران و معذب شدگان خواهيم بود، پس قبول كن توبه ما را و رحم كن بر ما اى رحم كننده ترين رحم كنندگان ، و شما را ملال بهم نرسد از گريه و ناله و تضرع تا آفتاب غروب كند يا پيشتر كه عذاب از شما برطرف شود پس راءى همه متفق شد بر آنچه روبيل ايشان را به آن امر كرد.
چون روز موعود شد روبيل از شهر بيرون رفت به موضعى كه صداى ايشان را مى شنيد و عذاب را مى ديد اگر نازل شود، چون صبح طالع شد آنچه روبيل فرموده بود بعمل آوردند، و چون آفتاب طلوع كرد باد زرد تيره بسيار تندى كه صداى عظيمى داشت وزيد، و چون باد را ديدند همه به يكباره صدا به گريه و ناله و تضرع و استغاثه بلند كردند و توبه و استغفار كردند، و اطفال براى طلب مادران خود مى گريستند و اولاد حيوانات براى طلب شير مادران ناله مى كردند و حيوانات براى آب و علف فرياد مى كردند، يونس و تنوخا صداى ناله و گريه ايشان را مى شنيدند و نفرين مى كردند كه خدا عذاب را بر ايشان غليظتر گرداند، و روبيل صداى ايشان را مى شنيد و عذاب را مى ديد و دعا مى كرد كه خدا عذاب را از ايشان برگرداند.
چون اول وقت ظهر شد درهاى آسمان گشوده شد و غضب پروردگار بر ايشان ساكن شد، و رحم فرمود بر ايشان خداوند بخشنده مهربان و دعاى ايشان را مستجاب و توبه ايشان قبول كرد و گناه ايشان را بخشيد، و وحى نمود بسوى اسرافيل كه : برو بسوى قوم يونس كه ايشان ناله و تضرع كردند و توبه و استغفار نمودند، من بر ايشان رحم كردم و توبه ايشان را قبول كردم و منم خداوند بسيار قبول كننده توبه ها و مهربان بر بندگان خود و زود قبول مى نمايم توبه بنده اى را كه پشيمان گردد از گناهان خود، و بنده و رسول من يونس از من سؤ ال نمود كه عذاب بر قوم او بفرستم ، و فرستادم ، و من سزاوارترم از همه كس به وفا كردن به وعده خود، و وفا به وعده كردم و عذاب فرستادم و يونس شرط نگرفت از من كه ايشان را هلاك كنم بلكه گفت : عذاب بر ايشان بفرست ، پس رو به رو به زمين و عذاب بر من كه بر ايشان نازل گرديده است از ايشان بگردان
پس اسرافيل عرض كرد: پروردگارا! عذاب تو به دوشهاى ايشان رسيده است و نزديك است ايشان را هلاك كند، تا من برسم هلاك شده اند.
حق تعالى فرمود: من ملائكه را امر كرده ام كه بازدارند عذاب را بر بالاى سر ايشان و نازل نگردانند بر ايشان نا امر من به آنها برسد، پس اى اسرافيل ! برو و عذاب را از ايشان بگردان بسوى كوهها كه در ناحيه مجارى چشمه ها و سيلها است و ذليل گردان به اين عذاب كوههاى بلندى را كه سركشى مى كنند بر كوههاى ديگر و آنها را ذليل و نرم گردان تا آهن شوند.
پس اسرافيل نازل شد و بالش را گشود و عذاب را از ايشان برگردانيد و زد بر كوهها كه خدا فرموده بود، و آن كوهها است كه در ناحيه موصل است ، پس ‍ آن كوهها همه آهن شوند تا روز قيامت .
پس چون قوم يونس عليه السلام ديدند عذاب از ايشان گرديد، از سر كوهها به زير آمده به خانه هاى خود برگشتند و زنان و فرزندان و اموال خود را برگردانيدند و حمد خدا را بجاى آوردند. چون روز پنجشنبه شد و يونس و تنوخا صداهاى ايشان را نشنيدند، جزم كردند كه عذاب بر ايشان نازل شده است و ايشان را هلاك كرده است ، پس آمدند به كنار شهر وقت طلوع آفتاب كه ببينند چه بلا بر ايشان نازل شده است و چگونه هلاك شده اند، ديدند كه هيزم كشان و شبانان مى آيند و اهل شهر به حال خود هستند، پس يونس ‍ عليه السلام به تنوخا فرمود: آنچه به من وحى رسيده بود تخلف شده است و قوم ، مرا دروغگو خواهند دانست ديگر مرا نزد ايشان روئى و عزتى نخواهد بود! پس آن حضرت از همانجا غضبناك گريخت به ناحيه دريا به نحوى كه كسى او را نشناسد و در حذر بود از آنكه احدى از قوم او ببينند او را و او را كذاب بگويند، و تنوخا به شهر برگشت پس روبيل به او گفت كه : اى تنوخا! كدام راءى صواب تر و به متابعت سزاوارتر بود، راءى من يا راءى تو؟
تنوخا گفت : بلكه راءى تو صواب تر بود، و آنچه تو به آن اشاره كردى راءى علما و حكما بود، و من پيوسته گمان مى كردم كه از تو بهترم براى آنكه زهد و عبادت من بيش از تو بود تا آنكه فضل تو بر من ظاهر شد به سبب زيادتى علم تو، و آنچه خدا به تو عطا فرموده است از حكمت با تقوا بهتر است از زهد و عبادت بدون علم كامل ، پس با يكديگر مصاحب شدند و در ميان قوم خود بروند.
يونس عليه السلام روز پنجشنبه متوجه ساحل دريا شد، و هفت روز رفت تا به دريا رسيد و هفت روز در شكم ماهى بود، چون از شكم ماهى بيرون آمد هفت روز در بيابان در زير درخت كدو بود، و هفت روز ديگر برگشت تا به قوم خود رسيد و ايشان به او ايمان آوردند و تصديق او كردند و متابعت او نمودند (798).

----------------------------------------
798- تفسير عياشى 2/129؛ قصص الانبياء راوندى 251 بطور اختصار.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:31 pm

و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون قوم يونس ‍ عليه السلام آن حضرت را آزار كردند، بر ايشان نفرين كرد، پس خدا وعده نمود كه عذاب بر ايشان نازل كند، پس روز اول روهاى ايشان زرد شد، روز دوم روهاى ايشان سياه شد و عذاب خدا نزديك سر ايشان رسيد كه نيزه هاى ايشان به آن مى رسيد، پس جدا كردند فرزندان را از مادران و فرزندان حيوانات را از مادران ايشان و پلاس و جامه هاى پشمينه پوشيدند و ريسمانها در گردنهاى خود كردند و خاكستر بر سرهاى خود ريختند و همه به يك صدا ناله به درگاه پروردگار خود بلند كردند و گفتند: ايمان آورديم به خداى يونس ، پس خدا عذاب را از ايشان گردانيد بسوى كوهها آمد، چون روز ديگر صبح شد يونس را گمان اين بود كه ايشان هلاك شده اند، و چون ديد ايشان در عافيتند در غضب شد و رو به دريا رفت و به كشتى سوار شد كه دو نفر ديگر در آن كشتى بودند، چون كشتى به مبارزه به ميان دريا رسيد مضطرب شد، كشتيبان گفت : گريخته اى مى بايد در اين كشتى باشد.
يونس عليه السلام فرمود: منم آن گريخته كه از آقاى خود گريخته ام ؛ برخاست كه خود را به دريا اندازد، چون ديد ماهى عظيمى دهان گشوده است ترسيد و آن دو ديگر بر او چسبيدند و گفتند: ما دو نفر ديگر هستيم شايد سبب اضطراب كشتى بودن يكى از ما باشد! پس قرعه افكندند و به اسم يونس بيرون آمد، پس سنت چنان جارى شد كه هرگاه سهام قرعه سه تا باشد خطا نشود.
پس آن حضرت خود را به دريا افكند و ماهى او را فرو برد و هفت روز او را در دريا گردانيد تا آنكه داخل درياى مسجور شد كه قارون را در آنجا عذاب مى كردند پس قارون صداى ذكر يونس را شنيد پرسيد از ملكى كه او را عذاب مى كرد: اين صداى كيست ؟
ملك گفت : صداى يونس است كه خدا او را در شكم ماهى حبس كرده است .
پس قارون گفت : رخصت مى دهى كه با او سخن بگويم ؟
ملك او را رخصت داد، قارون پرسيد: اين يونس ! موسى چه شد؟
فرمود: به عالم بقا رحلت نمود.
پس قارون گريست و پرسيد: هارون چه شد؟
فرمود: او نيز رحلت نمود.
پس بسيار گريست و جزع عظيم كرد و پرسيد: كلثم خواهر موسى كه نامزد من بود چه شد؟
گفت : او نيز به رحمت الهى واصل شد.
پس گريست و جزع بسيار كرد، حق تعالى وحى نمود به ملكى كه به او موكل بود كه : عذاب را از او بردار در بقيه ايام دنيا براى رقتى كه بر خويشان خود كرد (799).
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى چون يونس عليه السلام را امر فرمود كه خبر دهد قوم خود را به عذاب الهى و عذاب بر سر ايشان فرود آمد، پس جدائى افكندند ميان زنان و فرزندان و حيوانات و اولاد ايشان و فرياد و ناله و گريه به درگاه خدا بلند كردند، پس ‍ خدا عذاب را از ايشان بازگرفت ، يونس عليه السلام غضبناك به جانب دريا رفت پس ماهى او را فرو برد، و سه روز (800) در شكم ماهى ماند و او را به هفت دريا گردانيد، و چون از شكم ماهى بيرون آمد پوست و مويش ريخته بود پس خدا درخت كدوئى را براى او رويانيد كه بر او سايه افكند، چون بدنش قوت يافت درخت كدو شروع كرد به خشكيدن ، پس يونس عرض ‍ كرد: پروردگارا! درختى كه بر من سايه مى كرد خشكيد.
حق تعالى وحى نمود به او كه : اى يونس ! جزع مى كنى براى درختى كه تو را سايه مى كرد و جزع نمى كنى براى زياده از صد هزار كس كه عذاب بر ايشان نازل شود؟! (801).
مؤلف گويد: جمع كردن ميان احاديث مختلفه كه در مدت مكث آن حضرت در شكم ماهى واقع شده است ، مشكل است ، شايد بعضى موافق روايت عامه بر وجه تقيه وارد شده باشد، و اما خطاى او پس ترك اولى و مكروهى بود، زيرا چون خدا آن حضرت را مرخص نمود كه ترك تبليغ رسالت نسبت به قوم خود بكند و وعده فرمود كه عذاب بر ايشان نازل خواهد شد ديگر بر آن حضرت لازم نبود كه به ميان قومش بيايد بدون آنكه بار ديگر ماءمور شود، و چون اولى نسبت به او آن بود كه با وجود بديهاى قوم با ايشان در مقام شفقت باشد و از براى ايشان شفاعت كند و منتظر امر الهى باشد در باب قوم خود، و چون نكرد حق تعالى او را تاءديب نمود و در ضمن تاءديب ، مرتبه آن حضرت را عظيم گردانيد و عجائب درياها را به او نمود و آن را به منزله معراجى براى او گردانيد؛ و غضب او بر قوم و بديهاى ايشان بود نه بر جناب مقدس الهى ، و گمانى كه برد كه خدا بر او تنگ نخواهد گرفت از حيثيت نهايت وثوق و اعتماد بر لطف پروردگار خود بود؛ و وجوه ديگر در ضمن روايات و تفسير آيات مذكور شد.
ابو حمزه ثمالى روايت كرده است : روزى عبدالله بن عمر به خدمت امام زين العابدين عليه السلام آمد و عرض كرد: توئى كه مى گوئى يونس ‍ عليه السلام را براى اين به شكم ماهى انداختند كه ولايت جدم اميرالمؤمنين عليه السلام را بر او عرض كردند و توقف كرد در آن ؟
حضرت فرمود: بلى من گفته ام ، مادرت به عزايت بنشيند!
عبدالله گفت : اگر راست مى گوئى علامتى بر راستى گفتار خود به من بنما.
پس حضرت فرمود كه عصابه اى بر ديده او ببندند و عصابه اى بر ديده من بستند و بعد از ساعتى فرمود: چشمهاى خود را بگشائيد، چون ديده هاى خود را گشوديم خود را در كنار دريائى ديديم كه موجهايش بلند شده بود، پس عبدالله بن عمر عرض كرد: اى سيد من ! خون من در گردن توست .
حضرت فرمود: اضطراب مكن كه الحال علامت راستگوئى خود را به تو مى نمايم ؛ فرمود: اى ماهى ! ناگاه ماهى سر از دريا بيرون آورد مانند كوهى عظيم و مى گفت : لبيك لبيك اى ولى خدا!
حضرت فرمود: تو كيستى ؟
گفت : من ماهى يونسم اى سيد من
فرمود كه : ما را خبر ده كه قصه يونس عليه السلام چگونه بود؟
ماهى گفت : اى سيد من ! حق تعالى هيچ پيغمبرى را مبعوث نگردانيده است از آدم عليه السلام تا جد تو محمد صلى الله عليه و آله مگر آنكه ولايت شما اهل بيت را بر او عوض كرد، پس هر كه قبول كرد سالم ماند و هركه ابا كرد مبتلا گرديد، تا آنكه يونس مبعوث شد حق تعالى وحى نمود به او كه : اى يونس ! قبول كن ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام و ائمه راشدين از صلب او را با سخنان ديگر كه به او وحى نمود، پس يونس گفت : چگونه اختيار كنم ولايت كسى را كه او نديده ام و نمى شناسم ؟ و رفت به كنار دريا، پس خدا وحى نمود به من كه : يونس را فرو بر و استخوان او را سست مكن ، پس چهل روز در شكم من ماند و مى گردانيم او را در درياها و در تاريكى ها ندا مى كرد: لا الله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين (802) قبول كردم ولايت اميرالمؤمنين و ائمه راشدين از فرزندان او را؛ پس چون ايمان آورد به ايمان آورد به ولايت شما امر كرد مرا حق تعالى كه او را انداختم در ساحل دريا.
پس حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: برگرد اى ماهى بسوى آشاميان خود؛ و آب از موج قرار گرفت (803).
مؤلف گويد: ممكن است حق تعالى تكليف قبول ولايت را نسبت به انبياء عليهم السلام بر سبيل حتم نفرموده باشد كه تركش موجب گناه باشد، يا آنكه قبول كرده باشند همه و بعضى از روى اهتمام قبول نكرده باشند، والله يعلم .
و شيخ طوسى در مصباح ذكر كرده است : در روز نهم محرم خدا يونس را از شكم ماهى بيرون آورد (804)، و اين مخالف بعضى از احاديث سابقه است .
و در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : داود پيغمبر عليه السلام مناجات كرد كه : پروردگارا! قرين من در بهشت و نظير من در منزلهاى من در آنجا كسى خواهد بود؟
حق تعالى وحى فرمود: متى پدر يونس قرين و نظير تو خواهد بود.
داود عليه السلام رخصت طلبيد كه به زيارت او برود، چون رخصت يافت با سليمان پسر خود به ديدن او رفتند، و چون به خانه او رسيدند خانه او را ديدند كه از سعف (805) خرما ساخته بودند، چون احوال او را پرسيدند گفتند: در بازار است ، چون به بازار آمدند و از احوال او پرسيدند گفتند: در بازار هيزم كشان است ، چون در آن بازار از محل او پرسيدند گفتند: الحال مى آيد، پس نشستند به انتظار قدوم او ناگاه ديدند كه او پيدا شد و بسته هيزمى بر سر خود گرفته بود، پس مردم برخاستند و استقبال او كردند، پس هيزم را به زمين نهاد و حمد الهى ادا نمود و گفت : كيست بخرد مال طيب حلالى را به مال طيب حلالى ؟ پس يك كسى قيمتى گفت و ديگرى زياد كرد تا آنكه به يكى از ايشان فروخت ؛ پس داود و سليمان عليه السلام پيش آمده و بر او سلام كردند، جواب سلام گفت و ايشان را تكليف منزل نمود و به آن زرى كه داشت از قيمت هيزم گندمى يا جوى خريد و به خانه آورد و آسيا كرد و خمير كرد و آتشى افروخت و خمير را در ميان آتش گذاشت و با ايشان نشست و به صحبت داشتن مشغول شد، چون برخاست ديد نان پخته است و آن را گرفت در ميان ظرف چوبى ريزه كرد و نمكى بر او پاشيد و مطهره اى در پهلوى خود گذاشت ، چون خوب جويد و فرو برد الحمدلله گفت ، پس باز لقمه اى ديگر برداشت و به همين نحو خورد، پس آب را برداشت و بسم الله گفت و تناول نمود، چون بر زمين گذاشت گفت : الحمدلله ، پروردگارا! كيست كه به او نعمتى داده باشى مثل آنچه به من عطا كرده اى ؟ چشم و گوش و بدن مرا صحيح گردانيده اى و مرا قوت بخشيدى تا رفتم بسوى درختى كه خود نكشته بودم و غمى از براى محافظت آن متحمل نشده بودم و آن را روزى من كردى ، و فرستادى براى من كسى را كه آن را از من خريد و به قيمت آن طعامى خريدم كه خود زراعت نكرده بودم ، و مسخر گردانيدى براى من آتشى را كه با آن آتش پختم طعام را و چنين كردى كه از روى خواهش آن را خوردم كه قوت بيابم بر بندگى تو، پس تو را است حمد؛ بعد از آن گريست .
پس داود به سليمان گفت : اى فرزند! برخيز برويم كه هرگز نديده ايم بنده اى كه شكر خدا زياده از اين مرد بكند (806).

----------------------------------------
799- تفسير عياشى 2/136؛ قصص الانبياء راوندى 252 بطور اختصار.
800- در مصدر: هفت روز آمده است .
801- تفسير عياشى 2/137.
802- سوره انبياء: 87.
803- مناقب ابن شهر آشوب 4/138.
804- مصباح المتهجد 713.
805- سعف : شاخ درخت خرما، واجدش سعفه است . (فرهنگ عميد 2/1435).
806- تنبيه الخواطر 26.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:31 pm

باب سى و يكم: در بيان قصه اصحاب كهف و اصحاب رقيم است

حق تعالى مى فرمايد ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا (807) آيا گمان كردى كه اصحاب غار و اصحاب رقيم از آيات قدرت ما در عجب بودند؟.
بعضى گفته اند كه : اصحاب رقيم همان اصحاب كهفند، و رقيم نام آن وادى است يا آن كوه كه غار در آنجا بود، يا نام شهرى كه از آنجا بيرون آمدند، يا نام لوحى كه قصه ايشان را در آن نقش كرده بودند و بر در غار گذاشته بودند، يا نام سگ ايشان ؛ و بعضى گفته اند كه : اصحاب رقيم گروه ديگرند (808) كه قصه ايشان مذكور خواهد شد.
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : اصحاب كهف و رقيم گروهى بودند كه ناپيدا شدند، پس پادشاه آن زمان نام ايشان و پدران و خويشان ايشان را در لوحهاى سرب نقش كرد (809).
اذ اوى الفتيه الى الكهف فقالوا ربنا آتنا من لدنك رحمه وهيى ء لنا من امرنا رشدا (810) در وقتى كه پناه بردند جوانان بسوى غار پس گفتند: اى پروردگار ما! عطا كن ما را از جانب خود رحمتى و مهيا گردان براى ما امرى را كه موجب رشد و صلاح ما باشد.
و در حديث معتبر منقول است كه حضرت صادق عليه السلام از شخصى پرسيد: فتى كيست ؟
آن شخص گفت : فداى تو شوم ما جوان را فتى مى گوئيم .
فرمود: مگر نمى دانيد كه اصحاب كهف در سن كهولت بودند خدا ايشان را فتيه فرمود براى آنكه جوانمردى كردند و ايمان آوردند، و هر كه به خدا ايمان مى آورد و پرهيزكار است او فتى است هر چند پير باشد (811).
فضربنا على آذانهم فى الكهف سنين عددا (812) پس زديم بر گوش ايشان پرده خواب را كه از صداها بيدار نشوند در غار سالى چند شمرده شده .
ثم بعثناهم لنعلم اى الحزبين احصى لما لبئوا امدا (813) پس ‍ ايشان را برانگيختيم از خواب تا بدانيم - به علم بعد از وقوع - كه آنها كه نزاع مى كنند در مدت مكث ايشان در خواب از اصحاب كهف يا ديگران كدام يك درست تر احصا كرده اند.
نحن نقص عليك نباءهم بالحق انهم فتيه آمنوا بريهم و زدناهم هدى * و ربطنا على قلوبهم (814) ما بيان مى كنيم براى تو خبر ايشان را به راستى ، بدرستى كه ايشان جوانان - يا جوانمردان - بودند كه ايمان آوردند به پروردگار خود و زياده كرديم ما هدايت ايشان را و محكم گردانيديم دلهاى ايشان را براى صبر كردن بر شدائدى كه در اختيار حق عارض ‍ مى شود.
اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا (815) در وقتى كه برخاستند پس گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است ، هرگز نمى خوانيم بغير از او خدائى را كه اگر بخوانيم بخدا سوگند سخنى گفته خواهيم بود بسيار دور از حق .
هؤ لاء قومنا اتخذوا من دونه آلهه لولا ياءتون عليهم بسلطان بين فمن اظلم ممن آفترى على الله كذبا (816) اين گروه قوم مايند كه گرفته اند بغير از خداوند بر حق خداها، و چرا نمى آورند بر عبادت آنها حجت و برهانى ظاهر، پس كيست ظالمتر از كسى كه افترا بندد بر خدا به دروغ .
و اذ اعتزلتموهم و ما بعبدون الا الله فاءووا الى الكهف ينشر لكم ربكم من رحمته وبهيى ء لكم من امركم مرفقا (817) پس به يكديگر گفتند كه : چون كناره كرديد از ايشان و از آنچه مى پرستند بغير از خدا پس پناه بريد بسوى غار تا پهن كند و بگشايد براى شما پروردگار شما از رحمت خود و مهيا كند براى شما از امر شما آنچه منتفع گرديد به آن و كار بر شما آسان شود.
وترى الشمس اذا طلعت تزاور عن كهفهم ذات اليمين و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال و هم فى فجوه منه (818) و مى بينى آفتاب را در وقتى كه طالع مى شود مى گردد و ميل مى كند شعاع آن از ايشان به جانب راست و بر ايشان نمى تابد، و چون غروب مى كند آفتاب از ايشان مى كند به جانب چپ و بر ايشان نمى تابد و ايشان در محل گشادگى از غار و در وسط آن جا گرفته اند.
ذلك من آيات الله من يهد الله فهو المهتد و من يضلل فلن تجد له وليا مرشدا (819) اين قصه ايشان - يا آفتاب نتابيدن بر ايشان - از آيات و علامات قدرت خدا است ، هر كه را خدا هدايت كند پس او هدايت يافته است ، و هر كه را خدا گمراه كند - يعنى منع لطف خود را از او بكند - پس ‍ نمى يابى از براى او كسى كه يارى و راهنمائى او بكند.
و تحسبهم ايقاظا و هم رقود و نقلبهم ذات اليمين و ذات الشمال و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد (820) و گمان مى كنى ايشان را كه بيدارند براى باز بودن چشمهاى ايشان - چنانچه على بن ابراهيم روايت كرده است (821)، يا گرديدن ايشان از پهلو به پهلو - و حال آنكه ايشان در خوابند و مى گردانيم ايشان را به جانب راست و چپ - على بن ابراهيم روايت كرده است كه : سالى دو مرتبه حق تعالى ايشان را از پهلو به پهلوى ديگر مى گرداند براى اينكه زمين ، پهلوى ايشان را نخورد (822) - و سگ ايشان پهن كرده است دستهاى خود را در پيشگاه غار يا در درگاه غار.

----------------------------------------
807- سوره كهف :9
808- تفسير بيضاوى 3/7؛ مجمع البيان 3/452.
809- تفسير عياشى 2/321.
810- سوره كهف : 10.
811- تفسير عياشى 2/323.
812- سوره كهف : 11.
813- سوره كهف : 12.
814- سوره كهف : 13 و 14.
815- سوره كهف : 14.
816- سوره كهف : 15.
817- سوره كهف : 16.
818- سوره كهف : 17.
819- سوره كهف : 17.
820- سوره كهف : 18.
821- تفسير قمى 2/34.
822- تفسير قمى 2/34.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:32 pm

لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا (823) اگر مطلع شوى بر ايشان و نظر كنى بسوى ايشان هر آينه پشت خواهى كرد و خواهى گريخت از ايشان و هر آينه مملو خواهى شد از ترس ايشان براى مهابتى كه خدا در ايشان قرار داده است ، يا براى عظمت جثه و باز بودن ديده هاى ايشان ، يا براى وحشت مكان ايشان
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : مراد از اين خطاب ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله نيست ، بلكه خطاب عام است براى بيان حال ايشان و دهشت امر ايشان (824).
و كذلك بعثناهم ليتساءلوا بينهم قال قائل منهم كم لبثتم قالوا لبثنا يوما او بعض يوم (825) و همچنين مبعوث گردانيديم ايشان را براى آنكه بعضى از بعضى سؤ ال كنند و بر حال خود مطلع شوند، گفت گوينده اى از ايشان كه : چند گاه در اين مكان مكث كرده ايد و در خواب بوده ايد؟ گفتند: يك روز مانده ايم يا بعضى از روز.
قالوا ربكم اعلم بما لبثتم فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينه فلينظر ايها ازكى طعاما فلياتكم برزق منه و ليتلطف و لا يشعرن بكم احدا (826) گفتند: پروردگار شما داناتر است به آنچه شما مانده ايد در اين مكان ، پس بفرستيد يكى از خود را با اين دراهمى كه داريد بسوى شهر پس ‍ نظر كند كه كى طعامش پاكيزه تر است - چنانچه على بن ابراهيم روايت كرده است (827)، يا حلال تر است - پس بياورد از براى شما روزى از آن طعام و سعى كند كه طعام نيكو بگيرد يا كسى او را نشناسد و كارى نكند كه بر احوال شما مطلع شوند.
انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم او يعيدوكم فى ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا (828) زيرا كه ايشان اگر ظفر بيابند بر شما سنگسار مى كنند شما را يا برمى گردانند شما را در ملت خود، و اگر داخل شويد در ملت ايشان هرگز رستگار نخواهيد شد.
و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعه لا ريب فيها (829) و همچنين مطلع گردانيديم مردم را بر احوال ايشان تا بدانند كه وعده خدا و زنده گردانيدن مردگان حق است و اينكه قيامت شكى نيست در آن .
اذ يتنازعون بينهم امرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ربهم اعلم بهم (830) در وقتى كه منازعه مى كردند ميان خود در امر مردگان كه آيا مبعوث مى شوند در قيامت يا نه - يا آنكه منازعه مى كردند در امر اصحاب كهف كه چند سال در خواب بودند، يا بعد از خواب رفتن ايشان نزاع كردند آيا مردند يا به خواب رفتند، آيا شهرى نزد ايشان بسازيم يا مسجدى بنا كنيم چنانچه حق تعالى فرموده است كه : - پس گفتند: بنا كنيد بر ايشان بنائى ، پروردگار ايشان داناتر است به احوال ايشان .
قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا (831) گفتند آنان كه غالب گرديدند بر امر ايشان : البته اخذ مى كنيم و مى سازيم بر ايشان مسجدى كه در آن نماز كنند مردم .
سيقولون ثلاثه رابعهم كلبهم و يقولون خمسه سادسهم كلبهم رجما بالغيب و يقولون سبعه و ثامنهم كلبهم قل ربى اعلم بعدتهم ما يعلمهم الا قليل فلا تمار فيهم الا مراء ظاهرا و لا تستفت منهم احدا (832) بزودى خواهند گفت جمعى كه : اصحاب كهف سه مرد چهارم ايشان سگ ايشان بود، و خواهند گفت : پنج مرد ششم ايشان سگ ايشان بود، مى اندازند به گمان خود سخن را بسوى امرى كه غايب است از ايشان و علمى به آن ندارند، و خواهند گفت كه : هفت نفر بودند و ايشان سگ ايشان بود، بگو: پروردگار من داناتر است به عدد ايشان ، نمى داند عدد ايشان را مگر اندكى از مردم ، پس مجادله مكن با مردم در باب ايشان مگر مجادله ظاهرى كه آنچه وحى به تو رسيده است به ايشان بگوئى و استفتا و سؤ ال مكن در باب احوال اصحاب كهف از احدى از ايشان يعنى يهود و نصارى .
و باز فرموده است و لبثوا فى كهفهم ثلاث مائه سنين و ازدادوا تسعا # قل الله اعلم بما لبثوا له غيب السموات و الارض (833) و ماندند در غار خود سيصد سال و زياد كردند نه سال را - يعنى سيصد و نه سال ماندند - بگو: خدا داناتر است به آنچه ماندند، و او را است علم آنچه پنهان است در آسمانها و زمين .
على بن ابراهيم گفته است : عدد ايشان كه حق تعالى در اينجا فرموده است ، از اهل كتاب نقل كرده است (834)، لهذا بعد از آن فرمود: بگو كه خدا داناتر است .
و روايت كرده است : ايشان جوانان بودند كه در ميان زمان حضرت عيسى و مبعوث شدن حضرت رسول صلى الله عليه و آله بودند، و رقيم دو لوح بود از مس كه در آنها نقش كرده بودند احوال آن جوانان و مسلمان شدند ايشان را و اراده كردن دقيانوس كشتن ايشان را و رفتن ايشان به غار و ساير احوال ايشان (835).

