دروس معرفت الهي - سطح 3 - احوالات ظاهري حضرات معصومين (صلوات

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:59 am

فـصـل دوم : در مـخـتـصـرى از مـنـاقـب و مفاخر و مكارم اخلاق ثامن الائمة على بن موسى الرضاعليه السلام

مكشوف باد كه فضائل و مناقب حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام نه چـنـدان اسـت كـه در حـيـز بـيـان آيـد و يـا كـس احـصـاء آن تـوانـد و فـى الحـقـيـقـه فضائل آن جناب را احصاء نمودن ستارگان آسمان شمردن است .
( وَ لَقـَدْ اَجـادَ اَبـُونـَواسٍ فـى قَوْلِهِ وَ هُوَ عِنْدَ هارون الرَّشيد كَما فى الْمَناقِبِ اَوْ عِنْدَ الْمَاءْمُونِ كَما فى سائر الْكُتُبِ ) :
قيلَ لى اَنْتَ اَوْحَدُ النّاسِ طُرّا

فى عُلُوم الْوَرى وَ شِعرِ البَدِيْةِ

لَكَ مِنْ جَوْهَرِ الْكَلامِ نِظامٌ

يُثْمِرُ الدُّرَّ فى يَدَيْ مُجْتَنيهِ

فَعَلى ما تَرَكْتَ مَدْحَ ابْنِ مُوسى

وَ الْخِصالَ الَّتى تَجَمَّعْنَ فيهِ

قُلْتُ لااَسْتَطيعُ مَدْحَ اِمامٍ

كانَ جِبْريلُ خادِما لاَبيهِ(13)

و مـا بـه جـهـت تـبـرك و تـيـمـن بـه ذكـر چـنـد خـبـرى از فضائل آن بزرگوار كه در جنب فضائل او به منزله قطره اى است از بحار اكتفا مى كنيم :
اول ـ در كـثـرت عـلم آن حـضـرت است : شيخ طبرسى روايت كرده از ابوالصّلت هروى كه گـفـت نـديـدم عـالمـتـرى از على بن الموسى الرضا عليه السلام و نديد او را عالمى مگر آنكه شهادت داد به مثل آنچه من شهادت دادم ، و به تحقيق كه جمع كرد ماءمون در مجلسهاى مـتـعـدده جـماعتى از علماء اديان و فقها و متكلمين را تا با آن حضرت مناظره و تكلم كنند و آن حضرت بر تمام ايشان غلبه كرد و همگى اقرار كردند بر فضيلت او و قصور خودشان و شـنـيـدم از آن حضرت كه مى فرمود من مى نشستم در روضه منوره و علما در مدينه بسيار بـودنـد و هـرگـاه از مـسـاءله اى عـاجـز مـى شـدنـد جـمـيـعـا بـه مـن رجـوع مـى دادنـد و مسائل مشكله خود را براى من مى فرستادند و من جواب مى گفتم .(14)
ابـوالصـّلت گـفـت و حـديـث كـرد مرا محمّد بن اسحاق بن موسى بن جعفر عليه السلام از پـدرش كـه مـى گفت پدرم موسى بن جعفر عليه السلام با پسران خود مى فرمود كه اى اولاد مـن ! بـرادر شـمـا عـلى بـن مـوسـى عـليـه السـلام عـالم آل محمّد است از او سؤ ال كنيد معالم دين خود را و حفظ كنيد فرمايشات او را، همانا من شنيدم از پـدرم حـضـرت جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام كـه مـكـرر بـه مـن مـى گـفـت كـه عالم آل مـحـمـّد عـليـهـم السـلام در صـلب تـو است و اى كاش من او را درك مى كردم همانا او همنام اميرالمؤ منين عليه السلام است .(15)
دوم ـ شـيـخ صـدوق روايـت كـرده از ابـراهيم بن العباس كه گفت هرگز نديدم كه حضرت ابـوالحـسـن الرضـا عليه السلام كسى را به كلام خويش جفا كند و نديدم كه هرگز كلام كـسـى را قـطـع كـند، يعنى در ميان سخن او سخنى گويد تا فارغ شود از كلام خود، و رد نـكـرد حـاجـت احدى را كه مقدور او بود برآورد و هيچگاهى در حضور كسى كه با او نشسته بود پا دراز نفرمود، و در مجلس ، مقابل جليس خود تكيه نمى فرمود، و هيچ وقتى نديدم او را كه به يكى از موالى و غلامان خود بد گويد و فحش دهد و هيچگاهى نديدم كه آب دهان خود را دور افكند و هيچگاهى نديد كه در خنده خود قهقه كند بلكه خنده او تبسم بود و چون خـلوت مـى فـرمـود و خـوان طعام نزد او مى نهادند مماليك خود را تمام سر سفره مى طلبيد حتى دربان و ميراخور او، و با آنها طعام ميل مى فرمود و عادت آن جناب آن بود كه شبها كم مى خوابيد و بيشتر شبها را از اول شب تا به صبح بيدار بود و روزه بسيار مى گرفت و روزه سه روز از هر ماه كه پنجشنبه اول ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه ميان ماه باشد از او فـوت نـشـد و مـى فـرمـود: روزه ايـن سـه روز مـقـابـل روزه دهـر اسـت ، و آن حـضـرت بـسيار احسان مى كرد و صدقه مى داد در پنهانى و بـيـشـتـر صـدقـات او در شـبـهـاى تـار بـود، پـس اگـر كـسـى گـمـان كـنـد كـه مـثـل آن حـضـرت را در فـضـل ديـده اسـت پـس تـصـديـق نـكنيد او را، و از محمّد بن ابى عباد مـنـقول است كه حضرت امام رضا عليه السلام در تابستانها بر روى حصير مى نشستند و در زمـسـتـان بـر روى پـلاس و جـامـه هـاى غـليـظ و درشـت مى پوشيدند و چون براى مردم بيرون مى آمدند زينت مى فرمودند.(16)
سوم ـ شيخ اجل احمد بن محمّد برقى از پدرش از معمر بن خلاد روايت كرده است كه هرگاه حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام طـعـام ميل مى كرد كاسه بزرگى نزديك سفره خود مى گـذاشت و از هر طعامى كه در سفره بود از بهترين مواضع او مقدارى بر مى داشت و در آن كـاسـه مـى گـذاشـت پس امر مى كرد كه بر مساكين پخش كنند آن وقت تلاوت مى كرد آيه ( فـَلاَ اقـْتـَحـَمَ الْعـَقـَبـَة ) (17) حـاصـل ايـن آيـه شـريـفـه و آيـات بـعـد از آن آنـكـه اصـحـاب مـيـمـنـه و اهـل بـهـشـت در عـقـبـه ، يـعـنـى امـر سـخـت و مـخـالفـت نـفـس داخـل مـى شـونـد و آن عـقـبـه آزاد كـردن بنده اى است از رقيت يا طعام خورانيدن است در روز گـرسـنـگـى بـه يـتيمى كه داراى قرابت و خويشى باشد يا مسكينى كه از بيچارگى و فـقـر و خـاك نـشـين باشد، پس حضرت امام رضا عليه السلام مى فرمود كه خداوند عز و جـل دانـا بـود كـه هـر انسانى قدرت آزاد كردن بنده ندارد پس قرار داد براى ايشان راهى بـه بـهـشت ، يعنى مقابل آزاد كردن بنده اطعام را قرار داد كه هر شخصى بتواند به سبب آن راه بهشت گيرد و به بهشت رود.(18)
شـيـخ صـدوق در ( عـيـون عـ( روايت كرده از حاكم ابوعلى بيهقى از محمّد بن يحيى صوفى كه گفت : حديث كرد مرا مادر پدرم ـ و نام او غدر بود ـ گفت : كه مرا با چند كنيز از كـوفه خريدند و من خانه زاد بودم در كوفه ، پس ما را نزد ماءمون آوردند و گويا در خـانـه او در بـهشتى بوديم از راه اكل و شرب و طيب و زر بسيار، پس مرا او به امام رضا عـليـه السلام بخشيد و چون به خانه او آمدم آنها را نيافتم و زنى بر ما نگهبان بود كه مـا را در شـب بـيدار مى كرد و به نماز وامى داشت و اين از همه بر ما سخت تر بود پس من آرزو مـى كـردم كـه از خـانـه او بـيرون آيم تا مرا به جد تو عبداللّه بن عباس ‍ بخشيد و چـون بـه خـانـه او آمـدم گـفـتـى كه در بهشت داخل شدم ، صولى گفت : من هيچ زنى نديدم عـاقـلتـر از ايـن جـده ام و سـخـى تر از او، و او در سنه دويست و هفتاد بمرد و تخمينا صد سـال داشـت و از او خـبـر امـام رضـا عـليـه السـلام را مـى پـرسـيـدنـد، او مـى گـفـت : من از احوال او هيچ چيز ياد ندارم غير از اينكه مى ديدم كه به عود هندى بخور مى كرد و بعد از آن گـلاب و مـشـك بـه كـار مـى بـرد و نـمـاز صـبـح كـه مـى كـرد در اول وقـت مـى كرد پس به سجده مى رفت و سر بر نمى داشت تا آفتاب بلند مى شد پس بر مى خاست براى كارهاى مردم مى نشست يا سوار مى شد، و كسى نمى توانست آواز بلند كـنـد در خـانه او هر كه بود و با مردم كم سخن مى گفت و جد من عبداللّه تبرك مى جست به اين جده من و روزى كه امام او را به وى بخشيد او را ( مدبّره ) ساخت ، يعنى قرارداد كـه بـعـد از مـرگ او آزاد بـاشـد، وقـتـى خـالوى او عـبـاس بـن احـنـف شـاعـر بـر او داخـل شـد از ايـن كـنـيز او را خوش آمد به جد من گفت اين را به من ببخش ، گفت : اين مدبره است ، عباس بخواند:
ياَ غَدْرُ زُيِّن بِاسْمِكِ الْغَدْرُ

وَ اَساءَ وَ لَمْ يُحْسِنْ بِكِ الدَّهرُ

نـام كـنـيـز غـالبـا ( غـدر ) اسـت ، بـه غـيـن بـا نـقـطـه و دال بـى نـقـطـه ، يـعـنـى بـى وفـايـى و عـرب امـثـال ايـن نـامـهـا نـام مـى كـنـنـد مثل غادره كه هم از نامهاى كنيزان ايشان است ؛ يعنى اى مسمى به بى وفايى زينت گرفت بـه نـام تـو بـى وفـايـى ، و بـد كـرد و خوب نكرد با تو روزگار كه نام تو را بى وفايى نهاد.(19)
پـنجم ـ و نيز به سند سابق از ابوذكوان از ابراهيم بن عباس روايت كرده كه گفت نديدم هـرگـز حـضـرت امام رضا عليه السلام را كه از او چيزى بپرسند و نداند، و نديدم از او داناتر به احوالى كه در زمان پيش تا زمان او گذشته است و ماءمون او را امتحان مى نمود به هر سؤ الى و او جواب مى گفت و همه سخن او و جواب او و مثلها كه مى آورد همه از قرآن منتزع بود و او در هر سه روز قرآن را ختم مى كرد و مى گفت : اگر خواهم در كمتر از سه روز خـتم مى كنم اما هرگز به آيه اى نمى گذرم مگر آنكه فكر مى كنم در آن و تفكر مى كـنـم كـه در چـه چـيـز فـرود آمـده بـود و در كـدام وقـت نازل شده از اين روى به هر سه روز ختم مى كنم .(20)
شـشـم ـ و نيز در كتاب مذكور از ابراهيم حسنى روايت كرده كه ماءمون براى حضرت رضا عليه السلام جاريه اى فرستاد چون او را نزد آن حضرت آوردند كنيزك اثر پيرى و موى سـفـيـد در آن حضرت عليه السلام بديد گرفته شد و برميد چون حضرت آن بديد او را به ماءمون باز گردانيد و اين ابيات را به او نگاشت :
نَعى نَفْسِى اِلى نَفْسِى الْمشيبُ

وَ عِنْدَ الشَّيْبِ يَتََّعِظُ الْلَّبيبُ

فَقَدْ وَلَى الشَّبابُ اِلى مَداهُ

فَلَسْتُ اَرى مَواضِعَةُ يَؤُوبُ

سَاَبْكيِه وَاَنْدُ بُهُ طَويلا

وَ اَدْعُوهُ اِلَىَّ عَسى يُجيبُ

وَ هَيْهاتَ الَّذى قَدْفاتَ مِنْهُ

تُمَنّينى بِهِ النَّفْسُ الكَذُوبُ

وَراعَ الغانِياتِ بَياض رَاءْسى

وَ مَنْ مُدَّ الْبَقاءُ لَهُ يَشيبُ

اءَرَى البيْضَ الْحِسان يَجُدْنَ عَنّى

و فى هجرانهن لنا نصيب

فَاِنْ يَكُنِ الشَّبابُ مَضى حبيبا

فَاِنَّ الشَّيْبَ اَيْضا لى حبيبُ

سَاءَصْحَبُهُ بِتَقْوَى اللّهِ حَتّى

يُفَرِّقَ بَيْنَنَا اْلاَجَلُ الْقَريبُ؛

يـعـنـى پـيـرى و مـوى سـفـيـد خـبـر مـرگ مـرا بـه مـن داد و نـزد پـيـرى پـنـد مـى گـيـرد عاقل به تحقيق جوانى پشت كرد به سوى نهايت خود پس نمى بينم كه او باز گردد به مـوضع خود زود باشد كه بگريم بر جوانى و نوحه كنم بر او زمانى دراز و بخوانمش سـوى خـود شـايـد اجابت كند و هيهات جوانى كه رفت از دست باز نيايد، نفس دروغ انديش مـرا در آرزوى او مـى افـكـنـد و بـتـرسـانـيـد و بـرمـانـيـد زنـان بـا جـمـال را سفيدى سر من و هر كه دير بماند و بقاء او امتداد يابد پير گردد، مى بينم كه زنـان سـفـيـد نـيـكـو كـناره مى كنند از من و در هجران ايشان مرا نصيب و بهره است پس اگر جـوانى رفت در حالتى كه دوست بود پيرى هم دوست من است زود باشد با او همراهى كنم به تقواى خدا تا جدا كند ميان ما اجل نزديك .(21)
مـؤ لف گـويـد: كه شيخ نظامى در اين معنى چند شعرى گفته كه بى مناسبت نيست ذكرش در اينجا، فرموده :
جوانى گفت پيرى را چه تدبير

كه يار از من گريزد چون شوم پير

جوابش داد پير نغز گفتار

كه در پيرى تو هم بگريزى از يار

بر آن سر كآسمان سيماب ريزد

چو سيماب از همه شادى گريزد
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:01 am

هـفـتـم ـ شيخ كلينى روايت كرده از اليسع بن حمزه قمى كه گفت : من در مجلس ‍ حضرت امام رضـا عـليه السلام بودم سخن مى گفتم با آن جناب و جمع شده بود در نزد آن جناب خلق بـسـيـارى و سـؤ ال مـى كـردنـد از حـلال و حـرام كـه نـاگـاه داخل شد مردى بلند قامت گندم گون پس گفت : ( اَلسَّلامُ عَلَيك يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ ) !
مـن مـردى مـى بـاشـم از دوسـتـان تـو و دوسـتـان پـدران و اجـداد تـو عليهم السلام از حج بـرگـشـتـه ام و گـم كـرده ام نـفـقـه ام را و نـيـسـت بـا مـن چـيـزى كـه بـه سـبـب آن يـك منزل خود را برسانم پس اگر فكرى مى كرديد كه مرا راه مى انداختيد به سوى شهرم و خـداونـد بـر مـن نـعـمـت داده (يعنى من در شهرم غنى و مالدارم ) پس در وقتى كه برسم به شهر خود تصدق مى دهم از جانب شما به آن چيزى كه عطاء مى فرمايى به من چون كه من فـقـيـر و مـستحق صدقه نيستم ، حضرت به او، فرمود: بنشين خدا ترا رحمت كند و رو كرد به مردم و براى ايشان سخن مى گفت تا آنكه پراكنده شدند و باقى ماند آن خراسانى و سـليـمـان جـعـفـرى و خـيـثـمـه و مـن ، پـس فـرمـود: آيـا رخـصـت مـى دهـيـد مـرا در دخـول ، يـعـنـى رفـتـن بـه حـرم ؟ پـس سـليـمـان گفت : خداوند كار تو را پيش آورد. پس ‍ بـرخـاسـت و داخـل حـجـره شد و ساعتى ماند پس بيرون آمد و در را بست و بيرون آورد دست مـبـارك را از بـالاى در و فـرمـود: كـجا است خراسانى ؟ عرض كرد: حاضرم در اينجا، پس فرمود: بگير اين دويست اشرفى را و استعانت جوى به او براى مخارج و كلفتهاى خود و متبرك شو به او و صدقه مده آن را از جانب من و بيرون رو كه من ترا نبينم و تو مرا نبينى ، پس بيرون آمد، سليمان گفت : فداى تو شوم ! عطاى وافر دادى و رحم فرمودى پس چرا روى مـبـارك را از او پـوشـانـدى ؟ فـرمـود: از تـرس ‍ آنـكـه بـبـيـنـم ذلت سـؤ ال را در روى او بـه جـهـت بـرآوردن حـاجـتـش ! آيـا نـشـنـيـدى حـديـث رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را كـه پـنـهـان كـنـنـده نـيـكـى مـعـادل اسـت بـا هـفـتـاد حـج يـعـنـى عـمـلش ، و افـشـاء كـنـنـده بـدى مـخـذول اسـت و پـوشـانـنـده آن آمـرزيـده شـده اسـت ، آيـا نـشـنـيـدى كـلام اول را:
مَتى آتِهِ يَوْما اُطالِبُ حاجَةً

رَجَعْتُ اَهلى وَ وَجْهى بِمائِهِ؛

حاصل مضمون آن است كه ممدوح من كسى است كه اگر روزى به جهت حاجتى نزد او روم بر مى گردم به سوى اهل خود و آبروى من به جاى خود باقى است ، نحوى رفتار مى كند كه به مذلت سؤ ال گرفتار نمى شوم .(22)
مـؤ لف گـويـد: كـه ابـن شـهـر آشـوب در ( مـنـاقـب ) ايـن روايـت را نقل كرده پس ‍ از آن فرموده كه آن حضرت عليه السلام در خراسان در يك روز عرفه تمام مال خود را بخش كرد! فضل بن سهل گفت كه اين غرامت است . فرمود: بلكه غنيمت است ، پس فـرمـود: غـرامـت نـشـمـر البـتـه چـيـزى را كـه بـه آن طـلب مـى كنى اجر و كرامت را انتهى .(23)
و بـدان كـه تـوسل جستن به حضرت امام رضا عليه السلام براى سلامتى در سفر برّ و بـحـر و رسـيـدن بـه وطـن و خـلاصـى از انـدوه و غم و غربت نافع است و گذشت در كلام حـضرت صادق عليه السلام كه تعبير فرموده از آن حضرت به ( دادرس و فريادرس امت ) ، و در زيارت آن حضرت است :
( اَلسَّلامُ عَلَيْكَ على غَوْثِ اللَّهْفانِ وَ مَنْ صارَتْ بِهِ اَرْضُ خُراسان ، خراسانَ ) .
سـلام بـر فـريـادرس بـيـچـارگـان و كـسـى كـه گـرديـد بـه سـبـب او زمـيـن خـراسـان محل خورشيد، اين معنى را حموى در ( معجم ) از خراسان نموده .(24)
هـشـتـم ـ ابـن شـهـر آشـوب روايت كرده از موسى بن سيار كه گفت من با حضرت امام رضا عـليـه السـلام بـودم و نـزديـك شده بود آن حضرت به ديوارهاى طوس كه شنيدم صداى شـيـون و فـغـان ، پـس پـى آن صدا رفتم ناگاه برخورديم به جنازه اى چون نگاهم به جـنـازه افتاد ديدم سيدم پا از ركاب خالى كرد و از اسب پياده شد و نزديك جنازه رفت و او را بـلنـد كـرد پـس خود را به آن جنازه چسبانيد چنانكه بره نوزاد خود را به مادر چسباند. پس رو كرد به من و فرمود: اى موسى بن سيار! هركه مشايعت كند جنازه دوستى از دوستان مـا را از گـنـاهان خود بيرون شود مانند روزى كه از مادر متولد شده كه هيچ گناهى بر او نـيست . و چون جنازه را نزديك قبر بر زمين نهادند ديدم سيد خود امام رضا عليه السلام را بـه طـرف مـيـت رفـت و مـردم را كنار كرد تا خود را به جنازه رسانيد پس دست خود را به سـيـنه او نهاد و فرمود: اى فلان بن فلان ! بشارت باد ترا به بهشت بعد از اين ساعت ديـگـر وحـشت و ترسى براى تو نيست . من عرض كردم : فداى تو شوم ! آيا مى شناسى ايـن شـخـص مـيـت را و حـال آنـكـه بـه خـدا سـوگـنـد كـه ايـن بـقـعـه زمـيـن را تـا بـه حال نديده و نيامده بوديد؟ فرمود: اى موسى ! آيا ندانستى كه بر ما گروه ائمه عرضه مـى شـود اعـمـال شـيـعـه مـا در هـر صـبـح و شـام پـس اگـر تـقـصـيـرى در اعـمـال ايشان ديديم از خدا مى خواهيم كه عفو كند از او و اگر كار خوب از او ديديم از خدا مسئلت مى نماييم شكر، يعنى پاداش از براى او.(25)
نـهـم ـ شـيـخ كلينى از سليمان جعفرى روايت كرده كه گفت : من با حضرت امام رضا عليه السـلام بـودم در شـغـلى پـس چـون خواستم بروم به منزلم فرمود: برگرد با من و امشب نزد من بمان . پس رفتم با آن حضرت پس داخل شد آن حضرت به خانه وقت غروب آفتاب پـس نـظـر كـرد بـه غـلامـان خود ديد مشغول گل كارى مى باشند براى ساختن اخيه براى رستوران يا غير آن ناگاه ديد سياهى را با ايشان كه از ايشان نيست فرمود چيست كار اين مـرد بـا شـما؟ گفتند: كمك مى كند ما را و ما چيزى به او مى دهيم ، فرمود: مزدش را گفتگو كـرده ايـد؟ گفتند: نه ، اين مرد راضى مى شود از ما به هرچه به او بدهيم . پس حضرت رو آورد و زد ايـشـان را بـه تـازيـانـه و غضب كرد براى اين كار غضب سختى ، من گفتم : فداى تو شوم ! براى چه اذيت بر خودتان وارد مى آوريد، فرمود: من مكرر ايشان را نهى كـردم از مثل اين كار و اينكه كسى با ايشان كارى بكند مگر مقاطعه كنند با او در اجرتش و بـدان كـه نـيـسـت احـدى كـه كار بكند براى تو بدون مقاطعه پس تو زياد كنى براى آن كارش سه مقابل اجرتش را مگر آنكه گمان مى كند كه تو كم دادى مزدش را و اگر مقاطعه كـردى بـا او پـس بـدهـى بـه او مزدش را ستايش مى كند ترا به آنكه وفا كردى و اگر زياد كردى بر مزدش يك حبه مى داند آن را و منظور دارد آن زيادتى را.(26)
دهم ـ روايت شده از ياسر خادم كه گفت : چون حضرت امام رضا عليه السلام خلوت مى كرد جـمع مى كرد تمام حشم خود را از كوچك و بزرگ نزد خود و با ايشان سخن مى گفت و انس مـى گـرفـت بـا ايـشان و انس مى داد ايشان را، و آن حضرت چنان بود كه هرگاه مى نشست بر خوان طعام نمى گذاشت كوچك و بزرگى تامير آخور و حجام را مگر آنكه مى نشاند او را بـا خـودش سـر سـفره اش ، و ياسر گفت كه فرمود حضرت به ما اگر ايستادم بالاى سـر شـمـا و شـما غذا مى خوريد برنخيزيد تا فارغ شويد و بسا مى شد كه آن حضرت بـعـضـى از مـاهـا را مـى خـوانـد عـرض مـى كـردنـد كـه ايـشـان مشغول غذا خوردنند مى فرمود بگذاريد ايشان را تا فارغ شويد.(27)
يـازدهـم ـ شيخ كلينى روايت كرده از مردى از اهل بلخ كه گفت : بودم با حضرت امام رضا عليه السلام در مسافرتش به خراسان پس روزى طلبيد خوان طعام خود را و جمع كرد بر آن مـوالى خـود را از سـيـاهان و غير ايشان پس گفتم فدايت شوم ! كاش ‍ خوان طعام آنها را سوار مى كردى ، فرمود: ساكت باش ! همانا پروردگار ما تبارك و تعالى يك است و مادر و پدر و ما يك است و جزاء به اعمال است .(28)
مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن بـود حـال آن حـضـرت بـا فـقـراء و رعـايـا لكـن وقـتـى فضل بن سهل ذوالرياستين بر آن حضرت وارد شد، يك ساعت ايستاد تا آنكه حضرت سر به جانب او بلند كرد و فرمود: چه حاجت دارى ؟ عرض كرد كه اى آقاى من ! اين نوشته اى اسـت كـه اميرالمؤ منين يعنى ماءمون براى من نوشته و اشاره كرد به كتاب حبوه كه ماءمون بـه او عـطـا كـرده بـود و در آن بـود آنـچـه او خـواسـتـه بـود از مـال و امـلاك و سلطنت ، و عرض كرد به آن حضرت كه شما اولى مى باشيد از ماءمون به عـطـا كـردن بـه مـثـل آنـچـه او عطا كرده ؛ زيرا كه شما وليعهد مسلمين مى باشيد. حضرت فـرمـود: بـخـوان آن را و آن كـتـابى بود در جلد بزرگى پس پيوسته ايستاده بود و مى خواند آن را پس چون فارغ شد از خواندن آن ، حضرت فرمود: يا فَضْلُ! لَكَ عَلَينا هذا مَا اَتَّقـَيـْتَ اللّهَ عـَزَّ وَ جـَلَّ. يـعـنى اى فضل ! از براى تو است بر ما اين نوشته مادامى كه بـپـرهـيزى از مخالفت خداوند عز و جل . و حضرت به اين يك كلمه محكم كارى او را به هم شـكـسـت و تـاب آن را بـاز كـرد. غـرض آن اسـت كـه حـضـرت اجـازه نـشـسـتـن بـه فضل نداد تا آنكه بيرون رفت .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:02 am

دوازدهـم ـ شـيـخ صـدوق از جـابـر بن ابى الضحاك روايت كرده است كه گفت : ماءمون مرا فرستاد تا حضرت رضا عليه السلام را از مدينه به مرو آورم و امر كرد مرا كه آن جناب را از راه بـصـره و اهواز و فارس حركت دهم و از طريق قم نبرم او را، و نيز امر كرد كه آن جـنـاب را در شـب و روز حـفـظ كـنـم تا به او برسانم . پس من در خدمت آن حضرت بودم از مـديـنـه تـا بـه مـرو و بـه خـدا سـوگـنـد كـه نـديـدم مـردى را مثل آن حضرت در تقوى و كثرت ذكر خدا در جميع اوقات خود و شدت خوف از حق تعالى ، و عـادت آن جـنـاب چـنـان بـود كه چون صبح مى شد نماز صبح را ادا مى كرد و بعد از سلام نـمـاز در مـصـلاى خـود مـى نـشـسـت و پـيـوسـتـه تـسـبـيـح و تـحـمـيـد و تـكـبـيـرو تـهـليـل مـى گـفـت و صـلوات بـر حـضـرت رسـول و آل او مـى فـرسـتـاد تـا آفـتـاب طـلوع مـى كـرد پس ‍ از آن سجده مى رفت و سجده را چندان طول مى داد تا روز بلند مى شد، پس سر از سجده بر مى داشت و يا از مردم حديث مى كرد و ايشان را موعظه مى فرمود تا نزديك زوال آفتاب ، پس از آن وضوى خود را تجديد مى نـمـود و بـه مـصـلاى خود عود مى كرد و چون زوال مى شد بر مى خاست و شش ركعت نافله ظـهـر مـى گـذاشـت و قـرائت مـى كـرد در ركـعـت اول بـعـد از حـمـد، سـوره ( قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُن ) و در ركعت دوم و چهار ركعت ديگر بعد از حمد ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در هر ركعتى سلام مى داد و پيش از ركوع ركعت دوم بعد از قرائت قنوت مى خواند و چـون از ايـن شـش ركـعـت فارغ مى شد بر مى خاست و اذان نماز مى گفت و دو ركعت ديگر نـافـله بـعـد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و دو ركعت ديگر نافله بـعد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و شروع به نماز ظهر مى كرد و چـون سـلام نـمـاز مـى داد تـسـبـيـح و تـحـمـيـد و تـكـبـيـر و تهليل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس سجده شكر به جا مى آورد و در سجده صد مرتبه مى گفت : شُكْرا للّهِ، پس سر بر مى داشت و بر مى خاست براى نافله عصر، پس شـش ركـعت نماز نافله به جا مى آورد و در هر دو ركعت بعد از حمد، سوره ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در هر ركعتى قنوت مى خواند و سلام مى گفت و چون فارغ مى شد از اين شش ركعت اذان نماز عصر مى گفت ، پس دو ركعت ديگر نافله عصر را با قنوت به جا مـى آورد، پـس اقـامه مى گفت و شروع مى كرد به نماز عصر و چون سلام مى داد تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس به سجده مى رفت و صد مرتبه مى گفت حمد اللّه و چون روز به پايان مى رسيد و آفتاب غروب مى كرد وضو مى گـرفـت و اذان و اقامه مى گفت و سه ركعت نماز مغرب را ادا مى كرد و در ركعت دوم پيش از ركوع و بعد از قرائت ، قنوت مى خواند و چون سلام نماز مى داد از مصلاى خود حركت نمى كرد و تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل مى گفت آنچه خدا خواسته باشد.
پـس سـجـده شكر به جا مى آورد سپس سر از سجده برمى داشت و با كسى تكلم نمى كرد تـا بـرخـيـزد و چـهـار ركـعـت نـمـاز نـافـله بـه دو سـلام به قنوت به جا آورد و در ركعت اول از ايـن چـهـار ركعت حمد و ( قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ ) و در ركعت دوم حمد و توحيد مى خواند و چون اين چهار ركعت فارغ مى شد مى نشست و تعقيب مى خواند آنچه خدا خواسته باشد، پس افطار مى كرد پس مكث مى فرمود تا قريب ثلث شب پس بر مى خاست و چهار ركعت عشاء را به جا مى آورد با قنوت در ركعت دوم و بعد از سلام در مصلاى خود مى نشست و ذكـر خـدا بـه جـا مـى آورد آنـچـه خـدا خـواسـتـه بـاشـد تـسـبـيـح و تـحـمـيـد و تـكبير و تـهـليـل مـى گـفت و بعد از تعقيب سجده شكر به جا مى آورد. پس به رختخواب مى رفت و چـون ثـلث آخـر شـب مـى شـد از فـراش خـواب بـرمـى خـاسـت در حـالى كـه مشغول بود به تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل و استغفار پس مسواك مى كرد و وضو مى گـرفـت و مـشـغـول هـشـت ركعت نماز نافله شب مى شد بدين طريق كه بعد از هر دو ركعتى سلام مى داد و در ركعت اول در هر ركعت آن يك مرتبه حمد و سى مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و بعد از اين دو ركعت ، چهار ركعت نماز جعفر به جا مى آورد و از نماز شب حـسـاب مى كرد و چون از اين شش ركعت فارغ مى شد دو ركعت ديگر را به جا مى آورد و در ركـعـت اول حـمـد و سـوره ( تَبارَكَ المُلك ) و در ركعت دوم حمد و سوره ( هَلْ اَتى عـَلَى الاِنـْسـانِ ) مى خواند و چون سلام نماز مى داد بر مى خاست و دو ركعت نماز شفع بـه جـا مى آورد در هر ركعت بعد از حمد، سه مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در ركـعـت دوم قـنـوت مـى خواند و چون از نماز شفع فارغ مى شد بر مى خاست و يك ركعت نـمـاز وتـر را بـه جـا مى آورد و در اين ركعت بعد از حمد، سه مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) و يك مرتبه ( قُلْ اَعوُذُ بِرَّبِ النّاس ) و يك مرتبه ( قُلْ اَعوُذُ بِرَبِّ الْفَلَق ) مى خواند، پس شروع مى كرد به خواند قنوت ، و در قنوت مى خواند:
( اَللّهـُمَّ صـَلِّ عـَلى مـُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اهْدِنا فيمَنْ هَدَيْتَ وَ عافِنا فيمَنْ عافَيْتَ وَ تَوَلَّنا فيمَنْ تَوَلَّيْتَ وَ بارَكْ لَنا فيما اَعْطَيْتَ وَ قِنا شَرَّ ما قَضَيْتَ فَاِنَّكَ تَقْضى وَ لايـُقـْضـى عـَلَيـْكَ اِنَّهُ لايـَذِلُّ مـَنْ والَيْتَ وَ لايَعِزُّ مَنْ عادَيْتَ تَبارَكْتَ رَبَّنا وَ تَعالَيْتَ ) .
پـس هفتاد مرتبه مى گفت ( اَسْتَغْفر اللّهَ وَ اَسئَلُهُ التَّوْبَةَ ) و چون سلام نماز مى داد مى نشست به جهت خواندن تعقيب و چون فجر نزديك مى شد بر مى خاست براى دو ركعت نـافـله فـجـر و در ركـعـت اول حمد و ( قُلْ يا اَيُّهَا الكافِروُنَ ) و در ركعت دوم حمد و توحيد مى خواند و چون فجر طلوع مى كرد اذان و اقامه مى گفت و دو ركعت فريضه صبح را بـه جا مى آورد و چون سلام نماز مى گفت تعقيب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شـكـر بـه جـا مـى آورد و چـون سـلام نماز مى گفت تعقيب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شكر به جا مى آورد و چندان طول مى داد تا روز بالا آيد و عادت آن جناب آن بود در جـمـيـع نمازهاى واجبه يوميه در ركعت اول حمد و سوره ( اِنّا اَنَزَلْناهُ ) و در ركعت دوم حمد و سوره ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند مگر در نماز صبح جمعه و ظهر و عصر آن روز كـه در ركـعـت اول حمد و سوره جمعه و در ركعت دوم حمد و سوره منافقين مى خواند و در نـمـاز عـشـاء شـب جـمعه در ركعت اول حمد و جمعه و در ركعت دوم حمد و ( سَبَّحِ اسْمَ رَبَّكَ الاَعـلى ) مـى خـوانـد و در نـمـاز صـبـح دوشـنـبـه و پـنـجـشـنـبـه در ركـعـت اول حـمـد و ( هَلْ اَتى عَلَى الانسانِ ) و در ركعت دوم حمد ( هَلْ اَتيك حَديثُ الغاشية ) مى خواند، و به جهر و آشكارا مى خواند قرائت نمازهاى مغرب و عشاء و نماز شب و شفع و وتر و صبح را؛ و آهسته قرائت مى كرد نمازهاى ظهر و عصر را و در نمازهاى چهار ركعتى در دو ركعت آخر سه مرتبه مى خواند ( سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ ) و در فنوت جميع نمازهايش اين دعا را مى خواند:
( رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّكَ اَنْتَ الاَعَزُّ الاَجَلُّ الاَكْرَمُ ) .
و در هـر بـلدى كـه ده روز قـصـد اقـامـت مـى كـرد روزهـا روزه مـى گـرفـت و چـون شـب داخـل مـى شـد ابـتـداء مـى كـرد بـه نماز پيش از افطار و در بين راه كه مقيم نبود نمازهاى واجبى را دو ركعت به جا مى آورد مگر مغرب را كه همان سه ركعت را به جا مى آورد و ترك نـمـى كـرد نافله مغرب و نماز شب و وتر و دو ركعت فجر را نه در سفر و نه در حضر اما نـوافـل نهاريه را در سفر ترك مى كرد و بعد از هر نماز مقصوره كه نماز ظهر و عصر و عـشـاء بـاشـد سى مرتبه مى گفت : ( سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اَلا اللّهُ وَ اللّهُ اَكـبـَرُ ) و مـى فـرمـود ايـن بـه جهت تمامى نماز است . ( وَ ما رَاَيْتُهُ صَلّى صَلوةَ الضـُحى فى سَفَرٍ وَ لاحَضَرٍ ) ؛ و نديدم كه آن حضرت نماز ضحى گزارد در سفر و نـه در حـضـرت . و در سـفـر هـيـچ روزه نـيمى گرفت و عادت آن جناب آن بود كه در دعا كـردن ابـتـداء مـى كـرد بـه ذكـر صـلوات بـر رسـول و آل او عـليـهـم السلام و بسيار مى كرد اين كار را در نماز و غير نماز و شبها كه در فراش خـوابـيـده بود تلاوت قرآن بسيار مى نمود و هرگاه مى گذشت به آيه اى كه در او ذكر بـهـشـت يـا آتـش شـده گـريـه مـى كـرد و از حـق تـعـالى سـؤ ال بهشت مى كرد و پناه مى جست به خدا از آتش و در جميع نمازهاى شبانه روزى خود بسم اللّه را بـلنـد مى گفت و چون ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدُ ) تلاوت مى كرد، آهسته بعد از اين آيه مى گفت ( اَللّهُ اَحَدٌ ) و چون از آن سوره فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت ( كـَذلِكَ اللّهُ رَبُّنـا ) و چـون مـى خـوانـد ( قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُن ) ، آهسته در دل مـى گـفـت ( يا اَيُّهَا الْكافِروُن ) و چون از آن فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت ( رَبىَّ اللّهُ وَ دينِى الاِسْلامُ ) و چون سوره والتين والزيتون تلاوت مى كرد بعد از فراغ ، مى گفت ( بَلى وَ اَنَا عَلى ذلِكَ مِنَ الشّاهِدينَ ) و چون سوره ( لااُقْسِمُ بـِيَوْمِ القِيامَةِ ) مى خواند بعد از فراغ ، مى گفت ( سُبْحانَكَ اَللُّهمَّ بَلى ) و چـون سـوره جـمـعه قرائت مى كرد بعد از ( قُلْ ما عِنْدَاللّهِ خَيْرُ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارة ) ، مى گفت ( لِلَّذين اتَّقَوْا ) پس مى گفت ( وَاللّهُ خَيْرُ الرّازِقينَ ) و چون از سوره فاتحه فارغ مى شد، مى گفت ( اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ) و چون مى خواند ( سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاَعلى ) ، آهسته مى گفت ( سُبْحان رَبِّىَ الاَعلى ) و چون در قـرآن ( يـا اَيُّهـا الَّذينَ آمَنوُا ) قرائت مى كرد، آهسته مى گفت ( لَبَّيْكَ اللّهم لَبَّيك ) .
و در هيچ بلدى وارد نمى شد مگر اينكه مردم قصد خدمتش مى نمودند و چون خدمتش شرفياب مى شدند از معالم دين خود مى پرسيدند حضرت ايشان را جواب مى فرمود و حديث مى كرد ايـشـان را احـاديـث بـسـيـار مـروى از پـدرش از پـدرانـش از عـلى عـليـه السـلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم پس چون آن حضرت را به نزد ماءمون بردم از من خبر حال آن حضرت را در بين راه پرسيد من خبر دادم او را به آنچه از آن جناب مشاهده كرده بودم در اوقات شب و روز و در اوقات حركت و اقامت آن حضرت ، پس ماءمون گفت بلى يابن ابـى الضـحاك على بن موسى بهترين اهل زمين و اعلم و اعبد ايشان است پس خبر مده مردم را بـه آنـچـه از آن جـنـاب ديـده اى بـه جـهـت آنـكـه مـى خـواهـم ظـاهـر نـشـود فـضـل آن مـگر بر زبان من و به خدا استعانت مى جويم بر اين نيت كه دارم كه او را بلند كنم و قدر او را رفيع سازم . تمام شد حديث شريف .(29)
( بِاللّهِ اَسْتَفْتِحُ وَ بِاللّهِ اَسْتَنْجِحَ وَ بِمُحَمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَتَوَجَّهُ، اَللّهُمَّ سـَهِّلْ لى حُزوُنَةَ اَمْرى كُلِّهِ وَ يَسِّرْلى صُعُوبَتَهُ، اِنَّكَ تَمْحُو ما تَشاءُ وَ تُثْبِتُ وَ عِنْدَكَ اُمُّ الْكِتابِ. )
و نـقـل فـرمـوده از حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام كه هيچگاهى مهموم نشدم و براى امـرى و تـنـگ نـشـد بر من معاشم و مقابل نشدم با حريف شجاعى و اين دعا خواندم مگر آنكه خداوند هم و غم مرا برطرف كرد و روزى فرمود مرا نصرت بر دشمنانم .(30)
( سـُبـْحانَ خالِقِ النُّورِ، سُبْحانَ خالِقِ الظُّلْمَةِ، سُبْحانَ خالِقِ الْمِياهِ، سُبْحانَ خالِقِ السَّمـواتِ، سـُبـْحـانَ خـالِقِ الاَرَضـيـنَ، سـُبـْحانَ خالِقِ الرِّياحِ وَ النَّباتِ، سُبْحانَ خالِقِ الْحـَيـاة و الْمـُوْتِ، سـُبـْحـانَ خـالِقِ الثَّرى وَ الفـَلَواتِ، سـُبـْحـان اللّه وَ بـِحَمْدِهِ ) . (31)
فقير گويد: كه در فصل بعد از اين نيز ذكر شود بسيارى از مناقب و مكارم اخلاق حضرت امام رضا عليه آلاف التّحيّة و التّسليم و لا قوّة الاّ بِاللّهِ العلىِّ العَظيم .


در اينجا آزمون بيست و پنجم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:06 am

فصل سوم : در دلائل و معجزات حضرت امام رضا عليه السلام

ما اكتفا مى كنيم به ذكر چند معجزه كه ده معجزه اولش از ( عيون اخبار ) است :
اول ـ از مـحـمـّد بـن داود روايـت اسـت كـه گفت : من و برادرم نزد حضرت رضا عليه السلام بـوديـم كه كسى آمد و به او خبر داد كه چانه محمّد بن جعفر عليه السلام را بستند يعنى بمرد، پس آن حضرت برفت و ما همراه آن حضرت برفتيم ديديم چانه اش را بسته اند و اسـحـاق بـن جـعـفـر عـليـه السـلام و فـرزنـدانـش و جـمـاعـت آل ابوطالب مى گريند، حضرت ابوالحسن نزد سرش نشست و در رويش نظر كرد و تبسم نمود و اهل مجلس را بد آمد و بعضى گفتند اين تبسم از راه شماتت بود به مردن عمش .
راوى گـفـت : پـس حضرت برخاست و بيرون آمد تا در مسجد نماز گزارد ما گفتيم : فداى تـو شـويـم ! از اينها شنيديم درباره تو حرفى كه ناخوش آمد ما را وقتى كه تو تبسم نمودى ، حضرت فرمود: من تعجب از گريه اسحاق كردم ، و او به خدا پيش از محمّد بميرد و مـحـمـّد بـر او بـگـريـد. راوى گـويـد: پـس مـحـمـّد بـرخـاسـت از بـيـمـارى و اسـحـاق بمرد.(32) و نيز از يحيى بن محمّد بن جعفر عليه السلام مروى است كه گفت : پدرم بيمار شد سخت ، امام رضا عليه السلام به عيادت او آمد و عمم اسحاق نشسته بود و مـى گـريـسـت و سـخت بر او جزع مى كرد، يحيى گفت كه حضرت ابوالحسن عليه السلام بـه مـن مـلتـفـت شـد و گـفـت : چـرا عـمـت مـى گـريـد؟ گـفـتـم : مـى تـرسـد بـر او از ايـن حـال كـه مى بينى . فرمود كه غمگين مشو كه اسحاق زود باشد كه پيش از پدرت بميرد. يحيى گفت كه پدرم به شد و اسحاق بمرد.(33)
دوم ـ على بن احمد بن عبداللّه بن احمد بن ابوعبداللّه برقى روايت كرده از پدرش از احمد بـن ابـى عـبـداللّه از پدرش از حسين بن موسى بن جعفر عليه السلام كه گفت : ما در دور ابـوالحـسـن رضـا عليه السلام بوديم و ما جوانان بوديم از بنى هاشم كه جعفر بن عمر عـلوى بـر ما بگذشت و او هياءتى كهنه (يعنى جامه هاى كهنه ) و طورى خراب داشت ما به يكديگر نگاه كرديم و بخنديديم از هياءت او، حضرت رضا عليه السلام فرمود: عنقريب او را خواهيد ديد صاحب مال و تبع بسيار! پس نگذشت مگر يك ماه يا نحو آن كه والى مدينه گـشـت و حـالش نـيكو شد پس مى گذشت بر ما و همراه او خواجه سرايان و حشم بودند. و ايـن جـعـفـر، جـعـفـر بـن مـحـمّد بن عمر بن الحسن بن على بن عمر بن على بن الحسين عليهم السلام است .(34)
سـوم ـ از ابـوحـبـيـب بـنـاجـى مـروى اسـت كـه گـفـت : در خـواب ديـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه بـنـاج آمـده و در مـسـجـدى كـه هـر سـال حاج آنجا فرود مى آيند فرود آمده و گويا من رفتم به سوى او و سلام كردم بر او ايـسـتـادم پـيـش روى او و ديـدم پـيـش روى او طـبـقـى از بـرگ نخيل مدينه بود و در آن بود خرماى صيحانى ، قبضه اى از آن برداشت و به من داد شمردم هـيـجـده خـرمـا بـود، پـس چـنـيـن تـاءويـل كـردم كـه مـن بـه عـدد هـر يـك خـرمـا يـك سـال بـمـانـم و چون از اين خواب بيست روز بگذشت در زمينى بودم كه براى زراعت آن را اصـلاح مـى نمودم كسى آمد و خبر قدوم حضرت امام رضا عليه السلام آورد كه در آن مسجد فـرود آمـده و از مـديـنـه مى آيد و مردم مى شتافتند به سوى او، پس من نيز آمدم او را ديدم نـشـسـتـه در مـوضـعـى كـه ديـده بـودم پـيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم را، و زير او حـصـيـرى بـود چـنانچه در زير آن حضرت بود و پيش او طبقى از برگ خرما بود و در آن خـرمـاى صـيحانى بود. سلام كردم بر او و جواب داد و مرا نزديك خواند و كفى از آن خرما بـداد بـشـمـردم هـمـان عـدد بـود كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم داده بود، گـفـتـم : زيـاد كـن يـابـن رسـول اللّه ! فـرمـود: اگـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليه و آله و سلم از اين زيادتر مى داد ما هم مى داديم .(35)
چهارم ـ روايت كرده احمد بن على بن حسين ثعالبى از ابوعبداللّه بن عبدالرحمن معروف به صـفـوانـى كـه گـفـع : قـافـله اى از خراسان به جانب كرمان بيرون آمد دزدان بر ايشان ريـخـتـنـد و مـردى از ايـشـان را گـرفـتـنـد كـه بـه كـثـرت مـال مـتـهم مى داشتند، او در دست ايشان مدتى بماند او را عذاب مى كردند تا خود را فديه دهـد و خـلاص شـود. از جـمـله او را در بـرف واداشـتند و دهنش از برف پر كردند و زبانش فـاسـد شـد بـه طورى كه قدرت بر سخن گفتن نداشت ، آمد به خراسان و شنيد خبر امام رضـا عـليـه السـلام را و آنـكه آن حضرت در نيشابور است پس در خواب ديد گويا كسى به او مى گويد پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم وارد خراسان شده علت خود را از او بـپـرس بـسا باشد ترا دوايى تعليم كند كه نفع دهد، گفت كه هم در خواب ديدم كـه گـويـا نـزد آن حـضـرت رفـتم و از آنچه بر سر من آمده بود شكايت كردم و علت خود گـفـتـم ، بـه مـن فـرمود زيره و سعتر و نمك بستان و بكوب و در دهن گير دوبار يا سه بـار، كـه عـافيت مى يابى . پس آن مرد از خواب بيدار شد و فكر نكرد در آن خوابى كه ديـده بـود و اهـتمامى ننمود در آن تا به دروازه نيشابور رسيد به او گفتند كه امام رضا عـليه السلام از نيشابور كوچ كرده و در رباط سعد است ، در خاطر مردم افتاد كه نزد آن حـضـرت رود و حـكـايـت خـود را به آن جناب بگويد شايد دوايى او را تعليم كند كه نفع بـخـشـد. پـس بـه ربـاط سـعـد آمـد و بـر آن حـضـرت داخل شد گفت : اى پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم قصه من چنين و چنان است و دهـان و زبـانـم تـبـاه شـده و حرف نمى توانم زدن مگر به سختى پس مرا دوايى تعليم فـرمـا كه از آن منتفع شوم . فرمود: آيا تعليم نكردم ترا؟ برو و آنچه در خواب به تو گفتم چنان كن . آن مرد گفت : يابن رسول اللّه ! اگر توجه كنى يك بار ديگر بگويى ، فـرمـود: بـگـير قدرى از زيره و سعتر و نمك و بكوب و در دهن گير و دوبار يا سه بار كـه عنقريب عافيت مى يابى . آن مرد گفت : آن كار كردم و عافيت يافتم ثعالبى گفت : از صفوانى شنيدم كه مى گفت من آن مرا را ديدم و اين حكايت را از او شنيدم .(36)
پـنـجـم ـ از ريـان بـن الصـلت روايت است كه گفت : وقتى كه اراده عراق كردم و عزم وداع حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام داشـتـم در خاطر خود گفتم چون كه او را وداع كنم از او پـيـراهـنـى از جـامـه هـاى تـنـش بـخـواهـم تـا مـرا در آن دفـن كـنـند و درهمى چند بخواهم از مال او كه براى دخترانم انگشترها بسازم ، چون او را وداع كردم گريه و اندوه از فراق او غـلبه كرد بر من و فراموش كردم كه آنها را بخواهم ، چون بيرون آمدم آواز داد مرا كه يا ريـان ! بـاز گرد، بازگشتم به من گفت : آيا دوست نمى دارى كه درهمى چند ترا دهم تا بـراى دخـتران خود انگشترها سازى ؟ آيا دوست نمى دارى كه پيراهنى از جامه هاى تن خود به تو بدهم تا ترا در آن كفن كنند چون عمرت به سر آيد؟ گفتم : يا سيدى ! در خاطرم بود كه از تو بخواهم ، اندوه فراق تو بازداشت مرا، پس بلند كرد وساده را و پيراهنى بـيـرون آورد و بـه من داد و بلند كرد جانب مصلى را و درهمى چند بيرون آورد و به من داد، شمردم سى درهم بود.(37)
شـشـم ـ از هـرثـمـة ابـن اعـيـن روايـت اسـت كـه گـفـت : داخل شدم بر سيد و مولايم يعنى حضرت رضا عليه السلام در سراى ماءمون و مذكور مى شـد در سـراى مـاءمـون كـه حضرت رضا عليه السلام وفات يافته و به صحت نرسيده بـود، داخـل شـدم و مـى خـواسـتـم اذن دخـول بـر او حـاصـل كـنـم ، در مـيان خادمان و معتمدان ماءمون غلامى بود او را ( صبيح ديلمى ) مى گـفـتند و او سيد مرا از دوستان بود و در اين وقت ( صبيح ) بيرون آمد چون مرا ديد گـفـت : يـا هرثمه ! آيا نمى دانى كه من معتمد ماءمونم بر سر و علانيه او؟ گفتم : بلى ، گـفـت : بـدان مـرا مـاءمـون بـخـوانـد بـا سـى غـلام ديـگـر از مـعـتـمـدان در ثـلث اول شـب رفـتـيـم نـزد او و شـبـش مانند روز شده بود از كثرت شمعها و پيش او شمشيرهاى بـرهـنـه تـيـز زهـر داده نـهـاده بـود. مـا را يك يك بخواند و به زبان از ما عهد و ميثاق مى گـرفـت و هـيـچ كـس ديـگر غير ما آنجا نبود، با ما گفت اين عهد بر شما لازم است كه آنچه شـمـا را بـگـويم بنماييد و هيچ خلاف نكنيد، ما همه بر آن سوگند خورديم . گفت : هر يك شـمـشـيـرى بـر مـى گـيرد و مى رويد تا داخل مى شويد بر على بن موسى الرضا عليه السـلام در حـجـره اش ، اگـر او را ايستاده يا نشسته يا خفته مى بيند هيچ سخن با او نمى گـويـيـد و شـمـشـيـرهـا بر او مى نهيد و گوشت و خون و موى و استخوان و مغزش را در هم آميخته مى كنيد بعد از آن بساط او را بر او مى پيچيد و شمشيرها را به آن پاك مى كنيد و نـزد مـن بـيـايـيد، و براى هر كدام از شما براى اين كار كه كنيد و پوشيده داريد ده بدره درهـم دو ضـيـعـه مـنتخب يعنى مستقل خوب مقرر كرده ام و بهره و نصيب و حظ براى شما است چـندانكه من زنده ام و باقيم . گفت : پس ما شمشيرها را به دست گرفتيم و بر او در حجره اش داخـل شـديـم ديديم به پهلو خوابيده بود و مى گردانيد طرف دستهاى خود را و تكلم مـى كرد به كلامى كه ما نمى دانستيم ، پس غلامها شمشيرها برآوردند و من شمشير خود را نـهـادم و ايـستاده بودم و مى ديدم ، و گويا كه او مى دانست قصد ما را پس ‍ چيزى پوشيده بـود در تـن كـه شمشيرها بر او كار نمى كرد، پس آن بساط را بر او پيچيدند و بيرون آمـدنـد نـزد مـاءمـون ، مـاءمون گفت : چه كرديد؟ گفتند: به جا آورديم آنچه گفتى يا امير، گفت : چيزى از اين وانگوييد.
چـون صـبـح طـالع شـد مـاءمون بيرون آمد و در جاى خود نشست با سر برهنه و تمكه هاى گـشـاده و اظـهـار وفـات امـام عـليـه السـلام كـرد و براى تعزيه بنشست ، پس ‍ برخاست پـابـرهـنـه و سـر بـرهـنـه بيامد تا او را ببيند و من در پيش او مى رفتم چون در حجره آن حـضـرت داخـل شـد همهمه اى شنيد بلرزيد و به من گفت نزد او كيست ؟ گفتم : نمى دانم يا امـيـرالمـؤ منين ! گفت : زود برويد و ببينيد، صبيح گفت : ما درون حجره شديم ديديم سيدم در مـحـراب خـود نـشسته نماز مى گزارد و تسبيح مى كند. گفتم : يا امير! اينك شخصى در مـحـراب نـمـاز مـى گـزارد و تسبيح مى گويد، ماءمون بلرزيد پس گفت : مرا بازى داديد لعـنـت كند خدا بر شما، پس به من روى كرد از ميان جماعت و گفت : يا صبيح ! تو او را مى شـناسى ببين كيست نماز مى كند؟ پس من داخل شدم و ماءمون بازگشت و چون به آستانه در رسـيـدم امـام عـليـه السـلام بـه مـن گـفت : يا صبيح ! گفتم : لبيك يا مولاى من ! و بر رو افـتـادم ، فرمود: برخيز خداى رحمت كند بر تو مى خواهند كه خاموش كنند نور خدا را به دهن هاى خود، خدا تمام كننده است نور خدا را هر چند كافران كراهت داشته باشند آن را. پس بـازگـشـتـم نـزد ماءمون ديدم كه رويش سياه شده همچون شب تاريك گفت : يا صبيح ! چه خـبـر دارى ؟ گـفـتـم : يـا اميرالمؤ منين ! به خدا كه او است در حجره نشسته و مرا بخواند و چنين و چنين گفت ، صبيح گفت : پس ماءمون بندهاى خود نبست و امر كرد كه جامه هايش را رد كـردنـد يعنى جامه هاى عزا را از تن كند و جامه هاى سابق خود را طلبيد و پوشيد و گفت : بگوييد غش كرده بود و به هوش آمد. هرثمه گفت : من شكر و حمد خداى بسيار نمودم و بر سـيـد خـود حـضـرت رضـا عـليـه السـلام داخل شدم چون مرا ديد فرمود: يا هرثمه ! آنچه صـبـيـح بـا تـو گـفـت بـا كـسـى مـگـو مـگـر كـسـى كـه خـداى عـز و جـل دل او را امـتـحـان كرده باشد براى ايمان به محبت ما و ولايت ما، گفتم : نعم يا سيدى ، بـعـد از آن فـرمـود: يـا هـرثـمه ! ضرر نمى كند كيد ايشان بر ما تا كتاب به مدت خود برسد، يعنى عمر به سر آيد و اجل برسد.(38)
هـفـتـم ـ روايت است از محمّد بن حفص گفت : حديث كرد مرا يكى از آزادشدگان حضرت موسى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام كه گفت : من و جماعتى در خدمت امام رضا عليه السلام بوديم در بيابانى پس سخت تشنه بوديم ما و چهارپايان ما به حدى كه ترسيديم بر خودمان كه از تـشنگى هلاك شويم پس حضرت يك جايى را وصف كرد و فرمود بياييد به آن موضع كـه آنـجـا آب مى يابيد، گفت : به آن موضع آمديم و آب يافتيم و چهارپايان را آب داديم تـا هـمـه سـيـراب شـديم ما و هر كه در آن قافله بود پس كوچ كرديم ، پس حضرت ما را فرمود تا آن چشمه را بجوييم ، جستيم و نيافتيم مگر پشك شتر و نديديم از چشمه اثرى .
راوى گـويـد: ايـن حـكـايـت را پـيـش مـردى از اولاد قـنـبـر كـه بـه اعـتـقاد خود صد و بيست سـال از عـمـرش گـذشـتـه بـود مـذكور داشتم آن مرد قنبرى هم اين قصه را به همين شرح بگفت و گفت من هم در خدمت او بودم ، و قنبرى گفت در آن وقت امام عليه السلام به خراسان مى رفت .(39)
مـؤ لف گـويـد: كه اين آيت باهره از آن حضرت شبيه است به آنچه از جدش ‍ اميرالمؤ منين عـليـه السـلام ظـاهـر شـده از حـديـث راهـب كـربـلا و صـخـره و ايـن معجزه را عامه و خاصه نـقـل كـرده انـد و شـعراء به شعر درآورده اند و كيفيت آن چنان است كه حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـلام در وقـت تـوجـه فـرمـودنش به صفى مرور فرمود به كربلا، فرمود به اصـحـابـش آيـا مـى دانـيـد كـه كـجـا اسـت ايـنـجا؟ به خدا سوگند كه اينجا مصرع حسين و اصـحـابـش است ، پس كمى رفتند تا رسيدند به صومعه راهبى در ميان بيابان در حالى كـه تشنگى سخت به اصحاب آن حضرت عارض شده بود و آب ايشان تمام گشته بود و هر چه از يمين و يسار تفحص كرده بودند آب پيدا نكرده بودند، حضرت فرمود كه ساكن اين دير را ندا كنيد كه نگاه كند، چون نگاه كرد، از او از مكان آب پرسيدند گفت مابين من و آب زياده از دو فرسخ است و در اين نزديكى آب نيست و از براى من آب يك ماه مرا مى آورند كه به نحو تنگى با آن زندگانى مى كنم و اگر نبود آن من هم از تشنگى هلاك مى گشتم ، حـضـرت فـرمـود بـه اصـحـاب خـود آيـا شـنـيديد كلام راهب را؟ گفتند: بلى ، آيا امر مى فرمايى ما را تا قوه داريم به همان جايى كه راهب اشاره مى كند برويم و آب بياوريم ؟ فـرمـود: حاجتى به اين نيست ! پس گردن استر خود را برگردانيد به سمت قبله و اشاره فـرمـود بـه يـك جـايـى نـزديـك ديـر فـرمـود: بـگشاييد زمين اين مكان را! پس جماعتى با بـيـل خـاك آن زمـيـن را بـرداشتند ناگاه سنگ بزرگى ظاهر شد كه مى درخشيد، گفتند: يا امـيـرالمـؤ منين ! اينجا سنگى است كه بيل به آن كار نمى كند، فرمود: به درستى كه اين سـنـگ بـر روى آب واقـع اسـت اگـر از مـحل خود زايل شود خواهيد يافت آب را، پس كوشش كـردنـد در كـنـدن سـنـگ و جـمـع شـدنـد گـروهـى و قـصـد كردند كه آن سنگ را حركت دهند نتوانستند و سخت شد بر ايشان ، حضرت چون اين بديد از استر پياده شد و آستين بالا زد انـگـشـتـان خـود را گذاشت در زير سنگ و حركت داد سنگ را پس از آن كند آن را و افكند دور به مسافت ذراع بسيارى پس چون سنگ برداشته شد ظاهر شد آب ! آن جماعت مبادرت كردند بـه سـوى آن و آشـامـيـدنـد از آن ، و بـود آب از هـر آبـى كـه در سـفـرشان خورده بودند گواراتر و سردتر و صافى تر.
پـس فـرمـود: از ايـن آب تـوشـه برداريد و سيراب شويد، هرچه خواستند آب آشاميدند و بـرداشـتـنـد. پـس اميرالمؤ منين عليه السلام آمد نزد آن سنگ و آن را به دست گرفت و به جـاى خـود گـذاشـت و امـر كـرد كـه روى آن خـاك ريـختند و اثرش پنهان شد لكن هر يك از اصـحـاب آن حـضـرت مـكان آب را مى دانستند پس كمى رفتند حضرت فرمود به حق من بر گـرديـد بـه موضع چشمه ببينيد مى توانيد آن را پيدا كنيد، مردم برگشتند و در تفحص چـشـمـه بـرآمـدنـد و هـرچـه كـاوش كـردنـد و ريگها را پس و پيش كردند چشمه آب را پيدا نـكـردنـد! راهب كه آن چشمه آب را مشاهده كرد ندا كرد كه اى مردم ! مرا پايين بياوريد پس بـه هـر حـيـله بـود او را از ديـرش پـايـيـن آوردنـد پـس ايـسـتـاد مـقـابل اميرالمؤ منين عليه السلام و گفت : اى مرد! تو پيغمبر مرسلى ؟ فرمود: نه ، گفت : مـلك مـقـربـى ؟ فـرمـود: نـه ، گـفـت : پـس تـو كـيـسـتـى ؟ فـرمـود: مـنـم وصـى رسـول اللّه محمّد بن عبداللّه خاتم النبيين صلى اللّه عليه و آله و سلم . پس راهب شهادت گفت و اسلام آورد و گفت اين دير بنا شده در اينجا به جهت طلب كسى كه بكند اين سنگ را و بـيـرون آورد از زيـر آن آب و عالمى چند قبل از من گذشتند و به اين سعادت نرسيدند و حـق تـعـالى مـرا روزى فـرمـود و مـا مـى يابيم در كتابى از كتابهاى خودمان و شنيديم از عالمان خودمان كه در اين گوشه زمين چشمه اى است كه بر آن سنگى است كه نمى شناسد مـكـان آن را مـگـر پـيـغـمـبر يا وصى پيغمبر، پس راهب جزء جيش حضرت اميرالمؤ منين عليه السـلام گـرديـد و در ركـاب آن حضرت شهيد شد پس حضرت متولى دفن او شد و بسيار براى او استغفار كرد.
و سيد حميرى اين حكايت را در قصيده مذهبه به نظم در آورده و فرموده :
وَ لَقَْد سَرى فيما يَسيرُ بِلَيْلَةٍ

بَعْدَ الْعِشاءِ بِكَرْبَلا فى مَوْكِبٍ

حَتّى اَتى مُتَبَتِّلاً(40) فى قائِمٍ

اَلْقى قَواعِدَهُ بِقاعٍ مَجْدَبٍ

فَدَ نافَصاحَ بِهِ فَاَشْرَفَ مائِلا

كَالنَّسْرِ فَوْقَ شَظِيّةٍ(41) مِنْ مَرْقَبٍ(42)

هَلْ قُرْبَ قائِمِكَ الَّذى بَوَّاْتَهُ

ماءٌ يُصابُ فَقالَ ما مِنْ مَشْرَبٍ

اِلاّ بِغايَةِ فَرْسَخَيْنِ وَ مَنْ لَنا

بِالْماءِ بَيْنَ نَقى (43) وَقَي (44) سَبْسَبٍ

فَثَنَى اْلاَعِنَّةَ نَحْوَ وَعْثٍ(45) فَاَجْتَلى

مَلْساءُ يَلْمَعُ كَالّلُجَيْنِ الْمُذْهَبِ

قالَ اَقْلبِوُها اِنَّكُمْ اِنْ تَقْلِبُوا

تَرَوْوُا وَ لاتَرَوْوُنَ اِنْ لَمْ تُقْلَبِ

فَاعْصَوْ صَبُوا فى قَلْعِها فَتَمَنَّعَتْ

مِنْهُمْ تَمَنَّعُ صَعْبَةٍ تُرْكَبِ

حَتّى اِذا اَعْيَتْهُمُ اَهْوى لَها

كَفَّا مَتى تَرِدَ الْمُغالِبَ تَغْلِبِ

فَكَاَنّهَا كُرَةٌ بِكَفّ حَزَوَّرٍ(46)

عَبْلَ(47) الذِّراعِ دَخابِها فى مَلْعَبِ

فَسَقاهُمُ مِنْ تَحْتِها مُتَسَلْسِلا

عَذْبا يَزيدُ عَلَى الاَلَذِّاْلاَعْذَبِ

حَتّى اِذا شَرِبُوا جَميعا رَدَّها

وَ مَضى فَخَلَتْ مَكانُها لَمْ يُقْرَبِ(48)

هـشـتـم ـ از هـيـثـم بـن ابـى مـسـروق نـهـدى روايـت شـده كـه مـحـمـّد بـن الفـضـيـل گـفـت كـه مـن در ( بطن مر ) فرود آمدم و مرا عرق مدنى در پهلو و در پا بـرآمد و آن را ( علت رشته ) مى گويند مانند ريسمان چيزى برآيد و غالبا از پا بـرآيـد، پـس ‍ در مـديـنـه بـه حـضـرت رضـا عـليـه السـلام داخـل شـدم فرمود: چرا ترا دردناك مى بينم ؟ گفتم : چون به ( بطن مر ) آمدم عرق مـدنـى در پـهـلو و پـايـم بـرآمـد. پـس اشاره نمود به آن يك كه در پهلويم بود در زير بـغـل و سـخـنـى گفت و بر آن آب دهن افكند بعد از آن فرمود از اين باكى نيست بر تو و نـظـر كرد به آنچه در پايم بود. پس گفت ، ابوجعفر عليه السلام فرمود: از شيعيان ما هـر كـه مـبـتـلا بـه بـلايـى شـود پـس صـبـر كـنـد، خـداى عـز و جل براى او اجر هزار شهيد نويسد.
مـن در خاطر گفتم كه من به خدا از اين علت پانرهم ، هيثم گفت : هميشه آن رشته از پاى او بر مى آمد تا بمرد.(49)
نـهـم ـ از عـبـداللّه بـن مـحـمـّد هـاشـمـى روايـت اسـت كـه گـفـت : روزى بـر مـاءمـون داخـل شـدم مـرا بـنـشاند و هر كس پيش او بود بيرون كرد پس طعام خواست بخورديم و طيب بـه كـار بـرديـم پـس فـرمود پرده بكشيدند پس خطاب كرد به يكى از آنان كه در پس پرده بودند يعنى از كنيزان مغنيه و گفت باللّه كه مرثيه كن براى ما آن را كه در طوس اسـت يـعـنى حضرت رضا عليه السلام را كه در طوس دفن كرديم ، مغنيه شروع كرد به خواندن ، خواند:
سَقْيا لِطُوسٍ وَ مَنْ اَضْحى بِها قَطِنا

مِنْ عِتْرِةِ الْمُصْطَفى اَبْقى لَنا حَزَنا؛

يـعـنـى سـيـراب سـازد بـاران رحـمـت مـر طـوس را و آن كس كه در آنجا ساكن است از عترت مـصـطـفى كه رفت و اندوه و غم براى ما بگذشت ، هاشمى گفت كه پس ‍ بگريست ماءمون و بـه مـن گفت : يا عبداللّه ! آيا اهل بيت من و اهل بيت تو مرا ملامت مى كنند بر اينكه ابوالحسن الرضـا عـليـه السلام را نصب كردم علم يعنى نشان و آيت براى عالميان ، به خدا قسم با تـو حـديـثـى كـنـم از او كـه تـعـجب كنى ، روزى نزد او آمدم و به او گفتم فداى تو شوم پـدرانـت مـوسـى و جـعـفر و محمّد و على بن الحسين عليهم السلام نزد ايشان بود علم آنچه شده است و خواهد شد تا روز قيامت و تو وصى ايشان و وارث علم ايشانى و علم ايشان نزد تو است و مرا به تو حاجتى دست داده است ، گفت بگو، گفتم اين زاهريه ، خطيه و بخت مند من است يعنى او را از ميان زنان دوست مى دارم و تقديم نمى دهم بر او هيچ يك از جوارى خود را و او چـنـد بـار حـامـله شـده و اسقاط مى كند و حالا حامله است ، مرا دلالت كن به چيزى كه عـلاج كـنـد بـه آن خـود را و سـالم مـانـد. فـرمـود: مـتـرس و خـاطـر جـمـع دار از اسـقـاط طـفـل كه سالم مى ماند و پسرى مى زايد به مادر شبيه تر از همه مردم و خنصرى زائد در دست راست دارد نه آويخته و همچنين در پاى چپ خنصرى زائد دارد نه آويخته . و ( خنصر ) انـگـشـت كـوچـك را گـويـنـد. پـس در خاطر خود گفتم گواهى مى دهم كه خداى عز و جـل بـر همه چيز قادر است . پس زاهريه بزاد پسرى از همه مردم به مادرش مانندتر و در دسـت راسـت خـنـصـرى زايد داشت نه آويخته و هم در پاى چپ بر آنگونه كه حضرت رضا عـليـه السلام وصف كرده بود پس كيست كه ملامت مى كند مرا بر اينكه او را نصب كردم علم و آيت ميان عالميان .
شـيخ صدوق رحمه اللّه فرموده كه اين حديث زياده بر اين بود ما ترك كرديم آن را ( وَ لاحـَوْلَ وَ لا قـُوَّةَ اِلاّ بـِاللّهِ الْعـَلِىِّ الْعَظيم ) پس از آن فرموده كه دانستن حضرت امام رضـا عـليـه السـلام ايـن را بـه واسـطـه آن بـود كـه از پـدرانـش از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه او رسـيـده بـود و جـبرئيل براى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم آورده بود خبرهاى خلفاى بنى اميه و بنى عباس و اولاد ايشان را و آنچه كه بر دست ايشان جارى مى شود ( وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةِ اِلاّبِاللّهِ ) . انتهى .(50)
مؤ لف گويد: از چيزهايى كه حذف شده از اين حديث شعر دوم مرثيه است و آن اين است :
اَعْنى اَبَا الْحَسَِن الْمَاءْمُولَ اِنَّ لَهُ

حَقَّا عَلى كُلِّ مَنْ اَضْحى بِها شَجَنا
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:08 am

دهـم ـ از مـحـمـّد بـن الفـضـيـل مـروى اسـت كـه گـفـت : در آن سـال كـه هـارون برامكه غضب كرد و اول جعفر بن يحيى را بكشت و يحيى را حبس كد و بر سـر ايـشـان آمد آنچه آمد. ابوالحسن عليه السلام در عرفه ايستاده بود و دعا مى كرد بعد از آن سـر به زير انداخت . از او خبر پرسيدند، گفت : من خداى را مى خواندم بر برمكيان بـه سـبـب آنـچـه بـا پـدرم نـمـودنـد امـروز خـداى عـز و جـل دعـاى مـن دربـاره ايـشـان اجابت نمود. پس چون بازگشت نگذشت مگر اندكى كه جعفر و يـحـيـى مـغـضوب شدند و احوال ايشان برگشت ، ( مسافر ) گفت : من با ابوالحسن الرضـا عـليـه السـلام بـودم در مـنـى كـه يـحـيـى بـن خـالد بـا قـومـى از آل بـرمـك بـگـذشـتـنـد آن حـضـرت فـرمـود: مـسـكـيـنـانـنـد ايـنـان نـمـى دانـنـد كـه امـسـال چـه بـر سـرشان مى آيد! بعد از آن گفت : هاه و عجبتر آنكه ، هارون و من همچون اين دويـيم و دو انگشت به هم ضم نمود. ( مسافر ) گفت : به خدا كه من معنى سخن او را ندانستم تا او را با هارون دفن كرديم .(51)
يـازدهـم ـ شيخ مفيد رحمه اللّه در ( ارشاد ) به سند خويش روايت كرده از غفارى كه گـفـت : مـردى از آل ابـورافـع آزاد كـرده حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از من طلبى داشت مطالبه كرد از من و مبالغه نمود در طـلب خـود، مـن چـون چـنين ديدم نماز صبح در مسجد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ادا كـردم و روانـه شـدم بـه سـوى زمـانـى كـه نـزديـك شـدم بـه در منزل آن حضرت ، ديدم حضرت از منزل بيرون آمد در حالى كه سوار بر حمارى است و بر تـن شـريـفـش قـمـيـص و ردايـى ، چون نظرم بر آن حضرت افتاد خجالت كشيدم كه چيزى عرض كنم چون آن جناب به من رسيد ايستاد و نظر كرد به من ، من سلام كردم بر آن جناب و اين وقت ماه رمضان بود پس من عرض كردم به آن حضرت فدايت شوم !
مـولاى شـمـا فـلان از مـن طـلبـى دارد و بـه خـدا سـوگـنـد كـه مـرا رسوا ساخته . و من در دل خود گفتم كه حضرت به او مى فرمايد كه مطالبه از من نكند و به خد قسم كه نگفتم به آن حضرت كه چه قدر از من مى خواهد و نام نبردم از طلب او چيزى . پس امر فرمود مرا كـه بـنـشـيـنـم تـا برگردد، پس من نشستم در آنجا تا شام و نماز مغرب را به جا آوردم و حـضـرت نـيـامـد و من روزه بودم سينه ام تنگى كرد و خواستم برگردم كه ناگاه ديدم آن حـضـرت پـيـدا شـد و اطـراف آن جـنـاب جـمـاعـتـى از مـردم بـودنـد و اهل سؤ ال و فقراء سر راه حضرت نشسته بودند آن جناب بر ايشان تصدق كرد و گذشت تـا داخـل خـانـه شـد پـس بـيـرون تـشـريـف آورد و مرا خواند من برخاستم و با آن حضرت داخـل مـنـزل شـديـم و آن جـنـاب نـشست و من نيز نشستم و شروع كردم از ابن مسيب امير مدينه بـراى او حـديـث كـردن و بسيار مى شسد كه من با آن حضرت از ابن مسيب گفتگو مى نمودم پـس چـون از سـخـن گـفتن فارغ شدم حضرت فرمود گمان نمى كنم كه هنوز افطار كرده بـاشى ؟ عرض كردم ، نه . پس فرمود براى من طعام آوردند و در پيش ‍ من گذاشتند و امر فـرمود غلامى را كه با من طعام بخورد، پس من و آن غلام طعام خورديم و چون فارغ شديم فـرمود: آن وساده را بلند كن و آنچه در زير آن است بردار، من وساده را برداشتم ديدم در زيـر آن مـقدارى دينار است آن دينارها را برداشتم و در كيسه ام گذاشتم و امر فرمود چهار نـفـر از بـنـدگـان خـود را كـه هـمـراه مـن بـاشـنـد تـا مـرا بـه مـنزل برسانند. من گفتم : فدايت شوم ! شبگردى كه از جانب ابن مسيب است گردش مى كند و من كراهت دارم كه مرا ببيند كه با بندگان شما مى باشم ، فرمود: درست گفتى ، اصاب اللّه بـك الرشـاد فـرمـود بـه آنـهـا كـه همراه من باشند تا جايى كه من به آنان بگويم بـرگـردنـد، پـس هـمـراه مـن بـودنـد تـا نـزديـك بـه منزلم رسيدم و ماءنوس شدم آنها را بـرگـردانـيـدم پـس بـه مـنـزل رفـتـم و چـراغ طـلبـيـدم و در پـولهـا نـظـر كـردم ديـدم چهل و هشت دينار زر سرخ است و طلب آن مرد از من بيست و هشت دينار بود و در ميان آن پولها ديـنـارى ديـدم كـه مى درخشيد خوشم آمد از حسن او گرفتم آن را و نزديك چراغ بردم ديدم به خط واضح بر آن نقش است كه حق آن مرد بر تو بيست و هشت دينار است و مابقى براى تو است و به خدا قسم كه من معين نكرده بودم طلب آن مرد را از من .(52)
دوازدهـم ـ قـطـب راونـدى روايـت كـرده از ريـان بـن صلت گفت : رفتم به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام به خراسان و در دل خود گفتم كه بخواهم از آن حضرت از اين دينارها كـه بـه نـام آنـحضرت سكه زده شده ، پس چون بر آن حضرت وارد شدم فرمود به غلام خـود كـه ابـومـحـمـّد از اين دينارها كه اسم من بر آن است مى خواهد بياور سى عدد از آنها، غـلام آورد. مـن گرفتم آنها را، پس با خود گفتم كه كاش مرا مى پوشانيد به بعضى از جـامـه هـاى تـن شـريـفش ، چون اين خيال در دل من گذشت ، آن حضرت رو كرد به غلام خود فرمود كه بشوييد رختهاى مرا و بياوريد همچنان كه هست ، پس آوردند پيراهن و ازار و كفش آن حضرت را و به من دادند آنها را.(53)
سـيـزدهـم ـ ابـن شـهـر آشـوب از حـسن بن على وشا روايت كرده كه گفت : خواند مرا سيد من حضرت امام رضا عليه السلام به مرو و فرمود: اى حسن ! مرد على بن ابى حمزه بطائنى در ايـن روز و داخـل در قـبـرش شـد هـمـيـن سـاعـت و داخـل شـدنـد دو مـلك قـبـر بـر او و سـؤ ال كـردنـد از او كـه كـيست پروردگار تو؟ گفت : اللّه تعالى . گفتند: كيست پيغمبر تو؟ گفت : محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم . گفتند: كيست ولى تو؟ گفت على بن ابى طالب عليه السلام ، گفتند: بعد از او كيست ؟ گفت : حسن عليه السلام ، پس يك يك امامها را گفت تا رسيد به موسى بن جعفر عليه السلام . پرسيدند: بعد از موسى كيست ؟ سخن در دهان گردانيد و جواب نگفت زجرش ‍ كردند و گفتند: بگو كيست ؟ سكوت كرد، گفتند به او آيا مـوسـى بـن جعفر امر كرده ترا به اين ؟ پس زدند او را به عمودى از آتش و برافروختند بـر او قبر را تا روز قيامت . راوى گفت : من بيرون آمدم از نزد سيدم و تاريخ گذاشتم آن روز را پـس نـگـذشـت ايـام زيـادى كـه رسـيـد كـاغـذهـاى اهـل كـوفـه بـه مـرگ بـطـائنـى در آن روز و آنـكـه داخل در قبرش ‍ شده در آن ساعت كه حضرت فرمودند.(54)
چـهـاردهم ـ قطب راوندى روايت از ابراهيم بن موسى قزاز،(55) و بود او روزى در مـسـجـد رضـا عـليـه السـلام بـه خـراسـان گـفـت مـبـالغـه كـردم در سـؤ ال و طـلب چـيـز از حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام پس بيرون رفت آن حضرت به جهت اسـتـقـبـال بـعـضـى از آل ابـوطـالب پـس وقـت نـمـاز آمـد و آن حـضـرت ميل كرد به سوى قصرى كه آنجا بود پس فرود آمد در زير سنگ بزرگى كه نزديك آن قـصر بود و من با آن حضرت بودم و نبود با ما ثالثى ، پس فرمود: اذان بگو، گفتم : درنـگ كـنـيد تا برسند به ما اصحاب ما، فرمود: بيامرزد خدا ترا لاتُؤَخِّرونَّ الصَّلاةَ عَنْ اَوَّلِ وَقـْتـِهـا مـِنْ غـَيْرِ عِلَّةٍ عَلَيْكَ، اِبْدَاء بِاَوَّلِ الْوَقْتِ؛ فرمود: تاءخير ميانداز نماز را از اول وقـتـش بـه آخـر وقـتـش ‍ بـدون عـلتـى بـر تـو، ابـتـدا كـن بـه اول وقـت ، يـا آنـكـه فـرمـود بـر تـو بـاد هـمـيـشـه بـه اول وقـت ، پـس مـن اذان گـفـتـم و نـمـاز كـرديـم ، پـس گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه ! بـه تـحـقـيـق كه طول كشيد مدت در آن و عده اى كه به من دادى و من محتاجم و شـغـل شـمـا بـسـيـار اسـت و مـن مـمـكـنـم نـمـى شـود هـر وقـتـى كـه از شـمـا سـؤ ال كنم .
راوى گـفـت : پس آن حضرت خراشيد زمين را با تازيانه خود به نحو شدت و سختى پس دست برد به آن موضع كه كنده شده بود پس بيرون آورد شمشى طلا و فرمود: بگير اين را خداوند بركت دهد به تو در آن و انتفاع ببر به آن و كتمان كن آنچه را كه ديدى .
راوى گفت : پس خداوند تعالى بركت داد به من در آن تا آنكه خريدم در خراسان چيزى كه قـيـمـتـش هـفـتـاد هـزار اشـرفـى بـود و گـرديـدم غـنـى تـريـن مـردمـى كـه امثال خودم بودند در آنجا.(56)
پـانـزدهـم ـ و نـيز روايت كرده از احمد بن عمرو كه گفت : بيرون رفتم به سوى حضرت رضا عليه السلام و زوجه ام آبستن بود چون خدمت آن حضرت رسيدم عرض كردم : من وقتى كـه از شـهـرم بـيرون آمدم زوجه ام آبستن بود دعا كن كه حق تعالى بچه او را پسر قرار دهـد، فـرمود: او پسر است پس نام گذار او را عمر، گفتم : من نيت كرده ام كه او را على نام گذارم و امر كرده ام اهل بيت خود را كه او را على نام گذارند. فرمود: نام او را عمر بگذار، پس من وارد كوفه شدم ديدم از براى من پسرى متولد شده او را على نام گذاشته اند. پس مـن او را عمر نام گذاردم . همسايگان من كه مطلع شدند از اين مطلب گفتند ديگر ما تصديق نـمـى كـنـيـم بـعـد از اين چيزى را كه از تو نقل كنند يعنى همسايه هاى او كه سنى بودند گـفـتـنـد بر ما معلوم شد كه تو سنى هستى و نسبت شيعه گرى كه به تو داده اند خلاف بـوده و ما بعد از اين تصديق نمى كنيم چيزى را كه از اين مقوله به شما نسبت دهند. راوى گـويـد: آن وقـت فـهـمـيـدم كـه حـضـرت نـظرش بر من بيشتر بوده از خودم به نفس خودم .(57)
شـانـزدهـم ـ از ( بـصـائر الدرجـات ) مـنـقـول اسـت كـه احـمـد بـن عـمـر حلال گفت : شنيدم كه اخرس در مكه اسم حضرت رضا عليه السلام را مى برد و دشنام مى دهـد آن حـضرت را، گفت : داخل مكه شدم و كاردى خريدم ، پس ديدم او را، با خود گفتم به خـدا سـوگـنـد مـى كـشم او را هرگاه از مسجد بيرون بيايد، پس ايستادم سر راه او، ناگاه رقـعـه حضرت امام رضا عليه السلام به من رسيد نوشته بود در آن : بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ به حق من بر تو كه متعرض اخرس مشو پس به درستى كه خداوند تعالى ثقه و معتمد من است و او كافى است مرا.(58)
هـفـدهـم ـ شـيـخ مـفـيـد بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كـرده : در آن سـال كـه هـارون بـه حـج رفـت حـضرت امام رضا عليه السلام نيز به اراده حج از مدينه بـيرون شد همين كه رسيد به كوهى كه از طرف چپ راه است و نام آن ( فارغ ) است حضرت به آن نظرى افكند و فرمود: بانى فارغ و خراب كننده آن پاره پاره خواهد شد.
راوى گفت : ما نفهميديم معنى كلام آن حضرت را تا اينكه هارون به آن موضع رسيد فرود آمـد و جـعـفر بن يحيى برمكى بالاى آن كوه رفت و امر كرد كه مجلسى براى او در آن بنا كنند پس چون از مكه برگشت بالاى آن كوه رفت و امر كرد كه آن مجلس را خراب كنند پس چون به عراق رسيد جعفر بن يحيى كشته گشت و پاره پاره شد.(59)
هـيـجـدهـم ـ ابن شهر آشوب روايت كرده از ( مسافر ) كه گفت : من نزد حضرت رضا عـليـه السـلام بـودم در مـنى پس گذشت يحيى بن خالد در حالى كه دماغ خود را گرفته بـود از غـبـار، حـضـرت فـرمـود بـيـچـاره هـاى نمى دانند چه بر آنها وارد مى شود در اين سـال پـس فـرمـود: و عـجـبـتـر از ايـن بـودن مـن و هـارون اسـت بـا هـم مـثـل ايـن دو انـگـشت و دو انگشت خود را به هم چسبانيد.(60) و اين خبر به روايت شيخ صدوق گذشت .
نوزدهم ـ و نيز ابن شهر آشوب روايت كرده از سليمان جعفرى كه گفت در خدمت حضرت امام رضـا عـليـه السـلام بـودم در بـسـتـانـى از آن حـضـرت نـاگـاه گـنـجـشـكـى آمـد مـقابل آن حضرت بر زمين و شروع كرد به صيحه زدن و اضطراب كردن ، حضرت به من فرمود: اى فلان ! مى دانى كه اين عصفور چه مى گويد؟
گـفـتـم : نـه ، فرمود: مى گويد كه مارى مى خواهد جوجه هاى مرا بخورد، پس بردار اين عـصـا را و داخـل بـيـت شـو بـكـش مـار را، سـليـمـان گـفـت : عـصـا بـر دسـت گـرفـتـم داخل بيت شدم ديدم مارى كه در جولان است پس كشتم آن را.(61)
بيستم ـ و نيز ابن شهر آشوب روايت كرده از حسين بن بشار كه گفت : فرمود حضرت امام رضا عليه السلام كه عبداللّه مى كشد محمّد را، گفتم : عبداللّه بن هارون مى كشد محمّد بن هـارون را؟! فـرمـود: آرى ! عبداللّه كه در خراسان است مى كشد محمّد پسر زبيده را كه در بـغـداد است ، پس چنان شد كه آن حضرت خبر داده بود، يعنى عبداللّه ماءمون كشت محمّد امين برادر خود را، و آن حضرت به اين شعر تمثل مى جست :
وَ اِنَّ الضِّغْنَ بَعْدَ الضِّغْنِ يَغْشُو

عَلَيْكَ وَ يَخْرِجُ الدّاءَ الدَّفينا(62)

و شـايـد تمثل آن حضرت به اين شعر اشاره باشد به كشتن عبداللّه ماءمون آن حضرت را نيز.
مـؤ لف گـويـد: كـه در ذكـر اصـحـاب حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام در حـال عبداللّه بن المغيره روايتى نقل شده كه مشتمل بود بر آيت باهره از اين بزرگوار، و در فصل پنجم ذكر شود چند معجزه باهره از آن حضرت سلام اللّه عليه .


فصل چهارم : مختصرى از كلمات حكمت آميز و برخى از اشعار حضرت رضا عليه السلام

( اوّل ـ قالَ عليه السلام : صَديقُ كُلِّ اَمرِى عَقْلُهُ وَ عَدوُُّهُ جَهْلُهُ.(63) )
فرمود آن حضرت : كه دوست هر مردى عقل او است و دشمن او نادانى او است .
دوم ـ قـالَ عـليـه السـلام : اِنَّ اللّهَ يـُبـْغـِضُ الْقيلَ وَ الْقالَ وَ اِضاعَةَ الْمالِ وَ كَثْرَةَ السُّؤ الِ؛(64) يـعـنـى فـرمـود: خـداونـد دشـمـن دارد ( قـيـل و قـال ) را و ضـايـع كـردن مـال را و كـثـرت سـؤ ال را.
مـؤ لف گـويـد: ظـاهـرا مـراد از قـيـل و قـال ، مـراء و جـدال مـذمـوم است كه در روايات نهى از آن وارد شده بلكه از حضرت صادق عليه السلام مـنـقـول اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـودنـد: اول چـيـزى كـه نـهـى كـرد مـرا از آن پـروردگـارم عـز و جـل ، نـهـى كـرد از پـرسـتـش بتان و شرب خمر و ملاحات با مردم (65) و ( مـلاحـات عـ( همان مجادله و مراء است . و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمود چهار چيز اسـت كـه مـى مـيرانند دل را، گناه بالاى گناه كردن و با زنان زياد محادثه و هم صحبتى كردن و ممارات احمق . تو بگويى و او بگويد و آخرش ‍ برنگردد به خير، و با مردگان مـجـالسـت كـردن ، عـرض كـردنـد: يـا رسـول اللّه ! مـردگـان كـيـانـنـد؟ فـرمـود: كـل غـنـى مـتـرف (66) ؛ يـعنى هر توانگرى كه گذاشته شده بطور خود هرچه خـواهـد بكند يا هر توانگرى كه به ناز و نعمت پروريده شده . و نيز شيخ صدوق رحمه اللّه روايـت كـرده كـه بـه حضرت صادق عليه السلام عرض كردند كه اين خلقى كه مى بينيد تمام اينها از ناس و مردم محسوب مى شوند، فرمود: بينداز از مردم بودن آن كسى را كه ترك كرده مسواك كردن را و آن كسى را كه چهار زانو مى نشيند در جاى تنگ و كسى كه داخـل مـى شـود در چـيـزى كـه مـهـم او نـيـسـت و كـسـى كـه مـراء و جدال مى كند در چيزى كه علم به آن ندارد، و كسى كه سستى كند و بيمارى به خود ببندد بـدون علتى و كسى كه موى خود را ژوليده گذارد بدون مصيبتى و كسى كه مخالفت كند بـا يـاران خـود در حـق در حالى كه آنها متفق شده باشند بر آن و كسى كه افتخار كند به پـدران خـود در حـالى كـه خـودش خالى است از كارهاى خوب ايشان پس او به منزله خدنگ اسـت يعنى پوست خدنگ . و آن چوب درختى است محكم براى تير خوب است پوستهاى آن را مـى كـنند و دور مى افكنند تا به جوهر و اصلش مى رسد.(67) پس همچنان كه پـوسـت خـدنـگ را مـى كـنـنـد و دور مـى افـكـنـنـد بـا آن مـجـاورت و نـزديـكـى بـه لب و اصل خود همچنين كسى كه خالى است از فضايل و كمالات پدران خود او را دور مى افكنند و اعتنا به آن نمى كنند.
( وَ لَقَدْ اَحْسَنَ مَنْ قالَ: اَلْعاقِلُ يَفْتَخِرُ بَالْهِمَمِ الْعالِيَةِ لابِالرِّمَمِ الْبالِيَةِ ) .
كُنْ اِبْنَ مَنْ شِئْتَ وَ اكْتَسِبْ اَدَبا

يُغْنيكَ مَحْمُودُهُ عَنْ النَّسَبِ

اِنَّ الْفَتى مَنْ يَقُولُها اَنَاذا

لَيْسَ الْفَتى مَنْ يَقُولُ كانَ اَبى

دانش طلب و بزرگى آموز

تا به نگرند روزت از روز

جايى كه بزرگ بايدت بود

فرزندى كس نداردت سود

چون شير به خود سپه شكن باش

فرزند خصال خويشتن باش

سـوم ـ فـرمـود: مـا اهـل بيتى مى باشيم كه وعده اى كه به كسى داده ايم آن را دين خود مى بينيم ، يعنى ملتزميم كه مانند دين آن را ادا كنيم همچنان كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم چنين كرد.(68)
چـهـارم ـ فـرمود: بيايد بر مردم زمانى كه عافيت در آن زمان ده جزء باشد، نه جزء آن در اعتزال و كناره گزيدن از مردم و يك جزء ديگر در سكوت باشد.(69)
مـؤ لف گـويد: كه ما در فصل كلمات حضرت امام جعفر صادق عليه السلام آنچه شايسته اعـتـزال بـود ذكـر كـرديـم بـه آنـجـا رجـوع شـود، و بـراى ايـنـكـه ايـن محل را خالى نگذاريم اين چند شعر را كه مناسب مقام است ذكر مى نماييم :
نان جوين و خرقه پشمين و آب شور

سى پاره كلام و حديث پيمبرى

هم نسخه سه چارز علمى كه نافع است

در دين نه لغو بوعلى (70) و ژاژ بحترى

زين مردمان كه ديو از ايشان حذر كند

در گوشه اى نهان شده بنشسته چون پرى

با يك دو آشنا كه نيرزد به نيم جو

در پيش ملك همتشان ملك سنجرى

اين آن سعادت است كه بروى حسد برد

آب حيات و رونق ملك سكندرى

پنجم ـ روايت شده كه خدمت آن حضرت عرض شد كه چگونه صبح كرديد؟
فـرمـود: صـبـح كـردم بـه اجـل مـنـقـوص ، يـعـنـى مـدت عمرم پيوسته در كم شدن است ، و عـمـل مـحـفوظ هر چه مى كنم ثبت و حفظ مى شود و مرگ در گردن ما است و آتش ‍ پشت سر ما است و نمى دانم چه خواهد شد به ما.(71)
شـشـم ـ فـرمـود: در بـنـى اسـرائيـل عـابـد، عـابـد نـمـى گـشـت تـا آنـكـه ده سال سكوت كند، چون ده سال سكوت اختيار مى كرد عابد مى گشت !(72)
مـؤ لف گـويـد: كـه روايـات در مـدح سـكـوت بـسـيـار اسـت و مـقـام را گـنـجـايـش نـقـل نـيـسـت و مـن در ايـنـجـا اكـتـفـا مـى كـنـم بـه ايـن چـنـد شـعـر كـه از امـيـر خـسـرو نقل شده :
سخن گرچه هر لحظه دلكش تر است

چه بينى خموش از آن بهتر است

در فتنه بستن ، دهان بستن است

كه گيتى به نيك و بد آبستن است

پشيمان ز گفتار ديدم بسى

پشيمان نگشت از خموشى كسى

شنيدن ز گفتن به اردل نهى

كزين پر شود مردم از وى تهى

صدف زان سبب گشت جوهر فروش

كه از پاى تا سر همه گشت هوش

همه تن زبان گشت شمشير تيز

به خون ريختن زان كند رستخيز
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:11 am

هفتم ـ فرمود: هر كه راضى شد از حق تعالى به روزى كم ، حق تعالى راضى مى شود از او به عمل كنم .(73) و روايت شده از احمد بن عمر بن ابى شعبه حلبى و حسين بن يزيد معروف به نوفلى كه وارد شديم بر حضر رضا عليه السلام پس ‍ گفتيم به آن حـضـرت كـه مـا بـوديـم در وسـعـت رزق و فـراخـى عـيـش پـس تـغـيـيـر كـرد حـال مـا بـعـض تـغـيـيرات يعنى فقير شديم ، پس دعا كن كه خدا برگرداند آن را به ما، فـرمـود: چـه مـى خـواهـيـد بـشـويـد آيـا مـى خـواهـيـد پـادشـاهـان بـاشـيـد، آيـا خـوشـحـال مـى كـنـد شـما را كه مانند طاهر و هرثمه (74) باشيد، و لكن بوده بـاشـيـد بـر خـلاف ايـن عـقـيـده و آيـيـنـى كـه بـر آن مـى بـاشـيـد؟! گـفـتـم : نـه واللّه خـوشـحـال نـمـى كـنـد مـرا آنـكـه از بـراى من باشد دنيا و آنچه در آن است طلا و نقره و من بـرخـلاف اين حال باشم كه هستم ، حضرت فرمود: حق تعالى مى فرمايد: ( اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْرا وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُور ) .(75)
آنـگاه فرمود: نيكو كن ظن خود را به خدا پس بدرستى كه هر كسى نيكو شد گمان او به خـدا، بـوده بـاشـد خـدا نـزد گـمـان او و كـسـى كـه راضـى شـد بـه قـليـل از رزق ، قـبـول مـى فـرمـايـد حـق تـعـالى از او قـليـل از عـمـل را، و كـسـى كـه راضـى شـد بـه كـم از حـلال سـبـك مـى شـود مـؤ نـه او و سـبـز و تـازه مـى بـاشـنـد اهـل او و بـيـنـا مـى كـنـد خـداوند او را به درد دنيا و دواء آن و بيرون برد او را از دنيا به سلامت به سوى دارالسلام .(76)
هـشـتـم ـ شـيخ صدوق به سند متبر از ريان بن صلت روايت كرده كه گفت : خواند حضرت امام رضا عليه السلام براى من اين اشعار را كه از جناب عبدالمطلب است :
يَعيبُ النّاسُ كُلُّهُمُ زَمانا

وَ مالِزَمانِنا عَيْبٌ سِوانا

نَعيبُ زَمانَنا وَالْعَيْبُ فينا

وَ لَوْ نَطَقَ الزَّمانُ بِنا هَجانا

وَ اِنَّ الذِّئْبَ يَتْرُكُ لَحْمَ ذِئْبٍ

وَ يَاءْكُلُ بَعْضُنا بَعْضا عَيانا؛

يـعـنـى تـمـام مـردم ( روزگـار ) را عـيـب مـى كـنـنـد و حـال آنـكـه عـيـبـى بـراى روزگـار نـيـسـت سـواى مـا، حـاصل آنكه عيب روزگار ماييم ، اگر ما نبوديم روزگار عيب نداشت . و قريب به همين است قول آنكه گفته :
آبادى بتخانه ز ويرانى ما است

جمعيت كفر از پريشانى ما است

اسلام به ذات خود ندارد عيبى

هر عيب كه هست از مسلمانى ما است ؛

مـا عـيـب مى كنيم روزگار خود را و حال آنكه عيب در ما است و اگر روزگار تكلم كردى ما را هـجـو نمودى ، و همانا گرگ ترك مى كند خوردن گوشت گرگ را و لكن بعضى از ما مى خورد بعضى ديگر را بالعيان . و در بعضى اين شعر نيز اضافه شده :
لَبِسْنا لِلْخِداعِ مُسُوكَ ظَبْى

فَوَيْلٌ لِلْغَريبِ اِذا اَتانا(77) ؛

يـعنى پوشيدم براى گول زدن پوست آهو بر تن ، پس واى بر غريب هرگاه بيايد نزد ما.
نهم ـ روايت شده كه ماءمون نوشت به آن حضرت كه مرا موعظه كن ، حضرت نوشت :
اِنَّكَ فى دُنْيا(78) لَها مُدَّةٌ

يَقْبَلُ فيها عَمَلُ الْعامِلِ

اَمّا تَرَى الْمَوْتَ مُحيطا بِها

يَسْلُبُ مِنْها اَمَلَ اْلامِلِ

تُعَجِّلُ الذَّنْبَ بِما تَشْتَهى

وَ تَاءْمُلُ التَّوْبَةَ مِنْ قابِلٍ

وَ الْمَوْتُ يَاءْتى اَهْلَهُ بَغْتَةً

ماذاكَ فِعْلُ الْحازِمِ الْعاقِلِ(79) ؛

يـعـنـى بـه درسـتـى كـه تـو در دنيائى مى باشى كه از براى آن مدت و زمانى است كه عـمل ، عمل كننده در آن مدت مقبول مى شود، آيا نمى بينى كه مرگ احاطه كرده است به آن و ربـوده اسـت از آن آرزوى آروز كـنـنـده را، شـتـاب و تـعـجـيـل مـى كـنـى به گناه كردن و به آنچه اشتها دارى و آرزو مى كنى توبه كردن را سال آينده و حال آنكه مرگ به ناگاه بر اهل خود وارد مى شود، اين نيست كار شخص هشيار و عاقل .
شـيـخ صـدوق رحمه اللّه از ابراهيم بن عباس نقل كرده كه حضرت امام رضا عليه السلام در بسيارى از اوقات اين شعر را مى خواند:
اِذا كُنْتَ فى خَيْرٍ فَلا تَغْتَرِرْبِه

وَ لكِنْ قُلِ اللّهُمَّ سَلِّمْ وَ تَمِّم ؛

يعنى چون در خوبى و استراحت باشى به آن مغرور مشو و لكن بگو خدايا! اين نعمت را از تغيير سالم دار و تمام كن آن را بر من .
دهـم ـ مـحـمـّد بـن يـحيى بن ابى عباد از عموى خود روايت كرده كه گفت شنيدم من از حضرت رضـا عـليـه السـلام روزى كـه ايـن شـعـر را خـوانـد و كم بود آن حضرت شعر بخواند، فرمود:
كُلُّنا نَاءْمُلُ مَدّا فِى اْلاَجَلِ

وَ الْمَنايا هُنَّ آفاتُ اْلاَمَلِ

لاتَغُرَّنَّكَ اَباطيلُ الْمُنى

وَ اَلْزِمِ الْقَصْدَ وَدَعْ عَنْكَ الْعِلَل

اِنَّما الدُّنْيا كَظِلٍّ زائلٍ

حَلَّ فيها راكِبٌ ثُمَّ رَحَلَ؛

يـعـنـى هـمـه مـا آرزو مـى كـنـيـم كـه مـدت عـمـرمـان مـديـد شـود و حـال آنـكـه مـرگـهـا آفـتـهـاى آرزو اسـت فـريـب نـدهـد تـرا آرزوهـاى بـاطـل و مـلازم بـاش قـصد و آهنگ نمودن را و بگذار از خود بهانه ها را، اين است و جز اين نـيـسـت كـه دنـيـا مانند سايه اى است برطرف شونده كه سوارى در آن فرود آمد پس كوچ كرد.
مـن عـرض كـردم كـه ايـن شـعـرهـا از كـيست خداوند امير را عزيز دارد، فرمود: مردى از شما عراقى اين شعرها را گفته ، من گفتم : اين شعرها را ابوالعتاهيه خواند براى من از خودش ، حـضـرت فرمود: بياور اسمش را و واگذار اين را، يعنى نام بردن او را به ابوالعتاهيه بـه درسـتـى كه خداوند مى فرمايد: ( وَ لاتَنابَروا بِالاَلْقابِ ) (80) و شايد كراهت داشته اين مرد از اين لقب .(81)
مـؤ لف گـويـد: كـه ابوالعتاهيه ابواسحاق اسماعيل بن قاسم شاعر است كه وحيد زمان و فـريـداوان خود بوده در طلاقت طبع و رشاقت نظم خصوصا در زهديات و مذمت دنيا؛ و او در طـبـقـه بـشـار و ابـونواس بوده و در حدود سنه صد و سى در ( عين التمر ) قرب مـديـنـه مـنـوره مـتـولد شـده و در بـغـدا سـكـنـى داشـتـه ، گـفـته اند كه گفتن شعر نزد او سهل بود به نحوى كه مى گفت اگر بخواهم تمام كلام خود را شعر قرار دهم مى توانم ، و از اشعار او است :
اَلا اِنَّنا كُلُّنا بائدٌ

وَ اَىُّ بَنى آدَمَ خالِدٌ

وَ بَدْؤُهُمُ كانَ مِنْ رَبِّهِمْ

وَ كُلُّ اِلىْ رَبِّهِ عائدٌ

فَيا عَجَبا كَيْفَ يُعْصَى اْلاِلهُ

اَمْ كَيْفَ يَجحَدُهُ الْجاحِدُ

وَ فى كُلِّ شَىْءٍ آيَةٌ

تَدُلُّ عَلى اَنَّهُ واحِدٌ

وَ لَهُ ايضا
اِذِا الْمَرْءُ لَمْ يَعْتِقْ مِنَ الْمالِ نَفْسَهُ

تَمَلَّكَهُ الْمالُ الَّذى هُوَ مالِكُهُ

اَلا اِنَّما مالِى الَّذى اَنَا مُنْفِقٌ

وَ لَيْسَ لِيَ الْمالُ الَّذي اَنَا تارِكُهُ

اِذا كُنْتَ ذامالٍ فَبادِرْ بِهِ الَّذى

يَحِقُّ وَ اِلا اسْتَهْلَكَتْهُ مَهالِكُهُ

وفات كرد در سنه دويست و يازده در بغداد و وصيت كرد به قبرش ‍ بنويسند:
اِنَّ عَيْشا يَكُونُ آخِرُهُ الْمَوْتُ

لَعَيْشٌ مُعَجَّلُ التَّنْغيصِ

و ( عـتـاهـيـة ) بـر وزن كـراهـيـة ، يـعنى كم عقلى و گمراهى و مردم گمراه و بى عـقـل ، و ظـاهـرا بـه مـلاحـظـه ايـن مـعـنـى اسـت كـه حـضـرت فـرمـود به آن مرد كه اسم او (ابوالعتاهيه ) را بيار و اين لقب را بگذار، شايد كه كراهت داشته از آن .(82) و بـدان كـه يـكـى از ادباء اهل سنت در كتاب خود (83) قصيده اى از حضرت امام رضا عليه السلام نقل كرده كه مشتمل است بر حكم و مواعظ كثيره و من آن قصيده شريفه را در ( كتاب نفثة المصدور ) نقل كردم و در اينجا به جهت تبرك و تيمن به چند شعر از آن بدون ترجمه بيان مى كنم .
قصيده امام رضا عليه السلام درباره مسائل اخلاقى
قال (الامام الرضا عليه السلام ) عليه السلام :
اِرْغَبْ لِمَوْلاكَ وَ كُنْ راشِدا

وَاعْلَمْ بِاَنَّ الْعِزَّ فى خِدْمَتِهِ

وَاْتُل كِتابَ اللّهِ تُهْدى بِهِ

وَ اتَّبِعِ الشَّرْعَ عَلى سُنَّتِهِ

لاتَحْتَرِصْ فَالْحِرْصُ يُزْرِى الْفَتى

وَ يُذْهِبُ الرَّوْنَقَ مِنْ بَهْجَتِهِ

لِسانَكَ اَحْفَظْهُ وَ صُنْ نُطْقَهُ

وَ احْذَرْ عَلىْ نَفْسِكَ مِنْ عَثْرَتِهِ

فَالصُّمْتُ زَيْنٌ وَ وَقارٌ وَ قَدْ

يُؤْتى عَلَى اْلاِنْسانِ مِنْ لَفْظَتِهِ

مَنْ جَعَلَ الْخَمْرَ شِفاءٌ لَهُ

فَلا شَفاهُ اللّهُ مِنْ عِلَّتِهِ

لاتَصْحَبِ النَّذْلَ فَتَرْدى بِهِ

لاخَيْرَ فِى النَّذْلِ وَ لاصُحْبَتِهِ

لاتَطْلُبِ اْلاِحْسانَ مِنْ غادِرٍ

يَرُوغُ كَالثَّعْلَب فى رَوْغَتِهِ

وَ اِنْ تَزَوَّجْتَ فَكُنْ حاذِقَا

وَ اسْئَلْ عَنِ الْغُصْنِ وَ عَنْ مَنْبَتِهِ

يا حافِرَ الْحُفْرَةِ اَقْصِرْ فَكَمْ

مِنْ حافِرٍ يُصْرَعُ فى حُفْرَتِهِ

يا ظالِما قَدْ غَرَّهُ ظُلْمُهُ

اَىُّ عَزيزٍ دامَ فى عِزَّتِهِ

اَلْمَوْتُ مَحْتُومٌ لِكُلِّ الْوَرى

لابُدَّ اَنْ تَجْرَعَ مِنْ غُصَّتِهِ(84)

فـائدة : مـحـقـق كـاشانى رحمه اللّه در ( وافى ) از ( كافى ) و ( تهذيب ) ايـن روايـت را نـقـل كـرده كـه حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام از حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم حديث كرد كه آن حضرت فرمود هر كه را شنيديد كه شعر مى خواند در مساجد به او بگوييد خدا دهانت را درهم شكند همانا مسجد براى قرآن بنا شـده . آنـگـاه مـحـدث فـيـض فـرمـوده : اراده فـرمـوده از شـعـر، آن اشـعـارى را كـه مـشـتمل باشد بر تخيلات و تمويه و تغزل و تعشق نه كلام موزون ، زيرا كه بعضى از آنها مشتمل است بر حكمت و موعظه و مناجات با خداوند سبحانه ، و روايت شده كه از حضرت صـادق عـليـه السـلام پـرسيدند از خواندن شعر در طواف ، فرمود: آن شعرى كه باكى نباشد در آن ، باكى نيست در خواندن آن ، انتهى .(85)
فقير گويد: اشعارى كه مشتمل بر حكمت و موعظه باشد مانند همين اشعار است كه ذكر شد، و اما اشعار مناجات پس بسيار است از جمله مناجاتى است مروى از حضرت امام زين العابدين عـليـه السـلام ، طـاوس يـمـانـى نـقـل كـرده كـه ديـدم در دل شبى شخصى را كه چسبيده بر پرده كعبه و مى گويد:
اَلا اَيَّها الامَاءْمُولُ فى كُلِّ حاجَتى

شَكَوْتُ اِلَيْكَ الضُّرَّ فَاسْمَعْ شِكايَتى

اَلا يا رَجايى اَنْتَ كاشِفُ كُرْبَتى

فَهَبْ لِى ذُنُوبى كُلَّها وَاقْضِ حاجَتى

فَزادى قَليلٌ ما اَراهُ مُبَلِّغا

اَلِلزّادِ اَبْكى اَمْ لِبُعْدِ مَسافتَى

اَتَيْتُ بِاَعْمالٍ قِباحٍ رَدِيَّةٍ

فَما فِى الْوَرى خَلْقٌ جَنا كَجَنايَتى

اَتُحْرِقُنى بِالنّار يا غايَةَ الْمُنى

فَاَيْنَ رَجائى مِنْكَ اَيْنَ مَخافَتى ؟(86)


فـصـل پـنـجـم : در بـيـان رفـتـن حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام از مـديـنـه بـه مـرو و تفويضماءمون ولايت عهد را به آن سرور ايمان و ذكر مجلس مناظره آن جناب با علماى اديان

مخفى نماند: آنچه از روايات ظاهر مى شود آن است كه ماءمون چون مستقر بر خلافت گشت و فـرمـانـش در اطـراف عـالم نـافـذ گـرديـد و ايـالت عـراق را بـه حـسـن بـن سهل تفويض كرد و خود در بلده مرو اقامت نمود و در اطراف ممالك حجاز و يمن غبار فتنه و آشـوب ارتـفاع يافته بعضى از سادات به طمع خلافت رايت مخالفت برافراشتند، چون خـبـر در مـرو بـه سـمـع مـاءمـون رسـيـد بـا فـضـل بـن سـهل ذوالرياستين كه وزير و مشير او بود مشورت نمود بعد از تدبير و انديشه بسيار، راءى مـاءمون بر آن قرار گرفت كه حضرت رضا عليه السلام را از مدينه طلب نمايد و او را وليـعـهـد خود گرداند تا آنكه ساير سادات به قدم اطاعت پيش آيند و دندان طمع از خلافت بردارند. پس رجاء ابن ابى الضحاك را با بعضى از مخصوصان خود به خدمت آن حـضـرت فـرسـتـاد بـه سوى مدينه كه آن جناب را به سفر خراسان ترغيب نمايند، چون ايـشـان بـه خـدمـت آن حـضـرت رسـيـدنـد حـضـرت در اول حـال امـتـنـاع بـسـيـار نـمـود چـون مـبـالغـه ايـشـان از حـد اعتدال متجاوز گرديد آن سفر اثر را به جبر، اختيار نمود.
وداع امـام رضـا عـليـه السـلام بـا پـيـامـبـر و اهـل و عيال
و شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه از مـحـول سجستانى روايت كرده كه چون ماءمون طلب كرد امام رضـا عـليـه السلام را از مدينه به خراسان ، حضرت به جهت وداع با قبر پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سلم داخل مسجد شد و مكرر با قبر آن حضرت وداع مى كرد و بيرون مى آمد و بر مى گشت نزد قبر، و در هر دفعه صداى مباركش به گريه بلند بود، من نزديك آن حـضـرت رفـتـم و سـلام كـردم بـر آن جناب ، جواب داد، پس تهنيت گفتمش به آن سفر، فـرمـود: مـرا زيارت كن همانا من بيرون مى شوم از جوار جدم و مى ميرم در غربت و دفن مى شوم در پهلوى هارون .(87)
و شـيخ يوسف بن حاتم شامى ـ تلميذ محقق حلى ـ در ( درّالنظيم ) فرموده كه روايت كـردنـد جـماعتى از اصحاب امام رضا عليه السلام كه آن حضرت فرمود: زمانى كه من مى خـواسـتـم بـيـرون بـيـايـم از مـديـنـه بـه سـوى خـراسـان جـمـع كـردم عـيـال خود را و امر كردم ايشان را كه بر من گريه كنند تا بشنوم گريه ايشان را، پس ‍ تـقـسـيم كردم در بين ايشان دوازده هزار دينار و گفتم به ايشان كه من بر نمى گردم به سوى عيالم هرگز، پس گرفتم ابوجعفر جواد را و بردم او را در مسجد پيغبر صلى اللّه عـليـه و آله و سلم و گذاشتم دست او را بر كنار قبر و چسبانيدم او را به آن قبر شريف و خواستم حفظ او را به سبب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و امر كردم جميع وكيلان و حشم خود را به شنيدن و اطاعت فرمايش او و آنكه مخالفت او را ننمايند و فهمانيدم ايشان را كه او قائم مقام من است .(88)
عـلامـه مجلسى فرموده در ( كشف الغمه ) و غير آن از امية بن على روايت كرده اند كه گـفـت در سـالى كـه امـام رضـا عـليـه السـلام بـه حـج رفت و متوجه خراسان گرديد امام مـحـمدتقى عليه السلام را به حج برد و چون امام رضا عليه السلام طواف وداع كرد امام مـحـمـدتـقـى عـليه السلام بر دوش ( موفق ) غلام آن حضرت بود و او را طواف مى فرمود، چون به حجر اسماعيل رسيد به زير آمد و نشست و آثار اندوه از روى منورش ظاهر شد و مشغول دعا گرديد و بسيار طول داد، ( موفق ) گفت : برخيز فداى تو گردم ، گـفـت : از ايـنجا مفارقت نمى كنم تا وقتى كه خدا خواهد كه برخيزم ، موفق به خدمت امام رضـا عـليـه السـلام آمـد و احـوال فرزند سعادتمند او را عرض كرد، حضرت نزديك نور ديـده خـود آمـد و فـرمـود كـه بـرخـيـز اى حـبـيـب مـن ! آن نـهـال حـديـقـه امامت گفت : اى پدر بزرگوار چگونه برخيزم و مى دانم كه خانه كعبه را وداعـى كـردى كـه ديـگـر بـه سوى آن برنخواهى گشت و گريان شد، پس ‍ براى اطاعت پـدر بـزرگـوار خـود بـرخـاسـت و روانـه شد. و توجه آن حضرت به سوى خراسان در سال دويستم هجرت بود و در آن وقت موافق مشهور از عمر شريف امام محمّدتقى عليه السلام هـفـت سـال گـذشـتـه بـود، چـون مـتـوجـه آن سـفـر گـرديـد در هـر مـنـزل مـعجزات و كرامات بسيار از آن مخزن اسرار ظاهر مى شد و بسيارى از آثار آنها تا حال موجود است ، انتهى .(89)
تقدس مدرسه علميه رضويه قم
جـنـاب سـيـد عـبـدالكـريـم بن طاوس كه وفاتش در سنه ششصد و نود و سه است در ( فرحة الغرى ) روايت كرده : زمانى كه ماءمون حضرت امام رضا عليه السلام را طلبيد از مـديـنـه بـه خـراسـان ، حـضـرت حـركت فرمود از مدينه به سوى بصره و به كوفه نـرفـت و از بـصـره تـوجـه فـرمـود بـر طـريـق كـوفـه بـه بـغـداد و از آنـجا به قم و داخـل قـم شـد، اهـل قـم بـه اسـتـقـبـال آن حضرت آمدند و با هم مخاصمه مى كردند در باب ضيافت آن حضرت و هر كدام ميل داشتند كه آن حضرت بر او وارد شود، آن جناب مى فرمود كه شتر من ماءمور است يعنى هر كجا او فرود آمد من آنجا وارد مى شوم ، پس آن شتر آمد تا در يـك خـانـه خـوابـيـد و صـاحب آن خانه در شب آن روز در خواب ديده بود كه حضرت امام رضـا عـليـه السـلام فـردا مـهـمـان او خـواهـد بـود، پـس چـنـدى نـگـذشـت كـه آن محل مقام رفيعى گشت و در زمان ما مدرسه معموره است .(90)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:15 am

و صـاحـب ( كـشـف الغـمـة عـ( و ديگران نقل كرده اند كه چون حضرت امام رضا عليه السـلام داخـل نـيشابور شد در آن سفرى كه اختصاص يافت به فضيلت شهادت ، بود آن جـنـاب در مـهـدى (91) بـر اسـتـر شـهـبـاء كـه محل ركوب آن از نقره خالص بود.
( فـَعـَرَضَ لَهُ فِى السُّوقِ اْلاِمامانِ الْحافِظانِ لِلاَحاديث النَّبَوِيَّةِ اَبُوزَرْعَةٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَسْلَمَ(92) الطُّوسى ) ؛
پس پيدا و آشكار گرديد در بازار دو پيشواى كه حافظ احاديث نبوت بودند، ابوزرعه و محمّد بن اسلم طوسى پس عرض كردند:
( اَيُّهـَا السَّيِّدُ ابـْنُ السـّادَةِ، اَيُّهَا اْلاِمامُ وَ ابْنُ اْلاَئِمَّةِ، اَيُّهَا السُّلالَةُ الطّاهِرَةُ الرَّضِيَّةُ، اَيُّهـَا الْخـُلاصـَةُ الزّاكِيَةُ النَّبَوِيَّةِ، بِحَقِّ آبائِكَ الطّاهِرينَ وَ اَسْلافِكَ اْلاَكْرَمينَ اِلاّ اَرَيْتَنا وَجْهَكَ الْمُبارَكَ الْمَيْمُونَ وَ رَوَيْتَ لَنا حَديثا عَنْ آبائِكَ عَنْ جَدِّكَ نَذْكُرُكَ بِهِ ) :
يـعـنـى ابـوزرعـه و مـحـمـّد بن اسلم به آن حضرت عرض كردند: به حق پدران پاكيزه و گذشتگان گرامى خود، بنما به ما صورت مبارك خود را و روايت كن از براى ما حديثى از پدران خود از جدت كه ما ياد كنيم ترا به آن حديث :
( فـَاسـْتـَوْقـَفَ الْبـَغـْلَةَ وَ رَفـَعَ الْمَظَلَّةَ وَ اَقَرَّ عُيُونَ الْمُسْلِمين بِطَلْعَتِهِ الْمُبارَكَةِ الْمَيْمُونَةِ فَكانَتْ ذَوابَتاهُ كَذَوا بَتَيْ رَسولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم ) .
چـون ابوزرعه و ابن اسلم اين خواهش نمودند حضرت استر خود را نگاه داشت و سايبان مهد را بـرداشـت و روشـن كـرد چـشـمـهـاى مـسلمانان را به طلعت مبارك خود و مردم بر طبقات خو ايستاده بودند، بعضى صرخه مى كشيدند و گروهى مى گريستند و بعضى جامه بر تن مـى دريـدند و برخى خود را به خاك افكنده بودند و آنها كه نزديك بودند تنگ استر آن حضرت را مى بوسيدند و بعضى گردن كشيده بودند به سايبان مهد.
وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ:
گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى

روا بود كه ملامت كنى زليخا را

( اِلى اَنِ انـْتـَصـَفَ النَّهـارُ، وَ جـَرَتِ الدُّمـُوعُ كَاْلاَنْهارِ، وَ سَكَنَتِ اْلاَصْواتُ وَ صاحَتِ اْلاَئِمَّةُ وَ الْقـُضـاةُ، مـَعـاشِرَ النّاس اِسْمَعوُا وَ عُوْا وَ لاتُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم فى عِتْرَتِهِ وَ انْصِتُوا ) .
مردم به همان حال انقلاب بودند تا روز نميه رسيد و آن قدر مردم گريستند كه اگر جمع مـى گـشـت مـثـل نـهـر جـارى مـى شد، و صداها ساكت شد، پيشوايان مردم و قاضيان فرياد كشيدند كه اى مردم ! گوش بدهيد و ياد گيريد و اذيت مكنيد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم را در عـتـرتـش و سـكـوت كـنـيد، يعنى گريستن و صيحه كشيدن شما مانع شده كه حـضـرت امـام رضا عليه السلام بتواند حديث بفرمايد و اين اذيت آن حضرت است و اذيت آن حضرت ، اذيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم است .(93)
مـؤ لف گـويـد: بـه ايـنـجـا كـه رسيدم به خاطر آوردم واقعه حضرت سيدالشهداء عليه السـلام را روز عـاشـوراء در وقـتـى كـه مـقابل لشكر كوفه آمد خواست ايشان را موعظه و نصيحتى فرمايد آن محرومان از سعادت و سرگشتگان وادى ضلالت صداها بلند كردند و بـه فـرمـايـش آن حضرت گوش ندادند، امر فرمود ايشان را كه سكوت كنيد، ابا كردند، فـرمـود: ( وَيـْلَكـُمْ! مـا عـَلَيْكُمْ اَنْ تَنْصِتُوا اِلَىَ وَ تَسْمِعُوا قَوْلى وَ اَنَا اَدْعُوكُمْ اِلى سَبيلِ الرَّشا دِ ) .
و نـبـود در آنـجـا يك خداپرستى كه فرياد كند مردم ! اين پسر پيغمبر است چرا او را اذيت مى كنيد چرا ساكت نمى شويد كه موعظه خود را بفرمايد و كلام خود را به پايان رساند. و ايـن يـكـى از مطالب آن سيد مظلوم بود كه كميت شاعر در شعر خود اشاره به آن كرده و بر حضرت باقر عليه السلام خوانده و آن حضرت را به گريه درآورده .
قال رحمه اللّه :
وَ قَتيلٌ بِالطَّفِّ غُودِرَ فيهِمُ(94)

بَيْنَ غَوْغاءِ اُمَّةٍ وَ طَغامِ؛

يعنى شهيد در كربلاء مانده و گرفتار شد در ميان مردمان نانجيبى بين جماعتى از ناكسان و فـرومـايـگـان . روايـت شـده كه چون كميت قصيده ميميه خود را بر حضرت امام محمدباقر عـليه السلام خواند به اين شعر كه رسيد حضرت گريست و فرمود: اى كميت ! اگر نزد مـا مـالى بـود تـرا صـله مـى داديـم لكـن از بـراى تـو اسـت آن كـلامـى كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه حـسـان بـن ثـابـت فـرمود: ) لازِلْتَ مُؤَيَّدا ابِروُحِالْقُدُسِ ما ذَبَبْتَ عَنّا اَهْلَ الْبَيْتِ ) .(95)
رجوع كرديم به حديث سابق :
مـردمـان نـيـشابور گوش دادند كه حضرت امام رضا عليه السلام حديث بفرمايد، حضرت امـلاء فـرمود اين حديث را يعنى كلمه كلمه مى فرمود و ابوزرعه و محمّد بن اسلم كلمات آن حـضـرت را بـه مـردم مـى رسانيدند و كشيده شد براى نوشتن اين حديث بيست و چهار هزار قلمدان به غير از دواتها، فرمود:
حـديـث كـرد مـرا پـدرم حضرت موسى بن جعفر كاظم ، فرمود حديث كرد مرا پدرم جعفر بن مـحـمّد صادق ، فرمود حديث كرد مرا پدرم محمّد بن على باقر، فرمود حديث گفت مرا پدرم عـلى بـن الحـسـيـن زيـن العـابـديـن ، فـرمود: حديث گفت مرا پدرم حسين بن على (شهيد زمين كـربـلاء)، فرمود حديث فرمود مرا پدرم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب در زمين كوفه ، فـرمـود حـديـث فـرمـود مـرا بـرادرم و پـسـر عـمـم مـحـمـّد رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ، فـرمـود: حـديـث كـرد مـرا جبرئيل گفت شنيدم حضرت رب العزة سبحانه و تعالى مى فرمايد:
( كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلا اللّهُ حِصْنى فَمَنْ قالَها دَخَلَ حِصْنِى وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنى اَمِنَ مِنْ عَذابى ) .(96) ؛
يـعـنـى كـلمـه ( لا اِلهَ اِلا اللّهُ ) حـصـار مـن اسـت پـس هـر كـس كـه بـگـويـد آن را داخل در حصار من شده و كسى كه داخل در حصار من شود ايمن از عذاب من خواهد بود.
) صـَدَقَ اللّهُ سـُبْحانَهُ وَ صَدَقَ جَبْرَئيلُ وَ صَدَقَ رَسُولُ اللّهِ وَ اْلاَئِمَّة عَلَيْهِمُ السَّلامُ ) .(97)
و شيخ صدوق روايت كرده از ابوواسع محمّد بن احمد نيشابورى كه گفت : شنيدم از جده ام خـديـجـه دخـتـر حـمـدان بـن پـسـنـده كـه گـفـت : چـون حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام داخـل نـيـشـابور شد فرود آمد در محله فوزا در ناحيه اى كه معروف بود به ( لاشاباد ) در سراى جده من پسنده و او را ( پسنده ) براى آن گفتند كه حضرت امام رضا عـليـه السـلام او را از مـيـان مردم پسنديده و چون در خانه ما فرود آمد بادامى در جانبى از خـانـه بـكـاشـت آن بـادام بـرسـت و درخـتـى شـد و بـار آورد و در يـك سال ، مردم آن را بدانستند پس بادام آن درخت را براى شفا مى بردند، هر كه را علتى مى رسـيد به جهت تبرك از آن بادام تناول مى نمود عافيت مى يافت و هر كه درد چشم داشت از آن بـادام بـر چـشم خود مى نهاد شفا مى يافت و زن آبستن كه زاييدن بر او دشوار مى شد از آن بادام مى خورد دردش سبك مى شد و همان ساعت مى زاييد و اگر چارپايى قولنج مى شـد از شاخه آن درخت مى گرفتند و بر شكم او مى كشيدند خوب مى شد و باد قولنج از او مـى رفـت بـه بـركـت آن حـضرت ؛ پس روزگارى بگذشت آن درخت خشك شد جد من حمدان بـيامد و شاخه هاى آن را ببريد پس كور شد و پسرش كه او را ابوعمرو مى گفتند بيامد و آن درخت را از روى زمين ببريد مالش تمام برفت در باب فارس و مبلغ آن هفتاد هزار درهم بـود تـا هشتاد هزار درهم و براى او هيچ نماند، و ابوعمرو را دو پسر بود هر دو نويسنده ابـوالحـسـن مـحـمـّد بـن ابراهيم سمجور بودند يكى را ابوالقاسم مى گفتند و ديگرى را ابوصادق ، خواستند كه آن را عمارت كنند بيست هزار درهم كه بر آن عمارت صرف كردند و بيخ آن درخت كه مانده بود بكندند و نمى دانستند كه چه اثر از آن براى ايشان مى زايد پـس يـكـى رفـت سـر امـلاك امـيـر خـراسان او را برگردانيدند به نيشابور در محملى در حالتى كه پاى راستش سياه شده بود پس گوشت از پايش ريخت پس به آن علت بعد از يك ماه بمرد؛
و امـا آن بـرادر ديـگـر كـه بزرگتر بود او در ديوان سلطان در نيشابور مستوفى بود، روزى جـمـاعتى از كاتبان بالاى سرش ايستاده بودند و او خط مى نوشت يكى گفت : خداى چـشـم بد از كاتب اين خط دور كند! همان ساعت دستش بلرزيد و قلم از دستش ‍ بيفتاد و دانه اى بـر دسـتـش بـر آمـد و بـه منزل بازگشت . ابوالعباس كاتب با جماعتى نزد او آمدند و گـفتند اين از گرمى است واجب است كه امروز فصد كنى ، همان روز فصد كرد و فردا نيز بماندند و گفتند امروز هم فصد كن ، فصد كرد پس دستش سياه شد و گوشتش بريخت و از آن علت بمرد و موت هر دو برادر به يك سال نكشيد.(98)
و نـيـز شـيـخ صـدوق روايـت كـرده كـه چـون امـام رضـا عـليـه السـلام داخـل نـيـشـابـور شد در محله اى فرود آمد كه او را ( فوزا ) مى گفتند و آنجا حمامى بـنـا نـمود و آن حمام امروز به گرمابه رضا عليه السلام معروف است ، و آنجا چشمه اى بـود كـه آبـش ‍ كـم شـده بود كسى را واداشت كه آب آن را بيرون آورد تا بسيار شد و از بـيـرون دروازه حـوضـى ساخت كه چند پله پايين مى رفت بر سر چشمه اى ، پس حضرت داخـل در آن شـد و غسل كرد و بيرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم مى آمدند و به آن حـوض و غـسـل مـى كـردنـد و از آن مـى آشـامـيـدند براى طلب بركت و نماز بر پشت آن مى گـزاردنـد و دعـا مـى كردند و حاجتها از خدا مى خواستند و قضا مى شد و آن چشمه را امروز ( عين كهلان ) مى نامند و مردم تا امروز به آن چشمه مى آيند.(99)
مـؤ لف گـويـد: كـه ابـن شـهـر آشـوب نـيـز در ( مـنـاقـب ) ايـن روايـت را نقل فرموده و وجه تسميه آن چشمه را به ( عين كهلان ) ذكر كرده آنگاه فرموده كه آهـويـى به قصد آن حضرت آمد در آنجا پناه به حضرت گرفت ، و ابن حماد شاعر اشاره به همين نموده در شعر خود:
اَلَّذى لاذَبِهِ الظَّبْيَةُ

وَ الْقَوْمُ جُلُوسٌ

مَنْ اَبُوهُ الْمُرْتَضى

يَزْكُو وَ يَعْلُو وَ يَرُوس (100)

و شـيـخ صـدوق و ابن شهر آشوب از ابوالصلت روايت كرده اند كه چون امام رضا عليه السـلام بـه ده سـرخ رسـيـد در وقـتـى كـه در نـزد مـاءمـون مـى رفـت گـفـتـنـد: يـابـن رسول اللّه ! ظهر شده است نماز نمى كنيد؟ پس فرود آمد و آب طلبيد، گفتند كه آب همراه نداريم پس به دست مبارك خود زمين را كاويد آن قدر آب جوشيد كه آن حضرت و هر كه با آن حـضـرت بـود وضـو سـاخـتند و اثرش تا امروز باقى است ، و چون به سناباد رسيد پـشـت مـبـارك خـود را گـذاشت به كوهى كه ديگها از آن مى تراشند و گفت : خداوندا! نفع بـبـخـش بـه ايـن كـوه و بـركـت ده در هـرچـه در ظرفى گذارند كه از اين كوه تراشند و. فـرمود كه از برايش ديگها از سنگ تراشيدند و فرمود كه طعام آن حضرت را نپزند مگر در آن ديـگها و آن حضرت خفيف الا كل و كم غذا بوده . پس از آن روز مردم ديگها و ظرفها از آن تـراشـيـدنـد و بـركـت يـافـتـنـد، پـس حـضـرت داخل خانهئ حميد بن قحطبه طائى شد و داخـل شـد در قبه اى كه قبر هارون در آنجا بود، پس به دست مبارك خود خطى در جانب قبر او كشيد و فرمود كه اين تربت من است و من در اينجا مدفون خواهم گرديد و بعد از اين حق تـعـالى ايـن مـكان را محل ورود شيعيان و دوستان من خواهد گردانيد، به خدا سوگند كه هر كه از ايشان مرا در اين مكان زيارت كند يا بر من سلام كند البته حق تعالى مغفرت و رحمت خـود را بـه شـفـاعت ما اهل بيت براى او واجب گرداند، پس رو به قبله گردانيد و چند ركعت نـمـاز بـه جـا آورد و دعـاى بـسـيـار خـوانـد چـون فـارغ شـد بـه سـجـده رفـت و طـول داد سجده را. من شمردم پانصد تسبيح در سجده گفت پس سر برداشت و بيرون رفت .(101)
حرز شگفت انگيز امام رضا عليه السلام
و سـيد بن طاوس روايت كرده از ( ياسر ) خادم ماءمون كه گفت : زمانى كه وارد شد ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام در قصر حميد بن قحطبه بيرون كرد از تن لباس خود را و داد به حميد و حميد داد به جاريه خود كه بشويد آن را پس نگذشت زمانى كـه آن جـاريـه آمـد و بـا او رقـعـه اى بـود و داد بـه حـمـيـد و گـفت يافتم اين رقعه را در گـريـبـان لبـاس ابـوالحسن عليه السلام پس حميد به آن حضرت عرض كرد: فداى تو گردم ! به درستى كه اين جاريه يافته است رقعه اى در گريبان پيراهن تو، چيست آن ؟ فـرمـود تـعويذى است كه آن را از خود دور نمى كنم ، حميد گفت : ممكن است كه ما را مشرف كـنـى به آن ؟ پس فرمود كه اين تعويذى است كه هر كه نگاه دارد در گريبان خود دفع مـى شـود بلا از او و مى باشد براى او حرزى از شيطان رجيم ، پس خواند تعويذ را بر حميد و آن اين است :
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: بِسْمِ اللّهِ اِنِّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتُ تَقِيّا اَوْ غَيْرَ تَقِيّ بِاللّه السَّميعِ الْبَصيرِ عَلى سَمْعِكَ وَ بَصَرِكَ لاسُلْطانَ لَكَ عَلَىٍّّ وَ لا عَلى سَمْعي وَ لا عـَلى بـَصـَرى وَ لا عـَلى شـَعـْرى وَ لا عـَلى بَشَرى وَ لا عَلى لَحْمى وَ لا عَلى دَمى وَ لاعـَلى مـُخّى وَ لا عَلى عَصْبى وَ لا عَلى عِظامى وَ لا عَلى مالى وَ لا عَلى ما رَزَقَنى رَبّى سـَتـَرْتُ بـَيـْنـى وَ بـَيْنَكَ بِسِتْرِ النَّبوةِ الَّذى اسْتَتَرَ اَنْبِياءُ اللّهِ بِهِ مِنْ سَطَواتِ الْجَبابِرَةِ وَ الْفَراعِنَةِ، جِبْرائِيلُ عَنْ يَمينى وَ ميكائيلُ عَنْ يِسارى وَ اِسْرافيلُ عَنْ وَرائى وَ مـُحـَمَّدٌ صـَلَّى اللّهُ عـَلَيـْهِ وَ آلِهِ وَ سـَلَّمَ اِمـامـِى وَ اللّهُ مـُطَّلِعٌ عـَلِىَّ يـَمـْنـَعـُكَ مـِنّى وَ يَمْنَعُ الشَّيـْطـانُ مـِنـّى ، اَللّهـُمَّ لا يـَغـْلِبُ جَهْلُهُ اَناتَكَ اَنْ يَسْتَفِزَّنى وَ يَسْتَخِفِّنى ، اَللّهُمَّ اِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ، اَللّهُمّ اِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ، اَللّهُمَّ اِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ. ) (102)
و از بـراى ايـن حـرز حـكـايت عجيبى است كه روايت كرده آن را ابوالصلت هروى كه گفت : مـولاى مـن عـلى بـن مـوسـى الرضـا عـليـه السـلام روزى نـشـسـتـه بـود در منزل خود داخل شد بر او رسول ماءمون و گفت : امير تو را مى طلبد. پس امام عليه السلام بـر مى خاست و مرا فرمود نمى طلبد مرا ماءمون در اين وقت مگر به جهت كارى سخت و به خـدا كـه نـمـى تـوانـد بـا مـن بـدى كـنـد بـه جـهـت ايـن كـلمـات كـه از جـدم رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به من رسيده ، ابوالصلت گفت : همراه امام عليه السـلام بـيـرون رفتم نزد ماءمون ، چون نظر حضرت بر ماءمون ، نظر كرد به سوى او مـاءمـون و گـفـت : اى ابوالحسن ! امر كرده ام كه صد هزار درهم جهت تو بدهند و بنويس هر حـاجتى كه دارى ، پس چون امام پشت گردانيد ماءمون نظرى در قفاى امام كرد و گفت : اراده كردم من و اراده كرده است خدا، و آنچه اراده كرده است خدا بهتر بوده است .(103)
ورود حضرت امام رضا عليه السلام به مرو و بيعت مردم با آن حضرت به ولايت عهد
چـون حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام وارد مـرو شـد، مـاءمـون آن جـنـاب را تبجيل و تكريم تمام نمود و خواص اولياء و اصحاب خود را جمع نموده و گفت : اى مردمان ! مـن در آل عـبـاس و آل عـلى عـليـه السـلام تـاءمـل كـردم هـيـچ يـك را افـضل و احق به امر خلافت از على بن موسى عليه السلام نديدم پس رو كرد به حضرت امـام رضـا عـليـه السـلام و گـفـت : اراده كـرده ام كه خود را از خلافت خلع نمايم و به تو تـفـويض كنم ، حضرت فرمود: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است جايز نيست كه بـه ديـگـرى بـخـشـى و خـود را از آن معزول كنى و اگر خلافت از تو نيست ترا اختيار آن نـيـسـت كـه بـه ديـگـرى تـفـويـض نـمـايـى . مـاءمـون گـفـت : البـتـه لازم اسـت كه اين را قـبـول كـنـى ، حـضـرت فـرمـود: مـن بـه رضـاى خـود هـرگـز قبول نخواهم نمود و تا مدت دو ماه اين سخن در ميان بود و چندان كه او مبالغه كرد، حضرت چون غرض او را مى دانست امتناع مى فرمود.
چـون مـاءمـون از قـبـول خـلافـت آن حـضـرت مـاءيـوس گـرديـد گفت : هرگاه كه خلافت را قـبـول نـمـى كـنـى پس ولايت عهد مرا قبول كن كه بعد از من خلافت با تو باشد، حضرت فـرمـود كـه پـدران بـزرگـواران مـن مـرا خـبـر دادنـد از رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه من پيش از تو از دنيا بيرون خواهم رفت و مرا بـه زهـر سـتـم شهيد خواهند كرد و بر من ملائكه آسمان و ملائكه زمين خواهند گريست و در زمـين غربت در پهلوى هارون الرشيد مدفون خواهم شد، ماءمون از استماع اين سخن گريان شـد و گـفـت : تـا مـن زنـده ام كـى مـى تـوانـد تـو را بـه قـتـل رسـانـد يـا بـدى نيست به تو انديشه نمايد. حضرت فرمود: اگر خواهم مى توانم گفت ، كى مرا شهيد خواهد كرد! ماءمون گفت : غرض تو از اين سخنان آن است كه ولايت عهد مـرا قـبـول نـكـنـى تـا مـردم بـگويند كه تو ترك دنيا كرده اى ، حضرت فرمود: به خدا سـوگـنـد! از روزى كـه پـروردگـار مـن مـرا خـلق كـرده اسـت تـا بـه حال دروغ نگفته ام و ترك دنيا براى دنيا نكرده ام و غرض تو را مى دانم . گفت : غرض من چيست ؟ فرمود: غرض تو آن است كه مردم بگويند كه على بن موسى الرضا عليه السلام ترك دنيا نكرده بود بلكه دنيا ترك او را كرده بود، اكنون كه دنيا او را ميسر شد براى طمع خلافت ، ولايت عهد را قبول كرد. ماءمون در غضب شد و گفت : پيوسته سخنان ناگوار در برابر من مى گويى و از سطوت من ايمن شده اى ، به خدا سوگند كه اگر ولايت عهد مرا قبول نكنى گردنت را بزنم ! حضرت فرمود كه حق تعالى نفرموده است كه من خود را بـه مهلكه اندازم هرگاه جبر مى نمايى قبول مى كنم به شرط آنكه كسى را نصب نكنم و احدى را عزل ننمايم و رسمى را بر هم نزنم و احداث امرى نكنم و از دور بر بساط خلافت نظر كننم . ماءمون به اين شرايط راضى شد، پس حضرت دست به سوى آسمان برداشت و گفت : خداوندا! تو مى دانى كه مرا اكراه نمودند به ضرورت ، اين امر را اختيار كردم ، پـس مـرا مـؤ اخـذه مـكـن چـنـانـچـه مـؤ اخـذه نـكـردى دو بـنـده و دو پـيـغـمـبـر خـود يـوسـف و دانيال را در هنگامى كه قبول كردند ولايت را از جانب پادشاه زمان خود، خداوندا! عهدى نيست جـز عـهـد تو و و لايتى نمى باشد مگر از جانب تو، پس توفيق ده مرا كه دين ترا برپا دارم و سنت پيغمبر ترا زنده دارم ، همانا تو نيكو مولايى و نيكو ياورى .
پـس مـحـزون و گـريـان ولايـت عـهـد را از مـاءمـون قـبـول فرمود.(104)
روز ديـگـر كـه روز شـشـم مـاه مـبـارك رمـضـان بوده چنانچه ظاهر مى شود از ( تاريخ شـرعـيـه شـيـخ مـفيد ) ، ماءمون مجلسى عظيم ترتيب داد و كرسى براى آن حضرت در پـهـلوى كـرسـى خـود نـهـاد و وسـاده براى آن حضرت قرار داد و جميع اكابر و اشراف و سادات و علما را جمع كرد، اول پسر خود عباس را امر كرد كه با حضرت بيعت كرد بعد از آن سـايـر مـردم بـيـعـت كـردند پس بدره هاى زر آوردند و جوائز بسيار به مردم بخشيد و خـطـبـا و شـعـرا بـرخـاسـتـند و خطبه و قصائد غراء در شاءن آن حضرت خواندند و جائزه گـرفـتـنـد و امـر شـد كه در رؤ س منابر و مناير نام آن حضرت را بلند گردانند و وجوه دنـانـيـر و دراهـم بـه نـام نـامـى و لقـب گـرامـى آن حـضـرت مـزيـن گـردانـنـد، و در همان سال در مدينه بر منبر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم خطبه خواندند و در دعا به حضرت امام رضا عليه السلام گفتند:
( وَلِىَّ عَهْدِ الْمُسْلِمينَ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلى بن الْحُسَيْنِ بْنِ على بن اَبى طالِب عَلَيْهِمُ السّلام ) .
سِتَّة اباءِهُمُ ماهُمُ(105)

اَفْضَلُ مَنْ يَشْرَبُ صَوْبَ الْغَمامِ(106) .

