دروس معرفت الهي - سطح 3 - احوالات ظاهري حضرات معصومين (صلوات

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » شنبه مه 08, 2010 7:30 pm

فصل چهارم : در ذكر پاره اى از كلمات شريفه و مواعظ بليغه آن جناب

و اكتفا مى شود به ذكر چند خبر.
( اوّل ـ قالَ عليه السلام يَوْما: اصحابى ! اِخْوانى ! عَلَيْكُمْ بِدارِ الا خِرَةِ و لا اُوصيكُمْ بِدارِ الدُّنْيا فاِنَّكُمْ عَلَيْها وَ بِها مُتَمَسِّكُونَ اَما بَلَغَكُمْ ما قالَ عيسى بْنُ مَرْيَمَ لِلْحَواريينَ قالَ لَهُمْ: قَنْطَرَةٌ فَاعْبُروُها وَ لا تَعْمُرُوها وَ قالَ: اَيُّكُمْ يَبْنى عَلى مَوْج الْبَحْرِ دارا تِلْكُمُ الدّارُ الدُّنيا و لاتَتَّخِذُوها قَرارا )
يعنى آن حضرت روزى با جماعت اصحاب خود فرمود:
اصـحـاب مـن ! بـرادران مـن ! هـمانا وصيت مى كنم شما را به تدارك و تهيه خانه آخرت و براى سراى دنيا شما را وصيت نمى كنم ! زيرا كه شما در دنيا حريص هستيد و متمسك به آن مـى بـاشيد، آيا به شما نرسيده است آنچه عيسى بن مريم عليهما السلام به حواريين گـفـت ، فـرمـود بـه ايـشـان : كـه دنـيـا پـلى اسـت از ايـن پـل عـبـور كـنـيـد و بـه عـمـارتـش مـكـوشـيـد يـعـنـى از پل بايد گذشت نه به آرزوى اقامت نشست ؛
و نيز عيسى عليه السلام فرمود: كدام يك از شما بر موج دريا عمارت مى كنيد، اينك دنياى شما را همين حالت است و بنا بر آن چون بنا بر موج بحر است پس چنين مكانى سست بنيان را آرام و قرار ندانيد.(33)
در ره عقبى است دنيا چون پلى

بى بقا جايى و ويران منزلى

فوج مخلوقند همچون موج بحر

هالك اندر قعر يا در اوج بحر

دوم ـ فى ( جامِعِ الاخْبارِ )
( عَنْ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ عليه السلام قال : يَغْفِرُ اللّهُ لِلمُؤْمِنينَ كُلَّ ذَنْبٍ وَ يَطْهُرُ مِنْهُ الا خِرَةِ ما خَلا ذَنْبَيْنِ تَرْكُ التَّقِيَّةِ وَ تَضْييعُ حُقوُقِ الاِخْوانِ؛ )
يـعـنـى حـضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: مى آمرزد حق تعالى هر گناهى را كه مؤ من مرتكب آن شده و پاك مى شود از آن در آخرت مگر دو گناه يكى ترك مواقع تقيه و ديـگـر ضـايع ساختن حقوق برادران دينى .(34) مخفى نماند اينكه امام عليه السلام در اين خبر ترك تقيه را گناهى بزرگ شمرد كه در خور آمرزش ‍ نيست از آن است كـه بـسـيـار مى شود كه ترك تقيه مورث مفاسد عظيمه مى شود كه لطمه اى بزرگ بر ديـن و مـذهـب وارد مى كند و خونها ريخته و فتنه هاى بزرگ انگيخته كه قلوب مخالفين را مـسـتـعـد (نـسـخـه بـدل : مـُسـْتَبِدّ) بر لجاج و عناد و دوام و ثبات بر جهالت و غوايت مى گـردانـد و ايـن فـرمـايـش عـيـن حـكـمـت اسـت ؛ چـنـانـچـه تـضـيـيـع حـقـوق اخـوان كـه دليل بر خروج از مدارج عدل و دخول در ظلمات ظلم است نيز همان نتيجه را دارد.
مؤ يد اين است آنچه روايت شده ، كه مرد مؤ منى فقير حضور مبارك حضرت موسى بن جعفر عـليـه السـلام مـشـرف شـد و از آن جـنـاب درخواست كرد كه مالى به او مرحمت كند كه سد فـاقه او شود حضرت به صورت او خنديد و فرمود: از تو مساءله اى مى پرسم هرگاه صـواب جـواب دادى ده برابر آنچه از من خواسته اى به تو عطا كنم ؛ و آن مرد صد درهم از جـنـاب خواسته بود كه سرمايه خود كند و به آن معاش كند، پس آن مرد گفت : بپرس ، حضرت فرمود: هرگاه به تو واگذار كنند كه براى خود چيزى خواهش و تمنّى نمايى چه تـمـنـّى خـواهـى كـرد؟ گـفـت : تـمنّى كنم كه حق تعالى روزى فرمايد ما را تقيه در دين و قـضـاى حـقـوق اخـوان مـؤ مـنـيـن ، فـرمـود: چـه شـد تـو را كـه خـواهـش نـمـى كـنى ولايت ما اهل بيت را؟ عرض كرد: به جهت آن است كه اين را حق تعالى به من عطا فرموده و آن را عطا نفرموده پس من شكر مى كنم خدا را بر آن نعمت كه به من داده و مسئلت مى كنم از او آنچه را كه به من نداده . حضرت فرمود به او اَحْسَنْتَ و امر فرمود كه دو هزار درهم به او دهند و فـرمـود كه اين را صرف كن در ( مازو ) يعنى مازو بخر و آن را سرمايه خود كرده به آن تجارت كن .(35)
( سـوّم ـ رُوِىَ عـَنْهُ عَليْهِ السَّلامُ قالَ: عَجِبْتُ لِمَنْ يَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ لِمَضَرَّتِهِ كَيْفَ لايَحْتَمى مِنَ الذَّنْبِ لِمَعَرَّتِهِ. )
يـعـنى آن حضرت فرمود عجب دارم من از آن كس كه پرهيز از طعام مى كند به جهت آنكه مبادا به او ضرر رساند چگونه پرهيز از گناه نمى كند كه مبادا بدى و جزاى بد به او عايد گردد!؟(36)
مؤ لف گويد: كه اين كلمه شريفه شبيه است به فرمايش حضرت امام حسن عليه السلام :
( عـَجـِبـْتُ لِمـَنْ يـَتَفَكَّرُ فى مَاءْكُولِهِ كَيْفَ لايَتَفَكَّرُ فِى مَعْقُولِهِ(37) )
و ايـن فـرمايش از روى فرمايش پدر بزرگوارش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است كه فرموده :
( مالى اَرَى النّاسَ اِذا قُرِّبَ اِلَيْهِمُ الطَّعامُ لِيْلا تَكَلَّفوُا اِنارَةَ الْمَصابيحِ لِيُبْصِروُا مـا يـُدْخـِلُونَ بـُطـوُنـَهـُمْ وَ لا يـَتـْتـَمُّونَ بـِغَذاءِ النَّفْسِ بِاَنْ يُنيروُا مَصابِيحَ اَلْبابِهِمْ بِالْعِلْمِ لَِيْسلَمُوا مِنْ لَواحِقِ الْجَهالَةِ وَ الذُّنوبِ فى اِعْتِقاداتِهِمْ وَ اَعْمالِهِمْ؛ )
يـعنى براى چيست كه مى بينم مردم را هنگامى كه در شب ، طعام نزد ايشان حاضر مى شود بـه مـشـقـت و رنـج روشـن مـى كـنـنـد چـراغ را تـا آنـكـه بـبـيـنـنـد چـيـسـت كـه داخـل در شـكـم خـود مى كنند و لكن اهتمام نمى كنند در غذاى نفس يعنى مطالبى كه در سينه جـاى مـى دهـنـد و اعـتـقـاد بـه آن مـى نـمـايـنـد بـه آنـكـه روشـن كـنـنـد چـراغ عـقـول خـود را بـه عـلم تـا سالم بمانند از آنچه به آنها ملحق مى شود از ضرر جهالت و گناهان در اعتقادات و اعمال خود.
چـهـارم ـ در ( عـيـن الحـيـاة ) اسـت كـه از حـضـرت عـلى بـن الحـسـين عليه السلام مـنـقـول اسـت كـه فـرمـود: بـه درستى كه دنيا بار كرده است و پشت كرده است و مى رود و آخـرت بـار كـرده اسـت و رو كـرده اسـت و مـى آيـد و هـر يـك از دنيا و آخرت را فرزندان و اصـحـاب اسـت ، پـس شـمـا از فـرزندان آخرت باشيد نه از فرزندان و كاركنان دنيا، اى گـروه ! از زاهـدان در دنيا باشيد و به سوى آخرت رغبت نماييد به درستى كه زاهدان در دنـيـا زمين را بساط خود مى دانند و خاك را فرش خود قرار داده اند و آب را بوى خوش خود مـى دانـنـد و بـه آن خود را مى شويند و خوشبو مى سازند و خود را جدا كرده اند و بريده انـد از دنـيـا بـريـدنـى ، بـه درسـتـى كـه كـسـى كـه مشتاق بهشت است شهوتهاى دنيا را فـرامـوش مـى كـنـد، و كـسـى كه از آتش جهنّم مى ترسد البتّه مرتكب محرمات نمى شود و كـسـى كـه تـرك دنـيـا كـرد مـصـيـبـتـهـاى دنـيـا بـر او سـهـل مـى شـود، بـه درستى كه خدا بندگانى هست كه در مرتبه يقين چنان اند كه گويا اهـل بـهـشـت را در بـهـشـت ديـده انـد كـه مـخـلّدنـد و گـويـا اهل جهنم را در جهنم ديده اند كه معذّبند، مردم از شر ايشان ايمن اند و دلهاى ايشان پيوسته از غـم آخـرت مـحـزون اسـت و نفسهاى ايشان عفيف است از محرمات و شبهات ، و كارهاى ايشان سـبـك اسـت و بر خود دشوار نكرده اند. چند روزى اندك صبر كردند پس در آخرت راحتهاى دور و دراز غـيـر مـتـناهى براى خود مهيا كرده اند، چون شب مى شود نزد خداوند خود بر پا مـى ايستند و آب ديده ايشان بر رويشان جارى مى گردد و تضرع و زارى و استغاثه به پـروردگـار خـود مى كنند و سعى مى كنند كه بدنهاى خود را از عذاب الهى آزاد كنند چون روز شد بردبارانند، حكيمانند، دانايانند، نيكوكاران و پرهيزكارانند. از اثر عبادت مانند تـيـر بـاريـك شـده انـد و خـوف الهـى ايشان را چنان تراشيده و نحيف گردانديه كه چون اهـل دنـيا به ايشان نظر مى كنند كه ايشان بيمارند و ايشان را بيمارى بدنى نيست بلكه بـيـمـار خـوف و عـشـق و مـحـبـت انـد و بـعـضـى گـمـان مـى بـرنـد كـه عـقـل ايـشـان بـه ديـوانـگـى مـخـلوط شـد اسـت . و نـه چـنـيـن اسـت بـلكه بيم آتش جهنم در دل ايشان جا كرده است .(38)
پنجم ـ در ( كشف الغمّه ) است كه حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: وصيت كـرد مـرا پـدرم به اين كلمات فرمود: اى پسر جان من ! با پنج طبقه از مردم مصاحبت مكن و سخن با ايشان مگوى و رفاقت مكن با ايشان در راه .
عرض كردم كه فدايت شوم اين جماعت كيانند؟
فرمود:
( لاتَصْحَبَنَّ فَاِنَّهُ يَبيعُكَ بِاَكْلَةٍ فَمادُونَها )
يـعـنـى البته با فاسق يار مشو زيرا كه او تو را به يك خوراك يا به يك لقمه بلكه كمتر از آن مى فروشد. عرض كردم : اى پدر، و كمتر از آن چيست ؟
فرمود: به طمع لقمه تو را مى فروشد لكن به آن نمى رسد. گفتم : اى پدر، دوم كيست ؟
فـرمـود: با بخيل مصاحبت مكن زيرا كه تو را محروم مى نمايد از مالش در وقتى كه نهايت احتياج به آن دارى .
عرض كردم : سوم كيست ؟
فرمود: با كذّاب مصاحبت مكن زيرا كه او به منزله سراب است دور مى كند از تو نزديك را و نـزديـك مـى كـنـد به تو دور را، و ( سراب ) آن است كه شعاع آفتاب در نيمروز به زمين مسوى افتد لمعات آن درخشنده در نظر آيد چون آب موج زنند پس گمان برده شود كه آن آبى است بر زمين جارى مى شود و آن صورت است و حقيقت ندارد.
گفتم : اى پدر، چهارم كيست ؟
فرمود: احمق است زيرا كه او مى خواهد تو را نفع رساند از حمق و نادانى خود تو را ضرر مى رساند.
عرض كردم : اى پدر پنجم كيست ؟
فـرمـود: مـصـاحـبت مكن با قاطع رحم زيرا كه من يافتم او را ملعون در سه موضع از كتاب خداى تعالى .(39)
ششم ـ در ( بحار ) و غير آن از جمله وصاياى آن حضرت است به فرزند خويش كه فرمود:
( يـا بـُنـىََّ اصْبِرْ عَلَى النَّوائِبِ وَ لا تَتَعَرَّضْ لِلْحُقُوقِ وَ لا تُجِبْ اَخاكَ اِلَى اْلاَمرِ الَّذى مَضَرَّتُهُ عَلَيْكَ اَكْثَرُ مَنْ مَنْفَعَتِهِ لَهُ )
اى پـسرك من ! صبر كن بر نوائب و مصائب روزگار و خود را در معرض حقوق در نياور، و اجـابـت مـكـن بـرادر خـود را در امـرى كـه ضـرر آن بـر تـو بـيـشـتر است از منفعتش ‍ براى او.(40)
هفتم ـ در ( كشف الغمّه ) است كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكيمٌ يُرْشِدُهُ وَ ذَلَّ لَهُ سَفيهٌ يَعْضُدُهُ؛
يـعـنى هلاك مى شود آن كسى كه حكيم دانشمند او را از ارشاد ننمايد، و خوار و زار مى شود آن كسى كه سفيهى او را هم بازو نشود.(41) و چه بسا شود كه از نادان كارها ساخته شود كه از دانايان نشود.
هـشـتـم ـ روايت شده كه آن حضرت فرمود: آگاه باشيد كه هر بنده را چهار چشم است با دو چشم كه چشم ظاهر باشد مى بيند امر دين و دنياى خود را و با دو چشم ديگر كه چشم باطن بـاشـد مى بيند امر آخرت خود را و چون حق تعالى بخواهد خير بنده را، بگشايد براى او دو چنشم دل او را تا ببيند به آن دو چشم غيب و امر آخرت خود را، و اگر اراده فرموده باشد به او غير آن را، بگذارد دل او را به همان حال كه هست .(42)
نهم ـ قالَ عليه السلام : خَيْرُ مَفاتيحِ الاُمُوِر الصِّدْقُ وَ خَيْرُ خَواتيمِها الْوَفاءُ؛
فـرمـود كـه بهترين مفاتيح و كليدها براى مطالب و امور، صدق و راستى است و بهترين خاتمه امور، وفا است .(43)
فقير گويد: كه اين فرمايش است به فرمايش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام :
( اِنَّ الْوَفاءَ تَوْاَمُ الصِّدْقِ وَ لا اَعْلَمُ جُنَّةً اَوْقى مِنْهُ(44) )
دهم ـ قالَ عليه السلام :
( مِسْكينُ ابْنُ آدَمَ! لَهُ فى كُلِّ يَوْمٍ ثَلاثُ مَصائبَ لايَعْتَبِرُ بِواحِدَةٍ مِنْهُنَّ )
يـعـنـى حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: بى چاره فرزند آدم ! براى او در هـر روزى سـه مـصـيـبت است كه به هيچ يك از آنها عبرت نمى گيرد، و اگر عبرت بگيرد سهل و آسان شود بر وى امر دنيا:
امـا مـصـيـبـت اول : كـم شـدن هـر روز اسـت از عـمـر او، هـمـانـا اگـر در مال نقصان پديد آيد مغموم شود با آنكه جاى درهم رفته درهمى مى آيد و عمر را چيزى بر نمى گرداند؛
مـصـيـبـت دوم : اسـتـيـفـاء روزى او اسـت ، پـس هـرگـاه حلال باشد حساب از او كشند و اگر حرام باشد او را عقاب كنند؛
مـصـيـبـت سوم : از اين بزرگتر است ، پرسيدند چيست ؟ فرمود: هيچ روزى را شب نمى كند مگر اينكه به آخرت يك منزل نزديك مى شود لكن نمى داند كه به بهشت وارد مى شود يا به دوزخ .(45)
مـؤ لف مـى گـويـد: كه از كلام اين بزگوار اخذ كرده است ابوبكر بن عياش كلام خود را كه گفته :
( مِسْكينٌ مُحِبُّ الدُّنْيا يَسْقُطُ مِنْهُ دِرْهَمٌ فَيَظِلُّ نَهارَهُ يَقُولُ: اِنّا للّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ وَ يَنْقُصُ عُمْرُهُ وَ دينُهُ وَ لايَحْزُنُ عَلَيْهِما؛ )
يـعـنـى بـى چاره محب دنيا، يك درهم از او ساقط مى شود روز خود را مى گذراند به گفتن كـلمـه اسـتـرجاع ، و كم مى شود از عمر و دينش و محزون نمى شود بر آنها. پس ‍ شايسته است كه آدمى بر عمر خود شحيح باشد و بر عمر تلف شده خود تاءسّف خورد.
و به مفاد فرمايش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام :
( مَنْ كَرَمِ الْمَرْءُ بُكائُهُ عَلى ما مَضى مِنْ زَمانِهِ وَ حَنينُهُ اِلى اَوْطانِهِ وَ حِفْظُهُ قَديمَ اِخْوانِهِ )
بـر ايام گذشته خود زارى نمايد، و روى نياز به درگاه حضرت بارى نمايد، و تدارك مافات و طلب عفو از تقصيرات خود كند.(46)
يازدهم ـ قالَ عليه السلام :
( اِنَّ مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ اَنْ يَكُونْ مَتْجرُهُ فى بَلَدِهِ وَ يَكُونَ خُلَطائُهُ صالِحينَ وَ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ يَسْتَعينُ بِهِمْ؛ )
يعنى از سعادت و نيكبختى مرد آن است كه سوداگرى و تجارتگاه او در شهرش ‍ باشد، و با آنانكه آميزش و معاشرت دارد صالح و نيكوكار باشند براى او فرزندانى باشد كه از ايشان يارى و استعانت جويد.(47)
مـؤ لف گـويـد: كـه كـلمـات بـسـيـار از حضرت امام زين العابدين عليه السلام در پند و نـصـيـحـت و زهـد و مـوعـظـت نـقـل شـده و مـعلوم است كه در كلمات آن جناب آثارى عظيمه است خصوصا ندبه هايى كه از آن حضرت نقل شده .
از ابـوحمزه ثمالى مروى است كه فرمود: من نشنيدم احدى از مردم ، ازهد از حضرت على بن الحـسـيـن زيـن العـابـدين عليه السلام بوده باشد مگر آنچه به من رسيده از اميرالمؤ منين عليه السلام و على بن الحسين عليه السلام چنان بود كه هرگاه تكلم مى فرمود در زهد و مـوعـظـه ، بـه گـريه در مى آورد هركس را كه در محضر شريفش حضور داشت .(48)
چـون ايـن كـتـاب شـريـف گنجايش ذكر آن كلمات عاليه و جواهر غاليه را ندارد من به چند جمله از آن ندبه ها تبرك جسته و به آن اكتفا مى نمايم .
( قالَ عليه السلام فى نُدْبُتِهِ الْمَرْويَّةِ عَنِ الزُّهَرى :
يا نْفسُ! حَتّامَ اِلَى الحَياةِ سُكوُنُك ، وَ اِلَى الدُّنيا وَ عِمارَتِها رُكُونُك ، اَمَا اعْتَبَرْتَ بِمَنْ مَضى مِنْ اَسْلافِكِ، وَ مَنْ وارَتْهُ الاَرْضُ مِنْ اُلاّفِكِ وَ مَنْ فُجِعْتُ بِهِ مِنْ اِخْوانِكِ، وَ نَقَلْتِ اِلى دارِ الْبِلى مِنْ اَقْرانِكِ: )
فَهُمْ فى بُطُونِ الاَرض بَعْدَ ظُهُورها

مَحاسِنُهُمْ فيها بَوال ذَوائِرُ

خَلَتْ دُورُهُمْ مِنْهُمْ وَ اَقْوَتْ عِراصُهُمْ

وَ ساقَتْهُمُ نَحْوَ الْمَنايَا الْمَقادِرُ

وَ خَلُّوا عَنِ الدُّنيْا وَ ما جَمَعُوالَها

وَ ضَمَّتْهُمْ تَحْتَ التُّرابِ الْحَفائرُ

حـاصل فرمايش آن حضرت اين است : اى نفس ! تا چند و تا به كى به حيات و زندگانى دنـيـا دل بـسـتـه اى ، و بـه ايـن جـهـان و عـمـارت كـردن آن ركـون و ميل نموده اى ؟
آيـا عـبـرت نـمـى گـيـرى بـه گذشتگان از پدرانت و آنانك پنهان كرد زمين از دوستانت و كـسـانـى كـه مـصـيبت ايشان را دريافتى از برادرانت و اشخاصى كه به گور سپردى از همگنانت ؟ همانا ايشان در شكم زمين شدند بعد از ايشان خانه ها و عرصه هاى محاسن ايشان و راند ايشان را به سوى مرگ تقديرات و بگذشتند از دنيا و بگذشتند آنچه را كه از آن جمع كرده بودند و در زير خاك گور پنهان شدند.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » شنبه مه 08, 2010 7:34 pm

( كـَمِ اخـْتـَرَمـَتْ اَيـْدِى الْمَنُونِ، مِنْ قُرُونٍ، وَ كَمْ غَيَّرَتِ الاَرضُ بِبِلاها، وَ غَيَّبَتْ فى ثَراها، مِمَّنْ عاشَرْتِ مِنْ صُنُوفِ النّاسِ وَ شَيَّعْتِهِمْ اِلَى اْلاِ رْماسِ: )
وَ اَنْتِ عَلَى الدُّنيا مُكِبُّ مُنافِسٌ

لِخُطّابِها فيها حَريصٌ مُكاثِرٌ

عَلَى خَطَرٍ تُمْسى وَ تُصْبِحُ لاهِيا

اَتَدْرى بِماذا لَوْ عَقَْلتِ مُخاطِرٌ

وَ اِنَّ اْمرءا يَسْعى لِدُنْياهُ جاهَدا

وَ يَذْهَلُ عَنْ اُخْراهُ لاشَكَّ خَاسِرٌ؛

چه بسيار دست و چنگال مرگ مستاءصل و تباه ساخته اشخاص عصرهاى گذشته هر قرنى از پـى قـرنـى و چه بسيار تغيير داده است زمين به كهنه كردن و پنهان كرده است در خاك خـود از اشـخـاصـى كـه با آنها معاشر بودى از اقسام مردمان و مشايعت كردى ايشان را تا گورستان و با اينكه اين جمله را در چنگال بلا و خاك گور نگران شدى ، هيچ از دنيا پند نـگـرفـتـى و بـه ديـده عـبـرت نـرفـتـى هـمـچـنـان بـر دنـيـا و كـار دنـيـا مـايـل و راغـب و به اين عروس نازيبا كه هزاران هزار داماد را در هر گوشه به خاك و خون نـاشـاد سـاخـتـه بـه حـرص كـار كنى و به تكاثر، تفاخر خواهى و با اينكه در معرض ‍ هزاران بليت و خطر هستى به لهو و لعب ، غفلت و غرور روز به شب همى رسانى ، آيا هيچ مى دانى كه به چه خطرها اگر تعقل كنى دچارى ؟ و به درستى كه هر مردى از پى دنيا سـعـى و كـوشـش و جـهـد و جـنـبـش نـمـايـد و از تـدارك سـراى جـاويـد غافل بماند بدون شك و شبهت گرفتار بسى زيان و خسارت است :
( اُنْظُرى اِلَى الاُمَمِ الْماضِيَةِ وَ الْقُرُونِ الْفانِيَةِ وَ الْمُلُوكِ الْعاتِيَةِ كَيْفَ انْتَسَفَتْهُمُ الاَيّامُ فَاَفْناهُمُ الْحِمامُ فَامْتَحَتْ مِنَ الدُّنيا آثارُهُمْ وَ بَقِيَتْ فيها اَخْبارُهُمْ: )
وَ اَضْحَوْا رَميما فى التُّرابِ وَ اَقْفَرَتْ

مِجالِسُ مِنْهُمْ عُطّلَتْ وَ مَقاصِرُ

وَ حَلُّوا بِدارٍ لاتَزاوُرَ بَيْنَهُمْ

وَ اَنّى لِسُكّانُ الْقُبُورِ التَّزاوُرُ

فَما اِنْ تَرى اِلاّ جُثًى قَدْ ثَرَوْا بُها

مُسَنَّمَةً تَسْفى عَلَيْها الاَعاصِرُ؛

از روى تفكر و تعقل نيك بنگر به امتهاى گذشته و مردم قرنهاى فانى گشته و سلاطين سـركـش چـگـونـه حـوادث ايام ريشه وجود ايشان را از بيخ بركند و مرگ ايشان را فانى نمود پس محو و نابود شد از دنيا آثارشان و چيزى از ايشان به جاى نماند جز خبرشان و بـتمامت در زير خاك استخوانهاى ايشان پوسيده گشته مجالس ‍ از ايشان خالى و مقاصر ( قـصـرهـا) از ايـشـان عاطل ماند، و جملگى بار سفر بسته به خانه اى وارد شدند كه به هـيـچ وجـه يـكـديـگر را زيارت نكنند و چگونه براى سكان قبور و خفتگان گور تزاور و زيـارت اسـت . پـس نـمـى بـيـنـى مـگـر سـنـگـهـاى بالا برده روى قبر ايشان را كه در آن منزل كرده اند كه باد، خاك و غبار بر روى آنها انگيزاند.
( كـَمْ عـايـَنـْتِ مـَنْ ذى عـِزِّ وَ سُلْطانٍ وَ جُنُودٍ وَ اَعْوانٍ تَمَكَّنَ مِنْ دُنْياهُ وَ نالَ مِنْها مُناهُ وَ بَنَى الْحُصُونَ وَ الدَّساكِرَ وَ جَمَعَ الاَغْلاقَ وَ الذَّخائِرَ: )
فَما صَرَفَتْ كَفَّ الْمَنِيَّةِ اِذْ اَتَتْ

مُبادِرَةَ تَهْوى اِلَيْهِ الذَّخائِرُ

وِ لا دَفَعَتْ عَنْهُ الْحُصُنُ الَّتى بَنى

وَ حَفَّ بِها اَنْهارُها وَ الدَّساكِرُ

وَ لا قارَعَتْ عَنْهُ الْمَنِيَّةَ خَيْلُهُ

وَ لا طَمِعَتْ فِى الذَّبِّ عَنْهُ الْعَساكِرُ؛

چـه بـسـيـار مـعاينت و ديدار نمودى صاحبان عزّ و سلطنت و لشكرها و اعوان را كه از دنياى خويش تمكن يافتند و آرزوى خود را در جهان دريافتند، حصن هاى حصين و قلعه هاى رصين و قـصـرهـاى اسـتـوار و سـراهـاى پـايـدار بـنـا نـمـودنـد و نـفـايـس امـوال و ذخـايـر فـراوان فـراهـم كـردنـد لكـن از ايـن ذخـايـر و اموال و قصور عاليه و آثار، لشكر مرگ را چاره نتوانستند، و از اين دساكر و عساكر موت را دفع و مانع نيامدند، نه از جنود نامعدود و نه از ذخاير نامحدود حاصلى دريافتند و نه از مـردمـان كـيـنـه كـش و نـه از گـردان گـردنـكـش شـاطـر اجل و قاصد مرگ را پاسخ بياراستند.
( فـَالْبـِدارِ الْبـِدارِ وَ الْحـِذارِ مـِنَ الدُّنـيـا وَ مـَكـائِدِها وَ ما نَصَبَتْ لَكِ مِنْ مَصائِدِها وَ تَجَلّى لَكِ مِنْ زينَتِها وَ اسْتَشْرفَ لَكِ مِنْ فَتْنَتِها: )
وَ فى دُون ما عايَنْتَ مِنْ فَجَعاتِها

اِلى رَفْضِها داعٍ وَ بِالزُّهْدِ آمِرٌ

فَجُدَّ وَ لا تَغْفَلْ فَعَيْشُكَ زائلٌ

وَ اَنْتَ اِلى دار الْمَنِيَّةِ صائِرُ

فَلا تَطْلُبِ الدُّنيا فَاِنَّ طِلابَها

وَ اِنْ نِلْتَ مِنْها غِيَّها لَكَ ضائرُ؛

پس بشتاب و سرعت كن و در حذر باش از دنيا و نيرنگهاى آن ، و آن دامها كه براى فريب دادن تو گسترده و آن آرايشى كه از زينتها بر خود نموده و آن نمايشى كه از فتنه ها بر خود داده كافى است كمتر از آنچه ديده اى از فجايع و مصيبات دنيا تو را براى خوادن به تـرك دنـيـا و امـر كـردن بـه زهـد در آن پـس بـه جـد و جـهد بكوش و به غفلت مباش ؛ چه زندگى تو زائل و تو به سراى مرگ شتابنده و صائرى و هيچ در طلب دنيا مباش و اين رنـج بـر خـود مـسـپـار؛ چـه در طـلب خـويـش اگـر چـنـد بـه مـقـصـود هـم نائل گردى در پايان آن ضرر بينى .
( كـَمْ غـَرَّتْ مـِنْ مـُخْلِدٍ اِلَيْها وَ صَرَعَتْ مِْن مُكِبٍّ عَلَيْها فَلَمْ تَنْعَشْهُ مِنْ صَرْعَتِهِ وَ لَمْ تُقِلْهُ مِنْ عَثْرَتِهِ وَ لَمْ تُداوِهِ مِنْ سَقَمِهِ وَ لَمْ تَشْفِهِ مِنْ اَلَمِهِ: )
بَلى اَوْرَدَتْهُ بَعْدَ عِزٍّ وَ مَنْعَةٍ

مَوارِدَ سُوءٍ ما لَهُنَّ مَصادِرُ

فَلَمّا رَاى اَنْ لا نَجاةَ وَ اَنَّهُ

هُوَ الْمَوْتُ لايُنْجيهِ مِنْه الْمَوازِرُ

تَنَدَّمِ لَوْ يُغْنيِه طُولُ ندَامَةٍ

عَلَيْهِ وَ اَبْكَتْهُ الذُّنُوبُ الْكَبائِرُ؛

چـه بـسـيـار كـسـان كـه به سبب ميل و رغبت به اين سراى سراسر آفت ، مغرور و فريفته شدند و چه بسيار مردمان كه به سبب روى افكندن بر آن بيفتادند و هيچ برنخاستند و از آن لغـزيـدن استقامت نيافتند و از آن مرض دوا نديدند و از آن درد و الم شفا نجستند. بلكه اين دنيا غداره فجّاعه از در مكر و نيرنگ درآمد و ايشان را از آن پس ‍ كه عزيز بودند و به كـثـرت قـوم و عـشـيـرت و طـايـفـه و قبيله نيرومند شدند به موارد سوء و آبگاهى ناخوش درآورد در حـالتـى كـه هـيچ مقام بازگشتى براى ايشان نبود و چون ديدند كه براى خود رسـتگارى و نجات نيست و مرگ او را دريافته و از هيچ موازر و معاونى راه نجات به دست نـشـود در تـهـيـه غـم و انـدوه و حـسـرت درافـتـاد ليـكـن چـه سـود كـه از آن طـول حـسـرت و ندامت فايده نيافت و جز آنكه معاصى كبيره اش به گريه و زارى درآورد حاصلى نماند:
( بـَكـى عـَلى مـا سـَلَفَ مـِنْ خـَطاياهُ وَ تَحَسَّرَ عَلى ما خَلَّفَ مِنْ دُنْياهُ حَيْثُ لايَنْفَعُهُ الاسْتِعْبارُ وَ لا يُنْجيهِ الْاِعْتِذارُ مِنْ هَوْلِ الْمَنِيَّةِ وَ نُزوُلِ الْبَلِيَّةِ: )
اَحاطَتِ بِهِ آفاتِهِ وَ هُمُومُهُ

وَ اءَنْبِسَ لَمّا اَعْجَزَتْهُ الْمَعاذِرُ

فَلَيْسَ لَهُ مِنْ كُرْبَةِ الْمَوْتِ فارجٌ

وَ لَيْسَ لَهُ مِمّا يُحاذِرُ ناصِرُ

وَ قَدْ جَشَاَتْ خَوْفَ الْمَنِيَّةِ نَفْسُهُ

تُرَدِّدُها دُونَ اللَّهاتِ الْحَناجِرُ؛

پـس بـگـريـد بـر آنـچـه از او سـر زده از گناهان خود و حسرت و اندوه خود بر آنچه مى گذارد از دنياى خود در آن وقتى كه نفع ندهد او را گريه و استعبار و بهانه و اعتذار به سـبـب هـول مـرگ و نـزول بـليـه ، احاطه كرده است بر وى آفات و غم اندوه و هموم او و از ايـنـكـه هـيـچ معذرتى او را به كار نيايد در ياءس و اندوه و تحير است و او را از كربت و انـدوه و مـرگ هـيـچ چـيـز فـرجى نرساند و از آنچه در بيم حذر است ناصرى نباشد همانا خـوف مـرگ و وحـشت منيّت نفس او را مضطرب و جان او را از خوف و فزغ همى از حلقوم به كام و از كام به حلقوم مى آورد.
( هـُنالِكَ خَفَّ عَنْهُ عُوّادُهُ وَ اَسْلَمهُ اَهْلُهُ وَ اَوْلادُهُ وَارْتَفَعَتِ الرَّنَّةُ وَ الْعَويلُ وَ يَئِسُوا مِنْ بُرْءِ الْعَليل غَضُّوا باَيْدِيهِمْ عَيْنَيْهِ وَ مَدُّوا عِنْدَ خُروُجِ نَفْسِهِ.
يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ: )
فَكّمْ مُوجَعٍ يِبْكى عَلَيْهِ تَفَجُّعا

وَ مُسْتَنْجِدٍ صَبْرا وَ ما هُوَ صابِرُ

وَ مُسْتُرْجِعٍ داعٍ لَهُ اللّه مُخْلِصٍ

يُعَدَُّ مِنْهُ خَيْرَ ما هُوَ ذاكِرُ

وَ كَمْ شاِمتٍ مُسْتَبْشِرٍ بِوَفاتِهِ

وَ عَمّا قَليلٍ كَالَّذى صارَ صائِرُ

و در آن هـنـگـام يـعـنـى در وقـتـى كـه آثـار مـرگ نـمـودار و پـيـك اجل پديدار گشت آنانكه از روى مهر و شفقت به عيادتش آمده بودند او را تنها مى گذارند و مـى رونـد و اهـل و اولادش كـه روزگـاران درازش همسر و همراز و مصاحب و انباز بودند و اگـر او را خـارى بـرپـا مـى نـشـسـت ايـشـان را نـيـشها بر جگر جاى مى كرد و اگر او را صـداعـى عـارض مـى گـرديـد ايـشـان را خـارهـا بـر دل مـى خـريـد چون سكرات موت در وى نگران كردند او را تسليم مرگ نمايند پس صداها به ناله و عويل بركشند و از بهبودى عليل ماءيوس گردند، چشمان او را كه به ديدارش بـسى شاد بودند با دست خود ببندند و آن دو دست و دو پايش را كه عزيز مى داشتند به جـانـب قبله كشند پس چه بسيار كس كه با درد و داغ بر او گريان باشند و بسيارى طلب شـكـيـبـايـى و صـبر كنند لكن صبرشان رفته و رشته شكيبايى ايشان پاره گشته و چه بـسـيـار كـسـان كـه كلمه استرجاع به زبان مى آورند و از روى خلوص نيت و مهر و حفادت خداى را بر ترحم بر وى مى خوانند و نيكويى هاى او را ياد مى كنند و براى او دعاى خير و طـلب مغفرت مى نمايند. و چه بسيار كسان كه بر مرگ او شادان و به وفات او خرسند هستند با اينكه ايشان نيز به زودى از دنبال او شتابان و روان باشند.
( شـَقَّتْ جـُيـُوبـَها نِساؤُهُ وَ لَطَمَتْ خُدوُدَها اِماؤُهُ وَ اَعْوَلَ لِفَقْدِهِ جيرانُهُ وَ تَوَجَّعَ لِرُزْئِهِ اِخْوانُهُ ثُمُّ اَقْبَلُوا عَلى جِهازِهِ وَ تَشَمَّرُوا لابرازِهِ: )
فَظَلَّ اَحَبُّ الْقوْمِ كانَ لِقُرْبِهِ

يَحُثُّ عَلَى تَجْهيزهِ وَ يُبادِرُ

وَ شَمَّرَ مَنْ قَدْ اَحْضَرُوهُ لِغُسْلِهِ

وَ وُجِّهَ لَمّا فاظَ لِلْقَبْرِ حافِرُ

وَ كُفِّنَ فى ثَوْبَيْنِ فَاجْتَمَعَتْ لَهُ

مُشَيِّعَةً اِخوْانُهُ وَ الْعَشائرُ؛

زنـهـاى او در مصيبتش گريبان چاك كنند و كنيزانش بر چهره لطمه مى زنند و همسايگان او بـه سـبـب فـقـدان او بـانگ ناله و عويل در افكنند و برادران او در مصيبتش به درد و الم و انـدوه و غـم انـدر شـوند پس آنگاه براى تجهيز و تكفين او ساخته آماده و براى درآوردن و شـسـتـن و بـردن بـه سـوى گـور مشمّر گردند. پس آنكه نزديكترين مردم بود بسوى او سـرعـت و شتاب كند در تجهيز او و مبادرت كند به گور فرستادن او و مهيا شوند كسانى كـه نزد او حاضر شده اند براى غسل و فرستاده شود قبركن براى كندن قبر او، و با دو جامه بدنش را كفن كنند پس جمع شوند عشاير و برادران او و او را تشييع كنند.
( فَلَوْ رَاَيْتَ الاَصْغَرَ مِنْ اَوْلادِهِ وَ قَدْ غَلَبَ الْحُزْنُ عَلى فُؤ ادِهِ فَغُشِىَ مِنَ الْجَزَعِ عَلَيْهِ وَ قَدْ خَضَبَتِ الدُّمُوعُ خَدَّيْهِ ثُمَّ اَفاقَ وَ هُوَ يَنْدِبُ اَباهُ وَ يَقُولُ بِشَجْوٍ واوَيْلاهُ: )
لَاَبْصَرْتَ مِنْ قُبْحِ الْمَنِيَّةِ مَنْظَرا

يُهالُ لِمَرْآهُ وَ يَرْتاعُ ناظِرُ

اَكابِرُ اَوْلادٍ يَهيجُ اكْتِيابُهُمْ

اِذا ما تَناساهُ الْبَنُونَ الْاَصاغِرُ

وَ رَنَّةُ نِسْوانٍ عَلَيْهِ جَوازع

مَدامِعُها فَوْقَ الْخُدُودِ غزائِرُ؛

پـس اگر ببينى كوچكترين فرزندان اين مرده را كه آتش بر دلش چيره و روزگارش بر سر خيره گشته و از كثرت جزع و ناله و اندوه و زارى بر پدرش بى هوش گرديده و از اشـك خـونـين و خراش چهره دو گونه اش رنگين شده پس به هوش آمده بر پدر خود ندبه مـى كـند و از روى حزن فرياد واويلاه مى كشد، هر آينه خواهى ديد از قبح منيه منظرى كه از ديـدن او شـخص ناظر به هول و هيبت افتدد فرزندان كبارش بعد از آنكه اولاد صغارش او را فراموش كردند همچنان بر وى به ندبه و زارى روز مى سپارند و زنهاى او بر او مويه و ناله مى نمايند و بسى سرشك ديده بر چهره روان مى دارند:
( ثـُمُّ اَخـْرَجَ مِْن سـَعـَةِ قـَصـْرِهِ اِلى ضـِيقِ قَبْرِهِ فَحَثَوْا بِاَيديهِمُ التُرّابَ وَ اَكْثَروُا التَّلَدُّدَ وَ الْاِنِتِحابَ وَ وَقَفُوا ساعَةً عَلَيْهِ وَ قَدْ يَئسُوا مِنَ النَّظَرِ اِلَيْهِ: )
فَوَلُّوا عَلَيْهِ مُعْلوِلينَ وَ كُلُّهُمْ

لِمِثْلِ الّذى لاقى اَخوُهُ مُحاذِرُ

كَشاءٍ رِتاعٍ آمِناتٍ بَدالَها

بِمُذْبَةِ(49) بادٍ لِلذِّراعَيْنِ حاسِرُ

فَراغَتْ وَ لَمْ تَرْتَعْ قَليلا وَ اَجْفَلَتْ

فَلَمّا انْتَحى مِنْهَا الَّذى هُوَ حاذِرُ؛

و چـون او را غـسـل و كـفـن كردند از آن قصر كه بسى رنج و تعب در بنايش كشيد و خود را صاحبش مى ديد او را بيرون مى برند و در تنگناى گور با مار و مورش ‍ مى افكنند و بر عذارى چهره اى كه غبارى نمى نشست خاك مى ريزند و آن بدنى را كه از گلشن پيرهن مى سـاخـتـنـد از گل و خشت مى پوشانند و همى از روى حسرت و حيرت از چپ و راست نگران مى شوند ناله و نفير بر مى آورند و آن سالها مصاحبت را كه بر يك ساعت مهاجرت جايز نمى شـمـردنـد بـر قـبرش ايستاده از ديدارش ماءيوس ‍ و از نظر كردن به او نوميد مى شوند پـس بـه تـمـامـى نـالان و گـريـان و فـرياد كنان باز مى شوند در حالتى كه جملگى ايشان از آنچه بر سر برادرشان آمده خوفناك هستند.
اما هيچ متنبه نشوند و ديگرباره به آسايش و آرامش خويش به غفلت و جهالت باز شوند و گـذشـته را فراموش كنند چون گوسفندان كه آسوده و ايمن به چريدن باشند كه ناگاه دشـنـه تـيـزى را نـگـران نـباشند در دست قصابى كه دستها را تا به مرفق بر زده پس گـوسـفـنـدان بـترسند و اندكى از چريدن دورى گيرند و فرار كنند و چون آنكه از او در بيم شدند كنارى جويد.
( عادَتْ اِلى مَرْعاها وَ نَسِيَتْ ما فى اُخْتِها دَهاها اَفَبِاَفْعالِ الْبَهائِمِ اَقْتَدَيْنا وَ عَلَى ع ادَتِها جَرَيْنا عُدْ اِلى ذِكْرِ الْمَنْقُولِ اِلَى الثَّرى وَ الْمَدْفوعِ اِلى هَوْلِ ماترى . ) هَوى مَصْرَعا فى لَحْدِهِ وَ تَوَزَّعَتْ

مَواريثَهُ اَرْحامُهُ وَ الاَواصِرُ

وَ اَنْحَوْا عَلى اَمْوالِهِ بِخُصُومُةٍ(50)