----------------------------------------
823- سوره كهف : 18.
824- تفسير عياشى 2/324.
825- سوره كهف : 19.
826- سوره كهف : 19.
827- تفسير قمى 2/34.
828- سوره كهف : 20.
829- سوره كهف : 21.
830- سوره كهف : 21.
831- سوره كهف : 21.
832- سوره كهف : 22.
833- سوره كهف : 25 و 26.
834- تفسير قمى 2/34.
835- تفسير قمى 2/31.


در اينجا آزمون سي و هفتم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:33 pm

و به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : سبب نزول سوره كهف آن بود كه كفار قريش نضر بن الحارث و عقبه بن ابى معيط و عاص بن وايل را فرستاد بسوى علماى يهود كه در نجران بودند كه از ايشان ياد گيرند مساءله اى چند كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤ ال كنند؛ ايشان گفتند: سؤ ال كنيد از او سه مساءله ، اگر جواب شما گفت در اين سه مساءله به نحوى كه ما مى دانيم پس او راستگو است ، و از يك مساءله از او سؤ ال كنيد اگر دعوى كند من آن را مى دانم ، پس او دروغگو است .
گفتند: آن مساءله ها كدامند؟
گفتند: سؤ ال كنيد از جوانانى كه در زمان پيش بودند و بيرون رفتند و غايب شدند و خواب رفتند، چه مدت در خواب ماندند تا بيدار شدند؟ و عدد ايشان چند بود؟ و با ايشان غير ايشان چه چيز بود؟ و قصه ايشان چگونه بود؟؛ و سؤ ال كنيد از موسى وقتى كه خدا او را امر كرد كه از پى عالم برود و از او ياد گيرد، عالم كى بود؟ و چگونه از پى او رفت ؟ و قصه او چون بود؟؛ و سؤ ال كنيد از او قصه شخصى كه به مشرق و مغرب آفتاب گرديد تا به سد ياءجوج و ماءجوج رسيد كيست ؟ و چگونه بوده است قصه او؟ و اخبار اين سه مساءله را چنانچه خود مى دانستند به ايشان گفتند و گفتند كه : اگر جواب شما بگويد به نحوى كه ما گفتيم او صادق است در دعوى پيغمبرى و اگر به خلاف اين خبر دهد به شما پس تصديق او مكنيد.
گفتند: مساءله چهارم كدام است ؟
گفتند: بپرسيد قيامت كى برپا مى شود؟ اگر دعوى نمايد كه مى دانم پس او كاذب است ، زيرا كه وقت قائم شدن قيامت را بغير از خدا كسى نمى داند.
پس ايشان برگشتند به مكه و نزد ابو طالب عليه السلام جمع شدند و گفتند: اى ابوطالب ! پسر برادر تو دعوى مى كند كه خبر آسمان به او مى رسد، ما از چند مساءله سؤ ال مى كنيم از او اگر جواب ما گفت ما مى دانيم كه راست مى گويد و اگر جواب نگفت مى دانيم دروغ مى گويد.
پس ابوطالب فرمود: سؤ ال نمائيد از او از هر چه خواهيد. پس از آن سه مساءله پرسيدند، حضرت رسول فرمود: فردا جواب مى گويم شما را؛ و انشاء الله نگفت ، به اين سبب چهل روز وحى از آن حضرت حبس شد تا آنكه بسيار مغموم شد آن حضرت و شك كردند آنهائى كه ايمان آورده بودند، و كفار قريش شادى نمودند و استهزا كردند به آن حضرت ، و ابوطالب بسيار محزون شد.
بعد از چهل روز جبرئيل عليه السلام سوره كهف را آورد، پس حضرت فرمود: اى جبرئيل ! دير آمدى به نزد من .
جبرئيل گفت : ما قدرت نداريم كه بى رخصت خدا نازل شويم ، پس آيات قصه اصحاب كهف را بر آن حضرت خواند و قصه ايشان را مفصل براى آن حضرت بيان كرد.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: اصحاب كهف و رقيم در زمان پادشاه جبار ظالمى بودند كه اهل مملكت خود را دعوت مى كرد به عبادت بتها، هر كه اجابت او نمى كرد او را مى كشت ، اين جماعت مؤمن بودند و عبادت خدا مى كردند، و پادشاه بر در شهر جماعتى از نگهبانان را موكل كرده بود كه نگذارند كسى را كه از شهر بيرون رود تا سجده بت نكند، پس ‍ اين جماعت به بهانه شكار بيرون رفتند از شهر، زيرا كه در اثناى راه به شبانى رسيدند و او را به دعوت به اسلام و رفاقت خود كردند، و او اجابت ايشان نكرد و سگ آن شبان اجابت ايشان كرد و از پى ايشان روان شد.
پس حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه : داخل بهشت نمى شود از حيوانات مگر حمار بلعم باعورا، و گرگ يوسف و سگ اصحاب كهف ؛ پس اصحاب كهف به بهانه شكار از شهر بيرون رفتند و از دين آن پادشاه گريختند، پس چون شام شد داخل غار شدند و سگ با ايشان همراه بود، پس خدا خواب را بر ايشان غالب گردانيد و در خواب ماندند تا خدا آن پادشاه و اهل مملكت او را هلاك كرد و آن زمان گذشت و زمان ديگر آمد و گروه ديگر بهم رسيدند، پس ايشان بيدار شدند و به يكديگر نظر كردند و گفتند: آيا چه مقدار خواب كرده ايم ؟! پس نظر كردند ديدند كه آفتاب بلند شده است گفتند: يك روز يا بعضى از روز خوابيده ايم ، پس به يكى از خود گفتند كه : اين زر را بگير و داخل شهر شو به لباسى و هيئتى كه تو را نشناسند و از براى ما طعامى بگير كه ما را بشناسند، يا مى كشند يا به دين خود برمى گردانند.
پس چون آن مرد داخل شهر شد اوضاع شهر را به خلاف آنچه پيشتر ديده بود مشاهده كرد و جماعتى را در آن شهر ديد كه هرگز نديده بود و نمى شناخت و ايشان لغت او را نمى دانستند و او لغت ايشان را نمى دانست ، پس از او پرسيدند كه : تو كيستى و از كجا آمده اى ؟!
پس احوال خود را به ايشان نقل كرد، پادشاه آن شهر با اصحابش همراه او آمدند تا در غار و نظر در غار مى كردند پس بعضى از ايشان گفتند: اينها كه در غارند سه نفرند و چهارم سگ ايشان است ؛ و بعضى گفتند: پنج نفرند ششم سگ ايشان است ؛ و بعضى گفتند: هفت نفرند و هشتم سگ ايشان است ؛ و حق تعالى ايشان را محجوب گردانيده بود به حجابى از رعب و خوف كه هيچكس جراءت نمى كرد كه داخل شود و به نزديك ايشان برود مگر رفيق ايشان ، چون رفيق ايشان به نزد آنها رفت ايشان بسيار خائف شده بودند به گمان آنكه اين جماعت كه بر در غار آمدند اصحاب دقيانوسند، پس رفيق ايشان خبر داد كه : ما مدت مديدى در خواب بوده ايم و قرنها از زمان دقيانوس گذشته است و ما آيتى گرديده ايم از براى مردم كه تعجب مى كنند از حال ما.
پس گريستند و از خدا سؤ ال كردند كه باز ايشان را به خواب برگرداند، پس ‍ آن پادشاه گفت : سزاوار آن است كه در غار مسجدى بنا كنيم و به زيارت اين مكان بيائيم كه ايشان گروهى بودند مؤمنان
پس در هر سالى دو مرتبه ايشان را خدا از پهلو به پهلوى ديگر مى گرداند، شش ماه بر پهلوى راست مى خوابند و شش ماه بر پهلوى چپ ، و سگ با ايشان است و دستهاى خود را پهن كرده است در پيشگاه غار (836).
و در چند حديث معتبر ديگر از آن حضرت عليه السلام منقول است كه با اصحاب خود فرمود كه : اگر قوم شما تكليف شما را آنچه قوم اصحاب كهف تكليف كردند ايشان را بكنيد.
پرسيدند كه : چه تكليف كردند قوم ايشان ، ايشان را؟
فرمود كه : تكليف نمودند كه شرك به خدا بياورند، پس از روى تقيه اظهار شرك كردند و ايمان را در دلهاى خود پنهان كردند تا آنكه فرج به ايشان رسيد. و فرمود كه : ايشان تكذيب پادشاه كردند و خدا ثواب داد ايشان را، و تصديق او كردند از روى تقيه و خدا ثواب داد ايشان را (837).
فرمود كه : ايشان صرافان بودند (838).
و در چند حديث ديگر فرمود كه : ايشان صرافان طلا و نقره نبودند بلكه صراف سخن بودند كه عيار سخن حق و باطل را مى دانستند. و فرمود كه : بى وعده هر يك به تنهائى گريخته و از شهر بيرون رفتند و در صحرا يكديگر را ملاقات كردند و هر يك از ديگران عهدها و پيمانها گرفتند، پس بعد از سوگندها و عهدها آنچه در دل داشتند به يكديگر اظهار كردند پس معلوم شد كه همه مؤمن بوده اند و همه براى يك مطلب بيرون آمده اند (839).
فرمود كه : ايشان ايمان را پنهان كردند و كفر را براى تقيه اظهار كردند پس ‍ ثواب آنها بر اظهار كفر زياده بود از ثواب ايشان بر پنهان كردن ايمان (840).
و در چند حديث معتبر ديگر فرمود كه : تقيه هيچكس به تقيه اصحاب كهف نمى رسد، بدرستى كه ايشان زنار مى بستند و به عيدگاه مشركان حاضر مى شدند، پس خدا ثواب ايشان را مضاعف گردانيد (841).

----------------------------------------
836- تفسير قمى 2/31.
837- قصص الانبياء راوندى 253.
838- كافى 5/114.
839- تفسير عياشى 2/322؛ قصص الانبياء راوندى 253.
840- تفسير عياشى 2/323؛ قصص الانبياء راوندى 254.
841- تفسير عياشى 2/323؛ قصص الانبياء راوندى 254.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:33 pm

و ابن بابويه و قطب راوندى رحمه الله عليهما به سند خود از ابن عباس ‍ روايت كردند كه : در زمان خلافت عمر گروهى از علماى يهود به نزد عمر آمدند و پرسيدند كه : بگو قفلهاى آسمانها چيست و كيست كسى كه قوم خود را ترسانيد نه از جن بود و نه از انس ؟ پرسيدند: كدامند آن پنج جانور كه بر روى زمين راه رفتند و در رحم خلق نشده اند؟ چه مى گويند دراج و خروس و اسب و درازگوش و وزغ و هوجه در وقت فرياد كردن ؟
پس عمر عاجز شد و سر به زير افكند پس رو به جانب اميرالمؤمنين عليه السلام آورد و گفت : اى ابوالحسن ! گمان ندارم كه بغير از تو كسى جواب اينها را داند.
پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام متوجه علماى يهود شد و فرمود كه : من در جواب اين مسئله ها را مى گويم به شرط آنكه موافق تورات جواب بگويم در دين ما درآئيد.
گفتند: بلى قبول كرديم .
پس فرمود كه : اما قفلهاى آسمانها شرك به خداست كه مرد با زنى كه مشرك باشد عمل او بسوى آسمان بالا نمى رود.
گفتند: كليد آنها چيست ؟
فرمود: گواهى لا اله اله و محمد رسول الله است .
گفتند: كدام قبرى است كه با صاحبش راه رفت ؟
فرمود: ماهى بود در وقتى كه يونس را فرو برد و به درياهاى هفت گانه او را گردانيد.
گفتند: كيست آن كه قوم خود را انذار كرد نه از جن بود و نه از انس ؟
فرمود: آن مورچه سليمان بود كه به موران گفت : اى گروه موران ! داخل خانه خود شويد كه پامال نكند شما را سليمان و لشكرهاى او.
گفتند: خبر ده ما را از پنج چيز كه بر روى زمين راه رفتند و در رحم خلق نشده بودند؟
فرمود كه : آدم و حوا و ناقه صالح و گوسفند ابراهيم و عصاى موسى عليهم السلام هستند.
پرسيدند از صداى آن حيوانات ، فرمود: دراج مى گويد: الرحمن على العرش استوى ؛ و خروس مى گويد: اذكروا الله يا غافلين يعنى : خدا را ياد كنيد اى غافلان ؛ و اسب مى گويد: اللهم انصر عبادك المؤمنين على عبادك الكافرين يعنى : خداوندا! يارى ده بندگان مؤمن خود را بر بندگان كافر خود؛ حمار لعنت مى كند بر عشاران و تمغاچيان (842)؛ وزغ مى گويد: سبحان ربى المعبود المسبح فى لجج البحار يعنى : تنزيه مى كنم پروردگار خود را كه مستحق پرستيدن است و تنزيه مى كنند او را در ميان درياها؛ و هوجه مى گويد: اللهم العن مبغضى محمد و آل محمد يعنى : خداوندا! لعنت كن دشمنان محمد و آل محمد را.
و آن علما سه نفر بودند، پس دو نفر برجستند و شهادت گفتند و مسلمان شدند و عالم سوم ايشان ايستاد و گفت : يا على ! آنچه در دل رفيقان من افتاد از نور اسلام در دل من نيز افتاده است و ليكن يك مسئله ديگر مانده است كه چون از آن مسئله نيز جواب بگوئى مسلمان مى شوم .
حضرت فرمود: بپرس .
گفت : مرا خبر ده از حال جماعتى كه در زمان پيش بودند و سيصد و نه سال مردند پس خدا ايشان را زنده كرد، قصه ايشان چگونه بوده است ؟
پس حضرت شروع كرد به خواندن سوره كهف .
آن عالم گفت : قرآن شما را من بسيار شنيده ام ، اگر عالمى خبر ده ما را به تفصيل قصه اين جماعت و نامهاى ايشان و عدد ايشان و نام سگ ايشان و نام غار ايشان و نام پادشاه ايشان و نام شهر ايشان
پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: لاحول و لا قوه الا بالله العلى العظيم ، خبر داد مرا محمد صلى الله عليه و آله كه در زمين روم شهرى بود آن را اقسوس (843) مى گفتند و پادشاه صالحى داشتند، چون پادشاه ايشان مرد در ميان ايشان اختلاف بهم رسيد، پس چون پادشاهى از پادشاهان فارس كه او را دقيانوس مى گفتند شنيد كه در ميان ايشان اختلاف بهم رسيده است با صد هزار كس آمد داخل شهر اقسوس شد و آن را پايتخت خود گردانيد، و در آن شهر قصرى بنا كرد كه يك فرسخ در يك فرسخ وسعت آن بود از آبگينه صاف ، و در آن مجلس هزار ستون از طلا برپا كرده بودند و هزار قنديل از طلا آويخته بود به زنجيرهاى نقره كه به خوشبوترين روغنها مى افروختند آنها را، و در جانب شرقى آن مجلس ‍ هشتاد روزنه مقرر كرده بود، و چون آفتاب طالع مى شد بر مجلس او مى تابيد تا وقت غروب ، و تختى ساخته بود از طلا كه پايه هاى آن از نقره بود و به انواع جواهر مرصع كرده بودند و فرشهاى عالى بر روى آن افكنده بودند، از جانب راست تخت او هشتاد كرسى مى گذاشتند كه از طلا ساخته بودند و به زبرجد سبز مرصع كرده بودند، و امراى عسكر و سلاطين دولت او بر آن كرسيها مى نشستند، و از جانب چپ تخت نيز هشتاد كرسى مى گذاشتند از نقره ساخته بودند و مرصع به ياقوت سرخ كرده بودند و پادشاهان روم بر آنها مى نشستند؛ پس بر تخت بالا رفت و تاج خود را بر سر گذاشت .
پس در اين وقت آن يهودى برجست و گفت : بگو تاج او را از چه چيز ساخته بودند؟
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود كه : تاج او را از طلاى مشبك بود و هفت ركن داشت ، بر هر ركنى مرواريد سفيدى نصب كرده بودند كه در شبهاى تار مانند چراغ روشنائى مى داد، و پنجاه غلام از فرزندان پادشاهان گرفته بود و قباهاى ديباى سرخ و زير جامه هاى حرير بر ايشان مى پوشانيد و تاج بر سر ايشان مى گذاشت و دست برنجها و خلخالها در دستها و پاهاى ايشان مى كرد و عمودهاى طلا به دست ايشان داده بود و بر بالاى سر او مى ايستادند، و شش غلام از ايشان را وزير خود كرده بود: سه نفر را در جانب راست خود باز مى داشت و سه نفر را در جانب چپ .
يهودى پرسيد كه : نام آن غلامان چه بود؟
فرمود: آن سه غلام كه در جانب راست مى ايستادند نامهاى ايشان تمليخا و مكسلمينا و منشلينا بود، و آنان كه در جانب چپ مى ايستادند مرنوس و ديرنوس و شاذريوس (844) نام داشتند، و در جميع امور خود با ايشان مشورت مى كرد هر روز در صحن خانه خود مى نشست و امرا در جانب راست و سلاطين در جانب چپ او مى نشستند، و سه غلام مى شدند در دست يكى جامى بود از طلا كه پر بود از مشك سائيده ، و در دست ديگرى جامى بود از نقره كه مملو بود از گلاب ، و در دست سوم مرغ سفيدى بود كه منقار سرخى داشت ، پس چون پادشاه نظرش بر آن مرغ مى افتاد صدا مى كرد پس آن مرغ پرواز مى كرد و در جام گلاب غوطه مى خورد و در جام مشك مى غلطيد تا تمام مشك را به بال و پر خود برمى داشت ، پس صداى ديگر مى كرد كه آن مرغ پرواز مى كرد بر بالاى تاج او مى نشست و آنچه بر پر و بال او بود همه را بر سر او مى افشاند، و چون پادشاه اين احوال را مشاهده كرد طغيان و تكبر او زياده شد و دعوى خدائى كرد، سركرده هاى قوم كه خود را طلبيد كه او را سجده كنند و اقرار كنند به پروردگارى او، پس هر كه اطاعت او مى كرد به او عطاها مى كرد و خلعتها مى بخشيد، و هر كه اطاعت او نمى كرد او را مى كشت تا آنكه همه اطاعت او كردند، و در هر سال عيدى مقرر كرده بود پس در عيدى از اعياد خود بر تخت نشسته بود امرا و سلاطين از جانب راست و چپ او نشسته بودند كه ناگاه يكى از سلاطين آمد او را خبر داد كه لشكر فارس متوجه جنگ او شده اند و نزديك او رسيده اند، پس از استماع اين خبر غمگين و مضطرب شده به حدى كه تاج از سرش افتاد.
پس تمليخا كه در حداثت سن بود نظر كرد بسوى او و در خاطر خود گفت كه : اگر اين خدا مى بود چنانچه دعوى مى كند غمگين نمى شد و نمى ترسيد و بول و غايظ از او جدا نمى شد و به خواب نمى رفت ، اينها صفات خدا نيست .
آن شش جوان هر روز در خانه يكى از ايشان جمع مى شدند، و آن روز نوبت تمليخا بود، پس طعام نيكوئى از براى ايشان مهيا كرد، چون جمع شدند گفت : اى برادران ! در دلم فكرى افتاده است كه مرا از خوردن و آشاميدن و خواب كردن بازداشته است .
گفتند: آن فكر چيست اى تمليخا؟
گفت : بسيار فكر كردم در اين آسمان و گفتم : كى سقفش را چنين بلند كرده است بى ستونى كه در زير آن باشد يا علاقه اى كه بر بالاى آن باشد؟! و كى آفتاب و ماه را دو آيت روشنى بخش در آن قرار داده است ؟! و كى زينت داده است آن را به ستاره ها؟! پس بسيار فكر كردم در زمين و گفتم : كى آن را پهن كرده است بر روى آب مواج و حبس كرده است آن را به كوهها كه نگردد و مردم را غرق نكند؟! و بسيار فكر كردم در خود كه كى مرا آفريد در شكم مادر و مرا غذا داد و تربيت نمود؟! پس بايد كه همه اينها را آفريننده و تدبير كننده بوده باشد بغير دقيانوس ، و نيست او مگر پادشاه پادشاهان و جبار زمين و آسمان
پس آن جوانان ديگر بر پاى تمليخا افتادند و بوسيدند و گفتند: به سبب تو خدا ما را هدايت نمود از گمراهى ، پس بگو كه ما را چه بايد كرد؟
پس برجست تمليخا و خرماى يكى از باغهاى خود را به سه هزار درهم فروخت و در ميان آستين خود بست و بر اسبان خود سوار شدند و از شهر بيرون رفتند، چون سه ميل راه رفتند تمليخا به ايشان گفت كه : اى برادران ! وقت آن است كه فقر و مشقت را براى آخرت اختيار نمائيد و از پادشاهى دنيا بگذريد، پس از اسبها فرود آئيد و به پاهاى خود راه رويد شايد خدا از براى شما از اين بليه كه مبتلا شده ايد نجاتى و از اين شدت فرجى كرامت فرمايد، پس فرود آمدند از اسبان و هفت فرسخ پياده رفتند و از پاهاى نازك ايشان خون روان شد، پس شبانى از برابر ايشان پيدا شد گفتند: اى راعى ! آيا شربتى از شير يا آب به ما مى دهى ؟
راعى گفت : آنچه خواهيد نزد من هست ، ولى من روهاى شما را روهاى پادشاهان مى بينم و گمان مى برم كه گريخته ايد از پادشاه
گفتند: اى راعى ! حلال نيست ما را دروغ گفتن ، آيا راستگوئى ما را از دست تو نجات خواهد داد؟ پس قصه خود را به او نقل كردند، چون راعى قصه ايشان را شنيد بر پاهاى ايشان افتاد و بوسيد و گفت : در دل من نيز افتاده است آنچه در دل شما افتاده است و ليكن مرا مهلت دهيد تا گوسفندان خود را به صاحبانش پس دهم و به شما ملحق شوم ، پس ايشان توقف نمودند تا گوسفندان را به صاحبانش پس داد و به سرعت مراجعت نمود و سگش از پى او مى دويد و به ايشان ملحق شد.
پس يهودى برجست و گفت : يا على ! نام آن سگ چه بود و چه رنگ داشت ؟
فرمود: رنگش سياه و سفيد بود و نامش قطمير بود، چون آن جوانان سگ را ديدند گفتند: مى ترسيم كه اين سگ به فرياد خود ما را رسوا كند، پس سنگ بر آن مى زدند كه برگردد و برنمى گشت تا آنكه به قدرت الهى به سخن آمد و گفت : بگذاريد مرا كه شما را از دشمن حراست كنم ، پس آن راعى ايشان را به كوهى بالا برد و غارى كه در آن كوه بود پنهان شدند، آن غار را وصيد مى گفتند، در پيش آن غار چشمه هاى آب و درختان ميوه دار بود پس از آن ميوه ها و آب تناول كردند، و چون شب در آمد در آن غار خوابيدند پس حق تعالى وحى نمود به ملك الموت كه قبض روح ايشان بكند و به هر شخصى دو ملك موكل گردانيد كه ايشان را از پهلو به پهلو بگردانند - به روايتى سالى يك مرتبه و به روايت ديگر سالى دو مرتبه (845) - و وحى نمود بسوى خزينه داران آفتاب چنان كنند كه از وقت طلوع آفتاب تا غروب آن شعاع آفتاب بر ايشان نتابد.
پس چون دقيانوس از عيدگاه خود برگشت از احوال آن جوانان سؤ ال كرد، گفتند: ايشان گريخته اند؛ با هشتاد هزار نفر سوار شد و از پى ايشان تا در غار، چون ديد كه ايشان با آن حال ژوليده و پاى رنج ديده در خوابند گفت : اگر من مى خواستم كه ايشان را عقاب كنم زياده از آنچه خود با خود كرده اند نمى توانستم كرد، پس بنايان را طلبيد و در غار را به آهك و سنگ برآورد و به اصحاب خود گفت : بگوئيد به ايشان كه بگويند به خداى ايشان كه در آسمان است ايشان را نجات دهد و از اين غار بيرون آورد.