و هـم مـاءمـون امر كرد به مردم سياه پوشى را كه بدعت بنى عباس بود ترك كنند و جامه هاى سبز بپوشند و يك دختر خود ام حبيبه را به آن حضرت تزويج كرد و دختر ديگر خود ام الفـضـل را بـه امـام مـحـمّد تقى عليه السلام نامزد كرد، و تزويج كرد به اسحاق بن مـوسـى دخـتـر عـمـش اسـحـاق بن جعفر را. در آن سال ابراهيم بن موسى برادر حضرت امام رضا عليه السلام به امر ماءمون با مردم حج كرد.(107)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:18 am

و روايت شده كه چون نزديك عيد شد ماءمون فرستاد خدمت آن حضرت كه بايد سوار شويد برويد به مصلى نماز عيد بگزاريد و خطبه بخوانيد حضرت پيغام فرستاد كه مى دانى مـن قـبـول ولايـت عـهد كردم به شرط آنكه در اين كارها مداخله نكنم مرا عفو كنيد از نماز عيد خـوانـدن بـا مـردم ، مـاءمون پيغام داد كه من مى خواهم در اين كار دلهاى مردم مطمئن شود به آنـكـه تـو وليـعـهـد مـنـى و بـشـنـاسـنـد فـضـل تـرا، حـضـرت قبول نكرد، پيوسته رسول مابين آن حضرت و ماءمون رفت و آمد مى كرد تا اينكه اصرار مـردم در ايـن كار بسيار شد، لاجرم حضرت پيغام فرستاد كه اگر مرا عفو كنى بهتر است بـه سـوى مـن و اگـر عـفـو نـمـى كـنـى مـن مـى روم بـه نـمـاز هـان نـحـو كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و حـضـرت امـيـرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السـلام مـى رفتند، ماءمون گفت : برو به نماز به هر نحو كه خواسته باشى ، پس امر كـرد سـرهـنـگان و دربانان را و مردم را كه اول صبح بر در خانه حضرت امام رضا عليه السـلام حـاضـر شوند. راوى گفت : چون روز عيد شد جمع شدند مردم براى آن حضرت در راهـهـا و بـامـهـا، و اجـتماع كردن زنها و كودكان و نشستند در انتظار بيرون آمدن آن جناب و تـمـام سـرهـنـگـان و لشـكـر حـاضر شدند بر در منزل آن حضرت در حالى كه سوار بر سـتـوران خـود بـودنـد و ايـسـتـادنـد تـا آفـتـاب طـلوع كـرد، پـس حـضـرت غـسل كرد و پوشيد جامه هاى خود را و عمامه سفيدى از پنبه بافته بر سر بست يك طرف آن را در مـيـان سـيـنـه خـود و طـرف ديـگرش را در مابين دو كتف خود افكند و قدرى هم بوى خوش به كار برد و عصايى بر دست گرفت و به موالى خود فرمود كه شما نيز بكنيد آنـچـه را كـه من كردم . پس بيرون آمدند ايشان در پيش روى آن حضرت و آن حضرت حركت فـرمـود با پاى برهنه و جامه را بالا زده تا نصف ساق و عليه ثياب مشمّرة پس كمى راه رفت آنگاه سر به سوى آسمان كرد و تكبير عيد گفت و مواليان نيز با آن حضرت تكبير گـفـتـند، پس رفتند تا در منزل سرهنگان و لشكريان كه آن حضرت را به اين هيبت ديدند تـمـامـى خـود را از مـالهـاى خـود بـر زمـيـن افـكـنـدنـد و بـه كمال خفت و سختى كفشهاى خود را از پا بيرون مى آوردند.
( وَ كانَ اَحْسَنُهُمْ حالا مَنْ كانَ مَعَهُ سِكّينٌ قَطَعَ بِها شَرابَةَ جاجيلَتِهِ ) . (108)
و از هـمـه بهتر حال آن كسى بود كه با خود كاردى داشت كه شرابه كفش خود را بريد و پـاى خود را بيرون آورد و پا برهنه شد. راوى گفت : حضرت امام رضا عليه السلام بر در مـنـزل تـكـبـيـرى گـفـت و مـردم نـيـز بـا آن حـضـرت تـكـبـيـر گـفـتـنـد، چـنـان بـه خـيـال مـا آمد كه آسمان و ديوارها با آن حضرت تكبير مى گويند و مردم شروع كردند به گـريـسـتـن و ضـجـه كشيدن از شنيدن تكبير آن حضرت ، به حدى كه شهر مرو از صداى گريه و شيون به لرزه درآمد، اين خبر به ماءمون رسيد ترسيد كه اگر آن حضرت به ايـن كـيـفيت به مصلى برسد مردم مفتون و شيفته او شوند، نگذاشت آن حضرت برود بلكه فـرسـتاد خدمت آن حضرت كه ما شما را به زحمت و رنج درآورديم برگرديد و خود را به مشقت نيفكنيد، آن كس كه هر سال نماز مى خوانده همان بخواند، حضرت طلبيد كفش خود را و پـوشـيـد و سـوار شد و برگشت و مختلف شد امر مردم در آن روز و منتظم شد امر نمازشان به سبب اين كار.(109)
مـؤ لف گـويد: اگر چه به حسب ظاهر ماءمون در توقير و تعظيم حضرت امام رضا عليه السـلام مـى كوشيد و احترام آن جناب را فروگذار نمى كرد اما در باطن به طور شيطنت و نكرى بر طريق نفاق با آن حضرت دشمنى مى كرد و به حكم ( هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ ) (110) دشـمـن واقـعـى بـلكـه سـخـتترين دشمنان او بود كه به حسب ظاهر به طـريـق مـحـبـت و دوسـتـى و خـوش زبـانـى بـا آن حـضـرت رفـتـار مـى نـمـود امـا در بـاطن مـثـل افعى و مار آن جناب را مى گزيد و پيوسته جرعه هاى زهر به كام آن بزرگوار مى رسـانـيـد. لاجـرم از زمـانـى كـه آن حـضـرت وليـعـهـد شـد، اول مـصـيـبـت و اذيـت و صدمات آن حضرت شد، و در همان روزى كه با آن جناب بيعت كردند يـكـى از خـواص آن حـضـرت گـفـت مـن در خـدمـت آن جـنـاب بـودم و بـه جـهـت ظـاهـر شـدن فـضل آن حضرت مستبشر و خوشحال بودم آن حضرت مرا به نزد خود طلبيد و آهسته با من فرمود كه به اين امر خوشحال مباش ؛ زيرا كه اين كار به اتمام نخواهد رسيد و به اين حـال نـخواهم ماند.(111) و در حديث على بن محمّد بن الجهم است كه چون ماءمون عـلمـاى امـصـار و فـقـهـاى اقطار را جمع كرد كه با امام رضا عليه السلام مباحثه و مناظره نـمـايـنـد و آن حـضرت بر همه غالب شد و همگى اقرار به فضيلت آن جناب نمودند و از مجلس ماءمون برخاست و به منزل خود معاودت فرمود، من در خدمت آن حضرت رفتم و گفتم : خـدا را حـمـد مى نمايم كه ماءمون را مطيع شما گردانيد و در اكرام شما مبالغه مى نمايد و غـايـت سـعـى مـبـذول مـى دارد، حـضرت فرمود كه يابن جهم ! ترا فريب ندهد اين محبتهاى ماءمون نسبت به من ؛ زير كه در اين زودى مرا به زهر شهيد خواهد كرد و از روى ستم و ظلم و اين خبرى است كه از پدران من به من رسيده است اين سخن را پنهان دار و تا من زنده ام با كس ‍ مگوى .(112)
و بـالجـمـله : پـيـوسـتـه آن جـنـاب از سـوء مـعـاشـرت مـاءمـون درد در دل نازنينش بود و به كسى نمى توانست اظهار كند و آخر كار چندان به تنگ آمده بود كه از خـدا مـرگ خـود را مـى خـواسـت ؛ چـنـانـچـه يـاسـر خادم گفته كه در هر روز جمعه كه آن حـضـرت از مسجد جامع مراجعت مى فرمود به همان حالى كه عرق دار و غبارآلود بود دستها را به درگاه الهى بلند مى كرد و مى گفت : الهى ! اگر فرج و گشايش امر من در مرگ من است پس همين ساعت در مرگ من تعجيل فرما. و پيوسته در غم و غصه بود تا از دنيا رحلت فـرمـود.(113) و اگـر شـخـص مـتـفـحـص تاءمل كند در وضع معاشرت و سلوك ماءمون با آن حضرت تصديق اين مطلب را خواهد نمود آيـا عـاقلى تصور مى كند كه ماءمون دنيا پرست كه به جهت طلب خلافت و رياست امر كند برادرش ‍ محمّد امين را در كمال سختى بكشند و سرش را براى او آورند در صحن خانه خود او را بر چوبى نصب كند و امر كند جنود و عساكر خود را كه هر كس برخيزد و بر اين سر لعـنـت كـنـد و جـائزه خـود را بـگـيرد آيا چنين كسى كه اين قدر طالب خلافت و ملك است امام رضا عليه السلام را از مدينه به مرو مى طلبد و تا دو ماه اصرار مى كند كه من مى خواهم خـود را از خـلافـت خـلع كنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم !؟ آيا جز شيطنت و نكرى نكته ديگرى ملحوظ نظر او است ؟! و حال آنكه ( خلافت ) قرة العين ماءمون بوده ، و در حـق سـلطـنت گفته اند الملك عقيم و برادرش امين خوب او را شناخته بود چنانچه گفت با احمد بن سلام هنگامى كه او را دستگير كرده بودند آيا ماءمون مرا مى كشد احمد گفت : ترا نخواهد كشت چه آنكه علاقه رحم دل او را بر تو مهربان خواهد كرد امين گفت : هيهات الْمُلْكُ عَقيمٌ لا رَحِمَ لَهُ.
و مـع ذلك : ماءمون ابدا ميل نداشت كه از حضرت رضا عليه السلام فضيلت و منقبتى ظاهر شـود؛ چـنـانچه از ملاحظه روايات رفتن آن حضرت به نماز عيد و غيره اين مطلب واضح و هـويـدا اسـت و در ذيـل حـديـث رجـاء بـن ابـى الضـحـاك اسـت كـه چـون او فـضـائل و عـبـادات حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام را بـراى مـاءمـون نـقـل كـرد مـاءمـون گفت : خبر مده مردم را به اينها كه گفتى و براى مصلحت از روى شيطنت گفت به جهت آنكه مى خواهم فضائل آن جناب ظاهر نشود مگر بر زبان من و در آخر امر چون ديـد كـه هـر روز انـوار عـلم و كـمـال و آثـار رفـعـت و جلال آن حضرت بر مردم ظاهر مى شود و محبت آن حضرت در دلهاى ايشان جا مى كند نائره حسد در كانون سينه اش مشتعل شد و در مقام تدبير آن حضرت برآمد و آن حضرت را مسموم نـمـود؛ چنانچه شيخ صدوق از احمد بن على روايت كرده است كه گفت از ابوالصلت هروى پرسيدم كه چگونه ماءمون راضى شد به قتل حضرت امام رضا عليه السلام با آن اكرام و محبتى كه نسبت به او اظهار مى كرد و او را وليعهد گردانيده بود؟ ابوالصلت گفت كه ماءمون براى آن ، آن حضرت را گرامى مى داشت كه فضيلت و بزرگوارى او را مى دانست و ولايـت عـهـد را به او تفويض كرد براى آنكه مردم آن حضرت را چنان بشناسند كه راغب است در دنيا و محبت او از دلهاى مردم كم شود، چون ديد كه اين باعث زيادتى محبت و اخلاص مـردم شـد عـلمـاى جميع فرق را از يهود و نصارى و مجوس و صائبان و براهمه و ملحدان و دهـريـان و عـلمـاى جـمـيـع مـلل و اديان را جمع كرد كه با آن حضرت مباحثه و مناظره نمايند شـايـد كـه بر او غالب شوند و در آن حضرت فتورى به هم رسد و اين تدبير نيز بر خـلاف مقصود او نتيجه داد و همگى آنها مغلوب آن حضرت گرديدند و اقرار به فضيلت و جلالت آن جناب نمودند، الخ .(114)
مـؤ لف گـويـد: كـه من شايسته ديدم در اينجا به يكى از مجالس مناظره آن حضرت اشاره كنم و كتاب خود را به آن زينت دهم :
ذكـر مـجـلس مـنـاظـره حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام بـا عـلمـا ملل و اديان
شـيـخ صـدوق روايت كرده از حسن بن محمّد نوفلى هاشمى كه گفت : چون وارد شد حضرت امـام رضـا عـليـه السـلام بـر مـاءمـون ، امـر كـرد مـاءمـون فـضل بن سهل را كه جمع كند اصحاب مقالات را مانند ( جاثليق ) كه رئيس نصارى است و ( راءس الجالوت ) كه بزرگ يهود است و رؤ سا ( صابئين ) و ايشان كـسـانـى هـسـتـند كه گمان مى كنند بر دين نوح عليه السلام مى باشند و ( هربذاكبر ) كـه بـزرگ آتش پرستان باشد و اصحاب زردشت و نسطاس رومى و متكلمين را تا بـشـنـود كـلام آن حـضـرت و كـلام ايـشـان را، پـس جـمـع كـرد فضل بن سهل ايشان را و آگاه نمود ماءمون را به اجتماع ايشان ، ماءمون گفت كه ايشان را نزد من حاضر كن ! پس چون حاضر گرديدند نزد او، مرحبا گفت و نوازش كرد ايشان را و گفت من شما را جمع آوردم براى خير و دوست دارم كه مناظره كنيد با پسر عم من اين مرد كه از مدينه بر من وارد شده است ، پس هرگاه صبح شود حاضر شويد نزد من و احدى از شما تـخـلف نـكـنـد، گـفـتـند: سمعا و طاعةً يا اميرالمؤ منين ! ما فردا صبح ان شاء اللّه تعالى حاضر خواهيم شد.
راوى حـسـن بـن مـحـمـّد نـوفـلى گويد كه ما در ذكر حديثى بوديم نزد حضرت ابوالحسن الرضـا عـليـه السـلام كـه نـاگـاه يـاسر كه متولى امر حضرت رضا عليه السلام بود داخل شد و گفت : اى سيد و آقاى من ! اميرالمؤ منين سلام به شما مى رساند و مى گويد كه بـرادرت فـدايـت شـود، جـمـع شـده انـد اصـحـاب مـقـالات و اهـل اديـان و مـتـكـلمـون از جـمـيـع مـلتـهـا نـزد مـن اگـر مـيـل داشـتـه بـاشـى گـفتگو با آنها را فردا صبح نزد ما بيا و اگر كراهت دارى مشقت بر خودت قرار مده و اگر ميل دارى ما بياييم به نزد تو آسان است بر ما، حضرت فرمود به او كـه بـه مـاءمـون بـگو كه من مى دانم اراده تو را و من فردا صبح ان شاء اللّه در مجلس تو مى آيم .
راوى گويد: كه چون ياسر رفت حضرت رو كرد به ما و فرمود: اى نوفلى ! تو عراقى هستى و رقت عراقى غليظ و سخت نيست چه به نظر تو مى رسد در جمع كردن پسر عمويت بـر مـا اهـل شـرك و اصـحـاب مـقالات را، يعنى كسانى كه گفتگوى علمى كنند در مجالس و مـحـافـل ، مـن عـرض كـردم : فـدايـت شـوم ! مى خواهد امتحان كند شما را و دوست مى دارد كه بـفـهـمـد انـدازه عـلم تـرا و لكـن بـنـائى كـرده بر اساس غير محكم و به خدا سوگند كه بـدبـنائى كرده ، حضرت فرمود كه چيست بناء او در اين باب ؟ گفتم كه اصحاب كلام و بـدع خـلاف عـلمـا مى باشند؛ زيرا كه عالم انكار نمى كند غير منكر را و اصحاب مقالات و مـتـكـلمون و اهل شرك اصحاب انكار و مباهته اند اگر احتجاج كنى بر ايشان به اينكه اللّه تـعالى واحد است مى گويند ثابت كن وحدانيت او را و اگر بگويى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم رسول خداست مى گويند اثبات كن رسالت او را پس حيران مى كنند شخص را و چـون شـخـص بـه حـجـت و دليل گفته آنها را باطل مى كند آنها مغالطه مى كنند تا اينكه شخص گفته خود را واگذارد و از قول خود دست بردارد، پس از آنها حذر كن فدايت شوم ! حـضـرت تـبـسـم كـرد و فـرمـود: اى نـوفـلى ! آيـا مـى تـرسـى كـه قـطـع كـنـنـد بـر من دليـل مـرا، عـرض كـردم : نـه بـه خدا قسم ! من هرگز چنين گمانى در حق شما نمى برم و اميدوارم كه حق تعالى شما را ظفر بدهد بر آنها ان شاء اللّه ، حضرت فرمود: اى نوفلى ! آيـا دوسـت مـى دارى بـدانـى مـاءمـون چـه وقـت از عـمـل خـود پـشـيـمـان مـى شـود؟ عـرض كـردم : بـلى ، فـرمـود: در وقـتـى كـه بـشـنـود دليـل آوردن مـرا بـر رد اهـل تـورات بـه تـورات ايـشـان و بـر اهـل انـجـيـل بـه انـجـيـل ايـشـان و بـر اهل زبور به زبور ايشان و بر صابئين به زبان عبرانى اينشان و بر آتش پرستان به زبان فارسى ايشان و بر روميها به زبان رومى ايـشـان و بـر اهـل مـقـالات بـه لغـتـهـاى ايـشان پس چونكه بند آوردم زبان هر صنفى را و بـاطـل كـردم دليـل آنـهـا را و هـر يـك واگـذاشـتـنـد قـول خـود را و قول مرا گرفتند.
( عَلِمَ الْمَاءْمُونُ اِنَّ الْمَوْضِعَ الَّذى هُوَ بِسَبيلِهِ لَيْسَ بِمُسْتَحِقِّ لَهُ ) ؛
در آن وقـت مـاءمون داند كه مكانى كه او راه آن را در پيش دارد استحقاق آن ندارد پس ‍ در آن وقت پشيمان مى شود، ( وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظيم ) .
پس چون كه صبح شد فضل بن سهل آمد و عرض كرد به آن جناب قربانت شوم پسر عمت منتظر تو است و قوم جمعيت كرده اند پس چيست راءى تو در آمدن ؟ حضرت فرمود: تو پيش مى روى من هم بعد مى آيم ان شاء اللّه . پس از آن وضو گرفت وضوى نماز و يك شربت از سـويـق آشـامـيـد و بـه مـا از آن سويق آشامانيد پس از آن بيرون رفت و ما با او بيرون رفـتـيـم تا اينكه بر ماءمون داخل شديم ديديم مجلس ‍ مملو است از مردم و محمّد بن جعفر در ميان طالبيين و بنى هاشم نشسته و اميران لشكر حضور دارند. پس چون حضرت امام رضا عـليـه السـلام وارد شـد مـاءمون برخاست و محمّد بن جعفر نيز برخاست و جميع بنى هاشم بـرخـاستند و حضرت رضا عليه السلام با ماءمون نشستند و همه ايستاده بودند تا اينكه امـر فـرمـود همه نشستند و ماءمون پيوسته رويش به آن جناب بود و با او گفتگو مى كرد تا يك ساعت ، پس از آن رو كرد رو كرد به جاثليق عالم نصارى و گفت : اى جاثليق ! اين پـسر عم من على بن موسى بن جعفر است و از اولاد فاطمه دختر پيغمبر ما صلى اللّه عليه و آله و سـلم و فـرزنـد على بن ابى طالب عليه السلام است و من دوست مى دارم كه با او تكلم كنى و محاجه نمايى و با انصاف با او رفتار كنى ، جاثليق گفت : يا اميرالمؤ منين ! چـگـونـه من محاجه كنم با شخصى كه دليل مى آورد بر من به كتابى كه من منكر آن كتاب هـسـتـم و بـه پـيغمبرى كه من ايمان به آن پيغمبر نياورده ام ؟ حضرت رضا عليه السلام فـرمـود: اى نـصـرانـى ! اگـر حـجـت و دليـل آورم بـر تـو بـه انـجـيل تو، آيا اقرار و اعتراف به آن مى كنى ؟ جاثليق عرض كرد: آيا قدرت دارم بر رد آنـچـه در انـجيل ثبت شده است ، بلى سوگند به خدا كه اقرار مى كنم به آن بر رغم آنف خـودم . حـضـرت فـرمـود بـه جـاثليق كه سؤ ال كن از آنچه خواهى و فهم كن جواب آن را، جـاثـليـق گفت : چه مى گويى در نبوت و پيغمبرى عيسى و كتاب او آيا چيزى از اين دو را انـكار مى كنى ؟ حضرت رضا عليه السلام فرمود كه من اقرار مى كنم به نبوت عيسى و كـتـاب او و آنـچـه را كـه بـشـارت داد به آن امت خود را و حواريون به آن اقرار كردند، و قبول ندارم پيغمبرى و نبوت هر عيسى را كه اقرار نكرد بر پيغمبرى و نبوت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و به كتاب او و بشارت و مژده نداد به آن امت خود را. جاثليق گفت : آيـا چـنـيـن نـيست كه قطع احكام به دو شاهد عادل مى شود؟ حضرت فرمود: بلى چنين است . عرض كرد پس و شاهد اقامه كن از غير اهل ملت خود به نبوت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلم از كـسـانـى كـه در مـلت نـصـرانـيـت مـقـبـول الشـهـادة بـاشـنـد و سـؤ ال كن از مثل اين را از غير اهل ملت ما، حضرت فرمود: اى نصرانى ! الا ن از راه انصاف آمدى ، آيـا قـبـول نـمـى كنى از من عدل مقدم نزد مسيح عيسى بن مريم را؟ جاثليق گفت : كيست اين عـدل ، نـام بـبر او را براى من . فرمود: چه مى گويى در حق يوحناى ديلمى ؟ عرض كرد: بـه به ! ذكر كردى كسى را كه دوست ترين مردم است نزد مسيح ، فرمود كه قسم مى دهم ترا آيا در انجيل هست كه يوحنا گفت مرا مسيح خبر داده است به دين محمّد عربى صلى اللّه عليه و آله و سلم و مرا مژده داده است به اينكه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم بعد از او است ، و من به اين خبر حواريين را مژده دادم و آنها ايمان آوردند به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلم و قـبـول كـردنـد او را؟ جـاثـليـق گـفـت كـه يـوحـنـا ايـن مـطـلب را از مـسـيـح نـقـل كـرده اسـت و مـژده داده اسـت بـه نـبـوت مـردى و بـه اهل بيت او و وصى او و لكن تشخيص نكرده است كه اين در چه زمان است و نام آنها را نگفته اسـت تـا مـن آنـهـا را بـشـنـاسـم . حـضرت فرمود: اگر ما بياوريم كسى را كه قرائت كند انـجـيـل را و بـر تـو تـلاوت كند ذكر محمّد و اهل بيت و امت او را آيا به او ايمان مى آورى ؟ عـرض كـرد: بـلى ! ايـن حـرفـى اسـت محكم ، حضرت رو كرد به نسطاس رومى و فرمود: چگونه است حفظ تو سر سوم انجيل را؟ عرض كرد: چه خوب حفظ دارم آن را، پس ‍ حضرت رو كـرد بـه راءس الجـالوت و فـرمـود: آيا انجيل نمى خوانى ؟ عرض كرد: بلى به جان خـودم سـوگـنـد كـه مـى خـوانم آن را، فرمود: پس گوش بگير از من سفر سوم آن را، پس اگـر در آن ذكـر مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و اهل بيت او و امت او است پس شهادت دهيد براي من و اگر ذكر نشده پس گواهي ندهيد براي من . پس آن حضرت سفر سوم را قرائت فرمود تا رسيد به جايي كه ذكر پيغمبر شده بود ، آنجا حضرت توقف نمود و فرمود : اي نصراني ! به حق مسيح و مادر او از تو مي پرسم آيا دانستي كه من دانا هستم به انجيل ؟ عرض كرد : بلي ! پس از آن تلاوت فرمود بر او ذكر محمدصلي الله عليه و آله و اهل بيت او و امت او را پس از آن فرمود : اي نصراني ! چه مي گويي ؟ اين قول عيسي بن مريم است ، پس اگر تكذيب كني آنچه را كه انجيل به آن نطق كرده است پس تكذيب كرده اي موسي و عيسي را و هر زماني كه انكار كني اين ذكر را واجب مي شود قتل تو ، زيرا كافر شدي به پروردگارت و به پيغمبر و به كتابت . جاثليق گفت : من انكار نمى كنم آنچه را كه ظاهر شود بر من كه در انجيل است و به آن اقرار مى كنم ، حضرت فرمود: گواه باشيد بر اقرار او!
پـس فـرمـود: اى جـاثـليـق ! سؤ ال كن از هر چه خواهى ، جاثليق گفت : خبر بده به من كه حـواريـون عـيـسـى بـن مـريـم چـنـد نـفـر بـودنـد و هـم چـنـيـن مـرا خـبـر بـده از عـدد عـلمـاء انـجـيـل ، حـضـرت فـرمـود: عـَلَى الْخـَبيرِ سَقَطْتَ؛ يعنى به داناى حقيقت كار رسيدى ، اما حواريون دوازده نفر بودند و افضل و اعلم ايشان ( الوقا ) (115) بود، و اما علماء نصارى سه نفر بودند: يوحنا اكبر كه ساكن بود به اجّ، و يوحنا به قرقيسا و يـوحـنـا ديـلمـى بـه زجـار و نـزد او بـود ذكـر پـيـغـمـبـر و اهـل بـيـت او و امـت او، و او كـسـى بـود كـه بـشـارت داد امـت عـيـسـى و بـنـى اسـرائيـل را بـه آن حـضـرت ، پـس فـرمـود: اى نـصرانى ! سوگند به خدا كه من مؤ من و تـصـديـق كـنـنـده ام بـه آن عـيسى كه ايمان آورده به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و ناپسندى نيافتم بر عيسى شما مگر ضعف او و قلت نماز و روزه او! جاثليق گفت : به خدا قـسـم فـاسـد كردى علم خودت را و ضعيف نمودى امر خود را و من گمان نمى كردم ترا مگر اهـل عـلم اسـلام ، حـضـرت فـرمـود: چـگـونـه شـده ؟ جـاثـليـق گـفـت : از ايـن قـول تـو كـه عـيـسـى ضـعـيـف و كـم روزه و كـم نـمـاز بـود و حـال آنـكـه عـيـسـى هـرگز افطار نكرد روزى را و هرگز شبى را نخوابيد و هميشه روزها روزه و شـبـهـا به عبادت قائم بود، حضرت رضا عليه السلام فرمود: براى كى نماز و روزه بـه جـا مـى آورد؟ جـاثـليـق از جـواب آن حـضـرت لال و كلامش ‍ منقطع شد، حضرت فرمود: اى نصرانى ! من از تو مساءله مى پرسم ، عرض كـرد: بـپرس ‍ اگر دانم جواب مى گويم ، حضرت فرمود: از چه انكار مى كنى كه عيسى مرده زنده مى كرد به اذن خدا، جاثليق گفت : انكار من از جهت آن است كه كسى كه مرده زنده مـى كـنـد و كـور مـادرزاد و پـيـس را خوب مى كند او خدا است و مستحق پرستش است . حضرت فرمود اليسع پيغمبر كرده مثل آنچه را كه عيسى كرده روى آب راه رفت و مرده زنده كرد و كـور مـادرزاد و پـيـس را خـوب كـرد، امـت او، او را خـدا نـگرفتند و احدى او را نپرستيد و از حزقيل پيغمبر نيز صادر شده آنچه از عيسى صادر شده زنده كرد سى و پنج هزار نفر را بـعـد از مـردن ايشان به شصت سال . پس رو كرد به راءس الجالوت و فرمود: اى راءس الجـالوت ! آيـا مـى يـابـى در تـورات كـه ايـن سـى و پـنـج هـزار نـفـر از جـوانـان بنى اسـرائيـل بـودنـد، و ( بـخـت نـصـر ) ايـنـهـا را از مـيـان اسـيـران بـنـى اسـرائيـل جـدا كـرد هـنـگـامـى كـه در بـيـت المـقـدس جـنـگ كـرد و بـرد آنـهـا را بـه بـابـل پـس فرستاد حق تعالى حزقيل را به سوى ايشان پس زنده كرد ايشان را و اين در تـورات اسـت و انـكـار نـمـى كـنـد آن را مگر كافر از شما، راءس الجالوت گفت : ما اين را شنيده ايم و دانسته ايم ، فرمود: راست گفتى .
پـس حضرت فرمود: اى يهودى ! بگير بر من اين سفر از تورات را تا من بخوانم ، پس ‍ آن جـنـاب چـنـد آيـه از تـورات خـوانـد و آن يـهـودى اقـبـال كـرده بود به آن حضرت و ميل كرده بود به قرائت آن حضرت و تعجب مى كرد كه چـگـونـه آن جـناب اينها را تلاوت مى فرمايد، پس حضرت رو كرد به آن نصرانى يعنى جـاثـليق ، و فرمود: اى نصرانى ! آيا اين سى و پنج هزار نفر پيش از زمان عيسى بودند يا عيسى پيش از زمان آنها بود؟ عرض كرد: بلكه آنها پيش از زمان عيسى بودند. حضرت فـرمـود: طـايـفـه قـريـش ‍ جـمـعـيـت نـمـوده رفـتـنـد خـدمـت حـضـرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و از آن حضرت درخواست كردند كه مردگان ايشان را زنـده كـنـد آن حضرت رو كرد به على بن ابى طالب عليه السلام و فرمود به او كه برو در قبرستان و به اعلى صوت نامهاى طايفه و گروهى كه اينها مى خواهند بر زبان جارى كن كه اى فلان و اى فلان و اى فلان محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم مى فرمايد بـه شـمـا بـرخـيـزيد به اذن خداوند عز و جل . اميرالمؤ منين عليه السلام چنان كرد كه آن حضرت فرموده بود، پس ‍ برخاستند مردگان در حالى كه خاك از سر خود مى افشاندند، پس طايفه قريش رو كردند به آنها و از ايشان مى پرسيدند امور ايشان را پس خبر دادند ايـشان را كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم مبعوث به نبوت شده ، گفتند كه ما دوست مى داشتيم كه ما درك مى كرديم آن حضرت را و ايمان به او مى آورديم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:19 am

پـس حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود كـه پيغمبر ما خوب كرد كور مادرزاد و پيس و ديوانگان را و حيوانات و مرغان و جن و شياطين با او تكلم كردند و ما او را خدا نگرفتيم و مـا انـكار نمى كنيم فضيلت احدى از اين پيغمبران را اما نه آنكه خدايش ‍ بدانيم و شما كه عـيـسـى را خـدا مـى دانـيـد چـرا اليـسـع و حـزقـيـل را خـدا نـمـى دانـيـد و حـال آنـكـه ايـن دو نـفر هم مثل عيسى بودند در مرده زنده كردن و غير آن . و به درستى كه گروهى از بنى اسرائيل از شهرهاى خود فرار كردند به جهت خوف از طاعون و ترس ‍ از مـردن پـس حـق تـعـالى هـمـه آنـهـا را در يـك سـاعـت هـلاك كـرد، اهـل قـريـه كه اينها در آنجا مردند ديوارى گرداگرد آنها ساختند و پيوسته چنين بود تا ايـنـكـه اسـتـخـوانـهـاى آنـها ريزه ريزه شد و پوسيد، پس گذشت به ايشان پيغمبرى از پـيـغـمبران بنى اسرائيل و تعجب كرد از آنها و از بسيارى آن استخوانهاى پوسيده پس از جـانـب پـروردگـار وحـى رسـيـد بـه آن پـيـغـمـبـر كـه مـيـل دارى زنـده كـنـم ايـنـها را تا به آنها نظر كنى ؟(116) عرض كرد: بلى ، پروردگارا! وحى رسيد كه آنها را بخوان و فرياد كن . آن پيغمبر گفت : اى استخوانهاى پـوسـيده برخيزيد به اذن خدا! پس يك مرتبه زنده شدند در حالتى كه خاكها را از سر خـود مـى افـشاندند. و بدرستى كه ابراهيم خليل الرحمن گرفت چهار مرغ و آنها را ريزه ريـزه كـرد و هـر جـزئى را بـر سر كوهى نهاد پس از آن ندا كرد به آن مرغان يك مرتبه هـمـه بـه سـوى او آمدند. و موسى بن عمران عليه السلام با هفتاد نفر از اصحاب خود كه آنـهـا را برگزيده بود از ميان قوم رفتند به سوى كوه پس گفتند به موسى ايشان كه تـو خـدا را ديـده اى ، بـنـمـا به ما او را همچنان كه تو ديده اى او را، موسى فرمود كه من نـديـده ام او را، گـفـتـند كه ما هرگز به تو ايمان نياوريم تا اينكه آشكارا خدا را به ما بـنـمايى ، پس صاعقه آنها را فرو گرفت و همگى سوختند، موسى تنها ماند عرض كرد: پـروردگـارا! مـن هـفـتـاد نـفـر از بـنـى اسـرائيـل را بـرگـزيـدم و بـا آنـهـا آمـدم الحال تنها مراجعت كنم چگونه قوم من مرا تصديق خواهند كرد اگر اين خبر را به آنها دهم ؟
( فَلَوْ شِئْتَ اَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ اِيّايَ اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا ) ؟
پس حق تعالى همه ايشان را زنده نمود بعد از مردن ايشان . اى جاثليق تمام اينها را كه از بـراى تـو ذكـر كـردم قـدرت نـدارى بـر رد هـيـچ يك از آنها؛ زيرا كه اينها در تورات و انـجـيـل و زبـور و قرآن مذكور است ، پس اگر هر كس زنده كند مرده اى را و خوب كند كور مـادرزاد را و پـيـس و ديوانگان را سزاوار پرستش است ؟! نه خدا پس تمام اينها را خدايان خـود بـگـيـر چـه مـى گـويـى ؟! جـاثـليـق عـرض كـرد كـه قـول ، قـول تو است ؛ يعنى حق مى گويى و لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ! پس از آن حضرت رو كرد به راءس الجـالوت و فرمود: اى يهودى ! روى با من كن به حق ده معجزه اى كه بر موسى بن عمران نازل شد، آيا يافته اى در تورات خبر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و امت او را كـه نـوشـت شده هرگاه آمد امت اخيره اتباع راكب بعير كه تسبيح مى كنند پروردگار را از روى جد به تسبيح جديد در عبادتخانه هاى تازه ، يعنى تسبيح ايشان غير از آن تسبيحى اسـت كـه امـت سـابـق تـسـبـيـح مـى نـمـودنـد پـس بـايـد پـنـاه جـويـنـد بـنـى اسـرائيـل بـه سـوى ايـشـان و بـه سوى ملك ايشان تا مطمئن شود دلهاى ايشان ، پس به درسـتـى كه در دست ايشان است شمشيرهايى كه با آن شمشيرها از امتهاى گمراه در اطراف زمـيـن انتقام كشند، اى يهودى آيا اين در تورات نوشته است ؟ راءس الجالوت گفت : بلى ، ما چنين يافته ايم . پس از آن به جاثليق ، فرمود: اى نصرانى ! چگونه است علم تو به كـتاب شعيا؟ گفت مى دانم آن را حرف به حرف . فرمود به جاثليق و راءس الجالوت آيا مـى دانـيـد ايـن از كلام او است ، اى قوم من ديدم صورت راكب حمار را در حالتى كه لباس نـور پـوشـيـده بـود و ديـدم راكـب بـعـيـر را كـه روشـنـايـى او مـثـل روشنايى ماه بود، گفتند راست است شعيا چنين گفته است . حضرت رضا عليه السلام فـرمـود: اى نـصـرانـى ! آيـا مى دانى در انجيل قول عيسى را كه من به سوى پروردگار شـمـا و پـروردگار خود خواهم رفت و ( بار قليطا ) يعنى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلم مـى آيـد و او اسـت كـسـى كه گواهى مى دهد بر من به حق چنانكه من از براى او گـواهـى دادم و او اسـت كـسـى كـه تـفسير كند از براى شما هر چيزى را و او است كسى كه ظـاهـر كند فضيحتها و رسوايى هاى امتها را و او است كسى كه مى كشند ستون كفر را، پس جـاثـليـق گـفـت : ذكـر نـكـردى چيزى را در انجيل مگر آنكه ما اقرار داريم به آن . آن جناب فـرمـود: ايـن در انـجـيل هست ؟ عرض كرد: بلى ، حضرت فرمود: اى جاثليق ! آيا خبر نمى دهـى مـرا از انـجـيـل اول هنگامى كه مفقود و گم كرديد، آن را نزد كى يافتيد و كى گذاشت بـراى شـمـا ايـن انـجـيـل را؟ جـاثـليـق گـفـت كـه مـا مـفـقـود نـكـرديـم انـجيل را مگر يك روز پس يافتيم آن را تر و تازه ، بيرون آوردند آن را براى ما يوحنا و مـتـى ، حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود: چـه قـدر كـم اسـت مـعـرفـت تـو بـه احـوال انـجـيل و علماى انجيل پس اگر چنان باشد كه تو گمان مى كنى چرا اختلاف كرديد در انـجـيـل و ايـن اختلاف در انجيل واقع شد كه امروز در دست شما است پس اگر اين در عهد اول بـاقـى بـود و انـجيل اول بود در آن اختلافى نمى شد و لكن من علم اين را به تو ياد مى دهم .
بـدان چـون انجيل اول مفقود شد نصارى اجتماع كردند نزد علماى خود و گفتند كه عيسى بن مـريـم كـشـتـه گـشـت و مـا انـجـيـل را مفقود نموديم و شما علماى ما هستيد پس چيست نزد شما؟ اءلوقـا و مـرقـابـوس گفتند كه انجيل در سينه هاى ما است از سينه بيرون مى آوريم سفر بـه سـفـر در حـق هـر كه هست پس محزون نباشيد بر آن و خالى نگذاريد كنيسه ها را از آن پـس هـمـانـا تـلاوت مـى كـنـيـم انـجـيـل را بـر شـمـا در حـق هـر كـه نازل شده سفر به سفر تا تمام آن را جمع كنيم . پس اءلوقا و مرقابوس و يوحنا و متى سـاخـتـنـد ايـن انـجـيـل را بـراى شـمـا بـعـد از ايـنـكـه مـفـقـود كـرديـد انـجـيل اول و اين چهار نفر شاگردان علماى اولين بودند آيا دانستى اين را؟ جاثليق عرض كرد كه من قبل از اين ، اين را نمى دانستم و الا ن به آن دانا شدم و بر من ظاهر شد علم تو به انجيل و شنيدم چيزهاى چند از آن مى دانى كه قلب من گواهى مى دهد بر حقيقت آن و طلب مـى كـنـم زيـادتى و بسيارى فهم را. حضرت فرمود: شهادت اينها نزد تو چگونه است ؟ عـرض كـرد: جـائز و مـسـموع است اينها علماى انجيل هستند و هرچه شهادت دهند حق است ، پس حـضـرت رضـا عـليـه السـلام بـه مـاءمـون و حـضـار از اهل بيت خود و غير ايشان فرمود: گواه و شاهد باشيد! عرض كردند: گواه هستيم ! پس به جاثليق فرمود به حق فرزند و مادر او يعنى عيسى و مريم آيا مى دانى كه متى گفت عيسى فـرزنـد داود بـن ابـراهيم بن اسحاق بن يعقوب بن يهود بن حضرون است و مرقابوس در نـسـب عـيـسـى بـن مـريـم گـفـت كـه عـيـسـى كـلمـه خـدا اسـت كـه حـلول كرده است در جسد آدمى پس انسان شده است ، و اءلوقا گفت كه عيسى بن مريم و مادر او دو انـسـان بـودنـد از گـوشـت و خـون پـس روح القـدس در ايـشـان داخل شد. اى جاثليق ! تو قائل هستى بر آنكه شهادت عيسى در حق خودش حق است كه گفته مـى گـويـم به شما اى گروه حواريون به درستى كه صعود نكند به آسمان مگر كسى كه از آسمان نازل شده باشد مگر راكب به غير خاتم انبياء، پس به درستى كه او صعود نـمـايـد بـه آسـمـان و فـرود آيـد، چـه مـى گـويـى در ايـن قـول ؟ جـاثـليق گفت : اين قول عيسى است انكار نمى كنيم ما آن را. حضرت فرمود: چه مى گـويـى در ايـن قـول ؟ جاثليق گفت : اين قول عيسى است انكار نمى كنيم ما آن را. حضرت فـرمـود: چـه مى گويى در شهادت دادن اءلوقا و مرقابوس و متى بر عيسى و آنچه نسبت به او دادند، جاثليق گفت : دروغ گفتند بر عيسى . حضرت رضا عليه السلام فرمود: اى قـوم ! آيـا تـزكـيـه نـكـرد جـاثـليـق ايـن عـلمـا را و شـهـادت نـداد كـه ايـنـهـا عـلمـاى انـجـيل هستند و قول آنها حق است ، جاثليق گفت : اى عالم مسلمانان ! دوست مى دام كه مرا عفو فرمايى از امر اين علما، حضرت فرمود:
عـفـو كـردم اى نـصـرانـى ، سـؤ ال كـن از آنـچـه مـى خـواهـى ، جـاثـليـق گـفـت سـؤ ال كـنـد از تـو غـيـر از من ، به حق حضرت مسيح گمان نمى كنم كه در علماء مسلمانان مانند تو باشد، پس رو كرد حضرت رضا عليه السلام به راءس الجالوت و فرمود: تو از من سـؤ ال مـى كـنـى يـا مـن از تـو سـؤ ال كـنـم ؟ عـرض كـرد: بـلكـه مـن سـؤ ال مـى كـنـم و از تـو دليـلى نـمـى پـذيـرم مـگـر ايـنـكـه از تـورات يـا انـجـيـل يـا زبور داود باشد يا چيزى باشد كه در صحف ابراهيم و موسى باشد. حضرت فـرمـود: قـبول مكن از من حجت و دليلى مگر به آن چيزى كه تنطق كرده به آن تورات بر لسـان مـوسى بن عمران و انجيل بر لسان عيسى بن مريم و زبور و بر لسان داود. پس راءس الجـالوت عـرض كرد كه از كجا ثابت مى كنى نبوت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را؟
حـضـرت فـرمود: شهادت داده به نبوت او، موسى بن عمران و عيسى بن مريم و داود خليفة اللّه در زمـيـن عـرض كـرد: ثابت كن قول موسى بن عمران را! حضرت فرمود: اى يهودى ! آيـا مى دانى موسى وصيت نمود با بنى اسرائيل و فرمود به ايشان كه به زودى بيايد بـر شـمـا پيغمبرى از اخوان و برادران شما، تصديق كنيد او را و كلام او را بشنويد. پس آيـا مـى دانـى از بـراى بـنـى اسـرائيـل اخـوه و بـرادرانـى غـيـر از اولاد اسـمـاعـيـل ؟ اگـر بـدانـى و بـشـنـاسـى خـويـشـى يـعـقـوب را بـا اسـمـاعـيـل و سـببى و قرابتى كه ميان ايشان بود از جانب ابراهيم . راءس الجالوت گفت : بـلى ايـن گـفـتـه موسى است ما او را رد نمى كنيم ، حضرت فرمود: آيا از برادران و اخوه بنى اسرائيل پيغمبرى هست غير از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم ؟ گفت : نه ، حضرت فـرمـود: آيـا ايـن نـزد شما صحيح نيست ؟ عرض كرد: بلى صحيح است و لكن من دوست مى دارم كـه تـصـحـيـح كـنـى نبوت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را از تورات ، حضرت فرمود: آيا انكار مى كنيد كه در تورات است :
( جاءَ النُّورُ مِنْ جَبَلِ طُورِ سَيْناءَ وَ اَضاءَ لَنا مِنْ جَبَلِ ساعيرَ وَ اسْتَعْلَنَ عَلَيْنا مِنْ جـَبـَلِ فـارانَ ) ؛ يعنى آمد نورى از كوه طور سيناء و روشنى داد ما را از كوه ساعير و عيان و آشكار گرديد بر ما از كوه فاران ، راءس الجالوت گفت : مى شناسم اين كلمات را اما نمى دانم تفسير آن را. حضرت فرمود: من به تو مى گويم :
امـا آنـكـه نـور از كـوه طـور سـيـنـاء مـراد وحـى حـق تـعـالى اسـت كـه نازل فرمود بر موسى عليه السلام در كوه طور سيناء.
و امـا ايـنـكـه روشـنـى داد مردم را از ( كوه ساعير ) پس آن كوهى است كه حق تعالى وحى فرستاد به عيسى بن مريم در وقتى كه عيسى بالاى آن كوه بود.
و امـا اينكه آشكار گرديد بر ما از ( كوه فاران ) پس آن كوهى است از كوههاى مكه كـه بـيـن آن و مـكـه مـعـظـمـه يـك روز راه اسـت ، و شـعـيـاى پـيـغـمـبـر گـفـتـه بـنـابـر قول تو و اصحاب تو در تورات :
( رَاءَيْتُ راكِبَيْنِ اَضاءَ لَهُمُ اْلاَرْضُ اَحَدَهُما عَلى حِمارٍ وَ اْلا خَرُ عَلَى الْجَمَلِ ) ؛
يـعـنـى ديـدم مـن دو سـوارى كه روشن شده بود براى ايشان زمين يكى از ايشان سوار بر حمار بود و ديگرى سوار بر شتر.
پـس كـيـسـت آن راكـب حمار و كيست آن شتر سوار؟ راءس الجالوت گفت : كه من نمى شناسم ايـشان را خبر بده مرا كه كيستند آن دو نفر؟ حضرت فرمود: اما راكب حمار پس عيسى است و امـا آن شـتـر سـوار مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم است ، آيا انكار مى كنى اين را از تـورات ؟ گـفـت : انـكـار نمى كنم اين را، پس از آن حضرت فرمود: آيا مى شناسى حيقوق پـيـغـمـبـر را؟ عرض كرد: بلى او را مى شناسم ، فرمود: او گفته و در كتاب شما نوشته اسـت كـه آورد خداوند بيانى از كوه فاران و پر شد آسمانها از تسبيح احمد و امت او يَحْمِلُ خَيْلَهُ فى الْبَحْرِ كَما يَحْمِلُ فى الْبَرِّ بياورد ما را به كتابى تازه بعد از خرابى بيت المـقـدس و مـقصود از ( كتاب تازه ) قرآن است آيا مى شناسى اين را، تصديق دارى بـه او؟ راءس الجـالوت گـفـت كـه حـيـقـوق پـيـغـمـبـر ايـنها را گفته است و ما منكر نيستيم قـول او را، حـضـرت فـرمـود كـه داود در زبـور خـود گـفـتـه و تـو آن را قرائت مى كنى : پـروردگـارا! مـبـعـوث گـردان كـسى را كه برپا كند سنت را بعد از زمان فترت ، يعنى مـنـقـطـع شـدند آثار نبوت و مندرس شدن دين ، پس آيا مى شناسى پيغمبرى را كه برپا كرد سنت را بعد از زمان فترت غير از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم ، راءس الجالوت گـفـت : اين قول داود است ما مى دانيم آن را و انكار نمى كنيم و لكن مقصود او به اين كلام ، عـيـسـى اسـت و ايـام او فـتـرت اسـت . حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود: جـهـل دارى و نـمى دانى كه حضرت عيسى مخالفت سنت ننمود و موافق بود با سنت تورات تـا ايـنـكـه حـق تـعـالى او را بـه آسـمـان بـالا بـرد و در انـجـيل نوشته است ( ابن البرّة ) رونده است و ( بارقليطا ) بعد از او آينده اسـت و او سـبـك مـى كـند بارها را و تفسير مى كند براى شما هر چيزى را و گواهى مى دهد بـراى مـن هـمـچـنـان كـه مـن گـواهـى دادم بـراى او، مـن آوردم بـراى شـمـا امـثـال را و او مـى آورد بـراى شـمـا تـاءويـل را، آيـا تـصـديـق مـى كـنـى ايـنـهـا را در انجيل ؟ گفت : آرى و انكار نمى كنم آن را.
پـس حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود: اى راءس الجـالوت ! سـؤ ال بـكـنـم از تـو از پـيـغـمـبـر تـو مـوسـى بـن عـمـران ؟ عـرض كـرد: سـؤ ال كـن ، فـرمـود: چـه دليـل دارى بـر اثـبـات نـبـوت مـوسـى ؟ گـفـت : دليـل مـن آن اسـت كـه مـعـجـزه آورد از بـراى نبوت خود به چه چيزى كه احدى از پيغمبران قـبـل از او نـيـاوردنـد. فـرمـود: چـه مـعـجـزه آورد؟ عـرض كـرد: مـثـل شـكـافـتـن دريا و عصا اژدها شدن بر دست او و زدن آن بر سنگ و چشمه ها از آن جارى شـدن و بـيـرون آوردن يـد بـيضا از براى نظر كنندگان و علامتهاى ديگر كه خلق قدرت بـر مـثـل آن نـدارنـد. حـضـرت فـرمـود: راسـت گـفـتـى در ايـنـكـه حـجـت و دليـل او بـر نـبـوتـش ايـن بـود كـه آورد چـيـزهـايـى كـه خـلق قـدرت بـر مـثـل آن نـداشـتـند، آيا چنين نيست كه هركه ادعاى نبوت كرد پس از آن آورد چيزى را كه خلق بـر مـثـل آن قـدرت نـداشـتـنـد واجـب اسـت بـر شما تصديق او؟ گفت : نه ! زيرا كه موسى نـظـيـرى نـداشـت بـه جـهـت آن مـكانت و قربى كه نزد خدا داشت و بر ما واجب نيست اقرار و اعـتـراف بـر نـبـوت هـر كـسـى كـه ادعـاى پـيـغـمـبـرى كـنـد مـگـر آنـكـه مـثـل مـوسـى مـعـجـزه آورد. حـضـرت فـرمـود: پس چگونه اقرار نموديد به پيغمبرانى كه قـبـل از مـوسى بودند و حال آنكه دريا را نشكافتند و از سنگ دوازده چشمه جارى نساختند و دسـتـهاى ايشان مثل دستهاى موسى بيضا بيرون نياورد و عصا را اژدهاى رونده نكردند؟ آن يهودى عرض كرد كه من گفتم به تو كه هر وقت آوردند بر نبوت خود علامات و معجزه را كـه خـلق قـدرت نـداشـتـه بـاشد مثل آن را بياورند اگر چه معجزه اى بياورند كه موسى نياورده باشد يا آورده باشند بر غير آنچه موسى آورده واجب است تصديق ايشان . حضرت فـرمود: اى راءس الجالوت ! پس چه منع كرده ترا از اقرار و اعتراف به نبوت عيسى بن مـريـم و حـال آنـكـه زنـده مـى كـرد مـردگـان را و خوب مى كرد كور مادرزاد و پيس را و از گل مى ساخت شكل مرغ و در آن مى دميد پس به اذن خداوند پرواز مى كرد. راءس ‍ الجالوت گـفـت : مـى گويند چنين مى كرد و ليكن ما او را مشاهده ننموديم . حضرت فرمود: آيا گمان مـى كـنـى آن مـعـجـزه هـايـى كه موسى آورد مشاهده كرده اى ؟ مگر نه اين است كه اخبارى از مـعتمدان اصحاب موسى به تو رسيده كه موسى چنين مى كرد؟ عرض كرد: بلى ، حضرت فـرمـود: پس عيسى بن مريم همچنين است اخبار متواتره آمده است كه عيسى چنين و چنان معجزه آورد پـس چـگـونـه شـمـا تـصـديـق مى كنيد موسى را و تصديق نمى كنيد عيسى را؟ راءس الجالوت نتوانست جواب گويد.
حضرت فرمود: همچنين است امر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و معجزه هايى كه آورده و امـر هـر پـيـغـمبرى كه حق تعالى او را مبعوث نموده . و از آيات و معجزات محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ايـن بـود كـه آن حـضـرت يـتـيـمـى بـود فـقير و شبان و اجير، كتابى نـيـامـوخـتـه بود و نزد معلى نرفته بود كه چيزى بياموزد، پس آورد قرآنى كه در اوست قصه هاى پيغمبران و خبرهاى آنها حرف به حرف و خبرهاى گذشتگان و آيندگان تا روز قـيـامـت و بـود آن حـضـرت كه خبر مى داد مردم را به اسرار پنهانى آنها و هر عملى كه در خـانـه هـاى خـود مـى كـردنـد و آيـات و مـعجزات بسيار آورد كه به شماره نمى آيد. راءس الجـالوت گفت كه صحيح نشده نزد ما خبر عيسى و محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و از براى ما جايز نيست كه اقرار كنيم از براى اين دو نفر به چيزى كه نزد ما صحيح نشده . حـضـرت فـرمـود: پـس دروغ گـفتند اين گواهان كه گواهى داده اند از براى عيسى و محمّد صـلى اللّه عـليه و آله و سلم يعنى اين انبياء كه كلام ايشان را ذكر كرده اند و اقرار به آن نموده اند؟ آن يهودى بازماند از جواب دادن و جواب نداد.
پس حضرت نزد خود خواند ( هربذاكبر ) را كه بزرگ آتش پرستان بود و به او فـرمـود: خـبـر بـده مـرا از زردشـت كـه گـمـان مـى كـنـى پـيـغـمـبـر تـو اسـت ، چـيـسـت دليل تو بر نبوت او؟ عرض كرد كه معجزه اى آورد به چيزى كه كسى پيش از او نياورد و مـا مـشـاهـده نـكـرديـم لكـن اخـبـار از پـيـشـيـنيان ما از براى ما وارد شده است به اينكه او حـلال كـرده اسـت از بـراى مـا چـيـزى را كـه كـسـى غـيـر از او حـلال نـكـرده اسـت پس ما او را متابعت كرديم ، حضرت فرمود: چنين است كه چون اخبارى از براى شما آمده است و به شما رسيده است متابعت كرده ايد پيغمبر خود را؟ عرض كرد: بلى ، فـرمـود: سـايـر امـم گـذشـتـگـان هـم اخـبارى به ايشان رسيده است به آنچه كه آوردند پـيـغـمبران و آنچه آورد موسى و عيسى و محمّد عليهم السلام ، پس چيست عذر شما در اقرار نكردن از براى ايشان زيرا كه اقرار شما بر زردشت از جهت خبرهاى متواتره است كه آورد چـيـزى را كـه غـيـر او نياورده . ( هربذ ) در همين جا از كلام منقطع شد و ديگر چيزى نياورد. پس حضرت رضا عليه السلام فرمود: اى قوم ! اگر در ميان شما كسى باشد كه مـخـالف اسـلام بـاشـد و بـخـواهـد سـؤ ال كـنـد، سـؤ ال كند بدون شرم و خجالت .
پـس بـرخـاسـت عمران صابى و او يكى از متكلمين بود، گفت : اى عالم و داناى مردم ! اگر نـه آن بود كه خودت خواندى ما را به سؤ ال كردن و چيز پرسيدن من اقدام نمى كردم در سؤ ال از تو، پس به تحقيق كه من در كوفه و بصره و شام و جزيره رفته ام و متكلمين را مـلاقـات نموده ام هنوز به كسى برنخوردم كه از براى من ثابت كند و احدى را كه غير او نـبـاشـد و قـائم بـاشـد بـه وحـدانـيـت خـود آيـا اذن مـى دهـى كـه از تـو سـؤ ال كنم ؟ حضرت فرمود كه اگر در اين جمعيت عمران صابى باشد تو هستى ؟ عرض كرد: بـلى مـنـم عمران . حضرت فرمود: سؤ ال كن اى عمران ولى انصاف پيشه كن و بپرهيز از كـلام سـسـت و تباه و جوز، گفت : اى سيد و آقاى من ! سوگند به خدا كه من اراده ندارم مگر آنـكـه از براى من ثابت كنى چيزى را كه در آويزم به آن و از آن نگذرم ، حضرت فرمود: سؤ ال كن از آنچه بر تو آشكار و ظاهر است . پس مردم ازدحام و جمعيت نموده و بعضى به بـعـضـى مـنـضـم شـدنـد، عـمـران گـفـت : خـبـر بـده مـرا از كـائن اول و از آنـچـه خـلق كـرده ، حـضـرت فـرمـود: سـؤ ال كردى پس فهم كن جواب آن را.
مـؤ لف گـويـد: كـه حـضـرت جـواب او را مـفـصـل فـرمـود، او ديـگـر بـار سـؤ ال كـرد حـضـرت جـواب داد، و هـكـذا در كـلام طـولانـى كـه نقل آن منافى است با وضع كتاب تا آنكه وقت نماز رسيد، عمران عرض كرد: اى مولاى من ! مـسـاءله مرا قطع مكن همانا دل من رقيق و نازك شده ، به اين معنى كه نزديك است مطلب بر مـن مـعـلوم شـود و اسلام آورم . حضرت فرمود: نماز مى گزاريم و برمى گرديم ! پس آن جـنـاب و مـاءمـون از جـا بـرخـاسـتـنـد و آن حـضـرت در داخـل خـانـه نـمـاز گـزارد و مـردم در بـيـرون پـشت سر محمّد بن جعفر نماز گزاردند، پس حـضـرت و مـاءمـون بـيـرون آمـدند و حضرت به مجلس خود عود فرمود و عمران را طلبيد و فـرمـود: سـؤ ال كـن اى عـمـران ! پـس ‍ عـمـران سـؤ ال كـرد و حـضـرت جـواب داد و پـيـوسـته او سؤ ال مى كرد و حضرت جواب مى فرمود تا آنكه فرمود به عمران :
( اَفـَهـِمـْتَ يـا عـِمـْرانُ؟ قـالَ: نـَعَمْ يا سَيِّدى ! قَدْ فَهِمْتُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ تَعالى عَلى مـاوَصـَفـْتـَهُ وَحَّدْتـَهُ وَ اَنَّ مـُحـَمَّدا عَبْدهُ الْمَبْعُوثُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِ. ثُمَّ خَرَّ ساجِدا نَحْوَ الْقِبْلَةِ وَ اَسْلَمَ ) ؛
عمران شهادتين بر زبان راند و افتاد به سجده رو به قبله و اسلام آورد.
راوى حـسـن بـن محمّد نوفلى گويد كه چون متكلمين نظر به كلام عمران صابى نمودند و حـال ايـنـكـه او مـردى جدلى بود كه هرگز كسى حجت او را قطع نكرده بود ديگر احدى از عـلمـاى اديـان و اربـاب مـقـالات نـزديـك حـضـرت نـيـامـد و از چـيـزى از آن جـنـاب سـؤ ال نـشـد و شـب درآمـد پـس مـاءمـون و حـضـرت رضـا عـليـه السـلام بـرخـاسـتـنـد و داخـل مـنـزل شـدنـد و مـردم مـتفرق شدند و من با جماعتى از اصحاب بودم كه محمّد بن جعفر فـرسـتـاد و مـرا احـضـار نـمود، من نزد او حاضر شدم . گفت : اى نوفلى ! ديدى گفتگوى رفـيـق خـود را، بـه خـدا سـوگـند كه گمان نمى كنم هرگز على بن موسى عليه السلام درآمده باشد در چيزى از اين مطالب كه امروز بيان كرد و معروف نبوده نزد ما كه در مدينه تـكـلم كـرده باشد يا اصحاب كلام نزد او جمع شده باشند. من گفتم كه حاجيان نزد او مى آمـدند از مسائل حلال و حرام خود مى پرسيدند و او جواب آنها را مى داد و بسا بود كه نزد او مـى آمـد كـسـى كـه بـا او مـحاجه مى كرد. محمّد بن جعفر گفت : اى ابومحمّد! من بر او مى تـرسـم كه اين مرد، يعنى ماءمون بر او حسد برد و او را زهر دهد يا اينكه در بليه اى او را گـرفـتـار كـنـد، تـو بـه او اشـاره كـن كـه خـود را از امـثـال ايـن سـخـنـان نـگـاه دارد و ايـنـگـونـه مـطـالب نـفـرمـايـد. مـن گـفـتـم : از مـن قبول نمى كند و مراد اين مرد (يعنى ماءمون ) امتحان او بود كه بداند نزد او چيزى از علوم پـدران او هـسـت يـا نـه ؟ گـفـت : بـه او بـگـو كـه عـمـويـت كـراهـت دارد دخول ترا در اين باب و دوست دارد كه خود را نگاه دارى كنى از اين چيزها به جهاتى چند.
راوى گـويـد: چـون بـه مـنـزل حـضـرت رضـا عـليـه السـلام رفتم خبر دادم آن حضرت را به آنچه عمويش محمّد بن جعفر گفته بود. حضرت تبسم كرده فرمود: خداوند حفظ فرمايد عمويم را خوب مى دانم به چه سـبـب كراهت دارد اين سخنان مرا، پس ‍ فرمود: اى غلام ! برو به سوى عمران صابى و او را بـيـاور نـزد مـن ، گـفتم : فدايت گردم ! من مى دانم جاى او را نزد بعضى از اخوان ما از شـيـعـيـان اسـت . فـرمـود: باكى نيست مال سوارى ببريد و او را بياوريد، من رفتم و او را آوردم حـضـرت او را تـرحـيـب كـرد و جـامـه طـلبـيـد و او را خـلعـت داد و مال سوارى به او مرحمت نمود و ده هزار درهم طلبيد و به او عطا فرمود.
من گفتم : فدايت گردم ! به جا آوردى فعل جدت اميرالمؤ منين عليه السلام را، فرمود: اين چنين دوست مى داريم ما. پس امر فرمود شام حاضر كردند، مرا نشانيد در طرف راست خود و عمران را نشانيد در طرف چپ خود، چون از خوردن طعام فارغ شديم فرمود به عمران برو خـدا يـارت بـاد و صبح نزد ما حاضر شو تا ترا اطعام كنيم به طعام مدينه و بعد از اين عـمـران چـنـيـن بـود جـمـع مـى گشتند به نزد او متكلمون از اصحاب مقالات و با او تكلم مى كـردنـد و او امـر ايـشـان را باطل مى كرد تا آنكه از او اجتناب و دورى نمودند، و ماءمون ده هـزار درهـم بـه عـمـران عـطـا كـرد و ( فـضـل ) هـم مـقـدارى مال و اسب سوارى به او داد و حضرت رضا عليه السلام او را متولى موقوفات بلخ نمود پس عطاى بسيار به او رسيد.(117)


در اينجا آزمون بيست و ششم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:27 am

فصل ششم : در اخبار حضرت رضا عليه السلام به شهادت خود

مؤ لف گويد: كه من در اين فصل اكتفا مى كنم به آنچه علامه مجلسى رضوان اللّه عليه در ( جلاءالعيون ) نگاشته ، فرموده : ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه مردى از اهل خراسان به خدمت امام رضا عليه السلام آمد و گفت : حضرت رسالت صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را در خـواب ديـدم كـه بـه مـن گـفـت : چـگـونـه خـواهـد بـود حال شما اهل خراسان در وقتى كه مدفون سازند در زمين شما پاره اى از تن مرا و بسپارند به شما امانت مرا و پنهان گردد در زمين شما ستاره من ؟ حضرت فرمود كه منم آنكه مدفون مـى شـود در زمـيـن شما و منم پاره تن پيغمبر شما و منم امانت آن حضرت و نجم فلك امامت و هـدايـت ، هـر كه مرا زيارت كند و حق مرا شناسد و اطاعت مرا بر خود لازم داند من و پدران من شفيع او خواهيم بود در روز قيامت و هر كه ما شفيع او باشيم البته نجات مى يابد هر چند بـر او گـنـاه جـن و انـس ‍ بـوده بـاشـد. بـه درسـتـى كه مرا خبر داد پدرم از پدرانش كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه هر كه مرا در خواب ببيند مرا ديده ؛ زيـرا كـه شـيـطان به صورت من متمثل نمى شود و نه به صورت احدى از اوصياء من و نه به صورت احدى از شيعيان خالص ايشان ، به درستى كه خواب راست يك جزو است از هفتاد جزو از پيغمبرى .
بـه سـنـد مـعـتـبـر ديـگـر از آن جناب منقول است كه گفت : به خدا سوگند كه هيچ يك از ما اهـل بـيـت نـيـسـت مـگـر آنـكـه كـشـتـه مـى گـردد و شـهـيـد مـى شـود، گـفـتـنـد: يـابـن رسـول اللّه ! كى ترا شهيد مى كند؟ فرمود كه بدترين خلق خداوند در زمان من مرا شهيد خواهد كرد به زهر و دور از يار و ديار در زمين غربت مدفون خواهد ساخت پس هر كه مرا در آن غـربـت زيـارت كـنـد حـق تـعالى مزد صد هزار شهيد و صد هزار صديق و صد هزار حج كـنـنـده و عـمره كننده و صد هزار جهاد كننده براى او بنويسد و در زمره ما محشور شود و در درجـات عـاليـه بـهشت رفيق ما باشد. ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه پاره اى از تن مـن در زمـيـن خـراسـان مدفون خواهد شد هر مؤ منى كه او زيارت كند البته بهشت او را واجب شود و بدنش بر آتش جهنم حرام گردد.
ايـضـا بـه سـنـد معتبر روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود از پسر من مـوسـى عـليـه السـلام پـسـرى بـه هـم خـواهد رسيد كه نامش موافق نام اميرالمؤ منين عليه السـلام بـاشـد و او را بـه سـوى خـراسـان بـرنـد و به زهر شهيد كنند و در غربت او را مدفون سازند، هر كه او را زيارت كند و به حق او عارف باشد حق تعالى به او عطا كند مـزد آنـهـا كـه پـيـش از فـتـح مـكـه در راه خـدا جـان و مـال خـود را بـذل كـردنـد. ايـضـا بـه سـنـد مـعـتـبـر از امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـنقول است كه آن جناب فرمود: مردى از فرزندان من در زمين خراسان به زهر ستم و عدوان شـهـيـد خـواهـد شـد كه نام او موافق نام من باشد، و نام پدرش موافق نام موسى بن عمران بـاشـد هـر كـه او را در آن غـربـت زيـارت كـنـد حـق تـعـالى گناهان گذشته و آينده او را بـيـامـرزد اگـرچـه بـه عـدد سـتـاره هـاى آسـمـان و قـطـره هـاى بـاران و بـرگ درخـتـان باشد.(118)
و نـيـز عـلامـه مـجلسى در ديگر كتب خود نقل كرده به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السـلام كـه فـرمـود: زود بـاشـد كـه كشته شوم به زهر با ظلم و ستم و مدفون شوم در پـهـلوى هـارون الرشـيـد و بـگـردانـد خـدا تـربـت مـرا مـحل تردد شيعيان و دوستان من پس ‍ هر كه مرا در اين غربت زيارت كند واجب شود براى او كـه مـن او را زيـارت كـنم در روز قيامت و سوگند مى خورم به خدايى كه محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را گـرامـى داشـته است به پيغمبرى و برگزيده است او را بر جميع خـلايـق كـه هـر كـه از شـما شيعيان نزد قبر من دو ركعت نماز كند البته مستحق شود آمرزش گناهان را از خداوند عالميان در روز قيامت و به حق آن خداوندى كه ما را گرامى داشته است بـعـد از مـحـمـّد صـلى اللّه عـليه و آله و سلم به امامت و مخوصص گردانيده است ما را به وصـيـت آن حـضـرت ، سـوگـنـد مـى خـورم كـه زيـارت كـنندگان قبر من گرامى تر از هر گروهى اند نزد خدا در روز قيامت و هر مؤ منى كه مرا زيارت كند پس بر روى او قطره اى از بـاران بـرسـد البـتـه حـق تـعـالى جسد او را بر آتش جهنم حرام گرداند.(119)
كيفيت شهادت امام رضا عليه السلام
امـا كـيـفـيـت شـهـادت آن جـگـر گـوشـه رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به روايت ابوالصلت چنان است كه گفت : روزى در خدمت حضرت امام رضا عليه السلام ايستاده بودم فـرمـود كـه داخل قبه هارون الرشيد شو از چهار جانب قبر او از هر جانب يك كف خاك بياور، چـون آوردم آن خـاك را كـه از پـس و پـشـت او بـرداشته بودم بوييد و انداخت و فرمود كه مـاءمـون خواهد خواست كه قبر پدر خود را قبله قبر من نمايد و مرا در اين مكان مدفون سازد سـنـگ سـخـت بزرگى ظاهر شود كه هر چه كلنگ است در خراسان جمع شود براى كندن آن ممكن نشود كند آن ، آنگاه خاك بالاى سر و پايى پا را استشمام نمود چنين فرمود، چون خاك طـرف قبله را بوييد فرمود: كه زود باشد كه قبر مرا در اين موضع حفر نمايند. پس امر كـن ايـشان را كه هفت درجه به زمين فرو برند و لحد آن را دو ذراع و شبرى سازند كه حق تـعـالى چندان كه خواهد آن را گشاده سازد و باغى از باغستانهاى بهشت گرداند آنگاه از جانب سر رطوبتى ظاهر شود پس به آن دعايى كه ترا تعليم مى نمايم تكلم كن تا به قدرت خدا آب جارى گردد و لحد از آب پر شود و ماهى ريزه چند در آن آب ظاهر شود چون ماهيان پديد آيند اين نان را كه به تو مى سپارم در آن آب ريزه كن كه آن ماهيان بخورند آنـگـاه مـاهـى بـزرگـى ظـاهـر شـود و آن مـاهـيـان ريـزه را برچيند و غايب شود پس ‍ در آن حـال دست بر آب گذار و دعايى كه ترا تعليم مى نمايم بخوان تا آن آب به زمين فرو رود و قـبـر خـشـك شـود و ايـن اعـمـال را نكنى مگر در حضور ماءمون و فرمود كه فردا به مـجـلس ايـن فـاجـر داخـل خواهم شد اگر از خانه سر نپوشيده بيرون آيم با من تكلم نما و اگـر چـيـزى بـر سـر پـوشيده باشم با من سخن مگو. ابوالصلت گفت : چون روز ديگر حضرت امام رضا عليه السلام نماز بامداد ادا نمود جامه هاى خويش را پوشيد و در محراب نـشـسـت و مـنـتـظر مى بود تا غلامان ماءمون به طلب وى آمدند، آنگاه كفش خود را پوشيد و رداى مـبـارك خود را بر دوش افكند و به مجلس ماءمون درآمد و من در خدمت آن حضرت بودم . در آن وقت طبقى چند از الوان ميوه ها زند وى نهاده بودند و او خوشه انگورى را كه زهر را به رشته در بعضى از دانه هاى آن دوانيده بودند در دست داشت و بعضى از آن دانه ها كه بـه زهـر نيالوده بودند از براى رفع تهمت زهر مار مى كرد. چون نظرش بر آن حضرت افـتـاد مشتاقانه از جاى خود برخاست و دست در گردن مباركش انداخت و ميان دو ديده آن قرة العين مصطفى را بوسيد و آنچه از لوازم اكرام و احترام ظاهرى بود دقيقه اى فرو نگذاشت . آن جـنـاب را بـر بـسـاط خـود نـشـانـيـده و آن خـوشـه انگور را به وى داد و گفت : يابن رسول اللّه ! از اين نكوتر انگور نديده ام ، حضرت فرمود كه شايد انگور بهشت از اين نكوتر باشد، ماءمون گفت : از اين انگور تناول نما، حضرت فرمود كه مرا از خوردن اين انـگـور مـعـاف دار. مـاءمـون مـبـالغـه بـسـيـار كـرد و گـفـت البـتـه مـى بـايـد تـنـاول نـمـود مگر مرا متهم مى دارى با اين همه اخلاص كه از من مشاهده مى نمايى ، اين چه گـمانها است كه به من مى برى ، و آن خوشه انگور را گرفته دانه چند از آن خورد باز به دست آن جناب داد و تكليف خوردن نمود. آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهرآلود تـنـاول كـرد حـالش دگـرگـون گـرديـد و بـاقـى خـوشـه را بـر زمـيـن افـكند و متغيرالا حـوال از آن مـجـلس برخاست ، ماءمون گفت : يابن عم ! به كجا مى روى ؟ فرمود: به آنجا كـه مـرا فرستادى ! و آن حضرت حزين و غمگين و نالان سر مبارك پوشيده از خانه ماءمون بيرون آمد.
ابـوالصـلت گـفـت : به مقتضاى فرموده آن حضرت با وى سخن نگفتم تا به سراى خود داخـل گـرديـد فـرمـود كـه در سـراى را بـبـنـد. و رنـجور و نالان بر فراش خويش تكيه فـرمـود، چـون آن امـام مـعـصـوم بـر بـستر قرار گرفت در سراى را بسته و در ميان خانه مـحـزون و غـمـگـين ايستاده بودم ناگاه جوان خوشبوى مشگين مويى را در ميان سرا ديدم كه سـيماى ولايت و امامت از جبين فائزالا نوارش ظاهر بود و شبيه ترين مردمان بود به جناب امـام رضـا عـليـه السـلام . پـس بـه سـوى وى شـتـافـتـم سـؤ ال كردم كه از كدا راه داخل شدى كه من درها را محكم بسته بودم ؟ فرمود: آن قادرى كه مرا از مـديـنـه بـه يـك لحـظـه بـه طـوس آورد از درهـاى بـسـتـه مـرا داخـل سـاخـت . پـرسيدم تو كيستى ؟ فرمود: منم حجت خدا بر تو اى ابوالصلت ، منم محمّد بن على ! آمده ام كه پدر غريب مظلوم و والد معصوم و مسموم خود را ببينم و وداع كنم ، آنگاه در حـجـره اى كه حضرت امام رضا عليه السلام در آنجا بود رفت . چون چشم آن امام مسموم بـر فـرزند معصوم خود افتاد از جاى جست و يعقوب وار يوسف گم گشته خود را در آغوش كشيد و دست در گردن وى درآورد و او را بر سينه خود فشرد و ميان دو چشم او را بوسيد و آن فـرزنـد مـعـصـوم را در فـراش خـود داخـل كرد و بوسه بر روى وى مى داد و با وى از اسـرار مـلك و مـلكـوت و خـزائن عـلوم حى لايموت رازى چند مى گفت كه من نفهميدم و ابواب عـلوم اوليـن و آخـريـن و ودايـع حـضـرت سـيد المرسلين را به وى تسليم كرد، آنگاه بر لبهاى مبارك حضرت امام رضا عليه السلام كفى ديدم از برف سفيدتر حضرت امام محمّد تقى عليه السلام آن را ليسيد و دست در ميان سينه پدر بزرگوار خود برد و چيزى مانند عـصـفـور بـيـرون آورد و فـرو بـرد و آن طـايـر قـدسـى بـه بـال ارتـحال گرد تعلقات جسمانى از دامان مطهر خود افشانده به جانب رياض رضوان قدس پرواز كرد.
پـس حـضـرت امام محمّد تقى عليه السلام فرمود كه اى ابوالصلت به اندرون اين خانه رو و آب و تـخـته بياور، گفتم : يابن رسول اللّه ! آنجا نه آب است و نه تخته ، فرمود كه آنچه امر مى كنم چنان كن و ترا به اينها كارى نباشد چون به خانه رفتم آب و تخته را حـاضـر يـافـتـم بـه حـضـور بـردم و دامـن بـر زده مـسـتـعـد آن شـدم كـه آن جـناب را در غـسـل دادن مـدد نـمـايـم فـرمـود كه ديگرى هست مرا مدد نمايد، ملائكه مقربين مرا ياورى مى نـمـايـنـد به تو احتياج ندارم . چون از غسل فارغ گرديد فرمود كه به خانه رو و كفن و حـنـوط بـيـاور، چـون داخـل شـدم سـيدى ديدم كه كفن و حنوط بر روى آن گذاشته بودند و هـرگـز آن را در آن خـانـه نـديـده بـودم بـرداشـتـم و بـه خـدمت حضرت آوردم . پس ‍ پدر بزرگوار خود را كفن پوشانيد و بر مساجد شريفش حنوط پاشيد و با ملائكه كروبيين و ارواح انبياء و مرسلين بر آن فرزند خيرالبشر نماز گزاردند آنگاه فرمود كه تابوت را بـه نـزد مـن آور، گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه ! بـه نزد نجار روم و تابوت بياورم ؟ فـرمـود كـه از خـانه بياور چون به خانه رفتم تابوتى ديدم كه هرگز در آنجا نديده بـودم كـه دست قدرت حق تعالى از چوب سدرة المنتهى ترتيب داده بود پس آن حضرت را در تـابـوت گـذاشـت و دو ركـعـت نـمـاز بـه جا آورد و هنوز از نماز فارغ نگشته بود كه تـابـوت بـه قدرت حق تعالى از زمين جدا گشت سقف خانه شكافته شد و به جانب آسمان مـرتـفـع گـرديـد و از نـظـر غـايـب شـد. چـون از نـمـاز فـارغ گـرديـد گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه ! اگر ماءمون بيايد و آن حضرت را از من طلب نمايد در جواب او چه گويم ؟ فرمود كه خاموش شو كه به زودى مراجعت خواهد كرد، اى ابوالصلت ! اگر پيغمبرى در مـشـرق رحـلت نـمايد و وصى او در مغرب وفات كند البته حق تعالى اجساد مطهر و ارواح مـنـور ايـشـان را در اعـلاعليين با يكديگر جمع نمايد، حضر در اين سخن بود كه باز سقف شكافته شد و آن تابوت محفوف به رحمت حى لايموت فرود آمد و آن حضرت پدر رفيع قـدر خـويـش را از تـابـوت بـرگـرفـت و در فراش به نحوى خوابانيد كه گويا او را غـسـل نـداده انـد و كـفـن نـكـرده انـد پـس فـرمـود كـه بـرو و در سـرا را بـگـشـا تا ماءمون داخـل شـود. چـون در خـانـه را بـاز كردم ماءمون را ديدم با غلامان خود بر در خانه ايستاده بـودنـد پـس مـاءمـون داخـل خـانـه شـد و آغـاز نـوحـه و زارى و گـريه و بى قرارى نمود گـريبان خود را چاك زد و دست بر سر زد و فرياد برآورد كه اى سيد و سرور در مصيبت خـود دل مرا به درد آوردى و داخل آن حجره شد و نزديك سر آن حضرت نشست و گفت شروع كنيد در تجهيز آن حضرت و امر كرد قبر شريف آن حضرت را حفر نمايند، چون شروع به حـفـر كـردنـد آنـچـه آن سـرور اوصـياء فرموده بود به ظهور آمد، چون در پس سر هارون خـواسـتـنـد كـه قـبـر مـنـور آن حـضـرت را حـفـر نـمـايـنـد زمـيـن انـقـيـاد نـكـرد، يـكـى از اهل آن مجلس به ماءمون گفت تو اقرار به امامت او مى نمايى ؟ گفت : بلى ، آن مرد گفت كه امـام مـى بايد در حيات و ممات بر همه كس مقدم باشد پس امر كرد قبر را در جانب قبله حفر نـمـايـنـد چـون آب و مـاهـيـان پـيـدا شـدنـد مـاءمون گفت پيوسته امام رضا عليه السلام در حال حيات غرائب و معجزات به ما مى نمود بعد از وفات نيز غرايب و كرامات خود را بر ما ظاهر گردانيد چون ماهى بزرگ ماهيان خرد را برچيد يكى از وزراء ماءمون به او گفت : مى دانى كه آن حضرت در ضمن آن كرامات ترا به چه چيز خبر داده ؟ گفت : نمى دانم ! گفت : آن جـنـاب اشـاره فـرمـوده اسـت بـه آنـكـه مـثـل مـلك و پـادشـاهـى شـمـا بـنـى عـبـاس مثل اين ماهيان است كثرت و دولتى كه داريد عنقريب ملك شما منقضى شود و دولت شما به سر آيد و سلطنت شما به آخر رسد و حق تعالى شخصى را بر شما مسلط سازد همچنان كه ايـن مـاهـى بـزرگ مـاهـيـان خـرد را بـرچـيـد شـمـا را از روى زمـيـن بـرانـدازد و انـتـقـام اهل بيت رسالت را از شما بكشد. ماءمون گفت : راست مى گويى . آن جناب را مدفون ساخت و مراجعت كرد.
ابـوالصـلت گـفت كه بعد از آن ماءمون مرا طلبيد و گفت : به من تعليم نما آن دعا را كه خواندى و آب فرو رفت ، گفتم : به خدا سوگند كه آن را فراموش كردم ، باور نكرد با آنـكـه راسـت مـى گـفـتـم و امـر كـرد مـرا بـه زنـدان بـردنـد و يـك سـال در حـبـس او مـانـدم چـون دلتـنـگ شـدم شـبـى بـيـدار مـانـدم و بـه عـبـادت و دعـا اشـتغال نمودم و انوار مقدسه محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين را شفيع گردانيدم و بـه حـق ايـشـان از خداوند منان سؤ ال كردم كه مرا نجات بخشد، هنوز دعاى من تمام نشده بود كه ديدم حضرت امام محمّد تقى عليه السلام در زندان نزد من حاضر شد و فرمود كه اى ابوالصلت ! سينه ات تنگ شده است ؟ گفتم : بلى ، واللّه ! گفت : برخيز و زنجير از پـاى مـن جـدا شـد و دسـت مـرا گـرفـت و از زندان بيرون آورد و حارسان و غلامان ، مرا مى ديـدنـد و بـه اعـجـاز آن حـضـرت ياراى سخن گفتن نداشتند، چون مرا از خانه بيرون آورد فرمود كه تو در امان خدايى ديگر تو هرگز ماءمون را نخواهى ديد و او ترا نخواهد ديد چنان شد كه فرمود.(120)
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در پنج شنبه مه 13, 2010 1:35 am .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:31 am

ايضا ابن بابويه و شيخ مفيد به اسانيد مختلفه روايت كرده اند از على بن الحسين كاتب كـه امـام رضـا عـليـه السلام را تبى عارض شد و اراده فصد نمود. ماءمون پيشتر يكى از غـلامـان خود را گفته بود كه ناخنهاى خود را دراز بگذارد، و به روايت شيخ مفيد، عبداللّه بن بشير را گفت چنين كند و كسى را بر اين امر مطلع نگرداند، چون شنيد كه حضرت اراده فـصـد دارد زهرى مانند تمرهندى بيرون آورد و به غلام خود داد كه اين را ريزه كن و دست خود را به آن آلوده گردان و ميان ناخنهاى خود را از اين پر كن و دست خود را مشوى و با من بـيـا پـس مـاءمون سوار شد و به عيادت آن جناب آمد و نشست تا آن جناب را فصد كردند و بـه روايـت ديگر نگذاشت . و در خانه اى كه حضرت مى بود بوستانى بود كه درختهاى انار در آن بود همان غلام را گفت كه چند انار از باغ بچين ، چون آورد گفت : اينها را براى آن جناب در جامى دانه كن و جام را به دست خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت : از ايـن انـار تـنـاول نـنـمـايـيـد كـه بـراى ضعف شما نيكو است . حضرت فرمود كه باشد سـاعـتـى ديـگـر، مـاءمـون گـفـت : نـه بـه خـدا سـوگـنـد! بـايـد كـه البـتـه در حضور من تناول نماييد و اگر نبود رطوبتى در معده من هر آينه در خوردن موافقت مى كردم ، پس به جـبر ماءمون حضرت چند قاشق از آن انار تناول نمود ماءمون بيرون رفت و حضرت در همان سـاعت به قضاى حاجت بيرون شتافت و هنوز نماز عصر نكرده بوديم كه پنجاه مرتبه آن حـضـرت را حـركـت داد و از آن زهـر قـاتـل احشاء و امعاء آن جناب به زير آمد. چون خبر به مـاءمـون رسـيـد پيغام فرستاد كه اين ماده اى است از فصد به حركت آمده است دفعش براى شـمـا نافع است چون شب درآمد حال آن جناب دگرگون شد و در صبح به رياض رضوان انـتـقـال نـمـود و بـه انـبياء و شهداء و صديقان ملحق گرديد و آخر سخنى كه به آن تكلم نمود اين بود:
( قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبَرَز الَّذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ اِلى مَضاجِعِهِمْ ) (121)
( وَ كانَ اَمْرُ اللّهِ قَدَرا مَقْدُورا ) ؛(122)
بـگـو يا محمّد! اگر مى بوديد شما در خانه هاى خود هر آينه بيرون مى آمدند آن گروهى كـه بـر ايـشـان نـوشـتـه شـده اسـت كـشـتـه شـدن بـه سـوى محل وفات خود يا قبرهاى خود؛ و امر خدا مقدر و شدنى است .
چون خبر به ماءمون رسيد امر كرد به غسل و تكفين آن حضرت و در جنازه آن جناب با سر و پاى برهنه و بندهاى گشوده به روش صاحبان مصيبت مى رفت و براى رفع تشنيع مردم بـه ظـاهـر گـريه و زارى مى كرد و مى گفت اى برادر به مرگ تو رخنه در خانه اسلام افـتـاد و آنـچـه مـن در بـاب تـو خـواسـتـم بـه عمل نيامد و تقدير خدا بر تدبير من غالب شد.(123)
از ابـوالصـلت هـروى روايـت اسـت كـه گـفت : چون ماءمون از خدمت آن حضرت بيرون آمد من داخـل شـدم چـون نـظـرش بـر مـن افـتـاد گـفـت : اى ابـوالصـلت ! آنـچـه خواستند كردند و مشغول ذكر خدا و تحميد و تمجيد حق تعالى گرديد و ديگر سخن نگفت .(124) و در ( بـصائر الدرجات ) به سند صحيح روايت كرده است كه در آن روز حضرت فـرمـود كـه ديـشـب حـضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم را در خواب ديدم كه مى فـرمـود: يـا عـلى ! بـيـا نـزد مـا كـه آنـچـه نـزد مـا اسـت بـهـتـر اسـت از آنچه در آن هستى .(125)
ابـن بـابـويـه بـه ( سند حسن ) از ياسر خادم روايت كرده است كه امام رضا عليه السـلام را هـفـت مـنـزل پـيـش از وارد شـدن بـه طـوس مـرضـى عـارض شـد چـون داخـل شـهـر طـوس شـديم بيمارى آن جناب شديد گرديد و به اين سبب ماءمون چند روز در طوس توقف كرد و هر روزى دو مرتبه به عيادت آن جناب مى آمد و در روز آخر ضعف بر آن حضرت مستولى گرديد چون نماز ظهر ادا كرد فرمود كه اى ياسر! آيا مردم چيزى خورده اند؟ گفتم : اى سيد من ! كه را رغبت به خوردن و آشاميدن مى شود با اين حالت كه در تو مـشـاهده مى كنند. پس آن معدن فتوت با نهايت ضعف و ناتوانى براى رعايت خدمتكاران خود درسـت نـشـسـت و فـرمـود كـه خـوان را بـيـاوريـد، چـون خـوان را گـسـتـردنـد جـمـيـع اهل و حشم و خدم خود را طلبيد و بر سر خوان احسان خود نشانيد و يك يك را تفقد و نوازش نـمـود. چـون ايـشـان طـعـام خوردند، فرمود كه براى زنان طعام بفرستيد چون همه از طعام خـوردن فـارغ شدند ضعف بر آن جناب غالب گرديد و مدهوش شد. صداى شيون از خانه آن جناب بلند شد و زنان و كنيزان ماءمون با سر و پاى برهنه به خانه آن مظلوم دويدند و خروش از جميع مردم بر آمد و صداى گريه و زارى از طوس به فلك آبنوس ‍ مى رسيد. پـس مـاءمـون نـالان و گـريـان از خـانه بيرون آمد و دست تاءسف بر سر مى زد و مويهاى ريش خود را مى كند و قطرات اشك حسرت از ديده مى باريد و بر جرم و روسياهى خود زار زار مى ناليد. چون به نزديك آن امام رسيد، امام مظلوم ديده گشود ماءمون گفت : اى سيد و بزرگ من ! به خدا سوگند نمى دانم كه كدام مصيبت بر من عظيم تر است جدايى چون تو پـيـشـوايـى و مـفارقت مانند تو رهنمايى ، يا تهمتى كه مردم به من گمان مى برند كه من تـرا بـه قـتـل آورده ام ، حـضـرت متوجه جواب سخنان بى فروغ او نگرديد و ديده گشود فـرمـود كـه بـارى بـا پـسرم امام محمّد تقى عليه السلام نيكو معاشرت نما كه وفات او وفـات تـو نـزديـك بـه يكديگر خواهد بود. چون پاسى از شب گذشت آن جناب به عالم قدس ارتحال نمود.
چـون صـبـح شـد مـردم جـمـع شـدنـد و خـروش بـرآوردنـد كـه مـاءمـون فـرزنـد رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم را به ناحق شهيد كرد و شورشى عظيم در ميان مـردم به هم رسيد. ماءمون ترسيد كه اگر جنازه آن جناب را در آن روز بيرون برد براى او فـتـنـه بـرپا شود، پس محمّد بن جعفر عم آن جناب را طلبيد و گفت : بيرون رو و فتنه مـردم را فـرو نـشـان و ايشان را متفرق گردان و بگو كه امروز آن حضرت را بيرون نمى آوريـم . چـون مـحـمـّد بن جعفر بيرون رفت و با مردم سخن گفت پراكنده شدند و در شب آن جناب را غسل دادند و دفن كردند.(126)
شـيـخ مـفـيـد روايـت كـرده اسـت كـه چـون آن نـيـّر فـلك امـامـت بـه سـراى بـاقـى ارتحال نمود ماءمون يك روز و يك شب وفات آن جناب را پنهان داشت و محمّد بن جعفر را با جمعى از آل ابوطالب كه با او همراه بودند و خبر وفات آن جناب را به ايشان اظهار كرد و گريست و اندوه بسيار نمود و ايشان را نزد آن جناب آورد و بدن شريفش را گشود و به ايـشـان نـمـود و گـفـت كـه آسـيـبى از ما به او نرسيده است پس با آن جناب خطاب كرد اى بـرادر مـن گـران اسـت بر من كه ترا با اين حالت مشاهده نمايم و مى خواستم كه پيش از تـو بـمـيـرم و تـو خـليـفـه و جـانـشـيـن مـن بـاشـى و ليـكـن بـا تـقـدير خدا چه مى توان كرد.(127)
ابن بابويه به سند معتبر از هرثمة ابن اعين روايت كرده است كه گفت : شبى نزد ماءمون بـودم تـا آنكه چهار ساعت از شب گذشت چون مرخص شدم به خانه برگشتم بعد از نصف شب صداى در خانه را شنيدم يكى از غلامان من جواب گفت كه كيستى ؟ گفت هرثمه را بگو كه سيد و مولاى تو، ترا مى طلبد. پس به سرعت برخاستم و جامه هاى خود را پوشيدم و بـه تـعجيل روان شدم چون داخل خانه آن جناب شدم ديدم كه مولاى من در صحن خانه نشسته است . گفت : اى هرثمه ! گفتم : لبيك ، اى مولاى من ! گفت : بنشين . چون نشستم فرمود كه اى هـرثـمـه ! آنـچـه مـى گويم بشنو و ضبط كن ، بدان كه هنگام آن شده است كه نزد حق تعالى رحلت نمايم و به جد بزرگوار و پدران ابرار خود ملحق گردم و نامه عمر من به آخـر رسـيـده است و ماءمون عزم كرده است كه مرا زهر بخوراند در انگور و انار و اما انگور پس زهر در رشته خواهد كشيد و به سوزن در ميان دانه هاى انگور خواهد دوانيد، و اما انار پـس ‍ نـاخـن بـعـضى از غلامان خود را به زهر آلوده خواهد كرد و به دست او انار براى من دانه خواهد كرد و فردا مرا خواهد طلبيد و آن انگور و انار را به جبر به من خواهد خورانيد و بعد از آن قضاى حق تعالى بر من جارى خواهد شد، چون به دار بقا رحلت نمايم ماءمون مى خواهد مرا به دست خود غسل بدهد چون اين اراده كند پيغام مرا در خلوت به او برسان و بـگـو گـفـت اگـر مـتـعـرض غـسـل و كـفن و دفن من بشوى حق تعالى ترا مهلت نخواهد داد و عذابى كه در آخرت براى تو مهيا كرده به زودى در دنيا به تو خواهد فرستاد چون اين را بـگـويـى دسـت از غـسـل دادن مـن خـواهـد داشت و به تو خواهد گذاشت و از بام خانه خود مـشـرف خـواهـد شـد كـه مـشـاهـده كـنـد كـه تـو چـگـونـه مـرا غـسـل مـى دهـى . اى هـرثـمـه ! زيـنـهـار كـه مـتـعـرض غـسـل مـن مشو تا ببينى كه در كنار خانه خيمه سفيدى برپا كنند، چون خيمه را مشاهده كنى مـرا بردار و به اندرون خيمه بر، و خود در بيرون خيمه بايست و دامان خيمه را برمدار و نـظـر مكن كه هلاك مى شوى ، و بدان كه در آن وقت ماءمون از بالاى بام خانه خود به تو خـواهـد گـفـت كـه اى هـرثـمـه ! شـمـا شـيـعـيـان مـى گـويـيـد كـه امـام را غـسـل نـمـى دهـد مـگـر امـامـى مـثـل او، پـس در ايـن وقـت امـام رضـا عـليـه السـلام را كـى غسل مى دهد و حال آنكه پسرش در مدينه است و ما در طوسيم ؟ چون اين را بگويد جاب بگو كـه مـا شـيـعـيـان مـى گـويـيـم كـه امـام را واجـب اسـت امـام غسل بدهد اگر ظالمى منع نكند، پس اگر كسى تعدى كند و در ميان امام و فرزندش جدايى افكند امامت او باطل نمى شود اگر امام رضا عليه السلام را در مدينه مى گذاشتى پسرش كـه امـام زمـان اسـت او را عـلانـيـه غـسـل مـى داد و در ايـن وقـت نـيـز پـسـرش غـسـل مـى دهـد به نحوى كه ديگران نمى دانند. پس بعد از ساعتى خواهى ديد كه آن خيمه گـشوده مى شود و مرا غسل داده و كفن كرده بر روى نعش گذاشته اند پس نعش را بردارند و به سوى مدفن من برند چون مرا به قبه هارون برند ماءمون خواهد خواست كه قبر پدر خـود هارون را قبله من گرداند و هرگز نخواه شد هر چند كلنگ بر زمين زنند به قدر ريزه ناخنى جدا نتواند كرد، چون اين حالت را مشاهده كنى نزد او برو و از جانب من بگو كه اين اراده كه كرده اى صورت نمى يابد و قبر امام مقدم مى باشد، اگر در پيش روى هارون يك كـلنـگ بـر زمـيـن زنـنـد قـبر كنده و ضريح ساخته ظاهر خواهد شد، چون قبر ظاهر شود از ضـريـح آب سفيدى بيرون خواهد آمد و قبر از آن پر خواهد شد، ماهى بزرگى در ميان آب پـديد خواهد آمد به طول قبر، بعد از ساعتى ماهى ناپيدا خواهد شد و آب فرو خواهد رفت پـس در آن وقـت مـرا در قـبـر گـذار و مـگذار كه خاك در قبر ريزند زيرا كه قبر خود، پر خواهد شد.
پـس حـضـرت فـرمـود كـه آنـچـه گـفـتـم حـفـظ كـن و بـه عـمـل آور و در هـيـچ يك از آنها مخالفت مكن ، گفتم : اى سيد من ! پناه مى برم به خدا كه در امـرى از امور ترا مخالفت كنم ، هرثمه گفت كه از خدمت آن جناب محزون و گريان و نالان بيرون آمدم و غير از خدا كسى بر ضمير من مطلع نبود، چون روز شد ماءمون مرا طلبيد و تا چـاشـت نـزد او ايـسـتـاده بـودم ، پـس گفت : برو اى هرثمه و سلام مرا به امام رضا عليه السـلام بـرسـان و بـگـو اگـر بـر شـمـا آسـان است به نزد ما بياييد و اگر رخصت مى فـرمـايـيـد مـن بـه خـدمـت شـمـا بـيـايـم و اگـر آمـدن را قبول كند مبالغه كن كه زودتر بيايد.
چون به خدمت آن حضرت رفتم پيش از آنكه سخن بگويم حضرت فرمود كه آيا وصيتهاى مـرا حـفظ كرده اى ؟ گفتم : بلى : پس كفش خود را طلبيد و فرمود كه مى دانم ترا به چه كـار فـرسـتـاده اسـت و كـفـش پـوشـيـد و رداى مـبـارك بـر دوش افـكـنـد و مـتوجه شد. چون داخـل مـجـلس ماءمون گرديد او برخاست و استقبال كرد و دست در گردنش درآورد و پيشانى نورانيش را بوسه داد و آن حضرت را بر تخت خود نشانيد و سخن بسيار به آن امام مختار گـفـت ، پـس يـكـى از غـلامـان خود را گفت كه انگور و انار بياوريد. هرثمه گفت چون نام انـگـور و انـار شـنـيدم سخنان سيد ابرار را به خاطر آوردم صبر نتوانستم كرد لرزه بر انـدامم افتاد و نخواستم كه حالت من بر ماءمون ظاهر شود از مجلس بيرون رفتم و خود را در كـنارى افكندم ، چون نزديك زوال شمس شد ديدم كه حضرت از مجلس ماءمون بيرون آمد و بـه خـانـه تـشريف برد. بعد از ساعتى ماءمون امر نمود كه اطباء، به خانه آن حضرت بـرونـد، سبب آن را پرسيدم ، گفتند مرضى آن حضرت را عارض شده است . و مردم در امر آن حـضـرت گـمـانـهـا مى بردند و من صاحب يقين بودم . چون ثلثى از شب گذشت صداى شيون از خانه آن امام مظلوم ممتحن بلند شد و مردم به در خانه آن حضرت شتافتند و من به سـرعـت رفـتـم ديدم كه ماءمون ايستاده است و سر خود را برهنه كرده است و بندهاى خود را گـشـوده اسـت و بـه آواز بـلنـد گـريـه و نـوحـه مـى كـنـد، چـون مـن ايـن حـال را مـشـاهـده كـردم بـى تـاب شـدم و گـريـان گـرديدم . و چون صبح شد ماءمون به تـعـزيـه آن حـضـرت نـشـسـت و بـعـد از ساعتى داخل خانه آن امام مظلوم شد و گفت : اسباب غـسـل را حـاضـر كنيد كه مى خواهم او را غسل دهم ، چون من اين سخن را شنيدم به فرموده آن حـضـرت نـزديـك او رفـتم و پيام آن حضرت را رسانيدم چون آن تهديد را شنيد ترسيد و دست از غسل برداشت و تغسيل را ب من گذاشت چون بيرون رفت بعد از ساعتى خيمه اى كه حـضـرت فرموده بود برپا شد من با جماعت ديگر در بيرون خيمه بوديم و آواز تسبيح و تـكـبـيـر و تـهـليـل مى شنيدى و صداى ريختن آب و حركت ظرفها به گوش ما مى رسيد و بـوى خـوشـى از پـس پرده استشمام مى كرديم كه هرگز چنين بويى به مشام ما نرسيده بـود. نـاگـاه ديدم كه ماءمون از بام خانه مشرف شد و مرا بانگ زد گفت آنچه حضرت مرا خبر داده بود و من جواب گفتم آنچه حضرت امر فرموده بود. پس ديدم كه خيمه برخاست و مـولاى مـرا در كـفـن پـيـچـيده طاهر و مطهر و خوشبو بر روى نعش گذاشته اند پس نعش آن حضرت را بيرون آوردم ماءمون و جميع حاضران بر آن حضرت نماز خواندند چون به قبه هارون رفتيم ديديم كه كلنگ داران در پس پشت هارون مى خواهند كه قبر از براى آن جناب حـفـر نـمايند چندان كه كلنگ بر زمين مى زدند ذره اى از آن خاك جدا نمى شد. ماءمون گفت : مـى بـينى زمين چگونه امتناع مى نمايد از حفر قبر او! گفتم : مرا امر كرده است آن جناب كه يك كلنگ در پيش روى قبر هارون بر زمين بزنم و خبر داده كه قبر ساخته ظاهر خواهد شد! مـاءمـون گـفت : سبحان اللّه ! بسيار عجيب است اما از امام رضا عليه السلام هيچ امرى غريب نيست ، اى هرثمه ! آنچه گفته است به عمل آور. هرثمه گفت كه من كلنگ را گرفتم . و در جانب قبله هارون بر زمين زدم به يك كلنگ زدن قبر كنده و در ميانش ضريح ساخته پيدا شد مـاءمـون گـفـت : اى هـرثـمـه ! او را در قـبر گذار، گفتم مرا امر كرده است كه او را در قبر نگذارم تا امرى چند ظاهر شود و مرا خبر داد كه از قبر آب سفيدى خواهد جوشيد و قبر از آن آب مـمـلو خـواهـد شـد و مـاهـى در مـيـان آب ظـاهـر خـواهـد شـد كـه طـولش مـسـاوى طول قبر باشد و فرمود كه چون ماهى غائب شود و آب از قبر برطرف شود جسد شريف او را در كـنـار قبر بگذارم و آن كسى كه خدا خواسته كه او را در لحد گذارد خواهد گذاشت ، مـاءمـون گـفـت : اى هـرثـمـه ! آنـچـه فـرمـوده اسـت بـه عمل آور. چون آب و ماهى ظاهر شد من نعش مطهر آن جناب را در كنار قبر گذاشتم ناگاه ديدم كه پرده سفيدى بر روى قبر پيدا شد و من قبر را نمى ديدم و آن جناب را به قبر بردند بى آنكه من دستى بگذارم ، پس ماءمون حاضران را گفت كه خاك در قبر بريزيد گفتم : آن حـضـرت فـرموده كه خاك نريزيد، گفت : واى بر تو ! پس كي قبر را پر خواهد كرد ؟ گفتم : او مرا خبر داده كه قبر پر خواهد شد ! پس مزدم خاكها را از دست خود ريختند و به سوي آن قبر نظر مي كردند و از غرائبي كه به ظهور مي آمد متعجب بودند و ناگاه قبر پر شد و از زمين بلند گرديد . چون مأمون به خانه برگشت مرا به خلوت طلبيد و گفت : ترا به خدا سوگند مي دهم كه آنچه از آن جناب شنيدي براي من بيان كن ، گفتم : آنچه فرموده بود به شما عرض كردم . گفت ترا به خدا سوگند مي دهم كه غير اينها چه آنچه گفته است بگويي چون خبر انگور و انار را نقل كردم رنگ او متغير شد و رنگ به رنگ مي گرديد و سرخ و زرد و سياه مي شد پس بر زمين افتاد و مدهوش شد و در بي هوشي مي گفت : واي بر مأمون از خدا واي بر مأمون از رسول خدا صلي الله عليه و آله ، واي بر مأمون از علي مرتضي عليه السلام ، واي بر مأمون از فاطمه زهرا سلام الله عليها ، واي بر مأمون از حسن مجتبي عليه السلام ، واي بر مأمون از حسين شهيد كربلا عليه السلام ، واي بر مأمون از حضرت امام زين العابدين عليه السلام ، واي بر مأمون از امام محمد باقر عليه السلام ، واي بر مأمون از امام جعفر صادق عليه السلام ، واي بر مأمون از امام موسي كاظم عليه السلام ، واي بر مأمون از امام به حق علي بن موسي الرضا عليه السلام ، به خدا سوگند اين است زيانكاري هويدا . مكرر اين سخن را مي گفت و مي گريست و فرياد مي كرد . من از مشاهده احوال او ترسيدم و كنچ خانه خزيدم ، چون به حال خود باز آمد مرا طلبيد و مانند مستان مدهوش بود پس گفت : به خدا سوگند كه تو و جميع اهل آسمان و زمين نزد من از آن حضرت عزيز تر نيستند اگر بشنوم كه يك كلمه از اين سخنان را جايي ذكر كرده اي ترا به قتل مي رسانم ، گفتم اگر يك كلمه از اين سخنان را جايي اظهار كنم خون من بر شما حلال باشد . پس عهدها و پيمانها از من گرفت و سـوگـنـدهـاى عظيم مرا داد كه اظهار اين اسرار نكنم چون پشت كردم دست بر دست زد و اين آيه را خواند:
( يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لايَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لايَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كان اللّهُ يَعْمَلُون مُحيطا ) ؛(128)
يـعـنـى پـنـهـان مـى كـنـنـد از مـردم و پـنـهـان نـمـى كـنـنـد از خـدا و حـال ايـنـكـه خـدا بـا ايـشـان است در شبها كه مى گويند سخنى چند كه خدا نمى پسندد از ايشان و خدا به جميع كرده هاى شما احاطه كرده است و بر همه آنها مطلع است .(129)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:40 am

قطب راوندى از حسبن عباد كه كاتب حضرت امام رضا عليه السلام بود روايت كرده كه چون مـاءمـون اراده سفر بغداد كرد من به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام رفتم چون نشستم فرمود كه اى پسر عباد! ما داخل عراق نخواهيم شد و عراق را نخواهيم ديد، چون اين سخن را شـنـيـدم گـريـسـتـم و گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه ! مـرا از اهـل و فـرزنـدان خـود نـومـيـد كـردى . فـرمـود كـه تـو داخـل خـواهـى شـد و مـن داخـل نـخـواهـم شـد، چـون بـه حضرت به حوالى شهر طوس رسيد بـيـمـارى آن حـضـرت را عـارض شد و وصيت فرمود كه قبر او را در جانب قبله نزديك به ديوار بكنند و ميان قبر او و قبر هارون سه ذرع فاصله بگذارند. پيشتر براى هارون مى خـواسـتـنـد كـه در آن مـوضـع قـبـر بكنند بيل و كلنگ بسيار شكسته شده بود و نتوانسته بودند كه حفر نمايند، حضرت فرمود كه به آسانى كنده خواهد شد و صورت ماهى از مس در آنجا پيدا خواهد شد و بنر آن صورت ، نوشته به خطر عبرى و لغت عبرى خواهد بود، چـون لحـد مـرا حـفـر نماييد بسيار عميق كنيد و آن صورت ماهى را نزديك پاى من دفن كنيد. چـون شـروع كردند به كندن قبر مقدس آن حضرت ، هر كلنگى كه بر زمين مى زدند مانند ريـگ فـرو مـى ريـخت تا آنكه صورت ماهى پيدا شد و در آن صورت نوشته بود كه اين روضـه عـلى بـن مـوسـى الرضـا اسـت و آن گودال هارون جبار است تمام شد آنچه از ( كتاب جلاءالعيون ) نقل كرديم .(130)
و بدان كه شايسته است در اينجا به سه چيز اشاره شود:
اول ـ آنـكه اشهر در تاريخ شهادت حضرت امام رضا عليه السلام آن است كه در ماه صفر سـنـه دويـسـت و سـوم بـه سـن پنجاه و پنج واقع شده و لكن در روز آن اختلاف است ، ابن اثـير و طبرسى و بعضى ديگر روز آخر ماه گفته اند و بعضى چهاردهم و كفعمى هفدهم آن مـاه (131) و صـاحـب ( كـتاب العدد ) و صاحب ( مار الشيعه ) در بيست و سوم ذى القعده گفته اند (132) و آن روزى است كه مستحب است زيارت آن حـضـرت از نـزديـك و دور چـنـانـكـه سـيـد بـن طـاوس در ( اقـبـال ) فـرمـوده (133) و حـمـيـرى از ثـقـه جـليـل مـعـمـر بـن خـلاد نقل كرده كه روزى در مدينه امام محمّد تقى عليه السلام فرمود: اى مـعمر! سوار شو، گفتم : به كجا برويم ؟ گفت : سوار شو و كارى مدار. پس سوار شدم و بـا آن حـضـرت رفتم تا رسيديم به يك وادى يا زمين پستى فرمود كه اينجا بايست من ايـسـتـادم در آنـجـا تـا حـضـرت آمـد، عـرض كـردم : فدايت شوم ! كجا بودى ؟ فرمود: به خراسان رفتم و همين ساعت پدرم را دفن كردم .(134)
و شيخ طبرسى در ( إ علام الورى ) روايت كرده از امية بن على كه گفت : من در مدينه بـودم و پـيـوسـتـه بـه خـدمـت حـضـرت امام محمّد تقى عليه السلام مى رفتم در ايامى كه حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام در خـراسـان بـود و اهل بيت و حضرت امام محمّد تقى عليه السلا و عموهاى پدرش مى آمدند به خدمت آن حضرت و سـلام مـى كـردنـد بـر آن حـضرت و تعظيم و تكريم آن جناب مى نمودند. پس روزى در حـضـور ايـشـان جـاريـه خـود را طـلبـيـد و فـرمـود كـه بـگـو بـه ايـشـان يـعـنـى بـه اهـل خانه كه مهيا و آماده شوند برا ماتم ؛ چون فردا شد باز حضرت همان فرمايش را به آن جـاريـه فـرمود، آن جماعت سؤ ال كردند كه مهيا شوند براى ماتم كى ؟ فرمود: براى ماتم بهترين اهل زمين . پس بعد از چند روز خبر رسيد كه حضرت امام رضا عليه السلام در آن روز كـه فـرزنـد بـزرگـوارش امـر بـه مـاتم فرمود به عالم بقاء رحلت كرده بود. (135)
دوم ـ آنـكـه علما براى حضرت امام رضا عليه السلام فرزندى غير از امام محمّد تقى عليه السـلام ذكـر نـكـرده اند بلكه بعضى گفته اند كه اولادش منحصر به آن حضرت بوده ، شـيـخ مـفـيـد فـرمـوده كـه حضرت امام رضا عليه السلام از دنيا رحلت فرمود و فرزندى نـداشـت كـه مـا مـطـلع بـاشـيـم بـر آن جـز پسرش امام بعدش ابوجعفر محمّد بن على عليه السـلام و سـن شـريـفـش در روز وفـات پـدر بـزرگـوارش بـه هـفـت سال و چند ماه رسيده بود.(136) و ابن شهر آشوب تصريح كرده كه فرزند آن حضرت محمّد امام است و بس .(137) و لكن علامه مجلسى در ( بحار ) از ( قـرب الا سـنـاد ) نـقل كرده كه بزنطى خدمت حضرت امام رضا عليه السلام عرض مى كند كه چند سال است از شما مى پرسم از خليفه بعد از شما و شما مى فرماييد پـسـرم و شـما را فرزند نبود و خدا دو پسر به شما موهبت فرموده پس ‍ كدام يك از اين دو پـسـر تـو اسـت الخ .(138) و ابـن شهر آشوب در ( مناقب ) فرموده كه اصـل در مـسـجـد زرد كنه در شهر مرو است آن است كه حضرت امام رضا عليه السلام در آن نـمـاز گـزارده پس بنا شده مسجدى پس از آن دفن شده در آن پسر حضرت امام رضا عليه السلام و كرامتهايى در آن نقل شده .(139)
روايات فاطمه دختر امام رضا عليه السلام
و نـيز علامه مجلسى رحمه اللّه در ( بحار ) در باب حسن خلق روايتى از ( عيون اخـبـار الرضـا عليه السلام ) نقل مى كند ظاهرش آن است كه امام رضا عليه السلام را دخترى بود فاطمه نام كه از پدر بزرگوارش حديث روايت كرده و آن حديث اين است :
( عـَنْ فـاطـِمَةَ بِنْتَ الرِّضا عَنْ اَبيها عَنْ ابيهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ اَبيهِ وَ عَمِّهِ زَيْدٍ عَنْ اَبـيـهـِمـا عـَلِىِّ بـْنِ الْحـُسـَيـْنِ عـَنْ اَبيهِ وَ عَمِّهِ عَنْ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِب عليهم السلام عَنِ النَّبِىِّ صلى اللّه عليه و آله و سلم قالَ: مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ، كَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَهُ وَ مَنْ حَسَّنَ خُلْقَهُ بَلَّغَهُ اللّهُ دَرَجَةَ الصّائمِ الْقائم ) ؛(140)
يـعـنـى فـاطـمـه بـنـت رضـا عـليـه السـلام از پـدران خـود از حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم روايت كرده كه فرمود هر كه باز دارد خداوند تعالى از او عذاب خود را و كسى كه نيكو كند خلق خود را برساند خداوند تعالى او را به درجه كسى كه روزه دار و قائم به عبادت باشد. و نيز شيخ صدوق روايت كرده :
( مُسْنَدا عَنْ فاطِمَةَ بِنْتِ عَلِىِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا عَنْ اَبيهَا الرّضا عَنْ آبائِهِ عَنْ عَلِىِّ عليهم السلام قالَ: لا يَحِلُّ لِمُسْلِمِ اَنْ يُرَوِّعَ مُسْلِما ) .(141)
و در كتب انساب نيز ذكر كرده اند كه آن حضرت را دخترى بوده فاطمه نام كه زوجه محمّد بـن جـعـفـر بـن قـاسم بن اسحاق بن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب برادرزاده ابوهاشم جـعـفـرى بـوده و او مـادر حـسـن بـن مـحـمّد بن جعفر بن قاسم است و شبلنجى در ( نورالا بـصـار ) كـرامـتـى از ايـن مـخـدره نـقـل كـرده اسـت طـالبـيـن بـه آنـجـا رجـوع فرمايند.(142)
سـوم ـ بـدان كـه شـعـرا بـراى حـضرت امام رضا عليه السلام مرثيه بسيار گفته اند و عـلامـه مـجلسى رحمه اللّه در ( بحار ) بابى در مراثى آن جناب ايراد كرده و لكن چـون آن مـراثـى عـربـى اسـت و كـتـاب مـا فـارسـى اسـت گـنـجـايـش نقل ندارد و لكن به جهت تبرك و تيمن به ذكر چند شعر اكتفا مى كنيم :
قـال دِعْبِل :
اَلا مالِعَيْنٍ بِالدُّمُوع اسْتَهَلّتِ

وَ لَوْ نَفِدَتْ (143) ماءَ الشُّئُونِ لَقَلَّتِ

عَلى مَنْ بَكَتْهُ اْلاَرْضُ وَ اسْتَرْجَعَتْ لَهُ(144)

رُؤُسُ الْجِبالِ الشّامِخاتِ وَ ذَلَّتِ

وَ قَدْ اَعْوَلَتْ تَبْكَى السَّماءُ لِفَقْدِهِ

وَ اَنْجُمُها ناحَتْ عَلَيْهِ وَ كَلَّتِ

فَنَحْنُ عَلَيْهِ الْيَوْمَ اَجْدَرُ بِالْبُكاءِ

لِمَرْزِئَةٍ عَزَّتْ عَلَيْنا وَ جَلَّتِ

رُزينا رَضىّ اللّهِ سِبْطَ نَبِيِّنا

فَاَخْلَفَتِ الدُّنْيا لَهُ وَ تَوَلَّتِ

تَجَلَّتْ مُصيباتُ الزَّمانِ وَ لا اَرى

مُصيبَتَنا بِالْمُصْطَفينَ تَجَلَّتِ(145)

ودعبل مرثيه هاى بسيار براى آن حضرت گفته .
وَ قالَ مُحَمَّدُ بْنُ حَبيبِ الظَّبِىّ:
قَبْرٌ بِطُوسٍ بِهِ اَقامَ اِمامٌ

حَتْمٌ اِلَيْهِ زِيارَةٌ وَ لِمامٌ

قَبْرٌ اَقامَ بِهِ السَّلامُ وَ اِذْ غَدا

تُهْدى اِلَيْهِ تَحِيَّةٌ وَ سَلامٌ

قَبْرٌ سَنا اَنْوارَه تَجْلُوا الْعَمى

وَ بِتُرْ بِهِ قَدْ يُدْفَعُ اْلاَسْقامُ

قَبْرٌ اَذا حَلَّ الْوُفُودُ بِرَبْعِهِ

رَحَلُوا وَ حَطَّتْ عَنْهُمُ اْلا ثامُ

وَ تَزَوَّدوا اَمْنَ الْعِقابِ وَ اُومِنُوا

مِنْ اَنْ يَحِلَّ عَلَيْهِمُ اْلاِعْدامُ

قَبْرٌ عَلِىُّ اِبْنُ مُوسى حَلَّهُ

بِثَراهُ يَزْهُوا اْلحِلُّ وَ الاِحْرامُ

مَنْ زارَهُ فى اللّهِ عارِفَ حَقِّهِ

فَالْمَسُّ مِنْهُ عَلَى الْجَحيمِ حَرامٌ(146)

و بـدان كـه ثـواب زيـارت آن حـضـرت بـيـشـتـر است از آنكه ذكر شود و ما در كتاب ( مـفـاتـيـح الجـنـان ) بـه چـنـد روايـت آن اقـتـصـار كـرديـم (147) و در اول ايـن فـصـل بـه مـخـتـصـرى از آن اشـاره شـد و اگـر مـقـام را گـنـجـايـش تطويل بود به ذكر چند حكايتى از دلائل و كرامات و بركات كه از مشهد مقدسش ظاهر شده كتاب خود را زينت مى داديم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:44 am

فـصـل هـفـتم : در ذكر چند نفر از اعاظم اصحاب حضرت امام رضا عليه السلام و ذكر مادح آنحضرت دعبل بن على خزاعى است

شـاعـر اول : كـه مـقـامـش در فـضـل و بـلاغـت و شـعر و ادب بالاتر است از آنكه ذكر شود. قـاضـى نـوراللّه در ( مـجـالس المـؤ مـنـيـن ) فـرمـوده : احـوال خـجـسـتـه مآل او به تفصيل و اجمال در كتاب ( كشف الغمه ) و ( عيون اخبار الرضـا ) و سـايـر كـتـب شـيـعـه امـاميه مذكور است ، و از او در ( كشف الغمه ) نـقـل كـرده كـه چون قصيده موسومه به ( مدارس آيات ) را نظم نمودم قصد آن كرد كـه بـه خـدمـت امـام ابـوالحـسـن على بن موسى الرضا عليه السلام به خراسان روم و آن قـضـيـده را بـه عـرض ايشان رسانم چون به خراسان رفتم و به خدمت آن حضرت مشرف شـدم و قـصـيـده را بر ايشان خواندم تحسين بسيار نمودند و فرمودند تا من ترا امر نكنم ايـن قـصـيـده را بـه كسى مخوان ، تا آنكه خبر آمدن من به ماءمون رسيد و مرا به نزد خود طـلبيده خبر را پرسيد آنگاه گفت ، قصيده مدارس ‍ آيات را بر من بخوان ! من انكار معرفت آن قـصـيـده كـردم پـس بـه يكى از خادمان گفت كه حضرت امام رضا عليه السلام را طلب نمايد و بعد از ساعتى آن حضرت تشريف فرمودند پس ماءمون به آن حضرت گفت كه از دعـبـل اسـتـدعـا نـمـوديـم كه قصيده مدارس آيات را بر ما بخواند انكار معرفت آن نمود. آن حضرت به من امر فرمودند كه اى دعبل ! آن قصيده را بخوان . پس بخواندم آن را و ماءمون تـحـسـيـن بسيار نمود و پنجاه هزار درهم كرم كرد و حضرت امام رضا عليه السلام به آن مـبـلغ انـعـام فـرمـود پـس من به آن حضرت گفتم كه توقع آن داشتم كه از جامه هاى بدن مبارك خود جامه اى به من كرم نمايى تا در وقت مردن كفن خود سازم ، فرمودند كه چنين كنم و بـه مـن جـامـه اى بـخـشـيـدنـد كـه خـود آن حـضـرت آن حـضـرت را اسـتـعمال نموده بودند و منشفه (148) لطيف نيز شفقت فرمودند و فرمودند كه ايـن را نـگـاه دار كـه بـه بـركـت آن مـصـون و مـحـفـوظ خـواهـى بـود و بـعـد از آن فـضـل بـن سـهـل ذوالريـاسـتين كه وزير ماءمون بود صله اى نيكو به من داد، اسب تركى راهـوار بـا زيـن و يـراق به من فرستاد. و چون مدتى برآمد معاودت عراقى در خاطر جلوه گر آمد در اثناى راه بعض از قطاع الطريق بر ما بيرون آمدند و مرا و رفيقان مرا تمامى غارت كردند چنانكه بر بدن من غير كهنه قبائى نگذاشتند و من تاءسف بر هيچ چيز اسباب خـود نـمـى خورم الا بر آن جامه و منشفه كه حضرت به من انعام فرمودند و تفكر مى كردم در آن سخن كه به من گفته بودند كه اين جامه و منشفه را حفظ كن كه به بركت آن محفوظ خـواهـى بـود كـه نـاگـاه يـكـى از گـروه حـرامـى بـر هـمـان اسـب كـه فـضـل بـن سهل ذوالرياستين به من داده بود سوار شده نزديك من آمد و اين مصرع شعر مرا را بـخـواند كه ( مدارس آيات خلت من تلاوة ) به گريه افتاد و چون من اين حالت از او مـشـاهـده كـردم تـعـجـب نـمـودم كه در آن ميان شخصى شيعى ديدم و بنابراين طمع در اسـتـرداد جـامـه و مـنشفه حضرت امام نموده به آن شخص گفتم كه اى مخدوم ! اين قصيده از كـيست ؟ گفت : را با اين چه كار است ؟ گفتم : اين پرسش ‍ من سببى دارد كه ترا از آن خبر خـواهم كرد، گفت : اين قصيده را شهرت او نسبت به صاحبش بيش از آن است كه مخفى ماند. گـفـتـم : او كـيـسـت ؟ گـفـت : دعبل بن على شاعر آل محمّد عليهم السلام جزاء اللّه خيرا. پس گـفتم : واللّه ! دعبل منم و اين قصيده از من است ، آن شخص از جاى درآمده گفت : اين چه سخن دور از كـار اسـت كـه مى گوئى ؟ گفتم : از اهل قافله تحقيق نمائيد. پس بفرستاد و جمعى از اهـل قـافـله را حـاضـر سـاخـت و از حـال مـن سـؤ ال نـمـود، هـمـگـى گـفـتـنـد كـه ايـن دعـبـل بـن عـلى الخـزاعـى اسـت چـون مـرا بـه يـقـيـن دانـسـت كـه دعـبـلم ، گـفـت : جـمـيـع مال اهل قاقله را به جهت خاطر تو بخشيدم آنگاه منادى ندا كرد در ميان اصحاب خود تا جميع امـوال مـا را دادنـد و مـا را بـدرقه شده به محل امن رسانيدند و سر آنچه حضرت امام عليه السـلام از آن خـبـر داده بـود بـه ظـهـور رسـيـد و جـمـيع قافله به بركت جامه و منشفه آن حضرت ماءمون ماندند.(149)
و در كـتـاب ( عـيـون اخـبـار الرضـا عـليـه السـلام ) مـذكـور اسـت كـه چـون دعـبـل از ايـن ورطـه خـلاصـى يافت و به شهر قم رسيد شيعه قم به نزد او آمدند و از او التـمـاس ‍ خواندن قصيده مذكور نمودند دعبل ايشان را همراه خود به مسجد جامع برد و بر مـنـبـر رفـت و قـصـيـده را بـر ايـشـان خـوانـد و اهـل قـم مـال و خـلعـت بـسـيـار بـر او نـثـار كـردنـد آنـگـاه چـون خـبـر جبه مبارك آن حضرت كه به دعـبـل داده بـود بـه گـوش اهل قم رسيد از او التماس نمودند كه آن را به هزار دينار به ايـشـان بـفـروشد، دعبل از آن امتناع نمود. ديگر باره التماس نمودند كه پاره اى از آن را بـه ايـشـان بـه هـزار ديـنـار بـفـروشـد آن نـيـز درجـه قـبـول نـيافت و چون دعبل از قم بيرون رفت بعضى از جوانان خودراءى كه به آن نواحى بـودنـد خـود را بـه او رسـانـيـدنـد و جـبـه را بـه زور از او گـرفـتـنـد. دعبل به قم باز گرديد و از اهل آنجا التماس نمود كه جبه را به او بدهند آن جوانان از او امـتـنـاع نـمـودنـد و امـتـثـال امـر مـشـايـخ و اكـابـر خـود نـكـردنـد، لاجـرم دعـبـل را گـفـتـنـد جـبـه بـه دسـت تـو نـمـى آيـد هـمـان هـزار ديـنـار را بـگـيـر، دعـبـل قبول نكرد و آخر چون از آن نوميد گرديد التماس كرد كه پاره اى از آن جبه را به او دهند، آن جماعت قبول اين معنى نموده پاره اى از آن جبه با هزار دينار به او دادند.
دعبل به وطن خود معاودت نمود، چون به وطن رسيد ديد كه دزدان خانه او را بالتمام غارت كـرده انـد و چـون در وقـت مـفـارقـت از حـضـرت امـام رضا عليه السلام آن حضرت صره اى مـشتمل بر صد دينار نيز به او داده بودند و فرموده بودند كه اين را نگاه دار كه به آن محتاج خواهى شد دعبل آن را به شيعه عراق هديه نمود و در عوض هر دينار صد درهم به او دادنـد چـنـانـچـه از آن صـره ده هـزار درهـم بـه دسـت او آمـد و مـقـارن ايـن حـال چـشـم جـاريه دعبل كه با او محبت عظيم داشت رمد عظيم پيدا كرد و طبيبان را بر سر او حـاضـر سـاخـتـنـد چـون در چشم او نظر كردند گفتند كه چشم راست او معيوب شده است و ما عـلاج او نـمـى تـوانـيـم نـمـود و چـشـم چپ او را معالجه مى كنيم و اميدواريم كه خوب شود. دعـبـل از اين سخن غمناك شد و كلفت بسيار يافت تا آنكه پاره جبه حضرت امام رضا عليه السـلام كـه هـمـراه داشـت او را به ياد آمد آنگاه آن را بر چشم جاريه ماليد و چشم او را از اول شـب بـه عـصـابـه اى از آن بست چون صبح شد به بركت آن چشمهاى او بهتر از ايام سابق شد.(150)
مـؤ لف گـويـد: كـه آن صـرّه صـد ديـنـار كـه حـضـرت بـه دعبل مرحمت فرموده بود از آن پولهاى رضويه بود يعنى مسكوك به نام مبارك آن حضرت بـود لهـذا شـيعيان هر دينار آن را به صد درهم خريدند، و چون قاضى نوراللّه روايت را بـالتـمـام از ( عـيـون اخـبـار الرضـا ) نـقـل نـكـرده بـلكـه اول آن را از ( كـشـف الغـمـه ) نـقـل كـرده لاجـرم ذكـر جـبـه و صـد ديـنـار اجمال دارد و من اشاره مى كنم به اول روايت موافق آنچه در ( عيون ) است :
شـيـخ صـدوق بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كـرده كـه وارد شـد دعـبـل بـر حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام بـه مـرو و عـرض كـرد: يـابـن رسـول اللّه ! مـن قـصـيـده اى بـراى شـمـا گـفـتـه ام و قـسـم خـورده ام كـه قبل از شما براى كسى نخوانم آن را، فرمود: بيار آن را پس خواند قصيده مدارس آيات را تا رسيد به اين شعر:
اَرى فَيْئَهُمْ فى غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّما

وَ اَيْدِيَهُمْ مِن فَيْئِهِمْ صَفَراتٍ

حضرت گريست و فرمود: راست گفتى اى خزاعى ! پس چون رسيد به اين شعر:
اِذا وُ تِرُوا مَدُّوا اِلى واتِريهِمُ

اَكُفّا عَنِ اْلاَوْتار مُنْقَبَضاتٍ

حضرت تقليب كف كرد و فرمود: بلى ، واللّه منقبضات ، و چون رسيد به اين شعر:
لَقَدْ خِفْتُ فِى الدُّنْيا وَ اَيّامَ سَعْيِها

وَ اِنّى لاَرْجُو اْلاَمْنَ بَعْدَ وَفائى

حضرت فرمود: ايمن گرداند خداوند ترا روز فزع اكبر، پس چون رسيد به اين شعر:
وَ قَبْرٌ بِبَغْدادَ لِنَفْسٍ زَكِيَّةٍ

تَضَمَّنَهَا الرَّحْمنُ فِى الْغُرُفاتِ

فـرمـود: آيـا مـلحـق نـكنم به اين موضع از قصيده تو دو بيتى كه تمام قصيده تو به آن خواهد بود؟ عرض كرد: ملحق فرما يابن رسول اللّه ، فرمود:
وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ يالَها مِنْ مُصيبَةٍ

اَلَحَّتْ عَلَى اْلاَحْشآءِ بِالزَّفَراتِ

اِلَى الْحَشْرِ حَتّى يَبْعَثَ اللّهُ قائِما

يُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْكُرُباتِ

دعبل گفت : يابن رسول اللّه ! اين قبرى كه فرموديد به طوس است قبر كيست ؟!
فـرمـود قـبـر مـن اسـت ! و ايـام و ليـالى مـنـقـضـى نـمـى شـود تـا آنـكـه مـى گـرد طـوس مـحـل آمـد و رفـت شـيـعه زوار من ، آگاه باش هر كه زيارت كند مرا در غربت من به طوس ، خـواهـد بـود بـا مـن در درجـه مـن روز قـيـامـت آمـرزيـده بـاشـد. پـس چـون دعـبل از خواند از خواندن قصيده فارغ شد حضرت فرمود به او كه جاى مرو و برخاست و داخـل خـانـه شـد و بـعـد از سـاعـتـى خـادمـى بـيـرون آمـد و صد دينار رضويه آورد براى دعـبـل و گـفـت مـولايـم فـرمـوده كـه ايـن را در نـفـقـه خـود قـرار بـده ، دعبل گفت : به خدا قسم كه من براى اين نيامده ام و من اين قصيده را براى طمع چيزى نگفته ام و آن صـره پول را رد كرد و جامه اى از جامه هاى حضرت خواست كه به آن تبرك جويد و تـشـرف پـيدا كند، پس ‍ حضرت جبه خزى با صره براى او فرستاد و به خادم فرمود بـه او بـگـو كـه بـگـير اين صره را كه محتاج خواهى شد به آن و برنگردان آن را، پس دعـبـل صـره و جبه را گرفت و با قافله از مرو بيرون آمد. چون رسيد به ميان ( قوهان ) (151) دزدان بـر ايـشـان ريـخـتـنـد و اهـل قـافـله را گـرفـتـنـد و كـتـفـهـاى آنـهـا را بـسـتـنـد و از جـمـله ايـشـان بـود دعبل ، پس دزدان مالك شدند اموال قافله را و مابين خودشان قسمت كردند يكى از دزدان اين شعر را از قصيده دعبل به مناسبت در اين مقام خواند:
اَرى فَيْئَهُمْ فى غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّما

وَ اَيْدِيَهُمْ مِنْ فَيْئِهِمْ صَفَراتٍ

دعـبـل شـنـيـد گـفـت : ايـن شـعـر از كـيـسـت ؟ گـفـت : از مـردى از خـزاعـه كـه نـام او دعبل است ، دعبل گفت : منم دعبل كه قصيده اش را گفته ام ، پس آن مرد رفت نزد رئيسشان و او بـالاى تـلى نـمـاز مـى خـوانـد و شـيـعـه بـود پـس او را خـبـر داد بـه قـصـه دعبل . رئيس دزدان آمد نزد دعبل و گفت : دعبل تويى ؟ گفت : بلى ، گفت : بخوان قصيده را، دعـبـل خـوانـد قـصـيـده را، پـس امـر كـرد كـه كـتـف او را و كـتـفـهـاى جـمـيـع اهـل قـافـله را بـاز كـردنـد و امـوال ايـشـان بـه ايـشـان رد كـردنـد بـه جـهـت كـرامـت دعبل .(152)
ولادت دعـبـل در سـال وفـات حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـوده و وفـات كـرد دعبل به شوش سنه دويست و چهل و ششم .
ابـوالفـرج در ( اغـانـى ) گـفـتـه كـه دعـبـل بن على از شيعه مشهورين است به مـيـل بـه عـلى عـليـه السـلام و ( قـصـيـده مـدارس آيـات عـ( او از احسن شعرها است و بـرابـرى كـرده در فـخـر بـر تـمـام مـدحـهـايـى كـه گـفـتـه شـده بـراى اهـل بـيـت عـليـهـم السـلام .(153) پـس ابـوالفـرج نـقـل كـرده قـصه ورود دعبل را بر حضرت امام رضا عليه السلام و صله دادن حضرت او را سـى هـزار درهـم رضـويـه و خـلعـت دادن او را بـه جـامـه اى از جـامـه هـاى خـود و هـم نـقـل كرده كه دعبل نوشت قصيده مدارس آيات را به جامه و محرم شد در آن و امر كرد كه آن را در اكفانش گذارند و دعبل پيوسته خائف بود از خلفاء زمان خود و فرارى و پنهان بود به واسطه هجوى كه مى گفت براى آنها و از زبان او مى ترسيدند.
و حكايت شده از دعبل كه گفت : زمانى كه فرار كرده بودم از خليفه ، شبى را در نيشابور بيتوته كردم تنها و عزم كردم كه قصيده اى به جهت عبداللّه بن طاهر بگويم در آن شب ، هـمـيـن كه در فكر آن بودم شنيدم در حالى كه در را بسته بودم بر روى خود كه صدايى بـلنـد شـد ( اَلسَّلامُ عـَلَيـْكـُمْ اَلِجْ يـَرْحـمـكَ اللّهُ ) بـدنـم بـه لرزه درآمـد و حال عظيمى براى من روى نمود پس صاحب آن صوت به من گفت : نترس ‍ عافاك اللّه ! به درسـتـى كه من مردى هستم از برادران تو از جن از ساكنين يمن ، بر ما وارد شد آينده اى از اهـل عـراق و خـواند براى ما قصيده ترا مدارس آيات پس من دوست داشتم كه آن قصيده را از خـودت بـشـنـوم . دعبل گويد كه من قصيده را خواندم براى او و او گريست چندان كه افتاد بـر زمـين پس گفت : خدا ترا رحمت كند آيا حديث نكنم براى تو حديثى كه زياد كند در نيت تـو و يـاورى كـنـد تـرا در تـمسك به مذهبت ؟ گفتم : بلى حديث كن ، گفت : مدتى بود مى شنيدم ذكر جعفر بن محمّد عليه السلام را پس رفتم به مدينه به خدمتش شنيدم كه فرمود: حـديـث كـرد مـرا پـدرم از پـدرش از جـدش ايـنـكـه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فـرمود: عَلِىُّ وَ شيعَتُهُ هُمُ الْفائِزُون ؛ على و شيعه او فيروز و رستگارند. پس وداع كرد با من و خواست برود من گفتم : خدا ترا رحمت كند خبر ده مرا به اسم خود و گفت : منم ظبيان بن عامر،(154)
انتهى .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:46 am

دوم ـ حسن بن على بن زياد الوشاء بجلى كوفى
از وجـوه طايفه از اصحاب حضرت رضا عليه السلام است و پسر دختر الياس صيرفى اسـت كـه از شـيـوخ اصـحـاب حضرت صادق عليه السلام بوده و از جد خود الياس روايت كرده كه در وقت احتضارش گفت : شاهد باشيد و اين ساعت ، ساعت دروغ گفتن نيست هر آينه شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: واللّه ! نمى ميرد بنده اى كه دوست دارد خدا و رسول و ائمه عليهم السلام را پس آتش مسّ بكند او را و اين كلام را اعاده كرد دوبار و سه بار بدون آنكه از او سؤ ال كنند.(155)
و شـيـخ طـوسـى روايـت كـرده از احـمـد بن محمّد بن عيسى بن قمى ؛ كه به جهت طلب حديث رحـلت كـردم بـه كـوفـه و مـلاقـات كـردم در آنـجـا حـسـن بـن عـلى وشـا را از او سـؤ ال كردم كه كتاب علاء ن رزين و ابان بن عثمان را براى من بياورد، چون آورد گفتم به او دوست مى دارم كه اجازه دهى به من روايت اين دو كتاب را، گفت : خدا ترا رحمت كند! چه عجله اى دارى برو بنويس از روى آنها بعد سماع كن ، گفت : گفتم كه از حوادث روزگار ايمن نـيـسـتـم ، گـفـت : اگـر مـن دانـسـتـم كـه از بـراى حـديـث مـثـل تـو طـالبـى است هر آينه بسيار اخذ حديث مى كردم چه آنكه من درك كردم در اين مسجد نـهـصـد تـن از مـشـايـخ را كـه هـر يـك مـى گـفـت : ( حـَدَّثـَنـى جـَعـْفـَرُ بْن مُحَمَّد ) .(156)
مـولف گـويـد: كـه از ايـن روايـت مـعـلوم مـى شـود كـه در سـابـق اهـل قـم چـه قدر طالب حديث بوده اند كه شد رحال مى كرده اند از قم تا كوفه به طلب حديث و هم اعتماد ايشان به اصول بوده و روايت نمى كردند حديث را مگر با اجازه يا سماع از مشايخ ، و بالجمله : او از مشايخ اجازه و اجلاء اصحاب ائمه از او روايت مى كنند و اگر عثره اى از او سر زده در وقف او بر حضرت موسى عليه السلام تدارك كرده به رجوع او به حضرت امام رضا عليه السلام و قول به امامت آن حضرت و حجت بعد از آن حضرت .
ابـن شـهر آشوب در ( مناقب ) روايت كرده از او كه گفت : نوشتم در طومارى مسائلى چـنـد كه امتحان كنم به آن على بن موسى عليه السلام را پس صبح حركت كردم به سوى مـنـزل آن حضرت ، از بسيارى جمعيت كه بر در خانه آن حضرت بود نرسيدم به در خانه در ايـن حـال خـادمـى را ديـدم كـه مـى پـرسـيد: كيست حسين بن على وشاء پسر دختر الياس بغدادى ؟ گفتم : اى غلام ! آن كس كه تو مى جويى منم . پس نوشته اى به من داد و گفت : ايـن اسـت جـواب مسائلى كه با خود دارى ! پس من به سبب اين معجزه باهره قطع كردم به امامت آن حضرت و ترك كردم مذاهب واقفيه را.(157)
سوم ـ حسن بن على بن فضال تيملى كوفى مكنى به ابومحمّد
قـاضى نوراللّه در ( مجالس ) گفته كه به خدمت حضرت امام موسى عليه السلام رسـيـده بـود و از روايـان حـضرت امام رضا عليه السلام و اختصاص تمام به آن حضرت داشـت و جـليل القدر و عظيم المنزلة و زاهد و صاحب ورع و ثقه بود در روايات ، و در ( كـتـاب نجاشى ) از فضل بن شاذان منقول است كه گفت : در يكى از مساجد نزد بعضى از قـراء درس مـى خـواندم در آنجا قومى ديدم كه با هم سخنان مى گفتند و يكى از آن ميان مى گفت كه در كوه مردى است كه او را ابن فضال مى گويند و او عابدترين جماعتى است كـه مـا ديـده ايم و گفت كه او به صحرا بيرون مى آيد و به سجده فرود مى رود و آنگاه مرغان صحرا بر او جمع مى شوند و او آنچنان از خود محو شده بر زمين مى افتد كه از دور گـمـان مى شود كه جامه يا خرقه اى است و وحشيان صحرا نزديك به او چرا مى كنند و از او رمـيـده نـمـى شـونـد بـنـابـر غـايـت مـؤ انـسـت كـه ايـشـان را بـه او حـاصـل شـده . فـضـل بـن شـاذان گـويـد پـس از آن سـخـن گـمـان كـردم كـه مـگـر آن حـال كـسى است كه در زمان سابق بوده و بعد از استماع آن سخن به اندك زمانى ديدم كه شيخى خوش صورت نيكو شمائل كه جامه برسى و رداء برسى در بر و ( كفش سبز ) (158) در پا داشت از در، درآمد و بر پدر من كه با او نشسته بودم سلام كـرد و پـدر من جهت تعظيم او برخاست و او را جاى داد و گرامى داشت و چون بعد از لحظه اى بـرخـاسـت مـن از پـدر خـود پـرسـيـدم كـه ايـن شيخ كيست ؟ گفت : اين حسبن بن على بن فـضـال است ! گفتم : آن عابد فاضل مشهور؟! گفت : همان است ، گفتم : آن نخواهد بود مى گويند كه او در كوه مى باشد، گفت اين همان است كه در كوه مى باشد، باز گفتم كه او نـخـواهـد بـود كـه او هـمـيـشـه در كـوه مـى بـاشـد، گـفـت : چـه كـم عـقـل پـسـرى بـوده اى نـمـى تواند بود كه او در اين ايام از آنجا آمده باشد، پس آنچه از اهـل مـسجد درباره حسن شنيده بودم بر پدر عرض ‍ كردم پدرم گفت : آنچه شنيده اى درست است و اين حسن همان حسن است . و حسن گاهى پيش پدر من مى آمد پس من نزد او رفتم و كتاب ابـن بكير و غير آن از كتب احاديث از او استماع نمودم و بسيار بود كه كتاب خود را بر مى داشـت و بـه حـجـره مـن مـى آمـد و بـر من قرائت آن مى نمود و در سالى كه طاهر بن الحسين الخزاعى كه از سپهسالاران ماءمون بود حج گزارد و به كوفه مراجعت نمود، چون تعريف فـضايل و كمالات حسن نزد او كرده بودند كسى نزد حسن فرستاد و به او پيغام نمود كه مـن از رسـيـدن به خدمت شما معذورم التماس دارم كه شما قدوم شريف به سوى من ارزانى داريد. پس حسن از رفتن نزد طاهر امتناع نمود و هرچند اصحاب او را در ملاقات طاهر ترغيب نمودند قبول نكرد و گفت مرا با او نسبتى نيست و از آن ، استغناى او دانستم كه آن آمدن به خـانـه مـن از روى ديندارى بود و مصلاى او در جامع كوفه نزد ستونى بود كه آن را ( سـابـعـه ) و ( اسطوانه ابراهيم عليه السلام ) مى گويند و حسن در تمام عمر قائل به امامت عبداللّه افطح بود و در مرض موت واقعه اى ديد و از آن عقيده برگرديد و رجوع به حق نمود رحمة اللّه تعالى .
وفـات حـسـن در سـال دويـسـت و بـيست چهار بوده و از جمله مصنفات او كتاب ( زيارات و بـشـارات ) است و كتاب ( نوادر ) و كتاب ( رد بر غلات ) و كتاب ( الشـواهد ) و كتاب در ( متعه ) و كتاب در ( ناسخ و منسوخ ) و كتاب ( مـلاحـم ) و كـتـاب ( صـلاة ) و كـتـاب ( رجال ) ، انتهى .(159)
چـهـارم ـ حـسـن بـن مـحـبـوب السـراد و يـقـال الزراد ابـوعـلى بـجـلى كـوفـى ثـقـة جليل القدر
از اركان اربعه عصر خود و از اصحاب اجماع است و او را كتب بسيار است از جمله ( كتاب مـشـيـخـه عـ( و ( كتاب حدود ) و ( ديات ) و ( فرائض ) و ( نكاح ) و ( طلاق ) و كتاب ( نوادر ) كه نحو هزار ورق است و كتاب ( تفسير ) و غـيـره از حـضرت امام رضا عليه السلام روايت مى كند و از شصت نفر از اصحاب حضرت صادق عليه السلام روايت كرده و نقل شده كه اهتمام ( محبوب ) پدر حسن در تـربـيـت او به مرتبه اى بوده كه جهت ترغيب او در اخذ حديث با او قرار داده بود كه به هـر حـديـث كـه از عـلى بن رثاب استماع كند و بنويسد يك درهم به او بدهد و اين على بن رثـاب از ثـقـات و اجـلاء عـلمـاء شـيعه كوفه است و روايت مى كند از حضرت صادق عليه السـلام و حـضـرت مـوسـى بـن جـعفر عليه السلام و برادرش يمان بن رثاب از رؤ ساى خـوارج بـوده و در هـر سـال سـه روز ايـن دو بـرادر بـا هـم اجـتماع مى كردند و مناظره مى نـمـودنـد پـس از آن از هـم جدا مى شدند و ديگر با هم به كلام حتى به سلام مخاطبه نمى نمودند.(160)
شـيـخ كـشـى روايـت كرده از على بن محمّد قتيبى از جعفر بن محمّد بن حسن محبوب كه گفته نـسب جد من حسن بن محبوب چنين است ، حسن بن محبوب بن وهب بن جعفر بن وهب و اين وهب عبدى بوده سندى مملوك جرير بن عبداللّه بجلى و ( زراد ) يعنى زره گر بوده . پس به خـدمـت حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنين عليه السلام رفت و از آن حضرت التماس نمود كه او را از جـريـر خـريـدارى نـمايد، جرير چون كراهت داشت كه او را از دست خود بيرون كند گفت آن غلام حر است آزاد كردم او را و چون آزادى او محقق شد خدمت حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام را اختيار كرد و وفات كرد حسن بن محبوب در آخر سنه دويست و بيست و چهار به سن شصت و پنج .(161)
فـقـيـر گـويـد: بـه مـلاحـظـه ايـنـكه وهب جد حسن زراد بود حسن را زرّاد مى گفتند تا آنكه حـضـرت امـام رضـا عـليـه السلام به بزنطى فرمود كه حسن بن محبوب زراد مگو بلكه بـگـو سـرّاد بـه جـهـت آنـكـه حـق تـعـالى در قرآن فرموده ، ( وَ قَدِّر فى السَّرْدِ ) (162) و ايـن نـهـى حـضـرت از گـفـت زراد و امر به گفتن سراد نه آن است كه عيبى در زراد باشد؛ زيرا كه زراد و سراد هر دو به يك معنى است بلكه اين براى اهتمام و تـرغـيـب بـه قـرآن مـجـيـد اسـت كـه تـا مـمـكـن شـود بـراى شـخـص چنان كند كه كلماتش و اسـتشهاداتش موافق با قرآن باشد و از كلام خداوند تعالى اخذ شده باشد؛ چنانكه روايت شـده در حـال آن حـضـرت كـه تـمام سخن او و جواب او و مثلها كه مى آورد همه از قرآن مجيد منتزع بود.
پـنـجـم ـ زكـريـا بـن آدم بـن عـبـداللّه بـن سـعـد اشـعـرى قـمـى ثـقـة جليل القدر
صاحب منزلت بود نزد حضرت رضا عليه السلام شيخ كشى روايت كرده از زكريا بن آدم كـه گـفـت : عـرض كردم به حضرت امام رضا عليه السلام كه من مى خواهم بيرون روم از مـيان اهل بيت خود كه سفيهان در ميان ايشان بسيار شده ، فرمود: اين كار مكن ؛ زيرا كه به واسـطـه تـو دفـع مـى شـود از ايـشـان (آن سـفـاهـت ) هـمـچـنـان كـه دفـع مـى گـردد از اهـل بغداد به واسطه حضرت ابوالحسن كاظم عليه السلام . و روايت كرده از على بن مسيب هـمـدانـى كـه از ثـقـات اصحاب حضرت رضا عليه السلام است كه گفت : عرض كرد به حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام كه راه من دور است و همه وقت نمى توانم به خدمت شما بـرسـم از كـى اخـذ كـنـم احـكام دين خود را؟ حضرت فرمود: ( مِنْ زَكَرِيَّا بْن آدَمَ الْقُمِىّ الْمَاءمُونِ عَلَى الدِّينِ وَ الدُّنْيا ) ؛ يعنى بگير معالم دين خود را از زكريا بن آدم القمى كه ماءمون است بر دين و دنيا و از جمله سعادات كه زكريا بن آدم به آن فائز شد آن بود كـه يـك سـال بـا حـضرت امام رضا عليه السلام از مدينه به مكه براى حج مشرف شد و زمـيـل آن حـضـرت بـود تـا مـكـه ، ظـاهـرا مـراد آن اسـت كـه هـم محمل آن حضرت بود.(163)
و عـلامـه مـجـلسـى از ( تـاريـخ قـم ) نـقـل كـرده كـه در مـدح اهـل قـم فـرمـوده اكثر اهل قم از اشعريين مى باشند و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم دعـاى آمـرزش كرده در حق ايشان و گفته : ( اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلاَشعَريينَ صَغيرِهِمْ وَ كَبيرِهِمْ ) . و هـم فـرمـوده اشـعـريـون از مـن انـد و مـن از ايـشـانم و از مفاخر ايشان آن است كه اول كـسـى كـه ظـاهـر كرد شيعگى را به قم ، موسى بن عبداللّه بن سعيد اضعرى بود و نـيز از مفاخر ايشان است آنكه حضرت امام رضا عليه السلام فرمود به زكريا بن آدم بن عـبـداللّه بـن سـعـد اشـعـرى ، خـداونـد دفـع كـنـد بـلا را بـه سـبـب تـو از اهـل قـم هـمـچـنان كه دفع مى كند بلا را از اهل بغداد به واسطه قبر موسى بن جعفر عليه السـلام . و هـم از مـفـاخـر ايشان است آنكه ايشان وقف كردند مزرعه ها و ملك هاى بسيار بر ائمـه عـليهم السلام و آنكه ايشانند اول كسانى كه خمس فرستادند به سوى ائمه عليهم السـلام و آنـكـه ائمه عليهم السلام اكرام كردند جماعت بسيارى از ايشان را به هديه ها و تحفه ها و كفنها كه از آن جماعت مى باشند. ابوجرير زكريان بن ادريس و زكريا بن آدم و عيسى بن عبداللّه بن سعد و غير ايشان ، انتهى .(164)
شيخ كشى روايت كرده به سند معتبر از زكريا بن آدم كه گفت : وارد شدم بر حضرت امام رضـا عـليـه السـلام از اول شـب و تازه مرده بود ابوجرير زكريا بن ادريس قمى ، پس ‍ حضرت سؤ ال كرد مرا از او و ترحم فرمود بر او يعنى فرمود: ( رَحِمَهُ اللّهُ وَ لَمْ يَزَلْ يـُحـَدِّثـُنـى وَ اَحـَدِّثـُهُ حـَتـّى طـَلَعَ الْفَجْرُ فَقامَ عَلَيْهِ السَّلامُ فَصَلَّى الْفَجْر ) ؛ و پـيـوسـتـه سـخـن مـى گـفت با من و من سخن مى گفتم بااو تا صبح طلوع كرد پس حضرت برخاست و نماز فجر گذاشت .(165)
مـؤ لف گـويـد: كه ظاهر اين روايت آن است كه آن شب را حضرت تا صبح بيدار بودند و بـا زكـريـا سخن مى فرمودند پس بايد آن سخنان مطالب خيلى مهمه باشد و آن نيست جز مذاكره علوم و اسرار چنانكه در حال حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم با سلمان رضى اللّه عنه ، قريب به همين نقل شده :
( رَوَىَ ابْنُ اَبِى الْحَديدِ عَنِ اْلاِسْتيعابِ قالَ: قَدْ رَوَيْنا عَنْ عايِشَةَ قالَتْ: كاَنَ لِسَلْمانَ رضـى اللّه عـنـه مـَجـْلِسٌ مـِنْ رَسـُولِ اللّهِ صـلى اللّه عليه و آله و سلم يَتَفَرِّدُ بِهِ فِى اللَّيـْلِ حـَتـّى كـادَ يـَغـْلِبـُنـا عـَلى رَسـُولِ اللّهِ صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ) .(166)
بـلكـه از ظـاهـر روايـت در مـى آيـد كـه حـضـرت رضـا عـليـه السـلام آن شـب را بـه نـوفـل ليـليـه اشـتـغـال پـيـدا نـكـردنـد و ايـن نـبـود مـگـر بـه واسـطـه آنـكـه اشـتـغـال داشـتـه انـد بـه چـيـزى كه افضل بوده و آن مذاكره علم است . شيخ صدوق در آن مجلسى كه املا فرموده بر مشايخ از مذهب اماميه فرموده : و كسى كه احيا بدارد شب بيست و يـكـم و بـيـسـت و سـوم مـاه رمـضـان را بـه مـذاكـره عـلم پـس او افضل است .(167)
و بـالجمله : قبر او در وسط قبرستان قم در محوطه معروفه به شيخان كبير معروف است و در جوار او است قبر پسر عمش زكريا بن ادريس بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى معروف بـه ابـوجـريـر (بـه ضـم جـيـم ) كـه از اصـحـاب حـضرت صادق و حضرت امام موسى و حضرت رضا عليهم السلام و صاحب منزلت بوده نزد امام حضرت رضا عليه السلام و هم در جوار او مدفون است آدم بن اسحاق بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعرى كه فرزند برادر زكـريا بن آدم است و ثقه و جليل است و در اصحاب حضرت جواد عليه السلام شمرده شده و زكريا بن آدم در اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد عليهما السلام شمرده شده .
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در پنج شنبه مه 13, 2010 1:49 am .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 1:48 am