فَما حامِدٌ مِنْهُمْ عَلَيْها وَ شاكِرُ

فَياعامِرَ الدُّنْيا وَ يا ساعِيا لَها

وَ يا آمِنا مِنْ اَنْ تَدوُرَ الدَّوائرُ

( كَيْفَ اَمِنْتَ هذِهِ الْحالَةَ وَ اَنْتُ صائِرٌ اِلَيْها لا مَحالَةَ؛ )
بـه چـراگـاه خـود باز شوند و آنچه وارد شود به خواهر خود يعنى آن گوسفندى كه در دسـت قـصـابـش ديـدنـد فـرامـوش نـمـايـنـد، آيـا بـايـسـت مـا بـه افعال بهائم و رفتار چهارپايان اقتدا نماييم و بر عادت آنها عادت جوييم ؟ برگرد به ذكـر آن مـرده كـه او را داخـل در قـبـر كـردنـد و بـه آن هـول و بـيـم كـه مى بينى سپردند، پس نازل شد در لحد خويش و در زير خاك جاى كرد و مـيراث او را خويشان و ارحامش قسمت نمودند و در تقسيم ميراث او سرعت و خصومت نمودند و بـر ايـن مـالهـا كـه از آن مـرده بـى چـاره بـه ايـشـان رسـيـده هـيـچـيـك او را حـامـد و شاكر نشدند.(51)
و در ندبه ديگر فرمايد:
( اَيـْنَ السَّلَفَ الْمـاضـُونَ وَ الاَهـْلُونَ وَ الاْقـَرَبـُونَ وَ اْلاَوَّلُونَ وَ اْلا خـِرُونَ وَ اْلاَنْبياءُ وَ الْمـُرْسـَلُونَ طـَحـَنـَنـْهـُمْ وُ اللّهِ وَ تَوالَتْ عَلَيْهِمُ السِّنُونُ وَ فَقَدَتْهُمُ الْعُيُونُ وَ اِنّا اِلَيْهِمْ صائِرونَ فَاِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. )
اِذا كانَ هذا نَهْجُ مُنْ كان قَبْلَنا

فَاِنّا عَلى آثارِهِمُ نَتَلا حَقُ

فَكُنْ عالِما اَنْ سَوْفَ تُدْرِكُ ما مَضى

وَ لَوْ عَصَمَتْكَ الرّاسِياتُ الشَّواهِقُ

فَما هذِهِ دارُ الْمَقامَةِ فَاْعْلَمَنْ

وَ لَوْ عَمَرَ اْلاِنْسانُ ماذَرَّ شارِقُ(52)

كـجـا شدند پيشينيان گذشته و اهل و خويشان و اولين و آخرين و پيغمبران و مرسلين ، به خدا سوگند كه آسياى مرگ بر ايشان بگشت و ساليان جهان بر ايشان گذشت و از چشمها نـاپـديـد شـدنـد و هـمـانـا مـا نـيز به سوى ايشان رويم و به آنها ملحق شويم ، پس به درستى كه ما از آن خداونديم كه به كمند بندگى او را در بنديم و به درستى كه ما به سوى پاداش و جزا دادن او رجوع كنندگانيم و چون طريقت آنان كه بر ما سبقت داشتند بر ايـن نـهـج بـود البـتـه مـا نـيـز بـر اثـر ايشان خواهيم شد و اين را بدان كه اگر چند در كـوهـهـاى بلند پراكنده پناهنده گردى با گذشتگان انباز و با خفتگان زمين همراز گردى ايـن سـراى زيـسـتـن و اقـامت ورزيدن نيست اگرچه انسان آن چند كه آفتاب تابش افكند در روزى زمين عمر كند:
كه را دانى از خسروان عجم

ز عهد فريدون و ضحاك و جم

كه بر تخت و ملكش نيامد زوال

نماند مگر ملك ايزدتعال

كرا جاودان ماندن اميد هست

كه كس را ندانى كه جاويد هست

( اَيْنَ مَنْ شَقَّ اْلاَنْهارَ وَ غَرَسَ اْلاَشْجارَ وَ عَمَرَ الدِّيارَ اَلَمْ تَمْحُ مِنْهُمُ الا ثارُ وَ تَحُلُّ بِهِمْ دارُ الْبَوارِ فَاخْشَ الْجِوارِ، وَ لَكَ الْيِوْمَ بِالْقَوْمِ اِعْتِبارٌ فَاِنَّمَا الدُّنْيا مَتاعٌ وَ الا خِرَةُ دارُ الْقَرارِ: )
تَخَرَّمَهُمْ رَيْبُ الْمَنُونِ فَلَمْ تَكُنْ

لِتَنْفَعَهُمْ جَنّاتُهُمْ وَ الْحَدائِقُ

وَ لا حَمَلَتْهُمْ حينَ وَلَّوْا بِجُمْعِهِمْ

نَجائُهُمْ وَ الصّافِناتُ السَّوابِقُ

وَ راحُوا عَنِ اْلاَمْوالِ صِفرا وَ خَلَّقُوا

ذَخائِرَهُمْ بِالرَّغْمِ مِنْهُمْ وَ فارَقُوا؛

كـجـا شـدنـد آنها كه نهرها بشكافتند و آبهاى جارى ساختند و درختها بنشاندند و خانه ها آبـاد كـردنـد آيـا آثار ايشان ناپديد نگشت ؟ يعنى آن خانه ها مزارها و آن يارها مارها و آن اقارب و آن مناظر مخاطر و آن قصور قبور و آن بوستانها گورستانها نگشت ؟ و روزگار غـدار، ايـشـان را در دار بـوار و خـانـه هـلاكـت و دمـار دچـار نـسـاخـت و نـهـال وجـود ايـشـان را از زهـر آب جـوى فنا ناچيز نگردانيد و آن ارض و بوم جاى ارضه (مـوريـانـه ) و بـوم (جـغـد) نـگـشت ؟ و آن باغها ويرانه زاغها نگرديد؟ پس از اين گونه مـجـاورت و جـوار بـتـرس و بـر ايـن مـردم كـه بـه ايـن احـوال درافـتـاده انـد بـه ديـده عبرت و اعتبار بنگر، چه دنيا را دوامى نيست و سراى آخرت محل قرار و استقرار است ، همانا حوادث روزگار، ايشان را به هلاكت و دمار درافكنده و از آن حـدائق و بـوسـتـان و اعـوان و دوسـتان سودى نديدند و آن هنگام كه به ديگر سراى بار سـفـر بـر بـسـتـنـد آن شترهاى گزيده و آن اسبهاى رونده براى ايشان حاصلى نبخشيد و ايـشان با كمال اندوه و غم از اموال كه به زحمتهاى فراوان فراهم كردند بگذاشتند و با تـمـام غـم و انـدوه از جـمـله جدا گشته و بگذشتند، و دماغهاى پر باد ايشان بر خاك گور ماليد و كليه هاى پر هواى ايشان پوسيده شد.
( اَيـْنَ مـَنْ بـَنـَى الْقـُصـُورَ وَ الدَّسـاكـِرَ وَ هـَزَمَ الْجُيُوشَ وَ الْعَساكِرَ وَ جَمَعَ اْلاَمْوالَ وَ الذَّخـائِرَ وَ حـازَ اْلا ثـامَ وَ الْجَرائِرَ اَيْنَ الْمُلُوكَ وَ الْفَراعِنَةُ وَ اْلاَكاسِرَةُ وَ السَّياسِنَةُ اَيْنَ الْعـُمـّالُ وَ الدَّهاقِنَةُ اَيْنَ ذَوْوالنَّواحى وَالرَّساتيقِ وَ اْلاَعْلامِ وَ الْمَناجيقِ وَ الْعُهُودِ وَ الْمَواثِيقِ: )
كَاَنْ لَمْ يَكُونُوا اَهْلَ عِزَّ وَ مَنْعَةٍ

وَ لا رُفِعَتْ اَعْلامُهُمْ وَ الْمَناجِقُ

وَ لا سَكَنُوا تِلْكَ الْقُصُورَ الَّتى بَنَوْا

وَ لا اُخِذَتُ مِنْهُمْ بِعَهْدٍ مَواثِقُ

وَ صاروُا قُبُورا دارِساتٍ وَ اَصْبَحَتْ

مَنازِلُهُمْ تَسْفى عَلَيْها الْخَوافِقُ(53) ؛

كـجـايـنـد آنـان كـه بـنـيـان قـصـور و دسـاكـر نهادند و جيوش و عساكر را منهزم ساختند و امـوال و ذخـايـر فـراهـم آوردند و حامل آثام و حائز جرائر شدند. كجايند پادشاهان جهان و فـراعـنـه زمـان و اكـاسـره روزگـار و سـلاطـيـن بـنـى سـاسـان ، كـجـايـنـد عمال و دهقانان و دارندگان نواحى و صاحبان اعلام و مناجيق و عهود و مواثيق ، گويا هرگز اهـل عـزت و سـلطـنـت نـبـودند و دور باش عظمت و سلطنت نداشتند، در هيچ ميدانى رايات جنگ نـيـفراشتند و سنگهاى منجنيق نينداختند، و در اين قصور كه با اين همه غررور و سرور بر پاى كردند سكون نگرفتند و با هيچ عهد و پيمانى اطمينان نجستند، همه در گورهاى كهنه مـنـزل گـزيـدنـد و بـا خـاك گـور يـكـسـان شـدنـد و منازل ايشان را صرصر دوانهى از خاك حوادث انباشته داشت .
خاك شد آن كس كه در اين خاك زيست

خاك چه داند كه در اين خاك چيست

هر ورقى چهره آزاده ايست

هر قدمى فرق ملك زاده ايست

خاك تو آميخته رنجها است

در دل اين خاك بسى گنجها است

گنج امان نيست در اين خاكدان

مغز وفا نيست در اين استخوان

چونكه سوى او بودت بازگشت

بر سر اين خاك چه بايد نشست

( (وَ لَقَدْ اَخَذَ مِنْها مَنْ قالَ) )
اَيْنَ الْمُلُوكُ وَ ذُوالتّيْجانِ مِنْ يَمَن

وَ اَيْنَ مِنْهُمْ اَكاليلٌ وَ تيجانُ

وَ اَيْنَ ما شادَهُ شَدّادُ فِى اْلاِرَمِ

وَ اَيْنَ ما ساسَُه فِى الْفُرْسِ ساسانُ

وَ اَيْنَ ما حازَهُ قاروُنُ مِنْ ذَهَبٍ

وَ اَيْنَ عادٌ وَ شَدّادٌ وَ قَحْطانُ

اَتى عَلَى الْقَوْمِ اَمْرٌ لا مَرَدَّلَهُ

حَتى قَضَوْ اَفَكَاَنَّ الْقَوْمَ ما كانُوا

وَ صار ما كانَ مِنْ مُلْكٍ وَ مِنْ مَلِكٍ

كَما حَكى عَنْ خِيالِ الطّيْفِ اَسْنانُ

و در ندبه ديگر مى فرمايد:
( فـَانـْظـُرْ بـِعـَيـِنْ قَلْبِكَ اِلى مَصارعِ اَهْلِ الْبَذَخِ وَ تَاءَمَّلْ مَعاقِلَ الْمُلُوكِ وَ مَصانِعَ الْجـَبـّاريـنَ وَ كـَيـْفَ عَرَكَتْهُمُ الدُّنيا بِكَلاكِلِ الْفَنآءِ وَ جاهَرَتْهُمْ بِالْمُنْكَراتِ وَ سَحَبَتْ عـَلَيـْهـِمْ اَذْياَل الْبَوارِ وَ طَحَنَتْهُمْ طَحْنَ الرَّحا لِلحَبِّ وَ اسْتَوْدَعَتْهُمْ هَوْجَ الرِّياحِ تَسْحَبُ عَلَيْهِمْ اَذْيا لَها فَوْقَ مَصارِعِهِمْ فى فَلَواتِ اْلاَرْضِ: )
فَتِلْكَ مَغانيهِمْ و هذى قُبُورُهُمْ

تَوارَثَها اَعْصارُها وَ حريقُها(54)

مـؤ لف گـويـد: كـه اگـر مـا بـخـواهـيـم زيـادتـر از ايـن فـقـره از ايـن نـدبـه شـريـفـه نقل نماييم از وضع كتاب خارج مى شويم شايسته است به همين مقدار اكتفا نماييم . و چون در ايـن كـلمـات حـضـرت امـام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام امـر فـرمـوده كـه از روى تـاءمـّل و تـعـقـّل بـا ديـده دل بـه مـصـارع و مـقـابـر گـردنـكـشـان و مـعـاقـل حـصـيـنـه و قـصـور رفيعه پادشاهان و عمارات و مصانع جباران نظر كنيم و عبرت گـيـريـم ، پـس سـزاوار اسـت كـه ايـن اشـعـار حـكـيـم خاقانى را كه مناسب اين مقام است در ذيل آن عوض ترجمه ، نقل نماييم :
هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان

ايوان مداين را آيينه عبرت كن

يك ره ز ره دجله منزل به مداين كن

وز ديده دوم دجله بر خاك مداين ران

از آتش حسرت بين بريان جگر دجله

خود آب شنيدستى كاتش كندش بريان

هر گه به زبان اشك آوازده ايوان را

تا آنكه به گوش دل پاسخ شنوى زايوان

دندانه هر قصرى پندى دهدت نونو

پند سر دندانه بشنو زبن دندان

گويد كه تو از خاكى و ما خاك توييم اكنون

گامى دوسه بر ما نه اشكى دوسه هم بفشان

از نوحه جغد الحق ماييم بدرد سر

از ديده گلابى كن درد سر ما بنشان

آرى چه عجب دارى كاندر چمن گيتى

جغد است پى بلبل ، نوحه است پس از الحان

اينست همان درگه كو راز شهان بودى

حاجب ملك بابل هند و شه تركستان

اينست همان ايوان كز نقش رخ مردم

خاك در او بودى ايوان نگارستان

از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه

زير پى پيلش بين شه مات شده نعمان

مست است زمين زيراك خورده است بجاى مى

در كاس سر هرمز خون دل نوشروان

كسرى و ترنج زر پرويز و به زرين

بر باد شده يكسر با خاك شده يكسان

پرويز بهر بزمى زرين تره گستردى

كردى ز بساط زر زرين تره را بستان

پرويز كنون گمشد زان گمشده كمتر گوى

زرين تره كو بر گور و كم تركوا بر خوان

گويى كه كجا رفتند اين تاجوران يك يك

زايشان شكم خاكست آبستن جاويدان

خون دل شيرين است آن مى كه دهد ( رزبان ) (55)

زاب و گل پرويز است آن خم كه نهد دهقان

از خون دل طفلان سر خاب رخ آميزد

اين زال سفيد ابر و وين مال سيه پستان
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » شنبه مه 08, 2010 7:40 pm

فـصـل پـنـجـم : ذكـر بعضى از معجزات امام زين العابدين عليه السلام و داستان شهادت دادنحجرالا سود به امامت آن حضرت

مـخـفـى نـمـانـد كـه هـيـچ معجزه و كرامتى بالاتر از آداب و اخلاق كريمه و كلمات و مواعظ بـليـغـه و صحائف و ادعيه شريفه آن حضرت نيست و شايسته است كه در اين مقام به همان مـختصر كه در فصول سابقه ذكر كرديم اكتفا كنيم لكن واجب مى كند كه به جهت تبرك و تيمن چند خبر نيز در اينجا ايراد نماييم :
اول ـ در شهادت حجرالا سود به امامت آن حضرت :
شـيخ كلينى و ديگران از حضرت امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده اند كه چون امام حـسـيـن عـليـه السـلام بـه درجـه رفيعه شهادت فايز گرديد محمدبن حنفيه خدمت امام زين العابدين عليه السلام پيام فرستاد و با آن حضرت خلوت نمود و گفت : اى برادرزاده من ! مى دانى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله و سلم بعد از خود وصيت و امامت را با على بن ابى طالب عليه السلام گذاشت و از آن پس به امام حسن عليه السلام و از پس وى با حـسـيـن عـليـه السـلام ، هـم اكنون كه پدرت (رضوان و صلوات يزدان بر وى باد) شهيد گـرديـد وصـيـت نـگذاشت اينك من عم تو و برادر پدر تو و فرزند على عليه السلام مى بـاشـم و به سن از تو بزرگترم و با اين سن و قدمت كه مراست و آن حداثت و خردسالى كه تو راست من به اين امر از تو سزاوارتر باشم .
مقصد آن است كه با من در امر وصيت و امامت نزاع نكنى .
حـضـرت فـرمود: اى عمّ! از خدا بپرهيز و در پى آنچه سزاوار آن نيستى خاطر ميانگيز، من تـو را مـوعـظه مى كنم كه مبادا در شمار جاهلان باشى ، اى عمو! پدرم صلوات اللّه عليه پـيـش از آن كـه بـه عراق توجه فرمايد با من وصيت نهاد و يك ساعت پيش از شهادتش در امـر امـامـت و وصـيـت عـهـد و پـيـمـان بـا مـن اسـتـوار فـرمـود و ايـنـك اسـلحـه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است كه نزد من است ، پس گرد اين امر مگرد، چه من مـى تـرسـم عـمـرت كـوتـاه شـود و در احـوال تـو آشـوب و اخـتـلال روى نـمـايـد، خـداونـد تـبارك و تعالى ابا و امتناع دارد كه امامت و وصيت را جز در نـسـل حـسـيـن عـليـه السلام مقرر فرمايد. و اگر خواهى بر اين جمله نيك دانا شوى بيا تا نـزديـك حـجرالا سود شويم و اين حكومت از وى جوييم و از حقيقت اين امر از او پرسش كنيم . حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام فرمود كه اين مكالمت و سخن در ميان ايشان گذشت در وقـتـى كـه در مـكـه بودند، پس به جانب حجرالا سود روان شدند، حضرت على بن الحسين عـليـه السـلام روى بـه مـحـمـد كـرد و فرمود: تو ابتدا كن و در پيشگاه خداى تعالى به زارى و ضـراعـت خـواسـتار شو تا حجرالا سود را از بهر تو به سخن در آورد آنگاه از او پرسش كن .
پـس مـحـمـد روى مـسـئلت و ابـتـهـال بـه درگـاه خـالق متعال آورد و خداى را همى بخواند آنگاه حجرالا سود را خواند حجر او را جواب نداد، حضرت فـرمـود: اى عـمّ! اگـر تـو وصـى و امـام بـودى حـجـر تو را جواب مى داد، محمد گفت : اى بـرادرزاده ! اكـنـون تـو حـجـر را بـخوان و پرسش كن ، پس حضرت زين العابدين عليه السـلام بـه آن طـور كـه مـى خـواسـت دعـا نـمـود پـس فـرمـود سـؤ ال مى كنم از تو به حق خداوندى كه عهد و ميثاق پيغمبران و اوصياء و تمامى مردمان را در تو قرار داد، خبر دهى ما را كه بعد از حسين بن على عليه السلام وصى و امام كيست ؟ پس حـجـر چنان جنبش كرد كه نزديك بود از جاى خود كنده شود، آنگاه خدايش به زبان عربى مـتـيـن به نطق آورد به على بن الحسين عليه السلام ، گفت : وصيت و امامت بعد از حسين بن عـلى پـسـر فـاطـمـه بـنـت رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم مـخصوص تو است .(56) پس موافق بعضى روايات محمد پاى مبارك آن حضرت را بوسيد و گفت : امامت مخصوص تو است .(57)
مـؤ لف گـويـد: كـه در ( حـديـقـة الشّيعه ) است كه اين به جهت آن بود كه ازاله شـكـوك و اوهام مستضعفان آنام گردد و محمد بن حنفيه قدس سره مى خواست كه بر آنهايى كـه او را امـام مـى دانـسـتـند حقيقت و مقام و منزلت آن حضرت به ظهور رسد، نه آنكه در امر امـامت منازعت نموده و از پدر و برادر خود نشنيده يا شنيده و اغماض عين كرده ، چه مرتبه او از ايـن عـاليـتـر اسـت كـه ايـن تـوهـم دربـاره او رود؛ چـه حـضـرت رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم وصى خود را خبر داد كه بعد از من تو را پسرى خواهد شد از دخترى از بنى حنيفه و من اسم و كنيت خود را به او بخشيدم و به غير او اسم و كـنـيـت مـن بـه ديـگـرى حـلال نـيـسـت كـه مـيـان كـنـيـت و نـام مـن جـمـع كـنـد مـگـر قـائم آل مـن [عـليـه السـلام ] كـه خـليـفـه دوازدهـمـيـن مـن اسـت و عـالم را پـر از عـدل و داد خـواهـد كرد بعد از آنكه پر شده باشد از جور و ظلم . لهذا حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام او را محمد نام نهاده و كنيتش را ابوالقاسم كرده ، و محمد مذكور را در علم و و ورع و زهـد و تـقـوى نـظـيـر و عـديـل نـبـود پـس چـون مـى تـواند بود كه از امام زمان خود غافل و طلب چيزى كه حق او نباشد نمايد؟!
و دليل بر اين معنى آنكه با وجود گواهى حجرالا سود جمعى كثير اعتقاد به امامت او داشتند و از مـنـع او از آن اعتقاد ممنوع نشدند و بر همان عقيده فاسده ماندند بلكه تا مدتها خلقى بـى انـدازه در عـالم بـودند كه او را زنده مى دانستند و مى گويند هنوز از آن قوم جماعتى هـسـتـنـد كـه مـى گـويـنـد او در غـارى در كـوه رضـوى ـ كـه كوهى است نزديك به مدينه ـ مـشـغـول بـه عـبـادت اسـت و مـى گـويـنـد مـهـدى مـوعـود او اسـت و آب و عـسـل حـق تعالى در آن غار به جهت او خلق نموده تا گرسنه و تشنه نماند. و اين شعر از اشعار يكى از شيعيان او است :
وَ سِبْطُ لايَذُوقُ الْمَوْتَ حَتّى
يَقُودَ الْخَيْلَ يَقْدِمُهُ الْلِّواءُ
يَغيبُ فَلا يُرى فيهِمْ زَمانا
بِرَضْوى عِنْدَهُ عَسَلٌ وَ ماءُ؛
يـعـنـى يـكـى از اسـباط رسول است كه موت او را در نمى يابد و او الم مرگ نمى چشد تا آنكه بيرون بياورد لشكر را و علمها پيشاپيش او خواهد بود و بعد از آنكه مدتها از نظر مـردمـان غـائب بـاشـد در كـوه رضـوى كـه در آنـجـا عـسـل و آب بـه جـهـت او خـلق شـده و بـه عـبـادت حـق تـعـالى مـشـغـول اسـت ، و ايـن شـاعـر نـه همين در باب امامت و مهدويت آن حضرت غلط كرده بلكه در اينكه او را سبط شمرده هم به غلط افتاده .(58)
مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن اشـعـار را شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه از كـثـيـر عـزّه نقل كرده و اولش اين است :
اَلا اِنَّ اْلاَئِمَّة مِنْ قُرَيْشٍ
وُلاةُ الْحَقَّ اَرْبَعَةٌ سِواءُ
عَلِىُّ وَالثَّلثَةُ مِنْ بَنيِه
هُمُ اْلاَسْباطُ لَيْسَ بِهِمْ خِفاءُ
فَسِبْطُ سِبْط ايمانٍ وَ بِرٍّ
وَ سِبْطٌ غَيَّبَتْهُ كَرْبَلاءُ
فَسِبْطٌ لايَذوُقُ الْمَوْتَ الخ (59)
دوم ـ خبر زُهَرى و آنچه را كه مشاهده كرده از دلائل آن حضرت :
در ( حـديـقة الشّيعه ) است كه از معجزات حضرت على بن الحسين عليه السلام آن اسـت كـه ( كـشف الغمّه ) از شهاب زهرى نقل نموده كه گفت : عبدالملك مروان از شام بـه مـديـنـه فـرسـتـاد كـه آن حـضـرت را بـه شـام بـرنـد، و آن حـضـرت را در غل و زنجير كرده از مدينه بردند و موكلان بر او گماشتند، و من از موكلان التماس كردم كـه رخـصـت سـلام بـدهـنـد چـون بـه خـدمـتـش رسـيـدم و او را بـا غـل و زنـجـيـر ديـدم گـريـسـتـم و گـفـتـم دوسـت مـى دارم كـه ايـن غـل و زنـجير بر من باشد و شما را اين آزار نباشد، تبسم نموده فرمود كه اى زهرى ! تو را گـمـان آن اسـت كـه مـرا از ايـن غـل آزارى اسـت ، نـه چـنـيـن اسـت و دسـت و پـا را از غـل و زنـجـيـر بـيـرون آورده و گـفت چون شما را چنين چيزها پيش آيد عذاب خدا را به خاطر بـگـذرانـيـد و از آن انـديـشـه كـنـيـد و تـو را خـاطـر جـمـع بـاد كـه مـن بـيـش از دو منزل با اين جمع همراه نيستم .
پـس روز سـوم ديـدم كـه مـوكـلان سـراسيمه به مدينه برگشتند و از پى آن حضرت مى گـرديـدنـد و نـشـان نـمـى يـافـتـنـد و مى گفتند در دور او نشسته بوديم كه به يك بار غل و زنجير را ديدم بر جاى او است و او پيدا نيست ! پس من به شام رفتم و عبدالملك مروان را ديـدم از من احوال پرسيد آنچه ديده بودم نقل كردم گفت : واللّه كه همان روز كه پى او مى گشتند به خانه من آمد و به من خطاب نمود كه ما انا و انت ؛ يعنى تو را با من و مرا با تو چه كار است ؟ من گفتم : دوست مى دارم كه با من باشى . فرمود: من دوست نمى دارم كه بـا تـو بـاشـم و از پـيـش من بيرون رفت و به خدا قسم چنان هيبتى از او به من رسيد كه چون به خلوت آمدم جامه خود را ملوّث ديدم .
زهـرى گـويـد: مـن گـفـتـم كـه عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام بـه خـداى خـود مـشـغـول اسـت بـه او گـمـان بـد مـبـريـد. گـفـت : خـوشـا بـه حال كسى كه به شغل او مشغول است .(60)
سوم ـ خبر يافتن مردى فقير دو دانه مرواريد در شكم ماهى به بركت آن حضرت :
و نـيـز در كـتـاب مـذكـور مـسـطـور اسـت كـه از زهـرى منقول است كه گفت : در خدمت آن حضرت يعنى امام زين العابدين عليه السلام بودم ، مردى از شيعيان وى به خدمتش ‍ آمد و اظهار كرد عيالمندى و پريشانى و چهارصد درهم قرض خود را، امـام عـليـه السـلام بـگـريـسـت چـون سبب پرسيدند فرمود كه كدام محنت عظيمتر از اين باشد كه آدمى برادر مؤ من خود را پريشان و قرضدار ببيند و علاج آن نتواند كند، و چون مـردمـان از آن مـجـلس بـيـرون شـدنـد يـكـى از منافقان گفت عجب است كه ايشان يك بار مى گـويـنـد كـه آسـمـان و زمـيـن مـطـيـع مـا اسـت و يـك بـار مـى گـويـنـد كـه از اصـلاح حـال بـرادر مـؤ مـن خود عاجزيم ، آن مرد درويش از شنيدن اين سخن آزرده شد و به خدمت امام رفته گفت : يابن رسول اللّه ! كسى چنين گفت و آن سخن بر من سخت آمد چندان كه محنتها و پـريشانى هاى خود را فراموش كرد. پس آن حضرت فرمود: به درستى كه خداى تعالى تـو را فـرج داد، و كـنـيـز را آواز داده و فـرمـود: آنچه به جهت افطار نمودن من مهيا كردى بـيار، كنيزك دو قرص نان خشك شده آورد، آن حضرت فرمود: بگير اين قرصها را كه در خـانـه مـا بـه غـيـر از ايـن نـيـسـت و ليـكـن حـق تـعـالى بـه بـركـت ايـن تـو را نـعـمـت و مال بسيار دهد.
پـس آن مـرد دو قـرص نـان را گرفته به بازار شد و ندانست كه چه كند، نفس و شيطان وسـوسـه اش مـى كردند كه نه دندان طفلان به اين قرصها كار مى كند و نه شكم تو و اهل بيت تو را سير مى كند و نه طلبكارى از تو به بها مى گيرد، پس در بازار مى گشت تـا آنـكـه بـه ماهى فروشى رسيد كه يك ماهى از آنچه گرفته بود در دستش مانده بود كـه هـيـچ كـس به هيچش نمى خريد، آن مرد درويش با او گفت : بيا قرص جوى دارم با اين مـاهـى تـو سـودا كـنيم ماهى فروش قبول نموده و ماهى را داد آن قرص را گرفت و بعد از قـدمـى چـنـد كه آن درويش رفت بقالى ديد كه اندك نمكى با خاك ممزوج شده دارد كه به هـيـج نـمى خرند، گفت : بيا اين نمك را بده و اين قرص را بگير شايد من به اين نمك اين ماهى را علاج كنم ، مرد بقال نمك را داد و آن قرص را گرفت ، پس به خانه آمد و در فكر بـود كـه ماهى را پاك كند، شنيد كسى در مى زند چون بيرون آمد ديد هر دو مشتريهاى خود را كـه قـرصها را واپس آورده اند و مى گويند دندان طفلان ما بر اين قرص تو كار نمى كند و ما ندانستيم كه تو از پريشانى اين قرصها را به بازار آورده اى ، اين نان خود را بـسـتان ما تو را حلال كرديم و آن ماهى و نمك را به بخشيديم ، آن مرد ايشان را دعا كرده بـرگشت ، و چون طفلانش را دندان بر آن كار نمى كرد بر سر ماهى و پختن ماهى رفتند. چـون شكم ماهى را شكافتند دو دانه مرواريد در شكم ماهى بود كه به از آن در هيچ صدف و دريايى نباشد، پس خداى را بر آن نعمت شكر كردن گرفتند، و آن مرد در فكر بود كه آيا اينها را به كه بفروشد و چه كند. رسول حضرت امام زين العابدين عليه السلام آمده پـيـغـام آورد كـه امـام عـليـه السـلام مـى فـرمـايـد كـه خـداى تـعالى تو را فرج داد و از پـريـشـانـى خـلاص شـدى اكـنون طعام ما را به ما رد كن كه آن را به غير از ما كسى نمى خـورد، و آن دو قـرص را خـادم بـرده حـضـرت امام سجاد عليه السلام با آن افطار كرد. و درويـش مـرواريـد را بـه مـال عـظـيـم فـروخت وام بگذارد و حالش نيكو شد و از توانگران گرديد.
چـون مـنـافـقـان بـر آن احـوال اطـلاع يـافـتـنـد بـا هـم گفتند چه عظيم است اختلاف ايشان ، اول قـادر نـبـود بـر اصـلاح درويش و آخر او را توانگرى عظيم داد، چون اين سخن به امام عليه السلام رسيد فرمود: به پيغمبر خدا نيز اين چنين مى گفتند، نشنيده ايد كه تكذيب او نـمـودنـد در وقـتـى كـه احـوال بـيـت المقدس را مى گفت و گفتند كسى كه از مكه به مدينه دوازده روز رود چـگونه به بيت المقدس در يك شب مى رود و باز مى آيد، كار خدا و اولياء خدا را ندانسته اند.(61)
چهارم ـ جوان شدن حبابه والبيّه به معجزه آن حضرت :
شـيـخ صـدوق و ديـگران از خبابه والبيّه روايت كرده اند كه گفت : ديدم حضرت اميرالمؤ مـنـين عليه السلام را در شرطة الخميس و با آن حضرت تازيانه اى بود كه مى زد به آن فـروشـنـدگـان جـرّى (بـه كـسـر جيم و راء مشددّه مكسور) و مارماهى و زمّير (به كسر زاء مـعـجـمه ميم مشددّه مكسوره ) و طبرانى كه ماهيان حرام مى باشد و مى فرمود به ايشان : اى فـروشـنـدگـان مـسخ شدگان بنى اسرائيل و اى جند بنى مروان ! اين وقت فرات بن احنف برخاست و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين عليه السلام جند بن مروان كيست ؟ فرمود: گروهى كـه مـى تـراشـنـد ريش را و تاب مى دهند سبيل را، حبابه گفت : هيچ گوينده را نديدم كه تـكـلم كـنـد بـهـتـر از آن حـضرت ، پس به متابعت آن جناب روان شدم تا در فضاى مجلس جـلوس فـرمـود، ايـن وقت من خدمت عرض ‍ كردم كه يا اميرالمؤ منين عليه السلام چيست دلالت امـامت ؟ خدا تو را رحمت كند، فرمود: بياور به نزد من اين سنگريزه را و اشاره فرمود به دسـت مـبـارك به سنگريزه من ، آن را به نزدش بردم با خاتم مباركش آن را نقش فرمود و آنـگـاه بـه مـن فـرمـود: اى حـبـابـه ! هـر كـس مـدعـى امـامت باشد و قدرت داشته باشد كه سـنـگـريزه را نقش نمايد همچنان كه ديدى ، پس بدان كه او امام واجب الطّاعة است و امام هر چيزى را كه اراده نمايد از وى پوشيده نماند، پس من رفتم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » شنبه مه 08, 2010 8:05 pm

ايـن گـذشـت تـا وقتى كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام از دنيا رحلت فرمود، من خدمت حضرت امام حسن عليه السلام برسيدم و آن جناب در جاى حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نـشـسـته بود و مردم از حضرتش سؤ ال مى كردند، پس به من فرمود: اى حبابه والبيّه ! گـفـم : بـلى ، اى مـولاى من ! فرمود: بياور آنچه با خود دارى ، من آن سنگريزه را به آن حـضـرت دادم آن جـنـاب بـا خـاتـم مباركش بر آن نقش ‍ كرد همچنان كه حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـلام آن را نـقـش كرده بود، حبابه گفت : پس از امام حسن عليه السلام رفتم به خـدمـت حـضـرت امـام حـسـيـن عـليـه السـلام و آن جـنـاب در مـسـجـد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بود پس مرا نزديك طلبيد و ترحيب نمود، فرمود:
اِنَّ فـِى الدِّلالَةِ دَليـلا عـَلى مـا تـُريـدُ؛ هـمـانـا در آن دلالت كـه از پـدر و بـرادرم ديـدى دليـل اسـت بـر آنچه مى خواهى از دانستن امامت من ، آيا باز مى خواهى دلالت امامت را؟ عرض كردم : بلى ، اى سيد من ! فرمود: بياور آن سنگريزه كه با خود دارى ، من آن سنگريزه را به آن حضرت دادم ، خاتم بر آن نهاد چنانكه نقش بست بر آن .
حـبـابه گويد: پس از امام حسين عليه السلام خدمت على بن الحسين امام زين العابدين عليه السـلام شـدم در آن وقـت پيرى به من اثر كرده بود و مرا درمانده و بى چاره كرده بود و سـنـين عمرم به صد و سيزده سال رسيده بود پس ديدم آن حضرت را پيوسته در ركوع و سـجود مشغول به عبادت است و فراغى نيست او را از اين روى ماءيوس شدم از دلالت ، پس اشاره فرمود به من به انگشت سبّابه خويش از معجزه آن حضرت ، جوانى به من برگشت ، پـس مـن عـرض كـردم ، اى آقاى من ! چه مقدار گذشته است از دنيا و چه مقدار باقى است ؟ فرمود:
امّا ما مضى فنعم و امّا ما بقى فلا؛ آنچه گذشته است مى گويم و آنچه به جاى مانده نه . آنـگـاه فـرمـود: آنـچـه با تو است بياور، پس من آن سنگريزه را به خدمتش دام پس ‍ نقش نهاد بر آن . پس از آن حضرت ، حضرت امام محمدباقر عليه السلام را ملاقات نمودم آن را نـقـش فـرمـود، بـعـد از آن ، خدمت حضرت صادق عليه السلام شدم و بر آن نقش نهاد، پس خـدمـت حـضرت موسى بن جعفر عليه السلام شدم و آن سنگريزه را نقش نهاد پس از آن به خـدمـت حـضـرت رضـا عـليـه السـلام رسـيـدم و آن را نقش نهاد، و حبابه بعد از اين نه ماه زندگى كرد در دنيا و وفات كرد، به روايت عبداللّه بن همام .(62)
مؤ لف گويد: حبابه والبيّه كه خبر را روايت كرده زنى بوده از شيعيان عاقله كامله جليله عالمه به مسائل حلام و حرام ، كثير العبادة ، به حدى در عبادت كوشش و جهد كرده بود كه پـوسـتـش بـر شـكـمـش خـشـك شـده بـود و صـورتـش از كـثرت سجود و كوبيده شدن به محل سجده محترق شده بود و پيوسته به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام مشرف مى گـشـت و چـنـان بـود كـه هـرگـاه مردم به نزد معاويه مى رفتند او به نزد امام حسين عليه السـلام مـى رفـت و بـر آن حـضـرت وفود مى نمود، و وقتى در صورتش برصى عارض شـده بـود به بركت آب دهان مقدس آن حضرت ، آن مرض بر طرف شد.(63) و اين زن همان زن است كه گفته : ديدم حضرت امام محمدباقر عليه السلام را در مسجدالحرام در وقت عصر كه مردم دورش جمع شدند و مسائل حـلال و حـرام و مـشـكلات خود را پرسيدند، حضرت از جاى خود حركت نفرمود تا آنكه هزار مساءله ايشان را فتوى فرمود.(64)
صـدر خـبـر دلالت دارد بـر عـدم جـواز تـراشـيدن ريش و آنكه ريش تراشى به هيئت بنى مروان و بنى اميه است . و چون در زمان ما تراشيدن ريش شايع شده و قبحش از بين رفته و بـه حـدى آن مـنكر معروف شده كه نهى از آن منكر مى نمايد!؟ و شايسته باشد كه ما در اينجا به ادله عدم جواز آن اشاره كنيم :
شـهـيـد اول عـليه السلام در ( قواعد ) فرموده : جايز نيست براى خنثى ، تراشيدن ريـش ؛ زيـرا كـه احـتـمال مى رود مرد باشد.(65) و ظاهر اين عبارت مسلم بودن حرمت است براى مرد.
مـيـردامـاد در ( شـارع النـجـاة ) حـكـم بـه حرمت كرده و گويا نسبت به اجماع داده .(66)
و عـلامـه مـجـلسـى رحمه اللّه در ( حليه ) نسبت به مشهور داده (67) و در ( كـتـاب جـعـفـريـات ) بـه سـنـد صـحـيـح مـروى اسـت كـه حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم فرمود: تراشيدن ريش از مثله است و هر كه مثله كند بر او باد لعنت خدا.(68) و در ( عوالى الّلئالى ) مروى است كه آن جناب فرمود: لَيْسَ مِنّا مَنْ سَلَقَ وَ لا خَرَقَ وَ لا حَلَقَ؛ نيست از ما كسى كه با بى حيايى و وقاحت سخن بسيار گويد و مال خود را تبذير كند و ريش را تراشد.(69)
چـنـانـكـه مؤ لف آن ابن ابى جمهور در حاشيه تفسير فرموده . و در ( فقيه ) مروى است كه حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: شارب را از ته بگيريد و ريش (70) را بلند بگذاريد و به يهودان و گبران خود را شبيه مگردانيد و نيز فرموده گبران ريشهاى خود را چيدند و سبيلهاى خود را زياد كردند، و ما شارب خود را مـى چـيـنـيـم و ريـش را مـى گـذاريـم ، بـعـضـى گـفـتـه انـد مـحـتمل است مراد از عدم تشبه به يهود، اصلاح كردن ريش باشد؛ چون يهود ريش ‍ را نمى تراشند.
و چـون نامه دعوت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم به ملوك كسرى رسيد به بـاذان كـه عـامـل يـمـن بـود نـوشـت كـه آن حـضـرت را نزد او فرستد، و او كاتب خود ( بـانويه ) و مردى كه او را ( خرخسك ) مى گفتند به مدينه فرستاد، آن دو نفر ريشها را تراشيده و شارب را گذاشته بودند، پس آن جناب را خوش نيامد كه به ايشان نظر كند، فرمود: واى بر شما! كى امر كرده شما را به اين ؟ گفتند: رب ما يعنى كسرى ، حـضـرت فـرمـود: ليـكـن پـروردگـار مـن امـر كـرده مـرا بـه گـذاشتن ريش و چيدن شارب .(71)
و سـيـوطـى در ( جـامع صغير ) از حضرت امام حسن عليه السلام روايت كرده كه آن جناب فرموده ده خصلت است كه قوم لوط كردند و به سبب آن هلاك شدند و زياد كنند امت من يك خصلت ديگر را و شمرد از آن ده بريدن ريش را با مقراض .(72)
شـيـخ عـلى در ( درّ المنثور ) از دو راه استدلال كرده : يكى به خبر ( فقيه ) مـذكـور. و مستحب بودن يك جزء آن به جهت دليل خارج ، منافات با وجوب جزء ديگر ندارد به جهت ظاهر امر كه وجوب است [به ] خصوص با نهى از تشبيه به يهود و گبر؛
دوم آنكه براى ازاله موى ريش در شرع ديه كامله مقرر شده و هرچه چنين باشد فعلش بر غـيـر بـلكـه بـر صـاحـبـش حـرام اسـت و بـيـرون رفـتـن افـراد نـادره مثل ازاله موى سر منافات با اين قاعده كليّه ندارد.(73)
و فـقـيـر گـويـد: كـه مـن ايـن جـمـله را از ( كـلمـه طـيـّبـه ) نـقـل كـردم و در حـديـث اسـت در ذيـل آيـه شـريـفه ( وَ اِذَابْتَلى اِبْراهِيمَ ربََّهُ بِكَلَماتٍ فـَاَتـَمَّهـُنَّ ) (74) كه گرفتن شارب و گذاشتن ريش از آن ( عشره حنفيه ) اسـت كـه بـر حـضـرت ابـراهـيـم عـليـه السـلام نـازل شـده و آن ده امـرى است كه نسخ نشده و نخواهد شد تا روز قيامت ؛(75) و بودن گذاشتن ريش در عداد مستحبات دلى استحباب نمى شود چون بغض مذكورات در آن از واجـبـات اسـت مـثـل غـسـل جـنـابـت و خـتـنـه كـردن ، و مـمـكـن اسـت اسـتدلال كرده شود به اخبار داله بر عدم جواز تشبه مردان به زنان چونكه مرد به ريش تراشيدن شبيه به زن مى شود.
حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در ( تـوحيد مفضل ) فرمود كه بيرون آمدن مو بر صـورت بـاعـث عـزت او اسـت ؛ زيرا كه به واسطه آن از حد كودك بودن و شباهت به زن داشـتـن بـيـرون مـى آيـد.(76) و حـضرت امام رضا عليه السلام فرموده كه حق تعالى زينت داده مردان را به ريش و قرار داده ريش را فضيلتى از براى مردان كه به آن امـتياز پيدا كنند از زنان .(77) و در جزء خبرى است مروى از حضرت امام صادق عـليه السلام كه شخصى از قوم عاد تكذيب حضرت يعقوب پيغمبر كرد آن حضرت بر او نـفـريـن كرد كه ريش او ريخته شود. پس به دعاى آن پيغمبر ريش آن مرد عادى بر سينه اش ريـخـتـه و آمـرد شد.(78) از اين خبر معلوم شود كثرت قبح و شناعت بى مو شدن صورت مرد پير كه حضرت يعقوب عليه السلام در عوض تكذيب آن مرد، اين عقوبت را براى او اختيار فرمود.
و مـمـكـن اسـت نـيـز تـمـسـك بـه حـديـثـى كـه دلالت دارد بـر تـحـريـم هـمـشـكـل شدن با اعداء دين و آن خبر اين است ، شيخ صدوق از حضرت صادق عليه السلام روايـت كـرده كه فرمود: وحى فرستاد حق تعالى به سوى پيغمبرى از پيغمبران خود كه بگو به مؤ منين نپوشيد لباس دشمنان مرا و مخوريد مطاعم دشمنان مرا و سلوك نكنيد به مـسـلكـهـاى دشمنان من پس دشمنان من خواهيد بود همچنان كه ايشان دشمنان من اند.(79)
مـخـفـى نـمـاند كه ريش تراش محروم است از بسيارى از فوايد و بركات ، از جمله خضاب اسـت كـه وارد شـده كـه يـك درهـم در خـضـاب افـضـل اسـت از انـفـاق هـزار درهـم در راه خـدا.(80) و در خـضـاب چـهـارده خـصـلت است : دور مى كند باد را از گوشها، و روشن مى كند چشم را الخ .(81) و هم محروم است از شانه كردن ريش و فوايدى كـه بـر آن مـترتب است و آن بر طرف كردن فقر و بردن وبا است .(82) و هر كـه هـفـتـاد مـرتـبـه ريـش خـود را شـانـه زنـد كـه بـشـمـرد آن را يـك بـه يـك ، چهل روز شيطان نزد او نشود.(83) و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده در آيه شريفه ( خُذوُا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلُّ مَسْجِدٍ ) (84) كه فرمود: شانه كردن است نزد هر نماز فريضه و نافله الى غير ذلك .(85)
فقير گويد: كه من نمى دانم شخصى كه ريش خود را تراشيده در دعاى رجب ، يا مَنْ اَرْجُوُهُ لِكـُلِّ خـَيـْرٍ، عـوض ريـش خـود كـه در مـشت خود مى گيرد و به جاى ، حَرِّمْ شَيْبَتى عَلى النّارِ، چه خواهد گفت ؟! و چگونه خود را محروم مى كند از توجه حق تعالى بر او و ترحّم بـر او يـا نـشـنـيـده كه كسى كه مى خواهد حق تعالى بر او ترحم فرمايد و او را از آتش جهنم آزاد نمايد بعد از نمازها بگيرد ريش خود را به دست راست و كف دست چپ را به آسمان بگشايد و بگويد هفت مرتبه :
( يـا رَبَّ مـُحـَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلِّ عَلى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَ آلِ مُحَمَّدٍ ) پس سه دفعه بگويد با همان حال ( يا ذَاالْجَلالِ وَ اْلاِكْرامِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْحَمْنى وَ اءَجِرْنى مِنَ النّ ار. )
پنجم ـ در ( مدينة المعاجز ) از ابوجعفر طبرى مروى است كه ابونمير على بن يزيد گفت : من بودم در خدمت حضرت على بن الحسين عليه السلام در وقتى كه زا شام به مدينه طـيـّبـه مـى رفت و با جماعت نشوان آن حضرت ، از رعايت احترام و حشمت فرو گذاشت نمى كـردم و هـمـيـشـه بـه ملاحطه احترام ايشان از ايشان دورتر فرود مى آمدم ، چون به مدينه وارد شـدنـد پـاره حـلّى و زيـور خـود را بـراى مـن فـرسـتـادنـد، مـن قـبـول نـكـردم و گـفـتـم اگـر حـسن سلوكى در اين مقام از من ظاهر گشت محض خشنودى خداى تعالى بود، آن هنگام حضرت سنگى سياه و سخت برگرفت و با خاتم مبارك بر آن نقش نهاد و فرمود: بگير اين را و هر حاجتى كه تو را روى دهد از آن بخواه .
مى گويد: قسم به آنكه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را مبعوث به حق فرمود كه من در سـراى تـاريـك از آن سـنگ طلب روشنى مى كردم روشنايى مى داد و بر قفلها آن را مى گـذاشـتـم بـاز مـى شـد و آن را بـه دست مى گرفتم و حضور سلاطين مى رفتم از ايشان بدى نمى ديدم .(86)
ششم ـ دريدن شيران است دزدى را كه متعرض آن حضرت شد.
و نـيـز در آن كـتـاب و غـيـره اسـت كـه حـضـرت امـام محمدباقر عليه السلام فرمود: وقتى حـضـرت عـلى بـن الحـسـيـن عليه السلام به سفر حج بيرون شد و رفت تا رسيد به يك وادى مـا بـيـن مـكـه و مـدينه پس ناگاه مردى راهزن به آن حضرت برخورد و به آن جناب گـفـت : فـرود آى ، فرمود: مقصود چيست ؟ گفت : تو را بكشم و اموالت برگيرم ! فرمود: هـرچـه دارم بـا تـو قـسمت مى كنم و بر تو حلال مى نمايم . گفت : نه ! فرمود: براى من قـدرى كـه مـرا به مقصد برساند بگذار، قبول نكرد. حضرت فرمود: ( (فَاَيْنَ رَبُّكَ؟ قـالَ نـائِمٌ)، ) پـروردگـار تـو كـجـا اسـت ؟ خـواب اسـت ، در ايـن حال دو شير حاضر شدند يك شير سرش را و آن ديگر پايش را گرفتند و كشيدند، پس ‍ حـضرت فرمود: گمان كردى كه پروردگارت از تو در خواب است ؟ يعنى اين است جزاى تو بچش عقوبت خود را.(87)
هفتم ـ در توكل آن حضرت است :
در ( مـنـاقـب ) و ( مدينة المعاجز ) و غيرهما است كه ابراهيم بن ادهم و فتح مـوصـلى هـر يك جداگانه روايت كرده اند، در بيابان با قافله اى راه مى برديم پس مرا حـاجـتـى افتاد از قافله دور شدم ، به ناگاه كودكى را ديدم در بيابان روان است با خود گـفـتـم سبحان اللّه كودكى در چنين بيابانى پهناور راه مى سپارد، سپس نزديك او شدم و بـر او سـلام كـردم و جـواب شـنـيـدم ، پس به او گفتم : كجا قصد دارى ؟ گفت : به خانه پـروردگـارم . گـفتم : حبيب من ! تو كودكى و بر تو اداى فرض و سنتى نيست ، فرمود: اى شيخ ! مگر نديدى كه از من كوچكترها بمردند؟ عرض ‍ كردم : زاد و راحله تو چيست ؟
فرمود: ( زادى تَقْواىَ وَ راحِلَتى رِجْلاىَ وَ قَصْدى مَوْلاىَ؛ ) توشه من پرهيزكارى من است و راحله من دو پاى من و مقصود من مولاى من است .
عرض كردم : طعامى با تو نمى بينم ؟
فـرمـود: اى شيخ ! آيا پسنديده است كه تو را كسى به خانه خود بر خوان [ سفره ] خود بخواند و تو با خود طعام و خوردنى ببرى ؟ گفتم : نه ، فرمود: آنكه مرا دعوت فرموده مـرا طـعـامـى مـى خـورانـد و سـيـراب مـى فـرمـايـد، گـفـتـم : پـس پـا بـردار و تعجيل كن تا به قافله ، خود را برسانى ، فرمود:
( عـَلَىَّ الْجـَهـادُ وَ عَلَيْهِ الاِبْلاغُ؛ ) بر من است كوشش و بر خدا است مرا رسانيدن ، مگر نشنيده اى قول خداوند تعالى :
( وَ الَّذيـنَ جـاهـَدوُا فـينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ ): (88)
آنـانكه كوشش كردند در ما، هر آينه بنمايانيم ايشان را راه هاى خود و به درستى كه خدا با نيكوكاران است .
راوى گـفـت : در آن حـال كـه بـر ايـن مـنـوال بـوديـم نـاگـاه جـوانى خوشرو با جامه هاى سـفـيـدروى آورد و بـا آن كـودك مـعانقه نمود و بر او سلام كرد، من رو به آن جوان كردم و گفتم : تو را قسم مى دهم به آنكه تو را نيكو خلق فرموده كه اين كودك كيست ؟ گفت : آيا او را نـمـى شناسى ؟ اين على بن الحسين بن علين بن ابى طالب عليهم السلام است ، پس آن جـوان را بـگـذاشـتـم و بـه آن كـودك روى آوردم و گفتم : تو را سوگند مى دهم به حق پـدرانـت كـه ايـن جـوان كـيـسـت ؟ فرمود: آيا او را نمى شناسى ؟ اين برادر من خضر عليه السـلام اسـت كـه هـر روز بـر مـا وارد مـى شود و بر ما سلام مى كند. عرض كردم : از تو مـسـئلت مـى نـمـايـم بـه حـق پدرانت كه مرا خبر دهى كه اين مفاوز و بيابانهاى بى آب را بدون زاد و توشه چگونه مى پيمايى ؟ فرمود: من اين بيابانها را مى پيمايم به زاد، و زاد مـن در آنها چهار چيز است ، عرض كردم : چيست آنها؟ فرمود: دنيا را به تمامى آن بدون اسـتـثـنـاء مـمـلكـت خـدا مـى دانـم و تـمـامـى مـخـلوق را غـلامـان و كـنـيـزان و عيال خدا مى بينم ، و اسباب و ارزاق را به دست قدرت خدا مى دانم ، و قضا و فرمان خداى را در تـمـام زمـيـن خـداى نـافـذ مـى بينم . گفتم : خوب توشه اى است توشه تو اى زين العـابـديـن عـليـه السـلام و تـو بـا ايـن زاد و مفاوز آخرت را مى پيمايى تا به دنيا چه رسد.(89)