----------------------------------------
842- تمغاچيان : ماءموران وصول باج و خراج در دوره ايلخانان مغول (فرهنگ عميد 1/728).
843- در هر دو مصدر افسوس آمده است .
844- اين نامها با نامهايى كه در قصص الانبياء راوندى و عرائس المجالس تفاوتهايى دارند.
845- اين دو روايت در عرائس المجالس ذكر شده اند.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:34 pm

پس سيصد و نه سال در آنجا ماندند، چون حق تعالى خواست كه ايشان را زنده گرداند امر فرمود اسرافيل را كه روح در ايشان دميد و بيدار شدند، چون آفتاب طالع شد گفتند: امشب از عيادت پروردگار خود غافل شديم ، چون بيرون آمدند ديدند كه چشمه هاى آب خشكيده است و درختان خشك شده اند پس يكى از ايشان گفت : امور ما بسيار عجيب است چگونه چشمه هاى آب با آن وفور و درختان با آن كثرت در يك شب خشكيدند؟! پس گرسنه شدند و گفتند: يكى از خود را بفرستيم به شهر كه طعام نيكوئى براى ما بياورد و چنان نكند كه كسى بر احوال ما مطلع شود، پس تمليخا گفت : من مى روم ، و جامه هاى كهنه راعى را در بر كرد و به جانب شهر روانه شد پس به موضعى چند رسيد و وضعى ديد كه هرگز نديده بود، چون به دروازه شهر رسيد ديد كه علم سبزى برپا كرده اند و بر آن علم نقش كرده اند كه لا اله الا الله عيسى رسول الله پس نظر بسوى آن علم مى كرد و دست بر ديده هاى خود مى كشيد و مى گفت : گويا در خواب مى بينم اين اوضاع را، پس داخل شهر شد و به بازار آمد و به نزد مرد خبازى آمد و پرسيد كه : اين شهر چه نام دارد؟
گفت : اقسوس .
پرسيد كه : پادشاه شما چه نام دارد؟
گفت : عبدالرحمن .
پس زرى بيرون آورد و به خباز داد و گفت : نان بده .
خباز چون زر را گرفت تعجب كرد از سنگينى آن زر و بزرگى آن .
پس يهودى برجست و گفت : يا على ! بگو كه وزن هر درهمى چه مقدار بود؟
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود كه : وزن هر درهم به ده درهم و دو ثلث درهم بود.
پس خباز گفت : مگر گنجى يافته اى ؟!
تمليخا گفت : اين قيمت خرمائى است كه سه روز قبل از اين در اين شهر فروختم و از شهر بيرون رفتم ، و مردم دقيانوس را مى پرستيدند.
پس خباز دست تمليخا را گرفت و به نزد پادشاه برد، پادشاه پرسيد: اين جوان را براى چه آورده اى ؟
خباز گفت : اين مرد گنجى يافته است .
پادشاه گفت : مترس كه پيغمبر ما عيسى عليه السلام امر كرده است كه از گنج زياده از خمس نگيريم ، پس خمس آن را به ما بده و به سلامت برو.
تمليخا گفت : اى پادشاه ! نظر كن در امر من ، من گنجى نيافته ام من مردى بودم از اهل اين شهر.
پادشاه گفت : تو از اهل اين شهرى ؟
گفت : بلى .
پرسيد: كسى را در اين شهر مى شناسى ؟
گفت : بلى .
پرسيد: چه نام دارى ؟
گفت : نام من تمليخا است .
پادشاه گفت : اين نامها اهل زمان ما نيست ، آيا در اين شهر خانه اى دارى ؟
گفت : بلى اى پادشاه ، سوار شو تا من خانه خود را به تو بنمايم .
پس پادشاه سوار شد با جماعت بسيار با او آمدند تا به در خانه اى كه رفيعترين خانه هاى آن شهر بود پس تمليخا گفت : اين خانه من است . چون در زدند مرد پيرى بيرون آمد كه ابروهايش بر روى ديده هايش افتاده بود از پيرى ، و از ايشان پرسيد: از براى چه به در خانه من آمده ايد؟
پادشاه گفت : اين جوان آمده است و چيزهاى عجيب مى گويد، دعوى مى كند اين خانه از اوست !
پيرمرد پرسيد: تو كيستى ؟
گفت : منم تمليخا پسر قسطيكين .
آن مرد پير بر قدمهاى او افتاد و بوسيد و گفت : اين جد من است بخداى كعبه ، پس گفت : اى پادشاه ! ايشان شش نفر بودند كه از دقيانوس گريختند!
پس پادشاه از اسب فرود آمد و تمليخا را بر دوش خود سوار كرد و مردم دستها و پاهاى او را مى بوسيدند، پس گفت : اى تمليخا! رفيقان تو چه شدند؟
گفت : در غارند.
در آن وقت در آن شهر پادشاه مسلمانى و پادشاه يهودى بود، پس همه سوار شدند با اصحاب خود و متوجه غار شدند، چون نزديك آن رسيدند تمليخا گفت : شما در اينجا باشيد تا من جلوتر بروم ، مى ترسم چون ايشان صداى سم ستوران را بشنوند بترسند و توهم كنند كه دقيانوس به طلب ايشان آمده است . چون تمليخا داخل غار شد رفيقان بر او جستند و او را دربرگرفته و گفتند: الحمدلله كه خدا تو را از شر دقيانوس نجات داد.
تمليخا گفت : بگذاريد حكايت دقيانوس را، چقدر مدت در اينجا خوابيده ايد شما؟
گفتند: يك روز يا بعضى از روز.
تمليخا گفت : بلكه سيصد و نه سال در خواب بوده ايد! دقيانوس مرده و قرنها از مرگ او گذشته است و پيغمبرى خدا فرستاده است كه عيسى نام دارد و او را مسيح مى گويند پسر مريم است ، خدا او را به آسمان برده است اينك پادشاه و مردم شهر آمده اند كه شما را ببينند.
گفتند: اى تمليخا! مى خواهى كه خدا ما را فتنه گرداند براى عالميان ؟
تمليخا گفت : چه مى خواهيد؟
گفتند: بيا دعا كنيم كه باز خدا جان ما را بستاند، پس دستها به دعا برداشتند، حق تعالى امر نمود به قبض روح ايشان ، پس آن دو پادشاه آمدند و هفت روز بر دور آن غار گشتند و درش را نيافتند، پس پادشاه مسلمان گفت : اينها بر دين ما مردند من مسجدى بر در اين غار بنا مى كنم ، پادشاه يهودى گفت : بلكه بر دين ما مردند من بر در اين غار كنيسه اى بنا مى كنم ، پس با يكديگر در اين باب قتال كردند و پادشاه مسلمان غالب شد و مسجدى در آنجا بنا كرد.
پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى يهودى ! اين موافق است با آنچه در تورات شما است ؟
يهودى عرض كرد: يك حرف زياد و كم نكردى و من شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و رسالت محمد صلى الله عليه و آله (846).
به سندهاى معتبر منقول است از حضرت امام محمد باقر عليه السلام و عامه نيز به سندهاى بسيار روايت كرده اند كه خصوصا ثعلبى در تفسير خود كه : شبى حضرت رسول صلى الله عليه و آله چون از نماز عشا فارغ شد متوجه قبرستان بقيع شد، پس ابوبكر و عمر و عثمان و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را طلبيد و فرمود: برويد بسوى اصحاب كهف و از جانب من سلام به ايشان برسانيد، اى ابوبكر! تو اول سلام كن كه سن تو بيشتر است ، پس تو اى عمر، بعد تو اى عثمان ، اگر جواب گفتند يكى از شما را سلام مرا برسانيد، و اگر جواب ايشان نگفتند پس تو پيش رو اى على و سلام كن بر ايشان ؛ پس باد را امر فرمود ايشان را برداشت و بلند كرد در هوا و بر در غار اصحاب كهف بر زمين گذاشت - به روايت ديگر ايشان را بر بساطى نشانيد و باد را امر فرمود ايشان را غار رسانيد (847) - پس ابوبكر جلو رفت و سلام كرد جواب نشنيد، پس دور شد پس عمر جلو رفت و سلام كرد باز جواب نشنيد، همچنين عثمان سلام كرد جواب نشنيد، پس ‍ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پيش رفت و فرمود: السلام عليكم و رحمه الله و بركاته اى اهل كهف كه ايمان آورديد به پروردگار خود، خدا هدايت شما را زياده گردانيد و دلهاى شما را براى ايمان محكم نمود، من رسولم از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله بسوى شما.
پس آواز بلند كردند اصحاب كهف و گفتند: مرحبا به رسول خدا و به فرستاده او و بر تو باد سلام اى وصى رسول خدا و رحمت خدا و بركتهاى او.
فرمود: چگونه دانستيد كه من وصى رسول خدايم ؟
گفتند: زيرا كه حجاب بر گوشهاى ما زده اند كه سخن نگوئيم مگر با پيغمبر يا وصى پيغمبر، پس چگونه گذاشتى رسول خدا را و چگونه است لشكر او و چگونه است حال او؟ مبالغه كردند و بسيار پرسيدند احوال آن حضرت را و گفتند: خبر ده اين رفيقان خود را كه ما سخن نمى گوئيم مگر با پيغمبرى يا وصى پيغمبرى .
پس حضرت امير عليه السلام رو كرد به جانب ايشان و فرمود: شنيديد آنچه گفتند اصحاب كهف ؟
گفتند: بلى شنيديم !
فرمود: گواه باشيد.
پس روهاى خود را به جانب مدينه نمودند و باد ايشان را برداشت و در مقابل رسول خدا صلى الله عليه و آله بر زمين گذاشت پس خبر دادند آن حضرت را به آنچه ديده و شنيده بودند، پس حضرت فرمود به ابوبكر و عمر و عثمان كه : ديديد و شنيديد پس گواه باشيد، گفتند: بلى ، حضرت به خانه خود برگشت و به ايشان فرمود: شهادت خود را حفظ نمائيد (848).
و به چندين سند از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه : سه نفر به راهى مى رفتند ايشان را باران گرفت پناه به غارى بردند، ناگاه سنگ عظيمى از كوه به زير آمد و در غار را بر ايشان بست ، يكى از آنها گفت : اى بندگان خدا! شما را نجات نمى دهد از اين بليه چيزى بغير راستى ، پس هر يك از شما بهتر كارى كه خالص از براى خدا كرده باشيد بگوئيد و به آن كار از خدا بخواهيد شايد خدا اين سنگ را از راه شما دور گرداند.
پس يكى از ايشان گفت : خداوندا! من پدر و مادر پيرى داشتم و زنى و فرزندان خرد داشتم و گوسفندان مى چرانيدم و شب از براى ايشان طعامى مى آوردم ، اول پدر و مادر خود را سير مى كردم و آخر به فرزندان خود مى دادم ، پس شبى دير برگشتم وقتى آمدم كه پدر و مادرم به خواب رفته بودند، شيرى كه آورده بودم در ظرف تميزى كردم و بر دست گرفتم نزديك سر ايشان ايستادم و اطفال من گريه مى كردند از شوق طعام ، نخواستم كه ايشان را بيدار كنم و به اطفال خود نيز پيشتر از ايشان ندادم ، بر اين حال ايستادم تا صبح طالع شد. خداوندا! اگر مى دانى كه اين كار را براى طلب رضاى تو كرده ام پس فرجه اى براى ما بگشا كه آسمان نمودار شود.
پس سنگ اندكى دور شد كه آسمان را ديدند.
پس ديگرى گفت : خداوندا! من دختر عمى داشتم و او را بسيار دوست مى داشتم و عزيزترين مردم بود نزد من پس خواستم روزى با او زنا كنم ، او گفت : تا صد اشرفى براى من نياورى من راضى نمى شوم ، پس من سعى كردم و صد اشرفى براى او تحصيل كردم و به نزد او رفتم ، چون در ميان پاهاى او نشستم گفت : از خدا بترس و مهر خدائى را به حرام برمدار و من ترك كردم و برخاستم . خداوندا! اگر مى دانى كه اين كار را براى طلب خشنودى تو كرده ام فرجه اى كرامت فرما.
سنگ دورتر شد.
پس آن مرد سوم گفت : خداوندا! اگر مى دانى كه من مزدورى گرفتم به كيلى از ذرت ، چون از عمل فارغ شد مضايقه كرد و آن را از من نگرفت و رفت ، پس من مزد او را براى او زراعت كردم و تنميه كردم تا گله شد از گاو - به روايت ديگر مزد او نيم درهم بود، من از براى او ده هزار درهم كردم - پس ‍ چون به نزد من آمد بعد از مدتى همه را به او دادم . خداوندا! اگر مى دانى كه اين را براى تحصيل خشنودى تو كرده ام آنچه از اين سنگ مانده است از جلو بردار.
پس سنگ دور شد و ايشان از غار بيرون آمدند. پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه با خدا راست گويد نجات مى يابد (849).
و بعضى گفته اند: اصحاب رقيم اين جماعت بودند (850).

----------------------------------------
846- قصص الانبياء راوندى 255؛ عرائس المجالس 413 با كمى اختلاف
847- عيون المعزات 17.
848- قصص الانبياء راوندى 254؛ اثبات الهداه 2/130؛ خرايج 1/189 با كمى اختلاف
849- قصص الانبياء راوندى 263 و 396.
850- مجمع البيان 3/452.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:35 pm

باب سى و دوم: در بيان قصه اصحاب اخدود و پيغمبر مجوس است

حق تعالى در قرآن مجيد مى فرمايد قتل اصحاب الاخدود (851) كشته شدند - يا ملعون شدند - اصحاب اخدود كه گودى عظيم در زمين كنده بودند، النار ذات الوقود (852) و آن گود پر بود از آتشى كه زبانه مى كشيد، اذ هم عليها قعود (853) در وقتى كه ايشان بر دور آن آتش نشسته بودند، و هم على ما يفعلون بالمؤمنين شهود (854) و ايشان بر آنچه مى كردند بر مؤمنان گواهان بودند كه نزد پادشاه خود گواهى دهند يا در قيامت گواه خواهند بود و اعضا و جوارح ايشان بر ايشان گواهى خواهند داد، و ما نقموا منهم الا ان يؤ منوا بالله العزيز الحميد (855) و انكار نكردند به ايشان و عيب نكردند چيزى از ايشان را مگر آنكه ايمان آورده بودند به خداوند عزيز مستحق حمد بر نعمتها.
على بن ابراهيم روايت كرده است كه : كسى كه برانگيخت حبشه را براى جنگ اهل يمن ذو نواس بود، و او آخر پادشاهان حمير بود و اختيار دين يهود كرد و جمع شدند با او قبيله حمير بر يهود شدن و خود را يوسف نام كرد، و مدتى بر اين مذهب ماند پس به او خبر دادند كه گروهى در نجران هستند كه بر دين نصرانيت مانده اند و آنها بر اصل دين عيسى عليه السلام بودند و به حكم انجيل عمل مى كردند، و سركرده ايشان عبدالله بن يامن بود، و اهل دين ذو نواس او را تحريص كردند كه لشكر ببرد به نجران و ايشان را جبر كند بر داخل شدن در دين يهود چون وارد نجران شد جمع كرد آنها را كه بر دين نصرانيت بودند و بر ايشان عرض كرد دين يهوديت را و ايشان ابا كردند، چون بسيار مبالغه كرد و ايشان قبول نكردند نقبها در زمين كند و هيزم بسيار در آنها ريخت و آتش بر آن هيزمها زد، بعضى را در آن آتش ‍ انداخت و بعضى را به شمشير كشت و بعضى را به عقوبتهاى ديگر معذب ساخت ، پس عدد آنچه از آنها كشت بيست هزار نفر بود، مردى از ايشان كه او را دوس مى گفتند بر اسبى سوار شد و از ايشان گريخت ، از پى او تاختند و به او نرسيدند، ذو نواس با لشكرش به صنعا برگشت ، و اين آيات اشاره است به اين قصه (856).
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عالم نصارى را كه در نجران بود طلبيد و قصه اصحاب اخدود را از او پرسيد، او نقل كرد، حضرت فرمود: چنان نيست كه تو گفتى من تو را خبر مى دهم از قصه ايشان بدرستى كه حق تعالى پيغمبرى فرستاد از اهل حبشه بر اهل حبشه ، پس تكذيب كردند و نقبها در زمين كندند و با او جنگ كردند و اكثر اصحاب او را كشتند و او را با بقيه اصحاب او اسير كردند و نقبها در زمين كندند و در آنها آتش افروختند و گفتند به آنها كه بر دين آن پيغمبر بودند كه : از او جدا شويد و از دين او برگرديد و هر كه برنمى گردد او را در اين آتش مى اندازيم ؛ و جماعت بسيار از دين او برگشتند و گروه بسيار را در آتش انداختند تا آنكه زنى آوردند و طفل يكماهه اى در آغوش او بود پس به او گفتند: آيا از دين برمى گردى يا تو را در اين آتش مى اندازيم ؟ پس آن زن خواست كه خود را به آتش اندازد، چون نظرش به پسرش افتاد بر او رحم كرد، حق تعالى آن طفل را به سخن آورد و گفت : اى مادر! مرا و خود را در آتش انداز والله كه اين سوختن از براى تحصيل رضاى خدا كم است ، پس آن زن خود را با آن طفل به آتش ‍ انداخت (857).
به روايت ديگر از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه : مجوس كتابى داشتند و پادشاهى داشتند، روزى مست شد و با خواهر و مادر خود زنا كرد، چون هوشيار شد اين عمل بر او دشوار نمود و به مردم گفت : اين حلال است ! و چون مردم از قبول اين امر امتناع كردند گودالها كند و پر از آتش كرد و مردم را در آنها مى انداخت (858).
و ميثم تمار رحمه الله از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: اصحاب اخدود ده نفر بودند و ايشان را در آتش انداختند، بر مثال ايشان ده نفر را در همين بازار كوفه خواهند كشت (859)؛ و غرض آن حضرت گويا آن بود كه اشاره فرمايد به آنچه ابن زياد عليه اللعنه بعد از ورود كوفه كرد كه جمعى را تكليف مى كرد كه بيزارى جويند از اميرالمؤمنين عليه السلام ، هر كه قبول نمى كرد او را مى كشت و ميثم تمار و رشيد هجرى رضى الله عنهما از آن جمله بودند، چنانچه بعد از اين انشاء الله مذكور خواهد شد.
و به سند معتبر ديگر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : عمر شخصى را سردار كرد و لشكرى با او فرستاد بر سر شهرى از شهرهاى شام ، چون آن شهر را فتح كردند و اهلش مسلمان شدند براى ايشان مسجدى بنا كردند، چون تمام كردند مسجد خراب شد، باز ساختند و خراب شد، تا آنكه سه مرتبه چنين شد، پس اين خبر را به عمر نوشت ؛ عمر اصحاب حضرت رسول صلى الله عليه و آله را جمع كرد و هيچيك از ايشان سبب اين را نداستند، چون به خدمت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد، فرمود: سببش آن است كه حق تعالى پيغمبرى بر گروهى مبعوث گردانيد و ايشان پيغمبر خود را كشتند و در مكان اين مسجد او را دفن كردند، و او هنوز به خون خود آلوده است ، بنويس به سردار خود كه زمين را بشكافند، و چون چنين كردند جسد مبارك او را تازه خواهند يافت پس بر او نماز كنند و او را در فلان موضع دفن كنند پس مسجد را بنا كنند كه خراب نخواهند شد.
پس چون به فرموده آن حضرت عمل كردند و مسجد را ساختند خراب نشد (860).
در روايت ديگر آن است كه حضرت در جواب فرمود: بنويس به والى خود كه جانب راست پى مسجد را بكند پس در آنجا شخصى خواهند يافت كه نشسته است و دست خود را بر بينى و روى خود گذاشته است .
عمر گفت : او كيست ؟
فرمود: تو بنويس به او كه آنچه من گفتم بكند، بعد از اينكه ظاهر شود آنچه گفتم ، خواهم گفت كه او كيست انشاء الله تعالى ؛ پس بعد از مدتى نوشته والى عمر رسيد كه : آنچه نوشته بودى به همان نحو يافتم و آنچه گفته بودى بعمل آوردم و مسجد را ساختم و خراب نشد.
پس عمر پرسيد: يا على ! اكنون بفرما كه او كيست ؟
فرمود: او پيغمبر اصحاب اخدود است و قصه او در تفسير قرآن مجيد معروف است (861).
و در حديث معتبر منقول است كه : روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بر منبر رفت و فرمود: بپرسيد از من قبل از آنكه مرا نيابيد.
پس اشعث بن قيس منافق برخاست و گفت : يا اميرالمؤمنين ! چگونه از مجوس جزيه مى گيرند و حال آنكه كتابى ندارند و پيغمبرى بر ايشان مبعوث نشده است ؟
فرمود: بلكه خدا بر ايشان كتابى فرستاد و رسولى بر ايشان مبعوث گردانيد و ايشان پادشاهى داشتند، پس شبى مست شد و دختر خود را به فراش ‍ طلبيد و با او زنا كرد، چون صبح شد و قوم او شنيدند كه او چنين كارى كرده است بر در خانه او جمع شدند و گفتند: اى پادشاه ! دين ما را چركين و باطل كردى پس بيا تا تو را به صحرا بريم و حد بزنيم !
گفت : شما همه جمع شويد و سخن مرا بشنويد، اگر مرا عذرى باشد در آنچه كرده ام قبول كنيد والا آنچه خواهيد بكنيد.
چون جمع شدند گفت : خدا هيچ خلقى نيافريده است كه نزد او گرامى تر باشد از پدر و مادر ما آدم و مادر ما حوا.
گفتند: راست گفتى اى پادشاه .
گفت : آيا آدم دختران خود را به پسران خود تزويج نكرد؟! من نيز به سنت آدم عمل كردم .
گفتند: راست گفتى و دين حق اين است .
پس راضى به اين امر شدند و با يكديگر بيعت كردند كه نكاح محارم همه حلال باشد، پس خدا هر علم كه در سينه ايشان بود محو كرد و كتاب را از ميانشان برداشت ، پس ايشان كافرند و داخل جهنم خواهند شد بى حساب (862).
و در احاديث معتبره بسيار وارد شده است كه : مجوس پيغمبرى داشتند كه او را جاماسب مى گفتند و كتابى از براى ايشان آورده بود در دوازده هزار پوست گاو، پس پيغمبر خود را كشتند و كتاب خود را سوختند (863).
و در حديث معتبر منقول است كه : زنديقى از حضرت صادق عليه السلام سؤ الى چند كرد و مسلمان شد، پس از جمله سؤ الهايى او آن بود كه : آيا مجوس پيغمبرى بر ايشان مبعوث شد؟ بدرستى كه من مى بينم كه ايشان كتابهاى محكم و موعظه هاى بليغ و امثال شافيه دارند و اقرار به ثواب و عقاب دارند و شريعتى چند دارند كه به آنها عمل مى كنند.
حضرت فرمود: هيچ امتى نيست كه رسولى بر ايشان مبعوث نشده باشد، حق تعالى پيغمبرى فرستاد بر مجوس با كتابى ، پس انكار كردند او را و كتاب او را.
پرسيد: پيغمبر ايشان كى بود؟ مردم مى گويند: خالد بن سنان بود.
فرمود: خالد عرب بدوى بود و رسول نبود و اين سخنى است كه مردم مى گويند.
گفت : پس زردشت رسول ايشان بود؟
فرمود: زردشت امر باطلى چند براى ايشان آورد و دعوى پيغمبرى كرد، بعضى به او ايمان آوردند و بعضى انكار او كردند پس او را از شهر بيرون كردند و درندگان صحرا او را هلاك كردند.
پرسيد: مجوس به حق نزديكتر بودند يا عرب در ايام كفر و جاهليت ؟
فرمود: عرب در ايام جاهليت به دين حنيف ابراهيم نزديكتر بودند از گبران ، زيرا گبران كافر شدند به همه پيغمبران و انكار جميع كتابها و معجزات كردند و به هيچ سنن و آداب و آثار پيغمبران عمل نكردند و كيخسرو كه پادشاه مجوس بود در زمان گذشته سيصد پيغمبر را شهيد كرد؛ و گبران غسل جنابت نمى كردند و عرب مى كردند و غسل جنابت از خالص شرايع حنيفه ابراهيم است ؛ و مجوس ختنه نمى كنند و آن از سنتهاى پيغمبران است ، و اول كسى كه ختنه كرد ابراهيم خليل عليه السلام بود؛ و مجوس مرده هاى خود را غسل نمى دهند و كفن نمى كنند و عرب مى كردند؛ و مجوس مرده ها را در صحراها و غارها و دخمه ها مى اندازند و كفار عرب در خاك پنهان مى كردند و لحد براى آنها مى ساختند و سنت پيغمبران چنين بود، و اول كسى كه براى او قبر كندند و لحد ساختند آدم عليه السلام بود و مجوس ‍ نكاح مادر و دختر و خواهر را حلال مى دانند و كفار عرب اينها را حرام مى دانستند؛ و مجوس انكار كعبه مى كردند و عرب حج كعبه مى كردند و مى گفتند: خانه پروردگار ماست ، و اقرار به تورات و انجيل داشتند و از اهل كتاب مسائل مى پرسيدند؛ و عرب در همه اسباب به دين حق نزديكتر بودند از گبران .
گفت : ايشان در نكاح خواهر متمسك مى شوند به آنكه سنت آدم است .
فرمود كه : در نكاح مادران و دختران به چه چيز متمسك مى شوند و حال آنكه اقرار دارند كه آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و ساير پيغمبران عليهم السلام حرام كردند (864)؟

----------------------------------------
851- سوره بروج : 4.
852- سوره بروج : 5.
853- سوره بروج : 6.
854- سوره بروج : 7.
855- سوره بروج : 8.
856- تفسير قمى 2/413، و در آن به جاى عبدالله بن يامن ، عبدالله بن بريا آمده است .
857- قصص الانبياء راوندى 246؛ مجمع البيان 5/465.
858- قصص الانبياء راوندى 247.
859- مجمع البيان 5/466.
860- قصص الانبياء راوندى 247.
861- قصص الانبياء راوندى 247.
862- امالى شيخ صدوق 281؛ توحيد شيخ صدوق 306.
863- من لا يحضره الفقيه 2/53؛ تهذيب الاحكام 6/175.
864- احتجاج 2/236.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:35 pm

باب سى و سوم: در بيان قصه حضرت جرجيس عليه السلام است

ابن بابويه و قطب راوندى رحمهما الله به سند خود روايت كرده اند از ابن عباس كه : حق تعالى حضرت جرجيس عليه السلام را پيغمبر گردانيد و فرستاد او را بسوى پادشاهى كه در شام مى بود كه او را داذانه مى گفتند و بت مى پرستيد، پس به او گفت : اى پادشاه ! قبول كن نصحيت مرا، سزاوار نيست خلق را كه عبادت كنند غير خدا را و رغبت نمايند در حاجات خود بسوى غير او، پس پادشاه به آن حضرت گفت : از اهل كدام زمينى ؟
فرمود: من از اهل رومم و در فلسطين مى باشم . پس امر كرد كه آن حضرت را حبس كردند و بدن مباركش را به شانه هاى آهنين مجروح كردند تا گوشتهاى او ريخت و سركه بر بدنش مى ريختند و پلاسهاى درشت بر آن بدن مجروح مى ماليدند، پس امر كرد كه سيخهاى آهن را سرخ كنند و بدنش را به آنها داغ كنند، چون ديد كه به اينها كشته نشد امر كرد ميخهاى آهن بر رانها و زانوها و كف پاهاى او كوبيدند، چون ديد كه به اينها كشته نشد امر كرد ميخهاى بلند از آهن ساختند و بر سرش فرو بردند كه مغز سرش روان شد، و فرمود سرب را آب كردند و بر بدنش ريختند و ستونى از آهن در زندان بود كه كمتر از هيجده نفر آن را نقل نمى توانستند نمود حكم كرد كه آن را بر روى شكم او بگذارند، چون شب تاريك شد مردم از او پراكنده شدند، اهل زندان ديدند ملكى به نزد آن حضرت آمد و گفت : اى جرجيس ! حق تعالى مى فرمايد: صبر كن و شاد باش و مترس كه خدا با تو است و تو را از ايشان خلاصى خواهد داد و ايشان تو را چهار مرتبه خواهد كشت و من الم و آزار را از تو دفع مى كنم .
چون صبح شد آن پادشاه گمراه آن مقرب درگاه اله را طلبيد و حكم نمود كه تازيانه اى بسيار بر پشت و شكم آن حضرت زدند و باز گفت كه او را به زندان برگردانيدند و به اهل مملكت خود فرمانها نوشت كه هر ساحر و جادوگرى كه در مملكت او باشد به نزد او بفرستند، پس فرستادند ساحرى را كه از همه ساحران ماهرتر بود و هر جادوئى كه توانست كرد و در آن حضرت تاءثير نكرد، پس زهر كشنده اى آورد و به آن حضرت خورانيد، پس ‍ آن حضرت فرمود: بسم الله الذى يضل عند صدقه كذب الفجره و سحر السحره پس هيچ ضرر به آن حضرت نرسانيد، پس آن ساحر گفت : اگر من اين زهر را به جميع اهل زمين مى خورانيدم هر آينه قوتهاى ايشان را مى كند و احشاى ايشان را مى ريخت و خلقت همه را متغير مى كرد و ديده هاى ايشان را كور مى كرد، پس اى جرجيس ! توئى نور و روشنى بخش راه هدايت و چراغ ظلمات اهل ضلالت و توئى حق يقين ، شهادت مى دهم كه خداوند تو بر حق است و هر چه غير اوست باطل است ، به او ايمان آوردم و تصديق كردم به پيغمبران او و توبه مى كنم بسوى او از آنچه مرتكب شدم .
پس پادشاه او را كشت ، و باز آن حضرت را به زندان فرستاد و او را به انواع عذاب معذب گردانيد و فرمود او را پاره پاره كردند و در چاهى افكندند و مجلسى آراست و مشغول شد به شراب و طعام خوردن ، پس حق تعالى امر فرمود باد را كه ابر سياهى برانگيخت و صاعقه هاى عظيم حادث شد، و زمين و كوهها بلرزيدند و مردم همه ترسيدند كه هلاك خواهند شد، خدا ميكائيل را امر فرمود بر سر چاه آمد و گفت : برخيز اى جرجيس به قوت خداوندى كه تو را آفريده و مستوى الخلقه گردانيده است .
پس آن حضرت زنده و صحيح برخاست ، و ميكائيل او را از چاه بيرون آورد و گفت : صبر كن و بشارت باد تو را به ثوابهاى الهى .
پس جرجيس عليه السلام باز رفت به نزد پادشاه و فرمود: حق تعالى مرا بسوى تو فرستاده است كه به من حجت بر تو تمام كند، پس سپهسالار لشكر او گفت : ايمان آوردم به خداى تو كه تو را بعد از مردن زنده گردانيد و گواهى مى دهم كه او حق است و هر خدائى غير او هست همه باطلند، و چهار هزار كس متابعت او كردند و ايمان آوردند و تصديق آن حضرت نمودند، پس پادشاه همه را به شمشير قهر هلاك كرد و امر فرمود لوحى از مس ساختند و آتش بر روى آن افروختند تا سرخ شد و آن حضرت را به روى آن خوابانيدند و سرب گداخته در گلوى او ريختند و ميخهاى آن بر ديده ها و سر مباركش دوختند پس ميخها را كشيدند و سرب گداخته به جاى آنها ريختند، پس چون ديد كه به اينها كشته نشد امر كرد آتش بر آن حضرت افروختند تا سوخت و خاكستر شد و امر كرد خاكسترش را به باد دادند.
پس خدا امر فرمود حضرت ميكائيل عليه السلام را كه حضرت جرجيس ‍ عليه السلام را ندا كرد و زنده شد و ايستاد به امر خدا به نزد پادشاه در وقتى كه در مجلس عام نشسته بود و باز تبليغ رسالت الهى به او نمود، پس ‍ شخصى از اصحاب آن گمراه برخاست و گفت : در زير ما چهارده منبر هست و در پيش ما خوانى هست و چوبهاى اينها از درختان متفرقند كه بعضى ميوه دهنده و بعضى غير ميوه ، اگر سؤ ال كنى از پروردگار خود كه هر يك از اينها را درختى گرداند و پوست و برگ بهم رسانند و ميوه بدهند من تصديق تو مى كنم .
پس آن حضرت به دو زانو درآمد و دعا كرد، در همان ساعت همه درخت شدند و برگ و ميوه بهم رسانيدند، پس پادشاه امر كرد آن حضرت را در ميان دو چوب گذاشتند و آن چوبها را با آن حضرت با اره به دو نيم كردند پس ديگ بزرگى حاضر كردند، زفت و گوگرد و سرب در آن ديگ ريختند و جسد شريف آن حضرت را در آن ديگ گذاشتند و آتش افروختند در زير آن ديگ تا جسد آن حضرت با آنها بهم آميخته شد، پس زمين تاريك شد، و حق تعالى حضرت اسرافيل را فرستاد نعره اى بر ايشان زد كه همه به رو درافتادند و ديگ را سرنگون كرده گفت : برخيز اى جرجيس به اذن خدا، پس به قدرت حق تعالى آن حضرت صحيح و سالم ايستاد و رفت به نزد آن پادشاه ملعون گمراه باز تبليغ رسالت نمود.
چون مردم او را ديدند تعجب كردند، پس زنى آمد و به آن حضرت عرض ‍ كرد: اى بنده شايسته خدا! ما گاوى داشتيم كه به شير آن تعيش مى كرديم و مرده است و مى خواهيم كه آن را زنده گردانى .
آن حضرت فرمود: اين عصاى مرا بگير ببر و بر سر گاو خود بگذار و بگو: جرجيس مى گويد برخيز به اذن خدا.
چون چنين كرد گاو زنده شد، و آن زن ايمان آورد.
پس پادشاه گفت : اگر من اين ساحر را بگذارم ، قوم را هلاك خواهد كرد.
پس همه اجتماع كردند بر قتل آن حضرت ، پس امر كرد كه آن حضرت را بيرون برند و گردن بزنند، پس چون آن حضرت را بيرون بردند عرض كرد: خداوندا! اگر بت پرستان را هلاك خواهى كرد از تو سؤ ال مى كنم كه مرا و ياد مرا سبب شكيبائى گردانى براى هر كه تقرب جويد بسوى تو به صبر كردن در نزد هر هولى و بلائى .
پس باز آن حضرت را گردن زدند و برگشتند، همه به يك دفعه به عذاب الهى هلاك شدند (865).