ششم ـ صفوان بن يحيى ابومحمّد بجلى كوفى بياع سابرى
ثقه جليل و عابد زاهد ورع نبيل فقيه مسلم و صاحب منزلت نزد حضرت رضا صلوات اللّه و سـلامـه عـليه جلالت شاءنش زياده از آن است كه ذكر شود. صاحب ( مجالس المؤ منين ) فـرمـوده : در ( خلاصه ) و ( كتاب ابن داود ) مسطور است كه او اوثق اهل زمان خود بود نزد اصحاب حديث و غير ايشان و از راويان حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام بـود و نـزد آن حـضـرت مـنـزلتـى عـظـيـم داشـت و در كـتـاب ( فـهـرست ) (168) صفوان را ( ثقة عين ) گفته .(169)
و ابـوعـمـرو كـشـى گـفته كه اجماع كرده اند اصحاب ما بر تصحيح هرچه صفوان روايت نـمـوده و در عـلم فـق او را مـسـلم داشـتـه انـد و صـفـوان در مـال تجارت شريك بود با عبداللّه بن جندب و على بن نعمان كه از جمله مؤ منان بودند و هـر يـك از ايـشـان در روزى پـنـجـاه و يـك ركـعـت نماز مى گزاردند. پس در بيت الحرام با هـمـديـگـر عهد نمودند كه هر يك از ايشان كه بعد از ديگرى ماند نمازهاى او را بگزارد و روزه او را بـدارد. چـون صـفـوان بـعـد از ايشان ماند بر آن عهد هر روز يك صد و پنجاه و سـه ركـعـت نـمـاز مـى گـزارد و در هـر سـال سـه مـاه روزه مـى داشـت و زكـات مـال خود را سه بار اخراج مى نمود و همچنين هر تبرعى كه از براى خود مى كرد از براى ايشان دو برابر به جا مى آورد و ثواب آن را به روح آن برادران مؤ من هديه مى فرمود! و ورع او بـه مـرتـبـه اى بـود كه در بعضى از سفرها شتر كسى را به كرايه گرفته بـعـضـى از احـبـاب او بـه طـريـق وديـعـت دو ديـنـار بـه او داد كـه آن را بـه اهـل كـوفـه رسـانـد صـفـوان از مـكـارى خود تا اذن نطلبيد آن را در ميان بار ننهاد. انتهى .(170)
مـؤ لف گـويـد: كـه اقـتـدا كـرد بـه ايـن بـزرگـوار در ايـن عمل شيخ اجل عالم ربانى و محقق صمدانى مرحوم آخوند ملا احمد اردبيلى نجفى كه در ورع و تـقـوى و زهـد و قـدس و فـضـل به غايت قصوى رسيده به حدى كه علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده نشنيدم مانندى از براى او در ( متقدّمين و متاءخّرين جَمَعَ اللّهُ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ وَ بَيْن اَئمةِ الطّاهرين ) .(171) روايت شده كه در يك سفر از اسفار خود از كـاظـمـيـن بـه نـجـف اشـرف مالى كرايه كرده بود و صاحبش همراه نبود چون خواست حركت نـمـايد يكى از اهل بغداد كاغذى به وى داد كه به نجف برساند، آن بزرگوار آن كاغذ را گـرفـت لكـن پـياده به نجف رفت و آن مركوب را سوار نگشت و فرمود كه من از مكارى اذن حمل رقيمه را نداشتم .(172)
فـقـيـر گـويـد: كـه اين حكايت همانطور كه دلالت دارد بر شدت احتياط و كثرت ورع محقق مـذكـور دلالت دارد نـيـز بر كثرت اهتمام آن مرحوم به قضاء حاجت برادر دينى ؛ زيرا كه مـمـكـن بـود آن جـنـاب را كـه عـذر بـيـاورد و آن مـكـتـوب را قـبـول نـكـنـد لكن نخواست كه اين فضيلت از او فوت شود. همانا از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه قضاء حاجت مرد مؤ منى افضل است از حجه و حجه و حجه و شمرده تا ده حـج !(173) و روايـت شـده كـه در بـنـى اسـرائيـل هـرگـاه عـابدى به نهايت عبادت مى رسيد اختيار مى كرد از همه عبادات كوشش و سعى كردن در حاجتهاى مردم را.(174)
و بـالجـمـله : از مـعـمـر بـن خـلاد منقول است كه حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود: دو گرگ حريص در كشتن گوسفند كه واقع شدند در گوسفندانى كه شبانهاى آنها با آنها نـبـاشند ضررشان بيشتر نيست از حب رياست در دين شخص مسلمان ، پس از آن فرمود: لكن صفوان دوست نمى دارد رياست را.(175) و شيخ طوسى فرموده كه صفوان از چـهـل نـفـر از اصـحـاب امام صادق عليه السلام روايت كرده و كتب بسيار تصنيف كرده مانند كتابهاى حسين بن سعيد، و له مسائل عن ابى الحسن موسى عليه السلام .(176) و شـيـخ كـشـى نـقـل كرد كه صفوان بن يحيى در سنه دويست و ده در مدينه مشرفه وفات كـرد، حـضـرت امـام مـحـمـّد تـقـى عليه السلام براى او حنوط و كفن فرستاد و امر فرمود: اسماعيل بن موسى را كه نماز بخواند بر او.
هفتم ـ محمّد بن اسماعيل بن بزيع ابوجعفر مولى منصور عباسى است
ثـقـه و صـحـيـح از صـلحـاى طـايـفـه امـامـيـه و از ثـقـات ايـشـان و بـسـيـار جـليـل و از اصـحـاب حـضـرت ابـوالحـسـن مـوسـى و رضـا عليهما السلام است و درك كرده حـضرت جواد عليه السلام را و روايت است كه او و احمد بن حمزة بن بزيع در عداد و زراء بودند و ثقه و جليل القدر على بن نعمان كه از اصحاب حضرت رضا عليه السلام است وصيت كرد كه كتابهايش را به محمّد بن اسماعيل بن بزيع بدهند.
( وَ رَوَى الْكـشـّى اَنَّهُ قـالَ الرِّضـا عـليـه السلام : اِنَّ للّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى بِاَبْوابِ الظـّالِمـيـنَ مـَنْ نـَوَّرَ اللّهُ بـِهِ الْبـُرْهـانَ وَ مـَكَّنَ لَهُ فـِى الْبِلادِ لِيَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ اَوْلِيائِهِ وَ يُصْلِحَ اللّهُ بِهِ اُمُورَ الْمُسْلِمينَ لانَّهُمْ مَلْجَاء الْمُؤْمِنينَ مِنَ الضَّرَرِ وَ اِلَيْهِمْ يَفْزعُ ذُوالْحاجَةِ مـِنْ شـيـعَتِنا بِهِمْ يُؤْمِنْ اللّهُ رَوْعَةَ الْمُؤْمِنِ فى دارِ الظَّلَمةِ اُولئكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّا الى اَنْ قـالَ عـليـه السلام : ما عَلى اَهْدِكُمْ اَنْ لَوْ شاءَ اللّه لَنالَ هذا كُلَّهُ، قالَ: اَنْتَ بِماذا جَعَلَنِيَ اللّهُ فـِداكَ؟ قالَ: يَكوُنُ مَعَهُمْ فَيَسُرُّنا بِاِدْخالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنينَ مِنْ شيعَتِنا فَكُنْ مِنْهُمْ يامُحَمَّدُ ) .(177)
و ايـن مـحـمـّد همان است كه از حضرت جواد عليه السلام پيراهنى خواست كه كفن خود نمايد حـضـرت براى او فرستاد و امر فرمود كه تكمه هاى او را بكند و محمّد در ( فيد ) كه اسم منزلى است در طريق مكه ـ وفات كرد.
شـيـخ ثـقـه جـليـل ابـن قولويه به سند صحيح روايت كرده از محمّد بن احمد بن يحيى الا شـعـرى كـه گـفـت : مـن در فـيـد بـا عـلى بـن بـلال روانـه شـديـم سـر قـبـر مـحـمـّد بـن اسـمـاعـيل بن بزيع پس على بن هلال براى من گفت كه صاحب اين قبر براى من روايت كرد از حضرت امام رضا عليه السلام كه فرمود: هر كه بيايد به نزد قبر برادر مؤ من خود و دسـت بر قبر او گذارد و هفت مرتبه بخواند سوره ( اِنّا اَنْزَلْناهُ ) را، اين گردد از فزع اكبر، يعنى ترس بزرگ روز قيامت ، و در روايت ديگر است كه راوى گفته با محمّد بـن عـلى بـن بـلال رفتيم سر قبر ابن بزيع محمّد در نزد سر قبر رو به قبله نشسته و قـبر را جلو خود قرار داد و گفت : خبر داد مرا صاب اين قبر كه شنيد از حضرت جواد عليه السـلام كـه هر كه زيارت كند قبر برادر مؤ من خود را و بنشيند نزد قبر او و رو به قبله كند و بگذارد دست خود را بر قبر و بخواند ( اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ ) را هفت مرتبه ايمن شود از فزع اكبر.(178)
مـؤ لف گـويـد: كـه اين ايمن بودن از ( فزع اكبر ) ممكن است براى خواننده باشد چنانكه ظاهر خبر است و محتمل است براى ميت باشد چنانكه از بعض ‍ روايات ظاهر مى شود. و من ديدم در مجموعه اى كه شيخ شهيد رحمه اللّه به زيارت قبر استاد خود فخر المحققين ابـن آيـة اللّه عـلامـه رفـت و فـرمـود: نـقـل مـى كـنـم از صـاحـب ايـن قـبـر و او نـقـل كرد از والد ماجدش به سند خود از امام رضا عليه السلام كه هر كه زيارت كند قبر برادر مؤ من خود را و بخواند نزد او سوره قدر را و بگويد:
( اَللّهـُمَّ جافِ اْلاَْرضَ عَنْ جُنُوبِهِمْ وَ صاعِدْ اِلَيْكَ اَرْواحَهُمْ وَ زِدْهُمْ مِنْكَ رِضْوانا وَ اَسْكِنْ اِلَيـْهـِمْ مـِنْ رَحْمَتِكَ ماتَصِلُ بِهِ وَحْدَتَهُمْ وَ تُونِسُ وَحْشَتَهُمْ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَديرٌ ) . ايمن شود از فزع اكبر، خواننده و ميت .
و از جـمـله چـيـزهـايـى كـه دلالت دارد بـر جـلالت مـحـمـّد بـن اسـمـاعـيـل و اخـتـصـاصـش بـه حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام آن چـيـزى اسـت كـه نـقـل شـده از جـنـاب سـيـد مـرتـضـى ـ والد عـلامه طباطبائى بحرالعلوم ـ كه در شب ولادت پـسـرش عـلامـه مـذكـور در خـواب ديـد كـه حـضـرت امام رضا صلوات اللّه عليه محمّد بن اسـمـاعـيـل بـن بـزيـع را فـرسـتـاد با شمعى و آن شمع را روشن كرد بر بام خانه والد بحرالعلوم ، پس بلند شد روشنائى آن شمع به حدى كه نهايت آن ديده نمى شود.
فـقـير گويد: شكى نيست كه آن شمع ، علامه بحرالعلوم بوده كه روشن كرد دنيا را به نـور خـود و كـافـى اسـت در جـلالت او كـه شـيـخ اكـبر جناب حاج شيخ جعفر كاشف الغطاء رضوان اللّه عليه با آن فقاهت و رياست و جلالت پاك كند خاك نعلين او را به حنك عمامه خـود و بـه تـواتـر رسـيـده بـاشـد تـشـرف او بـه مـلاقـات امـام عـصـر عـجـل اللّه فـرجـه الشريف و مكرر نقل شده باشد كرامات باهرات از او به حدى كه شيخ اعـظـم صـاحـب جواهر در حق او فرمايد صاحب الكرامات الباهره و المعجزات القاهره ولادت شريفش در كربلاى معلى واقع شد در سنه هزار و صد و پنجاه و پنج قريب پنجاه و هشت سـال نـورش جـلوه گـر بود و در سنه هزار و دويست و دوازده غريب به غرى غروب كرد و تاريخ فوتش مطابق شد با اين مصرع مَهْدِيُّها جِدّا وَ هاديها.
هشتم ـ نصر بن قابوس (به قاف و باء يك نقطه و سين مهمله )
روايـت مـى كـند از حضرت صادق و موسى بن جعفر و حضرت رضا عليهم السلام و صاحب مـنـزلت اسـت نـزد ايـشـان . شـيـخ طـوسـى فـرمـوده كـه وكـيـل حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـود مـدت بـيـسـت سـال و دانـسـتـه نـشـد كـه او وكـيـل آن حـضـرت اسـت و او مـردى خـيـر و فـاضـل بـود (179) و شـيـخ مـفـيـد در ( ارشاد ) او را از خاصه و ثقات حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام شـمـرده و او را از اهـل عـلم و ورع و فـقـه از شيعه آن حضرت گفته و روايت كرده از او نص بر حضرت رضا عـليـه السـلام را.(180) و شـيـخ كـشـى از او روايـت كـرده كـه گـفـت : بودم در منزل حضرت ابوالحسن موسى عليه السلام پس گرفت آن حضرت دست مرا و آورد مرا بر در اطـاقـى از خـانه پس در را گشود ديدم پسرش على عليه السلام را و در دستش كتابى اسـت كه در آن نظر مى كند پس فرمود به من : اى نصر! مى شناسى اين را؟ گفتم : آرى ، اين پسر تو است .
فـرمـود: اى نـصـر! مى دانى چيست اين كتابى كه در آن نظر مى كند؟ گفتم : نه ، فرمود: اين جفرى است كه نظر نمى كند در آن مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر.
راوى گـويـد: كـه بـراى نصر شك و ريب حاصل نشد در باب امامت تا آمد او را خبر وفات حـضرت ابوالحسن عليه السلام . و نيز روايت كرده از نصر مذكور كه وقتى خدمت حضرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام عرض كرد كه من از پدرت پرسيدم از امام بعد از او، آن جناب شـمـا را تـعـيـيـن كـرد، پـس زمـانـى كـه آن حـضـرت رحـلت فـرمـود، مـردم بـه يـمـيـن و شمال رفتند و من و اصحابم امامت را در تو گفتم پس خبر ده مرا كه امام بعد از تو در اولاد تو كدام است ؟ فرمود: پسرم على عليه السلام .(181)


در اينجا آزمون بيست و هفتم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:05 pm

بـاب يـازدهـم : در تـاريـخ امـام كـل عـاكف وباد و حجة اللّه على جميع العباد،
حضرت ابوجعفر امام محمّد تقى جواد صلوات اللّه عـليـه و عـلى آبـائه و اولاده الا مـجـاد
و در آن چـنـد فصل است :


فـصـل اول : در تاريخ ولادت و اسم و لقب و كنيه و نسب حضرت جواد عليه السلام

بـدان كـه در تاريخ ولادت آن حضرت اختلاف است . اشهر بين علما و مشايخ آن است كه در نوزدهم شهر رمضان يا نيمه آن سنه صد و پنج در مدينه مشرفه متولد شده ، و ابن عياش ولادت شريف را در دهم رجب ذكر كرده و در دعاى ناحيه مقدسه :
( اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِالْمَوْلُودَيْنِ فى رَجِبٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍ الثّانى و ابْنِهِ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَبِ ) .(1) مؤ يد قول او است .
اسـم شـريـف آن جناب محمّد و كنيت مشهور او ابوجعفر و القاب شريفش تقى و جواد است ، و مـخـتار و منتخب و مرتضى و قانع و عالم و غير اينها نيز گفته شده ، شيخ صدوق فرموده كه آن حضرت را ( تقى ) گفتند براى آنكه از حق تعالى ترسيد پس خداوند عز و جـل او را نـگـاه داشـت از شـر مـاءمـون در وقـتـى كـه مـاءمـون بـا حال مستى شبى بر آن حضرت وارد شد و شمشير زد بر آن حضرت تا آنكه گمان كرد كه آن جناب را به قتل رسانيد پس حق تعالى او را نگاه داشت از شر او.(2)
مؤ لف گويد: كه تفصيل اين بيايد در فصل معجزات آن حضرت ان شاء اللّه تعالى .
والده ماجده آن حضرت ام ولدى بود كه او را ( سبيكه ) مى گفتند و حضرت امام رضا عـليـه السـلام او را خـيـزران نـامـيـد و آن مـعـظـمـه از اهل نوبه بود و از اهلبيت ماريه قبطيه مادر ابراهيم پسر حضرت صلى اللّه عليه و آله و سـلم . و بـود آن مـخـدره از افـضـل زنـهـاى زمـان خـود و اشـاره فـرمـود بـه او حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم در قول خود. ( بِاَبىِ ابْنَ خِيَرَةِ اْلاِماءِ النُّوبِيَّةِ الطَّيِّبَةِ ) ؛(3)
پـدرم بـه قـربـان پـسـر بـهـتـريـن كـنـيـزان كـه از اهـل نـوبـه و پاكيزه است . و در خبر يزيد بن سليط و ملاقات او امام موسى عليه السلام اسـت در طـريـق مـكـه كـه فـرمـود بـه او كـه مـرا مـى گـيـرنـد در ايـن سال و امر به سوى پسرم على عليه السلام است كه همنام ( على ) و ( على ) است ، اما على اول ، پس على بن ابى طالب عليه السلام است و اما على ديگر، پس على بن الحـسـيـن عـليـه السـلام . خـداونـد عـطـا فـرمـايـد بـه پـسـرم عـلى فـهـم عـى اول و حـكمت و بينايى و محبت و دين او را و محنت على ديگر و صبر او را بر چيزى كه مكروه او اسـت و جـايـز نـيـسـت از بـراى او كـه تـكـلم كـنـد مـگـر بـعـد از هـارون بـه چـهـار سـال ؛ پس فرمود: هرگاه مرور كردى به اين موضع و ملاقات كردى او را و زود است كه ملاقات كنى او را پس بشارت بده او را به آنكه متولد مى شود از براى او پسرى كه امين و امانت دار و مبارك باشد و اعلام كند ترا به آنكه تو مرا ملاقات كردى پس خبر بده او را در آن وقـت كه آن جاريه كه اين پسر از او خواهد شد از اهلبيت ماريه قبطيه جاريه پيغمبر صـلى اللّه عـليه و آله و سلم است و اگر توانستى كه سلام مرا به آن جاريه برسانى برسان .(4)
مـؤ لف گـويـد: كـه كـافـى اسـت در جـلالت اين معظمه جليله كه حضرت موسى بن جعفر عـليـه السـلام امـر فـرمـايـد يـزيـد بـن سليط را كه سلام آن حضرت را به او برساند هـمـچـنـان كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلم امر فرمود جابر بن عبداللّه انصارى را كه سلام آن حضرت را به حضرت باقر عليه السلام برساند.
و اما كيفيت ولادت آن حضرت پس چنان است كه علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جلاءالعيون ) ذكر كرده ، فرموده : ابن شهر آشوب به سند معتبر از حكميه خاتون صبيه محترمه امـام مـوسـى كـاظم عليه السلام روايت كرده است كه روزى برادرم حضرت امام رضا عليه السـلام مـرا طـلبـيد و فرمود كه اى حكيمه امشب فرزند مبارك خيزران متولد مى شود بايد كـه در وقـت ولادت او حـاضـر بـاشـى ، مـن در خـدمـت آن حـضرت ماندم چون شب درآمد مرا با خيزران و زنان قابله در حجره آورد و از حجره بيرون رفت و چراغى نزد ما افروخت و در را بـر روى مـا بـسـت چـون او را درد زايـيـدن گرفت و او را بر بالاى طشت نشانديم چراغ ما خـامـوش شـد و از خاموش شدن چراغ مغمون شديم ناگاه ديديم كه آن خورشيد امامت از افق رحـم طـالع گـرديـد و در مـيـان طشت نزول نمود و بر آن حضرت پرده نازكى احاطه كرده بـود مـانـند جامه و نورى از آن حضرت ساطع بود كه تمام آن حجره منور شد و ما از چراغ مـسـتـغـنـى شـديـم . پـس آن نـور مبين را برگرفتم و در دامن خود گذاشتم و آن پرده را از خـورشـيـد جـمـالش دور كردم ناگاه حضرت امام رضا عليه السلام به حجره درآمد بعد از آنكه او را در جامه هاى مطهر پيچيده بوديم و آن گوشواره عرش امامت را از ما گرفت و در گـهـواره عـزت و كـرامـت گذاشت و آن مهد شرف و عزت را به من سپرد و فرمود كه از اين گـهـواره جـدا مـشـو. چـون روز سـوم ولادت آن حـضرت شد ديده حقيقت بين خود را به سوى آسـمـان گـشـود و بـه جـانب راست و چب خود نظر كرد و به زبان فصيح ندا كرد كه ( اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ. ) چون اين حالت غريب را از آن نور ديـده مـشاهده كردم به خدمت حضرت شتافتم و آنچه ديده و شنيده بودم به خدمت آن حضرت عـرض كـردم ، حـضـرت فـرمـود كـه آنـچـه بـعـد از ايـن عـجـايـب احوال او مشاهده خواهى كرد زياده است از آنچه اكنون مشاهده كردى .(5)
و در كتاب ( عيون المعجزات ) به سند معتبر از كليم بن عمران روايت كرده است كه گـفـت : بـه خـدمـت حـضـرت امـام رضـا عليه السلام عرض كردم كه دعا كن حق تعالى ترا فـرزنـدى كرامت فرمايد، حضرت فرمود كه حق تعالى به من يك پسر كرامت خواهد كرد و او وارث امـامـت مـن خـواهـد بـود. چـون حضرت امام محمّد تقى عليه السلام متولد شد حضرت فـرمـود كـه حـق تعالى به من فرزندى عطا كرده است كه شبيه است به موسى بن عمران عـليه السلام كه درياها را مى شكافت و نظير عيسى بن مريم عليه السلام كه حق تعالى مقدس و مطهر گردانيده بود مادر او را و طاهر و مطهر آفريده شده بود پس حضرت فرمود كـه ايـن فـرزنـد مـن بـه جـور و سـتـم كـشـتـه خـواهـد شـد و بـر او خـواهـنـد گـريـسـت اهـل آسـمانها و حق تعالى غضب خواهد كرد بر دشمن او و كشنده او و ستم كننده بر او و بعد از قـتـل او از زنـدگـانـى بـهـره نـخـواهـد بـرد و بـه زودى بـه عـذاب الهـى واصل خواهد گرديد. در شب ولادت آن حضرت تا به صبح در گهواره با او سخن مى گفت و اسرار الهى را به گوش الهام نيوش ‍ او مى رسانيد.(6) و مشهور آن است كه رنگ مبارك آن حضرت گندم گون بود و بعضى سفيد گفته اند و ميانه بالا بود، و مروى اسـت كـه نـقـش خـاتـم آن حضرت نعم القادر اللّه بود. انتهى .(7) و تسبيح آن حضرت در روز دوازدهم و سيزدهم ماه است و اين است تسبيح آن جناب :
( سـُبـْحـانَ مـَنْ لايـَعـْتـَدى عَلى اَهْلِ مَمْلَكَتِهِ، سُبْحانَ مَنْ لايُؤ اخِذُ اَهْلَ اْلاَرضِ بِاَلْوانِ الْعَذابِ، سُبْحانَ اللّهِ وَ بِحَمْدِهِ ) .(8)
و در ( درّالنـظـيـم ) از حـكـيـمه نقل كرده كه حضرت جواد عليه السلام روز سوم ولادتـش عـطـسه كرد و گفت : ( اَلْحَمْدللّهِ وَ صَلَّى اللّه عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى اْلاَئِمَّةِ الرّاشِدينَ. ) (9)


فـصـل دوم : در بـيـان مـخـتـصـرى از فـضـائل و مـنـاقـب و عـلوم حـضرت جواد عليه السلام است

اول : در دلائل باهره آن حضرت و ذكر مجلس ماءمون به جهت امتحان آن جناب :
عـلامـه مـجـلسـى و ديـگـران فـرمـوده انـد كه سن شريف حضرت جواد عليه السلام در وقت وفـات پـدر بـزرگوارش نه سال و بعضى هفت نيز گفته اند و در هنگام شهادت حضرت امـام رضا عليه السلام آن جناب در مدينه بود و بعضى از شيعيان از صغر سن در امامت آن جـنـاب تـاءمـلى داشـتـنـد تـا آنـكـه عـلمـا و افـاضـل و اشـراف و امـاثـل شـيـعه از اطراف عالم متوجه حج گرديدند و بعد از فراغ از مناسك حج به خدمت آن حـضـرت رسـيـدنـد و از وفـور مشاهده معجزات و كرامات و علوم و كمالات اقرار به امامت آن مـنـبـع سـعـادات نـمودند و زنگ و شك و شبهه از آيينه خاطرهاى خود زدودند حتى آنكه شيخ كلينى و ديگران روايت كرده اند كه در يك مجلس يا در چند روز متوالى سى هزار مساءله از غـوامـض مـسـائل از آن مـعـدن عـلوم و فـضـائل سـؤ ال كـردنـد و از هـمـه جـواب شـافـى شنيدند.(10)
و چون ماءمون را بعد از شهادت حضرت امام رضا عليه السلام مردم بر زبان داشتند و او را هـدف طعن و ملامت مى ساختند مى خواست كه به ظاهر خود را از آن جرم و خطا بيرون آورد چون از سفر خراسان به بغداد آمد نامه اى به خدمت امام محمّد تقى عليه السلام نوشت به اعزاز و اكرام تمام آن جناب را طلبيد. چون آن حضرت به بغداد تشريف آورد پيش از آنكه مـاءمـون آن جـنـاب را ملاقات كند روزى به قصد شكار سوار شد در اثناء راه به جمعى از كـودكـان رسـيـد كـه در مـيـان راه ايـسـتاده بودند و حضرت جواد عليه السلام نيز در آنجا ايـسـتـاده بـود، چون كودكان كوكبه ماءمون را مشاهده كردند پراكنده شدند مگر آن حضرت كـه از جـاى خـود حـركـت نـفـرمود و با نهايت تمكين و وقار در مكان خود قرار داشت تا آنكه مـاءمـون بـه نزديك آن حضرت رسيد و از مشاهده انوار امامت و جلالت و ملاحظه آثر متانت و مـهـابـت آن حضرت ، متعجب گرديده و عنان كشيد و پرسيد كه اى كودك ! چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشدى و از جاى خود حركت ننمودى ؟ حضرت فرمود كه اى خليفه ! راه تـنـگ نـبـود كـه بـر تـو گـشاده گردانم و جرمى و خطايى نداشتم كه از تو بگريزم و گمان ندارم كه بى جرم ، تو كسى را در معرض عقوبت درآورى .
از اسـتـمـاع ايـن سـخـنـان تـعـجـب مـاءمـون زيـاد گـرديـد و از مـشـاهـده حـسـن و جـمـال او دل از دسـت داد، پـس پـرسيد كه اى كودك ! چه نام دارى ؟ فرمود: محمّد نام دارم ، گـفت : پسر كيستى ؟ فرمود: پسر على بن موسى الرضا عليه السلام . ماءمون چون نسب شريفش را شنيد تعجبش زايل گرديد و از استماع نام آن امام مظلوم كه او را شهيد كرده بود منفعل گرديد و صلوات و رحمت بر آن حضرت فرستاد و روانه شد.
چـون به صحرا رسيد نظرش بر درّاجى افتاد ( بازى ) از پى او رها كرد آن ( بـاز ) مدتى ناپيدا شد چون از هوا برگشت ماهى كوچكى در منقار داشت كه هنوز بقيه حـيـاتـى در آن بـود، مـاءمـون از مـشـاهـده آن حـال در شگفت شد و آن ماهى را در كف گرفت و مـعـاودت نـمـود چون به همان موضع رسيد كه در هنگام رفتن حضرت جواد عليه السلام را ملاقات كرده بود باز ديد كه كودكان پراكنده شدند و حضرت از جاى خود حركت نفرمود. مـاءمون گفت : اى محمّد! اين چيست كه در دست دارم ؟ حضرت به الهام ملك علام فرمود كه حق تـعـالى دريـايـى چند خلق كرده است كه ابر از آن درياها بلند مى شود و ماهيان ريزه با ابـر بـالا مـى رونـد و بـازهـاى پادشاهان آن را شكار مى كنند و پادشاهان آن را در كف مى گـيـرنـد و سـلاله نـبـوت را بـه آن امـتـحان مى نمايند. ماءمون از مشاهده اين معجزه تعجبش افـزون شـد و گـفـت : حـقـا كـه تـويـى فـرزنـد امـام رضـا عـليـه السلام و از فرزند آن بزرگوار اين عجايب و اسرار بعيد نيست ، پس آن حضرت را طلبيد و اعزاز و اكرام بسيار نـمـود و اراده كـرد كـه امـّالفضل دختر خود را به آن حضرت تزويج نمايد. از استماع اين قضيه بنى عباس به فغان آمدند و نزد ماءمون جمعيت كردند و گفتند خلعت خلافت كه اكنون بر قامت بنى عباس درست آمد0 و اين شرف و كرامت در ايشان قرار گرفته چرا مى خواهى كه از ميان ايشان به در برى و بر اولاد على بن ابى طالب قرار دهى با آن عداوت قديم كـه در مـيـان سـلسـله مـا و ايـشـان بـوده اسـت و آنـچـه در حق امام رضا عليه السلام كردى خـاطـرهاى ما هميشه از آن نگران بود تا آنكه مهم او كفايت شد. ماءمون گفت : سبب آن عداوت پـدران شـمـا بـودنـد اگـر ايـشـان خلافت ايشان را غصب نمى كردند عداوتى در ميان ما و ايـشـان نـبـود و ايـشـان سـزاواترند به امامت و خلافت از ما. ايشان گفتند: اين كودكى است خـردسـال و هـنـوز اكـتـسـاب عـلم و كـمـال نـنـمـوده اسـت اگـر صـبـر كـنـى كـه او كامل شود بعد از آن به او مزاوجت نمايى انسب خواهد بود. ماءمون گفت : شما ايشان را نمى شـنـاسـيـد، عـلم ايـشـان از جـانـب حـق تـعـالى اسـت و مـوقـوف بـر كـسـب و تـحـصـيل نيست و صغير و كبير ايشان از ديگران افضلند و اگر خواهيد شما را معلوم شود علماى زمان را جمع كنيد و با او مباحثه نماييد. ايشان يحيى بن اكثم را كه اعلم علماى ايشان بود و در آن وقت قاضى بغداد بود اختيار كردند و ماءمون مجلسى عظيم ترتيب داد و يحيى بن اكثم و ساير علما و اشراف را جمع كردند پس ماءمون امر كرد كه صدر مجلس را براى آن حضرت فرش كردند و دو متكا براى آن حضرت نهادند.(11)
شـيـخ مـفـيـد فـرمـوده : پـس حـضـرت جـواد عـليـه السـلام تـشـريـف آورد در حـالى كـه هفت سـال و چند ماه از سن شريفش گذشته بود و در موضع خود بين المسورتين نشست و يحيى بـن اكـثـم مـقـابل آن حضرت نشست و مردم هم هر كدام در مرتبه خود نشستند و جاى ماءمورا را پهلوى حضرت جواد عليه السلام قرار دادند. پس يحيى خواست به جهت امتحان آن حضرت مـسـاءله سـؤ ال كـنـد اول رو كـر بـه مـاءمـون و گـفـت : يا اميرالمؤ منين ! رخصت مى دهى از ابـوجـعـفـر مـسـاءله سـؤ ال كـنـم ؟ ماءمون گفت : از خود آن جناب دستور بطلب يحيى از آن حـضـرت اذن طـلبـيـد، حـضرت فرمود: ماءذونى ، بپرس اگر خواهى . يحيى گفت : فدايت شـوم چـه مـى فـرمـايـى در حـق كـسـى كـه مـحـرم بـود و قـتـل صـيـد كـرد؟ حـضـرت فـرمـود: در حـل كـشـت او را يـا در حـرم ، عـالم بـود يـا جـاهل ، از روى عمد كشت يا از خطا، آزاد بود يا بنده ، صغير بود يا كبير، اين ابتداء صيد بود يا از كبار آن ، اين محرم اصرار دارد يا پشيمان شده ، در شب بود صيد آن يا در روز، احـرام عـمـره او اسـت يـا احـرام حـج او؟ يـحـيى از شنيدن اين فروع در تحير ماند و هوش از سـرش بـه در رفـت و عـجـز از صـورتـش ظاهرشد و زبانش در تلجلج افتاد. اين وقت بر حـضـار مـجـلس امر واضح شد، پس ماءمون حمد كرد خدا را و گفت : آيا دانستيد الا ن آنچه را كـه مـنـكـر بـوديد؟ پس رو كرد به آن حضرت و گفت : آيا خطبه مى كنى ؟ فرمود: بلى ، عرض كرد: پس خطبه تزويج دخترم ام الفضل را از براى خود بخوان چه آنكه من شما را بـراى دامـادى خود پسنديدم اگرچه گروهى از اين وصلت كراهت دارند و دماغشان به خاك ماليده خواهد شد، پس حضرت شروع كرد به خواندن خطبه نكاح و فرمود:
( اَلْحـَمـْدُللّهِ اِقـْرارَا بِنِعْمَتِه وَ لا اِله اِلاّ اللّهُ اِخْلاصا لِوَحْدانِيَّتِهِ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى مـُحـَمَّدٍ سـَيِّدِ بـَرِيِّتـِهِ وَ اْلاَصـْفـِيـآء مـِنْ عـِتـْرَتـِهِ. اَمـّا بـَعـْدُ: فـَقـَدْ كـانَ مـِنـْ فـَضـْل اللّهِ عـَلَى اْلاَنامِ اَن اَغْناهُمْ بِالْحلالِ عَنِ الْحَرامِ فَقالَ سُبْحانهُ: وَاَنْكِحُوا اْلاَيامى مـِنـْكُمُ وَ الصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ اِمائِكُمْ اَنْ يَكُونُوا فُقَرآءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ. ) (12)
پـس حـضـرت بـا مـاءمـون صـيـغـه نـكـاح را خـوانـد و ام الفضل را تزويج كرد و صداق آن را پانصد درهم جياد موازى مهر جده اش حضرت فاطمه سـلام اللّه عـليـهـا قـرار داد و چـون صـيـغه نكاح جارى شد خدم و حشم ماءمون آمدند غاليه بـسـيـار آوردنـد و ريـشـهـاى خواص را به غاليه خوشبو كردند پس نزد سايرين بردند ايـشـان نـيـز خود را خوشبو كردند آنگاه خوانهاى نعمت آوردند و مردم غذا خوردند پس از آن ماءمون هر طايفه و گروهى را كه به اندازه شاءنش جايزه داد و مجلس متفرق شد و خواص ‍ باقى ماندند و سايرين رفتند.
آن وقـت مـاءمـون بـه آن حـضـرت عـرضـه داشـت : فـدايـت شـوم ! اگـر مـيـل داشـتـه بـاشـيـد جـواب مسائل محرم را بفرماييد تا مستفيد شويم ، پس حضرت شروع فـرمود به جواب دادن و هر يك از شقوق مساءله را بيان فرمود. صداى احسنت ماءمون بلند شد. آنگاه خدمت آن حضرت عرضه كرد كه شما هم سؤ الى از يحيى بفرماييد، حضرت به يحيى ، فرمود: بپرسم ؟ عرض كرد: هرچه ميل شما باشد، اگر پرسيديد جواب دانم مى گـويـم و الا از شما ياد مى گيرم . حضرت فرمود: بيان كن جواب اين مساءله را كه مردى نـظـر كـرد بـه زنـى در اول روز و نـظـرش حـرام بـود چـون روز بـلنـد شـد بـر او حـلال شـد، چـون ظـهـر شـد حـرام شـد، چـون عـصـر شـد حـلال شـد، چـون آفـتـاب غـروب كـرد حـرام گـشـت ، چـون وقـت عـشـاء رسـيـد حـلال شـد، چـون نـصـف شـب شـد حـرام گـشـت چـون فـجـر طـالع گـرديـد حـلال شـد از بـراى او، بـگـو بـراى چـه بـوده كـه اين زن گاهى حرام بوده بر آن مرد و گـاهـى حـلال ؟ يـحـيـى گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد كـه مـن جـواب ايـن سـؤ ال را نـدانـم شـمـا بـفـرمـاييد تا ياد گيرم . فرمود: اين زن كنيزكى بود و اين مرد اجنبى بود، وقت صبح كه نگاه كرد بر او نگاهش حرام بود، روز كه بلند شد او را خريد بر او حـلال شـد وقـت ظـهـر او را آزاد كـرد حـرام شـد، وقـت عـصـر او را تـزويـج كـرد حـلال شـد، وقـت مـغـرب او را مـظـاهـره كـرد حـرام شـد، وقـت عـشـاء كـفـاره ظـهـار داد حـلال شـد، نـصـف شـب او را يـك طـلاق داد حـرام شـد، وقـت فـجـر رجـوع كـرد حلال شد.
ايـن وقـت مـاءمون رو كرد به حاضرين از بنى عباس و گفت : آيا در ميان شما كسى هست كه ايـن مـسـاءله را ايـنـطـور بـتـوانـد جـواب دهـد؟ يـا مـسـاءله سـابـقـه را بـه ايـن تـفـصـيـل بـدانـد؟ گـفـتـنـد: نـه بـه خـدا سـوگـنـد شـمـا اعـلم بـوديـد بـه حـال ابـوجـعـفـر عـليـه السـلام از مـا. مـاءمـون گـفـت : واى بـر شـمـا! اهـل بـيـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از مـيـان خـلق امـتـيازى دارند به فـضـل و كـمـال و كـمـى سـن مـانـع كـمـالات ايـشـان نـيـسـت و بـرخـى از فضايل ابوجعفر عليه السلام بگفت تا مجلس به هم خورد و مردم برفتند. روز ديگر نيز ماءمون جوائز و عطاياى بسيار به مردم بخششش كرد و از حضرت جواد عليه السلام اكرام و احـتـرام بـسـيـار مى نمود و آن حضرت را بر اولاد و اقرباء خود فضيلت مى داد تا زنده بود.(13)
مؤ لف گويد: كه علما روزها را دوازده ساعت بخش كرده اند و هر ساعتى را به امامى نسبت داده اند و ساعت نهم روزها متعلق به حضرت جواد عليه السلام است . (14) و در دعاى آن ساعت اشاره شد به سؤ ال ماءمون از آن حضرت از آنچه كه در دست داشت و همچنين سؤ ال يحيى بن اكثم از آن حضرت و جواب دادن حضرت ايشان را در آنجا كه فرموده :
( وَ بـِالاِمـامِ الْفـاضـِلِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِي عليه السلام الَّذى سُئِلَ فَوَفَّقْتَهُ لِلْجَوابِ وَ امْتُحِنَ فَعَضَدْتَهُ بِالتَّوْفيقِ وَ الصَّوابِ صلى اللّه عليه و آله و سلم وَ عَلى اَهْلِ بَيْتِهِ اْلاَطْهارِ ) .
و تـوسـل بـه آن حـضرت در اين ساعت براى وسعت رزق نافع است و شايسته است كه در توسل به آن حضرت اين دعا را بخواند:
( اَللّهـُمَّ اِنـّى اَسـْئَلُكَ بـِحـَقِّ وَلِيِّكَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِي عليه السلام اِلاّ جُدْتَ بِهِ عَلَىَّ مِنْ فـَضـْلِكَ وَ تَفَضَّلْتَ بِهِ عَلَىَّ مِنْ وُسْعِكَ وَ وَسَّعْتَ بِهِ عَلَىَّ مِنْ رِزْقِكَ وَ اَغْنَيْتَنى عَمَّنْ سـِواكَ وَ جـَعـَلْتَ حـاجـَتـى اِلَيـْكَ وَ قَضاها عَلَيْكَ اِنَّك لِما تَشاَّءُ قَديرٌ ) .(15)
بعضى گفته اند اين دعا بعد از هر نماز به جهت اداء دين مجرب است .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:08 pm

و دوم ـ در امر فرمودن آن حضرت به طواف از براى ائمه عليهم السلام :
شـيـخ كـليـنـى روايت كرده از موسى بن القاسم كه گفت : به حضرت جواد عليه السلام عـرض كـردم كـه مـن اراده كـردم كه از جانب شما و پدرت طواف كنم ، بعضى گفتند كه از بـراى اوصـيـاء طـواف كردن جايز نيست ، حضرت فرمود بلكه طواف كن آنچه ممكنت شود هـمـانـا ايـن مـطـلب جـايـز اسـت . راوى گـفـت : بـعـد از سـه سـال ديـگـر خـدمـت آن حـضـرت عـرض كـردم كـه چـنـد سـال قـبـل مـن رخصت طلبيدم از شما در باب طواف كردن از براى شما و پدرت ، شما اذن داديـد مـرا پس من طواف كردم از براى تو و پدرت آنچه خدا خواسته باشد پس واقع شد در دلم چيزى و به آن عمل كردم . فرمود: چه بود آن ؟
عرض كردم : طواف كردم روزى از براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم ، حضرت تـا اسـم پـيـغـمـبـر شـنـيـد سـه مـرتـبـه فـرمـود صـلى اللّه عـلى رسول اللّه ، پس گفتم : روز ديگر طواف كردم از براى اميرالمؤ منين عليه السلام ، روز ديگر از براى امام حسن عليه السلام ، روز ديگر براى امام حسين عليه السلام ، و هكذا هر روز بـعـد را از بـراى امامى طواف كردم تا روز دهم از براى شما طواف كردم ، اى سيد من ايـن جماعت را كه ذكر مى كنم آنچنان كسانى هستند كه ولايت ايشان را دين خود قرار داده ام . حـضـرت فـرمـود: در ايـن هـنـگـام مـتـديـن شـدى بـه ديـنـى كـه قـبـول نـمـى كـنـد حق تعالى از بندگان غير آن را، پس گفتم : و بسا باشد كه از براى مـادرت فـاطـمـه صـلوات اللّه عـليـها طواف كردم و بسا هم طواف نكردم . حضرت فرمود: بـسـيـار كـن ايـن كـار را هـمـانـا ايـن كـار افـضـل چـيـزهـايـى اسـت كـه بـه آن عمل مى كنى ان شاء اللّه .(16)
اظهار ناراحتى براى مصيبت حضرت زهرا عليها السلام
سوم ـ در تفكر آن حضرت در صدماتى كه به مادرش فاطمه عليها السلام وارد شده :
از ( دلايل طبرى ) منقول است كه روايت كرده از محمّد بن هارون بن موسى از پدرش از ابن الوليد از برقى از زكريا بن آدم كه وقتى در خدمت حضرت امام رضا عليه السلام بـودم كه حضرت جواد عليه السلام را خدمت آن حضرت آوردند در حالى كه سن شريفش از چهار سال كمتر بود پس آن جناب دست خود را بر زمين زيد و سر مبارك را به جانب آسمان بلند كرد و مدت طويلى فكر نمود و حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: جان من فداى تـو بـاد! بـراى چـه يـان قـدر فـكر مى كنى ؟ عرض كرد: فكرم در آن چيزى است كه با مادرم فاطمه عليها السلام به جا آوردند!
( اَمـا وَاللّهِ لاُخـْرِجـَنَّهـُما ثُمَّ لاُحْرِقَنَّهُما ثُمَّ لاَذْرِيَنَّهُما ثُمَّ لاَنْسِفَنَّهُما فِى الْيَمِّ نَسْفا ) .
پس حضرت امام رضا عليه السلام او را نزديك خود طلبيد و مابين ديدگان او را بوسيد و فرمود: پدر و مادرم فداى تو باد! تويى شايسته از براى امامت .(17)
مناجات مخصوص مهريه دختر ماءمون
چهارم ـ در روايت ( اَلْوَسائِلُ اِلى المَسائل ) است :
سـيـد بـن طـاوس رحـمـه اللّه از مـحمّد بن حارث نوفلى ـ خادم حضرت امام محمّد تقى عليه السـلام ـ روايـت كـرده وقـتـى كه تزويج كرد ماءمون دختر خود را به امام محمّد تقى عليه السـلام ، نـوشـت حـضـرت بـراى او كـه از بـراى هـر زنـى صـداقـى اسـت از مـال شـوهـرش و حـق تـعـالى امـوال مـا را در آخـرت ذخـيـره نـهـاده هـمـچـنـان كـه امـوال شـمـا را در دنـيـا بـه شـمـا داده و مـن بـه كـابـيـن دخـتـر تـو دادم ( الوسـائل الى المـسـائل ) را و آن مناجاتى است كه به من داده پدرم و به او رسيده از پـدرش مـوسـى بـن جـعفر و به او رسيده از پدرش جعفر و به او رسيده از پدرش محمّد و بـه او رسـيـده از پـدرش على بن الحسين و به او رسيده از پدرش حسين و به او رسده از بـرادرش حـسـن و بـه او رسيده از پدرش اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام و بـه او رسـيـده از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم كـه بـه آن حـضرت داد جـبـرئيل و گفت : يا محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم ، حضرت رب العزة تو را سلام مى رساند و مى فرمايد اين مفاتيح گنجهاى دنيا و آخرت است آن را وسيله خود ساز به سوى مـطـالب خـود تـا بـرسـى بـه مـراد خـود و سـرانجام گيرد مطلب تو و ايثار مكن آن را در حـاجـتـهاى دنيا كه كم مى گرداد حفظ آخرتت را و آن ده وسيله است كه به واسطه آن درهاى رغـبـات گـشوده مى شود و طلب كرده مى شود به سبب آنها حاجات و به اتمام مى رسد. و اين است نسخه آن مناجات استخاره :
( اَللّهُمَّ اِنَّ خِيَرَتِكَ فيما اسْتَخَرْتُكَ فيهِ تُنيلُ الرَّغائِبَ... ) (18)
مـؤ لف گويد: كه من اين ده مناجات را در ( كتاب باقيات صالحات ) ايراد كردم هر كه طالب است . به آنجا رجوع كند.
خدا مرا براى بازى خلق نكرده
پنجم ـ در اخبار آن حضرت است از غيب :
طـبـرى روايـت كـرده از شـلمـغـانـى كـه گـفـت حـج كـرد اسـحـاق بـن اسـمـاعـيـل در سـالى كـه بـيـرون رفـتند جماعت مردم به سوى ابوجعفر جواد عليه السلام بـراى سؤ ال و امتحان آن حضرت ، اسحاق گفت من آماده كردم در رقعه اى ده مساءله كه سؤ ال كنم آنها را از آن حضرت و عيال من حملى داشت با خود گفتم هرگاه جواب داد از مسائلم از آن حـضـرت بـخـواهـم كه بخواند خدا را كه آن حمل را پسر قرار دهد، پس ‍ چون مردم از آن حـضـرت سـؤ الات خـود را نـمـودنـد بـرخـاسـتـم و آن رقـعـه با من بود و مى خواستم سؤ ال كنم از آن حضرت از مسائل خود كه آن جناب را نظر بر من افتاد و فرمود: اى ابويعقوب ! نـام گـذار او را احـمـد. پس متولد شد براى من پسرى و ناميدم او را احمد، مدتى زندگى كـرد و وفـات كـرد. و بـود از كـسـانـى كـه بـيرون آمده بود با جماعت مردم على بن حسان واسطى معروف به اعمش گفت برداشتم با خودم از آلتى كه براى صبيان است بعضش از نقره بود و گفتم تحفه مى برم براى مولايم ابوجعفر عليه السلام ، پس چون مردم جواب مسائل خود را شنيدند و از دور آن حضرت متفرق شدند حضرت برخاست و تشريف برد به صـريـا، مـن بـه عـقب آن حضرت رفتم پس ( موفق ) خادم آن جناب را ملاقات كردم و گـفـتـن اذن بـطـلب از بـراى مـن از آن حضرت پس وارد شدم بر آن حضرت و سلام كردم ، جـواب سـلام داد در حـالى كـه در صـورت نازنينش كراهت بود و امر نفرمود مرا بنشستن . من نزديك شدم و آنچه در كيسه داشتم در مقابل آن حضرت خالى كردم ، آن جناب نظر كرد بر من نظر شخص غضبناك و آن آلات را به يمين و يسار و افكند و فرمود: از براى اين خدا مرا خـلق نـفـرمـوده مـرا چـه بـا بـازى . پـس ، از آن حـضـرت خـواستم كه مرا عفو فرمايد عفو فرمود.(19)
علم و قدرت امام عليه السلام
ششم ـ در اشاره آن حضرت است به قدرت خداوند تعالى .
در ( مـديـنـه المـعـاجـز ) از ( عـيـون المـعـجـزات ) نقل كرده كه عمر بن فرج رخجى گفت : گفتم به حضرت امام محمّد تقى عليه السلام كه شـيـعيان تو ادعا مى كنند كه تو مى دانى هر آبى كه هست در دجله و وزن آن را و بوديم ما در كنار دجله ، حضرت فرمود كه حق تعالى قدرت داد كه تفويض كند علم اين را بر پشه اى از مخلوقات خود يا قدرت ندارد؟ گفتم : قدرت دارد، فرمود، من گرامى ترم بر خداوند تعالى از پشه و از بيشتر خلق خدا.(20)
پـاسـخ امـام جـواد عـليـه السـلام بـه سـى هـزار سـؤ ال
هفتم ـ در جواب دادن آن حضرت است از سى هزار مساءله :
شيخ كلينى و ديگران روايت كرده اند از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت :
رخصلت خواستند گروهى از اهل نواحى از ورود بر حضرت جواد عليه السلام آن جناب اذن داد، پس داخل شدند و سؤ ال كردند از آن حضرت در يك مجلس از سى هزار مساءله ، حضرت جواب داد همه را و در آن وقت آن حضرت ده سال داشت .(21)
مـؤ لف گـويد: كه ممكن است در وقت سؤ ال هر يك از آن جماعت مساءله خود را مى پرسيد از آن حـضـرت و مـلاحـظـه نـمـى كـرد كـه ديـگـرى سـؤ ال مـى كـنـد و جـواب داده حـضـرت از اكثر آنها به ( لا ) و ( نعم ) و ممكن است آنـچـه چـون حـضـرت بـر ضـمـايـر آنـهـا مـطـلع بـود تـا سـائل شـروع مـى كـرده بـه سؤ ال ، خود حضرت جواب او را مى داده و نمى گذاشته سؤ ال خود را بيان كند. چنانكه روايت شده شخصى خدمت آن حضرت ، عرض كرد: فدايت شوم ، حـضـرت فرمود: قصر نكن ، مردم پرسيدند اين چه بود كه فرمودى ؟ فرمود: اين شخص مـى خـواسـت سؤ ال كند از من كه ملاح در كشتى نماز خود را به قصر بخواند يا تمام ، من گـفـتـم نـماز خود را قصر نخواند. و علامه مجلسى رحمه اللّه وجوهى چند در رفع استبعاد اين حديث فرموده كه مقام نقلش نيست .(22)
واللّه العالم .


فصل سوم : در دلائل و معجزات حضرت جواد عليه السلام است

و ما اكتفا مى كنيم به ذكر چند معجزه :
درخت خشك ميوه دار شد
اول ـ شـيـخ مـفـيـد و ابـن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه چون حضرت جواد عليه السـلام بـا ام الفـضـل زوجـه خـود از بـغـداد بـه مدينه مراجعت مى فرمود چون به شارع كـوفـه بـه دار مـسـيـب رسـيـد فـرود آمـد و آن هـنـگـام غـروب آفـتـاب بـود پـس داخـل مـسـجـد شـد و در صحن آنجا درخت سدرى بود كه بار نمى داد پس حضرت كوزه آبى طلبيد و در زير آن درخت وضو گرفت و ايستاد به نماز مغرب و (نماز) جماعت گذاشت و در ركعت اول بعد از حمد، سوره نصر و در ثانى حمد و توحيد خواند و پيش از ركوع ، قنوت خـوانـد پس ركعت سوم را به جا آورد و تشهد و سلام گفت و از نماز فارغ شد. پس لحظه اى نشست و ذكر خدا به جا آورد و برخاست و چهار ركعت نافله مغرب به جا آورد پس تعقيب نـمـاز خـوانـد و دو سـجـده شـكـر به جا آورد و بيرون رفت . پس چون مردم نزد درخت آمدند ديـدنـد كه بار داده ميوه نيكويى را پس ‍ تعجب كردند و از سدر آن خوردند يافتند شيرين است و دانه ندارد پس مردم با آن حضرت وداع كردند و به مدينه تشريف برد. و در مدينه بـود تـا زمـان مـعـتـصـم كـه آن حـضـرت را بـه بـغـداد طـلبـيـد در اول سـال دويـسـت و بـيـسـت و پـنـج و در بـغـداد تـوقـف فـرمـود تا آخر ماه ذى القعده همان سال كه وفات يافت و در پشت سر مبارك جدش ‍ امام موسى عليه السلام مدفون شد. و از شـيـخ مـفـيـد نـقـل شـده كـه فـرمـود مـن از مـيوه آن درخت سدر خوردم و يافتم آن را بى دانه .(23)
دوم ـ قطب راوندى روايت كرده از محمّد بن ميمون كه در ايامى كه حضرت جواد عليه السلام كـودك بـود و جـنـاب امام رضا عليه السلام هنوز به خراسان نرفته بود سفرى به مكه نمود من نيز در خدمت آن حضرت بودم چون خواستم مراجعت كنم خدمت آن حضرت عرضه داشتم كـه مـن مى خواهم به مدينه بروم كاغذى براى ابوجعفر محمّد تقى عليه السلام بنويسيد تـا من ببرم . حضرت تبسمى فرمود و نامه اى نوشت من آن را به مدينه آوردم و در آن وقت چـشـمان من نابينا شده بود پس ‍ ( موفق خادم ) ، حضرت محمّد تقى را آورد در حالى كـه در مـهد جاى داشت پس من نامه را به آن جناب دادم ، حضرت به ( موفق ) فرمود كـه مـهر از نامه بردار كاغذ را باز كن ، پس ( موفق ) مهر از كاغذ برداشت و آن را گـشـود مـقـابـل آن جـنـاب پـس حـضـرت آن را مـلاحـظـه كـرد آنـگـاه فـرمـود: اى مـحـمـّد! احـوال چـشـمـت چـگـونـه اسـت ؟ عـرض كـرم : يـابـن رسـول اللّه ! چـشـمـم عـليـل شـده و بـيـنـايى از او رفته چنانچه مشاهده مى فرمايى ، پس حـضـرت دست مبارك به چشمان من كشيد از بركت دست آن حضرت چشمان من شفا يافت پس من دست و پاى آن جناب را بوسيدم و از خدمتش بيرون آمدم در حالى كه بينا بودم .(24)
امام جواد عليه السلام از افكار من خبر داد
سـوم ـ و نـيـز روايـت كـرده از حـسـيـن مـكـارى كـه گـفـت : داخـل بـغداد شدم در هنگامى كه حضرت امام محمّد تقى عليه السلام نيز در بغداد بود و در نزد خليفه در نهايت جلالت بود من با خود گفتم كه ديگر حضرت جواد عليه السلام به مـديـنـه بـر نـخـواهـد گـشـت بـا ايـن مـرتـبـتـى كـه در ايـنـجـا دارد و از حـيـثـيـت جـلال و طـعـامـهاى لذيذ و غيره چون اين خيال در خاطر من گذشت ديدم آن جناب سر به زير افـكـند پس سر بلند كرد در حالى كه رنگ مباركش زرد شده بود و فرمود: اى حسين ، نان جـو بـا نـمك نيم كوب در حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم نزد من بهتر است از آنچه كه مشاهده مى كنى در اينجا.(25)
از مذهب زيدى دست برداشتم
چـهـارم ـ در ( كشف الغمه ) از قاسم بن عبدالرحمن روايت كرده است كه گفت من زيدى مـذهـب بـودم وقـتـى رفـتـم بـه بـغـداد، روزى در بـغـداد بـودم ديـدم كـه مـردم در حـركت و اضـطـرابـنـد بـعـضـى مـى دوند و بعضى بالاى بلنديها مى روند و بعضى ايستاده اند، پرسيدم : چه خبر است ؟ گفتند: ابن الرضا! ابن الرضا! يعنى حضرت جواد پسر حضرت امـام رضـا عليهما السلام مى آيد. گفتم به خدا سوگند كه من نيز مى ايستم و او را مشاهده مى كنم ، پس ناگاه ديدم كه آن حضرت پيدا شد و سوار بر استرى بود من با خود گفتم لعـن اللّه اصـحـاب الا مـامـة ؛ يـعـنـى دور باشند از رحمت خدا گروه اماميه هنگامى كه اعتقاد كـردنـد كـه خـداونـد طـاعـت ايـن جـوان را واجـب گـردانـيـده تـا ايـن خيال در دل من گذشت حضرت رو به من كرد و فرمود:
يـا قـاسـم بن عبدالرحمن ! ( اَبَشَرا مِنّا واحدا نَتَّبِعُهُ اِنّا اذا لَفى ضَلالٍ وَ سُعُرٍ ) .(26)
دوباره در دل خود گفتم كه او ساحر است ، ديگر باره رو كرد به من و فرمود:
( ءَاُلْقِىَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذّابٌ اَشِرٌ ) .(27)
آن وقـت كـه حـضـرت از خـيـالات مـن خـبـر داد مـن اعـتـقـادم كـامـل شـد و اقـرار بـر امـامـت او نـمـودم و اذعـان نـمـودم كـه او حـجـة اللّه اسـت بـر خـلق خدا.(28)
مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن دو آيـه مـبـاركـه در سـوره قـمـر اسـت ، و مـعـنـى آيـه اول بـنـابـر آنـچـه در تـفسير است آنكه : تكذيب كردند قوم ثمود حضرت صالح پيغمبر عـليـه السـلام را و گـفـتند آيا آدمى كه از جنس ما است و يگانه است كه هيچ تبعى و حشمى ندارد پيروى كنيم او را؟ مراد انكار اين معنى است يعنى تابع شخصى نشويم كه فضلى و مـزيـتـى بـر ما ندارد و بى كس و بى يار و بى خويش و تبار است به درستى كه اين هنگام كه متابعت او كنيم در گمراهى و آتشهاى سوزان خواهيم بود. و معنى آيه دوم اين است : آيا القا كرده است وحى بر او از ميان ما و حال آنكه در ميان ما اولى و احق از وى يافت مى شود؟ نه چنين است كه وحى مختص باشد به او بلكه او درغگوى است و خودپسند و متكبر.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:10 pm

پـنـجم ـ شيخ مفيد و طبرسى و ديگران روايت كرده اند از على بن خالد كه گفت : زمانى در عـسـكـر يـعنى در سر من راى بودم شنيدم كه مردى را از شام در قيد و بند كرده اند و آورده اند در اينجا حبس نموده اند و مى گويند او ادعاى نبوت و پيغمبرى كرده ، گفت من رفتم در آن خـانه كه او را در آنجا حبس كرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبت كردم تا مرا به نـزد او بـردنـد. چـون بـا او تـكـلم كـردم يـافـتـم او را صـاحـب فـهـم و عـقـل پس از او پرسيدم كه اى مرد بگو قصه تو چيست ؟ گفت : بدان كه من مردى بودم كه در شـام در مـوضع معروف به راءس الحسين عليه السلام يعنى موضعى كه سر امام حسين عـليـه السـلام را در آنـجـا گذاشته يا نصب كرده بودند عبادت خدا را مى نمودم ، شبى در مـحراب عبادت مشغول به ذكر خدا بودم كه ناگاه شخصى را ديدم كه نزد من است و به من فرمود: برخيز! پس برخاستم و مرا كمى راه برد ناگاه ديدم در مسجد كوفه مى باشم ، فـرمود: اين مسجد را مى شناسى ؟ گفتم : بلى اين مسجد كوفه است ، پس نماز خواند و من بـا او نـمـاز خـوانـدم . پـس بـيـرون رفـتـيـم و مـرا كـمـى راه بـرد ديـدم كـه در مـسـجـد رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم مـى بـاشـم پـس ‍ سـلام كـرد بـر رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم و نماز كرد و من هم نماز كردم پس با هم بيرون آمـديـم پس قدر كمى راه رفتيم ديدم كه در مكه مى باشم پس طواف كرد و طواف كردم با او و بـيـرون آمديم و كمى راه آمديم ديدم كه در همان محراب عبادت خود در شام مى باشم و آن شـخـص از نـظـر مـن غـائب شـد. پـس مـن در تـعـجـب مـانـدم تـا يـكـسـال ، چـون سـال ديـگر شد باز آن شخص را ديدم كه نزد من آمد، من از ديدن او مسرور شـدم پـس مـرا خـوانـد و بـا خـود بـرد بـه هـمـان مـوضـعـى كـه در سـال گـذشـتـه بـرده بـود، چون مرا برگردانيد به شام و خواست از من مفارقت كند با او گفتم كه ترا قسم مى دهم به حق آن خدايى كه اين قدرت و توانايى را به تو داده بگو تو كيستى ؟ فرمود: منم محمّد بن على بن موسى بن جعفر عليهم السلام .
پس من اين حكايت را براى شخصى نقل كردم ، اين خبر كم كم به گوش وزير معتصم محمّد بـن عـبـدالمـلك زيـات رسيد فرستاد مرا در قيد و بند كردند و آوردند مرا به عراق و حبس نمودند چنانكه مى بينى و بر من بستند كه من ادعاى پيغمبرى كرده ام . راوى گفت : به آن مـردم گـفـتـم مـيـل دارى كـه مـن قـصـه تـرا بـراى مـحمّد بن عبدالملك بنويسم تا بر حقيقت حـال تـو مـطلع گردد و ترا رها كند؟ گفت : بنويس . پس من نامه اى به محمّد بن عبدالملك نـوشـتـم و شـرح حـال آن مرد محبوس را در آن درج كردم چون جواب آمد ديدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته كه به آن مرد بگو كه بگويد به آن كسى كه او را در يك شب از شـام بـه كـوفه و مدينه و مكه برده و از مكه به شام برگردانيده بيايد او را از زندان بـيـرون بـرد. راوى گـفـت مـن از مـطـالعـه جـواب آن نـامـه خـيـلى مـغـمـوم شـدم و دلم بـر حـال آن مـرد سـوخـت روز ديـگر صبح زود گفتم بروم و او را از جواب نامه اطلاع دهم و امر كـنـم او را بـه صـبـر و شـكـيـبـايـى ، چـون بـه در زندان رسيدم ديدم پاسبانان زندان و لشـكـريـان و مـردمـان بسيارى به سرعت تمام گردش مى كنند و جستجو مى نمايند. گفتم مـگـر چـه خبر است ؟ گفتند: آن مردى كه ادعاى نبوت مى كرد در زندان حبس بود ديشب مفقود شده و هيچ اثرى از او نيست نمى دانيم به زمين فرو رفته يا مرغ هوا او را ربوده على بن خالد گفت فهميدم كه حضرت امام محمّد تقى عليه السلام به اعجاز او را بيرون برده است و مـن در آن وقـت زيـدى مـذهـب بـودم چـون ايـن مـعـجـزه را ديـدم امـامى مذهب شدم و اعتقادم نيكو شد.(29)
مكافات عمل
مؤ لف گويد: كه محمّد بن عبدالملك زيات به سزاى خود رسيد. مسعودى گفت :
چون خلافت به متوكل عباسى منتقل شد چند ماه از خلافت او كه گذشت بر محمّد بن عبدالملك غـضـبـنـاك شـد جـمـيـع امـوال او را بـگـرفـت و او را از وزارت مـعـزول سـاخت و محمّد بن عبدالملك در ايام وزارت خود تنورى از آهن ساخته بود و او را ميخ كـوب نـمـوده بـود به طورى كه سرهاى ميخ ‌ها در باطن بوده و هر كه را مى خواست عذاب كـنـد امـر مى كرد او را در آن تنور مى افكنند تا به صدمت آن ميخ ‌ها و ضيق مكان به سخت تر وجهى معذب بود و هلاك مى شد، و چون متوكل بر محمّد غضبناك شد امر كرد تا او را در همان تنور آهن افكندند محمّد چهل روز در همان تنور معذب بود تا وقتى كه به هلاكت رسيد و در روز آخـر عـمـر خـود كـاغـذ و دواتـى طـلبـيـد و ايـن دو بـيـت نـوشـت و بـراى متوكل فرستاد:
هِىَ السَّبيلُ فَمِنْ يَوْم اِلى يَوْمٍ

كَاَنَّهُ ماتَريكَ الْعَيْنُ فى نَوْمٍ

لاتَجْزَ عَنَّ رُوَيدا اِنَّها دُوَلٌ

دُنْيا تَنَقَّلُ مِنْ قَوْمٍ اِلى قَوْمٍ

مـتـوكل را فرصتى نبود كه آن مكتوب را به او رسانند روز ديگر كه رقعه به وى رسيد فـرمـان كـرد كـه او را از تـنـور بـيـرون آوردنـد چـون نـزد تـنـور رفـتـنـد مـحـمّد را مرده يافتند.(30)
بـدان كـه در بـاب شـهـادت حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام نـقـل كـرديـم كـه ابـوالصـلت را مـاءمـون در زنـدان حـبـس كـرد، يـكـسـال در حـبـس بـود پـس مـتـوسـل شـد بـه انـوار مـقـدسـه مـحـمـّد و آل مـحـمـّد عليهم السلام هنوز دعاى او تمام نشده بود كه حضرت جواد عليه السلام نزد او حاضر شد و او را از بند رهانيد.
شفاى چشم به عنايت امام جواد عليه السلام
شـشـم ـ شـيـخ كـشـى روايـت كـرده از محمّد بن سنان كه گفت : شكايت كردم كه حضرت امام رضـا عـليـه السـلام از درد چـشـم خود پس گرفت حضرت كاغذى و نوشت براى ابوجعفر حـضـرت جـواد عليه السلام و آن حضرت از طفل سه ساله كوچكتر بود پس ‍ حضرت رضا عـليـه السـلام آن كـاغـذ را به خادمى داد و امر كرد مرا كه بروم با او و فرمود به من كه كـتـمـان كن ، يعنى اگر از حضرت جواد معجزه اى ديدى اظهار مكن آن را، پس رفتم به نزد آن حـضرت و خادمى آن حضرت را به دوش برداشته بود. محمّد گفت : پس خادم آن كاغذ را گشود مقابل حضرت جواد عليه السلام حضرت نظر كرد در كاغذ و بلند مى كرد سر خود را بـه جـانـب آسمان و مى گفت : ( ناج ) پس اين كار را چند دفعه كرد. پس رفت هر دردى كـه در چـشـم مـن بـود و چنان چشمم روشن و بينا شد كه چشم احدى مانند او نبود، پس گفتم به حضرت جواد عليه السلام كه خداند ترا شيخ اين امت قرار دهد همچنان كه عيسى بـن مـريـم عـليـه السـلام را شـيـخ بنى اسرائيل قرار داد، سپس گفتم به آن حضرت : اى شبيه صاحب فطرس ! محمّد گفت : پس من برگشتم و حضرت امام رضا عليه السلام به من فرمود كه اين را پنهان كن ، من پيوسته چشمم صحيح بود تا وقتى كه فاش كردم معجزه حـضـرت جواد عليه السلام را در باب چشم خود پس ديگر باره درد چشم من عود كرد. راوى گـفت : به محمّد بن سنان گفتم كه چه قصد كردى از آنكه به آن حضرت گفتى اى شبيه صـاحب فطرس ؟ او در جواب گفت كه حق تعالى غضب فرمود بر ملكى از ملائكه كه او را فطرس مى گفتند پس بال او را درهم شكست و افكند او را در جزيره اى از جزائر دريا و او بـود تـا وقـتـى كـه مـتـولد شـد حـضـرت امـام حـسـيـن عـليـه السـلام ، حق تعالى فرستاد جـبـرئيـل را به سوى حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم تا آن حضرت را تهنيت گويد به ولادت امام حسين عليه السلام و جبرئيل صديق و دوست فطرس بود پس گذشت به او در حالى كه در جزيره افتاده بود پس او را خبر داد به آنكه امام حسين عليه السلام مـتـولد شـده و حـق تـعـالى او را امـر فـرمـوده كـه پـيغمبر را تهنيت گويد پس فرمود به فـطـرس مـيـل دارى ترا بردارم به يكى از بالهاى خود و ببرم ترا نزد محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم تـا شـفـاعـت كـنـد تـرا؟ فـطـرس گـفـت : بـلى ! پـس جبرئيل او را به يكى از بالهاى خود برداشت و او را خدمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم بـرد پـس تبليغ كرد تهنيت از جانب پروردگار خود را آنگاه قصه فطرس را براى آن حـضـرت نـقـل كـرد، حـضـرت فـرمـود بـه فـطـرس كـه بـمـال بـال خـود را بـه گـهـواره حـسـيـن و مـيـمنت بجو به آن بجهت عظمت و بزرگى آن ، فـطـرس جـنـان كـرد حـق تعالى بال او را به او رد كرد و او را به جاى خود و منزلى كه داشت با ملائكه برگردانيد.(31)
هـفـتـم ـ شـيـخ كـلينى و ديگران روايت كرده اند از محمّد بن ابى العلاء كه گفت : شنيدم از يـحيى بن اكثم قاضى سامره بعد از آنكه آزمودم او را و مناظره كردم با او و محاوره نمودم و مـراسـله كـردم او را و سـؤ ال كـردم از او از عـلوم آل مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ، يـحـيـى گـفـت كـه روزى داخـل مـسـجـد پـيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم شدم طواف مى كردم به قبر مبارك ديدم مـحـمـّد بـن على الرضا عليه السلام را كه طواف مى كند به قبر مبارك . پس مناظره كردم بـا آن حـضـرت در مـسـائل كـه نـزد من بود يعنى آنها را خوب مى دانستم پس جواب آنها را فـرمـود آنـگـاه گـفـتـم بـه آن حـضـرت كه واللّه من مى خواهم يك مساءله از شما بپرسم و خجالت مى كشم از آن حضرت فرمود من خبر مى دهم ترا به آن پيش از آنكه از من بپرسى آن را، و آن ايـن اسـت كه مى خواهى بپرسى از من از ( امام ) ، گفتم : بلى ! همين است سـؤ ال مـن بـه خدا سوگند، فرمود: منم امام . گفتم : علامتى مى خواهم ، در دست آن حضرت عـصـائى بـود عـصـا بـه نـطـق آمـد و گـفـت هـمـانـا مولاى من امام اين زمان است و او است حجت .(32)
حرز امام جواد عليه السلام
هشتم ـ سيد بن طاوس رحمه اللّه در ( مهج الدعوات ) روايت كرده از ابونصر همدانى از حكيمه دختر امام محمّد تقى عليه السلام آنچه كه حاصلش اين است كه بعد از وفات امام مـحـمـّد تـقـى عـليه السلام رفتم به نزد ام عيسى دختر ماءمون كه زن آن حضرت بود جهت تعزيت او، ديدم كه بسيار جزع و گريه به جهت امام مى كرد به مرتبه اى كه مى خواست خـود را بـه گـريـه بكشد من ترسيم كه زهره اش ‍ شكافته شود از كثرت غصه ، پس در بين اينكه ما مذاكره مى كرديم كرم و حسن خلق و شرف آن حضرت را و آنچه حق تعالى به او مـرحـمـت فرموده بود از عزت و كرامت ، ام عيسى گفت كه ترا به چيزى عجيب خبر دهم كه از هـمـه چـيزها بزرگتر باشد. گفتم : آن كدام است ؟ ام عيسى گفت : من دايم جهت امام غيرت مـى كـردم و مـراقب او بودم و گاه گاه سخنهاى سخت مى شنيدم و من به پدر خود مى گفتم پـدرم مـى گـفـتـم تـحـمـل كن كه او فرزند پيغمبر است و وصله اى است از پيغمبر. ناگاه روزى نشسته بودم دخترى از در خانه در آمد و به من سلام كرد، گفتم : چه كسى ؟ گفت از اولاد عـمـار يـاسـرم و زن امام محمّد تقى عليه السلام ام كه شوهر تو است ، پس مرا چندان غـيـرت گـرفـت كه نزديك بود سر برداشته به صحرا روم و جلاء وطن نمايم و شيطان نزديك بود كه مرا بر آن دارد كه آن زن را بيازارم ، قهر خود را فرو بردم و با او نيكى كردم و خلعتش دادم .
چـون آن زن از پـيـش مـن رفـت نزد پدرم رفتم و گفتم با او آنچه ديده بودم و پدرم در آن حـالت كـه مـسـت لايـعقل بود اشارت به غلامى كرد كه پيش او ايستاده بود كه شمشير مرا بـيـاور، شـمشير گرفت و سوار شد و گفت كه واللّه من مى روم و او را مى كشم ، چون اين صـورت از پدر خود مشاهده كردم پشيمان شدم و اِنّا للّهِ وَ انّا اِلَيْهِ راجِعُونَ خواندم و گفتم چـه كـردم بـه نفس خود و شوهر خود را به كشتن دادم . بر روى خود مى زدم و پس پدر مى رفـتـم تا درآمد به خانه اى كه امام بود پيوسته او را با شمشير زد تا او را پاره پاره كـرد پـس از نـزد او بيرون آمد من از پى او گريختم و تا صباح از اين جهت خواب نكردم و چون چاشت شد نزد پدر آمدم و گفتم : مى دانى ديشب چه كرده اى ؟ گفت : نه ، گفتم : پسر امـام رضا عليه السلام را كشتى ، از اين سخن متحير شد و از خود رفت و بيهوش شد، بعد از سـاعتى به خود آمد و گفت : واى بر تو چه مى گويى ؟ گفتم : بلى ! رفتى بر سر او و او را بـه شـمـشير زدى و كشتى . ماءمون اضطراب بسيار كرد از اين سخن گفت ياسر خادم را بطلبيد ياسر را حاضر كردند با ياسر گفت : واى بر تو! اين چه سخن است كه دخـتر من مى گويد؟ ياسر گفت : راست مى گويد، ماءمون بر سينه و روى خود زد و گفت : ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راَجِعُونَ ) رسوا شديم تا قيامت در ميان مردم و هلاك شديم ، اى يـاسر برو و خبر آن حضرت را تحقيق كن و جهت ما خبر بياور كه جان من نزديك است از تن بـيـرون آيـد. يـاسـر رفـت بـه خـانه آن جناب و من به رخساره خود لطمه مى زدم پس زود مراجعت نمود و گفت : بشارت و مژدگانى اى امير! گفت : چه خبر دارى ؟ گفت : رفتم نزد آن حضرت ديدم نشسته بود و بر تن شريفش پيراهنى بود و به لحاف ، خود را پوشانيده بـود و مـسـواك مى كرد، من سلام بر او كردم و گفتم كه مى خواهى اين پيراهن كه پوشيده اى بـه جـهـت تبرك به من دهى تا در او نماز كنم . و مرا مقصود اين بود كه به جسد مبارك امـام نـظـر كـنـم كـه آيا ضرب شمشير هست يا نه ، به خدا كه همچون عاج سفيدى بود كه زردى او را مـس كـرده بـاشـد و نـبود بر جسد او از زخم شمشير و غيره اثرى ، پس ‍ ماءمون گـريـسـت گـريستن دراز و گفت : با اين آيت و معجزه هيچ چيز ديگر نماند و اين عبرت است بـراى اوليـن و آخـريـن . بـعـد از آن يـاسـر را گـفـت كـه سوار شدن و گرفتن شمشير و داخل شدن خود را ياد مى آورم و برگشتن خود را ياد نمى آورم ، پس ‍ چگونه بوده است امر مـن و رفـتـن مـن بـه سوى او، خدا لعنت كند اين دختر را لعنت شديد، برو نزد دختر و به او بگو كه پدرت مى گوى به خدا قسم كه اگر بعد از اين از آن جناب شكايت كنى يا بى دسـتـور او از خـانـه بـيـرون آيى از تو انتقام مى كشم ، پس ‍ برو به نزد ابن الرضا و سـلام مرا به او برسان و بيست هزار دينار جهت او ببر و اسبى كه ديشب سوار شده بودم كـه او را ( شـهـرى ) مى گويند براى او ببر پس امر كن هاشميين را كه به جهت سـلام بـر آن حـضـرت وارد شـونـد و بـر او سـلام كـنند. ياسر مى گويد: چنان كردم كه مـاءمـون گـفته بود و سلام ماءمون را رسانيدم و مالى را كه ماءمون فرستاده بود در پيش امام عليه السلام نهادم و اسب را عرضه كردم ، حضرت بر آن زر نظر كرد ساعتى بعد از آن تـبـسـم نـمـود و فـرمـود: عـهـدى كـه مـيان ما و ماءمون بود همچون بود كه هجوم كند به شـمـشـيـر بـر من ؟! آيا نمى داند كه مرا يارى دهنده اى است كه ميان من و او مانع است . پس گـفـتـم : اى پـسـر رسـول خـدا! بـگـذار ايـن عـتـاب را بـه خـدا و بـه حـق جـدت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم كه ماءمون چنان مست بود كه نمى دانسته چيزى از ايـن كار و ندز كرده نذر راستى و سوگند خورده كه بعد از اين مست نشود و چيزى كه مست كـنـنـده بـاشـد نـخورد؛ زيرا كه آن از دامهاى شيطان است ، پس هرگاه نزد ماءمون تشريف ببرى اين سخنان را به روى وى نياور و عتاب مكن . حضرت فرمود كه مرا نيز عزم و راءى چـنـيـن بـود. بـعـد از آن جامه طلبيد و پوشيد و برخاست و مردم تمامى با آن حضرت نزد مـاءمـون آمـدند، ماءمون برخاست و آن جناب را در كنار گرفت و به سينه چسبانيد و ترحيب كـرد و اذن نداد احدى را كه بر او داخل شود و پيوسته با آن حضرت حديث مى گفت ، چون مجلس خواست منقضي شود حضرت فرمود : اي مامون من ترا نصيحتي مي كنم قبول كن : مامون گفت : بلي آن كدام است يابن رسول الله ؟ فرمود : مي خواهم كه شب بيرون نروي چون من ايمن نيستم از اين خلق نگونسار بر تو و نزد من دعايي است متحصن ساز نفس خود را به آن و حرز كن خود را به آن از بديها و بلاها و مكروهات همچون كه مرا ديشب از شر تو نگاه داشت ، و اگر لشكرهاي روم و ترك را ملاقات كني و تمامي بر تو جمع شوند با جميع اهل زمين از ايشان به تو بدي نرسد ، اگر خواهي بفرستم آن را براي تو تا آنكه به واسـطـه آن از هـمـه آن چـيـزها ايمن باشى ، گفت : بلى به خط خود بنويس و بفرست به سوى من ، حضرت قبول نمود.
چون صباح شد حضرت جواد عليه السلام ياسر را نزد خود طلبيد و به خط خود اين حرز را نوشت و فرمود با ياسر كه اين را به نزد ماءمون ببر بگو جهت آن از نقره پاك لوله سـازد و آنـچـه بـعد از اين خواهم گفت بر آن نقره نويسد و چون خواهد كه بر بازو بندد وضـوى كـامل بگيرد و چهار ركعت نماز كند بخواند در هر ركعت ( حمد ) يك مرتبه و ( آيـة الكـرسـى ) و ( شـهـداللّه ) و ( والشمس و ضحيها ) و ( الليـل ) و ( تـوحـيـد ) هر كدام را هفت مرتبه و چون از نماز فارغ شود بر بـازوى راسـت خـود بـنـدد تـا در مـحـل سـخـتـيـهـا و تـنـگـيـهـا بـه حـول و قـوه خـدا سـالم مـانـد از هرچه ترسد و حذر كند و مى بايد كه در وقت بازو بستن قمر در عقرب نباشد.
روايـت شـده كـه چـون مـاءمـون ايـن حـرز را از آن حـضـرت گـرفـت و بـا اهـل روم غـزا كـرد فـتـح كـرد و در هـمه غزوات و جنگها همراه داشت و منصور و مظفر شد به بـركـت ايـن حـرز مـبـارك ، و حـرز ايـن اسـت : ( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ... ) (33)
تـا آخـر حـرز كـه مـعـروف اسـت بـه ( حرز جواد ) و نزد شيعه معروف است ، و اين موضع جاى نقل آن نيست .
قال العلامة الطباطبائى بحرالعلوم فى ( الدّرة ) :
وَ جازَ فِى الْفِضَّةِ ما كانَ وِعاء

لِمِثْلِ تَعْويذٍ وَ حِرْزٍ وَ دُعاءٍ

فَقَدْ اَتى فيهِ صَحيحٌ مِنْ خَبَرٍ

عاضَدَهُ حِرْزُ الْجَوادِ الْمُشْتَهَرُ(34)

تبديل برگ زيتون به نقره خالص
نهم ـ ابوجعفر طبرى روايت كرده از ابراهيم بن سعد كه گفت : ديدم حضرت امام محمّد تقى عـليـه السـلام را كه مى زد دست خود را بر برگ زيتون پس مى گرديد آن نقره ، پس من گـرفـتـم از آن حـضـرت بـسـيارى از آنها را و خرج كردم آنها را در بازار و ابدا تغييرى نكرد يعنى نقره خالص شده بود.(35)
علامت امام چيست ؟
دهم ـ در بعضى دلائل آن حضرت است : و نيز روايت كرده از عمارة بن يزيد كه گفت : ديدم امـام مـحـمـّد تـقـى عـليـه السـلام را پـس گـفـتـم بـه آن حـضرت كه چيست علامت امام ، يابن رسـول اللّه ؟ فرمود: امام آن است كه اين كار را به جا آورد، پس ‍ گذاشت دست خود را بر سنگى پس ظاهر شد انگشتانش در آن . راوى گفت : پس ‍ ديدم كه آهن را مى كشيد بدون آنكه در آتش آن را بگذارد و سنگ را خاتم خود نقش ‍ مى كرد.(36)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:16 pm

يـازدهـم ـ ابـن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند از محمّد بن ريان كه گفت : ماءمون هر حـيـله كـرد كـه حـضـرت امـام مـحـمـّد تـقـى عـليـه السـلام را مـانـنـد خـود اهـل دنـيـا كـنـد و به لهو و فسوق مايل كند ممكنش نشد و حيله او در آن حضرت اثر نكرد تا زمـانـى كـه خـواسـت دخـتر خود را به خانه آن حضرت بفرستد و زفاف واقع شد امر كرد صـد كـنـيـزى كـه از هـمـه كـنـيـزان زيباتر بودند هر كدام جامى در دست گيرند كه در آن جواهرى باشد به اين هيئت او را استقبال كنند در آن وقتى كه آن حضرت وارد مى شود و مى نشيند در حجله دامادى ، كنيزان به آن دستورالعمل رفتار كردند، حضرت جواد عليه السلام التـفـاتـى بـه ايـشـان نـفـرمـود. ماءمون طلبيد مخارق مغنى را و آن مردى بود خوش آواز و ربـاب مـى نـواخـت و ريش طويلى داشت مخارق به ماءمون گفت : يا اميرالمؤ منين ! اگر به جـهـت مـيل دادن ابوجعفر است به امر دنيا اين كار در عهده من است و من كافيم او را، پس نشست مـقـابـل آن حـضـرت و آواز خـود را بـلنـد كـرد بـه نـحـوى كـه جـمـيـع اهل خانه به نزد او جمع شدند، پس شروع كرد به نواختن رباب و آواز خواندن ، يك ساعت چـنـيـن كرد ديد كه حضرت جواد عليه السلام ابدا التفات نكرد نه به سوى او و نه به طـرف راسـت و چپ خود. پس از آن سر مبارك خود را بلند كرد و فرمود: ( اِتَّقِ اللّه ياذَا الْعـُثْنُون ! ) از خدا بترس اى مرد ريش بلند! تا حضرت اين فرمايش فرمود: رباب و مـضـراب از دسـت مـخـارق افـتـاد و ديـگـر انـتـفـاعـى نـبـرد به دست خود تا وفات يافت .(37) مـاءمـون از او پـرسـيـد: تـرا چـه شـد؟ گـفت : وقتى كه ابوجعفر به من صيحه زد چنان فزع كردم كه هرگز صحت نخواهم يافت از آن .
تهمت توطئه به امام جواد عليه السلام
دوازدهـم ـ قـطـب راونـدى روايـت كـرده كـه مـعتصم طلبيد جماعتى از وزراء خود را و گفت كه شـهـادت دروغ دهـيـد در حـق محمّد تقى عليه السلام و بنويسيد كه او اراده كرده خروج كند. پس معتصم طلبيد آن حضرت را و گفت : تو اراده خروج كردى بر من ، فرمود: به خدا قسم كـه مـن به جا نياوردم چيزى از اين امر، گفت كه فلان و فلان شهادت مى دهند بر اين كار تـو، پـس ايـشان را حاضر كردند گفتند: بلى اين نامه هاى تو است كه نوشته اى در اين بـاب ، مـا گـرفـته ايم آنها را از بعض غلامان تو. راوى گفت كه حضرت نشسته بود در صـفـحـه ايـوان پـس سر بلند كرد به سوى آسمان و گفت : خداوندا! اگر اينها دروغ مى گـويـنـد بر من بگير ايشان را، راوى گفت كه نظر كرديم به آن صفحه ديديم كه سخت بـه جـنـبـش و اضـطـراب درآمـده مـى رود و مى آيد و هركس ‍ كه بر مى خيزد از جاى خود مى افـتـد، مـعـتـصـم گفت : يابن رسول اللّه ! من توبه كردم از آنچه گفتم دعا كن كه خدا اين جـنـبـش را سـاكـن كـند، گفت : خداوندا! ساكن گردان اين جنبش را، همانا تو مى دانى كه اين جماعت دشمنان تو و دشمنان من اند. پس ساكن شد.(38)
تبديل خاك به طلا
سـيـزدهـم ـ و نيز روايت كرده از اسماعيل بن عباس هاشمى كه گفت : روز عيدى خدمت حضرت محمّد جواد عليه السلام رفتم و شكايت كردم به آن جناب از تنگى معاش ، آن حضرت بلند كرد مصلاى خود را و گرفت از خاك سبيكه اى از طلا، يعنى خاك به بركت دست آن حضرت پـاره طـلاى گـذاخـتـه شـد پـس بـه مـن عـطـا كـرد بـردم آن بـازار شـانـزده مثقال بود.(39)
زنده كردن مرده
چـهـاردهـم ـ شـيـخ كـشـى از احـمـد بـن عـلى بـن كـلثـوم سـرخـسـى نقل كرده كه گفت : ديدم مردى را از اصحاب اماميه كه معروف بود به ابى زينبه پس سؤ ال كـرد از مـن از احكم بن بشار مروزى و پرسيد از من قصه او و از آن اثرى كه در حلق او اسـت ، و مـن ديـده بـودم او را كـه در حـلق او شـبـيه خطى از اثر ذبح بود گفتم كه من چند دفـعـه از او سؤ ال كردم از آن اثر به من خبر نداد. ابوزينبه گفته كه ما هفت نفر بوديم در بـغـداد كـه در يـك حـجـره بوديم در زمان حضرت امام محمّد تقى عليه السلام ، يك روز احـكـم از وقـت عـصـر از مـا نـاپـديـد شـد و در شـب هـم نـيـامـد هـمـيـن كـه اول شب شد توقيعى از حضرت جواد عليه السلام آمد كه رفيق شما آن مرد خراسانى يعنى احـكـم مـذبـوح شـده و او را پـيـچيده اند در نمدى و افكنده اند در فلان مزبله برويد او را بـرداريـد و مـداوا كـنـيـد او را بـه فـلان و بـه فـلان چـيـز، پـس رفـتـيـم بـه آن مـحـل و او را يـافتيم مذبوح و مطروح همانطور كه حضرت خبر داده بود پس او را آورديم و مداوا كرديم به آنچه حضرت فرموده بود پس خوب شد. احمد بن على راوى مى گويد كه قصه اش آن بود كه احكم متعه كرده بود در بغداد در خانه قومى پس آن جماعت مطلع شدند بر كار او و او را ذبح كردند و در نمد پيچيده در مزبله افكندند.(40)
ثواب ازدواج موقت
مـؤ لف گـويـد: كـه اسـتـحـبـاب مـتعه نزد شيعه ثابت است ، بلكه روايت شده از حضرت صـادق عـليـه السـلام كـه فـرمود: نيست از ما كسى كه ايمان به رجعت ما نداشته باشد و حلال نداند متعه كردن را.(41)
( وَ عـَنـْهُ عليه السلام : اِنَّ اللّهَ عَزّ وَ جَلَّ حَرَّمَ عَلى شيعَتِنا الْمُسْكِرَ مِنْ كُلَّ شَرابٍ وَ عَوّضَهُمْ عَنْ ذلِكَ الْمُتْعَةَ ) .(42)
و روايـات در فـضـل مـتعه كردن بسيار است از جمله شيخ مفيد رحمه اللّه در ( كتاب متعه ) روايت كرده از صالح بن عقبه از پدرش كه گفت به حضرت امام محمّد باقر عليه السلام عرض كردم كه براى شخصى كه متعه كند ثوابى هست ؟ فرمود: اگر در اين كار قصدش خدا و امتثال شريعت باشد و مخالفت آن كس كه منع كرده ، تكلم نمى كند با آن زن مـگـر آنـكـه حق تعالى مى نويسد براى او حسنه ، و هرگاه نزديكى كند با او بيامرزد حق تعالى به سبب اين ، گناه او را و چون غسل كند به عدد هر مويى كه آب بر او گذشته حق تـعالى مغفرت به او ارزانى فرمايد. راوى گفت : گفتم به آن حضرت از روى تعجب به عـدد هـر مـويـى كـه در بـدن دارد؟! حـضـرت فـرمـود: آرى ! بـه عدد هر مويى كه در بدن دارد.(43) و نـيـز روايـت كـرده از حـضرت صادق عليه السلام كه فرمود نيست مـردى كـه مـتعه كند پس غسل كند مگر آنكه حق تعالى خلق فرمايد از هر قطره اى كه از او مى چكد هفتاد ملك كه استغفار نمايد براى او تا روز قيامت و لعنت مى كند اجتناب كننده از آن را تـا زمـانـى كـه قـيـامت برپا شود.(44) و روايت شده كه حضرت ابوالحسن عـليـه السلام نوشت به سوى بعضى از مواليان خود كه اصرار نداشته باشيد در متعه كردن ، آنچه بر شما است اقامت سنت است ، يعنى متعه كنيد به آن قدر كه اقامت سنت شود و مـشـغـول مكنيد خود را به متعه كردن تا آنكه ترك كنيد زنان و فراش خودتان را و آنها را مـعطل گذاريد پس ايشان كافر شوند و نفرين كنند بر كسانى كه امر كردند شما را بر آن و لعنت كنند ما را.(45)


فـصـل چـهـارم : در ذكـر پـاره اى از كـلمـات شريفه و مواعظ بليغه حضرت امام محمّد تقي عليه السلام است

( اوّل ـ قـالَ عـليـه السـلام : الثِّقـَةُ بـِاللّهِ تـَعـالى ثـَمـَنٌ لِكُلِّ غالٍ وَ سُلَّمٌ اِلى كُلِّ عـالٍ؛(46) ) يـعنى حضرت جواد عليه السلام فرمود كه اعتماد به خداوند تعالى بهاء هر چيز گران است و به سوى هر چيز بلندى نردبان است .
دوّم ـ ( قالَ عليه السلام : عِزُّ الْمُؤْمِن من غِناهُ عَنِ النّاسِ ) .(47)
فرمود: عزت مؤ من در بى نيازى او است از مردم .
و لنعم ما قيل :
دو قرص نان اگر از گندم است يا از جو

دو تاى جامه گر از كهنه است يا از نو

چهار گوشه ديوار خود به خاطر جمع

كه كس نگويد از اين جاى خيز و آنجا رو

هزار بار نكوتر به نزد دانايان

ز فر مملكت كيقباد و كيخسرو

سـوّم ـ( قالَ عليه السلام : لاتَكُنْ وَلِىَّ اللّهِ فِى الْعَلانِيةِ وَ عَدّوّا لَهُ فِى السِّرِ ) .(48)
فرمود: مباش ولى خدا در آشكار و دشمن خدا در پنهان .
فقير گويد: كه اين كلمه شريفه شبيه است به فرمايش جدش اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرموده : ( لاتَسُبَّنَّ اِبْليسَ فِى الْعَلانِيَةِ وَ اَنْتَ صَديقُهُ فى السِّرِّ ) .
چـهـارم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( مـَنِ اسْتَفادَ اَخا فىِ اللّهِ فَقَدِ اسْتَفادَ بَيْتا فِى الْجَنَّةِ.(49) )
اسـتـفـاده به معنى فايده گرفتن و فائده خواستن و فائده دادن است ، يعنى هركه استفاده كند برادرى را به جهت خداوند تعالى همانا استفاده كرده خانه اى در بهشت .
پـنـجـم ـ قـالَ عـليه السلام : ( كَيْفَ يَضيعُ مِنَ اللّه تَعالى كافِلُهُ وَ كَيْفَ يَنْجُوَ مِنَ اللّه تـَعالى طالِبُهُ وَ مَنِ انْقَطَعَ اِلى غَيْرِ اللّهِ وَ كَلَهُ اللّهُ اِلَيْهِ وَ مَنْ عَمِلَ عَلى غَيْرِ عِلْمِ اَفْسِدِ اَكْثَرَ مَمّا يُصْلِحُ ) ؛(50)
يـعـنـى فـرمـود چـگـونـه ضـايـع و تـلف مـى شـود كـسـى كـه خـداونـد تـعـالى قـبـول كننده و پذيرنده تعهد او است و چگونه نجات مى يابد كسى كه خداوند در طلب او اسـت و كـسـى كـه خـود را از خـدا بـريـد و به ديگر، چسبانيد خداوند آن را به آن ديگرى واگـذارد و كـسى كه عمل كرد از غير علم ، فاسد و تباه كرده بيشتر از آنچه اصلاح كرده است .
شـشـم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( اِيـّاكَ وَ مـُصاحَبَةَ الشّريرِ فَاِنَّهُ كَالسَّيْفِ الْمَسْلُولِ يـَحـْسـُنُ مـَنْظَرُهُ وَ يَقْبَحُ آثارُهُ ) ؛ (51) فرمود: بپرهيز از رفاقت با آدم بد به درستى كه او به شمشير كشيده مى ماند منظرش نيكو است و آثارش زشت است .
هـفـتـم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( كـَفـى بـِالْمـَرْءِ خـِيـانـَةً اَنْ يـَكـُونَ اَمينا لِلْخَوَنَهِ ) ؛(52)
فرمود: بس است در دغلى و ناراستى مرد آنكه امين خيانتكاران باشد.
هـشـتـم ـ روايـت شـده كـه شـخـصـى بـه آن حـضـرت عـرض كـرد: مرا وصيت فرما، فرمود: قـبـول مـى كـنـى ؟ عرض كرد: آرى ! فرمود: فقر را بالين خود گردان و دست به گردن فـقـر درآور و تـرك كـن شـهـوات را و مـخـالفـت كـن بـا هـوى و خـواهـش دل و بـدان كـه تـو هـميشه در مرئى و منظر حق تعالى مى باشى پس ببين خود را چگونه مى باشى .(53)
نهم ـ قالَ عليه السلام : ( المُؤْمِنُ يَحْتاجَ اِلى ثَلاثِ خَصالٍ: تَوْفيقٍ مِنَ اللّه ، وَ واعِظَةٍ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُولٍ مِمَّنْ يَنْصَحُهُ ) ؛ فرمود: مؤ من محتاج است به سه خصلت : توفيق از حـق تـعـالى ، و واعـظـى از نـفـس خـود كـه پـيـوسـتـه او را مـوعـظـه كـنـد، و قبول كند از آنكه او را نصيحت كند.
دهم ـ فرمود دشمنى مكن با احدى تا آنكه بشناسى آنچه مابين او و بين خداوند تعالى است پـس اگـر نـيـكـوكار و محسن است واگذار و تسليم نخواهد كرد او را به سوى تو و اگر بـدكـار اسـت هـمـان دانـسـن تـو ايـن را، كـافى است ترا، پس دشمنى مكن با او، يعنى همان پـاداش و عـوض كـه بـه مـقـابل بدى او از حق تعالى به او مى رسد ترا بس است براى دشمنى با او.(54)
يـازدهـم ـ قـالَ عـليـه السلام : ( اَلْقَصْدُ اِلَى اللّه تَعالى بِالْقُلُوبِ اَبْلَغُ مِنْ اِتْعابِ الْجَوارِحِ بِالاَعْمالِ ) ؛(55)
فـرمـود آن حـضرت : آهنگ نمودن به سوى حق تعال به دلها رساننده تر است از به رنج درآوردن اعضا و جوارج را به اعمال .
مـؤ لف گـويـد: كـه روايـات در بـاب قـلت و مـراعـات آن بـسـيـار اسـت . از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم منقول است كه در آدمى پاره گوشتى است كه هرگاه آن سـالم و صحيح باشد ساير بدن نيز صحيح است ، و هرگاه آن بيمار و فاسد باشد سـايـر بـدن بـيـمـار و فـاسد است و آن دل آدمى است .(56) و هم روايت است كه هـرگـاه دل پـاكـيـزه اسـت تـمـام بـدن پـاكـيـزه اسـت و هـرگـاه دل خـبـيـث است تمام بدن هم خبيث است .(57) و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به حضرت امام حسن عليه السلام وصيت فرمود كه از جمله بلاها فاقه و فقر است و از آن بـدتـر بـيـمـارى بـدن اسـت و از آن بـدتـر بـيـمـارى دل اسـت و از جـمـله نـعـمـتـهـا وسـعـت در مـال است و از آن بهتر صحت بدن است و از آن بهتر پـرهـيـزكـارى دل اسـت .(58) و از حـضـرت امـام مـحـمـّد بـاقـر عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كـه دلهـا بـر سـه قـسـم انـد: يـكـى ( دل سـرنـگـون ) اسـت كـه هـيـچ چـيـزى در آن جـا نـمـى كـنـد و آن دل كافر است ، و يك دل آن است كه ( خير و شر ) هر دو در آن درمى آيد و هر يك كه قويتر است بر آن غالب مى شود و يك دل هست كه ( گشاده ) است و در آن چراغى از انـوار الهـى اسـت كـه پـيـوسـتـه نـور مـى دهـد و تا قيامت نورش برطرف نمى شود و آن دل مؤ من است .(59)
از حـضـرت صـادق عـليـه السلام روايت شده كه فرمود: منزلت قلب به جسد، منزلت امام اسـت بـه مـردم .(60) و روايـت شـده كـه وقـتـى حضرت موسى بن عمران عليه السـلام اصحاب خود را موعظه مى فرمود و در بين موعظه شخصى برخاست و پيراهن خود را چاك زد از حق تعالى وحى رسيد به موسى كه اى موسى بگو كه پيراهن چاك مكن بلكه دل خود را براى من چاك زن .(61)
( وَ لَقَدْ اَجادَ الْحَكيمُ السَّنائى ) :
دل آن كس كه گشت بر تن شاه

بود آسوده ملك از او و سپاه

بد بود تن چه دل تباه بود

ظلم لشكر ز ضعف شاه بود

اين چنين پر خلل دلى كه ترا است

دد و ديوند باتو ز اين دل راست

پاره گوشت نام دل كردى

دل تحقيق را بحل كردى

اين كه دل نام كرده اى به مجاز

روبه پيش سگان كوى انداز

از تن و نفس و عقل و جان بگذر

در ره او دلى به دست آور

آنچنان دل كه وقت پيچاپيچ

اندر او جز خدا نيابى هيچ

دل يكى منظرى است ربانى

خانه ديو را چه دل خوانى

از در نفس تا به كعبه دل

عاشقان را هزار و يك منزل

دوازدهم ـ قالَ عليه السلام : ( مَنْ اَطاعَ هَواهُ اَعْطى عَدُّوِّهُ مُناهُ ) .(62)
فـرمـود آن حـضـرت كـه هـر كـه اطـاعـت كـنـد هـوى و خـواهـش دل خود را عطا كرده به دشمن خود آرزويش را.
سيزدهم ـ شيخ صدوق روايت كرده از جناب عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى رحمه اللّه كه گفت : گـفـتـم بـه حـضـرت امـام مـحـمـّد تـقـى عـليـه السـلام اى پـسـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ، حـديـث كـن مـرا بـه حـديـثـى كـه از پـدران بزرگوارانت نقل شده باشد، فرمود:
( حـَدَّثـَنى اَبى عَنْ جَدّى عَنْ آبائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ قالَ: قالَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام لايَزالُ النّاسُ بِخَيْرٍ ما تَفاوَتُوا فَاِذا اسْتَوَوْا هَلَكُوا ) ؛ يعنى حديث كرد مرا پدرم از جـدم از پـدرانـش عـليـهم السلام كه اميرالمؤ منين صلوات اللّه عليه فرموده پيوسته مردم بـه خـيـر و خـوبـى هـسـتـند مادامى كه تفاوت داشته باشند، پس هرگاه مساوى شدند هلاك شـدنـد، گفتم : زيادتر بگو يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم باز حضرت از پـدران خـود از امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام نـقل كرد كه فرمود: وَ لَوْ تَكاشَفْتُمْ ما تـَدافـَنـْتـُمْ؛ اگر آشكار شود عيب هر يك از شماها بر ديگر همديگر را دفن نخواهيد كرد. گـفـتـم : زيـادتـر بـفـرمـا يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم . بـاز نـقـل كـرد از حـضـرت امـيـرالمؤ منين عليه السلام كه فرمود: ( اِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النّاسَ بِاَمْوالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ اللِّقاءِ ) ؛
بـه درسـتـى كـه امـوال شـمـا گنجايش مردم را ندارند بدهيد ايشان را به گشاده رويى و خوش برخوردارى . همانا شنيدم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه مى فرمود: ( اِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النّاسَ بِاَمْوالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِاَخْلاقِكُمْ ) .
جـنـاب عـبـدالعـظـيـم گـفـت : گـفتم به حضرت جواد عليه السلام كه زيادتر بفرما يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم . فرمود: اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: ( مـَنْ عـَتـَبَ عـَلَى الزَّمـانِ طـالَتْ مـَعـْتـَبـَتـَهُ ) : هـركـه خـشـم گـيـرد بـر زمـان طول خواهد كشيد خشم او، يعنى ناملايمات زمانه يكى دو تا نيست كه خشم آدم زود بر طرف شود بلكه آن بسيار و متجاوز از حد است لاجرم خشم بر او طولانى خواهد شد.
فـقـيـر گـويد: كه به همين معنى است فرمايش آن حضرت نيز ( اَغْضِ عَلَى الْقَذى وَ اِلاّ لَنْ تـَرْضَ اَبـَدا ) ؛ يعنى چشم بپوش بر خار ـ كنايه از آنكه از مكاره و رنج و بلاى دنـيـا و نـامـلايـمـات از دوسـتـان بـى وفـا چـشـم بـپـوش و تـحـمـل آن كـس ـ و اگر نه خشنود نشودى هرگز و هميشه به حالت خشم و تلخى زندگى كـنـى ؛ چـه آنـكـه طـبـيـعـت دنيا مشوب است به مكاره . جناب عبدالعظيم گفت : گفتم زيادتر بـفرما. فرمود كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: ( مُجالِسَةُ اْلاَشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنَّ بِاْلاَخْيارِ ) .
مـجالست و همنشينى با اشرار و مردمان بد، سبب بدگمانى شود به اخيار و مردمان خوب . گفتم : زيادتر بفرما. فرمود كه اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: ( بِئْسَ الزّادَ اِلى الْمـَعـادِ الْعـُدْوانُ عـَلَى الْعـِبـادِ ) . بد توشه اى است براى سفر قيامت ستم كردن بر بندگان خداى .
فـقـيـر گـويـد: كـه نـيـز از كـلمـات آن حضرت است ( اَلْبَغْىُ آخِرُ مُدَّةِ الْمُلُوكِ ) ، و شـايـسـتـه اسـت كـه مـن ايـن چـنـد شـعـر را در ذيـل ايـن كـلمـه شـريـفـه از حـكـيم فردوسى نقل نمايم :
به رستم چنين گفت دستان كه كم (63)

كن اى پور بر زيردستان ستم

اگر چه ترا زيردستان بسى است

فلك را در اين زيردستان بسى است

مكن تا توانى دل خلق ريش

و گر مى كنى مى كنى بيخ خويش

مكن تا توانى ستم بر كسى

ستمگر به گيتى نماند بسى (64)

گـفـت : گـفتم زيادتر بفرما يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم . فرمود: كه حـضـرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرموده ( قيمَةُ كُلِّ امْرِى ءٍ ما يُحْسِنُهُ ) ؛ قيمت هر مـردى و مـرتـبه هر شخصى همان چيزى است كه نيكو مى دارد آن را از هنر و علم و عرفان . هر تحريص و ترغيب بر كسب كمالات نفسانيه و صناعات و نحو آن است .
خـليـل بـن احمد گفته كه بهتر كلمه اى كه ترغيب كند آدمى را به سوى طلب علم و معرفت قـول حـضـرت اميرالمؤ منين عليه السلام است كه فرموده قدر هر مردى همان چيزى است كه نيكو مى دارد او را.
جـنـاب عـبـدالعـظـيـم گـفـت : گـفـتـم زيـادتـر بـفـرمـا يـابـن رسـول اللّه . فـرمـود: اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: ( اَلْمَرءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ ) .
مرد پنهان است در زير زبان خويشتن

قيمت و قدرش ندانى تا نيايد در سخن

و از اينجا است كه نيز فرموده :
( تَكَلَّموا تُعْرَفُوا ) ؛ تكلم كنيد تا شناخته شويد.
چو در بسته باشد چه داند كسى

كه گوهر فروش است يا پيله ور

گـفـتـم : زيـادتـر بـفـرمـا يـابـن رسول اللّه . فرمود: حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فـرمـود: ( ما هَلَكَ امْرُءٌ عَرَفَ قَدْرَهُ ) ؛ هلاك نشد مردى كه شناخت قدر خود را. گفتم : زيـادتـر بـفـرمـا يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم . فرمود كه اميرالمؤ منين عـليـه السـلام فـرمـود: ( اَلتَّدْبيرُ قَبْلَ الْعَمَلِ يُؤْمِنُكَ مِنَ النَّدَمِ ) ؛ يعنى تدبير خويش از عمل و اقدام در امرى ايمن خواهد ساخت ترا از پشيمانى آن .
ندانسته در كار تندى مكن

بينديش و بنگر ز سر تا به بن

فـقـيـر گـويـد: كـه در فـصـل مـواعـظ حـضـرت صـادق عـليـه السـلام قـريـب بـه هـمـيـن نـقـل شـده و مـا ايـن دو شـعـر را از نـظـامـى كـه مـنـاسـب بـا ايـن كـلمـه شـريـفـه اسـت نـيز نقل كرديم .
در سر كارى كه درآيى نخست

رخنه بيرون شدنش كن درست

تا نكنى جاى قدم استوار

پاى منه در طلب هيچ كار

گـفـت : گـفـتـم زيـادتـر بـفـرمـا يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم . فرمود: حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السلام فرمود: ( مَنْ وَثِقَ بِالزَّمانِ صُرِعَ ) ؛ هر كه اعتماد كند بر زمان بر زمين افكنده خواهد شد.
گـفـتـم : زيـادتر بفرما يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم . فرمود: حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود:
خـاطـر بـنـفـسـه من استغنى برايه در خطر افكند خود را كسى كه بى نياز شده به راءى خـودش ، يـعـنـى در مهمات تكيه بر راءى و دانش خود نموده و ترك كرده مشورت كردن با دانـايـان را، عـرض كـردم : زيـادتـر بـفـرمـا يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم . فرمود كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فـرمـوده : ( قـِلَّةٌ الْعـِيـالِ اِحـْدى الْيـَسـارَيـْنِ ) ؛ كـمـى اهـل و عـيـال يـكـى از دو تـوانـگـرى اسـت در مـال ، زيـرا كـه هـر كـه را انـدك بـاشـد عـيـال او عـيـشـش آسـانـتـر بـاشـد و مـعـيـشـتـش اوسـع ، هـمـچـنـان كـه در كـثـرت مـال حـال بـر ايـن مـنـوال اسـت . گـفـتـم : زيـادتـر بـفـرمـا يـابـن رسـول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم . فرمود كه اميرالمؤ منين عليه السلام فرموده : ( مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَكَ ) ؛ هركه داخل شد بر او عجب و خودپسندى هلاك شد. گفتم : زيـادتـر بـفـرمـا يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم . فرمود كه اميرالمؤ منين عـليـه السـلام فـرمـوده : مـَنْ اَيْقَنَ بِالْخَلَفِ جادَ بِالْعَطِيَّة ؛ كسى كه يقين كند كه عوض آنـچـه مـى دهـد جـايـش مـى آيـد جـوانـمـردى خـواهـد كـرد در عـطـا كـردن ، زيرا كه مى داند بدل اين عطا به او مى رسد.
فقير گويد: كه به همين مطلب اشاره كرده بعض شعراء در مدح حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام كه گفته :
جادَ بِالْقُرْصِ وَ الطُّوى ملاُجَنْبَيْهِ

وَ عافَ الطَّعامَ وَ هُوَ سَغُوبٌ

فَاَعادَ الْقُرْصَ الْمُنيرَ عَلَيْهِ الْقُرْصُ

وَ الْمُقْرِصُ الْكُرامُ(65) كُسُوبٌ
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:20 pm

نـقل است كه جناب اميرالمؤ منين عليه السلام سقايت نخلى فرمود در عوض يك مد از جو پس آن را برايش دستاس كردند و نان پختند چون خواست بر آن افطار فرمايد سائلى بر در خـانـه اش آمـد آن حـضـرت نـانـش را بـه سـائل داد و شب گرسنه خوابيد شاعر گفته كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام بخشش كرد قرص نان خود را در حالى كه از گرسنگى پـهـلوى نـازنـيـنـش پـر بـود و كـراهـت داشـت از خـوردن طـعـام بـه مـلاحـظـه سـائل بـا آنـكـه گـرسـنـه بـود، پـس چـون قـرص نـان بـه سائل داد در عوض قرص ‍ خورشيد برايش به آسمان برگشت ، و قرض دهنده كريم كسب كننده و نفع به دست آورنده است .
جـنـاب عـبـدالعـظـيـم گـفـت : گـفـتـم زيـادتـر بـفـرمـا يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم . فـرمـود: حـضـرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرموده : ( مَنْ رَضِىَ بِالْعافِيَةِ مِمَّنْ دوِنَهُ رُزِقَ السَّلامَةُ مِمَّنْ فَوْقَهُ ) .
كـسى كه راضى و خشنود شد به عافيت و سلامت از كسانى كه پايين تر از او است روزى او خـواهـد شـد سـلامـتـى از كـسـانى كه بالاتر از او است . اين وقت جناب عبدالعظيم گفت : گفتم به حضرت جواد عليه السلام بس است آنچه فرمودى مرا.(66)
مؤ لف گويد: كه اين روايت مشتمل است بر شانزده كلمه از كلمات شريفه حضرت اميرالمؤ مـنـيـن صـلوات اللّه عـليه كه حضرت جواد عليه السلام هر كدام را از پدران بزرگواران خـود عـليـهـم السـلام از آن حـضـرت نـقل فرموده ، اينك من نيز اقتدا به حضرت جواد عليه السـلام نـمـوده دوازده كـلمـه از كـلمـات آن حـضـرت كـه در نـهـج البـلاغـه اسـت نـقـل مـى كـنـم كـه مـجـمـوع آنها با آن دوازده كلماتى كه از خود حضرت جواد عليه السلام نـقـل شـده چـهـل كـلمـه شـود كـه هـركـس آنـهـا را حـفـظ كـنـد شامل شود او را حديث شريف :
( مَنْ حَفِظَ مِنْ شيعتِنا اَرْبَعينَ حَديثا بَعَثَهُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عالِما فَقيها وَ لَمْ يُعْذِّبْهُ ) .(67)
1 - ( قـالَ امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السلام : اذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ ) (68) فـرمـود حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام : چـون تـمـام و كامل شد عقل آدمى ، كم شد كلام او.(69)
2 ـ ( قـالَ امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام : اَكـْبَرُ الْعَيْبَ اَنْ تَعيبَ مافيكَ مِثْلُهُ ) : بـزرگـتـر عـيـب تـو آن اسـت كـه عـيـب كـنـى مـردم را در چـيـزى كـه مـثـل آن در تـو باشد. پس ‍ احمق آن كسى است كه خود به هزار عيب آلوده و سرتاپاى او را معصيت فروگرفته چشم از عيوب خود پوشيده و زبان به عيب مردم گشوده .
همه حمال عيب خويشتند

طعنه بر عيب ديگران چه زنند

و آن جناب عليه السلام در يكى از كلمات خود چنين مردمانى را كه جستجوى عيب مردم مى كنند و آن را نقل مى نمايند و از خوبى ايشان نقل نمى كنند تشبيه فرموده به مگس كه جستجوى جـاهـاى فاسد و كثيف بدن آدمى را مى كنند و بر روى آن مى نشينند و جاهاى صحيح بدن را كارى ندارند.(70)
3 ـ قالَ عليه السلام : ( رَاءْىُ الشَّيْخِ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ جَلَدِ الْغُلامِ؛(71) )
يعنى انديشه پير كهن سال دوسـت تـر اسـت نـزد مـن از جـلادت و مردانگى نوجوان . شايد نكته اش آن باشد كه راءى پـيـر صـاحـب تـدبـير صادر مى شود از روى عقل و تجربه و آن سبب اصلاح فتنه بلكه مـوجـب اطـفـاء بـسـيارى از فتنه هاى است به خلاف جلادت نوجوان كه غالبا مبنى است بر تـهـور و القـاء نـفـس در مـهـلكـه و كـارهـاى نـاآزمـوده كـه غـالبـا سـبـب اشتغال نار حرب و هلا جمعى شود.
و لهذا ابوالطيب گفته :
اَلرَّاْىُ قَبْلَ شجاعَةِ الشَّجْعانِ

هُوَ اَوَّلُ وَ هِىَ الْمَحلُّ الثّانى

فَاِذا هُما اجْتَمَعا لِنَفْسٍ حُرَّةٍ

بَلَغَتْ مِنَ الْعلْياءِ كُلَّ مَكانٍ

4 ـ ( قالَ عليه السلام : فَوْتُ الْحاجَةِ اَهْوَنُ مِنْ طَلَبِها اِلى غَيْرِ اَهْلِها ) ؛(72) فـرمـود: فـوت شـدن حـاجـت آسـانتر است از طلب نمودن حاجت از غير اهلش .(73)
( وَ لَقَدْ اَجادَ مِنْ قال ) :
اُقْسِمُ بِاللّهِ لَمَصُّ النَّوى

وَ شُرْبُ ماءِ الْقَلَبِ الْمالِحَةِ

اَحْسَنُ بِالاِنْسانِ مِنْ ذِلَّةٍ

وَ مِنْ سُؤ الِ الاَوْجُهِ الْكالِحَةِ

فَاسْتَغْنِ بِاللّهِ تَكُنْ ذَا الْغِنى

مُغْتَبِطا بِالصَّفْقَةِ الرّابِحَةِ

طُوبى لِمَنْ يُصْبِحُ ميزاتُهُ

يَوْمَ يُلاقى رَبَّهُ راجِحَةٌ

5 ـ ( قالَ عليه السلام : اَلقَناعَةُ مالٌ لاينْفَد ) ؛ (74) قناعت كه مساهله در اسباب معاش باشد مالى است كه فانى نمى شود و گنجى است كه تمام نمى شود. فقير گويد: كه بيايد در فصل معجزات حضرت هادى عليه السلام كلامى در قناعت .
6 ـ ( قـالَ عـليـه السـلام : كـَفـاكَ اَدَبـا لِنـَفْسِكَ اجْتِنابُ ما تَكْرَهُهُ لِغَيْرِكَ ) ؛ (75)
بـس اسـت تـرا از بـراى ادب كـردن نـفـس خود دورى كردن از آنچه مكروه مى شمرى از غير خودت . پس هركه طالب باشد سعادت نفس و تهذيب اخلاق را بايد ديگران را آيينه عيوب خـود قـرار دهـد و آنـچـه از ايـشـان سـر زنـد تـاءمـل در حـسن و قبح آن كند و به قبح هرچه بـرخـورد بـدانـد كـه چـون ايـن عمل از خود او سر زند قبيح است و به حسن هرچه برخورد بـدانـد كـه ايـن عـمـل از او نـيـز حـسـن اسـت ، پـس در ازاله قـبـايـح خـود بـكـوشـد و در تحصيل اخلاق حسنه ، سعى بليغ نمايد.
7 ـ ( قـالَ عـليـه السلام : كَمْ مِنْ اَكْلَهٍ مَنَعَتْ اَكَلاتٍ ) ؛(76) بسا يكبار خوردنى يا خوردن يك لقمه كه مانع شد از خوردنهاى بسيار.
و فـى مـعـنـى كـلامـه عـليـه السـلام : ( كـَمْ مِنْ شَهْوَةٍ ساعَةٍ اَوْرَثَتْ حُزْنا طَويلا ) ؛(77)
يـعـنى بسا شهوت يك ساعت كه سبب حزنهاى طولانى شود. و حريرى در ( مقامات ) از كـلام حـضـرت اخـذ كـرده قـول خـود را: ( يـا رَبُّ اَكـْلَةٍ هـاضـَتِ الا كـِلَ وَ مـَنـَعـَتـْهـُ مَآكِل ) .(78)
8 ـ قـال عـليه السلام : ) كُنْ فى الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبونِ لاظَهْرٌ فَيُرْكَبَ وَ لاضَرْعٌ فَيُحْلَبَ ) .(79)
بـاش در زمـان فـتـنـه مانند شتر بچه اى كه داخل در سن سه سالگى شده باشد كه نه پـشـتـى اسـت او را كـه بـه سـوارى آن كـوشـنـد و نـه پـسـتـانـى كـه از آن شـيـر دوشند. حـاصـل آنـكـه در فـتـنـه داخـل مـشـو و بـه قـوت بـازو و مال در آن همراهى مكن و چنان باش كه از تو انتفاعى نبرند چه بسا شود كه خونها ريخته شـود و مـالهـا غـارت شـود و عرضها به باد رود و تو در آن شريك شوى و خسران دنيا و آخرت برى .
9 ـ قـال عـليـه السـلام : ( مـا عَال مَنِ اقْتَصَدَ ) ؛(80) فقير و درويش ‍ نگشت كسى كه در مخارج خود ميانه روى كرد.
10 ـ قال عليه السلام : ( ما قالَ النّاسُ لِشَى ءٍ طوُبى لَهُ اِلاّ وَ قَدْ خَبَاءَ لَهُ الدَّهْرَ يَوْمَ سَوْءَ ) ؛(81)
نـگـفـتـنـد مـردمـان بـراى چـيـزى ايـن كـلمـه را كـه خـوشـا بـه حال او مگر آنكه پنهان كرد روزگار غدار از براى او روز بدى .
خويشتن آراى مشو در بهار

تا نكند در تو طمع روزگار

11 - ( قالَ عليه السلام : مَنْ تَذَكَّرَ بَعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَّدَ ) ؛(82)
كسى كه ياد كند دورى سفر خود را استعداد و تهيه آن راه دور خود را بيند. پس ‍ اشخاصى كـه در تـهيه توشه و زاد و آخرت نيستند جهتش غفلت آنها است از آن سراى ، پس آماده سفر خود باش و به غفلت مگذران و خود را خطاب كن و بگو:
خاك من و تو است كه باد بهار

مى بردش سوى يمين و شمال

عمر بافسوس برفت آنچه رفت

ديگرش از دست مده بر مآل

بس كه در آغوش لحد بگذرد

بر من و تو، روز و شب و ماه و سال

اى كه درونت به گنه تيره شد

ترسمت آيينه نگيرد صقال

زنده دلا مرده ندانى كه كيست

آنكه ندارد به خدا اشتغال

مالَكَ فى الْخَيْمَةِ مُسْتَلْقِيا

قَدْ نَهَضَ الْقَوْمُ وَ شَدُّ وَ الرِّحالَ

قَدْ وَ عَرَ الْمَسْلَكُ ياذَا الْفَتى

اَفْلَحَ مَنْ هَيَّاء زادَ الْمآلِ

لاتَكُ تَغْتَرُّ بِمَعْمُورَةٍ

يَعْقِبُها الْهَدْمُ اَوِ اْلاِنْتِقالُ

مالَكَ تَعْصى وَ مُنادِى الْقَبُولَ

مِنْ قِبَلِ الّحَقِّ يُنادى تَعال

12 ـ ( قالَ عليه السلام : ما اَكْثَرَ الْعِبَرُ وَ اَقَلَّ اْلاِعْتِبارُ ) ؛(83) چه بسيار است عبرت و پند و كم است پند گرفتن :
كاخ جهان پر است ز ذكر گذشتگان

لكن كسى كه گوش دهد اين ندا كم است

در تواريخ مسطور است كه چون عبدالملك مروان ، مصعب بن زبير را كشت و عراق را تسخير كرد و به كوفه رفت و داخل دارالا ماره شد و بر سرير سلطنت تكيه داد و سر مصعب را در مقابل خود نهاد و در كمال فرح و انبساط بود كه ناگاه يك تن از حاضرين را عبدالملك بن عـمر مى گفتند لرزه فرو گرفت و گفت : امير به سلامت باد، من قصه عجيبى از اين دارالا مـاره به خاطر دارم و آن چنان است كه من با عبيداللّه بن زياد در اين مجلس بودم سر مبارك امام حسين عليه السلام را براى او آوردند و در نزد او نهادند، پس از چندى كه مختار كوفه را تـسـخير كرد با او در اين مجلس نشستم و سر ابن زياد را در نزد او ديدم ، پس از مختار بـا مـصعب صاحب اين سر در اين مجلس بودم كه سر مختار را در نزد او نهاده بودند و اينك بـا امـيـر در ايـن مجلس ‍ مى باشم و سر مصعب را در نزد او مى بينم و من در پناه خدا در مى آورم امـيـر را از شـر ايـن مـجـلس . عـبـدالمـلك مـروان تـا اين قصه را شنيد لرزه او را فرو گـرفت و امر كرد تا قصرالا ماره را خراب كردند.(84) و اين قصه را بعضى از شعراء به نظم آورده و چه خوب گفته :
يك سره (85) مردى ز عرب هوشمند

گفت به عبدالملك از روى پند

روى همين مسند و اين تكيه گاه

زير همين قبه و اين بارگاه

بودم و ديدم بر ابن زياد

آه چه ديدم كه دو چشمم مباد

تازه سرى چون سپر آسمان

طلعت خورشيد ز رويش نهان

بعد ز چندى سر آن خيره سر

بد بر مختار به روى سپر

بعد كه مصعب سرو سردار شد

دست كش (86) او سر مختار شد

اين سر مصعب به تقاضاى كار

تا چه كند با تو ديگر روزگار

مـؤ لف گـويـد: كـه در ( كـشـف الغـمـة ) در احـوال حـضـرت جـواد عـليـه السـلام كـلمـات بـسـيـار آن حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نـقـل شـده كـه حـضـرت جـواد عـليـه السـلام از آن حـضـرت نـقـل فـمـروده ، چـون مـقـام گـنجايش تطويل نداشت ما ذكر ننموديم هر كه طالب است آنجا رجوع نمايد.