در اينجا آزمون هفدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 9:51 pm

هفتم ـ در توكل آن حضرت است :
در ( مـنـاقـب ) و ( مدينة المعاجز ) و غيرهما است كه ابراهيم بن ادهم و فتح مـوصـلى هـر يك جداگانه روايت كرده اند، در بيابان با قافله اى راه مى برديم پس مرا حـاجـتـى افتاد از قافله دور شدم ، به ناگاه كودكى را ديدم در بيابان روان است با خود گـفـتـم سبحان اللّه كودكى در چنين بيابانى پهناور راه مى سپارد، سپس نزديك او شدم و بـر او سـلام كـردم و جـواب شـنـيـدم ، پس به او گفتم : كجا قصد دارى ؟ گفت : به خانه پـروردگـارم . گـفتم : حبيب من ! تو كودكى و بر تو اداى فرض و سنتى نيست ، فرمود: اى شيخ ! مگر نديدى كه از من كوچكترها بمردند؟ عرض ‍ كردم : زاد و راحله تو چيست ؟
فرمود: ( زادى تَقْواىَ وَ راحِلَتى رِجْلاىَ وَ قَصْدى مَوْلاىَ؛ ) توشه من پرهيزكارى من است و راحله من دو پاى من و مقصود من مولاى من است .
عرض كردم : طعامى با تو نمى بينم ؟
فـرمـود: اى شيخ ! آيا پسنديده است كه تو را كسى به خانه خود بر خوان [ سفره ] خود بخواند و تو با خود طعام و خوردنى ببرى ؟ گفتم : نه ، فرمود: آنكه مرا دعوت فرموده مـرا طـعـامـى مـى خـورانـد و سـيـراب مـى فـرمـايـد، گـفـتـم : پـس پـا بـردار و تعجيل كن تا به قافله ، خود را برسانى ، فرمود:
( عـَلَىَّ الْجـَهـادُ وَ عَلَيْهِ الاِبْلاغُ؛ ) بر من است كوشش و بر خدا است مرا رسانيدن ، مگر نشنيده اى قول خداوند تعالى :
( وَ الَّذيـنَ جـاهـَدوُا فـينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ ): (88)
آنـانكه كوشش كردند در ما، هر آينه بنمايانيم ايشان را راه هاى خود و به درستى كه خدا با نيكوكاران است .
راوى گـفـت : در آن حـال كـه بـر ايـن مـنـوال بـوديـم نـاگـاه جـوانى خوشرو با جامه هاى سـفـيـدروى آورد و بـا آن كـودك مـعانقه نمود و بر او سلام كرد، من رو به آن جوان كردم و گفتم : تو را قسم مى دهم به آنكه تو را نيكو خلق فرموده كه اين كودك كيست ؟ گفت : آيا او را نـمـى شناسى ؟ اين على بن الحسين بن علين بن ابى طالب عليهم السلام است ، پس آن جـوان را بـگـذاشـتـم و بـه آن كـودك روى آوردم و گفتم : تو را سوگند مى دهم به حق پـدرانـت كـه ايـن جـوان كـيـسـت ؟ فرمود: آيا او را نمى شناسى ؟ اين برادر من خضر عليه السـلام اسـت كـه هـر روز بـر مـا وارد مـى شود و بر ما سلام مى كند. عرض كردم : از تو مـسـئلت مـى نـمـايـم بـه حـق پدرانت كه مرا خبر دهى كه اين مفاوز و بيابانهاى بى آب را بدون زاد و توشه چگونه مى پيمايى ؟ فرمود: من اين بيابانها را مى پيمايم به زاد، و زاد مـن در آنها چهار چيز است ، عرض كردم : چيست آنها؟ فرمود: دنيا را به تمامى آن بدون اسـتـثـنـاء مـمـلكـت خـدا مـى دانـم و تـمـامـى مـخـلوق را غـلامـان و كـنـيـزان و عيال خدا مى بينم ، و اسباب و ارزاق را به دست قدرت خدا مى دانم ، و قضا و فرمان خداى را در تـمـام زمـيـن خـداى نـافـذ مـى بينم . گفتم : خوب توشه اى است توشه تو اى زين العـابـديـن عـليـه السـلام و تـو بـا ايـن زاد و مفاوز آخرت را مى پيمايى تا به دنيا چه رسد.(89)
هشتم ـ در جلالت و عظمت آن حضرت است :
در جـمـله اى از كـتب معتبره روايت شده كه در زمان خلافت عبدالملك مروان سالى پسرش هشام به حج رفت و در حال طواف چون به حجرالا سود رسيد خواست استلام كند از كثرت ازدحام نـتـوانـسـت و كـسى از او احتشام نبرد، آن وقت در مسجدالحرام منبرى براى او نصب كردند تا بـر مـنـبـر قـرار گـرفـت و اهـل شـام بـر دور او احـاطـه كـردنـد كـه در ايـن هـنگام حضرت سـيدالساجدين و ابن الخيرتين امام زين العابدين عليه السلام پيدا شد در حالى كه ازار و ردايى در برداشت و صورتش ‍ چندان نيكو بود كه احسن تمام مردم آنجا بود و بويش از هـمه پاكيزه تر و در جبهه اش ‍ (پيشانى اش ) از آثار سجده پينه بسته بود پس شروع فرمود به طواف كردن بر دور كعبه و چون به حجرالا سود رسيد، مردم به ملاحظه هيبت و جلالت آن حضرت از نزد حجر دور شدند تا ان حضرت استلام فرمود، هشام از ملاحظه اين امـر در غـيظ و غضب شد. مردى از اهل شام چون اين عظمت و جلالت مشاهده كرد از هشام پرسيد كه اين شخص كيست كه مردم به اين مرتبه از او هيبت و احتشام مى برند؟
هشام براى اينكه اهل شام آن جناب را نشناسند، گفت : نمى شناسم !؟ فرزدق شاعر در آنجا حاضر بود گفت : ( لكِنّى اَعْرِفُهُ. )
(گفت من مى شناسمش نيكو

زو چه پرسى به سوى من كن رو)

اگـر هـشـام او را نـمـى شـنـاسـد مـن او را خوب مى شناسم ، آن شامى گفت : كيست او يا ابا فراس ؟ فرزدق گفت :
هذا الَّذى تَعْرِفُ الْبَطْحاءُ وَطْاءَتَهُ

وَالْبَيْتُ يَعْرِفُهُ وَالْحِلُّ وَالْحَرَمُ

هذَا ابْنُ خَيْرِ عِبادِ اللّهِ كُلِّهِم

هذَا التَّقِىُّ النَقِىُّ الطّاهِرُ الْعلَمُ

اِذا رَاَتْهُ قُرَيْشٌ قالَ قائِلُها

اِلى مَكارِمِ هذا يِنْتَهِى الْكَرَمُ

يَكادُ يُمْسِكُها عِرْفانَ راحَتِهِ

رُكْنُ الْحَطيمِ اِذا ما جاءَ يَسْتَلِمُ

وَ لَيْسَ قَوْلِكَ مَنْ هذا بِضآئِرِه

اَلْعُرْبُ تَعْرِفُ مَنْ اَنْكَرْتَ والْعَجَمُ

هذَا ابْنُ فاطِمَةَ اِنْ كُنْتَ جاهِلَهُ

بِجَدِّهِ اَنْبِياءُ اللّهِ قَدْ خُتِموُا

مُقَدَّمٌ بَعْدَ ذِكْرِ اللّهِ ذِكْرُهُمُ

فى كُلُّ بِرٍّ وَ مَخْتُومٌ بِهِ الْكَلِمُ

يِسْتَدْفَعُ الضُّرُّ وَالْبَلْوى بِحُبِّهِمُ

وَ يُسْتَربُّ بِهِ الاِحْسانُ وَالنِّعَمُ

اِنْ عُدَّ اَهْلُ التُّقى كانُوا اَئمتَّهُمْ

اَوْ قيلَ مَنْ خَيْرُ اَهْلِ اْلاَرضِ؟ قيلَ هُمُ

ما قالَ لا قَطُّ اِلاّ فى تَشَهُّدِهِ

لَوْلاَ التَّشهُّدُ كانَتْ لا ئُهُ نَعَمُ

هشام در غضب شد و جائزه فرزدق را قطع كرد و امر كرد او را در عسفان ـ كه موضعى است مابين مكه و مدينه ـ حبس نمودند.
ايـن خـبـر چـون بـه حـضـرت عـلى بـن الحـسـين عليه السلام رسيد دوازده هزار درهم براى فـرزدق فـرسـتـاد و از او مـعـذرت خـواسـت كه اگر بيشتر مى داشتم زيادتر بر اين تو راصـله مـى دادم ، فـرزدق آن مـال را رد كـرد و پيغام داد كه من براى صله نگفتم بلكه به جـهـت خـدا و رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم گـفـتـم . حـضـرت دوبـاره آن مـال بـراى او روانـه كـرد و پـيـغـام فـرسـتـاد كـه بـه حـق مـن قبول كن ، فرزدق قبول نمود.
در بـعـض روايـات اسـت كـه حـبـس او طـول كـشـيـد و هـشـام او را بـه قتل تهديد كرد، فرزدق به امام عليه السلام شكايت كرد حضرت دعا كرد حق تعالى او را از حبس ‍ خلاص نمود، فرزدق خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: هشام نام مرا از ديوان عطا محو كرد. حضرت فرمود: عطاى تو چه مقدار بود؟ عرض كرد: فلان و فلان ، پس حضرت بـه مقدارى كه چهل سال او را كفايت كند به او عنايت فرمود و فرمود: اگر مى دانستم تو بـه بـيـشـر از ايـن مـحـتـاج مـى شـودى عـطـا مـى نـمـودم ! چـون چهل سال به پاى رفت فرزدق وفات كرد.(90)
مؤ لف گويد: كه فرزدق نام او همام بن غالب بن صعصعة تميمى مجاشعى است و كنيت او ابـوفـراس و فـرزدق لقـب او اسـت و او از اعـيـان شـيـعه اميرالمؤ منين عليه السلام و مداح خاندان طيبين و طاهرين بوده ، و او از خاندان بزرگ است و پدران او را مآثر ظاهره و مفاخر بـاهـره اسـت ، از ( كـتـاب اصـابـه ) نقل شده كه ( غالب ) پدر فرزدق از كـريـمـان روزگـار و صاحب شتران بى شمار بود و چون در بصره به خدمت حضرت امير عـليـه السـلام رسـيـد و فـرزدق را همراه آورده به پابوس ‍ آن حضرت مشرف گردانيد و اظهار نموده كه شعر را خوب مى گويد و وادى نظم را چابكانه مى پويد، حضرت فرمود كـه تـعـليـم قـرآن او را بـه از شـعر و انشاد آن است . پس فرزدق با خود عهد كرد كه من بعد به هيچ چيز نپردازد تا قرآن مجيد را محفوظ خود سازد.(91)
بـالجـلمـه : ايـن قصيده زياده از چهل بيت است و از ملاحظه آن معلوم مى شود كه فرزدق در چه مرتبه از ادب بوده كه مرتجلا اين قصيده شريفه را كلا اءو بعضا انشاء كرده .
مـحـقـق بـهـبـهـانـى از جـد خـود تـقـى مـجـلسـى ـ رضـوان اللّه عـليـهـمـا ـ نـقـل كـرده كـه عـبـدالرحـمـن جـامـى سـنى در ( سلسلة الذهب ) اين قصيده را به نظم فـارسـى درآورده و گفته كه زنى از اهل كوفه فرزدق را بعد از مرگ در خواب ديد از او پـرسـيـد كـه خـدا بـا تـو چـه كـرد؟ گـفـت : خدا مرا آمرزيد به سبب آن قصيده كه در مدح حضرت على بن الحسين عليه السلام گفتم .(92)
جـامـى گـفـتـه : سـزاوار اسـت كـه حق تعالى تمام عوالم را بيامرزد به بركت اين قصيده شريفه . و نيز در ( سلسله ) گفته :
صادقى از مشايخ حرمين

چون شنيد اين نشيد دور از شين

گفت نيل مراضى حق را

بس بود اين عمل فرزدق را

مستعد شد رضاى رحمن را

مستحق شد رياض رضوان را

زانكه نزديك حاكم جابر

كرد حق را براى حق ظاهر(93)

نهم ـ در تكلم آهو با آن حضرت است :
در ( كـشـف الغـمـّه ) و ديـگـر از كـتـب مـعتبره روايت است كه وقتى حضرت امام زين العابدين عليه اسلام با اصحاب خود نشسته بود كه ناگاه ماده آهويى از بيابان نمايان گـشـت و هـمى آمد تا حضور مبارك امام عليه السلام و همى دم با دست بر زمين زد و همهمه و صـدا نـمـود بـعـضـى از آن جـمـاعـت عـرض كـردنـد: يـابـن رسول اللّه ! اين ماده آهو چه مى گويد؟ فرمود:
مـى گـويـد فـلان ابـن فـلان قرشى بچه او را روز گذشته در فلان وقت گرفته و از ديـروز تـاكـنون شير نخورده . از اين كلام در دل مردى از آن جماعت چيزى خطور كرد يعنى حـالت انـكـارى پـديـد گـشـت و امام عليه السلام به علم خود بدانست ، پس بفرمود آن مرد قـرشى را حاضر كردند و به او فرمود: چيست اين آهو را كه از تو شكايت مى كند؟ عرض كرد: چه مى گويد؟! فرمود: مى گويد تو بچه او را روز گذشته در فلان وقت گرفته اى و از آن هـنـگـام كه او را ماءخوذ داشته اى به او شير نداده است و از من خواستار مى شود كـه از تـو بـخـواهـم ايـن بـچـه آهـو را بـيـاورى تـا شير بدهد و ديگرباره به تو باز گرداند، آن مرد گفت : سوگند به آنكه محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم را به رسالت مـبـعوث داشت راست فرمودى . فرمود اين بچه آهو را به من فرست ، چون مادرش بچه خود را بـديـد، هـمـهـمـه نـمـود دم و دسـت خـود را بر زمين زد و بچه اش را شير بداد. امام عليه السلام به او فرمود: اى فلان ! به حق من بر تو اين بچه آهو را بمن ببخش ، پس به آن حـضـرت بـخشيد، امام عليه السلام نيز او را به آهو بخشيد و تكلم فرمو با وى به كلام او، آهـو هـمـهـمـه كـرد و دم بـه زمـيـن ماليد و با بچه اش روان گشت ، عرض كردند: يابن رسـول اللّه ! چـه مـى گـفـت ؟ فـرمـود: دعـا كـرد بـراى شـمـا و شـمـا را جـزاى خـيـر گفت .(94)
دهم ـ در دلائل آن حضرت است در واقعه حرّه :
در ( مناقب ) است كه سؤ ال كرد ليث خزاعى از سعيد بن مسيب از نهب و غارت مدينه ؟ گـفـت : بـلى اسـبـهـا را بـسـتـنـد بـر سـتـونـهـاى مـسـجـد رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم ، ديدم اسبها را اطراف و گرداگرد قبر مطهر، و سـه روز مدينه را غارت كردند و چنان بود كه من و على بن الحسين عليه السلام سر قبر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم مى آمديم و امام زين العابدين عليه السلام به كلامى تـكـلم مـى كـرد كـه مـن نـفـهـميدم ، پس در ميان ما و مردم حائلى پديد مى گشت و ما نماز مى گـذاشـتـيم و مردمان را مى ديديم وايشان ما را نمى ديدند. و ايستاده بود مردى كه بر تن داشت حلّه اى سبز سوار بر اسب دم كوتاه اشهب ـ يعنى سفيد و سياه كه سفيدى غلبه كرده ـ بـه دسـت او بـود حـربـه و با على بن الحسين عليه السلام بود. پس ‍ هرگاه مردى آهنگ حـرم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم مـى كـرد آن سـوار حـربه خود را به او، اشارت مى نمود پس بدون آنكه به او برسد هلاكت مى گشت .
پـس چـون از غـارت و نـهـب فارغ شدند حضرت امام زين العابدين عليه السلام نزد زنان رفت و نگذاشت هيچ گوشوارى در گوش كودكى و نه زيورى بر زنى و نه جامه اى مگر آنـكـه سـوار بـيـرون آورد، آن سـوار عـرض كـرد: يـابـن رسـول اللّه ! مـن فرشته اى مى باشم از فرشتگان از شيعيان تو و شيعه پدر تو چون ايـن مردم به غارت و آزار اهل مدينه بيرون تافتند، از پروردگار خود خواستم كه مرا اذن دهـد در يـارى و نـصـرت شـما آل محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم ، حق تعالى مرا رخصت فـرمـود تـا ايـن عـمـل مـن در حـضـرت پـروردگـار و رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و شـمـا اهل بيت ذخيره بماند تا روز قيامت برسد.(95)
مـؤ لف گـويـد: مرا از اين نهب و غارت همان غارتيست كه در واقعه حرّه اتفاق افتاد و كيفيت آن نـحـو اخـتـصـار چـنـان اسـت كـه چـون ظـلم و طـغـيـان يـزيـد و عـمـال او عـالم را فـراگـرفـت و فـسق و فجور او بر مردم ظاهر گشت و هم بعد از شهادت حـضـرت امـام حـسـيـن عـليـه السـلام در سـنـه شـصـت جـمـعـى از اهـل مـديـنـه بـه شـام رفـتـنـد و بـه چـشـم خـود ديـدنـد كـه يـزيـد پـيـوسـتـه مشغول است به شرب خمر و سگ بازى و حليف قمار و طنابير و آلات لهو و لعب مى باشد، چـون بـرگـشـتـنـد اهـل مـديـنـه را بـه شـنـايـع اعـمال يزيد لعين اخبار كردند، مردم مدينه عامل يزيد: عثمان بن محمد بن ابى سفيان را با مروان حكم و ساير امويين از مدينه بيرون كـردنـد و سـب و شـتـم يـزيـد را آشـكـار كـردنـد و گـفـتـنـد كـسـى كـه قـاتل اولاد حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و ناكح محارم و تارك صلاة و شـارب خـمـر اسـت ليـاقـت خـلافـت نـدارد، پـس بـا عـبـداللّه بـن حـنـظـله غسيل الملائكه بيعت كردند.
ايـن خـبر چون گوشزد يزيد پليد شد مسلم بن عقبه مرّى را كه تعبير از او به ( مجرم ) و ( مـسـرف ) كـنـنـد بـا لشـكـرى فـراوان از شـام بـه جـانـب مـديـنـه گسيل داشت . مسلم بن عقبه با لشكرش چون نزديك به مدينه شدند در سنگستان مدينه كه مـعـروف بـه ( حـرّه واقـم ) اسـت و بـر مـسـافـت يـك مـيـل از مـسـجـد سـرور انـبـيـاء صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت رسـيـده بـودنـد كـه اهل مدينه به دفع آن بيورن شدند و لشكر يزيد شمشير در ايشان كشيدند و حرب عظيمى واقـع شـد جـمـاعـت بـسيارى از مردم مدينه كشته شدند، و پيوسته مروان بن حكم مسرف را تحريص بر كشتن اهل مدينه مى كرد تا اينكه ايشان را تاب مقاومت نماند. لاجرم به مدينه گـريـخـتـنـد و پـنـاه بـه روضـه مـطـهره حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بردند و قبر منور آن حضرت را ملاذ خود قرار دادند.
لشـكـر مـسـرف نـيـز در مـديـنـه ريـختند و به هيچ وجه آن بى حياها احترام قبر مطهر نگه نـداشـتـنـد و بـا اسـبـهـاى خـود داخـل روضـه منوره شدند و اسبهاى خود را در مسجد حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم جـولان دادند و پيوسته از مردم كشتند تا روضه و مسجد پر از خون شد و تا قبر مطهر خود رسيد و اسبهاى ايشان در روضه كه مابين قبر و مـبـنـر اسـت و روضـه ايـسـت از ريـاض جـنـت ، روث و بـول كـردنـد و چـندان از مردم مدينه كشت كه مداينى از زهرى روايت كرده كه هفتصد نفر از وجـوه نـاس از قـريش و انصار و مهاجر و موالى كشته شد و از ساير مردمان غير معروف از زن و مرد و حرّ و عبد عدد مقتولين ده هزار تن به شمار رفت .
ابـوالفـرج گفته كه از اولاد ابوطالب دو تن در واقعه حرّه شهيد گشت يكى ابوبكربن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب عليه السلام و ديگر عون اصغر و او نيز فرزند عبداللّه بـن جـعـفـر بـرادر عون اكبر است كه در كربلا شهيد گشت و مادر او جمانه دختر مسيب نجبه اسـت كـه بـه جـهت خونخواهى امام حسين عليه السلام بر ابن زياد خروج كرد و در ( عين ورده ) كشته گشت .(96)
مـسـعـودى فـرمـوده كـه از بنى هاشم غير از اولاد ابوطالب نيز جماعتى كشته گشتند مانند فـضـل بـن عـبـاس بـن ربـيـعـة بـن الحـارث بـن عـبـدالمـطـلب و حـمـزة بـن نـوفـل بـن الحـارث و عـبـاس بن عتبة بن ابى لهب و غير ايشان از ساير قريش و انصار و مـردمـان ديـگـر از مـعـروفـيـن كه عدد مقتولين ايشان چهار هزار به شمار رفته به غير از كـسـانـى كـه مـعـروف نـبـودنـد. پـس از آن ، مـسـرف بـن عـقـبـه دسـت تـعدى بر اعراض و امـوال مـردم گـشـاد. امـوال و زنـان اهـل مـديـنـه را تـه سه روز بر لشكر خويش مباح داشت .(97)
ابـن قـتـيـبـه در ( كـتـاب الامـامـة والسـّيـاسـة ) نـقـل كـرده كـه در واقـعـة حـرّه اول خـانـه هـايـى كـه غـارت شـد، خـانـه هـاى بـنـى عـبـدالا شهل بود و نگذاشتند در منازل چيزى از اثاث الدّار و حلى و زيور و فراش ، حتى كبوتر و مـرغ را گـرفـتـنـد و ذبـح كـردنـد سـپس ريختند به خانه محمد بن مسلمه ، زنها صيحه كـشـيـدنـد. زيـدبن محمد بن سلمه صداى زنها را كه شنيد به جانب آن صداها دويد، ديد ده نـفـر از لشـكـر شـام انـد كـه مـشـغـول غـارتـگـرى انـد، زيـد بـا ده نـفـر از اهـل خـود بـا آنـهـا مـقـاتـله كـرد تـا آن جـمـاعـت را بـه قـتـل رسانيد و آنچه غارت كرده بودند برگردانيد و آنها را در چاه بى آب ريخته و خاك بالاى آنها ريخت ، سپس جمعى ديگر از اهل شام آمدند با آنها نيز مقاتله كرد تا آنكه چهارده نفر از آنها را به قتل رسانيد ليكن صورتش مضورب شمشير چهار نفر گرديد.
ابـوسـعـيـد خـدرى در ايـن واقـعـه مـلازمـت خـانـه را اخـتـيـار كـرد چـنـد نـفـر از اهـل شام بر او وارد شدند گفتند: اى شيخ ! تو كيستى ؟ گفت : ابوسعيد خدرى از اصحاب پـيغمبرم صلى اللّه عليه و آله و سلم گفتند: پيوسته مى شنيديم نام ترا، خوب كردى و حـظ خـود را گـرفـتـى كـه تـرك قـتال با ما كردى و در خانه ات نشستى اينك هرچه دارى بـراى مـا بـياور. گفت : به خدا سوگند مالى نزد من نيست كه براى شما آورم ، شاميها در غـضـب شـدنـد ريـش ابـوسـعـيد را كندند و او را بسيار زدند پس آنچه در خانه داشت غارت كردند حتى سير و يك جفت كبوتر كه در خانه او بود.
پـس ابـن قـتـيـبـه نـقـل كـرده كـه جـمـاعـتـى از اشـراف را بـه ( قتل صبر ) شربت فنا چشانيدند و گفته كه رسيد عدد كشتگان حرّه از قريش و انصار و مـهـاجـريـن و وجـوه مـردم به هزار و هفتصد نفر و از ساير مردم به ده هزار سواى زنان و كودكان .
ابـومـعـشـر گـفـتـه : كه داخل شد مردى از اهل شام بر زنى از طايفه انصار كه تازه طفلى زاييده بود و آن طفل در بغلش بود، پس به آن زن ، گفت : مالى هست براى من بياور، گفت : به خدا سوگند! چيزى براى من نگذاشته اند كه براى تو بياورم . آن مرد گفت : براى مـن چـيـزى بيرون آر و الا تو را با كودكت مى كشم ، گفت : واى بر تو! اين كودك فرزند ابـن ابى كبشه انصارى صاحب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است از خدا بترس متعرض ما مشو، رو كرد به طفل خود و گفت : اى كودك من ! واللّه اگر چيزى مى داشتم فداى تـو مـى دادم و نـمـى گذاشتم كه بر تو صدمه اى وارد آيد. پس آن شامى بيرحم گرفت پـاى آن كودك مظلوم را در حالى كه پستان در دهانش بود و كشيد او را از كنار مادرش و زد او را بر ديوار به نحوى كه مغز سرش بر زمين پراكنده شد.
راوى گـفـت : هـنـوز آن مـرد از خـانه بيرون نشد كه نصف صورتش سياه گرديد و ضرب المثل شد.(98)
و بـالجـمـله ؛ چـون مـسـرف از قـتـل و غـارت و هـتـك و اعـراض اهـل مدينه بپرداخت مردم را به بيعت يزيد و اقرار بر عبوديت و بندگى او خواند و هر كه ابـاء [ خـوددارى ] مـى كـرد او را مـى كـشـت . تـمـامـى اهل مدينه جز حضرت امام زين العابدين عليه السلام و على بن عبداللّه بن عباس ، از ترس جان اقرار نمودند و بيعت كردند.
و امـا سـبـب آنـكـه مسرف متعرض حضرت سيدالساجدين عليه السلام و على بن عبداللّه بن عباس نشد آن بود كه چون خويشان مادرى على بن عبداللّه در ميان لشكر مسرف جاى داشتند مسرف را در باب او مانع شدند.
و امـا حـضـرت سجاد عليه السلام پس پناه به قبر مطهر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم برد و خويشتن را به آن چسبانيد و اين دعا را خواند:
( اَللّهُمَّ رَبَّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَ ما اَظْلَلْنَ وَ الاَرَضينَ السَّبْعِ وَ ما اَقْلِلْنَ رَبَّ الْعرشِ الْعـَظـيـمِ رَبِّ مـُحـَمِّدٍ وَ آلِهِ الطـّاهـِريـنَ اَعـُوذُبـِكَ مـِنْ شـَرِّهِ وَ اَدْرَءُ بـِكَ فى نَحْرِهِ اَسْئَلُكَ اَن تُؤْتِينى خَيْرَهُ وَ تَكْفِيِنى شَرَّهُ. ) (99)
پس به جانب مسلم بن عقبه روانه شد و پيش از آنكه امام معصوم عليه السلام بر آن پليد مـيـشـوم وارد شـود آن مـلعـون در كـمـال غيظ و غضب بود و بر آن جناب و آباء كرام او عليه السـلام نـاسـزا مـى گفت ، چون آن جناب وارد شد و نگاه مسرف بر آن حضرت افتاد چندان تـرس و رعـب از آن حضرت در دل او جا كرد كه لرزه او را گرفت و از براى آن جناب به پـاى خـاسـت و آن حـضـرت را در پـهـلوى خـويـش جـاى داد و در كـمـال خـضـوع عـرض كـرد كـه حـوائج خـود را بـخـواهـيـد كـه هـرچـه بـخـواهـيـد قبول است ، پس هر كه را آن حضرت شفاعت كرد مسرف به جهت آن حضرت از او درگذشت و مكرّما از نزد او بيرون رفت .
و بـالجمله ؛ قضيه حرّه را شيعه و سنى در كتب خود ذكر كرده اند، وقوعش در بيست و هشتم مـاه ذى الحجّة سال شصت و سوم هجرى دو ماه و نيم به مرگ يزيد مانده بود و چون مسرف بـن عـقـبـه از كـار مـديـنـه بـپـرداخـت بـه قـصـد دفـع عـبـداللّه بـن زبـيـر و اهـل مـكـه از مـديـنـه بـيـرون تـاخـت هـنـوز بـه مـكـه نـرسـيـده در بـيـن راه در ( ثـنـيـّه مـشـلّل ) كـه نـام كوهى است كه از آنجا به قديد فرود مى شوند ـ به دركات دوزخ شتافت . پس از آنكه جماعتش از آن محل حركت كردند، ام ولد يزيد بن عبداللّه بن ربيعه كه مترقب موت مسرف بود و از عقب لشكر مى آمد سر گور مسرف آمده و قبرش را بشكافت چون لحـد را گـشـود ديـد مـار سـيـاهـى بـزرگ دهـن گشوده و بر گردن مسرف پيچيده ترسيد نـزديـك رود، صـبـر كـرد تا مار از او دور شد آن وقت مرده مسرف را درآورده و در ( ثنيّه ) بياويخت و به قولى او را آتش زده و كفنش ‍ را پاره كرد و بر درختى در آنجا او را آويزان كرد، پس هر كه از آنجا مى رفت سنگ بر او مى افكند، و آنچه كرد مسرف بن عقبه با اهل مدينه ، كارهاى بسر بن ارطاة بود در حجاز و يمن براى معاويه .
و در ( كـامـل ابـن اثـيـر ) است كه يزيد خواست عمرو بن سعيد را بفرستد به جنگ اهل مدينه قبول نكرد، پس خواست ابن زياد را روانه نمايد اقدام نكرد و گفت :
( وَاللّهِ لاجَمَعْتُهُما لِلفاسِقِ قَتْلَ ابْنِ رَسوُلِ اللّهِ عليه السلام وَ غَزْوَ الْكَعْبَةِ. )
پـس مسلم بن عقبه را براى اين كار اختيار كرد، و او با اينكه پيرى بود كهن و سالخورده و مريض ، قبول كرده و اقدام در اين كار نمود.(100)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 9:55 pm

يازدهم ـ درآمدن باران به دعاى آن حضرت عليه السلام :
شـيـخ طـبـرسـى در ( احتجاج ) و غير او، از ثابت بنانى روايت كرده كه سالى با جـمـاعـتـى از عـباد بصره مثل ايوب سجستانى و صالح مرى و عتبة الغلام و حبيب فارسى و مـالك بـن ديـنار به عزم حج حركت كرديم ، چون به مكه معظمه رسيديم آب سخت و كمياب بـود و از قـلت بـاران جـگـر جـمـله يـاران تـشـنـه و تـفـتـه بـود و از ايـن حـال بـا مـا جـزع و فزع آوردند تا مگر به دعاى باران شويم . پس به كعبه در آمديم و طـواف بـداديـم و بـا تـمام خضوع و ضراعت نزول رحمت را از درگاه حضرت احديت مسئلت نـمـوديـم ، آثـار اجـابـت مـشـاهـدت نـرفـت در ايـن حـال كـه بـر ايـن مـنـوال بـوديم به ناگاه جوانى را ديديم كه روبه ما آورد و فرمود: يا مالك بن دينار و يـا ثـابـت البـنانى و يا ايوب السجستانى و يا صالح المرى و يا عتبة الغلام و يا حبيب الفـارسى و يا سعد و يا عمرو يا صالح الا عمى و يا رابعه و يا سعدانه و يا جعفر بن سليمان ؛ ما گفتيم : لبيك و سعديك يا فتى ! فرمود:
( اَما فيكُمْ اَحَدٌ يُحِبُّهُ الرَّحمانُ؟! )
آيـا در مـيـان شـمـا يك نفر نبود كه خدايش دوست بدارد؟!عرض كرديم : اى جوان ! از ما دعا كـردن اسـت و از خـدا اجـابت فرمودن ، فرمود: دور شويد از كعبه چه اگر در ميان شما يك تـن بـودى كـه او را خـداى دوست مى داشت دعايش را به اجابت مقرون مى فرمود، آنگاه خود بـه كـعـبـه درآمـد و بـه سـجـده بـر زمـيـن افـتـاد شـنـيـدم كـه در حـال سـجـده مـى گـفـت: ( سَيِّدى ! بِحُبِّكَ لى اِلاّ سَقَيّْتَهُمُ الْغَيْثَ؛ ) اى سيد من ! سـوگـنـد مـى دهـم تـو را بـه دوسـتـى تـو بـا مـن كـه اين گروه را از آب باران سيراب فرمايى .
هـنـوز سـخـن آن جوان تمام نشده بود كه سحابى جنبان و بارانى چنان كه از دهنهاى مشك ، ريزان گشت ، پس گفتم : اى جوان ! از كجا دانستى كه خدايت دوست مى دارد؟
فـرمـود: اگـر مـرا دوسـت نـمـى داشـت به زيارت خود طلب نمى فرمود، پس چون مرا به زيـارت خـود طلبيده دانستم كه مرا دوست مى دارد، پس مسئلت كردم از او به حب او مرا، پس مـسـئلت مرا اجابت فرمود. و از اين كلام شايد خواسته باشد اشاره فرمايد كه نه آن است كـه هـر كس به آن آستان مبارك در آيد در زمره زائرين و محبوب خداى تعالى باشد. راوى مى گويد: پس از اين كلمات روى از ما برتافت و فرمود:
مَنْ عَرَفَ الرَّبَّ فَلَمْ تُغْنِهِ

مَعْرِفَةُ الرَّبِّ فَذاكَ الشَّقىَّ

ما ضَرَّفى الطّاعَةَ ما نِالَهُ

فى طاعَةِ اللّهِ وَ ما ذا لَقِى

ما يَصْنَعُ الْعَبْدُ بِغَيْرِ التُّقى

وَ الْعِزُّ كُلُّ الْعِزُّ لِلْمُتَّقى

ثـابـت بـن بـنانى گويد: گفتم اى مردم مكه ! كيست اين جوان ؟ گفتند: وى على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام است .(101)
مـؤ لف گـويـد: كه آمدن باران به دعاى حضرت زين العابدين عليه السلام عجبى ندارد بلكه پست ترين بندگان آن حضرت هرگاه طلب باران كند حق تعالى به دعاى او مرحمت فـرمـود. آيـا نـشـنـيـده اى كـه مـسـعـودى در ( اثـبـات الوصـيـة ) نـقـل فـرمـوده از سـعـيـد بـن المـسـيـب كـه سـالى قـحـطـى شـد و مـردم بـه يـمـن و شـمـال در طـلب باران شدند، من نظر افكندم ديدم غلام سياهى بالاى تلى برآمد و از مردم جـدا شـد پـس مـن بـه قـصد او جانب او رفتم ديدم لبهاى خود را حركت مى دهد هنوز دعاى او تـمـام نـشده بود ابرى از آسمان ظاهر شد، آن سياه چون نظرش بر آن ابر افتاد حمد خدا كـرد و از آنـجـا حركت نمود و باران ما را فروگرفت به حدى كه گمان كرديم ما را غرق خـواهـد كـرد، پـس مـن بـه عـقـب آن شـخـص شـدم ديـدم داخـل خـانـه حضرت على بن الحسين عليه السلام شد. پس خدمت آن حضرت رسيدم ، گفتم : اى سـيـد مـن ! در خانه شما غلام سياهى است منت گذار بر من بفروش آن را به من . فرمود: اى سـعيد چرا بنخشم آن را به تو؟ پس امر فرمود بزرگ غلامان خود را كه هر غلامى كه در خـانـه است به من عرضه كند، پس ايشان را جمع كرد. آن غلام را در بين ايشان نديدم ، گفتم آن را كه من مى خواهم در بين ايشان نيست . فرمود ديگر باقى نمانده مرگ فلان مير آخـور، پـس امـر فـرمـود او را حـاضـر نـمودند، چون حاضر شد ديدم او همان مقصود من است گـفـتـم اين است همان مطلوب من ، حضرت فرمود به او اى غلام ، سعيد مالك شد تو را پس برو با او.
آن سياه رو به من كرد و گفت :
( ما حَمَلَكَ عَلى اَنْ فَرَّقْتَ بَيْنى وَ بَيْنَ مَولاىَ؟ )
؛چه واداشت تو را كه مرا از مولايم جدا ساختى ؟
گـفـتـم : ايـن بـه سـبـب آن چـيـزيـسـت كـه از تـو مـشـاده كـردم بـالاى تـل ، غـلام ايـن را كـه شـنـيـد دسـت ابـتـهـال بـه درگـاه خـالق ذوالجلال بلند كرد و رو به آسمان نمود و گفت : اى پروردگار من ! رازى بود مابين تو و بـيـن مـن پـس الحـال كـه آن را فـاش كـردى پـس مـرا بـميران و به سوى خود ببر، پس گـريـسـت حـضـرت عـلى بـن الحـسين عليه السلام و آن كسانى كه حاضر بودند با او از حـال آن غـلام و مـن بـا حـال گـريـان بـيـرون شـدم ، پـس ‍ چـون بـه مـنزل خويش رفتم رسول آن حضرت آمد كه اگر مى خواهى به جنازه صاحبت حاضر شوى حاضر شو، پس برگشتم با آن رسول ، ديدم آن غلام وفات كرده محضر آن حضرت عليه السلام .(102)