----------------------------------------
865- قصص الانبياء راوندى 238.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:36 pm

باب سى و چهارم: در بيان قصه حضرت خالد بن سنان عليه السلام است

به سندهاى معتبر از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام منقول است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله نشسته بودند ناگاه زنى به خدمت آن حضرت آمد پس آن حضرت او را مرحبا فرمود و دستش را گرفت و او را بر روى رداى خود در پهلوى خود نشانيد و فرمود: اين دختر پيغمبرى است كه قومش او را ضايع كردند، و او خالد بن سنان نام داشت و عبسى (866) بود، و ايشان را بسوى خدا خواند و به او ايمان نياوردند و آتشى هر سال در ميان ايشان بهم مى رسيد و بعضى از ايشان را مى سوخت - و به روايت ديگر هر روز بيرون مى آمد (867) - و هر چيز كه نزديك آن بود از حيوانات ايشان و غير آن مى سوخت و آن آتش را نار الحرقين (868) مى گفتند، در وقت معينى بيرون مى آمد از غارى كه نزديك ايشان بود، پس خالد عليه السلام به ايشان گفت : اگر من اين آتش را از شما برگردانم به من ايمان خواهيد آورد؟
گفتند: بلى .
و چون آتش پيدا شد آن حضرت استقبال آن نمود و آتش را به قوت تمام برگردانيد و از پى آن رفت تا داخل آن غار شد با آتش ، و قوم او بر در آن غار نشستند و گمان كردند كه آتش او را سوخته است و بيرون نخواهد آمد از غار، پس بعد از ساعتى بيرون آمد و سخنى مى گفت كه مضمونش اين است كه : اين است كار من و امر من و آنچه مى كنم از جانب خدا است و به قدرت اوست ، بنو عبس (يعنى قبيله او) گمان كردند كه من بيرون نخواهم آمد اينك بيرون آمدم و از جبين من عرق مى ريزد؛ پس گفت : اكنون ايمان مى آوريد به من ؟
گفتند: نه آتشى بود كه بيرون آمد و برگشت .
پس فرمود: من در فلان روز خواهم مرد، چون بميرم مرا دفن كنيد و بعد از چند روز گله اى از گورخر بر سر قبر من خواهند آمد و در پيش ايشان گورخر دم بريده اى خواهد بود و بر سر قبر من خواهد ايستاد، در آن وقت قبر مرا بشكافيد و مرا بيرون آوريد و هر چه خواهيد از من بپرسيد كه خبر خواهم داد شما را از آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت .
چون آن حضرت فوت شد و او را دفن كردند و رسيد به روز وعده اى كه او كرده بود و به همان نحو كه فرموده بود، گله وحشيان به همان علامت كه فرموده بود ظاهر شدند و بر سر قبر او ايستادند و قوم او آمدند و خواستند كه او را از قبر بيرون آورند پس بعضى گفتند: در حيات او ايمان نياورديد به او بعد از فوت او چگونه ايمان مى آوريد؟ اگر او را از قبر بيرون آوريد در ميان عرب ننگى خواهد بود براى شما. پس او را به حال خود گذاشتند و برگشتند.
و او در ميان زمان حضرت عيسى عليه السلام و حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود، و اسم آن دختر محياه بود (869).
مؤلف گويد: اين احاديث معتبرتر است از حديثى كه پيش گذشت كه خالد پيغمبر نبود، و ذكرش در دعاى ام داود نيز مؤيد اين احاديث است ، والله يعلم .

----------------------------------------
866- منسوب به قبيله عبس .
867- قصص الانبياء راوندى 277.
868- در بحار الانوار و كافى نار الحدثان ذكر شده است .
869- كافى 8/342 و قصص الانبياء راوندى 276 و كمال الدين و تمام النعمه 660.


در اينجا آزمون سي و هشتم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:37 pm

باب سى و پنجم: در بيان احوال پيغمبرانى كه تصريح به اسم شريف ايشان نشده است.

در حديث معتبر از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود كه : پيغمبرى از پيغمبران را خدا فرستاد بسوى قوم خود و چهل سال در ميان ايشان ماند و به او ايمان نياوردند، و ايشان عيدى داشتند در معبد خود، چون در روز عيد در معبود خود حاضر شدند آن پيغمبر از پى ايشان رفت و گفت : ايمان بياوريد به خدا، گفتند: اگر راست مى گوئى كه تو پيغمبرى خدا را بخوان براى ما كه ميوه به ما بدهد به رنگ جامه هاى ما، و جامه ايشان زرد بود، پس آن پيغمبر عليه السلام چوب خشكى را گرفت و به زمين فرو برد و دعا كرد تا آن چوب سبز شد و زردالو از آن بهم رسيد و ايشان خوردند، پس هر كه نيت كرد كه مسلمان شود هسته اى كه از دهان انداخت مغزش شيرين بود، و هر كه نيت كرد كه مسلمان نشود هسته اى كه از دهان انداخت مغزش تلخ بود (870).
و در حديث معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى وحى فرمود بسوى پيغمبرى از پيغمبران خود كه : چون صبح كنى اول چيزى كه در برابر تو بيايد آن را بخور و دوم را پنهان دار و سوم را قبول كن و چهارم را نااميد مكن و از پنجم بگريز.
چون صبح درآمد و روانه شد، كوه سياه بزرگى در برابرش پيدا شد، پس ‍ ايستاد و با خود گفت : پروردگار من مرا امر كرد كه اين را بخورم ، و حيران ماند كه چگونه اين كوه را بخورد؟ پس باز به خاطرش افتاد كه پروردگار من مرا امر نمى كند مگر به چيزى كه طاقت آن داشته باشم ، پس رو به كوه روانه شد، هر چند نزديكتر مى شد آن كوه كوچكتر مى شد تا آنكه چون به نزديك آن رسيد آن را به قدر لقمه اى يافت و تناول نمود، چندان از آن لقمه لذت يافت كه از هيچ طعامى آنقدر لذت نيافته بود؛ پس چون پاره اى ديگر راه رفت طشتى ديد از طلا، پس گفت : پروردگار من مرا امر كرده است كه اين را پنهان كنم ، پس گودى كند و طشت را در آن افكند و خاك بر روى آن ريخت و گذشت ، چون قدرى راه رفت و به عقب نگاه كرد ديد آن طشت پيدا شده است گفت : آنچه خدا فرموده بود كردم ، از پيدا شدن بر من حرجى نخواهد بود؛ پس پاره اى ديگر راه رفت تا به مرغى رسيد كه بازى از عقب آن مى آمد و آن مى گريخت تا به آن حضرت رسيد و بر گرد آن حضرت مى گرديد، پس ‍ گفت : پروردگار من مرا امر كرده است كه اين را قبول كنم ، و آستين خود را گشود تا آن مرغ داخل آستين او شد؛ باز گفت : شكار مرا گرفتى ؟ من چند روز است كه از پى آن مى گردم ، آن حضرت با خود گفت : پروردگار من مرا امر كرده است كه اين را نااميد نكنم ، پس قطعه اى از ران خود بريد و بسوى باز افكند و روانه شد تا آنكه رسيد به گوشت ميته گنديده كه كرم در آن افتاده بود، گفت : پروردگار من مرا امر كرده است كه از اين بگريزم ، پس از آن گريخت و برگشت .
چون شب شد به خواب رفت ، در خواب ديد كسى به او گفت : آنچه خدا تو را به آن امر كرده بود بعمل آوردى ، آيا مى دانى كه آنها چه بود؟
گفت : نه .
آن شخص گفت : اما آن كوه پس غضب بود زيرا كه بنده در وقت غضب خدا را نمى شناسد و قدر خود را نمى داند از بسيارى غضب ، چون خود را نگاه دارد و قدر خود را بشناسد و غضب خود را ساكن گرداند عاقبتش مانند آن لقمه طيب مى شود كه خوردى .
و آن طشت ، عمل صالح است ، چون بنده عمل صالح خود را كتمان كند و از مردم مخفى دارد خدا البته آن را ظاهر مى گرداند كه زينت دهد او را در نظر مردم در دنيا به آنچه ذخيره مى كند از براى او از ثواب آخرت .
و آن مرغ ، صورت شخصى بود كه به نزد تو آيد كه تو را نصيحت كند، بايد نصيحت او را قبول كنى .
و آن باز، صورت شخصى است كه براى حاجتى به نزد تو آيد پس او را نااميد مگردان .
و آن گوشت گنديده ، صورت غيبت بود، پس از غيبت بگريز (871).
و به سند معتبر از حضرت امام صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى وحى نمود بسوى پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل كه : اگر خواهى كه مرا ملاقات كنى فرداى قيامت در حظيره قدس پس باش در دنيا تنها و غريب و غمگين و اندوهناك و وحشت نماينده از مردم مانند مرغ تنهائى كه چون شب مى شود به جاى تنهائى مى رود و وحشت مى كند از مرغان ديگر و انس مى گيرد به پروردگار خود (872).
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : حق تعالى پيغمبرى از پيغمبران خود را مبعوث گردانيد بسوى قوم خود و وحى نمود بسوى او كه : بگو به قوم خود كه هيچ اهل شهر و گروهى نيستند كه بر طاعت من باشند و حالتى رو دهد ايشان را كه در نعمت و سرور باشند پس بگردند از آنچه من مى خواهم بسوى آنچه نمى خواهم مگر آنكه من نيز مى گردم از آنچه مى خواهند بسوى بسوى آنچه نمى خواهند، يعنى نعمت ايشان را به بلا مبدل مى گردانم ، و هيچ اهل شهرى و اهل خانه اى نيستند كه بر معصيت من باشند و به سبب آن معصيت ايشان را بلائى عارض شود پس بگردند از آنچه من نمى خواهم بسوى آنچه مى خواهم مگر آنكه من نيز مى گردم از آنچه نمى خواهند بسوى آنچه مى خواهند؛ و بگو به ايشان : سبقت گرفته است رحمت من بر غضب من ، پس نااميد مشويد از رحمت من ، زيرا كه بر من عظيم نمى نمايد آمرزيدن گناهى ؛ و بگو به ايشان از روى معانده متعرض غضب من نگردند و استخفاف ننمايد به حق دوستان من كه مرا عذابى چند است در وقت غضب من كه هيچيك از خلق من قدرت بر مقاومت آنها و تاب تحمل آنها را ندارند (873).
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه حق تعالى وحى نمود بسوى پيغمبرى از پيغمبران كه : چون بندگان اطاعت من كنند خشنود مى شوم از ايشان ، و چون خشنود شوم از ايشان بركت مى فرستم بر ايشان ، و بركت و رحمت مرا نهايت نمى باشد؛ و هرگاه معصيت من كنند من به غضب مى آيم ، و چون به غضب آيم لعنت مى كنم بر ايشان ، و لعنت من سرايت مى كند به مرتبه هفتم از فرزندان ايشان (874).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : شكايت كرد پيغمبرى از پيغمبران بسوى خدا از ضعف ، پس وحى رسيد به او كه : گوشت را با ماست بپز و بخور كه بدن را محكم مى كند (875).
و پيغمبر ديگر شكايت كرد از ضعف و كمى مجامعت ، حق تعالى امر فرمود او را به خوردن هريسه (876).
و پيغمبر ديگر شكايت نمود از كمى نسل و فرزندان ؛ حق تعالى وحى فرمود به او گوشت را با تخم بخور (877).
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه : پيغمبرى از پيغمبران شكايت نمود بسوى حق تعالى از سنگينى دل و كمى گريه ، حق تعالى وحى فرمود بسوى او كه : عدس بخور، چون بر عدس خوردن مداومت نمود دلش نرم شد و گريه اش بسيار شد (878).
و در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : پيغمبرى از پيغمبران شكايت نمود بسوى خدا از غم و اندوه ، حق تعالى امر فرمود او را به خوردن انگور (879).
به سند حسن از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : جمعى از امتهاى گذشته از پيغمبر خود سؤ ال كردند كه : دعا كن حق تعالى مرگ را از ما بردارد، چون دعا كرد دعاى او به اجابت مقرون شد، آنقدر بسيار شدند كه خانه ها بر ايشان تنگ شد و نسل ايشان بسيار شد و به مرتبه اى رسيد كه مردى كه صبح مى كرد مى بايست طعام دهد پدر و مادر و اجداد خود و اجداد اجداد خود را و ايشان را استنجا بكند و به احوال ايشان برسد، پس ‍ بازماندند از طلب معيشت و استدعا كردند از رسول خود كه بخواهد از حق تعالى برگرداند آنها را به حالى كه قبل از حال بودند و آن حضرت دعا كرد و به حال سابق برگشتند (880).
و در حديث معتبر ديگر فرمود: كه حق تعالى بر هيچ امتى از امتهاى گذشته عذاب نفرستاده است مگر در چهارشنبه ميان ماه (881).
و در حديث معتبر ديگر فرمود: خدا وحى نمود بسوى بعضى از پيغمبران خود كه : خلق نيكو گناه را مى گدازد چنانچه آفتاب يخ را مى گدازد (882).
در روايت موثق ديگر منقول است از آن حضرت كه : حق تعالى وحى فرستاد بسوى پيغمبرى از پيغمبران كه در مملكت پادشاه جبارى بود كه : برو به نزد آن جبار و بگو من تو را تسلط نداده ام بر بندگان خود كه خونهاى ايشان را بريزى و مالهاى ايشان را بگيرى بلكه تو را مكنت داده ام و بر ايشان قدرت داده ام كه صدا و ناله مظلومان را از درگاه من بازدارى ، زيرا كه ترك نمى كنم فرياد رسى ايشان را هر چند كافر باشند (883).
و به سند معتبر از امام على نقى عليه السلام منقول است كه : خواب ديدن در اول آفريدن انسان نبود، پس خدا پيغمبرى فرستاد بسوى اهل زمان خود و ايشان را بسوى عبادت و اطاعت خداوند خواند، پس ايشان گفتند: اگر ما چنين كنيم چه فائده براى ما خواهد بود؟ والله كه مال و عشيره تو از ما بيشتر نيست كه از تو توقع نفعى يا ضررى داشته باشيم .
آن حضرت فرمود: اگر اطاعت من كنيد خدا شما را داخل بهشت مى كند و اگر نافرمانى من بكنيد خدا شما را داخل جهنم خواهد كرد.
گفتند: بهشت و جهنم چيست ؟
چون براى ايشان وصف كرد گفتند: كى خواهيم رسيد به آنها؟
گفت : بعد از مردن .
گفتند: ما ديده ايم مرده هاى خود را كه استخوان شده اند و پوسيده اند.
و تكذيب او را زياده كردند و استخفاف به شاءن او بيشتر كردند پس خدا خواب ديدن را در ايشان مقرر نمود، پس به نزد آن پيغمبر آمدند و آنچه در خواب ديده بودند نقل كردند.
پيغمبر فرمود: حق تعالى خواست حجت را بر شما تمام كند كه چنانچه در خواب امرى چند روح شما را عارض مى شود از راحت و الم ، و بدن شما از آنها خبر ندارد و ديگران نيز بر آنها مطلع نمى شوند، همچنين بعد از مردن روحهاى شما را ثواب و عقاب مى باشد هر چند بدنها بپوسند و از هم بپاشند تا روز قيامت باز بسوى بدنها برگردند و ثواب و عقاب با اين بدنها باشد (884).

----------------------------------------
870- علل الشرايع 573؛ قصص الانبياء راوندى 279.
871- عيون اخبار الرضا 1/275؛ خصال 267.
872- قصص الانبياء راوندى 280؛ امالى شيخ صدوق 165.
873- كافى 2/274.
874- كافى 2/275.
875- كافى 6/316.
876- محاسن 2/169؛ كافى 6/319.
877- محاسن 2/275؛ كافى 6/325؛ مكارم الاخلاق 163.
878- محاسن 2/307؛ كافى 6/343.
879- محاسن 2/362؛ كافى 6/351؛ مكارم الاخلاق 174.
880- كافى 2/260؛ امالى شيخ صدوق 412.
881- كافى 4/94؛ علل الشرايع 381؛ محاسن 2/39.
882- كافى 2/100؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 321.
883- كافى 2/333.
884- كافى 8/90.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:38 pm

باب سى و ششم: در بيان نوادر اخبار غير پيغمبران از بني اسرائيل و غير ايشان است

شيخ طبرسى رحمه الله و غير او از مفسران از ابن عباس روايت كرده اند كه : عابدى در ميان بنى اسرائيل بود كه او را برصيصا مى گفتند و سالها عبادت پروردگار خود مى كرد تا آنكه مستجاب الدعوه شد و بيماران و ديوانگان را نزد او مى آوردند او دعا مى كرد و ايشان شفا مى يافتند، پس زنى از زنان اشراف آن زمان را جنونى عارض شد و به نزد او آوردند كه مداوا كند، و آن زن برادران داشت ، چون آن زن را نزد او گذاشتند شيطان او را وسوسه كرد كه با آن زن زنا كند و چون با او زنا كرد حامله شد، چون ترسيد رسوا شود آن زن را كشت و دفن كرد، شيطان به نزد هر يك از برادرانش آمد و گفت : عابد با خواهر شما زنا كرد و چون حامله شد او را كشت و در فلان موضع دفن كرد، پس برادران اين سخن را به يكديگر گفتند، و خبر منتشر شد تا به پادشاه آن زمان رسيد، پس پادشاه با ساير مردم به معبد او رفتند و بر آن حال مطلع شدند و او اقرار كرد كه : من چنين كردم ، پس پادشاه فرمود كه او را بر دار كشند.
پس شيطان متمثل شد نزد او و گفت : من تو را به اين بليه انداختم و رسوا كردم ، اگر اطاعت من مى كنى تو را از كشتن خلاص مى كنم .
گفت : در چه باب اطاعت تو بكنم ؟
گفت : مرا سجده كن .
عابد گفت : چگونه تو را سجده بكنم با اين حال ؟
گفت : به ايما از تو اكتفا مى كنم .
پس ايما كرد به سجود براى شيطان و كافر شد، و شيطان از او بيزارى جست و او را كشتند چنانچه حق تعالى در قرآن اشاره قصه او فرموده است در اين آيه شريفه كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر فلما كفر قال انى برى ء منك انى اخاف الله رب العالمين (885) يعنى : مانند مثل شيطان است در وقتى كه گفت به انسان : كافر شو پس چون كافر شد گفت : بدرستى كه من بيزارم از تو بدرستى كه من مى ترسم از خداوندى كه پروردگار عالميان است (886).
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : در ميان بنى اسرائيل عابدى بود كه او را جريح مى گفتند و عبادت خدا مى كرد در صومعه خود، پس مادرش نزد او آمد در وقتى كه نماز مى كرد او را طلبيد او جواب نگفت ، پس برگشت باز آمد و او را طلبيد او ملتفت نشد بسوى مادر خود و برگشت ، بار سوم آمد باز او را طلبيد و جواب نشنيد و برگشت و گفت : سؤ ال مى كنم از خداى بنى اسرائيل كه تو را يارى نكند.
چون روز ديگر شد زن زناكارى نزد صومعه او آمد و او را درد زائيدن گرفت و در همان موضع زائيد و دعوى كرد: اين فرزند را از جريح بهم رسانيده ام .
پس اين خبر در ميان بنى اسرائيل منتشر شد و گفتند: آن كسى كه مردم را بر زنا ملامت مى كرد خود زنا كرد، پادشاه امر فرمود كه او را بر دار بكشند، پس ‍ مادرش بسوى او آمد و طپانچه بر روى خود مى زد و فرياد مى كرد.
جريح گفت : ساكت باش كه اين بلا از نفرين تو بر سر من آمد.
مردم چون اين سخن را از جريح شنيدند گفتند: چه دانيم كه تو اين را راست مى گوئى ؟
فرمود: آن طفل را بياوريد، چون آوردند جريح طفل را گرفت و دعا كرد پس ‍ از او پرسيد: پدر تو كيست ؟
آن طفل به قدرت الهى به سخن آمد و گفت : فلان راعى از فلان قبيله .
پس خدا ظاهر گردانيد دروغ آنها را كه افترا كرده بودند بر جريح و او از كشته شدن نجات يافت و سوگند خورد كه ديگر از مادر خود جدا نشود و پيوسته او را خدمت بكند (887).
و در حديث معتبر ديگر فرمود: پادشاهى از پادشاهان بنى اسرائيل گفت : شهرى بنا مى كنم كه هيچكس عيبى براى آن نگويد، چون شهر را تمام كرد راءى جميع مردم متفق شد بر آنكه هرگز مثل آن نديده اند در خوبى و عيبى در آن نمى بينند، پس مردى گفت : اگر امان مى دهى من عيب آن را به تو مى گويم .
پادشاه فرمود: بگو تو را امان دادم .
پس آن مرد عرض كرد: اين شهر دو عيب دارد: اول آنكه تو خواهى مرد و به ديگرى منتقل خواهد شد؛ دوم آنكه بعد از تو خراب خواهد شد.
پس پادشاه فرمود: كدام عيب از اينها بدتر مى باشد؟ پس چه كنيم كه اين عيبها را نداشته باشد؟
عرض كرد: خانه اى بنا كن كه باقى شود و فانى نشود و هميشه تو در آن خانه جوان باشى و پير نشوى .
چون پادشاه سخنان مردم و آن مرد را به دختر خود نقل كرد دخترش گفت : هيچيك از اهل مملكت تو در اين باب به تو راست نگفته اند بغير آن مرد (888).
و در حديث حسن از آن حضرت منقول است كه : در بنى اسرائيل مردى بود و دو دختر داشت ، ايشان را به دو مرد تزويج نمود كه يكى از ايشان زارع بود و ديگرى كوزه گر، پس چون اراده ديدن ايشان كرد، اول رفت به ديدن آن دختر كه در خانه زارع بود و از او پرسيد: چه حال دارى ؟ گفت : شوهر من زراعت بسيارى كرده است و اگر باران بيايد حال ما از همه بنى اسرائيل بهتر خواهد بود؛ چون از آنجا بيرون آمد به ديدن دختر ديگر رفت از او پرسيد: چه حال دارى ؟ گفت : شوهر من كوزه بسيار ساخته است اگر باران نيايد و آنها ضايع نشود حال ما از جميع بنى اسرائيل بهتر خواهد بود، پس بيرون آمد و عرض كرد: خداوندا! تو صلاح هر دو را بهتر مى دانى پس آنچه براى ايشان خير مى دانى بعمل آور (889).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در بنى اسرائيل عابدى بود كه بسيار مى گفت : الحمدلله رب العالمين و العاقبه للمتقين ، يعنى : حمد و سپاس مخصوص پروردگار عالميان است و عاقبت نيكو براى پرهيزكاران است ، پس ابليس لعين از گفتار او در خشم شود و شيطانى را به نزد او فرستاد و گفت : بگو عاقبت نيكو براى توانگران است ؛ چون آمد و اين را گفت در ميان او و شيطان نزاع شد و راضى شدند به حكم اول كسى كه در مقابل آنها بيايد به شرط آنكه سخن هر يك را تصديق كند يك دست ديگرى را ببرند، و چون شخصى رسيد از او سؤ ال كردند و او گفت : عاقبت نيكو براى توانگران است ، و يك دست عابد بريده شد، پس برگشت باز همان را مى گفت : الحمدلله رب العالمين و العافيه للمتقين .
شيطان گفت : باز همان را مى گوئى ؟
گفت : بلى . و باز راضى شدند به حكم هر كه اول پيدا شود به همان شرط سابق ، ديگرى آمد و تصديق شيطان كرد و دست ديگر عابد بريده شد و باز حمد خدا كرد و گفت : عاقبت نيكو براى پرهيزكاران است ، شيطان گفت : اين مرتبه محاكمه مى كنيم نزد اول كسى كه پيدا شود به شرط گردن زدن پس ‍ بيرون آمدند.
حق تعالى ملكى را به صورت شخصى فرستاد بر سر راه ايشان ، چون قصه خود را به او نقل كردند دستهاى عابد را به جاهاى خود گذاشت و دست بر آنها ماليد تا درست شدند و گردن آن شيطان را زد و گفت : همچنين عاقبت نيكو براى پرهيزكاران است (890).