فصل پنجم : در شهادت حضرت امام محمّد تقى عليه السلام است

مـكشوف باد كه چون ماءمون حضرت جواد عليه السلام را بعد از فوت پدر بزرگوارش به بغداد طلبيد و دختر خوب را تزويج آن حضرت نمود، آن جناب چندى كه در بغداد بود از سوء معاشرت ماءمون منزجر گرديد از ماءمون رخصت طلبيد و متوجه حج بيت اللّه الحرام شـد و از آنـجـا به مدينه جد خود معاودت فرمود و در مدينه توقف فرمود و بود تا ماءمون وفـات كـرد و مـعـتـصـم بـرادر او غـصـب خـلافـت كـرد و ايـن در هـفـدهـم رجـب سال دويست و هيجده هجرى بوده .
و چون معتصم خليفه شد از وفور استماع فضايل و كمالات آن معدن سعادت و خيرات نائره حـسـد در كانون سينه اش اشتعال يافت و در صدد دفع آن حضرت برآمد و آن جناب را به بـغـداد طـلبـيـد آن حـضـرت چـون اراده بـغداد نمود حضرت امام على النقى عليه السلام را خـليـفـه و جـانـشين خود گردانيد در حضور اكابر شيعه و ثقات اصحاب خود نص صريح بر امامت آن حضرت نمود و كتب علوم الهى و اسلحه و آثار حضرت رسالت پناهى و ساير پـيـغـمـبـران را بـه دو فـرزنـد خـود تـسـليـم فـرمـود و دل بـر شـهـادت نـهـاده و فـرزنـد گـرامـى خـود را وداع كـرد و بـا دل خـونـيـن مـفـارقـت تربت جد خود اختيار نموده روانه بغداد گرديد و در روز بيست و هشتم مـحـرم سـال دويـسـت و بـيـسـتـم هـجـرى داخـل بـغـداد شـد و مـعـتـصـم در اواخـر هـمـيـن سال آن حضرت را به زهر شهيد كرد.
و كـيـفـيـت شـهـادت آن مـظـلوم بـه اخـتـلاف نـقـل شـده ، اشـهـر آن اسـت كـه زوجـه اش ‍ ام الفـضـل دخـتـر مـاءمـون بـه تـحـريـك عـمـويـش مـعـتصم آن حضرت را مسموم كرد؛ چه آنكه امـّالفـضـل از آن حـضـرت مـنـحـرف بـود بـه سـبـب آنـكـه آن جـنـاب مـيـل بـه كـنيزان و زنان ديگر خود مى فرمود و مادر امام على النقى عليه السلام را بر او تـرجـيـح مى داد به اين سبب ام الفضل هميشه از آن حضرت در تشكى بود و در زمان حيات پدرش ‍ مكرر به نزد او شكايت مى كرد و ماءمون گوش به سخن او نمى داد به سبب آنچه بـا امـام رضـا عليه السلام نموده بود ديگر تعرض و اذيت كردن اهلبيت رسالت را مناسب دولت خـود نـدانـست مگر يك شب كه امّالفضل رفت نزد پدر و شكايت كرد كه حضرت جواد عـليـه السلام زنى از اولاد عمر ياسر گرفته و بدگويى براى آن حضرت كرد ماءمون چـون مـسـت شـراب بـود در غـضـب شـد و شـمشير برداشت و آمد به بالين آن حضرت و چند شـمـشـير بر بدن آن جناب زد كه حاضرين گمان كردند كه بدن آن جناب پاره پاره شد چـون صـبـح شـد ديـدنـد آن حـضـرت سـالم اسـت و اثـر زخـمـى در بـدن نـدارد چنانكه در فصل سوم آن خبر تحرير يافت .
و بـالجـمـله : از ( كـتـاب عـيـون المـعـجـزات ) نـقـل شـده كـه چـون حـضـرت جـواد عـليـه السـلام وارد بـغـداد شـد و مـعـتـصـم انـحـراف ام الفـضـل را از آن حـضـرت دانـسـت او را طـلبـيـد و بـه قـتـل آن حـضـرت راضـى كـرده زهـرى بـراى او فـرسـتـاد كـه در طـعـام آن جـنـاب داخل كند ام الفضل انگور رازقى را زهرآلود كرده به نزد آن امام مظلوم آورد و چون حضرت از آن تـنـاول نـمـود اثـر زهـر در بـدن مـبـاركـش ظـاهـر شـد و ام الفضل از كرده خود پشيمان شد و چاره اى نمى توانست كرد گريه و زارى كرد، حضرت فرمود: الحال كه مرا كشتى گريه مى كنى ، به خدا سوگند كه به بلايى مبتلا خواهى شـد كـه مـرهـم پـذيـر نـبـاشـد چـون آن نـونـهـال جـويـبـار امـامـت در اول سـن جـوانـى از آتـش زهـر دشـمـنـان از پـا درآمـد مـعـتـصـم ام الفـضـل را به حرم خود طلبيد و در همان زودى ناسورى در فرج او به هم رسيد و هر چه اطـبـاء مـعـالجـه كـردنـد مـفـيـد نـيـفـتـاد تـا آنـكـه از حـرم معتصم بيرون آمد و آنچه داشت از مـال دنـيـا صـرف مـداواى آن مـرض كـرد و چـنـان پـريـشـان شـد كـه از مـردم سـؤ ال مـى كرد و با بدترين احوال هلاك شد و زيانكار دنيا و آخرت گرديد.(87) و مـسـعـودى در ( اثـبـات الوصـيـة ) نـيـز قـريـب بـه هـمـيـن نـقـل كـرده الا آنـكـه گـفـتـه : مـعـتـصـم و جـعـفـر بـن مـاءمـون هـر دو ام الفـضـل را واداشـتـنـد بـر كـشـتـن آن حـضـرت و جـعـفـر بـن مـاءمـون بـه سزاى اين امر در حال مستى به چاه افتاد او را مرده از چاه بيرون آوردند.(88)
و عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در ( جـلاءالعـيـون ) نـقـل كـرده كـه چـون مـردم بـا مـعـتـصـم بـيـعـت كـردنـد مـتـفـقـد احـوال حـضـرت امام محمّد تقى عليه السلام شد و به عبدالملك زيات كه والى مدينه بود نـامـه نـوشـت كـه آن حـضـرت را بـا ام الفـضـل روانـه بـغـداد كـنـد. چـون حـضـرت داخـل بـغـداد شـد بـه ظـاهـر اعـزاز و اكـرام نـمـود و تـحـفـه هـا بـراى آن حـضـرت و ام الفـضـل فـرستاد پس شربت حماضى براى آن حضرت فرستاد با غلام خود استناس [يا ( اشناس ) ] نام و سر آن ظرف را مهر كرده بود چون شربت را به خدمت آن حضرت آورد گـفـت : اين شربتى است كه خليفه براى خود ساخته و خود با جماعت مخصوصان خود تـنـاول نـمـوده و ايـن حـصـه را بـراى شـمـا فـرسـتـاده اسـت كـه بـا بـرف سـرد كـنيد و تناول نماييد و برف با خود آورده بود و براى حضرت شربت ساخت . حضرت فرمود كه باشد در وقت افطار تناول نمايم ، گفت : برف آب مى شود و اين شربت را سرد كرده مى بـايـد تـنـاول نـمود، و هرچند آن امام غريب مظلوم از آشاميدن امتناع نمود آن ملعون مبالغه را زيـاده كـرد تـا آنـكـه آن شـربـت زهرآلود را دانسته به ناكام نوشيد و دست از حيات كثير البركات خود كشيد.
و شيخ عياشى روايت كرده از زرقان صديق و ملازم ابن ابى داود قاضى كه گفت :
روزى ابـن ابـى داود از مـجـلس مـعـتـصـم غـمـگـيـن بـه خـانـه آمـد از سـبـب انـدوه او سـؤ ال كـردم گـفـت : امـروز از جـهـت ابـى جعفر محمّد بن على چندان بر من سخت گذشت كه آرزو كـردم كـاش بـيست سال قبل از اين فوت شده بودم . گفتم : مگر چه شده ؟ گفت : در مجلس خـليـفـه بـوديـم كه دزدى را آوردند كه اقرار به دزدى خود كرده بود و خليفه خواست حد بـر او جـارى كند، پس علما و فقها را در مجلس خود جمع كرد و محمّد بن على را نيز حاضر كرد. پس پرسيد از ما كه دست دزد را از كجا بايد قطع كرد؟ من گفتم : بايد از بند دست قـطـع كـرد. گـفـت : بـه چـه دليـل ؟ گـفتم : به جهت آيه تيمم ( فَامْسَحُوا بِوُجوُهِكُمْ وَ اَيْدِيَكُمْ ) ؛(89) چه آنكه خداوند در اين آيه دست را بر كف اطلاق فرموده و جـمعى از اهل مجلس نيز با من موافقت كردند و بعضى ديگر از فقها گفتند: بايد دست را از مـرفـق قـطـع كـرد و آنها استدلال كردند به آيه وضو و گفتند كه خداوند فرموده ( وَ اَيـْدِيـَكـُمْ اِلَى الْمـَرافِق ) ،(90) پس دست تا مرفق است . پس معتصم متوجه امـام مـحـمـّد تـقى عليه السلام شد و گفت : شما چه مى گوييد؟ فرمود: حاضرين گفتند و تـو شـنـيـدى . گـفـت : مـرا بـا گـفـتـه ايشان كارى نيست آنچه تو مى دانى بگو. حضرت فـرمـود: مـرا از ايـن سـؤ ال مـعـاف دار. خليفه او را سوگند داد كه البته بايد بگويى . حـضـرت فرمود: الحال كه مرا سوگند دادى پس مى گويم كه حاضرين تمام خطا كردند در مـسـاءله بلكه حد دزد آن است كه چهار انگشت او را قطع كنند و كف او را بگذارند. گفت : بـه چـه دليـل ؟ فـرمود: به جهت آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرموده در سـجـود هفت موضع بايد به زمين برسد كه از جمله دو كف دست است پس هرگاه دست دزد از بـنـد يـا مـرفـق بـريـده شود كفى براى او نمى ماند كه در عبادت خدا به آن سجده كند و مـواضـع سـجـده حـق خـدا اسـت و كـسـى را بـر آن حقى نيست كه قطع كند چنانكه حق تعالى فرموده : ( وَ اِنَّ الْمَساجِدَ للّهِ ) .(91) معتصم كلام آن حضرت را پسنديد و امـر كـرد كـه دست دزد را از همانجا كه حضرت فرموده بود قطع كردند اين هنگام بر من حـالتـى گـذشـت كـه گويا من برپا شد و آرزو كردم كه كاش مرده بودم و چنين روزى را نمى ديدم .
زرقـان گـفـت : بـعـد از سه روز ديگر ابن ابى داود نزد خليفه رفت و در پنهانى با وى گـفـت كـه خـيـرخـواهـى خـليـفـه بـر مـن لازم اسـت و امـرى كـه چـنـد روز قـبـل از ايـن واقـع شـد مناسب دولت خليفه نبود؛ زيرا كه خليفه در مساءله اى كه براى او مـشـكـل شده بود علماى عصر را طلبيد و در حضور وزراء و مستوفيان و امراء و لشكريان و سـايـر اكـابـر و اشراف از ايشان سؤ ال كرد و ايشان به نحوى جواب دادند پس در چنين مـجـلسـى از كـسـى كـه نصف اهل عالم او را امام و خلفه مى دانند و خليفه را غاصب حق او مى شـمـارنـد سـؤ ال كـرد و او بـر خلاف جميع علماء فتوى داد و خليفه ترك گفته همه علماء كـرده بـه گـفـتـه او عـمـل كـرد اين خبر در ميان مردم منتشر شد و حجتى شد براى شيعيان و مـواليـان او، مـعـتـصـم چـون ايـن سـخـنـان را بشنيد رنگ شومش متغير شد و تنبهى براى او حـاصـل گـرديـد و گـفـت خـدا تـو را جـزاى خـيـر دهـد كـه مـرا آگـاه كـردى بـر امـرى كـه غافل از آن بودم .
پس روز ديگر يكى از نويسندگان خود را طلبيد و امر كرد آن حضرت را به ضيافت خود دعـوت نـمايد و زهرى در طعام آن جناب داخل نمايد آن بدبخت حضرت را به ضيافت طلبيد آن جـنـاب عـذر خـواست و فرمود مى دانيد كه من به مجلس شما حاضر نمى شوم ، آن ملعون مبالغه كرد كه غرض اطعام شما است و متبرك شدن خانه ما به مقدم شريف شما و هم يكى از وزارء خـليـفـه آرزوى مـلاقـات شـما را دارد و مى خواهد كه به صحب شما مشرف شود. پس چـنـدان مـبـالغـه كـرد تا آن امام مظلوم به خانه او تشريف برد چون طعام آوردند و حضرت تناول فرمود اثر زهر در گلوى خود يافت و برخاست و اسب خود را طلبيد كه سوار شد، صـاحـب مـنـزل بـر سـر راه آمد و تكليف ماندن كرد، حضرت فرمود: آنچه تو با من نمودى اگـر در خـانـه تـو نـبـاشـم از بـراى تـو بـهـتر خواهد بود و به زودى سوار شد و به مـنـزل خـود مـراجـعـت كـرد چـون بـه مـنـزل رسـيـد اثـر آن زهـر قـاتـل در بدن شريفش ظاهر شد و در تمام آن روز و شب رنجور و نالان بود تا آنكه مرغ روح مـقـدسـش بـه بـال شـهادت به درجات بهشت پرواز كرد. صلوات اللّه عليه . انتهى .(92)
پـس جـنـازه آن جـنـاب را بـعـد از غـسـل و كـفـن آوردنـد در مـقـابـر قـريـش در پـشـت سـر جـد بـزرگـوارش امـام مـوسـى عليه السلام دفن نمودند، و به حسب ظاهر واثق باللّه بر آن حـضـرت نماز خواند و لكن در واقع حضرت امام على النقى عليه السلام از مدينه به طى الا رض آمد و متصدى غسل و كفن و نماز و دفن پدر بزرگوارش ‍ شد.(93)
و در ( كتاب بصائرالدرجات ) روايت كرده از مردى كه هميشه با حضرت امام محمّد تقى عليه السلام بود گفت : در آن وقتى كه حضرت در بغداد بود روزى در خدمت حضرت امـام عـلى النـقى عليه السلام در مدينه نشسته بوديم و آن حضرت كودك بود و لوحى در پـيـش داشـت مـى خـوانـد نـاگـاه تـغـيـيـر در حـال آن حـضـرت ظـاهـر شـد پـس بـرخـاسـت و داخل خانه شد ناگاه صداى شيون شنيديم كه از خانه آن حضرت بلند شد بعد از ساعتى حـضـرت بـيرون آمد از سبب آن احوال پرسيديم ، فرمود كه در اين ساعت پدر بزرگوارم وفـات فـرمـود! گـفـتـم : از كـجـا مـعـلوم شـمـا شـده ؟ فـرمـود كـه از اجـلال و تعظيم حق تعالى مرا حالتى عارض شد كه پيش از اين در خود چنين حالتى نمى يـافـتـم از ايـن حـالت دانـسـتـم كـه پـدرم وفـات كـرده و امـامـت بـه مـن مـنـتـقـل شـده اسـت . پـس بـعـد از مدتى خبر رسيد كه حضرت در همان ساعت به رحمت الهى واصـل شـده اسـت .(94) و در تـاريـخ وفات حضرت جواد عليه السلام اختلاف اسـت ، اشـهر آن است كه در آخر ماه ذى قعده سال دويست و بيستم هجرى شهيد شد و بعضى شـشـم ذى حـجـه گـفـتـه انـد و ايـن بعد از دو سال و نيم فوت ماءمون بود چنانچه خود آن حـضرت مى فرمود: ( اَلْفَرَجُ بَعْدَ الْمَاءْمُونِ بِثَلاثينَ شَهرا ) . و مسعودى وفات آن حضرت را در پنجم ذى حجه سال دويست و نوزده ذكر نموده و در وقت وفات از سن شريفش بيست و پنج سال و چند ماهى گذشته بود.(95)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:22 pm

فصل ششم : در ذكر اولاد حضرت جواد عليه السلام است

بـدان كه سيد فاضل نسابه سيد ضامن بن شدقم حسينى مدنى در ( تحفة الا زهار فى نسب ابناء الا ئمة الا طهار عليم السلام ) فرموده كه حضرت جواد عليه السلام را چهار پسر بود: ابوالحسن امام على نقى عليه السلام و ابواحمد موسى مبرقع و ابواحمد حسين و ابـومـوسى عمران ؛ و دختران آن حضرت : فاطمه و خديجه و ام كلثوم و حيكمه بود و مادر ايـشـان ام ولدى بـود كـه سـمـانـه مـغـربـيـه مـى گـفـتـنـد و از ام الفـضـل دخـتـر ماءمون حضرت جواد عليه السلام فرزندى نداشت و عقب آن حضرت منحصر است از دو پسر: امام على نقى عليه السلام و ابواحمد موسى .(96)
مـؤ لف گويد: كه از ( تاريخ قم ) ظاهر مى شود كه زينب و ام محمّد و ميمونه نيز دخـتـران حـضـرت جـواد عـليـه السـلام بـوده اند، و شيخ مفيد در دختران حضرت جواد عليه السـلام دخـتـرى امـامه نام ذكر كرده .(97) و بالجمله : موسى مبرقع جد سادات رضويه است و رشته اولادش تا به حال بحمدللّه منقطع نگشته و بسيارى از سادات نسب ايـشـان به او منتهى مى شود و او اول كسى است كه از سادات رضويه به قم وارد شد در سـنـه دويـسـت و پـنجاه و شش ، و پيوسته بر روى خود برقع گذاشته بود و لهذا او را مـوسـى مـبـرقـع گـويـنـد و چـون وارد شـد بـزرگـان عـرب از اهـل قـم او را از قـم بـيـرون كـردنـد و بـه كـاشـان رفت و چون به كاشان رسيد احمد بن عبدالعزيز بن دلف عجلى او را اكرام كرد و خلعتهاى بسيار و مركبها به او بخشيد و مقرر كـرد كـه هـر سـال يـك هـزار مـثقال طلا با يك اسب مسرج به او بدهد لكن رؤ ساى عرب از اهل قم پس از آن پشيمان شده به خدمتش شتافتند و از او اعتذار خواسته مكرما به قم واردش سـاخـتـنـد و گـرامـى داشـتـنـد او را و حـال مـوسـى در قـم نـيـكـو شـد تـا آنـكـه از مال خود قريه ها و مزارعى خريد.
پـس از آن وارد شـدنـد بـر او خواهرانش زينب و ام محمّد و ميمونه دختران حضرت جواد عليه السـلام و از پـس ايـشان بريهه دختر موسى آمد و تمام ايشان در قم وفات يافتند و نزد فـاطـمـه عـليـها السلام مدفون شدند و زينب همان است كه بر قبر حضرت معصومه عليها السـلام قـبـه اى بـنـا كـرد پـس از آن كـه سـقـفـى بر قبرش بنا كرده بودند از حصير و بـوريـا.(98) و مـوسـى شب چهارشنبه روز آخر ماه ارديبهشت دو روز به آخر ماه ربـيع الا خر مانده سال دويست و نود و شش از دار دنيا رفت و امير قم عباس بن عمرو غنوى بـر وى نـمـاز كـرد و مـدفـو شـد در موضعى كه الحال معروف است قبرش چنانچه در ( تـاريـخ قـم ) ذكر شده ، و سيد ضامن بن شدقم فرموده كه موسى مبرقع مدفون شد بـه قـم در خـانـه مـعـروف بـه خـانـه مـحمّد بن الحسن بن ابى خالد اشعرى ملقب به ( شنبوله ) .
فقير گويد: كه اين محمّد بن الحسن يكى از روات قم و از اصحاب حضرت امام رضا عليه السـلام و وصـى سـعـد بـن سـعـد احـوص اشـعـرى قـمـى بـوده و الحـال آن مـوضع معروف است به محله موسويان و در آنجا دو بقعه است يكى كوچك كه در او دو صـورت قـبر است يكى قبر موسى مبرقع است و ديگر قبر احمد بن محمّد بن احمد بن مـوسـى اسـت و امـا بـقـعـه بـزرگ كـه مـوسـوم بـه چـهـل اخـتـران اسـت و در كـتـيبه آن اسم شاه طهماسب است به تاريخ نهصد و پنجاه و سه . اول كـسـى كـه در آن دفن شد محمّد بن موسى مبرقع بوده بعد از او زوجه او بريهه دختر جـعـفـر بـن امـام عـلى النـقـى عـليـه السـلام بـه جـنب شوهرش دفن شد و برادرانش يحيى صوفى و ابراهيم پسران جعفر به قم آمدند ارث بريهه گرفتند، ابراهيم رفت و يحيى صـوفـى بـه قـم مـاند و در ميدان زكريا بن آدم به نزديك مشهد حمزة بن موسى بن جعفر عليه السلام وطن و مقام گرفت و در جنب محمّد بن موسى و نزديكى قبر او قبور جماعتى از عـلويـيـن و سـادات اسـت از جلمه : زينب دختر موسى و ام محمّد بنت موسى و ابوعلى محمّد بن احـمـد بـن مـوسـى بـا دخـتـران او فـاطـمـه و بريهه و ام سلمه و ام كلثوم و غير ايشان از عـلويـات و فـاطـمـيـات كـه تـمـامـى از اعـقـاب و ذرارى مـوسـى مـبـرقع مى باشند و در آن مـحل دفن اند و محمّد بن احمد بن موسى كه او را ابوعلى و ابوجعفر نيز گويند مردى بود فـاضـل و بـه غـايـت پـرهـيـزكـار و خـوش مـحـاوره و نـيـكـو مـنـظـر و فـصـيـح و دانـا و عاقل و در ( تحفة الا زهار ) است كه او ملقب به اعرج بود و رئيس و نقيب بود در قم و امـارت حـاج بـا او بـود.(99) و بـالجـمـله ؛ قـل اسـت كـه والى قـم او را تـشـبـيـه بـه ائمـه كـرده در فـضـل و او را قـابـل امـامـت دانـسـتـه . و وفـات او در سـوم ربـيـع الا ول سنه سيصد و پانزده واقع شد و در مقبره محمّد بن موسى مدفون شد.
و در ( تحفة الا زهار ) است كه موسى مبرقع را پنج پسر بود: ابوالقاسم حسين و عـلى و احـمد و محمّد و جعفر. و احمد بن موسى مبرقع را سه پسر بود: عبيداللّه و ابوجعفر مـحـمـّد اعرج و ابوحمزه جعفر.(100) و صاحب ( عمدة الطالب ) گفته كه اولاد مـوسـى مـبـرقـع از پسرش احمد بن موسى است و اولاد احمد از پسرش محمّد اعرج است ( وَ الْبَقِيَّةُ فى وُلُدِهِ لاِبْنِهِ اَبِى عَبْدِاللّهِ اَحْمَد نَقيب قُم . ) (101)
مـؤ لف گـويـد: كـه ابـوعـبـداللّه احـمـد بـن مـحـمـّد اعـرج مـذكـور سـيـد جليل القدر عظيم الشاءن ، رفيع المنزله و رئيس و نقيب بوده در قم و مردى متنسك و متعبد و به دلهاى مردم نزديك و مردى سخى و كريم و واسع الجاه بوده . ولادتش در قم واقع شده سـنه سيصد و يازده ، و در ماه صفر سنه سيصد و پنجاه و هشت وفات كرد و به وفات او مـردم قـم را مـصـيبتى تمام بوده است ، و او است كه با موسى دفن شده نه احمد بن موسى مـبـرقـع زيـرا كـه آمـدن او بـه قم معلوم نيست ، و او را چهار پسر (102) بوده ابـوعلى محمّد و ابوالحسن موسى و ابوالقاسم على و ابومحمّد الحسن و چهار دختر بوده و پـسـران او بعد از وفات پدر قصد حضرت ركن الدوله كردند به شهر رى ، ركن الدوله ايـشان را تسلى داد و بفرمود جانب ايشان را رعايت كنند و خراج بر املاك ايشان ننهند، پس از آن بـاز گـرديدند به قم . پس از آن ابوعلى محمّد به خراسان رفت ، مردم خراسان او را اكـرام و اعـزاز نـمـودنـد و بـه خـراسـان مـقـيـم بـود تا آنكه كشته شد يا وفات كرد و ابـوالقاسم على نيز به خراسان رفت و در طوس وطن گرفت و ابوالحسن موسى به قم مـانـد و بـه كـار بـا بـرادرش ابـى مـحـمـّد و خـواهرانش قيام نمود و املاكى كه از پدرش بازمانده بود به دست آورد و آنچه به رهن بود از رهن بيرون آود و سيرت او نيكو بود و بـا مـردم قـم بـه وجـه احـسـن زنـدگـانـى كـرد و حـقـوق ايـشـان را رعـايـت نـمـود، پـس اهـل قـم بـه صحبت او ميل كردند و او سرور و رئيس ايشان شد و در سنه سيصد و هفتاد به حج رفت و چون به مدينه آمد بر پسر عمان (عموزادگان ) خود شفقت نمود و ايشان را خلعت و عـطـا بخشيد پس او را شكر بسيار نمودند پس ‍ به قم مراجعت نمود مردم قم به قدوم او شـادى نـمـودنـد و بـر سـر كوچه ها و محله ها آئينه بستند و صاحب بن عباد نامه اى به او نوشت و او را تهنيت گفت .
و بـالجـمـله : ابـوالحـسـن مـوسـى مـذكـور سـيـدى فـاضـل و مـتـواضـع و سهل الجانب بود و نقابت سادات قم و نواحى آن به او مفوض بوده است و قسمات و وظايف و رسـوم و مـرسـومـات و مـشـاهـرات سـادات آبه و قم و كاشان و خورزن مجموع به دست و اخـتـيـار و فـرمان او بوده است و عدد ايشان در آن زمان از مردان و طفلان سيصد و سى و يك نفر بوده است و وظيفه هر يك از ايشان در هر ماهى سى من نان و ده درم نقره بوده است و هر كس از ايشان كه وفات يافته است به جاى او نوشته اند و ابوالحسن موسى را چند پسر بـرده از جـمـله ابـوجـعـفـر است كه داماد ذوالكفايتين ابوالفتح على بن محمّد بن الحسين بن العـمـيـد اسـت كـه وزيـر ركـن الدوله ديـلمـى اسـت و مـن در كـتـب خـود تـرجـمـه او والدش ابـوالفـضـل بـن عـمـيـد را نـگـاشـتـه ام . و ديـگـر از اولاد ابـوالحـسـن مـوسـى اسـت عـالم جـليـل السـيـد ابـوالفـتـح عبيداللّه بن موسى مذكور كه شيخ منتجب الدّين در ( فهرست ) اسـم او را بـرده و فـرمـوده كـه او ثـقـه و پـرهـيـزكـار و فـاضـل و راوى اخـبار ائمه اطهار عليهم السلام است و از تصانيف او است ( كتاب انساب سـادات ) و كتابى در ( احكام حلال و حرام ) و كتابى در ( مذاهب مختلفه ) خبر داد مرا به آن كتابها جماعتى از ثقات از شيخ مفيد نيشابورى از او.(103) و مـعـلوم بـاشـد كـه غـيـر از مـفـيـد نـيـشـابـورى بـرادرش عـالم جـليـل ابـوسـعـيد محمّد بن احمد نيشابورى جد شيخ ابوالفتوح رازى نيز از سيد عبيداللّه مذكور روايت مى كند. و بدان كه اولاد و ذريه موسى مبرقع غالبا در رى و قم بودند و از آنـجـا به قزوين و همدان و خراسان و كشمير و هندوستان و ساير بلاد منتشر شدند، و الان در بلاد شيعه از اعظم و اعز طوائف سادات و اشراف اند.
قـاضـى نـوراللّه در ( مـجـالس ) فـرمـوده : رضـويه : نسب شريف سادات عظام رضـويـه مـشهد مقدس منور و سادات رضويه قم مجموع به ابى عبداللّه احمد نقيب قم ابن محمّد الا عرج ابن احمد بن موسى المبرقع بن الا مام محمّد تقى عليه السلام منتهى مى شود و سـيـد نقيب امير شمس الدّين محمّد كه به سيزده واسطه به ابى عبداللّه احمد نقيب قم مى رسد، و در زمان سلطنت ميرزا شاهرخ از مدينه قم به مشهد مقدس منور آمد، و ميرزا ابوطالب مـشهور از اولاد امجاد او است و مدتى بنابر تفويض پادشاه مغفور به حكومت ولايت تبريز اشـتـغـال داشـت و الحـال فـرزنـدى و بـرادرزادگـان او در مـشـهـد مـقـدس رضـوى در كمال حشمت و شوكت ساكن اند. انتهى .(104)
و بـدان كـه مـنـتـهـى مـى شـود بـه ابـى عـبـداللّه احـمـد نـقـيـب قـم مـذكـور سـيـد اجـل السـيـد مـحـسـن بـن سيد رضى الدّين محمّد بن سيد مجدالدّين على بن سيد رضى الدّين مـحـمـّد بـن پـادشـانـه بـن ابـوالقـاسـم بـن مـيـسـرة بـن ابـوالفـضل بن بندار بن مير عيسى بن ابى محمّد جعفر بن على بن ابى محمّد بن احمد بن مـحـمـّد الا عـرج بـن احمد بن موسى المبرقع بن الا مام الجواد عليه السلام است كه قاضى نـوراللّه در حـق او فـرمـوده كـه او سيد فاضل عالى مقدار بود والد بزرگوار او در زمان سـلطـان سـحـيـن مـيـرزا از قـم بـه مـشـهـد مـقـدس رضـوى انـتـقـال فـرمـود و او در ايـنـجـا بـه افـاده عـلوم ديـن و تـرويـج مـذهـب آبـاء طـاهـريـن اشـتـغـال مـى فرمود و شيخ محمّد بن ابى جمهور به خدمت او رسيده و با او طريق معاشرت ورزيـده و بعضى از تصائيف شريفه خود را به نام آن سيد بزرگوار مزين ساخته و در ايـام مـجـاورت مـشـهـد مـقـدس بـه يمن حمايت او با علماى مخالفين بحثهاى متين پيش برده و الحـال از اولاد ايـشـان سـيـد مـتـقـى ، عـامـل مـعـنـى ، انـسـان كـامـل ، صـاحـب مـلكى ، ثمره حديقه فدكى ، امير محمّد جعفر است كه از غايت شرافت ذات و نفاست گوهر مستغنى از مدح اين ذره احقر است :
فَتىَّ لايُحِبُّ الزّادَ اِلاّ مِنَ التُّقى

وَ لايَبْتَغِى الْخَلاّنِ اِلاّ ذَوِى الْفَضْلِ

نكرده بهر رضاى حق و تتبع علم

نه چشم سوى غزال و نه گوش سوى غزل

مـَنَّ اللّه تـَعـالى عـَلَيـْنـا بـِطـُولِ بـَقـائِهِ وَ رَزَقـَنـى مـَرَّةً اُخـْرى شـَرَفَ لِقـائِهِ انـتـهـى .(105)
و بعضى از متتبعين گفته مير جعفر مذكور پسرى داشته مسمى به مير محمّد زمان و او نيز از عـلمـا بـوده و ( شـرحـى بـر قـواعـد ) نـوشـتـه ، وفـات كـرده در سـنـه هـزار و چـهل و يك . و مير محمّد زمان را پسرى بوده مسمى به مير محمّد حسن و او نيز از علما بوده و سـيـد مـحـسن را پسرى ديگر بوده موسوم به مير محمّد مهدى و او نيز از علماء بوده و او را شـيـخ على كركى در وقت رفتنش به طرف كاشان در قم اجازه داده در سنه نهصد و سى و شـش ، و چـنـيـن مـعـلوم مـى شـود كـه قـبـر شـريـف آن سـيـد جـليـل در قـم در تـكـيـه اى اسـت نـزديـك به صحن شريف حضرت معصومه عليها السلام و مـشـهور است آن تكيه اليوم به ( محمديه ) و در آنجا بقعه اى است و آن بزرگوار در آن بقعه مدفون مى باشد.
فـقـيـر گويد: كه آن بقعه مشهور است به ( محمديهى ) و آن تكيه معروف است به حـسـيـنيه و در كوچه حرم واقع است نزديك صحن جديد و گفته كه منسوب است به اين سيد بـزرگـوار سـيـد اجـل آقـا سـيـد صـدرالدّين بن ميرزا محمّد باقر رضوى قمى شارح ( وافـيه ) و برادرش ميرزا محمّد ابراهيم بن ميرزا محمّد باقر رضوى كه از علماء بوده و در همدان ساكن بوده الى غير ذلك انتهى .
و بـدان نـيـز كـه مـنـتـهـى مـى شـود بـه مـوسـى مـبـرقـع نـسـب سـيـد جـليـل مـير محمّد بديع خادم رضوى رحمه اللّه چنانكه سيد ضامن مدنى در ( تحفه ) گـفـتـه : مـحـمـّد بديع بن ابى طالب بن ابى القاسم بن محمّد بن غياث الدّين عزيز بن شمس الدّين محمّد بن محمود بن محمّد بن ميرهادى حسن بن على بن ابى الفتوح بن عيسى بن مـحـمـّد بـن ابـى مـحـمّد بن جعفر بن ابى جعفر على بن ابى على محمّد بن ابى احمد موسى (106) الا بـرش بـن ابى على محمّد الا عرج بن احمد بن موسى المبرقع سيدى بـود صـاحـب مـروت و شـهـامت و رفعت و رياست و عظمت و جلالت و جمّالمحاسن بود و با ما مـودت و صـداقت داشت و من هديه كردم به سوى او ( كتاب حقوق و مواريث ) تاءليف عـزالدّيـن عـمـر بـن تـاج الدّيـن محمّد فقيه حسينى و اين محمّد بديع والى امر بود در مشهد مـقـدس رضـوى و بـر او بـود رجـوع اعـيـان امـجـاد و زوار و قـصـاد و او بـود مـرجـع اهـل بـلاد؛ پس منصب او را دادند به پسرش غياث الدّين و او والى اوقاف حضرت امام رضا عـليـه السـلام گـرديـد بـه امـر شـاه عـبـاس بـن شـاه صـفـى پـس مـشـغـول گـرديـد بـه نـفـس نـفـيـس خود به تعمير خرابيها تمام كرد آنها را و احداث كرد عـمـاراتـى بـراى غـلات و نـحـو آنـهـا و پـدرش ابـوطـالب سـيـدى بـود جليل القدر، وجيه ، رئيس جم المحاسن ، صاحب مروت عاليه و خيرات جاريه ، مقصد و ملجاء مـردم بـود، خـدمـت داشـت در حـرم حـضـرت امام رضا عليه السلام از جانب شاه عباس بن شاه خـدابنده ، شاه عباس خواست دختر او را تزويج كند عذر آورد و تزويج كرد او را به پسر عمش مير حسن . آنگاه سيد ضامن فرموده كه مير حسن بن ولى اللّه بن هدايت اللّه بن مراد بن نـعـمـت اللّه مـشـهـور بـود بـه مـيـر حسن قاينى ديدم او را به مشهد مقدس رضوى در ماه ذى الحـجـه سـنـه هـزار و پـنـجـاه و دو و او مـردى بـود عـالم فـاضـل كـامـل مـدرس مـحقق مدقق و پس عمويش محمّد ابراهيم بن حسين بن نعمت اللّه بن هدايت اللّه سـيـدى بـود جـليـل القـدر، عـظـيـم الشـاءن ، رفـيـع المـنـزلة ، عـالم فـاضـل كـامـل ، شـيخ الا سلام بود در قايين پس توجه فرمود به هند و مدتى در هند بود پـس در سـنـه هـزار و شـصـت و يك به مكه مشرفه رفت و در آنجا وفات كرد.(107)
در ذكر حكيمه بنت حضرت جواد عليه السلام
بـدان كـه حـكيمه ـ با كاف نه حليمه با لام كه در السنه عوام مشهور شده در ميان دختران حـضـرت جـواد عـليـه السـلام ـ بـه فضائل و مناقب ممتاز است و درك خدمت چهار امام نموده و حـضـرت هادى ، مكرمه نرجس خاتون والده امام عصر عليه السلام را به او سپرد كه معالم ديـن و احـكـام شـرع را بـه او بـيـامـوزد و به آداب الهيه او را تربيت كند و بعد از وفات حـضـرت امـام حـسن عسكرى عليه السلام منصب سفارت داشت از جناب امام عصر صلوات اللّه عليه و عرايض مردم را به آن حضرت و توقيعات شريفه را كه از آن ناحيه مقدسه صادر مى شد به مردم مى رساند و مفتخر شد به قابله گرى حضرت صاحب الا مر عليه السلام و به رسيدگى به امور ولادت آن جناب چنانچه عمه اين معظمه حكيمه خاتون دختر حضرت مـوسى بن جعفر عليها السلام مشرف شده به منصب قابله گرى فرزند برادرش حضرت امـام محمّد تقى عليه السلام چنانچه تصريح فرموده به آنچه گفتيم علامه بحرالعلوم ـ طـاب ثـراه ـ در كـتـاب رجـال و ايـن مخدره اول كسى است كه آن جناب را بوسيد و در آغوش گـرفـت و بـه نـزد پـدر بـزرگـوارش بـرد و دوبـاره بـه نـرجس خاتون برگردانيد. وبـالجـمـله : ايـن مـعـظـمـه در مـيـان سـادات عـلويـه و بـنـات هـاشـمـيـه از جـهـت فـضـائل و مـنـاقـب و عـبـادت و تـقـوى و عـلم مـمـتـاز و بـه حـمـل اسرار امامت سرافراز بود و علما تصريح كرده اند به استحباب زيارت آن معظمه و قبر شريفش در سامراء در قبه عسكريين پايين پا ملاصق ضريح عسكريين عليهما السلام است ضريح عليحده دارد و در كتب مزار زيارت مخصوصى براى او ذكر نشده .
عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه فـرموده : نمى دانم به چه سبب علما متعرض نشدند از براى زيارت آن مخدره با آن مرتبه فضيلت و جلالت كه از براى او است . (108) و عـلامـه بـحـرالعـلوم فـرمـوده كـه ذكـر نـكـردن زيـارت آن مـعـظـمه با اين جلالت چنانچه حـال [ دايـى ] مفاضل يعنى مجلسى فرموده عجيب است و عجيب تر از آن متعرض نشدن بيشتر مثل شيخ مفيد در ( ارشاد ) و غير او در كتب تواريخ و سيّر و نسب آن مخدّره را در اولاد حـضـرت جـواد عـليـه السـلام بـلكـه حـصـر نـمـودن بـعضى دختران آن جناب را در غير آن .(109) مـفـيـد در ( ارشـاد ) فرموده به جا ماند از حضرت جواد عليه السـلام از فـرزند على عليه السلام كه امام بود بعد از موسى و فاطمه و امامه ، و اولاد ذكورى نگذاشت غير از آنچه ناميديم . انتهى .(110)


در اينجا آزمون بيست و هشتم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:27 pm

فصل هفتم : در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت جواد عليه السلام است

شرح حال احمد بزنطى
اول ـ ابـوجـعـفـر احـمـد بـن مـحـمـّد بـن ابـى نـصـر مـعـروف بـه بـزنـطـى كـوفـى ثـقه جليل القدر:
در ( مـجـالس المـؤ مـنـين ) است كه در ( خلاصه ) مذكور است كه او به خدمت حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام رسـيـده و نـزد آن حـضرت قدر و منزلت بسيار داشت و اختصاص تمام به حضرت امام محمّد جواد عليه السلام داشت و اجماع نموده اند اصحاب بر تـصـريـح هـرچـه او روايـت نـمـوده بـاشـد و اقـرار بـه فـقـه و اجـتـهـاد او كـرده انـد در سـال دويـسـت و بـيـسـت و يـك بـعـد از وفـات حـسـن بـن عـلى بـن فضال به هشت ماه وفات يافت .(111)
و در ( مختار كشى ) از احمد منقول است كه گفت : روزى به اتفاق صفوان بن يحيى و مـحـمـّد بـن سـنـان و عبداللّه بن المغيره يا عبداللّه بن جندب نزد حضرت امام رضا عليه السلام رفتيم و چون ساعتى نشستيم برخاستيم پس آن حضرت از آن ميان مرا فرمودند كه اى احـمـد تـو بنشين پس نشستم و آن حضرت با من به سخن درآمدند و من نيز از آن حضرت سـؤ الهـا مـى نـمـودم و جـواب مـى شـنـيـدم تـا بـيـشـتـر شب گذشت و چون خواستم كه به مـنزل خود روم مرا فرمودند كه مى روى يا همينجا خواب مى كنى ؟ گفتم : جان من فداى تو باد! اگر فرمايى كه بروم مى روم و اگر مى فرمايى كه باش در خدمت مى باشم . پس فـرمـودنـد كـه ايـنـجا خواب كن كه دير وقت شد و مردم درهاى خانه بسته اند و به خواب رفته اند. آنگاه آن حضرت برخاستند و به حرم شريف رفتند و چون مرا گمان شد كه آن حـضرت به حرم درآمدند به سجده افتادم و در آن سجده گفتم حمد مر خداى را كه حجت خود و وارث عـلوم انـبـيـاء را از جـمـيع برادران و اصحاب من با من در مقام انس و عنايت درآورد، و هـنـوز مـن در سجده بودم كه آن حضرت آمدند و به پاى مبارك خود مرا متنبه ساختند، پس من برخاستم و آن حضرت دست مرا گرفته ماليدند و فرمودند كه اى احمد بدان كه حضرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام بـه عـيـادت صعصعة بن صوحان رفت و چون از بالين او بـرخـاسـت بـه او گـفـت كـه اى صـعـصعه ! زنهار كه افتخار نكنى بر برادران خود به عـيـادتـى كه من تو را نموده ام و از خداى بر حذر باش . اين سخن به من گفتند و به حرم شريف مراجعت نمودند.(112)
و ايـضـا از او روايـت نـمـوده كـه گفت : وقتى كه حضرت امام على بن موسى الرضا عليه السلام را به گفته ماءمون از مدينه مى آوردند او را به جانب بصره بردند و به كوفه در نـياوردند و من در آن وقت به قادسيه بودم پس آن حضرت مصحف نزد من فرستاد و چون مـصـحـف را بـگـشـودم در آنـجـا ( سـوره لم يـكـن ) ديـدم كـه اطـول و اكـثـر بـود از آنـچـه در مـيـان مـردم اسـت و از آنجا چند آيه حفظ كردم تا آنكه ( مسافر ) مولاى آن حضرت آمد و مصحف را از من گرفت و در منديلى نهاد و آن را مهر كرد پـس آنچه از آن مصحف حفظ كرده بودم مرا فراموش شد و هر چند جهد كردم كه مرا يك كلمه از آن به ياد آيد ميسر نشد.(113)
شرح حال فضل بن شاذان
دوم ـ ابـومـحـمـّد فـضـل بـن شـاذان بـن خـليـل ازدى نـيـشـابـورى ثـقـه جليل القدر:
از فـقـهـا و مـتـكـلمـيـن شـيـعـه و شـيـخ طـايـفـه و بـسـيـار عـظـيـم الشـاءن و اجل از توصيف است . از حضرت جواد عليه السلام حديث روايت كرده و گفته اند از حضرت رضـا عـليـه السـلام نـيـز روايـت كـرده و پـدرش از اصـحـاب يـونـس اسـت و ( فـضـل ) صـد و هـشتاد كتاب تصنيف كرده و حضرت ابومحمّد عسكرى عليه السلام دو دفـعه و به روايتى سه مرتب بر او ترحم فرموده و شيخ كشى رواياتى در مدح او ذكر كرده و هم نقل كرده خبرى كه منافى است با آن روايات .(114) علامه و ديگران از روايات منافى مدح جواب فرموده اند:
( وَ هـُوَ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ اَجَلّ مِنْ اَنْ يُغْمَزَ عَلَيْهِ وَ هُوَ رَئيسُ طائِفَتِنا رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ اَجْمَعينَ ) .(115)
در ( مـجـالس المـؤ مـنـيـن ) از ( كـتـاب مـخـتـار ) نقل كرده كه عبداللّه بن طاهر، فضل بن شاذان را از نيشابور اخراج نمود و بعد از آنكه او را پـيـش خـود طـلبـيـد و تـفـتـيـش كتب او نمود امر كرد كه آن كتب را جهت او بنويسانند، پس فـضـل رؤ س ‍ مسايل اعتقاديه را از توحيد و عدل و مانند آن جهت او نوشت و چون او به نظر عـبـداللّه رسيد گفت : اين قدر كافى نيست مى خواهم كه اعتقاد تو را درباره سلف بدانم . پـس فـضـل گـفـت : ابـابـكـر را دوسـت دارم و از عـمـر بـيزارم ! عبداللّه گفت : چرا از عمر بـيـزارى ؟ گـفـت : بـه واسطه آنكه عباس را از شورى بيرون كرد. و به سبب القاى اين جـواب لطـيـف كـه مـتـضـمـن خـوش آمد عباسيان بود از دست آن فظ غليظ خلاصى يافت و از سـهـل بـن بـحـر فـارسـى روايـت نـمـوده كـه گـفـت : در آخـر عـهـد مـصـاحـبـت خـود بـا فـضل بن شاذان از او شنيدم كه مى گفت من خليفه جمعى از اكابرم كه از پيش رفتند مانند مـحـمـّد بـن ابـى عـمـيـر و صـفـوان بـن يـحـيـى و غـيـرهـمـا و پـنـجـاه سال در خدمت ايشان بودم و از ايشان استفاده مى نمودم و هشام بن الحكم چون بگذشت يونس بن عبدالرحمن خليفه او بود رد بر مخالفان و چون يونس وفات يافت خليفه او در رد بر مخالفان سكاك بود و او نيز از ميان رفت و منم خليفه ايشان انتهى .(116)
مؤ لف گويد: كه سكاك ابوجعفر محمّد بن خليل بـغـدادى اسـت كـه از مـتـكلمين و از اصحاب هشام و تلميذ او است و كتابى در امامت نوشته . و بـالجـمـله : جـلالت فـضـل بـن شاذان اكثر است از آنكه ذكر شود. در ايام حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام وفات كرد و قبرش در زمين نيشابور قديم كه خارج از بلد نيشابور ايـن زمـان اسـت به فاصله يك فرسخ تقريبا با بقعه و صحنى مزار و مشهور است و بر روى سنگ قبر او نوشته :
( هذا ضَريحُ النَّحْريرِ الْمُتَعالِ اِلى اَنْ قال الرّاوى مِنَ الاِمامَيْنِ اَبِى الْحَسَن عَلِىِّ بْنِ مـُوسـى وَ ابـى جـَعـْفـَرٍ الثّانى عَلَيْهم السَّلامُ زُبْدَةْ الرُّواةِ وَ نُخْبَةُ الْهُداةِ وَ قُدْوَةُ الاَجِلاّءِ الْمُتَكَلِّمينَ وَ اُسْوَةُ الْفُقَهاءِ الْمُتَقَدِّمِينَ الشَّيخُ الْعَليمُ الْجَليلُ الْفَضْلُ بْن شاذانِ بْنِ الْخَليلِ ـ طابَ اللّهُ ثَراهُ ـ قَدْ وَصَلَ بِلِقاءِ رَبِّهِ فى سَنة 260 ) .
و در دور سنگ قبر نوشته :
( قَد تَرَحَّمَ عَلَيْهِ اَبُومُحَمَّدٍ الحَسَن الْعَسْكرى عليه السلام فَقالَ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ ثـَلاثـَةً وِلاءٌ، وَ قـالَ عليه السلام اَيْضا: اَغْبِطُ اَهْلَ خُراسانَ بِمَكانِ الْفَضْلِ، وَ قالَ مُحَمَّدُ بـْنِ اِبْراهيمَ الْوَرّاقُ خَرَجْتُ اِلىَ الْحَجِّ فَدَخَلْتُ اِلى مَوْلاىَ اَبى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِىَّ وَ اَرَيْتُهُ كِتابَ الْفَضْلِ بْنِ شاذانِ فَنَظَرَ فيهِ وَ تَصْفَّحَهُ وَرَقَةَ وَرَقَهً، قالَ عليه السلام هذا صَحيحٌ يَنْبَغى اَنْ يْعْمَلَ بِهِ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ. كَتَبَهُ فى سَنة 1261 ) .
مـخـفـى نـمـانـد كـه در اصـحـاب حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام در احـوال حـسـن بـن عـلى بـن فـضـال مـقـدارى از حـال فضل بن شاذان نيز ذكر شد.
شرح حال ابوتمام شاعر
سوم ـ ابوتمام حبيب بن اوس الطائى الامامى نجاشى :
و عـلامـه در ( خـلاصـه ) فـرمـوده كـه ابـوتـمـام امـامـى بـود و بـراى اهـل بيت شعر بسيار گفته و احمد بن الحسين نقل كرده كه نسخه كهنه اى را ديدم كه شايد در ايـام ابـوتمام يا قريب به آن نوشته شده بود و در آن قصيده اى بود از ابوتمام كه ذكـر كـرد در آن ائمه عليهم السلام را تا حضرت ابوجعفر جواد عليه السلام و تجاوز از آن حـضـرت نـكـرده ؛ زيـرا كـه در ايام آن حضرت وفات كرده و جاحظ در ( كتاب حيوان ) گفته كه حديث كرد مرا ابوتمام و او از رؤ ساى رافضه بود. انتهى .(117)
و بـالجـمـله : ابوتمام صاحب حماسه اوحد عصر خويش بوده در فصاحت و بلاغت ، گويند چهارده هزار ارجوزه از عرب از حفظ داشته و غير از قصايد و مقاطيع و او را در صناعت شعر مـحـلى مـنـيـع و مـرتـبـتـى رفـيـع اسـت و ابـراهـيـم بـن مـدبـر بـا آنـكـه از اهـل علم و معرفت و ادب بود از اشعار او چيزى حفظ نمى كرد چه آنكه او را دشمن مى داشت و گاهى او را سب و لعن مى كرد. روزى شخصى چند شعر از اشعار ابوتمام بدون نسبت به وى از بـراى ابـراهيم خواند ابراهيم را خوش آمد و فرزند خود را امر كرد كه آن اشعار را در پـشت كتابى بنويسد پس از آنكه آن اشعار نوشته شد بعضى گفتند: ايها الا مير! اين اشعار از ابوتمام است . ابراهيم چون اين بشنيد فرزند خود را گفت كه آن صفحه را پاره كـنـد، مـسـعـودى ايـن عـمـل را از ابـن مـدبـر نـپـسـنـدديـه ، فـرمـوده كـه ايـن عـمـل از او قـبـيـح است چه عاقل بايد اخذ فايده كند چه از دشمن باشد يا دوست ، از وضيع باشد يا شريف ، همانا از اميرالمؤ منين عليه السلام روايت شده كه فرموده :
( الْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذْ ضالَّتَكَ وَ لَوْ مِنْ اَهْلِ الشِّرْكِ ) .
و از بـزرجمهر حكيم نقل شده كه فرمود من از هر چيز صفت نيك او را اخذ كردم حتى از سگ و گـربـه و خـوك و غـراب ، گـفـتـند: از سگ چه آموختى ؟ گفت : الفت او را با صاحب خود و وفاء او را، گفتند از غراب چه آموختى ؟ گفت : شدت احتراز او و حذر او را، گفتند: از خوك چـه گـرفـتى ؟ گفت : بكور او را در حوائج خود، گفتند: از گربه چه اخذ كردى ؟ گفت : حـسـن نغمه و كثرت تملق او را در مسئلت .(118) و وفات كرد ابوتمام در ايام واثق سنه دويست و سى و يك در موصل . و ابونهشل بن حميد طوسى بر قبر او قبه اى بنا كرد.(119)
چـهـارم ـ ابـوالحـسـن عـلى بـن مـهـزيـار اهـوازى دورقـىّالا صل :
كـه جـلالت شـاءن و عـظـمـت قـدرش زيـاده از آن است كه ذكر شود، و از توقيعات شريفه حـضـرت جـواد عـليـه السـلام بـه او مـعـلوم مـى شـود چـه انـدازه ايـن مـعـظـم جليل الشاءن بوده در يكى از اين توقيعات است كه مرا مسرور كردى به آنچه ذكر كردى و هـمـيـشه مرا مسرور مى دارى ، خداوند مسرور سازد تو را به بهشت و راضى شود از تو به رضاى من ، و در توقيع ديگر است :
( وَ اَسـْئَلُ اللّهَ تـَعـالى اَنْ يـَحـْفَظَكَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْكَ وَ مَنْ خَلْفِكَ وَ فِى كُلِّ حالاتِكَ فَاَبْشِرْ فَاِنّى اَرْجُو اَنْ يُدْفَعَ اللّهُ عَنْكَ وَاللّهُ اَسْئَلُ اَنْ يَجْعَلَ لَكَ الْخَيْرَ الخ ) .
وَ فى تَوْقيع آخر:
( وَ اَمـّا مـا سـَئَلْتَ مـِنَ الدُّعـاءِ فـَاِنَّكَ بـَعـْدُ لَسـْتَ تـَدْرى كـَيـْفَ جَعَلَكَ اللّهُ عِنْدى وَ رَبَّمـاسَمَّيْتُكَ بِاسْمِكَ وَ نَسَبِكَ مَعَ كَثْرَةَ عِنا يَتِى بِكَ وَ مَحَبَّتى لَكَ وَ مَعْرِفَتى بِما اَنْتَ عَلَيْهِ فَاَذامَ اللّهُ لَكَ الْفَضْلَ ) .(120)
وَ فى توقيع آخَر:
( يـا عـَلِىُّ قـَدْ بـَلَوتـُكَ وَ خـَبـَرْتـُكَ فِى النَّصيحَةِ وَ الطّاعَةِ وَ الخِدْمَةِ وَ التَّوقيرِ وَ الْقِيامِ بِما يَجِبُ عَلَيْكَ فَلَوْ قُلْتُ اَنّى لَمْ اَرَمِثْلَكَ لَرَجَوْتُ اَنْ اَكُونَ صادِقا.(121)
اقـُولُ فـَتـَاَمَّلْ فـى تِلْكَ التَّوقيعاتِ الشّرَيفَةِ فَاِنَّ فيها غِنىً عَنِ التَّعَرُّضِ لِمَدْحِهِ فَاِنَّ مَدْحَ الاِمامِ اِمامِ كُلَّ مَدْحٍ وَ مَنْ تَصَدّى لِلْقَوْلِ بَعْدَةٌ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلْقَدْحِ ) .
و بـالجـمـله : در خبر است كه على بن مهزيار پدرش نصرانى بوده و اسلام آورده و گفته شد كه خود آن جناب نيز چنين بوده و خداوند او را هدايت فرموده و تفقه نمود. و روايت كرده از حـضـرت رضـا و جواد عليهما السلام و از خواص حضرت جواد عليه السلام گرديد تا آنكه از جانب آن حضرت وكالت پيدا كرد چنانچه از جانب حضرت هادى عليه السلام نيز در بـعـضـى از نـواحى وكالت داشته و توقيعات كه براى شيعه بيرون آمده در باب او به جز خير و خوبى چيز ديگر نبوده و سى و سه كتاب تصنيف فرموده . و عادت آن جناب بود كه چون آفتاب طلوع مى كرد و سر به سجده مى گذاشت سر بلند نمى كرد تا از براى هـزار نـفـر از برادران مؤ من خود دعا كند به آنچه كه براى خود دعا مى كرد و در جبهه اش از كـثـرت سـجده پينه بسته بود مثل زانوى شتر و اين على همان است كه در سنه دويست و بيست و شش در منزل ( قرعاء ) (122) آخر شب از رختخواب خود برخاست و بـيـرون رفـت وضو بگيرد مسواكى در دست داشت و مسواك مى كرد كه ناگاه ديد در سر مـسواك مانند آتش چيزى زبانه مى كشد و مثل خورشيد شعاع دارد دست بر آن گذاشت و ديد حرارت ندارد آيه شريفه ( الَّذى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الاَ خْضَرِ نارَا ) (123) تـلاوت كـرد و در فكر فرو رفت و چون به جاى خود برگشت رفقاى او محتاج به آتش بودند چون آن نور را ديدند خيال كردند كه على آتش براى ايشان آورده چون نزديك او شـدنـد ديـدنـد كه آتش آن حرارت ندارد و روشنايى آن گاهى خاموش مى گشت و گاهى شـعـله مـى كـشـيـد تا سه دفعه كه در آن مرتبه بالكليه خاموش ‍ شد چون در سر مسواك نگاه كردند ديدند ابدا اثرى از آتش و سوختگى يا سياهى در آن نيست چون خدمت على هادى عـليـه السـلام رسـيـد و حـكـايـت بـگـفـت حـضـرت در آن مـسـواك تـاءمـل نـمـود و فـرمـود كـه آن نـور بـوده و ايـن بـه واسـطـه مـيـل تـو بـه مـا اهـل بيت و اطاعت از براى من و پدران من بوده .(124) و ابراهيم بـرادر عـلى نـيـز از اجلاء است و روايت شده كه او از سفراء امام زمان عليه السلام بوده و محمّد پسر على بن مهزيار نيز ثقه و از اصحاب حضرت هادى عليه السلام است .
شرح حال شگفت انگيز ابن ابى عمير
پنجم ـ ثقة الا سلام محمّد بن ابى عمير است :
اسم ابى عمير، زياد بن عيسى و كنيه محمّد ابو احمد است و از موالى مهلب بن ابى صفره اسـت و اصـلش بـغـدادى و سـاكـن بـغـداد نـيـز بـوده و مـردى عـظـيـم المـنـزلة و جـليـل القـدر اسـت نـزد مـا و نزد مخالفين و از اصحاب اجماع است و عامه و خاصه تصديق وثـاقـت و جـلالت او را نـمـوده انـد و او اعـبـد و اورع مـردم بـود و او را افـضـل و افـقـه از يـونـس گـفـتـه انـد و حـال آنـكـه در فـقـه يـونـس ، از فضل بن شاذان روايت كنند كه مى گفت :
مـا نـَشـاء فـِى الاِسْلامِ رَجُلٌ مِنْ سائِرِ النّاسِ كانَ اَفْقَهَ مِنْ سَلْمانِ الْفارِسى رضى اللّه عنه وَ لانَشَاءَ بَعْدَهُ اَفْقَهَ مِنْ يُونُس بْنِ عَبْدِالرَّحْمنِ رضى اللّه عنه .
و ابـن ابـى عـمير درك خدمت حضرت كاظم و رضا و جواد عليهم السلام نموده و نود و چهار كـتـاب تصنيف كرده و محنت او در زمان رشيد و ماءمون بسيار بوده چه آنكه سالها او را حبس كـردنـد و تازيانه هاى بسيار زدند كه قضاونت كند و هم براى آنكه راهنمايى كند خليفه را بر شيعيان و اسامى ايشان را بگويد؛ زيرا كه او شيعيان عراق را مى شناخت و وقتى او را صد تازيانه زدند كه طاقتش تمام شد و نزديك شد كه نام ببرد شيعيان را كه صداى مـحـمـّد بن يونس بن عبدالرحمن را شنيد كه گفت : ( يامُحَمَّدَ بْنَ اَبى عُمَيْر اُذْكُرْ مَوْقِفَكَ بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ ) . لاجرم اسم نبرد و زياده از صد هزار درهم ضرر مالى به او رسيد و مدت چهار سال در زندان بماند.(125)
خـواهـرش كـتـابهاى او را جمع كرده در غرفه اى نهاده بود باران باريده و از دست رفته بود، لاجرم ابن ابى عمير حديث را از حفظ نقل مى كرد يا از آن نسخه هايى كه مردم از روى كـتـابـهـاى او پـيـش از تـلف شـدن نـوشـتـه بـودنـد، بـه هـمـيـن جـهـت اصـحـاب مـا بـه مراسيل او اعتماد دارند مراسيل او را در حكم مسانيد گرفته اند و خواهرانش ( سعيده ) و ( منّه ) نيز از روات محسوبند.
( وَ عَنْ كَشّى مُحَمَّدُ بْنُ اَبى عُمَيْرٍ اُخِذَ وَ حُبِسَ وَ اَصابَهُ مِنَ الْجَهْدِ وَ الضّيقِ اَمْرٌ عَظيمٌ وَ اُخـِذَ كـُلُّ شـَىْءٍ كانَ لَهُ وَ صاحِبُهُ الْمَاءْمُونُ وَ ذلِكَ بَعْدَ مَوْتِ الرِّضا عليه السلام وَ ذَهَبَتْ كـُتـُب ابـْنِ اَبـى عـُمَيْرِ فَلَمْ تُخَلَّصْ كُتُبُ اَحاديِثِهِ وَ كانَ يَحْفَظُ اَرْبَعينَ جِلْدا فَسَمّاهُ نَوادِرَ وَ لِذالِكَ تُؤْخَذُ اَحاديثُهُ مُنْقَطِعَةَ الاَ ساتيد ) .(126)
و هم روايت است كه در زمان رشيد، سندى بن شاهك به امر هارون او را صد و بيست چوب زد بـه جـهـت تشيع او پس او را در حبس افكند ابن ابى عمير صد و بيست و يك هزار درهم بداد تـا خـلاصـى يـافـت و وارد شـده كـه ابـن ابـى عـمـيـر متمول بوده و صاحب پانصد هزار درهم بوده .(127)
و شيخ صدوق روايت كرده از ابوالوليد از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت : ابن ابى عمير بزاز بوده و از مردى ده هزار درهم طلب داشت پس مالش تمام گشت و فقير شد پس آن مـردى كـه مـديـون او بـود خـانه اى داشت به ده هزار درهم بفروخت و پولش را براى ابن ابى عمير برد، چون به در خانه او رسيد و در را كوبيد ابن ابى عمير بيرون شد آن مرد پـولها را تسليم او نمود و گفت : اين طلب تو است آورده ام . ابن ابى عمير پرسيد كه از كـجـا تـحـصيل اين مال نمودى ؟ آيا به ارث به تو رسيد يا كسى به تو بخشيد؟ گفت : هـيـچـكـدام نـبوده بلكه خانه ام را فروخته ام براى قضاى دين خود، ابن ابى عمير فرمود: حـديـث كـرد مـرا ذريـح مـحـاربـى از حـضرت صادق عليه السلام كه فرمود: ( لايَخْرُجُ الرَّجُلُ عَنْ مسْقَطِ رَاءْسِهِ بِالدَّيْن ) ؛ يعنى انسان به جهت دين ترك خانه خود نمى كند. پـس فـرمـود: ايـن پـولهـا را بـردار مـن حـاجـت بـه چـنـيـن پـولى نـدارم و حال آنكه به خدا قسم است كه فعلا محتاج به يك درهم مى باشم و از اين پولها يك درهم قبول نخواهم نمود.(128)
از فـضـل بـن شـاذان روايـت شـده كـه وقتى داخل عراق شدم شخصى را ديدم كه با رفيقش عـتـاب مـى كـرد و مـى گـفـت : تـو مـردى مـى بـاشـى صـاحـب عـيال و محتاجى به كسب و كار و با اين حال سجده طولانى به جا مى آورى و من مى ترسم بـه سبب طول سجده چشمان تو نابينا شود و از كار بيفتى و از اين نحو كلمات در نصيحت او بـسـيـار بـگف آخرالا مر رفيقش با وى گفت كه چه بسيار عتاب كردى واى بر تو اگر بـنـا بـود طـول سـجـده باعث كورى شود بايد ابن ابى عمير رضى اللّه عنه نابينا شده بـاشـد چـه او بـعـد از نـمـاز فـجـر سـر بـه سـجـده شـكـر مـى گـذاشـت و وقـت زوال سر از سجده بر مى داشت .(129)
و شيخ كشى روايت كرده كه فضل بن شاذان به نزد ابن ابى عمير آمد و او در سجده بود و سـجـده را بـسـيـار طـول داد چـون سـر از سـجـده بـرداشـت و طـول سـجـده او را مـذكـور سـاخـتـنـد، گـفـت : اگـر سـجـود جـمـيـل بـن دراج را مـى ديـديـد سـجـود مـرا طـويـل نـمـى شـمـرديـد و گفت : روزى به نزد جـمـيـل رفـتـم و او سـجـده را بـسـيـار طـول داد چـون سـر بـرداشـت مـن گـفـتـم كه سجده را طـول داديـد، گـفـت اگـر طـول سـجـده مـعـروف بـن خـربـوذ را مـى ديـدى سـجـده مـرا سهل مى شمردى .(130)
از مـلاحـظـه ايـن دو خـبـر مـعـلوم مـى شـود كـه ابـن ابـى عـمـيـر بـه طول سجده كه غايت خضوع و منتهاى عبادت و اقرب حالات بنده است و به نزد پروردگار و اشـد اعـمـال بـر ابـليـس اسـت مـعـروف و مـحـل تـوجـه بـوده و ابـن ابـى عـمـيـر در ايـن عـمـل اقـتـدا كـرده بـود به امام زمان خود حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ؛ ( فَاِنَّهُ عـليـه السـلام كـانَ حـَليـفَ السَّجـْدَةِ الطَّويـلَةِ وَ الدُّمـُوعِ الْغـَزيـرَةِ وَ الْمـُناجاتِ الْكَثيرَةِ وَ الضَّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ ) .
چنانچه فقه و حديث و علم و اخلاق او از بركات اين خانواده بود.
هر بوى كه از مشك و قرنفل شنوى

از دولت آن زلف چو سنبل شنوى

شرح حال محمّد بن سنان
ششم ـ محمّد بن سنان ابوجعفر الزاهرى :
كـلمـات علما در باب او مختلف است غايت اختلاف حتى از شخص واحد، شيخ مفيد رحمه اللّه او را در ( ارشـاد ) از خـواص و ثـقـات حـضـرت كـاظـم عـليـه السـلام و از اهـل ورع و فـقـه و عـلم ، از شـيـعه آن حضرت نوشته (131) و در رساله ديگر خـود، او را مـطـعـون شـمـرده و شـيـخ الطـائفـه در ( فـهـرسـت ) و ( رجـال ) او را ضعيف شمرده و در ( كتاب غيبت ) در ذكر ممد و حين از خواص ائمه عـليهم السلام او را تعداد نموده چنانچه فرموده : و از ممدوحين حمران بن اعين است تا آنكه فـرمـوده و از جـمـله ايـشـان اسـت بـنـا بـه روايـتـى كـه ابـوطـالب قـمـى نـقـل فـرمـوده كـه گـفـت داخـل شـدم بر حضرت جواد عليه السلام در آخر عمرش شنيدم كه فـرمود: جزا دهد خداوند صفوان بن يحيى و محمّد بن سنان و زكريا بن آدم و سعد بن سعد را از مـن جـزاى خير، پس به تحقيق كه وفا كردند از براى من . و نيز شيخ فرموده : و اما مـحـمّد بن سنان پس به درستى كه روايت شده از على بن حسين بن داود كه گفت شنيدم كه حضرت جواد عليه السلام ذكر فرمود محمّد بن سنان را به خير و فرمود: ( رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ بِرِضائى عَنْهُ فَما خالَفَنى وَ ما خالَفَ اَبى قَطُّ ) .(132)
و آيـة اللّه عـلامـه رحـمـه اللّه در ( خلاصه ) در او توقف فرموده و در ( مختلف ) فـرمـوده : قَدْ بَيَّنّا رُجُحانَ الْعَمَلِ بِرَوايَةِ مُحَمَّدِ بْنِ سِنانٍ. و سيد بن طاوس رحمه اللّه در ( فلاح السائل ) فرموده : شنيدم از كسى كه ذكر مى كرد طعن بر محمّد بن سنان را و شايد او واقف نشده مگر بر طعن او و مطلع نگشته بر تزكيه و ثنايى كه او از بـراى او اسـت و هـمچنين احتمال هست در بيشتر از طعنها پس ‍ ذكر فرموده مدائح او را و آنكه مـعـجـزه حـضـرت جـواد عـليـه السـلام در او ظاهر شد چه آنكه او نابينا بود و مسح كرد آن حضرت چشم او را به او رد شد چنانكه در فصل معجزات حضرت جواد عليه السلام خبرش مذكور شد و هم روايتى نقل كرده كه اِنَّهُ كانَ مُتَقَشِّفا مُتَعَبِّدا.(133)
و بالجمله : در محمّد بن سنان علما كلام را بسط داده اند، هركه طالب است رجوع نمايد به ( رجـال كـبـيـر ) و ( تـعـليـقـه ) و ( رجـال سـيـد اجـل عـلامـه بـحرالعلوم ) و ( خاتمه مستدرك ) شيخ مرحوم ؛ چه اين مـخـتـصـر را مـقـام آن نـيـسـت . گـويـنـد كـه بـعـضـى از عـارفـيـن تـفـاءل زد بـه كـتاب اللّه مجيد براى استعلام حال محمّد بن سنان اين آيه به نظرش آمد: ( اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ) .(134)
و نـسب محمّد بن سنان رضى اللّه عنه منتهى مى شود به زاهر مولى عمرو بن الحمق كه در كربلا شهيد شد، به اين نحو محمّد بن الحسن (135) بن سنان بن عبداللّه بن زاهـر و در تـرجـمـه زاهـر، بـه آن اشـارات رفـت در مـجـلد اول و در مـيـان اولاد و احـفاد محمّد جمله اى از راويان احاديث مى باشند از جمله ابوعيسى محمّد بن احمد بن محمّد بن سنان است كه از مشايخ شيخ صدوق است .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:29 pm

بـاب دوازدهم : در تاريخ امام عاشر وبدر باهر ابوالحسن الثالث مولانا الهادى امام على نقى عليه السلام
ودر آن چند فصل است :


فصل اول : در تاريخ ولادت واسم وكنيت امام على النقى عليه السلام است

اشهر در ولادت آن حضرت آن است كه در نيمه ذى حجه سنه دويست ودوازده در حوالى مدينه در مـوضـعى كه آن را ( صريا ) گويند، آن بزرگوار دنيا را به نور خود روشن فـرمـود ولكـن بـه روايـت ابـن عـياش ولادت آن حضرت در دوم رجب يا پنجم آن واقع شده . والده مـعـظـمه جليله اش سمانه مغربيه است ومعروف است به سيده . ودر ( جنات الخلود ) اسـت كـه آن مـخـدره هـمـيـشـه روزه سـنـتـى داشـتـى ودر زهـد وتـقـوى مـثـل ومـانـنـد نـداشـت . ودر ( درّالنـظـيـم ) اسـت كـه كـنـيـه آن مـخـدره ام الفـضـل بـوده ومـحـمـّد بـن فـرج وعـلى بـن مـهزيار روايت كرده اند از حضرت هادى عليه السـلام كـه فـرمـود: مـادرم عـارفـه اسـت بـه حـق مـن واواز اهـل بـهـشـت اسـت نـزديـك نـمـى شـود بـه اوشيطان سركش ونمى رسد به اومكر جبار عنيد وخـداونـد اورا نگهبان وحافظ است وتخلف نمى كند از امهات صديقين و صالحين .(1)
اسـم شـريف آن جناب على بود وكنيت ابوالحسن وچون حضرت امام موسى وامام رضا عليهما السـلام را نـيـز ابـوالحـسـن مـى گـفـتـند از جهت تعيين ، آن جناب را ابوالحسن الثالث مى گـويـنـد چـنانچه حضرت امام رضا عليه السلام را ابوالحسن الثانى وگاهى هم مكان يا هادى يا عسكرى ذكر مى كنند چنانچه اهل حديث مى دانند و مشهورترين القاب آن حضرت نقى وهادى است . وگاهى آن حضرت را نجيب و مرتضى وعالم وفقيه وناصح وامين ومؤ تمنوطيب ومـتوكل مى گفتند ولكن لقب اخير را آن حضرت مخفى مى كرد واصحاب خود را فرموده بود از ايـن لقـب اعـراض ‍ كـنـيـد بـه جـهـت آنـكـه لقـب خـليـفـه مـتـوكـل عـلى اللّه بـود در آن زمـان . وچـون آن جـنـاب و فرزندش امام حسن عليه السلام در سـامـره سـكـنـى فـرمـودنـد در مـحـله اى كـه ( عـسـكـر عـ( نام داشت از اين جهت اين هر دوبـزرگـوار را نـسـبـت بـه آن مـكـان داده و عـسـكـرى مـى گـفـتـنـد، ودر شمايل آن حضرت گفته اند كه آن جناب متوسط القامة و مرطوبى بود وروى سرخ وسفيد وگـونـه هـاى انـدك بـرآمده وچشمهاى فراخ و ابروهاى گشاده وچهره دلگشا داشت ، ونقش نـگـين آن جناب ( اللّهُ رَبّى وَ هُوَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ ) بوده ، وانگشتر ديگرى داشت كه نقشش اين بود. ( حِفْظُ الْعُهُودِ مِنْ اَخْلاقِ الْمَعْبُودِ ) .(2)
سـيـد بـن طـاوس روايـت كـرده از جـنـاب عـبـدالعـظيم حسنى كه حضرت امام محمّد تقى عليه السلام اين حرز را براى پسرش حضرت امام على نقى عليه السلام نوشت در وقتى كه آن حـضـرت كـودك بوده ودر گهواره جاى داشت وتعويذ مى كرد آن حضرت را به اين تعويذ وامر مى كرد اصحاب خود را به آن وآن حرز اين است :
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ لاحَوْلَ وَ لاقُوّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِّىِ الْعَظيمِ اللّهُمَ رَبَّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوح الخ ) .(3)
وتمام آن در ( مهج الدعوات ) است . وتسبيح آن حضرت :
( سـُبـْحـان مـَنْ هـُوَ دائمٌ لايـَسـْهـُو، سـُبْحانَ مَنْ هُوَ قائمٌ لايَلْهُوْ، سُبْحانَ مَنْ هُوَ غَنِىٌ لايَفْتَقِرُ، سُبْحانَ اللّهِ وَ بِحَمْدِهِ ) .(4)


فـصـل دوم : در بـيـان مـخـتصرى از فضايل ومناقب ومكارم اخلاق امام على نقى عليه السلام است
واكتفا مى شود به چند خبر:


آب گرم وآماده وضو
اول ـ شـيـخ طـوسـى از ( كافور خادم ) روايت كرده كه گفت : حضرت امام على نقى عـليـه السـلام فـرمـود بـه مـن كـه فـلان سـطـل را در فـلان مـحـل بـگـذار كه من وضو بگيرم از آن براى نمازم وفرستاد مرا پى حاجتى وفرمود چون بـرگـشـتى سطل را بگذار كه مهيا باشد براى وقتى كه من خواستم آماده نماز شوم . پس آن حـضـرت بـر قـفـا خـفـت تـا خـواب كـنـد ومـن فـراموش كردم كه فرمايش حضرت را به عمل آورم وآن شب ، شب سردى بود، پس يك وقت ملتفت شدم كه آن حضرت برخاسته براى نـمـاز ويـادم آمـد كـه مـن سـطـل آب را نـگـذاشـتـم در آن مـحـل كـه فـرموده بود. پس از جاى خود دور شدم از ترس ملامت آن حضرت ومتاءلم بودم از جـهـت آنـكـه آن حـضـرت بـه تـعـب ومـشـقـت خـواهـد افـتـاد بـراى تـحـصـيـل آن سـطل آب ، ناگاه مرا ندا كرد نداء غضبناك ، من گفتم : انا للّه چه عذر آورم ؟ بـگـويم فراموش كردم چنين كارى را و چاره اى نديدم از اجابت آن حضرت ، پس رفتم به خدمتش به حال رعب وترس ، فرمود: واى بر توآيا ندانستى رسم وعادت مرا كه من تطهير نـمـى كـنـم مـگـر بـه آب سـرد، بـراى مـن آب گـرم نـمـودى ودر سـطـل كـردى . گـفـتـم : بـه خـدا سـوگـنـد كـه مـن نـه سـطـل را در آنجا گذاشتم ونه آب در آن كردم ، فرمود: اَلْحَمْدُللّهِ به خدا قسم كه ما ترك نخواهيم كرد رخصت خدا راورد نخواهيم كرد عطاى اورا، حمد خداوندى را كه قرار داد ما را از اهـل طـاعـتـش وتـوفـيق داد ما را به اعانت نمودن از براى عبادتش ، همانا پيغمبر صلى اللّه عـليـه وآله وسـلم فـرمـود كـه خـداونـد غـضـب مـى كـن بـر كـسـى كـه قبول نكند رخصتش را.(5)
احترام مخالفان به امام هادى عليه السلام
دوم ـ ونيز شيخ روايت كرده به متوكل گفتند: هيچ كس چنان نمى كند كه توبا خود مى كنى در بـاب عـلى بـن مـحـمـّد تـقـى ؛ زيـرا كـه هـر وقـت [بـه ] مـنزل تووارد مى شود هركس كه در سراى است اورا خدمت مى كند به حدى كه نمى گذارند كـه پـرده بـلند كند ودر را باز كند وچون مردم اين را بدانند مى گويند اگر خليفه نمى دانـسـت اسـتحقاق اورا از براى اين امر اين نحورفتار با اونمى نمود بگذار اورا وقتى كه داخـل خـانـه مى شود خودش پرده را بلند كند وبرود همچنان كه سايرين مى روند وبه او برسد همان تعبى كه به سايرين مى رسد. متوكل فرمان داد كه كسى خدمت نكند على نقى عـليـه السـلام را واز جـلواوپـرده را بـلنـد نـكـنـد ومـتـوكـل بـسيار اهتمام داشت كه از خبرها ومـطـالبـى كـه در مـنزلش واقع شده مطلع شود لاجرم كسى را گماشته بود كه خبرها را بـراى اومـى نـوشـت پـس نـوشـت آن مـرد بـه مـتـوكـل كـه عـلى بـن محمّد عليه السلام چون داخـل خانه شد كسى پرده را از جلوبلند نكرد لكن بادى وزيد به حدى كه پرده را بلند كـرد وآن حـضـرت بـدون زحـمـت داخـل شـد. مـتـوكل گفت مواظب باشند وقت بيرون رفتنش را. ديـگـربـاره آن گـماشته متوكل نوشت كه بادى بر خلاف باد اولى وزيد وپرده را بلند كـرد كـه آن حـضـرت بـدون تـعـب بيرون رفت . متوكل ديد كه در اين كار فضيلت حضرت ظـاهـر مـى شـود فـرمـان داد كـه بـه دسـتـور سـابـق رفـتـار كـنـيد وپرده از پيش اوبلند كنيد.(6)
احترام بى اختيار
سـوم ـ امـين الدّين طبرسى از محمّد بن حسن اشتر علوى روايت كرده كه گفت : من و پدرم بر در خـانـه مـتـوكـل بـوديـم ومـن در آن وقـت كـودك بـودم وجـمـاعـتـى از طـالبـيـيـن و عـباسيين وآل جعفر حضور داشتند وما واقف بوديم كه حضرت ابوالحسن على هادى عليه السلام وارد شـد تـمـامـى مـردم بـراى اوپـيـاده شـدنـد تـا آنـكـه حـضـرت داخـل خـانـه شـد. پـس بـعضى از آن جماعت به بعضى ديگر گفتند كه ما چرا پياده شديم بـراى ايـن پسر نه اواز ما شرافتش بيشتر است ونه سنش زيادتر است ، به خدا سوگند كه براى اوپياده نخواهيم شد. ابوهاشم جعفرى گفت : به خدا كه وقتى اورا ببينيد براى اوپـيـاده خـواهـيـد شـد در حالى كه خوار باشيد. پس زمانى نگذشت كه آن حضرت تشريف آوردنـد چـون نـظـر ايـشـان بر آن حضرت افتاد تمامى براى اوپياده شدند ابوهاشم به ايـشـان فـرمـودنـد: آيـا شـمـا نـگـفـتـيد كه ما پياده نمى شويم براى او چگونه شد پياده شـديـد؟! گـفـتـند: به خدا سوگند كه نتوانستيم خوددارى كنيم تا بى اختيار پياده شديم .(7)
سلمانى حضرت آدم عليه السلام در حج
چـهـارم ـ شـيـخ يـوسـف بـن حاتم شامى در ( درّالنظيم ) وسيوطى در ( درّالمنثور ) از ( تاريخ خطيب ) نقل كرده از محمّد بن يحيى كه گفت : روزى يحيى بن اكثم در مـجـلس واثـق باللّه خليفه عباسى سؤ ال كرد در وقتى كه فقها حاضر بودند كه كى تـراشـيـد سـر آدم عـليه السلام را هنگامى كه حج كرد؟ تمامى مردم از جواب عاجز ماندند. واثـق گـفـت كـه مـن حـاضـر مـى كـنـم كـسـى را كـه جـواب ايـن سـؤ ال را بگويد، پس فرستاد به سوى حضرت هادى عليه السلام وآن جناب را حاضر كرد، پـس پرسيد كه يا اباالحسن خبر بده ما را كه كى تراشيد سر آدم عليه السلام را وقتى كـه حـج مـى گذاشت ؟ فرمود: سؤ ال مى كنم از تويا اميرالمؤ منين عليه السلام كه مرا از ايـن سـؤ ال عـفـونـمـايـى ، گـفـت : قـسـم مـى دهـم تـورا كـه جـواب بـگـويـى . فـرمـود: الحال كه قبول نمى كنى ، پس به درستى كه پدرم خبر داد از جدم از پدرش از جدش ‍ كه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليه وآله وسلم فرمود كه براى تراشيدن سر آدم عليه السلام جبرئيل ماءمور شد ياقوتى از بهشت آورد وبه سر ماليد موهاى سرش ريخت وبه هرجا كه روشنى آن ياقوت رسيد آنجا حرم گرديد.(8)
تدبير براى رفع مشكل مؤ من
پـنـجـم ـ شـيخ اربلى روايت كرده كه حضرت هادى عليه السلام روزى از سرّ من راءى به قـريـه اى بـيـرون رفـت بـراى مـهـمـى كـه روى داده بود براى آن حضرت ، پس مردى از عـربـهـا بـه طـلب آن حـضـرت بـه سـرّ من راءى آمد. گفتند: با وى كه حضرت به فلان قريه رفته آن عرب به قصد آن حضرت به آن قريه رفت . چون به خدمت آن جناب رسيد حضرت از اوپرسيد: چه حاجت دارى ؟ گفت : من مردى مى باشم از عربهاى كوفه از متمسكين بـه ولاء جـدت حـضرت اميرالمؤ منين عليه السلام وعارض شده مرا دينى سنگين كه سنگين كـرده مـرا حـمـل آن ونـديـدم كسى را كه قضا كند آن را جز تو، حضرت فرمود: خوش باش وشـاد بـاش . پس آن مرد را فرود آورد. پس چون صبح گرديد حضرت به آن مرد فرمود كه من حاجتى به تودارم وتورا به خدا كه خلاف حاجت من ننمايى ، اعرابى گفت : مخالفت نمى كنم . پس نوشت آن حضرت ورقى به خط خود واعتراف كرد در آن كه بر آن حضرت است كه به اعرابى دهد مالى را و تعيين كرده بود آن را در آن ورقه واندازه آن به قدرى بـود كـه زيـادتر بود از دينى كه او داشت وفرمود كه بگير اين خط را پس در وقتى كه رسـيـديم به سرّ من راءى بيا نزد من در وقتى كه نزد من جماعتى از مردم باشند ومطالبه كـن ايـن وجه را از من ودرشتى كن بر من در مطالبه وتورا به خدا كه خلاف اين نكنى . آن عرب گفت : چنين كنم و گرفت خط را پس وقتى كه حضرت به سرّ من راءى رسيد وحاضر شـدنـد نزد آن حضرت جماعت بسيارى از اصحاب خليفه وغير ايشان ، آن مرد آمد وآن خط را بيرون آورد ومطالبه كرد وبه همان نحوكه حضرت اورا وصيت فرموده بود رفتار كرد. حـضـرت بـه نـرمـى ومـلايـمت با تكلم كرد وعذر خواهى نمود ووعده داد كه وفا خواهم كرد وتورا خوشدل خواهم ساخت . اين خبر به متوكل رسيد امر كرد كه سى هزار درهم به سوى آن حضرت حمل كنند چون آن پولها به آن حضرت رسيد گذاشت تا آن مرد آمد، فرمود: اين مـالهـا را بـگـيـر وديـن خـود را ادا كـن ومـابـقـى آن را خـرج اهـل وعـيـال خـود كـن ومـا را مـعـذور دار. اعـرابـى گـفـت : يـابـن رسـول اللّه ! بـه خـدا سـوگـنـد كـه آرزوى مـن در كـمـتـر از ثـلث ايـن مـال بـود ولكـن ) اَللّهُ اَعـْلَمُ حـَيـْثُ يـَجـْعـَلُ رِسـالَتـَهُ ) وگـرفـت آن مال را ورفت .(9)
ايثار شگفت انگيز حضرت خضر عليه السلام
مـؤ لف گـويد: اين منقبت از آن حضرت شبيه است به آنچه كه از جناب خضر عليه السلام روايـت شـده وآن روايـت چـنـيـن اسـت كـه ديـلمـى در ( اعـلام الدّيـن ) نـقل كرده از ابى امامه كه حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله و سلم فرمود به اصحاب خـود آيـا خـبـر نـدهـم شـمـا را از خـضـر؟ گـفـتـنـد: آرى يـا رسـول اللّه . فـرمـود: وقـتـى راه مـى رفـت در بـازارى از بـازارهـاى بـنـى اسـرائيـل نـاگاه چشم مسكينى به اوافتاد پس گفت : تصدق كن بر من خداوند بركت دهد در تـو، خـضـر گـفـت : ايـمان آوردم به خداوند هرچه خداى تقدير فرمود مى شود، در نزد من چـيـزى نـيـست كه به تودهم . مسكين گفت : قسم مى دهم به وجه خدا كه تصدق كنى بر من كـه مـن مى بينم خير را در رخساره توواميد دارم خير را در نزد تو، خضر گفت : ايمان آوردم بـه خـداونـد بـه درسـتـى كه سؤ ال كردى از من به وسيله امرى بزرگ ، نيست در نزد من چـيـزى كـه بـدهـم آن را بـه تـومـگر اينكه بگيرى من را وبفروشى . مسكين گفت : چگونه راسـت مـى آيـد ايـن ؟ خـضـر گـفـت : سـخـن حـق مـى گـويـم بـه تـوبـه درسـتـى كـه سـؤ ال كردى از من به امرى بزرگ ، سؤ ال كردى از من به وجه رب من پس بفروشى مرا. پس اورا پـيـش انـداخـت به سمت بازار وبه چهارصد درهم فروخت . پس مدتى در پيش ‍ مشترى مـانـد كـه اورا بـه كارى وانمى داشت ، پس خضر گفت : تومرا خريدى به جهت خدمت كردن پـس بـه كـارى مـن را فرمان ده ، گفت : من ناخوش دارم كه تورا به زحمت اندازم زيرا كه توپيرى وبزرگ . گفت به تعب نخواهى انداخت يعنى هرچه بگويى قادرم بر آن ، گفت : پـس بـرخـيز واين سنگها را نقل كن . وكمتر از شش نفر در يك روز نمى توانستند آنها را نـقـل كـنـنـد، پـس بـرخـاسـت در هـمـان سـاعـت آن سـنـگـهـا را نقل كرد. پس آن مرد گفت : ( اَحْسَنْتَ وَ اَجْمَلْتَ ) ! كار نيكوكردى وطاقت آوردى چيزى را كه احدى طاقت نداشت .
پس براى آن مرد سفرى روى داد پس به خضر، گفت : گمان مى كنم شخص امينى هسى پس جانشين من باش براى من ونيكوجانشينى كن ومن خوش ندارم كه تورا به مشقت اندازم ، گفت : بـه مـشـقـت نمى اندازى ، مرد گفت : قدرى خشت بزن براى من تا برگردم پس آن مرد به سـفـر رفـت وبـرگـشـت وخـضـر بـراى اوبناى محكمى كرده بود. پس آن مرد به اوگفت از تـوسؤ ال مى كنم به وجه خداوند كه حسب توچيست وكار توچون است ؟ خضر فرمود: سؤ ال كـردى از مـن بـه امـر عـظـيـمـى بـه وجـه خـداون عـز وجل ووجه خداوند مرا در بندگى انداخته اينك به توخبر دهم ، من آن خضرم كه شنيده اى ، مـسـكـيـنـى از مـن سـؤ ال كـرد چـيـزى نـبـود نـزد مـن بـه اودهـم پـس سـؤ ال كـرد از مـن بـه وجـه خداوند عز وجل ، پس خود را در قيد بندگى اودرآوردم ومرا فروخت وبـه تـوخـبـر دهـم ، هـر كـس كـه از اوسـؤ ال كـنـنـد بـه وجـه خـداونـد عـز وجـل پـس ‍ رد كـند سائل را وحال آنكه قادر است بر آن ، مى ايستد روز قيامت ونيست در روى اوپوست وگوشت وخون جز استخوان كه مضطرب است وحركت مى كند. مرد گفت : تورا به مـشـقـت انداختم ونشناختم ، فرمود كه باكى نداشته باش نگاه داشتى من را واحسان كردى ، گـفـت پـدر ومادرم فداى توحكم كن در اهل ومال من آنچه خداوند بر تومكشوف نموده ، يعنى در ايـنـجـا باش وهرچه خواهى بكن يا تورا مختار كنم هرجا كه خواهى بروى ، فرمود: مرا رهـا كـن تـا عـبـادت كنم خداوند را، چنين كرد. پس خضر فرمود: حمد مر خدايى را كه مرا در بندگى انداخت آنگاه مرا نجات داد.(10)
لشكر امام هادى عليه السلام
شـشـم ـ قـطـب راوندى روايت كرده كه متوكل يا واثق يا يكى ديگر از خلفاء امر كرد عسكر خـود را كـه نـود هزار بودند از اتراك كه در سرّ من راءى بودند كه هر كدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر كنند ودر ميان بيابان وسيعى در موضعى روى هم بريزند، ايشان چـنـيـن كـردنـد وبـه مـنـزله كـوه بـزرگـى شـد واسـم آن را تل مخالى (11) نهادند. آنگاه بالاى آن رفت وحضرت امام على نقى عليه السلام را نـيـز بـه آنـجـا طـلبيد وگفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده كنى لشكرهاى مرا، وامر كـرده بـود لشـكـريـان را كـه بـا زيـنت واسلحه تمام حاضر باشند وغرضش آن بود كه شـوكـت واقـتـدار خـود را بـنـمـايـد تـا مـبـادا آن حـضـرت يـا يـكـى از اهـل بـيـت اواراده خـراج بـر اونـمـايـد. حـضـرت فرمود: مى خواهى من نيز لشكر خود را بر تـوظـاهـر كـنـم ؟ گـفت : بلى ، پس حضرت دعا كرد وفرمود: نگاه كن ! چون نظر كرد ديد مابين آسمان وزمين از مشرق ومغرب پر است از ملائكه وتمام شاكى السلاح بودند! خليفه چـون ديـد او را غـش عـارض شـد چـون به هوش آمد حضرت فرمود: ما به دنياى شما كارى نـداريـم مـا مـشـغـول به امر آخرت مى باشيم بر توباكى نباشد از آنچه گمان كرده اى يـعـنـى اگـر گـمـانـت آن اسـت كـه مـا بـر تـوخـروج مـى خـواهـيـم بـكـنـيـم از ايـن خيال راحت باش ما اين اراده را نداريم .(12)
استحباب روزه چهار روز سال
هفتم ـ شيخ طوسى وديگران روايت كرده اند از اسحاق بن عبداللّه علوى عريضى كه گفت : اخـتـلاف شـد مـابـيـن پدرم وعموهايم در ميان چهار روزى كه مستحب است روزه گرفتن آن در سال ، پس سوار سدند ورفتند خدمت حضرت على نقى عليه السلام ودر آن هنگام آن حضرت در ( صريا ) مقيم بود پيش از آنكه به سرّ من راءى رود. پس از آنكه ايشان خدمت آن جـنـاب رسـيـدنـد آن حـضـرت فـرمـود: آمـده ايـد كـه از مـن سـؤ ال كـنـيـد از ايـامـى كـه در سـال روزه اش مـستحب است ؟ گفتند: بلى ! ما نيامديم مگر براى تـعـيـيـن ايـن مـطـلب . فـرمـود: آن چـهـار روز يـكـى هـفـدهـم ربـيـع الا ول است وآن روزى است كه روزى خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم در آن متولد شده ، وديگر روز بـيـسـت وهـفـتـم رجـب اسـت وآن روزى اسـت كـه مـبـعـوث شـده در آن روز رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم ، وسوم روز بيست وپنجم ذى القعده است وآن روزى است كه در آن روز زمين پهن شده است ، وچهارم روز هيجدهم ذى حجه است وآن روز غدير است .(13)
فضايل وخصلت هاى امام هادى عليه السلام
هـشـتـم ـ قـطـب راونـدى گفته كه در حضرت على بن محمّد هادى عليه السلام جمع شده بود خـصـال امـامـت وكـامـل شـده بـود در آن حـضـرت فـضـل وعـلم وخصال خير و تمامى اخلاق آن حضرت خارق از عادت بود مانند اخلاق پدران بزرگوارش وشب كه داخل مى شد رومى كرد به قبله ومشغول به عبادت مى گشت وساعتى از عبادت باز نمى ايستاد وبر تن نازنينش جبه اى بود از پشم وسجاده اش بر حصيرى بود.(14) واگر ما ذكر كنيم محاسن شمايل آن جناب را كتاب طولانى مى شود. صاحب ( جنات الخلود ) گفته كه آن حضرت متوسط القامة بود وروى مباركش سرخ وسفيد وچشمهايش فـراخ وابـروهـايـش گـشـاده وچـهـره اش ‍ دلگـشـا، هـر كـه غـمـيـن بـودى بر روى مباركش نـگـريـسـتـى غـمـهـا زايـل شدى ، ومحبوب القلوب وصاحب هيبت بودى وهرچند دشمن به وى بـرخـوردى تـمـلق نـمـودى و پـيوسته لب مباركش در تبسم وذكر خدا بودى ودر راه رفتن گـامـهـا را كـوچـك گـذارده پـياده رفتن بر آن حضرت دشوار بود واكثر در راه رفتن بدن مباركش عرق كردى .(15)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:31 pm

فصل سوم : در دلايل ومعجزات امام على نقى عليه السلام است
اكتفا مى كنيم به ذكر چند خبر:


نگين گرانبها
اول ـ در ( اءمـالى ) ابن الشيخ از منصورى وكافور خادم مروى است كه در سرّ من ر.ى حـضـرت هـادى عـليـه السـلام همسايه اى دات كه اورا يونس نقاش ‍ مى گفتند وبيشتر اوقـات خـدمت آن حضرت مى رسيد وآن جناب را خدمت مى نمود. يك روز وارد شد خدمت آن جناب در حـالتـى كـه مـى لرزيـد وعـرض كـرد: اى سـيـد مـن ! وصـيـت مـى كـنـم كـه بـا اهل بيت من خوب رفتار كنى ، حضرت فرمود: مگر چه خبر است ؟ وتبسم مى كرد. عرض كرد كه موسى بن بغا يك نگينى به من داد كه آن را نقش كنم وآن نگين از خوبى قيمت نداشت من چـون خـواسـتم آن نگين را نقش كنم شكست و++دوقسمت شد وروز وعده فردا است وموسى بن بغا [يا] مر
ا هزار تازيانه مى زند
+++ يـا خـواهـد كـشـت . حـضـرت فـرمـود: ايـنـك بـروبـه منزل خود تا فردا شود همانا چيزى نخواهى ديد مگر خوبى . روز ديگر صبحگاهى خدمت آن حـضـرت رسـيـد عرض كرد پيك موسى به جهت نگين آمده است . فرمود: برونزد اونخواهى ديـد جـز خـيـر وخـوبـى . آن مـرد ديـگـربـاره گـفـت كـه الحـال مـن نزد او روم چه بگويم ؟ حضرت فرمود: توبرونزد اووگوش كن چه با تومى گـويـد هـمـانـا جـز خـوبـى چـيـز ديـگر نخواهد بود. مرد نقاش رفت وبعد از زمانى خندان بـرگـشـت و عرض كرد: اى سيد من ! چون رفتم نزد موسى مرا گفت : جوارى من در باب آن نگين با هم مخاصمت كردند آيا ممكن مى شود كه اورا دونصف كنى تا دونگين شود كه نزاع ومـخـاصـمـه آنـهـا بر طرف شود. حضرت چون اين بشنيد خدا را حمد كرد و فرمود: چه در جواب اوگفتى ؟ گفت : گفتم مرا مهلت بده تا فكرى در امر آن كنم ، حضرت فرمود: خوب جواب گفتى .(16)
نعمت ايمان وعافيت
دوم ـ شـيـخ صـدوق در ( اءمـالى عـ( از ابوهاشم جعفرى روايت كرده كه گفت : وقتى فـقـر وفاقه بر من شدت كرد خدمت حضرت امام على نقى عليه السلام شرفياب شدم پس مرا اذن داد پس چون نشستم فرمود: ابوهاشم ! كدام نعمتهاى خدا را كه به توعطا كرده مى تـوانـى ادا وشـكر آن كنى ؟ ابوهاشم گفت ندانستم چه جواب گويم ، پس خود آن حضرت ابـتـدا كـرد فـرمود: ايمان را روزى توكرد پس حرام كرد به سبب آن بدن تورا بر آتش وروزى كرد تورا عافيت تا اعانت كرد تورا بر طاعت وروزى كرد تورا قناعت پس حفظ كرد تـورا از ريـخـتـن آبـرويت ، اى ابوهاشم ! من ابتدا كردم تورا به اين كلمات به جهت آنكه گـمـان كـردم كه تواراده كرده اى كه شكايت كنى نزد من از آنكه با تواين همه انعام كرده وامر كردم كه صد دينار زر سرخ به تودهند بگير آن را.(17)
مـؤ لف گـويـد: كـه از ايـن حـديـث شـريـف اسـتـفـاده شـود كـه ايـمـان از افـضـل نـعـم الهـيـه اسـت وچـنـيـن اسـت زيـرا كـه قـبـول شـدن تـمـام اعمال منوط به آن است .
ودر مجلد پانزدهم [چاپ قديم ] ( بحار ) است :
( بابُ الرِّضا بِمَوْهِبَةِ الاِيمانِ وَ اِنَّهُ مِنْ اَعْظَم النِّعَم فَنَسْئَلُ اللّهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالى اَنْ يُثَبِّتَ الايمانَ فى قُلُوبِنا وَ يُطهِّرَ الدِّيوانَ مِنْ ذُنُوبِنا ) .(18)
وبـعـد از ايـمـان ، نعمت عافيت است ، فَنَسْئَلُ اللّهَ تَعالى الْعافِيَةَ، عافِيَةَ الدُّنْيا وَ الا خِرَة .
روايـت شده كه خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم عرض شد كه اگر من درك كـردم شب قدر را چه از خداوند خود بخواهم ؟ فرمود: عافيت را وبعد از عافيت ، نعمت قناعت اسـت ، روايـت شـده در ذيـل آيـه شـريـفـه : ( مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكِرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فـَلَنُحْيِيِنَّهُ حَياةٌ طَيِّبَةً ) (19) كه ظاهر معنى آن اين است كه هر كه بكند عـمـل صـالح يـعـنـى كـردار شـايـسـتـه از مـرد يـا زن واومـؤ مـن بـاشـد چـه عـمـل بـاشـد چـه عـمـل بـدون ايمان استحقاق جزاء ندارد البته اورا زندگانى دهيم در دنيا زنـدگـانـى خـوش . سـؤ ال شـد از مـعصوم عليه السلام كه اين حيات طيبه كه زندگانى خـوش بـاشد چيست ؟ فرمود: قناعت است . (20) واز حضرت صادق عليه السلام روايـت اسـت كـه فـرمـود: هـيـچ مالى نافعتر نيست از قناعت به چيز موجود.(21) فـقـيـر گـويـد: كـه روايـات در فـضـيـلت قـنـاعـت بـسـيـار اسـت ومـقـام گـنـجـايـش نقل ندارد.
نقل شده كه به حكيمى گفتند: ديدى توچيزى را كه از طلابهتر باشد؟ گفت : بلى ، قناعت اسـت وبـه هـمـيـن مـلاحـظه كلام بعض حكما كه گفته ( اِسْتِغْناؤُكَ عَنِ الشَّى ء خَيْرٌ مِنْ اسـْتـِغـْنـائِكَ بـِهِ ) . گفته شده كه ديوجانس كلبى كه يكى از اساطين حكماء يونان بود، مرديم متقشف وزاهد بوده وچيزى اندوخته نكرده بود وماءوايى براى خود درست ننموده بـود وقـتـى اسـكـنـدر اورا بـه مـجـلس خـود دعـوت نـمـود، آن حـكـيـم بـه رسـول اسـكـنـدر فـرمود كه بگوبه اسكندر آن چيز كه تورا منع كرده از آمدن به نزد من هـمان چيز مرا باز داشته از آمدن به نزد تو، آنچه تورا منع كرده سلطنت تواست ، وآنچه مرا بازداشته قناعت من است .
( وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ ) : (22)
وَجَدْتُ الْقَناعَةَ اَصْلَ الْغِنى

وَ صِرْتُ بِاَذْيالِها مُمْتَسِكُ

فَلاذايَرانى عَلى بابِهِ

وَ لاذايَرانى بِهِ مُنْهَمِك

وَ عِشْتُ غَنِيّا بِلادِرْهَمٍ

اَمُرُّ عَلَى النّاسِ شِبْهَ الْمَلِكِ(23)

وَ لِمُوْلانا اَبى الْحَسَنِ الرّضا عليه السلام :
لَبِسْتُ بُالْعِفَّةِ ثَوْبَ الْغَنِى

وَ صِرْتُ اَمْسى شامِخَ الرَّاْسِ

لَسْتُ اِلَى النَّسْناسِ مُسْتَانِسا

لكِنَّنى آنِسُ بِالنّاسِ

اِذا رَاءَيْتُ التَّيْهَ مِنْ ذِى الْغِنى

تِهْتُ عَلَى التَّائِه بِالْياسِ

ما اِنْ تَفاخَرْتُ عَلى مُعْدِمٍ

وَ لاتَضَعْضَعْتُ لافْلاسٍ

تعليم معجزه آساى 73 زبان
سـوم ـ ابـن شـهـر آشـوب وقطب راوندى از ابوهاشم جعفرى روايت كرده اند كه گفت : خدمت حـضـرت امـام على نقى عليه السلام شرفياب شدم پس با من به زبان هندى تكلم كرد من نـتـوانـسـتم درست جواب دهم ودر نزد آن حضرت ركوه اى بود مملواز سنگريزه پس يكى از سنگريزه ها را برداشت ومكيد پس نزد من افكند من آن را در دهان گذاشتم وبه خدا سوگند كـه از خـدمـت آن جـنـاب بـرنـخـاسـتـم مـگـر آنـكـه تـكـلم مى كردم به هفتاد وسه زبان كه اول آن زبان هندى باشد.(24)
حيوان سريع السير
چـهـارم ـ ونـيـز از ابـوهاشم جعفرى روايت شده كه گفت : شكايت كردم به سوى مولاى خود حـضـرت امـام عـلى نـقى عليه السلام كه چون از خدمت آن حضرت از سرّ من راءى مرخص مى شوم وبه بغداد مى روم شوق ملاقات آن حضرت را پيدا مى كنم ومرا مركوبى نيست سواى ايـن يـابـوكـه دارم وآن هـم ضعف دارد واز آن حضرت خواستم كه دعايى كند براى قوت من بـراى زيـارتش ، حضرت فرمود: ( قَوّاكَ اللّهُ يا اَباهاشِمٍ وَ قَوّى بِرْذَوْنَكَ ) . خدا تورا قوت دهد وقوت دهد يابوى تورا.
پـس از دعـاى آن حـضـرت چـنـان بـود كـه ابـوهـاشم نماز فجر در بغداد مى گذاشت وبر يـابـوى خـود سـوار مـى گـشـت وآن هـمـه مـسافت مابين بغداد وسامره را طى مى كرد و وقت زوال هـمـان روز را بـه سـامره مى رسيد واگر مى خواست برمى گشت همان روز به بغداد واين از دلايل عجيبه بود كه مشاهده مى گشت .(25)
آينده سامراء
پـنـجـم ـ در ( امالى ) شيخ طوسى از حضرت امام على نقى عليه السلام روايت شده كـه فـرمـود: آمـدم سـرّ مـن راءى از روى كـراهت واگر بيرون شوم نيز از روى كراهت خواهد بود، راوى گفت : براى چه سيد من ؟ فرمود: به جهت خوبى هواى آن وگوارا بودن آب آن وقلت درد در آن .
( ثُمَّ قالَ عليه السلام : تُخْرَبُ سُرَّ مَنْ رَاءْى حَتّى يَكُونَ فيها خانٌ وَ بَقّالٌ لِلْمارَّةِ وَ عَلامَةُ تَدارُكِ خَرابِها تَدارُك الْعمارَةِ فى مَشْهَدى مِنْ بَعْدى ) .(26)
علت شيعه شدن يك اصفهانى
ششم ـ قطب راوندى روايت كرده كه جماعتى از اهل اصـفهان روايت كرده اند كه مردى بود در اصفهان كه اورا عبدالرحمن مى گفتند واوبر مذهب شـيـعـه بـود بـه او گـفـتـنـد بـه چـه سـبـب تـوديـن شـيـعـه را اخـتـيـار كـردى وقـائل بـه امـامت حضرت امام على نقى عليه السلام شدى ؟ گفت : به جهت معجزه اى كه از اومـشـاهـده كـردم وحـكـايـت آن چـنـان بـود كـه مـن مـردى فـقـيـر وبـى چـيـز بـودم وبـا ايـن حـال صـاحـب زبـان وجـراءت بـودم . در يـكـى از سـالهـا اهـل اصـفـهـان مـرا بـا جـمـاعـتـى بـه جـهـت تـظـلم بـه نـزد متوكل فرستادند چون ما به نزد متوكل رفتيم روزى بر در خانه اوبوديم كه امر شد به احـضـار عـلى بـن محمّد بن الرضا عليهم السلام ، من از شخصى پرسيدم كه اين مرد كيست كـه مـتـوكـل امـر كـرده به احضار آن ؟ گفت : اومردى است از علويين كه رافضه اورا امام مى دانـنـد، پـس از آن گـفـت : مـمـكـن اسـت مـتـوكـل اورا خـواسـتـه بـاشـد بـراى آنـكـه اورا بـه قـتـل رساند. من با خود گفتم كه از جاى خود حركت نمى كنم تا اين مرد علوى بيايد و اورا مشاهده كنم پس ناگهان شخصى سوار بر اسب پيدا شد مردم به جهت احترام در طرف راست وچـپ راه اوصـف كـشـيـدنـد واورا مـشـاهـده مـى كـردنـد پـس چون نگاه من بر اوافتاد محبت اودر دل مـن جـاى گـرفـت پـس شـروع كـردم در دعـا كـردن كـه خـداونـد شـرّ مـتـوكـل را از اوبـگـردانـد وآن جـنـاب از مـيـان مـردم مـى گـذشـت در حـالى كـه نـگـاهـش به يـال اسـب خـود بـود وبـه جـاى ديـگـر نـگـاه نـمـى كـرد تـا بـه مـن رسـيـد ومـن هـم مشغول به دعا در حق اوبودم پس چون محاذى من شد روى خود به من كرد و فرمود: خدا دعايت را مستجاب كند وعمرت را طولانى ومال واولادت را بسيار گرداند. چون من اين را بشنيدم مرا لرزه گـرفـت ودر مـيان رفقايم افتادم ، پس ايشان از من پرسيدند كه تورا چه مى شود؟ گـفـتـم : خـيـر اسـت وحـال خـود را بـا كـسـى نـگـفـتـم . چـون برگشتم به اصفهان خداوند مال بسيار به من عطا كرد وامروز آنچه من اموال در خانه دارم قيمتش به هزار درهم مى رسد سـواى آنـچه بيرون خانه دارم وده اولاد هم مرا روزى شد وعمرم هم از هفتاد تجاوز كرده ومن قائلم به امامت كسى كه از دل من خبر داده ودعايش در حق من مستجاب شده .(27)
حكايت زينب دروغگو
هـفـتـم ـ ونـيـز قـطـب راونـدى نـقـل كـرده روايـتـى كـه مـلخـصـش آن اسـت كـه در ايـام مـتـوكـل زنـى ادعـا كـرد كـه مـن زيـنـب دخـتـر فـاطـمـه زهـرا عـليـهـا السـلام مـى بـاشـم . مـتـوكـل گـفـت : كـه از زمـان زيـنـب تـا بـه حـال سـالهـا گـذشـتـه وتـوجـوانـى ؟ گـفـت : رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم دسـت بـر سـر مـن كـشـيـد ودعـا كـرد كـه در هـر چـهـل سـال جـوانـى من عود كند. متوكل مشايخ آل ابوطالب واولاد عباس وقريش را طلبيد همه گـفـتـنـد: اودروغ مـى گـويـد، زيـنـب در هـمـان فـلان سال وفات كرده . آن زن گفت : ايشان دروغ مى گويند، من از مردم پنهان بودم كسى كه از حـال مـن مـطـلع نـبـود تـا الحـال كـه ظـاهـر شـدم . مـتـوكـل قسم خورد كه بايد از روى حجت ودليـل ادعـاى اورا بـاطـل كرد. ايشان گفتند: بفرست ابن الرضا را حاضر كنند شايد اواز روى حـجـت كـلام ايـن زن را بـاطـل كـند. متوكل آن حضرت را طلبيد وحكايت را با وى بگفت ، حـضـرت فـرمـود: دروغ مـى گـويـد زيـنـب در فـلان سـال وفـات كـرد. گـفـت : ايـن را گـفـتـنـد، حـجـتـى بـر بـطـلان قـول او بـيـان كـن . فـرمـود: حـجـت بـر بـطلان قول اوآنكه گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است اورا بفرست نزد شيران اگر راست مى گويد شيران اورا نمى خورند، مـتـوكـل بـه آن زن گـفت : چه مى گويى ؟ گفت : مى خواهد مرا به اين سبب بكشد، حضرت فرمود: اينجا جماعتى از اولاد فاطمه مى باشند هر كدام را كه خواهى بفرست تا اين مطلب معلوم توشود.
راوى گفت : صورتهاى جميع در اين وقت تغيير يافت بعضى گفتند چرا حواله بر ديگرى مـى كـنـد وخـودش نـمـى رود. مـتـوكـل گـفت : يا اباالحسن چرا خود به نزد آنها نمى روى ؟ فـرمـود: مـيـل تـواسـت اگـر خـواهـى مـن بـه نـزد سـبـاع مـى روم ، مـتـوكـل اين مطلب را غنيمت دانست گفت : خود شما نزد سباع برويد. پس نردبانى نهادند و حضرت داخل شد در مكان سباع ودر آنجا نشست شيران خدمت آن حضرت آمدند واز روى خضوع سـر خـود را در جـلوآن حـضرت بر زمين مى نهادن آن حضرت دست بر ايشان مى ماليد وامر كـرد كـه كـنـار رونـد، تـمـام بـه كـنـارى رفـتـنـد واطـاعـت آن جـنـاب را مـى نمودند. وزير مـتـوكـل گـفـت : اين كار از روى صواب نيست آن جناب را زود بطلب تا مردم اين مطلب را از اومـشـاهـده نـكنند. پس آن جناب را طلبيدند، همين كه آن حضرت پا بر نردبان نهاد شيران دور آن حـضرت جمع شدند وخود را بر جامه آن حضرت مى ماليدند حضرت اشاره كرد كه بـرگردند برگشتند، پس ‍ حضرت بالاآمد وفرمود: هركس گمان مى كند كه اولاد فاطمه اسـت پـس در ايـن مـجـلس بـنـشـيـنـد. ايـن وقـت آن زن گـفـت كـه مـن ادعـاى بـاطـل كـردم ومـن دخـتـر فـلان مـردم وفـقـيـرى مـرا بـاعـث شـد كـه ايـن خـدعـه كـنـم مـتـوكـل گـفـت : اورا بـيـفـكـنـيـد نـزد شـيـران تـا او را بـدرنـد، مـادر متوكل شفاعت اورا نمود ومتوكل اورا بخشيد.(28)
هـشـتـم ـ شـيـخ مفيد وغيره از خيران اسباطى روايت كرده اند كه گفت : وارد مدينه شدم وخدمت حـضـرت امـام على نقى عليه السلام مشرف گشتم ، حضرت از من پرسيد كه واثق چگونه بـود حـالش ؟ گـفـتـم : در عـافـيـت بـود ومـن ده روز اسـت كـه از نـزد اوآمـدم ، فـرمـود: اهـل مـديـنـه مـى گـويـنـد اومرده است ؟ عرض كردم : من از همه مردم عهدم به اونزديكتر است واطـلاعـم بـه حـال اوبـيـشـتـر است . فرمود: اِنَّ النّاسَ يَقُولُونَ اِنَّهُ قَدْ ماتَ؛ يعنى مردم مى گـويـنـد كـه واثـق مـرده اسـت . چـون ايـن كـلام را فرمود، دانستم كه از مردم ، خود را اراده فـرمـوده ، پـس فـرمـود كـه جـعـفـر چـه كـرد؟ عـرض كـردم : بـه بـدتـريـن حـال در زندان محبوس بود. فرمود: همانا اوخليفه خواهد بود، سپس ‍ فرمود: ابن زيات چه مـى كـنـد؟ گـفـتـم : امـر مـردم به دست اوبود وامر، امر اوبود. فرمود: رياست اوبر اوشوم خـواهـد بود. پس مقدارى ساكت شد آن حضرت وبعد فرمود: نيست چاره از اجراء مقادير اللّه واحـكـام الهـى ، اى خـيـران بـدان كـه واثـق مـرد و جـعـفـر مـتـوكـل بـه جـاى اونـشـست وابن زيات كشته گشت . عرض كردم : كى واقع شد اين وقايع فدايت شوم ؟ فرمود: بعد از بيرون آمدن توبه شش روز.(29)
مـؤ لف گـويـد: واثـق هـارون بـن مـعـتـصـم خـليـفـه نـهـم بـنـى عـبـاس اسـت وجـعـفـر متوكل برادر اواست كه بعد از اوخليفه شد وابن زيات محمّد بن عبدالملك كاتب صاحب تنور مـعـروف اسـت كـه در ايـام مـعـتـصـم وواثـق بـه امـر وزارت اشـتغال داشت وچون متوكل خليفه شد اورا بكشت چنانكه در باب معجزات حضرت جواد عليه السلام به آن اشاره كرديم .
دعا براى رفع مشكلات
نـهـم ـ شـيخ طوسى روايت كرده از فحام از محمّد بن احمد هاشمى منصورى از عموى پدرش ابـومـوسـى عـيـسى بن احمد بن عيسى بن المنصور كه گفت : قصد كردم خدمت امام على نقى عـليـه السـلام را روزى . خـدمـتـش مـشـرف شـدم عـرض كـردم : اى آقـاى مـن ! اين مرد، يعنى مـتـوكـل مـرا از خـود دور گـردانـيـده وروزى مـرا قـطـع كـرده و مـلول از مـن ومـن نـمـى دانم اين را مگر به واسطه آنكه دانسته است ارادتم را به خدمت شما ومـلازمـت مـن شـمـا را پـس هـرگـاه خـواهـشـى فـرمـايـى از اوكـه لازم بـاشـد بـر اوقبول آن خواهش را سزاوار است كه تفضل فرمايى بر من وآن خواهش را از براى من اقرار دهـيـد. حـضـرت فـرمـود: درسـت خـواهـد شد ان شاء اللّه . پس چون شب شد چند نفر از جانب مـتـوكـل پـى در پـى بـه طـلب مـن آمـدنـد ومـرا بـه نـزد مـتـوكـل بـردنـد پـس ‍ چـون نزديك منزل متوكل رسيدم فتح بن خاقان را بر در سراى ديدم ايـسـتـاده گـفـت : اى مـرد! شـب در مـنـزل خـود قـرار نـمـى گيرى ما را به تعب مى اندازى ، مـتـوكـل مـرا بـه رنـج وسـخـتـى افـكـنـده از جـهـت طـلب كـردن تـو. پـس داخـل شـدم بـر مـتـوكـل ديدم اورا بر فراش خود، گفت : اى ابوموسى ! ما غفلت مى كنيم از تـو، تـوفـرامـوش مـى گـردانـى مـا را از خـودت ويـاد مـا نـمـى آورى حـقـوق خـود را الحـال بـگـوچـه در نـزد مـا داشـتـى ؟ گـفـتـم : فـلان صله وعطا ورزق فلانى ونام بردم چيزهايى چند. پس امر كرد آنها را به من بدهند با ضعف آن ، پس گفتم به فتح بن خاقان كـه امـام عـلى نـقـى عـليـه السـلام ايـنـجـا آمـد؟ گـفـت : نـه ، گـفـتـم : كـاغـذى بـراى متوكل نوشت ؟ گفت : نه !
پس من بيرون آمدم چون رفتم ( فتح ) عقب من آمد وگفت : شك ندارم كه تواز امام على نـقـى عـليه السلام دعايى طلب كرده اى پس از براى من نيز از اودعايى بخواه . پس چون خـدمـت آن حـضـرت رسـيـدم حـضـرت فرمود: اى ابوموسى ! هذا وَجْهُ الرِّضا اين روى ، روى خـشـنـودى ورضـا است ، گفتم : بلى ! به بركت تواى سيد من ولكن گفتند به من كه شما نـزد اونـرفـتـيـد واز اوخـواهـش نـفـرموديد. فرمود: خداوند تعالى مى داند كه ما پناه نمى بـريـم در مـهمات مگر به اووتوكل نمى كنيم در سختيها وبلاها مگر بر اووعادت داده ما را كـه هـرگـاه از اوسـؤ ال كـنـيـم اجـابـت فـرمـايـد ومـى تـرسـيـم اگـر عـدول كـنـيم از حق تعالى خدا نيز از ما عدول فرمايد. گفتم كه ( فتح ) به من چنين وچـنـين گفت ، فرمود اودوست مى دارد ما را به ظاهر خود و دورى مى كند از ما به باطن خود ودعا فائده نمى كند براى كسى كه دعا كند مگر به اين شرايط، هرگاه اخلاص ورزى در طـاعـت خـدا، واعـتـراف كـنـى بـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم وبـه حـق مـا اهـل بـيـت وسـؤ ال كـنـى از حـق تـعالى چيزى را محروم نمى سازد تورا، گفتم : اى سيد من تـعـليـم كـن بـه من دعايى كه مخصوص سازى مرا به آن از بين دعاها، فرمود: اين دعايى است كه بسيار مى خوانم من خدا را به آن واز خدا خواسته ام كه محروم نفرمايد كسى را كه بخواند آن را بعد از من در مشهد من و دعا اين است :
( يـا عـُدَّتـى عِنْدَ الْعُدَدِ وَ يا رَجائى وَ الْمُعْتَمَدُ وَ يا كَهْفى وَ السَّنَدُ وَ يا واحِدُ يا اَحَدُ ياقُل هُوَ اللّهُ اَحَدٌ اَسْئَلُكَ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ فِى خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ اَحَدَا اَنْ تُصَلِّىِ عَلَيْهِمْ وَ تَفْعَلَ بى كَيْتَ وَ كَيْتَ ) .(30)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:34 pm

دهم ـ قطب راوندى روايت كرده از هبة اللّه بن ابى منصور موصلى كه گفت : در ديار ربيعه كاتبى بود نصرانى از اهل كفرتوثا(31) نام اويوسف بن يعقوب بود و مابين اووپـدرم صـداقـت ودوسـتـى بـود پـس وقـتـى وارد شد بر پدرم ، پدرم از او پرسيد كه بـراى چـه در ايـن وقـت آمـدى ؟ گـفـت : مـرا مـتوكل طلبيده ونمى دانم مرا براى چه خواسته الاآنـكـه مـن سـلامـتـى خـود را از خـود خـريـدم بـه صـد اشـرفـى وآن پـول را بـا خـود برداشته ام كه به حضرت على بن محمّد بن رضا عليه السلام بدهم ، پدرم به وى گفت كه موفق شدى در اين قصدى كه كردى . پس آن نصرانى بيرون رفت بـه سـوى مـتـوكـل وبـعـد از چـنـد روز كـمـى بـرگـشـت بـه سـوى مـا خـوشـحـال وشـادان ، پـدرم بـه وى گـفـت كـه خـبـر خـورا بـراى مـا نقل كن .
گفت : رفتم به سرّ من راءى ومن هرگز به سرّ من راءى نرفته بودم ودر خانه اى فرود آمـدم وبـا خـود گـفـتـم خـوب اسـت كـه اين صد اشرفى را برسانم به ابن الرضا عليه السـلام پـيـش از رفتن خود به نزد متوكل وپيش از آنكه كسى بشناسد مرا وبفهمد آمدن مرا ومـعـلوم شـد مرا كه متوكل منع كرده ابن الرضا عليه السلام را از سوار شدن وملازم خانه مـى بـاشـد. پـس بـا خـود گـفـتـم چـه كـنـم مـن مـردى هـسـتـم نـصـرانـى اگـر سـؤ ال كـنـم از خـانـه ابـن الرضـا عـليـه السـلام ايـمـن نـيـسـتـم از آنـكـه اين خبر زودتر به مـتـوكـل بـرسـد وايـن بـاعث شود زيادتى آنچه را كه من از آن مى ترسيدم پس فكر كردم سـاعـتى در امر آن پس در دلم افتاد كه سوار شوم خر خود را وبگردم در بلد وبگذارم خر را بـه حـال خـود هـر كـجـا خواهد برود شايد در بين مطلع شوم بر خانه آن حضرت بدون آنـكـه از احـدى سـؤ ال كنم ، پس پولها را در كاغذى كردم ودر كيسه خود گذاشتم و سوار خـر خـود شدم پس آن حيوان به ميل خود مى رفت تا آنكه از كوچه وبازار گذشت تا رسيد بـه در خـانه اى ايستاد پس كوشش كردم كه برود از جاى خود حركت نكرد. گفتم به غلام خـود كه بپرس اين خانه كيست ؟ گفتند: اين خانه ابن الرضا است ! گفتم : اللّه اكبر، به خدا قسم اين دليل است كافى ، ناگاه خادم سياهى بيرون آمد از خانه وگفت : تويى يوسف پسر يعقوب ؟ گفتم : بلى ! فرمود: فرود آى ، فرود آمدم پس ‍ نشانيد مرا در دهليز وخود داخل خانه شد، من در دل خود گفتم اين هم دليلى ديگر بود از كجا اين خادم اسم من را دانست وحـال آنـكـه در ايـن بـلد نـيـسـت كـسـى كـه مـرا بـشـنـاسـد ومـن هـرگـز داخـل ايـن بلند نشده ام . پس خادم بيرون آمد وگفت : صد اشرفى كه در كاغذ كرده اى ودر كـيـسـه گـذاشـتـه اى بـيار، من آن پول را به اودادم وگفتم اين سه .(32) پس بـرگـشت آن خادم وگفت داخل شو، پس وارد شدم بر آن حضرت در حالى كه تنها در مجلس خود نشسته بود، فرمود: اى يوسف ! آيا نرسيد وقت وهنگام هدايت تو؟ گفتم : اى مولاى من ! ظاهر شد براى من از برهان آن قدرى كه در آن كفايت است . فرمود:
هـيهات ! تواسلام نخواهى آورد ولكن اسلام مى آورد پسر توفلان واواز شيعه ما است ، اى يـوسف ! همانا گروهى گمان كرده اند كه ولايت وسرپرستى ودوستى ما نفع نمى بخشد امـثـال شـمـا را دروغ گـفـتـنـد، واللّه ! هـمـانـا نـفـع مـى بـخـشـد امثال تورا، برو به سوى آنچه كه براى آن آمده اى پس به درستى كه خواهى ديد آنچه را كـه دوسـت مـى دارى . يـوسـف گـفـت : پـس رفـتـم بـه سـوى مـتـوكـل ورسيدم به آنچه اراده داشتم پس ‍ برگشتم . هبة اللّه راوى گفت : من ملاقات كردم پـسـر اورا بعد از موت پدرش وبه خدا قسم كه اومسلمان وشيعه خوبى بود، پس مرا خبر داد كـه پـدرش بـر حـال نـصـرانيت مرد واواسلام آورد وبعد از مردن پدرش مى گفت كه من بشارت مولاى خود مى باشم .(33)
عمر سه روزه جوان خندان
يـازدهـم ـ شـيـخ طـبـرسـى از ابـوالحـسـن سـعـيـد بـن سـهـل بـصـرى روايـت كـرده كـه گـفـت : جـعـفـر بـن قـاسـم هـاشـمـى بـصـرى قـائل بـه وقـف بـود ومـن با اوبودم در سرّ من راءى ، ناگاه ابوالحسن امام على نقى عليه السـلام اورا ديـد در يـكى از راه ها، فرمود با اوتا كى در خوابى ؟! آيا نرسيد وقت آنكه بيدار شوى از خواب خود، جعفر گفت : شنيدى آنچه را كه محمّد بن على عليه السلام با من گـفـت ؟ قـَدْ وَاللّهِ قـَدَحَ فـى قـَلْبـى شَيْئا. پس بعد از چند روزى از براى يكى از اولاد خـليـفـه وليـمـه سـاخـتـنـد ومـا را بـه آن وليمه دعوت كردند وحضرت امام على نقى عليه السلام را نيز با ما دعوت كردند پس چون آن حضرت وارد شد مردم سكوت كردند به جهت احـتـرام آن حضرت وجوانى در آن مجلس بود كه احترام نكرد آن حضرت را وشروع كرد به تـكلم كردن وخنده نمودن . حضرت روكرد به اووفرمود: اى فلان دهان را به خنده پر مى كـنـى وغـافـلى از ذكـر خـدا وحـال آنـكـه تـوبـعـد از سـه روز از اهـل قبورى ؟! راوى گفت : ما گفتيم اين دليل ما خواهد بود نظر كنيم ببينيم چه مى شود. آن جـوان بـعـد از شنيدن اين كلام از آن حضرت ، سكوت كرد واز خنده وكلام دهن ببست وما طعام خـورديـم وبـيـرون آمـديـم روز بـعـد كـه شـد آن جـوان عليل شد ودر روز سوم ، اول صبح وفات كرد ودر آخر روز به خاك رفت .(34)
علت هدايت يك واقفيه
ونـيـز حـديـث كـرد سـعـيـد گـفـت جـمـع شـديـم در وليـمـه يـكـى از اهـل سرّ من راءى حضرت ابوالحسن على بن محمّد نيز تشريف داشت پس شروع كرد مرد به بازى كردن و مزاح نمودن وملاحظه جلالت واحترام آن حضرت را ننمود پس حضرت روكرد بـه جـعـفـر وفرمود: همانا اين مرد از اين طعام نخواهد خورد وبه اين زودى خبرى به او مى رسـد كـه عـيـش اورا مـنغص خواهد كرد. پس خوان طعام آوردند، جعفر گفت : ديگر بعد از اين خـبـرى نـخـواهـد بـود بـاطل شد قول على بن محمّد عليه السلام ، به خدا قسم كه اين مرد شـسـت دسـت خـود را بـراى طـعـام خـوردن ورفـت بـه سـوى طـعـام در هـمـيـن حال ناگاه غلامش گريه كنان از در منزل وارد شد وگفت : برسان خود را به مادرت كه از بـالاى بـام خـانـه افتاد ودر حال مرگ است ، جعفر چون اين مشاهده كرد گفت : واللّه ! ديگر قـائل بـه وقـف نخواهم بود وخود را از واقفيه قطع كردم وبه امامت آن حضرت اعتقاد نمودم .(35)
نجات يافتن جوان
دوازدهـم ـ ابـن شـهـر آشوب روايت كرده كه مردى خدمت حضرت هادى عليه السلام رسيد در حـالى كـه تـرسـان بود ومى لرزيد وعرض كرد كه پسر مرا به جهت محبت شما گرفته انـد وامـشـب اورا فـلان مـوضـع مـى افـكـنـنـد ودر زيـر آن مـحـل اورا دفن مى كنند. حضرت فرمود: چه مى خواهى ؟ عرض كرد: آن چيزى كه پدر ومادر مـى خـواهـد، يـعـنـى سـلامـتـى فـرزنـد خود را طالبم ، فرمود: باكى نيست بر اوبروبه درسـتـى كـه پـسـرت فـردا مـى آيـد نـزد تـو. چون صبح شد پسرش آمد نزد اوگفت : اى پسرجان من ! قصه ات چيست ؟ گفت : چون قبر مرا كندند ودستهاى مرا بستند ده نفر پاكيزه وخـوشـبـوآمـدنـد نـزد من واز سبب گريه من پرسيدند، من گفتم سبب گريه خود را، گفتند: اگر طالب مطلوب شود يعنى آن كسى كه مى خواهد تورا بيفكند و هلاك كند اوافكنده شود تـوتجرد اختيار مى كنى واز شهر بيرون مى روى وملازمت تربت پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسـلم را اختيار مى كنى ؟ گفتم : آرى ! پس گرفتند حاجب را وافكندند اورا از بلندى كـوه ونـشـنـيـد احدى جزع اورا ونديدند مردم آن ده نفر را وآوردند مرا نزد توواينك منتظرند بـيـرون آمـدن مـرا بـه سوى ايشان . پس ‍ وداع كرد با پدرش ورفت ، پس آمد پدرش به نـزد امـام عـليـه السـلام وخـبـر داد آن حـضـرت را بـه حـال پسرش ومرد سفله مى رفتند وبا هم مى گفتند كه فلان جوان را افكندند وچنان وچنان كـردنـد وامـام عـليـه السلام تبسم مى كرد ومى فرمود: ايشان نمى دانند آنچه را كه ما مى دانيم .(36)
سـيـزدهـم ـ قـطـب راونـدى بـيـان كـرده از ابـوهـاشـم جـعـفـرى كـه گـفـت : مـتـوكـل مـجلسى بنا كرده بود شبكه دار به نحوى كه آفتاب بگردد دور ديوار آن ودر آن مرغهاى خواننده منزل داده بود پس روز سلام اوبود مى نشست در آن مجلس پس نمى شنيد كه چـه بـه اومـى گـويـنـد وشـنيده نمى شد كه اوچه مى گويد از صداهاى مرغان ، پس چون حـضـرت امـام عـلى نقى عليه السلام به آن مجلس مى آمد مرغان ساكت مى شدند به نحوى كـه صـوت يـكـى از آن مرغها شنيده نمى گشت وچون آن حضرت از مجلس ‍ بيرون مى رفت مـرغـهـا شـروع مـى كـردنـد بـه صـدا كـردن ، وبـود نـزد مـتـوكـل چـند عدد از كبكها وقتى كه آن حضرت تشريف داشت آنها حركت نمى كردند وچون آن جناب مى رفت آنها شروع مى كردند با هم مقاتله كردن .(37)


فصل چهارم : در ذكر چند كلمه موجزه منقوله از حضرت هادى عليه السلام

اول ـ قال عليه السلام : من رضى عن نفسه كثر الساخطون عليه ؛ (38) هر كه راضى وخشنود شد از خود وپسنديد خود را، بسيار شود خشمناكان بر او.
فقير گويد: مناسب است در اينجا نقل اين سه شعر از سعدى :
به چشم كسان در نيايد كسى

كه از خود بزرگى نمايد بسى

مگوتا بگويند شكرت هزار

چه خود گفتى از كس توقع مدار

بزرگان نكرده اند در خود نگاه

خدابينى از خويشتن بين مخواه

دوم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( اَلْمـُصـيـبـَة لِلصـّابـِرِ واحـِدَةٌ وَ لِلْجـازِعِ إِثـنـِتـانِ عـ( .(39)
فرمود: مصيبت شخص صبر كننده يكى است وبراى جزع كننده دوتا است .
فـقـيـر گـويـد: ظـاهـرا دوتا بودن مصيبت جزع كننده ، يكى مصيبت وارده بر اواست و ديگر مصيبت نابود شدن اجر اواست . به جهت جزع وبى تابى او؛ چنانكه در بعض ‍ روايات است : فـَاِنَّ الْمـصابَ مَنْ حُرِمَ الثَّواب ؛ يعنى مصيبت زده كسى است كه از ثواب بى بهره ماند. وحـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه وآله وسلم در كاغذى كه براى معاذ نوشته در تعزيت اوبه موت فرزندش ، فرموده :
( وَ قـَدْ كـانَ اِبـْنـُكَ مـِنْ مُواهِبِ اللّهِ الْهَنيئَةِ وَ عَواريةِ الْمُسْتَوْدَعَةِ مَتَّعَكَ اللّهُ بِهِ فى غـِبـْطـَةٍ وَ سـُرُورٍ وَ قـَبـَضَُه مـِنـْكَ بـِاَجـْرٍ كـَثـيٍر الصَّلوةُ وَ الرَّحْمَةُ وَ الْهُدى اِنْ صَبَرْتَ وَاحـْتـَسـَبـْتَ فـَلاتـَجـْمَعَنّ عَلَيْكَ مُصيبَتَيْنِ فَيَحْبِطَ لَكَ اَجْرُكَ وَ تَنْدَمَ عَلى مافا تَكَ ) .(40)
وروايات وحكايات در مدح وثواب صبر بسيار است ومن در اينجا اكتفا مى كنم به يك روايت ويك حكايت . اما روايت :
هـمـانـا از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كـه چـون مـؤ مـن را داخل در قبر كنند نماز در طرف راست اوواقع شود وزكات در طرف چپ اووبرّ يعنى نيكويى و احـسـان اومـشـرف بـر اوشـود وصـبـر اودر نـاحـيـه اى قـرار گيرد. پس وقتى دوملك سؤ ال بـيـايـنـد صـبـر گـويد به نماز وزكات وبرّ دريابيد شما صاحب خود را، يعنى ميت را نگاهدارى كنيد پس هرگاه عاجز شديد از آن من هستم نزد او.(41) واما حكايت :
پس از بعضى تواريخ منقول اسـت كـه كسرى بر بزرجمهر حكيم غضب كرد وامر كرد اورا در جاى تاريكى حبس كنند ودر قيد آهن اورا بند نمايند پس چند روز به آن حال بر اوبگذشت . روزى كسى را فرستاد كه از اوخـبر گيرد واز حال اوبپرسد چون آن رسول آمد اورا با سينه گشاده ونفس آرميده ديد، گـفـت : تـودر ايـن تـنـگـى وسـخـتـى مـى بـاشى ولكن چنان هستى كه در آسايش وفراخى زنـدگـانـى مـى كـنـى ! گـفـت : مـن مـعـجـونـى درسـت كـرده ام از شـش چـيـز وآن را استعمال كرده ام لاجرم مرا به اين حال خوش گذاشته . گفت كه آن معجون را تعليم ما نيز بفرما كه در بلاها استعمال كنيم شايد ما هم انتفاع از آن بريم .
فـرمـود: آن شـش چـيـز، يـكـى اعـتـمـاد بـه خـداونـد عـز وجـل اسـت ، دوم آنـكـه هرچه مقدر شده خواهد شد، سوم آنكه صبر بهترين چيزى است كه آدم مـمـتـحـن اسـتـعمال آن كند، چهارم آنكه اگر صبر نكنم چه بكنم ، پنجم آنكه شايد مصيبتى وارد شـود كـه از آن مصيبت سخت تر باشد، ششم آنكه از ساعت تا به ساعت ، فرج است . چون اين مطلب را به كسرى اطلاع دادند امر كرد اورا از زندان وبند رها كردند واورا احترام نمودند.(42)
سوم ـ قالَ عليه السلام : ( اَلْهَزْلُ فَكاهَةُ السُّفَهاءِ وَ صَناعَةُ الْجُهّالِ ) ؛ (43) بيهودگى خوش منشى بيخردان وصفت نادانان است .
فـقـيـر گـويـد: ايـن مـعـنـى در صـورتـى اسـت كـه هـزل بـا لام بـاشـد واگـر هزل با همزه باشد چنانكه در بعض نسخ است يعنى ريشخند وفسوس ومسخرگى ، وشكى نـيـسـت كـه ايـن عـمـل شـيـوه اراذل واوبـاش وپـسـت فـطـرتـان اسـت وصـاحـب ايـن عـمـل را از ديـن و ايـمـان خـبـرى واز عـقـل ودانـايـى اثـرى نـيـسـت وبـه مراحل بسيار از منزل انسانيت دور ونام انسانيت از اومهجور است .
چـهـارم ـ قـالَ عـليـه السلام : ( اَلسَّهْرُ اَلَذُّ لِلْمَنامِ وَ الْجُوعُ يَزيدُ فى طيبِ الطَّعاِم ) ؛(44)
فـرمـود: بـيـدارى لذيـذ كـنـنـده تـر اسـت خـواب را وگـرسـنگى زياد مى كند در خوبى و پاكيزگى طعام .
پـنـجم ـ قالَ عليه السلام : ( اُذْكُرْ مَصْرَعَكَ بَيْنَ يَدَىْ اَهْلِكَ فَلاطَبيبٌ يَمْنَعُكَ وَ لاحَبيبٌ يَنْفَعُكَ ) ؛(45)
فـرمـود: يـاد كـن آن وقـتـى را كـه افـكـنـده شـده اى بـر زمـيـن مـقـابـل اهل خود پس طبيبى نيست كه منع كند تورا از مردن ونه دوستى كه نفع رساند تورا در آن حال .
مـؤ لف گـويـد: كـه اشـاره فـرمـوده حـضـرت در ايـن فـرمـايـش بـه حال احتضار آدمى به همان حالى كه حق تعالى به آن اشاره فرموده فى كلامه المجيد ( اِذا بـَلَغـَتِ التَّراقـِىَ وَ قـيـلَ مـَنْ راقٍ ) ؛(46) چون برسد روح به چنبره گـردن وگـفته شود يعنى كسان محتضر گويند كيست افون كننده به ادعيه وعلاج نماينده بـه ادويـه ، يا گويند ملائكه : آيا ملائكه رحمت اورا مرتقى سازند به آسمان يا ملائكه عذاب به نيران ( وَ ظَنّ اَنَّهُ الْفِراقُ ) (47)
ويـقـيـن كـنـد مـحـتـضـر كـه آنچه به اونازل شده مفارقت است . ودر حديث آمده كه بنده علاج شـدائد مـرگ كـنـد وحـال آنـكـه هـر يـك از مفصلهاى اوبر يكديگر سلام كنند و گويند بر تـوبـاد سـلام جـدا مى شوى از من ومن از توتا روز قيامت ( وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ ) (48) وبـپـيـچـيـد سـاق مـحـتـضـر بـه سـاق او، يـعـنـى پـاهـاى او از هـول مـرگ وسـخـتـى جـان كـندن در هم پيچد، وبعضى گفته اند معنى آن است كه جمع شود شدت موت به شدت آخرت .
فـقـيـر گـويـد: ايـنـك مـنـاسـب ديـدم ايـن دعـاى شـريـف را در ايـن مـحـل نـقـل كـنـم تـا نـاظـريـن بـه فـيـض خـوانـدن آن خـود را نائل كنند:
( اِلهى كَيْفَ اَصْدُرُ عَنْ بابِكَ بِخَيْبَةٍ مِنْكَ وَ قَدْ قَصَدْتُهُ عَلى ثِقَةٍ بِكَ، اِلهى كَيْفَ تـُؤ يـِسـْنـى مـِنْ عـَطـائِكَ وَ قـَدْ اَمـَرْتَنى بِدُعائِكَ، صَلِّ عَلى مَحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ وَارْحَمْنى اِذَا اَشْتَدَّ الاَنينُ وَ حُظِرَ عَلَىَّ الْعَمَلُ وَ انْقَطَعَ مِنّى الاَمَلُ وَ اَفْضَيْتُ اِلَى الْمَنُونِ وَبَكَتْ عَلىَّ الْعـُيـُونُ وَ وَدَّعـَنـى الاَهـْلُ وَ الاَحبْابُ وَ حُثِى عَلَىَّ التُّرابُ وَ نُسِىَ اسْمى وَ بَلِىَ جِسْمى وَ انـْطَمَسَ ذِكْرى وَ هُجِرَ قَبْرى فَلَمْ يَزُرْنى زائرٌ وَ لَمْ يَذْكُرْنى ذاكِرٌ. وَ ظَهَرَت مِنّى الْمَاثِمُ واسْتَوْلَتْ عَلَىَّ الْمَظالِمُ وَ طالَتْ شِكايَةُ الخُصُومِ وَ اتَّصَلَتْ دَعْوَةُ الْمَظْلُومِ، صَلِّ اللّهُمَّ عـَلى مـُحـَمَّدٍ وَ آلِ مـُحـَمَّدِ وَارْضِ خـُصـُومى عَنّى بِفَضْلِكَ وَ اَحْسانِكَ وَ جُدْ عَلَىَّ بِعَفْوِكَ وَ رِضـْوانـِكَ، اِلهـى ذَهـَبـَتْ اَيـّامُ لَذّاتـى وَ بَقِيَتْ مَاءثِمى وَ تَبِعاتِى وَ قَدْ اَتَيْتُكَ مُنيبا تـائبـا فـَلاتـَرُدَّنى مَحْروما وَ لاخائِبَا، اَللّهُمَّ آمِنْ رَوْعَتى وَاغْفِرْ زَلَّتى وَ تُبْ عَلَىَّ اِنَّكَ اَنْتَ التَّوابُ الرَّحيمُ ) .(49)
الهى تويى آگه از حال من

عيان است پيش تواحوال من

تويى از كرم دلنواز همه

به بيچارگى چاره ساز همه

بود هركسى را اميدى به كس

اميد من از رحمت تواست وبس

الهى به عزت كه خوارم مكن

به جرم گنه شرمسارم مكن

اگر طاعتم رد كنى ور قبول

من ودست ودامان آل رسول

ششم ـ قالَ عليه السلام : ( اَلْمَقاديرُ تُريكَ ما لايَخْطُرُ بِبالِكَ ) : (50)
يعنى مقدرات وچيزهايى كه تقدير شده بنماياند به توچيزهايى را كه خطور نكرده بود به دل تو.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:39 pm

هـفـتـم ـ قـالَ عـليه السلام : ( اَلْحِكْمَةُ لاتَنْجَعُ فِى الطِباعِ الفاسِدَةِ ) ؛(51) فرمود حكمت تاءثير نمى كند در طبع هاى فاسد.
فـقـيـر گـويـد: بـه همين ملاحظه است كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرموده : ( لاتـَعـْلِقـوا الْجـَواهِرَ فى اَعْناقِ الْخَنازيرِ ) ؛ (52) يعنى آويخته نكنيد در گـردنـهـاى خـوكـان جـواهر را. ووارد شده كه حضرت عيسى عليه السلام ايستاد به خطبه خـوانـدن در مـيـان بـنـى اسـرائيـل وفـرمـود: اى بـنـى اسرائيل ! حكمت را براى جهال حديث نكنيد، واگر نه ظلم كرده ايد بر حكمت ، ومنع نكنيد آن را از اهلش ، وگرنه ظلم كرده ايد ايشان را.(53)
( وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قال ) :
اِنَّهُ لُِكلِّ تُرْبَةٍ غَرْسا

وَ لِكُلَّ بِناءٍ اُسّا

وَ ما كُلُّ رَاءْسٍ يَسْتَحِقُّ الْتِيجانَ

وَلاكُلُّ طَبيعَةٍ يَسْتَحِقُّ اَفادَةَ الْبَيانِ(54)

( قالَ الْعالِمُ عليه السلام : لاتَدْخُلُ الْمَلائِكَةَ بَيْتَا فيهِ كَلْبٌ:(55) )
كسى درآيد فرشته تا نكنى

سگ ز در دور وصورت از ديوار

( فَاِنْ كانَ لابُدَّ فَاقْتَصِرْ مَعَهُ عَلى مَقْدارٍ يَبْلُغُهُ فَهْمُهُ وَ يَسَعُهُ ذِهْنُهُ فَقَدْ قيلَ كَما اَنَّ لُبَّ الثِّمـارِ مـُعـَدِّ لِلاَنـامِ فـَالتَّبـْنُ مـُتـاحٌ لِلا نـعـامِ فـَلُبُّ الْحـِكْمَةِ مُعَدُّ لِذَوِى الاَلْبابِ وَ قُشُورُهامَجْعُولَةٌ لِلاَغْنا مِ ) .
هـشـتـم ـ فـرمود: هرگاه زمانى باشد كه عدل غلبه كرد بر جور پس حرام است كه گمان بـد بـرى بـه احـدى تـا آنـكـه عـلم پيدا كنى به بدى او؛ وهرگاه زمانى باشد كه جور غلبه كند بر عدل پس نيست براى احدى كه گمان خوبى برد به احدى تا آنكه ببيند آن را از او. (56) مـؤ لف گـويـد: كـه مـنـاسـب ديـدم ايـن خـبـر را در ايـنـجـا نقل كنم :
روايـت شـده از حـمـران كـه از امـام مـحمّد باقر عليه السلام پرسيد كه دولت حق شما كى ظـاهـر خـواهـد شـد؟ فـرمـود كـه اى حـمـران ! تـودوسـتـان وبـرادران وآشـنـايان دارى و از احـوال ايـشـان احـوال زمـان خـود را مـى توانى دانست اين زمان زمانى نيست كه امام حق خروج تـوانـد كـرد، بـه درسـتـى كه شخصى بود از علما در زمان سابق وپسرى داشت كه رغبت نـمـى نمود در علم پدر خود واز اوسؤ ال نمى كرد وآن عالم همسايه اى داشت كه مى آمد واز اوسؤ ال مى كرد وعلم از اواخذ مى نمود پس مرگ آن مرد عالم رسيد پس طلبيد فرزند خود را وگـفـت : اى پـسـرك مـن ! تـواخـذ نـكـردى از عـلم مـن وكـم رغـبت بودى در آن واز من چيزى نپرسيدى ومرا همسايه اى است كه از من سؤ ال مى كرد وعلم مرا اخذ مى نمود وحفظ مى كرد، اگـر تـورا احتياج شود به علم من بروبه نزد همسايه من واورا نشان داد واورا شناسانيد، پـس آن عالم به رحمت ايزدى واصل شد وپسر اوماند. پس پادشاه آن زمان خوابى ديد واز بـراى تـعبير خواب سؤ ال كرد از احوال آن عالم ، گفتند: فوت شد. پرسيد كه آيا از او فرزندى مانده است ؟ گفتند: بلى پسرى از اومانده است ، پس آن پسر را طلبيد. چون ملازم پـادشـاه به طلب اوآمد گفت : واللّه ! نمى دانم كه پادشاه از براى چه من را مى خواهد ومن عـلمـى نـدارم واگـر از مـن سـؤ الى كـنـد رسـوا خـواهـم شـد، پـس در ايـن حـال وصـيـت پدرش به يادش آمد ورفت به خانه آن شخص كه از پدرش علم آموخته بود، گفت : پادشاه مرا طلبيده است ونمى دانم كه از براى چه مطلب مرا خواسته است وپدرم مرا امـر كـرده اسـت كـه اگر محتاج شوم به علمى به نزد توبيايم . آن مرد گفت : من مى دانم پـادشـاه تـورا از بـراى چـه كـار طـلبـيـده اسـت اگـر تـورا خـبـر دهـم آنـچـه از بـراى تـوحاصل شود ميان من وخود قسمت خواهى كرد؟ گفت : بلى ، پس ‍ اورا سوگند داد ونوشته اى در ايـن بـاب از اوگرفت كه وفا كند به آنچه شرط كرده است ، پس گفت كه پادشاه خـوابـى ديـده اسـت وتورا طلبيده است كه از توبپرسد كه اين زمان چه زمان است ، تودر جواب بگوكه زمان گرگ است پس چون پسر به مجلس پادشاه رفت پرسيد كه من تورا از براى چه مطلب طلبيده ام ، گفت : مرا طلبيده اى از براى خوابى كه ديده اى كه اين چه زمـان اسـت ، پـادشـاه گفت : راست گفتى ، پس بگوكه اين زمان چه زمان است ؟ گفت : زمان گـرگ اسـت . پـس پـادشاه امر كرد كه جايزه به اودادند پس جايزه را گرفت وبه خانه برگشت ووفا به شرط خود نكرد وحصه اى به آن شخص نداد وگفت شايد پيش از اينكه ايـن مـال را تـمـام كـنـم بـمـيـرم وبـار ديـگـر مـحـتـاج نـشـوم كـه از آن مـرد سـؤ ال كنم .
پـس چـون مـدتى از اين بگذشت پادشاه خواب ديگر ديد وفرستاد وآن پسر را طلبيد وآن پـسـر پـشـيـمـان شـد كه وفا به عهد خود نكرد وبا خود گفت : من علمى ندارم كه به نزد پـادشـاه روم وچـگـونـه بـه نـزد آن عـالم بـروم واز اوسـؤ ال كـنـم وحـال آنـكـه بـا اومـكـر كـردم ووفـا بـه عـهـد خـود نـكـردم پـس گـفـت بـه هـر حـال بـار ديـگـر مى روم به نزد اوواز او عذر مى طلبم وباز سوگند مى خورم كه در اين مـرتـبـه وفـا كـنـم شايد كه تعليم من بكند. پس نزد آن عالم آمد وگفت : كردم آنچه كردم ووفـا بـه پـيـمـان تـونـكردم وآنچه در دست من بود همه پراكنده شده است وچيزى در دست نـمـانـده است واكنون محتاج شده ام به تو، تورا به خدا سوگند مى دهم كه مرا محروم مكن وپـيـمـان مـى كـنـم بـا تـووسـوگـند مى خورم كه آنچه در اين مرتبه به دست من آيد ميان تووخود قسمت كنم ودر اين وقت نيز پادشاه مرا طلبيده است ونمى دانم كه از براى چه چيز مـى خـواهـد سـؤ ال نـمـايـد از مـن . آن عـالم گـفـت : تـورا طـلبـيـده اسـت كـه از تـوسـؤ ال كند باز از خوابى كه ديده است كه اين چه زمان است بگوزمان گوسفند است . پس چون بـه مـجـلس پـادشـاه داخـل شـد از اوپرسيد كه از براى چه كارى تورا طلبيده ام ؟ گفت : خـوابـى ديـده اى ومـى خـواهى كه از من سؤ ال كنى كه چه زمان است ؟ پادشاه گفت : راست گـفـتـى واكنون بگوكه چه زمان است ؟ گفت : زمان گوسفند است . پس پادشاه فرمود كه صـله به اودادند وچون به خانه برگشت ، متردد شد كه آيا وفا كند به عالم يا مكر كند وحصه اورا ندهد، پس بعد از تفكر بسيار گفت شايد من بعد از اين محتاج نشوم به اووعزم كرد بر آنكه غدر كند ووفا به عهد اونكند.
پس بعد از مدتى ديگر پادشاه اورا طلبيد پس اوبسيار نادم شد از غدر خود وگفت بعد از دومـرتـبه غدر چگونه به نزد آن عالم بروم وخود علمى ندارم كه جواب پادشاه بگويم ، باز راءيش بر آن قرار گرفت كه به نزد آن عالم برود، پس چون به خدمت اورسيد اورا بـه خـدا سوگند داد والتماس كرد كه باز تعليم اوكند وگفت : در اين مرتبه وفا خواهم كـرد وديـگـر مـكـر نـخـواهـم كـرد بـر مـن رحـم كـن ومـرا بـديـن حـال مـگـذار، پـس آن عالم پيمان ونوشته ها از اوگرفت وگفت : باز تورا طلبيده است كه سـؤ ال كـنـد از خوابى كه ديده است كه اين زمان چه زمان است بگوزمان ترازواست ، چون بـه مـجـلس پـادشـاه رفـت از اوپـرسـيـد كه از براى چه كار تورا طلبيده ام ؟ گفت : مرا طـلبـيـده اى بـراى خـوابـى كـه ديده اى ومى خواهى بپرسى كه اين چه زمان است ، گفت : راسـت گـفـتى اكنون بگوچه زمان است ؟ گفت : زمان ترازواست . پس امر كرد كه صله به اودادنـد پـس آن جايزه ها را به نزد عالم آوردودر پيش اوگذاشت وگفت اين مجموع آن چيزى اسـت كـه بـراى من حاصل شده است وآورده ام كه ميان خود من قسمت نمايى ، آن عالم گفت كه زمـان اول چـون زمـان گـرگ بـود تـواز گـرگـان بـودى لهـذا در اول مـرتـبـه جـزم كردى كه وفا به عهد خود نكنى ، ودر زمان دوم چون زمان گوسفند بود گـوسـفـنـد عزم مى كند كه كارى بكند ونمى كند تونيز اراده كردى كه وفا كنى ونكردى واين زمان چون زمان ترازواست وترازووكارش وفا كردن به حق است تونيز وفا به عهد كردى مال خود را بردار كه مرا احتياجى به آن نيست .
عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه فـرمـوده : گـويـا غـرض آن حـضـرت از نـقـل ايـن قـصـه آن بـود كه احوال هر زمان متشابه است ، هرگاه ياران ودوستان خود را مى بينى كه با تودر مقام غدر ومكرند چگونه امام عليه السلام اعتماد نمايد بر عهدهاى ايشان وخـروج كـنـد بر مخالفان وچون زمانى در آيد كه در مقام وفاء به عهود باشند وخدا داند كـه وفـاء بـه عـهـد امـام عـليـه السلام خواهند نمود، امام عليه السلام را ماءمور به ظهور وخـروج خواهد گردانيد، حق تعالى اهل زمان ما را به اصلاح آورد واين عطيه عظمى را نصب كند بمحمد وآله الطاهرين .