فـصـل شـشـم : در بـيـان انـتـقـال حـضرت سجاد عليه السلام از اين سراى فانى به دار باقى

بدان كه در وفات آن حضرت مابين علما، اختلاف بسيار است و مشهور آن است كه در يكى از سـه روز بـوده : دوازدهـم مـحـرم يـا هـيجدهم يا بيست و پنجم آن سنه نود و پنجم يا نود و چهار، و سال وفات آن حضرت را ( سَنَةُ الْفُقَهاء ) مى گفتند از كثرت مردن فقهاء و عـلمـاء. در مـدت عـمـر شـريـف آن حـضـرت نـيـز اخـتـلاف اسـت ، اكـثـر پـنـجـاه و هـفـت سـال گـفـته اند، و شيخ كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كـه حـضـرت عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام را در وقـت وفـات پـنـجـاه و هـفـت سـال بـود، و وفـات آن حـضـرت در سـال نـود و پـنـج واقع شد. و بعد از امام حسين عليه السلام ، سى و پنج سال زندگانى كرد.(103)
ز اخـبـار مـعـتـبره كه بر وجه عموم وارد شده ظاهر مى شود كه آن حضرت را به زهر شهيد كـردنـد. و ابـن بـابويه و جمعى را اعتقاد آن است كه وليد بن عبدالملك آن حضرت را زهر داده و بعضى هشام بن عبدالملك گفته اند.
و مـمـكـن اسـت كـه هـشـام بـن عـبـدالمـلك بـه جـهـت آن عـداوت و بـغـضى كه از آن حضرت در دل گـرفـت از آن روزى كـه آن حـضـرت در طـواف كعبه استلام حجر كرد و هشام نتوانست و فـرزدق شـاعـر، آن جـنـاب را بـه آن اشـعـار مـعـروفـه مـدح كـرد چـنـانـكـه در فـصل معجزات آن حضرت به آن اشاره شد. به اين سبب و سببهاى ديگر برادر خود وليد بـن عـبدالملك را كه خليفه آن زمان بود وادار كرده باشد كه آن حضرت را زهر دهد پس هر دو آن حـضـرت را زهـر داده انـد و صـحـيـح اسـت نـسـبـت قتل آن حضرت به هر دو تن .
شـيخ ثقه جليل على بن محمد خزّاز قمى در كتاب ( كفاية الا ثر ) از عثمان بن خالد روايت كرده كه گفت مريض شد حضرت على بن الحسين عليه السلام همان مرضى كه در آن وفـات فـرمـود، پـس جـمع كرد اولاد خود محمد و حسن و عبداللّه و عمر و زيد و حسين را و در مـيان همه فرزندش محمد بن على عليه السلام را وصى قرار داد و ناميد او را به باقر و امـر سـايـريـن فرزندا خود را به آن جناب واگذار فرمود. و از جمله مواعظى كه در وصيت خود به آن حضرت فرمود اين بود:
( يا بُنَىَّ اِنَّ الْعَقْلَ رائدُ الرُّوحِ وَ الْعِلْمَ رائدُ الْعَقْلِ (اِلى اَنْ قالَ) وَ اعْلَمْ اَنَّ السّاعاتِ يُذْهِبُ عُمْرِكَ وَ اِنَّكَ لا تَنالُ نِعْمَةً اِلاّ بِفِراقِ اُخْرى فَاِيّاكَ وَ اْلاَمَلَ الطَّويلَ فَكَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ اَمَلا لايَبْلُغُهُ وَ جامِعِ مالٍ لايَاءْكُلُهُ الخ ؛ ) (104)
فـرمـود: بـدان كـه سـاعـتها بر تو مى گذرد و عمر تو را مى برد و تو نمى رسى به نـعـمـتـى مـگـر بـعـد از مفارقت نعمت ديگر؛ پس بپرهيز از آرزوى دراز چه بسيار آروزمندان بـودنـد كـه بـه آرزوى خـود نـرسيدند و چه بسيار كسان كه جمع كردند مالى را و آن را نـخـوردنـد، و مـنـع كـردند مردم را از چيزى كه زود آن را بگذاشتند و بگذشتند و شايد آن مـال را از راه باطل فراهم آورده و از حقش منع كرده به حرام آن را دريافته و ارث گذاشته و وزر و وبـال و سـنـگـيـنـى و اثـقـال آن را بر دوش خود برداشته اين است زيان روشن و خسران مبين .
و نـيـز از زهرى روايت كرده كه گفت : در آن مرض كه على بن الحسين عليه السلام وفات فرمود خدمتش رسيدم در آن وقت طبقى كه در آن نان و كاسنى بود خدمتش ‍ بياوردند، به من فـرمـود: از ايـن بـخـور، عـرض كـردم : يـابـن رسـول اللّه ! تـنـاول كـرده ام ، فـرمـود: ايـن كـاسـنـى اسـت . گـفـتـم : فضل كاسنى چيست ؟ فرمود: هيچ برگى از آن نيست جز آنكه قطره اى از آب بهشت بر آن اسـت و در او هـسـت شـفـاى هـر دردى . زهـرى گـويـد پـس از آن طـعـام را بـرداشـتـند و روغن بياوردند، فرمود: تدهين كن . عرض كردم : روغن ماليده ام ، فرمود: اين روغن بنفشه است . عرض كردم : فضيلت روغن بنفشه بر ساير ادهان چيست ؟
( قالَ: كَفَضْلِ الاِسلامِ عَلى سايِرِ اْلاَدْيانِ. )
فرمود: چون فضيلت اسلام است بر ساير مذاهب . پس از آن پسرش محمد عليه السلام بر آن حـضـرت وارد شـد، آن حـضرت مدتى دراز با وى راز فرمود و شنيدم كه در جمله كلمات خـويـش فـرمـود: ( عَلَيْكَ بِحُسْنِ الْخُلْقِ! ) بر تو باد خلق و خوى . عرض كردم يـابـن رسول اللّه ! اگر امر و قضاى خدا كه ما را بجمله درخواهد يافت فرا رسد بعد از تو به نزد كدام كس برويم و مرا در دل افتاده بد كه آن حضرت از موت خود خبر مى دهد، فـرمـود: اى ابوعبداللّه ! به سوى اين پسرم ، و اشاره به فرزندش محمد عليه السلام كـرد و فـرمـود: همانا او است وصى من و وارث من و صندوق علم من ، معدن علم (حلم ) و باقر عـلم اسـت ، عـرض كردم : يابن رسول اللّه ! معنى باقرالعلوم چيست ؟ فرمود: زود است كه شيعيان خالص من به خدمتش ‍ مراوده كنند و براى ايشان بشكافد علم را شكافتنى .
زهـرى مـى گـويـد: پـس از اين ، جناب محمدباقر عليه السلام را براى حاجتى به بازار فـرسـتـاد چـون بـرگـشـت عرض كردم : يابن رسول اللّه ! از چه روى به اكبر اولاد خود وصـيـت نـنـمـودى ؟ فـرمـود: امـامـت بـه كـوچـكـى و بـزرگـى نـيـسـت ، رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اينگونه با ما عهد نهاده و در لوح و صحيفه به ايـنـگـونـه نـوشته يافتيم كه دوازده تن مى باشند نوشته شده بود امامت ايشان و نامهاى پدران و مادران ايشان آنگاه فرمود: از صلب پسرم محمد هفت تن از اوصياء بيرون مى آيند كه مهدى عليه السلام از جمله ايشان است .(105)
شيخ كلينى از حضرت امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: چون پدرم را وقت وفات رسيد مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود: اى فرزند گرمى تو را وصيت مى كنم . به آنچه وصيت كرد مرا پدرم در هنگام شهادت خود و گفت كه پدرش او را وصـيـت كـرده بـود بـه ايـن وصـيـت در وقت وفات خود: كه زنهار ستم مكن بر كسى كه ياورى بر تو به غير از خدا نداشته باشد.(106)
و در ( بـحـار ) از ( بـصـائر الدرجـات ) نـقل كرده كه چون آن حضرت را حالت موت رسيد، رو كرد به اولاد خود كه در نزدش جمع بودند و از ميان توجه ، فرمود به پسرش حضرت امام محمدباقر عليه السلام ، فرمود: اى مـحـمـد، ايـن صـنـدوق را ببر به منزل خود، پس فرمود معلوم باشد كه در اين صندوق دينار و درهمى نيست ليكن مملو از علم است و در روايت ديگر است كه آن صندوق را چهار نفر حـمـل كـردنـد و مـملو بود از كتب و سلاح رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم .(107)
و در ( جـلاءالعـيـون ) فرمود، و در ( بصائر الدرجات ) به سند معتبر از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام ، روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: پدرم حضرت امام مـحمدباقر عليه السلام مى فرمود كه چون وقت وفات پدرم حضرت زين العابدين عليه السلام شد فرمود آب وضويى براى من بياور، چون آوردم فرمود كه در اين آب ميته هست ، بـيرون بردم و نزديك چراغ ملاحظه كردم موش مرده اى در آن بود آن را ريختم و آب ديگر آوردم وضـو سـاخـت و فرمود كه اى فرزند اين شبى است كه مرا وعده وفات داده اند ناقه مرا در خطيره ضبط كن و علفى براى آن مهيا كن ، پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه چون آن حضرت را دفن كردند ناقه خود را رها كرد و از خطيره بيرون آمد و نزديك قبر رفـت بـى آنـكـه قبر را ديده باشد و سينه خود را بر قبر آن حضرت گذاشت و فرياد و نـاله مـى كرد و آب از ديده هايش ‍ مى ريخت . چون اين خبر به حضرت امام محمدباقر عليه السـلام دادنـد، حـضرت به نزد ناقه آمد و فرمود كه ساكت شو و برگرد خدا بركت دهد بـراى تـو، پـس نـاقـه بـرخـاسـت و بـه جـاى خـود بـازگـشت و باز بعد از اندك زمانى بـرگـشـت بـه نـزد قبر و ناله و اضطراب مى كرد در اين زمان كه خبر آن را به حضرت گـفـتند فرمود: كه بگذاريد آن را كه بيتاب است و چنين ناله و اضطراب مى كرد تا بعد از سـه روز هـلاك شد. و حضرت بر آن ناقه بيست و دو حج كرده بود يك تازيانه بر آن نزده بود!(108)
و عـلى بـن ابـراهـيـم بـه سـنـد حسن از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه حضرت على بن الحسين عليه السلام در شب وفات پدرش مدهوش گرديد و چون به هوش باز آمد فرمود:
( اَلْحـَمـْدُللّه الَّذى صـَدَقـَنا وَعْدَهُ وَ اَوْرَثَنَا اْلاَرْضَ نَتَبَوَّءَ مِنَ الْجَنَّةِ نَشاءُ فَنِعْمَ اَجْرُ الْعامِلينَ ) ؛(109)
يعنى حمد مى كنم خداوندى را كه راست گردانيد وعده مار را و ميراث داد به ما زمين و بهشت را كـه در هـر جـاى آن خـواهـيـم قـرار گـرفـت پـس نـيـكـو اجـريـسـت مـزد عـمـل كـنـنـدگـان بـراى خـدا. ايـن را فـرمـود و بـه ريـاض بـهـشـت ارتحال كرد.(110)
و كـليـنـى بـه سند حسن از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است همين روايت را و اضـافـه كـرده اسـت كـه سوره ( اِذا وَقَعَتْ ) و سوره ( اِنّا فَتَحْنا ) تلاوت فـرمـود و بـعـد از آن ، ايـن آيـه را خـوانـد و بـه عـالم بـقـا ارتحال نمود.(111)
و در ( مـديـنـة المـعـاجـز ) از مـحـمـد بـن جـريـر طـبـرى نـقـل كـرده كه چون حضرت امام زين العابدين عليه السلام را حالت موت در رسيد فرمود به امام محمدباقر عليه السلام : اى محمد! امشب چه شب است ؟ گفت : شب فلان و فلان ، از مـاه چـه گـذشـتـه ؟ فرمود: فلان و فلان ، فرمود: از ماه چه باقى مانده ؟ گفت : فلان و فـلان . فـرمـود: ايـن هـمـان شـب است كه مرا وعده وفات داده اند، سپس فرمود: براى من آب وضـويـى حاضر كنيد، چون حاضر كردند فرمود در اين آب موش است ، بعضى گفتند كه اين سخن از سنگينى مرض مى فرمايد. پس چراغى طلبيدند و در آن آب نگاه كردند موشى در آن ديـدند پس آن آب را ريختند و آب ديگر آوردند، آن حضرت با آن وضو ساخت و نماز گـذاشـت چـون شـب بـه آخـر رسـيـد آن حـضـرت از ايـن سـراى پـر ملال به ديگر جهان انتقال فرمود: صلوات اللّه و سلامه عليه .(112)
و از ( دعـوات راونـدى عـ( نقل شده كه آن حضرت در وقت وفات ، اين كلمات را مكرر نموده تا وفات فرمود:
( اَللّهَمَّ ارْحَمْنى فَاِنَّكَ كَريمٌ اَللّهُمَّ ارْحَمْنى فَاِنَّكَ رَحيمٌ. ) (113)
و چـون حضرت امام زين العابدين عليه السلام از اين عاريت سرا بگذشت مدينه در ماتمش صـيحه واحده گشت و مرد و زن و سياه و سفيد و صغير و كبير در مصيبتش ‍ نالان و از زمين و آسمان آثار اندوه نمايان بود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 9:59 pm

از عـلى بن زيد روايت شده و همچنين از زهرى كه گفت من به سعيد بن مسيّب گفتم : تو مى گويى على بن الحسين عليه السلام نفس زكيه بود و نظير نداشت ؟ سعيد گفت : چنين بود و كـسـى قدر او را نشناخت . على بن زيد گفت ، گفتم : سوگند به خداى اين حجت محكم بر تـو وارد مـى آيـد كـه بـر جـنـازه مباركش نماز نگذاشتى ، سعيد گفت : همانا چنان بود كه قـاريـان به سفر مكه بيرون نمى شدند تا حضرت على بن الحسين عليه السلام بيرون شود، در يكى از سالها آن حضرت بيرون شد و ما نيز در حضرتش بيرون شديم ، گاهى كـه هـزار نـفـر بـوديم و در سقيا ـ كه نام منزلى است ـ فرود آمديم حضرت فرود آمد و دو ركـعـت نماز گذارد و بعد از نماز به سجده رفت و تسبيحى در سجود خود خواند، پس هيچ درخـت و كـلوخـى در دور آن حـضـرت نماند جز آنكه با آن حضرت تسبيح گفتند. و ما از اين حـال در فـزع شـديـم پـس سـر مبارك برداشت و فرمود: اى سعيد! در فزع شدى ؟ عرض كـردم : آرى يـابـن رسـول اللّه . فـرمـود كـه حـق تـعـالى چـون جـبـرئيـل را خـلق كـرد ايـن تـسـبـيـح را بـه الهـام فـرمـود و چـون جـبـرئيـل ايـن تسبيح را خواند جميع آسمانها و آنچه در آسمانها بودند با او در اين تسبيح موافقت كردند و آن اسم اعظم اللّه و اكبر است .
اى سـعـيـد، خـبـر داد مـرا پـدرم از پـدرش حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از جـبـرئيـل از خـداونـد عـز و جـل كـه فرمود: نيست هيچ بنده از بندگان من كه به من ايمان آورده و تو را تصديق نموده باشد نماز گزارد در مسجد تو دو ركعت در وقت خلوت از مردمان مگر آنكه مى آمرزم گناهان گذشته و آينده اش را.
سـعـيـد مـى گويد: كه من هيچ شاهدى افضل از حضرت على بن الحسين عليه السلام نديدم وقـتـى كـه ايـن حـديـث را براى من نقل كرد پس چون آن حضرت وفات نمود ابرار و فجار بـجـمله در جنازه اش حاضر شدند و همگى آن حضرت را به خير و نيكى ياد كردند و جميع مـردم از پـى جـنـازه بـيـرون رفتند تا به محل خود فرود آوردند، من با خود گفتم اگر در تمام روزگار روزى دريابم كه در خلوت آن دو ركعت نماز را در مسجد گزارم امروز است و جـز يك مرد و زن كسى بر جاى نمانده بود ايشان نيز به تشييع جنازه بيرون شدند و من بـر جـاى بـماندم تا آن نماز بگزارم اين هنگام بانگ تكبيرى از آسمان برخاست و از زمين تـكـبيرى در جواب گفته شد و هم از آسمان بانگ تكبيرى بلند گشت و زمين نيز جواب داد، مـن تـرسـيدم و بر روى در افتادم پس ‍ آنانكه در آسمان بودند هفت تكبير گفتند و كسانى كه در زمين بودند، هفت تكبير گفتند و نماز گذاشته شد بر حضرت على بن الحسين عليه السـلام و مـردمـان داخـل مـسـجـد شـدنـد و مـن نـه بـه آن دو ركـعـت نـمـاز نائل شدم و نه به نماز گذاشتن بر جنازه مبارك آن حضرت .
راوى گـفـت : گفتم اى سعيد، من اگر به جاى تو بودم اختيار نمى كردم جز نماز بر على بن الحسين عليه السلام را، همانا اين كردار تو خسرانى بود آشكار. پس سعيد بگريست و گفت : من در اين كار نمى خواستم مگر خير خود را كاش بر وى نماز كرده بودم كه مانندش ديده نشده است .(114)
در ( جنّات الخلود ) در ذكر مدفن حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرموده كه آن حـضـرت در مـديـنـه طـيـبـه وفات يافت در خانه خود و در بقيع نزد عم بزرگوار خود مدفون گشت ، و آن مكان را شرافت بسيار است و از جمله بقاع مكرمه است كه هر كس در آنجا مـدفـون گردد بى حساب داخل بهشت شود به شرايط ايما صحيح ، چنانكه در حديث معتبر وارد شده كه :
( الْحَجُونُ وَالْبَقيعُ يُاءْخَذانِ بِاَطْرافِهِما وَ يُنْشَرانِ فِى الْجَنَّةِ. )
و ( حجون ) قبرستانى است در مكه : يعنى اين دو بقعه را در قيامت گوشه اش را مى گيرند و مانند پلاس مى تكانند به بهشت .(115)
و در خصايص آن جناب گفته كه خصايص آن حضرت :
1 ـ تاءليف صحيفه كامله است كه مصحف اهلبيت عليهم السلام و عروة الوثقى شيعيان است .
2 ـ جـمـع شـدن نـجـابـت عـرب و عـجـم هـر دو در او بـه اعـتـبـار پـدر و مـادر بـه قـول حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم كه ( اِنَّ للّهِ مِنْ عِبادِهِ خِيَرَتَيْنِ فَخِيَرَتُهُ مِنَ الْعَرَب قُرَيْشٌ وَ مِنَ الْعَجَمِ فارْسٌ. ) لهذا ملقب به ابن الخيرتين شد.
3 ـ انـتشار اولاد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از آن حضرت ، لهذا او را آدم بنى الحـسـيـن گـويـنـد و اول كـسـى اسـت كـه گـوشـه نـشـيـنـى و عـزلت را اخـتـيـار كـرد و اول كسى است كه به مهر و تسبيح خاك امام حسين عليه السلام سجده و عبادت كرد و از همه خـلايـق بـيـشتر گريست ؛ وارد شده كه رئيس البكّائين چهارند: آدم و يعقوب و يوسف و امام زين العابدين عليهم السلام .
مؤ لف گويد: كه صحيفه كامله همان ادعيه مباركه سجاديه است كه به ( اخت القرآن و انجيل اهل البيت ) و ( زبور آل محمد ) عليهم السلام ملقب است .
ابـن شـهـر آشـوب در ( مـنـاقـب ) نقل كرده كه نزد مردى بليغ از اهالى بصره از صـحـيفه كامله سخن رفت گفت : ( خُذوا عَنّى حَتّى اُمْلِىَ عَلَيْكُمْ؛ ) از من بگيريد تا بـر شـمـا امـلاء كنم ، كنايت از اينكه به اين فصاحت از بهر شما از خود آغاز نمايم و قلم بـرگـرفـت و سـر بـه زيـر افـكـنـد تـا امـلاء نـمـايـد سـر بـر نـيـاورد تـا همچنان جان سپرد.(116)


فصل هفتم : در ذكر اولاد و احفاد حضرت امام زين العابدين عليه السلام

شيخ مفيد و صاحب ( فصل المهمّه ) فرموده اند كه اولاد حضرت على بن الحسين عليه السلام از ذكور و اناث پانزده نفر بودند:
امـام مـحـمـدبـاقـر عـليـه السلام مكنّى به ابوجعفر مادرش امّ عبداللّه دختر حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام بوده ، و عبداللّه و حسن و حسين مادرشا امّ ولد بوده ، و زيد و عمر از ام ولد ديـگـر، و حـسين اصغر و عبدالرحمن و سليمان از امّ ولد ديگر، و على (و اين كوچكترين اولاد حضرت على بن الحسين عليه السلام بوده ،) و خديجه و مادر اين دو تن امّ ولد بوده ، و محمد اصغر مادرش امّ ولد بوده ، و فاطمه و عليه و امّ كلثوم مادرشان امّ ولد بوده .
مـؤ لف گـويـد: كـه ( عـليـه ) هـمـان مـخـدّره اسـت كـه عـلمـا رجـال او را در كـتـب رجـال ذكـر كـرده انـد و گـفـته اند كتابى جمع فرموده كه زراره از او نـقـل مـى كـنـد. و خـديـجـه زوجـه محمد بن عمر بن على بن ابى طالب عليه السلام بوده . اكنون شروع كنيم به تفصيل احوال اولاد حضرت امام زين العابدين عليه السلام .
ذِكـْرِ ابـُومـُحـَمَّد عـبـداللّه البـاهـر ابـن عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام و احوال بعضى از اعقاب او
شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه فـرمـوده كـه عـبـداللّه بـن عـلى مـتـولى صـدقـات حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام بـود و مـردى فـاضـل و فـقـيـه بـود و روايـت كـرده از پـدران بـزرگـواران خـود از حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اخـبـار بـسـيـارى و مـردم آثـار بـسـيـار از او نقل كرده اند، و از روايات منقوله از او اين خبر است ، كه پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سـلم فـرمـود: بـه درسـتـى كه بخيل و تمام بخيل كسى است كه من مذكور شوم نزد او و صلوات بر من نفرستد. صَلَى اللّه عَلَيه وَ آله .(117)
و نـيـز روايـت كـرده از پدرش از جدش اميرالمؤ منين عليه السلام كه آن حضرت دست راست دزد را در اول دزدى او مـى بـريـد پـس اگر دوباره دزدى مى كرد پاى چپش را مى بريد و اگر مرتبه سوم دزدى مى كرد مخلّد در زندان مى نمود.(118)
مـؤ لف گـويـد: كـه عـبـداللّه مـذكـور را عـبـداللّه البـاهـر گـويـنـد بـه واسـطـه حـسن و جـمـال و درخـشـنـدگى رخسار او، نقل شده كه هيچ مجلسى ننشستى مگر آنكه حاضران را از فروغ روى و روشنى جمال نور بخشيدى ؛ و جماعتى مادر او را امّ عبداللّه والده حضرت امام محمدباقر عليه السلام دانسته اند و اولاد او را از پسرش محمد ارقط دانند. و از احفاد ا است عباس بن محمد بن عبداللّه بن على بن الحسين عليه السلام كه هارون الرشيد او را بكشت و سـبـبـش آن شـد كـه وقـتـى بـر هـارون وارد شـد و مـابـيـن او و هـارون كـلمـاتـى رد و بـدل شـد و در پايان كلام هارون الرشيد با وى گفت : يابن الفاعله ، عباس گفت : فاعله يـعـنـى زانيه مادر تو است كه در اصل كنيزكى بوده و بنده فروشان در فراش او رفت و آمـد كـرده انـد، هارون از اين سخن در غضب شد او را نزديك خويش طلبيد و گرز آهن بر وى زد و او را به قتل رسانيد.
و نـيـز از احـفـاد او اسـت عـبـداللّه بـن احـمـد الدّخ بـن مـحـمـد بـن اسماعيل بن محمد بن عبداللّه الباهر كه صاحب ( عُمْدَةُ الطّالب ) گفته كه او در ايام مـسـتـعـيـن خـروج كـرد و او را بـگـرفـتـنـد و بـه سـرّمـن راى حـمـل نـمودند و در جمله عيالش دخترش ‍ زينب بود و مدتى در آنجا زيست نمودند عبداللّه در آنـجـا بـمـرد و عـيـالش بـه حـضـرت امـام حـسـن عـسـگـرى عـليـه السـلام اتـصـال يـافـتـنـد آن حـضـرت ايـشـان را در جـناح رحمت جاى داد و دست مبارك بر سر زينب بماليد و انگشتر خود به او بخشيد و آن انگشتر از نقره بود.
زينب از آن حلقه بساخت و در گوش كرد و چون زينب وفات كرد آن حلقه در گوش ‍ داشت و صـد سـال عـمر يافته بود و مويش سياه بود.(119) و برادرش حمزة بن احمد الدّخ مـعـروف است به ( قمى ) بدان سبب كه از ناحيه طبرستان به قم آمد، پس از كـشـتن حسن بن زيد برادرش با حسين بن احمد كوكبى و با حمزه بود، دو پسرش ابوجعفر مـحمد و ابوالحسن على به زبان طبرى سخن مى گفتند. چون حمزه به قم ساكن شد و وطن ساخت وجه معاش اكتساب كرد و ببود تا وفات كرد و در مقبره بابلان كه حضرت معصومه عـليـهـمـا السـلام در آن مـدفـون اسـت مدفون گرديد، پس ابوجعفر پسرش بعد از وفات پـدر، رئيـس و پـيـشـوا گـشـت و چـنـد صـنـعـت بـه قـم پـديـد كـرد و پـل وادى واشـجـان بـبـسـت ، ربـاطى آنجا به گچ و آجر بساخت و او نيز در مقبره بابلان مدفون است .
و پـسـرش ابـوالقـاسـم عـلى جـوانى كامل و فاضل بود موصوف به قوت بطش بوده و امـلاكـى چند به غير از آنكه از پدر به ميراث به او رسيده بود به دست آورد و پيشوا و مـقدم سادات شد، و نقابت علويه به قم بعد از عمّش على بن حمزه نقيب به او مفوّض گشت ، و از جـاريـه تـركـيـّه در سـنـه سـيـصـد و چـهـل و سـه ابـوالفـضـل مـحـمـد را آوردنـد و در شـوال سـنـه سـيـصـد و چـهـل و شـش بـه قـم برگرديد و هميشه مقدم و پيشوا بود تا وفات يافت ، و وفاتش در روز جـمـعـه سلخ شعبان سنه سيصد و چهل و هفت بود و او را در قبّه متصله به مشهد پدرش دفـن كـردنـد و جـدش مـحـمـد بـن اسماعيل آن كسى است كه رجاء ابن ابى الضّحاك در سنه دويست او را با حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام به نزد ماءمون برد.
و بـالجمله ؛ معلوم گشت كه اولاد و اعقاب حمزة القمّى نقباء و اشراف مى باشند، و نيز از جـمـله ايـشـان اسـت ابـوالحـسـن عـلى الزّكـى نـقـيـب رى ، و او پـسـر ابوالفضل محمد شريف است كه اينك به او اشاره مى رود:
ذكر امامزاده جليل سلطان محمد شريف كه قبرش در قم است
بـدان كـه ايـن بـزرگـوار سـيـدى اسـت جـليـل القـدر و رفـيـع المـنـزلة و فاضل مكنّى به ابوالفضل ، ابن سيد جليل ابوالقاسم على نقيب قم ، ابن ابى جعفر محمد بـن حـمـزة القـمـّى ابـن احـمـد بـن مـحـمد بن اسماعيل بن محمد بن عباللّه الباهرين امام زين العـابـدين عليه السلام و اين سيد شريف در قم بقعه و مزارى دارد معروف در محله سلطان مـحـمـد شـريـف كـه بـه نـام او مشهور گشته كه پدر و دو جدش على و محمد و حمزه نيز در قبرستان بابلان كه حضرت معصومه عليهما السلام در آن مدفون است به خاك رفته اند.
و ايـن سيد جليل را اعقاب است كه جمله اى از ايشان نقباء و ملوك رى بودند، از آن جمله سيد اجـل عـزّالدّيـن ابـوالقـاسـم يـحـيـى بـن شـرف الديـن ابـوالفـضـل مـحـمـد بـن ابـوالقـاسـم عـلى بـن عـزّالاسـلام و المـسـلمـين محمد بن السيد الا جـل نـقيب النقباء اعلم ازهد ابوالحسن المطهّر ابن ذى الحسبين على الزّكىّ ابن السلطان محمد شـريـف مـذكـور اسـت كـه نـقـيـب رى و قـم و جـاى ديـگـر بـود. و او را خـوارزمـشـاه بـه قـتـل رسـانـيـد و اولاد او بـه جـانـب بـغـداد مـنـتـقـل شـدنـد، و ايـن سـيـد شـريـف بـسـيـار جـليـل الشـاءن و بـزرگ مـرتـبـه بـوده . و كـافـى اسـت در ايـن بـاب آنـكـه عـالم جـليـل و مـحـدث نـبيل و فقيه نبيه و ثقه ثبت معتمد حافظ صدوق شيخ منتجب الدّين كه شيخ اصـحـاب و يـگـانـه عصر خود بوده و وفاتش در سنه پانصد و هشتاد و پنج واقع شده ، ( كـتـاب فـهـرسـت ) خـود را بـا ( كتاب الاربعين عن الاربعين من الا ربعين فى فـضـائل امـيـرالمؤ منين عليه السلام ) به جهت آن جناب تصنيف كرده و در ( فهرست ) در باب ياء فرموده : سيد اجل مرتضى عزّالدّين يحيى بن محمد بن على بن المطهّر ابـوالقـاسـم نـقـيـب طـالبـيـيـن اسـت و در عـراق عـالم فاضل كبير است ، رحاى تشيع براى او دور مى زند مَتَّعَ اللّهُ المُسْلِمينَ وَ الا سْلامَ بِطُولِ بـَقـائِهِ روايـت مـى كـنـد احاديث را از والد سعيدش شرف الدّين محمد و از مشايخ قَدَّسَ اللّهُ اَرْواحـَهـُمْ؛(120) و در اول ( فـهرست ) ، مدح بسيار از آن جناب نموده از جـمـله فـرمـوده در حق او سلطان عترت طاهره رئيس رؤ ساى شيعه صدر علماء عراق قدوة الا كـابـر حـجـّة اللّه عـلى الخـلق ذى الشـّرفـين كريم الطّرفين سيد امراء السّادات شرفا و غـربـا مـلك السـّادة و مـنـبـع السـّعـادة و كـهـف الا مـة و سـراج المـلّة و عـضـو مـن اعـضـاء الرّسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و جـزء مـن اجـزاء الوصـى و البتول الى غير ذلك .(121)
و از فرزندان احمد الدّخ ابوجعفر محمد بن احمد معروف به ( كوكبى ) است و از وى عـقـب بـه جـاى مـانـد از جـمله ايشان ابوالحسن احمد بن على بن محمد كوكبى است . و او نقيب الفـقـهاء بغداد در روزگار معزالدّوله بويهى بود، و از جمله ايشان ابوعبداللّه جعفر بن احمد الدّخ است و او را عقب بود و از جمله ايشان الشريف النسابة ابوالقاسم حسين بن جعفر الا حـول بـن الحـسـيـن بـن جعفر مذكور است كه معروف بوده به ( ابن خدّاع ) و خداع زنـى بـود كـه جـدّش حسين را تربيت كرده بود، و اين سيد در مصر جاى داشت و ( كتاب المعقّبين ) تصنيف او است و او را عقب بود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:01 pm

ذكـر عـمـرالا شـراف بـن عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام و احوال بعضى از اعقاب او
شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه فـرمـود كـه عـمـر بـن عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام فـاضـل و جـليـل و متولى صدقات حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم و صدقات حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام بود و دارى ورع و سخاوت بود.
روايـت كـرده داود بـن القـاسـم از حـسـيـن بـن يـزيد كه گفت : ديدم عمويم عمر بن على بن الحـسـيـن عـليـه السلام را كه شرط مى كرد بر آنكه بيع مى كرد صدقات على را (يعنى كـسـانـى كـه مـيـوه هـاى بـساتين و باغها و زراعتهاى صدقات را مى خريدند) كه شكافى گـذارد در حـائط و ديـوار آن كـه اگـر كـسـى بـخـواهـد داخـل شـود بـتـوانـد و مـنـع نـكـنـد كـسـى را كـه داخل در آن مى شود و بخواهد بخورد از آن .(122)
مـؤ لف گـويـد: كه عمر بن على مذكور ملقب به ( اشرف ) است و او را عمر اشرف گفتند بالنّسبة به عمر اطرف پسر حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام ، چه آنكه اين عمر از آن جـهـت كـه فرزند حضرت زهراء عليهما السلام است و داراى آن شرافت است اشرف از آن يـك بـاشـد و آن يـك را عـمـر اطرف گفتند از آنكه فضيلت و جلالت او از يك سوى به تنهايى است كه طرف پدرى نسبت به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام باشد و از طرف مادرى داراى شرافت نيست ، اما عمر اشرف از طرف پدر و مادر هر دو شرافت دارد و در ( رجـال كـبـيـر ) است كه عمر بن على بن الحسين عليه السلام مدنى و از تابعين است . روايـت مى كند از ابوامامة سهل بن حنيف ، وفات كرد به سن شصت و پنج و به قولى به سن هفتاد سالگى ، انتهى .
و بـدان كـه عـمـر اشـرف ، ام سـلمه دختر امام حسن عليه السلام را تزويج نموده و در كتب انـسـاب است كه عمر اشرف از يك مرد فرزند آورد و او على اصغر محدث است و از حضرت امـام جـعـفـر صادق عليه السلام حديث روايت مى كند و او از سه مرد اولاد مى آورد: ابو على قـاسم و عمر الشّجرى و ابومحمد حسن ، و بدان نيز كه عمر اشرف جد امى علم الهدى سيد مـرتـضـى و بـرادرش سـيـد رضـى اسـت ، و سـيـد مـرتـضـى در اول كـتـاب ( رسـائل نـاصـريـات ) نـسـب شـريـف خـود را بـيـان فـرمـوده و فضايل اجداد امى خود را ذكر نموده تا آنكه فرموده :
و امـا عـمـر بـن عـلى مـلقـّب بـه اشـرف پـس او فـخـم السـّيـادة جـليـل القـدر و المـنزلة بوده در دولت بنى امية و بنى عباس جميعا و دارى علم بود و از او حـديـث روايـت شـده و روايـت كـرده ابـوالجـارود بـن المـنـذر كه به حضرت ابوجعفر عليه السلام عرض كردم كه كدام يك از برادرانت افضل و محبوبتر است نزد حضرتت ؟ فرمود: امـا عـبـداللّه پـس دست من است كه با آن حمله مى كنم ، و اين عبداللّه برادر پدر و مادرى آن حـضـرت بـود، و اما عمر پس چشم من است كه مى بينم با آن و اما زيد پس زبان من است كه تنطق مى كنم با آن ، و اما حسين پس حليم و بردبار است .(123)
( يَمشى عَلَى اْلاَرْضَ هَوْنَا وَ اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما ) (124)
فـقير گويد: كه نسب سيدين از طرف مادر به عمر اشرف بدين طريق است : فاطمه دختر حسين بن احمد بن ابى محمد حسن بن على بن حسن بن على بن عمر اشرف بن على بن الحسين عـليـه السـلام و ابـو مـحـمـد حسن همان است كه ملقب است به اطروش و ناصر كبير و مالك بـلاد ديـلم و طـود العـلم و العـالم و العـليم صاحب مؤ لفات كثيره از جمله صد مساءله كه سـيد مرتضى رضى اللّه عنه آن را تصحيح فرموده و ( ناصريات ) نام نهاده . و ديگر ( كتاب انساب الا ئمة عليهم السلام و مواليد ايشان ) و دو كتاب در امامت و غير ذلك .
در سـنـه سـيـصـد و يـك بـه طـبـرسـتـان در آمـد و سـه سـال و سـه مـاه مـالك طـبـرسـتـان شـد. و النـّاصر للحقّ لقب يافت ، و مردمان به دست او مـسـلمـانـى گـرفـتـنـد و كـارش سـخـت عـظـيـم گـرديـد و در سـال سـيـصـد و چـهـارم در آمـل بـمـرد و نـود و نـه سـال و بـه قـولى نـود پـنـج سـال عـمـر كـرد. و غير از پسرش احمد پسرى ديگر داشته مسمى به ابى الحسن على به مذهب اماميه بوده و زيديه را هجو مى نموده و نقض كرده بر عبداللّه معزّ در قصايدش در ذمّ علويين .
مـسـعودى در ( مروّج الذّهب ) گفته در سنه سيصد و يك حسن بن على اطروش در بلاد طـبـرستان و ديلم ظهور كرد و مسوّده را از آنجا بيرون كرد، و اطروش ‍ مذكور مردى عالم و بـافهم و عارف به آراء و نحل بود و در ديلم مدتى اقامت داشت و مردم ديلم كافر و مجوس بـودنـد اطـروش ايـشـان را بـه خـداى خـوانـد، آن جماعت به دست او مسلمان شدند و در ديلم مسجدها بنيان كرد. انتهى .(125)
و بـالجـمـله ؛ فـاطـمـه والده سـيدين ظاهرا همان است كه شيخ مفيد رحمه اللّه براى او ( كـتـاب احـكـام النّساء ) تاءليف نموده و از آن مخدره به سيده جليله فاضله ـ ادام اللّه اعـزازهـا ـ تـعـبـيـر فـرمـوده .(126) و هـم در كـتـب مـعـتـبـره نقل شده كه شيخ مفيد قدس سره شبى در عالم رؤ يا ديد كه حضرت فاطمه عليهما السلام وارد شـد بـر او در مـسـجـدش بـا دو نـور ديـده اش حسن و حسين عليهما السلام در حالى كه كودك بودند و تسليم فرمود آن دو بزرگوار را به شيخ و فرمود: علّمهما الفقه ! شيخ بـيـدار شـد بـه حال تعجب از اين خواب همين كه روز بالا آمد، وارد شد در مسجدش ‍ فاطمه والده سيدين با جوارى خود و دو پسرش مرتضى و رضى در حالى كه كودك بودند، چون شـيـخ نـظرش بر آن مخدّره افتاد به جهت احترام او از جاى برخاست و سلام كرد بر او، آن مـخـدره گـفت : اى شيخ ! اين دو كودك پسران من اند حاضر كردم ايشان را براى آنكه فقه تـعـليـمـشـان نـمـايـى ؛ شـيـخ چون اين را شنيد گريست و خواب خود را براى آن بى بى نقل كرد و مشغول تعليم ايشان شد تا رسيدند به آن مرتبه رفيعه و مقام معلوم از كمالات و فضائل و جميع علوم .(127)
و چـون آن سـيـده جليله وفات كرد پسرش سيد رضى او را مرثيه گفت به قصيده اى كه اين چند شعر از او است :
اَبْكيكِ لَوْ نَفَعَ الْغَليلَ بُكائى