----------------------------------------
885- سوره حشر: 16.
886- مجمع البيان 5/365؛ تفسير قرطبى 18/37 به چند وجه آن را بيان كرده است .
887- قصص الانبياء راوندى 177.
888- قصص الانبياء راوندى 178.
889- قصص الانبياء راوندى 178.
890- قصص الانبياء راوندى 179.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:38 pm

و در حديث معتبر ديگر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : در ميان بنى اسرائيل قاضى بود و به حق حكم مى كرد در ميان ايشان ، چون وقت وفات او شد به زن خود گفت : چون من بميرم غسل بده و كفن بكن و روى مرا بپوشان و بر روى تختى بگذار مرا كه انشاء الله بدى از من نخواهى ديد.
چون آن قاضى مرد آنچه گفته بود زنش بعمل آورد، مدتى صبر كرد بعد از آن رفت و روى او را گشود پس ديد كرمى دماغ او را مى خورد، ترسيد از آن حالى كه ديد و برگشت ، چون شب شد او را در خواب ديد كه به او گفت : آيا ترسيدى از آن حال كه ديدى ؟
گفت : بلى .
قاضى گفت : والله آن حالت براى من بهم نرسيد مگر براى خواهشى كه از براى برادر تو كردم ، زيرا روزى به نزد من آمد به مرافعه و خصمى با او بود، چون نزد من نشستند گفتم : خداوندا! چنان كن كه حق با او باشد؛ چون دعواى خود را نقل كردند حق با او بود پس شاد شدم از آنكه حق با او بود، و آن حال بد مرا از براى آن عارض شد كه ميل به جانب برادر تو كردم با اينكه حق با او بود (891).
و به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : گروهى از بنى اسرائيل به نزد پيغمبر خود آمدند و گفتند: دعا كن هر وقت كه ما خواهيم خدا براى ما باران بفرستد، پس آن پيغمبر مطلب ايشان را از خدا خواست و به اجابت مقرون گرديد و هر وقت كه باران طلبيدند به هر قدر كه خواستند براى ايشان آمد، پس زراعت ايشان از ساير سالها نمو كرد و چون درو كردند بغير كاه چيزى ديگر نبود، به نزد پيغمبر آمدند و گفتند: ما باران را براى منفعت خود طلبيديم و ضرر رسانيد به ما.
پس حق تعالى وحى فرمود: ايشان راضى نشدند به تدبير من براى ايشان و حاصل تدبير ايشان آن است كه ديدند (892).
در حديث معتبر ديگر منقول است كه فرمود: كبوترى آشيان ساخته بود بر درختى و مردى بود كه هرگاه جوجه هاى آن بزرگ مى شدند مى آمد و مى گرفت ، پس آن كبوتر به خدا شكايت كرد آن حال را، حق تعالى وحى فرمود كه : من شر او را از تو كفايت مى كنم .
پس در اين مرتبه كه جوجه برآورد آن مرد آمد و دو گرده نان با خود داشت و سائلى از او سؤ ال كرد، يك گرده نان را به سائل داد و بر بالاى درخت رفت و جوجه ها را برداشت ، حق تعالى به سبب آن تصدق او را سالم داشت (893).
و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه : شخصى بود در بنى اسرائيل سى و سه سال دعا كرد كه خدا او را فرزندى كرامت فرمايد، دعايش مستجاب نشد، عرض كرد: خداوندا! آيا دورم از تو كه دعاى مرا نمى شنوى ؟ يا نزديكى و دعاى مرا به اجابت مقرون نمى گردانى ؟
پس شخصى به خواب او آمد و به او گفت : تو خدا را مى خوانى با زبانى فحض گوينده و دلى به دنيا چسبيده و ناپاك و با نيتى دروغ ، پس ترك فحش ‍ و هرزه گوئى بكن و دل خود را پرهيزكار گردان و نيت خود را نيكو كن ، چون چنين كرد دعايش مستجاب شد و خدا به او پسرى كرامت فرمود (894).
و به سند صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : در بنى اسرائيل مرد عاقل مالدارى بود، پسرى داشت كه او شبيه بود در شمايل از زن عنيفه اى و دو پسر داشت از زن غير عنيفه . پس چون هنگام وفات او شد گفت : مال من از براى يكى از شماست . چون مرد پسر بزرگتر گفت : منم آن يكى ، و فرزند ميانه گفت : منم ، و فرزند كوچك گفت : منم .
پس به نزد قاضى آن زمان مرافعه بردند، قاضى گفت : من حكم قضيه شما را نمى دانم ، برويد به نزد سه برادر كه از فرزندان غنامند.
چون به نزد يكى از ايشان رفتند او را مرد پيرى يافتند، چون قصه را به او نقل كردند گفت : برويد به نزد برادرى كه از من بزرگتر است و از او بپرسيد؛ چون به نزد او رفتند مردى بود نه جوان و نه پير، چون از او پرسيدند گفت : برويد به نزد برادر بزرگترم ؛ چون به نزد او آمدند او را جوان يافتند، پس ‍ گفتند: اول علت اين را بگو كه چرا تو از برادران ديگر جوانترى با آنكه بزرگترى ، و برادر بعد از تو از برادر كوچكتر جوانتر است بعد جواب مساءله را بگو.
گفت : آن برادرى كه اول ديديد دو سال از من كوچكتر است و ليكن زن بدى دارد كه پيوسته او را آزرده دارد و صبر مى كند بر بدى او كه مبادا مبتلا شود به بلائى كه صبر بر آن نتواند كرد، و به اين سبب پير شده ؛ اما آن برادر دوم پس او زنى دارد كه گاهى او را غمگين مى گرداند و گاهى شاد مى گرداند، پس او در جوانى و پيرى ميانه است ؛ و اما من زنى دارم كه هميشه مرا شاد مى گرداند و هرگز از او غمى و مكروهى به من نرسيده است تا به خانه من آمده است ، پس به اين سبب جوان مانده ام ؛ اما حكايت پدر شما و ميراث او، اول برويد و او را از قبر بيرون آوريد و استخوانهاى او را بسوزانيد و برگرديد به نزد من تا ميان شما حكم كنم .
پس به جانب قبر روانه شدند، برادر كوچكتر كه از عنيفه بود شمشير برداشت ، آن دو برادر ديگر كلنگى برداشتند، چون خواستند آن دو برادر كه قبر پدر را بشكافند برادر كوچك شمشير كشيد و گفت : من از حصه خود گذشتم و نمى گذارم قبر پدر مرا بشكافيد.
پس چون به نزد قاضى برگشتند و قصه را نقل كردند فرمود: همين بس است براى شما، مال را بياوريد، چون مال را آوردند به پسر كوچك داد و به آن دو پسر ديگر گفت : اگر شما فرزند او مى بوديد دل شما بر او نرم مى شد چنانچه از او شد و راضى به سوختن او نمى شديد (895).
و به سند صحيح از حضرت امام موسى عليه السلام مروى است كه : در بنى اسرائيل مرد صالحى بود و زن صالحه اى داشت ، شبى در خواب ديد كه : حق تعالى فلان مقدار عمر از براى تو مقرر كرده است و مقدر فرموده است كه نصف عمر تو در فراخى بگذرد و نصف ديگر در تنگى و تو را مختار گردانيده است كه هر يك را تو خواهى مقدم فرمايد، تو كدام را اختيار مى كنى ؟
آن مرد گفت : من زن صالحه اى دارم و او شريك من است در معاش من ، با او مشورت مى كنم بعد خواهم گفت .
پس چون صبح شد خواب را به زوجه خود نقل كرد، آن زن صالحه گفت : نصف اول را اختيار كن و تعجيل نما در عافيت شايد خدا بر ما رحم فرمايد و نعمت را بر ما تمام كند.
چون شب دوم شد باز همان شخص به خواب او آمد و پرسيد: كدام را اختيار كردى ؟
گفت : نصف اول را، گفت : چنين باشد.
پس دنيا از همه جهت رو به او آورد، پس زوجه اش به او گفت : از آنچه خدا به تو داده است به خويشان خود و مردم مستمند و همسايگان و فلان برادر خود بده ؛ و پيوسته او را امر مى كرد كه نعمت خود را در مصارف خير صرف نمايد.
پس چون نصف عمر او گذشت و وعده تنگدستى رسيد همان شخص به خواب آن مرد آمد و گفت : خدا به جزاى احسانها كه كردى و شكر نعمت او كه ادا نمودى بقيه عمر تو را نيز مقدر فرمود كه در گشادگى و فراوانى نعمت بگذرد (896).
و در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در بنى اسرائيل مردى بود بسيار پريشان و الحاح كرد بر او زوجه او در طلب روزى ، پس تضرع كرد بسوى خدا در طلب روزى ، پس در خواب ديد به او گفتند كه : دو درهم حلال را بهتر مى خواهى يا دو هزار درهم حرام را؟
گفت : دو درهم حلال را.
پس به او گفتند: در زير سر تو نهاده اند بردار.
چون بيدار شد دو درهم در زير بالين خود يافت ، پس آن دو درهم را گرفت و يك درهم را داد ماهى خريد و به خانه آورد، چون آن زن ماهى را ديد شروع كرد به ملامت او و سوگند ياد كرد كه من دست به اين ماهى نمى گذارم ، پس آن مرد خود برخاست كه آن ماهى را به اصلاح آورد، چون شكمش را شكافت دو مرواريد بزرگ در ميان شكم آن ماهى يافت كه هر دو را به چهل هزار درهم فروخت (897).
و به سند حسن از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : يكى از علماى بنى اسرائيل را ملائكه در قبر نشانيدند و روحش را به او برگردانيدند و گفتند: ما ماءموريم صد تازيانه از عذاب خدا بر تو بزنيم ، گفت : طاقت ندارم ، پس يك تازيانه كم كردند، گفت : طاقت ندارم ، همچنين كم مى كردند تا به يك تازيانه رسيد، گفت : طاقت ندارم ، گفتند، چاره اى از آن ندارى ، پرسيد: به چه سبب اين تازيانه را به من مى زنيد؟ جواب دادند، روزى بى وضو نماز كردى و روزى ديگر به بنده ضعيف مسكين مظلومى برخوردى كه بر او ستمى مى شد و به تو استغاثه كرد و تو به فرياد او نرسيدى و دفع ضرر از وى نكردى ، پس يك تازيانه بر او زدند كه قبرش پر از آتش شد (898).
و از وهب بن منبه منقول است كه : مردى از بنى اسرائيل قصر بسيار رفيع عالى محكمى بنا كرد، بعد از اتمام آن طعامى پخت و توانگران را طلبيد و فقرا را نطلبيد، و هر فقيرى كه مى آمد كه داخل شود منع مى كردند و مى گفتند: اين طعام را براى تو و امثال تو نساخته اند، پس حق تعالى دو ملك فرستاد بسوى ايشان در زى فقرا و به ايشان نيز چنين گفتند؛ پس خدا امر فرمود آن دو ملك به زى اغنيا بروند، چون رفتند ايشان را داخل كرده و اكرام نموده و در صدر مجلس جا دادند.
پس حق تعالى امر فرمود آن دو ملك را كه آن شهر را و هر كه در آن شهر بود به زمين فرو برند (899).
و در روايت ديگر منقول است كه : صغير و كبير بنى اسرائيل با عصا راه مى رفتند تا خيلا و تكبر نكنند در راه رفتن (900).
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : در ميان بنى اسرائيل مرد عابدى بود به هر كار كه متوجه مى شد زيان مى يافت و كار دنيا بر او بسته شده بود، زنش به او نقفه مى داد تا آنكه نزد زنش نيز چيزى نماند، پس روزى گرسنه شد و زن هيچ در خانه نيافت بغير از يك پيله از رشته خود، به شوهرش داد و گفت : جز اين نزد من چيزى نمانده است اين را ببر و بفروش و از براى ما طعامى بخر كه بخوريم .
چون آن را به بازار آورد ديد كه مشتريان برخاسته اند و بازار را بسته اند، پس ‍ برگشت و گفت : من مى روم به نزد اين دريا و وضو مى سازم و آبى به خود مى ريزم و برمى گردم ، چون به كنار دريا آمد صيادى را ديد كه دامى به دريا افكنده بود و بيرون آورده بود و در دام او هيچ نبود مگر ماهى زبونى كه مدتى ماده بود تا فاسد شده بود، پس عابد گفت : بفروش به من ماهى خود را كه در عوض اين ريسمان را به تو دهم كه از براى دام خود به آن منتفع شوى .
پس ماهى را گرفت و ريسمان را داد و به خانه برگشت و به زن خود آنچه گذشته بود نقل كرد، چون زن شكم ماهى را شكافت در جوف آن مرواريد بزرگى يافت و شوهرش را طلبيد و مرواريد را به او نمود، عابد آن را گرفت و به بازار رفت و آن را به مبلغ بيست هزار درهم فروخت و برگشت و مال را در خانه گذاشت ، پس ناگاه سائلى به در خانه آمد و گفت : اى اهل خانه ! تصدق نمائيد بر مسكين تا خدا شما را رحم كند.
آن مرد عابد گفت : داخل شو. چون داخل شد يكى از دو كيسه را به او داد، پس زنش گفت : سبحان الله ! به يك دفعه نصف توانگرى ما را برطرف كردى .
پس اندك زمانى كه گذشت همان سائل برگشت و در زد، عابد گفت : داخل شو.
سائل آمد و كيسه زر را به جاى خود گذاشت و گفت : بخور بر تو گوارا باد، من ملكى بودم از ملائكه ، حق تعالى مرا فرستاده بود كه تو را امتحان نمايم كه چگونه شكر نعمت بجا مى آورى ، پس خدا شكر تو را پسنديد (901).

----------------------------------------
891- قصص الانبياء راوندى 180؛ كافى 7/410؛ تهذيب الاحكام 6/222.
892- قصص الانبياء راوندى 180.
893- قصص الانبياء راوندى 181.
894- قصص الانبياء راوندى 181؛ فلاح السائل 37؛ كافى 2/324.
895- قصص الانبياء راوندى 182.
896- قصص الانبياء راوندى 182.
897- قصص الانبياء راوندى 184.
898- قصص الانبياء راوندى 184؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 267.
899- قصص الانبياء راوندى 184.
900- قصص الانبياء راوندى 185.
901- كافى 8/385؛ و قسمتى از اين روايت در قصص الانبياء راوندى 185 آمده است .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:39 pm

و به سند معتبر منقول است كه حمران از حضرت امام محمد باقر عليه السلام پرسيد: دولت حق شما كى ظاهر خواهد شد؟
حضرت فرمود: اين حمران ! تو دوستان و برادران و آشنايان دارى و از احوال ايشان احوال اهل زمان خود را مى توانى دانست ، و اين زمان زمانى نيست كه امام حق خروج تواند كرد، بدرستى كه شخصى بود از علماء در زمان سابق و پسرى داشت كه رغبت نمى نمود در علم پدر خود و از او سؤ ال نمى كرد، و آن عالم همسايه اى داشت كه مى آمد و از او سؤ الها مى كرد و علم او را فرا مى گرفت ، چون وقت وفات آن عالم شد پسر خود را طلبيد و گفت : اى فرزند! تو رغبت نمى كردى در علم من و سؤ ال نمى نمودى از من و همسايه من مى آمد و از من سؤ ال مى كرد و علم مرا اخذ مى نمود و حفظ مى كرد، اگر تو را احتياج شود به علم من برو به نزد همسايه من ، و او را نشان داد و به او شناساند.
پس آن عالم به رحمت الهى واصل شد و پسر او ماند، پس پادشاه آن زمان خوابى ديد براى تعبير آن سؤ ال كرد از حال آن عالم ، عرض كردند: فوت شد، پرسيد: آيا از او فرزندى مانده است ؟ گفتند: بلى پسرى از او مانده است ، پس آن پسر را طلبيد، چون ملازم پادشاه به طلب او آمد گفت : والله نمى دانم پادشاه براى چه مرا مى خواهد و من علمى ندارم و اگر از من سؤ ال كند رسوا خواهم شد.
پس در اين حال وصيت پدر به ياد او آمد و رفت به نزد شخصى كه از پدرش ‍ علم آموخته بود و قضيه را نقل كرد و گفت : پادشاه مرا طلبيده است و نمى دانم كه از براى چه مطلب مرا خواسته است و پدرم مرا امر كرده كه اگر محتاج شوم به علمى به نزد تو بيايم .
آن مرد گفت : من مى دانم تو را پادشاه براى چه كار طلبيده است ، اگر تو را خبر دهم آنچه از براى تو حاصل شود ميان من و خود قسمت خواهى كرد؟
گفت : بلى .
پس او را قسم داد و نوشته اى در اين باب از او گرفت كه وفا كند به آنچه شرط كرده است ، پس گفت : پادشاه خوابى ديده است تو را طلبيده است كه از تو بپرسد كه اين زمان چه زمان است ؟ تو در جواب بگو: زمان گرگ است .
پس چون به مجلس پادشاه رفت پرسيد كه : من تو را براى طلب چه مطلب طلبيده ام ؟ عرض كرد: مرا طلبيده اى كه سؤ ال كنى از خوابى كه ديده اى كه اين چه زمان است ؟
گفت : راست گفتى ، پس بگو اين زمان چه زمان است ؟
گفت : زمان گرگ است .
پس پادشاه امر كرد جايزه به او دادند، پس جايزه را گرفت و به خانه آمد و وفا به شرط خود نكرد و حصه اى به آن شخص نداد و گفت : شايد قبل از آنكه اين مال را تمام كنم بميرم يا بار ديگر محتاج نشوم كه از آن شخص ‍ سؤ الى بكنم .
چون مدتى از اين گذشت پادشاه خواب ديگر ديد فرستاد آن پسر را طلبيد، پسر پشيمان شد از آنكه وفا به عهد خود نكرد و با خود گفت كه : من علمى ندارم به نزد پادشاه روم ، چگونه به نزد آن عالم روم و از او سؤ ال كنم و حال آنكه با او مكر كردم و وفا به عهد او نكردم ، پس گفت : به هر حال با ديگر مى روم به نزد او و از او عذر مى طلبم و باز قسم مى خورم كه در اين مرتبه وفا بكنم به عهد او، شايد تعليمم بكند.
پس به نزد آن عالم آمد و عرض كرد: كردم آنچه كردم و وفا به پيمان تو نكردم و آنچه در دستم بود همه تمام شده است و چيزى در دستم نمانده است و اكنون محتاج شده ام به تو، تو را بخدا قسم مى دهم كه مرا محروم نكنى و شرط مى كنم با تو و سوگند مى خورم كه آنچه در اين مرتبه به دست من آيد ميان تو و خود قسمت كنم ، و در اين وقت نيز پادشاه مرا طلبيده است و نمى دانم كه از چه چيز مى خواهد بپرسد.
آن عالم گفت : تو را طلبيده است كه از تو سؤ ال كند از خوابى كه باز ديده است كه اين چه زمان است ؟ بگو: زمان گوسفند است .
پس چون به مجلس پادشاه داخل شد و سؤ ال كرد: براى چه كار تو را طلبيده ام ؟
گفت : خوابى ديده اى و مى خواهى از من بپرسى كه اين چه زمان است ؟
گفت : راست گفتى ، اكنون بگو چه زمان است ؟
گفت : زمان گوسفند است .
پس پادشاه فرمود صله بسيارى به او دادند؛ چون به خانه آمد متردد شد كه آيا وفا با آن عالم يا مكر كند و حصه او را ندهد، بعد از تفكر بسيار گفت : شايد من بعد از اين هرگز محتاج نشوم به او، و عزم كرد بر آنكه غدر كند و وفا به عهد او نكند.
پس از مدتى پادشاه خوابى ديد و او را طلبيد، پس او بسيار نادم شد از غدر خود و گفت : بعد از دو مرتبه مكر ديگر چگونه به نزد آن عالم بروم و خود علمى ندارم كه جواب پادشاه بگويم ، باز راءيش بر آن قرار گرفت كه به نزد آن عالم برود، چون به خدمت او رسيد او را بخدا سوگند داد و التماس كرد كه باز تعليم او بكند و گفت : در اين مرتبه وفا خواهم كرد و ديگر مكر نخواهم كرد، بر من رحم كن و مرا بر اين حال مگذار.
پس آن عالم شرط كرد و نوشته ها را از او گرفت و گفت : باز تو را طلبيده است كه سؤ ال كند از خوابى كه ديده است كه اين چه زمان است ؟ بگو: زمان ترازو است .
چون به مجلس پادشاه رفت از او پرسيد كه : براى چه كار تو را طلبيده ام ؟
گفت : مرا طلبيده اى براى خوابى كه ديده اى و مى خواهى بپرسى كه اين چه زمان است ؟
پادشاه گفت : راست گفتى ، پس بگو چه زمان است ؟
گفت : زمان ترازو است ؛ پس امر كرد مال عظيمى به او دادند به صله آن جواب كه گفت ، پس آن مال را به نزد آن عالم آورد در مقابل او گذاشت و عرض كرد: اين مجموع آن چيزى است كه براى من حاصل شده است و آورده ام كه تو ميان خود و من قسمت نمائى .
آن عالم گفت : زمان اول چون زمان گرگ بود تو از گرگان بودى لهذا در اول مرتبه جزم كردى كه وفا به عهد خود نكنى ، و زمان دوم چون زمان گوسفند بود و گوسفند عزم مى كند كه كارى بكند و نمى كند تو نيز اراده كردى كه وفا كنى و نكردى ، اين زمان چون زمان ترازو است و ترازو كارش وفا كردن به حق است تو نيز وفا به عهد كردى ، مال خود را بردار كه مرا احتياجى به آن نيست (902).
مؤلف گويد: گويا غرض آن حضرت از نقل اين قصه آن بود كه احوال اهل هر زمان متشابه است ، هرگاه ياران و دوستان تو مى بينى كه با تو در مقام غدر و مكرند چگونه امام عليه السلام اعتماد نمايد بر عهدهاى ايشان و خروج كند بر مخالفان ؟ چون زمانى درآيد كه مردم در مقام وفاى به عهود باشند و خدا داند كه وفا به عهد امام خواهند كرد، امام را ماءمور به ظهور و خروج خواهد كرد و حق تعالى اهل اين زمان را به اصلاح آورده و اين عطيه عظمى را نصيب كند به محمد و آله الطاهرين .
و به سند موثق از حضرت رضا عليه السلام منقول است كه : مردى در بنى اسرائيل چهل سال عبادت خدا كرد و بعد از چهل سال عبادت قربانى به درگاه خدا برد كه بداند عبادتش مقبول درگاه الهى شده است با نه ؟ پس ‍ قربانى او مقبول نشد با خود گفت : گناه و تقصير از توست و به سبب بديهاى تو عبادت تو مقبول نشد، پس حق تعالى وحى فرمود بسوى او كه : مذمتى كه خود را كردى بهتر بود از عبادت چهل ساله تو (903).
و به روايت ديگر منقول است كه : پادشاهى بود در بنى اسرائيل و شهرى بنا كرد كه كسى به آن خوبى شهرى نديده بود و طعامى براى مردم مهيا كرده و ايشان را دعوت نمود، و بر دروازه شهر كسى را بازداشت كه هر كه بيرون رود از او بپرسند كه : اين شهر چه عيب دارد؟ و هيچكس عيبى براى آن شهر نگفت مگر سه نفر از عباد كه عباهاى گنده پوشيده بودند، ايشان گفتند: ما دو عيب در اين شهر مى بينيم : اول آنكه خراب خواهد شد، دوم آنكه صاحبش خواهد مرد.
پس پادشاه گفت : شما خانه اى گمان داريد كه اين دو عيب را نداشته باشد؟
گفتند: بلى ، خانه خراب شدن ندارد و صاحبش هرگز نمى ميرد.
پس پند ايشان در پادشاه اثر كرد و ترك سلطنت كرد براى طلب آخرت و با ايشان رفيق شد و مدتى با ايشان عبادت كرد، پس برخاست كه از ايشان جدا شود گفتند: آيا از ما بدى يا اختلاف آدابى ديده اى كه از ما مفارقت مى نمائى ؟
گفت : نه ، وليكن شما مرا مى شناسيد و مرا گرامى مى داريد، مى خواهم با كسى رفيق شوم كه مرا نشناسد (904).
به سند حسن از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : در زمان سابق فرزندان پادشاهان راغب به عبادت مى بودند، جوانى چند از اولاد پادشاهان ترك دنيا كرده مشغول عبادت گرديده بودند و در زمين مى گرديدند و سياحت مى نمودند كه از احوال جهان و اهل آن و از مخلوقات خداوند عالميان عبرت بگيرند.
پس به قبرى گذشتند بر سر راه كه مندرس شده بود و باد خاك بسيار بر روى آن جمع كرده بود كه بغير از علامتى از آن قبر چيزى ظاهر نبود، با يكديگر گفتند: بيائيد دعا كنيم شايد حق تعالى صاحب اين قبر را براى ما زنده گرداند كه از او بپرسيم مزه مرگ را چگونه يافته است ؟
پس عرض كردند: تو خداوند مائى اى پروردگار ما! ما را بجز تو خداوندى نيست و تو پديد آورنده اشيائى و دائمى كه فنا بر تو روا نيست و از هيچ چيز غافل نمى شوى ، زنده اى كه هرگز تو را مرگ نمى باشد، تو را در هر روزگارى تقديرى و تدبيرى است ، همه چيز را مى دانى بدون آنكه كسى به تو تعليم نمايد، زنده گردان براى ما اين مرده را به قدرت خود.
پس از آن قبر مردى بيرون آمد كه موى سر و ريش او سفيد بود و خاك از سر خود مى افشاند، ترسان و هراسان و ديده هايش بسوى آسمان باز مانده بود، پس به ايشان گفت : براى چه بر سر قبر من ايستاده ايد؟
گفتند: تو را خوانده ايم كه از تو بپرسيم چگونه يافته اى مزه مرگ را؟
گفت : نود و نه سال شد در اين قبر ساكنم هنوز الم و شدت مرگ از من برطرف نشده است و تلخى مزه مرگ از حلق من بيرون نرفته است .
گفتند: روزى كه مردى موى سر و ريش تو چنين سفيد بود؟
گفت : نه ، وليكن چون صدا شنيدم كه : بيرون آى ، استخوانهاى پوسيده من به يكديگر متصل شد و زنده شدم ، از دهشت و ترس آنكه قيامت برپا شده باشد موهاى من سفيد شد و ديده ام چنين باز ماند (905).