فـصـل پـنـجـم : در حـركـت حـضـرت امام على نقى عليه السلام از مدينه طيبه به سامراء وذكربعضى از ستمها كه از مخالفين بر آن مبين واقع شده وشهادت آن حضرت

بـدان كـه حـضـرت امـام عـلى نـقى عليه السلام ولادت با سعادتش ونشوونمايش در مدينه طـيـبه واقع شد وهشت سال از سن شريفش گذشته بود كه والد بزرگوارش ‍ شهيد گشت وامـامـت مـنـتـقـل بـه آن حـضـرت گـرديـد وپـيـوسـتـه در مـديـنـه بـود تـا ايـام جـعـفـر مـتـوكـل كه از آن حضرت را به سرّ من راءى طلبيد وسببش آن شد كه ( بريحه عباسى ) كـه امـام جـماعت حرمين بود نامه اى به متوكل نوشت كه اگر تو را به مكه ومدينه حـاجـتـى هـست على بن محمّد را از اين ديار بيرون بر كه اكثر اين ناحيه را مطيع ومنقاد خود گـردانـيـده اسـت وجـمـاعـتـى ديـگـر نـيـز بـه ايـن مـضـمـون كـاغـذ بـه مـتـوكـل نـوشتند وعبداللّه بن محمّد والى مدينه اذيت واهانت بسيار به آن امام بزرگوار مى رسـانـيـد تـا آنـكـه نـامـه هـا بـه مـتـوكـل نـوشـت در بـاب آن جـنـاب كـه سـبـب خشم وغضب مـتـوكـل گـرديـد وچـون حـضـرت مـطـلع شـد كـه والى مـديـنـه بـه مـتـوكـل امـرى چند نوشته كه موجب اذيت واضرار اونسبت به آن جناب خواهد گرديد نامه اى بـه متوكل نوشت ودر آن نامه درج كرد كه والى مدينه آزار واذيت به من مى رساند و آنچه در حـق مـن نـوشـتـه مـحض كذب وافتراء است ، متوكل براى مصلحت نامه مشفقانه به حضرت نـوشت ودر آن نامه امام زمان را تعظيم واكرام كرد ونوشت چون مطلع شديم كه عبداللّه بن مـحـمـّد نـسـبـت بـه شـمـا سـلوك نـامـوافـقـى كـرده مـنـصـب اورا تـغـيـيـر داديـم ومـحـمـّد بـن فـضـل را بـه جـاى اونـصـب كـرديـم واورا مـاءمـور بـه اعـزاز و اكـرام وتـجـليـل شـمـا نـمـوده ايـم ونـيـز بـه آن حـضـرت نـوشـت كـه خليفه مشتاق ملاقات وافر البـركات شما گرديده وخواهان آن است كه اگر بر شما دشوار نباشد متوجه اين صوب گـرديـد بـا هـر كـه خـواهـيـد از اهـل بـيـت وخـويشان وحشم وخدمتكاران خود با نهايت سكون واطـمـينان خاطر به رفاقت هركه اراده داشته باشيد وهر وقت كه خواهيد بار كنيد وهر گاه كه اراده نماييد نزول كنيد ويحيى بن هرثمه را به خدمت شما فرستاده كه اگر خواهيد در ايـن راه در خـدمـت شما باشد ودر هر باب اطاعت امر شما نمايد ودر اين باب سفارش بسيار بـه اوفـرمـود، وبـدانيد كه هيچيك از اهل بيت وخويشان وفرزندان ومخصوصان خليفه نزد اواز شـمـا گرامى تر نيستند و نهايت لطف وشفقت ومهربانى نسبت به شما دارد.(57) ونـوشـت آن نـامـه را ابـراهـيـم بـن عـبـاس در مـاه جـمـادى الا خـرة سـنـه دويـسـت وچهل وسه .
وامـا اذيـت وآزارى كـه از مـخـالفـين به آن امام مبين عليه السلام رسيده پس بسيار است ودر اينجا به ذكر چند روايت اكتفا مى كنيم :
گزارش از حركت امام از مدينه به سامراء
اول ـ مـسـعـودى از يـحـيـى بـن هـرثـمـه روايـت كـرده كـه گـفـت : فـرسـتـاد مـرا مـتـوكـل بـه سـوى مـديـنه براى حركت دادن حضرت امام على نقى عليه السلام را از مدينه بـردن بـه سـامـره بـه جـهـت بـعـض چـيـزهـا كـه دربـاره اوبـه مـتـوكـل رسـيـده بـود. پـس چـون بـه مـديـنـه وارد شـدم اهـل مدينه بانگ وفرياد برداشتند چندانكه مانند آن نشنيده بودم پس ‍ ايشان را ساكن كردم وقـسـم خـوردم كـه مـن مـاءمـور نـشـدم كـه مـكـروهـى بـه آن حـضرت برسانم وتفتيش كردم منزل آن جناب را نيافتم در آن مگر قرآن ودعا ومانند آن :
ودر ( تذكره سبط ) است كه لَمْ اَجِدْ فيهِ اِلاّ مَصاحِفَ وِ اَدْعِيَةً وَ كُتُبِ الْعِلْمِ فَعَظُمَ فى عَيْنى .(58)
پـس آن حـضـرت را از مـديـنـه حـركـت دادم وخـودم قـائم بـه خـدمات اوبودم وبا آن حضرت خوشرفتارى مى نمودم پس در آن ايام كه در راه بوديم روزى ديدم آن حضرت را كه سوار شـده ولكـن جـامـه بارانى پوشيده ودم اسب خود را گره زده ، من تعجب كردم از اين كار او؛ زيـرا كـه آن روز آسـمـان صـاف وبـى ابر بود وآفتاب طلوع كرده بود پس نگذشت مگر زمـان كـمـى كـه ابـرى در آسـمـان ظاهر شد وباران باريد مانند دهان مشك ورسيد به ما از بـاران امـر عـظيمى . پس آن حضرت روكرد به من و فرمود: مى دانم كه منكر شدى وتعجب كـردى آنـچـه را كـه ديـدى از مـن وگـمـان كردى كه من مى دانستم از امر باران آنچه را كه تـونـمـى دانـسـتـى چـنـيـن نـيـست كه توگمان كرده اى لكن من زيست كرده ام در باديه ومى شناسم بادى را كه در عقب باران دارد. يحيى گفت : چون به بغداد وارد شديم ابتدا كردم به اسحاق بن ابراهيم طاطرى و رفتم به ديدن اوواووالى بغداد بود چون اومرا ديد گفت : اى يـحـيـى ايـن مـرد يـعـنـى امـام عـلى نـقـى عـليـه السـلام پـسـر پـيـغـمـبـر اسـت ومتوكل را تومى شناسى ومى دانى عداوتش را با اين خانواده پس اگر چيزى بگويى به اوكه وادار كند اورا بر كشتن آن حضرت ، پيغمبر خصم توخواهد بود، گفتم : به خدا قسم ! مـن مـطـلع نـشـدم بـر چـيـزى از اوكـه مـخـالف مـيـل متوكل باشد بلكه هرچه ديدم تمامش جميل وشكير بود.
پـس رفـتـيـم بـه سامره وابتدا به ديدن وصيف تركى رفتيم ومن از اصحاب ونوكران او بودم ، چون مرا ديد وگفت : اى يحيى ! به خدا قسم كه اگر مويى از سر اين مرد كم شود مـطـالب آن غـيـر مـن نخواهد بود. پس من تعجب كردم از كلام اسحاق طاطرى و وصيف تركى وسـفـارش ايـشـان در بـاب آن حـضـرت پـس بـه نـزد مـتـوكـل رفـتـم وآنـچـه از آن حـضرت ديده بودم وآنچه از ثناء بر آن حضرت شنيده بودم بـراى متوكل نقل كردم . متوكل جائزه به آن حضرت داد وظاهر كرد نيكى واحسان خود را به آن حضرت ومكرم داشت اورا.(59)
مناظر شگفت انگيز
دوم ـ شـيـخ كـليـنـى وديـگـران از صـالح بـن سـعـيـد روايـت كـرده انـد كـه گـفـت روزى داخـل سـرّ مـن راءى شـدم وبـه خدمت آن جناب رفتم وگفتم : اين ستمكاران در همه امور سعى كـردنـد در اطـفـاء نور تووپنهان كردن ذكر توتا آنكه تورا در چنين جايى فرود آوردند كـه مـحـل نزول گدايان وغيربان بى نام ونشان است ، حضرت فرمود كه اى پسر سعيد! هـنـوز تـودر مـعـرفـت قـدر ومـنـزلت ما در اين پايه اى وگمان مى كنى كه اينها با رفعت شـاءن مـا منافات دارد ونمى دانى كسى را كه خدا بلند كرد به اينها پست نمى شود. پس بـه دسـت مـبـارك خـود اشاره كرد به جانبى چون به آن جانب نظر كردم بستانها ديدم به انواع رياحين آراسته وباغها ديدم كه به انواع ميوه ها پيراسته ونهرها ديدم كه در صحن آن بـاغـهـا جـارى بود وقصرها وحوران وغلمان در آنها مشاهده كردم كه هرگز نظير آنها را خـيـال نـكـرده بـودم ، از مـشـاهـده ايـن احـوال ديده ام حيران و عقلم پريشان شد. پس حضرت فـرمـود مـا هـرجـا كـه بـاشـيـم ايـنـهـا از بـراى مـا مـهـيـا است و در كاروان گدايان نيستيم .(60)
مكافات تهمت
سوم ـ مسعودى در ( اثبات الوصية ) روايت كرده كه چون حضرت امام على نقى عليه السـلام داخـل خـانـه مـتـوكـل شد ايستاد مشغول به نماز گشت بعضى از مخالفين آمد ايستاد مـقـابـل آن حـضـرت وگـفـت : تـا كـى ريـاكـارى مـى كنى ؟ حضرت تا اين جسارت را شنيد تـعـجـيل فرمود در نماز خود وسلام داد پس روكرد به اوو فرمود: اگر دروغ گفتى در اين نـسبتى كه به من دادى خدا تورا از بيخ بركند تا اين كلمه را فرمود آن مرد افتاد وبمرد وقصه اوخبر تازه اى شد در خانه متوكل .(61)
نذر مادر متوكل براى امام هادى عليه السلام
چـهـارم ـ شـيـخ كـليـنـى وشيخ مفيد وديگران از ابراهيم بن محمّد طاهرى روايت كرده اند كه خراجى يعنى قرحه وجراحتى در بدن متوكل به هم رسيد كه مشرف بر هلاك گرديد وكسى جـراءت نـمـى كـرد كـه نـيـشـتـرى بـه آن بـرسـانـد پـس مـادر مـتـوكل نذر كرد كه اگر عافيت يابد مال جليلى براى حضرت امام على نقى عليه السلام بـفـرسـتد، پس فتح بن خاقان به متوكل گفت كه اگر مى خواهى [كسى ] نزد حضرت امام عـلى نـقى عليه السلام بفرستيم شايد دوايى براى اين مرض بفرمايد، گفت : بفرستيد. چـون بـه خـدمـت آن حـضـرت رفـتـنـد وحـال اورا غـرض كـردنـد فـرمـود كـه پشكل گوسفند را كه در زير پاى گوسفند ماليده شده در گلاب بخيسانند وبر آن خراج بـنـدنـد كه نافع استا ان شاء اللّه تعالى . چون آن خبر را آوردند جمعى از اتباع خليفه كـه حـاضـر بـودنـد خـنـديدند واستهزاء كردند. فتح بن خاقان گفت مى دانم كه حرف آن حـضـرت بـى اصـل نـيـسـت وآنـچـه فـرمـوده نـاسـت بـه عـمـل آوريـد ضـررى نـخـواهـد داشـت ، چـون دوا را بـر آن موضع بستند در ساعت منفجر شد ومـتـوكـل از درد والم راحـت يـافـت ومـادرش مسرور شده پس ده هزار دينار در كيسه كرده سر كـيـسـه را مـهـر كـرد وبـراى آن جـنـاب فـرسـتـاد. چـون مـتـوكـل از آن مـرض شـفـا يـافـت مـردى كـه اورا بـطـحـايـى مـى گـفـتـنـد نـزد مـتـوكـل بـود بـد آن حـضـرت را بـسـيـار گـفـت ، وگـفـت اسـلحـه و امـوال بـسـيـار جـمـع كـرده اسـت وداعـيـه خـروج دارد، پـس شـبـى مـتـوكـل ، سـعـيـد حـاجـب را طـلبـيـد وگـفـت : بـى خـبر به خانه امام على نقى عليه السلام برووهرچه در آنجا از اسلحه واموال كه بيابى براى من بياور.
سـعـيد گفت : در ميان شب نردبانى برداشتم وبه خانه آن حضرت رفتم ونردبان را بر ديـوار خـانـه گـذاشـتم چون خواستم به زير روم به واسطه تاريكى راه را گم كردم و حـيـران شـدم نـاگـاه حـضـرت از انـدرون خانه مرا ندا كرد كه اى سعيد! باش تا شمع از بـراى تـوبـيـاورنـد. چـون شـمـع آوردند به زير رفتم ديدم كه حضرت جبه اى از پشم پوشيده وعمامه اى از پشم به سر بسته وسجاده خود را بر روى حصيرى گسترده و بر بالاى سجاده روبه قبله نشسته است پس فرمود كه بروودر اين خانه ها بگرد و تفتيش كن مـن رفـتـم وجـمـيـع حجره هاى خانه را تفتيش كردم در آنها هيچ نيافتم مگر يك بدره كه بر سرش مهر مادر متوكل بود ويك كيسه سر به مهرى ديگر پس فرمود كه مصلاى مرا بردار چون برداشتم در زير مصلاشمشيرى يافتم كه غلاف چوبى داشت وبر روى آن غلاف هيچ نـگـرفـتـه بـودنـد آن شـمـشـيـر را بـا دوبـدره زر بـرداشـتـم و نـزد مـتـوكـل رفـتـم ، چـون مـهـر مـادر خـود را بـر آن ديـد اورا طـلبـيـد واز حـقـيـقـت حـال سـؤ ال كـرد مادرش گفت : من براى اوفرستاده ام وهنوز مهرش را برنداشته است چون كـيـسـه ديـگـر را گـشـود چـهـارصـد ديـنـار در آن بـدره بـود. پـس متوكل يك بدره ديگر به آن ضم كرد وگفت : اى سعيد! اين بدره ها را با آن كيسه وشمشير بـراى اوبـبر وعذرخواهى از اوبكن . چون آنها را به خدمت آن حضرت بردم گفتم : اى سيد من ! از تقصير من بگذر كه بى ادبى كردم وبى رخصت به خانه تودر آمدم چون از خليفه ماءمور بودم معذورم ، حضرت فرمود:
( وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلِبٍ يَنْقَلِبُونَ ) ؛(62)
يـعـنـى بـه زودى خـواهند دانست آنها كه ستم مى كنند كه بازگشت آنها به سوى كجا است .(63)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:41 pm

پـنجم ـ جمعى از علماء كه از جمله ايشان است مسعودى ، روايت كرده اند كه در باب حضرت امـام عـلى نـقـى عـليـه السـلام نـزد مـتـوكـل سـعـايـت كـردنـد وگـفـتـنـد كـه در مـنـزل آن جـنـاب اسـلحـه بـسـيـار وكـاغـذهـاى زيـاد اسـت كـه شـيـعـيـان اواز اهـل قـم بـراى او فـرسـتـاده انـد وآن جـنـاب عـزم آن دارد كـه بـر تـوخـروج كـنـد. مـتـوكـل جـمـاعـتـى از تـركـان را بـه خـانه آن حضرت فرستاد، ايشان در شب بر خانه آن حـضـرت هجوم آوردند وبه خانه ريختند وهرچه تفتيش كردند چيزى نيافتند وديدند كه آن حـضـرت در حـجـره اى سـت ودر را بـر روى خـود بـسته وجامه اى (64) از پشم پوشيده و بر روى زمين كه رمل وريگ ريزه بود نشسته وتوجهش به سوى حق تعالى است و مـشـغـول خـوانـدن آيـات قـرآن اسـت پـس آن جـنـاب را بـه آن حـال مـاءخـودذ داشـتند وبه نزد متوكل حمل كردند وگفتند در خانه اوريختيم وچيزى نيافتيم وديـديـم آن جـنـاب را نـشـسـتـه بـود روبـه قـبـله وقـرآن تـلاوت مـى كـرد. ومتوكل در آن حال در مجلس ‍ شرب بود پس آن امام معصوم را در آن مجلس شؤ م بر آن ميشوم وارد كـردنـد و متوكل جام شراب در دستش بود از براى آن جناب تعظيم كرد وآن حضرت را در پـهـلوى خـود نـشـانـيـد وجـام شـراب را به آن حضرت تعارف كرد، آن حضرت فرمود: واللّه ! شراب داخل گوش وخون من نشده هرگز، مرا معفودار، پس اورا معفوداشت آنگاه گفت : بـراى مـن شـعـر بـخـوان . حـضـرت فرمود: اِنّى قَليل الرِّوايَةِ لِلشِّعْرِ؛ من چندان از شعر روايـت نـشـده ام ، گـفـت : از ايـن چـاره اى نـيـسـت پس حضرت انشاد فرمود اين اشعار را كه مشتمل است بر بى وفايى دنيا ومرگ سلاطين وذلت و خوارى ايشان پس از مرگ :
باتُوا عَلى قُلَلِ الاَجْبالِ تَحْرِسُهُمْ

غُلْبُ الرِّجالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ الْقُلَلُ

وَ اسْتَنْزِلُوا بَعْدَ عِزَّ مِنْ مَعاقِلِهِمْ

وَ اُسْكِنُوا حُفَرا يا بِئْسَما نَزَلوُا

نداهُمْ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنهمُ(65)

اَيْنَ الاَساوِرُ (66) وَ التّيجانُ وَ الْحُلَلُ

اَيْنَ الْوُجُوهُ الّتَى كانَتْ مُنَعَّمَةً

مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الاَسْتارُ وَ الكُلَلُ

فَاَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حينَ سآئِلَهُمْ

تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْهَا الدُّودُ تَنْتَقِلُ

قَدْ طالَ ما اَكَلُوا دَهْرا وَ قَدْ شَرِبُوا

وَاَصْبَحُوا الْيَوْمَ بَعْدَ الاَكْلِ قَدْ اُكِلُوا

مـتـوكـل از شـنـيـدن ايـن اشـعـار گـريـست به اندازه اى كه اشك چشمش ريشش را تر كرد و حـاضـريـن نـيـز گـريـسـتـنـد، وبـه روايـت ( كـنـزالفـوائد ) كـراچـكـى ، مـتـوكـل جـام شـراب را بـر زمـيـن زد وعـيـشـش مـنـغـض شـد،(67) وبـه روايـت اول پـرسـيد از آن حضرت كه قرض دارى ؟ فرمود: بلى چهار هزار دينار، پس چهار هزار دينار به آن حضرت بخشيد واورا مكرما به خانه اش رد كرد.(68)
شمشيرداران نامرئى
شـشـم ـ قـطـب راونـدى روايـت كـرده اسـت از فـضـل بـن احـمـد كـاتـب از پـدرش احـمـد بـن اسـرائيـل كـاتـب مـعـتـز بـاللّه بـن مـتـوكـل كـه گـفـت : روزى مـن بـا مـعـتـز بـه مـجـلس مـتوكل رفتم واوبر كرسى نشسته بود وفتح بن خاقان نزد اوايستاده بود پس معتز سلام كـرد و ايـسـتـاد، مـن در عـقـب اوايـسـتـادم . وقـاعـده چـنـان بـود كـه هـرگـاه مـعـتـز داخـل مـى شـد اورا مرحبا مى گفت وتكليف نشستن مى كرد. در اين روز از غايت غضب وتغييرى كـه در حـال اوبـود متوجه معتز نشد وبه فتح بن خاقان سخن مى گفت وهر ساعت صورتش مـتـغـيـر مـى گـرديـد وشعله غضبش افروخته تر مى شد وبا فتح بن خاقان مى گفت آنكه تـودر حـق اوسـخـن مى گويى چنين وچنان كرده است و( فتح ) آتش خشم اورا فرومى نـشـانـيـد ومى گفت : اينها بر اوافتراء است واواز اينها برى است ، فايده نمى كرد وخشم اوزيـاده مـى شـد ومـى گفت : به خدا سوگند كه اين مراثى را مى كشم كه دعوى دروغ مى كند ورخنه در دولت من مى افكند پس ‍ گفت بياور چهار نفر از غلامان خزر (69) جلف را كه چيزى نمى فهمند. ايشان را حاضر كرد، چون حاضر شدند به هر يك از ايشان شـمـشـيـرى داد وايـشان را امر كرد كه چون حضرت امام على نقى عليه السلام حاضر شود اورا به قتل آورند و گفت : به خدا سوگند كه بعد از كشتن جسد اورا هم خواهم سوخت . بعد از سـاعـتـى ديـدم كـه حـجـاب مـتـوكـل آمـدنـد وگـفـتـنـد: آمـد! نـاگـاه ديـدم كـه حـضـرت داخـل شـد و لبهاى مباركش حركت مى كرد ودعايى مى خواند واثر اضطراب وخوف به هيچ وجـه در آن حـضـرت نـبـود، چـون نـظـر متوكل بر آن حضرت افتاد خود را از تخت به زير افكند وبه استقبال حضرت شتافت واورا در بر گرفت ودستهاى مباركش را ميان دوديده اش را بـوسـيـد وشـمـشـيـر در دسـتـش بـود گـفـت : اى آقـاى مـن ! اى فـرزنـد رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم ، اى بهترين خلق ! اى پسر عم من ومولاى من ، اى ابـوالحـسـن ، وحـضـرت مـى فـرمـود: اعـيذك باللّه يا اميرالمؤ منين عفوكن من را از گفتن اين كلمات . متوكل گفت : براى چه تصديق كشيده اى وآمده اى در چنين وقتى ؟ حضرت فرمود كه پـيـك تـوآمـد در ايـن وقـت وگـفـت مـتـوكـل تـورا طـلبـيـده ، متوكل گفت : دروغ گفته است آن ولدالزنا، گفت برگرد اى سيد من ، به همان جا كه آمدى ، پس ‍ گفت : اى فتح بن خاقان ، اى عبداللّه ، اى معتز! مشايعت كنيد آقاى خودتان وآقاى مرا. پس چون نظر آن غلامان خزر بر آن حضرت افتاد نزد آن حضرت بر زمين افتادند وسجده بـه جـهـت تـعـظـيـم آن حـضـرت نـمـودنـد. چـون حـضـرت بـيـرون رفـت مـتـوكـل غـلامـان را طـلبـيـد وتـرجـمـان را گـفـت كـه از ايـشـان سـؤ ال كـن كـه بـه چـه سـبب امر نسبت به اوبه جا نياورديد؟ ايشان گفتند از مهابت آن حضرت بـى اخـتـيـار شـديـم چـون پـيـدا شـد در دور اوزيـاده از صـد شـمـشـيـر بـرهنه ديديم وآن شـمـشـيـرداران را نـمـى تـوانـستيم ديد ومشاهده اين حالت مانع شد ما را از آنكه امر را به عـمـل آوريـم و دل مـا پـر از بـيـم وخـوف شـد. پـس مـتـوكـل روبه ( فتح ) آورد وگفت : اين امام تواست وخنديد، ( فتح ) شاد شد به آنكه آن بليه را از آن جناب گذشت و حمد خدا به جا آورد.(70)
ملاقات صقر با امام هادى عليه السلام در زندان
هـفـتـم ـ ابـن بابويه وديگران روايت كرده اند از صقر بن ابى دلف كه چون حضرت امام على نقى عليه السلام را به سرّ من راءى آوردند به خدمت آن حضرت رفتم كه خبرى از آن جـنـاب بـگيرم وآن حضرت را نزد زرافه حاجب متوكل محبوس كرده بودند چون نزد اورفتم گفت : به چه كار آمده اى ؟ گفتم : به ديدن شما آمده ام ، ساعتى نشستيم چون مجلس خلوت شد گفت : گويا آمده اى كه خبرى از صاحب وامام خود بگيرى ؟ من ترسيدم وگفتم صاحب من خـليـفـه است . گفت : ساكت شو، كه مولاى توبر حق است ومن نيز اعتقاد تورا دارم واورا امام مى دانم ، پس گفت : آيا مى خواهى نزد اوبروى ؟ گفتم : بلى ، گفت : ساعتى صبر كن كه صـاحـب البـريد بيرون رود، وچون بيرون رفت كسى با من همراه كرد وگفت ببر اورا به نـزد عـلوى كـه محبوس است اورا نزد اوبگذار وبرگرد. چون به خدمت آن جناب رفتم ديدم بـر روى حـصـيـرى نـشـسته است ودر برابرش قبرى كنده اند پس سلام كردم ودر خدمت آن جـنـاب نـشـسـتـم حـضـرت فـرمـود كـه بـراى چـه آمـده اى ؟ گـفـتـم : آمـده ام از احـوال شـمـا خـبـرى گـيـرم چـون نـظر من بر قبر افتاد گريان شدم ، حضرت فرمود كه گـريـان مباش كه در اين وقت از ايشان آسيبى به من نمى رسد، گفتم : الحمدللّه . پس از مـعـنـى حديث لاتُعادُوا الاَيامَ فَتُعاديكُمْ پرسيدم ، حضرت جواب اورا داد آنگاه فرمود: وداع كن و بيرون روكه ايمن نيستم بر توومى ترسم اذيتى به توبرسد.(71)
متوكل فقط سه روز زنده است
هـشـتـم ـ سـيـد بـن طـاوس وديـگـران روايـت كـرده انـد كـه چـون مـتـوكل ، فتح بن خاقان وزير خود را خواست اعزاز واكرام نمايد ومنزلت اورا نزد خود بر ديـگـران ظـاهـر گـرداند، ودر حقيقت غرض اونقص شاءن واستخفاف قدر امام على نقى عليه السـلام بـود و ايـن امر را بهانه كرده بود، پس در روز بسيار گرمى با فتح بن خاقان سـوار شـد وحـكـم كـرد كـه جميع امرا وعلماء وسادات واشراف واعيان در ركاب ايشان پياده بـرونـد و از جـمـله آنـهـا امـام عـلى نـقـى عـليـه السـلام بـود، زرافـه حـاجـب متوكل گفت كه من در آن روز آن جناب را مشاهده كردم كه پياده مى رفت وتعب بسيار مى كشيد وعـرق از بـدن مـبـاركـش مـى ريـخـت مـن نـزديـك آن جـنـاب رفـتـم وگـفـتـم : يـابـن رسول اللّه ! چرا شما خود را تعب مى فرماييد؟ حضرت فرمود كه غرض اينها استخفاف من است ولكن حرمت بدن من نزد خدا كمتر از ناقه صالح نيست . به روايت ديگر فرمود كه يك ريـزه نـاخـن من نزد حق تعالى گرامى تر است از ناقه صالح وفرزند او، زرافه گفت : چـون بـه خـانـه بـرگـشـتـم ايـن قـصه را با معلم اولاد خود كه گمان تشيع به اوداشتم نقل كردم او سوگند داد مرا كه توالبته از آن حضرت شنيدى اين سخن را؟ من سوگند ياد كـردم كـه شـنـيـدم ، پـس گـفـت : فـكـر كـار خـود بـكـن كـه مـتـوكـل سـه روز ديـگـر هـلاك مـى شـود تا از قضيه اوآسيبى به اونرسد، من گفتم از چه دانـسـتـى ؟ گـفـت : براى آنكه حضرت دروغ نمى گويد وحق تعالى در قصه قوم صالح فـرمـوده اسـت ( تـَمَتَّعُوا فى دارِكُْم ثَلاثَةَ اَيّامٍ ) (72) وايشان بعد از پـى كـردن نـاقـه بـه سـه روز هلاك شدند. من چون اين سخن را از اوشنيدم اورا دشنام دادم وبـيـرون كـردم . چـون اوبـيرون رفت با خود انديشه كردم گفتم بسا باشد كه اين سخن راسـت بـاشـد، اگـر احـتـيـاطـى در امـور خـود بـكـنـم بـه مـن ضـررى نـخـواهـد داشت . پس امـوال خـود را كـه پـراكـنده بود جمع كردم وانتظار انقضاى سه روز مى كشيدم ، چون روز سـوم شـد مـنـتـصر فرزند متوكل با اتراك وغلامان مخصوص اوبه مجلس اوآمدند واورا با فـتـح بـن خـاقـان پـاره پـاره كـردنـد. بـعـد از مـشـاهـده ايـن حـال اعتقاد به امامت آن حضرت نمودم وبه خدمت او رفتم آنچه ميان من وآن معلم گذشته بود عرض كردم ، فرمود معلم راست گفته من در آن روز بر اونفرين كردم وحق تعالى دعاى مرا مستجاب گردانيد.(73)
مؤ لف گويد: اذيت وآزار كه از متوكل به حضرت امام على نقى عليه السلام رسده چه به خـود آن حـضـرت چـه به شيعيان ودوستان وعلويين واولاد حضرت فاطمه عليها السلام چه بـه قـبـر امام حسين عليه السلام وزوار آن حضرت كه بازگشت تمام به آن حضرت است ، زيـاده از آن اسـت كـه در حـوصـله بـيـان بـگـنـجـد چـه آنـكـه مـتـوكل اكفر بنى عباس بوده چنانكه بر اخبار غيبيه اميرالمؤ منين عليه السلام از اوبه اين وصـف تـعـبـيـر شـده : ومـردى خـبـيـث السـريـرة وپـسـت فـطـرت وسـخـت نـانـجيب بود وبا آل ابـوطـالب سـخـت دشـمـنى مى كرد. وبه ظن وتهمت ايشان را اخذ مى نمود و پيوسته در صدد اذيت وآزار ايشان بود واصرار اودر باب محوآثار قبر شريف حضرت امام حسين عليه السـلام واذيـت وآزار اوبـه زوار آن حـضـرت اَظْهَرَ مِنَ الشَّمْسِ وَ اَبْيَنُ مِنَ الاَمْسِ است وما در ( كتاب تتمة المنتهى ) به طور اختصار نگارش داديم . وقرمائى كه يكى از علماى اهـل سـنـت اسـت در ( اخـبـار الدول ) گـفـتـه كـه در سـنـه دويـسـت وسـى وهـفـت مـتـوكـل امر كرد قبر امام حسين عليه السلام را هدم كنند وخانه هاى اطراف قبر را نيز خراب كـنـنـد وزراعـت نـمـايند در آنجا ومنع كرد مردم را از زيارت آن حضرت وزمين كربلارا شخم وشـيـار كـرد مـسـلمـانـان خـيـلى مـتـاءلم شـدنـد از ايـن جـهـت واهـل بـغـداد بـر ديوارها فحش ودشنام براى اونوشتند وشعراء اورا هجوكردند، از جمله در هجواوگفتند:
تَاللّهِ اِنْ كانَتْ اُمَيَّةُ قَدْ اَتَتْ

قَتْلَ ابْنِ بِنْتِ نِبِيهِّا مِظْلُوما

فَلَقَدْ اَتاهُ بَنُواَبيِه بِمِثلِها

هذا لَعَمْرُكَ قَبْرُهُ مَهْدوما

اَسَفُوا عَلى اَنْ لايَكُونُوا شارِكُوا

فى قَتْلِهِ فَتَتَّبِعُوهُ رَميما(74)

ابوالفرج اصفهانى روايت كرده است كه متوكل ، عمر بن فرج رخجى را والى مكه و مدينه كـرده بـود عـمـر مـنـع كرد مردم را از احسان به آل ابوطالب وسخت در عقب اين كار شد به حـدى كـه مـردم از تـرس جان دست از رعايت علويين برداشتند وچندان كار بر اولاد اميرالمؤ منين عليه السلام تنگ شد كه زنهاى علويات تمام لباسهاى ايشان كهنه وپاره شده بود ويـك لبـاس درسـت نـداشـتـنـد كـه نـماز در آن بخوانند مگر يك پيراهن كهنه براى ايشان بـاقـى مـانده بود كه هرگاه مى خواستند نماز بخوانند يك يك آن پيراهن را به نوبت مى پـوشـيـدند ونماز مى خواندند، پس از فراغ از نماز از تن بيرون مى كردند وديگرى مى پـوشـيـد وخـود برهنه به چرخ ‌ريسى مى نشست ، پيوسته به اين عسرت گذرانيدند تا مـتـوكـل هـلاك شـد.(75) وشـرح خـبـاثـت و كـفـر مـتـوكـل طـويـل واز رشـتـه كلام خارج است واز ملاحظه همين قدر معلوم مى شود كه چه اندازه سخت بر حضرت امام على نقى عليه السلام گذشته در ايام او، واللّه المستعان .
ذكر شهادت حضرت امام على نقى عليه السلام
بدان كه سال شهادت آن حضرت به اتفاق ، در سنه دويست وپنجاه وچهار هجرى بوده ودر روز وفـات اخـتلاف است . جمله اى از علما روز سوم ماه رجب را اختيار كرده اند وبنابر آنكه ولادت آن حـضـرت در سـنـه دويـسـت ودوازده بـاشـد سـن شـريـفـش ‍ در وقـت وفـات قـريـب چـهـل ودوسـال بـوده ودر وقـت وفـات پـدر بـزرگـوارش هـشـت سـال وپـنـج مـاه تـقـريـبـا از عـمـر شـريـف آن حـضـرت گـذشـتـه بـود كـه بـه مـنـصـب جـليـل امـامـت كـبـرى وخـلافـت عـظـمـى سـرافـراز گـرديـد ومـدت امـامـت آن جـناب سى وسه سال بود.
عـلامـه مـجـلسـى فـرموده كه قريب به سيزده سال در مدينه طيبه اقامت فرمود وبعد از آن مـتـوكـل آن حـضـرت را بـه سـرّ مـن راءى طـلبـيـد وبـيـسـت سـال در سـرّ مـن راءى تـوطـن فـرمـود در خـانـه اى كـه اكنون مدفن شريف آن حضرت است .(76)
فـقـيـر گـويـد: بـنـابـر آن روايـت اسـت كـه مـتـوكـل آن حـضـرت را در سـنـه دويـسـت وچـهـل و سـه بـه سـامـره طـلبـيـد مـدت اقـامـت آن جـنـاب در سـامـره قـريـب يـازده سـال مـى شـود و بـنـابـر قـول مـسـعـودى قـريـب نـوزده سـال مـى شـود، ودرك كـرد در ايـام عـمـر شـريف خود مقدارى از خلافت ماءمون وزمان معتصم وواثق ومتوكل ومنتصر ومستعين ومعتز، ودر ايام معتزّ آن حضرت را زهر دادند وشهيد نمودند.
مـسـعـودى در ( مـروج الذهـب عـ( فرموده كه حديث كرد مرا محمّد بن الفرج به مدينه جـرجـان در مـحـله مـعروفه به غسان گفت حديث كرد مرا ابودعامه كه گفت : شرفياب شدم خـدمـت حـضـرت امـام عـلى بـن مـحـمـّد بن على بن موسى عليه السلام به جهت عيادت اودر آن عـلتـى كـه در آن وفـات فـرمـود، چـون خـواسـتـم از خـدمـت آن جـناب مراجعت كنم فرمود: اى ابـودعـامـه ! حـق تـوبـر مـن واجـب شـده مـى خـواهـى حـديـثـى بـراى تـونقل كنم كه شاد شوى ؟ عرض كردم : خيل شائق ومحتاجم به آن ، فرمود: حديث كرد مرا پدرم محمّد بن على از پدرش على بن موسى از پدرش ‍ موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن مـحـمـّد از پـدرش محمّد بن على از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابى طالب از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم پس به من فرمود: بنويس ، گفتم : چه بنويسم ؟ فرمود: بنويس كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم فرمود:
( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمـنِ الرَّحـيمِ الايمانُ ما وَقَّرَتْهُ الْقُلوبُ (77) وَ صَدَّقَتْهُ الاَعْمالُ وَ الاَسْلامُ ما جَرى بِهِ اللَّسانُ وَ حَلَّتْ بِهِ الْمَناكَحَةُ ) .
ابـودعـامـه گـفت : گفتم يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ! نمى دانم كه كدام يـك از اين دوبهتر است اين حديث يا اسناد آن ، فرمود: اين حديث در صحيفه اى است به خط عـلى بـن ابـى طـالب وامـلاء رسـول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم به هر يك از ماها به ارث رسيده انتهى .(78)
شـيـخ طـبـرسـى روايـت كـرده كـه ابـوهـاشم جعفرى رحمه اللّه اين اشعار را در باب علت وكالت حضرت امام على نقى عليه السلام گفته :
مادَتِ الاَرْضُ بى وَاَدَّتْ فُؤ ادى

وَاعْتَرَتْنى مَوارِدُ الْعُرَواءِ

حينَ قيلَ: الاِمامُ نِضْوٌ عَليلٌ

قُلْتُ: نَفْسى فَدَتْهُ كُلَّ الْفِداءِ

مَرِضَ الدّينُ لاِعْتِلالِكَ وَ اعْتَلَّ

وَ غارَتْ لَهُ نُجُومُ السَّماءِ

عَجَبا اَنْ مُنيتَ بِالداءِ وَ السُّقمِ

وَ اَنْتَ الاِمامُ حَسْمُ الدّاءِ

اَنْتَ اسَى الاَدْواءِ فِى الدّينِ وَ

الدُّنْيا وَ مْحيى الاَمْواتِ والاَحْياءِ

يـعـنـى مـضـطـرب ومـتـزلزل شـد زمـيـن بـر مـن وسـنـگـيـن شـد فـؤ اد ودل مـن فـروگـرفـت مـرا تـب ولرز هـنـگـامـى كـه گـفـتـنـد بـه امـام عـليـه السـلام لاغـر وعـليـل گـشـتـه ، گـفـتـم : جـان مـن فـدا وتـمـام فـداى اوبـاد، پـس گـفـتـم مـريـض وعـليـل شـد ديـن بـراى علت تووستارگان آسمان براى مرض توفروشدند اى آقاى من ! تـعـجـب مـى كـنـم كـه تـومـبـتـلابـه درد و نـاخـوشـى شـوى وحال آنكه توامامى هستى كه درد ومرض را مى برى وقطع مى كنى ، وتويى طبيب دردهاى دين ودنيا وتويى كه حيات مى دهى به مردگان و زنده ها.(79)
وبـالجـمله : بنابر قول شيخ صدوق وبعضى ديگر، معتمد عباسى برادر معتز آن حضرت را مـسـمـوم كـرد (80) ودر وقت شهادت آن امام غريب غير از امام حسن عسكرى عليه السـلام كـسـى نـزد بـاليـن آن جـنـاب نـبـود وچـون حضرت از دنيا رحلت فرمود جميع امرا واشـراف حـاضـر شـدنـد، وامام حسن عليه السلام در جنازه پدر شهيد خود گريبان چاك زد وخـود مـتـوجـه غـسـل وكـفـن ودفـن والد بـزرگـوار خـود شـد وآن جـنـاب را در حـجـره اى كه محل عبادت آن حضرت بود دفن كرد وجمعى از جاهلان احمق بر آن حضرت اعتراض كردند كه گـريبان چاك زدن در مصيبت مناسب وشايسته نبود، حضرت فرمود به آن احمقان كه چه مى دانيد احكام دين خدا را، حضرت موسى عليه السلام پيغمبر بود ودر ماتم برادر خود هارون عليه السلام گريبان چاك زد.(81)
شـيـخ اجـل على بن السحين مسعودى رحمه اللّه در ( اثبات الوصية ) فرموده : حديث كرد ما را جماعتى كه هر كدام از آنها حكايت مى كرد كه در روز وفات حضرت امام على نقى عـليـه السـلام در خـانـه آن حـضـرت بـوديـم وجمع شده بودند در آنجا همه بنى هاشم از آل ابـوطـالب وآل عـباس ونيز جمع شده بود بسيارى از شيعه وظاهر نگشته بود به نزد ايـشـان امـر امامت ووصايت حضرت امام حسن عسگرى عليه السلام واطلاع نداشتند بر امر آن حـضـرت غـيـر ثـقـات ومعتمدانى كه امام على نقى عليه السلام نزد ايشان نص بر امامت آن حـضرت فرموده بود پس ‍ حكايت كردند آن جماعتى كه در آنجا حاضر بودند كه همگى در مـصـيـبت وحيرت بودند كه ناگاه از اندرون خانه بيرون آمد خادمى وصدا زد خادم ديگر را وگـفـت : اى ريـاش ! بـگير اين رقعه را وببر به خانه اميرالمؤ منين وبده آن را به فلان وبگوكه اين رقعه را حسن بن على داده . مردم چون اسم مبارك حضرت امام حسن پسر حضرت امـام عـلى نـقـى عـليه السلام را شنيدند چشم برداشتند تا مگر آن حضرت را بنگرند پس ديدند باز شد درى از صدر رواق وبيرون آمد خادم سياهى پس از آن بيرون آمد حضرت امام حـسـن عـسكرى عليه السلام در حالى كه دريغ وافسوس خورنده وسر برهنه با جامه چاك زده بـود وبـر تـن آن حـضـرت بـود ( ملحم ) كه يك نوع جامه اى است وآستر داشت وسـفـيد رنگ بود وصورت آن جناب مانند صورت پدر بزرگوارش بود وبه هيچ وجه از آن فـروگـذار نـكـرده بـود ودر خـانـه آن حـضـرت اولاد مـتـوكل بودند وبعضى از ايشان ولايت عهد داشتند. پس چون حضرت را ديدند باقى نماند احـدى مـگـر آنـكـه از جـاى خـود بـرخـاسـت وابـواحـمـد مـوفـق ابـن مـتوكل كه وليعهد بود به سوى آن حضرت در آورد ومعانقه كرد با آن جناب وگفت : مرحبا پـسـر عـمـم ! پـس حـضـرت نـشـسـت مـابـيـن دودر رواق ومـردم بـه تـمـامـى مقابل آن حضرت نشستند وپيش از آنكه آن جناب بيايد آن خانه مانند بازار بود از احاديث و گـفـتـگـولكن چون امام حسن عليه السلام آمد ونشست تمامى سكوت كردند ديگر شنيده نمى شد چيزى مگر عطسه يا سرفه . در اين هنگام جاريه اى از اندرون بيرون آمد در حالى كه نـدبه مى كرد بر حضرت امام على نقى عليه السلام ، امام حسن عليه السلام فرمود نيست ايـنجا كسى كه ساكت كند اين جاريه (82) را؟ شيعيان مبادرت كردند به سوى او، آن جـاريـه داخـل در انـدرون شـد پـس خـادمـى بـيـرون آمـد و مـقـابـل آن حـضـرت ايـسـتاد، حضرت برخاست وجنازه حضرت امام على نقى عليه السلام را بـيـرون آوردنـد، حـضـرت با جنازه حركت فرمود بردند آن جنازه نازنين را تا شارعى كه مـقـابـل خـانـه مـوسـى بـن بغا بوده ، پس معتمد بر آن حضرت نماز خواند و پيش از آنكه حـضـرت امـام حـسـن عليه السلام از اندرون بيرون بيايد بر آن حضرت نماز خوانده بود پس آن جناب را دفن كردند در خانه اى از خانه هاى آن حضرت .(83)
ونـيـز مـسعودى گفته در ( مروج الذهب ) كه وفات يافت حضرت امام على نقى عليه السـلام در روز دوشـنـبـه چـهار روز به آخر جمادى الا خر مانده سنه دويست وپنجاه وچهار، هـنگامى كه جنازه آن حضرت را حركت مى دادند شنيدند جاريه اى مى گويد: ماذا لَقينا فى يـَوْمِ الاِثـْنـَيْنِ قَديما وَ حَديثا؛ يعنى ما چه كشيديم از نحوست روز دوشنبه از قديم الا يام تـا ايـن زمان واشاره كرد به اين كلمه به روز وفات پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم وجـلافـت منافقين طغام ( وَ الْبَيْعَة الَّتى عَمَّ شُؤْمُهَا الاِسْلامْ ) .(84) ودور نـيـسـت كـه ايـن جـاريه همان باشد كه حضرت امام حسن عليه السلام ندبه اورا شنيد واين كلمات چون خلاف تقيه بود حضرت نپسنديد.
ونـيـز مسعودى در ( اثبات الوصية ) نقل كرده كه شدت كرد گرمى هوا بر حضرت امـام حسن عسكرى عليه السلام در تشييع جنازه پدر بزرگوارش در رفتن در شارع براى نـماز به آن حضرت ودر برگشتن بعلاوه زحمتى كه بر آن حضرت رسيد از كثرت جمعيت وفـشـار مـردم آن جـنـاب را، پـس در وقـتـى كـه بـرگـشـت بـه مـنـزل برود در بين راه رسيد به دكان بقالى كه آب پاشيده بود به طورى كه خنك شده بـود، حـضـرت چـون هـواى خـنـك آنـجـا را ديد سلام كرد بر آن مرد ورخصت خواست كه آنجا بـنشيند لحظه اى استراحت كند، آن مرد اذن داد آن حضرت در آنجا نشست ومردم نيز اطراف آن جـنـاب ايـسـتـادند، در اين هنگام جوان خوشرويى با جامه نظيف وارد شد در حالى كه سوار بـر اسـتر اشهبى وجامه اى كه در زير قبا داشت سفيد بود پس از استر پياده گشت واز آن حـضـرت خـواسـت كـه سـوار شود پس آن جناب سوار شد تا به خانه آمد وپياده گشت واز عـصر همان روز بيرون آمد از ناحيه آن حضرت توقيعات وغير آن همچنان كه از ناحيه والد بـزرگـوارش بـيـرون مـى آمـد گـويـا مردم فاقد نشدند مگر شخص حضرت امام على نقى عليه السلام را.(85)


در اينجا آزمون بيست و نهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:46 pm

فصل ششم : در ذكر اولاد حضرت امام على نقى عليه السلام است

اولاد آن حـضـرت از ذكـور وانـاث پـنـج تـن بـه شمار رفته : ابومحمّد الحسن الا مام عليه السلام وحسين ومحمّد وجعفر وعليه ؛ اما حال حضرت امام حسن عليه السلام بعد از اين مذكور خـواهـد شـد ان شـاء اللّه تـعـالى . وامـا حـسـيـن پـس مـن بـر حال اومطلع نشدم مگر آنچه را كه در ( مفاتيح ) نوشته ام (86) وآن آنست كـه حـسـيـن سـيـدى جليل القدر وعظيم الشاءن بوده زيرا كه من از بعضى روايات استفاده كرده ام كه از مولاى ما حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام وبرادرش حسين بن على عليه السـلام تـعـبـيـر بـه سـبـطين مى كردند وتشبيه مى كردند اين دوبرادر را به دو جدشان دوسـبـط پـيـغـمـبـر رحـمـت امـام حسن وامام حسين عليهما السلام . ودر روايت ابوالطيب است كه صداى حضرت حجة بن الحسن عليه السلام شبيه بود به صداى حسين ، ودر ( شجرة الا وصـياء ) (87) است كه حسين فرزند حضرت امام على نقى عليه السلام از زهاد وعباد بود وبه امامت برادر خود اعتراف داشت .
بـالجـمـله : مـعـروف اسـت كـه قـبـر حسين در نزديك قبر والد ماجد وبرادر بزرگوارش در سامره در همان قبه ساميه است واما سيد محمّد (88) مكنى به ابوجعفر پس اوبه جـلالت قدر ونبالت شاءن معروف است وبس است در شاءن اوكه قابليت و صلاحيت امامت را داشـت ، وفـرزند بزرگ حضرت امام على نقى عليه السلام بود و شيعه گمان مى كردند كـه اوبـعد از پدر بزرگوارش امام خواهد بود وپيش از پدر از دنيا رفت ، بعد از وفات اوحضرت هادى عليه السلام به امام حسن عليه السلام فرمود:
( يا بُنَىَّ! اَحْدِثْ للّهِ شُكْرا فَقَدْ اَحْدَثَ فيكَ اَمْرا ) .(89)
اى پـسـر جـان مـن ! تـازه كـن شـكر خدا را پس به تحقيق كه حق تعالى تازه فرمود در حق تـوامـرى را، يـعـنـى ظـهـور امـر امـامـت آن حـضـرت . واحـاديـث بـدائيـه در حال ابوجعفر بسيار نقل شده وجمله اى از آنها را شيخ مفيد وطوسى وطبرسى ايراد فرموده انـد و شيخ طوسى وطبرسى روايت كرده اند كه جماعتى از بنى هاشم گفتند كه ما در روز وفات سيد محمّد به خانه حضرت امام على نقى عليه السلام رفتيم ديدم كه از براى امام على نقى عليه السلام در صحن خانه بساطى گسترده اند ومردم دور آن حضرت نشسته اند ومـا تـخـمـيـن زديـم عـدد آن جـمـاعـت را كـه دور آن جـنـاب بـودنـد از آل ابـى طـالب وبـنـى عـبـاس وقـريـش بـه صـد وپـنجاه نفر مى رسيد به غير از موالى ومردمان ديگر، پس ناگهان امام حسن عليه السلام وارد شد در حالى كه گريبان خود را در مـرگ بـرادر چـاك زده بود وآمد در طرف راست پدر ايستاد وما آن حضرت را نمى شناختيم ، پس بعد از ساعتى امام على نقى عليه السلام روبه جانب اوكرد و فرمود:
( يا بُنَىَّ! اَحْدِثْ للّهِ شُكْرا فَقَدْ اَحْدَثَ فيكَ اَمْرَا ) .
پس امام حسن عليه السلام بگريست واسترجاع گفت وفرمود:
( اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ اِيّاهُ نَشْكُرُ نِعَمَهُ عَلَيْنا وَ اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ ) .
پـس مـا پرسيديم كه اوكيست ؟ گفتند: حسن فرزند امام على نقى عليه السلام است و در آن وقـت بـه نـظـر مـا بـيست سال از عمر شريفش گذشته بود. ما از آن روز اورا شناختيم واز كـلام پـدر بـزرگـوارش بـا اودانـسـتـيـم كـه اوامـام وقـائم مـقـام پـدر بزرگوارش ‍ است .(90)
وشيخ طوسى روايت كرده از شاهويه بن عبداله جلابى گفت : روايت شده بودم از حضرت امـام عـلى نـقى عليه السلام در حق ابى جعفر پسرش رواياتى كه دلالت مى كرد بر امامت اوپـس چـون ابـوجعفر وفات كرد قلق واضطراب نمودم از فوت اوو باقى ماندم در تحير وترسيدم كه در اين باب كاغذى به آن حضرت بنويسم پس ‍ نوشتم كاغذى به آن جناب وخـواهـش كـردم از آن حضرت كه دعا كند براى فرج و گشايش من در اسبابى كه براى من روى داده بود از قبل سلطان در باب غلامانم . پس ‍ جواب كاغذ آمد از آن حضرت متضمن آنكه دعـا كـرده بـراى مـن ورد خـواهد شد غلامان من بر من ، ودر آخر كتاب مرقوم فرموده بود كه خـواسـتـى سؤ ال كنى از جانشين من بعد از ابوجعفر واضطراب پيدا كردى براى اين كار، مغموم مباش .
( وَ مـا كـانَ اللّهُ لِيـُضـِلَّ قـَوْمـَا بـَعـْدَ اِذْ هـَديـهـُمْ حـَتـّى يـُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ ) .(91)
امام شما بعد از من ابومحمّد پسر من است ونزد اواست آنچه محتاج اليه شما است مقدم مى دارد خدا آنچه را كه بخواهد ومؤ خر مى دارد آنچه را كه بخواهد.
( مـا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ اَوْ نُنْسِها نَاءْتِ بِخَيْرٍ مِنْها اَوْ مِثْلِها (92) قَدْ كَتَبْتُ بِما فِيهِ بَيانٌ وَ اِقْناعٌ لِذى عَقْلٍ يَقْظانٌ. ) (93)
وشـيـخ مـا در كتاب ( نجم ثاقب ) فرموده : ومزار سيد محمّد مذكور در هشت فرسنگى سامره نزديك ( قريه بلد ) است واز اجلاء سادات و صاحب كرامات متواتره است حتى نزد اهل سنت واعراب باديه كه به غايت از او احترام مى كنند واز جنابش مى ترسند وهرگز قـسـم دروغ بـه اونـمـى خـورنـد وپـيـوسـتـه از اطـراف بـراى اونـذر مـى بـرنـد بـلكـه فصل غالب دعاوى در سامره واطراف آن به قسم با اواست ومكرر ديديم كه چون بناى ياد كـردن قـسـم شد، منكر مال را به صاحبانش رساند واز خوردن قسم دروغ صدمه ديدند. در ايـن ايـام تـوقـف سـامـره چـنـد كـرامـت بـاهره از اوديده شد، وبعضى از علما بناى جمع آنها ونوشتن ورساله در فضل اودارد، وَفَّقهُ اللّهُ تَعالى انتهى .(94)
وسيد ضامن در ( تحفه ) فرموده كه از اولاد سيد محمّد است شمس الدّين محمّد بن على بـن مـحـمـّد بن حسين بن محمّد بن على بن محمّد بن الامام الهادى عليه السلام كه مشهور است بـه مـير سلطان البخارى براى آنكه ولادتش ونشوونمايش در بخارا شده واولاد اورا ( بـخـاريـون ) گويند، و اين شمس الدّين سيدى بوده باورع عابد صالح زاهد در دنيا، مـصـاحـبـت كـرده بـا عـلمـاى بـزرگ واقـتـبـاس كـرده از فـضـايـل ايـشـان ودر صدر مجلس ايشان نشسته پس از بخارا توجه فرمود به بلاد روم ومـتوطن شد در شهر بروساء ونقل شده از اوكرامات بسيار ووفات كرد در همان شهر سنه هشتصد وسى ودويا سنه هشتصد وسى و سه وقبرش در آنجا مشهور است ومزار است كه مردم بـه زيـارتـش مى روند ونذور براى اومى برند. وسيد حسن براقى گفته كه عقب امامزاده سيد محمّد از همين شمس الدّين است واز براى اوسلاله اى است كه منتشرند در اطراف واز اولاد او است علاءالدّين ابراهيم وپسرش على وپسرش يوسف وپسرش حمزه وپسرش ‍ سيد محمّد بعّاج ، انتهى .(95)
وامـا جعفر پس مثلش مثل فرزند حضرت نوح پيغمبر عليه السلام است وملقب به كذاب است وادعـا كـرد امـامـت را بـه غـيـر حـق وگـمـراه كـرد مـردم را وفـروخـت زن حـره آزاد از آل جـعـفـر را واخـبـار بـسـيـار در مـذمت اووارد شده لكن نقلش را در اينجا مهم نمى دانم واورا ابـوكـرّيـن مـى گـويـند به جهت آنكه گفته اند صد وبيست ولد داشته . فى ( المجدى ) قَبْرُهُ فى دارِ اَبيهِ، بِسامِراء ماتَ وَ لَهُ خَمْسَ وَ اَرْبَعُونَ سَنَة 271 اِحْدِى وَ سَبْعِينَ وَ مِاَتَيْنِ.(96)
ويـكـى از اولاد اوسـت ابـوالرضـا مـحـسـن بـن جعفر كه در ايام خلافت مقتدر باللّه در سنه سـيـصـد در اعمال دمشق خروج كرد، اورا بكشتند وسرش را به بغداد بردند وبر جسر به دار كـشـيـدنـد. ونـيـز از اولاد اواسـت عـيـسـى بـن جـعـفـر مـعـروف بـه ابـن الرضا كه عالم فـاضـل كـامـل بـوده از اوسـماع حديث كرده شيخ اجل ابومحمّد هارون بن موسى تلعكبرى در سـنـه سـيـصـد وبـيـسـت وپـنـج واز اواجـازه گـرفـتـه . واز ( تـاريـخ قـم ) نقل شده كه بريهه دختر جعفر بن امام على نقى عليه السلام زوجه محمّد بن موسى مبرقع بوده وبا شوهر خود به قم آمدند وبعد از وفات شوهرش محمّد، او وفات يافت ودر مشهد شـوهـرش در جـنـب اومـدفـون شـد وقـبـر ايـشـان در بـقـعـه مـشـهـوره بـه چـهـل دخـتـران (97) اسـت وبـعد از آنكه بريهه وفات يافت برادران اوابراهيم ويـحـيـى صـوفـى پسران جعفر آمدند به قم از براى آنكه ارث خواهر خود را برگيرند بـعـد از آنـكـه تركه اورا برداشتند ابراهيم از قم برفت اما يحيى صوفى به قم اقامت كـرد ودر مـيدان زكريا بن آدم نزديك مشهد حمزة بن موسى بن جعفر عليه السلام ساكن شد ودر قـم شـهـر بـانـويـه دخـتـر امـيـن الدّيـن ابـوالقـاسـم بـن مـرزبـان بـن مقاتل را به نكاح شرعى در حباله خود درآورد واز اوابوجعفر وفخرالعراق وستيه در وجود آمد واز ايشان فرزندان بسيارى به وجود آمدند ومعروف به صوفيه بودند.
ودر ( كـتـاب مـجـدى عـ( است كه از اولاد جعفر كذاب است ابوالفتح احمد بن محمّد بن مـحـسـن بـن يـحـيى بن جعفر مذكور واودر ( آمد ) وفات كرد پدرش ابوعبداللّه محمّد صـاحـب جـلالت بـوده ونـقابت داشت در ( مقابر قريش ) وبرادرش ابوالقاسم على فاضل واديب وحافظ قرآن بود، تغرب الى مصر ويرمى بالنصب .(98)


فصل هفتم : ذكر چند نفر از اصحاب حضرت هادى عليه السلام است

شرح حال حسين بن سعيد اهوازى
اول ـ حـسـيـن بـن سـعـيـد بـن حماد بن سعيد بن مهران مولى على بن الحسين عليه السلام الا هوازى ثقه جليل القدر.
از راويـان حـضـرت رضـا وحـضـرت جواد وهادى عليهم السلام است . اصلش از كوفه است لكـن بـا بـرادرش بـه اهـواز مـنـتـقـل شـد پـس از آن بـه قـم تـحـويـل كـرد ونـازل شـد بـر حسن بن ابان ودر قم وفات يافت رحمه اللّه . وسى كتاب تـاءليـف كـرده وبـرادرش ‍ حـسـن پـنـجاه كتاب تصنيف كرده ودر تصنيف اين سى كتاب نيز شركت كرده واين سى كتاب در ميان اصحاب معروف است به نحوى كه كتب سائرين را به آن قـيـاس ‍ مـى كـنـنـد ومـى گـويـنـد كـه فـلانـى كـتـابـهـايـش مـثـل كتب حسين بن سعيد اهوازى سى مجلد است ، وحسن بن سعيد همان است كه رسانيد على بن مهزيار واسحاق بن ابراهيم خضينى را به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام وبعد از آن عـلى بـن ريان را به خدمت آن حضرت رسانيد وسبب هدايت اين سه نفر وباعث معرفت ايشان بـه مـذهـب حـق ، اوبـود واز اوحـديـث شـنـيـدند وبه اومعروف شدند، همچنين عبداللّه بن محمّد حـضـيـنـى را بـه خدمت آن حضرت دلالت نمود، واحمد پسر حسين ملقب به ( دندان ) ، مرمى به غلواست ودر قم وفات كرده .(99)
شرح حال خيران خادم
دوم ـ خـيـران الخـادم مـولى الرضـا عـليـه السـلام ثـقـه جليل القدر.
از اصـحـاب ابـوالحـسـن الثـالث عـليـه السـلام اسـت بـلكـه در ( مـنـتـهـى المـقـال ) است كه اواز اصحاب حضرت رضا وجواد وهادى عليهم السلام و از مستودعين اسـرار ايـشان است واوهمان است كه در سفر حج در مدينه شرفياب خدمت حضرت جواد عليه السلام شد در حالى كه آن جناب بالاى دكه نشسته بود چنان هيبت ودهشت از آن حضرت نمود كـه مـلتـفت پله دكه نشد مى خواست بدون درجه بالارود وآن جناب اشاره فرمود كه از پله بـالابـيـا، بـالارفـت وسـلام كرد و دست آن حضرترا بوسيد وبر روماليد ونشست ومدتى دست آن حضرت را گرفته بود به جهت آن دهشتى كه داشت تا دهشتش تمام شد آن وقت دست آن حضرت را رها كرد پس عرض كرد كه مولاى شما ريان بن شبيب خدمت شما سلام رسانيد و التـمـاس كـرد كـه دعـا بـراى اووفرزندش بنماييد، حضرت براى اودعا كرد اما براى فـرزنـدش دعـا نـنـمـود الخ (100) واز بعض روايات معلوم مى شود كه خيران وكيل آن حضرت بوده ودر ذيل روايتى است كه به اوفرمودند:
( اِعـْمـَلْ فـى ذلِكَ بِرَاءْيِكَ فَاِنَّ رَاءْيَكَ رَاءْيى وَ مَنْ اَطاعَكَ اَطاعَنى ) .(101)
و( خـيران ) را مسايلى است كه آنها را از آن حضرت واز حضرت هادى عليه السلام روايـت نـموده واين خيران همان است كه در اوقات علت (بيمارى ) حضرت جواد عليه السلام بـراى خـدمـت مـلازم بـاب آن حـضـرت بـود، وقـتـى رسول از جانب حضرت جواد عليه السلام آمد به نزد اووفرمود كه مولاى تويعنى حضرت جواد عليه السلام سلام بر تومى رساند ومى فرمايد كه من از دنيا مى گذرم ، وامر امامت مـى گـردد به سوى پسرم على واز براى اواست بر گردن شما بعد از من آنچه از براى مـن بود بر شما بعد از پدرم واين حديثى است مشهور در باب نص بر حضرت هادى عليه السـلام .(102) ودر آن اسـت قـضـيـه معروفه احمد بن محمّد بن عيسى با خيران واين خيران پدر خيرانى است .
شرح حال ابوهاشم جعفرى
سـوم ـ ابـوهاشم الجعفرى داود بن القاسم بن اسحاق بن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب رضى اللّه عنه ثقة جليل الشاءن .
خـيـلى عـظـيم القدر وبزرگ منزلت است نزد ائمه عليهم السلام واز حضرت امام رضا تا امـام زمـان حـضـرت صاحب الا مر عليهم السلام را درك كرده واز همگى روايت كرده وسيد بن طاوس اورا از وكلاء ناحيه مقدسه شمرده واز براى اوست اخبار و مسايلى واشعار نيكودر حق ائمـه عـليـهـم السـلام . وابـن عياش كتابى در اخبار ابوهاشم نوشته كه شيخ طبرسى در ( إ عـلام الورى ) از آن نـقـل مـى كـنـد (103) ودر ذكر معجزات حضرت عـسـكـرى عـليـه السـلام بـيـايـد چـنـد خـبر از آن . وفات كرد در سنه دويست وشصت ويك . مـسـعودى فرموده كه قبر شريفش مشهور است وظاهرا مزارش در بغداد باشد چه آن جناب از اهـل بـغـداد ومـتـوطـن در آنـجـا بـوده ومـردى صـاحـب ورع وزهـد ونـسـك وعـلم وعـقـل وكـثـيـرالروايـه بـود ودر آن زمـان بـه عـلونـسـب اودر مـيـان آل ابـى طـالب كـسـى نـبـوده . پـدرش قـاسـم ، امـيـر يـمـن و مـردى جـليـل بـوده ومـادر قـاسـم ام حـكيم دختر قاسم بن محمّد بن ابى بكر است . پس ‍ قاسم بن اسحاق پسرخاله حضرت صادق عليه السلام مى شود وبرادرزاده ابوهاشم محمّد بن جعفر بن قاسم زوج فاطمه بنت الرضا عليه السلام است .(104)
شرح حال حضرت شاه عبدالعظيم عليه السلام
چـهـارم ـ حـضـرت عـبـدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام است .
كـه از اكابر محدثين واعاظم علما وزهاد وعباد وصاحب ورع وتقوى است واز اصحاب حضرت جواد وهادى عليهم السلام است ونهايت توسل وانقطاع به خدمت ايشان داشته واحاديث بسيار از ايشان روايت كرده ومن در ذكر اولاد حضرت امام حسن عليه السلام از اين كتاب [( منتهى الا مـال ) ] و( مـفـاتـيـح الجـنـان ) مـخـتـصـرى از حـال آن جـنـاب را نـگـاشـتـم ودر ايـنـجـا اكـتـفـا مـى كـنـيـم بـه هـمـان حـديـثـى كـه مشتمل است بر عرضه كردن دينش را بر امام زمانش حضرت هادى عليه السلام .
شيخ صدوق وغير اوروايت كرده اند از جناب عبدالعظيم كه فرمود: وارد شدم بر آقاى خودم حـضـرت امـام عـلى نـقـى عـليـه السـلام چـون آن حـضـرت مـرا ديد فرمود: مرحبا به تواى ابوالقاسم ! توولى ما هستى از روى حقيقت . پس عرض كردم خدمت آن جناب كه اى فرزند رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم من مى خواهم كه دين خود را بر شما عرضه دارم پـس هـرگـاه مـرضـى وپـسـنـديـده اسـت بـر آن ثـابـت بـمـانـم تـا خـداونـد عـز وجـل را مـلاقـات كنم ، فرمود بياور اى ابوالقاسم يعنى عرضه كن دين خود را. گفتم : من مـى گـويـم : كـه خـداونـد تـبـارك وتـعـالى واحـد اسـت ومـثـلى بـراى اونـيـسـت واز حـد بطال وحد تشبيه خارج است وجسم وصورت وعرض وجوهر نيست بلكه پديد آوردنده اجسام وصـورتـها وخلق كننده عرضها وجوهرها است و پروردگار ومالك هر چيزى است وهر چيزى را جـعـل واحـداث كـرده ، ومـى گـويـم مـن : كـه مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم بـنـده ورسول اووخاتم پيغمبران است و بعد از اوپيغمبرى نخواهد بود تا روز قيامت وشريعت آن حـضـرت آخـر همه شرايع است وشريعتى نيست بعد از آن تا روز قيامت ومى گويم من : كه امام وخليفه وولى امر بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام است وبعد از آن ، حضرت حسن بعد از آن ، حسين ، بعد على بن الحسين ، بـعـد مـحـمّد بن على ، بعد جعفر بن محمّد، بعد موسى بن جعفر، بعد على بن موسى ، بعد مـحـمـّد بـن عـلى عـليـهم السلام . بعد از اين بزرگوران تويى اى مولاى من . پس امام على نـقـى عليه السلام به جناب عبدالعظيم فرمود: بعد از من ، حسن پسر من است ، پس چگونه بـاشـد مـردم در زمان خلف بعد از او، گفتم : وچگونه است اين اى مولاى من ؟ فرمود: براى ايـنـكـه ديـده نـمـى شـود شخص اووحلال نباشد بر زبان آوردن نام او تا آنكه خروج كند وپـر كـند زمين را از عدل وداد همچنان كه پر شده باشد از جور و ظلم . گفتم : اقرار كردم يـعـنـى بـه امـامـت حـضـرت حـسـن عـسـكـرى وخـلف آن حـضـرت قائل شدم ، پس گفتم : ومى گويم دوست اين بزرگواران ، دوست خدا است ودشمن ايشان ، دشمن خدا است واطاعت ايشان ، اطاعت خدا است ومعصيت ايشان ، معصيت خدا است ومى گويم : كه معراج حق است وسؤ ال در قبر حق است و بهشت حق است ودوزخ حق است وصراط حق است وميزان حـق اسـت وآنـكـه قـيامت آمدنى است وشكى در آن نيست وخداوند زنده مى كند وانگيخته مى كند كـسـانى را كه در قرها جا دارند ومى گويم كه فرايض واجبه بعد از ولايت يعنى دوستى خـدا ورسـول وائمـه عـليـهـم السـلام نـمـاز است وزكات وروزه وحج وجهاد و امر به معروف ونهى از منكر است .
پس حضرت امام على نقى عليه السلام فرمود: اى ابوالقاسم ! اين است به خدا سوگند! دين خدا كه پسنديده است آن را براى بندگانش ، ثابت بمان بر همين اعتقاد، خداوند ثابت دارد تورا به قول ثابت در حيات دنيا ودر آخرت . (105)
شرح حال على بن جعفر هميناوى
پنجم ـ على بن جعفر هميناوى (106)
وكـيـل حـضـرت هـادى عـليـه السـلام وثـقـه بـوده ، در امـر اوسـعـايـت كـردنـد بـه نـزد مـتـوكـل ، مـتـوكـل امر كرد اورا حبس كردند واراده كشتن اورا داشت ، اين خبر به على بن جعفر رسـيـد از مـحـبـس نـوشـت بـراى حـضـرت هـادى عـليـه السـلام كـه شـمـا را بـه خـدا در حـال مـن نـظـرى فـرما به خدا قسم مى ترسم شك كنم . حضرت وعده فرمود كه دعا خواهم كـرد بـراى تـودر شـب جـمـعـه ، پـس آن حـضـرت دعـا كـرد، صـبـح آن روز مـتـوكـل تب كرد و تب اوشدت كرد تا روز دوشنبه كه بانگ وشيون براى اوبلند شد پس مر كرد كه زندانيان را يك يك رها كنند وخصوص آن را بعينه ذكر كرد اورا رها كنند واز او اسـتـحـلال جـويـنـد پـس رهـا شـد وبـه امـر آن حـضـرت بـه مـكـه رفـت ومـجاور آنجا شد و متوكل مرضش بهبودى حاصل كرد.(107)
شرح حال ابن سكيت اهوازى
ششم ـ ابن السكّيت يعقوب بن اسحاق اهوازى شيعى :
يـكى از ائمه لغت وحامل لواء علم عربيت وادب وشعر وصاحب اصلاحك المنطق واز خواص امام مـحـمـّد تـقـى وامـام عـلى نـقـى عـليـه السـلام اسـت وثـقـه وجـليـل اسـت ودر سـنـه دويـسـت وچـهـل وچـهـار مـتـوكـل اورا بـه قـتـل رسـانـيـد. وسـبـبـش آن بـود كـه اورا مـؤ دب اولاد متوكل بود، روزى متوكل از وى پرسيد كه دوپسر من معتزّ و مؤ يد نزد توبهتر است يا حسن وحـسـيـن ؟ ابـن السـكـّيـت شـروع كـرد بـه نـقـل فـضـايـل حـسـنـيـن عـليـهـمـا السـلام ، متوكل امر كرد به غلامان ترك خود تا اورا در زير پاى خود افكندند وشكمش را بماليدند پـس اورا بـه خـانـه اش بـردنـد. در فـرداى آن روز وفـات كـرد، وبـه قـولى در جـواب مـتـوكـل گـفـت كـه قـنـبـر خـادم عـلى عـليـه السـلام بـهـتـر اسـت از تـو ودوپـسـران تـو، متوكل امر كرد تا زبانش را از قفايش بيرون كشيدند، واورا ابن السكيت مى گفتند به جهت كثرت سكوت او.(108)
وَ مِنَ الْغَريبِ اِنَّهُ وَقَعَ فيما حَذَّرَهُ مِنْ عَثَراتِ اللِّسانِ بِقَوْلِهِ قَبْلَ ذلِكَ بِيَسِيرٍ:
يُصابُ الْفَتى مِنْ عَثْرَةٍ بِلِسانِهِ

وَ لَيْسَ يُصابُ الْمَرْءُ مِنْ عَثْرِةِ الرِّجْل

فَعَثْرَتُهُ فِى الْقَوْلِ تَذْهِبُ رَاءْسَهُ

وَ عَْثرَتُهُ فِى الرِّجْلِ تَبْرَءُ عَنْ مَهْلٍ(109)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:49 pm

بـاب سـيـزدهـم : در تاريخ امام يازدهم سبط سيدالبشر و والد امام منتظر محبوب قلوب هر نبى و وصى حضرت ابومحمّد حسن بن على عسكرى عليه السلام
در آن چند فصل است :


فـصـل اول : در تـاريـخ ولادت و اسـم و لقـب و كـنـيـت حـصـرت عـسـكـرى عـليـه السـلام واحوال والده ماجده آن حضرت است

بـدان كـه ولادت باسعادت آن حضرت در مدينه طيبه در سنه دويست و سى و دوم هجرى در مـاه ربـيـع الثـانى بوده و در تعيين روز آن خلاف است . علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده اشـهـر آن اسـت كـه روز ولادت ، روز جـمـعـه هـشتم ماه ربيع الثانى بود و بعضى دهم ماه مذكور و بعضى در شب چهارم نيز گفته اند. و شيخنا الحر العاملى رحمه اللّه نيز به همين اختلاف اشاره فرموده در ارجوزه خود در تاريخ آن حضرت فى قوله :
مَوْلِدُهُ شَهْرُ رَبيعِ الا خِرِ

وَ ذاكَ فِى الْيَوْمِ الشَّريفِ الْعاشِرِ

فى يَوْمِ الاِثْنَيْنِ وَ قيل الرابِعُ

وَ قيلَ فِى الثّامِنِ وَ هُوَ شايِعٌ

اسـم شريف آن حضرت حسن و كنيه اش ابومحمّد و اشهر القابش زكى و عسكرى است و به آن حـضـرت و هـمـچـنـيـن بـه پـدر و جـدش عـليهما السلام ( ابن الرضا ) مى گفتند (1) و نـقش خاتمش : ( سُبْحانَ مَنْ لْهُ مَقالِيدُ السَّمواتِ وَ الارْض ) و به قولى ( اَنَا للّهِ شَهيدٌ ) بوده (2) و تسبيحش در روز شانزدهم و هفدهم ماه است .
و اين است تسبيح آن حضرت :
( سُبْحانَ مَنْ هُوَ فى عُلُوِّهِ دانٍ وَ فى دُنُوِّهِ عالٍ وَ فى اِشْراقِهِ مُنيرٌ وِ فى سُلْطانِهِ قَوِىُّ سُبْحانَ اللّهِ وَ بِحَمْدِهِ ) .(3)
والده مـاجـده آن حـضـرت نـامـش ( حـديـث ) و بـه قـولى ( سـليل ) بوده و او را ( جده ) مى گفتند و در نهايت صلاح و ورع و تقوى بوده . (4) و در ( جـنـات الخـلود ) است كه در ولايت خودش پادشاه زاده بوده و كـافـى اسـت در فـضـيـلت او كـه مـفـزع شـيعه و پناه و دادرس ‍ ايشان بوده بعد از وفات حـضـرت امـام حـسن عسكرى عليه السلام . مسعودى در ( اثبات الوصية ) فرموده كه روايـت شـده از ( عـالم ) عـليـه السـلام كـه وقـتـى كـه داخـل شـد سـليـل مـادر حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام بر امام على نقى عليه السلام فرمود: سليل بيرون كشيده شده از هر آفت و عاهت و هر پليدى و نجاست بعد فرمود به او زود است كه حق تعالى عطا فرمايد به تو حجت خود را بر خلق خود كه پر كند زمين را از عدل همچنان كه پر شده باشد از جور. آنگاه مسعودى فرموده كه حامله شد آن مخدره به امام حسن عسكرى عليه السلام در مدينه و متولد شد آن حضرت در مدينه در سنه دويست و سى و يـك و سـن شـريـف امـام عـلى نـقـى عـليـه السـلام در آن زمـان شـانـزده سـال و چـند ماه بود و حركت فرمود با آن حضرت به عراق در سنه دويست و سى و شش و سن مباركش چهار سال و چند ماه بود.(5)
فـقير گويد: در احوال حضرت هادى عليه السلام در ذكر سيد محمّد، نصوصى از حضرت هادى عليه السلام بر امامت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور شد.


فـصـل دوم : مـخـتـصـرى از مـكـارم اخـلاق و نـوادر احوال حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام است

عبادت و هيبت امام حسن عسكرى عليه السلام
اول ـ شـيـخ مـفـيـد و غـيـره روايـت كـرده انـد كـه بـنـى عـبـاس داخل شدند بر صالح بن وصيف در زمانى كه حبس كرده بود حضرت امام حسن عسكرى عليه السـلام را و به او گفتند كه تنگ گير بر او و وسعت مده بر او. صالح گفت : چه كنم من بـا او هـمـانا سپرده ام او را به دست دو نفرى كه بدترين اشخاص مى باشند كه من پيدا كـرده ام ايـشـان را، يـكـى را نـام عـلى بـن يـارمـش اسـت و ديـگـرى اقـتامش و اينك آن دو نفر اهل نماز و روزه گشته اند و رسيده اند در عبادت به مقامى عظيم ، پس امر كرد آن دو نفر را آوردنـد پـس ايـشـان را عـتـاب كـرد و گفت : واى بر شما! چيست شاءن شما با اين شخص ؟ گـفـتـنـد: چـه گـوييم در حق مردى كه روزها را روزه مى گيرد و شبها را تا به صبح به عـبـادت مشغول است ، تكلم نمى كند با كسى و مشغول نمى شود به غير از عبادت و هر وقت نـظـر بـر مـا مـى افـكـنـد بـدن مـا مـى لرزد و چـنـان مى شويم كه مالك نفس خود نيستيم و خـوددارى نـمـى تـوانـيـم بكنيم . آل عباس چون اين را شنيدند برگشتند از نزد صالح در كمال ذلت به بدترين حالى .(6)
زمينه سازى براى غيبت امام زمان عليه السلام
مـؤ لف گـويـد: از روايـات ظـاهر مى شود كه آن حضرت بيشتر اوقات محبوس و ممنوع از مـعـاشـرات بـود و پـيـوسته مشغول بود به عبادت چنانچه از روايت بعد ظاهر مى شود. و مـسـعـودى روايـت كـرده كـه حـضـرت امـام عـلى نـقـى عـليه السلام پنهان مى كرد خود را از بـسـيارى از شيعيان خود مگر از عدد قليلى از خواص خود و چون امر منتهى شد به حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام از پشت پرده با خواص و غير خواص تكلم مى فرمود مگر در آن اوقـات كـه سـوار مـى شـد بـراى رفـتـن بـه خـانـه سـلطـان ، و ايـن عـمـل از آن جـنـاب و از پـدر بـزرگـوارش پـيـش از او مقدمه بود براى غيبت حضرت صاحب الزمـان عـليـه السـلام كه شيعه به اين ماءلوف شوند و از غيبت وحشت نكنند و عادت جارى شود در احتجاب و اختفاء.(7)
رهايى از زندان معتمد عباسى
دوم ـ روايـت شده زمانى كه معتمد حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام را حبس كرد در دست على بن حزين و حبس كرد جعفر برادرش را با او، پيوسته ( معتمد ) خبر آن حضرت را از عـلى بـن حـزيـن مـى پـرسـيـد، او مـى گـفـت كـه روزهـا روزه مـى گـيـرد و شـبـهـا مشغول نماز است تا آنكه روزى از حال آن جناب پرسيد، على همان جواب را داد، معتمد گفت : هـمـيـن ساعت برو به نزد او و او را از من سلام برسان و به او بگو برو به منزلت به سـلامـت . عـلى بـن حـزين گفت : رفتم به سوى زندان ديدم بر در زندان حمارى زين كرده مـهـيـا اسـت داخـل زنـدان شـدم ديـدم آن حـضـرت را نـشـسته ، موزه و طيلستا و شاشه خود را پـوشـيـده يـعـنـى آنـكـه خـود را مهيا فرموده بود براى بيرون شدن از زندان و رفتن به مـنـزل ، پـس چون مرا ديد برخاست ، من ادا كردم رسالت خود را، پس سوار شد بر حمار و ايـسـتـاد، مـن گـفـتم به آن حضرت براى چه ايستادى اى سيد من ؟ فرمود: تا بيايد جعفر، گفتم : معتمد مرا امر كرده كه شما را از حبس رها كنم بدون جعفر، فرمود: برگرد به نزد او و بگو ما هر دو با هم از يك خانه بيرون آمده ايم پس من برگردم و او با من نباشد، خود شـمـا مـى دانـيـد كـه در ايـن چه خواهد بود. پس آن مرد رفت و برگشت گفت : مى گويد من جعفر را رها كرده ام براى تو و من حبس كرده بودم او را به سبب خيانت و تقصيرى كه وارد كـرده بود بر خود و بر تو و به سبب آن حرفهايى كه از او سر زده بود. پس جعفر با آن حضرت رفت به خانه اش .(8)
خبر دادن از تولد فرزند
سـوم ـ از عـيـسى بن صبيح روايت است كه گفت : در اوقاتى كه ما در محبس بوديم حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام را نيز حبس كردند و آوردند آن حضرت را در مجلس ما و من به آن جـنـاب عـارف و شـنـاسـا بـودم ، فـرمـود: تـو شـصـت و پـنـج سـال و چـنـد مـاه و روزى عـمر كرده اى و بود با من كتاب دعايى كه تاريخ ولادت من در آن نوشته شده بود رجوع به آن كردم يافتم چنان بود كه آن حضرت خبر داد! پس ‍ فرمود: فـرزنـدى روزى تـو شـده ؟ گـفـتـم : نـه ، گـفـت : خدايا روزى كن او را ولدى كه عضد و بـازوى او بـاشـد هـمـانـا خـوب عـضـدى اسـت ولد، پـس متمثل شد به اين شعر:
مَنْ كانَ ذاوَلَدٍ يُدْرِك ظَلامَتَهُ

اِنَّ الذّليلُ الَّذى لَيْسَتْ لَهُ عَضُدٌ؛

يـعـنـى هـر كـه صـاحـب ولد بـاشـد داد خـود را مـى گـيـرد بـه درسـتـى كـه ذليل آن كسى است كه عضد و بازو ندارد. من گفتم : تو فرزند دارى ؟ فرمود: آرى ، به خـدا قـسـم زود اسـت كـه خـداوند تعالى پسرى بر من كرامت فرمايد كه پر كند زمين را از عدل و داد، اما الان فرزند ندارم ، آن وقت متمثل شد به اين دو شعر:
لَعَلَّكَ يَوما اَنْ تَرانى كَاَنَّما

بَنِىَّ حَوالِىّ الاُسُودُ اللَّوابِدُ

فَاِنَّ تَميما قَبْلَ اَنْ يَلِدَ الْحَصى

اَقامَ زَمانا وَ هُوَ فى النّاسِ واحِدٌ(9)

نماز خواندن حضرت در ميان شيران و درندگان
چـهـارم ـ روايـت شـده كـه حـضـرت امـام حسن عسكرى عليه السلام را سپردند به نحرير و نـحرير تنگ مى گرفت بر آن حضرت و اذيت مى كرد آن جناب را. زوجه اش ‍ به او گفت : اى مـرد! بـتـرس از خـدا بـه درسـتـى كـه تـو نـمـى دانـى كـه كـيـسـت در منزل تو، پس شروع كرد در بيان اوصاف حضرت عسكرى عليه السلام از صلاح و عبادت و جلالت آن حضرت و گفت من مى ترسم بر تو از اين رفتار تو با آن حضرت ، نحرير گـفـت : به خدا سوگند كه من او را در بركة السباع ميان شيران و درندگان خواهم افكند. پـس اجـازه طـلبـيـد از خـليـفـه در ايـن امر، او را اجازه داد. پس آن حضرت را افكند به نزد شـيـران و شـك نـداشـتـند در آنكه شيران آن حضرت را خواهند خورد، پس نظر كردند در آن مـحـل كـه از حـال آن جـنـاب خـبرى گيرند، ديدند آن جناب را [كه ] ايستاده نماز مى خواند و سـبـاع در دور آن حـضرت مى باشند پس امر كرد كه آن جناب را بيرون آورند و به خانه اش برند.(10)
مـؤ لف گـويـد: و بـه هـمـيـن دلالت بـاهـره اشـاره شـده در توسل به آن حضرت در دعاى ساعت يازدهم روز:
( وَ بـِالاِمـامِ الْحـَسـَنِ بـْنِ عـَلِىِّ عـليـه السـلام اَلَّذى طـُرِحَ لَلسِّبـاعِ فـَخَلَّصْتَهُ مِْن مَرابِضِهاوَامْتُحِنَ بِالدَّو آبِّ الصِّعابُ فَذَلَّلْتَ لَهُ مَراكِبَها ) ؛
يعنى متوسل شدم به امام حسن عسكرى عليه السلام آن آقايى كه افكندند در ميان درندگان پـس بـه سـلامـت او را از مـحـل درنـدگـان بـيرون آوردى ، و ممتحن شد آن حضرت به دابه سركش و حيوان چموش پس رام كردى براى او سوار شدن او را.(11)
و در ايـن فقره اشاره شده به آنچه نقل شده كه مستعين باللّه خليفه ، استرى داشت چموش و سركش به حدى كه احدى قدرت نداشت كه او را لگام كند يا زين بر پشت او گذارد يا او را سوار شود، اتفاقا روزى حضرت به ديدن خليفه رفت خليفه به آن حضرت ، گفت : خـواهـش مى نمايم از شما كه اين استر را دهنه بر دهانش كنيد. و غرضش آن بود كه از اين كـار يـا اسـتـر رام شود يا آنكه چموشى كند و آن حضرت را بكش پس حضرت برخاست و دسـت مبارك خود را بر كفل استر گذاشت آن حيوان عرق كرد به نحوى كه عرق از او جارى شـد و در نـهايت آرامى و تذلل شد پس ‍ حضرت او را زين كرد و لجام بر دهنش زد و سوار گـشت و قدرى در منزل او را راه برد. خليفه از اين كار تعجب كرده استر را به آن حضرت بخشيد.(12)
تدبير امام عليه السلام براى جلوگيرى از تاءليف كندى
پـنـجـم ـ ابـن شـهـر آشـوب از ( كـتـاب تـبـديـل ) ابـوالقـاسـم كـوفـى نـقـل كـرده كـه اسـحـاق كـنـدى ك فـيلسوف عراق بود در زمان خود شروع كرد در تاءليف كـتـابى در تناقض قرآن و مشغول كرد خود را به آن امر به حدى كه از مردم كناره كرده و در منزل بود و پيوسته به اين كار اهتمام داشت تا آنكه يكى از شاگردان او خدمت حضرت امـام حـسـن عـسكرى عليه السلام رسيد، حضرت به او فرمود: آيا نيست در ميان شما يك مرد رشـيـدى كـه بـرگـردانـد اسـتـاد شما كندى را از اين شغلى كه براى خود قرار داده ؟ آن تـلمـيـذ گـفـت : چـگـونـه مـا مـى تـوانيم اعتراض كنيم بر او در اين امر يا در غير اين امر و شـايـسـتـه نـيست از ما نسبت به او اين كار. حضرت فرمود: اگر من چيزى به تو القا كنم تـو بـه او مـى رسـانى ؟ عرض كرد: آرى ، فرمود: برو به نزد او و انس بگير با او و لطـف و مـدارا كـن بـا او در مـؤ انـسـت و اعانت او پس چون واقع شد انس فيمابين شما با وى بگو مساءله اى به نظرم رسيده مى خواهم آن را از تو بپرسم ، پس بگو با او كه اگر بـيايد به نزد تو متكلم به قرآن و بگويد كه آيا جايز است كه حق تعالى اراده فرموده بـاشـد از آن كـلامـى كـه در قـرآن است غير آن معنى كه تو گمان كرده اى و آن را معنى آن گرفته اى ؟ او در جواب گويد: جايز است زيرا كه او مردى است كه فهم مى كند چيزى را كه شنيد، پس به او بگو شايد كه خداوندى اراده فرموده باشد در قرآن غير آن معنى كه تو براى آن نموده اى و آن را مراد حق تعالى گرفته اى فَتَكُونُ واضِعا لِغَيْرِ مَعانِيه . پـس آن شـاگـرد رفـت نزد كندى و ملاطفت كرد با او تا آنكه القا كرد بر او آن مساءله را كه حضرت به او تعليم فرموده بود، كندى گفت : كه اين مساءله را اعاده كن بر من ، اعاده كـرد، فـكـرى كـرد در آن يـافـت كـه بـر حـسـب لغـت و نـظـر جـايـز اسـت و مـحـتمل است معنى ديگرى را، گفت : قسم مى دهم تو را كه خبر مى دهى به من كه اين مساءله را كى تعليم تو كرده ؟ گفت : به قلبم عارض شد، گفت : چنين نيست كه تو مى گويى زيرا كه اين كلامى نيست كه از مانند تو سر زند و تو هنوز به آن مرتبه نرسيده اى كه فـهـم چـنـيـن مـطـلبى كنى ، با من بگو از كجا گفتى آن را؟ گفت : حضرت امام حسن عسكرى عـليـه السـلام مـرا بـه آن امـر فـرمـود، كـنـدى گـفـت : الا ن حـقـيـقـت حـال را بـيـان كردى ، اين نحو مطالب بيرون نمى آيد مگر از اين بيت ، پس آتش طلبيد و آنچه در اين باب تاءليف كرده بود سوزانيد.(13)
اثر محبت و ولايت
شـشـم ـ عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه روايـت كرده از بعض مؤ لفات اصحاب ما از على بن عـاصـم كـوفـى خـبـرى را كه حاصلش آن است كه او وارد شد بر حضرت امام حسن عسكرى عـليه السلام حضرت به او نمود بساطى را كه بر او نشسته بودند بسيارى از انبياء و مـرسـليـن عـليـهما السلام و نمود به او آثار قدمهاى ايشان را. على مى گويد: افتادم بر روى آن و بـوسـيـدم آن را و بـوسـيـدم دست امام عليه السلا را و گفتم من عاجزم از نصرت شما به دست خود و عملى ندارم غير از موالات و دوستى شما و بيزارى جستن از دشمنان شما و لعـن كـردن بـر ايـشـان در خـلوات خـود، پـس چـگـونـه خـواهـد بـود حـال مـن ؟ حـضـرت فـرمـود: حـديـث كـرد مـرا پـدرم از جـدم از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم كـه فرمود هر كه ضعف پيدا كند از نصرت ما اهـل بـيـت و لعـنت كند در خلوات خود دشمنان ما را برساند حق تعالى صوت او را به جميع مـلائكـه ، پـس هـر زمانى كه لعن كند يكى از دشمنان ما را بالا برند آن را ملائكه و لعمت كـنـنـد كسى را كه لعنت نكند ايشان را پس هرگاه برسد صوت او به ملائكه استفار كنند براى او و ثنا گويند بر او و بگويند:
( اَللّهُمّ صَلِّ عَلى رُوحِ عَبْدِكَ هذا الَّذى بَذَلَ فِى نُصْرَةِ اَوْليائِهِ جُهْدَهُ وَ لَوْ قَدَرَ عَلى اَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ لَفَعَلَ ) .
پـس نـدا آيـد از جانب حق تعالى كه اى ملائكه من ، من استجابت كردم دعاى شما را در حق اين بنده ام و شنيدم نداى شما را و صلوات فرستادم بر روح او با ارواح ابرار و قرار دادم او را از مصطفين اخيار.(14)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:52 pm

روش امام عليه السلام در هدايت نزديكان
هفتم ـ در ( بحارالانوار ) است كه صاحب ( تاريخ قم ) روايت كرده از مشايخ قـم كـه ابـوالحـسـن حـسـيـن بـن حـسـن بـن جـعـفـر بـن مـحـمـّد بـن اسـمـاعـيـل بـن الا مام جعفر الصادق عليه السلام در قم بود و شرب خمر مى كرد علانيه ، پـس روزى بـراى حـاجـتـى رفـت بـه در سـراى احـمـد بـن اسـحـاق اشـعـرى كـه وكـيـل اوقـاف بـود بـه قـم و اذن دخـول خـواسـت احـمـد او را اذن نـداد سـيـد بـرگـشـت بـه مـنـزل خود با حال غم و اندوه . پس از اين قصه احمد بن اسحاق متوجه به حج شد هيمن كه بـه سرّ من راءى رسيد اجازه خواست كه خدمت ابومحمّد حسن عسكرى عليه السلام مشرف شد حـضـرت او را اجـازه نـداد، احـمد بدين جهت گريه طولانى كرد و تضرع نمود تا حضرت اذنـش داد. پـس چـون خـدمـت آن حـضـرت رسـيـد عـرض كـرد: يـابـن رسـول اللّه ! بـراى چـه مـرا مـنـع كـردى از تـشـرف بـه خـدمـت خـود و حـال آنـكـه مـن از شـيـعـيان و مواليان توام . فرمود به جهت اينكه تو برگردانيدى پسر عـمـوى مـا را از در منزل خود، پس گريست احمد و قسم ياد كرد به خداوند تعالى كه او را مـنـع نـكـرد از دخـول در مـنزلش مگر به جهت آنكه توبه كند از شرب خمر، فرمود: راست گـفـتـى و لكـن چـاره اى نـيـست از احترام و اكرام ايشان بر هر حالى ، و آنكه حقير نشمارى ايشان را و اهانت نكنى به ايشان كه از خاسرين خواهى بود به جهت انتسابشان به ما.
پـس چـون بـه احـمـد برگشت به قم اشراف مردم به ديدن او آمدند و حسين نيز با ايشان بـود چـون احـمـد، حـسـيـن را ديـد بـرجـسـت از جـاى خـود و استقبال كرد او را و اكرام نمود او را و نشانيد او را در صدر مجلس خود، حسين اين كار را از احـمـد بـعـيـد و بـديـع شـمـرد و سـبـب آن را از او پـرسـيـد. احـمـد بـراى او نـقل كرد آنچه مابين او و حضرت عسكرى عليه السلام گذشته بود، حسين چون آن را شنيد پـشـيـمـان شـد از افـعـال قـبـيـحـه خـود و تـوبـه كـرد از آن و بـرگـشـت بـه منزل خود و ريخت هرچه خمر داشت بر زمين و شكست آلات آن را و گرديد از اتقياء باورع و از صالحين اهل عبادت و پيوسته ملازمت مساجد داشت و معتكف در مساجد بود تا وفات كرد و در نزديكى مزار حضرت فاطمه بنت موسى عليه السلام مدفون گرديد.(15)
مـؤ لف گـويـد: كـه در ( تـاريـخ قـم ) اسـت كـه سـيـد ابـوالحـسـن مـذكـور اول كـسـى بـود كـه از سادات حسينى به قم آمد و چون وفات كرد او را به مقبره بابلان دفـن كردند و قبه او به قبه فاطمه بنت موسى عليها السلام باز رسيده است از آن جناب كه از شهر به آن در، در آيند. انتهى .
دستور پيامبر درباره سادات
و بـدان كـه نيز قريب به همين حكايت نقل شده از على بن عيسى وزير. و آن حكايت چنين است كـه عـلى بـن عـيسى گفت كه من احسان مى كردم به علويين و اجرا مى داشتم براى هريك در سال در مدينه طيبه آن مقدار كه كفايت كند طعام و لباس ‍ او را و كفايت كند عيالش را و اين كـار را در وقـت آمـدن مـاه رمـضـان مـى كردم تا سلخ او، و از جمله ايشان شيخى بود از اولاد مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام و مـن مـقـرر داشـتـه بـودم بـراى او در هـر سال پنج هزار درهم . و چنين اتفاق افتاد كه من روزى در زمستان عبور مى كردم پس ديدم او را كه مست افتاده و قى كرده و به گل آلوده شده و او در بدترين حالى بود در شارع عام پـس در نـفـس خـود گـفـتـم مـن مـى دهـم مـثـل ايـن فـاسـق را در سـال پـنـج هـزار درهـم كـه آن را صـرف كـنـد در معصيت خداوند هر آينه منع مى كنم مقررى امسال او را. چون ماه مبارك داخل شد حاضر شد آن شيخ در نزد من و ايستاد بر در خانه چون رسـيـدم بـه او سـلام كرد و مرسوم خود را مطالبه نمود، گفتم : نه ، اكرامى نيست براى تـو، مـال خـود را بـه تـو نـمى دهم كه صرف كنى در معصيت خداوند، آيا نديدم تو را در زمستان كه مست بودى ؟!
بـرگرد به منزلت و ديگر به نزد من ميا. چون شب شد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم را در خـواب ديـدم كـه مـردم در نـزدش مـجتمع بودند پس پيش رفتم ، اعراض فـرمـود از مـن ، پـس مـرا دشـوار آمـد و مـرا بـد گـذشـت پـس گـفـتـم : يـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! بـه مـن چـنين مى كنى با كثرت احسان من به فـرزنـدانـت و نـيـكـى مـن با ايشان و وفور انعام من بر ايشان ، پس مكافات كردى مرا كه اعراض ‍ فرمودى از من ؟ فرمود: آرى ، چرا فلان فرزند مرا برگردانيدى از در خانه ات به بدترين حالى و نااميد كردى او را و جائزه هر ساله اش را بريدى ؟ پس گفتم : چون او را بـر مـعصيتى قبيح ديدم و قضيه را نقل كردم و گفتم جائزه خود را منع كردم تا اعانت نكرده باشم او را در معصيت خداى تعالى ، پس فرمود: تو آن را به جهت خاطر او مى دادى يا براى من ؟ گفتم : بلكه براى تو، فرمود: پس مى خواستى بپوشانى بر او آنچه از او سر زد به جهت خاطر من و اينكه از احفاد من است ، گفتم چنين خواهم كرد با او به اكرام و اعـزاز، پس از خواب بيدار شدم ، چون صبح شد فرستادم از پى آن شيخ ، چون از ديوان مـراجـعـت كـردم و داخـل خـانـه شـدم امـر كـردم كـه او را داخـل كـردنـد و حكم كردم به غلام كه بياور نزد او ده هزار درهم در دو كيسه و گفتم به او اگـر بـه جـهـت چـيـزى كم آمد مرا خبر كن و او را خشنود برگرداندم ، چون به صحن خانه رسيد برگشت نزد من و گفت : اى وزير! چه بود سبب راندن ديروز و مهربانى امروز تو و مـضـاعـف كـردن عـطـيه ؟ من گفتم جز خير چيزى نبود برگرد به خوشى . گفت : واللّه ! بـرنـمـى گردم تا از قضيه مطلع نشوم . پس آنچه در خواب ديدم به او گفتم : پس اشك در چـشـمـش ريـخـت و گـفـت : نـذر كـردم واجـبـى كـه ديـگـر عـود نـكـنـم بـه مـثـل آنچه ديدى و هرگز پيرامون معصيتى نگردم و محتاج نكنم جد خود را كه با تو محاجه كند پس توبه كرد و توبه اش نيكو شد.(16)
شراب از ديدگاه احاديث
مـؤ لف گويد: كه شرب خمر از معاصى بزرگ است بلكه روايت شده كه خداوند تعالى قـرار داده از بـراى شـرّ، قـفـل هـايـى و قـرار داده كـليـد ايـن قفل ها را، شراب ، (17)
و در خبرى است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند: شراب ام الخبائث است و سر هر شـرّ اسـت ، بـگـذرد بـر شـارب آن سـاعـتـى كـه ربـوده شـود عـقـل او پس نشانسد خداى خود را و نگذارد معصيتى را مگر آنكه مرتكب آن شود و نه حرمتى را مـگـر آنـكـه هـتك آن كند و نه رحم چسبنده اى را مگر آنكه قطع آن كند و نه فاحشه اى را مـگـر آنـكـه اتـيـان بـه آن نـمايد، و آدم مست مهارش به دست شيطان است اگر امر كند او را براى بتها سجده كند و به فرمان شيطان باشد هر كجا كه او را بكشد.(18) و در روايـتـى اسـت از حـضـرت امـام مـحـمـّد بـاقـر عـليـه السـلام كـه فـرمـود: شـرب خـمـر داخـل مـى كـنـد صـاحـبـش را در زنا و دزدى و قتل نفس محترم و در شرك به خداوند تعالى و كـارهاى خمر علو دارد بر هر گناهى همچنان كه درخت آن علو دارد بر هر درختى .(19) و در روايـات بـسـيـار اسـت كـه مـدمـن خـمـر مـثـل بـت پـرسـت است و آنكه شارب خمر، قابل دوستى نيست و با او مجالست نبايد كرد و او را امين نبايد شمرد، و هرگاه زن خواست ، كريمه خود را به او ندهيد و هرگاه ناخوش شد او را عيادت نكنيد و هرگاه مرد به جنازه او حـاضـر نشويد.(20) و كلام او را تصديق نكنيد و كسى كه مسكر بياشامد تا چهل روز نمازش مقبول نشود (21) و نرسد شفاعت پيغبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم بـه او و وارد بـر حـوض كـوثـر نـشـود، و از طـيـنـت خـبـال (و آن چـيزى است كه از عورت زناكاران بيرون مى آيد) او را سقايت كنند.(22)
مفاسد شراب از ديدگاه اروپائيان
فقير گويد: روايات در اين باب زياده از آن است كه احصا شود و مفاسد و شرورى كه از شـراب مـسـكـرات مـشـاهـده مـى شـود مـحـتـاج بـه بـيـان نـيـسـت . لهـذا نـقـل شـده كـه در بـسـيـارى از مـمـالك يـوروپ (23) حـكـم سـخـت در مـنـع اسـتـعـمـال مـسـكـرات شـده و از بـعـض جـرائد و روزنـامـه هـاى آنـهـا نـقـل شـده كـه مـعـايـب و مـفـاسـد مسكرات را مفصل نوشته اند كه از جمله فقراتش اين است : بـهـتـريـن مـشـروبـات آب خـالص گوارا است اينكه در بعضى از مملكتها اطباء به مناسبت فـقـدان آب گـوارا و صـاف يـا مـقتضيات هوا كمى از شراب را تجويز مى كنند كه براى رفـع ثـقـليـت آب را بـه آن مـمـزوج كـرده بـخورند به اعتقاد ماها همان آب بهتر است و تا مـرضـى كه مستلزم خوردن شراب است نباشد فايدتى در شرب آن نيست ، تمامى مسكرات بـه وجـود آدمـى مضر است و مردمان فرزانه در باب مضرت مسكرات آنچه گفتنى است به تـفـصيله گفته اند و تصور فائده از مسكرات از نيش عقرب نوش جستن ماند هرگاه زهر را خـاصـيـت تـريـاق حـاصل آيد، از شرب مسكرات نيز سودى چشم داشت توان نمود و هرگاه شخص صافى مشرب از ماهيت آن آگاهى حاصل نمايد اگر هر قطره اش روحى تازه باشد هـر آيـنـه بـه حـكـم صفاى طبيعت از شرب آنها امتناع مى كند، شرابخوار كار امروز را به فردا افكنده و وجه گذاران فردا را نيز امروز خرج مى كند، گذشته از اينكه بسى مفاسد از شـرب آنـهـا بـروز مـى كـند كه سبب بدنامى خانواده نيكنامى گشته خرابى خانمانهاى بـزرگ را نـيـز بار مى آورد. هرگاه به ديده انصاف بنگريم خواهيم ديد كه ظهور پاره اى از عـلل و امـراض مـهلكه از شيوع مسكرات است ؛ زيرا در مملكتهايى كه شراب و سائر مـسـكـرات نـيـسـت و يـا بـه حكم ديانت ممنوع است ، سكنه آن ممالك از بعض امراض ايمن اند سهل است بلكه قوى البنيه و تندرست هم هستند.
بـالجـمـله : از اينگونه مقالات نوشته اند و لكن مقام را گنجايش بيش از اين نيست به همين مقدار اكتفا كرده و به اين چند شعر از اوحدى مراغه اى اصفهانى كلام را ختم مى نماييم :
مى سرخت نمد فروش كند

بنگ سبزت گليم پوش كند

دل سياهى دهند و رخ زردى

بهل اين سرخ و سبز اگر مردى

خوردن آب گرم و سبزه خشك

خون بسوز آيدت چون نافه مشك

بت پرستى ز مى پرستى به

مردن عاقلان ز مستى به

چند گوئى كه باده غم ببرد

دين و دنيا ببين كه هم ببرد

هـشـتـم ـ از ابـوسـهل بلخى روايت شده كه گفت : نوشت مردى خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام و از آن حضرت درخواست كرد كه دعا فرمايد بر والدين او و مادرش از غلات بـود و پـدرش مـؤ مـن بود. توقيع شريف آمد: رحم اللّه والدك و ديگرى نوشت و درخواست كـرد دعـا بـراى والدين خويش و مادرش مؤ منه بود و پدرش ثنوى بود يعنى خدا را دو مى گـفـت و قـائل بـه تـوحيد نبود، توقيع آمد: ( رَحِمَ اللّهُ والِدَتِكَ وَ التّاء منقوُطَة ) ؛ يـعـنـى خـدا رحمت كند والده تو را، و والده را ضبط فرمود كه آخرتش تاء منقوطه است كه به ياء تحتانيه خوانده نشود و ( والديك ) شود.(24)


فصل سوم : در دلايل و معجزات باهرات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام است

حضور امام حسن عسكرى عليه السلام در جرجان
اول ـ قطب راوندى روايت كرده از جعفر بن شريف جرجانى كه گفت : حج گزاردم در سالى ، پـس خـدمـت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام رسيدم در سرّ من راءى و با من مقدارى از امـوال بـود كـه شـيـعـيـان داده بـودنـد كـه بـه امام برسانم پس قصد كردم از آن حضرت بـپـرسـم كـه مالها را به كى بدهم ، فرمود پيش از آنكه من تكلم كنم ، بده آنچه با تو اسـت بـه مـبارك خادم من . گفت : چنين كردم و بيرون شدم و گفتم كه شيعيان شما در جرجان سلام به شما مى رسانند، فرمود: مگر بر نمى گردى بعد از فراغ از حجت به جرجان ؟ گـفـتـم : بـر مـى گـردم ، فـرمـود: از امروز تا صد و هفتاد روز ديگر بر مى گردى به جـرجـان و داخـل مـى شـويـد در آن روز جـمـعـه سـوم شـهـر ربـيـع الثـانـى در اول روز و به مردم اعلام كن كه من آخر همان روز به جرجان خواهم آمد اِمْضِ راشِدا برو به راه راست به درستى كه خداوند به سلامت خواهد رسانيد تو را و آنچه با تو است و وارد خـواهـى شـد بـر اهـل و اولاد خود و پسرى متولد شده براى پسرت شريف ، او را نام گذار صـلت بـن شريف بن جعفر بن شريف وَ سَيَبْلُغُ اللّهُ بِهِ و به زودى خداوند او را به حد كـمـال بـرسـانـد و او را از اوليـاء مـا بـاشـد. مـن گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه ! ابـراهـيـم بن اسماعيل جرجانى از شيعه شما است و بسيار احسان مى كند به اوليـاء و دوسـتـان شـمـا بـيـرون مـى كـنـد از مـال خـود در سال بيشتر از صد هزار درهم و او يكى از اشخاصى است كه مى گردد در نعمتهاى خدا به جـرجـان ، فـرمـود: خـدا جـزاى خـيـر دهـد بـه ابـواسـحـاق ابـراهـيـم بـن اسـمـاعـيـل در عـوض احـسـانـى كـه مـى كـنـد به شيعيان ما و بيامرزد گناهان او را و روزى فـرمـايـد او را پـسرى صحيح الا عضاء كه قائل به حق باشد، بگو به ابراهيم كه حسن بن على عليه السلام مى گويد: پسرت را احمد نام گذار.
راوى گـفـت : پـس ، از خـدمـت آن حـضـرت مـرخص شدم و حج گزاردم و سلامت برگشتم به جـرجـان و وارد شـدم به آنجا در اول روز جمعه سوم ربيع الثانى به نحوى كه حضرت خبر داده بود و چون اصحاب ما آمدند مرا تهنيت گويند به ايشان گفتم كه امام مرا وعده داده كـه در آخـر امـروز ايـنـجـا تـشـريـف بـيـاورد، پـس مـهـيـا شـويـد و آمـاده كـنـيـد بـراى سؤ ال از آن حـضـرت مـسـايـل و حـاجـات خـود را. پـس شـيعيان چون نماز ظهر و عصر گزاشتند تمامى جمع شدند در خانه من ، پس به خدا سوگند كه ما ملتفت نشديم مگر آنكه ناگاه آن حـضـرت را ديـديـم كـه بـر مـا وارد شـد و مـا اجـتـمـاع كـرده بـوديـم پـس سـلام كـرد اول بر ما پس ما استقبال كرديم آن حضرت را و بوسيديم دست شريفش را پس آن حضرت فـرمـود كـه مـن وعـده كرده بودم به جعفر بن شريف كه به نزد شما آيم در آخر اين روز، پـس نماز ظهر و عصر را در سر من راءى به جا آوردم و به سوى شما آمدم تا تجديد عهد كـنـم بـا شـمـا و الا ن مـن آمـدم ، پـس جـمـع كـنـيـد هـمـه سـؤ الات و حـاجـات خـود را پـس اول كـسـى كـه ابـتـدا كـرد بـه سـؤ ال ، خـود نـضـر بـن جـابـر بـود گـفـت : يـابـن رسـول اللّه ! بـه درسـتـى كه پسر من چشمش باطل شده چند ماه است پس بخوان خدا را تا آنكه چشمش را به او برگرداند، فرمود: بياور او را پس ‍ گذاشت دست شريف خود را به چشمهاى او و چشمهايش روشن شد پس يك يك آمدند و حاجت خود را خواستند و حضرت برآورد حـاجـت آنـهـا را تـا آنـكه قضا فرمود حاجتهاى جميع را و دعاى خير فرمود در حق همگى و در همان روز مراجعت فرمود.(25)
گناهان صغير را كوچك مپنداريد
دوم ـ از ابـوهـاشـم جـعفرى روايت است كه گفت : شنيدم از امام حسن عسكرى عليه السلام كه مـى فـرمـود: از گـنـاهـانـى كـه آمـرزيـده نـمـى شـود قول آدمى است كه مى گويد كاش مؤ اخذه نمى شدم مگر به همين گناه ، يعنى كاش گناه من هـمـيـن بـود، مـن در دل خـود گفتم كه اين مطلب دقيقى است و شايسته است از براى آدمى كه تـفـقـد كـنـد از نـفـس خـود هر چيزى را. چون اين در دل من گذشت آن حضرت رو كرد بر من و فـرمـود: راسـت گـفـتـى اى ابـوهـاشـم مـلازم شـو آنـچـه را كـه در دل خـود گـذرانيدى پس به درستى كه شرك در ميان مردم پنهان تر است از جنبيدن مورچه بر سنگ خارا در شب تاريك و از جنبيدن مورچه بر پلاس سياه .(26)
مـؤ لف گـويـد: كـه تـعـبـيـر مى شود از اين قسم از گناهان به محقرات و روايت شده كه حـضـرت صـادق عـليـه السلام فرمود: بپرهيزيد از محقرات از گناهان به درستى كه آن آمـرزيـده نـمـى شـود. (27) و از حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم مروى است كه فرمود: به درستى كه ابليس راضى شـد از شـمـا بـه محقرات (28) و فرمود: به ابن مسعود (در وصيت خود به او) كـه اى ابـن مـسـعـود! حـقـيـر و كـوچـك مشمار البتنه گناه را و اجتناب كن از كبائر، پس به درستى كه بنده چون نظر افكند روز قيامت به گناهان خود بگريد چشمان او چرك و خون . حق تعالى مى فرمايد:
( يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ اَنْ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ اَمَدَا بَعيدا ) .(29) ،(30)
و فـرمـود بـه ابـوذر بـه درسـتـى كـه مـؤ مـن مـى بـيـنـد گـنـاه خـود را مـثـل آنـكه در زير سنگ سختى است كه مى ترسد بر روى او بيفتد، به درستى كه كافر مى بيند گناه خود را مانند مگسى كه بر بينى او عبور كند.(31)
و از كلام اميرالمؤ منين عليه السلام است كه شديدترين گناهان آن گناهى است كه صاحبش آن را سبك شمرد. و على بن ابراهيم قمى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه حق تـعـالى خـلق فرموده مارى كه احاطه كرده به آسمانها و زمين و جمع كرده سر و دم خود را در زيـر عـرش پـس هـر گـاه ديد معاصى بندگان را خشم مى گيرد و رخصت مى طلبد كه بخورد آسمانها و زمين را. (32) و روايات در اين باب بسيار است .
و روايـت شـده از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام كـه وقـتـى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرود آمـد بـه زمـيـن بـى گـيـاهى پس فرمود به اصـحـاب خـود كـه بـرويـد هـيـزم بـيـاوريـد، عـرض كـردنـد: يـا رسـول اللّه ! مـا در زمـيـن بـى گـيـاهيم كه هيزم در آن يافت نمى شود، فرمود: بياورد هر كـسـى هـر چـه مـمـكـنـش مـى شـود. پـس هـيـزم آوردنـد و ريـخـتـنـد مـقـابـل آن حـضـرت روى هـم ، چـون هـيـزمـها جمع شد حضرت فرمود: همينطور جمع مى شود گناهان ، معلوم شد كه مقصد آن حضرت از امر فرمودن به آوردن هيزم اين بود كه اصحاب مـلتفت شوند همين طور كه در آن بيابان خالى از گياه هيزم به نظر نمى آمد وقتى كه در طـلب و جـسـتـجوى آن شدند مقدارى كثير هيزم جمع شد و روى هم ريخته شد، همين نحو گناه بـه نـظـر نـمـى آيد و چون جستجو و حساب شود گناهان بسيارى جمع مى شود.(33)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:54 pm

سوم ـ و نيز از ابوهاشم روايت است كه روزى حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام سوار شد و به صحرا رفت من نيز سوار شدم با آن حضرت پس در آن بين كه آن جناب در جلو من مـى رفـت و من پشت سر آن حضرت بودم در فكر دين خود افتادم كه وقتش رسيده پس فكر مى كردم كه از كجا ادا كنم آن را، پس حضرت رو كرد به من و فرمود: خدا ادا مى كند آن را پس خم شد بر همان حالى كه بر روى زين سوار بود و به تازيانه خود خطى كشيد در زمـيـن و فـرمـود: اى ابـوهاشم پياده شو و برگير و كتمان كن ، پس پياده شدم ديدم شمش طـلايـى اسـت پـس گذاشتم آن را در موزه خود و سير كرديم پس فكر كردم و گفتم : اگر به اين طلا ادا شد دَيْنَ من فَبِها وَ اِلاّ راضى مى كنم صاحب دين را به آن و دوست مى داشتم كـه نـظـرى مـى كـردم در وجـه نـفـقـه زمـسـتـان از جـامـه و غـيـره چـون ايـن خيال گذشت در دل من رو كرد آن حضرت به من و خم شد ثانيا به سوى زمين و خطى كشيد بـه تـازيـانـه خود در زمين مثل دفعه اول و فرمود: پياده شو و برگير و كتمام كن ، گفت فـرود آمـدم نـاگـاه ديـدم شـمش طلايى (34) است آن را برداشتم و گذاشتم در مـوزه ديـگـرم . پـس قـدرى راه رفـتـيـم آنـگـاه آن حـضـرت بـرگـشـت بـه سـوى مـنـزل خـود و مـن بـرگـشـتـم بـه منزل خودم . پس ‍ نشستم و حساب كردم آن قرض خود را و دانـسـتم مقدار آن را، پس كشيدم آن طلا را ديدم مطابق بود با آن مقدار كه دين من بود بدون كـم و زيـاد پـس نـظر كردم در آنچه محتاج به آن بوديم در زمستان از هر جهت به آن مقدار كـه لابـد و نـاچـار بـوديم از آن به حد اقتصاد بدون تنگ گيرى و اسراف پس كشيدم آن شمش طلاى (35) ديگر را مطابق درآمد به آنچه كه اندازه گرفته بودم براى زمستان بدون كم و زياد.(36)
و ابـن شـهـر آشـوب در ( مناقب ) روايت كرده از ابوهاشم كه گفت وقتى در ضيق و تـنگى در امر معاش بودم خواستم از حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام معونه طلب كنم خـجـالت كـشـيـدم ، چـون بـه مـنزل خود رفتم فرستاد آن حضرت براى من صد اشرفى و نـوشـته بود كه هرگاه حاجتى دارى خجالت مكش ، شرم مكن ، بلكه طلب كن آن را از ما كه خواهى ديد ان شاء اللّه تعالى .(37)
چـهـارم ـ و نـيـز از ابـوهاشم روايت است كه گفت : شرفياب شدم حضور مبارك حضرت امام حـسـن عـسـكرى عليه السلام ديدم آن حضرت مشغول نوشتن كاغذى است پس رسيد وقت نماز اول آن حـضـرت كـاغـذ را از دسـت بـر زمـيـن گـذاشـت و مـشـغول نماز گشت پس ديدم كه قلم مى گردد در روى كاغذ و مى نويسد تا رسيد به آخر كـاغذ، من چون چنين ديدم به سجده افتادم ، پس چون حضرت از نماز خود فارغ شد گرفت قـلم را بـه دسـت خـود و اذن داد از بـراى مـردم كـه داخل شوند.(38)
مـؤ لف گـويـد: كـه آنـچـه ابـوهـاشـم روايـت كـرده و مـشـاهـده نـمـوده از دلايـل و مـعـجـزات حـضـرت امام حسن عسكرى عليه السلام زياده از آن است كه در اينجا ذكر شـود و روايـت شـده از آن جـنـاب كـه گـفـت : داخل نشدم بر حضرت امام على نقى و امام حسن عـسكرى عليهما السلام هرگز مگر آنكه ديدم از ايشان دلالت و برهانى . (39) و در دلائل و مـعـجـزات حـضـرت هـادى عـليـه السـلام نـيـز چـنـد روايـت از او نقل شد.
پـنجم ـ قطب راوندى روايت كرده از فطرس (40) و آن مردى بود علم طب خوانده و گـذشـتـه بـود از عـمـر او زيـاده از صـد سـال ، گـفـت : مـن شـاگـرد بـخـتـيـشوع ـ طبيب مـتـوكـل ـ بـودم و او مـرا اخـتيار كرده بود از ميان شاگردان خود. پس فرستاد به سوى او حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام كه بفرستد به سوى او مخصوص ترين شاگردان خود را كه فصد كند او را، پس بختيشوع اختيار كرد مرا و گفت كه طلب كرده از من امام حسن عـليـه السـلام كـسـى را كـه فـصـد كـنـد او را پـس بـرو بـه نزد او و بدان كه او امروز عـالمـترين مردم است كه در زير آسمان مى باشند پس بپرهيز از اينكه متعرض شوى او را در چـيـزى كـه تـو را به آن امر مى فرمايد. پس من رفتم به خدمت آن حضرت پس امر كرد كـه در حجره اى باشم تا بطلبد مرا، راوى گفت : در آن وقت كه من خدمت آن حضرت رسيدم سـاعـتـش نيك بود براى فصد كردن ، پس طلبيد آن حضرت مرا در وقتى كه نيكو نبود از بـراى فـصـد پـس حـاضـر كـرد طـشـتـى بـسـيـار بـزرگ پـس مـن رگ اكـحـل آن حـضرت را فصد كردم و پيوسته خون بيرون مى آمد تا آن طشت را مملو نمود پس فرمود: قطع كن جريان خون را. من چنان كردم پس شست دست خود را و روى آن را بست و مرا بـرگـردانـيـد به همان حجره كه مرا در آن جاى داده بود و آوردند از براى من طعام گرم و سـرد چـيـز بسيار و ماندم تا وقت عصر پس ‍ مرا طلبيد و فرمود: رگ را بگشا و طلبيد آن طشت را پس من آن رگ را گشودم خون بيرون آمد تا طشت را مملو كرد پس امر فرمود تا خون را قـطع كنم پس روى رگ را بست و مرا برگردانيد به حجره ، پس شب را به روز آوردم در آنجا. صبح شد و خورشيد ظاهر گرديد طلبيد مرا و آن طشت را حاضر كرد و فرمود كه رگ را بـگـشـا، مـن رگ را گـشودم و خون از دست آن حضرت بيرون آمد مانند شير سفيد تا آنكه طشت را پر كرد، پس امر فرمود كه خون را قطع كنم و بست روى رگ را و امر فرمود كـه يك جامه دان جامه و پنجاه دينار براى من آوردند و فرمود: اين را بگير و مرا معذور دار و برو. پس من گرفتم آنچه را كه عطا فرمود و گفتم امر مى فرمايد سيد مرا به خدمتى ؟ فـرمـود: آرى امـر مـى كـنم تو را به آنكه خوشرفتارى كنى با آنكه رفاقت مى كند با تـو از ديـر عـاقـول . پـس مـن رفـتـم نـزد بـخـتـيـشـوع و قـصـه را بـراى او نـقـل كردم . بختيشوع گفت : اتفاق كرده اند حكماء بر آنكه بيشتر مقدارى كه خون در بدن انـسـان مـى بـاشـد هـفـت مـن اسـت و ايـن مـقـدار خـونـى كـه تـو نـقـل مـى كـنى اگر از چشمه آبى بيرون آمده بود عجيب بود و عجب تر از آن آمدن خون است مـانـنـد شـيـر، پـس فـكـر كـرد يـك سـاعـتـى ، پـس سـه شـبـانـه روز مـشـغـول شـد بـه خـوانـدن كتب تا مگر براى اين قصه ذكرى پيدا كند در عالم چيزى پيدا نـكـرد گـفـت امـروز در مـيـان نـصـرانـيـهـا عـالم تـرى بـه طـب از راهـب ديـر عاقول نيست .
پس نوشت كاغذى براى او و ذكر كرد براى او قصه فصد حضرت را پس من كاغذ را بردم بـراى او، چـون رسـيدم به دير او، صدا زدم او را، از بالاى دير نظر به من كرد و گفت : تـو كيستى ؟ گفتم : من شاگرد بختيشوعم ، گفت : با تو كاغذى است از او؟ گفتم : آرى ، پـس زنـبـيلى را از بالا پايين كرد من كاغذ را در آن گذاشتم كشيد آن را بالا و خواند آن را پس همان وقت از دير فرود آمد و گفت : تويى آن كسى كه فصد كردى آن شخص را؟ گفتم : آرى ، گفت : طُوبى لاُّمّك . پس سوار شد بر استرى و حركت كرد پس رسيديم به سرّ من راءى در وقتى كه يك ثلث از شب باقى مانده بود، گفتم : كجا دوست دارى بروى ، خانه اسـتـاد ما يا خانه آن مرد؟ گفت : خانه آن شخص . پس ‍ رفتيم به در خانه آن حضرت پيش از اذان ، پـس گـشـوده شد در و بيرون آمد به نزد ما خادمى سياه و گفت : كداميك از شما دو نـفـر صـاحـب دير عاقول است ؟ راهب گفت : منم فدايت شوم . گفت : فرود آى و به من گفت : تـو ايـن اسـتـر و اسـتـر خـودت را حـفـظ كـن تـا راهـب بـيـرون آيـد و گـرفـت دسـت او را و داخل منزل شدند، پس من ايستادم آنجا تا صبح شد و روز بالا آمد آن وقت راهب بيرون آمد در حـالى كه جامه هاى خود را كه لباس رهبانيت بود از خود دور كرده بود و جامه هاى سفيدى پوشيده بود و اسلام آورده بود، پس گفت به من كه الا ن مرا ببر به خانه استادت . پس رفتيم تا در خانه بختيشوع ، بختيشوع چون نظرش بر راهب افتاد مبادرت كرد و دويد به سـوى او و گـفـت : چـه چـيـز تـو را از ديـن نـصـرانـيـت زائل كـرد؟ گـفت : يافتم مسيح را و اسلام آوردم بر دست او، گفت : مسيح را يافتى ؟ گفت : آرى يا نظير او را، پس به درستى كه اين فصد را به جا نياورده در عالم مگر مسيح و اين نظير او است در آيات و براهين او. پس برگشت به سوى امام عليه السلام و ملازم خدمت آن حضرت بود تا وفات يافت .(41)
شـشـم ـ شـيـخ كـليـنـى روايت كرده از ( ابن كردى ) از محمّد بن على بن ابراهيم بن مـوسـى بـن جـعـفر عليه السلام كه گفت : امر معاش بر ما تنگ شد پدرم به من گفت : بيا بـرويـم بـه نـزد ايـن مـرد يـعـنـى ابـومـحـمـّد عـسـكـرى عـليـه السـلام ؛ زيـرا نـقـل شـده كـه آن جـنـاب داراى صـفـت سـخاوت است ، من گفتم : مى شناسى او را؟ گفت : مى شـنـاسم او را و نديدم او را هرگز. پس به قصد آن جناب حركت كرديم ، پدرم در بين راه گـفـت : چه بسيار محتاجيم به آنكه آن حضرت پانصد درهم به ما بدهد كه دويست درهم آن را خـرج كـسوه و جامه كنيم و دويست درهم آن را در دين خود صرف كنيم و صد درهم آن را در نفقه خود صرف كنيم . من هم در دل خود گفتم كاش كه سيصد درهم به من مرحمت كن كه صد درهـم آن را حمارى بخرم و صد درهم آن را صرف نفقه كنم و صد درهم خرج جامه و لباس كـنـم و بـروم بـه بـلاد جبل . پس چون رسيديم به در خانه آن حضرت بيرون آمد غلام آن حـضـرت و گـفـت : داخـل شـود على بن ابراهيم و محمّد پسرش . پس چون وارد شديم بر آن حـضـرت ، سـلام كرديم بر آن جناب ، فرمود: به پدرم : يا على ! چه بازداشت تو را از آمدن به نزد ما تا اين زمان ؟ پدرم گفت : اى آقاى من ! خجالت مى كشيدم كه تو را ملاقات كـنـم بـا ايـن حـال ، پـس چـون آن حـضـرت بـيـرون آمـديـم غـلام آن حـضرت آمد و يك كيسه پـول بـه پـدرم داد و مـى گـفـت : ايـن پـانصد درهم است دويست درهم آن براى كسوه است و دويـسـت درهم براى دين و صد درهم براى نفقه ؛ و عطا كرد به من هم كيسه اى و گفت : اين هـم سـيـصـد درهـم اسـت صد درهم آن را پول حمار قرار بده و صد درهم براى كسوه است و صد درهم براى نقفه است و مرو به سوى جبل و برو به سوى سوراء. و چنان كرد كه آن حـضـرت فـرمـوده بـود بـه سـوراء رفـت و تـزويـج كـرد زنى را و چندان چيزدار شد كه داخـل او امـروز هـزار ديـنـار اسـت و بـا ايـن عـلامـت بـاهـره بـاز قـائل بـه وقـف بـود. ( ابـن كـردى ) گويد: گفتم به او كه واى بر تو آيا مى خـواهـى امـرى را كـه واضـح تـر و روشـن تـر از اين باشد؟ گفت : ( هذا اَمْرٌ قَدْ جَرَيْنا عـَلَيـْهِ ) ؛ يـعـنـى مـا بـه مـذهـب وقـف تـا بـه حـال بـوده ايـم و حـالا هـم بـه هـمـان حال باقى مى باشيم .(42)
هـفـتـم ـ روايـت شـده از اسـمـاعـيـل بـن مـحـمـّد بـن عـلى بـن اسـمـاعيل بن على بن عبداللّه بن عباس بن عبدالمطلب كه گفت : نشستم سر راه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام همين كه نزد من گذشت شكايت كردم به آن حضرت از فقر و حاجت خـود را و قـسـم خـوردم كـه يـك درهـم و بالاتر از آن ندارم و نه غذايى دارم و نه عشايى . فـرمـود: قـسـم دروغ مـى خـورى و حـال آنـكـه دفينه كرده اى دويست اشرفى را و نيست اين قـول مـن بـه جـهـت آنـكـه بـه تـو عـطـايـى نـكـنـم ، يـعـنـى خـيـال مـكن كه اين حرف را براى اين گفتم كه تو را از عطا محروم كنم ، پس به غلام خود فرمود: هرچه با تو است از مال به او بده . پس غلام آن حضرت صد اشرفى به من داد و آن وقـت آن حـضـرت رو بـه مـن كرد و فرمود: تو محروم مى شودى از آن پولى كه پنهان كرده اى در وقتى كه از همه اوقات بيشتر به آن حاجت دارى .
راوى گـفت : راست شد فرمايش آن حضرت و چنان بود كه فرموده بود، من دويست اشرفى پـنـهـان كـردم و گـفـتـم ايـن پـشت و پناه من باشد در روز سختى پس مرا ضرورت سختى عارض شد كه محتاج شدم به چيزى كه نفقه خود كنم و درهاى روزى بر من بسته شد پس رفـتـم سـر آن دفينه را گشودم كه از آن پولها بردارم ديدم پولى نيست ، پسرم فهميده بـود آن مـوضـوع را آن پـولهـا را بـرداشـتـه و گـريـخـتـه بـود و مـن بـه هيچ چيز از آن پول دست نيافتم و از آن محروم گشتم .(43)
هـشـتـم ـ صـاحب ( تاريخ قم ) در ذكر ساداتى كه به قم و ناحيه آن آمده اند گفته كـه مـحـمـّد خـزرى بـن عـلى بـن عـلى بن الحسن الا فطس بن على بن على بن الحسين عليهم السـلام بـه طـبرستان نزد حسن بن زيد آمد و مدتى به نزديك او بود پس او را زهر داد و بـمـرد و فـرزنـدان او بـه آبـه بـاز گـرديـدنـد و آنـجـا مـقـيـم شـدنـد، آنـگاه گفته كه ابـوالقـاسـم بـن ابـراهيم بن على حكايت كند كه ابراهيم بن محمّد خزرى گفت كه بر من و بـرادرم عـلى خـبـر پـدر مـا مـستور و قرارگاه او مشتبه شد. ما از مدينه به طلب او بيرون آمديم و من با خود گفتم چاره اى نيست مرا در تفتيش و تفحص پدرم الا آنكه قصد مولاى خود حـسـن بـن عـلى عـسـكـرى عليه السلام كنم و از او احوال پدر خود بپرسم تا مرا خبر دهد و آگـاه كـنـد، پـس مـن قـصـد سـرّ من راءى كردم و رفتم به در سراى ابومحمّد عليه السلام رسيدم ، گرم هنگامى بود هيچ كس را آنجا نديدم پس ‍ همانجا نشستم و انتظار مى كشيدم تا كـسـى از خـانه بيرون آيد. پس ناگاه آواز در شنيدم كه كنيزكى از خانه بيرون آمد و مى گفت : ابراهيم بن محمّد خزرى ، پس من نگريستم و گفتم : لبيك ! اينك منم ابراهيم بن محمّد خـزرى ، پـس آن كنيزك گفت : مولاى من تو را سلام مى رساند و مى فرمايد اين تو را به پدرت مى رساند و صره اى به من داد كه در آن ده دينار بود و آن را گرفتم و بازگشتم . پـس در راه مـرا يـاد آمـد كـه مـن از مـولاى خـود خبر پدر و مقام او نپرسيدم پس خواستم كه بـرگـردم ، مـرا كـلام آن كـنيزك ياد آمد كه گفت : اين تو را به پدرت مى رساند. پس من بـدانـسـتـم كه من به پدر خود مى رسم ، پس به طلب او برفتم تا به طبرستان به او رسـيـدم بـه نزديك حسن بن زيد و از آن دنانير ده گانه يك دينار مانده بود. پس من قصه بـا پـدر بـاز گـفـتـم و در صـحـبت او بودم تا آنگاه كه حسن بن زيد او را زهر داد و بدان وفات يافت و من به آبه رحلت [هجرت ] كردم .(44)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 10:59 pm

فصل چهارم : ذكر بعضى از كلمات حكمت آميز حضرت عسكرى عليه السلام

اوّل ـ قالَ عليه السلام : ( لاتُمارِ فَيَذْهَبُ بَهاؤُكَ وَ لاتُمازِحْ فَيُجْتَرى عَلَيْكَ ) ؛
فرمود: جدال مكن پس مى رود خوبى و حسن تو و مزاح مكن كه جراءت مى كنند و دلير مى شوند بر تو.
فقير گويد: گذشت در كلمات حضرت امام رضا عليه السلام مذمت مراء و در كلمات حضرت موسى بن جعفر عليه السلام گذشت كلامى در مزاح .
دوّم ـ قـالَ عليه السلام : ( مِنَ التَّواضُعِ، اَلسَّلامُ عَلى كُلِّ مَنْ تَمُرُّ بِهِ وَ الْجُلُوسُ دُونَ شَرَِف الْمَجْلِسِ ) ؛(45)
فـرمـود: از تـواضع است آنكه سلام كنى بر هر كس كه مى گذرى بر او و آنكه بنشينى در جائى كه پست تر است از مكان شريف مجلس .
مؤ لف گويد: كه گذشت نظير اين در كلمات حضرت امام محمّد باقر عليه السلام .
سـوّم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( اَوْرَعُ النّاسَ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ، اَعْبَدُ النّاسِ مَنْ اَقامَ عَلى الْفَرآئِضِ، اَزْهَدْ النّاسِ مِنْ تَرَكَ الْحَرامَ، اَشَدُّ النّاسِ اجْتِهادا مَنْ تَرَكَ الذُّنُوبَ ) ؛(46)
فرمود: پارساترين مردم كسى است كه توقف كند نزد شبهه و عابدترين مردم كسى است كه به پا دارد فرائض را و زاهدترين مردم كسى است كه ترك كند حرام را و از همه مردم كوشش و مشقتش بيشتر است كسى كه ترك كند گناهان را.
چـهـارم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( قـَلْبُ الاَحْمَقِ فى فَمِهِ وَ فُمُ الْحَكيمِ فى قَلْبِهِ ) .(47)
فـرمـود: دل آدم احـمـق در دهـانـش اسـت و دهـان مـرد حـكـيـم در دلش اسـت . حـاصـل آنـكـه شـخـص احـمـق اول چـيـزى را مـى گـويـد بـعـد از آن تـاءمـل در آن مـى كـنـد كـه آيـا صـلاح بـود گـفـتن اين كلام يا نه ؟ بعكس شخص حكيم كه اول تـاءمـل مـى كـنـد در كـلامـى كـه مـى خواهد بگويد پس اگر صلاح ديد گفته شود مى گويد آن را.
پـنـجـم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( لايـَشـْغـَلُكَ رِزْقٌ مـَضـْمـُونٌ عـَنْ عـَمـَلٍ مـَفْرُوضٌ ) ؛(48)
فرمود: مشغول نسازد تو را روزى كه خدا ضامن آن شده از عملى كه بر تو فرض ‍ است .
شـشـم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( لَيـْسَ مـِنَ الاَدَبِ اظـْهـارُ الْفـَرَحِ، عـِنـْدَ الْمـَحْزُونِ ) ؛(49)
فرمود: از ادب دور است ظاهر كردن خوشحالى نزد شخص غمناك .
فـقـيـر گـويـد: شـايـد شـيـخ سـعـدى از ايـن كـلمـه مـبـاركـه اخـذ كـرده بـاشـد قول خود را:
چو بينى يتيمى سرافكند پيش

مزن بوسه بر روى فرزند خويش

هـفـتـم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( رِيـاضـَةُ الْجـاهـِلِ وَرَدُّ الْمـُعـْتـادِ عـَنْ عـادَتـِهـِ كَالْمُعْجِزِ؛(50) )
فـرمـود: رام كـردن و تـربـيـت شـخـص جـاهـل و بـرگـردانـيـدن صـاحب عادت را از عادتش ‍ مثل معجزه است .
فـقـيـر گويد: روايت شده از حضرت عيسى عليه السلام كه فرمود مداوا كردم مريضان را پـس شـفـا يافتند به اذن خدا و زنده كردم مردگان را به اذن خدا و معالجه كردم احمق را و قدرت نيافتم بر اصلاح او!(51)
هشتم ـ ( قالَ عليه السلام : لاتُكْرِمِ الرَّجُلَ بِما يَشُقُّ عَلَْيِه ) ؛(52)
فرمود: اكرام مكن شخص را به آن چيزى كه شاق و دشوار است بر او.
نـهـم ـ قـالَ عـليه السلام : ( مَنْ وَعَظ اَخاهُ سِرّا فَقَدْ زانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِيَةً فَقَدْ شانَهُ ) ؛(53)
فرمود: كسى كه موعظه برادر خود را در پنهانى همان آراست او را و كسى كه موعظه كرد او را آشكار همانا عيب كرد او را.
دهم ـ قالَ عليه السلام : ( مَنْ اَنِسَ بِاللّهِ اِسْتَوْحَشَ مِنَ النّاسِ ) .(54)
فرمود: هر كسى كه انس به خدا گرفت وحشت كند از مردم .
فقير گويد: كه اين فرمايش را شيخ سعدى در اين اشعار گنجانيده :
چنين دارم از پير داننده ياد

كه شوريده اى سر به صحرا نهاد

پدر در فراقش نخورد و نخفت

پسر را ملامت نمودند و گفت

از آنگه كه يارم كس خويش خواند

دگر با كسم آشنايى نماند

به حقش كه تا حق جمالم نمود

دگر هرچه ديدم خيالم نمود

به صدقش چنان سر نهادم قدم

كه بينم جهان با وجودش عدم

دگر با كسم برنيايد نفس

كه با او نماند دگر جاى كس

گر از هستى خود خبر داشتى

همه خلق را نيست پنداشتى

قـالَ اللّهُ تـَعـالى : ( قـُلِ اللّهُ ثـُمَّ ذَرْهـُمْ ) (55) . ( وَ قـال اَمـيـرُالمـُؤْمـِنـيـنَ عليه السلام : عِظَمُ الْخالِقِ عِنْدَك يَصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فى عَيْنِكَ ) .(56)
يازدهم ـ قالَ عليه السلام : ( لَوْ عَقَلَ اَهْلُ الدُّنْيا خَرِبَتْ ) .(57)
فـرمود: آن حضرت كه اگر اهل دنيا دانائى و فهم داشتند و دريافت مى كردند، دنيا خراب و ويران مى شد!
دوازدهـم ـ فـرمـود آن حـضـرت كـه هـمـانا از براى جود و بخشش اندازه و مقدارى است ، پس هـرگـاه زيـاد شد از آن مقدار پس آن اسراف است ؛ و از براى حزم و احتياط مقدارى است پس هرگاه زياد شد از آن مقدار پس آن جبن و ترس است و از براى اقتصاد و ميانه روى مقدارى اسـت پـس هـرگـاه زيـاد شـد بـر آن پـس آن بـخل است ، و از براى شجاعت مقدارى است پس هـرگـاه زياد شد بر آن پس آن تهور و بى باكى است و كافى است تو را از براى ادب كردن نفست اجتناب كردنت از چيزى كه مكروه و ناپسند مى شمارى از غير خودت .(58)