وَ اَرُدُّ لَوْذَهَبَ الْمَقالُ بِدائى

وَ اَلوُذُ بِالصَّبْرِ الْجَميلِ تَعَزِّيا

لَوْ كانَ فِى الصَّبْرِ الْجَميلِ عَزائى

لَوْ كانَ مِثْلُكِ كُلَّ اُمَّ بَرَّةٍ

غَنِىَ الْبَنُونِ بِها عِن اْلا باءِ

و نـيـز از اعـقـاب عـمـرالا شـرف اسـت مـحـمـد بـن قـاسـم العلوى كه در ايام معتصم اسير و گـرفـتـار شـد و شـايـسـتـه اسـت كـه مـا در ايـنـجـا اشـاره بـه حال او كنيم .
ذكـر اسـير ابوجعفر محمد بن القاسم بن على بن عمر بن امام زين العابدين عليه السلام مـادرش صـفـيـه دخـتر موسى بن عمر بن على بن الحسين عليه السلام است و او مردى بوده صاحب عبادت و زهد و ورع و علم و فقه و دين و پيوسته لباسهاى پشمينه مى پوشيد و در ايـام مـعـتـصم در كوفه خروج كرد و معتصم به دفع او بر آمد. محمد بر خود ترسيد به جـانـب خـراسـان سـفـر كـرد و پـيـوسـتـه از بـلاد خـراسـان نـقـل و انـتـقـال مى نمود. گاهى به مرو و گاهى به سرخس و زمانى به طالقان و گاهى بـه ( نـساء ) منتقل مى شد و براى او حروب و وقايع رخ دد و خلق بسيارى با وى بيعت كردند و رشته اطاعت و انقياد امر او را در گردن افكندند.
ابـوالفـرج نـقـل كـرده كـه در انـدك زمـانـى در مـرو چـهـل هـزار نـفـر بـه بـيـعت او درآمدند و شبى وعده كرده كه لشكرش جمع شوند در آن شب صـداى گـريـه شـنـيـد و در تـحـقـيـق آن برآمد معلوم شد كه يكى از لشكريان او نمد مرد جـولايـى را بـه قـهر و غلبه گرفته است و اين گريه از آن مرد جولا است ، محمد آن مرد ظـالم غـاصـب را طـلبيد و سبب اين امر شنيع را از او پرسيد، گفت : ما در بيعت تو درآمديم كه مال مردم ببريم و هرچه خواهيم بكنيم ، محمد امر كرد تا نمد را بگرفتند و به صاحبش رد نـمـودنـد. آنـگـاه فـرمـود بـه چنين مردم نتوان در دين خدا انتصار جست امر كرد لشكر را مـتـفرق نمودند. چون مردم پراكنده شدند محمد با خواص اصحاب خود از كوفيين و غيره در هـمـان وقـت بـه طـالقـان رفـت و مـابـيـن مـرو و طـالقـان چهل فرسخ مسافت است و چون به طالقان رسيد خلق بسيارى با وى بيعت كردند.
عـبـداللّه بـن طـاهـر كـه از جـانـب مـعتصم والى نيشابور بود حسين بن نوح را به دفع او روانـه كـرد، چـون لشـكـر حـسـيـن بـا لشكر محمد تلاقى كردند و رزم دادند طاقت مقاتلت لشـكـر مـحـمـد را نياورده هزيمت نمودند، ديگرباره عبداللّه بن طاهر لشكر بسيار به مدد حـسـيـن فـرسـتاد چند كمينى ترتيب داده به جنگ محمد حاضر شدند، اين دفعه غلبه و ظفر بـراى حـسـين رخ داد و اصحاب محمد هزيمت كردند محمد نيز مختفيا به جانب ( نساء ) مـطـلع شـد آن وقـت ابراهيم بن غسّان را با هزار سوار منتخب نموده و امر كرد كه به دلالت دليـلى بـه سـمـت نـسـاء بـيرون شود و دور منزل محمد را دفعةً احاطه كند و او را دستگير نمايد و بياورد.
ابـراهـيـم بـن غسّان به همراهى دليل با آن سواران به سمت نساء كوچ كرده در روز سوم وارد نساء شدند و در خانه ا كه محمد در آن جاى داشت احاطه كردند پس ‍ ابراهيم وارد خانه شـد و مـحـمـد بـن قاسم را با ابوتراب كه از خواص اصحاب او بود بگرفت و در قيد و بـنـد كـرد و بـه نـيـشـابـور برگشت و شش روزه به نيشابور رسيد و محمد را به نظر عـبـداللّه بـن طاهر رسانيد، عبداللّه را چون نظر به ثقالت قيد و بند او افتاد، گفت : اى ابـراهـيـم ! از خـدا نـتـرسـيـدى كه اين بنده صالح الهى را چنين در بند و زنجير نمودى ؟ ابراهيم گفت : اى امير! خوف تو مرا از خوف خدا بازداشت . پس ‍ عبداللّه امر كرد تا قيد او را تخفيف دادند و سه ماه او را در نيشابور بداشت و براى آنكه امر را بر مردم پنهان دارد امـر كـرد مـحـاملى ترتيب داده بر استرها حمل كرده به جانب بغداد بفرستند و برگردانند تـا مردم چنان گمان كنند كه محمد را به بغداد فرستاده ، چون سه ماه گذشت ابراهيم بن غـسـّان را امـر كـرد كـه در شـب تـارى محمد را حمل كرده به جانب بغداد برد، چون خواستند حركت كنند عبداللّه بر محمد عرضه كرد اشياء نفيسه را هرچه خواهد با خود بردارد، محمد چيزى قبول نكرد جز مصحفى كه از عبداللّه بن طاهر بود آن را با خود برداشت .
و بالجمله ؛ چون نزديك بغداد شدند خبر ورود محمد را به معتصم دادند معتصم امر كرد تا سرپوش محمل محمد را بردارند و عمامه از سرش برگيرند تا مكشوف و سر برهنه وارد بـلد شود، پس محمد را با آن نحو در روز نيروز سنه دويست و نوزده وارد بغداد كردند، و اراذل و اوبـاش لشـكـر مـعـتـصـم در جـلو مـحـمـد بـه لهـو و لعـب و رقـص و طـرب اشـتـغـال داشـتـنـد و معتصم بر موضع رفيعى تماشا مى كرد و مى خنديد، و محمد را در آن روز غـم عظيمى عارض شد و حال آنكه هيچگاهى حالت انكسار و جزع در شدايد از او مشاهده نگشته بود، پس محمد بگريست و گفت : خداوندا! تو مى دانى كه من قصدى جز رفع منكر و تغيير اين اوضاع نداشتم ؛ و زبانش به تسبيح و استغفار حركت مى كرد و بر آن جماعت نـفـريـن مى نمود. پس معتصم ، مسرور كبير را امر كرد تا او را در محبس افكند، پس محمد را در سـردابـى شـبيه به چاه حبس كردند كه نزديك بود از بدى آن موضع ، هلاك گردد، و خـبـر سـختى او به معتصم رسيد امر كرد او را بيرون آوردند و در قبّه اى در بستانى او را حـبـس نـمـودنـد و جـمـاتـى را بـه حـراسـت او گماشت و از پس آن اختلاف است مابين مورخين بـعـضـى گـفته اند كه او را مسموم كردند و بعضى گفته اند كه به تدبيرى خود را از محبس بيرون كرد و خود را به ( واسط ) رسانيد و در ( واسط ) از دنيا رفت و بـه قـولى زنـده بـد در ايـام مـعـتـصـم و واثـق و مـتـوارى مـى زيـسـت تـا در ايـام متوكل او را بگرفتند و در محبس افكندند تا در زندان وفات يافت .(128)
و از احـفـاد عـمـرالاشـرف است امامزاده جعفرى كه در دامغان معروف و صاحب بقعه و بارگاه است و نسبش چنانكه در آن بقعه نوشته شده چنين است :
( هذا قَبْرُ الاِمامِ الْهُمامِ الْمَقْتُولِ الْمَقْبُولِ قُرَّةِ عَيْنِ الرَّسوُلِ صلى اللّه عليه و آله و سـلم جـَعـْفـَرِ بـْنِ عـَلِىِّ بْنِ حَسَنِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ عُمَرِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ حُسَيْنِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِب عليه السلام . )
و او غير از امامزاده جعفرى است كه در رى كشته شده ، چه او جعفر بن محمد بن جعفر بن حسن بـن عـلى بـن عـمـر بـن عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام اسـت چـنـانـكـه در ( مقاتل الطالبيين ) است .
و بدان كه ياقوت حموى در ( مُعْجَمُ الْبُلْدان ) گفته : قبر النّذور مشهدى [ مزارى ] اسـت در ظـاهـر بـغـداد بـه مـسافت نصف ميل از سور بلد و آن قبر را مردم زيارت مى كنند و براى آن نذر كنند.
از قـاضـى تـنـوحـى بغدادى نقل است كه گفت : من با عضدالدّوله بودم وقتى كه از بغداد بـه عزم همدان بيرون شد نظرش افتاد بر بناء قبرالنّذور، از من پرسيد كه اى قاضى اين بناء چيست ؟ گفتم : ( اَطالَ اللّهُ بَقاءُ مَوْلانا ) اين مشهد النّذور است و نگفتم كه قـبـر النّذور است ؛ زيرا مى دانستم كه از لفظ قبر و كمتر آن تطيّر مى زند، عضدالدّوله را خـوش آمـد و گـفـت : مـى دانـسـتـم كـه قـبـر النـّذور اسـت ، مـرادم از ايـن سـؤ ال شرح حال او بود؟ گفتم : اين قبر عبيداللّه بن محمد بن عمر بن على بن الحسين بن على بـن ابـى طـالب عليه السلام است بعض از خلفاء خواست او را خفيةً بكشد امر كرد در همين مـحل زمين را گود كردند مانند زبيه (و آن مغاكى است كه براى شكار كردن شير درست مى كـنـنـد) و روى آن را پوشانيدند عبيداللّه كه از آنجا عبور كرد ندانسته در آن مغاك افتاد و خاك بر روى او ريخته شد و او زنده در زير خاك مدفون گشت و اين قبر مشهور به نذور شـد به سبب آن كه هر كه براى مقصدى نذرى براى او مى كند به مقصود خود مى رسد و مـن مـكـرر بـراى او نـذر كـرده ام و بـه مـقـصـد خـود نـائل گـشـتـه ام ، عضدالدّوله قبول نكرد و گفت واقع شدن اين نذرها اتفاقى است و منشاء ايـن چـيـزهـا مـردم و عـوام مـى بـاشـنـد كـه بـازارى مـى خـواهـنـد درسـت كـنـنـد چـيـزهـاى بـاطل نقل مى كنند، قاضى گفت من سكوت كردم ، پس از چندى روزى عضدالدّوله مرا طلبيد و در بـاب قـبر النّذور مرا تصديق نمود و گفت نذرش مجرب است ، من براى امر بزرگى بر او نذر كردم و به مطلب رسيدم .(129)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:06 pm

ذكر زيد بن على بن الحسين عليه السلام و مقتل او
شـيـخ مفيد قدس سره فرموده كه زيد بن على بن الحسين عليه السلام بعد از حضرت امام مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام از ديـگـر بـرادران خـود بـهـتـر و از هـمـگـى افضل بود و عابد و پرهيزكار و فقيه و سخى و شجاع بود و با شمشير ظهور نمود، امر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر و طـلب خون امام حسين عليه السلام كرد، پس روايت كرده از ابـوالجـارود و زيـاد بـن المنذر كه گفت : وارد مدينه شدم و از هركس از زيد پرسش كردم گفتند او حليف القرآن است يعنى پيوسته مشغول قرائت قرآن مجيد است .
و از خالد بن صفوان نقل كرده كه گفت : زيد از خوف خدا مى گريست چندان كه اشك چشمش بـا آب بـيـنـيـش مـخـلوط مـى گـشـت و اعـتقاد كردند بسيارى از شيعه در حق او امامت را و سبب حـصـول ايـن عـقـيـدت خـروج زيـد بـود بـا شمشير و دعوت فرمودن او مردمان را به سوى رضـاى از آل مـحـمد صلى اللّه عليه و آله و سلم ايشان چنان گمان كردند كه مقصود او از ايـن كـلمـه خود او است و حال آنكه اين اراده نداشت ؛ زيرا كه زيد معرفت و شناسايى داشت به استحقاق برادرش حضرت امام محمدباقر عليه السلام امامت را به وصيت آن حضرت در هنگام وفاتش به حضرت صادق عليه السلام .(130)
مؤ لف گويد: كه ظهور كمالات نفسانى و مجاهدات زيد بن على با مرده مروانى مستغنى از تـوصـيـف است ، صيت فضل و شجاعت او مشهور و مآثر سيف و سنان او در السنه مذكور اين چـنـد شـعـر كـه در وصف فضل و شجاعت او است در ( كتاب مجالس المؤ منين ) مسطور است :
فَلَمّا تَرَدّى بِالْحَمائِلِ وَانْتَهى

يَصُولُ بَاَطْرافِ اَلْقِنا الَذَّوابِلِ

تَبَيَّنَتِ اْلاَعْداءُ اَنَّ سِنانَهُ

يُطيلُ حَنينَ الاُمَّهاتِ الثَّواكِلِ

تَبَيَّنَ فيهِ مَيْسَمُ الْعِزِّ وَالتُّقى

وَليدا يُفَدّى بَيْنَ اِيْدِى الْقَوابِلِ(131)

سيد اجل سيد عليخان در ( شرح صحيفه ) فرموده كه زيد بن على بن الحسين عليه السـلام را ابـوالحـسـن كـنيت بود و مادرش امّ ولد و مناقبش اكثر ممّا يحصر و يعدّ. و آن سيد والانـسـب مـوصـوف بـه حليف القرآن بودى چه هيچگاه از قرائت كلام مجيد بر كنار نبودى .(132)
ابـونـصـر بـخارى از ابن الجارود روايت كند كه گفت : وارد مدينه شدم و از هركس از زيد پـرسـش كـردم بـه مـن گـفـتـنـد: اين حليف القرآن را مى خواهى و اين اسطوانه مسجد را مى گـويـى ؛ زيـرا كه از كثرت نماز او را چنين مى خواندند. پس سيد كلام شيخ مفيد را كه ما نـقـل كـرديـم نـقـل كـرده آنـگـاه فـرمـوده كـه اهـل تـاريخ گفته اند: سبب خروج زيد و روى برتافتن او از اطاعت بنى مروان آن بود كه براى شكايت از خالد بن عبدالملك بن الحرث بن الحكم امير مدينه به سوى هشام بن عبدالملك راه گرفت و هشام او را رخصت حضور نمى داد و زيـد مـطـالب خـويـش هـمـى بـه او بـرنـگـاشـت و هـشـام در اسفل مكتوب او مى نوشت به زمين خود بازگرد و زيد مى فرمود سوگند به خداى هرگز به سوى ابن الحرث باز نشوم .
بـالجـمـله ؛ بـعد از آنكه مدتى زيد در آنجا بماند هشام رخصت داد تا به حضور او درآيد، چـون زيـد در پـيـش روى هـشـام بـنشست هشام گفت : مرا رسيده است كه تو در طلب خلافت و آرزوى ايـن رتـبـت مـى باشى با آن كه تو را اين مقام و منزلت نباشد، چه فرزند كنيزى بيش نيستى ؛ زيد گفت : همانا براى اين كلام تو جوابى باشد، گفت : بگوى ، گفت : هيچ كـس بـه خـداونـد اولى نـبـاشـد از پـيـغـمـبـرى كـه او را مـبـعـوث داشـت و او اسـمـاعـيـل بـن ابـراهـيم عليه السلام و پسر كنيز است و خداوند او را برگزيد و حضرت خـيـرالبشر صلى اللّه عليه و آله و سلم را از صلب او پديد ساخت ، پس ‍ بعضى كلمات مـابـيـن زيـد و هـشـام رد و بـدل شـد، بـالاخـره هـشـام گـفـت دسـت ايـن گـول نـادان بـگـيـريد و بيرون بريد، پس زيد را بيرون بردند و با چند تن به جانب مـديـنـه روان داشتند تا از حدود شامش خارج نمودند و چون از وى جدا شدند به جانب عراق عدول فرمود و به كوفه درآمد و مردم كوفه روى به بيعت او درآوردند.(133)
مـسـعـودى در ( مـروج الذهـب عـ( فرموده : سبب خروج زيد آن شد كه رصافه (كه از ارضـاى قـنـّسـريـن اسـت ) بـر هـشام داخل شد و چون وارد مجلس او شد جايى از براى خود نـيـافـت كـه بـنشيند و هم از براى او جايى نگشودند لاجرم در پايين مجلس ‍ بنشست و روى به هشام كرد و فرمود:
لَيـْسَ اَحـَدٌ يَكْبُرُ عَنْ تَقْوَى اللّهِ وَ لايَصْغُرُدُون تَقْوَى اللّهِ وَ اَنَا اُوصيكَ بِتَقْوَى اللّهِ فَاتَّقْهِ!
هـشـام گـفـت : سـاكـت بـاش لاامّ لك ، تـويـى آن كـس كـه بـه خـيـال خـلافـت افـتـاده اى و حـال آنـكه تو فرزند كنيزى مى باشى ، زيد گفت : از براى حرفت تو جوابى است اگر بخواهى بگويم و اگر نه ساكت باشم ؟ گفت : بگو.
فـرمـود: اِنَّ الاُمَّهـاتِ لايـُقـْعِدْنَ بِالرِّجالِ عَنِ الْغاياتِ: پستى رتبه مادران موجب پستى قدر فـرزنـدان نـمى شود و اين باز نمى دارد ايشان را از ترقى و رسيدن به پايان ، آنگاه فـرمـود: مـادر اسـمـاعـيـل كـنـيـزى بود از براى مادر اسحاق و با آنكه مادرش كنيز بود حق تعالى او را مبعوث به نبوت فرمود و قرار داد او را پدر عرب و بيرون آورد از صلب او پـيـامـبـر خـاتـم صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را، ايـنـك تو مرا به مادر طعنه مى زنى و حال آنكه من فرزند على و فاطمه عليهما السلام مى باشم . پس به پا خاست و خواند:
شَرَّدَهُ الْخَوْفُ وَ اَزْرى بِهِ

كَذاكَ مَنْ يَكْرُهُ حَرَّ الْجَلادِ

قَدْ كانَ فِى الْمَوْتِ لَهْ راحَةٌ

وَ الْمَوْتُ حَتْمٌ فِى رِقابِ الْعِبادِ

اِنْ يُحْدِثِ اللّهُ لَهُ دَوْلَةً

يَتْرُكُ آثارَ الْعِدى كَالرِّمادِ

و از نزد هشام بيرون شد و به جانب كوفه شتافت .
قـرّاء و اشـراف كـوفه با او بيعت كردند. پس زيد خروج كرد و يوسف بن عمر ثقفى كه عامل عراق بود از جانب هشام حرب او را آماده گشت ، همين كه تنور حرب تافته شد اصحاب زيد بناى غدر نهادند، نكث بيعت كرده و فرار نمودند و باقى ماند زيد با جماعت قليلى و پـيـوسـتـه قـتـال سـخـتى كرد تا شب داخل شد و لشكريان دست از جنگ كشيدند و زيد زخم بسيار برداشته بود و تيرى هم بر پيشانيش رسيده بود. پس حجامى را از يكى از قراء كوفه طلبيدند تا پيكان تير را از جبهه [ پيشانى ] او بيرون كشد همين كه حجام آن تير را بـيـرون آورد جـان شـريـف زيـد از تـن بيرون آمد آن وقت جنازه او را برداشتند و در نهر آبى دفن كردند و قبر او را از خاك و گياه پر كردند و آب بر روى آن جارى ساختند و از آن حـجـام پـيـمـان گـرفتند كه اين مطلب را آشكار نكند همين كه صبح شد حجام نزد يوسف رفـت و موضع دفع زيد را نشان داد يوسف قبر زيد را شكافت و جنازه او را بيرون آورد و سر نازنينش را جدا كرد و براى هشام فرستاد و هشام او را مكتوب كرد كه زيد را برهنه و عـريـان بـر دار كـشـيد يوسف او را در كناسه كوفه برهنه كرده بر دار آويخت و به همين قـضـيـه اشـاره كـرده بـعـضـى شـعـراء بـنـى امـيـه و خـطـاب بـه آل ابوطالب و شيعيان ايشان نموده و گفته :
صَلَبْنا لَكُمْ زَيْدا عَلى جِذْعِ نَخْلَةٍ

وَ لَمْ اَرَمَهْدِيّا عَلَى الْجِذْعِ يُصْلَبُ

و آنـگـاه بـعـد از زمـانـى هـشـام بـراى يـوسـف نـوشـت كه جثّه زيد را به آتش بسوزاند و خاكسترش را به باد دهد.
و ذكـر كـرده ابوبكر بن عيّاش و جماعتى آنكه ، زيد پنجاه ماه برهنه بر دار آويخته بود در كـنـاسـه كـوفـه و احدى عورت او را نديد به جهت آنكه خدا او را مستور فرموده بود، و چـون ايـام سلطنت به وليد بن يزيد بن عبدالملك رسيد و يحيى بن زيد در خراسان ظهور كـرد وليـد نـوشـت بـه عـامـل خـود در كـوفـه كـه زيـد را با دارش بسوزانيد پس زيد را سوزانيدند و خاكسترش را در كنار فرات به باد دادند.
و نـيـز مـسـعـودى گـفـته كه حكايت كرده هَيْثَمِ بْنِ عَدِىّ طائى از عمرو بن هانى كه گفت : بـيرون شديم در زمان سفاح با على بن عبداللّه عباسى به جهت نبش كردن گورهاى بنى امـيـه ، پـس رسـيـديـم به قبر هشام او را از گور بيرون ديديم بدنش هنوز متلاشى نشده اعـضايش صحيح مانده بود جز نرمه بينيش ، عبداللّه هشتاد تازيانه بر بدن او زد پس او را بـسـوزانـيـد، آنـگـاه رفـتـيـم به ارض وابق ، سليمان را از گور درآورديم چيزى از او نـمـانـده بود جز صلب و اضلاع و سرش ، او را هم سوزانيديم و همچنين كرديم با ساير مرده هاى بنى اميه كه گورهاى ايشان در قنّسرين بود، پس رفتيم به سوى دمشق و گور وليـد بـن عـبـدالمـلك را شـكافتيم و هيچ چيز از او نيافتيم ، پس قبر عبدالملك را شكافتيم چـيـزى از او نـديـديـم جـز شـئون سـرش ، آنـگـاه گـور يـزيد بن معاويه را كنديم چيزى نـديـديـم جـز يـك اسـتـخـوان و در لحـدش خـطـى سـيـاه و طـولانـى ديـديـم مـثـل آنـكه در طول لحد خاكسترى ريخته باشند پس تفتيش كرديم از قبور ايشان در ساير بلدان و سوزانيديم آنچه را كه يافتيم از ايشان .
مـسـعـودى مـى گـويد: اينكه اين خبر را ما در اين موقع ياد كرديم براى آن كردار ناستوده است كه هشام با زيد بن على عليه السلام به پاى برد و آنچه ديد به پاداش كردارش ‍ بود (انتهى ).(134)
خود لحد گويد به ظالم كيستى

ظالما در بيت مظلم چيستى

ظالمان را كاش جان در تن مباد

كز حريقش آتش اندر من فتاد

نيكوان را خوفها از من بود

اى عجب ظالم زمن ايمن بود

خانه ظالم به دنيا شد خراب

من بر او پاينده تا يوم الحساب

هـمـانـا ايـن گردون گردان ، هزاران عبدالملك و مروان را از ملك و روان بى نصيب ساخته و اين روزگار خون آشام هزاران وليد و هشام را دستخوش حوادث سهام [ تيرها] و دواهى حسام [ شمشير] گردانيده ، و اين فلك سبزفام بسى جبابره و تبابعه را ناكام گردانيده است ، چـه بـسـيـار پـادشـاهـا بـا گـنـج و كـلاه را از فـراز كـاخ بـه نـشـيـب خـاك سـيـاه منزل داده و چه شهرياران فيروزبخت را از فراز تخت به تخته نابوت درافكنده :
خون دل شيرين است آن مى كه دهد رزبان (135)

زآب و گل پرويز است آن خم كه نهد دهقان

اى عـجـب چـه بسيار بديدند و بسيار شنيدند كه ستمكاران پيشين زمان چه ستمها كردند و چـه خـونـهـا بـه ناحق ريختند و چه مالها اندوختند و چه البسه حرير و ديباج دوختند و چه تـخـت و تـاج بـيـاراسـتند و چه بناهاى مشيّد و چه بنيادهاى مسدّد بساختند آخر الا مر با چه وبالها باز رفتند و چه خيالها به گور بردند و از آن جمله جز نشان نگذاشتند:
گويى كه نگون كرده است ايوان فلك و شرا

حكم فلك گردان يا حكم فلك گردان

شـيـخ صـدوق از حـمـزة بـن حـمـران روايـت كـرده كـه گـفـت : داخـل شـدم بر حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ان حضرت فرمود كه اى حمزه از كجا مـى آيـى ؟ عـرض ‍ كردم : از كوفه مى آيم . حضرت از شنيدن اين كلمه گريست چندان كه مـحـاسـن شـريـفـش از اشـك چـشـمـش تـر شـد، عـرضـه داشـتـم : يـابـن رسول اللّه ! چه شد شما را كه گريه بسيار كرديد؟ فرمود: گريه ام از آن شد كه ياد كردم عمويم زيد را و آن مصائبى كه به او رسيد. گفتم : چه چيز به خاطر مبارك درآوردى ؟ فـرمـود: ياد كردم شهادت او را در آن هنگام كه تيرى به جبين او رسيد و از پا درآمد پس فـرزنـدش يحيى به سوى او آمد و خود را بر روى او افكند و گفت : اى پدر بشارت باد تو را كه اينك وارد مى شوى بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام .
زيـد گـفت : چنين است كه مى گويى اى پسر جان من ، پس حدّادى را طلبيدند كه آن تير را بيرون آورد، همين كه تير را از پيشانى او كشيدند جان او نيز از تن بيرون شد، پس نعش زيد را برداشتند آوردند به سوى نهر آبى كه در نزد بستان زايده جارى مى شد. پس در مـيـان آن نهر قبرى كندند و زيد را دفن نمودند، آنگاه آب بر روى قبرش جارى كردند تا آنكه قبرش معلوم نباشد كه مبادا دشمنان ، او را از قبر بيرون آورند و لكن وقتى كه او را دفن مى نمودند يكى از غلامان ايشان كه از اهل سند بود اين مطلب را دانست . روز ديگر خبر بـرد بـراى يـوسـف بـن عـمـر و تـعـيـيـن كـرد بـراى ايـشـان قـبـر زيـد را، پـس چـهـار سـال بـه دار آويـخته بود، پس از آن امر كرد او را پايين آوردند و به آتش سوزانيدند و خـاكـسـتـرش را بـه بـاد دادنـد. پـس حـضـرت فـرمـود: خـدا لعـنـت كـنـد قـاتـل و خـاذل زيـد را و بـه سـوى خـداونـد شـكـايـت مـى كـنـم آنـچـه را كـه بـر مـا اهـل بـيـت بـعـد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم از اين مردم مى رسد و از حق تعالى يارى مى جوييم بر دشمنان خود وَ هُوَ خَيْرٌ مُسْتَعان .(136)
و نـيـز شـيخ صدوق از عبداللّه بن سيابه روايت كرده كه گفت : هفت نفر بوديم از كوفه بـيـرون شديم و به مدينه رفتيم چون خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيديم حضرت فـرمـود: از عـمـوى مـن زيـد خـبـر داريـد؟ گـفـتـيـم : مـهـيـاى خـروج كـردن بـود و الحـال خـروج كـرده يـا خروج خواهد كرد، حضرت فرمود: اگر براى شما از كوفه خبرى رسـيـد مـرا اطـلاع دهـيـد. پـس گـفـتـنـد چـنـد روزى نـگـذشت نامه از كوفه آمد كه زيد روز چهارشنبه غرّه صفر خروج كرد و روز جمعه به درجه رفيعه شهادت رسيد و كشته شد با او فـلان و فـلان ، پـس ما به خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيديم و كاغذ را به آن حـضرت داديم چون آن نامه را قرائت نمود گريست و فرمود: اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ از خدا مى طلبم مزد مصيبت عمويم زيد را، همانا زيد نيكو عمويى بود و از براى دنيا و آخرت مـا نـافـع بـود و بـه خـدا قـسـم كـه عـمـويم شهيد از دنيا رفت مانند شهدايى كه در خدمت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و عـلى و حـسـن و حـسين عليه السلام شهيد گشتند.(137)
شـيـخ مـفـيـد قـدس سره فرموده كه چون خبر شهادت زيد به حضرت صادق عليه السلام رسـيـد سـخـت غـمگين و محزون گشت به حدى كه آثار حزن بر آن حضرت ظاهر شد و هزار ديـنـار از مـال خود عطا كرد كه قسمت كنند در ميان عيالات آن كسانى كه در يارى زيد شهيد گـشـتـه بـودنـد كـه از جـمـله آنـهـا بـود عـيـال عـبـداللّه بـن زبـيـر بـرادر فـضـيـل بـن زبـيـر رسـّانـى كـه چـهـار ديـنـار به او رسيد و شهادت او در روز دوم صفر سـال صـد و بـيـسـتـم واقـع شـد و مـدت عـمـرش چـهـل و دو سال بوده .(138)
ذكـر اولاد زيـد بـن عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام و مقتل يحيى بن زيد
هـمـانـا اولاد زيـد بـه قـول صاحب ( عمدة الطالب ) چهار پسر بود و دختر نداشت و پـسـران او يـحـيـى و حـسـيـن و عـيـسـى و مـحـمـد اسـت ، امـا يـحـيـى در اوايـل سـلطـنـت وليـد بـن يـزيـد بـن عـبـدالملك خروج كرد به جهت نهى از منكر و دفع ظلم شـايـعـه امـويـه و در پـايـان كـار كـشـتـه گـشـت . و كـيـفـيـت مقتل او به نحو اختصار چنين است :
ابـوالفـرج و غـيـره نـقـل كرده اند كه چون زيد بن على بن الحسين عليه السلام در سنته صد و بيست و يك در كوفه شهيد گشت و يحيى از كار دفن پدر فارغ گرديد اصحاب و اعـوان زيـد مـتـفـرق گـرديـدند و با يحيى باقى نماند جز ده نفر، لاجرم يحيى شبانه از كـوفـه بيرون شد و به جانب نينوا رفت و از آنجا حركت كرد به سوى مدائن ، و مدائن در آن وقـت در طـريـق خـراسـان بـود، يـوسف بن عمر ثقفى والى عراقين براى گرفتن يحيى حريث كلبى را به مدائن فرستاد، يحيى از مدائن به جانب رى شتافت و از رى به سرخس رفـت و در سـرخـس بـر يـزيـد بـن عـمـرو تـيمى وارد شد و مدت شش ماه در نزد او بماند. جـمـاعـتى از ( محكّمه ) يعنى خوارج كه كلمه لاحُكْمَ اِلاّ للّهِ را شعار خود كرده بودند خـواسـتـنـد بـا او هـمـدسـت شـوند به جهت قتال با بنى اميه . يزيد بن عمرو، يحيى را از هـمـراهـى بـا ايشان نهى كرد و گفت چگونه استعانت مى جويى بر دفع اعداء به جماعتى كـه بـيـزارى از على و اهلبيتش مى جويند. پس يحيى ايشان را از خود دور كرد و از سرخس بـه جـانب بلخ رفت و بر حريش بن عبدالرحمن شيبانى ورود كرد و نزد او بماند تا هشام از دنـيـا رفـت و وليـد خـليـفـه گـشـت . آنـگـاه يـوسـف بـن عـمـر بـراى نـصـربـن سـيـّار عـامـل خـراسـان نـوشـت كـه به سوى حريش بفرست تا يحيى را ماءخوذ دارد، نصر براى عـقـيـل عـامـل بـلخ نـوشـت كـه حـريـش را بـگـير و او را رها مكن تا يحيى را به تو سپارد، عـقـيـل حـسـب الا مـر نـصـر بـن سـيّار را بگرفت و او را ششصد تازيانه زد و گفت به خدا سوگند اگر يحيى را به من نسپارى تو را مى كشم ، حريش هم از اين كار اباء كرد.
قـريـش پـسـر حـريش ، عقيل را گفت كه با پدر من كارى نداشته باش كه من كفايت اين مهم بـر عـهـده مـى گـيـرم و يـحيى را به تو مى سپارم . پس جماعتى را با خود برداشت و در تفتيش يحيى برآمد و يحيى را يافتند در خانه اى كه در جوف خانه ديگر بود، پس ‍ او را با يزيد بن عمرو كه يكى از اصحاب كوفه او بود گرفتند و براى نصر فرستادند، نـصـر او را در قـيـد و بـنـد كـرده مـحـبـوس داشـت و شـرح حـال را بـراى يـوسـف بن عمر نگاشت . يوسف نيز قضيه را براى وليد نوشت ، وليد در جواب نوشت كه يحيى و اصحاب او را از بند رها كنند، يوسف مضمون نامه وليد را براى نـصـر نـوشت ، نصر بن سيار، يحيى را طلبيد و او را تحذير از فتنه و خروج نمود و ده هزار درهم و دو استر به وى داد و او را امر كرد كه ملحق به وليد بشود.
ابوالفرج روايت كرده كه چون يحيى را از قيد رها كردند جماعتى از مالداران شيعه رفتند بـه نزد آن حدّادى كه قيد يحيى را از پاى او درآورده بود با وى گفتند اين قيد آهن را به ما بفروش ، حدّاد آن قيد را به معرض بيع درآورد و هر كدام خواست كه ابتياع كند ديگرى بـر قـيـمـت او مى افزود تا قيمت آن به بيست هزار درهم رسيد. آخرالا مر جملگى آن مبلغ را دادنـد و به شراكت خريدند، پس آن قيد را قطعه قطعه كرده قسمت كردند هركس قسمت خود را براى تبرك ، نگين انگشتر نمود.
و بـالجـمـله ؛ چـون يـحيى رها شد به جانب سرخس رفت و از آنجا به نزد عمرو بن زراره والى ابر شهر شد. عمرو، يحيى را هزار درهم داد تا نفقه كند و او را بيرون كرد به جانب بيهق ، يحيى در بيهق هفتاد نفر با خود همدست نمود و براى ايشان ستور خريد و به دفع عـمـرو بـن زراره عـامـل ابر شهر بيرون شد. عمرو چون از خروج يحيى مطلع شد قضيه را بـراى نـصـر بـن سـيـّار نـوشـت . نـصـر نـوشـت بـراى عـبـداللّه بـن قـيـس ‍ عـامـل سـرخـس و بـراى حـسـن بـن زيـد عـامل طوس كه به ابر شهر روند و در تحت فرمان عامل او عمرو بن زراره شوند و با يحيى كارزار كنند.
پـس عـبـداللّه و حـسـن بـا جنود خود بهنزد عمرو رفتند و ده هزار تن از عساكر و جنود تهيه كـردنـد و جـنـگ يـحـيـى را آمـاده گشتند، يحيى با هفتاد سوار به جنگ ايشان آمد و با ايشان كـارزار سـخـتـى كـرد و در پـايان كار عمرو بن زراره را بكشت و بر لشكر او ظفر جست و ايـشـان را مـنهزم و متفرق كرد و اموال لشكرگاه عمرو را به غنيمت برداشت ، پس از آن به جـانـب هـرات شـتافت و از هرات به جوزجان (كه مابين مرو و بلخ و از بلاد خراسان است ) وارد شد، نصربن سيار سلم [يا سالم ] بن احور را با هشت هزار سوار شامى و غير شامى بـه جـنـگ يـحـيى فرستاد، پس در قريه ارغوى تلاقى دو لشكر شد و تنور جنگ تافته گشت ، يحيى سه روز و سه شب با ايشان رزم كرد تا لشكرش ‍ كشته شد و در پايان كا در غلواى جنگ تيرى بر جبهه [پيشانى ] يحيى رسيد و از پا در آمد و شهيد گرديد.
پـس چـون ظـفـر بـراى لشـكـر سـلم واقـع شـد و يـحـيـى كـشـتـه گـشـت ، آمـدنـد بـر مـقـتل او و بدن او را برهنه كردند و سرش را جدا نمودند و براى نصر فرستادند، نصر بـراى وليـد فـرسـتـاد، پـس بـدن يـحـيـى را در دروازه شـهـر جـوزجان بر دار آويختند و پـيـوسـتـه بـدن او بـر دار آويـخـتـه بـود تـا اركـان سـلطـنـت امـويـه مـتزلزل گشت و سلطنت بنى عباس قوت گرفت و ابومسلم مروزى داعى دولت بنى عباس ، سـلم قـاتـل يـحـيـى را بـكـشـت و جـسـد يـحـيـى را از دار بـه زيـر آورد و او را غسل داد و كفن كرد و نماز بر او خواند و در همانجا او را دفن كرد. پس نگذاشت احدى از آنها را كـه در خـون يـحـيـى شـركـت نـمـوده بـودنـد مـگر آنكه بكشت ، پس در خراسان و ساير اعـمـال او يـك هـفـتـه عـزاى يـحـيـى را بـه پـا داشـتـنـد و در آن سـال هـر مـولودى كـه در خـراسـان مـتـولد شـد يـحـيـى نـام نـهـادنـد، و قتل يحيى در سنه صد و بيست و پنجم واقع شد، و مادرش ريطة دختر ابوهاشم عبداللّه بن محمد حنفيّه بوده .(139)
و دعيل خزاعى اشاره به قبر او نموده در اين مصراع :
( وَ اُخْرى بِاَرْضِ الْجُوزجانِ مَحَلُّها. ) (140)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:08 pm

و در سـنـد ( صـحـيـفـه كـامـله ) اسـت كـه عـمـيـر بـن مـتـوكل ثقفى بلخى روايت كرد از پدرش متوكل بن هارون كه گفت : ملاقات كردم يحيى بن زيـد بـن على عليه السلام را در وقتى كه متوجه به خراسان بود پس سلام كردم بر او. گـفـت : از كـجـا مـى آيـى ؟ گـفـتـم : از حـج ، پـس پـرسـيـد از مـن از حـال اهـل بـيـت و بـنـى عـمّ خـود و مـبـالغـه كـرد در پـرسـش از حـال حـضـرت جـعفر بن محمد عليه السلام ، پس من خبر دادم او را به خبر آن حضرت و خبر ايـشـان و حـزن و انـدوه ايشان بر پدرش زيد، يحيى گفت كه عموى من محمد بن على عليه السلام اشاره فرمود بر پدرم به ترك خروج و او را آگاهى داد كه اگر خروج كند و از مـديـنه مفارقت نمايد به كجا خواهد رسيد مآل امر او پس آيا ملاقات كردى پس عمويم جعفر بـن مـحـمـد عـليـه السـلام را؟ گـفـتـم : آرى ، گـفـت : آيا شنيدى از او كه دربارهئ من چيزى بـفـرمـايـد؟ گفتم : آرى ، فرمود: به چه ياد كرد مرا خبر بده ، گفتم : فدايت شوم دوست نمى دارم كه بگويم به روى تو آنچه كه شنيده ام از آن حضرت ، گفت : آيا به مرگ مى ترسانى مرا، بيار آنچه شنيده اى ، گفتم : شنيدم مى فرمود تو كشته مى شوى و بر دار آويخته مى شوى مانند پرت . پس متغير شد روى يحيى و اين آيه مباركه را تلاوت نمود:
( يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ ) .(141)
پس بعد از كلماتى چند گفت به من آيا چيزى نوشته اى از پسر عمّم يعنى حضرت صادق عـليه السلام چيزى به تو املاء فرموده كه نگاشته باشى آن را؟ گفتم : آرى ، فرمود: بـنـما به من آن را، پس بيرون آوردم به سوى او نوعى چند از علم ، و بيرون آوردم براى او دعـايـى را كـه امـلاء كـرده بـود بـر مـن حضرت صادق عليه السلام و فرموده بود كه پـدرش مـحـمـد بن على عليه السلام بر او املاء كرده و خبر داده او را كه اين از دعاى پدر بـزرگوارش على بن الحسين عليه السلام از جمله دعاى صحيفه كامله است ، پس نظر كرد يـحـيـى در آن تـا رسـيـد به آخر آن و فرمود كه آيا رخصت مى دهى مرا در نوشتن اين دعا؟ گفتم : يابن رسول اللّه آيا رخصت مى جويى در چيزى كه از خود شما است .
پـس فـرمـود: آگـاه بـاش كـه بـيـرون خـواهـم آورد بـه سـوى تـو صـحـيـفـه اى از دعـاى كـامـل كـه پـدرم حـفـظ كـرده آن را از پدرش و همانا پدرم وصيت كرده مرا به نگاه داشتن و صـيـانـت آن و مـنـع نـمـودن آن را از غـيـر اهـلش . عـمـيـر گـفـت كـه پـدرم متوكل گفت برخاستم به سوى يحيى و سرش را بوسسيدم و گفتم به خدا سوگند يابن رسول اللّه كه من پرستش و بندگى مى كنم خدا را به دوستى شما در حيات و ممات ، پس افـكـند يحيى صحيفه اى را كه به او دادم به سوى پسرش كه با او بود و گفت بنويس اين دعا را به خط روشن خوب و عرضه كن آن را بر من شايد كه من حفظ كنم آن را پس به درسـتـى كـه مـن مـى طـلبـيـدم ايـن دعـا را از حـضـرت جعفر عليه السلام و نمى داد به من ، متوكل ابوعبداللّه صادق عليه السلام با من از پيش نفرموده بود كه دعا را به كسى ندهم . پـس يـحـيـى طـلب كـرد جـامـه دانـى و بـيـرون آورد از آن صـحـيـفـه قفل زده مهر كرده پس نگاه كرد به مهر آن و بوسيد آن را و گريست پس شكست آن مهر را و قـفـل را گـشود و صحيفه را باز كرد و بر چشم خود گذاشت و ماليد آن را بر روى خود و گـفـت : بـه خـدا قـسـم اى مـتـوكـل كـه اگـر نـبـود آنـچـه نـقـل كـردى از قـول پـسـر عمّم حضرت صادق عليه السلام كه من كشته مى شوم و بر دار كـشـيـده مـى شـوم هـمـانـا نـمـى دانـم ايـن صـحـيـفـه را بـه تـو و در دادن آن بـخـيـل بـودم و لكـن مـى دانـم كـه گفته او حق است ، فراگرفته است آن را از پدران خود عـليـهـم السـلام و هـمـانـا بـه زودى خـواهـد شـد. پـس تـرسـيـدم كـه بـيـفـتـد مـثـل ايـن عـلم در چنگ بنى اميه پس پنهان كنند آن را و ذخيره كنند آن را در خزانه هاى خود از بـراى خـود، پـس بـگـيـر ايـن صـحـيفه را و كفايت كن از براى من آن را و منتظر باشد پس هـرگـاه واقع شد آنچه بايد مابين من و اين قوم واقع شود پس اين صحيفه امانت است از من نزد تو تا اينكه برسانى آن را به دو پسر عمّم محمد و ابراهيم پسران عبداللّه بن حسن بن حسين على عليه السلام چه ايشان قائم مقام من اند در اين امر بعد از من .
متوكل گفت : گرفتم صحيحفه را پس چون يحيى بن زيد كشته شد رفتم به سوى مدينه و مـلاقـات كـردم حـضـرت امـام صـادق عـليـه السـلام را و نـقـل كـردم بـراى آن حضرت حديث يحيى را، پس گريست آن حضرت و بسيار اندوهگين شد بـر حـال يـحيى و فرمود: خداوند رحمت كند پسر عم مرا و او را ملحق كند به پدران و اجداد او. بـه خـدا سـوگـنـد اى مـتـوكل منع نكرد مرا از دادن دعا به يحيى مگر همان چيزى كه مى ترسيد يحيى از آن بر صحيفه پدرش . اكنون كجا است آن صحيفه ؟ گفتم : اين است آن ، پـس گـشـود آن را و فـرمود: به خدا قسم ! اين خط عمويم زيد و دعاى جدم على بن الحسين عـليـهـمـا السـلام اسـت ، سـپـس فـرمـود بـه پـسـرش اسـمـاعـيـل كه برخيز اى اسماعيل و بياور آن دعايى را كه امر كرده بودم تو را به حفظ و صـيـانـت آن ، پـس ‍ اسـمـاعيل برخاست و بيرون آورد صحيفه اى را كه گويا همان صحيفه اسـت كـه يـحـيـى داده بـود آن را بـه من ، پس بوسيد آن را حضرت صادق عليه السلام و گـذاشـت آن را بر چشم خود و فرمود: اين خط پدرم و املاء جد من است در حضور من ، عرض ‍ كـردم : يـابن رسول اللّه ! اگر رخصت باشد مقابله كنم اين صحيفه را با صحيفه زيد و يـحـيـى ، پـس رخـصـت داد مـرا و فـرمـود كـه ديـدم مـن تـو را اهـل ايـن امـر، پس نگاه كردم ديدم كه آن دو صحيفه يكى اند و نيافتم يك حرفى كه با هم مـخـالفـت در آن داشته باشد، پس رخصت طلبيدم از آن حضرت در دادن صحيفه به پسران عبداللّه بن حسن . فرمود:
( اِنَّ اللّهَ يَاءْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدُّوا الاَماناتِ اِلى اَهْلِها ) ؛(142)
خـداونـد تـعـالى امـر مـى كـنـد شـمـا را كـه بـرسـانـيـد امـانـتـهـا را بـه اهل آن ، آرى بده اين صحيفه را به ايشان ، پس چون برخاستم براى ديدن ايشان حضرت فـرمـود بـه مـن كـه بر جاى خود باش ، پس فرستاد آن حضرت به طلب محمد و ابراهيم چـون حـاضـر شـدنـد فـرمـود: ايـن مـيـراث پسرعمّ شما يحيى است از پدرش كه مخصوص سـاخـتـه اسـت شـما را به آن نه برادران خود را و ما شرطى مى كنيم با شما در باب اين صـحـيـفـه ، عـرض كـردنـد: خـدا تـو را رحـمـت كـنـد، بـفـرمـا كـه قـول تـو مـقـبـول و پـذيـرفـته است . فرمود: كه بيرون نبريد اين صحيفه را از مدينه ، گفتند: از براى چيست اين ؟ فرمود: پسرعمّ شما مى ترسيد براى اين صحيفه امرى را كه مـى تـرسـم مـن آن را بر شما، گفتند: او مى ترسيد بر آن هنگامى كه دانست كه كشته مى شـود، پـس حـضرت صادق عليه السلام فرمود كه شما نيز ايمن نباشيد به خدا سوگند كـه مـن مـى دانـم شـمـا به زودى خروج خواهيد كرد چنانكه او خروج كرد و كشته مى شويد همچنان كه او كشته شد. پس برخاستند و مى گفتند:
( لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظيمِ ) .(143)
ذكر احوال حسين ذوالدّمعة پسر دوم زيد شهيد و اولاد و اعقاب او
همانا حسين بن زيد مكنّى به ابوعبداللّه و ابوعاتقه و ملقب به ذوالدّمعة و ذوالعبرة است ، روزى كـه پـدرش كـشـتـه گـشـت هـفـت سـاله بـود، حـضـرت صادق عليه السلام او را به مـنـزل خـود برده و تبنّى و تربيت او فرمود و عالم وافرى به او عنايت نمود و دختر محمد بـن ارقـط بـن عبداللّه الباهر را به وى تزويج نمود، و او سيدى زاهد و عابد بود، و از كـثـرت گـريـستن او در نماز شب از خوف خداى تعالى او را ذوالدّمعة گفتند، و چون در آخر عمر نابينا شد او را مكفوف گفتند.
از حـضرت صادق و حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت مى كند و ابن ابى عمير و يونس بن عبدالرحمن و غير ايشان از او روايت مى كنند، تاج الدّين بن زهره در ذكر بيت زيد شـهـيـد، فـرمـوده : و از اعـاظـم ايـشـان اسـت حـسـيـن ذوالعـبـرة و ذوالدّمـعـة و او سـيدى بوده جـليـل القـدر شـيـخ اهـل خـويـش و كـريـم قـوم خـود. و بـود آن جـنـاب از رجـال بـنـى هـاشـم از جـهـت لسـان و بـيـان و عـلم و زهـد و فـضـل و احـاطـه بـه نـسب و ايام ناس روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام و وفات كرده سنه صد و سى و چهار انتهى .
و ابـوالفـرج نـقـل كـرده كه حسين ذوالدّمعة در محاربه محمد و ابراهيم پسران عبداللّه بن حـسن با منصور، حاضر بود پس از آن از ترس منصور متوارى و پنهان شد، و روايت كرده از پـسـرش يحيى بن حسين كه مادرم به پدرم گفت : چه شده كه گريه بسيار مى كنى ؟ گفت : آيا آن دو تير و آتش جهنم براى من سرورى گذاشتند كه مانع شود مرا از گريستن ، و مـرادش از دو تـيـر، آن دو تـيـرى بـود كه برادرش يحيى و پدرش ‍ زيد به آن شهيد گشتند.(144)
بـالجـمـله ؛ حـسـيـن در سـال يـكـصـد و سـى و پـنـج بـه قـولى يـك صـد و چـهـل وفـات كرد و دخترش را مهدى عباسى تزويج كرده و او را اعقاب بسيار است از جمله : ابـوالمـكـارم مـحـمـد بـن يـحـيى بن نقيب ابوطالب حمزة بن محمد بن حسين بن محمد بن حسن الزّاهد بن ابوالحسن يحيى بن الحسين بن زيد شهيد است كه قرآن را محفوظ داشت ، و همچنين هر يك از پدرانش تا اميرالمؤ منين عليه السلام . و يحيى بن الحسين ذوالدّمعة همان است كه در سنه دويست و هفت يا دويست و نه در بغداد وفات كرد و ماءمون بر وى نماز گذاشت .
و از جـمـله اعـقاب حسين ذوالدّمعة ، يحيى بن عمر است كه در ايام مستعين باللّه خليفه دوازده عباسى به قتل رسيد.
ذكر قتل يحيى بن عمر بن يحيى بن حسين بن زيد شهيد و ذكر بعضى اعقاب او
يـحـيـى بـن عـمـر مـكـنـّى بـه ابـوالحـسـيـن و مـادرش امـّالحـسـن دخـتـر حـسين بن عبداللّه بن اسـمـاعـيـل بـن عـبـداللّه بـن جـعـفـر طـيـّار رضـى اللّه عـنـه اسـت ، در ايـام مـتـوكـل در خـراسـان خـروج كـرد او را مـاءخـوذ داشـتـنـد و بـه نـزد متوكل بردند، متوكل امر كرد تا او را تازيانه چند بزدند و در محبس فتح بن خقان افكندند و مـدتـى مـحـبـوس بـمـانـد تا او را رها كردند. پس به جانب بغداد رفت و مدتى در بغداد بـمـانـد آنـگـاه بـه جانب كوفه كوچ كرد و در ايام خلافت مستعين خروج كرد، و هنگامى كه اراده خروج كرد ابتدا نمود به زيارت قبر حضرت امام حسين عليه السلام و با جماعت زوار اراده خـود را بـگـفـت جماعتى از ايشان با وى همداستان شدند و به ( قريه شاهى ) آمدند و در آنجا بماندند تا شب داخل شد، آنگاه به كوفه رفتند.
اصحاب او مردم كوفه را به بيعت او دعوت كردند و پيوسته ندا در دادند كه اَيُّهَا النّاسُ اَجـيـبـُوا داعـِىَ اللّهِ خـلق كـثـيـرى در بـيـعـت او داخـل شـدنـد چـون روز ديـگـر بـشـد آنـچـه امـوال در بـيت المال كوفه بود يحيى بگرفت و در ميان مردم پخش كرد و پيوسته در ميان ايـشـان بـه عـدل و داد رفـتـار مـى نـمـود و مـردم كـوفـه از جـان و دل او را دوست مى داشتند، عبداللّه بن محمود كه از جانب خليفه در كوفه بود لشكر خود را جـمـع كـرد و بـه جـنـگ يـحيى بيرون شد، يحيى يك تنه بر او حمله نمود و ضربتى بر صورتش زده و او را با لشكرش هزيمت داد. و يحيى مردى قوى و شجاع و دلير بود.
ابـوالفـرج از قـوت او نـقـل كـرده كـه او را عـمـوى ثقيل بود از آهن هرگاه بر يكى از غلامان و كنيزانش خشم مى كرد آن عمود را بر گردن او مى پيچيد و كسى نمى توانست او را باز كند مگر خودش كه او را باز مى كرد.(145)
و بـالجـمله ؛ خبر يحيى در بلاد و امصار شايع شد، چون خبر او به بغداد رسيد محمد بن عـبـداللّه بـن طـاهـر، پـسرعمّ خود حسين بن اسماعيل را با جماعتى از لشكر به دفع يحيى فـرسـتـاد. بـغـداديـيـن بـه كـره و بـى رغـبـتـى بـه حـرب يحيى بيرون شدند؛ چه آنكه اهل بغداد در باطن به يحيى ميل داشتند.
بـالجـمـله ؛ بعد از حروب و وقايعى مابين يحيى و لشكر حسين در ( قريه شاهى ) تلاقى شد و جنگ مابين دو طرف پيوسته گشت و هيضم كه يكى از سرهنگان لشكر يحيى بـود هـنـگـامـى كـه تـنـور جـنـگ تـافـتـه شـد بـگـريـخـت و لشـكـر يـحـيـى را دل بـشكست و لشكر دشمن قوت گرفت ، يحيى چون هزيمت هيضم را بديد قدم مردانگى را اسـتوار داشت و پيوسته جنگ كرد تا زخم بسيارى برداشت و از كار افتاد و سعد ضبابّى نـزديـك شـد و سـرش را از تـن بـريـد و بـه نـزد حـسـيـن بـن اسماعيل برد. و از كثرت جراحت و زخم كه بر صورتش رسيده بود كسى درست او را نمى شـنـاخـت . پـس آن سـر را بـه جـانـب بـغـداد بـه نـزد مـحـمـد بـن عـبـداللّه بـن طـاهـر حمل دادند پس آن را به سامره براى مستعين فرستاد، ديگرباره به بغداد آوردند در بغداد نصب كردند.
مـردم بـغـداد ضـجـّه كـشـيـدنـد و انـكـار قـتـل او نـمـودنـد؛ چـه آنـكـه در بـاطـن مـيـل داشـتـنـد بـه جـهـت آنـچـه از يـحيى مشاهده كرده بودند از حسن معاشرت و تورع از اخذ مال و كفّ از دماء [ خون ريزى ] و بسيارى عدل و احسان او. پس جماعتى بر محمد بن عبداللّه بـن طـاهر وارد شدند و او را به فتح و ظفر تهنيت گفتند، و ابوهاشم جعفرى نيز بر محمد داخـل شـد و گـفـت : اَيُّهـَا اْلاَمـيـر! آمـدم تـو را تـهـنـيـت گـويـم بـه چـيـزى كـه اگـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم زنـده بود بايد او را تعزيت گفت ! محمد او را جوابى نگفت ، پس ابوهاشم بيرون آمد و اين شعر بگفت :
يا بَنى طاهِر كُلُوهُ وَبِيّا