----------------------------------------
902- كافى 8/362.
903- كافى 2/73؛ قرب الاسناد 392.
904- تنبيه الخواطر 82.
905- كافى 3/260.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:39 pm

و به سند موثق از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : در بنى اسرائيل مردى بود و او را فرزندى نمى شد، پس حق تعالى او را پسرى عطا فرمود و در خواب ديد كه آن پسر در شب دامادى خواهد مرد.
چون شب دامادى او شد پيرمرد ضعيفى را ديد، بر او رحم كرد و او را طلبيد و او را طعام داد، پس آن مرد پير گفت : مرا زنده كردى خدا تو را زنده كند، پس آن مرد شب در خواب ديد كه به او گفتند: از پسر خود بپرس در شب دامادى خود چه كرده است ؟ چون پرسيد او گفت : چنان كارى كرده ام ، پس آن مرد بار ديگر در خواب ديد كه به او گفتند: خدا پسرت را زنده داشت به آن احسانى كه نسبت به آن مرد پير كرد (906).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : مرد پيرى از بنى اسرائيل عبادت خدا مى كرد، روزى مشغول عبادت و نماز بود ناگاه ديد دو طفل خروسى را گرفته اند و پرهاى آن را مى كشند، پس مشغول عبادت خود شد و آنها را نهى نكرد از آن كار كه مى كردند، حق تعالى وحى نمود بسوى زمين كه : فرو بر بنده مرا، پس به زمين فرو رفت و چنين فرو خواهد رفت در زمين تا روز قيامت (907).
در حديث معتبر ديگر فرمود: حق تعالى دو ملك را به شهرى فرستاد كه اهل آن شهر را هلاك كنند، پس صداى شخصى را در ميان ايشان شنيدند كه در شب تار ايستاده و عبادت مى كند و بسوى حق تعالى تضرع مى نمايد، يكى از آن دو ملك به ديگرى گفت : مراجعت كنيم بسوى خدا در باب اين مرد كه تضرع مى نمايد شايد كه خدا او را يا اهل شهر را به بركت او ببخشد، آن ملك ديگر گفت : بلكه آنچه خدا فرموده است مى كنيم ما را نيست كه در ابن باب مراجعت نمائيم .
چون آن ملك به مقام خود رفت و حال آن مرد را عرض كرد، حق تعالى به او ملتفت نشد و وحى نمود به سوى آن ملكى كه معاودت نكرده بود كه : آن تضرع كننده را با اهل آن شهر هلاك كن كه غضب من نيز بر او لازم شده است ، زيرا كه هرگز خود را متغير نگردانيد در وقتى كه معصيت مرا ديد كه غضبناك شود براى معصيت من ، و بر آن ملك كه در اين باب معاودت كرده بود غضب فرمود و او را به جزيره اى انداخت و تا اين وقت در آن جزيره مغضوب حق تعالى است (908).
و به سند صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام مروى است كه : عابدى كه در بنى اسرائيل عبادت مى كرد او را عابد نمى شمردند مگر آنكه قبل از مبالغه در عبادت ده سال خاموشى اختيار مى كرد (909).
در روايت ديگر منقول است كه : چون عابد بنى اسرائيل در عبادت به نهايت مى رسيد راه رونده و سعى كننده مى شد در حوائج مردم و اهتمام مى كرد در آنچه سبب صلاح ايشان بود (910).
و به سند معتبر از حضرت على بن الحسين عليه السلام منقول است كه : شخصى با اهلش به كشتى سوار شدند و كشتى ايشان شكست و جميع اهل آن كشتى غرق شدند مگر زن آن مرد كه بر تخته اى بند شد و به جزيره اى از جزاير بحر افتاد و در آن جزيره مرد راهزن فاسقى بود كه از هيچ فسقى نمى گذشت ، چون نظرش بر آن زن افتاد گفت : تو از انسى يا جن ؟
گفت : من از انسم .
پس ديگر با آن زن سخن نگفت و بر او چسبيد و به هيئت مجامعت درآمد، چون متوجه آن عمل قبيح شد ديد كه آن زن اضطراب مى كند و مى لرزد، پرسيد: چرا اضطراب مى كنى ؟
زن اشاره به آسمان كرد كه : از خداوند خود مى ترسم .
پرسيد: هرگز مثل اين كار كرده اى ؟
گفت : نه بعزت خدا سوگند كه هرگز زنا نكرده ام .
گفت : تو كه هرگز چنين كارى نكرده اى اينطور از خدا مى ترسى و حال آنكه به اختيار تو نيست و تو را به جبر بر اين كار داشته ام ، پس من اولايم به ترسيدن و سزاوارترم به خائف بودن .
پس برخاست و ترك آن عمل نمود و هيچ با آن زن سخن نگفت و بسوى خانه خود روان شد، در خاطر داشت كه توبه كند و نادم بود از اعمال خود، پس در اثناى راه به راهبى برخورد و با او رفيق شد، چون قدرى راه رفتند آفتاب بسيار گرم شد پس راهب به او گفت : آفتاب بسيار گرم است دعا كن تا خدا ابرى فرستد كه ما را سايه كند.
جوان گفت : مرا نزد خدا حسنه اى نيست و كار خيرى نكرده ام كه جراءت كنم و از خدا حاجتى طلب نمايم .
راهب گفت : پس من دعا مى كنم تو آمين بگو.
چون چنين كردند در اندك زمانى ابرى بر سر ايشان پيدا شد و در سايه آن راه مى رفتند، چون بسيار راه رفتند راه ايشان جدا شد، جوان به راهى رفت و راهب به راه ديگر رفت ، و آن ابر با جوان روان شد و راهب در آفتاب ماند، راهب به او گفت : اى جوان ! تو از من بهتر بودى كه دعاى تو مستجاب شد و دعاى من مستجاب نشد، بگو كه چه كار كرده اى كه مستحق اين كرامت شده اى ؟
چون جوان قصه خود را نقل كرد راهب گفت : چون از خوف خدا ترك معصيت او كردى خدا گناهان گذشته تو را آمرزيده است پس سعى نما كه بعد از اين خوب باشى (911).
به سند معتبر از حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السلام منقول است كه : پادشاهى در ميان بنى اسرائيل بود و آن پادشاه قاضى داشت و آن قاضى برادرى داشت كه به صدق و صلاح موصوف بود، و آن برادر زن صالحه اى داشت كه از اولاد پيغمبران بود، و آن پادشاه شخصى را مى خواست كه به كارى فرستد، به قاضى فرمود: مرد ثقه معتمدى را طلب كن كه به آن كار بفرستم .
قاضى گفت : كسى معتمدتر از برادر خود گمان ندارم . پس برادر خود را طلبيد و تكليف آن امر به او نمود و او ابا كرد و گفت : من زنم را تنها نمى توانم گذاشت .
قاضى بسيار اهتمام كرد و مبالغه نمود، چون مضطرب شد گفت : اى برادر! من به هيچ چيز تعلق و اهتمام ندارم مثل زن خود و خاطرم به او بسيار متعلق است ، پس تو خليفه من باش در امر او و به امور او برس و كارهاى او را بساز تا من برگردم .
قاضى قبول كرد و برادرش بيرون رفت و آن زن از رفتن شوهر راضى نبود.
پس قاضى به مقتضاى وصيت برادر مكرر به نزد آن زن مى آمد و از حوائج او سؤ ال مى نمود و به كارهاى او اقدام مى نمود تا آنكه محبت آن زن بر او غالب شد و او را تكليف زنا كرد و آن زن امتناع و ابا كرد، پس قاضى سوگند ياد كرد كه : اگر قبول نمى كنى من به پادشاه مى گويم كه اين زن زنا كرده است .
گفت : آنچه مى خواهى بكن كه من دست از دامن عفت خود برنمى دارم .
چون قاضى از قبول او ماءيوس شد از خوف رسوائى خود به نزد پادشاه رفت و گفت : زن برادرم زنا كرده است و نزد من ثابت شده است .
پادشاه گفت : او را سنگسار كن .
پس آمد به نزد آن زن و گفت : پادشاه مرا امر كرده است كه تو را سنگسار نمايم ، اگر قبول كنى مى گذرانم والا تو را سنگسار مى كنم .
گفت : من اجابت تو نمى كنم ، آنچه خواهى بكن .
پس قاضى مردم را خبر كرد و آن زن را به صحرا برد و گودى كند و او را سنگسار كرد تا وقتى كه گمان كرد او مرده است بازگشت ، و در زن رمقى مانده بود، چون شب شد حركت كرد و از گود بيرون آمد و بر روى خود راه مى رفت و خود را مى كشيد تا به ديرى رسيد كه در آنجا ديرانى مى بود، بر در آن دير خوابيد تا صبح شد، چون ديرانى در را گشود آن زن را ديد، از قصه او سؤ ال نمود، زن قصه خود را به او گفت .
ديرانى بر او رحم كرد و او را به دير خود برد، و آن ديرانى پسر خردى داشت و غير آن فرزندى نداشت و مالى بسيار داشت ، پس آن ديرانى آن زن را مداوا كرد تا جراحتهاى او مندمل شد و فرزند خود را به او داد كه تربيت كند.
و اين ديرانى غلامى داشت كه او را خدمت مى كرد، پس بعد از زمانى آن غلام عاشق آن زن شد و به او درآويخت و گفت : اگر به معاشرت من راضى نمى شوى جهد در كشتن تو مى كنم .
گفت : آنچه خواهى بكن ، اين امر ممكن نيست كه از من صادر شود.
پس آن غلام فرزند ديرانى را كشت و به نزد ديرانى آمد و گفت : اين زن زناكار را آوردى و فرزند خود را به او دادى ، الحال فرزند تو را كشته است .
ديرانى به نزد آن زن آمد و گفت : چرا چنين كردى ؟ مى دانى كه به تو چه نيكيها كردم ؟
زن قصه خود را به او گفت ، پس ديرانى گفت : ديگر نفس من راضى نمى شود كه تو در اين دير باشى ، بيرون رو و بيست درهم براى خرجى به او داد و در شب او را از دير بيرون كرد و گفت : اين زر را توشه كن خدا كارساز توست .
آن زن در آن شب راه رفت تا صبح به دهى رسيد ديد مردى را بر دار كشيده اند و هنوز زنده است ، از سبب آن حال سؤ ال نمود گفتند: بيست درهم قرض دارد و نزد ما قاعده چنان است كه هر كه بيست درهم قرض ‍ دارد او را بر دار مى كشند و تا ادا نكند او را فرود نمى آورند، پس آن زن بيست درهم را داد و آن مرد را خلاص كرد، آن مرد گفت : اى زن ! هيچكس ‍ بر من مثل تو حق نعمت ندارد، زيرا كه مرا از مردن نجات دادى پس هر جا كه مى روى در خدمت تو مى آيم .

----------------------------------------
906- كافى 4/7.
907- امالى شيخ طوسى 669.
908- امالى شيخ طوسى 670.
909- كافى 2/111.
910- كافى 2/199.
911- كافى 2/69.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:41 pm

پس همراه رفتند تا به كنار دريا رسيدند و در كنار دريا كشتيها بود و جمعى بودند كه مى خواستند بر آن كشتيها سوار شوند، پس مرد به آن زن گفت : تو در آنجا توقف نما تا من بروم براى اهل اين كشتيها به مزد كار كنم و طعامى بگيرم و به نزد تو آورم .
پس آن مرد به نزد اهل آن كشتيها آمد و گفت : در اين كشتى شما چه متاع هست ؟
گفتند: انواع متاعها و جواهر و عنبر و ساير چيزها است و اين كشتى ديگر خالى است كه ما خود سوار مى شويم .
گفت : قيمت اين متاعهاى شما چند مى شود؟
گفتند: بسيار مى شود، حسابش را نمى دانيم .
گفت : من يك چيزى دارم كه بهتر است از مجموع آنچه در كشتى شما است .
گفتند: چه چيز است ؟
گفت : كنيزكى دارم كه هرگز به آن حسن و جمال نديده ايد.
گفتند: به ما بفروش .
گفت : مى فروشم به شرط آنكه يكى از شما برود و او را ببيند و براى شما خبر بياورد و شما آن را بخريد كه آن كنيز نداند، و زر به من بدهيد تا من بروم و آخر او را تصرف كنيد.
ايشان قبول كردند و كسى فرستادند كه آن زن را ديد و خبر آورد كه چنين كنيزى هرگز نديده ام ، پس آن زن را به ده هزار درهم به ايشان فروخت و زر گرفت .
چون او رفت و ناپيدا شد ايشان به نزد آن زن آمدند و گفتند: برخيز و بيا به كشتى .
گفت : چرا؟
گفتند تو را از آقاى تو خريده ايم .
گفت : او آقاى من نبود.
گفتند: اگر نمى آئى تو را به زور مى بريم .
بناچار برخاست و با ايشان به كنار دريا رفت ، و چون نزديك كشتيها رسيدند هيچيك از ايشان از ديگران ايمن نبودند، پس آن زن را بر روى كشتى متاع سوار كردند و خود همه بر كشتى ديگر درآمدند و كشتيها را روان كردند، چون به ميان دريا رسيدند خدا بادى فرستاد و كشتى ايشان با آن جماعت همه غرق شدند و كشتى زن با متاعها نجات يافت و باد او را به جزيره اى برد، پس از كشتى فرود آمد و كشتى را بست ؛ چون بر گرد آن جزيره برآمد ديد مكان خوشى است و آبها و درختان ميوه دار دارد، پس با خود گفت كه : در اين جزيره مى باشم و از اين آب و ميوه ها مى خورم و عبادت الهى مى كنم تا مرگ دريابد مرا.
پس حق تعالى وحى كرد بسوى پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل كه در آن زمان بود كه : برو به نزد آن پادشاه و بگو كه : در فلان جزيره بنده اى از بندگان من هست بايد كه تو و اهل مملكت تو همه به نزد او برويد و به گناهان خود نزد او اقرار كنيد و از او سؤ ال كنيد كه از گناهان شما درگذرد تا من گناهان شما را بيامرزم .
چون پيغمبر آن پيغام را به پادشاه رسانيد، پادشاه با اهل مملكتش همه بسوى آن جزيره رفتند، در آنجا همان زن را ديدند، پس پادشاه به نزد او رفت و گفت : اين قاضى به نزد من آمد و گفت : زن برادر من زنا كرده ، من حكم كردم او را سنگسار كنند و گواهى نزد من گواهى نداده بود، مى ترسم كه به سبب آن حرامى كرده باشم ، مى خواهم كه براى من استغفار نمائى .
زن گفت : خدا تو را بيامرزد، بنشين .
پس شوهرش آمد و او را نمى شناخت و گفت : من زنى داشتم در نهايت فضل و صلاح و از شهر بيرون رفتم و او راضى نبود به رفتن من و سفارش او را به برادر خود كردم ، چون برگشتم و از احوال او سؤ ال كردم برادرم گفت كه : او زنا كرد و او را سنگسار كرديم ، و من مى ترسم كه در حق آن زن تقصير كرده باشم ، از خدا بطلب كه مرا بيامرزد.
زن گفت كه : خدا تو را بيامرزد، بنشين ؛ و او را در پهلوى پادشاه نشاند.
پس قاضى پيش آمد و گفت : برادرم زنى داشت عاشق او شدم و او را تكليف به زنا كردم قبول نكرد، پس پيش پادشاه او را متهم به زنا ساختم و به دروغ او را سنگسار كردم ، از براى من استغفار كن .
زن گفت : خدا تو را بيامرزد. پس رو به شوهرش كرد كه : بشنو.
پس ديرانى آمد و قصه خود را نقل كرد و گفت : در شب ، آن زن را بيرون كردم ، مى ترسم كه درنده اى او را دريده باشد و كشته شده باشد به تقصير من .
گفت : خدا تو را بيامرزد، بنشين .
پس غلام آمد و قصه خود را نقل كرد.
زن به ديرانى گفت كه : بشنو. پس گفت : خدا تو را بيامرزد.
پس آن مرد دار كشيده آمد و قصه خود را نقل كرد.
زن گفت : خدا تو را نيامرزد؛ چون او بى سبب در برابر نيكى بدى كرده بود.
پس آن زن عابده رو به شوهر خود كرد و گفت : من زن توام ، آنچه شنيدى همه قصه من بود مرا ديگر احتياجى به شوهر نيست ، مى خواهم كه اين كشتى پر مال را متصرف شوى و مرا در اين جزيره بگذارى كه عبادت خدا كنم ، مى بينى كه از دست مردان چه كشيده ام .
پس شوهر او را گذاشت و كشتى را با مال متصرف شد، پادشاه و اهل مملكت همگى برگشتند (912).
و ابن بابويه رحمه الله به سند معتبر از حضرت على بن الحسين عليه السلام روايت كرده است كه : در بنى اسرائيل شخصى بود كار او اين بود كه قبرهاى مردم را مى شكافت و كفن مردگان را مى دزديد، پس يكى از همسايگان او بيمار شد ترسيد كه چون بميرد آن كفن دزد كفن او را بربايد، پس او را طلبيد و گفت : من با تو چگونه بودم در همسايگى ؟
گفت : همسايه نيكى بودى براى من .
گفت : به تو حاجتى دارم .
گفت : بگو كه حاجت تو برآورده است .
پس دو كفن را بيمار به نزد او گذاشت گفت : هر يك را كه مى خواهى و بهتر است براى خود بردار ديگرى را بگذار كه مرا در آن كفن كنند، چون مرا دفن نمايند قبر مرا مشكاف و مرا عريان مكن .
پس آن نباش از گرفتن كفن ابا نمود و بيمار مبالغه نمود تا او كفن بهتر را برداشت .
چون آن شخص مرد و او را دفن نمودند، نباش با خود گفت : اين مرد بعد از مردن چه مى داند كه من كفنش را برداشته ام يا گذاشته ام ، پس آمد و قبرش را شكافت ، ناگاه صدائى شنيد كه كسى بانگ بر او زد كه : مكن .
پس ترسيد كفن را گذاشت و برگشت و به فرزندان خود گفت : من چگونه پدرى بودم براى شما؟
گفتند: نيكو پدرى بودى .
گفت : حاجتى به شما دارم ، مى خواهم حاجت مرا برآوريد.
گفتند: بگو، آنچه فرمائى چنين خواهم كرد.
گفت : مى خواهم كه چون بميرم مرا بسوزانيد، چون سوخته شوم استخوانهاى مرا بكوبيد و در هنگامى كه باد تندى آيد نصف آن خاكستر را به جانب صحرا به باد دهيد و نصف ديگر را به جانب دريا.
گفتند: چنين خواهيم كرد.
پس چون مرد هر چه وصيت كرده بود بجا آوردند، در آن حال حق تعالى به صحرا فرمود كه : آنچه در توست جمع كن ، و به دريا فرمود كه : آنچه در توست جمع كن ، پس آن شخص را زنده كرد و بازداشت و فرمود كه : تو را چه باعث شد كه چنين وصيتى كردى ؟
گفت : بعزت تو سوگند كه از ترس تو چنين كردم .
پس حق تعالى فرمود: چون از خوف من چنين كردى خصمان تو را از تو راضى مى گردانم و خوف تو را به ايمنى مبدل مى سازم و گناهان تو را مى آمرزم (913).
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : زن زناكارى در ميان بنى اسرائيل بود كه بسيارى از جوانان بنى اسرائيل را مفتون خود ساخته بود، روزى بعضى از آن جوانان گفتند كه : اگر فلان عابد مشهور اين را ببيند فريفته خواهد شد.
آن زن چون اين سخن را شنيد گفت : والله كه به خانه نروم تا او را از راه نبرم .
پس همان شب قصد خانه آن عابد كرد و در را كوفت و گفت : اى عابد! مرا امشب پناه ده كه در سراى تو شب به روز آورم .
عابد ابا نمود، زن گفت كه : بعضى از جوانان بنى اسرائيل با من قصد زنا دارند و از ايشان گريخته ام ، اگر در را نمى گشائى ايشان مى رسند و فضيحت به من مى رسانند.
عابد چون اين سخن را شنيد در را گشود، پس چون زن به خانه درآمد جامه هاى خود را گشود و افكند، چون عابد حسن و جمال او را مشاهده نمود، شهوت عنان اختيار از دست او ربود، وقتى خبر شد كه دست خود را بر بدن آن زن ديد، پس در همان ساعت متذكر شد و دست از او برداشت و ديگى در بار داشت كه آتش در زير آن مى سوخت ، رفت و دست خود را در زير ديگ گذاشت ، زن گفت كه : چه كار مى كنى ؟
گفت : دست خود را مى سوزانم به آتش دنيا شايد كه نجات يابم از آتش ‍ عقبى .
زن بيرون شتافت و به بنى اسرائيل خبر كرد: عابد را دريابيد كه دست خود را سوخت .
پس بنى اسرائيل بسوى خانه عابد دويدند، وقتى رسيدند كه دستش تمام سوخته بود (914).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : عابدى در بنى اسرائيل بود كه از زنان دورى مى كرد، به اين سبب از شر شيطان ايمن گرديده بود، پس شبى از شبها زنى در سراى او مهمان شد به آن سبب خانه خاطرش محل وساوس شيطان گرديد، هر چند وساوس آن ملعون بر او غالب مى شد انگشتى از انگشتان خود را نزديك آتش مى برد كه كه آتش ‍ جهنم را به ياد آورد و به ياد آتش قيامت وسوسه شيطان را به باد مى داد و شعله آتش شهوت را فرو مى نشانيد، و پيوسته در اين كار بود تا صبح ؛ چون صبح طالع شد به آن زن گفت : بيرون رو كه بد مهمانى بودى تو از براى ما در اين شب (915).

----------------------------------------
912- كافى 5/556.
913- امالى شيخ صدوق 268.
914- قصص الانبياء راوندى 183.
915- قصص الانبياء راوندى 184.


در اينجا آزمون سي و نهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:41 pm

در حديث معتبر ديگر منقول است كه : شخصى در خدمت حضرت صادق عليه السلام وصف عبادت و تدين شخصى كرد، حضرت پرسيد: عقلش ‍ چگونه است ؟
گفت : نمى دانم .
فرمود كه : ثواب به قدر عقل مى باشد، بدرستى كه عابدى در بنى اسرائيل بود كه در جزيره اى از جزيره هاى دريا عبادت خدا مى كرد و آن جزيره بسيار سبز و خرم بود و آبهاى پاكيزه و درختان بسيار داشت ، پس روزى ملكى از ملائكه بر آن عابد گذشت و عبادت او را پسنديد پس گفت : پروردگارا! ثواب عبادت اين بنده خود را به من بنما.
چون خدا ثواب او را به ملك نمود، ملك ثواب را كم شمرد در برابر عبادت او، پس حق تعالى وحى نمود بسوى آن ملك كه : برو و با او مصاحب شو.
پس به ملك به صورت آدمى شد و به نزد او آمد، پس عابد از او پرسيد كه : تو كيستى ؟
گفت : من مرد عابدى هستم ، شنيدم وصف اين مكان را و وصف عبادت تو را و آمده ام كه در اين مكان با تو عبادت كنم .
پس در تمام اين روز با او بود، چون روز ديگر شد ملك به او گفت كه : اين محل تو جاى دلگشائى است ، سزاوار نيست مگر از براى عبادت كردن .
عابد گفت : اين مكان ما عيب دارد.
ملك گفت كه : آن عيب چيست ؟
عابد گفت : عيبش آن است كه خداى ما را حمارى نيست كه در اين مكان از براى او بچرانيم كه اين علفها ضايع نشود.
پس ملك گفت كه : خدا را احتياجى به اين علفها و حمار نمى باشد.
گفت : اگر حمار مى داشت اين علفها ضايع نمى شد.
پس حق تعالى وحى نمود بسوى آن ملك كه : من ثواب او را به قدر عقل او دادم (916).
به سند حسن از حفص بن البخترى منقول است كه گفت : من مدتى به حج نرفتم ، چون به خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رسيدم فرمود كه : چرا دير به حج آمدى ؟
عرض كردم : فداى تو شوم كفيل و ضامن شخصى شدم و او وفا نكرد به عهد خود و مال را نداد و از من مطالبه كردند، به اين سبب به حج نتوانستم آمد.
فرمود كه : تو را با ضامن شدن چه كار است ؟ مگر نمى دانى كه ضامن شدن هلاك كرد قرنهاى گذشته را؟ پس فرمود: جماعتى گناه بسيار كردند و از گناه خود بسيار خائف و ترسان بودند، پس جماعت ديگر آمدند و گفتند: گناهان شما بر ما، پس خدا بر اين جماعت عذاب فرستاد و فرمود كه : آنها از من ترسيدند و شما جراءت كرديد بر من (917).
به سند معتبر از ابو حمزه ثمالى منقول است كه : در زمان گذشته مردى بود از فرزندان پيغمبران و مال بسيار داشت و انفاق مى نمود از آن مال بر ضعيفان و مسكينان و محتاجان ، و چون آن مرد فوت شد زنش نيز از مال او به نحوى كه او خود صرف مى كرد انفاق كرد، پس در اندك زمانى آن مال تمام شد و از آن مرد طفلى مانده بود، چون بزرگ شد بر هر كه مى گذشت رحمت مى فرستادند بر پدرش و دعا مى كردند كه خدا او را خير و بخشنده و نيكوكار گرداند.
پس آن پسر به نزد مادر خود آمد و گفت : چگونه بود حال پدر من كه بر هر كه مى گذرم ترحم مى كند بر پدر من و مرا دعا مى كند؟
مادرش گفت : پدر تو مرد شايسته اى بود، مال فراوان داشت و خرج مى كرد در راه خدا و به ضعيفان و اهل مسكنت و ارباب حاجت بسيار مى داد، چون او مرد من نيز چنان كردم و مال به زودى تمام شد.
پسر گفت : اى مادر! سببش آن است كه پدرم ثواب داشت در آنچه مى كرد و تو نامشروع كردى و مستحق عقاب بودى در آنچه كردى .
گفت : چرا اى فرزند؟
گفت : براى آنكه پدرم مال خود را مى داد و تو مال ديگرى را مى دادى .
مادر گفت : راست گفتى اى فرزند، گمان ندارم كه تو بر من تنگ بگيرى و مرا حلال نكنى .
پسر گفت : تو را حلال كردم ، آيا چيزى دارى كه من آن را مايه كنم و از فضل خدا طلب كنم شايد خدا گشادگى در احوال ما بدهد.
گفت : صد درهم دارم .
پسر گفت : اگر خدا خواهد كه بركت دهد در چيزى بركت مى دهد هر چند آن مال كم باشد.
پس آن صد درهم را گرفت و به قصد طلب روزى خدا بيرون آمد، پس ‍ رسيد به مرد خوشروئى كه آثار صلاح و نيكى در او ظاهر بود و مرده بود و بر سر راه افتاده بود، آن پسر چون او را بر آن حال ديد با خود گفت كه : كدام تجارت بهتر است از آنكه اين مرد صالح را بردارم و بشويم و غسل بدهم و كفن بكنم و بر او نماز بگزارم و او را دفن كنم ؟ پس چنان كرد و هشتاد درهم در تجهيز او خرج كرد و بيست درهم در دست او ماند، پس باز روانه شد به قصد طلب فضل و نعمت خدا تا آنكه به مردى رسيد، آن مرد از او پرسيد: به كجا مى روى اى بنده خدا؟
گفت : مى روم كه طلب كنم فضل و روزى و نعمت خدا را.
گفت : چه مبلغ مايه همراه دارى ؟
گفت : بيست درهم .
گفت : چه نفع مى بخشد تو را در آن مطلبى كه تو دارى ؟
آن جوان گفت : اگر خدا خواهد چيزى را بركت بدهد مى دهد هر چند اندك باشد.
گفت : راست گفتى ، اگر من تو را به امرى راهنمائى كنم مرا شريك خود مى گردانى كه هر سودى كه بهم رسانى نصف آن را به من دهى ؟
آن جوان گفت : بلى .
آن مرد گفت : از اين راه كه مى روى به خانه اى مى رسى ، اهل آن خانه تو را تكليف ضيافت مى كنند، پس قبول كن و مهمان ايشان بشو، چون به خانه ايشان داخل شوى مى نشينى پس خادم مى آيد و براى تو طعام مى آورد و گربه سياهى با او همراه مى آيد پس به آن خادم بگو كه : اين گربه را به من بفروش ، او مضايقه خواهد كرد، تو الحاح بسيار بكن پس او دلتنگ مى شود و مى گويد كه : گربه را به تو مى فروشم به مبلغ بيست درهم ، پس بيست درهم را بده و گربه را از او بخر و آن گربه را ذبح كن و سرش را بسوزان و مغز سر آن گربه را بگير و توجه فلان شهر بشو كه پادشاه ايشان نابينا شده است و بگو كه : من معالجه پادشاه مى كنم و مترس از جماعت بسيارى كه خواهى ديد كه در آن شهر كشته است آن پادشاه و بر دار كشيده است ، زيرا كه آنها همه جمعى بوده اند كه به معالجه چشم او آمده اند، چون از معالجه عاجز شده اند ايشان را كشته است ، پس از مشاهده آنها مترس و بگو كه : من معالجه مى كنم ، و هر چه خواهى از براى معالجه شرط كن بر پادشاه ، پس ‍ روز اول يك ميل از مغز سر آن گربه در چشم او بكش و اثر نفع ظاهر خواهد شد و اگر بگويد زياده بكش قبول مكن ، و در روز دوم نيز يك ميل بكش اگر تكليف زياده كند قبول مكن ، و همچنين در روز سوم .
پس آن جوان رفت و مهمان آن جماعت شد و گربه را به مبلغ بيست درهم خريد و به آن شهر داخل شد و اظهار معالجه پادشاه كرد، و در روز اول يك ميل از مغز سر آن گربه در چشم پادشاه كشيد اثر نفع ظاهر شد، و در روز دوم اندكى مى ديد و در روز سوم بينا شد و چشمش به حالت اول برگشت ، پس پادشاه به او گفت كه : حق بسيار بر من دارى و پادشاهى را به من برگردانيدى و من به جزاى آن دختر خود را به تو مى دهم .
آن جوان گفت : من مادرى دارم و از او جدا نمى توانم شد.
پادشاه گفت : دختر مرا بگير و هر قدر كه خواهى نزد من بمان و هرگاه كه اراده رفتن كنى دختر مرا با خود ببر.
پس دختر پادشاه را به عقد او درآوردند و يك سال در نهايت عزت و شوكت و رفاهيت در ملك آن پادشاه ماند، چون بعد از يك سال اراده حركت كرد، پادشاه از همه چيز همراه او كرد از اسب و شتر و گاو و گوسفند و ظروف و امتعه و اموال و اسباب و زر و بسيار، پس بيرون آمد و با زوجه و اموال خود روانه ديار خود شد تا آنكه رسيد به آن موضع كه آن مرد را در آنجا ديده بود، پس ديد كه باز آن مرد در همانجا نشسته است ، چون آن مرد او را ديد گفت : چرا به عهد خود وفا نكردى ؟
آن جوان گفت : گذشته ها را بر من حلال كن ، الحال آنچه دارم با تو قسمت مى كنم .
پس آنچه همراه داشت به دو حصه كرد و گفت : هر حصه را كه مى خواهى اختيار كن ، پس يك حصه را اختيار كرد.
پس آن جوان گفت كه : وفا كردم به عهد خود؟
گفت : نه .
جوان گفت : چرا؟
گفت : زيرا كه زن نيز از آنها است كه در اين سفر بهم رسانيده اى و من در آن شريكم .
جوان گفت : راست گفتى ، همه مال را بگير و زن را براى من بگذار.
گفت : من مال تو را نمى خواهم و حصه خود را از آن زن مى خواهم .
پس آن جوان اره اى آورد كه بر سر زن گذارد و دو حصه كند و نصف را به او بدهد.
پس آن مرد گفت كه : اكنون وفا به شرط خود كردى ، زن و مالها همه از توست و من ملكم ، خدا مرا فرستاده بود كه تو را خبر دهم براى آنچه كردى نسبت به آن مرده اى كه بر سر راه افتاده بود (918).