فصل پنجم : در شهادت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام

عـلامـه مـجـلس رحـمـه اللّه در ( جـلاءالعيون ) فرموده : ابن بابويه رحمه اللّه و ديـگـران روايـت كـرده اند از مردى از اهل قم كه گفت : روزى حاضر شدم در مجلس ‍ احمد بن عـبـيـداللّه بـن خاقان كه از جانب خلفاء والى اوقاف و صدقات بود در قم و نهايت عداوت نـسـبـت بـه اهـل بـيـت رسـالت داشـت ، پـس در مـجـلس او مـذكـور شـد احوال سادات علوى كه در سرّ من راءى مى بودند و مذهبهاى ايشان و صلاح و فساد و قرب و منزلت ايشان نزد خليفه هر زمان . احمد بن عبيداللّه گفت كه من در سرّ من راءى نديدم از سـادات علوى كسى مانند حسن بن على عسكرى عليه السلام در علم و زهد و امراء و سادات و وقـار و مـهـابـت و عـفّت و حيا و شرف و قدر و منزلت نزد خلفاء و امراء و سادات و ساير بـنـى هـاشـم او را مـقـّدم مـى داشـتـنـد بـر پيران خود، و صغير و كبير ايشان تعظيم او مى نمودند و همچنين وزراء و امراء و ساير اهل عسكر و اصناف خلق در اعزاز و اكرام او دقيقه اى فرو نمى گذاشتند.
مـن روزى در بـالاى سـر پـدر خـود ايـسـتـاده بـودم در روز ديـوان او، نـاگـاه دربـانـان و خـدمـتـكـاران دويـدنـد و گـفـتند: ابن الّرضا عليه السلام در در خانه ايستاده است پدرم با صـداى بـلنـد گـفـت : رخـصـت دهـيـد او را و بـه مـجـلس در آوريـد. نـاگـاه ديـدم مـردى داخـل شـد گـنـدم گـون و گـشـاده چـشـم و خـوش قـامـت و نـيـكـو روى و خـوش بـدن در اوّل سـنّ جـوانـى و مـن در او مهابتى و جلالتى مشاهده كردم چون نظر پدرم بر او افتاد از جـاى جـسـت و بـه اسـتـقبال او شتافت و هرگز نديدم كه چنين كارى نسبت به احدى از بنى هاشم يا امرا خليفه يا فرزندان او بكند چون به نزديك او رسيد دست در گردن او در آورد و دستهاى او را بوسيد و دسن او ر گرفت و در جاى خود نشانيد و با ادب در خدمت او نشست و بـا او سـخـن مـى گفت و از روى تعظيم او را به كنيت خطاب مى نمود و جان خود و پدر و مـادر خـود را فـداى او مى كرد. من از مشاهده اين احال تعجّب مى كردم ناگاه دربانان گفتند مـوفّق كه خليفه آن زمان بود مى آيد. و قاعده چنان بود كه چون خليفه به نزد پدرم مى آمـد بيشتر حاجبان و يساولان و خدمتكاران مخصوص او مى آمدند و از نزديك پدرم تا درگاه خـليـفـه دو صـف مـى ايـستادند تا آنكه خليفه مى آمد و بيرون مى رفت . و با وجود استماع آمـدن خـليـفـه باز پدرم روى به او داشت و با اوسخن مى گفت تا آنكه غلامان مخصوص او پـيدا شدند. پس گفت : فداى تو شوم ! اكنون اگر خواهى برخيز، غلامان خود را امر كرد كـه او را از پـشـت صـف مـردم بـبـريـد كـه نـظـر يـساولان بر آن حضرت نيفتد. باز پدرم بـرخـاسـت او را تـعـظـيـم كـرد و مـيـان پـيـشـانـيـش را بـوسـيـد و او را روانـه كـرد و بـه استقبال خليفه رفت ، من از حاجبان و غلامان پدر خود پرسيدم كه اين مردكى بود كه پدرم ايـن قـدر مبالغه در اعزاز و اكرام او نمود؟ گفتند: او مردى است از اكابر عرب حسن بن على نـام دارد و مـعـروف اسـت بـه ابـن الرّضا پس تعجّب من زياد گرديد و در تمام آن روز در فكر و تحيّر بودم .
چـون شـب پـدرم بـه عـادتـى كـه داشـت بـعـد از نـمـاز شـام و خـفـتـن نـشـسـت و مـشـغـول ديـدن كاغذها و عرايض مردم شد كه روز به خليفه عرض نمايد. من نزد او نشستم پـرسـيـد كـه حـاجـتـى دارى ؟ گـفـتـم : بـلى ، اگـر رخـصـت فـرمـايـى سـؤ ال كـنـم . چـون رخـصـت داد گـفتم : اى پدر! كى بود آن مردى كه امروز بامداد در تعظيم و اكـرام او مـبـالغـه را از حـّة گـذرانيدى و جان خود و پدر و مادر خود را فداى او مى كردى ؟ گفت : اى فرزند! اين امام رافضيان است ، پس ساعتى ساكت شد و گفت : اى فرزند! اگر خـلافـت از بـنى عبّاس به در رود كسى از بنى هاشم به غير آن مرد مستحقّ آن نيست ، زيرا كـه او سـزاوار خـلافـت اسـت بـه سـبـب اتـّصـاف او بـه زهـد و عـبـادت و فضل و علم و كمال و عفّت نفس و شرافت نسب و علّو حسب و ساير صفات كماليّه ، اگر مى ديـدى پـدر او را مـردى بـود در نـهـايـت شـرافـت و جـلالت و فـضـيـلت و عـلم و فضل و كمال ، پس از اين سخنان كه از پدرم شنيدم خشم من زياده گرديد و تفكّر و تحيّر من افزون شد.
بعد از آن پيوسته از مردم تفحّص احوال او مى نمودم ، پس نسنيدم از وزراء و كتّاب و امراء و سـادان و عـلويـّان و سـايـر مـردم بـه غـيـر تـعـريـف و تـوصـيـف و فضل و جلالت و علم و بزرگوارى او امام رافضيان است . پس قدر و منزلت او در نظر من عـظـيـم شـد و رفـعـت و شـاءن او را دانـسـتـم ، زيـرا كـه از دوسـت و دشـمن به غير نيكى و بـزرگـى او چـيـزى نـشـنـيـدم . پـس مـردى از اهـل مـجـلس از او سـؤ ال كـنـد يـا نـام او را بـا نـام امـام حـسـن مـقـرون گـردانـد؟ جـعـفر مردى بود فاسق و فاجر وشـرابـخـوار و بدكردار، مانند او كسى در رسوايى و بى عقلى و بدكارى نديده بودم ، پـس جـعـفـر را مـذدمـت بـسـيار كرد باز به ذكر احوال آن حضرت برگشت و گفت : به خدا سـوگـنـد! در هنگاام وفات حسن بن على عليه السلام حالتى بر خليفه و ديگران عارض شد كه من گمان نداشتم كه در وفات هيچ كس چنين امرى تواند شد.
اين واقعه چنان بود كه روزى براى پدرم خبر آوردند كه ابن الّرضا رنجور شده ، پدرم بـه سـرعـت تـمـام نـزد خـليـفـه رفـت و خبر را به خليفه داد، خليفه پنج نفر از معتمدان و مـخـصـوصـان خود را با او همراه كرد يكى از ايشان تحرير خادم بود كه از محرمان خاصّ خـليـفـه بـود، امـر كـرد ايـشـان را كـه پـيـوسـتـه مـلازم خـانـه آن حـضـرت بـاشند و بر احـوال آن حـضـرت بـرود و از احـوال او مطّلع گردند و طبيبى را مقرّر كرد كه هر بامداد و پـسـيـن نـزد آن حـضرت برود و از احوال او مطّلع باشد بعد از دور روز براى پدرم خبر آوردنـد كـه مـرض آن حـضـرت صـعـب شـده اسـت و ضعف بر او مستولى گرديده است . پس بامداد سوار شد نزد آن حضرت رفت و اطبا را امر كرد كه از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضى القضاة را طلبيد و گفت ده نفر از علماى مشهور را حاضر گردان كه پيوسته نزد آن حـضـرت باشند. ايشان اينها را براى آن مى كردند كه آن زهرى كه به آن حضرت داده بـودنـد بـر مـردم مـعـلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند كه كه آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته . پيوسته ايشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنكه بعد از گذشتن چند روز از مـاه ربـيـع الا ول آن امـام مـظـلوم از دار فـانـى بـه سـراى بـاقـى رحلت نمود و از جور ستمكاران و مخالفان رهايى يافت .
چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره منتشر شد قيامتى در آن شهر برپا شد از جميع مـردم صـداى نـاله و فـغـان و شيون بلند گرديد، خليفه در تفحص فرزند سعادتمند آن حضرت درآمد، جمعى را فرستاد كه بر دور خانه آن حضرت حراست نمايند و جميع حجره ها را تـفـحـص نـمـايـنـد شـايـد آن حضرت را بيابند و زنان قابله را فرستاد كه كنيزان آن حـضـرت را تـفـحـص كـنـند كه مبادا حمل در ايشان باشد پس يكى از زنان گفت كه يكى از كـنـيـزان آن جـنـاب را احـتـمـال حـمـلى هـسـت ، خـليـفـه نـحـريـر خـادم را بـر او مـوكل گردانيد كه بر احوال او مطلع باشد تا صدق و كذب آن سخن ظاهر شود بعد از آن مـتـوجـه تـجهيز آن جناب شد. جميع اهل بازارها مطلع شدند صغير و كبير و وضيع و شريف خلايق در جنازه آن برگزيده خالق جمع آمدند. پدرم كه وزير خليفه بود با ساير وزراء و نويسندگان و اتباع خليفه و بنى هاشم و علويان به تجهيز آن امام زمان حاضر شدند و در آن روز سـامـره مانند صحراى قيامت بود از كثرت ناله و شيون و گريه مردم چون از غـسل و كفن آن جناب فارغ شدند خليفه ابوعيسى را فرستا كه بر آن جناب نماز كند چون جـنـازه آن جناب را براى نماز بر زمين گذاشتند ابوعيسى به نزديك حضرت آمده و كفن را از روى مـبـارك دور كـرد و بـراى رفـع تـهـمـت خليفه علويان و هاشميان و امراء و وزراء و نـويـسـندگان و قضات و علماء و ساير اشراف و اعيان را نزديك طلبيد و گفت : بياييد و نـظر كنيد كه اين حسن بن على فرزندزاده امام رضا عليه السلام است بر فراش خود به مرگ خود مرده است و كسى آسيبى به او نرسانيده است و در مدت مرض او اطباء و قضات و مـعـتمدان و عدول حاضر بودند و بر احوال او مطلع گرديده اند و بر اين معنى شهادت مى دهند پس ‍ پيش ايستاد و بر آن حضرت نماز خواند بعد از نماز، آن جناب را در پهلوى پدر بزرگوار خود دفن كردند و بعد از آن خليفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد؛ زيـرا شـنـيـده بـود كـه فـرزنـد آن جـنـاب بـر عـالم مـسـتـولى خـواهـد شـد و اهـل بـاطـل را مـنـقرض خواهد كرد. چندان كه تفحص كردند چيزى از آن حضرت نيافتند و آن كـنـيـز را كـه گـمـان حـمـل بـه او بـرده بـودنـد تـا دو سال تفحص احوال او مى كردند و اثرى ظاهر نشد.
پـس مـوافـق مـذهـب اهـل سـنـت ، ميراث آن حضرت را قسمت كردند براى مادر و جعفر كذاب كه بـرادر آن جـنـاب بـود و مـادرش دعـوى كـرد كـه مـن وصـى اويـم و نزد قاضى به ثبوت رسـانيده باز خليفه در تفحص فرزند آن جناب بود و دست از تجسس بر نمى داشت . پس جـعـفـر كـذاب نـزد پدر من آمد و گفت : مى خواهم منصب برادرم را به من تفويض نمايى ، من تـقبل مى نمايم كه هر سال دويست هزار دينار طلا بدهم . پدرم از استماع اين سخن در خشم شـد گـفـت : اى احـمـق ! مـنـصـب بـرادر تـو مـنـصـبـى نـيـسـت كـه بـه مـال و تـقـبـل تـوان گـرفت و سالها است كه خلفاء شمشير كشيده اند و مردم را مى كشند و زجـر مـى نـمايند كه [مردم ] از اعتقاد به امامت پدر و برادر تو برگردند نتوانستند اگر تو نزد شيعيان مرتبه امامت دارى همه به سوى تو خواهند آمد و تو را احتياج به خليفه و ديـگرى نيست و اگر نزد ايشان مرتبه اى ندارى خليفه و ديگرى اين مرتبه را براى تو تـحـصـيـل نـمـى تـوانـنـد كـرد. و پـدرم بـه ايـن سـخـن خـفـت عـقـل و سـفـاهـت و عدم ديانت او را دانست امر كرد ديگر او را به مجلس ‍ راه ندهند و بعد از آن به مجلس پدرم راه نيافت تا پدرم فوت شد، تا امروز خليفه تفحص از فرزند آن جناب مى كند و بر آثار او مطلع نمى شود و دست بر او نمى يابد.(59)
ابـن بـابـويـه بـه سـند معتبر از ابوالا ديان روايت كرده است كه من خدمت حضرت امام حسن عـسـكرى عليه السلام را مى نمودم و نامه هاى آن جناب را به شهرها مى بردم . پس روزى در بـيـمـاريـى كـه در آن مـرض بـه عالم بقاء رحلت فرمودند مرا طلبيدند و نامه اى چند نـوشـتـنـد بـه مـدايـن و فـرمـودنـد كـه بـعـد از پـانـزده روز بـاز داخـل سـامـره خـواهـى شـد و صـداى شـيـون از خـانـه مـن خـواهـى شـنـيـد و مـرا در آن وقـت غـسـل دهـنـد، ابـوالا ديان گفت : اى سيد! هرگاه اين واقعه هائله روى دهد امر امامت با كيست ؟ فـرمـود: هـركـه جواب نامه مرا از تو طلب كند او امام است بعد از من ، گفتم : ديگر علامتى بـفرما، فرمود: هر كه بر من نماز كند او جانشين من خواهد بود، گفتم : ديگر بفرما، گفت : هـركـه بگويد كه در هميان چه چيز است او امام شما است . ابوالا ديان گفت : مهابت حضرت مـانـع شـد كـه بـپـرسـم كـدام هـمـيـان ، پـس بـيـرون آمـدم و نـامـه هـا را بـه اهل مداين رسانيدم و جوابها گرفته برگشتم چنانچه فرموده بود.
روز پـانـزدهـم داخـل سـامـره شـدم صـداى نـوحـه و شـيـون از مـنـزل منور آن امام مطهر بلند شده بود چون به در خانه آمدم جعفر [كذاب ] را ديدم كه به در خانه نشسته و شيعيان برگرد او بر آمده اند و او را تعزيت به وفات برادر و تهنيت بـه امـامـت خـود مى گويند، پس من در خاطر خود گفتم كه اگر اين امام است امامت نوع ديگر شده ، اين فاسق كى اهليت امامت دارد؛ زيرا كه پيشتر او را مى شناختم كه شراب مى خورد و قـمـار مـى بـاخـت و طـنـبـور مـى نـواخـت . پس پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم و هيچ سؤ ال از مـن نـكـرد، در ايـن حال ( عقيد خادم ) بيرون آمد و به جعفر كذاب خطاب كرد كه بـرادر تـو را كـفـن كـرده انـد بـيـا و بر او نماز كن ، جعفر برخاست و شيعيان با او همراه شدند چون به صحن خانه رسيديم ديديم كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام را كفن كـرده بـر روى نعش گذاشته اند پس جعفر پيش ايستاد بر برادر اطهر خود نماز كند چون خواست تكبير گويد طفلى گندم گون پيچيده موى گشاده دندانى مانند پاره ماه بيرون آمد و رداى جعفر را كشيد و گفت : اى عمو! پس بايست كه من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو، پس جعفر عق ايستاد و رنگش متغير شد.
آن طـفـل پـيـش ايـستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز كرد و آن جناب را در پهلوى امام على نقى عليه السلام دفن كرد و متوجه من شد و گفت اى بصرى بده جواب نامه را كه با تو است ، پس تسليم كردم و در خاطر خود گفتم كه دو نشان از آن نشانها كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فرموده بود ظاهر شد و يك علامت مانده بيرون آمدم پس حاجز وشابه جـفـعـر گـفـت : بـراى آنـكـه حـجـت بـر او تـمـام كـنـد كـه او امـام نـيست ، گفت : كى بود آن طفل ؟ جعفر گفت : كه واللّه ! من او را هرگز نديده بودم و نمى شناختم . پس در اين حالت جـماعتى از اهل قم آمدند و سؤ ال كردند از احوال حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام چون دانـسـتـنـد كه وفات يافته است پرسيدند كه امامت با كيست ؟ مردم اشاره كردند به سوى جـعـفـر، پـس نزديك رفتند و تعزيت و تهنيت دادند و گفتند با ما نامه و مالى چند هست بگو كـه نـامـه هـا از چـه جـماعت است و مالها چه مقدار است [تا] ما تسليم كنيم . جعفر برخاست و گـفـت : مـردم از ما علم غيب مى خواهند، در آن حال خادم بيرون آمد از جانب حضرت صاحب الا مر عليه السلام و گفت با شما نامه فلان شخص و فلان و فلان هست و هميانى هست كه در آن هـزار اشـرفى هست ؛ در آن ميان ده اشرف هست كه طلا را روكش كرده اند، آن جماعت نامه ها و مـالهـا را تـسـليـم كـردنـد و گـفـتـند هر كه تو را فرستاده است كه اين نامه ها و مالها را بـگـيـرى او امـام زمـان اسـت و مـراد امـام حسن عسكرى عليه السلام همين هميان بود. پس جعفر كـذاب رفـت نـزد مـعـتـمـد كـه خـليـفـه بـه نـاحـق آن زمـان بـود و ايـن واقـعـه را نـقـل كـرد، مـعـتـمـد خـدمـتـكـاران خـود را فـرسـتـاد كـه صـيـقـل كـنـيـز حـضـرت امـام حـسـن عـسـكـرى عـليـه السـلام را گـرفـتـنـد كـه آن طفل را به ما نشان ده ، او انكار كرد و از او براى رفع مظنه ايشان گفت حملى دارم من از آن حضرت ، به اين سبب او را به ابن ابى الشوارب قاضى سپردند كه چون فرزند متولد شـد بـكـشـنـد، بـناگاه عبيداللّه بن يحيى وزير مرد و صاحب الزنج در بصره خروج كرد ايشان به حال خود درماندند و كنيز از خانه قاضى به خانه خود آمد.(60)
ايـضـا بـه سـنـد مـعـتبر از محمّد بن حسن روايت كرده است كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السـلام در روز جـمعه هشتم ماه ربيع الا ول سال دويست و شصتم از هجرت وقت نماز بامداد بـه سـراى بـاقـى رحـلت فـرمـود و در هـمـان شب نامه هاى بسيار به دست مبارك خود به اهل مدينه نوشته بود و در آن وقت نزد آن حضرت حاضر نبود مگر جاريه آن جناب كه او را ( صـيـقل ) مى گفتند و غلان آن جناب كه او را ( عقيد ) مى ناميدند و آن كسى كـه مـردم بر او مطلع نبودند يعنى حضرت صاحب الا مر عليه السلام . عقيد گفت كه در آن وقت حضرت امام حسن عليه السلام آبى طلبيد كه با مصطكى جوشانيده بودند خواست كه بـيـاشـامـد، چـون حـاضر كرديم فرمود: اول آبى بياوريد كه نماز كنم . چون آب آورديم دستمالى در دامن خود گسترده و وضو ساخت و نماز بامداد را ادا كرد و قدح آب مصطكى كه جوشانيده بودند گرفت كه بياشامد از غايت ضعف و شدت مرض دست مباركش ‍ مى لرزيد و قـدح بـر دنـدانـهـاى شـريـفـش مـى خـورد، چـون آب را بـيـاشـامـيـد و صيقل قدح را گرفت روح مقدسش به عالم قدس پرواز نمود. شهادت آن حضرت به اتفاق اكـثـرى از مـحـدثـان و مـورخـان در هـشـتـم مـاه ربـيـع الا ول دويـسـت و شـصـتـم هـجـرت بـود، شـيـخ طـوسـى در ( مصباح ) (61) اول مـاه مـذكـور نـيـز گـفـتـه ، و اكـثـر گفته اند كه روز جمعه بود، و بضى چهارشنبه و بـعـضـى يـكـشـنـبـه نـيـز گـفـتـه انـد، و از عـمـر شـريـف آن حـضـرت بـيـسـت و نـه سـال گـذشـته بود و بعضى بيست و هشت نيز گفته اند و مدت امامت آن حضرت نزديك به شش سال بود.(62)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 11:02 pm

ابـن بـابـويه و ديگران گفته اند كه معتمد آن حضرت را به زهر شهيد نمود. و در كتاب ( عـيـون المعجزات ) (63) از احمد بن اسحاق روايت كرده است كه روزى بـه خـدمـت امـام حـسـن عـسـكـرى عـليـه السـلام رفـتـم حـضـرت فـرمـود كـه چـگـونـه بـود حـال شـمـا و آنـچـه مـردم بـودنـد از شـك و ريـب در بـاب امـام بـعـد از مـن ؟ گـفـتـم : يابن رسول اللّه ! چون خبر ولادت سيد ما و صاحب ما در قم به ما رسيد صغير و كبير و شيعيان قـم هـمـه اعـتـقـاد بـه امامت آن جناب نمودند، حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه هرگز زمين خـالى از امـام نـمـى بـاشـد كـه حـجـت خـدا بـاشـد بـر خـلق . پـس در سال دويست و پنجاه و نه هجرت حضرت ، والده خود را به حج فرستاد و او را خبر داد به وفـات خـود در سـال ديـگـر و فـتنه هايى كه بعد از وفات او واقع خواهد شد، پس ‍ اسم اعـظـم الهـى و مـواريـث پيغمبران و اسلحه و كتب حضرت رسالت را به صاحب الا مر عليه السلام تسليم كرد و مادر آن جناب متوجه مكه شد، و آن جناب در ماه ربيع الا خر سنه 260 از دنيا رحلت نمود و در سرّ من راءى در پهلوى پدر بزرگوار خود مدفون گرديد و عمر شـريـف آن جـنـاب بـيـسـت و نـه سـال بـود (تـمـام شـد آنـچـه از جـلاءالعـيـون نقل شده بود).(64)
شـيـخ طـوسـى بـه سـند خود روايت كرده از ابوسليمان داود بن غسان بحرانى كه گفت : خواندم نزد ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى كه شيخ متكلمين از اصحاب ما بوده در بغداد و صـاحـب جـلالت بـوده در ديـن و دنـيـا و كـتـى تـصنيف كرده از جمله ( كتاب الا نوار در تـواريـخ ائمـه اطـهـار عـليـهـم السلام ) كه فرمود ولادت با سعادت حضرت حجة بن الحـسـن عـليـه السـلام بـه سامراء واقع شد سال دويست و پنجاه و شش . والده آن حضرت نـامـش صـيـقـل و كـنـيـه آن حـضـرت ابـوالقـاسـم بـوده بـه هـمـيـن كـنـيه وصيت كرده بود رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم و فرموده اسم او اسم من و كنيه او كنيه من است ، لقـب او مـهـدى اسـت و او اسـت حـجـت و امـام مـنـتـظـر و صـاحـب الزمـان عـليـه السـلام . پـس ابوسهل گفت كه داخل شدم بر امام حسن عسكرى عليه السلام در مرضى كه به همان مرض از دنـيـا رحـلت فـرمـود و در نـزد آن حـضـرت بـودم كه امر فرمود خادم خود عقيد را ـ و اين خـادمـى بـود سـيـاه از اهـل نـوبـه و خدمت كرده بود حضرت امام على نقى عليه السلام را و پـروريـده و بـزرگ كـرده بـود امـام حـسـن عليه السلام را ـ فرمود: اى عقيد! بجوشان از بـراى مـن آب را بـا مـصـطـكـى ، پـس ‍ جـوشـانـيـد و صـيـقـل جـاريـه كـه مـادر حضرت حجت عليه السلام باشد آن آب را براى امام حسن عسكرى عـليـه السـلام آورد. پـس هـمـين كه قدح را به دست آن حضرت داد و خواست بياشامد و دست مـباركش لرزيد و قدح به دندانهاى ثناياى نازنينش ‍ خورد پس قدح را از دست نهاد و به عـقـيـد فـرمـود داخـل ايـن اطـاق مـى شـوى مـى بـيـنـى كـودكـى را بـه حـال سـجـده ، او را بـيـاور نـزد مـن . ابـوسـهـل گـويـد كـه عـقـيـد گـفـت مـن داخل شدم به جهت پيدا كردن آن طفل ناگاه نظرم افتاد به كودكى كه سر به سجده نهاده بـود و انـگـشت سبابه را به سوى آسمان بلند كرده بود پس سلام كردم بر آن جناب آن حضرت مختصر كرد نماز را و چون تمام كرد عرض كردم كه سيد من مى فرمايد تو را كه نـزد او بـروى ، پـس در ايـن هنگام مادرش صيقل امد و دستش را گرفت و برد او را به نزد پـدرش امـام حـسن عليه السلام ، ابوسهل مى گويد: چون آن كودك به خدمت امام حسن عليه السـلام رسـيـد سـلام كـرد نـگاه كردم بر او، ( وَ اِذا هَُو دُرِّىُّ اللُّؤ نِ وَ فى شَعْرِ رَاءْسِهِ قـَطـَطُ مـُفـَلَّجُ الاَسـْنانِ ) ؛ يعنى ديدم كه رنگ مباركش روشنايى و تلا لو دارد و موى سـرش بـه هـم پـيـچيده و مجعد است و مابين دندانهايش گشاده است ، همين كه امام حسن عليه السـلام نـگـاهـش بـه كـودكـش افـتـاد بـگـريـسـت و فـرمـود: ( يـا سـَيـَدَ اَهْل بَيْتِِه اَسْقِنى الْماء فَاِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى ) .
اى سـيـد اهل بيت خود! مرا آب بده همانا من مى روم به سوى پروردگار خود، يعنى وفاتم نـزديـك شده . پس آن آقازاده آن قدح آب جوشانيده با مصطكى را گرفت به دست خويش و حـركـت داد لبهايش را و سيرابش كرد، چون امام حسن عليه السلام آب را آشاميد فرمود: مرا مـهـيـا كـنـيـد از بـراى نـمـاز. پـس در كـنـار آن حـضـرت دسـتـمـالى افـكـنـدنـد و آن طـفـل وضـو داد پـدر خـود را بـه يـك مـرتـبـه ، يـك مـرتـبـه ، يـعـنـى بـه اقـل واجـب و مسح كرد بر سر و قدمهاى او، پس امام حسن عليه اللام به وى فرمود: بشارت بـاد تـو را اى پـسـرك من ! تويى صاحب الزمان و تويى مهدى و حجت خدا بر روى زمين و تـويـى پسر من و كودك من و منم پدر تو، تويى محمّد بن الحسن بن على بن محمّد بن على بـن مـوسـى بـن جـعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام و پـدر تـو اسـت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و تـويى خاتم ائمه طاهرين و بـشـارت داد به تو رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و نام و كنيه داد تو را، و اين عهدى است به سوى من از پدرم و از پدرهاى طاهرين تو.
( صَلَّى اللّهُ عَلى اَهْلِ الْبَيْتِ رَبَّنا اِنَّهُ حَميدٌ وَ مَجيدٌ ) .
پـس وفـات كـرد امام حسن عليه السلام در همان وقت صلوات اللّه عليهم اجمعين .(65)
شـيـخ طـوسـى روايـت كـرده از حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام كه فرمود: قبر من در سرّ من راءى امان است از براى اهل دو جانب از بلاها و عذاب خدا.(66)
مـجـلسى اول رحمه اللّه ( اهل دو جانب ) را به شيعه و سنى معنى كرده و فرموده كه بـركـت آن حـضرت دوست و دشمن را احاطه كرده است چنانكه قبر كاظمين عليهم السلام سبب امان بغداد شد، و شيخ اجل على بن عيسى اربلى در كتاب ( كشف الغمه ) كه در سنه شـشـصـد و هـفـتـاد و هـفت تاءليف كرده نقل نموده كه حكايت كرد براى من بعض اصحاب كه مستنصرباللّه خليفه عباسى يكسال به سامره رفت و زيارت كرد عسكريين عليهم السلام را، و چـون از روضـه مـقـدسـه آن دو امـام بـيـرون آمـد رفـت بـه زيـارت تـربـت خـلفـاء آل عباس از پدران و اهل بيت خود و قبور ايشان در قبه اى بود كه خرابى و ويرانى به آن رو بـرده بـود و بـاران داخـل آن مـى گـشـت و بـر قبرها و تربت ايشان فضله هاى طيور و پرندگان بود. على بن عيسى مى گويد كه من هم مشاهده كرده ام تربت ايشان را به همين حـال پـس به مستنصر گفتند كه شما خليفه هاى روى زمين و پادشاهان دنيا مى باشيد و از بـراى شـمـا اسـت فـرمـان و امـر در عـالم و قـبـرهـاى پـدران شـمـا بـه ايـن كـيـفـيـت و حال باشد، نه كسى زيارت كند ايشان را و نه به خاطرى خطور شوند و نداشته باشند يـك كسى را كه فضلات و كثافات را از ايشان دور كند و قبور اين علويين مزارى است به ايـن خـوبى و پاكيزگى كه مشاهده مى نماييد با پرده ها و قنديلهاى آويخته و فرشها و گـسـتـردنـيـها و فراش و خادم و شمع و بخور و غير ذلك . مستنصر خليفه گفت : اين امرى اسـت آسـمـانـى ، يـعنى از جانب خدا است و حاصل نمى شود به كوشش و اجتهاد ما و اگر ما مردم را بر اين كار واداريم قبول نخواهند كرد و زور و سعى ما در اين باب فايده نخواهد نـمـود. و راسـت گـفـتـه زيـرا كـه اعـتـقـادات بـه قـهـر و غـلبـه حاصل نخواهد شد و به اكراه نتوان اعتقاد در كسى پديد آورد. انتهى .(67)


فصل ششم : در ذكر چند نفر از اصحاب امام حسن عسكرى عليه السلام است

شرح حال احمد بن اسحاق اشعرى
اول ـ شيخ اجل ابوعلى احمد بن اسحاق بن عبداللّه بن سعد بن مالك الا حوص ‍ الا شعرى : ثـقـه رفـيـع القـدر از اجـلاء اهـل قـم اسـت و خـانـواده و خويشان او از اصحاب ائمه عليهم السـلام و از مـحـدثـيـن كـبـارنـد و در فصل اصحاب حضرت صادق عليه السلا و اصحاب حـضـرت رضـا عـليـه السـلام حـال چـند نفر از ايشان مذكور شد مانند عمران بن عبداللّه و عـيـسـى بـن عـبداللّه و زكريا بن آدم و زكريا بن ادريس رضى اللّه عنه و احمد بن اسحاق روايـت كـرده از حـضـرت جـواد و هـادى عليهم السلام و از خواص ‍ اصحاب حضرت امام حسن عـسـكـرى عـليـه السـلام بـوده و بـه شـرف مـلاقـات حـضرت صاحب الزمان عليه السلام نـائل شـده چـنـانـكـه در باب چهاردهم خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى و او شيخ قميين و واقد ايـشـان اسـت و از سـفـراء مـمـدوحين است كه توقيع شريف به مدحشان بيرون آمده و از ( ربـيـع الشـيـعه ) نقل شده كه او از وكلاء و سفراء و ابواب معروفين است .(68)
شـيـخ صـدوق در ( كـمـال الدّيـن ) حـديـث مـبـسـوطـى نقل كرده كه در آخر آن مذكور است كه احمد در سرّ من راءى از حضرت امام حسن عسكرى عليه السـلام پـارچـه اى خـواست به جهت كفن خود، پس حضرت سيزده درهم به وى داد و فرمود ايـن را خـرج مـكـن مـگـر بـراى نـفـس خـودت و آنـچـه خـواسـتـى بـه تـو مـى رسـد. شـيـخ جليل سعد بن عبداللّه راوى خبر مى گويد: چون از خدمت مولاى خود مراجعت كرديم و به سه فـرسـخـى حـلوان كـه الا ن مـعـروف اسـت بـه ( پل ذهاب ) ، احمد بن اسحاق تب كرد و سخت ناخوش شد كه ما از او ماءيوس شديم چون وارد حـلوان شـديـم در كـاروانسرايى منزل كرديم احمد فرمود مرا امشب تنها گذاريد و به مـنـازل خـود رويـد، هـركس به منزل خود رفت نزديك صبح در فكر افتادم پس چشم را باز كردم كه ناگاه كافور خادم مولاى خود ابى محمّد عليه السلام را ديدم كه مى گويد: ( اَحـْسـَنَ اللّهُ بـِالْخـَيـْرِ عـَزاكـُمْ وَ جـَبـَرَ بـِالْمـَحـْبـُوبِ رَزَيَّتـَكـُم ) . پـس گفت : از غسل و كفن صاحب شما يعنى احمد فارغ شديم پس برخيزيد او را دفن كنيد پس به درستى كـه او عـزيـزتـرين شماها است به جهت قرب به خداوند در نزد آقاى شما، پس از چشم ما غـائب شـد.(69) و ( حـلوان ) هـمـيـن پـل ذهاب معروف است كه در راه كرمانشاهان است به بغداد و قبر آن معظم نزديكى روخانه آن قـريه است به فاصله هزار قدم تقريبا از طرف جنوب و بر آن قبر بناى محقرى است خـراب و از بـى هـمـتـى و بـى مـعـرفـتـى اهـل ثـروت آن اهـالى بـلكـه اهـل كرمانشاه و مترددين ، چنين بى نام و نشان مانده و از هزار نفر زوار يكى به زيارت آن بـزرگـوار نمى رود و با آنكه كسى را كه امام عليه السلام خادم خود را به طى الا رض بـا كـفـن بـراى تـجهيز او بفرستد و مسجد معروف قم را به امر آن جناب بنا كند و سالها وكـيـل در آن نـواحـى بـاشـد بـيـشتر و بهتر از آن بايد با او رفتار كرد و قبرش را مزار مـعـتـبـرى بـايـد قـرار داد كـه از بـركـت صـاحـب قبر و به توسط او به فيضهاى الهيه برسند.
شرح حال احمد بن محمّد بن مطهر
دوم ـ احمد بن محمّد بن مطهر است :
كـه تـعـبير كرده از او شيخ صدوق به صاحب ابى محمّد عليه السلام ، شيخ ما در خاتمه ( مـسـتـدرك ) (70) فرموده كه مراد از ( صاحب ) آن نيست كه از اصحاب حضرت عسكرى عليه السلام باشد و بس ، بلكه آنچه ظاهر شده براى ما آن است كه او قائم بر امور آن حضرت بود و رسيدگى در كارهاى آن جناب داشت و اين كاشف است از مرتبه اى كه فوق عدالت است .(71) و روايت كرده ثقه ثبت على بن الحسين مـسـعـودى در ( اثـبـات الوصـيـة ) از حـمـيـرى از احـمـد بـن اسـحـاق كـه گـفـت : داخـل شـدم بـر حـضـرت امـام حسن عسكرى عليه السلام فرمود به من اى احمد! چگونه بود حال شما در آن چيزى كه مردم در او شك و ريب كردند؟ گفتم : اى آقاى من ! وقتى كه رسيد به ما كاغذى كه در آن بود خبر سيد ما و ولادت او يعنى حضرت حجت عليه السلام ، نماند از مـا مـردى و زنـى و پـسـرى كـه داراى فـهـم بـاشـد مـگـر آنـكـه قـايـل بـه حـق شـد، حـضرت عسكرى عليه السلام فرمود: آيا ندانستيد شما كه زمين خالى نمى ماند از حجتى از جانب خدا؟ پس امر كرد حضرت عسكرى عليه السلام والده خود را به حـج در سـنـه دويـسـت و پـنـجـاه و نـه و خـبـر داد او را بـه آنـچـه بـه او مـى رسـد در سـال شـصت يعنى خبر فوت خود را در سنه دويست و شصت به والده اش داد و حاضر كرد حضرت صاحب الا مر عليه السلام را و وصيت كرد به او و تسليم كرد به آن حضرت اسم اعـظـم را و مـواريث و سلاح را و بيرون شد والده حضرت عسكرى عليه السلام با حضرت صـاحـب عليه السلام به سوى مكه و ابوعلى احمد بن محمّد بن مطهر متولى كارهاى ايشان بـود. پـس چـون رسـيدند به بعضى از منازل ملاقات كردند قافله هايى از اعراب را پس خبر دادند ايشان را به شدت خوف و كمى آب ، پس برگشتند بيشتر مردم مگر آنهايى كه در ناحيه (72) بودند كه ايشان رفتند و سالم ماندند (73) و روايت شـده كـه وارد شـد بـر ايـشـان امـر حـضـرت عـسـكـرى عـليـه السـلام بـه آنـكه بروند و بـرنـگـردنـد و ظـاهـر اسـت كـه آن كـسـى را كـه امـام عـليـه السـلام قـائم بـر امـور اهـل خـود قـرار مـى دهـد كـه در ايـشـان اسـت مـادر خـود و كـسـى كـه مثل او است در اين سفر بزرگ و طولانى لابد بايد در مقام رفيع باشد از وثاقت و امانت و فطانت ؛
( وَ مِنْ هذا الْخَبَرِ يَتَبَيَّنُ اِجْمالُ ما فِى الكافى مِنْ بابِ مَوْلِد اَبى مُحَمَّدٍ عليه السلام بـِاَسـْنـادِهِ عـَنْ اَبـى عـَلىّ الْمـُطـَهَّرى اِنَّهُ كـَتـَبَ اِلَيـْهِ عـليـه السـلام بِالْقادِسِيَّةِ يُعْلِمُهُ اِنـْصـِرافَ النـّاسِ وَ اِنَّهُ يـُخـافُ الْعَطَشُ فَكَتَبَ عليه السلام اِمْضُوا وَ لاخَوْفٌ عَلَيْكُم ان شاءَ اللّه فَمَضُوا سالِمينَ وَ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ) .(74)
شرح حال اسماعيل نوبخت
سـوم ـ ابـوسـهـل اسـمـاعـيـل بـن عـلى بـن اسـحـاق بـن ابـى سهل بن نوبخت :
شيخ متكلمين اماميه بغداد و بزرگ طايفه نوبختيه بود در زمان خود جلالت و بزرگى در ديـن و دنـيـا داشـت و جـارى مـجـراى وزراء بـود و كتب بسيار تصنيف كرده از جمله كتاب ( انـوار در تـواريخ ائمه اطهار عليهم السلام ) . ابن نديم در ( فهرست ) گفته كـه ايـن شـيـخ (75) جمع كرده بود كتابهاى بسيار، و بسيارى از نسخ را به خـط خـودش نـوشته بود و مصنفات و مؤ لفات او در كلام و فلسفه و غيرهما بسيار است و جـمـع مـى شـدنـد نـزد او جـمـاعـتـى از نـاقـليـن كـتـب فـلسـفـه مـثـل ابـوعـثـمـان دمـشـقـى و اسـحـاق و ثـابـت و غـيـر ايـشـان و از غـلمـان او اسـت ابـوالحسن السـّوسـنـجردى معروف به حمدونى اسمش محمّد بن بشر صاحب ( كتاب انفاذ ) است در امامت انتهى .(76)
فقير گويد: محمّد بن بشر مذكور از صلحا و عيون اصحاب و متكلمين ايشان است و همان است كـه پـنـجـاه حـجـه پـيـاه بـه جا آورده و ابوسهل خالوى ابومحمّد حسن بن موسى نوبختى فـيـلسـوف صـاحـب ( كـتـاب الفـرق ) اسـت و از سـعـادت ابـوسـهـل اسـت كـه بـه شـرف مـلاقـات امـام زمـان عـليـه السـلام نائل شده چنانكه در ذكر وفات حضرت عسكرى عليه السلام خبرش گذشت .
رسوا شدن حسين حلاّج
ايـن شـيـخ جـليـل سـبـب شـد از بـراى رسـوا شـدن حـلاج زيرا كه حلاج به خاطر آورد كه ابـوسـهـل را مـانـنـد ديـگـران تـوانـد گـول زد و بـه حـيـله او را بـه دام آورد و بـا خـود خـيـال كـرد كـه چـون ابـوسـهـل در نـزد مـردم مـرتـبـه بـلنـد دارد و بـه عـلم و ادب و عـقـل و دانـش ‍ مـعـروف و مـشـهـور اسـت هـرگـاه بـه دام او درآيـد مردمان ضعفه و عوام بر او بـگـرونـد لاجـرم بـراى او نـوشـت و او را بـه سـوى خـود دعـوت كـرد و اظـهار كرد كه من وكيل صاحب الزمان عليه السلام مى باشم و ماءمور شدم كه تو را دعوت كنم و مبادا در اين امر شك و ريبى براى تو حاصل شود. ابوسهل چون بر مضمون كاغذ او مطلع گشت براى او پـيـغـام فـرستاد كه اگر تو وكيل حضرت صاحب الزمان عليه السلام مى باشى لابد بـراى تو دلائل و براهينى باشد اينك به جهت آنكه من به تو ايمان آورم يك چيز كمى از تـو خـواهـش مـى كـنـم تا شاهد دعوت تو باشد و آن امر آسان اين است كه من دوست مى دارم جوارى را فعلا چند جاريه دارم كه از وصال ايشان حظ مى برم لكن چون پيرى در سر و روى مـن اثـر كرده ناچارم كه در هر هفته خضاب كنم تا سفيدى موى خود را از ايشان مستور دارم چـه اگـر ايـشـان مـلتـفـت سـفـيـدى مـوى مـن شـونـد از مـن كـتـاره گـيـرنـد و وصـالم مبدل شود به هجران و شب تار گردد بر من روز تابان ، لاجرم من هر جمعه در تعب خضاب كـردن مـى بـاشـم ، اگر تو در دعوت خود صادقى چنان كن كه ريش من سياه شود و ديگر مـحـتـاج بـه خـضـاب نـبـاشـم آن وقـت مـن بـه مـذهـب تـو داخـل شـوم و مردم را به سوى تو دعوت كنم . چون اين پيغام به حلاج رسيد دانست سهمش (77) خـطـا كـرده و در ايـن اظـهـار رسـوا گـرديـده ديـگـر جـواب او نـداد و رسـول نـزد او نـفـرسـتـاد، ابـوسـهـل بـعـد از آن ، ايـن مـطـلب را در مـجـالس و مـحـافـل نـقل مى كرد و او را افضح مردم نمود و پرده از روى كار او برداشت و او را رسوا نمود و مردم را از دام او ربود.(78)
( قـاَلَ رَسـُولُ اللّهِ صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اِذا رَاَيـْتُمْ اَهْلَ الرَّيْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بـَعـْدِى فَاَظْهِروا الْبَرآئَةَ مِنْهُمْ وَ اَكْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلِ فِيهِمْ وَ الْوَقيعَةِ وَ باهِتُوهُمْ كَيْلا يَطْمَعُوا فِى الفِسادِ فِى الاِسْلام وَ يَحَذَرُهُم النّاسُ وَ لا يَتَعَلَّمُونَ مِنْ بِدَعِهِمْ يَكْتُبُ اللّهُ لَكُمْ بِذلِكَ الْحَسناتِ وَ يَرْفَعُ لَكُمْ بِهِ الدَّرَجاتِ فِى الا خِرَةِ ) .(79)
عـ( بَيانٌ: يُقالُ بَهَتَهُ بَهْتا اَىْ اَخَذَهُ بَغْتَةً وَ قَوْلَهُ تَعالى ؛ فَتَبْهَتَهُمْ اى تُحَيِّرُهُمْ وَ بـُهِتَ الرَّجُلُ عَلى صيغَةِ المَجْهُولِ اى اِنْقَطَعَ وَ ذَهَبَتْ حُجَّتُهُ وَ يَحْتَمِلُ اَنْ يَكُونَ الْمُرادُ بـِاَهـْلِ الرِّيـْبِ، الَّذيـنَ يـَشـُكُّونَ فِى الدّينِ، وَ يُشَكِّكُونَ النّاسَ فيهِ بِاِلْقآءِ الشُّبُهاتِ ) .
شرح حال محمّد همدانى
چهارم ـ محمّد بن صالح بن محمّد همدانى دهقان :
از اصـحـاب حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام و از وكلاء ناحيه مقدسه است . شيخ مفيد روايـت كـرده از او كـه گـفـت : چـون پـدرم مـرد و امر راجع به من شد براى پدرم بر مردم دسـتـكى بودم از مال ( غريم ) ، شيخ مفيد فرموده اين رمزى بود كه شيعه در قديم آن را مـى شـنـاختند ميان خود و خطاب ايشان حضرت را به آن براى تقيه بود، پس من بعد از وفـات پـدر عـريـضـه اى بـه خـدمت حضرت نوشتم در باب آن مالها، حضرت در جواب نـوشـت كـه آنـهـا را مطالبه كن از آنها كه مى خواهى . و من آنها را مطالبه كردم و همه ادا كـردنـد مـگر يك مرد كه در تمسك او نوشته بود كه چهارصد اشرفى بايد بدهد، من به نـزد او رفـتـم و آن مـال را از او طـلب كـردم ، او در دادن تـاءخير مى نمود و پسر او به من استخفاف و سفاهت نمود، شكايت او را به پدرش كردم گفت : چه شده ، يعنى استخفاف به تو سهل است و چيزى نيست . پس ‍ من چنگ زدم به ريش او و پاى او را گرفتم و كشيدم او را تـا وسـط خـانـه ، پـسـر او در آن حـال از خـانـه بـيـرون رفـت اسـتـغـاثـه كـرد بـه اهل بغداد مى گفت قمى رافضى پدر مرا كشت پس خلق بسيارى از ايشان دور من جمع شدند، مـن بـر مـركـب خـود سـوار شـدم و گـفـتـم : احـسـنـتـم اى اهل بغداد خوب كارى كرديد، طرفدارى ظالم را مى كنيد و او رامسلط مى گردانيد بر غريب مـظـلوم كـه طـلب از او دارد، مـن مـردى مـى بـاشـم از اهـل همدان از اهل سنت و اين مرد مرا نسبت به قم مى دهد و مى گويد رافضى است و مى خواهد كـه حـق مـرا ضـايـع گـردانـد و بـه مـن نـدهـد، چـون اهـل بـغـداد ايـن را شـنـيـدنـد بـر او هـجـوم آوردنـد و خـواسـتـنـد داخـل دكـانـش شند من ايشان را ساكن گردانيدم پس آن مرد طلبيد تمسك و صورت طلب را و سـوگـنـد يـاد كـرد بـه طـلاق كـه آن مـال را در حـال ادا كـنـد، پـس مـن مال را از او گرفتم .(80)


در اينجا آزمون سي اُم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:34 pm

بـاب چـهـاردهـم : در تـاريـخ امـام دوازدهـم ( حجّة اللّه عَلى عِبادِهِ وَ بَقيَّتِه فى بِلادِهِ كاشِف الا حزان و خليفة الرّحمان حضرت حجة بن الحسن صاحب الزمان صلوات اللّه عليه و على آبائه مادامَِت السَّمواتُ وَ الاَرْضُ وَ كَرَّ الْجَديدان ) .
و در آن چند فصل است :


فـصـل اول : در بـيـان ولادت بـا سـعـادت حـضـرت صـاحـب الزمـان عـليـه السـلام واحـوال والده مـاجـده آن حـضـرت و ذكـر بـعـضـى از اسـمـاء و القـاب شـريـفـه وشمائل مباركه آن جناب

علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جلاءالعيون ) فرموده : اشهر در تاريخ ولادت شريف آن حـضـرت آن اسـت كه در سال دويست و پنجاه و پنجم هجرت واقع شد و بعضى پنجاه و شش و بعضى پنجاه و هشت نيز گفته اند و مشهور آن است كه روز ولادت شب جمعه پانزدهم مـاه شـعبان بود و بعضى هشتم شعبان هم گفته اند و به اتفاق ، ولادت آن جناب در سرّ من راءى واقـع شد، و به اسم و كنيت با حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم موافق است و در زمان غيبت ، اسم آن جناب را مذكور ساختن جائز نيست و حكمت آن مخفى است و القاب شريف آن جناب مهدى و خاتم و منتظر و حجت و صاحب است .(1)
ابـن بابويه و شيخ طوسى به سندهاى معتبر روايت كرده اند از بشر (2) بن سـليمان برده فروش كه از فرزندان ابوايوب انصارى بود و از شيعيان خاص امام على نـقـى عـليـه السـلام و امـام حسن عسكرى عليه السلام و همسايه ايشان بود در شهر سرّ من راءى ، گـفـت كـه روزى كـافـور خـادم امام على نقى عليه السلام به نزد من آمد و مرا طلب نمود، چون به خدمت آن حضرت رفتم و نشستم فرمود كه تو از فرزندان انصارى ، ولايت و مـحـبـت مـا اهـل بـيـت هـمـيـشـه در مـيـان شـمـا بـوده اسـت از زمـان حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم تـا حـال و پـيـوسـتـه مـحـل اعـتماد ما بوده ايد و من تو را اختيار مى كنم و مشرف مى گردانم به تفصيلى كه به سـبـب آن بر شيعيان سبقت گيرى در ولايت ما و تو را به رازهاى ديگر مطلع مى گردانم و به خريدن كنيزى مى فرستم ، پس نامه پاكيزه نوشتند به خط فرنگى و لغت فرنگى و مهر شريف خود بر آن زدند و كيسه زرى بيرون آوردند كه در آن دويست و بيست اشرفى بـود، فـرمودند: بگير اين نامه و زر را و متوجه بغداد شو و در چاشت فلان روز بر سر جـسـر حـاضـر شـو چـون كـشـتـيهاى اسيران به ساحل رسد جمعى از كنيزان در آن كشتى ها خـواهى ديد و جمعى از مشتريان از وكيلان امراء بنى عباس و قليلى از جوانان عرب خواهى ديـد كـه بـر سر ايشان جمع خواهند شد، پس از دور نظر كن به برده فروشى كه عمرو بن يزيد نام دارد در تمام روز تا هنگامى كه از براى مشتريان ظاهر سازد كنيزكى را كه فلان و فلان صفت دارد و تمام اوصاف او را بيان فرمود و جامه حرير آكنده پوشيده است و ابـا و امـتـنـاع خواهد نمود آن كنيز از نظر كردن مشتريان و دست گذاشتن ايشان به او، و خـواهـى شـنـيـد كـه از پس پرده صداى رومى از او ظاهر مى شود، پس بدان كه به زبان رومـى مـى گـويـد واى كـه پـرده غـفـتـم دريـده شد. پس يكى از مشتريان خواهد گفت كه من سيصد اشرفى مى دهم به قيمت اين كنيز، عفت او در خريدن ، مرا راغب تر گردانيد، پس آن كـنـيـز بـه لغت عربى خواهد گفت به آن شخص كه اگر به زىّ حضرت سليمان بن داود ظـاهـر شـوى و پـادشـاهـى او را بـيـابـى مـن بـه تـو رغـبـت نـخـواهـم كـرد مـال خـود را ضـايع مكن و به قيمت من مده . پس آن برده فروش گويد كه من براى تو چه چاره كنم كه به هيچ مشترى راضى نمى شوى و آخر از فروختن تو چاره اى نيست ، پس آن كـنـيـزك گـويـد كـه چـه تـعـجـيـل مـى كـنـى البـتـه بـايـد مـشـتـرى بـه هـم رسـد كـه دل من به او ميل كند و اعتماد بر وفا و ديانت او داشته باشم . پس در اين وقت تو برو به نـزد صـاحـب كنيز و بگو كه نامه اى با من هست كه يكى از اشراف و بزرگواران از روى ملاطفت نوشته است به لغت فرنگى و خط فرنگى و در آن نامه كرم و سخاوت و وفادارى و بـزرگوارى خود را وصف كرده است ، اين نامه را به آن كنيز بده كه بخواند اگر به صـاحـب ايـن نـامـه راضـى شـود مـن از جـانـب آن بـزرگ وكـيـلم كه اين كنيز را از براى او خـريـدارى نـمايم . بشر بن سليمان گفت كه آنچه حضرت فرموده بود واقع شد و آنچه فرموده بود همه را به عمل آوردم ، چون كنيز در نامه نظر كرد بسيار گريست و گفت به عـمـرو بـن يزيد كه مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگندهاى عظيم ياد كرد كه اگر مرا به او نفروشى خود را هلاك مى كنم ، پس با او در باب قيمت گفتگوى بسيار كردم تا آنـكـه بـه هـمـان قيمت راضى شد كه حضرت امام على نقى عليه السلام به من داده بودند پـس زر را دادم و كـنـيـز را گرفتم و كنيز شاد و خندان شد و با من آمد به حجره اى كه در بـغـداد گـرفـته بودم ، و تا به حجره رسيد نامه امام را بيرون آورد و مى بوسيد و بر ديده ها مى چسبانيد و بر روى مى گذاشت و به بدن مى ماليد، پس من از روى تعجب گفتم نـامـه اى را مـى بـوسى كه صاحبش را نمى شناسى ، كنيز گفت : اى عاجز كم معرفت به بـزرگـى فـرزنـدان و اوصـيـاى پـيـغـمـبـران ، گـوش خـود بـه مـن بـسـپـار و دل براى شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براى تو شرح دهم .
مـن مـليـكه دختر يشوعاى فرزند قيصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصى حضرت عيسى عليه السلام است تو را خبر دهم به امر عجيب :
بـدان كه جدم قيصر خواست كه را به عقد فرزند برادر خود درآورد در هنگامى كه سيزده سـاله بـودم پـس جـمـع كـرد در قصر خو از نسل حواريون عيسى و از علماى نصارى و عباد ايشان سيصد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد كس و از امراى لشكر و سرداران عسكر و بـزرگـان سپاه و سركرده هاى قبايل چهارهزار نفر، و فرمود: تختى حاضر ساختند كه در ايـام پـادشـاهـى خـود بـه انـواع جـواهـر مـرصـع گـردانيده بود و آن تخت را بر روى چـهـل پايه تعبيه كردند و بتها و چليپاهاى خود را بر بلنديها قرار دادند و پسر برادر خـود را در بـالاى تـخـت فـرسـتـاد، چون كشيشان انجيلها را بر دست گرفتند كه بخوانند بـتـهـا و چـليپاها سرنگون همگى افتادند بر زمين و پاهاى تخت خراب شد و تخت بر زمين افـتـاد و پـسـر بـرادر مـلك از تـخـت افـتـاد و بـى هـوش شـد، پـس در آن حـال رنگهاى كشيشان متغير شد و اعضايشان بلرزيد. پس بزرگ ايشان به جدم گفت : اى پادشاه ! ما را معاف دار از چنين امرى كه به سبب آن نحوستها روى نمود كه دلالت مى كند بر اينكه دين مسيحى به زودى زائل گردد.
پـس جـدم اين امر را به فال بد دانست و گفت به علما و كشيشان كه اين تخت را بار ديگر بـرپـا كـنـيد و چليپاها را به جاى خود قرار دهيد، و حاضر گردانيد بردار اين برگشته روزگـار بـدبـخـت را كـه ايـن دخـتـر را بـه او تـزويج نماييم تا سعادت آن برادر دفع نـحـوسـت اين برادر بكند، چون چنين كردند و آن برادر ديگر را بر بالاى تخت بردند، و چـون كـشـيـشـان شـروع بـه خـوانـدن انـجـيـل كـردنـد بـاز هـمـان حـالت اول روى نمود و نحوست اين برادر و آن برادر برابر بود و سرّ اين كار را ندانستند كه اين از سعادت سرورى است نه نحوست آن دو برادر، پس مردم متفرق شدند و جدم غمناك به حـرم سـراى بـازگـشـت و پـرده هـاى خـجالت درآويخت ، چون شب شد به خواب رفتم ، در خواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون و جمعى از حواريين در قصر جدم جمع شدند و منبرى از نـور نـصـب كـردنـد كه از رفعت بر آسمان سربلندى مى كرد و در همان موضع تعبيه كـردنـد كـه جـدم تخت را گذاشته بود. پس حضرت رسالت پناه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلم بـا وصـى و دامـادش عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـلام و جـمـعـى از امـامان و فرزندان بزرگواران ايشان قصر را به قدوم خويش منور ساختند، پس حضرت مسيح به قدوم ادب از روى تعظيم و اجلال به استقبال حضرت خاتم الا نبياء صلى اللّه عليه و آله و سلم شتافت و دست در گردن مبارك آن جناب درآورد پس حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه يا روح اللّه ! آمده ايم كه مليكه فرزند وصى تو شمعون را بـراى ايـن فـرزنـد سعادتمند خود خواستگارى نماييم و اشاره فرمود به ماه برج امامت و خـلافـت حـضـرت امـام حسن عسكرى عليه السلام فرزند آن كسى كه تو نامه اش را به من دادى پس حضرت نظر افكند به سوى حضرت شمعون و فرمود: شرف دو جهانى به تو روى آورده ، پـيـونـد كـن رحـم خـود را بـه رحم آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم . پس شـمـعـون گـفـت كـه كـردم ، پـس هـمـگـى بـر آن مـنـبـر بـرآمـدنـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم خطبه اى انشاء فرمودند و با حضرت مسيح مرا به حـسـن عـسـكـرى عـليـه السـلام عـقـد بـسـتـنـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم با حواريون گواه شدند، چون از آن خواب سعادت مـآب بـيـدار شـدم از بـيـم كـشـتـن ، آن خـواب را بـراى جـدم نـقـل نـكـردم و ايـن گنج رايگان را در سينه پنهان داشتم و آتش محبت آن خورشيد فلك امامت روز بـه روز در كانون سينه ام مشتعل مى شد و سرمايه صبر و قرار مرا به باد فنا مى داد تا به حدى كه خوردن و آشاميدن بر من حرام شد و هر روز چهره ، كاهى مى شد و بدن مـى كـاهيد و آثار عشق نهانى در بيرون ظاهر مى گرديد، پس در شهرهاى روم طبيى نماند كـه مـگـر آنـكـه جـدم بـراى مـعـالجـه مـن حـاضـر كـرد و از دواى درد مـن از او سـؤ ال كرد و هيچ سودى نمى داد.
چـون از علاج درد من ماءيوس ماند روزى به من گفت : اى نور چشم من ! آيا در خاطرت چيزى و آرزويى در دنيا هست كه براى تو به عمل آورم ؟ گفتم : اى جد من ! درهاى فرج بر روى خـود بـسـتـه مـى بـيـنـم اگـر شـكنجه و آزار از اسيران مسلمانان كه در زندان تواند دفع نمايى و بندها و زنجيرها از ايشان بگشايى و ايشان را آزاد كنى اميدوارم كه حضرت مسيح و مـادرش عـافـيـتـى بـه مـن بخشند، چون چنين كرد اندك صحتى از خود ظاهر ساختم و اندك طـعـامـى تـنـاول نـمودم پس خوشحال و شاد شد و ديگر اسيران مسلمانا را عزيز و گرامى داشـت . پـس بـعد از چهارده شب در خواب ديدم كه بهترين زنان عالميان فاطمه زهرا عليها السـلام بـه ديـدن من آمد و حضرت مريم با هزار كنيز از حوريان بهشت در خدمت آن حضرت بـودند. پس مريم به من گفت : اين خاتون بهترين زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسكرى عـليـه السـلام اسـت . پـس به دامنش درآويختم و گريستم و شكايت كردم كه امام حسن عليه السـلام بـه مـن جـفـا مى كند و از ديدن من ابا مى نمايد، پس آن حضرت فرمود كه چگونه فـرزنـد من به ديدن تو بيايد و حال آنكه به خدا شرك مى آورى و بر مذهب ترسايى و ايـنـك خـواهـرم مـريـم و دخـتـر عـمـران بـيـزارى مـى جـويـد بـه سوى خدا از دين تو، اگر مـيـل دارى كـه حـق تعالى و مريم از تو خشنود گردند و امام حسن عسكرى عليه السلام به ديدن تو بيايد پس بگو:
( اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اَنَّ مُحَمَّدَا رَسُولُ اللّهِ ) .
چـون بـه اين دو كلمه طيبه تلفظ نمودم حضرت سيدة النساء مرا به سينه خود چسبانيد و دلدارى فـرمـود و گـفـت : اكـنـون مـنـتـظر آمدن فرزندم باش كه من او را به سوى تو مى فرستم . پس بيدار شدم و آن دو كلمه طيبه را بر زبان مى راندم و انتظار ملاقات گرامى آن حـضـرت مـى بـردم ، چـون شـب آيـنـده در آمـد بـه خـواب رفـتـم خـورشـيـد جـمـال آن حـضـرت طـالع گـرديـد گـفتم : اى دوست من ! بعد از آنكه دلم را اسير محبت خود گردانيدى چرا از مفارقت جمال خود مرا چنين جفا دادى ؟ فرمود كه دير آمدن به نزد تو نبود مـگـر بـراى آنـكـه مـشرف بودى اكنون كه مسلمان شدى هر شب به نزد تو خواهم بود تا آنـكـه حـق تـعـالى مـا و تـو را در ظـاهـر بـه يـكـديـگـر بـرسـانـد و ايـن هـجـران را بـه وصـال مـبـدل گـرداند، پس از آن شب تا حال ، يك شب نگذشته است كه درد هجران مرا به شربت وصال دوا نفرمايد.
بشر بن سليمان گفت : چگونه در ميان اسيران افتادى ؟ گفت : مرا خبر داد امام حسن عسكرى عـليـه السـلام در شـبـى از شـبـهـا كـه در فلان روز جدت لشكرى به جنگ مسلمانان خواهد فـرسـتاد، پس از عقب ايشان خواهد رفت ، تو خود را در ميان كنيزان و خدمتكاران بينداز به هيئتى كه تو را نشناسند و از پى جد خود روانه شو و از فلان راه برو. چنان كردم طلايه لشـكـر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير كردند و آخر كار من آن بود كه ديدى و تا حـال كسى به غير از تو ندانسته است كه من دختر پادشاه رومم و مردى پير كه در غنيمت ، من به حصه او افتادم از نام من سؤ ال كرد گفتم نرجس نام دارم ، گفت : اين نام كنيزان است . بشر گفت : اين عجب است كه تو از اهل فرنگى و زبان عربى را نيك مى دانى ؟ گفت : از بـسـيارى محبتى كه جدم نسبت به من داشت مى خواست مرا به ياد گرفتن آداب حسنه بدارد، زن مـتـرجـمى را كه زبان فرنگى و عربى هر دو مى دانست مقرر كرده بود كه هر صبح و شام مى آمد و لغت عربى به من مى آموخت تا آنكه زبانم به اين لغت جارى شد.
بشر گوى كه من او را به سرّ من راءى بردم به خدمت امام على نقى عليه السلام رسانيدم ، حـضـرت كـنـيـزك را خـطاب كرد كه چگونه حق سبحانه و تعالى به تو نمود عزت دين اسلام را و مذلت دين نصارى را و شرف و بزرگوارى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و اولاد او را؟ گفت : چگونه وصف كنم براى تو چيزى را كه تو از من بهتر مى دانى يابن رسول اللّه ! پس حضرت فرمود كه مى خواهم تو را گرامى دارم ، كدام يك بهتر است نزد تـو، ايـنـك ده هـزار اشـرفـى بـه تـو دهم يا تو را بشارت دهم به شرف ابدى ؟ گفت : بشارت به شرف را مى خواهم و مال نمى خواهم . حضرت فرمودند كه بشارت باد تو را بـه فـرزنـدى كـه پـادشـاه مـشـرق و مـغـرب عـالم شـود و زمـيـن را پـر از عدل و داد كند بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد، گفت : اين فرزند از كى به وجود خـواهـد آمـد؟ فـرمـود: از آن كـسـى كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم تو را بـراى او خـواسـتـگارى كرد، پس از او پرسيد كه حضرت مسيح و وصى او تو را به عقد كـى درآورد؟ گـفت : به عقد فرزند تو امام حسن عسكرى عليه السلام ، حضرت فرمود كه آيـا او را مـى شـنـاسـى ؟ گـفت : از آن شبى كه به دست بهترين زنان مسلمان شده ام شبى نـگـذشـته است كه او به ديدن من نيامده باشد. پس حضرت كافور خادم را طلبيد و گفت : بـرو و خـواهـرم حـكـيـمـه خـاتـون را طـلب كـن . چـون حـكـيـمـه داخـل شـد حـضـرت فـرمـود كـه ايـن آن كـنـيـز اسـت كـه مـى گـفـتـم ، حـكـيـمـه داخـل شـد حـضـرت فـرمـود كـه ايـن آن كـنيز است كه مى گفتم ، حكيمه خاتون او را در بر گـرفـت و بـسـيـار نـوازش كـرد و شـاد شـد. پـس حـضـرت فـرمـود كـه اى دخـتـر رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم او را ببر خانه خود و واجبات و سنت ها را به او بياموز كه او زن حسن عسكرى و مادر صاحب الا مر عليه السلام است .(3)
كـلينى و ابن بابويه و شيخ طوسى و سيد مرتضى و غير ايشان از محدثين عالى شاءن به سندهاى معتبر روايت كرده اند از حكيمه خاتون كه روزى حضرت امام حسن عسكرى عليه السـلام بـه خـانـه مـن تـشـريف آوردند و نگاه تندى به نرجس خاتون كردند، پس عرض كـردم كـه اگر شما را خواهش او هست به خدمت شما بفرستم ، فرمود كه اى عمه ! اين نگاه تند از روى تعجب بود؛ زيرا كه در اين زودى حق تعالى از او فرزند بزرگوارى بيرون آورد كـه عالم را پر از عدالت كند بعد از آنكه پر شده باشد از ظلم و جور، گفتم : او را بفرستم به نزد شما؟ فرمود كه از پدر بزرگوارم رخصت بطلب در اين باب .
حـكـيمه خاتون گويد كه جامه هاى خود را پوشيدم و به خانه برادرم امام على نقى عليه السـلام رفـتـم ، چـون سـلام كـردم و نـشستم بى آنكه من سخنى بگويم حضرت از ابتداء فـرمـود كـه اى حـكيمه ! نرجس را بفرست براى فرزندم ، گفتم : اى سيد من ! من از براى همين مطلب به خدمت تو آمدم كه در اين امر رخصت بگيرم . فرمود: كه اى بزرگوار صاحب بـركـت ! خـدا مـى خـواهـد كـه تو را در چنين ثواى شريك گرداند و بهره عظيمى از خير و سعادت به تو كرامت فرمايد كه تو را واسطه چنين امرى كرد. حكيمه گفت : به زودى به خـانـه خـود برگشتم و زفاف آن معدن فتوت و سعادت را در خانه خود واقع ساختم . بعد از چـند روزى آن سعد اكبر را با آن زهره منظر به خانه خورشيد انوار يعنى والد مطهر او بـردم و بـعـد از چـنـد روز، آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم بقاء غروب نمود و ماه برج خـلافـت امـام حـسـن عـسكرى عليه السلام در امامت جانشين او گرديد، و من پيوسته به عادت مقرر زمان پدر به خدمت آن امام البشر مى رسيدم . پس روزى نرجس خاتون آمد و گفت : اى خاتون ! پا دراز كن كه كفش از پايت بيرون كنم ، گفتم : تويى خاتون و صاحب من بلكه هـرگـز نگذارم كه تو كفش از پاى من بيرون كنى و مرا خدمت كنى بلكه من تو را خدمت مى كـنـم و مـنـت بـر ديده مى نهم ، چون حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام اين سخن را از من شـنـيـد گـفت : خدا تو را جزاى خير دهد اى عمه . پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفـتـاب پـس صدا زدم به كنيز خود كه بياور جامه هاى مرا تا بروم ، حضرت فرمود: اى عـمه ! امشب نزد ما باش كه در اين شب متولد مى شود فرزند گرامى كه حق تعالى به او زنده مى گرداند زمين را به علم و ايمان و هدايت بعد از آن كه مرده باشد به شيوع كفر و ضلالت ، گفتم : از كى به هم مى رسد اى سيد من و من در نرجس هيچ اثر حملى نمى يابم ، فـرمـود كـه از نـرجـس بـه هم مى رسد نه از ديگرى . پس جستم پشت و شكم نرجس را و مـلاحـظـه كـردم ، هـيـچـگـونـه اثـرى نيافتم ، پس ‍ برگشتم و عرض كردم حضرت تبسم فـرمـود و گـفـت : چـون صـبـح مـى شـود اثـر حـمـل بـر او ظـاهـر خـواهـد شـد و مـثـل او مـثـل مـادر مـوسـى اسـت كـه تا هنگام ولادت هيچ تغييرى بر او ظاهر نشد و احدى بر حـال او مـطلع نگرديد؛ زيرا كه فرعون شكم زنان حامله را مى شكافت براى طلب حضرت موسى و حال اين فرزند نيز در اين امر شبيه است به حضرت موسى .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:36 pm

و در روايـت ديـگـر ايـن اسـت كـه حـضـرت فـرمـود كـه حـمـل مـا اوصـياى پيغمبران در شكم نمى باشد و در پهلو مى باشد و از رحم بيرون نمى آيـد بـلكـه از ران مـادران فـرود مـى آيـيـم ؛ زيـرا كـه مـا نورهاى حق تعالى ايم و چرك و نـجـاسـت در از مـا دور گـردانـيـده اسـت . حـكـيـمـه گـفـت كـه بـه نـزد نـرجـس رفـتـم و اين حـال را بـه او گـفـتـم ، گـفـت : اى خـاتـون ! هـيـچ اثـرى از حـمـل در خـود مـشـاهـده نـمـى نـمـايـم . پـس شب در آنجا ماندم و افطار كردم و نزديك نرجس خـوابـيـدم و در هـر سـاعـت از او خـبـر مـى گـرفـتـم و او بـه حال خود خوابيده بود، هر ساعت حيرتم زياده مى شد و در اين شب بيش از شبهاى ديگر به نماز و تهجد برخاستم و نماز شب ادا كردم چون به نماز وتر رسيدم نرجس از خواب جست و وضـو ساخت و نماز شب را به جاى آورد چون نظر كردم صبح كاذب طلوع كرده بود پس نـزديـك شـد شكى در دلم پديد آيد از وعده اى كه حضرت فرموده بود ناگاه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام از حجره خود صدا زد كه شك مكن كه وقتش نزديك رسيده . پس در ايـن وقـت در نـرجـس اضـطـراب مـشـاهده كردم پس او را در برگرفتم و نام الهى را بر او خـواندم باز حضرت صدا زدند كه سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ را بر او بخوان . پـس از او پـرسـيدم كه چه حال دارى ؟ گفت : ظاهر شده است اثر آنچه مولايم فرمود. پس چـون شـروع كـردم بـه خـوانـدن سـوره اِنـّا اَنـْزَلْنـاهُ فـى لَيـْلَةِ الْقـَدْرِ، شـنـيـدم كـه آن طـفـل در شـكـم مـادر بـا مـن هـمـراهـى مى كرد در خواندن و بر من سلام كرد، من ترسيدم پس حـضـرت صـدا كـرد كـه تـعـجب مكن از قدرت حق تعالى كه طفلان ما را به حكمت گويا مى گـردانـد و مـا را در بزرگى حجت خود ساخته است در زمين . پس چون كلام حضرت امام حسن عـسـكـرى عـليـه السـلام تـمـام شـسد نرجس از ديده من غائب شد گويا پرده اى ميان من و او حـائل گـرديـد، پـس دويـدم بـه سوى حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فريادكنان ، حـضـرت فـرمود: برگرد اى عمه ! كه او را در جاى خود خواهى ديد، چون برگشتم پرده گـشـوده شد و در نرجش ‍ نورى مشاهده كردم كه ديده مرا خيره كرد و حضرت صاحب را ديدم كـه رو بـه قـبـله بـه سجده افتاده به زانوها و انگشتان سبابه را به آسمان بلند كرده ومى گويد:
( اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ جَدّى رَسُولُ اللّهِ وَ اَنَّ اَبى اَميرُالمُؤ مِنينَ وَصِىُّ رَسُولُ اللّهِ ) .
پس يك يك امامان را شمرد تا به خودش رسيد فرمود:
( اَللّهـُمَّ اَنـْجـِزْلِى وَعـْدى وَ اَتـْمـِمْ لى اَمـْرى وَ ثَبِّتْ وِطْاءَتى وَ امْلاِ اَلارْضَ بى عَدْلا وَ قِسْطا ) ؛
يـعـنـى خـداونـدا! وعده نصرت كه به من فرموده اى وفا كن و امر خلافت و امامت را تمام كن اسـتـيـلاء و انـتـقـام مـرا از دشـمـنـان ثـابـت گـردان و پـر كـن زمـيـن را بـه سـبـب مـن از عدل و داد.
و در روايـت ديـگـر چـنـان اسـت كـه چـون حـضرت صاحب الا مر متولد شد نورى از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد و مرغان سفيد ديدم كه از آسمان به زير مى آمدند و بـالهـاى خـود را بـر سـر و روى و بـدن آن حـضـرت مى ماليدند و پرواز مى كردند پس حـضـرت امام حسن عسكرى عليه السلام مرا آواز داد كه اى عمه فرزند مرا بگير و به نزد مـن بـيـاور چـون بـرگـرفتم او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راسـتـش نـوشـتـه بود كه ( جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقا ) ؛(4) يـعـنـى حـق آمـد و بـاطـل مـضـمـحـل شـده و مـحو گرديد پس به درستى كه بـاطـل مـضـمـحـل شـدنـى اسـت و ثـبـات و بـقـا نـدارد. پس ‍ حكيمه گفت كه چون آن فرزند سـعـادتـمـنـد را به نزد آن حضرت بردم همين كه نظرش ‍ بر پدرش افتاد سلام كرد پس حـضرت او را گرفت و زبان مبارك بر دو ديده اش ماليد و در دهان و هر دو گوشش زبان گـردانـيـد و بـر كـف دسـت چپ او را نشانيد و دست بر سر او ماليد و گفت اى فرزند سخن بگو به قدرت الهى ، پس صاحب الا مر استعاذه فرموده و گفت :
( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمـنِ الرَّحـيمِ وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَرْضِ وَ نـَجـْعـَلَهـُمْ اَئِمَّةَ وَ نـَجـْعـَلهـُمُ الْوارِثـيـنَ وَ نـُمـَكِّنَ لَهـُمْ فِى الاَرْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُون ) .(5)
ايـن آيـه كـريـه مـوافـق احـاديـث مـعـتبره در شاءن آن حضرت و آباء بزرگوار آن حضرت نـازل شـده و تـرجمه ظاهرش اين است : كه مى خواهم منت گذاريم بر جماعتى كه ايشان را سـتمكاران در زمين ضعيف گردانيده اند و بگردانيم ايشان را پيشوايان در دين و بگردانيم ايـشـان را وارثان زمين و تمكن و استيلا بخشيم ايشان را در زمين و بنماييم فرعون و هامان را و لشكرهاى ايشان را و از آن امامان آنچه را حذر مى كردند.
پـس حـضـرت صـاحب الا مر عليه السلام ، صلوات بر حضرت رسالت و حضرت اميرالمؤ مـنـيـن و جـمـيـع امـامـان فـرسـتـاد تـا پـدر بـزرگـوار خـود، پـس در ايـن حـال مـرغان بسيار نزديك سر مبارك آن جناب جمع شدند پس به يكى از آن مرغان صدا زد كـه ايـن طـفـل را بـردار و نـيـكـو مـحـافـظـت نـمـا و هـر چـهـل روز يـك مـرتبه به نزد ما بياور، مرغ آن جناب را گرفت و به سوى آسمان پرواز كرد و ساير مرغان نيز از عقب او پرواز كردند، پس حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فـرمـود: سـپـردم تـو را بـه آن كـسى كه مادر موسى ، موسى را به او سپرد، پس نرجس خاتون گريان شد، حضرت فرمود: ساكت شو كه شير از پستان غير تو نخواهد خورد و بـه زودى آن را بـه سـوى تـو بـر مـى گـردانـد چـنـانـچـه حضرت موسى را به مادرش برگردانيدند؛ چنانچه حق تعالى فرموده است كه پس برگردانيديم موسى را به سوى مـادرش تـا ديده مادرش به او روشن گردد. (6) پس حكيمه پرسيد كه اين مرغ كـى بـود كـه صـاحـب را بـه او سـپـردى ؟ فـرمـود كـه او روح القـدس اسـت كـه مـوكـل اسـت بـه ائمـه كـه ايـشـان را موفق مى گرداند از جانب خدا و از خطا نگاه مى دارد و ايـشـان را بـه عـلم زيـنـت مـى دهـد. حـكـيـمـه گـفـت : چـون چـهـل روز گـذشـت بـه خـدمـت آن حـضـرت رفـتـم چـون داخـل شـدم ديـدم طـفـلى در مـيـان خـانـه راه مـى رود گـفـتـم : اى سـيـد مـن ! ايـن طـفـل دوسـاله از كـيـسـت ؟ حـضرت تبسم نمود و فرمود كه اولاد پيغمبران و اوصياء ايشان هـرگـاه امام باشند بخلاف اطفال ديگر نشو و نما نمى كنند و يك ماهه ايشان مانند يكساله ديـگران است و ايشان در شكم مادر سخن مى گويند و قرآن مى خوانند و عبادت پروردگار مـى نـمـايند و در هنگام شير خوردن ، ملائكه فرمان ايشان مى برند و هر صبح و شام بر ايـشـان نـازل مـى شـونـد. پـس حـكـيـمـه فـرمـود كـه هـر چـهـل روز يـك مـرتـبه به خدمت او مى رسيدم در زمان امام حسن عسكرى عليه السلام تا آنكه چـنـد روزى قـبـل از وفـات آن حـضـرت او را مـلاقـات كـردم بـه صـورت مـرد كامل نشناختم او را، به فرزند برادر خود گفتم : اين مرد كيست كه مرا مى فرمايى نزد او بـنـشـيـنم ؟ فرمود كه اين فرزند نرجس است و خليفه من است بعد از من و عنقريب من از ميان شـمـا مـى روم بـايـد سـخـن او را قـبول كنى و امر او را اطاعت نمايى . پس بعد از چند روز حـضـرت امـام حـسـن عـسـكـرى عـليـه السـلام بـه عـالم قـدس ارتـحـال نـمود و اكنون من حضرت صاحب الا مر عليه السلام را هر صبح و شام ملاقات مى نـمـايـم و از هرچه سؤ ال مى كنم مرا خبر مى دهد و گاهى است كه مى خواهم سؤ الى بكنم هنوز سؤ ال نكرده جواب مى فرمايد:
و در روايـت ديـگـر وارد شـده كـه حيكمه خاتون گفت كه بعد از سه روز از ولادت حضرت صاحب الا مر عليه السلام مشتاق لقاى او شدم رفتم به خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام پرسيدم كه مولاى من كجا است ؟ فرمود كه سپردم او را به آن كسى كه از ما و تو بـه او احـق و اولى بـود، چون روز هفتم شود بيا به نزد ما و چون روز هفتم رفتم گهواره اى ديـدم بـر سـر گهواره دويدم مولاى خود را ديدم چون ماه شب چهارده بر روى من خنديد و تـبـسـم مـى فـرمـود، پـس حـضرت آواز داد كه فرزند مرا بياور، چون به خدمت آن حضرت بردم زبان در دهان مباركش گردانيد و فرمود كه سخن بگو اى فرزند! حضرت صاحب الا مر عليه السلام شهادتين فرمود و صلوات بر حضرت رسالت پناه و ساير ائمه عليهم السلام فرستاد و بسم اللّه گفت و آيه اى كه گذشت تلاوت فرمود. پس حضرت امام حسن عـسـكـرى عـليـه السـلام فـرمـود كـه بـخـوان اى فـرزنـد آنچه حق سبحانه و تعالى بر پيغمبران فرستاده است . پس ‍ ابتدا نمود از صحف آدم و به زبان سريانى خواند و كتاب ادريـس و كـتـاب نوح و كتاب هود و كتاب صالح و صحف ابراهيم و تورات موسى و زبور داود و انـجـيـل عـيـسـى و قرآن جدم محمّد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم را خواند پس ‍ قصه هاى پيغمبران را ياد كرد. پس حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود كه چون حـق تـعـالى مـهدى اين امت را به من عطا فرمود و ملك فرستاد كه او را به سراپرده عرش رحـمـانـى بـرند پس حق تعالى به او خطاب نمود كه مرحبا به تو اى بنده من كه تو را خلق كرده ام براى يارى دين خود و اظهار امر شريعت خود و تويى هدايت يافته بندگان من ، قـسـم بـه ذات خـودم مى خورم كه به اطاعت تو ثواب مى دهم و به نافرمانى تو عقاب مى كنم مردم را و به سبب شفاعت و هدايت تو بندگان را مى آمرزم و به مخالفت تو ايشان را عـقـاب مـى كـنـم ، اى دو مـلك بـرگردانيد او را به سوى پدرش و از جانب من او را سلام بـرسـانـيـد و بـگـويـيد كه او در پناه حفظ و حمايت من است او را از شر دشمنان حراست تا هـنـگـامـى كـه او را ظـاهـر نـمـايـم و حـق را بـا او بـرپـا دارم و بـاطـل را بـا او سـرنـگـون سـازم و دين حق براى من خالص باشد. تمام شد آنچه از ( جلاءالعيون ) نقل كرديم .(7)
و در ( حـق اليـقـيـن ) نـيـز ولادت شـريـف آن حـضـرت را بـه هـمـيـن كـيـفـيـت نـقـل كرده با بعضى روايات ديگر، از جمله فرموده : محمّد بن عثمان عمرى روايت كرده كه چـون آقـاى مـا حـضـرت صـاحب الا مر عليه السلام متولد شد حضرت امام حسن عسكرى عليه السـلام پـدرم را طـلبيد و فرمود كه ده هزار رطل كه قريب به هزار من مى باشد نان و ده هزار رطل گوشت تصدق كنند بر بنى هاشم و غير ايشان و گوسفند بسيارى براى عقيقه بـكـشـنـد. و نـسـيـم و مـاريـه كنيزان حضرت عسكرى عليه السلام روايت كرده اند كه چون حـضـرت قـائم عـليـه السلام متولد شد به دو زانو نشست و انگشتان شهادت را به سوى آسـمـان نـمـود و عطسه كرد و گفت : ( اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّد وَ آلِهِ ) ، پس گفت گمان كردند ظالمان كه حجت خدا برطرف خواهد شد اگر مرا رخصت گـفـتـن بدهد خدا، شكى نخواهند ماند. و ايضا نسيم روايت كرده كه يك شب بعد از ولادت آن حـضـرت بـه خـدمـت او رفـتـم و عـطـسـه كـردم فرمود كه ( يَرْحَمَكِ اللّهُ ) من بسيار خوشحال شدم پس ‍ فرمود: مى خواهى بشارت دهم تو را در عطسه ؟ گفتم : بلى ، فرمود: امان است از مرگ تا سه روز.(8)
و اما اسماء و القاب شريفه آن حضرت عليه السلام ، پس بدان كه شيخ ما مرحوم ثقة الا سلام نورى رحمه اللّه در ( نجم ثاقب ) يك صد و هشتاد و دو اسم براى آن حضرت ذكر كرده و ما در اينجا به ذكر چند اسم از آن اسماء مباركه تبرك مى جوييم .
اول ـ ( بقية اللّه ) : روايت شده كه چون آن حضرت خروج كند پشت كند به كعبه و جمع مى شود سيصد و سيزده مرد و اول چيزى كه تكلم مى فرمايد اين آيه است :
( بَقيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمُْمْؤ مِنينَ ) (9) آنگاه مى فرمايد: منم بقية اللّه و حـجـت او و خـليفه او بر شما. پس سلام نمى كند بر او سلام كننده اى مگر آنكه مى گويد: ( اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللّهِ فى اَرْضِهِ ) .(10)
دوم ـ ( حـجـت ) : و اين از القاب شايعه آن حضرت است كه در بسيارى از ادعيه و اخـبـار به همين لقب مذكور شده اند و بيشتر محدثين آن را ذكر نموده اند، و با آنكه در اين لقـب سائر ائمه عليهم السلام شريك اند، و همه حجت هايند از جانب خداوند بر خلق و لكن چـنان اختصاص به آن جناب دارد كه در اختيار هرجا بى قرينه و شااهدى ذكر شود مراد آن حضرت است ، و بعضى گفته اند لقب آن جناب حجة اللّه است به معنى غلبه يا سلطنت خدا بر خلايق چه اين هر دو به واسطه آن حضرت به ظهور خواهد رسيد، و نقش خاتم آن جناب اَنَا حُجَّةُ اللّه است .(11)
سـوم ـ ( خـلف ) و ( خلف صالح ) : كه مكرر به اين لقب در السنه ائمه عـليـهـم السـلام مـذكور شده ، و مراد از ( خلف ) جانشين است . آن حضرت خلف جميع انـبياء و اوصياء گذشته بود و دارا بود جميع علوم و صفات و حالات و خصايص آنها را و مـواريـث الهـيـه كـه از آنـها به يكديگر مى رسد و همه آنها در آن حضرت و در نزد نزد او جمع بود. و در حديث لوح معروف كه جابر در نزد صديقه طاهره عليها السلام ديد مذكور اسـت بـعـد از ذكـر عـسـكـرى عـليـه السـلام كـه آنـگـاه كـامـل مـى كـنـم ايـن را بـه پـسـر او خـلف كـه رحـمـت است براى جميع عالميان ، بر او است كمال صفوت آدم و رفعت ادريس و سكينه نوح و حلم ابراهيم و شدت موسى و بهاء عيسى و صـبـر ايـوب . و در حـديث مفضل مشهور است كه چون آن جناب ظاهر شود تكيه كند به پشت خود به كعبه و بفرمايد: اى گروه خلايق ! آگاه باشيد كه هركه خواهد نظر كند به آدم و شـيـث ، پـس ايـنـك مـنـم آدم و شـيـث و بـه هـمـيـن نـحـو ذكـر نـمـايـد نوح و سام و ابراهيم و اسـمـاعـيـل و مـوسى و يوشع و شمعون و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و ساير ائمه عليهم السلام را.(12)
چـهارم ـ ( شريد ) : مكرر به اين لقب مذكور شده است در لسان ائمه عليهم السلام خـصـوص حضرت اميرالمؤ منين و جناب باقر عليهما السلام ، و ( شريد ) به معنى رانـده شده است يعنى از اين خلق منكوس كه نه جنابش را شناختند و نه قدر وجود نعمتش را دانـسـتـنـد و نـه در مـقـام شـكـرگـزارى و اداء حـقـش ‍ بـرآمـدنـد، بـلكـه پـس از يـاءس اوايل ايشان از غلبه و تسلط بر آن جناب و قتل و قمع ذريه طاهره اخلاف ايشان به اعانت زبـان و قـلم در مـقـام نـفـى و طـردش از قـلوب بـرآمـدنـد و ادله بـر اصـل نـبـودن و نـفـى تـولدش اقـامـه نـمـودند و خاطرها را از يادش محو نمودند، و خود آن حـضـرت بـه ابـراهـيـم بـن عـلى بـن مـهـزيـار فـرمـود كـه پـدرم بـه مـن وصـيت نمود كه منزل نگيرم از زمين مگر جايى از آن كه از همه جا مخفى تر و دورتر باشد به جهت پنهان نـمـودن امـر خـود و مـحـكـم كـردن مـحـل خـود از مـكـائد اهـل ضلال ، تا آنكه مى فرمايد: پدرم به من فرمود: بر تو باد اى پسر من به ملازمت جاهاى نـهـان از زمـيـن و طـلب كـردن دورتـريـن آن ؛ زيـرا كـه براى هر وليى از اولياى خداوند تعالى دشمنى است مغالب و ضدى است منازع .(13)
پـنـجـم ـ ( غـريـم ) : از القاب خاصه آن حضرت است و در اخبار اطلاق آن بر آن حـضرت ، شايع است . و ( غريم ) هم به معنى طلبكار است و هم به معنى بدهكار و در ايـنـجـا ظـاهرا به معنى اول است و اين لقب مثل غلام در تغبير از آن حضرت از روى تقيه بوده كه چون شيعيان مى خواستند مالى نزد آن حضرت يا وكلايش بفرستند يا وصيت كنند يا از جانب جنابش مطالبه كنند به اين لقب مى خواندند و از غالب ارباب زرع و تجارت و حـرفـه و صـنـاعـت طـلبـكـار بـود چـنـانـكـه گـذشـت ايـن مـطـلب در حال محمّد بن صالح در ذكر اصحاب حضرت عسكرى عليه السلام . و علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده : ممكن است ( غريم ) به معنى بدهكار باشد و نام بردن از آن حضرت به اين اسم از جهت تشبه آن جناب باشد به شخص مديون كه خود را مخفى مى كند از مردم بـه علت ديون خود يا آنكه چون مردم آن حضرت را طلب مى كنند كه اخذ علوم و شرايع از حضرتش نمايند آن جنب مى گريزد از ايشان به جهت تقيه پس آن حضرت غريم مستتر است . صلوات اللّه عليه .(14)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:38 pm

شـشم ـ ( قائم ) : يعنى برپا شونده در فرمان حق تعالى چه آن حضرت پيوسته در شـب و روز مـهـياى فرمان الهى است كه به محض اشاره ظهور فرمايد. و روايت شده كه آن حـضـرت را قـائم نـامـيـدد براى آنكه قيام به حق خواهد نمود و در روايت صقر بن ابى دلف اسـت كـه بـه حـضـرت امـام مـحمّد تقى عليه السلام عرض ‍ كردم كه چرا آن جناب را قـائم نـاميدند؟ فرمود: براى آنكه به امامت اقامت خواهد نمود بعد از خاموش شدن ذكر او و مـرتـد شدن اكثر آنها كه قائل به امامت آن حضرت بودند. و از ابوحمزه ثمالى مرى است كـه گـفـت : سـؤ ال كـردم از امـام مـحـمـّد بـاقـر عـليـه السـلام كـه يـابـن رسـول اللّه ! آيـا هـمه شما قائم به حق نيستند؟ فرمود: بلى همه قائم به حقيم ، گفتم : پـس چـگـونـه حـضـرت صـاحـب الا مـر عـليـه السلام را قائم ناميدند؟ فرمود كه چون جدم حـضـرت امـام حـسـيـن عـليـه السلام شهيد شد ملائكه در درگاه الهى صداى گريه و ناله بـلنـد كـردنـد و گـفـتـنـد اى خـداونـد و سـيـد مـا آيـا غـافـل مـى شـودى از قـتـل بـرگـزيـده خـود و فرزند پيغمبر پسنديده خود و بهترين خلق خود؟ پس حق تعالى وحـى كـرد بـه سـوى ايـشـان كـه اى مـلائكـه مـن ! قـرار گـيـريـد قـسـم بـه عـزت و جـلال خـود كـه هـر آيـنـه انـتـقـال خـواهم كشيد از ايشان هرچند بعد از زمانها باشد، پس حق تعالى حجابها را برداشت و نور امامان از فرزند حسين را به ايشان نمود و ملائكه به آن شـاد شـدنـد پـس يـكـى از آن انـوار را ديـدنـد كـه در مـيـان آنـهـا ايـسـتـاده بـود بـه نماز مـشـغـول بـود حـق تـعـالى فـرمـود كـه بـا ايـن ايـسـتـاده از ايـشـان انتقال خواهم كشيد.(15)
فـقـيـر گـويـد: بـيـايـد در فصل ششم كلامى در باب برخاستن از براى تعظيم اين اسم مبارك .
هـفـتـم ـ ( مـُحـَمَّد صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ وَ اءَهْلِ بَيْتِهِ ) : اسم اصلى و نام اولى الهـى آن حـضـرت اسـت چـنـانـچـه در اخـبـار مـتـواتـره خـاصـه و عـامـه اسـت كـه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه مهدى همنام من است و در خبر لوح مستفيض اسم ان حضرت به اين نحو ضبط شده ابوالقاسم محمّد بن الحسن هو حجة اللّه القائم . و لكـن مـخـفـى نـمـانـد كـه بـه مـقتضاى اخبار كثيره معتبره حرمت بردن اين اسم مبارك است در مـجـالس و مـحـافل تا ظهور موفور السرور آن حضرت و اين حكم از خصائص آن حضرت و مسلم در نزد قدماى اماميه از فقها و متكلمين و محدثين است حتى آنكه از كلام شيخ اقدم حسن بن مـوسـى نـوبختى ظاهر مى شود كه اين حكم از خصائص مذهب اماميه است و از احدى از ايشان خـلافـى نـقـل نـشـده تـا عـهـد خـواجـه نـصـيـرالدّيـن طـوسـى كـه آن مـرحـوم قـائل بـه جـواز شـدنـد و بـعـد از ايـشـان از كـسـى نـقـل خلاف نشده جز از صاحب كشف الغمه ، و در عصر شيخ بهائى اين مساءله نظرى شد و در مـيـان فـضـلاء، مـحـل تـشـاجـر شـد تـا آنـكـه در آن رسـائل منفرده تاءليف شد مانند ( شرعة التسميه ) محقق داماد و رساله ( تحريم التسميه ) شيخ سليمان ماخورى و ( كشف التعميه ) شيخنا الحر العاملى رضى اللّه عنه و غير ذلك و تفصيل كلام در ( نجم ثاقب ) است .(16)
هـشـتـم ـ ( مـهدى ) صلوات اللّه عليه : كه اشهر اسماء و القاب آن حضرت است در نزد جميع فرق اسلاميه .(17)
نـهـم ـ ( مُنْتََظر ) (به فتح ظاء): يعنى انتظار برده شده كه همه خلايق منتظر مقدم مبارك اويند.(18)
دهـم ـ ( مـآءٌ مـَعـيـنٌ ) : يـعـنـى آب ظـاهـر جـارى بـر روى زمـيـن ، در ( كـمـال الدّيـن ) و ( غـيـبت شيخ ) مروى است از حضرت باقر عليه السلام كه فـرمـود در آيـه شـريفه : ( قُلْ اَرَايَتُمْ اِنْ اَصْبَحَ مَاؤُكُم غَوْرا فَمَنْ يَاءْتيكم بِماءٍ مَعينٍ عـ( ؛(19) خبر دهيد كه اگر آب شما فرو رفت در زمين پس ‍ كيست كه بياورد براى شما آب روان . پس فرمودند: اين آيه نازل شده در قائم عليه السلام . مى فرمايد خـداونـد، اگـر امام شما غايب شد از شما كه نمى دانيد او در كجا است پس كيست كه بياورد بـراى شـمـا امـام ظـاهـرى كـه بـيـاورد بـراى شـمـا اخـبـار آسـمـان و زمـيـن و حـلال خـداونـد عـز و جـل و حـرام او را، آنـگـاه فـرمـود: نـيـامـده تـاءويـل ايـن آيـه و لابـد خـواهـد آمد تاءويل آن ، و قريب به اين مضمون چند خبر ديگر در آنـجا و در ( غيبت نعمانى ) و ( تاءويل الا يات ) هست ، و وجه مشابهت آن جناب بـه آب كـه سـبب حيات هر چيزى است ظاهر است بلكه آن حياتى كه به سبب آن وجود معظم آمـده و مـى آيـد بـه چـندين رتبه اعلى و اتم و اشد و ادوم از حياتى است كه آب آورد بلكه حـيـات خـود آب از آن جناب است . و در ( كمال الدّين ) مروى است از جناب باقر عليه السـلام كـه فـرمـود در آيه شريفه ، ( اِعْلَمُوا اَنَّ اللّه يُحْيِى الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ) : (20) بـدانـيـد كـه خـداى تـعـالى زنده مى كند زمين را بعد از مردنش ، فرمود: خداوند زنده مى كند به سبب قائم عليه السلام زمين را بعد از مردنش به سبب كفر اهلش و ( كافر ) مرده است . و به روايت شيخ طوسى در آيه مذكوره خداوند اصلاح مى كن زمـيـن را بـه قـائم آل مـحـمـّد عـليـهـم السـلام بـعـد از مـردنـش يـعـنـى بـعـد از جـور اهل مملكتش .
مـخـفـى نـمـانـد كـه چـون در ايـام ظـهـور مـردم از ايـن سـرچـشـمـه فـيـض ربـانـى بـه سـهـل و آسـانى استفاضه كنند و بهره ماند تشنه اى كه در كنار نهرى جارى و گوارايى باشد كه جز اغتراف حالت منتظره نداشته باشد لهذا از آن جناب تعبير فرمودند به ( مـاء مـعـيـن ) و در ايـام غـيـبـت كـه لطـف خـاص حـق از خـلق بـرداشته شده به جهت سوء كـردارشـان بـايد به رنج و تعب و عجز و لابه و تضرع انابه از آن حضرت فيض به دسـت اورد و چيزى گرفت و علمى آموخت مانند تشنه كه بخواهد از چاه عميق تنها به آلات و اسـبـابـى كـه بـايـد بـه زحـمت به دست آورد آبى كشى و آتشى فرو نشاند لهذا تعبير فـرمـوده انـد از آن حـضـرت به ( بئر معطله ) و مقام را گنجايش شرح زياده از اين نيست .(21)
و امـا شـمائل مباركه آن حضرت : همانا روايت شده كه آن حضرت شبيه ترين مردم است به حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم در خـلق و خـلق . و شـمـايـل او، شـمـايـل آن حـضـرت اسـت و آنـچـه جـمـع شـده از روايـات در شـمـائل آن حـضـرت آن است كه آن جناب ابيض است كه سرخى به او آميخته و گندم گون است كه عارض ‍ شود آن را زردى از بيدارى شب و پيشانى نازنينش فراخ و سفيد و تابان اسـت و ابـروانـش بـه هم پيوسته و بينى مباركش باريك و دراز كه در وسطش فى الجمله انحدابى دارد و نيكورو است و نور رخسارش چنان درخشان است كه مستولى شده بر سياهى مـحـاسـن شـريف و سر مباركش ، گوشت روى نازنينش كم است ، بر روى راستش ( خالى ) اسـت كه پندارى ستاره اى است درخشان ، ( وَ عَلى رَاءْسِهِ فَرْقٌ بَيْنَ وَفْرَتَيْنِ كَاَنَّهُ اَلِفٌ بَيْنِ وا وَيْنِ ) ، ميان دندانهايش گشاده است ، چشمانش سياه و سرمه گون و در سـرش عـلامـتـى اسـت ، ميان دو كتفش عريض ‍ است ، و در شكم و ساق مانند جدش اميرالمؤ منين عليه السلام است .
و وارد شده : ( اَلْمَهْدِىُّ طاوُسُ اَهْلَ الْجَنَّةِ، وَجْهُهُ كَالْقَمَرِ الدُّرِّىِّ عَلَيْهِ جَلابيبُ النّورِ ) ؛ يـعـنـى حـضـرت مهدى عليه السلام طاوس اهل بهشت است ، چهره اش ‍ مانند ماه درخشنده است . بـر بـدن مـبـاركـش جـامه ها است از نور، ( عَلَيْهِ جُيُوبُ النُّورِ تَتَوَقَّدُ بِشُعاعِ ضِياءِ الْقـُدْسِ ) ؛ بر آن جناب جامه هاى قدسيه و خلعتهاى نور انيه ربانيه است كه متلا لا اسـت بـه شـعـاع انـوار فـيـض و فـضـل حـضـرت احـديـت و در لطـافـت و رنـگ چـون گـل بابونه و ارغوانى است كه شبنم بر آن نشسته و شدت سرخى اش را هوا شكسته ، و قـدش چـون شـاخـه بان درخت بيدمشك يا ساقه ريحان ، ( لَيْسَ بِالطَّويلِ الشّامِخ وَ لا بـِالْقـَصـيـر الْلازِقِ ) ؛ نـه دراز بـى اندازه و نه كوتاه بر زمين چسبيده ، ( بَلْ مَرْبُوعُ اَلْقامَةِ مُدَوَّرُ الْهامَةِ ) ؛ قامتش معتدل و سر مباركش ( مُدَوَّر، عَلى خَدِّهِ الاَيْمَنِ خالٌ كـَاَنَّهُ فَتاةُ مِسْكٍ عَلى رَضْراضَةِ عَنْبَرٍ ) ؛ بر روى راستش ( خالى ) است كه پـنـدارى ريزه مشكى است كه بر زمين عنبرين ريخته ، ( لَهُ سَمْتٌ ماراتِ الْعُيُونُ اَقْصَدَ ) مـِنـْهُ هـيـئت نـيـك خـوشـى داشـت كـه هـيـچ چـشـمـى هـيـئتـى بـه آن اعـتـدال و تـنـاسـب نـديده . ( صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آباءِ الطّاهِرينَ ) .(22)


فصل دوم : در ذكر جمله اى از خصائص حضرت صاحب الزمان عليه السلام است

اول ـ امتياز نور ظل و شبح آن جناب است در عالم اظله بين انوار ائمه عليهم السلام ، چنانكه در جـمـله اخـبار معراجيه و غيره است كه نور آن جناب در ميان انوار ائمه عليهم السلام مانند ستاره درخشان بود در ميان سائر كواكب .(23)
دوم ـ شرافت نسب ؛ چه آن جناب داراست شرافت نسب همه آباء طاهرين خود را عليهم السلام كـه نـسـبـشـان اشـراف انـسـاب اسـت و اخـتـصـاص دارد بـه رسيدن نسبش از طرف مادر به قـياصره روم و منتهى مى شود به جناب شمعون الصفا وصى حضرت عيسى عليه السلام كه منتهى مى شود نسبش به بسيارى از انبياء و اوصياء عليهم السلام .(24)
سـوم ـ بـردن دو ملك آن جناب را در روز ولادت به سراپرده عرش و خطاب حق تعالى به او كـه مـرحـبـا بـه تـو اى بنده من براى نصرت دين من و اظهار امر من و مهدى عباد من ، قسم خـوردم بـه درسـتـى كـه مـن بـه تـو بـگـيـرم و بـه تـو بـدهـم و بـه تـو بـيامرزم الخ .(25)
چهارم ـ ( بيت الحمد ) : روايت است كه از براى صاحب اين امر عليه السلام خانه اى است كه او را بيت الحمد گويند و در آن چراغى است كه روشن است از آن روز كه خروج كند با شمشير و خاموش نمى شود.(26)
پنجم ـ جميع ميان كنيه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و اسم مبارك آن حضرت ، و در ( مناقب ) مروى است كه فرمود اسم مرا بگذاريد و كنيه مرا نگذاريد.(27)
ششم ـ حرمت بردن نام آن جناب چنانكه گذشت .(28)
هفتم ـ ختم وصايت و حجت در روى زمين به آن حضرت .(29)
هـشـتـم ـ غـيـبـت از روز ولادت و سـپرده شدن به روح القدس و تربيت شدن در عالم نور و فضاى قدسى كه هيچ جزيى از اجزاء آن حضرت به لوث قذارت و كثافت و معاصى بنى آدم و شياطين ملوث نشده و مؤ انست و مجالست با ملا اعلى و ارواح قدسيه .(30)
نـهـم ـ عدم معاشرت و مصاحبت با كفار و منافقين و فساق به جهت خوف و تقيه و مدارات با آنـهـا هـمـانـا از روز ولادت تـا كـنـون دسـت ظالمى به دامنش نرسيده و با كافر و منافقى مصاحبت ننموده و از منازلشان كناره گرفته .(31)
دهـم ـ نـبـودن بـيـعـت احـدى از جـبـارين در گردن آن حضرت ، در ( إ علام الورى ) از حـضـرت امـام حـسن عليه السلام روايت كرده كه فرموده نيست از ما احدى مگر آنكه واقع مى شـود در گـردن او بـيـعـتى طاغيه زمان او مگر قائمى كه نماز مى كند روح اللّه عيسى بن مريم عليه السلام خلف او.(32)
يـازدهـم ـ داشـتـن در پـشـت عـلامـتـى مـثـل عـلامـت پـشـت مـبـارك حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم كه آن را ختم نبوت گويند، و شايد در آن جناب اشاره به ختم وصايت باشد.(33)
دوازدهـم ـ اخـتـصـاص دادن حـق تـعالى آن جناب را در كتب سماويه و اخبار معراجيه از ساير اوصـيـاء عليهم السلام به ذكر او به لقب ، بلكه به القاب متعدده و نبردن نام شريفش .(34)
سـيـزدهـم ـ ظـهور آيات غريبه و علامات سماويه و ارضيه براى ظهور موفورالسرور آن حـضـرت كـه براى تولد و ظهور هيچ حجتى نشده بلكه در ( كافى ) مروى است از جـنـاب صـادق عـليه السلام كه آيات در آيه شريفه ( سَنُريهِمْ آياتِنا فِى الا فاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ ) ؛(35) يعنى زود بنماييم آنها را آيـات خـود در آفـاق و اطـراف و در تـن هـايشان تا روشن شود ايشان را كه آن حق است . تفسير فرمو به آيات و علامات قبل از ظهور آن حضرت و تبين حق را به خروج قائم عليه السـلام و فـرمـود كـه آن حـق اسـت از نـزد خـداونـد عـز و جـل كـه مـى بـيـنـد آن را خـلق و لابد است از خروج آن جناب و آن آيات و علامات بسيار است بلكه بعضى ذكر كردند كه قريب به چهارصد است .(36)
چـهاردهم ـ نداى آسمانى به اسم آن جناب مقارن ظهور؛ چنانچه در روايات بسيار وارد شده و عـلى بـن ابـراهـيـم در تـفـسير آيه شريفه ( وَاسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَريبٍ ) (37) از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: منادى ندا مى كـند به اسم قائم و پدرش عليهما السلام . (38) و در ( غيبت نعمانى ) مروى است از جناب باقر عليه السلام كه فرمود در خبرى پس ندا مى كند منادى از آسمان به اسم قائم عليه السلام پس مى شنود كسى كه در مشرق است و كسى كه در مغرب است نـمـى مـانـد خـوابيده اى مگر آنكه بيدار مى شود و نه ايستاده اى مگر آنكه مى نشيند و نه نـشـسـتـه اى مـگـر آنـكـه بـر مـى خـيـزد از خـوف آن صـدا از جـبـرئيل است در ماه رمضان در شب جمعه بيست و سوم . و بر اين مضمون اخبار بسيار بلكه متجاوز از حد تواتر است و در جمله اى از آنها آن را از محتومات شمردند.(39)
پانزدهم ـ افتادن افلاك از سرعت سير و بطؤ حركت آنها؛ چنانچه روايت كرده شيخ مفيد از ابـى بـصـيـر از حـضـرت باقر عليه السلام در حديثى طولانى در سير و سلوك حضرت قـائم عـليـه السـلام تـا آنـكـه فـرمـود: پـس درنـگ مـى كـنـد بـر ايـن سـلطـنـت هـفـت سال مقدار هر سالى ده سال از اين سالهاى شما، آنگاه احياء مى كند خداوند آنچه را كه مى خـواهـد، گفت : گفتم فداى تو شوم ! چگونه طول مى كشد سالها؟ فرمود: امر مى فرمايد خـداونـد فـلك را بـه درنـگ كـردن و قـلت حـركـت پـس بـراى ايـن طول مى كشد روزها و سالها، گفت : گفتم كه ايشان مى گويند اگر فلك تغيير پيدا كرد فـاسـد مـى شود يعنى عالم ، فرمود: اين قول زنادقه است اما مسلمين پس راهى نيست براى ايـشان به اين سخن و حال آنكه خداوند ماه را شق نمود براى پيغمبر خود صلى اللّه عليه و آله و سـلم و آفـتـاب را بـرگـردانـد بـراى يـوشـع بـن نـون و خـبـر داد بـه طول روز قيامت و اينكه آن مثل هزار سال است از آنچه شما مى شمرديد.(40)
شـانـزدهـم ـ ظـهـور مـصـحـف امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام كـه بـعـد از وفـات رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم جـمـع نـمـود بـى تـغـيـيـر و تـبـديـل ، و دارا اسـت تـمـام آنـچـه را كـه بـر سـبـيـل اعـجـاز بـر آن حـضـرت نـازل شـده بـود و پس از جمع عرض نمود بر صحابه ، اعراض نمودند، پس آن را مخفى نـمـود و بـه حال خود باقى است تا آنكه بر دست آن جناب ظاهر شود و خلق ماءمور شوند كـه آن را بخوانند و حفظ نمايند و به جهت اختلاف ترتيب كه با اين مصحف موجود دارد كه با او ماءنوس شدند حفظ آن را از تكاليف مشكله مكلفين خواهد بود.(41)
هـفـدهـم ـ سايه انداختن ابر سفيد پيوسته بر سر آن حضرت و ندا كردن منادى در آن ابر بـه نـحـوى كـه بـشـنـود آن را ثـقـليـن و خـافـقـيـن كـه او اسـت مـهـدى آل مـحـمّد عليهم السلام پر مى كند زمين را از عدل چنانكه پر شده از جور. و اين ندا غير از آن است كه در چهاردهم گذشت .(42)
هـيـجـدهـم ـ بـودن مـلائكـه و جن در عسكر آن حضرت و ظهور ايشان براى انصار آن حضرت .(43)
نـوزدهـم ـ تـصـرف نـكـردن طـول روزگـار و گـردش ليـل و نـهـار و سير فلك دوار در بنيه و مزاج و اعضاء و قوى و صورت و هيئت آن حضرت بـه ايـن طـول عـمـر كـه تـاكـنـون هـزار و نـود و پـنـج سال از عمر شريف گذشته و خداى داند كه تا ظهور به كجاى از سن مى رسد، جوان ظاهر شـود در مرد سى يا چهل ساله باشد، و چون طويل الا عمار از انبياى گذشته و غير ايشان نباشد كه يكى هدف تير پيرى ( اِنَّ هذا بَعْلى شَيْخا ) (44) باشد، و ديـگـرى بـه نـوحـه گـرى ( اِنـّى وَهـَنَ الْعـَظـْمُ مـِنـّى وَاشْتَعَلَ الرَّاءْسُ شَيْبَا ) (45) از ضعف پيرى خويش بنالد.
شـيـخ صدوق روايت كرده از ابوالصلت هروى ، گفت : گفتم به جانب رضا عليه السلام كـه چست علامت قائم شما چون خروج نمايد؟ فرمود: علامتش آن است كه در سن پير باشد و بـه صـورت جـوان تـا به مرتبه اى كه نظر كننده به آن حضرت گمان برد كه در سن چهل سالگى يا كمتر از چهل سالگى است .(46)
بـيـستم ـ رفتن وحشت و نفرت است از ميان حيوانات بعضى يا بعضى و ميان آنها و انسان و بـرخـاسـتـن عـداوت از مـيـان هـمـه آنـهـا چـنـانـكـه پـيـش از كـشـتـه شـدن هابيل بود. از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مروى است كه فرمود: اگر قائم ما خروج كـنـد صـلح شـود مـيـان درندگان و بهائم حتى اينكه زن راه مى رود ميان عراق و شام نمى گـذارد پـاى خـود را مـگر بر گياه و بر سر او زينتهاى او است به هيجان نمى آورد او را درنده و نمى ترساند او را.(47)
بـيـسـت و يـكـم ـ بـودن جـمـعـى از مـردگـان در ركـاب آن حـضـرت ، شـيـخ مـفـيـد نقل كرده است كه بيست و هفت نفر از قوم موسى و هفت نفر از اصحاب كهف و يوشع بن نون و سلمان و ابوذر و ابودجانه انصارى و مقداد و مالك اشتر از انصار آن جناب خواهند بود و حـكـام مـى شـونـد در بـلاد.(48) و روايـت شـده كـه هـركـه چـهـل صـبـاح دعـاى عـهد: اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيمِ را بخواند از انصار آن حضرت باشد و اگـر پـيـش از آن حـضرت بميرد بيرون آورد او را خداوند از قبرش كه در خدمت آن حضرت باشد.(49)
بـيـسـت و دوم ـ بـيـرون كـردن زمين ، گنج ها و ذخيره هايى را كه در او پنهان و سپرده شده .(50)
بـيـست و سوم ـ زياد شدن باران و گياه و درختان و ميوه ها و ساير نعم ارضيه به نحوى كـه مـغـايـرت پـيـدا كـنـد حـالت زمـيـن در آن وقـت بـا حالت آن در اوقات ديگر و راست آيد قـول خـداى تـعـالى : ( يـَوْمَ تـُبـَدِّلُ الاَرْضُ غـَيـْرَ الاَرْضِ ) . (51) ،(52)
بـيـست و چهارم ـ تكميل عقول مردم به بركت وجود آن حضرت و گذاشتن دست مبارك بر سر ايـشـان و رفـتـن كـينه و حسد از دلهايشان كه طبيعت ثانيه بنى آدم شده از روز كشته شدن هـابـيـل تـاكنون و كثرت علوم و حكمت ايشان علم قذف شود در دلهاى مؤ منين پس محتاج نمى شـود مـؤ مـن بـه عـلمـى كـه در نـزد بـرادر او اسـت ، و در آن وقـت ظـاهـر مـى شـود تـاءويـل ايـن آيه شريفه ( يُغْنِ اللّهُ كُلا مِنْ سَعَتِهِ ) . (53)،(54)
بـيـسـت و پنجم ـ قوت خارج از عادت در ديدگان و گوشهاى اصحاب آن حضرت به حدى كـه بـه قـدر چهار فرسخ از آن حضرت دور باشند حضرت با ايشان تكلم مى فرمايد و ايشان مى شنوند و نظر مى كنند به سوى آن جناب .(55)
بـيـسـت و ششم ـ طول عمر اصحاب و انصار آن حضرت ، روايت شده كه عمر مى كند مرد در ملك آن جناب تا اينكه متولد مى شود براى او هزار پسر.(56)
بيست و هفتم ـ رفتن عاهات و بلايا و ضعف از ابدان انصار آن حضرت .(57)
بـيـسـت و هشتم ـ دادن قوت چهل مرد به هر يك از اعوان و انصار آن حضرت و گرديده شود دلهـاى ايـشـان مـانـنـد پـاره آهـن كـه اگـر خـواسـتـنـد بـه آن قـوت ، كـوه را بـكنند خواهند كند.(58)
بـيـسـت و نـهـم ـ اسـتغفاى خلق به نور آن جناب از نور آفتاب و ماه ؛ چنانكه روايت شده در تفسير آيه شريفه ( وَ اَشْرَقَتِ الاَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ) (59) آنكه مربى زمين امام زمان است صلى اللّه عليه و على آبائه .(60)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:43 pm

سى ام ـ بودن رايت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم با آن جناب .(61)
سى و يكم ـ راست نيامدن زره حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم مگر بر قد شريف آن حضرت و بودن آن بر بدن آن حضرت هـمـچـنان كه بر بدن مبارك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم بوده .(62)
سى و دوم ـ از براى آن جناب است ابرى مخصوص كه خداى تعالى آن را براى آن حضرت ذخـيـره كـرده كـه در آن است رعد و برق پس حضرت سوار مى شود بر آن پس مى برد آن حضرت را در راه هاى هفت آسمان و هفت زمين .(63)
سى و سوم ـ برداشته شدن تقيه و خوف از كفار و مشركين و منافقين و ميسر شدن بندگى كـردن خـداى تـعالى و سلوك در امور دنيا و دين حسب نواميس الهيه و فرامين آسمانيه بدون حـاجـت بـه دسـت بـرداشـتـن از پـاره اى از آنـهـا از بـيـم مـخـالفـيـن و ارتـكـاب اعمال ناشايسته مطابق كردار ظالمين ؛ چنانچه خداى تعالى وعده فرموده در كلام خود:
( وَعـَدَ اللّهُ الَّذيـن آمـَنـُوا وَ عـَمـِلُوا الصـّالِحاتِ مِنْكُمْ لِيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاَرْضِ كَمَا اسـْتـَخـْلَفَ الَّذيـنَ مـِنْ قـَبـْلِهِمْ وَ لِيُمَكِنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذى ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ امِنا يَعْبُدُونَنى لايُشْرِكُونَ بى شَيئا ) .(64)
وعـده دادن خـداى تـعـالى آنـان را كـه ايمان آورده اند از شما و كردند كارهاى شايسته كه هـرآينه البته خليفه گرداند ايشان را چنانچه خليفه گردانيد آنان را كه بودند پيش از ايشان و هرآينه البته متمكن خواهد كرد براى ايشان دين ايشان را كه پسنديد براى ايشان و هرآينه البته تبديل خواهد كرد مر ايشان را از پس ترس ايشان ايمنى كه بپرستند مرا و شريك قرار ندهند براى من چيزى را.(65)
سى و چهارم ـ فرو گرفتن سلطنت آن حضرت تمام زمين را از مشرق تا مغرب و برّ و بحر و معموره و خراب و كوه و دشت ، نماند جايى كه حكمش جارى و امرش نافذ نشود و اخبار در ايـن مـعـنـى مـتـواتـر اسـت ( وَ لَهُ اَسـْلَمَ مـَنْ فـِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ طَوْعَا وَ كَرْها ) .(66) ،(67)
سـى و پـنـجـم ـ پـر شـدن تـمام روى زمين از عدل و داد چنانكه در كمتر خبر الهى يا نبوى خاصى يا عامى ذكر يا از حضرت مهدى عليه السلام شده كه اين بشارت و اين منقبت براى آن جناب مذكور نباشد در آن .(68)
سى و ششم ـ حكم فرمودن آن حضرت در ميان مردم به علم امامت و نخواستن بينه و شاهد از احدى مثل حكم داود و سليمان عليهما السلام .(69)
سـى و هـفـتـم ـ آوردن احـكـام مـخـصـوصـه كـه تـا عـهـد آن حـضرت ظاهر و مجرى نشده بود مـثـل آنـكـه پيرزنى و مانع زكات را مى كشد و ميراث دهد برادر را از برادرش در عالم ذرّ، يـعنى هر دو نفر كه در آنجا در ميانشان عقد اخوت بسته شد در اينجا از يكديگر ميراث مى بـرنـد. و شـيخ طبرسى رحمه اللّه روايت كرده كه آن جناب مى كشد مرد بيست ساله را كه علم دين و احكام مسايل خود را نياموخته باشد.(70)
سـى و هـشـتـم ـ بـيـرون آمدن تمام مراتب علوم چنانچه قطب راوندى در ( خرائج ) از جناب صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: علم بيست و هفت حرف است پس جميع آنچه پيغمبران آوردند دو حرف بود و نشناختند مردم تا امروز غير از اين دو حرف را، پس هرگاه خـروج كـرد قـائم مـا عـليـه السلام بيرون آورد بيست و پنج حرف را پس پراكنده مى كند آنـهـا را در مـيـان مـردم و ضم مى نمايد به آن دو حرف ديگر را تا آنكه منتشر مى فرمايد تمام بيست و هفت حرف را.(71)
سـى و نـهـم ـ آوردن شـمـشـيـرهاى سمائى براى انصار و اصحاب آن حضرت . (72)
چهلم ـ اطاعت حيوانات ، انصار آن حضرت را.(73)
چـهـل و يـكـم ـ بـيـرون آمـدن دو نفر از آب و شير پيوسته در ظهر كوفه كه مقرّ سلطنت آن حـضـرت اسـت از سـنـگ جـنـاب موسى عليه السلام كه با آن حضرت است ؛ چنانچه در ( خرائج ) مروى است از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود: چون قائم عليه السلام خـروج كـنـد و اراده مـكه نمايد كه متوجه كوفه شود منادى آن حضرت ندا كند آگاه باشيد كـه كـسـى حـمل نكند طعامى و نه آبى و حمل نمايد حجر موسى را كه جارى شده بود از آن دوازده چـشـمـه آب پـس فـرمـود: نـمـى آيند در منزلى مگر آنكه نصيب مى فرمايد آن را پس جارى مى شود از آن چشمه ها پس هركه گرسنه باشد سير مى شود و هركه تشنه باشد سيراب مى گردد پس آن سنگ توشه ايشان است تا وارد نجف شوند پشت كوفه پس چون فـرود آمـدنـد در ظـهـر كـوفه جارى مى شود از آن پيوسته آب و شير پس هركه گرسنه باشد سير مى شود و هركه تشنه باشد سيراب مى گردد.(74)
چـهـل و دوم - نـزول حـضـرت روح اللّه عـيسى بن مريم عليه السلام از آسمان براى يارى حضرت مهدى عليه السلام و نماز كردن حضرت عليه السلام در خلف آن جناب ؛ چنانكه در روايات بسيار وارد شده بلكه خداى تعالى آن را از مدائح و مناقب آن جناب شمرده ؛ چنانكه در ( كـتـاب مـخـتصر (بصائر الدرجات ) ) حسن بن سليمان حلى مروى است در خبر طولانى كه خداوند تبارك و تعالى به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود در شـب مـعـراج كـه عـطـا فـرمـودم بـه تـو اينكه بيرون بياورم از صلب او يعنى على عليه السـلام يـازده مـهـدى كـه هـمـه از ذريـه تـو بـاشـنـد از بـكـر بـتـول ، آخـر مرد ايشان نماز مى كند در خلف او عيسى بن مريم عليه السلام ، پر مى كند زمين را از عدل چنانچه پر شده از ظلم و جور، به او نجات مى دهم از مهلكه و هدايت مى كنم از ضلالت و عافيت مى دهم از كورى و شفا مى دهم به او مريض را.(75)
چهل و سوم ـ قتل دجّال لعين كه از عذابهاى الهى است براى اهل قبله چنانچه در تفسير على بن ابراهيم مروى اسـت از جـنـاب بـاقـر عـليـه السلام كه تفسير فرموده عذاب در آيه شريفه : ( قُلْ هُوَ الْقـادِرُ عـَلى اَنْ يـُبـْعـَثَ عـَلَيـْكـُمْ عـَذابـا مـِنْ فـَوْقـِكـُمْ ) (76) بـه دجـال و صـيـحـه و فـرمـودنـد: هـيـچ پـيـغـمـبـرى نـيامد مگر آنكه ترساند مردم را از فتنه دجال .(77)
چـهـل و چـهـارم ـ جـايـز نـبـودن هـفت تكبير بر جنازه احدى بعد از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام جز بر جنازه آن حضرت ؛ چنانكه در حديث وفات حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و وصيت آن حضرت به امام حسن عليه السلام ذكر شد.(78)
چـهـل و پـنـجـم ـ بـودن تـسبيح آن حضرت است از هيجدهم ماه تا آخر ماه ، بدان كه از براى حـجج طاهره عليهما السلام تسبيحى است در ايام ماه : تسبيح پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم در روز اول مـاه اسـت ، تـسـبـيـح امـيـرالمـؤ منين عليه السلام در روز دوم ماه ، تسبيح حـضرت زهراء عليها السلام در روز سوم ماه ، و به اين ترتيب تسبيح باقى ائمه عليهم السلام است تا حضرت امام رضا عليه السلام كه تسبيح آن حضرت در دهم و يازدهم است ، و تسبيح حضرت جواد عليه السلام در دوازدهم و سيزدهم است ، و تسبيح حضرت هادى عليه السلام ، در چهاردهم و پانزدهم است ، و تسبيح حضرت عسكرى عليه السلام در شانزدهم و هـفـدهم است ، و تسبيح حضرت حجت عليه السلام در هيجدهم ماه است تا آخر ماه ، و تسبيح آن حضرت اين است :
( سـُبـْحـانَ اللّهِ عـَدَدَ خـَلْقـِهِ، سـُبْحانَ اللّهِ رِضا نَفْسِهِ، سُبْحانَ اللّهِ مِدادَ كَلِماتِهِ، سُبْحانَ اللّهِ زَنَةَ عَرْشِهِ، وَالْحَمْدُللّهِ مِثْلَ ذلِكَ ) .(79)
چـهـل و شـشم ـ انقطاع سلطنت جبابره و دولت ظالمين در دنيا به وجود آن جناب كه ديگر در روى زمـيـن پـادشـاهـى نـخـواهـنـد كـرد، و دولت آن حـضـرت مـتـصـل شـود بـه قـيـامت يا به رجعت ساير ائمه عليهم السلام يا به دولت فرزندان آن حضرت ، و نقل شده كه حضرت صادق عليه السلام مكرر به اين بيت مترنم بود:
لِكُلِّ اُناسٍ دَوْلَةٌ يَرْقُبُونَها

وَ دَوْلَتُنا فى آخِرِ الدَّهْرِ يَظْهَرُ(80)


فـصـل سـوم : در اثـبـات وجـود مـبـارك امـام دوازدهـم حـضـرت حـجـت عـليـه السلام و غيبت آن حضرت

و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در كتاب ( حق اليقين ) ذكـر كـرده و هـركه طالب تفصيل است رجوع كند به كتاب ( نجم ثاقب ) و غير آن . فـرمـوده : بـدان كـه احـاديـث خـروج مهدى عليه السلام را خاصه و عامه به طرق متواتره روايت كرده اند چنانكه در ( جامع الا صول ) از ( صحيح بخارى ) و ( مسلم ) و ( ابـى داود ) و ( تـرمـذى ) از ابوهريره روايت كرده است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: به حق آن خداوندى كه جانم در دست قدرت او اسـت نـزديـك اسـت نـازل شـود فـرزنـد مـريـم كـه حـاكـم عـادل بـاشـد پـس چـليـپـاى نـصـارى را بشكند و خوكها را بكشد و جزيه را برطرف كند، (81) يـعـنـى از ايـشـان بـه غـيـر اسـلام چـيـزى قـبـول نـكـنـد و چـنـدان مـال فـراوان گـردانـد كـه مـال را دهـنـد و كـسـى قـبـول نكند پس گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: چگونه خواهيد بود در وقـتـى كـه نـازل شـود در مـيـان شما فرزند مريم و امام شما از شما باشد يعنى مهدى عليه السلام .(82)
و در ( صـحـيـح مـسـلم ) از جـابـر روايـت كـرده اسـت كـه رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: پيوسته طايفه اى از امت من مقاتله بر حق خـواهـنـد كـرد و غالب خواهند بود تا روز قيامت پس فرمود: خواهد آمد عيسى پسر مريم پس امـيـر ايـشـان خـواهد رفت بيا با تو نماز كنيم ، او خواهد گفت نه شما بر يكديگر اميريد براى آنكه خدا اين امت را گرامى داشته است .(83)
و در ( مـسـنـد ابـوداود ) و تـرمـذى از ابـن مـسـعـود روايـت كـرده اسـت كـه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـود كه اگر از دنيا نمانده باشد مگر يك روز البته حق تعالى آن روز را طولانى خواهد كرد تا آنكه برانگيزاند در آن روز مردى از امت مـن يا از اهل بيت مرا كه نام او موافق نام من مباشد و پر كند زمين را از عدالت چنانچه پر از ظـلم و جور شده باشد. و به روايت ديگر منقضى نشود دنيا تا پادشاه عرب شود مردى از اهل بيت من كه نامش موافق نام من باشد.(84)
و از ابـوهـريـره روايـت كـرده انـد كـه اگـر بـاقـى نـمـانـد از دنـيـا مـگـر يـك روز خـدا طـول دهد آن روز را تا پادشاه شود مردى از اهل بيت من كه موافق باشد نام او با نام من . و در ( سـنـن ابـوذر ) روايـت كـرده اسـت از عـلى عـليـه السـلام كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلم فرمود كه اگر از دهر و روزگار باقى نماند مگر يـك روز البـتـه بـرانـگـيـزانـد خـدا مـردى را از اهـل بـيـت مـن كـه پـر كـنـد زمـيـن را از عـدل چنانچه پر شده باشد از جور.(85) و ايضا در ( سنن ابوداود ) از ام سلمه روايت كرده است كه حضرت فرمود كه مهدى از عترت من از فرزندان فاطمه است . و ابـوداود و تـرمـذى روايـت كـرده انـد از ابـوسـعـيد خدرى كه حضرت فرمود كه مهدى از فـرزنـدان مـن گـشـاده پـيـشـانـى و كشيده بينى باشد و زمين را مملو كند از قسط و عدالت چـنـانـچه مملو شده باشد از ظلم و جور و هفت سال پادشاهى كند. و باز روايت كرده اند كه ابوسعيد گفت كه ما مى ترسيديم كه بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم بدعتها بـه هـم رسـد پـس سـؤ ال كـرديم از آن حضرت ، فرمود: در امت من مهدى خواهد بود بيرون خواهد آمد و پنج سال يا نه سال پادشاهى كند پس مردى به نزد او خواهد آمد و خواهد گفت اى مـهـدى عطا كن به من ، حضرت آن قدر زر در دامنش بريزد كه دامنش پر شود.(86)
و در ( سـنـن ترمذى ) از ابواسحاق روايت كرده است كه حضرت امير عليه السلام نظر كرد روزى به پسر خود حسين عليه السلام پس فرمود: اين پسر من ، سيد و مهتر قوم اسـت چنانكه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم او را سيد نام كرد، و از صلب او مـردى بيرون خواهد آمد كه نام پيغمبر شما را دارد و شبيه است به او در خلقت و شبيه است به او در خلق و زمين را پر از عدالت خواهد كرد.(87)
و حـافـظ ابـونـعـيـم كـه از مـحـدثـيـن مـشـهـور عـامـه اسـت چـهـل حـديـث از صـحـاح ايـشـان روايـت كرده است (88) كه مشتملند بر صفات و احـوال و اسـم و نـسـب آن حـضـرت و از جـمـله آنـهـا از عـلى بـن هـلال از پـدرش روايـت كـرده اسـت كـه گـفـت : رفـتـم بـه خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم در حـالتـى كه آن حضرت از دنيا مفارقت مى كرد و حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـا السـلام نـزد سر آن حضرت نشسته و مى گريست ، چون صداى گـريه آن حضرت بلند شد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم سر به جانب او بـرداشـت و فرمود: اى حبيه من فاطمه ! چه چيز باعث گريه تو شده است ؟ فاطمه گفت : مـى تـرسـم كـه امـت تـو بـعد از تو مرا ضايع گذارند و رعايت حرمت من ننمايند، حضرت فـرمود: اى حبيبه من ! مگر نمى دانى كه خدا مطلع شد بر زمين مطلع شدنى پس اختيار كرد از آن پدر تو را پس او را مبعوث گردانيد به رسالت خود، پس بار ديگر مطلع گرديد و برگزيد شوهر تو را و وحى كرد به سوى من كه تو را به او نكاح كنم . اى فاطمه ! خـدا بـه ما عطا كرده است هفت خصلت را كه به احدى پيش از ما نداده است و به احدى بعد از مـا نـخـواهـد داد، مـنم خاتم پيغمبران و گرامى ترين ايشان بر خدا و محبوب ترين خلق بـه سـوى خـدا و مـن پدر توام و وصى من بهترين اوصياء است و محبوب ترين ايشان است بـه سوى خدا و او شوهر تست ، و شهيد ما بهترين شهيدان است و محبوب ترين ايشان است بـه سـوى خـدا و او حـمـزه عـم پـدر و [عـم ] شـوهـر تـسـت و از مـا اسـت آنـكـه دو بـال خدا به او داده است كه پرواز مى كند در بهشت با ملائكه هرجا كه خواهد و او پسرعم پـدر تـو و تـو و بـرادر شـوهـر تـست ، و از ما است دو سبط اين امت و آنها دو پسر تواند حـسـنـيـن و ايـشـان بـهـتـريـن جوانان بهشتند، و پدر ايشان به حق آن خدايى كه مرا به حق فـرسـتـاده است بهتر است از ايشان ، اى فاطمه ! به حق خداوندى كه مرا به حق فرستاده اسـت كـه از حـسن و حسين به هم خواهد رسيد مهدى اين امت و ظاهر خواهد شد در وقتى كه دنيا پـر از هـرج و مـرج شـود و فـتـنـه هـا ظـاهـر گردد و راه ها بسته شود و غارت آورند مردم بـعـضـى بـر بـعضى ، نه پيرى رحم كند بر كودكى و نه كودكى تعظيم كند پيرى را پس خدا برانگيزاند در آن وقت از فرزندان ايشان كسى را كه فتح كند قلعه هاى ضلالت را و دلهـايـى را كـه غافل از حق باشند و قيام نمايد به دين خدا در آخرالزمان ، چنانچه من قـيـام نـمـودم و پـر كـنـد زمـيـن را از عدالت ، چنانچه پر از ظلم و جور باشد. اى فاطمه ! اندوهناك مباش و گريه مكن كه خداى عز و جل رحيم تر و مهربان تر است بر تو از من به سـبـب مـنـزلتـى كـه نـزد مـن دارى و مـحـبـتـى كـه از تـو در دل مـن اسـت ، و خـدا تـو را تـزويـج كـرده اسـت به كسى كه حسبش از همه بزرگتر است و مـنـصـبـش از هـمـه گـرامـى تـر اسـت و رحـيـم تـريـن مـردم اسـت بـر رعـيـت و عـادل تـرين مردم است در قسمت بالسويه و بيناترين مردم است به احكام الهى و من از خدا سـؤ ال [ درخـواسـت ] كـردم كـه تـو اول كـسـى بـاشـى از اهل بيت من كه به من ملحق شوند، و على عليه السلام فرمود كه فاطمه عليها السلام نماند بعد از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم مگر هفتاد و پنج روز كه به پدر خود ملحق گرديد.(89)
مـؤ لف [عـلامـه مجلسى ] گويد: كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم ، مهدى عليه السـلام را بـه حـسـنـيـن عـليـهـمـا السـلام هـر دو نـسـبـت داد بـراى آنـكـه از جـهـت مـادر از نسل حضرت امام حسن عليه السلام است ؛ زيرا كه مادر حضرت امام محمّد باقر عليه السلام دخـتـر امـام حـسـن عـليـه السـلام بـود و چـنـد حـديـث ديـگـر روايـت كـرده اسـت كـه از نـسـل حـضـرت امـام حـسين عليه السلام است . و دارقطنى كه از محدثين مشهور عامه است همين حـديـث را طـولانـى از ابـوسـعيد خدرى روايت كرده است و در آخرش ‍ گفته است كه حضرت فـرمـود: از مـا اسـت مـهـدى اين امت كه عيسى در عقب او نماز خواهد كرد، پس دست زد بر دوش حسين عليه السلام و فرمود كه از اين به هم خواهد رسيد مهدى اين امت .
و ايـضـا ابونعيم از حذيفه و ابوامامه باهلى روايت كرده است كه مهدى عليه السلام رويش مـانـنـد سـتـاره درخـشـان اسـت و بـر جـانـب راسـت روى مـبـاركـش خـال سـيـاهـى اسـت ، و بـه روايـت عـبدالرحمن بن عوف دندانهايش گشوده است و به روايت عبداللّه بن عمر بر سرش ابرى سايه خواهد كرد و بر بالاى سرش ملكى ندا خواهد كرد كـه ايـن مـهدى است و خليفه خدا است پس او را متابعت كنيد. و به روايت جابر بن عبداللّه و ابوسعيد عيسى عليه السلام پشت سر مهدى عليه السلام نماز خواهد كرد.(90)
و صاحب كفاية الطالب محمّد بن يوسف شافعى كه از علماى عامه است كتابى نوشته است در بـاب ظـهـور مـهـدى عـليـه السـلام و صـفـات و عـلامـات او مشتمل بر بيست و پنج باب (91) و گفته است كه من همه را از غير طريق شيعه روايت كرده ام و ( كتاب شرح السنة ) حسين بن سعيد بغوى كه از كتب مشهوره معتبره عـامـه اسـت نـسـخـه قـديـمـى از آن نزد فقير [مجلسى ] است كه اجازات علماء ايشان بر آن نوشته است و در آن پنج حديث از اوصاف مهدى از صحاح ايشان روايت كرده است و حسين بن مـسـعـود فـراء در ( مـصـبـاح ) كـه الحـال در مـيـان عـامـه متداول است پنج حديث در خروج مهدى عليه السلام روايت كرده است و بعضى از علماء شيعه از كـتـب مـعـتـبـره عـامـه صـد و پـنـجـاه و شـش حـديـث در ايـن بـاب نـقـل كـرده اسـت و در كـتب معتبره شيعه زياده از هزار حديث روايت كرده اند در ولادت حضرت مـهـدى عـليـه السـلام و غـيـبـت او و آنـكـه امـام دوازدهـم اسـت و نـسـل امـام حسن عسكرى عليه السلام است و اكثر اين احاديث مقرون به اعجاز است ؛ زيرا كه خبر داده اند به ترتيب ائمه عليهم السلام تا امام دوازدهم و خفاى ولادت آن حضرت و آنكه آن حـضـرت را دو غـيـبـت خـواهـد بـود ثـانـى درازتـر از اول و آنـكه آن حضرت مخفى متولد خواهد شد با ساير خصوصيات و جميع اين مراتب واقع شـد و كـتـبـى كـه مشتملند بر اين اخبار معلوم است كه سالها پيش از ظهور اين مراتب مصنف شـده اسـت ، پـس ايـن اخـبار قطع نظر از تواتر از چندين جهت ديگر افاده علم مى نمايد. و ايـضا ولادت آن حضرت و اطلاع جمع كثير بر آن ولادت با سعادت و ديدن جماعت بسيار آن حـضرت را از ثقات اصجاب از وقت ولادت شريف تا غيبت كبرى و بعد از آن نيز معلوم است در كـتـب مـعـتـبره خاصه و عامه مذكور است چنانچه بعد از اين مذكور خواهد شد ان شاء اللّه تعالى .(92)
و صـاحـب ( فـصـول المـهـمـة ) و ( مـطـالب السـئول ) و ( شواهد النبوة ) و ابن خلكان و بسيارى از مخالفان در كتب خود ولادت آن حـضـرت را بـا سـايـر خـصـوصـيـات كـه شـيـعـه روايـت كـرده انـد نـقـل نـمـوده انـد؛ پس چنانچه ولادت آباء اطهار آن حضرت معلوم است ولادت آن حضرت نيز مـعـلوم اسـت و اسـتـبـعـادى كـه مـخـالفـان مـى كـنـنـد از طـول غـيـبـت و خـفـاى ولادت و طـول عـمـر شريف آن حضرت فايده نمى كند و امورى كه به بـراهين قاطعه ثابت شده باشد به محض استبعاد نفى آنها نمى توان نمود؛ چنانچه كفار قريش انكار معاد مى نمودند به محض استبعاد كه استخوانهاى پوسيده و خاك شده چگونه زنده مى توان شد با آنكه امثال آن در امم سابقه بسيار واقع شده در احاديث خاصه و عامه وارد شده است كه آنچه در امم سابقه واقع شده در احاديث خاصه و عامه وارد شده است كه آنـچـه در امم سابقه واقع شده مثل آن در اين امت واقع مى شود تا آنكه فرموده و جمع كثير كـه اسـمـاء ايـشـان مـعـروف اسـت بر ولادت با سعادت آن حضرت مطلع شدند مانند حكيمه خـاتـون و قـابـله اى كـه در سـرّ مـن راءى هـمـسـايه ايشان بود و بعد از ولادت تا وفات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام جماعت بسيار به خدمت آن حضرت رسيدند و معجزاتى كه در وقت ولادت آن حضرت در نرجس خاتون مادر آن حضرت ظاهر شد زياده از حد و عد و و احـصـا اسـت . و در كـتـاب ( بـحـارالانـوار ) و ( جـلاءالعـيـون ) و رسائل ديگر ايراد(93) نموده ام .
و نـيـز در ( حق اليقين ) فرموه : شيخ صدوق محمّد بن بابويه به سند صحيح از احـمـد بـن اسـحـاق روايت كرده است كه گفت : رفتم به خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السـلام و مـى خـواسـتم از آن حضرت سؤ ال كنم كه امام بعد از او كى خواهد بود، حضرت پـيـش از آنـكـه سـؤ ال كـنـم فـرمـود كـه اى احـمـد! خـداى عـز و جـل از روزى كـه آدم را خـلق كـرده اسـت تـا حـال ، زمين را خالى از حجت نگردانيده و تا روز قـيـامـت خـالى نـخـواهـد گذاشت از كس كه حجت خدا باشد بر خلق و به بركت او دفع كند بـلاهـا را از اهـل زمـين و به سبب او باران از آسمان بفرستد و بركتهاى زمين را بروياند، گفتم : يابن رسول اللّه ! پس كى خواهد بود امام و خليفه بعد از تو؟ حضرت برخاست و داخـل خـانه شد و بيرون آمد و كودكى بر دوشش مانند ماه شب چهارده [بود] و سه ساله مى نمود و گفت : اى احمد! اين است امام بعد از من و اگر نه اين بود كه تو گرامى هستى نزد خـدا و حـجـت هـاى او ايـن را بـه تـو نمى نمودم ، اين فرزند نام و كنيت او موافق نام و كنيت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم است و زمين را پر از عدالت خواهد كرد بعد از آنـكـه پـر از جـور و سـتـم شـده بـاشـد، اى احـمـد! مـثـل او در ايـن امـت مـثـل خضر و مثل ذوالقرنين است ، به خدا سوگند كه غايب خواهد شد غائب شدنى كه نجايت نـيـابـد از غـيبت او از هلاك شدن و گمراه گرديدن مگر كسى كه خدا او را ثابت بدارد بر قـول بـه امـامـت او و تـوفـيـق دهـد خـدا او را كـه دعـا كـنـد بـراى تعجيل فرج او. گفتم : آيا معجزه اى و علامتى ظاهر مى تواند شد كه خاطر من مطمئن گردد؟ پـس آن كـودك بـه سـخـن آمـد و بله لغت عربى فصيح گفت : منم بقية اللّه در زمين و انتقام كـشـنـده از دشـمـنـان خـدا، و بـعـد از ديـدن ديـگـر طـلب اثـر مـكـن ، احـمـد گـفـت كـه شاد و خوشحال از خدمت آن حضرت بيرون آمدم . در روز ديگر به خدمت آن حضرت رفتم و گفتم : يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم ، عظيم شد سرور من به آنچه كه انعام كردى بر من ، بيان كن كه سنت خضر و ذوالقرنين كه در آن حجت خواهد بود چيست ؟ حضرت فـرمـود كـه آن سـنـت طـول غـيـبـت اسـت اى احـمـد، گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه ، غـيـبـت او بـه طول خواهد انجاميد؟ فرمود: بلى به حق پروردگار من آن قدر بـه طـول خـواهـد انـجـامـيـد كـه بـرگـردنـد از ديـن اكـثـر آنـهـا كـه قـائل بـه امامت او باشند و باقى نماند بر دين حق مگر كسى كه حق تعالى عهد و ولايت ما را در روز مـيثاق از او گرفته باشد و در دل او به قلم صنع ايمان را نوشته باشد و او را مـؤ يد به روح ايمان گردانيده باشد. اى احمد! اين از امور غريبه خدا است و رازى است از رازهاى پنهان او و غيبى است از غيبهاى او پس بگير آنچه كه به تو عطا كردم و پنهان دار و از جـمـله شـكـر كـنـنـدگـان باش ، تا روز قيامت در عليين رفيق ما باشى .(94)
و ايـضـا از يـعـقـوب بـن مـنقوش روايت كرده است كه گفت : روزى به خدمت حضرت عسكرى عـليـه السلام رفتم بر روى تختگاه نشسته بودند و از جانب راست آن ، حجره اى بود كه پـرده اى بـر درگـاه آن آويـخته بود گفتم : اى سيد من ! كيست صاحب امر امامت بعد از تو؟ فـرمـود: پـرده را بـردار، چـون بـرداشـتـم كـودكى بيرون آمد كه قامتش پنج شبر بود و تـقـريـبـا مـى بـايـسـت هشت ساله باشد يا ده ساله با جبين گشاده و روى سفيد و ديده هاى درخـشـان و دستهاى قوى و زانوهاى پيچيده و بر خدّ راست رويش ( خالى ) و كاكلى بـر سـر داشـت آمـد و بر ران پدر بزرگوار خود نشست حضرت فرمود: اين است امام شما، پـس آن كـودك برخاست حضرت فرمود: اى فرزند گرامى ! برو تا وقت معلوم كه براى ظـهـور تـو مـقـرر شـده اسـت . پـس بـه او نـظـر مـى كـردم تـا داخـل حـجـره شـد، پـس حـضـرت فـرمـود: اى يـعـقـوب ! نـظـر كـن كـى در ايـن حـجـره است ، داخل شدم و گرديدم هيچ كس را در حجره نديدم .(95)
و ايـضا به سند صحيح از محمّد بن معاويه و محمّد بن ايوب و محمّد بن عثمان عمرى روايت كرده كه همه گفتند حضرت عسكرى عليه السلام پسر خود حضرت صاحب عليه السلام را به ما نمود و ما در منزل آن حضرت بوديم و چهل نفر بوديم و گفت : اين است امام شما بعد از مـن و خـليفه من بر شما، اطاعت او بنماييد و پراكنده مى شويد بعد از من كه هلاك خواهيد شـد در دين خود و بعد از اين روز او را نخواهيد ديد. پس از خدمت آن حضرت بيرون آمديم و بعد از اندك روزى حضرت عسكرى عليه السلام از دنيا مفارقت نمود.(96)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:45 pm

و نـيـز در ( حق اليقين ) فرموده : شيخ صدوق و شيخ طوسى و طبرسى و ديگران به سندهاى صحيح از محمّد بن ابراهيم بن مهزيار و بعضى از على بن ابراهيم بن مهزيار روايـت كـرده انـد كه گفت : بيست حج كردم به قصد آنكه شايد به خدمت حضرت صاحب الا مر عليه السلام برسم ميسر نشد، شبى در رختخواب خود خوابيده بودم صدايى شنيدم كه كـسى گفت : اى فرزند مهزيار! امسال بيا به حج كه به خدمت امام زمان خود خواهى رسيد. پـس بـيـدار شـدم فـرحـنـاك و خـوشـحـال و پـيـوسـتـه مـشغول عبادت بودم تا صبح طالع شد نماز صبح كردم و از براى طلب رفيق بيرون آمدم و رفـيـق چـنـد بـه هـم رسـانـيـدم و مـتـوجـه راه شـدم چـون داخـل كـوفـه شدم تجسس بسيار نمودم و خبرى به من نرسيد باز متوجه مكه معظمه شدم و جـستجوى بسيار نمودم و پيوسته ميان اميدوارى و نااميدى متردد و متفكر بودم تا آنكه شبى از شـبـهـا در مـسـجـدالحـرام انـتـظـار مـى كـشـيـدم كـه دور مـكـه مـعـظـمـه خـلوت شـود مـشـغـول طـواف شـوم و بـه تـضـرع و ابـتـهـال از بـخـشـنـده بـى زوال سـؤ ال كـنـم كـه مـرا بـه كـعـبـه مـقـصـود خـويـش راهـنـمـايـى كـنـد، چـون خـلوت شد مـشـغـل طـواف شـدم نـاگـاه جوان با ملاحت خوشرويى و خوشبويى را در طواف ديدم كه دو بـرد يـمـنى پوشيده بود يكى بر كمر بسته و ديگرى را بر دوش افكنده و طرف ردا را بر دوش ديگر برگردانيده ، چون نزديك او رسيدم به جانب من التفات نمود و فرمود كه از كدام شهرى ؟ گفتم : از اهواز، فرمود: ابن الخضيب را مى شناسى ؟ گفتم : او به رحمت الهـى واصـل شـد، گـفـت : خـدا او را رحمت كند در روزها روزه مى داشت و شبها به عبادت مى ايـسـتـاد و تـلاوت قـرآن بـسـيـار مـى نـمـود و از شيعيان و مواليان ما بود، گفت : على بن مهزيار را مى شناسى ؟ گفتم : من آنم ، فرمود: خوش آمدى اى ابوالحسن ، گفتم : چه كردى آن عـلامـتـى را كـه در مـيـان تو و حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام بود؟ گفتم : با من اسـت ، فـرمـود: بـيرون آور به سوى من ، پس بيرون آوردم انگشتر نيكويى را كه بر آن محمّد و على نقش كرده بودندو به روايت ديگر يااللّه و يا محمّد و يا على نقش آن بود چون نـظرش بر آن افتاد آن قدر گريست كه جامه هايش تر شد، گفت : خدا رحمت كند تو را اى ابومحمّد كه تو امام عادل بودى و فرزند امامان بودى و پدر امام بودى حق تعالى تو را در فردوس اعلى با پدرانت ساكن گردانيد. پس گفت : بعد از حج چه مطلب دارى ؟ گفتم : فرزند امام حسن عسكرى عليه السلام را طلب مى نمايم ، گفت به مطلب خود رسيده اى و او مـرا بـه سـوى تـو فـرسـتاده است برو به منزل خود و مهياى سفر شو و مخفى دار و چون ثلث شب بگذرد بيا سوى شعب بنى عامر كه به مطلب خود مى رسى .
ابـن مهزيار گفت به خانه خود برگشتم و در اين انديشه بودم تا ثلث شب گذشت پس ‍ سوار شدم و به سوى شعب روانه شدم چون به شعب رسيدم آن جوان را در آنجا ديدم چون مـرا ديـد گـفـت : خوش آمدى و خوشا به حال تو كه تو را رخصت ملازمت دادند. پس همراه او روانـه شـدم تـا از منى به عرفات گذشت و چون به پايين عقبه طائف رسيديم گفت : اى ابوالحسن ! پياده شو و تهيه نماز كن . پس با او نافله شب را به جا آوردم و صبح طالع شد پس نماز صبح را مختصر ادا كردم پس سلام نماز گفت و بعد از نماز به سجده رفت و رو به خاك ماليد و سوار شد و من سوار شدم تا بالاى عقبه رفتم ، گفت : نظر كن چيزى مـى بـينى ؟ چون نظر كردم بقعه سبز و خرمى را ديدم كه گياه بسيار داشت ، گفت : نظر كـن بـالاى تـلّ ريـگ چـيزى مى بينى ؟ چون نظر كردم خيمه اى از مو ديدم كه نور آن تمام آسمان و آن وادى را روشن كرده بود، گفت : منتهاى آروزها در اينجا است ديده ات روشن باد، چـون از عـقـبـه بـيـرون رفـتـيـم گـفـت : از مـركـب بـه زيـر بـيـا كـه در ايـنـجا هر صعبى ذليل مى شود. چون از مركب به زير آمديم ، گفت : دست از مهار شتر بردار و آن را رها كن ، گـفـتـم : نـاقـه را بـه كـى بـگـذارم ؟ گـفـت : ايـن حـرمـى اسـت كـه داخـل آن نـمـى شود مگر ولى خدا و بيرون نمى رود مگر ولى خدا. پس در خدمت او رفتم تا به نزديك خيمه مطهره منوره رسيدم گفت : اينجا باش تا براى تو رخصت بگيرم ، بعد از اندك زمانى بيرون آمد و گفت : خوشا حال تو، تو را رخصت دادند.
چـون داخـل خـيـمـه شدم ديدم آن حضرت بر روى نمدى نشسته است و نطع سرخى بر روى نـمـد افـكـنده و بر بالشى از پوست تكيه داده است سلام كردم بهتر از سلام من جواد داد، رويـى مـشاهده كردم مانند ماه شب چهارده ، از طيش و سفاهت مبرا، نه بسيار بلند و نه كوتاه انـدكى به طول مائل ، گشاده پيشانى با ابروهاى باريك كشيده و به يكديگر پيوسته و چـشـمهاى سياه و گشاده و بينى كشيده و گونه هاى رو هموار و برنيامده در نهايت حسن و جـمـال ، بـر گـونـه راسـتش خالى بود مانند فتات (97) مشكى كه بر صفحه نقره افتاه باشد و موى عنبر بوى سياهى بر سرش ‍ بود نزديك به نرمه گوش آويخه ، از پيشانى نورانيش نور ساطع بود مانند ستاره درخشان با نهايت سكينه و وقار و حيا و حـسـن لقا، پس احوال يك يك شيعيان را از من پرسيد، عرض كردم كه ايشان در دولت بنى العـباس در نهايت مشقت و مذلت و خوارنى زندگانى مى كنند. فرمود: روزى خواهد بود كه شـمـا مـالك ايـشـان مـى بـاشـيـد و ايـشـان در دسـت شـمـا ذليل مى باشند، سپس فرمود: پدرم از من عهد گرفته است كه ساكن نشوم از زمين مرگ در جـايـى كـه پـنـهـان تـر و دورتـريـن جـاهـا بـاشـد تـا آنـكـه بـر كـنـار بـاشـم از مكايد اهـل ضلال و متمردان جهال تا هنگامى كه حق تعالى رخصت فرمايد تا ظاهر شوم ، و به من گفت اى فرزند، حق تعالى اهل بلاد و طبقات عباد را خالى نمى گذارد از حجتى و امامى كه مـردم پـيروى او نمايند و حجت حق تعالى به او بر خلق تمام باشد. اى فرزند گرامى ! تـو آنـى كـه مـهـيـا كـرده بـاشـد تـو را بـراى نـشـر حـق و بـرانـداخـتـن باطل و اعداى دين و اطفاء نائره مضلين .
پـس ملازم جاهاى پنهان باش از زمين و دور باش از بلاد ظالمين و وحشت نخواهد نبود تو را از تـنـهـايـى و بـدان كـه دلهـاى اهـل طـاعـت و اخـلاص مـايـل خـواهـد بـود بـه سـوى تـو مـانـند مرغان كه به سوى آشيانه پرواز كنند و ايشان گـروهـى چـنـدنـد كـه بـه ظـاهـر در دسـت مـخـالفـان ذليـل انـد و نـزد حـق تـعـالى گـرامـى و عـزيـزنـد و اهـل قناعت اند و چنگ در دامان متابعت اهل بيت زده اند و استنباط دين از آثار ايشان مى نمايند و مـجـاهـده بـه حجت با اعداى دين مى نمايند و خدا ايشان را مخصوص گردانيده است به آنكه صبر نمايند بر مذلتها كه از مخالفان دين مى كشند تا آنكه در دار قرار به عزت ابدى فائز گردند. اى فرزند! صبر كن بر مصادر و موارد امور خود تا آنكه حق تعالى اسباب دولت تـو را ميسر گرداند و علمهاى زرد و رايات سفيد در مابين حطيم و زمزم بر سر تو بـه جـولان درآيد و فوج فوج از اهل اخلاص و مصافات نزديك حجرالا سود به سوى تو بـيـايـنـد و بـا تـو بيعت كنند در حوالى حجرالا سود و ايشان جمعى باشند كه طينت ايشان پاك باشد از آلودگى نفاق و دلهاى ايشان پاكيزه باشد از نجاست شقاق و طبايع ايشان نـرم بـاشـد براى قبول دين و متصلب باشند در دفع فتنه هاى مضلين و در آن وقت حدائق مـلت و ديـن بـيـارايـد و صبح حق درخشان باشد و حق تعالى با تو ظلم و طغيان را از زمين بـرانـدازد و بـه جـهـت امـن و امـان در اطـراف جـهـان ظاهر شود و مرغان شرايع دين مبين به آشـيـانـهاى خود برگردند و امطار فتح و ظفر بساتين ملت را سرسبز و شاداب گرداند. پـس حـضـرت فـرمود كه بايد آنچه در اين مجلس گذشت پنهان دارى و اظهار ننمايى مگر به جمعى كه از اهل صدق و وفا و امانت باشند.
ابـن مـهـزيـار گـفـت : چـنـد روز در خـدمـت آن حـضـرت مـانـدم و مـسـايـل مـشـكـله را از آن جـنـاب سـؤ ال نـمـودم آنـگـاه مـرا مـرخـص فـرمـود كـه بـه اهل خود معاودت نماييم و در روز وداع زياده از پنجاه هزار درهم با خود داشتم به هديه به خـدمـت آن حـضـرت بـردم و التـمـاس بـسـيـار نـمـودم كـه قـبـول فـرمـايـنـد تـبـسـم نـمـود و فـرمـود: اسـتـعـانـت بـجـوى بـه ايـن مـال در بـرگـشـتـن به سوى وطن خود كه راه درازى در پيش دارى . و دعاى بسيار در حق من نمود و برگشتم به سوى وطن ، و حكايت و اخبار در اين باب بسيار است .(98)