اِنَّ لَحْمَ النَّبِىِّ غَيْرُ مَرِي

اِنَّ وِتْرا يَكُوُنَ طالِبَهُ اللّهُ

لَوِتْرٌ نَجاحُهُ بِالْحَرِىِّ

پـس مـحمد امر كرد اسيران اهل بيت يحيى را به جانب خراسان كوچ دهند و گفت سرهاى اولاد پيغمبر در هر خانه اى كه باشد باعث زوال نعمت آن خانه مى شود.
ابـوالفـرج از ابـن عـمـّار حـديـث كـرده كـه هـنـگـامـى كـه اسـيـران اهـل بيت يحيى و اصحاب او را به بغداد مى آوردند به سختى تمام با پاى برهنه ايشان را مى دوانيدند و هرگاه يكى از ايشان از كثرت خستگى و تعب عقب مى ماند او را گردن مى زدنـد، و تـا آن زمـان شـنـيـده نـشـده بـود كـه بـا اسـيـرى بـا ايـن نـحـو بـدرفـتـارى كنند.(146)
و بالجمله ؛ در همان ايامى كه در بغداد بودند مكتوب مستعين باللّه رسيد كه اسيران را از بند و حبس رها كنند، پس محمد بن طاهر همگى را رها كرد مگر اسحاق بن جناح صاحب شرطه يـحـيـى را كـه او را در حـبس بداشت تا در محبس وفات كرد، پس ‍ جنازه او را در خرابه اى افكندند و ديوارى بر روى او خراب كردند.
و بـالجـمـله ؛ يـحيى مردى شريف و ورع و ديّن و خيّر و كثيرالا حسان و عطوف و رؤ ف بر رعـيـت و حـامـى اهـل بيت خود از طالبيين بود، و پيوسته با ايشان نيكى و احسان مى نمود و لهـذا قـتل او در قلوب مردم از خاصّه و عامّه و صغير و كبير و قريب و بعيد سخت اثر كرد و شـهـادتـش در حـدود سـنـه دويست و پنجاه واقع شد و جماعت بسيارى او را مرثيه گفتند، از جمله بعض شعراى آن عصر گفته :
بَكَتِ الْخَيْلُ شَجْوَها(147) بَعْدَ يَحْيى

وَ بَكاهْ الْمُهَنَّدُ الْمَصْقُولُ

وَ بَكاهُ الْعِراقُ شَرْقا وَ غَربا

وَ بَكاهُ الْكِتابُ وَ التَّنْزيلُ

وَ الْمُصَّلى وَ الْبَيْتُ وَ الرُّكْن

وَ الْحِجْرُ جَميعا لَهُ عَلَيْهِ عِويلُ

كَيْفَ لَمْ تَسْقُطِ السِّماءُ عَلَيْنا

يَوْمَ قالُوا اَبُوالْحُسَيْنِ قَتيلُ

وَ بَناتُ النَّبىِّ يَنْدُبْنَ شَجْوا

مُوْجِعاتٌ دُمُوعُهُنَّ هُمُولُ

وَ يُرَثّينَ(148) لِلرَّزيَّةِ بَدْرا

فَقْدُهُ مُفْظِعٌ عَزيزٌ جَليلُ

قَطَعَتْ وَجْهُهُ سُيُوفُ الاَعادى

بِاَبِى وَجْهُهُ الْوَسيُم الْجَميلُ

قَتْلُهُ مُذْكِرٌ لِقَتْلِ عَلِي

وَ حُسَيْنٍ يَوْمَ اوُذِى الرَّسُولُ

صَلَواتُ الاِلهِ وَقْفا عَلَيْهِمْ

ما بَكى مُوْجِعٌ وَحَنَّ ثَكُولُ

و نيز از اعقاب حسين ذوالدّمعة است : سيد اجل نسّابه علامه نحرير بهاءالدين على بن غياث الديـن عـبـدالكريم نيلى نجفى ابن عبدالحميد بن عبداللّه بن احمد بن حسن بن على بن محمد بن على بن غياث الدين عالم تقى . و او همان است كه جمعى از اعراب در شط سواره بر او حـمـله كـردنـد و لبـاسـهـاى او را ربـودنـد و خـواسـتـنـد سـراويـل او را بـربـايـنـد مـانـع شـد او را شـهـيـد كـردنـد. ابـن سـيـد جلال الدين عبدالحميد كه محمد بن جعفر المشهدى در ( مزار كبير ) از او روايت مى كند ابـن عـالم فاضل محدث عبداللّه التقى النّسابة ابن نجم الدين اسامه نقيب عراق ابن نقيب شـمـس ‍ الديـن احـمـد بـن نـقـيـب ابـوالحـسـيـن عـلى بـن سـيـد فـاضـل نـسـّاب ابـوطـالب مـحـمـد بـن ابـوعـلى عـمـر الشـريـف رئيـس جـليـل امـيـر حـاج بـود و در سنه سيصد و سى و نهم حجرالا سود به دست او به جاى خود بـرگـشـت . و در واقـعـه قـرامـطـه كـه به مكه آمدند و حجرالا سود را كندند و به كوفه بردند و چندى او را در ستون هفتم مسجد نصب كردند.
و بـه ايـن واقعه اشاره كرده بود حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در اخبار غيبيّه خود كه روزى در كوفه فرمود: لابُدَّ اَنْ يُصْلَبَ فِى هذِهِ السّارِيَةِ؛ نيست چاره اى از آن كه آويخته شـود در ايـن سـتـون و اشاره فرمود به ستون هفتم ؛ و اين قصه طولانى است . و اين سيد جـليـل هـمـان اسـت كـه قـبـّه جـدش امـيـرالمـومـنـيـن عـليـه السـلام را بـنـا كـرد از خـلّص مـال خـود. ابـن يـحـيـى النـّسـابـه نـقيب النّقباء القائم به كوفه ابن الحسين النّسابة النّقيب الطّاهر ابن ابى عاتقة احمد محدّث ابن ابى على عمر بن يحيى بن الحسين ذوالدّمعة ابن زيد الشّهيد ابن امام زين العابدين عليه السلام .
و بـالجـمـله ؛ بـهـاءالديـن عـلى مذكور جلالت شاءنش بسيار و مناقبش بى شمار و از جمله تاءليفات شريفه او است كه نقده اخبار و سدنه آثار بر آن ركون و اعتماد نموده ، و از آن نـقـل كـرده انـد مـانـنـد ( كـتـاب انوار المضيئة والدّر النّضيد ) و ( كتاب سرور اهـل الا يـمان فى علامات ظهور صاحب الزّمان صلوات اللّه عليه ) و ( كتاب الغيبة و الا نصاف فى الرّد على صاحب الكشّاف ) و ( شرح مصباح صغير شيخ ) و غير ذلك .
اسـتـاد شـيـخ حـسـن بـن سليمان حلّى صاحب ( مختصر البصائر ) و ابن فهد حلّى و تـلمـيـذ شـيـخ شـهـيـد و فـخـرالمـحـقـقـيـن و سـيـد عـمـيـدالدّيـن اسـت و جـد او مـحـمد الشريف الجـليـل ابـن عـمـر بـن يـحيى بن الحسين النّسابه ابن ابى عاتقه احمد محدث است و احمد مـحـدث هـمـان اسـت كـه صـاحـب ( عمدة الطّالب ) در حق او گفته كه او مردى وجيه و مـتمول بود و هيچيك از علويين را آن مقدار اموال و املاك و زراعت و فلاحت نبود، بعضى گفته اند در يك سال به تنهايى هفتاد و هشت هزار جريب زمين را زراعت مى فرمود.
و از غـرائب حـكـايـت او ايـن اسـت كه وقتى در ديوان جلوس فرموده بود و مطهّر بن عبداللّه وزيـر عـزّالدّولة بـن بـويـه در ديـوان حـاضـر بـود در ايـن حـال تـوقـيع به او رسيد كه رسول قرامطه به كوفه مى رسد و شايسته چنان است كه بـراى تـهـيـه اسـبـاب دفـاع او چـيـزى به كوفه مكتوب شود. مطهر بن عبداللّه وزير آن تـوقـيع را به شريف نشان داد و به او اشارت كرد كه يكى را به عنوان اين خدمت به آن شخص رسول به كوفه روانه دارد و منزل و مايحتاج او را فراهم كند از آن پس وزير به بـعـض مـهـمـات ديـوان مـشـغـول گـرديـد و سـاعـتـى بـه آن حـال بـود. چـون مـلتـفـت گـشـت شـريـف را فـارغ البـال و آسـوده خـيـال بـر جـاى خود نشسته ديد و از روى تعجب گفت كه اى شريف ! اين امر و قضيه از آن امـور نـبـاشـد كـه بـه تـهـاون و تـكـاسـل بـگـذرد. شـريف گفت : همانا من به جانب كوفه رسول بفرستادم و جواب بازآمد كه در تهيه اسباب كار هستند، وزير از اين امر تعجب كرد و از وى از چـگـونگى امر پرسيدن گرفت ، شريف او را خبر داد كه او را در بغداد مرغهاى كوفى و در كوفه طيور بغداديه است و چون تو به آنچه راءى زدى مرا اشارت فرمودى مـن فـرمان كردم تا به توسط مرغ به كوفه مكتوب بفرستد و هم اكنون خبر باز رسيد كـه آن مـكـتـوب بـه كـوفـه وصـول يـافـت و ايـنـك بـه اطـاعـت امـر مشغول هستند.(149)
و نيز از اعقاب حسين ذوالدّمعة است سيد اجل بهاءالشّرف نجم الدين ابوالحن محمد بن الحسن بن احمد بن على بن محمد بن عمر بن يحيى ابن الحسين النّسابة بن احمد المحّدث ابن عمر بـن يـحـيـى بـن الحـسين ذوالدّمعة كه در اول صحيفهة كامله اسمش هست و عميدالرؤ ساء از او روايـت مـى كـنـد و جـمـاعـت بـسيارى غير از عميدالرؤ ساء نيز از او روايت مى كنند مانند ابن سـكـون و جـعـفـر بـن عـلى والد شيخ محمد بن المشهدى و شيخ هبة اللّه بن نما و غير ايشان عليهم الرّضوان .


در اينجا آزمون هجدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:12 pm

ذكر عيسى پسر سوم زيد بن على بن الحسين عليه السلام
هـمـانـا عـيـسـى بـن زيـد مـكـنـّى اسـت بـه ابـويـحـيـى و مـلقـب اسـت بـه مـوتـم الا شـبـال و اين لقب از آن يافت كه وقتى شيرى را كه داراى بچگان بود و سر راه بر مردم گرفته بود بكشت از آن وقت لقب موتم الا شبال يافت يعنى يتيم كننده شيربچگان .
ابـوالفـرج سـتـايـش بـليـغـى از او نـمـوده و گـفـتـه كـه او مـردى جـليـل القـدر و صـاحب علم و ورع و تقوى و زهد بوده ، و از حضرت صادق عليه السلام و بـرادر آن حـضـرت عـبـداللّه محمد عليه السلام و از پدر خود زيد بن على عليه السلام و غيرهم روايت مى كرد و علماء عصر او مقدم او را مبارك مى شمردند.(150)
و سـفـيـان ثـورى را بـا او ارادتى تام بود و او را به زيادت تعظيم و احترام مى نمود و لكـن موافق روايتى مدح او محل نظر است چه سوء ادبى و جسارتى از او بالنّسبة به امام زمان خود حضرت صادق عليه السلام ظاهر گشته .
و بـالجـمله ؛ عيسى در واقعه محمد و ابراهيم پسران عبداللّه بن حسن حاضر بود و چون آن دو تـن كـشـتـه شـدند عيسى از مرم اعتزال جست و در كوفه در خانه على بن صالح بن حىّ مـتوارى گشت و نسبش را از مردم پوشيده داشت تا وفات يافت و در ايامى كه عيسى پنهان بـود يـحـيـى بـن حسين بن زيد و به قول صاحب ( عمدة الطالب ) محمد بن محمد بن زيد به پدر گف كه دوست دارم مرا بر عمويم دلالت كنى و بگويى در كجا است تا او را مـلاقات كنم ، همانا قبيح است بر من كه من چنين عمويى داشته باشم و او را ديدار ننمايم . پـدر گـفـت : اى پـسـرجـان ! ايـن خـيال از سر به در كن ؛ چه آنكه عموى تو عيسى خود را پـنـهـان كـرده اسـت و دوسـت نـدارد كـه شناخته شود و مى ترسم اگر تو را به سوى او دلالت كـنـم و بـه نـزد او روى بـه سـخـتـى افـتـد و مـنـزل خـود را تـغيير دهد، يحيى در اين باب مبالغه و اصرار كرد تا آنكه پدر را راضى نمود كه مكان عيسى را نشان دهد.
حـسـيـن گـفت : اى پسر! اگر خواهى عموى خود را ملاقات كنى از مدينه به كوفه سفر كن چـون بـه كـوفـه رسـيـدى از مـحله بنى حىّ پرسش نما، چون اين دانستى برو به فلان كـوچـه ، و آن كـوچـه را براى او وصف كرد، چون به آن كوچه رسيدى خانه اى بينى به فـلان صـفت و فلان نشانى ، آن خانه عموى تست ؛ لكن تو بر در خانه منشين بلكه برو در اوايـل كـوچـه بـنـشـيـن تـا وقـت مغرب ، آنگاه مردى بينى بلند قامت به سن كهولت كه صـورت نـيكويى دارد و آثار سجده در جبهه [پيشانى ] او نمايان است . جبّه اى از پشم در بر دارد و شترى در پيش انداخته از سقّايى برگشته و به هر قدمى كه بر مى دارد و مى نـهـد ذكـر خـدا را بـه جا مى آورد و اشك از چشمان او فرو مى ريزد همان شخص ‍ عموى تو عـيـسـى اسـت ، چـون او را ديـدى بـرخـيز و بر او سلام كن و دست در گردن او آور و عمويت ابـتـدا از تـو وحشت خواهد كرد تو خود را به او بشناسان تا قلبش ساكن شود. پس زمان كمى با او ملاقات مى كنى و مجلس خد را با او طولانى مكن كه مبادا كسى شما را ببيند و او را بشناسد آنگاه او را وداع كن و ديگر به نزد او مرو وگرنه از تو نيز پنهان خواهد شد و بـه مـشـقـّت خـواهـد افتاد، يحيى گفت : آنچه فرمودى اطاعت خواهم كرد، پس تجهيز سفر كرده با پدر وداع نموده به جانب كوفه روان شد.
چـون به كوفه رسيده منزل نمود، آنگاه در تجسس عم خود شد، و از محله بنى حىّ پرسش نمود و آن خانه را كه پدرش وصف كرده بود پيدا نمود، پس در بيرون كوچه به انتظار عمو بنشست تا وقتى كه آفتاب غروب كرد، ناگاه مردى را ديد كه شترى در پيش انداخته و مـى آيـد بـه همان اوصافى كه پدرش نشانى داده بود و هر قدمى كه بر مى دارد و مى گـذارد لبـهـايـش بـه ذكـر خـدا حـركـت مـى كند و اشك از ديدگانش فرو مى ريزد، يحيى بـرخـاسـت و بـر او سلام كرد و با او معانقه نمود. يحيى گفت چون چنين كردم عمويم مانند وحـشـى كـه از انـسـى وحشت كند از من وحشت كرد، گفتم : اى عمو! من يحيى بن حسين بن زيد پـسـر بـرادر تـو مـى باشم . چون اين از من شنيد مرا به سينه چسبانيد و چنان گريست و حـالش منقلب شد كه گفتم الحال سكته خواهد كرد، چون قدرى به خويشتن آمد شتر خود را بـخـوابـانـيـد و بـا مـن بـنـشـسـت و از احـوال خـويـشـان و اهـل بـيـت خود از مردان و زنان و كودكان يك يك پرسيد و من حالات ايشان را براى او شرح دادم و او مـى گـريـسـت . آنـگـاه كـه از حـال ايـشـان مـطـلع شـد حـال خـود را بـراى مـن نـقـل كـرد و گـفـت : اى پـسـرك ! اگـر از حـال مـن خواسته باشى بدان كه من نسب و حال خودم را از مردم پنهان كرده ام و اين شتر را كـرايـه كـرده هـر روز بـه سقّايى مى روم و آب بار مى كنم و براى مردم مى برم و آنچه تـحـصـيـل كـردم اجرت شتر را به صاحبش مى دهم و آنچه باقى مانده باشد در وجه قوت خـود صـرف مـى كنم و اگر روزى مانعى براى من پيدا شود كه نتوانم در آن روز به آب كـشـى بـيـرون روم آن روز را قـوتـى نـدارم كـه صـرف كـنـم لاجرم از كوفه به صحرا بـيـرون يـم شـوم و از فـضـول بـقـول ، يـعـنـى بـرگ كـاهـو و پـوسـت خـيـار و امثال اينها كه مردم دور افكنده اند جمع مى كنم و آن را قوت و غذاى خود مى گردانم ، و در ايـن مـدت كـه پـنهان گشته ام در همين خانه منزل كرده ام و صاحب خانه هنوز مرا نشناخته و چندى كه در اين خانه ماندم دختر خود را به من تزويج كرد و حق تعالى از او دخترى به من كـرامـت فرمود، چون به حدّ بلوغ رسيد مادرش به من گفت كه دختر را به پسر فلان سقّا كـه هـمسايه ما است تزويج كن ؛ زيرا كه به خواستگارى او آمده اند. من او را پاسخ ندادم زوجه ام اصرار بليغى كرد من در جواب ساكت بودم و جراءت نمى كردم كه نسب خود را با وى بـگـويـم و او را خبر دهم كه دختر من فرزند پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم است كفو و هم شاءن او پسر فلان مرد سقّا نيست . زوجه من به ملاحظه فقر و افلاس و گمنامى من چنان پنداشت لقمه اى كه هرگز در خيالش نمى گنجيد به چنگش افتاده ، لاجرم در اين بـاب مـبـالغـه بـسـيـار كـرد تا آنكه من از تدبير كار عاجز شدم و از خدا كفايت اين امر را خـواسـتـم . حق تعالى دعاى مرا مستجاب فرمود و بعد از چند روزى دخترم وفات يافت و از غـصه او راحت شدم ، لكن پسرجان من يك غصه در دلم ماند كه گمان نمى كنم احدى آن قدر غصه در دل داشته باشد و آن غصه آن است كه مادامى كه دخترم زنده بود من نتوانستم خود را به او بشناسانم و با او بگويم كه اى نور ديده تو از فرزندان پيغمبرى و خانم مى بـاشى نه آنكه دختر يك عمله باشى و او بمرد و شاءن خود را ندانست ؛ پس عمويم با من وداع كـرد و مـرا قسم داد كه ديگر به نزد او نروم مبادا كه شناخته شود و دستگير گردد، پـس مـن بـعـد از چـنـد روز ديگر رفتم او را ببينم ديگر او را ديدار نكردم و همان يك دفعه بود ملاقات من با او.(151)
ابـوالفـرج روايـت كـرده از خصيب وابشى كه از اصحاب زيد بن على و مخصوصين عيسى بـن زيد بود گفت در اوقاتى كه عيسى در كوفه متوارى و پنهان بود گاهى ما به ديدن او با حال خوف مى رفتيم و بسا بود كه در صحرا بود و آب كشى مى كرد پس ‍ مى نشست بـا مـا و حديث مى كرد ما را و مى گفت واللّه دوست داشتم كه من ايمن بودم بر شما از اينها يـعـنـى مـهـدى عباسى و اعوان او پس طول مى دادم مجالست با شما را و توشه مى بردم از حـديـث با شماها و نظر بر روى شماها. به خدا سوگند كه من شوق ملاقات شما را دارم و پـيـوسته به ياد شما هستم در خلوات و در رختخواب خود در خواب برويد تا مشهور نشود موضع شما و امر شما پس برسد بدى يا ضررى .(152)
و بـالجـمـله ؛ عـيسى به همين حال بود تا وفات يافت . و او را چند نفر مخصوص بود كه پـوشـيـده بر امر او مطلع بودند: يكى ابن علاّق صيرفى ، و ديگر ( حاضر ) ، و سـوم صـبـاح زعـفـرانى ، و چهارم حسن بن صالح . و مهدى در صدد بود كه اگر عيسى را نمى يابد لااقل بر اين چند تن ظفر يابد تا هنگامى كه بر ( حاضر ) ظفر يافت و او را در مـحـبس انداخت و به هر حيله كه بايد و شايد خواست تا مگر از عيسى و اصحاب او از ( حاضر ) خبر گيرد او كتمان كرد و بروز نداد تا او را كشتند، و چون عيسى دنيا را وداع كرد دو طفل صغير از او بماند، و صباح كفالت ايشان مى نمود.
و نـقـل شده كه صباح به حسن ، گفت : اكنون كه عيسى وفات كرد چه مانع است كه ما خود را ظـاهـر كـنـيـم و خـبر موت عيسى را به مهدى رسانيم تا او راحت شود و ما نيز از خوف او ايـمـن شـويـم ، چـه آنـكـه طـلب كـردن مـهـدى مـا را بـه جـهـت عـيـسـى اسـت الحـال كـه او بـمـرد ديـگر با ما كارى ندارد. حسن گفت : نه واللّه ! چشم دشمن خدا را به مرگ ولى اللّه فرزند نبى اللّه روشن نخواهم كرد، همانا يك شبى كه من به حالت ترس بـه پـايـابـن بـرم بـهـتـر اسـت از جـهـاد و عـبـادت يـك سـال ، صـبـاح گفت : چون دو ماه از موت عيسى بگذشت حسن بن صالح نيز از دنيا بگذشت آنگاه من احمد و زيد كودكان يتيم عيسى را برداشتم و به جانب بغداد پا گذاشتم چون به بغداد رسيدم كودكان را در خانه اى سپردم و خود با جامه كهنه به دارالخلافه مهدى شدم چـون به آنجا رسيدم گفتم من صباح زعفرانى مى باشم و اذن بار طلبيدم خليفه مرا طلب كـرد و چـون بـر او داخـل شدم گفت : تويى صباح زعفرانى ؟ گفتم : بلى ، گفت : لاحَيّاكَ اللّهُ وَلابَيّاكَ اللّهُ وَ لا قَرَّبَ دارَكَ اى دشمن خدا تويى كه مردم را به بيعت دشمن من عيسى مـى خـوانـدى ؟ گـفـتـم : بـلى ، گـفـت : پس به پاى خود به سوى مرگ آمدى . گفتم : اى خليفه ! من از براى شما بشارتى دارم و هم تعزيتى ، گفت : بشارت و تعزيت تو چيست ؟ گفتم : اما بشارت تو به مرگ عيسى بن زيد است و اما تعزيت نيز براى موت عيسى است ؛ چه آنكه عيسى پسرعم و خويش تو بود.
مـهـدى چـون ايـن بـشـنـيد سجده شكر به جاى آورد، پس از آن پرسيد كه عيسى كى وفات كـرد؟ گـفـتـم : تـا بـه حـال دو مـاه اسـت ، گـفـت : چـرا تـا بـه حال مرا خبر ندادى ؟ گفتم : حسن بن صالح نمى گذاشت تا آنكه او نيز بمرد من به سوى تو آمم ، مهدى چون خبر مرگ حسن شنيد سجده ديگر به جاى آورد و گفت : الحمدللّه كه خدا شـر او را از مـن كـفـايـت كـرد؛ چـه آنكه او سخت ترين دشمنان من بود، آنگاه گفت : اى مرد! هـرچـه خـواهـى از مـن بـخـواه كـه حـاجـت تـو بـرآورده خـواهـد شـد و مـن تـو را از مـال دنـيـا بـى نـيـاز خـواهـم كرد، گفتم : به خدا سوگند كه من از تو چيزى نمى طلبم و حـاجـتـى نمى خواهم جز يك حاجت ، گفت : آن كدام است ؟ گفتم : كفالت يتيمان عيسى بن زيد اسـت و به خدا قسم است اگر من چيزى مى داشتم كه بتوانم آنها را كفالت كنم اين حاجت را نـيـز از تو نمى طلبيدم و ايشان را به بغداد نمى آوردم . پس شرحى از عيسى و كودكان او نقل كردم و گفتم : شايسته است كه شما در حق اين كودكان يتيم گرسنه كه نزديك است هلاك شوند پدرى كنى و ايشان را از گرسنگى و پريشانى برهانى .
مـهـدى چـون حـال يـتـيمان عيسى را شنيد بى اختيار بگريست چندان كه اشك چشمش سرازير شـد، گـفـت : اى مـرد خـدا! خـدا جـزاى خـيـر دهـد تـو را خـوب كـردى كـه حـال ايـشـان را براى من نقل كردى و حق ايشان را ادا نمودى همانا فرزندان عيسى نيز مانند فـرزنـدان مـن انـد اكنون برو و ايشان را به نزد من آر، گفتم : از براى ايشان امان است ؟ گفت : بلى در امان خدا و در امان من و در ذمّه من و ذمّه پدران من مى باشند ، و من پيوسته او را قسم مى دادم و از او امان مى گرفتم كه مبادا اگر ايشان را براى او آورم آسيبى به ايشان رسـانـد و مـهـدى هـم ايـشـان را امـان مـى داد تـا آنـكـه در پـايـان كـلام گـفـت : اى حـبيب من ! اطـفـال كـوچـك را چه تقصير است كه من ايشان را آسيبى برسانم ، همانا آنكه با سلطنت من مـعارض بود پدر ايشان بود. و اگر او نيز به نزد من مى آمد و با من منازعت نمى كرد مرا بـا وى كـارى نـبـود تـا چـه رسـد بـه كـودكـان يـتـيـم ، الحال برخيز و برو و ايشان را به نزد من آر خداى جزاى خيرت دهد و از تو هم استدعا مى كـنم كه عطاى مرا قبول كنى ، گفتم : من چيزى نمى خواهم . آنگاه رفتم و كودكان عيسى را حـاضـر كـردم ، چـون مـهـدى ايـشـان را بـديـد به حال ايشان رقت كرد و ايشان را به خود چـسـبـانـيـد و امـر كـرد كـنـيـزكـى را كـه پـرسـتـارى ايـشـان كـنـد و چـنـد نـفـر هـم مـوكـل خـدمـت ايـشـان نـمـود و من نيز در هر چندى از حال ايشان تحقيق مى كردم و پيوسته در دارالخلافه بودند تا زمانى كه محمدامين مقتول گشت آنگاه از دارالخلافه بيرون شدند و زيد به مرض از دنيا بگذشت و احمد مختفى و متوارى گشت .(153)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:14 pm

ذكر اولاد و اعقاب عيسى بن زيد شهيد
همانا عيسى بن زيد را از چهار فرزند اعقاب به يادگار ماند: احمدالمختفى و زيد و محمد و حـسين غضارة و حسين جد على بن زيد بن الحسين است كه در ايام مهتدى باللّه خروج كرد در كـوفـه ، جـمـاعـتـى از عـوام و اعـراب كـوفـه بـا او بـيـعـت كـردنـد. مـهـتـدى شـاه بـن مـيـكـال را بـا لشـكـرى عـظيم به جنگ او فرستاد خبر گوشزد لشكر على گرديد متوحش شدند؛ چه آنكه عدد ايشان به دويست سوار مى رسيد. على چون وحشت ايشان را بديد گفت : هـمـانـا اى مـردم ! ايـن لشـكـر مـرا مـى طـلبند و با غير من كارى ندارند من بيعت خود را از گردن شما برداشتم پى كار خود رويد و مرا با ايشان گذاريد، گفتند: به خدا قسم كه ما چنين نخواهيم كرد، چون لشكر شاه بن ميكال رسيد لشكر على را فزعى غالب شد، على گفت : اى مردم ! به خود بمانيد و تماشاى شجاعت من نماييد.
پس شمشير از نيام كشيد و اسب خود را در ميان آن لشكر عظيم دوانيد و بر ايشان از يمين و يـسـار شمشير زد تا آنكه از ميان لشكر بيرون شد و بر فراز تلّى رفت ، ديگرباره از پـشـت ايـشـان درآمـد و بر ايشان حمله كرد لشكر از ترس براى او كوچه مى دادند تا به مـكـان اول خـود عـود نـمـود و دو سـه كـرّت ايـن چـنـيـن حـمـله كـرد بـر ايـشـان ، لشـكـر او دل قوى شدند و بر لشكر شاه بن ميكال حمله كردند، لشكر شاه هزيمتى شنيع نمودند و عـلى بن زيد فتح كرد، و ببود تا در ايام معتمد در بصره ناجم او را با طاهر بن محمد بن ابوالقاسم بن حمزة بن حسن بن عبيداللّه بن العباس ابن اميرالمؤ منين عليه السلام و طاهر بـن احـمـد بـن القـاسـم بن محمد بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام گردن زد.(154)
ذكر احمد بن عيسى بن زيد و ناجم صاحب زنج
احـمد بن عيسى بن زيد مردى عالم و فقيه و بزرگ و زاهد و صاحب كتابى در فقه بوده و مـادرش عـاتـكـه دخـتـر فـضـيـل بن عبدالرحمن بن عباس بن ربيعة بن حارث بن عبدالمطلب هـاشـمـيـه بـوده و تـولدش در سـال يـك صـد و پـنـجـاه و هـشـتـم و وفـاتـش در سـال دويـسـت و چـهـلم روى داد. در پـايـان روزگـار نـابـيـنـا گـشـت و چـنـانـكـه در ذيـل وفـات پـدرش عـيـسـى اشـارت رفـت از آن هـنـگام كه او را به مهدى تسليم كردند در دارالخـلافـه مـى زيست تا زمان رشيد، صاحب ( عمدة الطالب ) گفته كه نزد رشيد مـى زيـست تا كبير شد و خروج نمود پس او را ماءخوذ و محبوس داشتند پس خلاص ‍ گشت و پـنـهـان گـرديـد و بـبـود تـا در بـصـره وفـات نـمـود و ايـن هـنـگـام روزگـارش از هشتاد سال گذشته بود و از اين روى او را مختفى مى ناميدند انتهى .(155)
و زوجـه اش خـديـجه دختر على بن عمر بن على بن الحسين عليه السلام است و او مادر محمد پسرش است كه مردى وجيه و فاضل بوده و در بغداد در حبس وفات يافت .
مؤ لف گويد: از كسانى كه خود را به احمد مختفى نسبت داده صاحب زنج است ادعا مى كرده كه من على بن محمد بن احمد بن عيسى بن زيد بن على بن الحسين عليه السلام مى باشم و جـمـاعـتى او را ( دعّى آل ابوطالب ) مى گفتند و در توقيع حضرت امام حسن عسكرى عـليـه السـلام اسـت : ( صاحِبُ الزَّنْجِ لَيْسَ مِنْ اَهْلَ الْبَيْتِ ) (156) و اصـلش از يـكـى از قـراء رى بـود و بـه مـذهـب ازراقـه و خـوارج ميل داشت و تمام گناهان را شرك مى دانست و انصار و اصحابش زنجى بودند.
در ايـام خلافت مهتدى باللّه سه روز به آخر ماه رمضان مانده سنه دويست و پنجاه و پنجم در حـدود بـصـره خـروج كـرد پـس از آن به سوى بصره شده و بصره را مالك گرديد و جـمـاعـت ( زنـگ عـ( را براى انگيزش فتنه و غوغا برآشفت و آن جماعت در آن هنگام در بـصـره و اهـواز و نـواحـى اهـواز جـمـعـى بـزرگ بـودنـد و اهـل ايـن نواحى اين جماعت را مى خريدند و در املاك و ضياع و باغستان خود به خدمت ماءمور مـى سـاخـتـنـد و جـماعتى از اعراب ايشان نيز او را متابعت مى كردند و از وى افعالى ظهور يـافـت كه هيچ كس پيش از وى چنين نكرده بود و زمان المعتمد على اللّه ابوالعباس احمد بن مـتـوكل برادرش صلحة بن متوكل كه ملقب به موفق و قائم به امر خلافت بود به جنگ وى بـيـرون شـد و پيوسته به حيلت و تدبير جنگ و گريز مى كرد تا او را بكشت و مردم را از شـر او آسـوده كـرد و مـدت ايـام تـسـلط و قـهـر صـاحـب زنـج چـهـارده سال و چهار ماه بود.
و او مـردى قـسـى القـلب و ذمـيـم الا فـعال بود و در سفك دماء مسلمانان و اسر نساء و كشتن زنـان و اطـفـال و غـارت كـردن امـوال خـوددارى نـكـرد. و نقل شده كه در يك واقعه در بصره سيصد هزار نفس از مردم بكشت و فتنه او بر مردم سخت عظيم بود.(157)
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در اخبار غيبيه خود مكرر اشاره فرموده به صاحب زنج و گرفتاريهاى اهل بصره .
از جمله فرموده :
( يا اَحْنَفُ كَاَنّى بِهِ وَقَدْ سارَ بِالْجَيْشِ الَّذى لايَكوُنَ لَهُ غُبارَ [وَ لا لَجَبٌ] وَ لا قَعْقَعَةُ لُجُمٍ وَلا حَمْحَمَةُ خَيْلٍ وَ يُثيروُنَ اْلاَرْضَ بِاَقْدامِهِمْ كَاَنَّها اَقْدامُ النَّعامِ.(158))
سـيـد رضـى رضـى اللّه عـنـه فرموده كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در اين خطبه اشاره به ( صاحب زنج ) فرموده و معنى كلام آن حضرت آن است كه اى احنف ! گويا مـى نـگـرم او را كـه با سپاهى سير مى كند كه نه گرد و غبارى و نه صدايى و نه آواز سـلاح و لگـامـى دارد بـا قـدمهاى خويشتن زمين را بر هم مى شورانند و گامهاى آنها مانند قدمهاى شترمرغ است .
مؤ لف گويد: كه در اوائل ظهور صاحب زنج كه زنگيان به او پناهنده گشتند و جمعيت وى بـسـيـار گـشـت مورخين نوشته اند كه در تمامى سپاه او به غير از سه شمشير نبود. چون بـه آهـنـگ بـصـره شـد بـه قـريـه مـعـروف به كرخ رسيد بزرگان قريه به ديدار او بـشـتـافـتـند و لوازم پذيرايى به جاى آوردند و صاحب الزنج آن شب با ايشان به پاى بـرد و چـون بـامـداد شد اسبى كميت از بهرش از آن قريه هديه كردند و آن اسب را زين و لگان نبود و از هيچ كجا به دست نيامد سپس ريسمانى بر او استوار كردند و سوار شدند و هم با ريسمان از ليف دهانش بستند.
ابـن ابـى الحـديـد مـى گـويـد ايـن داسـتـان مـصـدق قول حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است كه فرموده :
كَاَنّى بِهِ قَدْ سارَ فِى الْجَيْشِ الَّذى لَيْسَ لَهُ غُبارٌ وَ لالَجَبٌ الخ .(159)
پس از آن حضرت به احنف ، مى فرمايد:
( وَيْلٌ لِسِكَكِمُ الْعامِرَةِ وَ الدُّوْرِ الْمُزَخْرَفَةِ الَّتى لَها اَجْنِحَةٌ كَاَجْنِحَةِ النُّسوُرِ وَ خَراطيمُ كَخَراطيمُ الْفيلَةِ مِنْ اَولئِكَ الَّذينَ لايُنْدَبُ قَتيلُهُمْ وَ لا يُفتَقَدُ عائِبُهُمْ. )
مـى فـرمايد: اى احنف ! واى بر كوى و بر زنهاى آبادان شما و خانه هاى آراسته و زينت و نـگـار كـرده كـه بـالهـا دارد مـانـنـد بـالهـاى كـركـس و خـرطـومـهـا مـانـنـد خـرطـوم فـيـل از چـنـيـن گـروهى كه نه بر كشته ايشان كسى ندبه مى كند و نه گمشده ايشان را كـسـى جـسـتجو مى كند، چون كه زنگيان عبيد و غريب بودند و كسى نداشتند كه بر ايشان نـدبـه كـنـد يا از نابود شدن ايشان جايش خالى بماند، و شايد مراد از اين بالها رواشن بـاشـد يـا اخـشـاب و بـورياهايى كه بيرون عمارتها از سقفها آويزان مى كنند كه درها و ديـوارهـا را از صـدمـه بـاران و تـابـش آفـتـاب نـگـهـدارد. و خـرطـوم خـانه ها، ناودانهاى متصل به ديوار است تا به زمين كه قير بر آنها ماليده اند و بسيار شبيه است به خرطوم فـيـل و حـضـرت امـيـرالمـؤ منين عليه السلام به اين فرمايش اشاره مى فرمايد به خراب شدن و سوختن اين عمارت در فتنه صاحب زنج .
هـمـانـا مـورخـيـن نـقـل كـرده انـد كـه در روز جـمـعـه هـفـدهـم شوال سنه دويست و پنجاه و هفت صاحب زنج داخل بصره شد و مردم بصره را بكشت و مسجد جامع و خانه هاى مردم را آتش زد و در روز جمعه و شب شنبه پيوسته مردم را كشت و خانه ها را آتش زد تا آنكه جويها را از خون روان گشت و كوى و بازار خونگسار گرديد و كوشك و گـلستان ، گورستان گرديد و خانه ها و هركجا كه رهگذر انسان يا چارپايان بود با هر اسب و اثاث و متاعى بود به جمله بسوخت .
( وَاتَّسـَعَ الْحـَريـقُ مـِنَ الْجـَبـَلِ اِلَى الْجَبَلِ وَ عَظُمِ الْخَطْبُ وَ عَمَّهَا الْقَتْلُ وَ النَّهْبُ وَ اْلاِحْراقُ. )
پـس از ايـن قتل عام ، مردم را امان دادند و گفتند هركه حاضر شود در امان است ، هنگامى كه مردم جمع شدند بناى غدر نهادند و شمشير در ميان ايشان نهادند و صداى مردم به شهادت جـارى و خونشان در زمين سارى بود، كشتند هركس را كه ديدند. در بصره كه هركه مالدار بـود اول مـال او را مـى گـرفـتـنـد يـعـنـى شـكـنـجـه مـى كـردنـد او را تـا ظـاهـر كـنـد مال خود را و ناگهان او را مى كشتند و هركه فقير بود بدون فرصت در همان وقت او را مى كـشـتـنـد تـا آنـكـه نـقـل شـده كـه هـركـس از مـردم بـصـره بـه حـيـل مـخـتـلفـه جـان بـه سـلامـت بـبـرد در آن ابار و چاهها كه را سراها كنده بودند پنهان گـرديـده و چـون تاريكى شب جهان را فرو مى گرفت از ظلمت چاه طلوع مى كردند، و چون مـاءكـولى مـوجـود نـبـود نـاچـار از گوشت سگ و موش و گربه كار خورش و خوردنى مى سـاخـتـنـد و چـون خـورشـيـد طـلوع مـى كرد به چاه غروب مى نمودند و به همين گونه مى گـذرانـيدند چندان كه از آن حيوانات نيز چيزى به جاى نماند و بر هيچ چيز دست نيافتند ايـن وقـت نـگران بودند تا از همگنان و هم جنسان خود هر كس از گرسنگى بمردى ديگران از گـوشـتـش زنـدگـى گـرفـتـى و هـركـس را قـدرت بـودى رفيق خود را بكشتى و او را بـخـوردى و چـنـان سـخـتـى كـار بـر مـردم شـدت كرد كه زنى را ديدند كه سر بر دست گـرفـتـه و مـى گـريـد از سبب آن پرسيدند گفت : مردم دور خواهرم جمع شدند تا بميرد گـوشـت او را بخوردند هنوز خواهمر نمرده بود كه او را پاره پاره كردند و گوشت او را قـسـمـت نـمـودنـد و از گـوشـت او قـسمتى به من ندادند جز سرش و در اين قسمت بر من ظلم نمودند!(160)
مـؤ لف گـويـد: معلوم شد فرمايش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در آن خطبه شريفه كه فرموده :
( فـَوَيـْلٌ لَكِ يـا بـَصـْرَةُ مِنْ جَيْشٍ مِنْ نِقَمِ اللّهِ لارَهَجَ لَهُ وَ لاحِسَّ وَ سَيُبْتَلى اَهْلُكِ بِالْمَوْتِ الاَحْمَرِ وَالْجُوعِ الاَغْبَرِ: )
واى بـر تـو اى بـصـره ! از لشـكـرى كه نقمت و شكنج خداوند است و بانگ و غبار و جنبش ندارد، چه سياه زنگى را چون ديگر لشكرها آواز و آهنگ و جرنگ اسلحه و مركب بسيار نبود و زود بـاشـد اى بـصـره كـه اهـل تـو، بـه مـرگ احـمـر و جوع اغبر مبتلا شوند، يعنى به قـتـل و قحط تباه گردند.(161) و اين كلمات حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام معجزه بزرگى است .
ذكر محمد بن زيد بن الا مام زين العابدين عليه السلام و اعقاب او
مـحـمـد بـن زيـد كـوچـكـترين فرزندان زيد شهيد است و او را در عراق اعقاب بسيار بوده ، كـنـيـتـش ابـوجـعـفـر، فـضـلى بـسـيـار و نـبـالتـى بـه كمال داشت ، و قصه اى از فتوت و جوانمردى او معروف است كه ( داعى كبير ) آن را بـراى سـادات و عـلويـيـن نـقـل كـرده كـه آن را سرمشق خود قرار داده و به آن طريق رفتار نـمايند، و ما آن قصه را در ذكر اولاد حضرت امام حسن عليه السلام نگارش داديم به آنجا رجوع شود.
و پسرش محمد بن محمد بن زيد همان است كه در ايام ابوالسّرايا يا در سنه صد و نود و نـه بـعـد از وفـات مـحـمـد بـن ابـراهـيـم طـبـاطبا مردم با وى بيعت كردند و آخرالا مر او را گـرفـتـه بـه نـزد مـاءمـون در مـرو فـرسـتـادنـد و در آن وقـت بـيـسـت سـال داشـت ، ماءمون تعجب كرد از صغر سن او، با وى گفت : ( كَيْفَ رَاَيْتَ صُنْعَ اللّهِ بِاْبِنِ عَمَّكَ؟ ) محمد گفت :
رَاَيْتُ اَمينَ اللّهِ فِى الْعَفْوِ وَالْحِلْمِ