----------------------------------------
916- كافى 1/12؛ امالى شيخ صدوق 341.
917- كافى 5/103.
918- اختصاص 214.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:42 pm

و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : عابدى در بنى اسرائيل بود كه هرگز متوجه امور دنيا نشده بود، پس ابليس پر تلبيس ‍ صدائى از بينى خود كرد كه لشكرهاى او همه به نزد او جمع شدند پس ‍ گفت : كيست كه برود و فلان عابد را گمراه كند؟
پس يكى از ايشان گفت كه : من مى روم .
پرسيد كه : از چه راه او را گمراه خواهى كرد؟
گفت : از زنان .
گفت : او تو نيست ، او هرگز معاشرت با زنان نكرده است و لذت آن را نيافته است .
پس ديگرى گفت كه : من مى روم .
پرسيد: از چه راه مى روى ؟
گفت : از راه شراب و لذت مطعومات .
گفت : نه ، كار تو نيست ، او را از اين راه فريب نمى توان داد.
پس ديگرى گفت : من مى روم .
پرسيد كه : از چه راه مى روى ؟
گفت : از راه نيكى و عبادت .
گفت : برو كه تو يار اوئى .
پس آن شيطان به صورت مردى شد و رفت به آن مكان كه او عبادت مى كرد و در برابر او ايستاد و مشغول نماز شد، پس عابد خواب مى كرد و شيطان خواب نمى كرد، عابد استراحت مى كرد و شيطان استراحت نمى كرد، پس ‍ عابد به نزد آن شيطان رفت از روى شكستگى و اخلاص و عمل خود را حقير مى شمرد در جنب عمل او و گفت : به چه چيز تو را چنين قوتى بر عبادت بهم رسيده است ؟
شيطان جوابش نگفت . باز مرتبه ديگر به نزد او رفت و التماس كرد كه با او سخن بگويد، پرسيد: به چه عمل به اين مرتبه رسيده اى ؟
گفت : اى بنده خدا! گناهى كردم و توبه كردم ، هر وقتى كه آن گناه را به خاطر مى آورم قوت بر نماز بهم مى رسانم ؟
عابد گفت : بگو چه گناه كردى تا من نيز آن گناه را بكنم و توبه كنم شايد به مرتبه تو برسم و اين قوت را كه تو بر نماز دارى بهم رسانم .
گفت : داخل شهر شو و خانه فلان فاحشه را بپرس و دو درهم به او بده و با او زنا كن .
گفت : دو درهم از كجا بياورم ؟ من نمى دانم كه دو درهم چه چيز هست ، و هرگز متوجه دنيا نشده ام .
پس شيطان از زير پاى خود دو درهم بدر آورد و به او داد، پس عابد با آن جامه هاى عبادت متوجه شهر شد و احوال خانه آن فاحشه را پرسيد، مردم نشان دادند گمان كردند كه عابد آمده است كه او را هدايت كند.
چون عابد داخل خانه آن زن شد دو درهم را بسوى او انداخت و گفت : برخيز، پس آن زن برخاست و داخل خانه شد و عابد را به خانه طلبيد و گفت : اى مرد! تو به هيئتى به پيش من آمده اى كه كسى به نزد مثل من با اين هيئت نمى آيد، خبر خود را به من بگو كه به چه سبب متوجه اين كار شده اى ؟
چون عابد قصه خود را به آن زن نقل كرد گفت : اى بنده خدا! ترك گناه آسانتر است از توبه كردن ، و چنين نيست كه هر كه خواهد توبه كند او را ميسر شود، البته آن مرد شيطانى بوده است كه متمثل شده بوده است براى تو، الحال برو به جاى خود كه او را در آنجا نخواهى ديد.
پس عابد برگشت و آن زن زناكار در همان شب مرد، چون صبح شد بر در خانه او نوشته شده بود كه : حاضر شويد به جنازه فلان زن كه او از اهل بهشت است .
پس مردم به شك افتادند و سه روز او را دفن نكردند براى شكى كه در امر او داشتند، پس حق تعالى وحى فرمود بسوى پيغمبرى از پيغمبران - راوى گويد كه : گويا حضرت فرمود كه : حضرت عيسى عليه السلام بود - كه : برو بر فلان فاحشه نماز كن و امر كن مردم را كه بر او نماز كنند كه من او را آمرزيدم و بهشت را بر او واجب گردانيدم به سبب آنكه آن بنده مرا از معصيت من بازداشت (919).


باب سى و هفتم: در بيان احوال بعضى از پادشاهان زمين است

حق تعالى مى فرمايد: اهم خير ام قوم تبع و الذين من قبلهم اهلكناهم انهم كانوا مجرمين (920) يعنى : آيا كفر قريش بهترند - به حسب دنيا - يا قوم تبع و آنان كه پيش از ايشان بودند هلاك كرديم ايشان را، بدرستى كه ايشان بودند گناهكاران .
بدان كه خلاف است كه آيا تبع ايمان آورد يا بر كفر مرد؟ بعضى گفته اند كه مراد از آيه كريمه تبع و قوم اوست كه خدا همه را هلاك كرد؛ و بعضى گفته اند كه تبع ايمان آورد و قومش بر كفر ماندند و به عذاب الهى هلاك شدند، اين قول اقوى است چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه تبع به اوس و خزرج گفت كه : شما در اينجا باشيد - يعنى در مدينه - تا بيرون آيد پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله ، و اگر من او را دريابم خدمت او خواهم كرد و با او خروج خواهم كرد (921)
عامه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت كرده اند كه فرمود: دشنام مدهيد تبع را كه او مسلمان شد (922). از كعب الاخبار روايت كرده اند كه : او نيكو مرد صالحى بود و خدا قوم او را مذمت كرده است و او را مذمت نكرده است (923).
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه شخصى از اهل شام از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد كه : تبع را چرا تبع مى گفتند؟
فرمود: زيرا كه در اول پسرى بود كاتب و نويسنده پادشاهى بود كه پيش از او بود، پس هرگاه نامه اى از براى پادشاه مى نوشت در اولش مى نوشت بسم الله الذى خلق صبحا و ربحا يعنى : ابتدا مى كنم و تبرك و استعانت مى جويم به نام خداوندى كه صبح و باد را او آفريده است پس ‍ پادشاه مى گفت كه : بنويس نامه را و ابتدا به نام ملك رعد، و او مى گفت كه : ابتدا نمى كنم مگر به اسم خداى خود و بعد از آن هر حاجت كه دارى مى نويسم ، پس حق تعالى به جزاى اين عمل پادشاهى آن پادشاه را به او منتقل گردانيد و مردم او را متابعت كردند در پادشاهى او يا در دين او، پس ‍ به اين سبب او را تبع گفتند (924).
و در حديث حسن از اسماعيل بن جابر منقول است كه گفت : در ميان مكه و مدينه با رفيق خود همراه بودم ، پس در باب انصار سخن گفتيم ، بعضى گفتند كه از قبيله هاى مختلف جمع شده اند و بعضى گفتند از اهل يمن اند، تا آنكه رسيديم به خدمت حضرت صادق عليه السلام ، آن حضرت در سايه درختى نشسته بود.
چون نشستيم از باب اعجاز پيش از آنكه ما سؤ ال كنيم فرمود كه : تبع از جانب عراق آمد و علما و فرزندان پيغمبران با او همراه بودند، چون رسيد به اين وادى كه از قبيله هذيل بود گروهى از بعضى قبايل بسوى او آمدند و گفتند: تو مى روى بسوى اهل بلدى كه مدتها است كه مردم را بازى مى دهند و شهر خود را حرم نام كرده اند و خانه اى ساخته اند و آن را خانه پروردگار خود گردانيده اند - و مراد ايشان شهر مكه و خانه كعبه بود - پس تبع گفت : اگر چنان باشد كه شما مى گوئيد مردان ايشان را خواهم كشت و فرزندان ايشان را اسير خواهم كرد و خانه ايشان را خراب خواهم كرد.
پس ديده هاى او روان شد و بر رويش آويخته شد، پس علما و فرزندان پيغمبران را طلبيد و گفت : فكر كنيد در امر من و مرا خبر دهيد به چه سبب اين بلا مرا عارض شد؟
پس ايشان ابا كردند از آنكه سبب آن را به او بگويند، پس قسم داد به ايشان ، گفتند: ما را خبر ده كه چه در خاطر خود گذرانيدى ؟
گفت : در خاطر خود گذرانيدم كه چون وارد مكه شوم مردان ايشان را بكشم و ذريت ايشان را اسير كنم و خانه ايشان را خراب كنم .
گفتند: ما اين بلا را نمى دانيم مگر از اين اراده اى كه كرده اى بگذرى .
گفت : چرا؟
گفتند: زيرا كه آن شهر حرم خداست و آن خانه خانه خداست و ساكنان آن شهر و آن خانه فرزندان ابراهيم خليلند.
گفت : راست گفتيد، اكنون چه كار بكنم كه از اين گناه بيرون آيم و اين بلا از من دفع شود؟
گفتند: عزم كن بر خلاف آنچه عزم كرده بودى ، شايد اين بلا از تو دفع شود.
پس عزم كرد بر تعظيم كعبه و مكه و احسان با اهل آن ، پس ديده هايش به جاى خود برگشت و طلبيد آن جماعت را كه او را دلالت بر خراب كردن خانه كعبه كرده بودند و ايشان را كشت ، پس به مكه آمد و كعبه را جامه پوشانيد و سى روز به مردم طعام خورانيد و هر روز صد شتر براى اهل مكه مى كشت تا آنكه كاسه هاى بزرگ از گوشت پر مى كردند و بر سر كوهها مى گذاشتند براى درندگان ، و علف و دانه در واديها و بيابانها ريختند از براى وحشيان .
پس ، از مكه برگشت بسوى مدينه طيبه و گروهى از اهل يمن را كه از قبيله غسان بودند در آنجا گذاشت براى انتظار مقدم شريف پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و انصار از اولاد ايشانند. به روايت ديگر كعبه را جامه اى از نطع پوشانيد و خوشبو گردانيد (925).

----------------------------------------
919- كافى 8/384.
920- سوره دخان : 37.
921- مجمع البيان 5/66؛ و روايت امام صادق عليه السلام در مناقب ابن شهر آشوب 1/39 آمده است .
922- تفسير فخر رازى 27/248؛ تفسير بغوى 4/154.
923- مجمع البيان 5/66؛ تفسير بغوى 4/153.
924- علل الشرايع 596؛ عيون اخبار الرضا 1/246.
925- كافى 4/215.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:42 pm

در روايت ديگر منقول است كه : تبع بن حسان چون به مدينه آمد سيصد و پنجاه نفر از يهود را كشت و خواست مدينه را خراب كند، پس برخاست مردى از يهود كه دويست و پنجاه سال عمر او بود گفت : اى پادشاه ! مانند تو كسى نمى بايد كه قول باطل را قبول كند و مردم را براى غضب بكشد، تو نمى توانى اين شهر را خراب كنى .
گفت : چرا؟
آن يهودى گفت : زيرا كه از فرزندان اسماعيل ، پيغمبرى ظاهر خواهد شد و به اين مكان هجرت خواهد كرد.
پس دست برداشت از كشتن ايشان و به مكه رفت و كعبه را كسوه پوشانيد و مردم را اطعام كرد، پس تبع شعرى چند خواند كه مضمون آنها اين است : شهادت مى دهم بر احمد صلى الله عليه و آله كه او رسول است از جانب خداوندى كه آفريننده مخلوقات است اگر عمر من متصل شود به عمر او هر آينه وزير و ياور او خواهم بود (926).
و ابن شهر آشوب رحمه الله روايت كرده است كه : تبع اول از آن پنج نفر بوده است كه تمام زمين را مالك شدند و در جميع زمين گشت و از هر شهرى ده نفر اختيار مى كرد از دانايان و علماى ايشان ، چون به مكه رسيد چهار هزار نفر از علما با او همراه بودند، چون اهل مكه او را تعظيم نكردند بر ايشان غضب كرد و وزيرى داشت كه او را عمياريا (927) مى گفتند، پس ‍ در اين امر با او مصلحت كرد، او گفت : ايشان جاهلند و عجبى بهم رسانيده اند به سبب اين خانه كعبه ، پس پادشاه در خاطر خود عزم كرد كه كعبه را خراب كند و اهل مكه را بكشد! پس خدا دردى بر سر و دماغ او موكل گردانيد كه از چشمها و گوشها و بينى و دهان او آب گنديده جارى شد و اطبا از معالجه او عاجز شدند و گفتند: اين امر آسمانى است ما اين را معالجه نمى توانيم كرد و متفرق شدند، چون شب شد عالمى به نزد وزير آنها آمد و پنهان به او گفت كه : اگر پادشاه راست بگويد كه چه نيت در خاطر خود گذرانيده است من او را معالجه مى كنم ، پس وزير از پادشاه رخصت طلبيد و آن عالم را در خلوت به نزد او بود، پس عالم به او گفت : آيا در باب كعبه نيت بدى كرده اى ؟
گفت : بلى ، چنين عزم كرده بودم كه كعبه را خراب كنم و اهلش را بكشم .
عالم گفت : از اين نيت بد توبه كن تا خير دنيا و آخرت براى تو حاصل شود.
تبع گفت : توبه كردم از آن نيت كه كرده بودم .
پس در همان ساعت از آن بلا عافيت يافت و ايمان آورد به خدا و به ابراهيم خليل عليه السلام و هفت جامه بر كعبه پوشانيد و او اول كسى بو كه كعبه را جامه پوشانيد، و بيرون آمد به جانب مدينه و موضع مدينه زمينى بود كه چشمه آبى در آنجا بود، چون به آن موضع رسيد از ميان چهار هزار عالم كه با او بودند چهار صد نفر جدا شدند كه در آن موضع ساكن شوند و آمدند به در خانه پادشاه و گفتند: ما از شهرهاى خود بيرون آمديم و مدتى با پادشاه گرديديم تا به اين مكان رسيديم مى خواهيم ما را رخصت دهد كه در اينجا بمانيم تا وقت مردن .
پس وزير به ايشان گفت : حكمت در اين چيست كه اين را اراده كرده ايد؟
گفتند: اى وزير! بدان كه شرف اين خانه كعبه به شرف محمد صلى الله عليه و آله است كه صاحب قرآن و قبله و علم و منبر است و ولادتش در مكه خواهد بود و بسوى اين مكان هجرت خواهد كرد و اميدواريم كه ما يا اولاد ما او را دريابيم .
چون تبع اين سخن را از ايشان شنيد عازم شد كه يك سال با ايشان بماند شايد كه سعادت ملازمت آن حضرت را دريابد و امر كرد چهار صد خانه براى آنها بنا كردند، و به هر يك از ايشان يك كنيز آزاد كرده از كنيزان خود تزويج نمود و هر يك را مال بسيار داد و نامه اى به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله نوشت ، و در آن نامه ذكر كرد ايمان به اسلام خود را و آنكه از امت اوست و استدعا نمود كه براى او شفاعت كند نزد حق تعالى ، و در عنوان نامه نوشت كه : اين نامه اى است بسوى محمد بن عبدالله كه خاتم پيغمبران است و رسول پروردگار عالميان است از تبع اول ؛ و نامه را به آن عالمى سپرد كه او را نصيحت كرده بود، و از مدينه برون رفت و متوجه بلاد هند شد و در غلسان كه شهرى است از شهرهاى هند فوت شد، ميان مردن او و ولادت حضرت رسول صلى الله عليه و آله هزار سال فاصله بود، چون رسول خدا مبعوث شد و اكثر اهل مدينه به آن حضرت ايمان آوردند نامه تبع را به ابوليلى دادند و از براى آن حضرت فرستادند، و چون ابوليلى به مكه رسيد آن حضرت در قبيله بنى سليم بود، چون نظر مباركش بر او افتاد فرمود: توئى ابوليلى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: نامه تبع اول را آورده اى ؟
پس ابوليلى حيران شد؛ فرمود: بده نامه را. و نامه را گرفت و به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام داد كه : بخوان ، چون نامه تبع را خواند حضرت سه مرتبه فرمود: مرحبا به برادر شايسته ما، و امر فرمود ابوليلى را كه : برگرد بسوى مدينه (928).
مؤلف گويد: در ساير احوال تبع با احوال بعضى از اهل جاهليت در ابواب احوال حضرت رسول صلى الله عليه و آله مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : سلمان فارسى رحمه الله گفت : پادشاهى بود از پادشاهان فارس كه او را روذين مى گفتند و جبارى بود معاند حق و ستمكار، چون در پادشاهى خود فساد بسيار در زمين كرد حق تعالى او را مبتلا گردانيد به درد جانب راست سر و به مرتبه اى شديد شد كه مانع شد او را از خوردن و آشاميدن ، پس به استغاثه و تذلل آمد و وزيران خود را طلبيد و اين حال را به ايشان شكايت كرد، هر دوا كه به او دادند نافع نيفتاد تا آنكه از تاءثير دوا نااميد شد.
پس در آن وقت حق تعالى پيغمبرى را مبعوث گردانيد و وحى نمود بسوى او كه : برو به نزد روذين بنده جبار من در هيئت اطبا و اول او را تعظيم نما و رفق و مدارا كن با او و او را اميدوار گردان كه زود شفا خواهى يافت بى آنكه دوائى بخورى با داغى بسوزانى ، چون ببينى كه متوجه تو مى شود و سخن تو را قبول مى كند بگو دواى درد تو خون طفل شيرخواره اى است كه والدين او به رضاى خود او را بكشند بى جبرى و اكراهى و سه قطره از خون او در بينى راست خود بچكانى ، اگر چنين كنى در همان ساعت وجع تو برطرف مى شود.
چون پيغمبر به فرموده الهى عمل نمود و به آن پادشاه آن دوا را گفت ، پادشاه گفت : گمان ندارم در ميان مردم چنين پدر و مادرى بهم رسند كه به رضاى خود چنين كارى بكنند.
فرمود: اگر عطيه بسيارى بدهى به اين مطلب مى رسى .
پس پادشاه در اين باب رسولان به اطراف فرستاد كه چنين طفلى پيدا كنند، بعد از تفحص بسيار مرد و زنى پريشان يافتند كه فرزندى تازه متولد شده بود از ايشان و به سبب بسيارى مال كه به ايشان وعده مى كردند و كثرت احتياج ايشان به مال به اين راضى شدند كه آن فرزند را بكشند، چون ايشان را به نزد پادشاه آوردند پادشاه طاس نقره اى طلبيد و كاردى و مادر را گفت : طفلت را در دامن خود نگاهدار تا پدر او را ذبح كند، پس در اين حال خدا آن طفل را به قدرت كامله خود به سخن آورد و گفت : اى پادشاه ! بازدار پدر و مادر مرا از كشتن من كه بد پدر و مادرى هستند ايشان براى من ، اى پادشاه ! طفل ضعيف را هرگاه ستمى مى رسد پدر و مادر دفع ستم از او مى كنند و ايشان خود ستم بر من مى كنند، پس زنهار كه يارى از ايشان مكن بر ظلم من .
پس پادشاه را ترس عظيم رو داد و آن درد از او برطرف شد، در همان ساعت به خواب رفت در خواب ديد كه شخصى به او گفت : حق تعالى آن طفل را به سخن آورد و مانع شد تو را و والدين او را از كشتن او و او تو را مبتلا گردانيده بود به درد شقيقه كه متنبه شوى و ترك ستم نمائى و سيرت خود را در ميان رعيت نيكو گردانى و همان خداوند صحت را به تو برگردانيد و تو را پند داد به سخن گفتن آن طفل . پس پادشاه بيدار شد و دردى در خود نيافت دانست كه همه از جانب خدا است ، و سيرت خود را تغيير داد و در بقيه عمر خود به عدالت و دادرسى سلوك كرد (929).
ابن بابويه عليه الرحمه به سند خود از ابو رافع روايت كرده است كه : جبرئيل عليه السلام كتابى براى حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد كه در آن كتاب احوال جميع پيغمبران گذشته و جميع پادشاهان گذشته بود، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله احوال ايشان را مجملا نقل فرمود.
ابن بابويه حديث را اختصار كرده است و آنچه نقل كرده است بعضى را ما در بابهاى سابق بيان كرديم و آنچه در آنجاها بيان نشده است در اينجا ذكر مى كنيم :
فرمود: چون اشج بن اشجان پادشاه شد و او را كنيس مى گفتند دويست و شصت و شش سال پادشاهى كرد، و در سال پنجاه و يكم سلطنت او حضرت عيسى عليه السلام متولد شد، و چون عيسى عليه السلام به آسمان رفت شمعون بن حمون صفا عليه السلام را خليفه خود گردانيد، و چون شمعون به رحمت ايزدى واصل شد حضرت يحيى بن زكريا عليه السلام به پيغمبرى مبعوث شد و در آن وقت اردشير پسر اشكان پادشاه شد و چهارده سال و ده ماه سلطنت كرد، در سال هشتم سلطنت او يهودان حضرت يحيى عليه السلام را شهيد كردند پس يحيى فرزند شمعون را وصى خود گردانيد، و بعد از اردشير شاپور پسرش پادشاه شد و سى سال سلطنت كرد تا خدا او را كشت ، و علم و نور و تفضيل حكمت و احكام خدا در آن زمان در فرزندان يعقوب پسر شمعون بود و حواريان اصحاب عيسى عليه السلام با ايشان مى بودند.
در اين وقت بخت نصر پادشاه شد و مدت سلطنت او صد و هشتاد و هفت سال شد و هفتاد هزار كس را بر خون يحيى عليه السلام كشت و بيت المقدس را خراب كرد، يهود در شهرها پراكنده شدند، چون چهل و هفت سال از سلطنت او گذشت عزبر را خدا به پيغمبرى فرستاد بر اهل آن شهرها كه از ترس مرگ گريخته بودند و عزبر را با آنها ميراند و بعد از صد سال همه را زنده كرد و ايشان صد هزار كس بودند و باز همه به دست بخت نصر كشته شدند، پس بعد از بخت نصر مهروبه پسر او پادشاه شد و شانزده سال و بيست و شش روز سلطنت كرد و دانيال عليه السلام را گرفت و در چاه كرد و نقبها براى اصحاب او كند و آتش در آن نقبها افروخت و ايشان را در آتش ‍ افكند و ايشانند اصحاب اخدود كه خدا در قرآن فرموده است ، پس چون حق تعالى خواست دانيال عليه السلام را قبض روح نمايد امر فرمود او را كه نور و حكمت خدا را به پسرش مكيخا پسر خود بسپارد و او را خليفه خود گرداند، پس در آن وقت هرمز پادشاه شد و سى و سه سال و سه ماه و چهار روز سلطنت كرد، و بعد از او بهرام بيست و شش سال پادشاهى كرد، و در اين مدت حافظ دين و شريعت خدا مكيخا پسر دانيال عليه السلام بود و اصحاب او از مؤمنان و شيعيان و تصديق كنندگان بودند اما نمى توانستند ايمان خود را ظاهر نمايند در آن زمان و قادر نبودند كه سخن حقى را علانيه بگويند.