فـصـل چـهـارم : در مـعجزات باهرات و خوارق عادات كه از حضرت صاحب الزمان عليه السلام صادرشده است

سنگريزه طلايى
بدان معجزاتى كه از آن حضرت نقل شده در ايام غيبت صغرى و زمان تردد خواص ‍ و نواب نـزد آن حـضـرت بسيار است و چون اين كتاب را گنجايش بسط نيست لاجرم به ذكر قليلى از آن اكتفا مى شود.
اول ـ شـيـخ كـليـنـى و قـطـب راونـدى و ديـگـران روايـت كـرده انـد از مـردى از اهـل مـدائن كـه گـفـت : بـا رفـيـقـى به حج رفتم و در موقف عرفات نشسته بوديم جوانى نـزديـك ما نشسته بود و ازارى و ردايى پوشيده بود كه قيمت كرديم آنها را صد و پنجاه ديـنار مى ارزيد و نعل زردى در پا داشت و اثر سفر در او ظاهر نبود پس سائلى از ما سؤ ال كـرد او را رد كـرديـم نـزديـك آن جـوان رفـت و از او سـؤ ال كـرد جـوان از زمـيـن چـيـزى بـرداشـت و بـه او داد، سـائل او را دعـاى بـسـيـار نـمـود جـوان بـرخـاسـت و از مـا غـائب شـد. نـزد سـائل رفتيم و از او پرسيديم كه آن جوان چه چيز به تو داد كه آن قدر او را دعا نمودى ؟ بـه مـا نـمـود سـنـگـريـزه طـلائى كـه مـانند ريگ دندانه ها داشت چون وزن كرديم بيست مثقال بود، به رفيق خود گفتم كه امام ما و مولاى ما نزد ما بود و ما نمى دانستيم ؛ زيرا كه به اعجاز او سنگريزه طلا شد. پس رفتيم و در جميع عرفات گرديديم و او را نيافتيم ، پـرسـيـديم از جماعتى كه در دور او بودند از اهل مكه و مدينه كه اين مرد كى بود؟ گفتند: جوانى است علوى هر سال پياده به حج مى آيد.(99)
حكايت حاكم قم
دوم ـ قـطـب راونـدى در ( خرائج ) از حسن مسترق روايت كرده است كه گفت : روزى در مـجـلس حسن بن عبداللّه بن حمدان ناصرالدوله بودم در آنجا سخن ناحيه حضرت صاحب الا مر عليه السلام و غيبت آن حضرت مذكور شد و من استهزاء مى كردم به اين سخنان ، در اين حـال عـموى من حسين داخل مجلس شد و من باز همان سخنان را مى گفتم ، گفت : اى فرزند! من نـيـز اعـتـقـاد تـو را داشـتـم در ايـن بـاب تـا آنـكـه حـكـومت قم را به من دادند در وقتى كه اهل قم بر خليفه عاصى شده بودند، و هر حاكمى كه مى رفت او را مى كشتند و اطاعت نمى كردند پس لشكرى به من دادند و به سوى قم فرستادند چون به ناحيه طرز رسيدم به شـكـار رفـتـم ، شـكارى از پيش من به در رفت از پى آن رفتم و بسيار دور رفتم تا به نـهـرى رسـيـدم در مـيـان نـهـر روان شـدم و هر چند مى رفتم وسعت آن بيشتر مى شد در اين حـال سـوارى پـيدا شد و بر اسب اشهبى سوار و عمامه خز سبزى بر سر داشت و به غير چشمهايش در زير آن نمى نمود و دو موزه سرخ برپا داشت به من گفت : اى حسين و مرا امير نـگـفت و به كنيت نيز ياد نكرد بلكه از روى تحقير نام مرا برد، گفت : چرا غيب مى كنى و سـبـك مـى شـمـارى نـاحـيه ما را و چرا خمس مالت را به اصحاب و نواب ما نمى دهى ؟ و من صاحب وقار و شجاعتى بودم كه از چيزى نمى ترسيدم ، از سخن او بلرزيدم و گفتم : مى نـمـايـم اى سـيـد مـن آنـچـه فـرمـودى ، گفت : هرگاه برسى به آن موضعى كه متوجه آن گرديدى و به آسانى بدون مشقت قتال و جدال داخـل شـهـر شـوى و كـسـب كـنى آنچه كسب مى كنى خمس آن را به مستحقش برسان ، گفتم : شنيدم و اطاعت مى كنم ، پس ‍ فرمود: برو با رشد و صلاح . و عنان اسب خود را گردانيد و روانـه شـد و از نـظـر مـن غـائب گـرديد و ندانستم به كجا رفت و از جانب راست و چپ او را بـسـيـار طلب كردم و نيافتم . ترس و رعب من زياده شد و برگشتم به سوى عسكر خود و ايـن حـكـايـت را نقل نكردم و فراموش كردم از خاطر خود و چون به شهر قم رسيدم و گمان داشـتـم كـه بـا ايـشان محاربه خواهم كرد، اهل قم به سوى من بيرون آمدند و گفتند هركه مـخالف ما بود در مذهب و به سوى ما مى آمد با او محاربه مى كرديم و چون تو از مايى و بـه سـوى مـا آمـده اى مـيـان مـا و تـو مـخـالفـتـى نـيـسـت داخـل شـهـر شـو و تـدبـيـر شـهـر بـه هـر نـحـو كـه خـواهـى بـكـن ، مـدتى در قم ماندم و امـوال بـسـيـار زيـاده از آنـچـه تـوقـع داشـتـم جـمع كردم پس امراى خليفه بر من و كثرت امـوال مـن حـسـد بـردنـد و مـذمـت مـن نـزد خـليـفـه كـردنـد تـا آنـكـه مـرا عـزل كـرد و برگشتم به سوى بغداد و اول به خانه خليفه رفتم و بر او سلام كردم و بـه خـانـه خـود بـرگـشـتـم و مـردم بـه ديـدن مـن مـى آمـدنـد. در ايـن حـال مـحمّد بن عثمان عمرى آمد و از همه مردم گذشت و بر روى مسند من نشست و بر پشتى من تكيه كرد، من از اين حركت او بسيار به خشم آمدم و پيوسته مردم مى آمدند و مى رفتند و او نـشـسـتـه بـود و حـركـت نـمـى كرد، ساعت به ساعت خشم من بر او زياده مى شد چون مجلس مـنـقـضـى شـد به نزديك من آمد و گفت : ميان من و تو سرى هست بشنو، گفتم : بگو، گفت : صاحب اسب اشهب و نهر مى گويد كه ما به وعده خود وفا كرديم پس آن قصه به يادم آمد و لرزيدم و گفتم مى شنوم و اطاعت مى كنم و به جان منت مى دارم پس برخاستم و دستش را گـرفـتم و به اندرون بردم و در خزينه هاى خود را گشودم و خمس همه را تسليم كردم و بـعـضى از اموال را كه من فراموش كرده بودم او به ياد من آورد و خمسش را گرفت و بعد از آن من در امر حضرت صاحب الا مر عليه السلام شك نكردم ، پس حسن ناصرالدوله گفت من نـيـز تـا ايـن قـصـه را از عـم خـود شـنـيـدم شـك از دل مـن زائل شد و يقين نمودم امر آن حضرت را.(100)
دعاى امام زمان (عج ) براى تولد شيخ صدوق
سـوم ـ شـيـخ طـوسى و ديگران روايت كرده اند كه على بن بابويه عريضه اى به خدمت حـضـرت صـاحـب الا مـر عـليـه السلام نوشت و به حسين بن روح رضى اللّه عنه داد و سؤ ال كـرده بـود در آن عـريـضـه كه حضرت دعا كند از براى او كه خدا فرزندى به او عطا كـنـد، حـضـرت در جـواب نـوشـت كـه دعـا كرديم از براى تو و خدا تو را در اين زودى دو فرزند نيكوكار روزى خواهد كرد. پس در آن زودى از كنيزى حق تعالى او را دو فرزند داد يـكـى مـحـمـّد و ديـگـرى حـسين ، و از محمّد تصانيف بسيار ماند كه از جمله آنها ( كتاب من لايـحـضره الفقيه ) است و از حسين نسل بسيار از محدثين به هم رسيد و محمّد فخر مى كرد كه به دعاى حضرت قائم عليه السلام به هم رسيده ام و استادان او، او را تحسين مى كـردنـد و مـى گفتند كه سزاوار است كسى كه به دعاى حضرت صاحب الا مر عليه السلام به هم رسيده چنين باشد.(101)
درهم شكستن توطئه معتضد عباسى
چـهـارم ـ شيخ طوسى از رشيق روايت كرده است كه ( معتضد خليفه ) فرستاد مرا با دو نفر ديگر طلب نمود و امر كرد كه هر يك دو اسب با خود برداريم يكى را سوار شويم و ديـگـرى را بـه جـنـبـيـت بـكـشـيـم يـعـنـى يـدك كـنـيـم و سـبـكـبـار بـه تعجيل برويم به سامره و خانه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام را به ما نشان داد و گـفـت بـه در خـانـه مـى رسـيـد كـه غـلام سـيـاهـى بـر آن در نـشـسـتـه اسـت پـس داخـل خـانـه شـويـد و هركه در آن خانه بابيد سرش را براى من بياوريد. چون به خانه حضرت رسيديم در دهليز خانه غلام سياهى نشسته بود و بند زير جامه در دست داشت و مى بافت پرسيديم كه كى در اين خانه هست ؟ گفت صاحبش و هيچگونه ملتفت نشد به جانب ما و از مـا پـروا نـكـرد، چـون داخـل خـانـه شـديـم خـانـه بـسـيـار پـاكـيـزه اى ديـديـم و در مـقـابـل پـرده اى مـشـاهـده كـرديـم كـه هـرگـز از آن بـهـتـر نـديـده بـوديـم كـه گـويـا الحـال از دسـت كـارگـر در آمـده است و در خانه هيچ كس نبود، چون پرده را برداشتم حجره بـزرگـى بـه نـظـر آمـد كه گويا درياى آبى در ميان آن حجره ايستاده و در منتهاى حجره حصيرى بر روى آب گسترده است و بر بالاى آن حصير مردى ايستاده است نيكوترين مردم بـه حسب هيئت و مشغول نماز است و هيچگونه به جانب ما التفات ننمود. احمد بن عبداللّه پا در حـجـره گذاشت كه داخل شود در ميان آن غرق شد و اضطراب بسيار كرد تا من دست دراز كردم و او را بيرون مى آوردم و بى هوش شد، بعد از ساعتى به هوش آمد پس رفيق ديگر اراده كـرد كـه داخـل شـد و حـال او بـديـن مـنـوال گذشت پس من متحير ماندم و زبان به عذر خواهى گشودم و گفتم معذرت مى طلبم از خدا و از تو اى مقرب درگاه خدا، و اللّه ندانستم كـه نـزد كـى مـى آيم و از حقيقت حال مطلع نبودم و اكنون توبه مى نمايم به سوى خدا از ايـن كـردار، پـس بـه هـيـچ وجـه مـتـوجـه گـفـتـار مـن نـشـد و مـشـغـول نـمـاز بـود، مـا را هـيبتى عظيم در دل به هم رسيد و برگشتيم و ( معتضد ) انـتـظـار مـا را مـى كشيد و به دربانان سفارش كرده بود كه هر وقت برگرديم ما را به نـزد او بـرنـد، پـس در مـيـان شـب رسـيـديـم و داخـل شـديـم و تـمـام قـصـه را نقل كرديم ، پرسيد كه پيش از من با ديگرى ملاقات كرديد و با كسى حرفى گفتيد؟
گـفـتـيم : نه . پس سوگندهاى عظيم ياد كرد كه اگر بشنوم كه يك كلمه از اين واقعه را بـه ديـگـرى نـقـل كـرده ايـد هـر آيـنـه ، هـمـه را گـردن بـزنـم . و مـا ايـن حـكـايـت را نقل نتوانستيم بكنيم مگر بعد از مردن او.(102)
تكذيب ادعاى جعفر كذاب
پنجم ـ محمّد بن يعقوب كلينى روايت كرده است از يكى از لشكريا خليفه عباسى كه گفت مـن هـمراه بودم كه نسيم غلام خليفه به سرّ من راءى آمد و در خانه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام را شكست بعد از فوت آن حضرت ، پس حضرت صاحب الا مر عليه السلام از خـانـه بـيرون آمد و تبرزينى در دست داشت و به نسيم گفت : كه چه مى كنى در خانه من ؟ نـسـيـم بـر خـود بلرزيد و گفت : جعفر كذاب مى گفت كه از پدرت فرزندى نمانده است ، اگـر خـانه از تست ما بر مى گرديم پس از خانه بيرون آمديم . على بن قيس راوى حديث گـويـد كـه يـكـى از خـادمـان خـانـه حضرت بيرون آمد، من از او پرسيدم از حكايتى كه آن شخص نقل كرد، آيا راست است ؟ گفت : كى تو را خبر داد؟ گفتم : يكى از لشكريان خليفه ، گفت : هيچ جيز در عالم مخفى نمى ماند.(103)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:47 pm

هـشـتـم ـ قـطـب راوندى از جعفر بن محمّد بن قولويه استاد شيخ مفيد رحمه اللّه روايت كرده اسـت كـه چـون قـرامـطـه اعنى اسماعيليه ملاحده كعبه را خراب كردند و حجرالا سود را به كـوفـه آورده در مـسـجـد كـوفـه نـصـب كـردنـد و در سـال سـيـصـد و سـى و هـفـت كـه اوايـل غـيـبـت كـبـرى بـود خـواسـتـند كه حجر را به كعبه برگردانند و در جاى خود نصب كنند، من به اميد ملاقات حضرت صاحب الا مر عليه السلام در ان سال اراده حج نمودم ؛ زيرا كه در احاديث صحيحه وارد شده است كه حجر را كسى به غـيـر مـعـصـوم و امـام زمـان نـصـب نـمـى كـنـد چـنـانـچـه قـبـل از بـعـثـت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم كـه سـيـلاب كـعـبـه را خـراب كـرد حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم آن را نصب نمود، و در زمان حجاج كه كعبه را بر سر عـبـداللّه بـن زيـبر خراب كرد چون خواستند بسازند هركه حجر را گذاشت لرزيد و قرار نگرفت تا آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السلام آن را به جاى خود گذاشت و قرار گرفت .
لهـذا در آن سـال مـتوجه حج شدم چون به بغداد رسيدم علت صعبى مرا عارض شد كه بر جـان خـود تـرسيدم و نتوانستم به حج بروم ، نايب خود گردانيدم مردى از شيعه را كه او را ابـن هـشام مى گفتند و عريضه اى به خدمت حضرت نوشتم و سرش را مهر كردم و در آن عـريـضـه سـؤ ال كـرده بـودم كـه مـدت عـمـر مـن چـنـد سـال خـواهد بود و از اين مرض عافيت خواهم يافت يا نه ؟ و ابن هشام را گفتم مقصود من آن اسـت كه اين رقعه را بدهى به دست كسى كه حجر را به جاى خود مى گذارد و جوابش را بـگـيـرى و تـو را از بـراى هـمـيـن كـار مـى فـرسـتـم . ابـن هـشـام گـفـت كـه چـون داخل مكه مشرفه شدم مبلغى به خدمه كعبه دادم كه در وقت گذاشتن حجر مرا حمايت كنند كه بتوانم درست ببينم كه كى حجرا به جاى خود مى گذارد و ازدحام مردم مانع ديدن من نشود، چون خواستند حجر را به جاى خود بگذارند خدمه مرا در ميان گرفتند و حمايت من مى نمودد و مـن نـظـر مـى كـردم هـركـه حـجـر را مـى گـذاشت حركت مى كرد و مى لرزيد و قرار نمى گـرفـت تا آنكه جوان خوشروى و خوشبوى و خوش موى گندم گونى پيدا شد و حجر را از دسـت ايشان گرفت و به جاى خود نصب كرد و درست ايستاد و حركت نكرد پس خروش از مـردم بـرآمـد و صـدا بـلند كردند و روانه شدند و از مسجد بيرون رفتند، من از عقب او به سرعت تمام روانه شدم و مردم را مى شكافتم و از جانب راست و چپ دور مى كردم و مى دويدم و مـردم گـمان كردند كه من ديوانه شده ام و چشمم را از او بر نمى داشتم كه مبادا از نظر مـن غايب شود تا اينكه از ميان مردم بيرون رفتم و در نهايت آهستگى و اطمينان مى رفت و من هرچند مى دويدم به او نمى رسيدم و چون به جايى رسيد كه به غير از من و او كسى نبود ايستاد و به سوى من ملتفت شد و فرمود: بده آنچه با خود دارى ! رقعه را به دستش ‍ دادم ، نـگـشـود و فـرمـود: بـه او بـگو بر تو خوفى نيست در اين علت ، و عافيت مى يابى و اجل محتوم تو بعد از سى سال ديگر خواهد بود. چون اين حالت را مشاهده كردم و كلام معجز نظامش را شنيدم خوف عظيمى بر من مستولى شد به حدى كه حركت نتوانستم كرد، چون اين خـبـر بـه ابـن قـولويـه رسـيـد يـقـيـن او زيـاده شـد و در حـيـات بـود تـا سـال سـيـصـد و شصت و هفت از هجرت ، در آن سال اندك آزارى هم رسيد وصيت كرد و تهيه كفن و حنوط و ضروريات سفر آخرت را گرفت و اهتمام تمام در اين امور مى كرد و مردم به او مـى گـفـتند: آزار بسيار ندارى اين قدر تعجيل و اضطراب چرا مى كنى ؟ گفت : مولاى من مـرا وعـده كـرده اسـت . پـس در هـمـان عـلت [ مـرض ] بـه مـنـازل رفـيـعـه بهشت انتقال نمود ( اَلْحَقَهُ اللّهُ بِمَواليهِ الاَطْهارِ فى دارِ الْقَرارِ ) .(106)
سبب تشيع همدانى ها
نـهـم ـ شـيـخ ابـن بابويه روايت كرده است از احمد بن فارس اديب كه گفت : من وارد شهر هـمـدان شدم و همه را سنى يافتم به غير يك محله كه ايشان را بنى راشد مى گفتند و همه شـيـعـه امـامـى مـذهـب بـودنـد، از سـبـب تـشـيـع ايـشـان سـؤ ال كردم مرد پيرى از ايشان كه آثار صلاح و ديانت از او ظاهر بود گفت : سبب تشيع ما آن اسـت كـه جـد اعـلاى مـا كـه مـا هـمه به او منسوبيم به حج رفته بود گفت : در وقت مراجعت پـيـاده مـى آمـدم ، چـنـد مـنـزل كـه آمـديـم در بـاديـه ، روزى در اول قافله خوابيدم كه چون آخر قافله برسد بيدار شوم چون به خواب رفتم بيدار نشدم تـا آنـكـه گـرمـى آفـتـاب مـرا بـيـدار كـرد و قـافـله گـذشـت بـود و جاده پيدا نبود، به تـوكـل روانـه شـدم ، انـدك راهـى كـه رفـتـم رسـيـدم بـه صـحـراى سـبـز و خـرم پـر گـل و لاله كـه هـرگـز چـنـيـن مـكـانـى نـديـده بـودم چـون داخـل آن بـسـتـان شـدم قـصـر عـالى به نظر من آمد به جانب قصر روانه شدم چون به در قصر رسيدم دو خادم سفيد ديدم نشسته اند سلام كردم جواب نيكويى گفتند و گفتند بنشين كـه خـدا خـيـر عـظيمى نسبت به تو خواسته است كه تو را به اين موضع آورده است ، پس يـكـى از آن خـادمـهـا داخـل آن قـصـر شـد و بـعـد از انـدك زمـانـى آمـد و گـفـت : بـرخـيـز و داخل شو! چون داخل شدم قصرى مشاهده كردم كه هرگز به آن خوبى نديده بودم خادم پيش رفـت و پـرده اى بـر در خـانـه بـود، پـرده را بـرداشـت و گـفـت : داخل شو! چون داخل شدم جوانى را ديدم كه در ميان خانه نشسته است و شمشير درازى محاذى سر او از سقف آويخته است كه نزديك است سر شمشير مماس سر او شود يعنى برسد به سـر او و آن جـوان مـانـنـد مـاهـى بـود كه در تاريكى درخشان باشد، پس سلام كردم و با نـهـايت ملاطفت و خوش زبانى جواب فرمود و گفت : مى دانى من كيستم ؟ گفتم : نه واللّه ! فـرمـود: مـنـم قـائم آل مـحمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و منم آنكه در آخرالزمان به اين شـمـشـيـر خـروج خـواهـم كرد و اشاره به آن شمشير نمود و زمين را پر از عدالت و راستى خـواهـم كـرد بـعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد پس به روى در افتادم و رو را بر زمـيـن مـاليـدم ، فـرمـود: چـنـيـن مـكـن و سـر بـردار تـو فـلان مـردى از مـديـنـه اى از بلاد جـبل كه آن را همدان مى گويند، گفتم : بلى اى آقاى من و مولاى من ! پس فرمود: مى خواهى بـرگـردى بـه اهـل خـود؟ گـفـتـم : بـلى اى سـيـد مـن ! مـى خـواهـى بـه سـوى اهل خود بروم و بشارت دهم ايشان را به اين سعادت كه مرا روزى شده . پس اشاره فرمود بـه سوى خادم و او دست مرا گرفت و كيسه زرى به من داد مرا از بستان بيرون آورد و با من روانه شد اندك راهى كه آمديم عمارتها و درختها و مناره مسجدى پيدا شد. گفت : مى دانى و مـى شـنـاسـى ايـن شـهر را؟ گفتم : نزديك به شهر ما شهرى است كه او را اسدآباد مى گـويـنـد، گـفـت : هـمـان اسـت بـرو بـا رشـد و صـلاح ، ايـن را گـفـت و نـاپـيـدا شـد، مـن داخـل اسـدآبـاد شـدم و در كـيـسـه چـهـل يـا پـنـجـاه اشـرفـى بـود، پـس وارد هـمـدان شدم و اهـل و خـويـشـان خـود را جـمـع كـردم و بشارت دادم ايشان را به آن سعادتها كه حق تعالى بـراى مـن مـيـسـر كـرد و مـا هـمـيشه در خير و نعمت بوديم تا از آن اشرفى ها چيزى باقى بود.(107)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:48 pm

دهـم ـ مـسـعـودى و شيخ طوسى و ديگران روايت كرده اند از ابونعيم محمّد بن احمد انصارى كـه گـفـت : روانـه نـمـودنـد قـومـى از مـفـوضـه و مـقـصـره ، كـامـل بن ابراهيم مدنى را به سوى ابى محمّد عليه السلام در سرّ من راءى كه مناظره كند بـا آن جـنـاب در اوامـر ايـشـان ، كـامـل گـفـت : مـن در نـفـس خـود گـفـتـم كـه سـؤ ال مـى كـنـم از آن جـنـاب كـه داخـل نـمـى شـود در بـهـشـت مـگـر آنـكـه مـعـرفـت او مـثـل مـعـرفـت مـن بـاشـد و قـائل بـاشـد بـه آنـچـه مـن مـى گـويـم چـون داخل شدم بر سيد خود ابى محمّد عليه السلام و نظر كردم به جامه هاى سفيد و نرمى كه در بر او بود در نفس خود گفتم ولى خدا و حجت او جامه هاى نرم مى پوشسد و ما را امر مى فـرمـايـد بـه مـواسـات اخـوان مـا و مـا را نهى مى كند از پوشيدن مانند آن ، پس با تبسم فـرمـود: اى كـامـل ! و ذراع خـود را بـالا بـرد پس ديدم پلاس سياه زبرى كه روى پوست بـدن مـبـاركـش بـود پـس فـرمـود: ايـن بـراى خـدا اسـت و ايـن بـراى شـمـا. پـس خـجـل شـدم و نشستم در نزد درى كه پرده بر آن آويخته بود پس بادى وزيد و طرفى از ان را بـالا بـرد پـس ديـدم جـوانـى را كـه گـويـا پـاره مـاه بـود چـهـار سـاله يـا مثل آن پس به من فرمود: اى كامل بن ابراهيم ! پس بدن من مرتعش شد و ملهم شدم كه گفتم : لبـيـك اى سـيـد مـن ! پـس فـرمـود: آمـدى نـزد ولى اللّه و حـجـت او و اراده كـردى سـؤ ال كـنـى كـه داخـل بـهـشـت نـمـى شـود مـگـر آنـكـه عـارف بـاشـد مـانـنـد مـعـرفـت تـو و قـائل بـاشـد بـه مـقـاله تـو، پـس گـفـتـم : آرى ، واللّه ! فـرمـود: پـس در ايـن حـال كـم خـواهـد بـود داخـل شـونـدگـان در بـهـشـت واللّه ، بـه درسـتـى كـه داخـل بـهـشـت مـى شـونـد خـلق بـسيارى ، گروهى كه ايشان را ( حقيه ) مى گويند، گـفـتـم : اى سيد من ! كيستند ايشان ؟ فرمود: قومى كه از دوستى ايشان اميرالمؤ منين عليه السـلام را ايـن اسـت كـه قـسـم مـى خـوردنـد بـه حـق او و نـمـى دانـنـد كـه فـضـل او چـيـسـت آنـگـاه سـاعـتـى سـاكـت شـد پـس فـرمـود: و آمـدى سـؤ ال كـنـى از آن جـنـاب از مـقـاله مـفـوضـه ، دروغ گـفـتـنـد بـلكـه قـلوب مـا مـحـل است از براى مشيت خداوند پس هرگاه درخواست خداوند ما مى خواهيم و خداى تعالى مى فـرمـايـد ( وَ مـا تـَشـآؤُنَ اِلاّ اَنْ يـَشـآءَ اللّهُ ) (108) آنگاه پرده به حـال خـود بـرگـشـت پـس آن قـدرت نـداشتم كه آن را بالا كنم پس حضرت ابومحمّد عليه السـلام بـه مـن نـظـر كـرد و تـبـسـم نـمـود فـرمـود: اى كـامـل بـن ابراهيم ! سبب نشستن تو چيست و حال آنكه خبر كرده تو را مهدى و حجت بعد از من بـه آنـچـه در نـفـس تـو بـوده و آمـدى كـه از آن سـؤ ال كـنـى ، گـفـت پـس ‍ بـرخـاستم و جواب خود را كه در نفسم مخفى كرده بودم از امام مهدى عـليـه السـلام گـرفـتـم و بـعـد از آن آن جـنـاب را مـلاقات نكردم ، ابونعيم گفت : پس من كامل را ملاقات كردم و او را از اين حديث سؤ ال كردم پس خبر داد مرا به آن تا آخرش بدون زياده و نقصان .(109)
يـازدهـم ـ شـيـخ مـحـدث فـقـيه عمادالدّين ابوجعفر بن محمّد بن على بن محمّد طوسى مشهدى معاصر ابن شهر آشوب ، در كتاب ( ثاقب المناقب ) روايت كرده از جعفر بن احمد كه گـفت : طلبيد مرا ابوجعفر محمّد بن عثمان پس دو جامه نشانه دار به من داد با كيسه اى كه در آن دراهمى بود پس به من گفت : محتاجيم كه تو خود بروى به ( واسط ) در اين وقـت و بـدهـى آنـچـه من به تو دادم به اول كسى كه ملاقات كنى او را آنگاه كه از كشتى درآمـدى بـه واسـط. گـفـت مـرا از ايـن غـم شـديـدى پـيـدا شـد و گـفـتـم مـثل منى را براى چنين امرى مى فرستد و حمل مى كند اين چيز اندك را، پس رفتم به واسط و از كـشـيـت در آمـدم پـس اول كـسـى را كـه مـلاقـات كـردم سـؤ ال كـردم از او از حـال حـسن بن قطاة صيدلانى وكيل وقف به واسط، پس ‍ گفت : من همان تو كـيـسـتـى ؟ پس گفتم : ابوجعفر عمرى تو را سلام مى رساند و اين دو جامه و اين كيسه را داده كه تسليم كنم به تو. پس گفت : الحمدللّه ، به درستى كه محمّد بن عبداللّه حائرى وفـات كـرد و مـن بيرون آمدم به جهت اصلاح كفن او پس ‍ جامه را گشود ديد كه در آن است آنچه را به او احتياج دارد از حبره و كافور و در آن كيسه كرايه حمالها است و اجرت حفار، گفت : پس تشييع كرديم جنازه او را و برگشتيم .(110)
حكايت طلاى گمشده
دوازدهم ـ و نيز روايت كرده از حسين بن على بن محمّد قمى معروف به ابى على بغدادى كه گـفت : در بخارا بودم پس شخصى كه معروف بود به ابن جاشير، ده قطعه طلا داد و امر كـرد مـرا كـه تسليم كنم آنها را در بغداد به شيخ ابى القاسم حسين بن روح قدس سره پس حمل كردم آنها را با خود چون رسيدم به مفازه امويه يكى از آن سبيكه ها مفقود شد از من و عالم نشدم به آن تا آنكه داخل بغداد شدم و سبيكه ها را بيرون آوردم كه تسليم آن جناب كـنـم پـس ديـدم كه يكى از آنها از من مفقود شده پس ‍ سبيكه اى به وزن آن خريدم و به آن نه اضافه نمودم آنگاه داخل شدم بر شيخ ابى القاسم در بغداد و آن سبيكه ها را نزدش گـذاردم پـس فـرمـود: بـگـيـر اين سبيكه راو آن را كه گم كردى رسيد به ما، او اين است آنگاه بيرون آورد آن سبيكه را كه مفقود شد از من به امويه پس نظر كردم در آن شناختم آن را.(111)
سـيـزدهـم ـ و نـيـز روايـت كـرده انـد از حـسـيـن بـن عـلى مـذكـور كـه گـفـت : زنـى از من سؤ ال كرد كه وكيل مولاى ما كيست ؟ پس بعضى از قميين گفتند به او كه ابوالقاسم بن روح اسـت و او را بـه آن زن دلالت كـردنـد پس داخل شد در نزد شيخ و من در نزد آن جناب بودم پـس گـفـت : اى شـيخ ! چه با من است ؟ فرمود: با تو هرچه هست آن را در دجله بينداز. پس انـداخـت آن را و بـرگـشـت و آمـد نـزد ابـوالقـاسـم روحـى و مـن بـودم نـزد او پـس فـرمود ابـوالقـاسـم به ملوك خود، كه بيرون بياور حقه را براى ما پس حقه را نزد او آورد پس بـه آن زن ، فـرمـود: ايـن حـقـه اى اسـت كـه بـا تـو بود و انداختى در دجله ، گفت : آرى ، فرمود: خبر دهم تو را به آنچه در آن است يا تو خبر مى دهى مرا؟ گفت : بلكه تو خبر ده مرا. فرمود: در اين حقه يك جفت دستينه (112) است از طلا و حلقه بزرگى كه در آن جـوهـرى اسـت و دو حلقه صغير كه در آن جوهرى است و دو انگشترى يكى فيروزج و ديگرى عقيق ، و امر چنان بود كه فرمود، چيزى را واگذار نكرد.
پـس حـقـه را بـاز كـرد و آنچه در آن بود بر من معروض داشت و زن نظر كرد به آن پس ‍ گـفـت : ايـن بعينه همان است كه من برداشته بودم و در دجله انداختم پس من و آن زن از شعف ديـدن ايـن مـعـجـزه بـى خـود شديم . ابى على بغدادى حسين مذكور بعد از ذكر اين حديث و حـديـث سـابق گفت : شهادت مى دهم در نزد خداوند روز قيامت در آنچه خبر دادم به آن ، به هـمـان نحو است كه ذكر كردم نه زياد كردم در آن و نه كم كردم و سوگند خورد به ائمه اثـنـى عشر كه راست گفتم در آن نه افزوده ام بر آن و نه كم نموده ام از آن .(113)
در جستجوى امام زمان عليه السلام
چهاردهم ـ و نيز روايت كرده اند از على بن سنان موصلى از پدرش كه گفت : چون حضرت ابـومـحـمـّد عـليـه السـلام وفـات كـرد وارد شـد از قـم و بـلاد جـبـل جـمـاعـتـى با اموالى كه مى آوردند حسب رسم و ايشان را خبرى نبود از آن حضرت پس حـضـرت رسـيدند به سرّ من راءى و سؤ ال كردند از آن جناب به ايشان گفتند كه وفات كـرده ، گـفـتـنـد: پـس از او كـيـسـت ؟ گـفـتـنـد: جـعـفـر بـرادرش پـس از او سـؤ ال كردند. گفتند: براى سير و تنزه بيرون رفته و در زورقى نشسته در دجله شرب خمر مـى كـند و با او است سرود نوازنده ها، پس آن قوم با يكديگر مشورت كردند و گفتند اين صـفـت امـام نـيـسـت و بـعـضـى از ايـشـان گـفـتـنـد بـرويـم و ايـن امـوال را بـرگـردانـيـم به صاحبانش ، پس ‍ ابوالعباس محمّد بن جعفر حميرى قمى گفت : تـاءمـل كـنـيـد تـا ايـن مـرد بـرگـردد و در امـر درسـت تـفـحـص كـنـيـم ، گفت چون برگشت داخـل شـدنـد بـر او و سـلام كـردنـد و گـفـتـنـد: اى سـيـد مـا، مـا از اهـل قـم هـسـتـيـم ، در مـا اسـت جـمـاعـتـى از شـيـعـه و غـيـر شـيـعـه و مـا حمل مى كرديم براى سيد خود ابومحمّد عليه السلام اموالى . پس گفت : كجا است آن مالها؟ گـفـتـيـم : بـا مـا اسـت ، گـفـت : حـمـل نـمـايـيـد آن را بـه نـزد مـن ، گـفـتـنـد: بـراى ايـن امـوال خـبـر ديـگـرى اسـت كـه آن را نـگـفـتـيـم ، گـفـت : آن چـيـسـت ؟ گـفـتـنـد: ايـن اموال جمع مى شود و از عامه شيعه در او يك دينار و دو دينار و سه دينار هست آنگاه جمع مى كـنـنـد آن را در كيسه و سر آن را مهر مى كنند و ما هر وقت كه مالها را مى آورديم سيد ما مى فـرمـود كه همه مال فلان مقدار است ، از فلان اين مقدار و از فلان اين مقدار و از نزد فلان اين مقدار تا آنكه تمام نامهاى مردم را خبر مى داد و مى فرمود كه نقش مهر چيست . جعفر گفت : دروغ مى گوييد و بر برادرم مى بنديد چيزى را كه نمى كرد، اين علم غيب است . پس آن قـوم چـون سـخـن جـعـفـر را شـنـيـدنـد بـعـضـى بـه بـعـضـى نـگاه كردند، پس گفت : اين مـال را بـرداريد به نزد من آريد، گفتند: ما قومى هستيم كه ما را اجاره كردند چونكه آن را ديـده بـوديـم از سـيـد خـود حـسن عليه السلام اگر تو امامى آن مالها را براى ما وصف كن وگـرنـه بـه صـاحـبـانـش بـر مـى گـردانـيـم هـرچـه مـى خـواهـنـد در آن مـال هـا بـكـنند. گفت پس جعفر رفت نزد خليفه و او را در سرّ من راءى بود و از دست ايشان شـكـايـت كـرد پـس چـون در نـزد خـليـفـه حـاضـر شـدنـد خـليـفـه بـه ايـشـان گـفـت : ايـن امـوال را بـدهـيـد بـه جـعفر، گفتند: ( اَصَلَحَ اللّهُ الْخَليفَةَ م ) ا جماعتى مزدوريم و وكيل ارباب اين اموال و اينها از جماعتى است و ما را امر كردند كه تسليم نكنيم آنها را مگر بـه علامت و دلالتى كه جارى شده بود با ابى محمّد عليه السلام ، پس خليفه گفت : چه بـود آن دلالتى كه جارى شده بود با ابى محمّد عليه السلام ، قوم گفتند: كه وصف مى كـرد بـراى مـا اشرفى ها را و صاحبان آن را و اموال را و مقدار آن را پس چون چنين مى كرد مالها را به او تسليم مى كرديم و چند مرتبه بر او وارد شديم و اين بود علامت ما با او و حال وفات كرده پس اگر اين مرد صاحب اين امر است پس به پا دارد براى ما آنچه را كه بـه پـا مـى داشـت بـراى ما برادر او و الا مال را بر مى گردانيم به صاحبانش كه آن را فـرسـتـادنـد بـه توسط ما. جعفر گفت : يا اميرالمؤ منين ! اينها قومى هستند دروغگو و بر بـرادرم دروغ مـى بـنـدند و اين علم غيب است ، پس خليفه گفت : اين قوم رسولانند ( وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلا الْبَلاغ . )
پـس جـعـفـر مـبهوت شد و جوابى نيافت پس آن جماعت گفتند اميرالمؤ مين بر ما احسان كند و فـرمان دهد به كسى كه ما را بدرقه كند تا از اين بلد بيرون رويم ، پس به نقيبى امر كـرد ايـشـان را بـيـرون كـرد چـون از بـلد بـيـرون رفـتـنـد پـسرى به نزد ايشان آمد كه نـيـكـوتـريـن مـردم بود در صورت كه گويا خادم بود پس ايشان را آواز داد كه اى فلان پـسـر فـلان و اى فـلان پسر فلان اجابت كنيد مولاى خود را. پس به او گفتند تو مولاى مـايـى ؟ گـفت : معاذاللّه ! من بنده مولاى شمايم پس برويد به نزد آن جناب ، گفتند پس ‍ با او رفتيم تا آنكه داخل شديم خانه مولاى ما امام حسن عليه السلام پس ديديم فرزند او قائم عليه السلام را بر سريرى نشسته كه گويا پاره ماه است و بر بدن مباركش جامه سـبـزى بـود پـس سـلام كـرديـم بـر آن جـنـاب و سـلام مـا را رد كـرد آنـگـاه فـرمـود: همه مـال فـلان قـدر اسـت و مـال فـلان چـنـيـن اسـت و پـيـوسـتـه وصـف مـى كـرد تـا آنـكه جميع مـال را وصـف كـرد، پـس وصـف كـرد جـامه هاى ما را و سواريهاى ما را و آنچه با ما بود از چهارپايان پس افتاديم به سجده براى خداى تعالى و زمين را در پيش او بوسيديم آنگاه سـؤ ال كـرديـم از هـرچـه خـواسـتـيـم پـس جـواب داد و امـوال را حـمل كرديم به سوى آن جناب و ما را امر فرمود كه ديگر چيزى به سرّ من راءى حـمـل نـكـنـيـم و ايـنـكـه بـراى مـا شـخـصـى را در بـغـداد مـنـصـوب فـرمـايـد كـه امـوال را بـه سـوى او حـمل كنيم و از نزد او توقيعات بيرون بيايد. گفتند پس از نزد آن جناب مراجعت كرديم و عطا فرمود به ابوالعباس محمّد بن جعفر حميرى قمى از حنوط و كفن و به او فرمود: خداوند بزرگ نمايد اجر تو را در نفس تو. راوى گفت : چون ابوالعباس بـه عـقـبـه هـمـدان رسـيـد تـب كـرد و وفـات نـمـود، بـعـد از آن امـوال حـمـل مـى شـد بـه بـغـداد نـزد مـنـصـوبـيـن و بـيرون مى آمد از نزد ايشان توقيعات .(114)
دعا در زير ناودان كعبه
پـانزدهم ـ (115) و نيز روايت كرده اند از ابى محمّد حسن بن وجنا كه گفت : من در سجده بودم در تحت ناودان يعنى ناودان كعبه معظمه در حج پنجاه و چهارم . بعد از نماز عـشـاء و تـضـرع مـى كـردم در دعا كه ديدم كسى مرا حركت مى دهد پس ‍ فرمود: اى حسن بن وجـنـا! گـفـت پـس بـرخـاسـتـم ديـدم كـنـيـزك زرد چـهـره لاغـر انـدامـى است كه گمان كردم چـهـل سـاله و فـوق آن اسـت پـس در پـيـش روى مـن بـه راه افـتـاد و مـن سـؤ ال نـكـردم او را از چيزى تا آنكه آمد در خانه خديجه و در آنجا اطاقى بود كه در وسط آن ديوارى بود و در آن پله هايى بود كه از آنجا بالاى مى رفتند پس آن كنيزك بالا رفت و آوازى آمد كه اى حسن بالا بيا پس بالا رفتم و ايستادم در نزد در، پس صاحب الزمان عليه السلام فرمود: اى حسن ! آيا پنداشتى كه تو بر ما مخفى بودى ، واللّه هيچ وقتى در حج خود نبودى مگر آنكه من با تو بودم ، پس سخت بى هوش شدم و به روى در افتادم ، پس برخاستم فرمود به من اى حسن ! ملازم باش در مدينه خانه جعفر بن محمّد را و تو را مهموم نـكند طعام تو و نه شراب تو و نه آن چه عورت خود را به آن بپوشانى ، آنگاه دفترى بـه مـن عـطا فرمود كه در آن بود دعاى فرج و صلواتى بر آن حضرت و فرمود به اين دعـا پـس دعـا بـخـوان و چنين صلوات بفرست بر من و مده آن را مگر به اولياى من پس به درسـتـى كه خداوند عز و جل تو را توفيق عطا مى فرمايد، پس گفتم : اى مولاى من تو را بـعـد از ايـن نخواهم ديد؟ فرمود: اى حسن ! هرگاه خداى تعالى بخواهد. حسن گفت : پس از حج خود برگشتم و ملازم شدم خانه جعفر بن محمّد عليه السلام را و من بيرون نمى رفتم از آن خانه و بر نمى گشتم به سوى آن مگر به جهت سه حاجت : از براى تجديد وضو، يـا از بـراى خـوابـيـدن ، يـا از بـراى افـطـار كـردن . پـس هـر زمـانـى كـه داخـل مـى شـدم بـه خـانـه خـود وقـت افطار، ركوه [ كوزه ] خود را پر از آب مى ديدم و بر بـالاى آن گـرده نـانـى و بـر بـالاى نـان آنـچـه را كـه نـفـس مـيـل كـرده بـود و بـه آن پس آن را مى خوردم و مرا كافى بود، و لباس ‍ زمستانى در وقت زمستان و لباس تابستانى در تابستان و من آب به خانه مى بردم در روز و در خانه مى پـاشـيـدم و كـوزه را خـالى مى گذاشتم و طعام مى آوردند و مرا حاجتى به آن نبود پس مى گـرفـتـم و آن را تـصـدق مـى كـردم به جهت آنكه آگاه نشود بر آن مطلب كسى كه با من بود.(116)
مـؤ لف گـويـد: كـه شيخ ما در ( نجم الثاقب ) فرموده كه يكى از القاب شريفه حـضـرت صـاحـب الزمان عليه السلام ( مبدى الا يات ) است ، يعنى ظاهر كننده آيات خداوندى يا محل بروز و ظهور آيات الهيه ؛ چه از آن روز كه بساط خلافت در زمين گسترده شـد و انـبـياء و رسل عليهم السلام به آيات بينات و معزات باهرات براى هدايت خلق بر آن بـسـاط پـا نـهـاده در مـقـام ارشـاد و اعـلام كـلمـه حـق و ازهـاق بـاطـل بـرآمـدنـد براى احدى خداى تعالى چنين تكريم و اعزاز نفرمود و به احدى آن مقدار آيات نفرستاد كه براى مهدى خود عليه السلام فرستاد و روانه خواهد كرد عمرى به اين طولانى كه خداى داند به كجا خواهد كشيد، چون ظاهر شود در هيئت و سن مردان سى ساله و پـيـوسـتـه ابـرى سـفـيـد بر سرش سايه افكند و به زبان فصيح از او ندا رسد مهدى آل م مـحـمـّد عـليـهـم السـلام بـر سـر شـيـعـيـانـش دسـت گـذارد عـقـولشـان كـامـل شـود در اردودى مـبـاركـش عسكرى [لشكرى ] باشد از ملائكه كه ظاهر باشند و مردم بـبـيـنـند چنانچه در عهد ادريس نبى عليه السلام مى ديدند و همچنين عسكرى از جن ؛ از نور جـمـالش زمـيـن چـنـان نـورانـى و روشـن شـود كـه به مهر و ماه حاجت نيفتد، شر و ضرر از درندگان و حشرات برود، خوف و وحشت از آنها از ميان برخيزد، زمين گنجهاى خود را ظاهر نمايد و چرخ از سرعت سير بماند، و عسكرش از روى آب راه روند و كوه و سنگ كافرى را كـه بـه آنـهـا خـود را مـخفى كردند نشان دهند و كافر را به سيما بشناسند و بسيارى از مردگان در ركاب مباركش باشند و شمشير بر فرق زنده ها زنند و اينها از آيات عجيبه و همچنين آياتى كه پيش از ظهور و خروج ظاهر شود كه عدد آنها احصا نشود و بسيارى از آن در كـتـب غيبت ثبت شده كه همه آنها مقدمه آمدن آن جناب است و عشرى (110) از آن براى آمدن هيچ حجتى نشده .(117)


در اينجا آزمون سي و يكم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:51 pm

فـصـل پـنـجـم : در ذكـر حـكـايـات و قصص آنان كه در غيبت كبرى خدمت امام زمان عليه السلاممشرف شده اند

چـه آنـكه در حال شرفيابى شناختند آن جناب را يا پس از مفارقت معلوم شد از روى قرائن قطعيه كه آن جناب بود و آنانكه واقف شدند بر معجزه اى از آن جناب در بيدارى يا خواب يا بر اثرى از آثار داله بر وجود مقدس آن حضرت .
بدان كه شيخ ما در ( نجم ثاقب ) در اين باب صد حكايت ذكر كرده و ما در اين كتاب مـبـارك بـه ذكـر بيست و سه حكايت از اين حكايات اكتفا مى كنيم و دو حكايت كه يكى حكايت حـاج عـلى بغدادى و ديگرى حكايت حاج سيد احمد رشتى باشد در ( مفاتيح الجنان ) نقل كرديم .
شفا يافتن اسماعيل هرقلى
حـكـايـت اول ـ قـصـه اسـمـاعـيـل هـرقـلى اسـت : عـالم فاضل على بن عيسى اربلى در ( كشف الغمه ) مى فرمايد كه خبر داد مرا جماعتى از ثـقـات بـرادران مـن كـه در بـلاد حـله شـخـصـى بـود كـه او را اسـمـاعـيـل بـن حـسـن هـرقـلى مـى گـفـتـنـد، از اهـل قـريـه اى بـود كـه آن را ( هـرقـل ) مـى گـويـنـد وفات كرد در زمان من ، و من او را نديدم حكايت كرد از براى من پـسـراو شـمـس الدّين ، گفت : حكايت كرد از براى من پدرم كه بيرون آمد در وقت جوانى در ران چـپ او چـيـزى كـه آن را ( تـوثـه ) مى گويند به مقدار قبضه آدمى و در هر فـصـل بـهـار مى تركيد و از آن خون و چرك مى رفت و اين الم او را از همه شغلى باز مى داشـت ، بـه حله آمد و به خدمت رضى الدّين على بن طاوس رفت و از اين كوفت شكوه نمود. سـيـد، جـراحـان حـله را حـاضـر نـموده آن را ديدند و همه گفتند: اين توثه بر بالاى رگ اكـحـل بـر آمـده اسـت ، و عـلاج آن نـيـسـت الا بـه بـريـدن و اگـر ايـن را ببريم شايد رگ اكـحـل بـريـده شـود و آن رگ هـرگـاه بـريـده شـد اسـمـاعـيل زنده نمى ماند و در اين بريدن چون خطر عظيم است مرتكب آن نمى شويم . سيد بـه اسـمـاعـيـل گـفت من به بغداد مى روم باش تا تو را همراه ببرم و به اطباء و جراحان بـغـداد بـنـمـايـم شـايد وقوف ايشان بيشتر باشد و علاجى توانند كرد، به بغداد آمد و اطـبـاء را طـلبـيـد آنـهـا نـيـز جـمـيـعـا هـمـان تـشـخـيـص ‍ كـردنـد و هـمـان عـذر گـفـتـنـد. اسـمـاعـيل دلگير شد، سيد مذكور به او گفت : حق تعالى نماز تو را با وجود اين نجاست كـه بـه آن آلوده اى قـبـول مـى كـنـد و صـبـر كـردن در ايـن الم بـى اجـرى نـيـسـت ، اسماعيل گفت : پس چون چنين است به سامره مى روم و استغاثه به ائمه هدى عليهم السلام مى برم ؛ و متوجه سامره شد.
صـاحـب ( كشف الغمه ) مى گويد: از پسرش شنيدم كه مى گفت از پدرم شنيدم كه گـفـت : چـون بـه آن مـشهد منور رسيدم و زيارت امامين همامين امام على نقى و امام حسن عسكرى عليهما السلام نمودم به سردابه رفتم و شب در آنجا به حق تعالى بسيار ناليدم و به صـاحـب الا مر عليه السلام استغاثه بردم و صبح به طرف دجله رفتم و جامه را شسته و غـسل زيارت كردم و ابريقى كه داشتم آب كردم و متوجه مشهد شدم كه يكبار ديگر زيارت كـنـم ، بـه قـلعـه نـرسـيـده چـهـار سـوار ديدم كه مى آيند و چون در حوالى مشهد جمعى از شرفاء خانه داشتند گمان كردم كه مگر از ايشان باشند چون به من رسيدند ديدم كه دو جـوان شـمـشير بسته اند يكى از ايشان خطش رسيده بود و يكى پيرى بود پاكيزه وضع كه نيزه اى در دست داشت و ديگرى شمشيرى حمايل كرده و فرجى بر بالاى آن پوشيده و تـحـت الحـنك بسته و نيزه اى به دست گرفته ، پس آن پير در دست راست قرار گرفت و بـن نيزه را بر زمين گذاشت و آن دو جوان در طرف چپ ايستادند و صاحب فرجى در ميان راه نـمـانـده بر من سلام كردند جواب سلام دادم ، فرجى پوش گفت : فردا روانه مى شوى ؟ گـفتم : بلى ، گفت : پيش آى تا ببنيم چه چيز تو را در آزار دارد، مرا به خاطر رسيد كه اهـل بـاديـه احـتـزارى از نـجـاسـت نـمـى كـنـنـد و تـو غـسـل كـرده و رخـت را بـه آب كـشيده اى و جامه ات هنوز تر است اگر دستش به تو نرسد بـهـتـر باشد، در اين فكر بودم كه خم شد و مرا به طرف خود كشيد و دست بر آن جراحت نـهـاده فـشـرد چـنـانـچـه بـه درد آمـد و راسـت شـد بـر زمـيـن قـرار گـرفـت ، مـقـارن آن حـال شـيخ گفت : ( اَفْلَحْتَ يااِسْماعيل ) ! من گفتم : ( اَفْلَحْتُمْ ) . و در تعجب افـتـادم كـه نـام مـرا چـه مـى داند، باز همان شيخ كه به من گفت خلاص شدى و رستگارى يافتى گفت : امام است امام ! من دويده ران و ركابش را بوسيدم ، امام عليه السلام روان شد و من در ركابش مى رفتم و جزع مى كردم ، به من فرمود: برگرد! من گفتم : هرگز از تو جـدا نـمـى شـوم ، باز فرمود: بازگرد كه مصلحت تو در برگشتن است و من همان حرف را اعـاده كـردم . پـس آن شـيـخ گـفت : اى اسماعيل ! شرم ندارى كه امام دوبار فرمود برگرد خـلاف قـول او مـى نـمـايـى ؟! ايـن حـرف در مـن اثر كرد پى ايستادم و چون قدمى چند دور شـدنـد بـاز بـه مـن ملفت شده فرمود: چون به بغداد رسى مستنصر تو را خواهد طلبيد و به تو عطايى خواهد كرد از او قبول مكن و به فرزندم رضى بگو كه چيزى در باب تو بـه عـلى بـن عـوض بـنـويـسد كه من به او سفارش مى كنم كه هرچه تو خواهى بدهد، من هـمـانـجـا ايـسـتـاده بودم تا از نظر من غائب شدند و من تاءسف بسيار خورده ساعتى همانجا نـشـسـتـم و بعد از آن به مشهد برگشتم . اهل مشهد چون مرا ديدند گفتن حالتت متغير است ، آزارى دارى ؟ گـفـتـم : نـه ، گـفـتـنـد: بـا كـسى جنگى و نزاعى كرده اى ؟ گفتم : نه ، اما بگوييد كه اين سواران را كه از اينجا گذشتند ديديد؟ گفتند: ايشان از شرفاء باشند. گـفـتـم : شـرفـاء نـبـودند بلكه يكى از ايشان امام بود! پرسيدند كه آن شيخ يا صاحب فرجى ؟ گفتم : صاحب فرجى ، گفتند: زحمت را به او نمودى ؟ گفتم : بلى ، آن را فشرد و درد كـرد پـس ران مـرا بـاز كـردنـد اثـرى از آن جـراحت نبود و من خود هم از دهشت به شك افـتـادم و ران ديـگـر را گـشـودم اثـرى نـديـدم . در ايـن حـال خـلق بـر مـن هـجـوم كـردنـد و پـيـراهـن مـرا پـاره پـاره نـمـودنـد و اگـر اهـل مشهد مرا خلاص ‍ نمى كردند در زير دست و پا رفته بودم و فرياد و فغان به مردى كه ناظر بين النهرين بود رسيد و آمد ماجرا را شنيد و رفت كه واقعه را بنويسد و من شب در آنـجـا مـاندم ، صبح جمعى مرا مشايعت نمودند و دو نفر همراه كردند و برگشتند و صبح ديـگـر بـر در شـهـر بـغـداد رسـيـدم ديـدم كـه خـلق بـسـيـار بـر سـر پـل جـمع شده اند و هر كس مى رسد از او اسم و نسبش را مى پرسيدند چون من رسيدم و نام مـرا شـنـيدند بر سر من هجوم كردند رختى را كه ثانيا پوشيده بودم پاره پاره كردند و نزديك بود كه روح از بدن من مفارقت نمايد كه سيد رضى الدّين با جمعى رسيد و مردم را از مـن دور كـرد و نـاظـر بـيـن النـهـريـن نـوشـتـه بـود صـورت حـال را و بـه بغداد فرستاده و ايشان را خبر كرده بود سيد فرمود اين مردي كه مي گويند شفا يافته تويي كه اين غوغا را در اين شهر انداخته اي ؟ گفتم : بلي ، از اسب به زير آمده ران مرا باز كرد و چون زخم مرا ديده بود و از آن اثري نديد ساعتي غش كرد و بي هوش شد و چون به خود آمد گفت : وزير مرا طلبيده و گفته كه از مشهد اين طور نوشته آمده و مي گويند آن شخص به تو مربوط است زود خبر او را به من برسان و مرا با خود به خدمت آن وزير كه قمي بود برده گفت كه اين مرد برادر من و دوست ترين اصحاب من است ، وزير گفت : قصه را به جهت من نقل كن . از اول تا به آخر آنچه بر من گذشته بود نقل كردم . وزير في الحال كسان به طلب اطبا و جراحان فرستاد چون حاضر شدند گفت : شما زخم اين مرد را ديده ايد ؟ گفتند : بلي ، پرسيد كه دواي آن چيست ؟ همه گفتند : علاج آن منحصر بريدن است و اگر ببرند مشكل است كه زنده بماند ؟ پرسيد : بر تقديري كه نميرد تا چندگاه آن زخم به هم آيد ؟ گفتند : اقلا" دو ماه آن جراحت باقي خواهد بود و بعد از آن شايد مندمل شود وليكن در جاي آن گودي سفيد خواهد ماند كه از آن جا موي نرويد . باز پرسيد كه شما چند روز شد كه زخم او را ديده ايد ؟ گفتند : امروز روز دهم است . پس وزير ايشان را پيش طلبيد و ران مرا برهنه كرد ايشان ديدند كه با ران ديگر اصلا تفاوتي ندارد و اثري به هيچ وجه از آن كوفت نيست ، در اين وقت يكي از اطبا كه از نصاري بود صيحه زد و گفت : والله هذا من عمل المسيح ، يعني به خدا قسم ! اين شفا يافتن نيست مگر از معجزه عيسي بن مريم. وزير گفت : چون عمل هيچ يك از شما نيست من مي دانم عمل كيست. و اين خبر به خليفه رسيد وزير را طلبيد وزير اطبا را با خود به نزد خليفه برد و مستنصر مرا گفت كه آن قصه را بيان كنم و چون نقل كردم و به اتمام رسانبدم خادمي را گفت كه كيسه را كه در آن هزار دينار بود حاضر كرد . مستنصر به من گفت : مبلغ را نفقه خود كن . من گفتم : حبه از آن را نتوانم كرد . گفت از كي مي ترسي ؟ گفت : از كي ميترسي ؟ گفت از آن كه عـمـل او اسـت زيـرا كـه او امـر فـرمـود كـه از ابـوجـعـفـر چـيـزى قبول مكن ، پس خليفه مكدر شده بگريست .
و صاحب ( كشف الغمه ) مى گويد كه از اتفاقات حسنه اينكه روزى من اين حكايت را از براى جمعى نقل مى كردم چون تمام شد دانستم كه يكى از آن جمع شمس الدّين محمّد پسر اسـمـاعـيل است و من او را نمى شناختم از اين اتفاق تعجب نموده گفتم : تو ران پدرت را در وقـت زخـم ديـده بـودى ؟ گـفـت : در آن وقـت كـوچـك بـودم ولى در حـال صـحـت ديـده بـودم و مـو از آنـجـا بـرآمـده بـود و اثـرى از آن زخـم نـبـود، پـدرم هـر سـال يـكـبار به بغداد مى آمد و به سامره مى رفت و مدتها در آنجا به سر مى برد و مى گريست و تاءسف مى خورد و به آرزوى آنكه مرتبه ديگر آن حضرت را ببيند در آنجا مى گـشـت و يـكـبـار ديـگـر آن دولت نـصـيـبـش نـشـد و آنـچـه مـن مـى دانـم چـهـل بار ديگر به زيارت سامره شتافت و شرف آن زيارت را دريافت و در حسرت ديدن صاحب الا مر عليه السلام از دنيا رفت .(118)
نوشتن كاغذ براى ديدار امام زمان عليه السلام
حكايت دوم ـ كه در آن ذكرى است از تاءثير رقعه استغاثه : عالم صالح تقى مرحوم سيد مـحـمـّد پـسـر جـناب سيد عباس كه حال زنده و در قريه جب شيث (119) از قراى جـبـل عـامـل سـاكـن اسـت و او از بـنـى اعـمـام جـنـاب سـيـد نبيل و عالم متبحر جليل سيد صدرالدّين عاملى اصفهانى صهر شيخ فقهاء عصره شيخ جعفر نـجـفـى رحـمـه اللّه اسـت . سـيد محمّد مذكور به واسطه تعدى حكام جور كه خواستند او را داخـل در نـظـام عـسـكـريـه كـنند از وطن متوارى شده با بى بضاعتى به نحوى كه در روز بـيـرون آمـدن از جـبـل عـامـل جـز يـك قـمـرى كـه عـشـر قران است چيزى نداشت و هرگز سؤ ال نـكـرد و مـدتـى سـياحت كرد و در ايام سياحت در بيدارى و خواب عجايب بسيار ديده بود بالاخره در نجف اشرف مجاور شده و در صحن مقدس از حجرات فوقانيه سمت قبلى [قبله ؟] مـنـزلى گرفت و در نهايت پريشانى مى گذرانيد و بر حالش جز دو سه نفر كسى مطلع نبود تا آنكه مرحوم شد.
و از وقـت بـيـرون آمـدن از وطـن تـا زمـان فـوت پـنـج سـال طول كشيد و با حقير مراوده داشت بسيار عفيف و با حيا و قانع و در ايام تعزيه دارى حـاضـر مـى شـد و گاهى از كتب ادعيه عاريه مى گرفت و چون بسيارى از اوقات زياده از چـنـد دانـه خـرمـا و آب چـاه صحن شريف بر چيزى متمكن نبود لذا به جهت وسعت رزق مواظبت تامى از ادعيه ماءثور داشته و گويا كمتر ذكرى و دعائى بود كه از او فوت شده باشد غـالب شـب و روز مـشـغـول بـود، وقـتى مشغول نوشتن عريضه شد خدمت حضرت حجت عليه السـلام و بـنـا گـذاشـت كـه چـهـل روز مـواظـبـت كـنـد بـه ايـن طـريـق كـه قـبـل از طـلوع آفـتـاب هـمـه روزه مقارن باز شدن دروازه كوچك شهر كه به سمت دريا است بيرون رود رو به طرف راست قريب به چندان ميدان دور از قلعه كه احدى او را نبيند آنگاه عـريـضـه را در گـل گذاشته به يكى از نواب حضرت بسپارد و به آب اندازد، چنين كرد تـا سـى و هـشـت يـا نـه روز، فـرمـود: روزى بـر مـى گـشـتـم از مـحـل انداختن رقاع و سر را به زير انداخته و خلقم بسيار تنگ بود كه ملتفت شدم گويا كـسـى از عـقـب بـه مـن مـلحـق شـد بـا لبـاس عـربـى و چـفـيـه و عقال ، و سلام كرد من با حال افسرده جواب مختصرى دادم و توجه به جانب او نكردم ، چون ميل سخن گفتن با كسى را نداشتم ، قدرى در راه با من مرافقت كرد و من با همان حالت اولى باقى بودم پس فرمود به لهجه اهل جبل : سيد محمّد! چه مطلبى دارى كه امروز سى و هشت روز يـا نـه روز اسـت كـه قـبـل از طلوع آفتاب بيرون مى آيى و تا فلان مكان از دريا مى روى و عـريـضـه اى در آب مى اندازى گمان مى كنى كه امامت از حاجت تو مطلع نيست ؟ سيد محمّد گفت من تعجب كردم كه احدى بر شغل من مطلع نبود خصوص اين مقدار از ايام را و كسى مرا در كنار دريا نمى ديد و كسى از اهل جبل عامل در اينجا نيست كه من او را نشناسم خصوص بـا چـفـهـيـه و عـقـال كـه در جـبـل عامل در اينجا نيست كه من او را نشناسم خصوص با چفيه و عـقـال كـه در جـبـل عـامـل مـرسـوم نـيـسـت پـس احـتـمـال نـعـمـت بـزرگ و نـيـل مـقـصـود و تـشـرف بـه حـضـور غـايـب مستور امام عصر عليه السلام را دادم و چون در جـبـل عـامـل شـنيده بودم كه دست مبارك آن حضرت چنان نرم است كه هيچ دستى چنان نيست با خـود گـفتم مصافحه مى كنم اگر احساس اين مرحله را نمودم به لوازم تشرف به حضور مبارك عمل نمايم ، به همان حالت دو دست خود را پيش بردم آن جناب نيز دو دست مبارك پيش آورد مـصـافـحـه كـردم نـرمـى و لطـافـت زيـادى يـافـتـم يـقـيـن كـردم بـه حـصـول نـعـمـت عـظـمـى و مـوهـبت كبرى پس روى خود را گردانيدم و خواستم دست مباركش را ببوسم كسى را نديدم .(120)
راهنماى گمشدگان
حـكـايـت سوم ـ قصه تشرف سيد محمّد جبل عاملى است به لقاء آن حضرت عليه السلام : و نيز عالم صفى مبروز سيد متقى مذكور نقل كرد كه چون به مشهد مقدس ‍ رضوى مشرف شدم بـا فـراوانـى نـعـمـت آنجا بر من تنگ مى گذشت ، صبح آن روز كه بنا بود زوار از آنجا بـيـرون رونـد چـون يـك قرص نان كه بتوانم به آن خود را به ايشان برسانم نداشتم مـرافـقـت نـكـردم زوار رفتند ظهر شد به حرم مطهر مشرف شدم پس از اداى فريضه ديدم اگـر خـود را بـه زوار نـرسـانـم قـافـله ديـگـر نـيـسـت و اگـر بـه ايـن حال بمانم چون زمستان شود تلف مى شوم برخاستم نزديك ضريح رفتم و شكايت كردم و بـا خـاطـر افـسـرده بـيـرون رفـتـم و بـا خـود گـفـتـم بـه هـمـيـن حـال گـرسـنـه بـيرون مى روم اگر هلاك شدم مستريح مى شوم و الا خود را به قافله مى رسـانـم . از دروازه بـيـرون آمـدم از راه جـويـا شـدم طرفين را به من نشان دادند من نيز تا غـروب راه رفـتم به جايى نرسيدم فهميدم كه راه را گم كردم به بيابان بى پايانى رسـيـدم كه سواى حنظل (121) چيزى در آن نبود. از شدت گرسنگى و تشنگى قـريـب پـانـصـد حنظل شكستم شايد يكى از آنها هندوانه باشد نبود تا هوا روشن بود در اطـراف آن صحرا مى گرديدم كه شايد آبى يا علفى پيدا كنم تا آنكه بالمره ماءيوس شـدم تن به مرگ دادم و گريه مى كردم ناگاه مكان مرتفعى به نظرم آمد به آنجا رفتم چـشـمـه آبـى ديـدم تـعـجب كردم كه در بلندى چشمه آب چگونه است ، شكر خداوند به جا آورده با خود گفتم آب بياشامم و وضو گرفته نماز كنم چنانچه مردم نماز كرده باشم ، بـعـد از نـمـاز عـشـاء هـوا تـاريـك شـد و تمام صحرا پر شد از جانوران و درندگان و از اطراف صداهاى غريب از آنها مى شنيدم بسيارى از آنها را مى شناختم چون شير و گرگ و بعضى از دور چشمشان مانند چراغ مى نمود وحشت كردم و چون زياده بر مردن چيزى نمانده بـود و رنـج بـسـيـار كشيده بودم رضا به قضا داده خوابيد وقتى بيدار شدم كه هوا به واسطه طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهايت ضعف و بى حالى .
در ايـن حـال سـوارى نـمـايـان شد با خود گفتم اين سوار مرا خواهد كشت زيرا كه در صدد دسـتـبـردى خـواهـد بود و من چيزى ندارم پس خشم خواهد كرد لامحاله زخمى خواهد زد، پس از رسـيـدن سـلام كرد جواب گفتم و مطمئن شدم ، فرمود: چه مى كنى ؟ با حالت ضعف اشاره بـه حـالت خـود كـردم ، فـرمـود: در جنب تو سه عدد خربزه است چرا نمى خورى ؟ من چون فـحـص كـرده بـودم و مـاءيـوس بـودم از هـنـدوانـه بـه صـورت حـنـظـل چـه رسـد بـه خـربـزه ، گـفـتـم : مـرا سـخـريـه مـكـن بـه حـال خـود واگـذار، فـرمود: به عقب نگاه كن نظر كردم بوته اى ديدم كه سه عدد خربزه بزرگ داشت ، فرمود: به يكى از آنها سد جوع كن و نصف يكى صبح بخور و نصف ديگر را بـا خـربـزه صـحـيـح ديـگـر همراه خود ببر و از اين راه به خط مستقيم روانه شو فردا قـريـب بـه ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه ديگر را البته صرف مكن كه به كارت خـواهـد آمـد، نـزديك به غروب به سياه خيمه اى خواهى رسيد آنها تو را به قافله خواهند رسـانـيـد. پـس ، از نـظر من غايب شد من برخاستم و يكى از آن خربزه ها را شكستم بسيار لطـيـف و شـيـريـن بود كه شايد به آن خوبى نديده بودم ، آن را خوردم و برخاستم و دو خـربـزه ديـگـر را شـكـسـته نصف آن را خوردم و نصف ديگر را هنگام ظهر كه هوا به شدت گـرم بـود خـوردم و بـا خربزه ديگر روانه شدم قريب به غروب آفتاب از دور خيمه اى ديـدم چـون اهـل خـيـمه مرا از دور ديدند به سوى من دويدند و مرا به سختى و عنف گرفته بـه سـوى خـيمه بردند گويا توهم كرده بودند كه من جاسوسم و چون غير عربى نمى دانـسـتـم و آنـهـا جـز پـارسى زبانى نمى دانستند هرچه فرياد مى كردم كسى گوش به حرف من نمى داد تا به نزديك بزرگ خيمه رفتيم او با خشم تمام گفت : از كجا مى آيى ؟ راسـت بـگـو وگـرنـه تـو را مـى كـشـم ، مـن بـه هـزار حـيـله فـى الجـمـله كـيـفـيـت حـال خـود را و بيرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدس و گم كردن راه را ذكر كردم . گفت : اى سـيد كاذب ! اينجاها كه تو مى گويى متنفسى عبور نمى كند مگر آنكه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد دريد و علاوه آن قدر مسافت كه تو مى گويى مقدور كسى نيست كه در ايـن زمـان طـى كـنـد زيـرا كـه بـه ايـن طـريـق مـتـعـارف از ايـنـجـا تـا مـشـهـد سـه مـنـزل است و از اين راه كه تو مى گويى منزلها خواهد بود راست بگو وگرنه تو را با ايـن شـمـشـيـر مـى كـشـم و شـمـشـيـر خـود را كـشـيـد بـر روى مـن ، در ايـن حـال خـربـزه از زيـر عـبـاى مـن نـمـايـان شـد، گـفـت : ايـن چـيـسـت ؟ تـفـصـل را گفتم ، تمام حاضرين گفتند در اين صحرا ابدا خربزه نيست خصوص اين قسم كـه تـاكـنـون نـديـده ام ، پـس بـعـضـى بـه بعضى ديگر رجوع كردند و به زبان خود گـفـتـگـوى زيادى كردند و گويا مطمئن شدند كه اين خرق عادت است پس آمدند و دست مرا بوسيدند و در صدر مجلس جاى دادند و مرا معزز و محترم داشتند، جامه هاى مرا براى تبرك بـردنـد، جـامـه هـاى پـاكـيـزه بـرايـم آوردند، دو شب و دو روز مهماندارى كردند در نهايت خـوبـى ، روز سـوم ده تـومـان بـه مـن دادنـد و سـه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند.(122)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:52 pm

حكايت چهارم ـ قصه تشرف سيد عطوه حسنى است به لقاء شريف آن جناب عليه السلام :
عالم فاضل المـعى على بن عيسى اربلى صاحب ( كشف الغمه ) مى گويد حكايت كرد از براى من سـيـد بـاقـى ابـن عـطـوه علوى حسنى كه پدرم عطوه ، زيدى بود و او را مرضى بود كه اطـبـاء از عـلاجـش عـاجـز بـودنـد و او از مـا پـسـران آزرده بـود و مـنـكـر بـود مـيـل مـا را بـه مـذهـب امـامـيـه و مـكـرر مـى گـفـت مـن تـصديق شما را نمى كنم و به مذهب شما قـائل نـمـى شـوم تـا صـاحـب شما مهدى عليه السلام نيايد و مرا از اين مرض نجات ندهد. اتـفـاقا شبى در وقت نماز خفتن ما همه يك جا جمع بوديم كه فرياد پدر را شنيديم كه مى گـويد بشتابيد! چون به تندى به نزدش رفتيم گفت : بدويد و صاحب خود را دريابيد كـه هـمـيـن لحـظـه از پـيش من بيرون رفت و ما هر چند دويديم كسى را نديديم و برگشته پـرسـيـديـم كـه چـه بـود؟ گـفـت : شخصى به نزد من آمده گفت : يا عطوه ! من گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من صاحب پسران توام آمده ام كه تو را شفا دهم و بعد از آن دست دراز كرد و بر موضع الم من دست ماليد و چون به خود نگاه كردم اثرى از آن كوفت نديدم و مدتهاى مـديـد زنـده بـود بـا قـوت و دانايى زندگانى كرد و من از غير پسران از جمعى كثير اين قـصـه را پـرسـيـدم و هـمـه بـه هـمـيـن طـريـق بـى زيـاده و كـم نـقـل كـردنـد. صـاحـب كـتـاب بـعـد از نـقـل ايـن حـكـايـت و حـكـايـت اسماعيل هرقلى كه گذشت مى گويد: امام عليه السلام را مردمان در راه حجاز و غيره بسيار ديـده انـد كـه يـا راه را گـم كـرده بـودنـد و يـا درمـاندگى داشتند و آن حضرت ايشان را خـلاصـى داده و ايـشـان را بـه مـطـلب خـود رسـانـيـده و اگـر خـوف تطويل نمى بود ذكر مى كردم .(123)
حكايت دعاى عبرات
حـكايت پنجم ـ در ذكر دعاى عبرات است : آية اللّه علامه حلى رحمه اللّه در كتاب ( منهاج الصلاح ) در شرح دعاى عبرات فرموده كه آن مروى است از جناب صادق جعفر بن محمّد عـليـهـما السلام و از براى اين دعا از طرف سيد سعيد رضى الدّين محمّد بن محمّد بن محمّد آوى رحـمـه اللّه حكايتى است معروفه و به خط بعضى از فضلا در حاشيه اين موضع از ( مـنـهـاج ) آن حكايت را چنين نقل كرده از مولى السعيد فخرالدّين محمّد پسر شيخ اجـل جـمـال الدّيـن يـعنى علامه كه او از والدش روايت نموده از جدش شيخ فقيه سديدالدّين يوسف از سيد رضى مذكور كه او محبوس بود در نزد اميرى از امراى سلطان جرماغون مدت طـويـلى در نـهـايـت سـخـتـى و تـنـگى ، پس در خواب خود ديد خلف صالح منتظر را عليه السلام پس گريست و گفت : اى مولاى من ! شفاعت كن در خلاص شدن من از اين گروه ظلمه . پـس حضرت فرمود: بخوان دعاى عبرات را، سيد گفت : كدام است دعاى عبرات ؟ فرمود: آن دعـا در ( مصباح ) تست ، سيد گفت : اى مولاى من ! دعا در ( مصباح ) من نيست ، فـرمـود: نـظـر كـن در ( مصباح ) خواهى يافت دعا را در آن . پس از خواب خود بيدار شده نماز صب را كرد و ( مصباح ) را باز نمود پس ورقه اى يافت در ميان اوراق آن كه آن دعا نوشته بود در آن . پس چهل مرتبه آن دعا را خواند و آن امير را دو زن بود يكى از آن دو عـاقـله و مـديـره و آن امـير بر او اعتماد داشت پس امير نزد او آمد در نوبه اش ‍ پس گـفـت بـه امـيـر گـرفـتـى يـكى از اولاد اميرالمؤ منين عليه السلام را، امير گفت : چرا سؤ ال كردى از اين مطلب ؟ گفت : در خواب ديدم شخصى را و گويا نور آفتاب مى درخشيد از رخسار او پس حلق مرا در ميان دو انگشت خود گرفت آنگاه فرمود مى بينم شوهر تو را كه گرفت يكى از فرزندان مرا و در طعام و شراب بر او تنگ گرفته ، پس من به او گفتم اى سـيـد من ! تو كيستى ؟ فرمود: من على بن ابى طالب ام عليه السلام به او بگو اگر او را رهـا نكند هر آينه خراب خواهم كرد خانه او را، پس ‍ اين خواب منتشر شد و به سلطان رسـيـد، پـس گـفـت : مـرا عـلمـى به اين مطلب نيست و از نواب خود جستجو كرد و گفت : كى مـحـبوس است در نزد شما؟ گفتند: شيخ علوى كه امر كردى به گرفتن او، گفت : او را رها كـنيد و اسبى به او بدهيد كه بر آن سوار شود و راه را به او دلالت كنيد پس برود به خانه خود.
و سـيـد اجـل على بن طاوس در آخر ( مهج الدعوات ) فرموده و از اين جمله است دعايى كـه مـرا خـبـر داد صـديق من و برادر و دوست من محمّد بن محمّد قاضى آوى ( ضاعَفَ اللّهُ جـَلالَتـَه وَ سـَعـادَتـَهُ وَ شـَرَّفَ خـاتـِمـَتـَهُ ) و از براى او حديث عجيبى و سبب غريبى نـقـل كرده و آن اين بود كه براى او حادثه اى روى داد پس يافت اين دعا را در اوراقى كه نگذاشته بود آن دعا را در آن در ميان كتب خود پس نسخه اى برداشت از آن نسخه ، پس چون آن نسخه را برداشت آن اصل كه در ميان كتب خود يافته بود مفقود شد.(124)
حكايت ملاقات استرآبادى با امام زمان عليه السلام
حـكـايـت شـشـم ـ قـصـه امـير اسحاق استرآبادى است : و اين قصه را علامه مجلسى در ( بـحـار ) نـقـل كرده از والد خود، و حقير به خط والد ايشان جناب آخوند ملا محمّد تقى رحمه اللّه ديدم در پشت دعاى معروف به ( حرز يمانى ) قصه را مبسوطتر از آنچه در آنـجـا اسـت بـا اجـازه بـراى بـعـضـى و مـا تـرجـمـه صـورت آن را نقل مى كنيم .
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الصَّلوةُ عَلى اَشْرَفِ الْمُرْسَلينَ مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهِ الطّاهِرينَ وَ بَعْدُ ) .
پـس بـه تـحقيق كه التماس كرد از من سيد نجيب اديب حسيب زيده سادات عظام و نقباى كرام امـيـر محمّد هاشم ـ ادام اللّه تعالى تاءييده بجاه محمّد و آله الا قدسين ـ كه اجازه دهم براى او ( حـرز يمانى ) كه منسوب است به اميرالمؤ منين و امام المتقين و خيرالخلائق بعد النـبـيـيـن ـ صـلوات اللّه و سـلامـه عـليـهما ما دامت الجنة الماءوى الصالحين ـ پس اجازه دادم بـراى او ـ دام تـاءيـيـده ـ و ايـنكه روايت كند اين دعا را از من به اسناد من از سيد عابد زاهد امـيـر اسـحـاق اسـتـرآبـادى كـه مـدفـون اسـت بـه قـرب سـيـد شـبـاب اهـل الجـنة اجمعين ـ كربلا ـ از مولاى ما و مولى الثقلين خليفة اللّه تعالى صاحب العصر و الزمـان ( صـَلَواتُ اللّهِ وَ سَلامُه عَلَيه وَ عَلى آبائِهِ الاَقْدَسين ) و سيد گفت كه من مـانـده شـدم در راه مكه پس عقب افتادم از قافله و ماءيوس شدم از حيات و بر پشت خوابيدم مـانـنـد مـحتضر و شروع كردم در خواندن شهادت كه ناگاه ديدم بالاى سر خود مولاى ما و مـولى العـالمـيـن خـليـفـة اللّه عـلى النـاس اجـمعين را، پس فرمود: برخيز اى اسحاق ! پس بـرخـاسـتم و من تشنه بودم پس ‍ مرا سيراب نمود و به رديف خود سوار نمود پس شروع نـمـودم به خواندن اين حرز و آن جناب اصلاح مى كرد آن را تا آنكه تمام شد ناگاه ديدم خـود را در ابطح پس از مركب فرود آمدم و آن جناب غائب شد و قافله بعد از نه روز رسيد و شـهـرت كـرد بـين اهل مكه كه من به طى الارض آمدم پس خود را پنهان نمودم بعد از اداى مناسك حج .
و ايـن سـيـد حـج كرده پياده چهل مرتبه و چون مشرف شدم در اصفهان به خدمت او در زمانى كـه از كربلا آمده بود به قصد زيارت مولى الكونين الامام على بن موسى الرضا عليه السـلام و در ذمـه او مهر زوجه اش بود هفت تومان و اين مقدار داشت كه در نزد كسى بود از سـكنه مشهدى رضوى . پس در خواب ديد كه اجلش نزديك شده پس گفت كه من مجاور بودم در كربلا پنجاه سال براى اينكه در آنجا بميرم و مى ترسم كه مرا مرگ در رسد در غير آن مكان ، پس چون مطلع شد بر حال او بعضى از اخوان ما آن مبلغ را ادا نمود و فرستاد با او بعضى از اخوان فى اللّه ما را، پس او گفت كه چون سيد رسيد به كربلا و دين خود را ادا نـمـود مـريـض شـد و در روز نـهـم فـوت شـد و در منزل خود دفن گرديد. و ديدم امثال اين كرامات را از او در مدت اقامت او در اصفهان و براى مـن از بـراى ايـن دعـا اجـازات بـسـيـار اسـت و اقـتـصار كرد بر همان و مرجو از او است ـ دام تـاءئيـده ـ كـه مـرا فـرامـوش نـكـنـد در مـظـان استجابت دعوات و التماس مى كنم از او كه نـخواهند اين دعا را مگر از براى خداوند تبارك و تعالى و نخواهند براى هلاك كردن دشمن خـود اگـر ايـمـان دارد هـر چند فاسق باشد يا ظالم و اينكه نخواند براى جمع دنياى دنيّه بـلكـه سزاوار است كه بوده باشد خواندن آن از براى تقرب به سوى خداوند تبارك و تعالى و براى دفع ضرر شياطين انس و جن از او و از جميع مؤ منين اگر ممكن است او را نيت قـربـت در اين مطلب وگرنه پس اولى ترك جميع مطلب است غير از قرب جناب حق تعالى شاءنه .
( نـَمـَقـَهُ بـِيـُمـنـاهُ الدّاثـرة اَحـْوَجُ الْمـَرْبـُوبـيـنَ إِلى رَحـْمَةِ رَبِّهِ الْغِنِىِّ مُحَمَّد تقى بْنِ الْمـَجـْلِسـى الاِصـْبـَهـانـى حـامـِدا للّهِ تـَعـالى وَ مُصلِّيا عَلى سَيّد الاَنْبياءِ وَ اَوْصِيائِهِ الْنُّجَباء الاَصْفِياءِ انتهى ) .(125)
و خـاتـم العـلمـاء المـحـدثـيـن شـيـخ ابـوالحـسـن تـلمـيـذ عـلامـه مـجلسى در اواخر مجلد ( صـيـاءالعـالمـيـن ) ايـن حـكـايـت را از اسـتـادش از والدش نقل كرده تا ورود سيد به مكه آنگاه گفته كه والد شيخ من گفت كه پسر من اين نسخه دعا را از او گرفتم بر تصحيح و اجازه داد به من روايت كردن از آن امام عليه السلام و او نيز به فرزند خود اجازه داد كه شيخ مذكور من بود ـ طاب ثراه ـ و آن دعا از جمله اجازات شيخ مـن بـود براى من و من حال چهل سال است كه مى خوانم آن را و از آن خير بسيار ديدم . آنگاه قـصـه خـواب سـيـد را نـقـل كـرده كـه بـه او در خـواب گـفـتـنـد كـه تعجيل كن رفتن به كربلا را كه مرگ تو نزديك شده و اين دعا به نحو مذكور موجود است در جلد نوزدهم ( بحارالانوار ) .(126)
پنج دعاى فرج
حكايت هفتم ـ مشتمل بر دعاى فرج است : سيد رضى الدّين على بن طاوس در كتاب ( فرج المـهـمـوم ) و عـلامـه مـجـلسـى در ( بـحـار ) نـقـل كـرده انـد از ( كتاب دلائل ) شيخ ابى جعفر محمّد بن جرير طبرى كه او گفت : خـبـر داد ابـوجعفر محمّد بن هارون بن موسى التلعكبرى كه او گفت : خبر داد مرا ابوالحسن بـن ابـى البـغل كاتب كه او گفت : در عهده گرفتن كارى را از جانب ابى منصور بن ابى صـالحـان و واقـع شـد مـيـان مـا و او مـطـلبـى كـه بـاعث شد بر پنهان كردن خود. پس در جـسـتـجـوى مـن بـرآمـد پـس مـدتى پنهان و هراسان بودم آنگاه قصد كردم رفتن به مقابر قريش را يعين مرقد منور حضرت كاظم عليه السلام در شب جمعه و عزم كردم كه شب را در آنـجـا بـه سـر آورم بـراى دعـا و مسئلت و در آن شب باران و باد بود پس خواهش نمودم از ابـى جـعـفـر قـيـم كـه درهـاى روضه منوره را ببندد و سعى كند در اينكه آن موضع شريف خـالى بـاشـد كـه خـلوت كـنـم بـراى آنـچـه مـى خـواهـم از دعـا و مـسـئلت و ايـمن باشم از دخـول انسانى كه ايمن نبودم از او و خائف بودم از ملاقات او. پس كرد و درها را بست و شب نـصـف شد و باد و باران آن قدر آمد كه قطع نمود تردد خلق را از آن موضع و ماندم و دعا مـى كـردم و زيـارت مـى نـمـودم و نـمـاز بـه جـا مـى آوردم . در ايـن حـال بـودم كه ناگاه شنيدم صداى پايى از سمت مولايم موسى عليه السلام و ديدم مردى را كـه زيـارت مى كند پس سلام كردم بر آدم و [پيامبران ] اولوالعزم عليهم السلام آنگاه بـر ائمـه عـليهم السلام يك يك از ايشان تا رسيد به صاحب الزمان عليه السلام و او را ذكـر نـكـرد پـس تعجب كردم از اين عمل و گفتم شايد او را فراموش كرده يا مى شناسد يا ايـن مـذهـبى است براى اين مرد، پس ‍ چون فارغ شد از زيارت خود دو ركعت نماز كرد و رو كـرد بـه سـوى مـرقـد مـولاى مـا ابـى جـعـفـر عـليـه السـلام ، پـس زيـارت كـرد مـثـل آن زيـارت و آن سـلام و دو ركـعـت نـمـاز كـرد و من از او خائف بودم زيرا كه او را نمى شـنـاختم و ديدم كه او جوانى است كامل و در بدنش جامه سفيد است ، و عمامه اى دارد كه حنك گـذاشـتـه بـود بـراى او بـه طـرفـى از آن و ردايى بر كتف انداخته بود. پس گفت : اى ابـوالحـسـن بـن ابى البغل ! كجايى تو دعاى فرج ، گفتم : كدام است آن دعا اى سيد من ! فرمود: دو ركعت نماز مى گزارى و مى گويى :
( يا مَنْ اَظْهَرَ الْجَميلَ وَ سَتَرَ الْقَبيحَ يا مَنْ لَمْ يُؤ اخِذْ بِالْجَريرَةِ وَ لَمْ يُهْتِك السِّتْرَ يـاعـَظيمَ المَنَّ يا كَريمَ الصَّفْحَ يا حَسَنَ التَّجاوَزَ يا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ يا باسِطَ الْيَدَيْنِ بـِالرَّحـْمـَةِ يـا مـُنـْتـَهـى كـُلِّ نـَجْوى وَ يا غايَةَ (مُنْتَهى ) كُلّ شَكْوى يا عَوْنَ كُلِّ مُسْتَعينٍ يـامُبْتَدِئا بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقا قِها يا رَبّاهُ (ده مرتبه ) يا غايَةَ رَغْبَتاهُ (ده مرتبه ) اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذِهِ الاَسْمآءِ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ اِلاّ ما كَشَفْتَ كَرْبى وَ نَفَّسْتَ هَمّى و فَرَّجْتَ غَمّى وَ اَصْلَحْتَ حالى ) .
و دعا كن بعد از هرچه را كه خواستى و بطلب حاجت خود را آنگاه مى گذارى روى راست خود را بر زمين و مى گويى صد مرتبه در سجود خود:
( يـا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفيانى فَاِنَّكُما كافِياىَ وَ انْصُرانِى فَاِنّكُمانا صِراىَ ) .
و مـى گـذارى روى چـپ خـود را بـر زمـين و مى گويى صد مرتبه ادركنى ، و آن را بسيار مكرر مى كنى و مى گويى ( اَلْغَوْثُ اَلْغَوْثُ اَلْغَوْثُ ) تا اينكه منقطع شود و بر مى دارى سر خود را پس به درستى كه خداى تعالى به كرم خود برمى آورد حاجت تو را ان شاء اللّه تعالى .
پـس چـون مـشـغـول شدم به نماز و دعا بيرون رفت پس چون فارغ شدم بيرون رفتم به نـزد ابـى جـعـفـر كـه سـؤ ال كـنـم از او از حـال ايـن مـرد كـه چـگـونـه داخـل شـد، پـس ديـدم درهـا را كـه بـه حـالت خـود بـسـتـه و مقفل است پس تعجب كردم از اين و گفتم شايد درى در اينجا باشد كه من نمى دانم پس خود را بـه ابـى جـعـفـر رسـانـيـدم و او نـيـز بـه نزد من آمد از اطاق زيت يعنى حجره اى كه در مـحـل روغـن چـراغ روضـه بـود پـس پـرسـيـدم از او از حال آن مرد و كيفيت دخول او، پس گفت : درها مقفل است چنانكه مى بينى من باز نكردم آنها را، پـس خـبـر دادم او را بـه آن قـصـه پـس گفت اين مولاى ما صاحب الزمان عليه السلام و به تـحـقـيـق كـه مـن مكرر مشاهده كردم آن جناب را در مثل چنين شبى در وقت خالى شدن روضه از مـردم . پس تاءسف خوردم بر آنچه فوت شد از من و بيرون رفتم در نزديك طلوع فجر و رفـتـم به كرخ در موضعى كه پنهان بودم در آن پس روز به جاشت نرسيد كه اصحاب ابـن ابـى صـالحـان جـويـاى مـلاقـات مـن شـدنـد و از اصـدقـاء سـؤ ال مى كردند از حال من و با ايشان بود امانى از وزير و رقعه اى به خط او كه در آن بود هـر خـوبى پس حاضر شدم نزد او با امينى از اصدقاء خود پس برخاست و مرا چسبيد و در آغـوش گـرفـت بـه نحوى كه معهود نبودم از او پس گفت حالت تو را به آنجا كشاند كه شـكـايـت كنى از من به سوى صاحب الزمان عليه السلام . به او گفتم از من دعايى بود و سـؤ ال از آن جـنـاب كـردم گفت : واى بر تو! ديشب در خواب ديدم مولاى خود صاحب الزمان عـليـه السـلام را يـعـنـى شـب جـمعه كه مرا امر كرد به هر نيكى و درشتى كرد به من به نـحوى كه ترسيدم از آن پس گفتم لا اِلهَ اِلا اللّهُ شهادت مى دهم كه ايشان حق اند و منتهاى حـق ، ديـدم شـب گـذشته مولاى خود را در بيدارى و فرمود به من چنين و چنان و شرح كردم آنچه را كه ديه بودم در آن مشهد شريفه پس تعجب كرد از اين و صادر شد از او بالنسبة بـه مـن امـورى بـزرگ و نـيكو در اين باب و رسيدم از جانب او به مقصدى كه گمان آن را نداشتم به بركت مولاى خود عليه السلام .
مؤ لف گويد: چند دعا است كه مسمى است به دعاى فرج :
اول ـ دعاى مذكور در اين حكايت ؛
دوم ـ دعايى است مروى در كتاب شريف ( جعفريات ) از اميرالمؤ منين عليه السلام كه در آن جـنـاب آمـد نـزد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلم و شكايت نمود براى حـاجـتـى پـس حـضـرت فـرمـود: آيـا نـيـامـوزم تـو را كـلمـاتـى كـه هـديـه آورد آنـهـا را جـبـرئيـل بـراى مـن و آن نـوزده حـرف اسـت كـه نـوشـتـه شـده بـر پـيـشـانـى جـبـرئيـل از آنـهـا چـهـار؛ و چـهـار نـوشـتـه شـده بـر دور كـرسـى و سـه حـول عرش ، دعا نكرده به آن كلمات مكروبى و نه درمانده اى و نه مهمومى و نه مغمومى و نـه كـسـى كـه مـى تـرسـد از سـلطـانـى يا شيطانى مگر آنكه كفايت كند او را خداى عز و جل ، و آن كلمات اين است :
( يـا عـِمـادَ مـَنْ لا عِمادَ لَهُ وَ يا سَنَدَ مَنْ لا سَنََد لَهُ وَ يا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ وَ يا حِرْزَ مَنْ لا حـِرْزَ لَهُ وَ يـاَ فـَخـْرَ مـَنْ لا فـَخـْرَ لَهُ وَ يـا رُكـْنَ مـَنْ لا رُكـْنَ لَهُ يـا عـَظـِيـمَ الرَّجـاَّءِ يـا عِزَّ الضُّعـَفـاَّءِ يـامُنْقِذَ الغَرقى يا مُنْجِىَ الْهَلْكى يا مُحْسِنُ يا مُنْعِمُ يا مُفْضِلُ اَسْئَلُ اللّهَ الَّذى لا اِله الاّ اَنـْتَ الَّذى سـَجـَدَلَكَ سـَوادُ اللَّيـْلِ وَ ضـَوْءُ النَّهـارِ وَ شُعاعُ الشَّمْسِ وَ نُورُ الْقَمَرِ وَ دِوِىُّ الْمآءِ وَ حَفيفُ الشَّجَرِ يا اَللّهُ يا رَحْمنُ يا ذَالْجَلالِ وَ الاِكْرامِ ) ، (و اميرالمؤ منين عليه السلام مى ناميد اين دعا را دعاى فرج ).
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:54 pm

سـوم ـ شـيـخ ابـراهـيـم كـفـعـمـى در ( جـنـة الواقيه ) روايت كرده كه مردى آمد خدمت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و گـفـت : يـا رسول اللّه ! به درستى كه من غنى بودم پس فقير شدم و صحيح بودم ، پس مريض شدم و در نزد مردم مقبول بودم پس مبغوض شدم و خفيف بودم بر دلهاى ايشان پس سنگين شدم و مـن فـرحـنـاك بـودم پـس جـمـع شـد بر من هموم و زمين بر من تنگ شده به آن فراخيش و در درازى روزى مى گردم در طلب رزق پس نمى يابم چيزى كه به آن قوت كنم گويا اسم مـن مـحـو شده از ديوان رزق . پس نبى صلى اللّه عليه و آله و سلم فر مود به او اى مرد! شايد تو استعمال مى كنى ميراث هموم را. عرض كرد: چيست ميراث هموم ؟ فرمود: شايد تو عـمـامـه بـر سـر مـى بـنـدى در حـال نـشـسـتـن و زيـر جـامـه مـى پـوشـى در حال ايستادن يا ناخن خود را مى گيرى با دندان يا رخسار خود را مى مالى با دامنت مى مالى يا بول مى كنى در آب ايستاده يا مى خوابى بر روى خود در افتاده ، عرض ‍ كرد: مى كنم از ايـنـهـا چـيـزى را، حـضرت فرمود: از خداى تعالى بپرهيز و ضمير خود را خالص كن و بخوان اين دعا را و او است دعاى فرج :
( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمنِ الرَّحيمِ اِلهى طُموحُ اْلا مالِ قَدْ خابَتْ اِلاّ لَدَيْكَ وَ مَعاكِفُ الْهِمَمِ قَدْ تـَقـَطَّعَتْ اِلاّ عَلَيْكَ وَ مَذاهِبُ الْعُقُولِ قَدْ سَمَتْ اِلاّ اِلَيْكَ فَاِلَيْكَ الرَّجآءُ وَ اِلَيْكَ الْمُلْتَجى يـا اَكـْرَمَ مـَقـْصـِودٍ وَ يـا اَجْوَدَ مَسْئُولٍ هَرَبْتُ اِلَيْكَ بِنَفْسى يا مَلْجَاءَ الْهارِبينَ بِاثقالِ الذُّنوُبِ اَحْمِلُها عَلى ظَهْرى وَ ما اَجِدُلى اِلَيْكَ شافِعا سِوى مَعْرِفَتى بِاَنَّكَ اَقْرَبُ مَنْ رَجاهُ الطـّالِبـُونَ وَ لَجـَاءَ اِلَيـْهِ الْمـُضـْطـَرُّونَ وَ اَمَّلَ مـا لَدَيـْهِ الرّاغـِبـُونَ يـا مـَنْ فَتَقَ الْعُقُولَ بـِمـَعـْرِفـَتـِه وَ اَطـْلَقَ الاَلْسـُنَ بِحَمْدِهِ وَ جَعَلَ مَا امْتَنَّ بِهِ عَلى عِبادِهِ كِفاءٌ لَتَاءْدِيَةِ حَقِّهِ صـَلِّ عـَلى مـُحـَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا تـَجـْعـَلْ لِلهُمُوم عَلى عَقْلى سَبيلا وَ لا لِلْباطِلِ عَلى عَمَلَى دَليلا وَافْتَحْ لى بِخَيْرِ الدُّنيا يا وَلِىّ الْخَيْرِ ) .
چـهـارم ـ فـاضـل مـتـبـحـر سـيـد عـليـخـان مـدنـى در ( كـَلِمُ الطِّيـّب ) از جـد خـود نقل كرده كه اين دعاى فرج است :
( اَللّهـُمَّ يا وَدُودُ يا وَدُودُ يا وَدُودُ يا ذَالْعَرْشِ الْمَجيدِ يا فَعّالا لِما يُريدُ اَسْئَلُكَ بِنُورِ وَجـْهِكَ الَّذى مَلاَ اَرْكانَ عَرْشِكَ وَ بِقُدْرَتِكَ الَّتى قَدَّرْتَ بِها عَلى جَميعِ خَلْقِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتـى وَسِعَتْ كُلَّ شَى ء لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ يا مُبْدِى ءُ يا مُعيدُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ يا اِلهَ الْبَشَرِ يا عـَظـيـمَ الْخـَطـَرِ مـِنـْكَ الطَّلَبُ وَ اِلَيـْكَ الْهـَرَبُ وَقـَعَ بِالْفَرَجِ يا مُغيثُ اَغْثِنْى ) . (سه مرتبه بگو).
پـنـجم ـ دعاى فرج ، كه مروى است كه در كتاب ( مفاتيج النجاة ) محقق سبزوارى و اول آن اين است :
( اَللّهُمّ اِنِّى اَسْئَلُكَ يا اَللّهُ يا اَللّهُ يا اَللّهُ يا مَنْ عَلا فَقَهَرَ ) . الخ و آن طولانى است . (127)
حضور امام زمان عليه السلام در مسجد جعفى
و حكايت هشتم ـ قصه تشرف شريف عمر بن حمزه است به لقاى آن حضرت عليه السلام :
شيخ جليل و امـيـر زاهـد ورام بـن ابـى فراس در آخر مجلد دوم كتاب ( تنبيه الخاطر ) فرموده : خبر داد مرا سيد جليل شريف ابى الحسن على بن ابراهيم العريضى العلوى الحسينى گفت : خـبـر داد مـرا عـلى بـن نـمـا، على بن نما گفت : خبر داد مرا ابومحمّد الحسن بن على بن حمزة اقـسـاسى (128) در خانه شريف على بن جعفر بن على المدائنى العلوى كه او گفت : در كوفه شيخى بود قصار كه به زهد ناميده مى شد و منخرط بود در سلك عزلت گيرندگان و منقطع شده بود براى عبادت و پيروى مى كرد آثار صالحين را، پس اتفاق افـتـاد كـه روزى در مـجـلس پـدرم بـودم و ايـن شـيـخ بـراى او نـقـل حـديـث مـى كـرد و او مـتـوجه شده بود به سوى شيخ ، پس شيخ گفت : شبى در مسجد جـعـفى بودم و آن مسجد قديمى است در پشت كوفه و پشت نصف شده بود و من تنها در مكان خـلوتـى بـودم بـراى عـبـادت كـه نـاگـاه ديـدم سـه نـفـر مـى آيـنـد پـس داخـل مـسجد شدند چون به وسط فضاى مسجد رسيدند يكى از ايشان نشست پس دست ماليد به طرف راست و چپ زمين پس آب به جنبش آمد و جوشيد پس وضوى كاملى گرفت از آن آب آنـگـاه اشـاره فـرمـود بـه آنها نماز جماعت كرد پس من با ايشان به جماعت نماز كردم چون سـلام داد و از نـمـاز فـارغ شـد حـال او مـرا بـه شـگـفت آورد و كار او را بزرگ شمردم از بـيـرون آوردن آب پـس ‍ سـؤ ال كردم از شخصى از آن دو نفر كه در طرف راست من بود از حـال آن مـرد و گـفـتـم بـه او كـه ايـن كـيـسـت ؟ گفت : صاحب الا مر است فرزند حسن عليهما السـلام . پـس ‍ نـزديـك آن جـنـاب رفـتم و دستهاى مباركش را بوسيدم و گفتم به آن جناب يـابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم چه مى گويى در شريف عمر بن حمزه آيا او بـر حـق اسـت ؟ فرمود: نه ، و بسا هست كه هدايت بيابد جز آنكه او نخواهد مرد تا آنكه مرا ببيند پس اين خبر را از آن شيخ تازه و طرفه شمرديم . پس زمانى طولانى گذشت و شريف عمر وفات كرد و منتشر نشد كه او آن جناب را ملاقات كرده . پس چون با شيخ زاهد مـجـتـمـع شـديـم مـن بـه خـاطـر آوردم او را حـكايتى كه ذكر كرده بود آن را و گفتم به او مثل كسى كه بر او رد كند آيا تو نبودى كه ذكر كردى اين شريف عمر نمى ميرد تا اينكه بـبـيـند صاحب الا مر عليه السلام را كه اشاره نموده بودى به او، پس ‍ گفت به من كه از كـجـا عـالم شـدى كـه او آن جـنـاب را نـديده ، آنگاه بعد از آن مجتمع شديم با شريف ابى المـنـاقب فرزند شريف عمر بن حمزه و در ميان آورديم صحبت والد او را. پس گفت : ما شبى در نزد والد خود بوديم و او در مرضى بود كه در آن مرض مرد و قوتش ساقط و صدايش پـسـت شـده بـود و درهـا بـسـتـه بـود بـر روى مـا كـه نـاگـاه شـخـصـى را ديـدم كـه داخـل شـد بـر مـا، تـرسـيـديـم از او و عـجـب دانـسـتـيـم دخـول او را و غـفـلت كرديم كه از او سؤ ال كنيم پس نشست در جنب والد من و براى او آهسته سـخـن مى گفت و پدرم مى گريست آنگاه برخاست ، چون از انظار ما غايب شد پدرم خود را بـه مـشـقـت انداخت و گفت مرا بنشانيد، پس او را نشانديم چشمهاى خود را باز كرد و گفت : كجا است آن شخص كه در نزد من بود؟ پس گفتيم : بيرون رفت از همانجا كه آمد. پس گفت او را طـلب كـنـيـد، در اثـر او رفـتـيـم ، درها را ديديم بسته و اثرى از او نيافتم و ما سؤ ال كـرديـم از پـدر از حـال آن شـخـص ، گـفـت : ايـن صـاحب الا مر عليه السلام بود! آنگاه برگشت به حالت سنگينى كه از مرض داشت و بى هوش ‍ شد.
مـؤ لف (مـحـدث نـورى ) گـويـد: كه ابومحمّد حسن بن حمزه اقساسى معروف به عزالدّين اقـسـاسـى از اجـله سـادات و شـرفـا و عـلمـاء كـوفـه و شاعر ماهرى بود و ناصر باللّه عـبـاسـى او را نـقـيـب سـادات كـرده بـود و او بود كه وقتى با مستنصر باللّه عباسى به زيـارت جـنـاب سـلمـان رفتند پس مستنصر به او گفت كه دروغ مى گويند غلات شيعه در سخنان خود كه على بن ابى طالب عليه السلام در يك شب سير نمود از مدينه تا مدائن و غسل داد سلمان را و در همان شب مراجعت نمود. پس در جواب اين ابيات را انشاد فرمود:
اَنْكَرْتَ لَيْلَةَ اِذْسارَ الْوَصِىُّ اِلى

اَرْضِ الْمَدائِن لَمّا نالَها طَلَبا

وَ غَسَّلَ الطُّهْرَ سَلْمانا وَ عادَ اِلى

عَرايِض يَثْرِبَ وَ الاِصْباحُ ماوَجَبا

وَ قُلْتَ ذلِكَ مِنْ قَوْلِ الْغَلاوةِ وَ ما

ذَنْبُ الْغُلاةِ اِذا لَمْ يُورِدُوا كَذِبا

فَآصَفُ قَبْلَ رَدِّ الطَّرْفِ مِنْ سَبَاء

بِعَرْشِ بِلْقيسَ وَافى يَخْرِقُ الحُجُبا

فَاَنْتَ فِى آصَفَ لَمْ تَغْلُ فيهِ بَلى

فى حَيْدَرٍ اَنَا غالٍ اِنَّ ذاعَجَبا

اِنْ كانَ اَحْمَدُ خَيْرَ الْمُرْسَلينَ فَذا

خَيْرُ الْوَصِييّنَ اَوْ كُلُّ الْحَديثِ هَبا

و در مـسـجد جعفى از مساجد مباركه معروفه كوفه است و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در آنـجـا چـهار ركعت نماز گزارده و تسبيح حضرت زهرا عليها السلام فرستاد و مناجاتى طـولانـى پـس از آن كـرد كـه در كتب مزار موجود و در ( صحيفه ثانيه علويه ) ذكر نمودم و حال از آن مسجد اثرى نيست .(129)
بهبود فورى به دست امام زمان عليه السلام
حـكـايـت نـهـم ـ قـصـه ابـوراجـح حمامى است : علامه مجلسى رحمه اللّه در ( بحار ) نـقـل كـرده از كـتـاب ( السـلطـان المـفـرج عـن اهـل الايـمـان ) تـاءليـف عـالم كـامـل سـيـد عـلى بن عبدالحميد نيلى نجفى كه او گفته مشهور شده است در ولايات و شايع گرديده است در ميان اهل زمان قصه ابوراجح حمامى كه در حله بود. به درستى كه جماعتى از اعيان اماثل و اهل صدق افاضل ذكر كرده اند آن را كه از جمله ايشان است شيخ زاهد عابد مـحـقق شمس الدّين محمّد بن قارون ـ سلمه اللّه تعالى ـ كه گفت : در حله حاكمى بود كه او را مرجان صغير مى گفتند و او را از ناصبيان بود پس به او گفتند كه ابوراجح پيوسته صحابه را سب مى كند، پس آن خبيث امر كرد كه او را حاضر گردانند چون حاضر شد امر كـرد كـه او را بـزنـنـد و چندان او را زدند كه به هلاكت رسيد و جميع بدن او را زدند حتى آنـكـه صـورت او را آن قـدر زدنـد كـه از شدت آن دندانهاى او ريخت و زبان او را بيرون آوردنـد و بـه زنـجـير آهنى آن را بستند و بينى او را سوراخ كردند و ريسمانى از مور را داخـل سـوراخ بـيـنـى او كـردنـد و سر آن ريسمان مو را به ريسمان ديگر بستند و سر آن ريسمان را به دست جماعتى از اعوان خود داد و ايشان را امر كرد كه او را با آن جراحت و آن هـيئت در كوچه هاى حله بگردانند و بزنند، پس آن اشقيا او را بردند و چندان زدند تا آنكه بـه زمـيـن افـتاد و نزديك به هلاكت رسيد پس آن حالت او را به حاكم لعين خبر دادند و آن خـبـيـث امـر بـه قـتـل او نـمـود، حاضران گفتند كه او مردى پير است و آن قدر جراحت به او رسـيـده كـه او را خـواهـد كـشـت و احـتـيـاج بـه كـشـتـن نـدارد و خـود را داخل خون او مكن و چندان مبالغه در شفاعت او نمودند تا آنكه امر كرد او را رها كردند و رو و زبان او از هم رفته ورم كرده بود و اهل او، او را بردند به خانه و شك نداشتند كه او در همان شب خواهد مرد.
پـس چـون صـبـح شـد مـردم بـه نـزد او رفـتـنـد ديـدنـد كـه او ايـسـتـاده اسـت و مـشـغـول نـمـاز اسـت و صـحيح شده است و دندانهاى ريخته او برگشته است و جراحتهاى او مـنـدمـل گـشـتـه اسـت و اثـرى از جـراحـتـهـاى او نـمـانـده و شـكـسـتـهـاى روى او زايـل شـده بـود، پـس مـردم از حـال او تـعـجـب كـردنـد و از او سـؤ ال نمودند، گفت : من به حالى رسيدم كه مرگ را معاينه ديدم و زبانى نمانده بود كه از خـدا سـؤ ال كـنـم پـس بـه دل خـود را حـق تـعـالى سـؤ ال و اسـتـغـاثـه و طـلب دادرسى نمودم از مولاى خود حضرت صاحب الزمان عليه السلام و چـون شـب تـاريـك شـد ديـدم كـه خـانـه پـر از نـور شد ناگاه حضرت صاحب الا مر عليه السـلام را ديـدم كه دست شريف خود را بر روى من كشيده است و فرمود كه بيرون رو و از براى عيال خود كار كن به تحقيق كه حق تعالى تو را عافيت عطا كرد، پس صبح كردم در ايـن حـالت كـه مـى بـيـنى . و شيخ شمس الدّين محمّد بن قارون مذكور راوى حديث گفت كه قـسـم مى خورم به خداى تبارك و تعالى كه اين ابوراجح مرد ضعيف اندام و زردرنگ و بد صـورت و كـوسـه وضـع بـود و مـن دايـم بـه آن حمام مى رفتم كه او بود و او را به آن حـالت و شـكـل مـى ديـدم كـه وصـف كـردم پـس صـبح زود ديگر من بودم با آنها كه بر او داخل شدند پس ديدم او را كه مرد صاحب قوت و درست قامت شده است و ريش او بلند و روى او سـرخ شده است و مانند جوانى گرديده است كه در سن بيست سالگى باشد و به همين هيئت و جوانى بود و تغيير نيافت تا آنكه از دنيا رفت و چون خبر او شايع شد حاكم او را طـلب نـمـود حـاضـر شـد، ديـروز او را بـر آن حـال ديـده بـود و امـروز او را بـر ايـن حـال كـه ذكـر شد و اثر جراحات را در او نديد و دندانهاى ريخته او را ديد كه برگشته پـس حـاكـم لعـين را از اين حال رعبى عظيم حاصل شد و او پيشتر از اين وقتى كه در مجلس خود مى نشست پشت خود را به جانب مقام حضرت عليه السلام كه در حله بود مى كرد و پشت پليد خود را به جانب قبله و مقام آن جناب مى نمود بعد از اين قضيه روى خود را به مقام آن جناب مى كرد و به اهل حله نيكى و مدارا مى نمود و بعد از آن چند وقتى درنگ نكرد كه مرد و آن معجزه باهره به آن خبيث فائده نبخشيد.(130)
شفا يافتن كاشانى به دست امام زمان عليه السلام
حـكـايـت دهـم ـ قـصـه آن مـرد كاشى مريض است كه شفا يافته به بركت آن حضرت عليه السلام :
و نـيـز در ( بـحـار ) ذكـر فـرمـوده كـه جـمـاعـتـى از اهـل نـجـف مرا خبر دادند كه مردى از اهل كاشان در نجف اشرف آمد و عازم حج بيت اللّه الحرام بود پس در نجف عليل شد به مرض شديدى تا آنكه پاهاى او خشك شده بود و قدرت بر رفـتـار نـداشـت . رفـقـاى او، او را در نـجـف در نـزد يـكى از صلحا گذاشته بودند كه آن صـالح حـجره اى در صحن مقدس داشت و آن مرد صالح هر روز در را به روى او مى بست و بيرون مى رفت به صحرا براى تماشا و از براى برچيدن درّها پس در يكى از روزها آن مريض به آن مرد صالح گفت كه دلم تنگ شده و از اين مكان متوحش شدم مرا امروز با خود بـبـر بـيـرون و در جـايـى بـيـنداز آنگاه به هر جانب كه خواهى برو. پس گفت كه آن مرد راضـى شـد و مـرا بـا خود بيرون برد و در بيرون ولايت مقامى بود كه آن را مقام حضرت قائم عليه السلام مى گفتند در خارج نجف پس مرا در آنجا نشانيد و جامه خود را در آنجا در حـوضى كه بود شست و بالاى درختى كه در آنجا بود انداخت و به صحرا رفت و من تنها در آن مـكـان مـانـدم و فـكـر مـى كـردم كـه آخـر امـر مـن بـه كـجا منتهى مى شد، ناگاه جوان خوشروى گندم گونى را ديدم كه داخل آن صحن شد و بر من سلام كرد و به حجره اى كه در آن مقام بود رفت و در نزد محراب آن چند ركعت نماز با خضوع و خضوع به جاى آورد كه مـن هـرگـز بـه آن خـوبـى نـديـده بـودم و چـون از نـمـاز فـارغ شـد بـه نـزد مـن آمد و از احوال من سؤ ال نمود من گفتم كه من به بلايى مبتلا شدم كه سينه من از آن تنگ شده و خدا مرا از آن عافيت نمى دهد تا آنكه سالم گردم و مرا از دنيا نمى برد تا آنكه خلاص گردم . پـس آن مـرد بـه مـن فرمود كه محزون مباش ‍ زود است كه حق تعالى هر دو را به تو عطا كـنـد، پس از آن مكان گذشت و چون بيرون رفت من ديدم كه آن جامه از بالاى درخت بر زمين افـتـاد و مـن از جـاى خـود برخاستم و آن جامه را گرفتم و شستم و بر درخت انداختم ، پس بـعـد از آن فكر كردم و گفتم كه من نمى توانستم از جاى خود برخيزم اكنون چگونه چنين شدم كه برخاستم و راه رفتم ، و چون در خود نظر كردم هيچگونه درد و مرضى در خويش ‍ نـديـدم پس دانستم كه آن مرد حضرت قائم عليه السلام بود كه حق تعالى به بركت آن بـزرگـوار و اعـجـاز او مـرا عـافيت بخشيده است . پس ، از صحن آن مقام بيرون رفتم و در صـحرا نظر كردم كسى را نديدم پس بسيار نادم و پشيمان گرديدم كه چرا من آن حضرت را نـشـنـاخـتـم ، پـس صـاحـب حـجـره رفـيـق مـن آمـد و از حـال مـن سـؤ ال كـرد و مـتـحـير گرديد و من او را خبر دادم به آنچه گذشت و او نيز بسيار مـتـحير شد كه ملاقات آن بزرگوار او را ميسر نشد پس با او در حجره رفتم و سالم بود تـا آنـكـه صاحبان و رفيقان او آمدند و چند روز با ايشان بود آنگاه مريض شد و مرد و در صـحـن مقدس دفن شد و صحت آن دو چيز كه حضرت قائم عليه السلام به او خبر داد ظاهر شد كه يكى عافيت بود و يكى مردن .(131)
مكانهاى مقدس
مـؤ لف گـويـد: مـخـفـى نـمـانـد كـه در جـمـله اى از امـاكـن ، محل مخصوصى است معروف به مقام آن جناب مثل وادى السلام و مسجد سهله و حله و خارج قم و غـيـر آن و ظـاهـر آن اسـت كـه كـسى در آن مواضع به شرف حضور مشرف يا از آن جناب مـعـجـزه اى در آنـجـا ظـاهـر شـده و از ايـن جـهـت داخـل شـده در امـاكـن شـريـفـه مـتـبـركـه و محل انس و تردد ملائكه و قلت شياطين در آنجا و اين خود يكى از اسباب قريبه اجابت دعا و قبول عبادت است و در بعضى از اخبار رسيده كه خداوند را مكانهايى است كه دوست مى دارد عـبـادت كـرده شـود در آنـجـا و وجود امثال اين اماكن چون مساجد و مشاهد ائمه عليهم السلام و مـقـابـر امـام زادگـان و صـلحـا و ابـرار در اطـراف بـلاد از الطاف غيبيه الهيه است براى بـنـدگـان درمـانده و مضطر و مريض و مقرون و مظلوم و هراسان و محتاج و نظاير ايشان از صـاحـبـان هـمـوم مـفـرق قـلوب و مـشـتت خاطر و مخل حواس كه به آنجا پناه برند و تضرع نمايند و به وسيله صاحب آن مقام از خداوند مسئلت نمايند و دواى درد خود را بخواهند و شفا طـلبـنـد و دفـع شـر اشـرار كـنـند و بسيارى شده كه به سرعت مقرون به اجابت شده با مـرض رفـتـنـد و بـا عـافـيـت بـرگـشـتـنـد و مـظـلوم رفـتـنـد و مـغـبـوط بـرگـشـتـنـد و با حـال پـريـشـان رفـتـنـد و آسـوده خاطر مراجعت نمودند و البته هرچه در آداب و احترام آنجا بـكـوشـنـد خـيـر در آنـجـا بـيـشـتـر بـيـنـنـد و مـحـتـمـل اسـت هـمـه آن مـواضـع داخـل بـاشـد در جـمله آن خانه ها كه خداى تعالى امر فرموده است كه بايست مقام آنها بلند باشد و نام خداى تعالى در آنجا مذكور شود و مدح فرمود از كسانى كه در بامداد و پسين در آنجا تسبيح حق تعالى گويند و اين مقام را گنجايش شرح بيش از اين نيست .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:55 pm

حـكـايت يازدهم ـ قصه انار و وزير ناصبى در بحرين : و نيز در كتاب شريف فرموده كه جـمـاعـتـى از ثـقـات ذكـر كردند كه مدتى ولايت بحرين تحت حكم فرنگ بود و فرنگيان مـردى از مـسلمانان را والى بحرين كردند كه شايد به سبب حكومت مسلم آن ولايت معمورتر شـود و اصـلح بـاشـد بـه حال آن بلاد و آن حاكم از ناصبيان بود و وزيرى داشت كه در نـصـب و عـداوت از آن حـاكـم شـديـدتـر بـود و پـيـوسـته اظهار عداوت و دشمنى نسبت به اهـل بـحـريـن مـى نـمـود بـه سـبـب دوسـتـى كـه اهـل آن ولايـت نـسـبـت بـه اهـل بـيـت رسـالت عـليـهم السلام داشتند پس آن وزير لعين پيوسته حيله ه و مكرها مى كرد بـراى كـشـتـن و ضـرر رسـانـدن بـه اهـل آن بـلاد، پـس در يـكـى از روزهـا وزيـر خـبـث داخـل شـد بـر حـاكم و انارى در دست داشت و به حاكم داد، حاكم چون نظر كرد بر آن انار ديـد بـر آن نوشته لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفاء رسـول اللّه و چـون حـاكـم نـظـر كـرد ديـد كـه آن نـوشـتـه از اصـل انـار اسـت و صـنـاعـت خـلق نمى ماند پس از آن امر متعجب شد و به وزير گفت كه اين عـلامـتـى اسـت ظاهر و دليلى است قوى بر ابطال مذهب رافضيه ، چه چيز است راءى تو در بـاب اهـل بـحـريـن ، وزيـر گـفـت كـه ايـنـهـا جـمـاعـتـى انـد مـتـعـصـب انـكـار دليـل و بـراهـيـن مـى نـمايند و سزاوار است از براى تو كه ايشان را حاضر نمايى و اين انـار را بـه ايـشـان بـنمايى پس هرگاه قبول كنند و از مذهب خود برگردند از براى تو است ثواب جزيل و اگر از برگشتن ابا نمايند و در گمراهى خود باقى بمانند ايشان را مـخـيـر نـمـا مـيـان يـكـى از سـه چـيـز، يـا جـزيـه بـدهـنـد بـا ذلت ، يـا جـوابـى از ايـن دليـل بـيـاورنـد، و حـال آنـكـه مفرى ندارند، يا آنكه مردان ايشان را بكشى و زنان و اولاد ايشان را اسير نمايى و اموال ايشان را به غنيمت بردارى .
حـاكـم راءى آن خـبـيـث را تـحـسـيـن نـمـود و بـه پـى عـلمـا و افـاضـل و اخـيار ايشان فرستاد و ايشان را حاضر كرد و آن انار را به ايشان نمود و به ايـشان خبر داد كه اگر جواب شافى در اين باب نياوريد مردان شما را مى كشم و زنان و فـرزنـدان شـما را اسير مى كنم و مال شما را به غارت بر مى دارم يا اينكه بايد جزيه بـدهـيـد بـا ذلت مـانـنـد كفار، و چون ايشان اين امور را شنيدند متحير گريدند و قادر بر جـواب نـبـودنـد و روهـاى ايشان متغير گرديد و بدن ايشان بلرزيد، پس بزرگان ايشان گـفـتـنـد كـه اى امـيـر سـه روز مـا را مـهلت ده شايد جوابى بياوريم كه تو از آن راضى باشى و اگر نياورديم بكن با ما آنچه كه مى خواهى . پس تا سه روز ايشان را مهلت داد و ايـشان با خوف و تحير از نزد او بيرون رفتند و در مجلسى جمع شدند و راءيهاى خود را جـولان دادند تا آنكه ايشان بر آن متفق شدند كه از صلحاى بحرين و زهاد ايشان ده كس را اخـتـيـار نمايند پس چنين كردند، آنگاه از ميان ده كس سه كس را اختيار كردند پس يكى از آن سه نفر را گفتند كه تو امشب بيرون رو به سوى صحرا و خدا را عبادت كن و استغاثه نـمـا بـه امـام زمـان حـضرت صاحب الا مر عليه السلام كه او امام زمان ما است و حجت خداوند عالم است بر ما شايد كه به تو خبر دهد راه چاره بيرون رفتن از اين بليه عظيمه را.
پس آن مرد بيرون رفت و در تمام شب خدا را از روى خضوع عبادت نمود و گريه و تضرع كـرد و خـدا را خـوانـد و اسـتغاثه به حضرت صاحب الا مر عليه السلام تا صبح و چيزى نـديـد و بـه نـزد ايـشان آمد و ايشان را خبر داد و در شب دوم يكى ديگر را فرستادند و او مـثل رفيق اول دعا و تضرع نمود و چيزى نديد پس قلق و جزع ايشان زياده شد پس سومى را حـاضـر كـردند و او مرد پرهيزكارى بود و اسم او محمّد بن عيسى بود و او در شب سوم بـا سـر و پـاى بـرهنه به صحرا رفت و آن شبى بود كه آن بله را از مؤ منان بردارد و بـه حـضـرت صـاحـب الا مر عليه السلام استغاثه نمود و چون آخر شب شد شنيد كه مردى بـه او خـطـاب مـى نـمـايـد كـه اى مـحـمـّد بـن عـيـسـى چـرا تـو را بـه ايـن حـال مى بينم و چرا بيرون آمدى به سوى اين بيابان ؟ او گفت كه اى مرد مرا واگذار كه مـن از بـراى امـر عـظيمى بيرون آمده ام و آن را ذكر نمى كنم مگر از براى امام خود و شكوه نمى كنم آن را مگر به سوى كسى كه قادر باشد بر كشف آن .
گفت : اى محمّد بن عيسى ! منم صاحب الا مر عليه السلام ذكر كن حاجت خود را.
مـحـمـّد بـن عـيسى گفت : اگر تويى صاحب الا مر عليه السلام قصه مرا مى دانى و احتياج به گفتن من ندارى ، فرمود: بلى راست مى گويى ، بيرون آمده اى از براى بليه اى كه در خـصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن توعيد و تخويفى كه حاكم بر شما كرده اسـت . مـحمّد بن عيسى گفت كه چون اين كلام معجز نظام را شنيدم متوجه آن جانب شدم كه آن صدا مى آمد و عرض كردم : بلى ، اى مولاى من ! تو مى داينى كه چه چيز به ما رسيده است و تويى امام ما و ملاذ و پناه ما و قادرى بر كشف آن بلا از ما، پس آن جناب فرمود: اى محمّد بن عيسى به درستى كه وزير ـ لعنة اللّه عليه ـ در خانه او درختى است از انار وقتى كه آن درخت بار گرفت او از گل به شكل انارى ساخت و دو نصف كرد و در ميان نصف هر يك از آنها بعضى از آن كتابت را نوشت و انار هنوز كوچك بود بر روى درخت ، انار را در ميان آن قـالب گل گذاشت و آن را بست چون در ميان آن قالب بزرگ شد اثر نوشته در آن ماند و چنين شد، پس صباح چون به نزد حاكم رويد به او بگو كه من جواب اين بينه را با خود آوردم و لكـن ظـاهـر نـمـى كـنـم مـگـر در خـانـه وزيـر، پـس وقـتـى كـه داخـل خـانـه وزيـر شـويـد بـه جـانـب راسـت خـود در هـنـگـام دخـول غـرفـه اى خـواهى ديد پس به حاكم بگو كه جواب نمى گويم مگر در آن غرفه ، زود اسـت كـه وزيـر ممانعت مى كند از دخول در آن غرفه و تو مبالغه بكن به آنكه به آن غـرفـه بـالا روى و نـگـذار كـه وزيـر تـنـهـا داخـل غـرفـه گـردد زودتـر از تـو، و تـو اول داخـل شـو پس در آن غرفه طاقچه اى خواهى ديد كه كيسه سفيدى در آن هست و آن كيسه را بـگـيـر كـه در آن قالب گلى است كه آن ملعون آن حيله را در آن كرده است پس در حضور حـاكـم آن انـار را در آن قالب بگذار تا آنكه حيله او را معلوم گردد. و اى محمّد بن عيسى ! عـلامـت ديـگـر آن اسـت كـه به حاكم بگو معجزه ديگر ما آن است كه آن انار را چون بشكنند بـغـيـر از دود و خاكستر چيز ديگر در آن نخواهيد يافت ، و بگو اگر راست اين سخن را مى خواهيد بدانيد به وزير امر كنيد كه در حضور مردم آن انار بشكند و چون بشكند آن خاكستر و دود بر صورت و ريش وزير خواهد رسيد.
و چون محمّد بن عيسى اين سخنان معجز نشان را از آن امام عالى شاءن و حجت خداوند عالميان شنيد بسيار شاد گرديد و در مقابل آن جناب زمين را بوسيد و با شادى و سرور به سوى اهـل خـود بـرگـشـت و چون صبح شد به نزد حاكم رفتند و محمّد بن عيسى آنچه را كه امام عليه السلام به او امر فرموده بود و ظاهر گرديد آن معجزاتى كه آن جناب به آنها خبر داده بـود. پـس حاكم متوجه محمّد بن عيسى گرديد و گفت : اين امور را كى به تو خبر داده بـود؟ گـفت : امام زمان و حجت خداى بر ما، والى گفت : كيست امام شما؟ پس او از ائمه عليهم السـلام هـر يـك را بـعـد از ديگرى خبر داد تا آنكه به حضرت صاحب الا مر عليه السلام رسـيـد، حـاكم گفت : دست دراز كن كه من بيعت كنم بر اين مذهب و من گواهى مى دهم كه نيست خـدايـى مگر خداوند يگانه و گواهى مى دهم كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم بنده و رسـول او اسـت و گـواهى مى دهم كه خليفه بلافصل بعد از آن حضرت ، حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است ، پس به هر يك از امامان بعد از ديگرى تا آخر ايشان عليهم السلام اقـرار نـمـود و ايـمـان او نـيـكـو شـد و امـر بـه قـتـل وزيـر نـمـود و از اهل بحرين عذرخواهى كرد و اين قصه نزد اهل بحرين معروف است و قبر محمّد بن عيسى نزد ايشان معروف است و مردم او را زيارت مى كنند.(132)
قضاوت امام زمان (عج ) بين شيعه و سنى
حـكـايـت دوازدهـم ـ قـصـه مـنـاظـره مـردى از شـيـعـه بـا شـخـصـى از اهـل سـنـت : عـالم فـاضـل خـبـيـر ميرزا عبداللّه اصفهانى تلميذ علامه مجلسى رحمه اللّه در فـصـل ثـانـى از خـاتـمـه قـسـم اول كـتـاب ( ريـاض العـلمـاء عـ( فرموده كه شيخ ابـوالقـاسـم بـن مـحـمـّد بـن ابـى القـاسـم حـاسـمـى فـاضـل عـالم كامل معروف است به حاسمى و از بزرگان مشايخ اصحاب ما است و ظاهر آن است كه او از قدماى اصحاب است و امير سيد حسين عاملى معروف به ( مجتهد ) معاصر سـلطـان شـاه عـبـاس مـاضـى صـفـوى ، فـرمـوده در اواخر رساله خود كه تاءليف كرده در احـوال اهـل خـلاف در دنـيـا و آخـرت در مـقـام ذكـر بـعـضـى از مـنـاظـرات واقعه ميان شيعه و اهـل سـنـت بـه ايـن عبارت كه : دوم از آنها حكايت غريبه اى است كه واقع شده در بلده طيبه هـمـدان مـيـان شـيـعـه اثـنـى عـشـرى و مـيان شخص سنى كه ديدم آن را در كتاب قديمى كه مـحـتـمـل اسـت حـسـب عـادت تـاريـخ كـتـابـت آن سـيـصـد سال قبل از اين باشد و مسطور در آن كتاب به اين نحو بود كه : واقع شد ميان بعضى از علماى شيعه اثنى عشريه كه اسم او ابوالقاسم محمّد بن ابوالقاسم حاسمى است و ميان بـعـضـى از عـلمـاى اهـل سـنـت كـه اسم او رفيع الدّين حسين است مصادقت و مصاحبت قديمه و مـشـاركـت در امـوال و مـخالطت در اكثر احوال و در سفرها و هر يك از اين دو مخفى نمى كردند مذهب و عقيده خود را بر ديگرى و بر سبيل هزل نسبت مى داد ابوالقاسم رفيع الدّين را به نصب يعنى مى گفت به او ناصبى ، و نسبت مى داد رفيع الدّين ابوالقاسم را به رفض و مـيـان ايشان در اين مصاحبت مباحثه در مذاهب واقع نمى شد تا آنكه اتفاق افتاد در مسجد بلده هـمـدان كـه آن مـسـجـد را مـسـجـد عـتـيـق مـى گـفـتـنـد صـحـبت ميان ايشان ، و در اثناى مكالمه تـفـضيل داد رفيع الدّين حسين فلان و فلان بر اميرالمؤ منين عليه السلام ، و ابوالقاسم رد كرد رفيع الدّين را و تفضيل داد اميرالمؤ منين على عليه السلام را بر فلان و فلان . و ابـوالقـاسـم استدلال كرد براى مذهب خود به آيات و احاديث بسيارى و ذكر نمود مقامات و كـرامـات و معجزات بسيارى كه صادر شد از آن جناب و رفيع الدّين عكس نمود قضيه را و استدلال كرد براى تفضيل ابى بكر بر على عليه السلام به مخالطت و مصاحبت او در غار و مـخـاطـب شـدن او بـه خـطـاب صـديـق اكبر در ميان مهاجرين و انصار و نيز گفت ابوبكر مـخـصوص بود ميان مهاجران و انصار به مصاهرت و خلافت و امامت و نيز رفيع الدّين گفت دو حـديـث اسـت از پـيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم كه صادر شده در شاءن ابى بكر يكى آنكه تو به منزله پيراهن منى الخ ، و دومى كه پيروى كنيد به دو نفر كه بعد از من انـد ابـى بـكـر و عـمـر. ابـوالقـاسـم شـيـعـى بـعـد از شـنـيـدن ايـن مقال از رفيع الدّين ، گفت : به چه سبب تفضيل مى دهى ابوبكر را بر سيد اوصيا و سند اوليـا و حـامـل لواء و بـر امـام جـن و انـس ، قـسـيـم دوزخ و جـنـت و حـال آنـكـه تـو مـى دانـى كـه آن جـنـاب صـديـق اكـبـر و فـارق ازهـر اسـت بـرادر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و زوج بـتـول و نيز مى دانى كه آن جناب وقت فرار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به سـوى غـار از دسـت ظلمه و فجره كفار، خوابيد بر فراش آن حضرت و مشاركت نمود با آن حضرت در حالت عسر و فقر. و سد فرمود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم درهاى صـحـابـه را از مسجد مگر باب آن جناب را و برداشت على عليه السلام را بر كتف شريف خـود بـه جـهـت شـكـسـتـن اصـنـام در اول اسلام و تزويج فرمود حق جلا و علا فاطمه عليها السـلام را بـه عـلى عليه السلام در ملا اعلى و مقاتله نمود با عمرو بن عبدود و فتح كرد خـيـبـر را و شرك نياورد به خداى تعالى به قدر به هم زدن چشمى به خلاف آن سه . و تـشـبـيـه فـرمـود رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم على عليه السلام را به چهار پيغمبر در آنجا كه فرمود هركه خواهد نظر كند به سوى آدم در علمش و به سوى نوح در فـهـمـش و به سوى موسى در شدتش و به سوى عيسى در زهدش پس نظر كند به سوى عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـلام . و بـا وجـود ايـن فـضـائل و كـمـالات ظـاهـره و بـاهـره و بـا قـرابـتـى كـه با رسول خدا (ص) دارد و با برگردانيدن آفتاب براي او چگونه معقول و جايز است تفضيل ابي بكر بر علي عليه السلام ؟ چون رفيع الدين استماع نمود اين مقاله را از ابي القاسم كه تفضيل مي دهد علي عليه السلام را بر ابي بكر پايه خصوصيتش با ابوالقاسم منهدم شد و بعد از گفتگويي چند رفيع الدين به ابوالقاسم ، گفت : هر مردي كه به مسجد بيايد پس هر چه حكم كند از مذهب من يا مذهب تو اطاعت مي كنيم و چون عقيده اهل همدان بر ابوالقاسم مكشوف بود يعني مي دانست كه از اهل سنت اند خائف بود از اين شرطي كه واقع شد ميان او و رفيع الدين لكن به جهت كثرت مجادله و مباحثه ، قبول نمود . ابوالقاسم شرط مذكور را با كراهت راضي شد و بعد از قرار شرط مذكور بدون فاصله وارد شد جواني كه ظاهر بود از رخسارش آثار جلالت و نجابت و هويدا بود از احوالش كه از سفر مي آيد و داخل شد در مسجد و طوافي كرد در مسجد و بعد از طواف آمد به نزد ايشان ، رفيع الدين از جا برخاست در كمال اضطراب و سرعت و بعد از سلام به آن جوان سئوال كرد و عرض نمود امري را كه مقرر شد ميان او و ابوالقاسم و مبالغه بسيار نمود در اظهار عقيده خود براي آن جوان و قسم موكد خورد و او را قسم داد كه عقيده خود را ظاهر نمايد بر همان نحوي كه در واقع دارد آن جوان مذكور بدون توقف اين دو بيت را فرمود :
مَتى اَقُلْ مَوْلاى اَفْضَلُ مِنْهُما

اَكُنْ لِلَّذى فَضَّلْتُه مُتَنَقِّصا

اَلَمْ تَرَ اَنَّ السَّيْفَ يُرزْرى بِحَدِّهِ

مَقالُكَ هذا الْسَّيْفُ اَحْذى مِن العَصا

و چون جوان از خواندن اين دو بيت فارغ شد و ابوالقاسم و رفيع الدّين در تحير بودند از فـصـاحـت و بـلاغـت او، خـواسـتـنـد كـه تـفـتـيـش نـمـايـنـد از حال آن جوان كه از نظر ايشان غايب شد و اثرى از او ظاهر نشد، و رفيع الدّين چون مشاهده نـمـود اين امر غريب و عجيب را ترك نمود مذهب باطل خود را و اعتقاد كرد مذهب حق اثنى عشرى را.
صـاحـب ( رياض ) پس از نقل اين قصه از كتاب مذكور مى فرمود كه ظاهرا آن جوان حـضرت قائم عليه السلام بود، و مؤ يد اين كلام است آنچه خواهيم گفت در باب نهم و اما دو بيت مذكور پس با تغيير و زيادتى در كتب علما موجود است به اين نحو:
يَقُولُونَ لى فَضِّلْ عَلِيا عَلَيْهِمُ

فَلَسْتُ اَقُولُ التِّبْرُ اَعْلى مِنَ الَحصا

اِذا اَنَا فَضَّلْتُ الاِمامَ عَلَيْهِمُ

اَكُنْ بِالَّذى فَضَّلْتُهُ مُتَنَقِّصا

اَلَمْ تَرَ اَنَّ السَّيْفَ يُزْرى بِحَدِّهِ

مَقالَةُ هذا السَّيْفُ اَعْلى مِنَ الْعَصا

و در ( رياض ) فرموده كه آن دو بيت ماده اين ابيات است يعنى منشى آن از آن حكايت اخذ نموده .(133)
شفا يافتن صاحب وسائل به دست صاحب الزمان عليه السلام
حـكـايـت سـيـزدهم ـ قصه عافيت يافتن جناب شيخ حر عاملى است از مرض خود به بركت آن حضرت عليه السلام : محدث جليل شيخ حر عاملى در ( اثبات الهداة ) فرموده كه من در زمـان كـودكـه كـه ده سـال داشـتـم بـه مـرض سـخـتـى مـبـتـلا شـدم بـه نـحـوى كـه اهـل و اقـارب [ خـويـشـان ] من جمع شدند و گريه مى كردند و مهيا شدند براى عزادارى و يقين كردند كه من خواهم مرد در آن شب پس ديدم پيغمبر و دوازده امام عليهم السلام را و من در مـيـان خواب و بيدارى بودنم پس سلام كردم بر ايشان و با يك يك مصافحه نمودم و ميان مـن و حـضـرت صادق عليه السلام سخنى گذشت كه در خاطرم نمانده جز آنكه آن جناب در حق من دعا كرد پس سلام كردم بر حضرت صاحب عليه السلام و با آن جناب مصافحه كردم و گريستم و گفتم : اى مولاى من ! مى ترسم كه بميرم در اين مرض و مقصد خود را از علم و عـمـل بـه دسـت نـياورم ، پس فرمود: نترس زيرا كه تو نخواهى مرد در اين مرض بلكه خداوند تبارك و تعالى تو را شفا مى دهد و عمر خواهى كرد عمر طولانى . آنگاه قدحى به دسـت مـن داد كـه در دسـد مـبـاركـش بـود پـس آشـامـيـدم از آن و در حـال عـافـيـت يـافـتـم و مـرض ‍ بـالكـليـه از مـن زايـل شـد و نـشـسـتـم و اهـل و اقـاربـم تـعـجـب كـردنـد و ايـشان را خبر نكردم به آنچه ديده بودم مگر بعد از چند روز.(134)
گفت و گوى مقدس اردبيلى با امام زمان عليه السلام
حـكـايـت چـهاردهم ـ قصه ملاقات مقدس اردبيلى است آن حضرت را: سيد محدث جزايرى سيد نـعـمـة اللّه در ( انـوار النـعمانيه ) فرموده كه خبر داد مرا اوثق مشايخ من در علم و عـمـل كـه از بـراى مـولاى اردبـيـلى رحـمـه اللّه تـلمـيـذى بـود از اهـل تـفـرش كـه نـام او مـيـر عـلام بـود و در نـهـايـت فـضـل و ورع بـود و او نـقل كرد كه مرا حجره اى بود در مدرسه اى كه محيط است به قبه شريفه پس اتفاق افتاد كه من از مطالعه خود فارغ شسدم و بسيارى از شب گذشته بود پـس بـيـرون آمدم از حجره و نظر مى كردم در اطراف حضرت شريفه و آن شب سخت تاريك بـود پـيـش مـردى را ديدم كه رو به حضرت شريفه كرده مى آيد پس گفتم شايد اين دزد اسـت آمـده كـه بـدزدد چـيـزى از قـنـديـلهـا را پـس از مـنزل خود به زير آمدم و رفتم به نزديكى او و او مرا نمى ديد پس رفت به نزديكى در حـرم مـطـهر و ايستاد پس ديدم قفل را كه افتاد و باز شد براى او و در دوم و سوم به همين ترتيب و مشرف شد به قبر شريف پس سلام كرد و از جانب قبر مطهر رد شد سلام بر او پـس شناختم آواز او را كه سخن مى گفت با امام عليه السلام در مساءله علميه آنگاه بيرون رفت از بلد و متوجه شد به سوى مسجد كوفه پس من از عقب او رفتم و او مرا نمى ديد پس چون رسيد به محراب مسجدى كه اميرالمؤ منين در آن محراب شهيد شده بود، شنيدم او را كه سخن مى گويد با شخصى ديگر در همان مساءله پس برگشت و من از عقب او برگشتم و او مـرا نـمـى ديد. پس چون رسيد به دروازه ولايت صبح روشن شده بود پس خويش را بر او ظـاهـر كـردم و گـفـتـم يـا مـولانـا مـن بـودم بـا تـو از اول تـا آخـر پـس مـرا آگـاه كـن كـه شخص اول كى بود كه در قبه شريفه با او سخن مى گـفـتـى و شخص دوم كى بود كه با او سخن مى گفتى در كوفه ؟ پس عهدها گرفت از من كـه خـبـر ندهم به سرّ او تا آنكه وفات كند، پس به من فرمود: اى فرزند من ! مشتبه مى شود بر من بعضى از مسايل پس بسا هست بيرون مى روم در شب نزد قبر اميرالمؤ منين على عـليـه السـلام و در آن مـسـاءله بـا آن جـناب تكلم مى نمايم و جواب مى شنوم و در اين شب حواله فرمود مرا به سوى حضرت صاحب الزمان عليه السلام و فرمود كه فرزندم مهدى عـليـه السـلام امـشـب در مـسـجـد كـوفـه است پس برو به نزد او و اين مساءله را از او سؤ ال كن و اين شخص مهدى عليه السلان بود.(135)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:56 pm