وَ كانَ يَسيرا عِنْدَهُ اَعْظَمُ الْجُرْمِ

گـويـنـد چـهل روز در مرو بود آنگاه ماءمون او را زهر خورانيد و جگرش پاره پاره شده در طـشـت مـى ريـخت و او نظر مى كرد به آنها و خلالى در دست داشت و آنها را مى گردانيد. و مـادرش فـاطـمه دختر على بن جعفر بن اسحاق بن على بن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب بوده است .
و پسر ديگرى جعفر بن محمد بن زيد مردى عالم و فقيه و اديب و شاعر و آمر به معروف و نـاهـى از مـنـكـر بـوده در كـلاجـر نيشابور به خاك رفته ، كذا فى بعض ‍ المشجّرات ، و ظاهرا او است پدر احمد سكّين كه بيايد ذكرش بعد از اين .
و بـدان كـه از احـفاد محمد بن زيد است ، سيد اجل وحيد عصره و فريد دهره صدرالدّين على بـن نـظام الدّين احمد بن مير محمد معصوم مدنى مشهور به سيد عليخان شيرازى جامع جميع كمالات و علوم ، صاحب مؤ لفات نفيسه مانند ( شرح صمديه ) و ( شرح صحيفه ) و ( سلافة ) و ( انوار الربيع ) و ( سلوة الغريب ) و غير ذلك . وفـاتـش سـنـه هزار و صد و نوزده در شيراز واقع شده و قبرش در شاه چراغ نزديك قبر سـيـد اجـل سـيـد مـاجـد است ، پدران سيد عليخان همگى علما و فضلا و محدثين بوده اند، در كـتـاب ( سـلافـة العـصـر من محاسن اءعيان العصر ) در ترجمه والدش نظام الدين احمد، فرمود:
( اَمـامُ ابْنُ اِمامٍ وَ هُمامُ ابْنُ هُمامُ هَلُمَّ جَرّا اَلى اَنْ اُجاوِزَ الْمَجَرَّةَ مَجَرّا لا اَقِفُ عَلى حَدٍّ حَتّى اِنـْتـهـِىَ اِلى اَشـْرَفِ جـَدٍّ وَ كـَفـى شـاهـِدا عـَلى هـذا الْمـَرامـِ قَوْل اَحَدِ اَجْدادِهِ الْكِرامِ لَيْسَ فى نَسَبِنا اِلاّ ذُوفَضْلٍ وَ حِلْمٍ حَتّى نَقِفَ عَلى بابِ مَدينَةِ الْعِلْمِ.(162))
و از جـمـله پـدران او اسـت اسـتـاد البشر والعقل الحادى عشر غياث الدّين منصور دشتكى كه قاضى نوراللّه در ( مجالس ) در ترجمه او فرموده : خاتم الحكماء و غوث العلماء الا مير غياث الدّين منصور شيرازى آنكه ارسطو و افلاطون بلكه حكماى دهر و قرون اگر در زمـان آن قـبـله اهل ايمان بودندى مفاخرت و مباهات به انخراط در سلك مستفيدان و ملازمان مجلس عاليش نمودندى انتهى .(163)
گـويند در بيست سالگى از ضبط علوم فارغ گرديده و در چهارده سالگى داعيه مناظره با علامه دوانى در خود ديده ، در سنه نهصد و سى و شش كه زمان سلطنت در كفّ با كفايت شـاه طـهـماسب صفوى بود آن جناب به صدارت عظمى رسيد ملقب به صدر صدور ممالك گرديد، و در سنه نهصد و سى و هشت جناب خاتم المجتهدين محقق كركى از عراق عرب به تـبريز آمد و از جانب سلطان نهايت احترام مى ديد به امير غياث الّين مذكور در طريقه محبت مـسـلوك فـرمـود. گـويـند كه اين دو بزرگوار با هم قرار دادند كه در يك هفته جناب محقق ( كـتـاب شـرح تـجـريـد ) را نزد مير بخواند و در هفته ديگر جناب مير ( كتاب قـواعـد ) را از جـنـاب مـحـقـق اسـتـفـاده نـمـايـد. مـدتـى بـر ايـن مـنـوال گذشت تا آنكه مفسدين سخنى چينى كردند و مابين اين دو بزگوار را به هم زدند، پـس جـنـاب مـيـر، از مـنـصـب صـدارت اسـتـعـفـا و عـود بـه شـيـراز نمود و در سنه نهصد و چـهـل و هـشت به رحمت ايزدى پيوست و در جوار مزار پدر بزرگوارش به خاك رفت ، و آن جـنـاب را مـنـصـنـفـات بسيار است كه ذكرش در اينجا مهم نيست و والد ماجدش سيد الحكماء و المدقّقين ابوالمعالى صدرالّين محمد بن ابراهيم است كه معروف به صدرالدّين كبير كه قـاضـى نـوراللّه در تـرجـمـه او فـرموده : آباء و اجداد امجاد او تا حضرت ائمه معصومين عليهم السلام همگى حافظ احاديث و حامل علوم شرعيه بوده اند انتهى .(164) از مـاءثـر او، مـدرسـه رفـيـعـه منصوريه است در شيراز، در سنه نهصد و سه از دنيا رحلت بفرمود.
و از جـمـله اجـداد ايـشان است نصرالدّين ابوجعفر احمد سكّين كه مقرب به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام بوده و آن حضرت ( فقه الرضا ) را به خط مبارك خويش براى او نـوشـتـه و آن كـتـاب شـريـف در جـمـله كتب سيد عليخان در بلاد مكه معظمه بوده چنانكه صاحب رياض فرموده ، و سيد صدرالدّين محمّد مذكور فرموده :
( ثُمَّ اِنَّ اَحْمَدَ السِّكين جَدّى صَحِبَ الاِ مامَ الرِّضا عليه السلام مِنْ لَدُنْ كَانَ بِالْمَدينَةِ اِلى اَنْ اُشـْخـِصَ تَلْقاءَ خُراسانَ عَشْرَ سِنينَ فَاَخَذَ مِنْهُ الْعِلْمَ وَ اِجازَتُهُ عِنْدى فَاَحْمَدُ يَرْوى عَنِ الاِمامِ الرِّضا عليه السلام عَنْ آبائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ عَنْ رَسولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم وَ هذَا الاَسْنادُ اَيْضَا مِمّا اَتَفَرَّدُ بِهِ لايُشْرِكُنى فيهِ اَحَدٌ وَ قَدْ خَصَّنِىَ اللّهُ تَعالىَ بِذلِكَ وَ الْحَمْدُللّهِ. )
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:18 pm

ذكر حسين بن الامام زين العابدين عليه السلام و بعض اعقاب او
شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه فـرمـوده كـه حـسـيـن بـن عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام سـيدى فـاضـل و صـاحـب ورع بـوده و روايـت كـرده حـديث بسيار از پدر بزرگوار و از عمه اش ‍ فـاطمه بنت الحسين عليه السلام و از برادرش حضرت امام محمّدباقر عليه السلام ، احمد بن عيسى از پدرش حديث كرده كه گفت : مى ديدم حسين بن على را كه دعا مى كرد من با خود مـى گـفـتـم كـه دست خود را از دعا پايين نمى آورد تا مستجاب شود دعاى او در تمامى خلق .(165)
و از سـعـيـد ـ صـاحـب حسن بن صالح ـ مروى است كه هيچ كس را نديده بودم كه از حسن بن صـالح بـيـمـناكتر از خداى باشد تا هنگامى كه به مدينه طيبه درآمدم و حسين بن على بن الحـسـيـن عـليـه السـلام را بـديدم و از وى خائفتر و به آن درجه از خداى بيمناك نديدم از شـدت بـيم و خوف چنان نمودى كه گويا او را به آتش در برده ، ديگر باره اش بيرون آورده اند.(166)
يـحـيـى بن سليمان بن حسين از عمش ابراهيم بن الحسين از پدرش حسين بن على بن الحسين عليه السلام روايت كرده كه حسين گفت : ابراهيم بن هشام مخزومى والى مدينه بود و در هر جـمـعـه مـا را بـه مسجد رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلم نزديك منبر جمع كردى و بـر مـنـبـر بالار فتى و اميرالمؤ منين عليه السلام را ناسزا گفتى ، حسين مى گويد: پس روزى در آنـجـا حـاضـر شدم در وقتى كه آن مكان از جمعيت پر شده بود من خود را به منبر چسبانيدم پس مرا خواب ربود در آن حال ديدم كه قبر شريف پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم شـكـافـتـه شـد و مـردى با جامه سفيد نمايان گشت ، به من گفت : اى ابوعبداللّه ! مـحـزون نـمـى كـنـد تو را آنچه اين مى گويد؟ گفتم : بلى واللّه ، گفت : چشمهاى خود را بـگـشـا و بـبين خدا با او چه مى كند، پس ديدم ابراهيم بن هشام را در حالتى كه به على عـليـه السـلام بـد مـى گـفـت نـاگاه از بالاى منبر به زير افتاد و بمرد لعنة اللّه عليه .(167)
مـؤ لف گويد: پيش از اين دانستى كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام را دو پسر بـوده بـه نـام حـسين و آنكه كوچكتر بوده حسين اصغرش مى گفتند و فرمايش شيخ مفيد در تـوصـيـف حـسـيـن مـعـلوم نـيـسـت كـه كـدام يـك مـراد او اسـت لكـن شـيـخ مـادر ( مـسـتـدرك الوسـائل عـ( و بعضى ديگر، فرمايش او را بر حسين اصغر وارد كرده اند، به هر جهت آن حـسـيـن كـه صـاحـب اولاد و اعقاب است ، حسين اصغر است كه كنيه اش ابوعبداللّه بوده و مـردى عـفيف و محدث و فاضل بوده و جماعتى از وى روايت حديث كرده اند از جمله عبداللّه بن المـبـارك و مـحـمـّد بن عمر واقدى شيعى است در سنه صد پنجاه و هفت به سن شصت و چهار سالگى وفات كر و در بقيع به خاك رفت .
و او را چـنـد پـسـر بـوده يـكـى عـبـداللّه پـدر قـاسـم اسـت كـه رئيـس و جـليـل بـوده و ديـگـر حـسـن بـن حـسـيـن اسـت كـه مـردى مـحـدث نـزيـل مكه بوده و در ارض روم وفات كرده و ديگر ابوالحسين على بن حسين است كه او را از رجال بنى هاشم مى شمردند و صاحب فضل و لسان و بيان و سخاوت بوده و از اخلاق او نـقـل شـده كـه چـون طـعـام بـرايـش حـاضـر مـى كـردنـد صـداى سـائل كـه بـلنـد مى شد طعام خود را به سائل مى داد ديگرباره طعام براى او حاضر مى كـردنـد بـاز صـداى سـائل مـى شـنـيـد آن طـعـام را بـه سـائل مـى داد. لاجـرم در وقـت غـذا خـوردن او زوجـه اش كـنـيـزى را مـى فرستاد به نزد در بـايـسـتـد تـا سـائل پـيـدا شـود و بـه او چـيـزى دهـد كـه سائل صدا نكند تا على آن طعام را بخورد.
و ديـگـر عـبـيـداللّه اعـرج اسـت كه بيايد ذكرش و بياى در ذكر اولاد حضرت صادق عليه السـلام آنـكـه فـاطـمـه دخـتـر حـسـيـن زوجـه آن حـضـرت و مـادر اسـمـاعـيـل و عـبـداللّه پـسـران آن حضرت بوده و بالجمله ؛ فرزندان و بازماندگان حسين اصغر در حجاز و عراق و بلاد عجم و مغرب بسيار بوده اند.
از ايـشـان اسـت حـفـيـدش ابـوعـبـداللّه مـحـمـّد بـن عـبـداللّه بـن الحـسـيـن مـذكـور مـدنـى نزيل كوفه كه علماء رجال او را ذكر كرده اند، وفاتش سنه صد و هشتاد و يك واقع شده . و بـرادرش قـاسـم بـن عـبـداللّه بـن الحـسـيـن مـردى رئيـس و فـاضـل بـوده ، ابـوالفـرج در ( مقاتل الطالبيين ) او را ذكر نموده .(168)
و از جـمله ايشان است عبداللّه بن الحسن بن الحسين الا صغر مدفون در شوشتر كه قاضى نـواللّه در ( مـجـالس ) در حق او گفته كه او از اكابر ذريّه سيدالمرسلين ، و در فـضل و طهارت مشابه جد خود حضرت امام زين العابدين عليه السلام بود و لهذا در دست اعادى دين شهيد گرديد، و هم نقل كرده كه نام شريف او عبداللّه و لقب منيفش زين العابدين بـود. بـانـى اصـل عـمـارت او مـسـتـنـصـر خـليـفـه عـبـاسـى كـه اول بـار قـبـّه شـريف حضرت امام موسى كاظم و امام محمّدجواد عليهما السلام را بنا نهاد و بـعد از آن متاءخرا سادات حسينى مرعشى شوشتر بر آن عمارت افزودند و مساعى جميله در تـزويـج مـزار فـايـض البـركـات او كـه از اشـراف و الطـف بـقاع شوشتر است نمودند، شكراللّه سميهم انتهى .(169)
و نيز از ايشان است كه احمد بن على بن محمّد بن جعفر بن عبداللّه بن الحسين الا صغر كه مـعـروف اسـت بـه ( عـقيقى ) و مقيم مكه معظمه بوده و از اصحابنا الكوفيين روايت بسيار سماع كرده و كتبى تصنيف نموده و پسرش على بن احمد معروف به ( عقيقى ) صـاحـب كـتـب كثيره و كتاب رجال ، معاصر شيخ صدوق است . و شيخ ابوعلى در ( منتهى المقال ) از او بسيار نقل مى كند و علامت او را ( عق ) قرار داده و فرموده كه او از اجـله عـلمـاء اماميه و اعاظم فقهاء اثنى عشريه صاحب مصنفات مشهور است ، و آية اللّه علامه در ( خـلاصـه ) (170) از كـتـاب رجـال او بـسـيـار نـقـل مـى كـنـد. و شـيـخ صـدوق در ( كـتـاب اكـمـال الدّيـن ) (171) حـديثى نقل كرده كه صريح است در جلالت و علو مـنـزلت او و عـمش حسن بن محمّد بن جعفر بن عبداللّه بن الحسين الا صغر از جانب داعى كبير حكومت شهر سارى داشت . در غيبت داعى ، جامه سياه كه شعار عباسيان بود بپوشيد و خطبه بـه نـام سـلاطـيـن خـراسـان كـرد. چـون داعـى قـوت گـرفـت و مـعـاودت نـمـود او را بـه قتل رسانيد.
و از جـمـله ايشان است سيد شريف نسّابه امام زاده قاضى صابر كه در ( ونك ) كه يـكـى از قـراء طهران است مدفون است و نسب شريفش چنانچه در ( روح و ريحانه ) اسـت چـنـيـن است : ابوالقاسم على بن محمّد بن نصر بن مهدى بن محمّد بن على بن عبداللّه بـن عـيـسـى بـن عـلى بـن حـسـيـن الا صغر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام و نقل كرده از ( نهاية الا عقاب ) كه تولد اين امام زاده در همان قريه بوده و در عـلم نسب كمال امتياز داشته و در زمانهاى گذشته هر بلدى را نسّابه اى بوده و نسّابه رى او بوده و نسّابين به خدمتش مى رسيدند و از او استفاده مى نمودند.
و از مجدالدّين كه يكى از نسّابين رى بوده نقل كرده كه گفته :
( وَ قـَدْ رَاءَيـْتـُهُ بِالرَّىْ وَ حَضَرْتُ مَجْلِسَهُ وَ كانَ يَدْخُلُ عَلَىَّ وَ يَجْرى بَيْنَنا مُذاكَرَةٌ فِى عِلْمِ الاَنْسابِ فى شُهُورِ سَنَةِ سِتّ وَ عِشرْيَنَ وَ خَمْسَماءَةِ. ) (172)
و از جـمـله ايـشـان است محمّد السّليق و على المرعشى پسران عبيداللّه بن محمّد بن حسن بن حـسين الا صغر، اما اين كلمه ماءخوذ است از قوله تعالى ( سَلَقُوكُمْ بِاَلْسِنَةٍ حِدادٍ ) (173)
و اما على المرعش ، قاضى نوراللّه شوشترى گفته كه كبوتر بلند پرواز را ( مرعش ) مـى گـويـند و چون على مذكور به علو شاءن و رفعت منزلت و مكان اتّصاف داشت تـوصـيـف او بـه مرعش جهت استعارة علو منزلت او بوده باشد، و فرموده : به او منتسب اند سادات مرعشيه و آنها چهار فرقه اند:
فرقه اول ـ سادات عالى درجات مازندران كه به تشيع مشهورند، و از جمله ايشان است مير قـوام الدّيـن كه سلاطين قواميه مرعشيه مازندران به او منسوب اند و او مشهور به ( مير بزرگ ) است و نسبش بدين طريق است :
سيد قوام الدّين صادق بن عبداللّه بن محمّد بن ابى هاشم بن على بن حسن بن على المرعش ، و آن جـنـاب مـدتـى در خراسان به سلوك مشغول بود بعد از آن به مازندران وطن اصلى خـود رجـوع كـرد و در سـنـه هـفتصد و شصت فرومانده مازندران گرديد و در سنه هفتصد و هشتاد و يك وفات كرد و در آمل مدفون گشت ، و مشهدش ‍ مزاريست ساطع الا نوار كه در عهد صـفـويـه بـارگاهش به اهتمام تمام پرداخته قبه عظيمى بر آن افراخته شد، و او را چند پـسـر والاگـهـر بـوده ، از آن جـمـله اسـت سـيـد رضـى الدّيـن والى آمل و سيد فخرالدّين سردار رستمدار و سيد كمال الدّين فرمانفرماى سارى ؛
فرقه دوم ـ سادات شوشتراند كه از مازندران به آنجا آمده اند و ترويج مذهب ائمه اطهار عليهم السلام نموده اند و از اكابر متاءخر ايشان صدر عاليمقدار امير شمس الدّين اسداللّه الشهير به ( شاه مير ) و پدر منشرح الصّدر مير سيد شريف است ؛
فرقه سوم ـ مرعشيه اصفهان اند كه ايشان نيز از مازندران به اصفهان آمده اند؛
فرقه چهارم ـ مرعشيه قزوين اند كه از قديم الا يّام در آن ديار روزگار گذرانيده اند، و بعضى از ايشان نقيب و متولى آستانه حضرت شاهزاده حسين اند.(174)
و بـدان كه از اولاد على مرعش است سيد فاضل فقيه عارف زاهد ورع اديب ابومحمّد حسن بن حـمزة بن على مرعش كه از اجلاّى فقهاى طايفه شيعه و از علماى اماميه ماءة رابعة است و در طـبـرسـتـان بـوده ، شـيـخ نـجـاشـى و طـوسـى و عـلامـه سـايـر اربـاب رجـال رضـوان اللّه عليهم او را ذكر كرده اند و ستايش بليغ از او نموده اند و مصنفات او را نـام بـرده انـد، روايت مى كند از او ( تَلْعَكْبَرى ) ؛ شيخ نجاشى فرموده كه او مـعـروف اسـت بـه مـرعـشـى و از بزرگان اين طايفه و فقهاى ايشان بود، به بغداد آمد و شيوخ ما با او در سنه سيصد و پنجاه و شش ست و خمسين و ثلاثماته ملاقات كردند و در سـنـه سـيـصـد و پـنـجـاه و هشت ـ ثمانى و خمسين و ثلاثماءئة ـ وفات يافت .(175) و سـيـد بـحـرالعـلوم او را تـوثـيـق نموده و فرموده : وَ قَدْ صَحَّ بِما قُلْناهُ اَنَّ حَديثَ الْحـَسـَنِ صـَحـيـحٌ و ابـن شـهـر آشـوب در كتاب ( معالم العلماء ) ذكر نموده از جمله مصنفات او ( كتاب غيبت ) است .(176)
مـؤ لف گـويـد: كـه از ( كتاب غيبت ) او نقل شده اين حكايت كه فرموده حديث كرد از براى ما مردى صالح از اصحاب ما اماميه ، گفت :
سـالى از سـالهـا بـه اراده حـج بـيـرون رفـتـم در آن سـال گـرمـا شـدت تـمام داشت و سموم بسيار بود، س از قافله منقطع گشتم و راه را گم كـردم و از غـايـت تشنگى از پاى درآمده بر زمين افتادم و مشرف به مرگ شدم ، پس شيهه اسـبـى بـه گـوشـم رسـيـد چـشـم گـشـوده جـوانـى ديـدم خوشروى و خوشبوى بر اسبى شـهـبـاسـوار و آن جـوان ، آبـى بـه مـن آشـامـانـيـد كـه از بـرف خـنـك تـر و از عسل شيرين تر بود و مرا از هلاك شدن رهانيد. گفتم : اى سيدمن ! تو كيستى كه اين مرحمت دربـاره مـن فرمودى ؟ فرمود: منم حجت خداى بر بندگان خدا و بقية اللّه در زمين او، منم آن كـسى كه پر خواهم كرد زمين را از عدل آن چناكه پر شده باشد از ظلم و جور، منم فرزند حـسين بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابـى طـالب عـليـهـم السلام ، بعد از آن فرمود كه چشمايت را بپوش ، پوشيدم ، فرمود: بـگـشـا، گـشـودم خـود را در پـيـش روى قـافـله ديـدم ، پـس آن حضرت از نظرم غايب شد ـ صلوات اللّه عليه ـ
شرح حال شهيد قاضى نوراللّه
مـؤ لف گـويـد: كـه در احـوال حـضـرت امـام جعفر صادق عليه السلام بيايد ان شاء اللّه تـعـالى خـبـرى مـنـاسـب بـا اين حكايت ، و بدان نيز كه منتهى مى شود به على مرعش ‍ نسب شـريـف سـيـد شـهـيـد و عالم فاضل جليل قاضى نوراللّه ابن شريف الدين حسينى مرعشى صـاحب ( مجالس المؤ منين ) و ( احقاق الحق ) و ( الصوارم المهرقة ) و غير ذلك ، معاضر شيخنا البهائى بوده و در اكبرآباد هند قاضى القضاة بود، و با آنكه مابين اهل سنت بود تقيه مى نمود، آنچه قضاوت نمود و حكم داد تمامش بر مذهب اماميه بود و لكـن آن را مـطـابـق مـى كـرد بـا فـتـواى يـكـى از ائمـه اهـل سـنـت از كـثـرت اطـلاع و مـهـارتـى كـه داشـت در فـقه شيعه و سنى و احاطه به كتب و تـصـانـيـف آنـهـا، اهـل سنت او را به سبب تاءليف ( كتاب احقاق الحق ) شهيد كردند و مـرقد شريفش در اكبرآباد مزار و مشهور است . قريب نود مجلد در غالب علوم تاءليف نموده كـه از جمله آنها است ( مصائب النّواصب ) در رد ميرزا مخدوم شريفى كه در مدت هفده روز نوشته و والدش ‍ نيز از اهل علم و حديث بوده .
شرح حال سلطان العلماء
و نـيز از سادات مرعشيه است سيد محقق علامه خليفه سلطان حسين بن محمّد بن محمود الحسين الا مـلى الاصـفـهـانـى ملقب به سلطان العلماء صاحب مصنفات و حواشى دقيقة موجزه مفيده در زمـان شـاه عباس اول امر وزارت و صدارت به وى تفويض شد و چندان مكانت و مرتبت پيدا كـرد نـزد سـلطـان كـه دامـاد سلطان گرديد. صاحب ( تاريخ عالم آراء ) در تاريخ وزارت او اين مصرع گفته : ( وزير شاه شد داماد سلطان ) . در سنه هزار و شصت و چـهـار در اشـرف مـازنـدران وفـات كـرد جـنـازه شـريـفـش را از اشـرف بـه نـجـف اشـرف حمل كردند و به خاك سپردند.
شرح حال ميرزا محمّد حسين شهرستانى
و نـيـز از سـادات مـرعـشـيـه اسـت سـيـد سـنـد و ركـن مـعـتـمـد عـالم فـاضل جليل و فقيه محقق بى بديل محدث باهر و سحاب ماطر و بحرزآخر جناب آقا ميرزا محمّد حسين شهرستانى حائرى صاحب مؤ لفات فائقه و تصنيفات رائقه ، ولادت شريفش ‍ يـك هـزار سـال و دو مـاه بـعد از ولادت مبارك حضرت حضرت حجت عليه السلام روى داده از بطن كريمه قدوة العلماء العظام آقا احمد بن آقا محمّد على كرمانشاهى ابن استاد اكبر محقق بـهـبـانـى رضـى اللّه عـنـه و عـمـده تـحـصـيـلش نـزد عـلامـه ثـانـى سـمـيـّش ‍ مـرحـوم فـاضل اردكانى بوده ، خود آن جناب در ( كتاب موائد ) در ترجمه آقا محمّد ابراهيم بـن آقـا احـمـد، فـرمود: وى خالوى حقير است در كرمانشاهان متولد شدم والد در سفرى بود خـال (دايـى ) مـذكـور بـه ايـشان نوشت كه خداوند مولودى به شما عطا كرده كه با شما مـفـاخـره مى كند مى گويد منم حسين و پدرم على و مادرم فاطمه و جدم احمد و خالم ابراهيم ، حقير گويد بلى و برادرم حسن و پسرانم على و زين العابدين و دخترانم سكينه و فاطمه انتهى .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:19 pm

شرح حال عبيداللّه اعرج
ذكـر عـبـيـداللّه الا عـرج بـن الحسين الاصغر بن الامام زين العابدين عليه السلام و بعض ‍ اولاد و اعقاب او:
هـمـانـا عبيداللّه بن الحسين الا صغر را ابوعلى كنيت است مادرش ام خالد يا خالده دختر حمزة بـن مـصـعـب بـن زبـيـر بـن العـوام اسـت و چـون در يكى از دو پاى او نقصانى بود اعرجش خـوانـدنـد. وقـتى وارد شد بر ابوالعباس سفاح ، سفاح ضيعتى از ضياع مدائن را به هر سال هشتاد هزار دينار را از آن مدخل برخاستى در اقطاع وى مقرر فرمود و عبيداللّه از بيعت مـحـمـّد بـن عبداللّه معروف به ( نفس زكيه ) تخلف جست ، از اين روى محمّد سوگند خـورد كـه اگـر او را بـنگرد به قتل رساند، چون وى را نزد محمّد آوردند محمّد هر دو چشم خـود فـرو خـوابـانـيـد تا خلاف سوگند خود نكرده باشد؛ چه اگر ديدارش به ديدارش افـتـادى بـه تـقـاضـاى سـوگـنـد او را بـايـسـتـى بـه قـتـل رسـانـد و عبيداللّه در خراسان به ابومسلم درآمد، ابومسلم مقدمش را گرامى داشت و از بـهـرش رزق واسـع و روزى فـراوان مـقـرر داشـت و مـردم خـراسـان او را بـزرگ داشتند و عـبـيـداللّه در ضـيـعتى كه در ذى امران يا ذى امان داشت وفات يافت و او را از چهار تن عقب بماند: على الصالح و جعفر الحجة و محمّد الجوانى و حمزة المختلس .
امـا عـلى الصـالح بـن عـبـيـداللّه الا عـرج كـنـيـه اش ابـوالحسن و مردى كريم و با ورع و فـاضـل و پـرهـيـزكـار و ازهد آل ابوطالب بود و او و زوجه اش ام سلمه دختر عبداللّه بن الحسين الا صغر را كه دختر عمويش باشد ( الزوج الصالح ) مى خواندند.
قاضى نوراللّه در ( مجالس المؤ منين ) گفته آنچه حاصلش اين است كه ابوالحسن على بن عبيداللّه اعرج سخت بزرگ و عظيم القدر بود و رياست عراق به او تعلق داشت و مستجاب الدعوة و اعبد آل ابوطالب بود در زمان خويش و از اختصاص يافتگان به حضرت امـام مـوسى و امام رضا عليه السلام بود و حضرت امام رضا عليه السلام او را ( زوج الصـالح عـ( مى ناميد و آخرالا مر در خدمت آن حضرت به خراسان رفت ، و چون محمّد بن ابـراهـيـم طـبـاطـبـا خـواسـت از بـهـر ولايـت ابـوالسـّرايـا از وى بـيـعـت سـتـانـد قبول نكرد.(177)
و در ( رجال كشّى ) از سليمان بن جعفر مروى است كه على بن عبيداللّه در آغاز امر به من گفت مى خواهم در حضرت امام رضا عليه السلام فايز شوم و بر وى سلام فرستم گـفـتـم : چـه تو را باز مى دارد؟ گفت : عظمت و هيبت آن حضرت ، چون روزى چند برآمد امام عليه السلام رنجور شد. مردم به عيادت آن جناب مبادرت نمودند به وى گفتم وقت [مناسب ] اسـت كـه بـه حـضـور مـبـاركـش مـشـرف شـوى ، چون به خدمت آن حضرت رسيد امام عليه السـلام او را مـكـرم و مـعـظم داشت ، على بن عبيداللّه نيك شادان شد از آن پس وى در بستر رنـجـورى در افـتاد، امام عليه السلام او را عيادت فرمود من نيز در خدمت آن حضرت بودم و آن حـضـرت چـنـدان جـلوس ‍ فـرمـود تـا آنـكـه در آن خـانـه بودند بيرون رفتند و چون آن حـضـرت بـيـرون شـد مـن نـيـز در خـدمـت آن حـضرت بيرون شدم ، كنيز من در خانه على بن عـبـيـداللّه بـود بـه مـن گـفت كه امّ سلمه زن على از پس پرده به حضرت امام رضا عليه السـلام به نظاره بود، چون آن حضرت بيرون شد از پرده بيرون آمد و روى خود را بر آن مكان كه آن حضرت نشسته بود بگذاشت و همى بوسيد و دست بر آنجا كشيد و بر چهره ماليد، من اين داستان را در آستان آن امام انس و جان به عرض رسانيدم فرمود: اى سليمان ! بـدان كـه عـلى بـن عـبـيـداللّه و زن او و فـرزنـدان او از اهـل بهشت باشند. اى سليمان ! بدان كه اولاد على و فاطمه هرگاه خداى تعالى اين امر را يـعـنى معرفت امات ائمه اهل بيت را به ايشان روزى فرمايد ايشان چون ديگر مردم نخواهند بود.(178) و على صالح را اولاد و اعقاب بوده و در اولاد او بوده رياست عراق و از احفاد او است شيخ شرف النّسابة ابوالحسن محمّد بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابراهيم بن على صالح كه شيخ سيد بن رضى و مرتضى بوده .
( حُكِىَ اِنَّهُ بَلَغَ تِسْعَا وَ تِسْعينَ سَنَةَ وَ هُوَ صَحيحُ الاَعضاءِ. )
و امـا جـعـفـر الحـجـة بن عبيداللّه الا عرج : پس او سيدى است شريف ، عفيف ، عظيم الشاءن ، جليل القدر، عالى همت ، رفيع مرتبت ، فصيح اللّسان ؛ گويند در فصاحت و براعت شبيه زيـد بـن عـلى عـليـه السـلام بـود، و زيـديه او را حجة اللّه مى گفتند و جمعى به امامت او قائل بودند. ابوالبخترى وهب بن وهب والى مدينه از جانب هارون الرشيد او را در حبس كرد و هـيـجـده مـاه در حـبـس بـود تـا وفـات كـرد، و پـيـوسـتـه قـائم الليـل و صـائم النهار بود و افطار نمى كرد مگر در عيدين ، و پيوسته امارت و رياست در اولاد او بوده در مدينه تا سنه هزار و هشتاد و هشت بلكه زيادتر و او را چند پسر بوده يكى ابوعبداللّه الحسين و او مسافرت كرد به بلخ و اولاد پيدا كرد در آنجا، و از اولاد او اسـت ابـوالقـاسـم عـلى بـودلة بـن مـحـمـّد الزّاهـد كـه سـيـدى جـليل القدر، عظيم الشاءن ، عالم ، فاضل ، كامل ، صالح ، عابد رفيع المنزلة بوده كه سـيد ضامن در ( تحفه ) ترجمه او و اولاد او را ذكر كرده و ديگر ابومحمّد حسن است از اولاد اوست نجم الملة و الحق والدين سيد مهنّا قاضى مدينه .
شرح سيد مهنّا
ذكر مهنّا بن سنان و نسب طاهر جد او ـ رحمة اللّه عليه ـ:
هو السيد مهنّا بن سنان بن عبدالوهّاب بن نميلة بن محمّد بن ابراهيم بن عبدالوهّاب و تمامى اين جماعت هر كدام در عصر خود قاضى مدينه مشرفه بوده اند، ابن ابى عمارة مهنّا الا كبر بـن ابـى هـاشم داود بن امير شمس الدّين ابى احمد قاسم بن امير على عبيداللّه كه امارت و ريـاسـت داشـت در مـديـنـه در عـقـيـق . ابـن ابـى الحـسـن طـاهـر كه در حق او گفته اند عالم ، فـاضـل كـامـل ، جـامـع ، ورع ، زاهـد، صـالح ، عـابـد، تـقـى ، نـفـى ، مـيـمـون جـليـل القـدر عـظـيـم الشـاءن ، رفـيـع المـنزلة ، عالى الهمّة بوده به حدى كه فرزندان بـرادرش را ابـن اخـى طـاهـر مـى گـفـتند از ايشان است شريف ابومحمّد حسن بن محمّد يحيى النـّسـابـة كـه شـيـخ تلعكبرى از او روايت مى كند و در سنه سيصد و پنجاه و هشت وفات كرده و در منزل خود در بغداد در سوق العطش كه نام محله اى است مدفون شده . و شيخ مفيد رحمه اللّه در اوايل جوانيش او را درك كرده و از او اخذ نموده .
و بـيـايـد در ذكـر اولاد حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام در حـال احـمـد بـن مـوسى عليه السلام روايتى از شيخ مفيد از شريف مذكور، و سيد ضامن بن شـدقـم نـقـل كـرده اسـت كـه مـابـيـن ابـوالحـسـن طـاهـر و يـكـى از اهـل خـراسـان مـحـبـت و مـودت بـود و آن مـرد خـراسـانـى هـر سـال كـه بـه حـج مـشـرف مـى گـشت چون به مدينه مشرف مى شد بعد از زيارت حضرت رسـول خـدا و ائمـه هـدى عـليـهـم السلام به زيارت اين سيد مشرف مى شد و دويست دينار تـقـديـم آن جـناب مى نمود، و اين مستمرى شده بود براى آن سيد معظم تا آنكه بعضى از مـعـانـديـن بـه آن شـخـص خـراسـانـى گـفـتـنـد تـو مـال خـود را ضـايـع و در غـيـر مـحـل صـرف مـى نـمـايـى ؛ چـه ايـن سـيـد در غـيـر طـاعـت خـدا و رسـول آن را صـرف مـى نـمـايـد، آن شـخـص خـراسـانـى سـه سـال آن مـسـتـمـرى را قـطـع نـمـود. سـيـد بـزرگـوار دل شـكـسـتـه شد، جدش را در خواب ديد، به وى فرمود: غمناك مباش كه من امر كردم آن مرد خراسانى را كه آن وجه را هر ساله به تو بدهد و آنچه هم از تو فوت شده عوض آن را بـه تو بدهد و آن خراسانى نيز رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم را در خواب ديد كـه بـه وى فـرمـود: اى فـلان ! قبول كردى حرف دشمنان را در حق پسرم طاهر، قطع مكن صـله او را و بـده بـه او عـوض آنـچـه از تـو فـوت شـده در سـالهـاى قـبـل . آن مـرد بـيدار شد و با كمال مسرت و خوشحالى به مكه مشرف شد و در مدينه خدمت جـنـاب سـيـد رسـيـد و دسـت و پاى او را بوسيد و ششصد دينار و بعض هدايا تسليم سيد نـمـود. سـيد فرمود: خواب ديدى جدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم را كه تو را امـر بـه آن نـمـود؟ گـفـت : بـلى ! پـس خـود سـيـد خـواب خـود را نقل كرد، آن خراسانى ديگر باره دست و پاى او را بوسه داد و از او معذرت خواست . و آن سـيـد پـسـر عـالم فـاضـل و عـارف و ورع و زاهـد ابـوالحـسـن يـحـيـى نـسـّابـه اسـت . اول كسى كه جمع كرده كتابى در نسب آل ابوطالب .
( وَ كـانَ رَحـْمـَةُ اللّهُ عـارِفـا بـِاُصـوُلِ الْعـَرَبِ وَ فـُرُوعـِهـا حافِظَا لانْسابِها وَ وَقايِعَ الْحَرَمَيْنِ وَ اَخْبارِهاَ. )
در محرم سنه دويست و چهارده در عقيق مدينه به دنيا آمد و در سنه دويست و هفتاد و هفت در مكه وفـات كـرد و در نزديكى قبر خديجه كبرى عليهما السلام به خاك رفت . ابى محمّد حسن بـن ابـى الحـسـن جـعـفـر الحجة بن عبيداللّه الحسين الا صغر بن الا مام زين العابدين عليه السلام .
و بـالجـمـله ؛ سـيـد مـهـنـّاى مـذكـور عـلامـه فـقـيـه نـبـيـه مـحـقـق مـدقـق جـامـع فـضـائل و كـمـالات در نـهـايـت جـلالت قـدر و عـظـمـت شـاءن اسـت و صـاحـب مـسـائل مـدنـيـات اسـت و آن مـسـائلى اسـت كـه از آيـة اللّه عـلامـه حـلى رحـمـه اللّه سـؤ ال كـرده و عـلامـه جـواب داده و تـجـليـل بـسـيـار از او فـرمـوده از جـمـله در يـكى از اجوبه مسائل فرموده :
( اَلسَّيِّدُ الْكَبيرُ الْنَّقيبُ الْحَسيبُ النَّسيُب الْمُرَتَضى مُفْخَرُ الْسّادَةِ وَ زَيْنَ السِّيادَةِ مـَعـْدِنُ الْمـَجـْدِ وَ الْفـِخـارِ وَ الْحـِكـمَ وَ الا ثـارِ الْجـامـِعُ لِلِقـِسـْطِ الاَوفـى مـِنـْ فَضائل الاَخْلاقِ وَ السَّهْمِ الْمُعَلّى مِنْ طيبِ الاَعْراقِ مُزَيَّنُ ديوانِ الْقَضآءِ بِاِظْهارِ الْحَقِّ عَلَى الْحـُجَّةِ الْبـَيـْضـآءِ عـِنـْدَ تـَرافـُعِ الخـُصـَمـآءِ نـِجـْمُ الْمِلَّه وَالْحَقِّ وَالدِّينِ مُهَنَّا بْنِ سِنانِ الْحُسَيْنى الْقاطِنُ بِمَدينَةِ جَدِّهِ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم ، السّاكِنُ مَهْبِطَ وَحـىِ اللّهِ سـيَِّدُ الْقـُضـاةِ وَ الْحـُكـامِ بـَيـْنَ الْخاصِّ وَ الْعامِّ شَرَّفَ اَصْغَرَ خَدَمِهِ وَ اَقَلَّ خُدّامِهِ رَسائِلَ فِى ضِمْنِها مَسآئِلُ الى غير ذلك . ) (179)
روايـت مـى كـنـد سيد مهنّاى مذكور از علامه و فخرالمحققين و اجازه داده به شيخ شهيد رحمه اللّه . و سـيـد عـلى سـمـهـودى در ( جـواهـر العـقـديـن ) حـكـايـتـى از جـلالت او نـقـل كـرده شـبـيـه بـه حـكايت جدش سيد ابوالحسن طاهر كه شيخ ما در خاتمه ( مستدرك ) آن را نـقل فرموده و سيد ضامن بن شدقم مدنى در ( تحفه ) در ذكر سيد مهنّا بـن سـنـان گـفـتـه كـه والدم عـلى بـن حـسـيـن ذكـر كـرده در شـجـره انـسـاب اتصال نسب سادات بدلاء را كه در قرب كاشان از بلاد عجم مى باشند به سنان قاضى و ايشان در آنجا معروفند به ( وحاحده ) انتهى .
و حـمـوى در ( معجم ) گفته كه به عقيق مدينه منسوب است محمّد بن جعفر بن عبداللّه بن الحسين الا صغر معروف به ( عقيقى ) و او را عقب است و در اولاد او رياست بوده ، و از اولاد او اسـت احـمـد بـن حـسـيـن بن احمد بن على بن محمّد عقيقى ابوالقاسم كه از وجوه اشـراف بـوده ، در دمـشق وفات كرد، چهار روز مانده از جمادى الاولى سنه سيصد و هفتاد و هشت در باب صغير به خاك رفت . انتهى .(180)
و نيز از اولاد ابومحمّد حسن بن جعفر الحجة است :
سـيـد مـجـدالدّيـن ابـوالفـوارس مـحـمـّد بـن ابـى الحـسـن فـخـرالدّيـن عـلى عـالم فاضل اديب شاعر نسّابه ابن محمّد بن احمد بن على الا عرج بن سالم بن بركات بن ابى العـز مـحمّد بن ابى منصور الحسن نقيب الحائر ابن ابوالحسن على بن حسن بن محمّد المعمّر بن احمد الزائر بن على بن يحيى النسّابة ابن حسن بن جعفر الحجة .
و بـالجـمـله ؛ سـيـد مـجـدالديـن ابـوالفـوارس عـالم جـليـل القـدر بـوده و صـاحب ( تحفة الا زهار ) ثنا بليغى از او نموده و فرموده كه اسمش در حائر امام حسين عليه السلام و مساجد حلّه مرقوم است و اولاد او را بنوالفوارس مى گـويـنـد و او پدر سيد عالم جليل محقق مدقّق عميدالدّين عبدالمطلب بن محمّد است كه بسيار جـليـل القـدر و رفـيـع المـنـزلة اسـت و از مـشـايـخ شـيـخ شـهيد است و والده اش دختر شيخ سديدالدين والد علامه است .(181)
شيخ شهيد رحمه اللّه در اجازه ابن بجده (182) در حق او فرموده :
( عـَنْ عـِدَّةِ مـِنْ اَصـْحـابِنا مِنُْهمُ الْمَوْلى السَّيِّدُ الا مامُ الْمُرْتضى عَلَمُ الْهُدى شَيْخُ اَهْلِ الْبَيْتِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ فى زَمانِهِ عَميدُ الْحَقِّ وَالدّينِ اَبُوعَبْدِاللّهِ عَبْدُ الْمُطَلِّب بِنُ الاَعْرَجِ الْحُسَيْنى طابَ اللّه ثَراهُ وَ جَعَلَ الْجَنَّةَ مَثْواهُ. )
مـصـنـفـات آن جـنـاب مـشـهـور اسـت و اكـثر آنها تعليقات و شروحى است بر جمله اى از كتب خـالويـش عـلامـه مـانـنـد ( مـنـيـة اللّبـيـب شـرح تـهـذيـب الا صـول ) (183)( كـنـزالفـوائد فـى حـلّ مشكلات القواعد ) و ( تـبـصـرة الطـّالبـيـن فـى شـرح نـهـج المـسـتـرشـديـن ) و ( شـرح مـبـادى الا صول ) الى غير ذلك .
ولادتـش شـب نـيـمـه شـعبان سنه ششصد و هشتاد و يك در حلّه ، وفاتش شب دهم شعبان سنه هـفـتـصـد و پـنـجـاه و شـش واقـع شـده و از ( مـجـمـوعـه شـيـخ شـهـيـد ) نـقـل شده كه فرمود در بغداد وفات كرده و جنازه اش را به مشهد مقدس ‍ اميرالمؤ منين عليه السلام نقل كردند.
( بـَعْدَ اَنْ صُلِّىِ عَلَيْهِ بِالْحِلَّةِ فِى يَوْمِ الثُّلثاءِ بِمَقامِ اَميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام . )
روايـت مـى كـنـد از پـدر و جـدش و از دو خالش علامه و رضى الدّين على بن يوسف برادر عـلامـه و غـيـر ذلك و پـسـرش سـيـد جـمـال الديـن مـحـمـّد بـن عـبـدالمـطـلب عـالم جـليـل عـالى الهـمـّة رفـيـع القـدر و المـنـزلة در مـشـهـد غـروى بـه ظلم و ستم شهيد گشت .(184)
و در ( تحفة الازهار ) است كه آن جناب را در نجف اشرف به ظلم و عدوان آتش زدند و سـوزانـيـدنـد، و بـرادران عـمـيـدالديـن فـاضـل عـلامـه نـظـام الدّيـن عـبـدالحـمـيـد و فاضل علامه ضياءالدين عبداللّه و اولاد او نيز از فقها و علما مى باشند.(185) و در ( عمدة الطّالب ) به ايشان اشاره شده .(186)
و اما محمّد الجوانى بن عبداللّه الا عرج :
پـس مـنـسـوب اسـت بـه جـوانـيـه كه قريه اى است در نزديك مدينه كه منسوب است به آن عـلويـون بنو الجوانى كه از ايشان است ابوالحسن على بن ابراهيم بن محمّد بن الحسن بن محمّد الجوانى بن عبيداللّه الا عرج كه علماء رجال او را ذكر كرده اند و توثيق نموده اند و گـفـتـه انـد ثـقه و صحيح الحديث بوده و با حضرت امام رضا عليه السلام به خراسان رفته .
و لكـن احـقـر در رفـتـن او بـه خـراسـان بـا حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام تـاءمـل دارم ؛ زيرا كه او زياده از صد سال بعد از حضرت امام رضا عليه السلام بوده ، بـه دليـل ايـنـكـه ابـوالفرج اصفهانى كه تايخ وفاتش در سنه سيصد و پنجاه و شش است از او سماع كرده و كتب او را از او نقل مى كند و شيخ تلعكبرى كه وفاتش سنه سيصد و هشتاد و پنج است از پسرش ابوالعباس احمد بن على بن ابراهيم جوّانى اجازه گرفته و از او روايـت مى كند و دعاى حريق را از او شنيده ، پس بسيار بعيد است كه على بن ابراهيم مذكور در سنه دويست هجرى با حضرت امام رضا عليه السلام به خراسان رفته باشد و آنـچـه بـه نـظـر احـقر مى رسد آن است كه محمّد جوانى كه جد جد على است با حضرت امام رضـا عـليـه السلام به خراسان رفته ، زيرا كه در روايت اسم جوانى برده نشده بلكه خبر اين است :
( عـَنْ اَبـى جـَعـْفـَرٍ مـَحـَمَّدِ بـْنِ عـيسى قال : كانَ الْجَوّانى خَرِجَ مَعَ اَبى الْحَسَنِ عليه السلام اِلى خُراسانَ وَ كانَ مِنْ قَرابَتِهِ. )
و مـراد از جـوانـى مـحـمـّد بـن عـبـيداللّه اعرج است و آنكه مراد على بن ابراهيم باشد ظاهرا اشـتـبـاه اسـت ؛ زيرا كه على مذكور ولادتش در مدينه شده و نشو و نماى او در كوفه و در كـوفـه وفـات كـرده و اگر جوانى به او بگويند به تبع جدش محمّد جوانى است واللّه العالم .
و مـحـتـمـل اسـت كـه او را پـسـرى بـوده عـلى نـام و او بـا حـضـرت هـمـراه بـوده چـنـانـكـه فـاضـل نـسـّابـه جـنـاب سـيـد ضـامـن بـن شـدقـم در ( تـحـفـة الا هـار ) در احـوال ابـى الحـسـن عـلى بـن مـحـمـّد جـوانـى بـن عـبـيـداللّه اعـرج گفته كه او سيدى بود جـليـل القـدر و عـظـيـم الشـاءن و رفـيـع المـنـزلة ، حـسـن الشـّمـائل ، جـم الفـضـائل ، عالم فاضل ، تقى نقى مبارك ، همراه حضرت امام رضا عليه السـلام بـود در طريق خراسان و از آن حضرت حديث روايت كرده و كثيرالعبادة بود، روزها روزه مـى گـرفـت و شـب را قـائم بـه عـبـادت بـود و در هـر روزى هـزار مـرتـبـه قل هو اللّه احد مى خواند. بعد از موتش يكى از اولادش او را در خواب ديد از حالش پرسيد گـفـت : جـايم در بهشت است به جهت تلاوت كردنم سوره اخلاص را؛ و او را مصنفات عديده جليله است در بيشتر علوم انتهى .
و نـيـز از اولاد محمّد جوانى است ابوعبداللّه محمّد بن الحسن بن عبداللّه بن الحسين بن محمّد بن الحسن بن محمّد جوانى ابن عبيداللّه الا عرج كه نجاشى فرموده ساكن طبرستان بود و فـقـيـه بـود و سـمـاع حـديـث كـرده و از مـصـنـفـات اوسـت ( كـتـاب ثـواب الا عمال ) .(187)
و امـا حـمـزة المـخـتـلس بـن عـبـيـداللّه الا عـرج پـس اعـقـاب او قـليـل اسـت ، و از اعقاب او است حسين بن محمدبن حمزة المختلس معروف به ( حرون ) كـه بعد از ايام يحيى بن عمر بن يحيى بن الحسين بن زيد بن الا مام زين العابدين عليه السـلام كـه گـذشـت ذكـر او، در سـنـه دويست و پنجاه و يك در كوفه خروج كرد. مستعين ، مزاحم بن خاقان را با لشكرى عظيم به حرب او فرستاد، چون عباسيين به كوفه نزديك شـدنـد حـسـيـن از راه ديـگر از كوفه بيرون شد و به سامراء رفت و با متعزّباللّه بيعت كـرد، و ايـن در ايـامـى بـود كـه مـستعين باللّه در بغداد بود و مردم سامراء با متعزّباللّه بيعت كرده بودند، و مدتى بر اين منوال بر حسين گذشت ديگرباره اراده خروج كرد، او را بـگرفتند و در محبس افكندند و تا سال دويست و شصت و هشت در زندان بود معتمد او را رها كـرد ديـگر باره در كوفه خروج كرد، در سنه دويست و شصت و نه او را بگرفتند و به نـزد ( موفق ) بردند، امر كرد او را در واسط حبس كردند و چندى در زندان بود تا وفات كرد.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:21 pm