----------------------------------------
926- خرايج راوندى 1/81.
927- در مصدر: عمياريسا است .
928- مناقب ابن شهر آشوب 1/38 - 40.
929- قصص الانبياء راوندى 245.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:43 pm

بعد از بهرام ، پسر او هفت سال سلطنت كرد و در زمان او پيغمبران منقطع شدند و فترت بهم رسيد و ولى امر امامت و وصايت باز مكيخا بود و اصحاب مؤمن او با او بودند، پس چون نزديك شد ارتحال مكيخا به دار بقا حق تعالى در خواب به او وحى نمود كه نور و حكمت خدا را به انشو پسر خود بسپارد و او را وصى خود گرداند، و فترت ميان عيسى عليه السلام و محمد صلى الله عليه و آله چهارصد و هشتاد سال بود و دوستان خدا در آن روز در زمين فرزندان انشو بودند و يكى بعد از ديگرى وصى و پيشوا مى شدند، هر كه را حق تعالى مى خواست وصى مى نمود، پس بعد از بهرام شاپور پسر هرمز نود و دو سال سلطنت كرد و او اول كسى بود كه تاج ساخت و بر سر گذاشت و باز وصى در آن زمان انشو بود، و بعد از شاپور برادر او اردشير دو سال پادشاه بود و در زمان او خدا زنده كرد اصحاب كهف و رقيم را، و خليفه خدا در آن زمان دسيحا پسر انشو بود، و بعد از اردشير شاپور پسر او پنجاه سال سلطنت كرد و باز در زمان او دسيحا حافظ دين خدا بود، و بعد از شاپور يزدجرد پسر او بيست و يك سال و پنج ماه و نوزده روز سلطنت كرد و باز خليفه خدا در زمين دسيحا بود و چون خدا خواست او را به رحمت خود ببرد وحى نمود بسوى او در خواب كه علم خدا و نور و تفضيل حكمتها و احكام او را بسپارد به نسطورس پسر خود و او را وصى خود گرداند، پس بعد از يزدجرد بهرام گور بيست و شش سال و سه ماه و هيجده روز سلطنت كرد و خليفه خدا در زمين نسطورس بود.
بعد از بهرام فيروز پسر يزدجرد پسر بهرام بيست و هفت سال پادشاه بود و خليفه خدا در زمين باز نسطورس بود و مؤمنان آن زمان با او مى بودند، چون حق تعالى اراده نمود نسطورس را به جوار رحمت خود ببرد در خواب بسوى او وحى فرمود كه علم و نور و حكمت و كتابهاى او را بسپارد به مرعيدا، و بعد از فيروز فلاس پسر فيروز چهارده سال سلطنت كرد و باز خليفه خدا مرعيدا بود، و بعد از فلاس برادر او قباد چهل و سه سال سلطنت كرد، و بعد از قباد جاماسب برادر او شصت و شش سال يا چهل و شش سال سلطنت كرد و باز حافظ دين خدا مرعيدا بود، و بعد از جاماسب كسرى پسر قباد چهل و شش سال سلطنت كرد و باز حافظ دين و شريعت الهى مرعيدا و اصحاب و شيعيان مؤمن او بودند.
چون حق تعالى خواست مرعيدا را به جوار رحمت خود ببرد در خواب بسوى او وحى نمود كه نور خدا و حكمت او را تسليم بحيراى راهب نمايد و او را خليفه خود گرداند، و بعد از كسرى هرمز پسر او پادشاه شد و مدت سلطنت او سى و هشت سال بود و حافظ دين خدا در آن زمان بحيرا و اصحاب مؤمن و شيعيان تصديق كننده او بودند، و بعد از هرمز كسرى كه او را پرويز مى گفتند پادشاه شد، باز خليفه خدا در زمين بحيرا بود تا آنكه چون مدت غيبت حجتهاى خدا به طول انجاميد و وحى الهى منقطع شد و استخفاف كردند به نعمتهاى خدا و مستوجب غضب خدا شدند و دين خدا مندرس شد و ترك نماز كردند، قيامت نزديك شد و افتراق مذاهب بسيار شد و مردم مبتلا شدند به حيرت و ظلمت جهالت و دينهاى مختلف و امور پراكنده و راههاى مشتبه و قرنها از زمان پيغمبران گذشت و بعضى بر طريقه پيغمبران خود ماندند و آخر ايشان بدل كردند نعمت خدا را به كفران و طاعت خدا را به ظلم و عدوان ، پس در اين وقت خدا برگزيد از براى پيغمبرى و رسالت خود از شجره مشرفه طيبه كه اختيار كرده بود آن را در علم سابق خود بر همه قبيله ها، و اين سلسله را محل پاكان و معدن برگزيدگان خود گردانيده بود و محمد صلى الله عليه و آله را مخصوص ‍ گردانيد او را به پيغمبرى و برگزيد او را به رسالت و به دين او حق را ظاهر گردانيد تا آنكه حكم حق ميان بندگان او بكند و محاربه كند با دشمنان خداوند عالميان ، و علم جميع پيغمبران و اوصياى گذشته را براى آن حضرت جمع كرد و زياده بر آنها قرآن را به او عطا كرد به زبان عربى ظاهر كننده اى كه راه ندارد باطل بسوى آن نه از پيش رو و نه از پشت سر، فرستاده شده است از جانب خداوند حكيم حميد و در قرآن بيان فرمود خبر گذشته ها و علم آيندگان را (930).
ابن بابويه رحمه الله از اسحاق بن ابراهيم طوسى روايت كرده است كه در سن نود و هفت سالگى در خانه يحيى بن منصور نقل كرد كه : من پادشاهى را در هند ديدم كه او را سربابك (931) مى گفتند در شهرى كه آن را صوح (932) مى گفتند، پس از او پرسيدم : چند سال از عمر تو گذشته است ؟
گفت : نهصد و بيست و پنج سال - و مسلمان بود - و گفت : حضرت رسول صلى الله عليه و آله ده نفر از اصحاب خود را به نزد من فرستاد كه حذيقه بن اليمان و عمرو بن عاص و اسامه بن زيد و ابوموسى اشعرى و صهيب رومى و سفينه و غير ايشان در ميان آنها بودند و مرا دعوت به اسلام كردند و من اجابت نمودم و مسلمان شدم و نامه آن حضرت را بوسيدم .
پس من گفتم : با اين ضعف چگونه نماز مى كنى ؟
گفت : حق تعالى مى فرمايد الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم (933)
گفتم : خوراك تو چيست ؟
گفت : آب گوشت با گندنا.
گفتم : آيا از تو چيزى جدا مى شود؟
گفت : هفته اى يك مرتبه چيز كمى دفع مى شود.
پس احوال دندانهاى او را پرسيدم ؟
گفت : بيست مرتبه آنها را افكنده ام و از نو بدر آورده ام . و در طويله او چهارپائى بود از فيل بزرگتر كه او را زندفيل مى گفتند، پرسيدم : چه مى كنى اين جانور را؟
گفت : رخت خدمتكاران را بر آن بار مى كنند و براى گازران مى برند كه بشويند.
و چهار سال راه طول مملكت او و چهار سال راه عرض آن بود، و شهرى كه پايتخت او بود پنجاه فرسخ در پنجاه فرسخ بود، و بر در هر دروازه از دروازه هاى شهر او صد و بيست هزار لشكر حاضر بودند كه چون حادثه رو مى داد محتاج نبودند به آنكه استعانت از لشكرهاى ديگر بجويند، و جاى او در وسط شهر بود.
شنيدم كه مى گفت : داخل بلاد مغرب شده ام و به ريگ بيابان عالج رسيده ام و رفته ام بسوى شهر قوم موسى - يعنى جابلقا - و بام خانه هاى ايشان هموار است ؛ خرمن جو و گندم و ماءكولات ايشان هميشه در بيرون شهر است ، آنچه مى خواهند از براى قوت خود برمى دارند و باقى را در بيرون شهر مى گذارند، و قبرهاى ايشان در خانه هاى ايشان است ، و باغهاى ايشان دو فرسخ از شهر ايشان دور است ، و در ميان ايشان مرد پير و زن پير نيست ، بيمارى در ميان ايشان نمى باشد تا وقت مرگ .
بازارهاى ايشان گشوده است ، هر كه چيزى مى خواهد مى رود و مى كشد و برمى دارد و قيمتش را در آنجا مى گذارد و صاحبش حاضر نيست ، در وقت نماز همه حاضر مى شوند در مسجد و نماز مى كنند و برمى گردند؛ در ميان ايشان خصومت و نزاع نمى باشد، سخنى بغير از ياد خدا و نماز و ياد مرگ نمى گويند (934).
مؤلف گويد: قصص معمران را در كتاب احوال حضرت قائم عليه السلام انشاء الله بيان خواهيم كرد، و از جمله قصص انبياء قصه يوذاسف است ، چون طولى داشت در كتاب عين الحياه بيان كرده بوديم و نبوت او به حديث معتبر ثابت نبود، لهذا در اينجا ايراد نكرديم و هر كه خواهد بر آن قصص مطلع بشود به كتاب عين الحياه رجوع نمايد.

----------------------------------------
930- كمال الدين و تمام النعمه 224 با چند اختلاف
931- در مصدر: سربانك .
932- در مصدر: قنوج .
933- سوره آل عمران : 191.
934- كمال الدين و تمام النعمه 642.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:44 pm

باب سى و هشتم: در بيان قصه هاروت و ماروت است

حق تعالى مى فرمايد و ما انزل على الملكين ببابل هاروت و ماروت (935) گفته اند: مراد آن است كه : شياطين تعليم مى كردند مردم را آنچه فرستاده شده بود از سحر بر دو ملك كه در زمين بابل بودند كه نام ايشان هاروت و ماروت بود (936)، و ما يعلمان من احد حتى بقولا انما نحن فتنه فلا تكفر (937) و نمى آموختند سحر را به احدى تا مى گفتند به او كه : نيستيم ما مگر فتنه و امتحانى براى مردم پس كافر مشو بعمل كردن به سحر، فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه (938) پس ‍ مى آموختند از ايشان آنچه جدائى مى افكندند به سبب آن ميان آدمى و جفت او.
على بن ابراهيم و عياشى رحمهما الله در تفسيرهاى خود به سند حسن از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده اند كه : ملائكه نازل مى شدند هر روز و هر شب براى حفظ اعمال اوساط اهل زمين از فرزندان آدم و اعمال ايشان را مى نوشتند و به آسمان بالا مى بردند، پس به فرياد آمدند اهل آسمان از گناهان اهل زمين و عيب مى كردند در ميان خود اهل زمين را به آنچه مى شنيدند و مى ديدند از ايشان از افترا بستن ايشان بر خدا و جراءت ايشان بر معصيت حق تعالى ، پس خدا را تنزيه كردند از آنچه خلق به او نسبت مى دهند و به آن وصف مى كنند، و گروهى از ملائكه گفتند: پروردگارا! به غضب نمى آئى از آنچه خلق تو در زمين مى كنند و از آنچه در حق تو افترا مى كنند و بغير حق به تو نسبت مى دهند، و از آنچه نافرمانى تو مى كنند بعد از آنكه نهى كرده اى ايشان را از آنها و تو حلم مى كنى با ايشان و حال آنكه در قبضه قدرت تواند و در نعمت و عافيت تو تعيش مى كنند؟
پس حق تعالى خواست بنمايد به ملائكه قدرت كامله خود را و جارى بودن امر خود را در خلق خود، و بشناساند به ملائكه نعمت خود را بر ايشان كه ايشان را از گناه معصوم گردانيده و خلقت ايشان را از ساير خلقتها امتياز داده و ايشان را مجبول بر طاعت گردانيده و شهوت معصيت در ايشان قرار نداده است ، پس وحى فرمود بسوى ملائكه كه : از ميان خود دو ملك اختيار كنيد تا ايشان را به زمين بفرستم و ايشان را به طبيعت انسان بگردانم و در ايشان شهوت خوردن و آشاميدن و جماع كردن و حرص و طول امل قرار دهم مثل آنچه در طبيعت بشر قرار داده ام تا ايشان را امتحان كنم به طاعت خود.
پس ملائكه هاروت و ماروت را در ميان خود اختيار كردند و ايشان زياده از ساير ملائكه عيب مى كردند فرزندان آدم را و طلب نزول عذاب بر ايشان بيش از سايرين مى كردند، پس حق تعالى وحى فرمود بسوى ايشان كه : در شما شهوت خوردن و آشاميدن و جماع كردن و حرص و طول امل قرار دادم چنانچه در بنى آدم ، پس چيزى در پرستيدن شريك من مگردانيد و مكشيد كسى را كه من حرام كرده ام كشتن او را و زنا مكنيد و شراب مخوريد. پس حجابهاى آسمانها را گشود تا قدرت خود را به ملائكه بنمايد و ايشان را به صورت و لباس انسان به زمين فرستاد.
پس فرمود: آمدند در ناحيه شهر بابل ، چون به زمين رسيدند بنائى به نظر ايشان درآمد و رفتند به جانب آن بنا، چون به قصر رسيدند زنى را ديدند جميله و خوشرو و خوشبو كه به انواع زينتها خود را آراسته و با روى باز بسوى ايشان مى آيد، چون نظر كردند بسوى او و با او سخن گفتند و نيك در او نگريستند به جهت آن شهوتى كه در ايشان مقرر شده بود عاشق آن زن شدند و با يكديگر در آن باب مشورت كردند و نهى خدا را به ياد خود آوردند و از او گذشتند، چون اندكى راه رفتند شهوت بر ايشان غالب شد و ايشان را برگردانيد، پس بسوى آن زن برگشتند در نهايت بيتابى و بيقرارى و او را به زنا خواندند.
آن زن گفت : من دينى دارم كه به آن اعتقاد دارم . و موافق دين خود مرا روا نيست با شما نزديكى كنم تا به دين من درنيائيد.
گفتند: دين تو چيست ؟
گفت : من خدائى دارم كه هر كه او را مى پرستد و سجده براى او مى كند، من مى توانم اجابت او كرد به هر چه از من بطلبد.
گفتند: خداى تو چيست ؟
گفت : اين بت .
پس به يكديگر نظر كردند و گفتند: اكنون دو گناه از گناهانى كه خدا ما را نهى فرمود رو داد: يكى شرك و ديگرى زنا، پس با يكديگر مشورت كردند و آخر شهوت بر ايشان غالب شد و گفتند: قبول كرديم .
پس گفت : اگر راضى شديد كه بت را سجده كنيد آن قربانى دارد، تا شراب نخوريد سجده بت از شما مقبول نيست ، و موافق دين من آن است كه اول شراب بخوريد و آخر سجده بت بكنيد.
پس با يكديگر مشورت كردند و گفتند: اكنون سه گناه از آنها كه خدا نهى فرموده بود پيش آمد: شراب خوردن و زنا كردن و بت پرستيدن ؛ پس گفتند به آن زن كه : چه بلاى عظيم بودى تو براى ما، آنچه گفتى قبول كرديم .
پس شراب خوردند و بت را سجده كردند، چون متوجه مقاربت با او شدند و ايشان براى او و او براى ايشان مهيا شدند، ناگاه سائلى از در آمد كه سؤ ال بكند، چون ايشان او را ديدند ترسيدند، آن سائل گفت : وضع شما آدمى را به شك مى اندازد كه چنين خائف و ترسان زن جميله خوشبوئى را به چنين جاى خلوتى آورده ايد، شما بد مردمى هستيد؛ اين را گفت و بيرون رفت .
آن زن گفت : بخداى خود سوگند مى خورم كه نمى گذارم نزديك من آئيد و حال آنكه اين مرد مطلع شد بر حال من و شما و جاى شما را دانست و الحال مى رود و من و شما را رسوا مى كند، اول او را بكشيد كه ما را رسوا نكند و بعد از آن با اطمينان خاطر بيائيد و آنچه خواهيد بكنيد.
پس از پى آن مرد رفتند و او را كشتند و برگشتند، چون به آن موضع آمدند آن زن را نديدند و جامه ها از بدنشان فرو ريخت و عريان ماندند و انگشت حسرت به دندان گزيدند! پس حق تعالى وحى نمود بسوى ايشان كه : من شما را يك ساعت به زمين فرستادم كه با خلق من باشيد، پس در يك ساعت چهار معصيت كه شما را از آن نهى كرده بودم مرتكب شديد و از من شرم نكرديد و حال آنكه شما بيش از ساير ملائكه عيب مى كرديد اهل زمين را بر معصيت من و سعى مى كرديد در نزول عذاب من بر ايشان به سبب آنكه شما را خلقتى آفريده بودم كه خواهش گناهان در شما نبود و شما را از معاصى نگاه مى داشتم ، اكنون كه عصمت خود را از شما بازداشتم و شما را به خود گذاشتم چنين كرديد، الحال يا عذاب دنيا را اختيار كنيد يا عذاب آخرت را.
پس يكى از ايشان گفت : متمتع مى شويم از شهوتهاى خود در دنيا چون به دنيا آمده ايم تا برسيم به عذاب آخرت ، و ديگرى گفت : عذاب دنيا مدتى دارد و آخر شدن دارد و عذاب آخرت دائمى است و منقطع نمى شود، پس ‍ اختيار نمى كنيم عذاب آخرت را كه سخت تر و ابدى است بر عذاب دنياى فانى منقطع .
پس عذاب دنيا را اختيار كردند و تعليم سحر مى كردند مدتى در زمين بابل ، چون سحر را به مردم تعليم كردند ايشان را خدا از زمين بالا برد، و در ميان هوا سرنگون آويخته اند و معذبند تا روز قيامت (939).

----------------------------------------
935- سوره بقره : 102.
936- مجمع البيان 1/174.
937- سوره بقره : 102.
938- سوره بقره : 102.
939- تفسير عياشى 1/53؛ تفسير قمى 1/55.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: حيوة القلوب

پست جديدتوسط najm166 » شنبه ژوئن 19, 2010 2:45 pm

عياشى به سند ديگر روايت كرده است كه : روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بر منبر بود در مسجد كوفه ، پس عبدالله بن الكوا از آن حضرت پرسيد: مرا خبر ده از احوال اين ستاره سرخ - يعنى زهره -.
فرمود: روزى خدا ملائكه را مطلع گردانيد بر احوال فرزندان آدم و ايشان مشغول معصيت بودند، پس هاروت و ماروت از ميان ملائكه گفتند: اين جماعتند كه پدر ايشان را به دست قدرت خود آفريدى و ملائكه را به سجده او امر فرمودى ، به اين نحو معصيت تو مى كنند؟!
حق تعالى فرمود: شايد اگر شما را نيز مبتلا گردانم به مثل آنچه آنها را به آن مبتلا كرده ام شما نيز مرا معصيت كنيد چنانچه ايشان مى كنند.
گفتند: نه بعزت تو سوگند كه معصيت تو نخواهيم كرد.
پس خدا ايشان را به شهوتها مبتلا نمود مثل بنى آدم و امر كرد ايشان را كه : چيزى را با من شريك مگردانيد و مكشيد نفسى را كه من حرام كرده ام كشتن او را و زنا مكنيد و شراب مخوريد. پس ايشان را به زمين فرستاد و هر يك در ناحيه اى حكم مى كردند در ميان مردم ، پس اين ستاره به نزد يكى از آنها آمد به مخاصمه و در نهايت حسن و جمال بود، چون او را ديد مفتون عشق او شد و گفت : حق به جانب توست اما حكم نمى كنم براى تو تا به من دست ندهى ؛ پس او را وعده كرد به يك روزى و برگشت و به نزد ديگرى رفت به مرافعه و او نيز مفتون شد و او را به زنا تكليف كرد، او را نيز به همان ساعت وعده داد كه رفيقش را وعده داده بود.
چون روز وعده شد هر دو نزد او حاضر شدند پس هر يك از ديگرى شرم كردند و سرها به زير افكندند، پس پرده حيا را دريدند و يكى از ايشان به ديگرى گفت : آنچه تو را به اينجا آورده است مرا هم همان آورده است ، پس ‍ هر دو او را به زنا تكليف كردند و او ابا نمود و گفت : تا بت مرا سجده نكنيد و شراب نخوريد من راضى نمى شوم ، و ايشان ابا كردند و او مبالغه نمود تا آنكه راضى شدند و شراب خوردند و از براى بت نماز كردند، پس گدائى داخل شد و ايشان را در آنجا ديد پس آن زن گفت : اين مرد بيرون مى رود و خبر شما را نقل مى كند و شما را رسوا مى كند، پس برخاستند و او را كشتند.
چون او را تكليف كردند كه به نزديك ايشان آيد گفت : راضى نمى شوم مگر آنكه تعليم من كنيد آن چيزى را كه به سبب آن به آسمان بالا مى رويد - زيرا ايشان روزها ميان مردم حكم مى كردند و شبها به آسمان مى رفتند - پس ‍ ايشان ابا كردند و او نيز ابا كرد تا آنكه راضى شدند و تعليم او كردند، پس آن زن تكلم نمود به آن سخن كه تجربه كند كه ايشان راست گفته اند به او، پس ‍ همين كه تكلم نمود به آسمان بالا رفت و ايشان به حسرت در او نظر مى كردند، و در اين احوال اهل آسمان نظر مى كردند بسوى ايشان و از اوضاع ايشان عبرت مى گرفتند.
چون آن زن به آسمان رسيد خدا او را مسخ كرد به صورت اين كوكب كه مى بينيد (940).
مؤلف گويد: عامه نيز مثل اين قصه را در احاديث خود روايت كرده اند و اكثر علماى خاصه و عامه اين قصه را انكار كرده اند به سبب آنكه آنچه در اين قصه مذكور است منافات دارد با عصمت ملائكه كه به آيات و اخبار متواتره ثابت شده است ، بلكه ايشان دو ملك بودند كه خدا ايشان را براى امتحان مردم به زمين فرستاده بود كه به مردم تعليم سحر بكنند براى آنكه فرق كنند ميان سحر و معجزه و براى آنكه سحر را بشناساند كه از آن احتراز نمايند و به ايشان مى گفتند: اين تعليم كردن ما امتحانى است براى شما مبادا اين را وسيله دنياى خود كنيد و سحر بكنيد و كافر شويد، و از ايشان گناهى صادر نشد و مدتى در زمين بودند بعد از آن به آسمان رفتند.
بعضى گفته اند ايشان ملك نبودند بلكه دو شخص بودند از اهل بابل و به صلاح مشهور بودند، به اين سبب ايشان را ملك مى گفتند؛ و بعضى گفته اند اين قصه منافات با عصمت ملائكه ندارد، زيرا كه ملائكه تا به وصف ملك بودن باقى باشند معصومند، و هرگاه حق تعالى ايشان را به صورت و حالت بشر بگرداند ملك نخواهند بود و عصمت از ايشان ممكن است كه زائل شود، و اين سخن اگر چه خالى از قوتى نيست وليكن چون بعضى از احاديث بر رد اين حديث وارد شده است و اينها موافق روايات عامه است و تواريخ يهود خلاف مذهب مشهور ميان علماى شيعه است ، و در اين باب توقف نمودن اولى است .
چنانچه در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام در تاءويل اين آيه وارد شده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون بعد از نوح عليه السلام ساحران و ارباب حيل در زمين بسيار شدند، حق تعالى دو ملك فرستاد بسوى پيغمبر آن زمان كه بيان نمايند سحر ساحران را و بيان كنند چيزى چند را كه سحر ايشان را به آن توان كرد و مكر ايشان را به آن رد توان كرد، و نهى كردند از ايشان را از آنكه سحر كنند به سبب آنچه مى آموزند از براى مردم ، چنانچه طيبى گويد: فلان چيز زهر است و دفع ضرر آن به فلان دوا مى توان كرد، چنانچه حق تعالى فرموده است و ما يعلمان من احد حتى يقولا انما نحن فتنه فلا تكفر فرمود: يعنى آن پيغمبر امر كرد آن دو ملك را كه ظاهر شوند براى فرزندان آدم به صورت دو انسان و تعليم نمايند به مردم آنچه خدا تعليم ايشان نموده است ، پس ايشان به هر كه تعليم مى كردند طريق سحر و باطل گردانيدن سحر را مى گفتند به آن كسى كه از ايشان ياد مى گرفت كه : ما افتتان و امتحانيم براى بندگان كه اطاعت نمايند خدا را در آنچه مى آموزند و به آن باطل گردانند سحر ساحران را و خود سحر نكنند پس كافر مشو به كردن سحر و ضرر رسانيدن به مردم و به اينكه سحر را وسيله خود گردانى كه مردم را بخوانى بسوى آنكه اعتقاد كنند به آنكه تو به سبب سحر قادرى بر ميراندن و زنده گردانيدن و آنچه خواهى مى توانى كرد در برابر خدا و اين كفر است .
فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه فرمود: يعنى آموختند طاليان سحر از آنچه شياطين نوشته بودند در ملك سليمان و در زير تخت او گذاشته بودند و نسبت به او مى دادند از سحرها و نيرنجات و آنچه نازل شده بود بر هاروت و ماروت از اين دو صنف مى آموختند چيزى چند را كه به آنها جدائى مى افكندند ميان مرد و جفت او؛ و اينها امرى چند بود كه مى آموختند چيزى چند را كه به آنها جدائى مى افكندند ميان مرد و جفت او؛ و اينها امرى چند بود كه مى آموختند براى ضرر رسانيدن به مردم كه جدائى مى انداختند ميان مردم به حيله ها و تخييلات و نمامى كردن و چيزها كه مى نوشتند و در جاها دفن مى كردند كه دوستى ميان دو كس بهم رسانند يا عداوت ميان دو كس بيندازند.
و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله (941) فرمود: يعنى نبودند آنان كه اينها را مى آموختند ضرر رساننده احدى را مگر به آنكه خدا ايشان را به خود بگذارد و منع لطف خود از ايشان بكند به سبب بديهاى اعمال ايشان ، و اگر مى خواست مى توانست ايشان را قهر و جبر نمايد بر ترك آنها.
و يتعلمون ما يضرهم ولا بنفعهم (942). و مى آموختند چيزى را كه ضرر به ايشان مى رسانيد و نفع به ايشان نمى بخشيد.، فرمود: زيرا كه ايشان چون ياد مى گرفتند بعمل مى آوردند و متضرر مى شدند به آن ، پس ايشان ياد مى گرفتند چيزى را كه ضرر مى رسانيد به ايشان در دين و نفع اخروى به ايشان نمى داد بلكه به سبب اين از دين خدا بدر مى رفتند.
و لقد علموا لمن اشتراه ما له فى الآخره من خلاق (943) فرمود: يعنى آنها كه ياد مى گرفتند مى دانستند كه آنچه را خريده اند از سحر به دين خود كه به سبب آن از دين بدر رفته اند آن را بهره اى در ثواب بهشت نيست ، و لبئس ما شروا به انفسهم لو كانوا يعلمون (944) و بتحقيق بد چيزى است آنچه فروخته اند به آن جانهاى خود را اگر مى دانستند كه آخرت را فروخته اند و ترك كرده اند بهره خود را از بهشت ، زيرا كه ايشان را اعتقاد آن بود كه خدائى و آخرتى و مبعوث شدنى نخواهد بود.
پس راويان تفسير به خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام عرض كردند: جمعى مى گويند كه هاروت و ماروت دو ملك بودند كه حق تعالى ايشان را اختيار كرد از ميان ملائكه در وقتى كه بسيار شد گناهان فرزندان آدم و ايشان را با ملك ديگر به زمين فرستاد و ايشان عاشق زهره شدند و اراده زنا با او كردند و شراب خوردند و آدمى را كشتند، و خدا ايشان را در بابل عذاب مى كند و ساحران از ايشان سحر ياد مى گيرند، و خدا آن زن را مسخ كرد به ستاره زهره .
پس حضرت فرمود: پناه مى برم به خدا از اين قول ، زيرا كه ملائكه خدا معصوم و محفوظند از كفر و قبايح به الطاف خدا، چنانچه در حق ايشان مى فرمايد: نافرمانى خدا نمى كنند در آنچه امر مى كند ايشان را و مى كنند آنچه ايشان را امر مى كند به آن (945)، و باز مى فرمايد: آنها كه نزد خدا هستند - يعنى ملائكه - تكبر نمى كنند از عبادت خدا و مانده نمى شوند و تسبيح مى گويند در شب و روز و سستى ايشان را عارض نمى شود (946)، و باز مى فرمايد: بلكه بنده اى چندند گرامى داشته شده و پيشى نمى گيرند بر خدا به گفتار، و ايشان به امر او عمل مى نمايند (947).
پس فرمود: اگر چنان باشد كه ايشان مى گويند هر آينه خدا اين ملائكه را خليفه خود گردانيده خواهد بود در زمين و خواهند بود در دنيا به منزله پيغمبران و ائمه عليهم السلام ، و آيا از انبياء و ائمه ممكن است كه آدم كشتن به ناحق و زنا كردن صادر شود؟! آيا نمى دانى كه خدا هرگز زمين را از پيغمبرى يا امامى از فرزندان آدم خالى نگذاشته است ؟ آيا نشنيده اى كه خدا مى فرمايد: نفرستاديم قبل از تو بسوى خلق مگر مردانى چند كه وحى مى فرستاديم بسوى ايشان از اهل شهرها (948)؟ پس اين دليل است بر آنكه ملائكه را بسوى زمين نفرستاده است كه پيشوايان و حكام باشند بلكه ايشان را بسوى پيغمبران خود فرستاده است .
پس راويان عرض كردند: بنابر اين شيطان نيز مى بايد ملك نباشد!
فرمود: او نيز ملك نبود بلكه از جن بود، چنانچه حق تعالى فرموده است كان من الجن (949) و باز فرموده است و الجان خلقناه من قبل من نار السموم (950)، و بدرستى كه خبر داد مرا پدرم از جدم از حضرت امام رضا عليه السلام از پدرانش از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه حضرت فرمود: حق تعالى اختيار كرد از جميع عالميان محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله را و اختيار كرد پيغمبران را و اختيار كرد ملائكه مقربان را و اختيار نكرد ايشان را مگر براى آنكه مى دانست كه كارى نخواهند كرد كه از ولايت و دوستى خدا بيرون روند و از عصمت الهى برى شوند و ضم شوند با گروهى كه مستحق عذاب خدا گرديده اند.
راويان گفتند: به ما روايت رسيده است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله نص فرمود بر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به امامت ، عرضه كرد خداوند عالميان ولايت آن حضرت را بر ملائكه پس گروه بسيارى قبول ولايت آن حضرت نكردند و خدا ايشان را مسخ كرد به صورت وزغ آبى !
فرمود: معاذ الله ! اين حديث را بر ما دروغ بسته اند، و ملائكه رسولان خدايند، و چنانچه بر پيغمبران خدا كفر روا نيست بر ايشان نيز روا نيست و شاءن ملائكه عظيم است و مرتبه ايشان جليل است و از امثال اين امور منزهند (951).

----------------------------------------
940- تفسير عياشى 1/54.
941- سوره بقره : 102.
942- سوره بقره : 102.
943- سوره بقره : 102.
944- سوره بقره : 102.
945- سوره تحريم : 6.
946- سوره انبيا: 19 و 20.
947- سوره انبيا: 26 و 27.
948- سوره يوسف : 109.
949- سوره كهف : 50.
950- سوره حجر: 27.
951- تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 473.


به اينجا منتهى شد آنچه از تفسير امام عليه السلام نقل كرديم ، و ساير احوال ملائكه و بيان عصمت ايشان را در كتاب روح الارواح بيان خواهيم كرد انشاء الله تعالى .
و بر اين موضع ختم كرديم جلد اول حياه القلوب را
در وسط ماه شوال سال هزار و هشتاد و پنج از هجرت مقدسه نبويه
در جوار روضه مقدسه منوره عرشيه ملكوتيه رضيه رضويه صلوات الله على مشرفها
و الحمدلله اولا و آخرا
و صلى الله على محمد سيد المرسلين و آله المقدسين المكرمين و لعنه الله على اعدائهم اجمعين



در اينجا آزمون چهلم (آزمون آخر) برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

قبلي

بازگشت به دروس متني علوم معرفت الهي

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: ClaudeBot و 0 مهمان


Aelaa.Net