حـكايت پانزدهم ـ قصه مرحوم آخوند ملا محمّد تقى مجلسى است : و آن چنان است كه در ( شرح من لايحضر الفقيه ) در ضمن احوال مـتـوكـل بـن عـمـيـر راوى ( صـحـيـفـه كـامـله سـجـاديـه ) ذكـر نـمـوده كـه مـن در اوائل بلوغ طالب بودم مرضات خداوندى را و ساعى بودم در طلب رضاى او و مرا از ذكر جـنـابـش قرارى نبود تا آنكه ديدم در ميان بيدارى و خواب كه صاحب الزمان عليه السلام ايـسـتاده در مسجد جامع قديم كه در اصفهان است قريب به در طنابى كه الان مدرس من است پس سلام كردم بر آن جناب و قصد كردم كه پاى مباركش را ببوسم پس نگذاشت و گرفت مـرا پـس بـوسـيـدم دسـت مـبـاركـش را و پـرسـيـدم از آن جـنـاب مـسـايـلى را كـه مـشكل شده بود بر من ، يكى از آنها اين بود كه من وسوسه داشتم در نماز خود و مى گفتم كـه آنـهـا نـيـسـت بـه نـحـوى كـه از مـن خـواسـتـه انـد و مـن مـشـغـول بـودم بـه قـضـاء و مـيـسـر نـبـود بـراى مـن نـمـاز شـب و سـؤ ال كـردم از شـيـخ خـود شـيـخ بهائى رحمه اللّه از حكم آن پس ‍ گفت به جاى آور يك نماز ظـهـر و عـصـر و مـغـرب بـه قـصـد نـمـاز شـب و مـن چـنـيـن مـى كـردم پـس سـؤ ال كـردم از حـضـرت حـجت عليه السلام كه من نماز شب بكنم ؟ فرمود: بكن و به جا نياور مانند آن نماز مصنوعى كه مى كردى و غير اينها از مسايلى كه در خاطرم نماند، آنگاه گفتم : اى مـولاى مـن ! مـيـسر نمى شود براى من كه برسم به خدمت جناب تو در هر وقتى ، پس عـطـا كـن به من كتابى كه هميشه عمل كنم بر آن ، پس فرمود كه من عطا كردم به جهت تو كتابى به مولا محمّد تاج و من در خواب او را مى شناختم ، پس فرمود برو بگير آن كتاب را از او.
پس بيرون رفتم از در مسجدى كه مقابل روى آن جناب بود به سمت دار بطيخ كه محله اى اسـت از اصـفـهـان پـس چون رسيدم به آن شخص و مرا ديد گفت : تو را صاحب الا مر عليه السـلام فـرسـتـاده نـزد مـن ؟ گـفـتـم : آرى ! پـس بـيـرون آورد از بـغـل خـود كتاب كهنه اى چون باز كردم آن را ظاهر شد براى من كه آن كتاب دعا است پس ‍ بـوسـيـدم آن را و بـر چـشـم خـود گـذاشـتـم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم به سوى حضرت صاحب الا مر عليه السلام كه بيدار شدم و آن كتاب با من نبود پس شروع كردم در تـضـرع و گـريـه و نـاله بـه جـهت فوت آن كتاب تا طلوع فجر پس چون فارغ شدم از نماز و تعقيب و در دلم چنين افتاده بود كه مولا محمّد همان شيخ بهائى است و ناميدن حضرت او را بـه تـاج به جهت اشتهار اوست در ميان علما، پس چون رفتم به مدرس او كه در جوار مسجد جامع بود ديدم او را كه مشغول است به مقابله ( صحيفه كامله ) و خواننده سيد صالح امير ذوالفقار گلپايگانى بود پس ساعتى نشستم تا فارغ شد از آن كار و ظاهر آن بـود كـه كـلام ايـشـان در سـنـد صـحيفه بود لكن به جهت غمى كه بر من ستولى بود نـفـهـميدم سخن او و سخن ايشان را و من گريه مى كردم پس رفتم نزد شيخ و خواب خود را بـه او گـفـتـم و گـريه مى كردم به جهت فوت كتاب پس شيخ گفت : بشارت باد تو را بـه علوم الهيه و معارف يقينيه و تمام آنچه هميشه مى خواستى و بيشتر صحبت من با شيخ در تـصـوف بـود و او مـايل بود به آن پس قلبم ساكن نشد و بيرون رفتم با گريه و تـفـكـر تا آنكه در دلم افتاد كه بروم به آن سمتى كه در خواب به آنجا رفتم پس چون رسيدم به محله دار بطيخ ديدم مرد صالحى را كه اسمش آقا حسن بود و ملقب بود به ( تاج ) پس چون رسيدم به او سلام كردم بر او. گفت : يا فلان ، كتب وقفيه در نزد من اسـت ، هـر طـلبـه اى كـه مـى گـيـرد از آن عـمـل نـمـى كـنـد بـه شـروط وقـف و تـو عـمـل مى كنى به آن بيا و نظر كن به اين كتب و هرچه را كه محتاجى به آن بگير پس با او رفـتـم در كـتـابـخـانه او پس اولى كتابى كه به من داد كتابى بود كه در خواب ديده بـودم ، پـس شـروع كـردم در گريه و ناله و گفتم مرا كفايت مى كند و در خاطر ندارم كه خـواب را براى او گفتم يا نه و آمدم در نزد شيخ و شروع كردم در مقابله با نسخه او كه جـد پـدر او نـوشـتـه بـود از شهيد و شهيد رحمه اللّه نسخه خود را نوشته بود از نسخه عـمـيـدالرؤ ساء و ابن سكون و مقابله كرده بود با نسخه ابن ادريس بدون واسطه يا به يـك واسـطـه و نـسـخـه اى كـه حضرت صاحب الا مر عليه السلام به من عطا فرمود از خط شـهـيد نوشته بود و در نهايت موافقت داشت با آن نسخه حتى در نسخه ها كه در حاشيه آن نوشته شده بود و بعد از آنكه فارغ شدم از مقابله شروع كردند مردم در مقابله نزد من و بـه بـركت عطاى حضرت حجت عليه السلام گرديد ( صحيفه كامله ) در بلاد مانند آفـتـاب طـالع در هـر خانه و سيما در اصفهان زيرا كه براى اكثر مردم صحيفه هاى متعدده اسـت و اكـثـر ايـشـان صـلحـا و اهـل دعا شدند و بسيارى از ايشان مستجاب الدعوة و اين آثار مـعـجـزه اى است از حضرت صاحب الا مر عليه السلام و آنچه خداوند عطا فرمود به من به سبب صحيفه ، احصاى آن را نمى توانيم بكنم .
مـؤ لف [مـحـدث نـورى ] گـويد: كه علامه مجلسى رحمه اللّه در ( بحار ) صورت اجـازه مـختصرى از والد خود از براى ( صحيفه كامله ) ذكر فرموده و در آنجا گفته كـه مـن روايـت مـى كـنـم صـحـيـفـه كـامـله را كـه مـلقـب اسـت بـه ( زبـور آل مـحـمـّد عـليـهـم السـلام ) و ( انـجـيـل اهـل بـيـت عـليـهـم السـلام ) و دعـاى كامل به اسانيد بسيار و طريقهاى مختلف يكى از آنها آن است كه من روايت مى كنم او را به نـحـو مناوله از مولاى ما صاحب الزمان و خليفة الرحمن عليه السلام در خوابى طولانى الخ .(136)
گل سرخى از خرابات
حـكـايـت شـانـزدهـم ـ قـصـه گـل و خرابات : علامه مجلسى در ( بحار ) فرموده كه جـمـاعـتى مرا خبر دادد از سيد سند فاضل ميرزا محمّد استرآبادى رضى اللّه عنه كه گفت : شـبـى در حـوالى بـيت اللّه الحرام مشغول طواف بودم ناگاه جوانى نيكو روى را ديدم كه مـشـغـول طـواف بـود چـون نـزديـك مـن رسـيـد يـك طـاقـه گـل سـرخ بـه مـن دنـاد و آن وقـت مـوسـم گـل نـبـود و مـن آن گـل را گـرفـتـم و بـويـيـدم و گـفتم : اين از كجا است اى سيد من ! فرمود كه از خرابات براى من آورده اند آنگاه از نطر من غايب شد و من او را نديدم .
مؤ لف [محدث نورى ] گويد: كه شيخ اجل اكـمـل شـيـخ على بن عالم نحرير شيخ محمّد بن محقق مدقق شيخ حسن صاحب ( معالم ) ابـن عـالم ربـانـى شـهـيـد ثـانـى رحـمـه اللّه در كـتـابـى ( درّالمنثور ) در ضمن احوال والد خود شيخ محمّد صاحب ( شرح استبصار ) و غيره كه مجاور مكه معظمه بود در حيات و ممات نقل كرده كه خبر داد مرا زوجه او دختر سيد محمّد بن ابى الحسن رحمه اللّه و مـادر اولاد او كـه چـون آن مـرحـوم وفـات كـرد مـى شـنـيدند در نزد او تلاوت قرآن را در طـول آن شب و از چيزهايى كه مشهور است اينكه او طواف مى كرد پس ‍ مردى آمد و عطا نمود به او گلى از گلهاى زمستان كه نه در آن بلاد بود و نه آن زمان موسم او بود پس به او گـفـت كـه ايـن را از كـجا آوردى ؟ گفت كه از اين خرابات . آنگاه اراده كرد كه او را ببيند. پـس از ايـن سـؤ ال پـس او را نـديـد. و مـخـفـى نـمـانـد كـه سـيـد جـليـل ميرزا محمّد استرآبادى سابق الذكر صاحب كتب رجاليه معروفه و ( آيات الا حكام ) مجاور مكه معظمه بود و استاد شيخ محمّد مذكور و مكرر در ( شرح استبصار ) با توقير اسم او را مى برد و هر دو جليل القدرند و داراى مقامات عاليه مى شود كه اين قـضيه براى هر دو روى داده باشد و يا راوى اشتباه كرده به جهت اتحاد اسم و بلد، اگر چه حالت دوم اقرب به نظر مى آيد.(137)
دستگيرى از گشمدگان
حـكـايـت هـفـدهـم ـ قـصـه تـشرف شيخ قاسم است به لقاى آن حضرت عليه السلام : سيد فـاضـل مـتـبـحـر سـيـد عـليـخـان حـويـزى نـقـل كـرده كـه خـبـر داد مـرا مـردى از اهل ايمان از اهل بلاد ما كه او را شيخ قاسم مى گويند و او بسيار به حج مى رفت ، گفت : روزى خـسـتـه شـدم از راه رفـتـن پـس خـوابـيـدم در زيـر درخـتـى و خـواب مـن طـول كـشـيـد و حاج از من گذشتند و بسيار از من دور شدند چون بيدار شدم دانستن از وقت ، كـه خـوابـم طـول كـشـيـده و ايـنـكـه حاج از من دور شدند و نمى دانستم از وقت ، كه خوابم طـول كـشـيده و اينكه حاج از من دور شدند و نمى دانستم كه به كدام طرف متوجه شوم پس بـه سـمـتـى متوجه شدم و به آواز بلند صدا مى كردم يا اباصالح و قصد مى كردم به ايـن ، صاحب الا مر عليه السلام را چنانچه ابن طاوس ذكر كرده در ( كتاب امان ) در بـيـان آنـچـه گـفـتـه مـى شـود در وقـت گـمـشـدن راه پـس در ايـن حـال كـه فرياد مى كردم سوارى را ديدم كه بر ناقه اى است در زى عربهاى بدوى چون مـرا ديد فرمود به من كه تو منقطع شدى از حاج ؟ گفتم : آرى ، فرمود: سوار شو در عقب مـن كـه تـو را بـرسـانـم بـه آن جـمـاعـت . پـس در عقب او و سوار شدم و ساعتى نكشيد كه رسـيـديـم بـه قـافله ، چون نزديك شديم مرا فرود آورد و فرمود: برو از پى كار خود. پس ‍ گفتم به او عطش مرا اذيت كرده است پس از زين شتر خود مشكى بيرون آورد كه در آن آب بـود و مرا از آن آب سيراب نمود، قسم به خداوند كه آن لذيذتر و گواراترين آبى بود كه آشاميده بودم آنگاه رفتم تا داخل شدم در حاج و ملتفت شدم به او پس ‍ او را نديدم و نديده بودم او را در حاج پيش از آن و نه بعد از آنكه مراجعت كرديم .(138)
دستگيرى از سنى و شيعه شدن او
حـكـايت هيجدهم ـ قصه استغاثه مرد سنى به آن حضرت عليه السلام و رسيدن آن حضرت بـه فـريـاد او: خـبـر داد مـرا عـالم جـليـل و حـبـر نـبـيـل ، مـجـمـع فضايل و فواضل شيخ على رشتى و او عالم تقى زاهد بود كه حاوى بود انواعى از علوم را با بصيرت و خبرت و از تلامذه خاتم المحققين الشيخ المرتضى رحمه اللّه و سيد سند استاد اعظم رضى اللّه عنه بود و چون اهل بلاد ( لار ) و نواحى آنجا شكايت كردند از نـداشـتـن عـالم جـامـع نـافذ الحكمى ، آن مرحوم را به آنجا فرستادند، در سفر و حضر سـالهـا مـصـاحـبـت كـردم بـا او در فـضـل و خـلق و تـقـوى مـانـنـد او كـمـتـر ديـدم . نـقل كرد كه وقتى از زيارت حضرت ابى عبداللّه عليه السلام مراجعت كرده بودم و از راه آب فـرات بـه سـمت نجف اشرف مى رفتم پس در كشتى كوچكى كه بين كربلا و طويرج بود نشستم و اهل آن كشتى همه از اهل حله بودند و از طويرج راه حله و نجف جدا مى شود، پس آن جـمـاعـت را ديـدم كـه مـشغول لهو و لعب و مزاح شدند جز يك نفر كه با ايشان بود و در عـمـل ايشان داخل نبود آثار سكينه و وقار از او ظاهر، نه خنده مى كرد و نه مزاح و آن جماعت بـر مـذهـب او قـدح مـى كـردنـد و عـيـب مـى گـرفـتـنـد و بـا ايـن حـال در مـاءكـل و مـشـرب شـريـك بـودنـد بـسـيـار مـتـعـجـب شـدم و مجال سؤ ال نبود تا رسيديم به جايى كه به جهت كمى آب ما را از كشتى بيرون كردند، در كـنـار نـهـر راه مـى رفـتـيـم پـس اتـفـاق افـتاد كه با آن شخص مجتمع شديم پس از او پرسيدم سبب مجانبت او را از طريقه رفقاى خود و قدح آنها در مذهب او، گفت ايشان خويشان مـن انـد از اهـل سـنـت و پـدرم نـيـز از ايـشـان بـود و مـادرم از اهـل ايـمـان و مـن نيز چون ايشان بودم و به بركت حضرت حجت صاحب الزمان عليه السلام شيعه شدم .
پـس از كـيـفـيت آن سؤ ال كردم ، گفت : اسم من ياقوت و شغلم فروختن روغن در كنار جسر [ پل ] حله بود پس در سالى به جهت خريدن روغن بيرون رفتم از حله به اطراف و نواحى در نـزد بـاديـه نـشـيـنـان از اعـراب پس چند منزلى دور شدم تا آنچه خواستم خريدم و با جـمـاعتى از اهل حله برگشتم در بعضى از منازل چون فرود آمديم خوابيدم چون بيدار شدم كـسـى را نـديدم همه رفته بودند و راه ما در صحراى بى آب و علفى بود كه درندگان بـسـيـار داشـت و در نزديك آن معموره اى نبود مگر بعد از فراسخ بسيار، پس برخاستم و بـار كـردم و در عـقب آنها رفتم پس راه را گم كردم و متحير ماندم و از سباع [درندگان ] و عـطش روز خائف بودم پس استغاثه كردم به خلفا و مشايخ و ايشان را شفيع كردم در نزد خـداونـد و تضرع نمودم فرجى ظاهر نشد پس در نفس خود گفتم من از مادر مى شنيدم كه او مى گفت ما را امام زنده اى است كه كنيه اش ابوصالح است گمشدگان را به راه مى آورد و درمـانـدگـان را بـه فرياد مى رسد و ضعيفان را اعانت مى كند پس با خداوند معاهده كردم كه من به او اسغاثه مى نمايم اگر مرا نجات داد به دين مادرم درآيم پس او را ندا كردم و اسـتـغـاثـه نـمودم ، پس ناگاه كسى را ديدم كه با مراه مى رود و بر سرش عمامه سبزى اسـت كه رنگش ‍ مانند اين بود و اشاره كرد به علفهاى سبز كه در كنار نهر روئيده بود آنـگـاه راه را بـه مـن نشان داد و امر فرمود كه به دين مادرم درآيم و كلماتى فرمود كه من يعنى مؤ لف كتاب [محدث نورى ] فراموش كردم و فرمود: به زودى مى رسى به قريه اى كه اهل آنجا همه شيعه اند، گفتم : يا سيدى ، يا سيدى ! با من نمى آئيد تا اين قريه ؟ فـرمـود: نـه ، زيـرا كـه هـزار نفر در اطراف بلاد به من استغاثه نمودند بايد ايشان را نـجـات دهـم . ايـن حـاصـل كـلام آن جـنـاب بـود كه در خاطر ماند پس از نظرم غائب شد پس انـدكـى نـرفتم كه به آن قريه رسيدم و مسافت تا آنجا بسيار بود و آن جماعت روز بعد بـه آنـجـا رسـيـدنـد. پـس چون به حله رسيدم رفتم نزد فقهاء كاملين سيد مهدى قزوينى سـاكـن حـله رضـى اللّه عـنـه قـصـه را نـقـل كـردم و مـعـالم ديـن را از او آموختم و از او سؤ ال كردم عملى كه وسيله شود براى من كه بار ديگر آن جناب را ملاقات نمايم پس فرمود: چـهـل شـب جـمـعـه زيـارت كـن حـضـرت ابـى عـبـداللّه عـليـه السـلام را پـس مـشـغـول شدم ، از حله براى زيارت شب جمعه به آنجا مى رفتم تا آنكه يكى باقى ماند. روز پـنـجـشـنـبـه بود كه از حله رفتم به كربلا چون به دروازه شهر رسيدم ديدم اعوان ديـوان در نـهـايـت سختى از واردين مطالبه ( تذكره ) مى كنند و من نه ( تذكره ) داشـتـم و نه قيمت آن و متحير ماندم و خلق مزاحم يكديگر بودند در دم دوازه پس چند دفـعـه خـواسـتـم كـه خـود را مـخـتـفـى كـرده از ايـشـان بـگـذرم مـيـسـر نـشـد، در ايـن حال صاحب خود حضرت صاحب عليه السلام را ديدم كه در هيئت طلاب عجم عمامه سفيدى بر سـر دارد و داخـل بـلد اسـت چـون آن جـنـاب را ديدم استغاثه كردم پس بيرون آمد و دست مرا گـرفـت و داخـل دروازه نـمـود و كـسـى مـرا نـديـد چـون داخل شدم ديگر آن جنا را نديدم و متحير باقى ماندم .(139)
حضور امام زمان عليه السلام در خانه سيد بحرالعلوم
حـكـايـت نـوزدهـم ـ قـصـه عـلامـه بـحرالعلوم رحمه اللّه در مكه و ملاقات او آن حضرت را: نـقـل كـرد جـناب عالم جليل آخوند ملا زين العابدين سلماسى از ناظر علامه بحرالعلوم در ايـام مـجـاورت مـكـه مـعـظـمـه ، گـفـت كـه آن جـنـاب بـا آنـكه در بلد غربت بود و منقطع از اهل و خويشان ، قوى القلب بود در بذل و عطا و اعتنايى نداشت به كثرت مصارف و زياد شـدن مـخـارج پـس اتـفـاق افـتـاد روزى كـه چـيـزى نـداشـتـم پـس ‍ چـگـونـگـى حـال را خـدمـت سـيـد عـرض كـردم كه مخارج زياد و چيزى در دست نيست پس چيزى نفرمود، و عـادت سيد بر اين بود كه صبح طوافى دور كعبه مى كرد و به خانه مى آمد و در اطاقى كـه مـخـتـص بـه خـودش بـود مى رفت . پس ما قليانى براى او مى برديم آن را مى كشيد آنـگـاه بـيـرون مـى آمـد و در اطـاق ديـگر مى نشست و تلامذه از هر مذهبى جمع مى شدند پس بـراى هـر صـنف به طريق مذهبش درس مى گفت پس ‍ در آن روز كه شكايت از تنگدستى در روز گـذشـتـه كـرده بـودم چـون از طـواف بـرگـشت حسب العاده قليان را حاضر كردم كه نـاگاه كسى در را كوبيد پس سيد در شدت مضطرب شد و به من گفت : قليان را بگير و از ايـنـجـا بـيـرون بـبـر خـود بـه شـتاب برخاست و رفت نزديك در و در را باز كرد پس شخصى جليلى به هيئت اعراب داخل شد و نشست در اطاق سيد و سيد در نهايت ذلت و مسكنت و ادب در دم در نشست و به من اشاره كرد كه قليان را نزديك نبرم . پس ساعتى نشستند و با يـكـديـگـر سـخـن مى گفتند آنگاه برخاست پس سيد به شتاب برخاست و در خانه را باز كرد و دستش را بوسيد و او را بر ناقه اى كه در در خانه خوابانيده بود سوار كرد و او رفت و سيد با رنگ متغير شده بازگشت و براتى به دست من داد و گفت : اين حواله اى است بـر مرد صرافى كه در كوه صفا است برو نزد او و بگير از او آنچه بر او حواله شده . پس ‍ آن برات را گرفتم و بردم آن را نزد همان مرد چون برات را گرفت و نظر نمود در آن بـوسـيـد و گـفـت : بـرو و چـنـد حـمـال بـيـاور، پـس رفـتـم و چـهـار حـمـال آوردم پـس بـه قـدرى كـه آن چـهـار نـفـر قـوت داشـتـنـد ريـال فـرانـسـه آورد و ايـشـان بـرداشتند و ريال فرانسه پنج قران عجمى است و چيزى زيـاده ، پـس آن حمالها، آن ريالها را به منزل آوردند پس ‍ روزى رفتم نزد آن صراف كه از حـال او مـسـتـفـسر شوم و اينكه اين حواله از كى بود، نه صرافى را ديدم و نه دكانى پـس از كـسـى كـه در آنـجـا حـاضـر بـود پـرسـيـدم از حـال صـراف ، گـفـت ما در اينجا هرگز صرافى نديده بوديم و در اينجا فلان مى نشيند پـس ‍ دانـسـتم كه اين از اسرار ملك عالم بود و خبر داد مرا به اين حكايت فقيه نبيه و عالم وجـيـه صـاحـب تـصـانـيف رائقه و مناقب فائقه شيخ محمّد حسين كاظمى ساكن نجف اشرف از بعضى ثقات از شخص مذكور.(140)
ملاقات بحرالعلوم با امام زمان عليه السلام در سرداب مطهر
حـكـايـت بـيستم ـ قصه بحرالعلوم در سرداب مطهر: خبر داد مرا سيد سند و عالم محقق معتمد بـصـير سيد على سبط جناب بحرالعلوم رضى اللّه عنه مصنف ( برهان قاطع در شرح نافع ) در چند جلد از صفى متقى و ثقه زكى سيد مرتضى كه خواهرزاده سيد را داشت و مـصـاحبش بود در سفر و حضر و مواظب خدمات داخلى و خارجى او، گفت : با آن جناب بودم در سـفـر سـامـره ، وى را حـجـره اى بـود كـه تـنها در آنجا مى خوابيد و من حجره اى داشتم مـتـصـل بـه آن حـجـره و نهايت مواظبت داشتم در خدمات او در شب و روز، و شبها مردم جمع مى شـدنـد در نـزد آن مـرحوم تا آنكه پاسى از شب مى گذشت . پس در شبى اتفاق افتاد كه حسب عادت خود نشست و مردم در نزد او جمع شدند پس او را ديدم كه گويا كراهت دارد اجتماع را و دوسـت دارد خـلوت شـود بـا هـركـسـى سـخـنـى مـى گويد كه در آن اشاره اى است به تـعـجـيـل كردن او در رفتن از نزد او پس مردم متفرق شدند و جز من كسى باقى نماند و مرا نـيـز امـر فرمود كه بيرون روم ، پس به حجره خود رفتم و تفكر مى كردم در حالت سيد در اين شب و خواب از چشمم كناره كرد پس زمانى صبر كردم آنگاه بيرون آمدم مختفى كه از حـالى سيد تفقدى كنم پس ديدم در حجره بسته پس از شكاف در نگاه كردم ديدم چراغ به حـال خـود روشـن و كـسـى در حـجـره نـيست پس داخل حجره شدم و از وضع آن دانستم كه امشب نـخـوابـيـده پـس بـا پـاى بـرهـنـه خـود را پـنـهـان داشـتـم و در طـلب سـيـد بـرآمـدم پـس داخـل شـدم در صـحـن شـريـف ديـدم درهـاى قبه عسكريين علهيما السلام بسته پس در اطراف خـارج حـرم تـفـحـص كـردم اثـرى از او نـيـافـتـم پـس داخـل شـدم در صـحن سرداب و ديدم درهاى او باز است پس از درجهاى آن پايين رفتم آهسته بـه نـحـوى كـه هـيـچ حـسـى و حـركـتـى ظاهر براى آن نبود پس ‍ همهمه اى شنيدم از صفه سـرداب كه گويا كسى با ديگران سخن مى گويد و من كلمات را تميز نمى دادم تا آنكه سـه يـا چـهـار پـله مـانـده و مـن در نهايت آهستگى مى رفتم كه ناگاه آواز سيد از همان مكان بـلنـد شـد كه اى سيد مرتضى چه مى كنى و چرا از خانه بيرون آمدى ؟ پس باقى ماندم در جـاى خـود متحير و ساكن چون چوب خشك پس عزم كردم به رجوع پيش از جواب باز به خود گفتم چگونه حالت پوشيده خواهم ماند بر كسى كه تو را شناخت از غير طريق حواس پـس جـوابى با معذرت و پشيمانى دادم و در خلال عذرخواهى از پله ها پايين رفتم تا به آنـجـا كه صفه را مشاهده مى نمودم پس سيد را ديدم كه تنها مواجه قبله ايستاده و اثرى از كـس ديـگـر نـيـسـت پـس دانـسـتـم كـه او سـخـن مـى گـفـت با غائب از ابصار عليه السلام . (141)
سفارش امام زمان عليه السلام درباره پدر
حـكـايـت بـيـسـت و يـكـم ـ در تـاءكـيـد آن حـضـرت در خـدمـتـگـذارى پـدر پـيـر: جـنـاب عالم عـامـل و فـاضل كامل قدوة الصلحا آقا سيد محمّد موسوى رضوى نجفى معروف به هندى كه از اتـقـيـاء عـلمـاء و ائمـه جـمـاعـات حـرم امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام اسـت نـقل كرد از جناب عالم ثقه شيخ باقر بن شيخ هادى كاظمى مجاور نجف اشرف از شخصى صـادقى كه دلاك بود و او را پدر پيرى بود كه تقصير نمى كرد در خدمتگزارى او حتى آنكه خود براى او آب در مستراح حاضر مى كرد و مى ايستاد منتظر او كه بيرون آيد و به مـكـانـش بـرسـاند و مواظب خدمت او بود مگر در شب چهارشنبه كه به مسجد سهله مى رفت ، آنـگاه ترك نمود رفتن به مسجد را پس ‍ پرسيدم از او سبب ترك كردن او رفتن به مسجد را، پـس گـفـت : چـهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم چون شب چهارشنبه اخيرى شد ميسر نشد براى من رفتن مگر نزديك مغرب پس تنها رفتم و شب شد، و من مى رفتم تا آنكه ثلث راه باقى ماند و شب مهتابى بود پس شخصى اعرابى را ديدم كه بر اسبى سوار است و رو بـه مـن كرده پس ‍ در نفس خود گفتم زود است كه اين مرا برهنه كند، چون به من رسيد به زبـان عـرب بـدوى با من سخن گفت و از مقصد من پرسيد، گفتم : مسجد سهله . فرمود: با تـو چـيـزى هـسـت از خـوردنـى ؟ گـفـتـم : نـه ، فـرمـود: دسـت خـود را داخـل جـيـب خود كن ، گفتم : در آن چيزى نيست . باز آن سخن را مكرر فرمود به تندى ، پس دسـت در جـيـب خـود داخـل كـردم در آن مـقـدارى كـشـمـش يـافـتـم كـه بـراى طفل خود خريده بودم و فراموش كردم كه بدهم پس در جيبم ماند، آنگاه به من فرمود: ( اُوصـيكَ بِالْعودِ اَوصيكَ بِالْعودِ ) سه مرتبه (و ( عود ) به لسان عرب بدوى پـدر پير را مى گويند)، وصيت مى كنم تو را به پدر پير تو، آنگاه از نظرم غائب شد پـس دانـسـتـم كـه او مـهدى عليه السلام است و اينكه آن جناب راضى نيست به مفارقت من از پـدرم حـتـى در شـب چـهـارشـنـبـه پس ديگر نرفتم به مسجد، و اين حكايت را يكى از علماء معروفين نجف اشرف نيز براى من نقل كرد.(142)
مؤ لف [عباس قمى ] گويد: كه آيات و اخبار در توصيه به والدّين و امر و احسان و نيكى به ايشان بسيار است و شايسته ديدم كه به ذكر چند حديث در اينجا تبرك جويم :
خدمت به پدر و مادر بهتر از جهاد است
شـيـخ كـليـنـى روايـت كـرده از مـنـصـور بن حازم كه گفت : گفتم به حضرت صادق عليه السـلام كه كدام عمل افضل اعمال است ؟ فرمود: نماز در وقت آن و نيكى كردن به والدين و جـهـاد (143) در راه خـدا، هـمـانا اگر كشته شوى زنده باشى نزد خدا و روزى خورى و اگر بميرى اجرت با خدا باشد و اگر برگردى بيرون بيايى از گناهان خود مـانـنـد روزى كـه بـه دنيا آمده اى ، عرض كرد: مرا پدر و مادرى است كه هر دو كبير يعنى پـيـرنـد و مـى گويند انس با من دارند و كراهت دارند از رفتن من به جهاد، حضرت فرمود: پـس قـرار بـگـيـر با پدر و مادرت قسم به آن خدايى كه جانم در دست قدرت او است كه انـس ايـشـان بـه تـو يـك روز و شـبـى بـهـتـر اسـت از جـهـاد يكسال .(144)
احترام تازه مسلمان به مادر نصرانى خود
و نـيـز روايت كرده شيخ كلينى خبرى كه حاصلش اين است كه زكريا بن ابراهيم شخصى بود نصرانى اسلام آورد و حج كرد و خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد كـه پدر و مادرم و اهلبيتم نصرانى مى باشند و مادرم نابينا است و من با ايشان مى باشم و از كاسه ايشان غذا مى خورم ، حضرت فرمود: گوشت خوك مى خورند؟ گفتم : نه ، دست هـم بـه آن نـمـى گـذارنـد. فرمود: باكى نيست ، آن وقت حضرت سفارش فرمود او را به نـيـكـى كردن به مادرش ، زكريا گفت : چون به كوفه مراجعت كردم با مادرم بناى لطف و مـهـربـانـى گـذاشـتم طعام به او مى خورانيدم و شپش جامه و سرش را مى جستم و خدمت مى كردم او را، مادرم به من گفت : اى پسر جان من ! وقتى كه در دين من بودى با من با اين نحو رفـتـار نمى كردى پس چه شده از وقتى كه داخل دين حنيف اسلام شدى اين نحو با من نيكى مـى كـنـى ؟ گـفـتـم كـه مـردى از اولاد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم مرا امر به اين نمود، مادرم گفت : اين مرد پيغمبر است ؟ گفتم : پيغمبر نيست لكن پسر پيغمبر است ، گفت : اى پسرك من ! اين پيغمبر است ؛ زيرا اين وصيتى كه به تو كرده از وصيتهاى پيغمبران اسـت . گـفـتم : اى مادر! بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نيست او پسر پيغمبر است ، مادرم گفت : اى پـسر جان من ! دين تو بهترين دين ها است عرضه كن آن را بر من ، عرضه كردم بر او داخـل در اسـلام شـد و تـعليم كردم او را نماز پس نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء به جا آورد پـس دردى او را عارض شد در آن شب ، ديگرباره گفت : اى پسر جان من ! اعاده كن بر من آنچه را كه ياد من دادى ، پس اقرار كرد به آن و وفات كرد، چون صبح شد مسلمانان او را غسل دادند و من نماز گزاردم بر او و او را در قبر گذاشتم .(145)
احترام پيامبر به نيكى كننده به پدر و مادر
و نـيـز روايـت كـرده از عمار بن حيان كه گفت خبر دادم به حضرت صادق عليه السلام كه اسـمـاعـيل پسرم به من نيكى مى كند حضرت فرمود من او را دوست مى داشتم محبتم زياد شد به او همانا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم خواهر رضاعى داشت وقتى وارد بر آن حضرت شد چون نظر بر او افتاد مسرور شد و ملحفه خود را (كه معنى چادر است ) براى او پـهـن كـرد و او را روى آن نـشـانـيد پس رو كرد و با او سخن مى فرمود و در صورتش مى خنديد پس برخاست و رفت و برادرش آمد حضرت آن نحو رفتارى كه با خواهرش كرد با او نكرد، عرض كردند: يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! با خواهرش سلوكى فـرمـوديـد كـه بـا خودش به جا نياورديد با آنكه او مرد است ؟ مراد آنكه او اولى است از خـواهـرش بـه آن نحو محبت و التفات ، فرمود: وجهش آن بود كه او به والدين خود بيشتر نيكى مى كرد.(146)
و از ابـراهـيـم بن شعيب روايت فرمود كه گفت : گفتم به حضرت صادق عليه السلام كه به راستى پدرم پير شده و ضعف پيدا كرده و ما او را بر مى داريم هرگاه اراده حاجت كند، فـرمـود: اگـر بـتوانى اين كار را تو بكن يعنى تو او را در بر گير و بردار در وقتى كـه حـاجـت دارد به دست خود لقمه بگير براى او زيرا كه آن سپرى است از براى تو در فردا يعنى از آتش جهنم .(147)
و شيخ صدوق روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: هر كه دوست دارد حق تـعـالى آسان كند بر او سكرات مرگ را پس بايد خويشان خود را صله كند و به والدين خـود نيكى نمايد پس هرگاه چنين كرد حق تعالى آسان كند بر او سكرات مرگ را و نرسد او را پريشانى در دنيا هرگز.(148)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 1:57 pm

حكايت بيست و دوم ـ قصه تشرف شيخ حسين آل رحيم است به لقاى آن حضرت :
شـيـخ عـالم فـاضـل شـيـخ بـاقـر نـجـفـى نـجـل عـالم عـابد شيخ هادى كاظمى معروف به آل طـالب نـقـل كـرد كـه مـرد مـؤ مـنـى بـود در نـجـف اشـرف از خـانـواده مـعـروف بـه آل رحـيـم كـه او را شـيـخ حـسـيـن رحـيـم مـى گـفـتـنـد و نـيـز خـبـر داد مـا را از عـالم فـاضـل و عـابـد كـامـل مـصـبـاح الا تـقـيـاء شـيـخ طـه از آل جـنـاب عـالم جـليـل و زاهـد عـابـد بـى بـديـل شـيـخ حـسـيـن نـجـف كـه حـال امـام جـمـاعـت اسـت در مـسـجـد هـنـديـه نـجـف اشـرف و در تـقـوى و صـلاح و فـضـل مـقـبـول خـواص و عـوام ، كـه شـيـخ حسين مزبور مردى بود پاك طينت و فطرت و از مـقـدسـين مشتغلين مبتلا به مرض سينه و سرفه كه با آن خون بيرون مى آمد از سينه اش بـا اخـلاط و بـا ايـن حـال در نـهايت فقر و پريشانى بود و مالك قوت روز نبود و غالب اوقـات مـى رفـت نـزد اعـراب بـاديـه نـشـيـن كـه در حـوالى نـجـف اشـرف ساكنند به جهت تـحـصـيـل قـوت هـرچـنـد كـه جـو بـاشـد و بـا ايـن مـرض و فـقـر دلش مايل شد به زنى از اهل نجف و هرچند از او خواستگارى مى كرد به جهت فقرش كسان آن زن او را اجـابـت نـمـى كـردند و از اين جهت نيز در هم و غم شديدى بود، و چون مرض و فقر و ماءيوسى از تزويج آن زن كار را بر او سخت ساخت عزم كرد بر كردن آنچه معروف است در مـيـان اهـل نـجـف كـه هـركـه را امـر سـخـتـى روى دهـد چـهـل شـب چـهـارشـنـبـه مـواظـبـت كند رفتن به مسجد كوفه را كه لامحاله حضرت حجت عليه السلام را به نحوى كه نشناسد ملاقات خواهد نمود و مقصدش به او خواهد رسيد.
مـرحـوم شـيـخ بـاقـر نـقـل كـرد كـه شـيـخ حـسـيـن گـفـت كـه مـن چـهل شب چهارشنبه بر اين عمل مواظبت كردم چون شب چهارشنبه آخر شد و آن ، شب تاريكى بود از شبهاى زمستان و باد تندى مى وزيد كه با آن بود اندكى باران و من نشسته بودم در دكـه اى كـه داخـل مـسـجـد اسـت و آن دكـه شـرقـيـه مـقـابـل در اول اسـت كـه واقـع اسـت در طـرف چـپ كـسـى كـه داخل مسجد مى شود و متمكن از دخول در مسجد نبودم به جهت خونى كه از سينه مى آمد و چيزى نـداشـتـم كـه اخـلاط سـيـنـه را در آن جـمـع كـنم و انداخت آن هم در مسجد روا نبود و چيزى هم نـداشتم كه سرما را از من دفع كند دلم تنگ و غم و اندوهم زياد شد و دنيا در چشمم تاريك شـد و فـكـر مـى كـردم كـه شـبها تمام شد و اين شب آخر است نه كسى را ديدم و نه چيزى بـرايـم ظاهر شد و اين همه مشقت و رنج عظيم بردم و بار زحمت و خوف بر دوش كشيدم كه در چـهـل شـب از نـجـف مـى آيـم بـه مـسـجـد كـوفـه و در ايـن حـال جـز يـاءس بـرايـم نـتيجه ندهد و من در اين كار خود متفكر بودم و در مسجد احدى نبود، آتـش روشـن كـرده بـودم بـه جـهـت گـرم كـردن قـهوه كه از نجف با خود آورده بودم و به خـوردن آن عـادت داشـتـم و بـسـيـار كـم بـود، كـه نـاگـاه شـخـصـى از سـمـت در اول مسجد متوجه من شد چون از دور او را ديدم مكدر شدم و با خود گفتم كه اين اعرابى است از اهـالى اطـراف مسجد آمده نزد من كه قهوه بخورد و من امشب بى قهوه مى مانم و در اين شب تاريك ، هم و غمم زياد خواهد شد در اين فكر بودم كه او به من رسيد و سلام كرد بر من و نـام مـرا بـرد و در مـقـابـل مـن نـشست تعجب كردم از دانستن او نام مرا و گمان كردم كه او از آنهايى است كه در اطراف نجف اند و من گاهى بر ايشان وارد مى شدم . پس پرسيدم از او كـه از كـدام طايفه عرب است ، گفتم كه از بعض ايشانم پس اسم هر يك را از طوايف عرب كـه در اطـراف نـجـف انـد بـردم ، گـفـت : نـه از آنها نيستم . پس مرا به غضب آورد از روى سـخـريـه من تبسم كرد و گفت : بر تو حرجى نيست من از هر كجا باشم ، تو را چه محرك شـده كـه بـه ايـنـجـا آمـدى ؟ گـفـتـم : بـه تـو هـم نـفـعـى نـدارد سـؤ ال كـردن از ايـن امور، گفت : چه ضرر دارد كه مرا خبر دهى ؟ پس از حسن اخلاق و شيرينى سـخـن او متعجب شدم و قلبم به او مايل شد و چنان شد كه هرچه سخن مى گفت محبتم به او زيـاد مـى شـد پـس براى او تتن سبيلى ساختم و به او دادم . گفت : تو آن را بكش من نمى كـشـم . پـس ‍ بـراى او در فـنـجـان قهوه ريختم و به او دادم ، گرفت و اندكى از آن خورد آنگاه به من داد و گفت : تو آن را بخور. پس گرفتم و آن را خوردم و ملتفت نشدم كه تمام آن را نـخـورده و آنـا فـآنـا مـحـبـتـم بـه او زياده مى شد. پس گفتم : اى برادر امشت تو را خـداونـد بـراى مـن فرستاده كه مونس من باشى آيا نمى آيى با من كه برويم بنشينيم در مـقـبـره جـنـاب مـسـلم ؟ گـفـت : مـى آيـم بـا تـو، حـال خـبـر خـود را نـقـل كـن . گـفـتـم : اى بـرادر واقـع را بـراى تـو نـقـل مـى نـمـايـم ، مـن بـه غـايـت فـقـيـر و مـحـتـاجـم از آن روز كـه خود را شناختم و با اين حـال چـنـد سـال اسـت كـه از سـيـنـه ام خـون مـى آيـد عـلاجـش را نـمـى دانـم و عيال هم ندارم و دلم مايل شده به زنى از اهل محله خودم در نجف اشرف و چون در دستم چيزى نبود گرفتنش برايم ميسر نيست و مرا اين ملائيه [ملاهاى ] ملاعين مغرور كردند و گفتند به جـهـت حـوائج خـود مـتـوجـه شـو بـه صـاحـب الزمـان عـليـه السـلام و چهل شب چهارشنبه متوجه شو در مسجد كوفه بيتوته كن كه آن جناب را خواهى ديد و حاجتت را خـواهـد بـرآورد و اين آخر شبهاى چهارشنبه است و چيزى نديدم و اين همه زحمت كشيدم در اين شبها اين است سبب زحمت آمدن به اينجا و اين است حوائج من .
پـس گـفت ـ در حالتى كه من غافل بودم و متلفت نبودم ـ اما سينه تو پس عافيت يافت و اما آن زن پـس بـه ايـن زودى خـواهـى گـرفـت و امـا فـقـرت پـس بـه حـال خـود بـاقـى اسـت تـا بـمـيـرى . و مـن مـلتـفـت نـشـدم بـه ايـن بـيـان و تـفـصيل ، پس گفتم : نمى رويم به سوى جناب مسلم ؟ گفت : برخيز! پس برخاستم و در پـيـش روى مـن افـتـاد چـون وارد زمـين مسجد شديم گفتم به من آيا دو ركعت نماز تحيت مسجد نـكـنـيـم ؟ گـفـتم : مى كنيم ، پس ايستاد نزديك شاخص سنگى كه در ميان مسجد است و من در پـشـت سـرش ايـسـتـادم بـه فـاصـله ، پـس تـكـبـيـرة الاحـرام را گـفـتـم و مـشـغـول خـوانـدن فـاتحه شدم كه ناگاه شنيدم قرائت فاتحه او را كه هرگز نشنيدم از احـدى چـنـيـن قـرائتـى پـس از حـسـن قـرائتش در نفس خود گفتن شايد او صاحب الزمان عليه السـلام بـاشـد و شـنـيدم پاره اى از كلمات از او كه دلالت بر اين كرد و آنگاه نظر كردم بـه سـوى او پـس از خطور اين احتمال در دل در حالتى كه آن جناب در نماز بود ديدم كه نـور عـظـيمى احاطه نمود به آن حضرت به نحوى كه مانع شد مرا از تشخيص شريفش و در ايـن حـال مـشغول نماز بود و من مى شنيدم قرائت آن جناب را و بدنم مى لرزيد و از بيم حضرتش نتوانستم نماز را قطع كنم پس به هر نحو بود نماز را تمام كردم و نور از زمين بـالا مـى رفـت پس مشغول شدم به گريه و زارى و عذرخواهى از سوء ادبى كه در مسجد با جنابش نموده بودم و گفتم اى آقاى من وعده جناب شما راست است مرا وعده دادى كه با هم بـرويـم بـه قـبـر مـسـلم . در بين سخن گفتن بودم كه نور متوجه قبر مسلم شد پس من نيز مـتـابـعت كردم و آن نور داخل در قبه مسلم شد و در قضاى قبه قرار گرفت و پيوسته چنين بـود و مـن نـيـز مشغول گريه و ندبه بودم تا آنكه فجر طالع شد و آن نور عروج كرد چون صبح شد ملتفت شدم به كلام آن حضرت كه اما سينه ات پس شفا يافت ديدم سينه ام صحيح و ابدا سرفه نمى كنم و هفته اى نكشيد كه اسباب تزويج آن دختر فراهم آمد ( مـَنْ حـَيْثُ لا اَحْتَسِبُ ) و فقر هم به حال خود باقى است چنانچه آن جناب فرمود ( وَالْحَمْدُللّهِ ) .(149)
حمايت امام زمان عليه السلام از زوار
حكايت بيست و سوم ـ در متفرق كردن آن حضرت است عربهاى عُنَيْزه را از راه زُوّار:
خـبـر داد مـرا مـشـافـهـةً سيد الفقهاء و سناد العلماء العالم الربانى جناب آقاى سيد مهدى قـزويـنـى سـاكـن در حله ، فرمود: بيرون آمدم روز چهاردهم شعبان از حله به قصد زيارت جـنـاب ابـى عـبـداللّه الحـسين عليه السلام در شب نيمه آن پس چون رسيديم به ( شط هـنـديه ) (150) و عبور كرديم به جانب غربى آن ديدم زوارى كه از حله و اطـراف آن رفـتـه بـودنـد و زوارى كـه از نـجـف اشـرف و حوالى آن وارد شده بوند جميعا مـحـصـورنـد در خانه هاى طائفه بنى طرف از عشاير هنديه و راهى نيست براى ايشان به سوى كربلا زيرا كه عشيره عنيزه در راه فرود آمده بودند و راه مترددين را از عبور و مرور قـطـع كـرده بـودنـد و نـمـى گـذاشـتـنـد احـدى از كـربلا بيرون آيد و نه كسى به آنجا داخـل شـود مگر آنكه او را نهب و غارت مى كردند، فرمود: پس به نزد عربى فرود آمدم و نـمـاز ظـهـر و عـصـر را بـه جـاى آوردم و نشستم منتظر بودم كه چون خواهد شد امر زوار و آسـمـان هـم ابـر داشـت و بـاران كـم كـم مـى آمـد پـس در ايـن حـال كـه نـشسته بوديم ديديم تمام زوار از خانه ها بيرون آمدند و متوجه شدند به سمت كربلا.
پـس بـه شـخـصـى كـه بـا مـن بـود گـفـتـم بـرو سـؤ ال كـن كـه چـه خـبـر اسـت . پس بيرون رفت و برگشت و به من گفت كه عشيره بنى طرف بـيرون آمدند با اسلحه ناريه و متعهد شدند كه زوار را به كربلا برسانند هر چند كار بـكشد به محاربه با عنيزه . پس چون شنيدم اين كلام را گفتم به آنان كه با من بودند، ايـن كـلام اصـلى نـدارد زيـرا كـه بـنى طرف را قابليتى نيست كه مقابله كنند با عنيزه و گمان مى كنم كه اين كيدى است از ايشان به جهت بيرون كردن زوار از خانه خود زيرا كه بـر ايـشـان سـنـگـين شده ماندن زوار در نزد ايشان چون بايد مهماندارى بكنند پس در اين حـال بـوديـم كـه زوار بـرگـشـتـنـد بـه سـوى خـانـه هـاى آنـهـا پـس مـعلوم شد كه حقيقت حـال هـمـان اسـت كـه من گفتم پس زوار داخل نشدند در خانه ها و در سايه خانه ها نشستند و آسـمـان را هـم ابـر گـرفته پس مرا به حالت ايشان رقتى سخت گرفت و انكسار عظيمى بـرايـم حـاصـل شـد پـس مـتـوجـه شـدم بـه سـوى خـداونـد تـبـارك و تـعـالى بـه دعـا و توسل به پيغمبر و آل او صلى اللّه عليه و آله و سلم و طلب كردم از او اغاثه زوار را از آن بـلا كه به آن مبتلا شدند پس در اين حال بوديم ديديم سوارى را كه مى آيد بر اسب نـيـكـويى مانند آهو كه مثل آن نديده بودم و در دست او نيزه درازى است و او آستين ها را بالا زده و اسـب را مى دوانيد تا آنكه ايستاد در نزد خانه اى كه من در آنجا بودم . و آن خانه اى بـود از مـوى كـه اطـراف آن را بـالا زده بـودند پس سلام كرد و ما جواب سلام او را داديم آگـاه فرمود: يا مولانا (و اسم مرا برد) فرستاد مرا كسى كه سلام مى فرستد بر تو و او كـنـج مـحمّد آغا و صفر آغا است و آن دو از صاحب منصبان عساكر عثمانيه اند و مى گويند كه هر آينه زوار بيايند، ما طرد كرديم عنيزه را از راه و ما منتظر زواريم با عساكر خود در پـشـتـه سـليمانيه بر سر جاده . پس به او گفتم : تو با ما هستى تا پشته سليمانيه ؟ گـفـت : آرى ! پـس ساعت را از بغل بيرون آوردم ديدم دو ساعت و نيم تقريبا به روز مانده پس گفتم اسب مرا حاضر كردند پس آن عرب بدوى كه ما در منزلش بوديم به من چسبيد و گـفت : اى مولاى من ! نفس خود و اين زوار را در خطر مينداز، امشب را نزد ما باشيد تا امر مبين شـود. پس به او گفتم : چاره اى نيست از سوار شدن به جهت ادراك زيارت مخصوصه پس چـون زوار ديـدنـد كـه مـا سـوار شـديـم پـيـاده و سواره در عقب ما حركت كردند پس به راه افتاديم و آن سوار مذكور در جلو ما بود مانند شير بيشه و ما در پشت سر او مى رفتيم تا رسـيـديـم بـه پشته سليمانيه پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نيز او را متابعت كرديم آنـگـاه پـايين رفت و ما رفتيم تا بالاى پشته پس نظر كرديم از آن سوار اثرى نديديم گـويا به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت و نه رئيس عسكرى ديديم و نه عسكرى پس گفتم به كسانى كه با من بودند آيا شك داريد كه او صاحب الا مر عليه السلام بوده ؟ گفتند: نه واللّه !
و مـن در آن وقـتـى كـه آن جـنـاب در پـيـش روى مـا مـى رفـت تـاءمل زيادى كردم در او كه گويا وقتى پيش از اين او را ديده ام لكن به خاطرم نيامد كه كـى او را ديـدم پـس چـون از مـا جـدا شـد مـتذكر شدم كه او همان شخص بود كه در حله به منزل من آمده بود و مرا خبر داده به واقعه سليمانيه ، و اما عشيره عنيزه پس اثرى نديدم از ايـشـان در مـنـزلهـاى ايـشـان و نـديـدم احـدى را كـه از ايـشـان سـؤ ال كـنـيـم جـز آنـكـه غـبـار شـديـدى ديـديم كه بلند شده بود در وسط بيابان . پس وارد كربلا شديم و به سرعت اسبان ما، ما را مى بردند پس رسيديم به دروازه شهر و عسكر را ديـديـم در بـالاى قـلعـه ايـسـتـاده انـد، پـس به ما گفتند كه از كجا مى آمديد و چگونه رسيديد؟ آنگاه نظر كردند به سوى زوار پس گفتند سبحان اللّه ! اين صحرا پر شده از زوار، پـس عـنـيـزه بـه كـجـا رفـتـند؟! پس گفتم به ايشان بنشينيد در بلد و معاش خود را بـگـيريد ( وَ لِمَكَّةَ رَبُّ يَرْعاها ) ؛ و از براى مكه پروردگارى هست كه آن را حفظ و حراست كند. و اين مضمون كلام عبدالمطلب است كه چون به نزديك ملك حبشه مى رفت براى پـس گـرفـتـن شـتـران خـود كـه عـسـكـر او بـردنـد مـلك گـفت : چرا خلاصى كعبه را از من نـخـواسـتـى كـه مـن بـرگـردانـم ؟ فـرمـود: مـن رب شـتـران خـودم وَ لِمـَكَّةَ الخ . آنـگـاه داخـل بـلد شـديـم پـس ‍ ديـديـم كنج آنجا را كه بر تختى نشسته نزديك دروازه پس سلام كردم ، پس در مقابل من برخاست . گفتم به او كه تو را همين فخر بس كه مذكور شدى در آن زبان ، گفت : قصه چيست ؟
پـس بـراى او نقل كردم ، پس گفت : اى آقاى من ! من از كجا دانستم كه تو به زيارت آمدى تـا قـاصدى نزد تو بفرستم و من و عسكرى پانزده روز است كه در اين بلد محصوريم از خوف عنيزه قدرت نداريم بيرون بياييم . آنگاه پرسيد كه عنيزه به كجا رفتند؟ گفتم : نـمـى دانـم جـز آنـكـه غـبـار شديدى در وسط بيابان ديدم كه گويا غبار كوچ كردن آنها باشد آنگاه ساعت را بيرون آوردم ديدم كه يك ساعت و نيم به روز مانده و تمام سير ما در يك ساعت واقع شده و بين منزلهاى عشيره بنى طرف تا كربلا سه فرسخ است . پس شب را در كـربـلا بـه سـر بـرديـم چـون صـبـح شـد سـؤ ال كرديم از خبر عنيزه پس خبر داد بعضى از فلاحين كه در بساتين كربلا بود كه عنيزه در حالتى كه در منزلها و خيمه هاى خود بودند كه ناگاه سوارى ظاهر شد بر ايشان كه بـر اسـب نـيكوى فربهى سوار بود و بر دستش نيزه درازى بود پس به آواز بلند بر ايـشـان صـيـحـه زد كـه : اى مـعاشر عنيزه ! به تحقيق كه مرگ حاضرى در رسيد، عساكر دولت عـثـمانيه رو به شما كرده اند با سواره ها و پياده ها و اينك ايشان در عقب من مى آيند پـس كـوچ كـنـيد و گمان ندارم كه از ايشان نجات يابيد. پس خداوند خوف و مذلت را بر ايـشـان مـسـلط فـرمـود حـتـى آنـكـه شـخـصى بعضى از اسباب خود را مى گذاشت به جهت تـعـجـيـل در حركت پس ساعتى نكشيد كه تمام ايشان كوچ كردند و رو به بيابان آوردند. پـس بـه او گـفـتـم : اوصـاف آن سـوار را بـراى مـن نقل كن ، پس نقل كرد ديدم كه همان سوارى است كه با ما بود بعينه .
( وَالْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الصَّلوة عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرين ) .
مـؤ لف [محدث نورى ] گويد كه اين كرامات و مقامات از سيد مرحوم ، بعيد نبود چه او علم و عـمـل را مـيـراث داشـت از عـم اجـل خـود جـنـاب سـيـد بـاقـر سـابـق الذكـر صـاحـب اسـرار خال [دائى ] خود جناب بحرالعلوم اعلى اللّه مقامهم و عم اكرامش او را تاءديب نمود و تربيت فـرمـود و بـر خـفـايـا و اسـرار مـطـلع سـاخـت تـا رسـيـد بـه آن مـقـام كـه نـرسـد بـه حول آن افكار و دارا شد از فضايل و مناقب مقدارى كه جمع نشد در غير او از علماى ابرار.
اول ـ آنكه آن مرحوم بعد از آنكه هجرت كردند از نجف اشرف به حله و مستقر شدند در آنجا و شـروع نـمـودنـد در هـدايـت مـردم و اظـهـار حـق و ازهـاق باطل به بركت دعوى آن جناب از داخل حله و خارج آن زياده از صد هزار نفر از اعراب شيعه مخلص اثنى عشرى شدند و شفاها به حقير فرمودند چون به حله رفتم ديدم شيعيان آنجا از علائم اماميه و شعار شيعه جز بردن اموات خود به نجف اشرف چيزى ندارند و از ساير احـكـام و آثـار عـارى و بـرى حـتـى از تـبراء از اعداء اللّه و به سبب هدايت همه از صلحا و ابرار شدند و اين فضيلت بزرگى است كه از خصايص ‍ او است .
دوم ـ كـلمـات نـفـسـانـيـه و صـفات انسانيه كه در آن جناب بود از صبر و تقوى و رضا و تحمل مشقت عبادت و سكون نفس و دوام اشتغال به ذكر خداى تعالى و هرگز در خانه خود از اهل و اولاد و خدمتگزاران چيزى از حوائج نمى طلبيد مانند غذا در ناهار و شام و قهوه و چاى و قـليـان در وقـت خـود با عادت به آنها و تمكن و ثروت و سلطنت ظاهره و عبيد و اماء و اگر آنها خود مواظب و مراقب نبودند و هر چيزى كه در محلش نمى رسانيدند، بسا بود كه شب و روز بـر او بـگـذرد بـدون آنـكـه از آنـهـا چـيزى تناول نمايد و اجابت دعوت مى كرد و در وليمه ها و مهمانى ها حاضر مى شد لكن به همراه كتبى بر مى داشتند و در گوشه مجلس مـشـغـول تـاءليـف خـود بـودنـد و از صحبتهاى مجلس ايشان را خبرى نبود مگر آنكه مساءله پـرسند جواب گويد. و ديدن آن مرحوم در ماه رمضان چنين بود كه نماز مغرب را با جماعت در مـسـجـد مـى كرد آنگاه نافله مغرب را كه در ماه رمضان كه از هزار ركعت در تمام ماه حسب قسمت به او مى رسد مى خواند و به خانه مى آمد و افطار مى كرد و برمى گشت به مسجد بـه هـمـان نـحـو نـمـاز عـشـا را مـى كـرد و بـه خـانـه مـى آمـد و مـردم جـمـع مـى شـدنـد اول قارى حسن الصوتى با لحن قرآنى آياتى از قرآن كه تعلق داشت به وعظ و زجر و تـهـديد و تخويف مى خواند به نحوى كه قلوب قاسيه را نرم و چشمهاى خشك شده را تر مـى كـرد، آنـگاه ديگرى به همين نسق خطبه اى از ( نهج البلاغه ) مى خواند، آنگاه سـومـى قـرائت مـى كـرد مـصـائب ابى عبداللّه الحسين عليه السلام را آنگاه يكى از صلحا مشغول خواندن ادعيه ماه مبارك مى شد و ديگران متابعت مى كردند تا وقت خوردن سحر، پس هر يك به منزل خود مى رفت .
و بـالجـلمـه : در مـراقـبـت و مـواظـبـت اوقـات و تـمـام نوافل و سنن و قرائت با آنكه در سن به غايت پيرى رسيده بود آيت و حجتى بود در عصر خـود. و در سـفـر حـج ذهـابـا و ايـابا با آن مرحوم بودم و در مسجد غدير و جحفه با ايشان نـمـاز كـرديـم و در مـراجعت دوازدهم ربيع الاول سنه هزار و سيصد، پنج فرسخ مانده به سماوه تقريبا داعى حق را لبيك گفت و در نجف اشرف در جنب مرقد عم اكرم خود مدفون شد و بـر قـبـرش ‍ قبه عاليه بنا كردند و در حين وفاتش در حضور جمع كثيرى از مؤ الف و مـخـالف ظـاهـر شـد از قـوت ايمان و طماءنينه و اقبال و صدق يقين آن مرحوم مقامى كه همه متعجب شدند و كرامت باهره كه بر همه معلوم شد.
سوم ـ تصانيف رائقه بسيارى در فقه و اصول و توحيد و امامت و كلام و غير اينها كه يكى از آنها كتابى است در اثبات بودن شيعه ، فرقه ناجيه كه از كتب نفيسه است ، طُوبى لَهُ وَ حُسْنُ مَآبٍ.(151)


در اينجا آزمون سي و دوّم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 2:01 pm

فصل ششم : در ذكر شمه اى از تكاليف عباد نسبت به امام عصر عليه السلام

و آداب بـندگى و رسوم فرمانبردارى آنانكه سر به زير فرمان و اطاعت آن جناب فرود آورده اند و خود را عبد طاعت و ريزه خور خوان احسان وجود مبارك او دانسته و آن شخص معظم را امام و واسطه رسيدن فيوضات الهيه و نعم غير متناهيه دنيويه و اخرويه قرار داده و از آنها چند چيز بيان مى شود:
دوران غيبت كبرى آزمايشگاه است
اول ـ مـهـمـوم بـودن بـراى آن جناب در ايام غيبت و سبب اين ، متعدد است : يكى براى محجوب بودن آن جناب و نرسيدن دست به دامان وصالش و روشن نگشتن ديدگان به نور جمالش .
در ( عيون ) از جناب امام رضا عليه السلام مروى است كه در ضمن خبرى متعلق به آن جـنـاب فـرمـود: چه بسيار مؤ منى كه متاءسف و حيران و محزونند در وقت فقدان ماء معين ، يعنى حضرت حجت عليه السلام .(152)
در دعـاى نـدبه است كه ( گران است بر من كه خلق را ببينم و تو ديده نشوى و نشنوم از تو آوازى و نه رازى ، گران است بر من كه احاطه كند به تو بلا نه به من و نرسد بـه تـو از مـن نـه نـاله اى و نـه شكايتى ، جانم فداى تو غايبى كه از ما كناره ندارى ، جـانم فداى تو دور شده اى كه از ما دورى نگرفتى ، جانم فداى تو كه آرزوى هر مشتاق و آرزومـنـدى از مـرد و زن كه تو را يد آورند و ناله كنند، گران است بر من كه من بر تو بـگـريـم و خـلق از تـو دسـت كـشـيـده بـاشـند ) . تا آخر دعا كه نمونه اى است از درد دل آنكه جامى از چشمه محبت آن جناب نوشيده .
و ديگر ممنوع بودن آن سلطان عظيم الشاءن از رتق و فتق و اجراى احكام و حقوق و حدود و ديدن حق خود را در دست غير خود.
از حـضـرت بـاقـر عليه السلام روايت است كه فرمود به عبداللّه بن ظبيان كه هيچ عيدى نـيـسـت بـراى مـسـلمـيـن نـه قـربـان و نـه فـطـر مـگـر آنـكـه تـازه مـى كـند خداوند براى آل مـحـمّد عليهم السلام حزنى را، راوى پرسيد چرا؟ فرمود كه ايشان مى بينند حق خود را در دست غير خودشان .(153)
و ديـگـر بـيـرون آمـدن جـمـعى از دزدان داخلى دين مبين از كمين و افكندن شكوك و شبهات در قلوب عوام بلكه خواص تا آنكه پيوسته دسته دسته از دين خداوند بيرون روند، و علماى راستين از اظهار علم خود عاجز، و صادق شده وعده صادقين عليهم السلام كه خواهد آمد وقتى كـه نـگـاه داشـتـن مـؤ مـن ديـن خـود را مـشـكـل تـر است از نگاه داشتن جمره اى از آتش در دست .(154)
شيخ نعمانى روايت كرده از عميره دختر نفيل كه گفت : شنيدم حسن بن على عليه السلام مى فرمايد: نخواهد شد آن امرى كه شما منتظر آنيد تا اينكه بيزارى جويد بعضى از شما از بعضى و خيو (آب دهان ) اندازد بعضى از شما در صورت بعضى و شهادت دهد بعضى از شـمـا به كفر بعضى و لعن كند بعضى شما بعضى را. پس گفتم به آن جناب كه خيرى نيست در آن زمان ؟ پس حسين عليه السلام فرمود: تمام خير در آن زمان است ، خروج مى كند قـائم مـا و هـمـه آنـهـا را دفـع مـى كـنـد. و نـيـز از جـنـاب صـادق عـليـه السـلام خـبـرى نقل كرده به همين مضمون و از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام روايت كرده كه فرمود به مالك بن ضمره كه اى مالك چگونه اى تو آنگاه كه شيعه اختلاف كنند چنين ، انگشتان خود را داخل نمود در يكديگر، پس گفتم : يا اميرالمؤ منين عليه السلام در آن زمان خيرى نيست ؟ فرمود: تمام خير در آن وقت است خروج مى كند قائم ما پس مقدم مى شود بر او هفتاد مرد كه دروغ مـى گـويـند بر خدا و رسول پس همه را مى كشد آنگاه جمع مى كند ايشان را بر يك امر. و نيز از جناب باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود هر آينه آزموده خواهيد شد اى شـيـعـه آل مـحـمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم ! آزموده شدن سرمه در چشم به درستى كه صـاحـب سـرمـه مـى داند كه كى سرمه در چشمش ريخته مى شود و نمى داند كه چه وقت از چـشـم بـيـرون مى رود و چنين است كه صبح مى كند مرد بر جاده اى از امرما و شام مى كند و حـال آنـكـه بـيـرون رفـتـه از آن ، و شـام مـى كـنـد بـر جـاده اى از امـرما و صبح مى كند و حـال آنـكـه بـيـرون رفـتـه از آن . و از جـنـاب صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: واللّه ! هـر آيـنه شكسته خواهيد شد شكستن شيشه و به درستى كه شيشه هر آينه بر مى گـردد پس عود مى كند، واللّه ! هر آينه شكسته مى شويد شكستن كوزه و كوزه چون شكست بـر مـى گـردد و چـنـان بـوده ، قـسـم به خدا كه بيخته خواهيد شد و قسم به خدا كه جدا خـواهـيـد شـد و قـسـم بـه خدا كه امتحان خواهيد شد تا آنكه نماند از شما مگر اندكى و كف مبارك را خالى كردند.(155)
و بـر ايـن مـضـمـون اخـبـار بـسـيـار روايـت كـرده و شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه در ( كـمـال الدّيـن ) روايـت كـرده از اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرمود: گويا مى بينم شـمـاها را كه گردش مى كنيد گردش شتر، مى طلبيد چراگاه را پس نمى يابيد آن را اى گـروه شـيـعـه . و نـيـز از آن جـنـاب روايت كرده كه به عبدالرحمن بن سيابه فرمود: كه چگونه خواهيد بود شما در آن زمان كه بمانيد بى امام هادى و بى نشانه ، بيزارى جويد بعضى از شما از بعضى پس در آنگاه امتحان كرده مى شويد و جدا مى شويد و بيخته مى شويد.(156)
و نـيـز روايـت كـرده از سـديـر صـيـرفـى كـه گـفـتـم : مـن و مـفـضـل بـن عـمـر و ابـوبصير و ابان بن تغلب به خدمت مولاى خود امام جعفر صادق عليه السلام داخل شديم و آن حضرت را ديديم كه بر روى خاك نشسته بود و مسح خيبرى را در بـر داشـت كـه آسـتـيـنهايش كوتاه بود و از شدت اندوه واله بود و مانند زنى كه فرزند عـزيـزش مـرده بـود گـريه مى كرد مانند جگر سوخته آثار حزن و محنت در روى حق جويش ظـاهـر و هويدا بود و اشك از ديده هاى حق بينش جارى بود و مى گفت : اى سيد من ! غيبت تو خـواب مـرا بـرده اسـت و اسـتـراحـت مـرا زايـل گـردانـيـده و سـرور از دل مـن ربـوده اسـت ، اى سـيـد من ! غيبت تو مصيبت مرا دايم گردانيده و محن و نوايب را بر من پياپى گردانيد و آب ديده مرا جارى كرد و ناله و فغان و حزن را از سينه من بيرون آورد و بـلاهـا را بـر من متصل گردانيد. سدير گفت : چون حضرت را با آن حالت مشاهده كرديم عـقـلهـاى مـا پـرواز كـرد و واله و حـيـران شديم و دلهاى ما از آن جزع نزديك بود كه پاره گردد و گمان كرديم كه آن حضرت را زهر دادند يا آنكه بليه عظيمى از بلاهاى دهر بر او حـادث شـده اسـت . پـس عرض كردم كه اى بهترين خلق ، خدا هرگز چشم تو را گريان نـگـردانـد، چـه حـادثه اى تو را گريان گردانيده است و چه حالت روى داده است كه چنين مـاتـمـى گـرفـتـى ؟ پـس حـضـرت از شـدت غـصـه و گـريـه و آه سـوزنـاك از دل غـمـنـاك بركشيد و فرمود كه من در صبح اين روز نظر در كتاب جفر نمودم و آن كتابى اسـت مـشـتـمـل بـر علم منايا و بلايا و در آنجا مذكور است بلاهايى كه بر ما مى رسد و در آنـجا علم گذشته و آينده هست تا روز قيامت و خدا آن علم را مخصوص محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلم و ائمـه عـليـهـم السـلام بـعـد از او گـردانيده است ، نگاه كردم در آنجا ولادت حـضـرت صـاحـب الا مـر عـليـه السـلام و غـيـبـت آن حـضـرت و طـول غيبت و درازى عمر او را و ابتلاى مؤ منان را در زمان غيبت و بسيار شدن شك و شبهه در دل مـردم از جـهـت طـول غـيـبـت او و مـرتد شدن اكثر مردم در دين خود و بيرون كردن ريسمان اسلام را از گردن خود كه حق تعالى در گردن بندگان قرار داده است ، پس رقت مرا دست داده است و حزن بر من غالب شده است . الخبر.(157)
و از براى اين مقام همين خبر شريف ، كافى است چه اگر تحير و تفرق و ابتلاى شيعه در ايـام غيبت و تولد شكوك در قلوب ايشان سبب شود از براى گريستن حضرت صادق عليه السلام سالها پيش از وقوع آن و بردن خواب از چشمهاى مباركش ، پس ‍ مؤ من مبتلاى به آن حادثه عظيمه غرق شده در آن گرداب بى كرانه تاريك مواج سزاوارتر است به گريه و زارى و ناله و بى قرارى و حزن و اندوه دائمى و تضرع به سوى حضرت بارى جلاّ و علا.(158)
ثواب انتظار ظهور امام زمان عليه السلام
دوم ـ از تـكـاليـف بـنـدگـان در ايـام غـيـبـت ، انـتـظـار فـرج آل مـحـمـّد عـليـهم السلام در هر آن و ترقب بروز و ظهور دولت قاهره و سلطنت ظاهره مهدى آل مـحـمـّد عليهم السلام و پر شدن زمين از عدل و داد غالب شدن دين قويم بر جميع اديان كـه خداى تعالى به نبى اكرم خود خبر دادده و وعده فرموده بلكه بشارت آن را به جميع پـيـغـمبران و امم داده كه چنين روزى خواهد آمد كه جز خداى تعالى كسى را پرستش نكنند و چـيـزى از ديـن نـمـانـد كـه از بـيم احدى در پرده ستر و حجاب بماند و بلا و شدت از حق پـرسـتـان بـرود چـنـانـچـه در زيـارت حـضـرت مـهـدى آل محمّد عليهم السلام است :
( اَلسـّلامُ عـَلَى الْمـَهْدىِّ الَّذى وَعَدَاللّهُ بِهِ الاُمَمَ اَنْ يَجْمَعَ بِهِ الْكَلِمَ وَيَلُمَّ بِهِ الشَّعَثَ وَ يَمْلاَءَ بِهِ الاَرْضَ عَدْلا وَ قِسْطا وَ يَنْجِزَ بِهِ وَعْدَ الْمُؤ مِنينَ ) .
سلام بر مهدى آن چنانى كه وعده داده خداوند بر او جميع امتها را كه جمع كنند به وجود او كـلمـه ها، يعنى اختلاف را از ميان ببرد و دين يكى شود و گرد آورد به او پراكنندگى ها را و پـر كـند به او زمين را از عدل و داد و انفاذ فرمايد به سبب او وعده فرجى كه به مؤ مـنـيـن داده .(159) و ايـن فـرج عـظـيـم را در سنه هفتاد از هجرت وعده داده بودند چـنانچه شيخ رواندى در ( خرائج ) از ابى اسحاق سميعى روايت كرده و او از عمرو بـن حـمـق كـه يـكـى از چـهـار نـفـر صـاحب اسرار اميرالمؤ منين عليه السلام بود كه گفت : داخل شدم بر على عليه السلام آنگاه كه او را ضربت زده بودند در كوفه پس گفتم به آن جـنـاب كـه بـر تو باكى نيست جز اين نيست كه اين خراشى است ، فرمود: به جان خود قـسـم كـه مـن از شـمـا مـفـارقت خواهم كرد، آنگاه فرمود تا سنه هفتاد بلا است و اين را سه مرتبه فرمود پس گفتم : آيا پس از بلا رخائى هست ؟ پس مرا جواب نداد و بى هوش شد، تا آنكه مى گويد پس گفتم : يا اميرالمؤ منين عليه السلام ! به درستى كه تو فرودى تا [سال ] هفتاد، بلا است پس آيا بعد از بلا، رخاء است ؟ پس فرمود: آرى به درستى كه بعد از بلا، رخاء است و خداوند محو مى كند آنچه را كه مى خواهد و ثابت مى كند و در نزد او است ام الكتاب .(160)
و شـيـخ طـوسـى در ( كـتاب غيبت ) و كلينى در ( كافى ) روايت كرده اند از ابـى حـمزه ثمالى كه گفت : گفتم به ابى جعفر عليه السلام به درستى كه على عليه السـلام بـود كـه مى فرمود تا سنه هفتاد، بلا است و مى فرمود بعد از بلا، رخائ است و بـه تـحـقـيق كه گذشت هفتاد و ما رخاء نديديم ، پس ابوجعفر عليه السلام فرمود كه اى ثـابـت ! بـه درستى كه خداى تعالى قرار داده بود وقت اين امر را در سنه هفتاد پس چون حـسـيـن عـليـه السـلام كـشـتـه شـد، شـديـد شـد غـضـب خـداونـد بـر اهـل زمـيـن پـس بـه تـاءخـيـر انـداخـت آن را تـا سـال صـد و چـهـل پـس مـا شـما را خبر داديم پس ‍ شما خبر ما را نشر كرديد و پرده سرّ را كشف نموديد پس خداى تعالى آن را تاءخير انداخت و پس از آن وقتى براى آن قرار نداد در نزد ما ( وَ يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّالْكِتابَ ) (161)
ابوحمزه گفت من اين خبر را عرض كردم خدمت امام جعفر صادق عليه السلام پس ‍ فرمود: كه به درستى كه چنين بود.(162)
و شـيـخ نـعـمـانـى در ( كتاب غيبت ) روايت كرده از علاء بن سيابه از ابى عبداللّه جـعـفـر بـن محمّد عليه السلام كه فرمود: كسى كه بميرد از شما و منتظر باشد اين امر را مـانـنـد كـسـى اسـت كـه در خـيـمـه اى بـاشـد كـه از آن حـضـرت قـائم عـليـه السـلام اسـت .(163)
و نـيـز روايـت نـموده از ابوبصير از آن جناب كه فرمود روزى : آيا خبر ندهم شما را به چـيـزى كـه قـبـول نـمـى كـنـد خداوند عملى را از بندگان مگر به او؟ گفتيم : بلى ، پس ‍ فـرمـود: ( شـَهـادَةَ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّه وَ اَنَّ مـُحـَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ ) و اقرار به آنچه خـداونـد امر فرمود دوستى ما و بيزارى از دشمنان ما، يعنى ائمه مخصوصا و انقياد براى ايشان و ورع و اجتهاد و آرامى و انتظار كشيدن براى قائم عليه السلام ؛ آنگاه فرمود: به درسـتـى كـه بـراى مـا دولتـى اسـت كـه خـداونـد آن را مـى آورد هر وقت كه خواست ؛ آنگاه فـرمـود: هـر كس كه خوش دارد كه بوده باشد از اصحاب قائم عليه السلام پس هر آينه انتظار كشد و عمل كند با ورع و محاسن اخلاق در حالى كه او انتظار دارد پس اگر بميرد و قـائم عـليـه السـلام پـس از او خـروج كـنـد هـسـت بـراى او از اجـر مـثـل كـسى كه آن جناب را درك نموده باشد پس كوشش كنيد و انتظار كشيد هنيئا هنيئا براى شما اى عصابه مرحومه .(164)
و شيخ صدوق در ( كمال الدّين ) روايت كرده از آن جناب كه فرمود: از دين ائمه است ورع و عفت و صلاح و انتظار داشتن فرج آل محمّد عليهم السلام (165) و نيز از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: افـضـل اعـمـال امـت مـن انـتـظـار فـرج اسـت از خـداونـد عـز و جل . و نيز روايت كرده از اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرمود: منتظر امر ما مانند كسى است كه در خون خود غلطيده باشد در راه خداوند.(166)
و شـيـخ طبرسى در ( احتجاج ) روايت كرده كه ( توقيعى ) از حضرت صاحب الا مـر عـليـه السـلام بـيـرون آمـد بـه دسـت مـحمّد بن عثمان و در آخر آن مذكور است كه دعا بسيار كنيد براى تعجيل فرج به درستى كه فرج شما در ان است .(167)
و شـيـخ طـوسـى رحـمـه اللّه در ( غـيـبـت ) از مفضل روايت كرده كه گفت : ذكر نموديم قائم عليه السلام را و كسى كه مرد از اصحاب ما كـه انـتـظـار او را مـى كـشيد پس ‍ حضرت ابوعبداللّه عليه السلام فرمود به ما كه چون قـائم عليه السلام خروج كند كسى بر سر قبر مؤ من مى آيد پس به او مى گويد كه اى فـلان بـه درسـتى كه ظاهر شد صاحب تو پس اگر خواهى كه ملحق شوى پس ملحق شو و اگر مى خواهى كه اقامت كنى در نعمت پروردگار خود پس اقامت داشته باش .(168)
و شيخ برقى در ( محاسن ) از آن جناب روايت كرده كه فرمود به مردى از اصحاب خـود كـه : هـركـه از شـمـا بـمـيـرد بـا دوسـتـى اهـل بـيـت و انـتـظـار كـشـيـدن فـرج ، مـثـل كـسى است كه در خيمه قائم عليه السلام باشد، (169) و در روايت ديگر بـلكـه مـثـل كـسـى اسـت كـه با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم باشد. و در روايت ديـگـر مـانـنـد كـسـى اسـت كـه در پيش روى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم شهيد گردد. و نيز از محمّد بن فضيل روايت كرده كه گفت فرج را از حضرت رضا عليه السلام سـؤ ال كـردم ، حـضـرت فـرمـود كـه آيـا انـتـظـار فـرج از فـرج نـيـسـت ، خـداى عـز و جـل فـرمـوده : فـَانْتَظِرُوا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ؛(170) شما انتظار بريد به درستى كه من با شما از انتظار برندگانم . يعنى انتظار بريد فرج مرا و من انتظار مـى بـرم آن وقـتـى را كـه بـراى ايـن مـصلحت دانستم كه آن وقت در رسد. و نيز از آن جناب روايـت كـرده كـه فـرمـود: چـه نـيـكـو اسـت صـبـر انـتـظـار فـرج ، آيـا نـشـنـيـده اى قول خداوند را كه فرمود:
( فـَارْتـَقـِبـُوا اِنّى مَعَكُمْ رَقيبٌ ) (171) ، ( وَانْتَظِرُوا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمـُنـتـظـريـنَ ) .(172) پس بر شما باد به صبر زيرا كه فرج مى آيد بـعـد از نـاامـيـدى و بـه تـحـقـيـق كـه بـودنـد پـيـش از شـمـا كـه از شـمـا صبر كننده تر بودند.(173)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 2:02 pm

سـوم ـ از تـكـاليـف ، دعـا كـردن اسـت از بـراى حـفظ وجود مبارك امام عصر عليه السلام از شـرور شـياطين انس و جن و طلب تعجيل و نصرت و ظفر و غلبه بر كفار و ملحدين و منافين براى آن جناب كه اين نوعى است از اظهار بندگى و اظهار شوق و زيادتى محبت و دعاهاى وارده در ايـن مـقـام بـسـيـار اسـت يـكى دعايى است كه از يونس بن عبدالرحمن مروى است كه حـضـرت امام رضا عليه السلام امر مى فرمودند به دعا كردن براى حضرت صاحب الا مر عـليـه السـلام به اين دعا: اللهم ادفع عن وليك و خليفتك و حجتك تا آخر و من اين دعا را در ( كـتـاب مـفـاتـيـح ) در بـاب زيـارت حـضـرت صـاحـب الا مـر عـليـه السـلام نـقـل كـردم ، و ديـگـر صلوات منسوبه به ابوالحسن ضراب اصفهانى است كه ما آن را در ( مفاتيح ) در آخر اعمال روز جمعه نقل كرديم ، و ديگر اين دعاى شريف است :
( اَللّهُمَ كُنْ لِوَلِيِّكَ (فلان بن فلان و به جاى فلان بن فلان مى گويى ) اَلْحُجَّةِ بْنِ الْحـَسـَن صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ فى هذِهِ السّاعَةِ وَ فى كُلِّ ساعَةٍ وَليّا وَ حافِظَا وَ قائِدَا وَ ناصِرا وَ دَليلا وَ عَيْنا حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعَا وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا ) .
مـكرر مى كنى اين دعا را در شب بيست و سوم ماه رمضان در حالت ايستاده و نشسته و بر هر حـالتـى كـه بـاشـى در تـمام آن ماه و هر قسم كه ممكن شود تو را و هر زمان كه از دهرت حـاضـر شـود مـى گـويـى بـعـد از تـمـجـيـد حـق تـعـالى و صـلوات بـر پـيـغـمـبـر و آل او صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ايـن دعـا را و دعـاهاى ديگر نيز وارد شده كه مقا نقلش نيست هركه طالب است رجوع به ( نجم ثاقب ) كند.(174)
صدقه دادن براى حفظ وجود امام زمان عليه السلام
چـهـارم ـ صـدقـه دادن اسـت بـه آنچه ممكن شود در هر وقت براى حفظ وجود مبارك امام عصر عليه السلام ، و چون هيچ نفسى عزيز و گرامى تر نيست و نبايد هم باشد از وجود مقدس امـام عـصـر عـليـه السـلام ، بـلكه محبوب تر از نفس خويش كه اگر چنين نباشد در ايمان ضـعـف و نـقـصـان و در اعـتـقـاد خـلل و سـسـتـى اسـت چـنـانـچـه بـه اسـانـيـد مـعـتـبـره از رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم مروى است كه فرمود: ايمان نياورد احدى از شما تـا آنـكـه بـوده بـاشـم مـن و اهـل بـيت من محبوب تر نزد او از جان و فرزند و تمام مردم و چـگـونـه چـنـيـن نـبـاشـد و حـال آنـكـه وجـود و حـيـات و ديـن و عقل و صحت و عافيت و ساير نعم ظاهريه و باطنيه تمام موجودات از پرتو آن وجود مقدس و اوصياى او است عليهم السلام . و چون ناموس عصر و مدار دهر و منير آفتاب و ماه و صاحب ايـن قـصر و بارگاه و سبب آرامى زمين و سير افلاك و رونق دنيا از سمك تا سماك حاضر در قـلوب اخـيـار و غـايـب از مردمك اغيار در اين اعصار حضرت حجة بن الحسن عليهما السلام اسـت و جـامـه صـحـت و عـافـيـت انـدازه قـامـت مـوزون آن نـفـس مـقـدس و شـايـسـتـه قـد معتدل آن ذات اقدس است پس بر تمامنى خودپرستان كه تمامى اهتمامشان در حفظ و حراست و سـلامـتـى نـفـس خـويـش اسـت چـه رسد به آنانكه جز آن وجود مقدس كسى را لايق هستى و سـزاوار عـافـيت و تندرستى ندانند لازم و متحتم است كه مقصود اولى و غرض اهم ايشان از چـنـگ زدن بـه دامـان هـر وسـيـله و سـبـبـى كـه بـراى بـقـاى صـحـت اسـتـجـلال عـافـيـت و قـضـاى حـاجـت و دفـع بـليت مقرر شده چون دعا و تضرع و تصدق و توسل ، سلامتى و حفظ آن وجود مقدس باشد.(175)
تنبيه يكى از اولياءاللّه به دست امام زمان عليه السلام
پـنـجـم ـ حـج كردن و حجه دادن به نيابت امام عصر عليه السلام ، چنانچه در ميان شيعيان مرسوم بود در قديم و آن جناب تقرير فرمودند چنانچه قطب راوندى رحمه اللّه در كتاب ( خرائج ) روايت كرده كه ابومحمّد دعلجى دو پسر داشت يكى از آن دو صالح بود او را ابوالحسن مى گفتند و او مردگان را غسل مى داد و پسر ديگر او مرتكب مى شد محرمات را؛ و مردى از شيعيان ، زرى به ابومحمّد مذكور داد كه به نيابت حرت صاحب الا مر عليه السـلام حج كند چنانچه عادت شيعيان در آن وقت چنين بود و ابومحمّد قدرى از آن زر را به آن پـسـر فـاسـد داد و او را بـا خـود بـرد كـه بـراى حـضـرت حـج كند و وقتى كه از حج بـرگـشـت نـقـل كـرد كـه در مـوقـف يـعـنى عرفات جوان گندم گون نيكو هيئتى را ديدم كه مـشـغول تضرع و ابتهال و دعا بود و چون من نزديك او رسيدم به سوى من التفات نمود و فـرمـود: اى شـيخ ! آيا حيا نمى كنى ؟! من گفتم : اى سيد من ! از چه چيز حيا كنم ؟ فرمود: بـه تـو حجه مى دهند از براى آن كسى كه مى دانى ، و تو آن را به فاسقى مى دهى كه خـمـر مـى آشـامـد، نـزديـك اسـت كـه ايـن چـشـم تـو كـور شـود. پـس بـعـد از بـرگـشـتـن چـهـل روز نـگـذشـت مـگـر آنكه از همان چشم كه به آن اشاره شد جراحتى بيرون آمد و از آن جراحت آن چشم ضايع شد.(176)
احترام هنگام شنيدن نام امام زمان عليه السلام
شـشم ـ برخاستن از براى تعظيم [هنگام ] شنيدن اسم مبارك آن حضرت خصوص اگر اسم مـبـارك قـائم عليه السلام باشد چنانچه سيرت تمام اصناف اماميه ـ كثرهم اللّه تعالى ـ بر آن مستقر شده در جميع بلاد از عرب و عجم و ترك و هند و ديلم ، و اين خود كاشف باشد از وجـود ماءخذ و اصلى براى اين عمل اگر چه تاكنون به نظر نرسيده و لكن از چند نفر از عـلمـا و اهـل اطـلاع مـسـمـوع شـده كـه ايـشـان ديـدنـد خـبـر در ايـن بـاب بـعـضـى از علما نـقـل كـرده كـه ايـن مـطـلب را سـؤ ال كـردنـد از عـالم مـتـبـحـر جـليـل سـيد عبداللّه سبط محدث جزايرى و آن مرحوم در بعضى از تصانيف خود جواب دادند كـه خـبـرى ديـدند كه مضمون آن اين است روزى در مجلس حضرت صادق عليه السلام اسم مـبـارك آن جـنـاب بـرده شـد پس حضرت به جهت تعظيم و احترام آن برخاست .(177)
فـقـيـر گـويـد: كـه ايـن بـود كـلام شـيـخ مـا در ( نـجـم ثـاقـب ) لكن عالم محدث جليل و فاضل ماهر متبحر نبيل سيدنا لاجل آقا سيد حسن موسى كاظمى ـ ( اَدامَ اللّهُ بَقاءُهُ ) در ( تكمله امل الا مل ) فرموده آنچه كه حاصلش اين است : يكى از علماء اماميه عبدالرضا ابن محمّد كه از اولاد متوكل است كتابى نوشته در وفات حضرت امام رضا عليه السـلام مـوسـوم بـه ( تـاجـيـج نـيران الا حزان فى وفات سلطان خراسان ) و از مـتـفـردات آن كـتـاب ايـن اسـت كـه فـرمـوده روايـت شـده كـه دعـبـل خـزاعـى وقـتى كه انشاد كرد قصيده تائيه خود را براى حضرت رضا عليه السلام چـون رسـيـد بـه ايـن شعر: ( خُروُجُ اِمامٍ لامُحالَةَ خارِجٌ يَقُومُ عَلَى اسْمِ اللّهِ بِالْبَرَكاتِ ) .
حـضرت امام رضا عليه السلام برخاست و بر روى پاهاى مبارك خود ايستاد و سر نازنين خـود را خـم كـرد بـه سوى زمين پس از آنكه كف دست راست خود را بر سر گذاشته بود و گفت : ( اَللّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ مَخْرَجَهُ وَانْصُرْنا بِهِ نَصْرَا عَزيزا، انتهى ) .
خواندن دعا در دوران غيبت كبرى
هـفـتـم ـ از تكاليف عباد در ظلمات غيبت ، تضرع و مسئلت از خداوند تبارك و تعالى به جهت حفظ ايمان و دين از تطرق شبهات شياطن و زنادقه مسلمين و خواندن دعاهاى وارده براى اين كار از جمله دعايى است كه شيخ نعماى و كلينى به اسانيد متعدده روايت كرده اند از زراره كـه گـفـت : شنيدم از ابوعبداللّه عليه السلام مى فرمايد: به درستى كه از براى قائم عـليـه السـلام غـيـبـتـى اسـت پـيش از آنكه خروج كند پس ‍ گفتم : از براى چه ؟ گفت : مى ترسد و اشاره فرمود با دست خود به شكم مبارك ، آنگاه فرمود: اى زراره ! او است منتظر و اوست كسى كه شك مى شود در ولادتش ، پس بعضى از مردم مى گويند كه پدرش مرد و جـانـشـيـنـى نـگـذاشـت و بـعـضـى از ايـشـان مـى گـويـد كـه حـمـل بود و بعضى از ايشان مى گويد كه او غايب است و بعضى مى گويد كه متولد شد پيش از وفات پدرش به دو سال و او است منتظر غير اينكه خداوند خواسته كه امتحان كند قـلوب شـيـعـه را، پس در اين زمان به شك مى افتند مبطلون . زراره گفت : پس گفتم فداى تو شوم ! اگر درك كردم آن زمان را كدام عمل را بكنم ؟ فرمود: اى زراره ! اگر درك كردى آن زمان را پس بخوان اين دعا را:
( اَللّهـُمَّ عـَرِّفـْنـى نـَفـْسـَكَ فـَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تـُعَّرِفـْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِفْ نِبيِّكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَاِّنَكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِى رَسُولَكْ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكْ اَللّهُمَّ عَرِّفْنِى حُجَّتَكْ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَّرِفْنى حُجَّتَكْ ضَلَلْتُ عَنْ دينى ) .(178)
و ديـگـر دعـايـى اسـت طـويـل كـه اولش هـمين دعا است ، پس از آن ( اَللّهُمَّ لاتُمِتْنى ميتَةً جـاهِليَّةً وَ لاتُزِغْ قَلْبى بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنى ) تا آخر دعا، و ما آن را در ملحقات ( كتاب مـفـاتـيـح ) ذكـر كـرديـم و سـيـد بـن طـاوس در ( جـمـال الا سـبوع ) آن را ذكر كرده بعد از ادعيه ماءثوره بعد از نماز عصر روز جمعه ، آنـگـاه فـرمـوده : و اگـر بـراى تـو عذرى باشد از جميع آنچه ذكر كرديم آن را از تعقيب عـصـر روز جـمـعـه پـس حذر كن از آنكه مهمل گذارى خواند آن را، يعنى اين دعا را، پس به درسـتـى كـه مـا شـنـاخـتـيـم ايـن را از فـضـل خـداونـد جل جلاله كه مخصوص فرموده ما را به آن ، پس اعتماد كن به آن .(179)
فـقـيـر گـويـد: كـه قـريـب بـه هـمـيـن كـلام سـيـد بـن طـاوس در ذيل صلوات منسوبه به ابوالحسن ضراب اصفهانى فرموده اند و از اين كلام شريف چنان مـستفاد مى شود كه از جانب حضرت صاحب الا مر عليه السلام چيزى به دست آوردند در اين بـاب و از مـقـام ايـشـان مـسـتـبـعد نيست . و ديگر دعايى است كه شيخ صدوق روايت كرده از عبداللّه بن سنان كه گفت : فرمود ابوعبداللّه عليه السلام كه زود است مى رسد به شما شبهه پس مى مانيد بدون نشانه و راهنما و پيشواى هدايت كننده و نجات نمى يابد و در آن شبهه مگر كسى كه بخواند دعاى غريق را. گفتم : چگونه است دعاى غريق ؟
فرمود مى گويى :
( يـا اَللّهُ يـا رَحـْمـنُ يا رَحيمُ يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ ) . پس ‍ گفتم :
( يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالاَبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ ) .
سـپـس فـرمـود: بـه درسـتـى كـه خداوند عز و جل مقلب است قلوب و ابصار را و لكن بگو چنانكه من مى گويم : ( يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِى عَلى دينِكَ.(180) )
استمداد و استغاثه به امام زمان عليه السلام
هـشـتـم ـ اسـتـمـداد و اسـتـعـانـت و اسـتـغـاثـه بـه آن جـنـاب در هـنـگـام شـدائد و اهـوال و بـلايـا و امـراض و رو آوردن شبهات و فتنه از اطراف و جوانب و نديدن راه چاره و خـواسـتـن از حـضـرتـش حـل شبهه و رفع كربة و دفع بليه ، چه آن جناب برحسب قدرت الهـيـه و عـلوم لدنـيـه ربـانـيـه بـر حـال هـر كسى در هرجا دانا و اجابت مسئولش توانا و فـيـضـش ‍ عـام و از نـظـر در امـور رعـايـاى خـود غـفـلت نكرده و نمى كند و خود آن جناب در تـوقـيعى كه براى شيخ مفيد فرستادند مرقوم فرمودند: كه علم ما محيط است به خبرهاى شـمـا و غـائب نـمـى شـود از عـلم مـا هـيـچ چيز از اخبار شما و معرفت به بلايى كه به مى رسد.(181)
و شيخ طوسى در ( كتاب غيبت ) روايت كرده به سند معتبر از جناب ابوالقاسم حسين بـن روح نـائب سوم رضى اللّه عنه كه گفت : اختلاف كردند اصحاب ما در تفويض و غير آن ، پـس رفـتم نزد ابى طاهر بن بلال در ايام استقامتش يعنى پيش ‍ از آنكه بعضى مذاهب باطله اختيار كند پس آن اختلاف را به او فهماندم ، پس گفت : مرا مهلت ده ، پس او را مهلت دادم چـنـد روز آنـگـاه مـعـاودت كـردم بـه نزد او. پس ‍ بيرون آورد حديثى به اسناد خود از حـضـرت صـادق عليه السلام كه فرمود: هرگاه اراده نمود خداى تعالى امرى را، عرضه مى دارد آن را بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم آنگاه اميرالمؤ منين عليه السلام ، و يك يك از ائمه عليهم السلام تا آنكه منتهى شود به سوى صاحب الزمان عليه السلام ، آنگاه بيرون مى آيد به سوى دنيا و چون اراده نمودند ملائكه كه بالا برند عملى را به سـوى خـداونـد عز و جل عرضه مى شود بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم آنگاه عرضه مى شود بر خداوند عز و جل پس هرچه فرود مى آيد از جانب خداوند بر دست ايشان اسـت و آنـچـه بـالا مـى رود بـه سـوى خـداونـد عـز و جـل بـه سـوى ايـشـان اسـت و بـى نـيـاز نـيـسـتـنـد از خـداونـد عـز و جل به قدر به هم زدن چشمى .(182)
و سـيـد حـسـين مفتى كركى سبط محقق ثانى در ( كتاب دفع المناوات ) از ( كتاب بـراهـيـن ) نقل كرده كه او روايت نمود از ابى حمزه از حضرت كاظم عليه السلام كه گفت : شنيدم آن جناب مى فرمايد: نيست ملكى كه خداوند او را به زمين بفرستد به جهت هر امـرى مـگـر آنـكه ابتدا مى نمايد به امام عليه السلام ، پس ‍ معروض مى دارد آن را بر آن جـناب و به هم درستى كه محل تردد ملائكه از جانب خداوند تبارك و تعالى صاحب اين امر اسـت . و در خـبـر ابـوالوفـاى شـيـرازى اسـت كـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليه و آله و سلم فرمود به او كه چون درمانده و گرفتار شدى پـس استغاثه كن به حضرت حجت عليه السلام كه او تو را در مى يابد و او فريادرس ‍ است و پناه است از براى هر كس كه به او استغاثه كند.(183)
و شـيـخ كـشـى و شـيـخ صـفار در ( بصائر ) روايت كرده اند از رميله كه گفت : تب شديدى كردم در زمان اميرالمؤ منين عليه السلام پس در نفس خود خفتى يافتى در روز جمعه و گـفـتـم نـمـى دانـم چـيـزى را بـهـتـر از آنـكـه آبـى بـر خـود بـريـزم يـعـنـى غـسـل كـنـم و نماز كنم در عقب اميرالمؤ منين عليه السلام ، پس چنين كردم آنگاه آمدم به مسجد پـس چـون امـيرالمؤ منين عليه السلام بالاى منبر برآمد آن تب به من معاودت نمود پس چون امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـراجـعـت نـمـود و داخـل قـصـر شـد داخـل شـدم بـه آن جـنـاب ، فرمود: اى رميله ! ديدم تو را كه بعضى از تو، و به روايتى ( پس ملتفت شد به من اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: اى رميله ! چه شده بود كه تو را ديـدم كـه بـعـضـى از اعـضـايـت در بـعـضـى درهـم مـى شـد. ) پـس نـقـل كردم براى آن جناب حالت خود را كه در آن بودم و آنچه مرا واداشت در رغبت بر نماز عـقـب آن جـنـاب ، پـس فـرمـود: اى رمـيله ! نيست مؤ منى كه مريض شود مگر آنكه مريض ‍ مى شويم ما به جهت مرض او و محزون نمى شود مگر آنكه محزون مى شويم به جهت حزن او و دعـا نـمـى كـنـد مـگر آنكه آمين مى گوييم براى او و ساكت نمى شود مگر آنكه دعا مى كنيم بـراى او، پـس گـفـتم به آن جناب يا اميرالمؤ منين عليه السلام فداى تو شوم اين لطف و مـرحـمـت بـراى كـسـانـى اسـت كـه بـا جـنـاب تـوانـد در ايـن قـصـر، خـبـر ده مـرا از حـال كـسانى كه در اطراف زمين اند؟ فرمود: اى رميله ! غايب نيست يا نمى شود از ما مؤ منى در مشرق زمين و نه در مغرب آن .(184)
و نـيـز شـيـخ صـدوق و صـفار و شيخ مفيد و ديگران به سندهاى بسيار روايت كرده اند از جـناب باقر و صادق عليهم السلام كه فرمودند: به درستى كه خداوند نمى گذارد زمين را مـگـر آنـكـه در آن عـالمى باشد كه مى داند زياده و نقصان را در زمين ، پس اگر مؤ منين زياد كردند چيزى را بر مى گرداند ايشان را و به روايتى ( مى اندازد آن را ) ، و اگـر كـم كردند تمام مى كند براى ايشان ، و اگر چنين نبود مختلط مى شد بر مسلمين امور ايشان ، و به روايتى ( حق از باطل شناخته نمى شد ) .(185)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 2:04 pm

در ( تـحـفـة الزائر ) مجلسى و ( مفاتيح النجاة ) سبزوارى مروى است كه هـركـه را حـاجتى باشد آنچه مذكور مى شود بنويسد در رقعه اى و در يكى از قبور ائمه عـليـهـم السـلام بـيـنـدازد يـا بـبـنـدد و مـهـر كـنـد و خـاك پـاكـى را گـل سـازد و آن را در مـيـان آن گـذارد و در نـهـرى يـا چـاهى عميق يا غدير آبى اندازد به حضرت صاحب الزمان عليه السلام مى رسد و او بنفسه متولى برآوردن حاجت مى شود.
نسخه رقعه مذكوره
( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـمـنِ الرَّحـيـمِ كـَتـَبْتُ يا مَوْلاىَ ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْكَ ـ مَسْتَغيثا وَ شَكَوْتُ ما نَزَلَ بى مُسْتَجيرا بِاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ بِكَ مِنْ اَمْرٍ قَْد دَهَمَنى وَ اَشْغَلَ قَلْبى وَ اَطـالَ فـِكْرى وَ سَلََبنى بَعْضَ لُبّى وَ غَيَّرَ خَطيرَ نِعْمَةِ اللّهِ عِنْدى اَسْلَمَنى عِنْدَ تَخَيَّلِ وُرُودِهِ الْخـَليلُ وَ تَبَرَّءَ مِنِّى عِنْدَ تَرائى اَقْبالِهِ اِلَىَّ الْحَميمُ وَ عَجَزَتْ عَنْ دِفاعِهِ حيلَتى وَ خـانـَنى فى تَحَمُّلِهِ صَبْرى وَ قُوَّتى فَلَجَاْتُ فيهِ اِلَيْكَ وَ تَوَّكَلْتُ فى الْمَسْئَلَةِ للّهِ جـَلَّ ثـَنـاؤُهُ عـَلَيـْهِ وَ عـَلَيـْكَ فـى دِفـاعـِهِ عـَنـّى عِلْما بِمَكانِكَ مِنَ اللّهِ رَبِّ العالَمينَ وَلىِّ التَّدْبـيـرِ وَ مـالِكِ الاُمـُورِ واثـِقـا بـِكَ فِى الْمُسارِعَةِ فِى الشَّفاعَةِ اِلَيْهِ جَلَّ ثَناؤُهُ فى اَمْرى مَتَيَقّنا لاِجابَتِتِه تَبارَكَ وَ تَعالى اِيّاكَ بِاِعْطائى سُؤْلى وَ اَنْتَ يا مَوْلاىَ جَديرٌ بِتَحْقيقِ ظَنّى وَ تَصْديقِ اَمَلى فيكَ فى اَمْرِ كَذا وَ كَذا ) (و به جاى كذا و كذا نام حاجت خـود را ببرد) ( فيما لا طاقَةَ لى بِحَمْلِهِ وَ لاصَبْرَ لى عَلَيْهِ وَ اِنْ كُنْتُ مُسْتَحِقّا لَهُ وَ لاَضـْعافِهِ بِقَبيحِ اَفْعالِى وَ تَفْريطى فِى الْواجِباتِ الَّتى للّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاَغثِنى يا مـَوْلاىَ صـَلَواتُ اللّهِ عـَلَيـْكَ عـِنـْدَ اللَّهـَفِ وَ قـَدِّمِ الْمَسْئَلَةَ للّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فى اَمْرى قَبْلَ حـُلُولِ التَّلَفِ وَ شـَمـاتـَةِ الاَعْداءِ فَبِكَ بَسَطَتِ النِّعْمَةُ عَلَىَّ وَ اَسْئَلِ اللّهَ جَلَّ جَلالِهِ لى نـَصْرا عَزيزا وَ فَتْحا قَريبا فيهِ بُلُوغُالا مالِ وَ خَيْرُ الْمَبادى وَ خَواتِيمُ الاَعْمالِ وَ الاَمْنُ مـِنَ الْمـَخاوِفِ كُلُّها فى كُلِّ حالٍ اِنَّهُ جَلَّ ثَناؤُهُ لِما يَشاءُ فَعّالٌ وَ هُوَ حَسْبى وَ نِعمْ الْوَكيلُ فِى الْمَبْدَءِ وَ الْمالِ. )
آنگاه بر بالاى آن نهر يا غدير برآيد و اعتماد بر يكى از وكلاى حضرت نمايد يا عثمان سـعيد العمروى يا ولد او محمّد بن عثمان يا حسين بن روح يا على بن محمّد السمرى و يكى از آن جماعت را ندا نمايد و بگويد:
( يـا فـُلانَ بـْنَ فـُلانٍ سـَلامٌ عـَلَيـْكَ اَشـْهـَدُ اَنَّ وَفـاتـِكَ فـى سَبيل اللّهِ وَ اَنَّك حَىُّ عِنْدَاللّهِ مَرْزُوقٌ خاطَبْتُكَ فى حَياتِكَ الَّتى لَكَ عِنْدَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هـذِهِ رُقْعَتى وَ حاجَتى اِلى مَوْلا نا عليه السلام فَسَلِّمْها اِلَيْهِ وَ اَنْتَ الثِّقَةُ الاَمينُ ) .(186)
پس نوشته را در نهر يا چاه يا غدير اندازد كه حاجت او برآورده مى شود.
و [محدث نورى مى فرمايد:] از اين خبر شريف چنين مستفاد مى شود كه آن چهار شخص معظم چـنـانـچـه در غـيـبـت صغرى واسطه بودند ميان رعايا و آن جناب در عرض حوائج و رقاع و گرفتن جواب و ابلاغ توقيعات ، در غيبت كبرى نيز در ركاب همايون آن جناب هستند و به ايـن مـنـصـب بـزرگ مـفـتـخـر و سـرافـرازنـد پـس معلوم شد كه خوان احسان و جود و كرم و فضل و نعم امام زمان عليه السلام در هر قطرى از اقطار ارض براى هر پريشان درمانده و گـم گـشـتـه و وامـانـده و مـتـحـير و نادان و سرگشته و حيران گسترده و باب آن باز و شارعش عام با صدق اضطرار و حاجت و عزم با صفاى يويت و اخلاص سريرت اگر نادان اسـت شـربـت عـلمش بخشند و اگر گمشده است به راهش رسانند و اگر مريض است لباس عافيتش پوشند.
غيبت شاءنيه و حضور شئونيه امام زمان عليه السلام
چـنانكه از سير و حكايات و قصص گذشته ظاهر و هويدا مى شود نتيجه مقصود در اين مقام و ايـنـكـه حـضـرت صـاحـب الا مـر عـليـه السـلام حـاضـر در مـيـان عـبـاد و نـاظـر بـر حـال رعـايا و قادر بر كشف بلايا و عالم بر اسرار و خفايا به جهت غيبت و ستر از مردم از مـنـصـب خـلافـتـش عـزل نـشـده و از لوازم و آداب ريـاسـت الهـيه خود دست نكشيده و از قدرت ربـانـيـه خـويـش عـجـز بـه هـم نـرسـانـيـده و اگـر خـواهـد حـل مـشـكلات كه اندر دل افتاده كند بى آنكه از راه ديده و كوشش چيزى به آنجا رساند و اگـر خـواسـت دلش را بـه آن كـتـاب يـا عـالمـى كـه دواى دردش در آن و نـزد آن اسـت مـايـل و شـايـق كـند گاهى دعايش تعليم كند و گاهى در خواب دواى مرضش به او آموزد و ايـنـكـه ديـده و شـنـيـده شده كه با صدق ولاء و اقرار به امامت چه بسيار شده كه ارباب اضـطـرار و حـاجـت در مـقام عجز و لابه و شكايت برآمدند و اثر اجابت و كشف بليت نديدند عـلاوه بـر دارا بـودن ايـن مـضطر موانع دعا و قبول را غالبا يا از جهت اشتباه در اضطرار اسـت كـه خـود را مـضـطـر مـى دانـد و نـيـسـت و گم گشته و متحير مى داند و راهش را به آن نمايانده اند مثل جاهل به احكام عمليه كه به عالمش ارجاع فرمود؛ چنانچه در توقيع مبارك اسـت كـه در جـواب مـسـايل اسحاق بن يعقوب مرقوم فرمود كه : ( و اما حوادثى كه به شـما روى دهد پس مراجعه كنيد در آنها به راويان احاديث ما به درستى ايشان حجت من هستند بر شماها و من حجت خدايم بر ايشان ) .
پـس مـادامـى كـه جـاهـل دسـتش به عالم برسد هرچند به مهاجرت و مسافرت باشد يا به كـتـاب او در احـكـام او مـضـطـر نـبـاشـد و هـمـچـنـيـن عـالمـى كـه حـل مـشـكل و دفع شبهه و تحير خود را تواند از ظواهر و نصوص كتاب و سنت و اجماع كند عـاجـز و درمـانـده نـباشد و آنانكه اسباب زندگى و معاش خويش را از حدود الهيه و موازين شـرعـيـه بـيـرون بـردنـد و بـر آن مقدار ممدوح در شرع اقتصار و قناعت ننمودند به جهت نـداشـتـن بـعـضى از آنچه قوام تعيش معلق نيست بر آن مضطر نباشد و هكذا از مواردى كه آدمـى خـويـشـتـن را عـاجز و مضطر بيند و پس از تاءمل صادقانه خلاف آن ظاهر مى شود. و اگـر در اضـطـرار صـادق بـاشـد شـايـد صـلاح او يـا صـلاح نـظـام كـل در اجـابـت او نـبـاشـد هـرچـه هـر مضطرى صادق باشد شايد صلاح او يا صلاح نظام كل در اجابت او نباشد هرچه هر مضطرى را وعده اجابت نداند، بلى اجابت مضطر را جز خداى تعالى يا خلفايش نكند نه آنكه هر مضطر را اجابت كنند و در ايام حضور و ظهور در مدينه و مكه و كوفه و غير آن از همه اصناف مضطرين و عاجزين از مواليان و محبين غالبا بودند و بـسيار بود كه سؤ ال مى كردند و اجابت نمى شد چنان نبود كه هر عاجز در هر زمان هر چـه خـواسـت بـه او دهـنـد و او رفـع اضـطـرارش نـمـايـنـد؛ چـه ايـن مـورث اخـلال نـظـام و بـرداشـتـن اجرها و ثوابهاى عظيمه و جزيله اصحاب بلا و مصائب است كه بـعـد از مـشـاهـده آن در روز جـزا آرزو كـنـنـد كـه كاش گوشت بدنهاى ايشان را در دنيا با مـقراض بريده بودند و خداى تعالى با آن قدرت كامله و غناى مطلق و علم محيط به ذرات و جزئيات موجودات با بندگان خود چنين نكرده .(187)


فصل هفتم : در بيان بعضى از علامات ظهور حضرت صاحب الزمان عليه السلام

و مـا در ايـن فـصـل اكـتـفـا مـى كـنـيـم بـه مـختصرى از آنچه نگاشته سيد سند فقيه محدث جـليـل القـدر مـرحـوم آقـا سـيد اسماعيل عقيلى نورى ـ نور اللّه مرقده ـ در كتاب ( كفاية الموحدين ) و آن علامات بر دو قسم است : علامات حتميه و علامات غير حتميه ؛ اما علامات حتميه به نحو اجمال از اين قرار است و مقصود ترتيب ذكرى است :
اول ـ خـروج دجـال اسـت ، و آن مـلعـون ادعـاى الوهـيـت نمايد و به وجود نحس او خونريزى و فـتـنـه در عـالم واقـع خواهد شد و از اخبار ظاهر شود كه يك چشم او ماليده و ممسوح است و چـشـم چـپ او در مـيان پيشانى او واقع شده و مانند ستاره مى درخشد و پارچه خونى در ميان چـشـم او واقـع اسـت و بـسـيـار بـزرگ و تـنـومـنـد و شكل عجيب و هيئت غريب و بسيار ماهر در سحر است و در پيش او كوهى سياه است كه به نظر مـردم مى آورد كه كوه نان است و در پشت سر او كوه سفيدى است كه از سحر به نظر مردم مى آورد كه آبهاى صاف جارى است و فرياد مى كند اَوْلِيائى اَنَا رَبُّكُمُ الا عْلى و شياطين و مـرده ايـشـان از ظـالمـيـن و مـنـافـقـين و سحره و كهنه و كفره و اولاد زنا بر سر او اجتماع نمايند و شياطين اطراف او را گرفته و به جميع نغمات و آلات لهو و لعب و تغنى از عود و مـزمـارودف و انـواع سـازهـا و بـربـطـهـا مـشـغـول مـى شـونـد كـه قـلوب تـابـعين او را مـشـغـول بـه آن نـغـمـات و الحـان مـى نـمـايـنـد و در انـظـار ضـعـفـاء العـقول از زنان و مردان چنان جلوه درآورند كه همه ايشان را به رقص آورند و همه خلق از عقب سر او مى روند كه آن نغمات و الحان و صداهاى دلربا را بشنوند گويا كه خلق همه در سـكـر و مـسـتـى مـى بـاشـنـد و در روايـت ابـوامـامـه اسـت آنـكـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـودنـد: هـر مـؤ مـنـى كـه دجـال را بـبـيـنـد آب دهن خود را بر روى او بيندازد و سوره مباركه حمد را بخواند به جهت دفـع سـحـر آن مـلعـون كه در او اثر نكند. چون آن ملعون ظاهر شود عالم را پر از فتنه و آشـوب نـمـايـد و مـيان او و لشكر قائم عليه السلام جنگ واقع شود بالاخره آن ملعون به دسـت مبارك حضرت حجت الهى عليه السلام يا به دست عيسى بن مريم عليه السلام كشته شود.(188)
دوم ـ صـيحه و نداء آسمانى است كه اخبار بسيارى دلالت دارد بر آنكه آن حتميات است ، و در حـديـث مـفـضـل بـن عـمـر رحـمـه اللّه از حـضرت صادق عليه السلام است كه آن حضرت فـرمـود: حـضـرت قـائم عليه السلام در مكه داخل شود و در جانب خانه كعبه ظاهر گردد و چـون آفـتـاب بـلنـد شـود از پـيـش قـرص آفـتـاب مـنـادى نـدا كـنـد كـه هـمـه اهـل زمـيـن و آسـمـان بـشـنـونـد و مـى گـويـد: اى گـروه خـلايق ! آگاه باشيد كه اين مهدى آل مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت . او را بـه نـام و كـنـيـه جـدش حـضـرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم ياد نمايد و نسب مبارك او را به پدر بزرگوارش ‍ حضرت امام حسن عسكرى بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحـسـين بن على بن ابى طالب عليهم السلام مى رساند و چنان نسب آن بزرگوار را به اسـمـاء كـرام آبـاء طـاهـرين او بيان كند كه همه مردم از شرق تا غرب عالم بشنوند؛ پس بـگـويد كه با او بيعت نماييد تا هدايت يابيد و مخالفت حكم او ننماييد كه گمراه خواهيد شد. پس ملائكه و نقباى انس و نجباى جن گويند لبيك اى خواننده به سوى خدا، شنيديم و اطـاعـت كـرديـم ، پس از آن خلائق چون آن ندا را بشنوند از شهرها و قريه ها و صحراها و دريـاهـا از مـشرق تا مغرب عالم روى به مكه معظمه آورند و به خدمت آن حضرت برسند و چون قريب به غروب آفتاب شود از طرف مغرب شيطان فرياد نمايد كه اى گروه مردمان ! پروردگار شما در وادى يابس وارد شده است و او عثمان بن عنبسه از فرزندان يزيد بن مـعـاوية بن ابى سفيان است با او بيعت نماييد تا هدايت يابيد و با او مخالفت ننماييد كه گـمـراه شـويـد، پـس ‍ مـلائكـه و نـقـبـا و نـجباى جن و انس او را تكذيب نمايند و منافقان و اهل تشكيك و ضلال و گمراهان به آن ندا گمراه خواهند شد.
و نـيـز نـداى ديـگـر از آسـمـان ظـاهـر شـود كـه آن نـدا قبل از ظهور حجة اللّه عليه السلام است كه آن هم در عداد علائم حتميه است كه البته بايد واقـع شـود و آن نـداء در شـب بيست و سوم ماه رمضان است كه همه ساكنين زمين از شرق تا غـرب عـالم آن ندا را خواهند شنيد و آن منادى جبريئل است كه به آواز بلند ندا كند كه ( اَلْحـَقُّ مـَعَ عـَلِّىٍ وَ شـيـعَتِهِ ) . و شيطان نيز در وسط روز در ميان زمين و آسمان ندا كند كه همه كس بشنوند كه ( اَلْحَقُّ مَعَ عُثْمانَ وَ شيعَتِهِ ) .(189)
سوم ـ خروج سفيانى است از وادى يابس ، يعنى بيابان بى آب و علف كه در مابين مكه و شام است و آن مردى است بد صورت و آبله رو و چهارشانه و ازرق شم و اسم او عثمان بن عـنـبـسـه اسـت و از اولاد يـزيـد بن معاويه است و آن ملعون پنج شهر بزرگ را متصرف مى شـود كـه دمـشـق و حـمـص و فـلسـطـين و اردن و قنسرين است ، پس ‍ از آن لشكر بسيار به اطـراف مـى فـرسـتـد و بـسـيـارى از لشـكـر او بـه سـمـت بـغـداد و كـوفـه خـواهـنـد آمد و قـتـل و غـارت و بـى حـيـايـى بـسـيـار در آن صـفحات مى نمايند و در كوفه و نجف اشرف قـتـل مـردان بـسـيـار واقع شود و بعد از آن يك حصه از لشكر خود را به جانب شام روانه نـمـايـد و يـك قـسـمـت از آن را بـه جـانـب مـديـنـه مـطـهـره و چـون به مدينه رسند سه روز قـتـل عـام نـمايند و خرابى بسيار وارد آورند و بعد از آن به سمت مكه روانه شوند و لكن به مكه نرسند و اما آن حصه كه به جانب شام روند و در بين راه لشكر حضرت حجة اللّه بـر آنها ظفر يابند و تمام آنها را هلاك نمايند و غنايم آنها را بالكليه متصرف شوند. و فـتـنه آن ملعون در اطراف بلاد بسيار عظيم شود خصوصا بالنسبة به دوستان و شيعيان عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـلام حـتـى آنكه منادى او ندا كند كه هر كس سر يك نفر از دوسـتـان عـلى بـن ابى طالب عليه السلام را بياورد هزار درهم بگيرد، پس مردم به جهت مـال دنـيـا از حـال يـكـديگر خبر دهند و همسايه از همسايه خبر دهد كه او از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام است .
بالجمله : آن قسمت از لشكر كه به جانب مكه روند چون به زمين بيداء رسند كه مابين مكه و مدينه است حق تعالى ملكى را مى فرستد در آن زمين و فرياد مى كند اى زمين اين ملاعينان را بـه خـود فرو بر، پس جميع آن لشكر كه به سيصد هزا مى رسند با اسبان و اسلحه بـه زمـيـن فـرو رونـد مـگـر دو نـفـر كـه بـا هـمديگر برادرند از طايفه جهنيه كه ملائكه صـورتـهـاى ايـشـان را بـر مـى گردانند و به يكى مى گويند كه ( بشير ) است برو به مكه و بشارت ده حضرت صاحب الا مر عليه السلام را به هلاكت لشكر سفيانى و ديـگـرى را كـه ( نـذيـر ) است مى گويند برو به شام و به سفيانى خبر ده و بـترسان او را، پس آن دو نفر به جانب مكه و شام روانه گردند. چون سفيانى اين خبر را بشنود از شام به جاب كوفه حركت كند و در آنجا خرابى بسيار وارد آورد و چون حضرت قـائم عـليـه السلام به كوفه رسد آن ملعون فرار كند و به شام برگردد پس حضرت لشـكـر از عـقـب او فـرسـتـد و او را در صـخـره بـيـت المـقـدس ‍ بـه قتل آورند و سر نحس او را بريده و روح پليدش را وارد جهنم گردانيد.(190)
چهارم ـ فرو رفتن لشكر سفيانى است در بيداء كه ذكر شد.(191)
پـنـجـم ـ قـتـل نـفـس زكـيـه اسـت ، و آن پـسـرى اسـت از آل محمّد عليهم السلام در مابين ركن و مقام .(192)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پست جديدتوسط najm166 » جمعه مه 14, 2010 2:06 pm

شـشـم ـ خـروج سـيـد حـسنى است و آن جوان خوش صورتى است كه از طرف ديلم و قزوين خـروج نـمـايـد و بـه آواز بـلنـد فـريـاد كـنـد كـه بـه فـريـاد رسـيـد آل مـحـمـّد را، كـه از شـمـا يارى مى طلبند. و اين سيد حسنى ظاهرا از اولاد حضرت امام حسن مـجـتـبـى عـليـه السلام باشد و دعوى بر باطل ننمايد و دعوت بر نفس خود نكند بلكه از شيعيان خلص ائمه اثنى عشر عليهم السلام و تابع دين حق باشد و دعوت نيابت و مهدويت نـخـواهد نمود لكن مطاع و بزرگ و رئيس خواهد بود و در گفتار و در كردار موافق است با شـريعت مطهره حضرت خاتم النبيين صلى اللّه عليه و آله و سلم و در زمان خروج او، كفر و ظلم عالم را فرو گرفته باشد و مردم از دست ظالمان و فاسقان در اذيت باشند و جمعى از مـؤ مـنـيـن نـيـز مـسـتـعـد بـاشـنـد از بـراى دفـع ظـلم ظـالمـيـن ، در آن حـال سـيـد حـسـنـى اسـتـغـاثـه نـمـايـد از بـراى نـصـرت ديـن آل مـحـمـّد عليهم السلام ، پس ‍ مردم را اعانت نمايند خصوصا گنجهاى طالقان كه از طلا و نـقـره نـبـاشـد بـلكـه مـردان شـجـاع و قـويـدل و مـسـلح و مـكمل كه بر اسبهاى اشهب سوار باشند و در اطراف او جمع گردند و جمعيت او زياد شود و بـه نـحـو سـلطـان عـادل در مـيـان ايـشـان حـكـم و سـلوك نـمـايـد و كـم كـم بـر اهـل ظـلم و طـغيان غلبه نمايد و از مكان و جاى خود تا كوفه زمين را از لوث وجود ظالمين و كـافـران پاك كند و چون با اصحاب خود وارد كوفه شود به او خبر مى دهند كه حضرت حـجة اللّه مهدى آل محمّد عليهم السلام ظهور نموده است و از مدينه به كوفه تشريف آورده اسـت ، پـس سـيـد حـسـنـى بـا اصـحـاب خود خدمت آن حضرت مشرف مى شوند از آن حضرت مطالبه دلايل امامت و مواريث انبياء مى نمايد.
حضرت صادق عليه السلام مى فرمايد: به خدا قسم كه آن جوان آن حضرت را مى شناسد و مـى داند كه او بر حق است و لكن مقصودش اين است كه حقيت او را بر مردم و اصحاب خود ظـاهـر نـمـايد. پس آن حضرت دلايل امامت و مواريث انبياء از براى او ظاهر نمايد. در آن وقت سيد حسنى و اصحابش به آن حضرت بيعت خواهند نمود مگر قليلى از اصحاب او كه چهار هـزار نـفـر از زيـديـه بـاشـنـد كـه مـصـحـف هـا و قـرآن در گـردن ايـشـان حـمـايـل اسـت و آنـچـه مـشـاهـده نـمـودنـد از دلايـل و مـعـجـزات آن را حـمـل بـر سحر نمايند و گويند كه اين سخنان بزرگى و اينها همه سحر است كه به ما نـمـوده انـد. پـس حـضـرت حجت عليه السلام آنچه نصيحت و موعظه نمايد ايشان را و آنچه اظـهـار اعـجـاز نـمـايد در ايشان اثر نخواهد نمود تا سه روز يشان را مهلت مى دهد و چون موعظه آن حضرت و آنچه حق است قبول ننمايند امر فرمايد كه گردنهاى ايشان را بزنند و حال ايشان بسيار شبيه است به حال خوارج نهروان كه لشكر حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در جنگ صفين بودند.(193)
هفتم ـ ظاهر شدن كف دستى است كه در آسمان طلوع نمايد و در روايت ديگر صورت و سينه و كف دستى در نزد چشمه خورشيد ظاهر شود.(194)
هشتم ـ كسوف آفتاب است در نيمه ماه رمضان و خسوف قمر در آخر آن .(195)
نـهم ـ آيات و علاماتى است كه در ماه رجب ظاهر مى شود، شيخ صدوق از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: ناچار است شيعيان را از فتنه عظيمى و آن وقـتـى اسـت كـه امـام ايـشان غائب باشد و اهل آسمان و زمين بر او بگريند، و چون ظهور او نـزديـك شـود در مـاه رجـب سـه نـدا از آسـمـان بـه گـوش مـردم بـرسـد كه همه خلق آن را بـشـنـونـد، نـداى اول ـ ( اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمين ) . و آواز دوم ـ ازفت الا زفة ؛ يعنى نزديك شد امرى كه روز به روز و وقت به وقت مى رسد. صداى سوم ـ آنكه بدنى در پـيـش روى قـرص آفـتـاب ظـاهـر گـردد و نـدايـى رسـد كه اين است اميرالمؤ منين عليه السلام كه به دنيا برگشته است براى هلاك كردن ستمكاران پس در آن وقت فرج مؤ منان برسد.(196)
دهـم ـ اخـتـلاف بـنى عباس و انقراض دولت ايشان است كه در اخبار به آن اعلام شده است و آنـكـه ايـشـان قـبـل از قـيـام حـضرت قائم عليه السلام مختلف و منقرض خواهند شد از سمت خراسان .(197)
علامت هاى غير حتمى
و اما علامات غير حتميه : پس آنها بسيار است بعضى ظاهر شده و بعضى هنوز واقع نشده و ما در اينجا به بعضى از آنها به نحو اجمال اشاره مى كنيم :
اول ـ خراب شدن ديوار مسجد كوفه است .(198)
دوم ـ جارى شدن نهرى است از شط فرات در كوچه هاى كوفه .(199)
سوم ـ آباد شدن شهر كوفه است بعد از خراب شدن آن .(200)
چهارم ـ آب درآوردن درياى نجف است .(201)
پنجم ـ جارى شدن نهرى است از فرات به غرى كه نجف اشرف باشد.(202)
ششم ـ ظاهر شدن ستاره دنباله دار است در نزديك ستاره جدى .(203)
هفتم ـ ظاهر شدن قحطى شديد است قبل از ظهور آن حضرت .(204)
هشتم ـ وقوع زلزله و طاعون شديد است در كثيرى از بلاد.(205)
نهم ـ قتل بيوح است يعنى قتل بسيار كه آرام نمى گيرد.(206)
دهم ـ تحليه مصاحف و زخرفه مساجد و تطويل منارات است .(207)
يازدهم ـ خراب شدن مسجد براثا است .(208)
دوازدهم ـ ظاهر شدن آتشى است در سمت مشرق زمين كه تا سه روز يا هفت روز در ميان زمين و آسمان افروخته مى شود كه محل تعجب و خوف باشد.(209)
سيزدهم ـ ظاهر شدن سرخى شديد است كه در اطراف آسمان پهن مى شود كه همه آسمان را مى گيرد.(210)
چهاردهم ـ كثرت قتل و خونريزى است در كوفه از جهت رايات مختلفه .(211)
پانزدهم ـ مسخ شدن طايفه اى است به صورت قرده و خنازير.(212)
شانزدهم ـ حرك كردن بيرقهاى سياه است از خراسان .(213)
هـفـدهـم ـ آمـدن بـاران شـديـدى اسـت در مـاه جـمـادى الثـانـيـه و مـاه رجـب كـه مثل آن هرگز ديده نشده .(214)
هـيـجـدهـم ـ مـطـلق العـنـان شـدن عـرب اسـت كـه به هر جا كه خواهند بروند و هرچه خواهند بكنند.(215)
نوزدهم ـ خروج سلاطين عجم است از شاءن و وقار.(216)
بـيـسـتم ـ طلوع نمودن ستاره اى است از مشرق كه مانند ماه درخشنده و روشنى دهنده باشد و بـه شـكل غره ماه باشد و دو طرف آن كج باشد به نحوى كه نزديك است از كجى به هم وصل شود و چنان درخشندگى داشته باشد كه چشمها را خيره نمايد.(217)
بـيـست و يكم ـ فرو گرفتن ظلمت كفر و فسوق و معاصى است تمام عالم را و شايد مقصود از ايـن عـلامـت غـلبـه كفر و فسق و فجور و ظلم است در عالم و انتشار اين امور است در تمام بـلاد و كـثـرت مـيـل خلق است به اطوار و حالات كفار و مشركين از گفتار و كردار و تعيش و اوضـاع دنـيـويـه و تـشـبـه بـه ايـشـان در حركات و سكنات و مساكين والبسه ؛ و ضعف و سـسـتـى حـال ايـشـان اسـت در امـر ديـن و آثـار شـريـعت و عدم تقيد ايشان به آداب شرعيه خصوصا در جزء اين زمان كه يوما فيوما حالات مردم در تزايد و اشتداد است در تشبه به اهـل كـفـر از جـمـيـع جـهـات دنـيـويـه بـلكـه در اخـذ قـواعـد كـفـر و عـمـل نـمـودن بـه آن در امـور ظـاهـريـه و بـسـيـار اسـت كـه اعـتـقـاد و اعـتـمـاد كـامل به اقوال و اعمال ايشان مى نمايند و وثوق تمام در كليه امور به آنها دارند و بسا بـاشـد كـه سـرايـت بـه سـوى عـقـايـد كـثـيـرى خـواهـد نـمـود كـه بـالمـره اصـل عـقـايـد ديـنـيـه اسـلام را از دسـت مـى دهـنـد بـلكـه اطفال خردسال را به آداب و قواعد ايشان تعليم مى نمايند؛ چنانچه فعلا مرسوم است كه در بـدايـت امـر نـمـى گـذارنـد كـه آداب و قـواعد دين اسلام در اذهان ايشان رسوخ نمايد و حـال كـثـيـرى از ايـشان بعد از بلوغ منجر به فساد عقيده و عدم تدين به دين اسلام خواهد شـد و بـر ايـن مـنوال تعيش خواهند نمود و هكذا حال كسانى كه معاشرت با چنين اشخاصى دارنـد و اهـل و عـيـال ايـشـان كـه تـبـعـه ايـشـان انـد؛ بـلكـه اگـر نـيـكـو تـاءمـل نـمـايـى مـى بـيـنـى كـه كـفـر بـر عـالم مـحـيـط شـده اسـت الا اقـل قـليل و مقدار يسير از عباداللّه كه آن هم غايب ايشان از ضعفاءالايمان و نواقص ‍ اسلام انـد؛ چـه آنكه اكثر بلاد معموره در تصرف كفار و مشركين و منافقين است و اكثر از اهالى و از اهـل كـفـر و شـرك نـفـاق انـد مـگـر بـر سـبـيـل نـدرت و اهـل ايـمـان كـه اثـنـى عشريه باشند هم به جهت اختلاف در عقايد اصوليه دينيه و مذهبيه چـنـانـچـه مـتـفـرق و مـشـتـت انـد كـه اهـل حـق در مـيـان ايـشـان نـادر و قـليـل از اهـل ايـمـان هـم از عـوام و خـواص بـسـيـارى از ايـشـان بـه جـهـت ارتـكـاب بـه اعـمـال قـبـيـحـه و افـعـال شـنـيـعـه و مـحـرمـه از اقـسـام مـعـاصـى و مـحـرمـات و كل حرام و ظلم و تعدى هريك بر ديگرى در امور دينيه و دنيويه چنان ظلم بر انفس خود مى نمايند كه از اسلام و ايمان چيزى در نزد ايشان باقى نمانده مگر اسمى كه غير مطابق با مـسمى است و رسمى كه مخالف با آثار شريعت است . پس در روى زمين باقى نخواهد ماند فـعـلا از اسـم اثـرى مگر بسيار قليل كه آن هم مغلوب و منكوب و از وجود ايشان به ظاهر شـرع در تـرويـج ديـن اثـرى مـترتب نخواهند شد و ( معروف ) در نزد مردم بالمره ( منكر ) و ( منكر ) ، ( معروف ) شده است و از اسلام باقى نمانده مگر مـجـرد اسـم و رسـم ظـاهـرى و گـويـا بـالمـره طـريقه اميرالمؤ منين عليه السلام و سجيه مرضيه ائمه طاهرين عليهم السلام از دست رفته است و نزديك است ـ العياذ باللّه ـ طومار شـريـعـت بـالمـره پـيـچـيده شود و به مراءى و مسمع همه خلق است كه آنچه ذكر شد يوما فيوما در تضاعف و اشتداد است و آنچه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به آن خبر داد كـه اسـلام در اول ظهورش غريب بود و بعد از اين هم بر مى گردد و غريب مى شود در جـزء ايـن زمـان ظـاهر و هويدا شد و قريب به آن است كه تمام عالم پر شود از ظلم و جور بـلكـه فـى الحـقـيـقـة عـيـن ظـلم و جـور اسـت . پـس بـايـد ايـن قـليـل از عـِبـادُاللّه الْمـُؤْمـِنـيـن عـَلَى الدَّوام لَيـْلا وَ نـَهـارا مسئلت نمايند از روى تضرع و ابتهال كه حق تعالى تعجيل فرمايد فرج آل محمّد عليهم السلام را.(218)
علائم آخرالزمان از زبان اميرمؤ منان عليه السلام
و از بـعـض خـطـب حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام نقل شده كه فرمودند:
( اِذا صـاحَ النـّاقـُوسُ وَ كـَبـَسَ الْكابُوسُ وَ تَكَلَّمَ الْجامُوسُ فَعِنْدَ ذلِكَ عَجائِبُ وَ اَىُّ عـَجـائب اَنارَ النّارُ بِنَصيبَيْنِ وَ ظَهَرَت رايَةٌ عُثْمانِيَّةٌ بِوادٍ سُودٍ وَاضْطَرَبَتِ الْبَصْرَةُ وَ غـَلَبَ بـَعـْضـُهُمْ بَعْضَا وَ صَبا كُلُّ قَوْمٍ اِلى قَوْمٍ اِلى اَنْ قالَ عليه السلام وَ اَذْعَنَ هِرْقِلُ بِقُسْطَنْطَنِيَّةِ لِبَطارِقَةِ سُفْيانى فَعِنْدَ ذلِكَ تَوَقَّعُوا ظُهُورَ مُتَكَلِّمِ مُوسى مِنَ الشَّجَرَةِ عَلى طُور. ) (219)
[تـرجـمـه : وقـتـى كه ناقوس به صدا درآيد و كابوس و رياست طلب قيام نمايد و گاو تـكـلم نـمـايـد (شـايد مراد آن باشد كه شخص عظيم الجثه و صاحب شوكت و در فهم مانند گـاو بـاشـد و حـكـومـت نـمـايـد). و در ايـن هـنـگـام شـگـفتى هاست و چه شگفتى و عجائبى ! بـرافـروخـتـه مـى شود آتش در شهر نصيبين و علم و پرچم عثمانى از سرزمين سياهان (يا سـرزمـيـن سـودان ) ظـاهـر مـى گردد و شهر بصره به آشوب كشيده مى شود. هر گروه و طـايـفـه اى بـا گـروه و طايفه ديگر در مقام غلبه درآيند ـ تا اينكه حضرت مى فرمايد ـ هرقل كه قيصر روم است براى ( بطارقه ) كه يكى از سرداران لشكر سفيانى در قـسـطـنـطـنـيـه اعـتقاد پيدا نموده و از او اطاعت مى نمايد؛ پس در اين هنگام منتظر ظهور كسى باشيد كه در طور سينا از درخت با موسى عليه السلام سخن گفت !]
و هـم در بـعـضـى از كـلمات درر بار خود فرموده است در علامات ظهور حضرت قائم عليه السلام :
( اِذا اَمـاتَ النـّاسُ الصَّلاةَ وَ اَضـاعـُوا الاَمانَةَ وَاسْتَحَلُّوا الْكِذْبَ وَ اَكَلُوا الرِّبا وَ اَخَذُوا الرِّشـا وَ شـَيِّدوُا الْبـُنـْيـان وَ بـاعـُوا الدّيـنَ بـِالدُّنْيا وَ اسْتَعْمَلوا السُّفَهاءَ وَ شاوَرُوا النِّسـاء وَ قـَطـَعـُوا الاَرْحـامَ وَ اتَّبَعُوا الاَهْواءَ وَ اسْتَخَفُّوا بِالدِّماءِ وَ كانَ الْحِلْمُ ضَعْفا وَ الظُّلْمُ فـَخـْرَا وَ كـانـَتِ الاُمَراءُ فَجَرَةً وَ الْوُزَراءُ ظَلَمَةً وَ الْعُرَفاءُ خَوَنَةً وَ الْقُرّاءُ فَسَقَةً وَ ظـَهـَرَتْ شـَهـاداُت الزُّورِ وَاسْتَعْلَنَ الْفُجُورُ وَ قَوْلُ الْبُهْتاِن وَ الاِثْمُ وَ الطُّغْيا نُ وَ حُلِّيتِ الْمـَصا حِفُ وَ زُخْرِفَتِ الْمَساجِدُ وَ طَوِّلَتِ الْمَنائِرُ وَ اُكْرِمَ الاَشْرارُ وَ ازْدَحَمَتِ الصُّفُوفُ وَ اخـْتـَلَفـَتِ الاَهـْواءُ وَ نـُقـِضَتِ الْعُقُودُ وَ اقْتَرَبَ الْمَوْعُودُ وَ شارَكَ اَزْواجِهُنَّ فِى التِّجارَةِ حـِرْصـا عـَلَى الدُّنْيا وَ عَلَتْ اَصْواتُ الفُسّاقِ وَ اسْتُمِعَ مِنْهُمْ وَ كانَ زَعيمُ الْقَوْمِ اَرْذَلُهُمْ وَ اتُّقـِىَ الْفـاجـِرُ مـخـافـَةَ شـَرِّهِ وَ صـُدِّقَ الْكـاذِبُ وَ ائْتـُمـِنَ الْخـائِنُ وَ التُّخِذَتِ الْقِيّانُ وَ الْمـَغـازِفُ وَ لَعـَنَ آخـِرُ هـذِهِ الاُمَّةِ اَوَّلَهـا وَ رَكـِبَ ذَواتِ الْفـُرُوجِ السُّرُوجِ وَ تـَشَبَّهُ النِّساءَ بـِالرِّجـالِ وَ الرِّجـالَ بـِالنِّسـاءِ وَ شـَهِدَ الشّاهِدَ مِنَْغْيِر اَنْ يَسْتَشْهَدَ وَ شَهِدَ الاِخرُ قَضاءُ لِذِمـامٍ بـِغـَيـْرِ حَقٍّ عَرَفَهُ وَ تَفَقَّهَ لِغَيْرِ الدّينِ وَ اثَروُا عَمَلَ الدُّنيا عَلى الا خِرَةِ وَ لَبِسُوا جُلُودَ الْضَّاءنِ عَلى قُلُوبِ الذِّئابِ وَ قُلُوبُهُمْ اءَنْتَنُ مِنَ الْجَيْفِ وَ اَمَرُّ مِنَ الصَّبْرِ فَعِنْدَ ذلِكَ اَلْوَحـا اَلْوَحـا الْعـَجـَلَ الْعـَجـَلَ خـَيـْرُ الْمـَسـاكِنِ يَوْمَئِذٍ بَيْتُالْمُقَدَّسِ لَيَاءْتِيَنَّ عَلَى النّاسِ زَمانٌ يَتَمَنّى اَحَدُهُمْ اَنَّهُ مِنْ سُكّانِهِ ) .(220)
[تـرجـمـه : زمـانـى كـه مـردم نـمـاز را بـمـيـرانـنـد و امـانت را ضايع كنند و دروغ گفتن را حـلال شـمارند و ربا بخورند و رشوه بگيرند و ساختمانها را محكم بسازند و دين را به دنـيـا بـفـروشـنـد و مـوقـعـى كـه سفيهان را به كار گماشتند و با زنان مشورت كردند و پيوند خودشان را پاره نمودند و هواپرستى پيشه ساختند و خون يكديگر را بى ارزش ‍ دانـسـتـنـد، حـلم و بـردبارى در ميان آنها نشانه ضعف و ناتوانى باشد و ظلم و ستم باعث فـخر گردد، امراء فاجر، وزراء ظالم و سركردگان دانا و خائن و قاريان (قرآن ) فاسق بـاشـنـد. شـهـادت بـاطـل آشـكار باشد و اعمال زشت و گفتار بهتان آميز و گناه و طغيان و تـجاوز علنى گردد قرآنها زينت شود و مسجدها نقاشى و رنگ آميزى و مناره ها بلند گردد و اشـرار مـورد عـنـايـت قـرار گـيـرنـد و صـف ها در هم بسته شود. خواهشها مختلف باشد و پـيـمـانـهـا نـقـض گـردد و وعـده اى كـه داده شـد نـزديـك شـود. زنـهـا بـه واسـطـه ميل شايانى كه به امور دنيا دارند در امر تجارت با شوهران خود شركت جويند. صداهاى فاسقان بلند گردد و از آنها شنيده شود.
بـزرگ قـوم ، رذل ترين آنهاست ، از شخص فاجر به ملاحظه شرش تقيه شود، دروغگو تـصـديـق و خـائن امـيـن گـردد، زنـان نـوازنـده ، آلات طـرب و مـوسـيـقى به دست گرفته نـوازندگى كنند و مردم پيشنيان خود را لعنت نمايند. زنها بر زين ها سوار شوند و زنان به مردان و مردان به زنان شباهت پيدا كنند. شاهد (در محكمه ) بدون اينكه از وى درخواست شـود شـهادت مى دهد و ديگرى به خاطر دوست خود بر خلاف حق گواهى مى دهد. احكام دين را بـراى غـيـر ديـن بـيـاموزند و كار دنيا را بر آخرت مقدم دارند. پوست ميش را بر دلهاى گـرگ ها بپوشند، در حالى كه دلهاى آنها از مردار متعفن تر و از صبر تلخ ‌تر است . در آن موقع شتاب و تعجيل كنيد. بهترين جاها در آن روز بيت المقدس است . روزى خواهد آمد كه هـركـسـى آرزو كـند كه از ساكنان آنجا باشد. ( مهدى موعود عليه السلام ) ترجمه استاد دوانى ص 963.]
علت ضعف ايمان در مسلمانان
مـؤ لف گـويد: كه شايسته ديدم در اينجا نقل كنم ملخص كلام شيخ خود ثقة الاسلام نورى رضـى اللّه عـنـه را در ( كـلمـه طـيـبه ) بعد از آنكه اثبات كرده كه فرقه اثنى عـشـريـه اهـل نجات اند از هفتاد و سه فرقه ، فرموده : و نجات اين جماعت در اين اعصار در غايت ضعف و پستى و قلت و سستى است به سبب امورى چند كه عمده آن كثرت تردد و آمد و شد كفار است به بلاد مقدسه ايران و شدت مراوده و تحبب مسلمين با ايشان و فرو گرفتن امـتـعـه و اقـمـشـه و آلات و اثـاث البـيت اهل كفر و شرك هر شهر و دهكده را تا آنكه نمانده چيزى از ضروريات زندگى و اسباب راحت بدن و آسودگى جز آنكه از آنها در آن نشانه و اسـمـى و يـادگـار و رسمى هست و نتايج اين كار و آثار اين رفتار مفاسد و مضارى است بى شمار كه در دين اسلام پيدا شده .
اول ـ آن اسـت كـه بـغـض قـلبـى كـفـار و مـلحـديـن كـه از اركـان ديـن و اجزاء ايمان است از دل بـرده و مـحـبـت و دوسـتى آنها را كه در مناقضت با دوستى خداوند و اوليائش چون آب و آتـش اسـت آورده بـلكـه مـراوده و آمـيـزش بـا آنـهـا مـايـه افـتـخـار و سـبـب مـبـاهـات شـده و حال آنكه حق تعالى مى فرمايد در آيه ( لاتَجِدُ قَوْما... ) (221)دد8دn[يعنى :] نمى يابى قومى را كه ايمان آوردند به خداوند و روز باز پسين دوست دارند كسى را كه دشـمـنى و مخالفت كند خدا و رسول او را هر چند پدران يا پسران يا برادران يا عشيره او باشند چه رسد به بيگانه پس دوست ايشان را حظى از ايمان نباشد. و نيز فرموده :
( يـا اَيُّهـَا الَّذيـنَ آمـَنـُوا لاتَتَّخِذُوا عَدوِّى وَ عَدوَّكُمْ اَوْلِياَّءَ... ) (222)[nn8nn ترجمه : اى كسانى كه ايمان آورده ايد، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى مگيريد.]
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

قبليبعدي

بازگشت به دروس متني علوم معرفت الهي

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: ClaudeBot و 0 مهمان


Aelaa.Net