ذكر على اصغر بن الا مام زين العابدين عليه السلام و پسرش حسن افطس و اولاد و اعقاب او:
هـمـانـا عـلى بـن عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السلام كوچكترين فرزندان حضرت سجاد عليه السـلام بـوده و صـاحـب شـرف و قـدر بـوده ، و گـفـتـه شـده كـه از بـراى او آثـارى از فضايل و مناقب بوده و حضرت امام زين العابدين عليه السلام او را به نام برادرش على بن الحسين عليه السلام نام نهاد و اولاد او بسيار شدند.
صاحب ( عمدة الطالب ) مى گويد: على اصغر مكنّى به ابوالحسن است و از پسرش حسن افطس اعقاب پيدا كرد (188) ابونصر بخارى گفته است : افطس با محمّد بـن عـبـداللّه بن الحسن نفس زكيه خروج كرد و رايتى بيضاء در دست داشت و آزموده بود و هـيـچ كـس بـه شـجـاعـت و صـبـر او بـا نـفـس زكـيـه خـروج نـنـمـود، و افـطـس را بـه سـبب طـول قـامـت ( رمـح (189) آل ابـوطـالب ) مى گفتند.(190) ابـوالحسن عمرى گفته كه افطس صاحب رايت صفراء نفس زكيه بود و چون نفس زكيه به قتل رسيد حسن افطس مختفى گرديد و چون حضرت امام جعفر صادق عليه السلام به عراق آمد و ابوجعفر منصور را بديد به وى فرمود: اى اميرالمؤ منين ! مى خواهى كه به حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم احـسانى كرده باشى ؟ گفت : بلى يا اباعبداللّه . فرمود: از پسر عمّش حسن بن على بن على يعنى افطس درگذر، منصور از او در گذشت .
و روايت شده از سالمه كنيز حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ، كه گفت : مريض ‍ شد حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام پـس ترسيد بر خود پس موسى عليه السلام پـسـرش را بخواست و فرمود: اى موسى ! بده به افطس هفتاد اشرفى و فلان و فلان ، سـالمـه گـويـد: مـن نـزديـك شـدم و گـفـتـم آيـا عـطـا مـى كـنـى بـه افـطـس و حال آنكه نشست در كمين تو و مى خواست تو را بكشد؟ فرمود: اى سالمه ! مى خواهى من از آن كـسـان بـاشـم كـه خـداى تـعـالى فـرمـوده ( وَ يـَقـْطـَعـُونَ مـا اَمـَرَ اللّهِ بـِهِ اَنـْ يـُوصـَل عـ( (191) ؛ يعنى قطع مى كنند و مى برند چيزى را كه حق تعالى فرمان كرده كه به هم پيوسته دارند، يعنى رحم .(192) و حسن افطس را اولاد بـسـيـار اسـت و عقب او از پنج تن است : على الحورى و عمر و حسين و حسن مكفوف و عبيداللّه قتيل برامكه .
امـا على الحورىّ(193) بن افطس بن على اصغر بن الا مام زين العابدين عليه السـلام مـادرش امّ ولد اسمش عبّاده بوده ، و على شاعرى فصيح و همان كس باشد كه دختر عـمـر عـثـمـانـيـّه را كـه از نـخـست در تحت نكاح مهدى عباسى بود به نكاح درآورد و موسى الهادى را اين امر اگران افتاد و فرمان داد تا او را طلاق گويد.
عـلى امـتناع نمود و گفت : مهدى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم نبوده است تا زنان او بـعـد از وى بر ديگران حرام باشند و از من اشرف نبوده است ، موسى هادى از اين سخن در خـشـم شد و فرمان داد چندان او را بزدند تا بى هوش گشت ، و اين على را هارون رشيد به قتل رسانيد.
شرح حال سيد رضى الدين آوى
ذكر سيد رضى الدّين محمّد آوى كه يكى از اعقاب على الحورىّ است :
هـمـانـا از اعـقـاب عـلى الحـورىّ مـى بـاشـد سـيـد جـليـل عـابـد نـبـيـل رضـى الدّين محمّد آوى النقيب ابن فخرالدّين محمّد بن رضى الدّين محمّد بن زيد بن الدّاعـى زيد بن على بن الحسين بن الحسن بن ابى الحسن على بن ابى محمّد الحسن النّقيب الرّئيس ابن على بن محمّد بن على الحورىّ ابن حسن بن على اصغر ابن الا مام زين العابدين عـليـه السـلام و ايـن سـيـد جـليـل صـاحـب مـقـامـات عـاليـه و كـرامـات بـاهـره اسـت و عـديـل سـيـد رضـى الدّيـن بن طاوس و صديق او است و بسيار مى شود كه سيد بن طاوس ‍ تعبير مى كند از او در كتب خود به برادر صالح چنانكه در ( رساله مواسعه و مضايقه ) فرموده كه توجه كردم من با برادر صالح خود محمّد بن محمّد بن محمّد قاضى آوى ـ ضاعف اللّه سعادته و شرّف خاتمته ـ از حلّه به سوى مشهد مولايمان حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـلام پـس بيان فرموده كه در اين سفر مكاشفات جميله و بشارات جليله براى من روى داد.(194)
مـؤ لف گـويد: كه از براى اين سيد بزرگوار قصه اى است متعلق به ( دعاى عبرات ) كـه سـيد بن طاوس در ( مهج الدّعوات ) و علامه در ( منهاج الصلاح ) بـه آن اشاره كرده اند و آن حكايت چنين است كه خفر المحقّقين از والدش علامه از جدش شيخ سـديـدالدّيـن از سـيـد مـذكـور روايـت كـرده كـه آن جناب محبوس بود در نزد اميرى از امراء سلطان جرماغون مدت طويلى در نهايت سختى و تنگى ، پس در خواب خود ديد خلف صالح منتظر ـ صلوات اللّه عليه ـ را پس گريست و گفت : اى مولاى من ! شفاعت كن در خلاص شدن مـن از ايـن گـروه ظـلمه ، حضرت فرمود: بخوان دعاى عبرات را، سيد گفت : كدام است دعاى عـبرات ؟ فرمود: آن دعا در ( مصباح ) تو است ، سيد گفت : اى مولاى من ! دعا در ( مصباح ) من نيست . فرمود نظر كن در ( مصباح ) خواهى يافت دا را در آن ، پس از خواب بيدار شده نماز صبح را ادا كرد و ( مصباح ) را باز نمود پس ورقه اى يافت در مـيـان اوراق كـه ايـن دعـا نـوشـتـه بـود در آن ، پـس چـهـل مرتبه آن دعا را خواند. آن امير را دو زن بود يكى از آن دو زن عاقله و مديره و آن امير بـر او اعـتـماد داشت ، پس امير نزد او آمد در نوبه اش پس گفت به امير، گرفتى يكى از اولاد امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام را؟ امـيـر گـفـت : چـرا سـؤ ال كـردى از ايـن مطلب ؟ گفت : در خواب ديدم شخصى را و گويا نور آفتاب مى درخشد از رخسار او، پس حلق مرا ميان دو انگشت خود گرفت آنگاه فرمود كه مى بينم شوهرت را كه گرفت يكى از فرزندان مرا، و طعام و شراب بر او تنگ گرفته پس من به او گفتم : اى سيد من ! تو كيستى ؟ فرمود: من على بن ابى طالبم ، بگو به او اگر او را رها نكرد هر آيـنـه خـراب خـواهم كرد خانه او را. پس اين خواب منتشر شد و به سلطان رسيد، پس گفت مـرا عـلمـى بـه ايـن مـطـلب نيست و از بوّاب خود جستجو كرد و گفت كى محبوس است در نزد شـما؟ گفتند: شيخ علوى كه امر كردى به گرفتن او، گفت : او را رها كنيد و اسبى به او بدهيد كه سوار شود و راه را به او دلالت كنيد كه رود به خانه خود انتهى .(195)
و ايـن سـيد جليل همان است كه سند يك قسم استخاره به تسبيح به او منتهى مى شود. و او روايـت مـى كند از حضرت صاحب الا مر عليه السلام چنانكه شيخ شهيد در ( ذكرى ) نـقـل فرموده و ظاهر آن است ك سيد آن استخاره را تلقى كرده از حضرت حجت عليه السلام مـشـافهةً بدون واسطه و اين در غيبت كبرى منقبتى است ( عظيمه لايَحُومُ حَلوْلَها فَضيلَةٌ. ) و مـن كـيـفـيت آن استخاره را در ( كتاب باقيات صالحات ) كه در حاشيه ( مفاتيح ) است نقل كردم به آنجا رجوع كنند.(196)
روايـت مـى كـنـد اين بزرگوار از برادر روحانى خود سيد بن طاوس و از پدر بزرگوار خود از پدرش از پدرش از پدرش داعى بن زيد ـ كه پدر چهارم او است ـ از سيد مرتضى و شيخ طوسى و سلاّر و غيره و وفاتش در چهارم صفر سنه ششصد و پنجاه و چهار واقع شده .
و ( آوىّ ) نسبت به ( آوه ) بر وزن ساوه از توابع قم است و فضيلت بسيار براى آن نقل شده كه جمله اى از آن را قاضى نوراللّه در ( مجالس ‍ المؤ منين ) ايراد فـرمـوده .(197) و بـدان كـه از بـنـى اعـمـام سـيـد رضـى مـذكـور اسـت سـيـد جـليـل شـهـيـد تـاج الدّيـن ابـوالفـضل محمّد بن مجدالدّين حسين بن على بن زيد بن داعى و شايسته است كه ما به نحو اختصار به شهادت او اشاره كنيم .
شهادت ابوالفضل تاج الدّين محمّد الحسينى رحمه اللّه :
صـاحـب ( عـمـدة الطـالب ) گـفـتـه كـه ايـن سـيـد جـليـل در آغـاز امر واعظ بود، و روزگار خويش را به مواعظ و نصايح به پاى گذاشت ، سـلطـان اولجـايـتـو مـحمّد او را احضار كرده به حضرت خويش اختصاص داد، و نقابت نقباء مـمـالك عـراق و مـملكت رى و بلاد خراسان و فارس و ساير ممالك خود را بهتمامت به عهده كـفـايـتـش حوالت داد، اما رشيدالدّين طبيب كه در حضرت سلطان وزارت داشت با تاج الدّين بـه عـداوت و كـيـن بـوده و سـبـب آن شـد كـه در مـشـهـد ذى الكـفـل نـبى عليه السلام كه در قريه اى در ميان حلّه و كوفه بود مردم يهود به زيارت مى رفتند و به آن مكان شريف حمل نذور مى نمودند، سيد تاج الدّين بفرمود تا مردم يهود را از آن قـريـه مـمـنـوع داشـتـند، و در بامداد آن شب منبرى در آنجا نصب نموده نماز جمعه و جـمـاعـتـى به پاى مى رفت . رشيدالدّين كه از علو مقام و منزلت سيد والا رتبت در حضرت سلطنت دلى پر كين و خاطرى اندهگين داشت از اين كردار بر حسد و عداوتش بر افزود پس اسباب قتل او را فراهم نمود به نحوى كه جاى ذكرش ‍ نيست .
پـس ايـن سـيـد جـليـل را بـا دو پـسـرش شـمس الدّين حسين و شرف الدّين على در كنار دجله حـاضـر كـردنـد بـر طـبـق مـيـل رشـيـد خـبـيـث ، اول دو پـسـرش را و پـس از آن خـود آن سـيد جـليـل را بـه قـتـل رسانيدند، و اين قضيه در ماه ذى القعده سنه هفتصد و يازده روى داد، و بعد از قتل ايشان مردم عوام بغداد و جماعت حنابله شقاوت نهاد خباثت فطرى خويش را ظاهر كره بدن آن سيد جليل را پاره پاره كرده گوشتش را بخوردند، موهاى شريفش را كنده هر دسـتـه از مـوى مـبـاركـش را بـه يـك ديـنـار بـفروختند، چون سلطان اين داستان بشنيد سخت خـشـمناك شده و از قتل او و پسرانش متاءسف گرديد و بفرمود تا قاضى حنابله را به دار كشند جماعتى لب به شفاعت گشودند، فرمان داد تا واژگونه اش بر دراز گوشى كور نشانده در بازارهاى بغداد گردش دهند و هم فرمان داد كه بعد از آن حنابله كسى قضاوت نكند.(198)
ذكر بعض اعقاب عمربن حسن افطس بن على اصغر بن الا مام زين العابدين عليه السلام
شرح حال سيد عبداللّه شبّر
از جـمـله ايـشـان اسـت سـيـد عـبـداللّه شـبـّر. بـدان كـه از اعـقـاب او اسـت سـيـد جـليـل الشـاءن سـيـد عـبـداللّه مـعـروف بـه شـبـّر، ابـن سـيـد جليل عالى همت رفيع مرتبت سيد محمّدرضا ابن محمّد بن الحسن بن احمد بن على بن احمد بن ناصرالدّين بن شمس الدّين محمّد بن نجم الدّين بن حسن شبّر بن محمّد بن حمزة بن احمد بن عـلى بـن طـلحـة بن الحسن بن على بن عمر بن الحسن افطس بن على بن على بن الحسين بن عـلى بـن ابـى طـالب عـليـهـمـا السـلام فـاضـل مـحـدث جليل و فقيه خبير متتبع نبيل عالم ربانى مجلسى عصر خود تلمّذ كرده بر جماعتى از فقهاء اعلام مانند شيخ جعفر كبير و صاحب رياض و آقاميرزا محمّد مهدى شهرستانى و محقق قمى و شـيـخ احـسـانـى و غـيـرهـم و تـصـنـيـف كـرده كـتب نافعه بسيار در تفسير و حديث و فقه و اصول و عبادات و غير ذلك و تعريف كرده جمله اى از كتابهاى فارسى علامه مجلسى را.
و شيخ ما مرحوم ثقة الاسلام نورى در ( دارالسّلام ) اسامى مصنّفات او را به اعداد ابـيـات آنها ذكر فرموده و نقل كره از شيخ اجل محقق مدفّق شيخ اسداللّه صاحب ( مقابس الا نـوار ) كه وقتى داخل شد بر سيد مذكور و تعجب كرد از كثرت مصنفات او و قلت مصنفات خود با آن فهم و استقامت و اطلاع و دقت كه حق تعالى به او مرحمت فرموده بود و سـرّ او را از سـيـد پـرسـيد، سيد گفت كه كثرت تصانيف از من توجه امام همام حضرت امام مـوسـى عـليـه السـلام است ؛ زيرا كه من آن حضرت را در خواب ديدم كه قلمى به من داد و فـرمـود: بـنـويـس ! از آن وقت من موفق شدم به تاءليف ، پس هرچه از قلمم بيرون آمده از بركات آن قلم شريف است .(199)
وفـات كـرد در رجـب سـنـه هـزار و دويـسـت و چـهـل و دو بـه سـن پـنـجـاه و چـهـل سالگى و قبر شريفش در جوار حضرت موسى بن جعفر عليه السلام است با مرحوم والدش ‍ در رواق شـريـف در حـجـره اى كـه قـريـب بـه بـاب القـبـله است در يمين كسى كه داخل حرم مطهر شود.
و نـيـز از اعـقـاب عمر بن حسن افطس است امير عمادالدّين محمّد بن نقيب النّقباء امير حسين بن جـلال الدّيـن مرتضى بن حسن بن حسين بن شرف الدّين مجددالدّين محمّد بن تاج الدّين حسن بـن شرف الدّين حسين بن الا مير الكبير عمادالشّرف بن عباد بن محمّد بن حسين بن محمّد بن الا مير حسين القمى بن الامير على بن عمرالا كبر بن حسن الا فطس بن على الاصغر بن الا مام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام . و امـيـر عـمـادالدّيـن مـذكـور اول كـسـى اسـت كـه وارد شـد بـه اصـفهان و مدفون است در كوه جورت اصفهان جنب قريه خاتون آباد و او را دو پسر معروف بوده : مير سيد على كه مدفون است نزد او و ديگر مير اسـمـاعـيل كه او نيز در بقعه جورت مدفون است ، و مشهور است به ( شاه مراد ) ، و مـحـل نـذور و صـاحـب كـرامـات جليله است و اولاد و احفاد او علماء و مدرس و رئيس بوده اند و شـايـسـتـه اسـت كـه مـن در ايـنـجـا به جهت احياء ذكر آنها اشاره به معروفين از آنها نمايم بنابر آنچه از بعض مشجرات التقاط كرده ايم .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:23 pm

شرح حال خاتون آبادى
ذكر اولاد و اعقاب ميراسماعيل بن مير عمادالدّين محمّد معروف به خاتون آبادى :
مـير اسماعيل بن مير عماد را دو پسر معروف بوده است : مير محمدباقر، و مير محمّد صالح ، اما مير محمّدباقر پس مردى عالم و ورع و زاهد و صاحب مقامات عليهو كرامات جليه بوده اخذ حـديـث كـرده از تـقـى مـجـلسـى و حـافـظ قـرآن مـجيد بوده و هفت مرتبه حج مشرف شده كه بيشترش پياده بوده ، ولادتش در خاتون آباد بوده و قبرش در جورت معروف و مزار است . و پـسـرش مـيـر عـبدالحسين فاضل كامل عالم ورع محث فقيه و ثقة مجمع اخلاق فاضله كثير الجـد در عـبـادت و زهـد و تقوى است و تلميذ محقق سبزوارى و تقى مجلسى است ، در شعبان سـنـه هـزار و سـى و هـفـت در خـاتون آباد متولد شده و در اصفهان وفات كرده . و در تخت فولاد در مقبره بابا ركن الدّين مدفون گشته و پسرش مير معصوم است كه در سنه هزار و صـد پـنـجـاه و شـش وفات كرده و در تخت فولاد در نزديكى تكيه محقق خوانسارى در جلو قـبـر مـرحـوم خـلد مـقـام آقـا مـحـمـّد بـيـدآبـادى مـدفـون گـشته و معروف است به كرامات و محل نذور خلق است . گويند آقامحمّد وصيت كرده بود كه نزد او دفنش كنند.
و فـرزنـد ديـگـر مـيـر مـحـمـدبـاقـر، مـيـر مـحـمـّد اسـمـاعـيـل اسـت كـه عـالمـى عـامـل فـاضـل كـامـل ، زاهـد، تارك دنيا بوده و در علم فقه و حديث و تفسير و كلام و حكمت و غـيـرهـا مـاهـر بـوده و در جـامـع جـديـد عـبـاسـى در اصـفـهـان مـدرس بـوده و قـريـب پـنجاه سـال تـدريـس مى كرده و اخذ علم از مولى محمدتقى مجلسى و ميرزا رفيع الدّين نائينى و سـيـدميرزا جزائرى نموده و هشتاد و پنج سال عمر نموده و در روز دوشنبه شانزدهم ربيع الثـّانـى سـنـه يـك هـزار و سـى و يـك مـتولد شده و در سنه يك هزار و يك صد و شانزده وفـاتـت فروده . و از رساله اجازات سيد نورالدّين بن سيد نعمت اللّه جزايرى رحمه اللّه نـقـل شـده كـه در حال اين سيد جليل نگاشته كه در سن هفتاد سالگى عزلت از خلق اختيار كرده در مدرسه تخت فولاد كه از بناى خود ايشان است سكنى نموده و قبر خود را حجره اى از حجرات كنده و شبها بعد از فريضه مغرب و عشاء در ميان آن قبر رفته و تهجّد در قبر گـذاشـتـه و بـعـد از آن از قـبـر بـيـرون مـى آمـد و شـرح بـر اصـول كـافـى و تـفـسير قرآن مى نوشته و روزها جمعى از طلاب مستعد كه از جمله مرحوم والدم سـيـد نعمت اللّه بوده در خدمت ايشان بودند. عاقبت در همانجا وفات فرمود و در همان قبر مدفون شد و بعد از فوت ايشان شاه سلطان حسين حجره را بزرگ كرده و قبه براى او ساخت الا ن در تخت فولاد موجود است .
و مـيـر مـحـمـداسـمـاعـيـل مـذكـور را چـنـد فـرزنـد بـوده از جمله مير محمدباقر ملاّباشى كه فـاضـل كامل متبحر در فنون علم ، صاحب مؤ لفات بوده از جمله ( ترجمه مكارم الا خلاق ) ، اخـذ عـلم كـرده بـود از والد مـاجـدش و از مـحـقـق خوانسارى ، و در مدرسه چهارباغ اصـفـهـان تـدريـس مـى فرمود، و در سنه هزار و يك صد و بيست و هفت او را به زهر شهيد كردند در تاريخ او گفته شده : ( آمد جگر ) [دويست و بيست و سه ] از شهيد ثالث بيرون [هزار و سيصد و پنجاه ](200) ، در تخت فولاد در جوار والدش در يكى از حـجـرات مـدفـون گـشـت . و در نـزد او است قبر فرزند جليلش زاهد ماهر در فنون علم ، سـيـّمـا ( فقه ) و ( حديث ) و ( تفسير ) بوده . اخذ علم كرده ه بود از والد ماجد خود و از فاضل خوانسارى و امامت مى كرده در جامع عباسى و تدريس مى نموده در مـدرسـه جـديـده سـلطـانـيـه و چـون در زمـان افـاغـنـه بـوده مجهول القدر مانده .
و فـرزنـد جـليـلش اسـتـاد الكـل فـى الكـل مـيـرزاابـوالقـاسـم مـدرس عـالم فـاضـل كـامـل تـقـى نـقـى جـامع اغلب علوم از فقه و حديث و تفسير و اخلاق و كلام ، استاد فـضـلاء عـصـر خود بوده مانند والد ماجدش سيد محمداسماعيل در جامع عباسى امامت داشته و قـريـب سـى سـال در مـدرسـه سـلطـانـيـه تدريس مى نموده و در علم حكمت و كلام بر عالم جـليـل مـولى اسـمـاعـيـل خـواجـوئى تـلمـّذ كـرده و در فـقـه و اصـول و حـديـث بـر عـلامه طباطبائى بحرالعلوم تلمّذ نموده و جناب بحرالعلوم از ايشان حـكمت و كلام چهار سال اخذ كرده و در سنه هزار و دويست و دو به سن پنجاه و هفت سالگى در اصـفـهـان وفـات كـرده جـنـازه اش را بـه نـجـف اشـرف حمل كردند و در نزديكى مضجع شريف او را در سردابى دفن نمودند.
و فرزند جليلش مير محمّدرضا عالم فاضل تقى نقى ماهر در فقه و حديث بوده ، محترز از لذات و مـنـعـزل از خـلق بـوده بـعـد از پـدرش مـدت سـى سـال در مـدرسـه سـلطـانـيه تدريس و در جامع عباسى امامت داشته ، در ماه رجب سنه هزار و دويـسـت و سـى و هـشـت در اصـفـهـان وفـات كـرده جـنـازه اش را بـه نـجـف اشـرف حمل نمودند.
و فـرزنـد جـليـلش مـيـر مـحـمـّد صـادق عـالم فـاضـل كـامـل ورع تـقـى نـقـى جـامع معقول و منقول و مدرس در اغلب علوم بوده ، اكثر علماء بلاد از تـلامـذة او بـودنـد، امـامـت كـرد در جـامـع عـبـاسـى مـدت سـى و دو سـال ، ازهـد اهـل زمان خود بوده چهل سال روزه گرفته و به اندك جيزى تعيّش كرده و در مدت عمر خود در محبس حكام و سلاطين داخل نشده مگر يك شب به جهت محاجّه با ميرزاعلى محمّد بـاب . اخـذ كـرده بـود عـلم فـقـه را از مـحـقق قمى و شيخ محمدتقى صاحب ( حاشيه بر مـعـاليـم ) و عـلم حـكـمـت و كـلام را از مـولى عـلى نـوريـو مـلاّ مـحـراب و مـلاّ اسـمـاعـيـل خواجوئى ، در سنه هزار و دويست و هفت متولد شده و در چهاردهم رجب سنه هزار و دويـسـت و هـفـتـاد و دو بـعـد از تـحـويل به شش ساعت وفات فرمود و عجب آن است كه والد مـاجـدش مـيـر مـحـمـدرضـا و جـدّ امـجـدش مـيـرزاابـوالقـاسـم نـيـز هـر كـدام بـعـد از تحويل شمس به شش ساعت وفات كردند وضوان اللّه عليهم اجمعين .
و نافله (201) ايشان عالم فاضل كـامـل حاج مير محمّد صادق بن حاج مير محمّد حسين بن مير محمدصادق مذكور است كه مقامش در عـلم مـقـامـى اسـت رفـيـع ، مـانـنـد آبـاء امـجـادش در اصـفـهـان بـه تـدريـس و نـشـر عـلم اشـتـغـال داشـت تـا سـال گـذشـتـه كـه سـنـه يـك هـزار و سـيـصـد و چهل و هشت باشد به رحمت ايزدى پيوست .
شرح حال مير محمّد صالح
ذكـر مـيـر محمّد صالح فرزند ديگر ميراسماعيل بن مير عمادالدّين محمّد و ذكر اولاد و اعقاب او:
هـمـانـا مـيـر مـحـمـّد صالح را از زوجه خود سيدة النساء بنت سيد حسين حسينى كه منتسب به گـلسـتـانـه اسـت دو فـرزنـد بـود: سـيـد عـبـدالواسع و سيد محمدرفيع ، سيد محمّدرفيع مـشـغـول بـه عـبـادت بـود هشتاد و هشت سال عبادت كرد و در اصفهان وفات نمود و در مقبره بـابـا ركـن الدّيـن مـدفـون گـشـت و سـيـد مـحـمـّد صـالح والدش در اوايـل شـبـاب (جـوانـى ) وفـات كرد و در خاتون آباد با سيد حسين پدر زوجه خود در جنب بقعه اى كه منسوب است به ابن محمّد حنفيّه ، مدفون گشت .
و امام مير عبدالواسع بن مير محمّد صالح سبط او مير محمّدحسين در ترجمه او گفته كه جدم سـيـد عـبـدالواسـع عـالم ورع مـتـعـبد، ماهر در فنون علم و انحاء نحو و ساير علوم و فنون عربيت بود تعلّم كرده بود بر فاضل علامه ابوالقاسم جرفادقانى و اخذ حديث كرده از جـمـاعـتـى از افـاضـل عـصر خويش خصوص از جدم علامه ملاّ محمدتقى مجلسى رحمه اللّه ، ولادتـش در خـاتون آباد شد و لكن به اصفهان رحلت كرد و متوطّن در آنجا شد. نود و نه سـال عـمـر كـرد و در ماه رمضان سنه هزار و يك صد و نه وفات كرد و در مقبره بابا ركن الدّيـن مـدفـون گـشـت ، بـعـد از چـنـدى از سـنـيـن (سـالهـا)، نـعـشـش را بـه نـجـف اشـرف حمل كردند و نزديك قبر مطهر به خاك سپردند و من او را درك كردم ، و نزد او مصحف شريف و مـقـدارى از نـحـو و صـرف و منطق خواندم و او مرا در حجر خود تربيت كرد و حقوق بر من بسيار است ( جَزاهُ اللّهُ عَنّى اَحْسَنَ الْجَزاءِ وَ حَشَرَهُ مَعَ مَواليِه . )
و فـرزنـد جـليـلش مـيـر مـحـمـّد صـالح بـن مـيـر عـبـدالواسـع عـالم جـليـل القـدر داماد علامه مجلسى رحمه اللّه بوده . در اصفهان شيخ ‌الا سلام بوده ، و او را مـصـنـفاتى است از جمله ( حدائق المقربّين ) و ( ذريعه ) و ( شرح فقيه و استبصار ) ، روايت مى كند از علامه مجلسى رحمه اللّه .و فرزند جليلش مير محمّد حسين خـاتـون آبـادى سـبـط عـلامـه مـجـلسـى امـام جـمـعـه اصـفـهـان عـالم عامل كامل فاضل ماهر در فقه و حديث و تفسير و خط بوده ، اخذ كرده از پدرش و از مير محمّد اسـمـاعـيـل و از فـرزنـدش مـيـرمـحـمـّد بـاقـر مـدرّس و او را كـتـابـى اسـت در اعـمـال سـنـه و رسـائلى در فـقـه و آن بـزرگـوار در زمـان افـاغـنه بوده لاجرم از ايشان گـريـخـتـه و در جـورت مـخـتـفـى شـد و در شـب دوشـنـبـه بـيـسـت و سـوم شوال سنه هزار و صد و پنجاه و يك وفات كرد.
و از مـيـر مـحمّدحسين دو فرزند معروف است : مير محمدمهدى كه بعد از پدر ماجدش امام جمعه اصـفـهـان گـرديـد و او پـدر مـيـر سـيـدمـرتضى است و او پدر مير محمّد صالح كه مدرّس مـدرسـه كـاسـه گـران بـوده و مير محمدمهدى كه امام جمعه طهران بوده و اين هر دو برادر عـقـيـم بـودنـد و بـرادر سـوم ايـشـان مير محسن است كه والد مير سيدمرتضى صدرالعلماء طهران و ميرزا ابوالقاسم امام جمعه طهران است .
و مـيـرزا ابـوالقـاسـم عالم عامل تقى نقى ماهر در فقه و حديث و غيره صاحب اخلاق حسنه و داراى جـود و سخا بوده به حدى كه ديگران را بر خود ايثار مى كرده و جد و جهد داشت در قـضـاء حـوائج مسلمين ، و آن جناب از شاگردان شيخ اكبر مرحوم شيخ جعفر و صاحب جواهر است ، در سنه هزار و دويست و هفتاد و يك وفات كرد و در طهران دفن شد. و قبر آن جناب در طهران مزارى است معروف با قبّه عاليه و آن بزرگوار والد مرحوم آمير زين العابدين امام جمعه و جد امام جمعه حاليه است .
و فـرزنـد ديـگـر مـيـر مـحـمـدحـسـيـن خاتون آبادى ، مير عبدالباقى است كه بعد از فوت بـرادرش مـيـر مـحـمـّدمـهـدى امـام جـمـعـه اصـفـهـان گـرديـد و آن جـنـاب را در عـلم و عمل و زهد و تقوى مقامى است معلوم ، و او است يكى از اساتيد علامه طباطبائى بحرالعلوم ، روايت مى كند از پدرش از جدش از علامه مجلسى مرحوم ، وفات كرد در سنه هزار و دويست و يازده .
و فرزند جليلش حاج مير محمدحسين سلطان العلماء و امام جمعه اصفهان است كه وفات كرد در سـنـه هـزار و دويـست و سى و سه . و فرزند جليلش حاج ميرزا حسن امام جمعه و سلطان العـلماء را سه فرزند است : يكى ميرمحمّد مهدى امام جمعه اصفهان كه وفاتش سنه هزار و دويـسـت و پـنـجاه و چهار بوده ، و ديگر مير سيدمحمّد امام جمعه كه در سنه هزار و دويست و نـود و يـك وفـات كـرده ، و ديـگـر مـحـمـدحـسـيـن امـام جـمـعـه كـه فـاضـل مـاهـر در غـالب عـلوم بـوده خصوص در كلام و تفسير، وفات كرده در سنه هزار و دويست و نود و هفت و بعد از آن جناب ميرزا محمّد على بن ميراز جعفر بن مير سيد محمّد بن مير عـبـدالبـاقـى بـن مـيـر مـحـمـّد حـسـيـن خـاتـون آبادى امام جمعه اصفهان گرديد، و اين سيد جـليـل عـالم عـامـل فـقـيـه محدث تلميذ مير محمدرضا و حاج ملاّ حسينعلى تويسركانى است و صـاحـب تـصنيفاتى است از جمله ( رساله منجّزات مريض ) و ( رساله تقليد ميّت ) و غير ذلك . وفات كرده سنه هزار و سيصد، قبرش جنب قبر مجلسيين است . و مير سيد محمّد بن حاج ميرزا حسن والد جناب حاج ميرزا هاشم امام جمعه اصفهان است كه در سنه هزار و سيصد و بيست و يك وفات كرد. رحمة اللّه و رضوانه عليهم اجمعين .
ذكـر عـبداللّه بن حسن بن على اصغر بن الا مام زين العابدين عليه السلام و بعض ‍ اعقاب او كه از جمله ( ابيض ) است كه در رى مدفون است :
صـاحـب ( عمدة الطالب ) گفته كه عبداللّه الشهيد بن افطس در واقعه فخ حضور داشـت و دو شـمـشـيـر حـمايل كرده و كوششى به سزا نموده ، و بعضى گفته اند كه حسين صـاحـب فـخّ او را وصـى خـود قـرار داده و گـفـت كه اگر من كشته گشتم اين امر بعد از من براى تو است .(202)
فـقـيـر گـويـد: كـه مـن در احـوال بـنـى الحـسـن در مـجـلد اول در قـصـه فـخ نـقل كردم كه در ابتداء خروج صاحب فخ كه علويين اجتماع كردند چون وقـت نـمـاز صـبـح مؤ ذّن بالاى مناره رفت كه اذان گويد، عبداللّه افطس با شمشير كشيده بـالاى مـنـاره رفت و مؤ ذن را گفت در اذان ( حَىِّ عَلى خَيْرِالْعَمَلْ ) بگويد، مؤ ذن از تـرس ‍ شـمـشـير حىّ على خيرالعمل گفت ، عبدالعزيز عمرى كه نايب الا ياله مدينه معظمه بـود از شـنيدن ( حَيَّعَله ) احساس شرّ كرد و دهشت زده فرياد برداشت كه استر مرا در خـانـه حـاضـر كـنـيـد و مـرا بـه دو حـبّه آب طعام دهيد، اين بگفت و فرار كرد و از ترس ضرطه مى داد تا خود را از ترس علويين نجات داد.
و بالجمله ؛ عبداللّه همان است هارون الرّشيد او را بگرفت و نزد جعفر بن يحيى حبس كرد، عـبـداللّه از زحـمـت زنـدان سينه اش تنگى گرفت رقعه اى به سوى رشيد نوشت و در آن نـوشـتـه دشـنـامهاى زشت براى او نوشت رشيد به آن رقعه اعتنايى نكرد و فرمان داد تا بر وى وسعت گشايش دهند و گفته بود روزى به حضور جعفر كه : خدايا كفايت كن امر او را بر دست دوستى از دوستان من و دوستان خودت . جعفر پس از شنيدن اين سخن امر كرد در شـب نـوروزى او را بـكـشـتـنـد و سرش را از تن برگرفتند پس آن سر را در جمله هداياى نـوروزى بـه نـزد رشـيـد فرستاد، چون سرپوش از روى سر برگرفتند و نظر رشيد بـر آن سـر افـتـاد و آن شـقـاوت را از جعفر نگران شد، اين امر بر وى عظيم و گران آمد، جـعفر گفت هرچه بينديشيدم هيچ چيزى را براى هديه پيشگاه تو در اين جشن نوروز و روز دلفـروز بـهـتـر از ايـن نـيـافـتـم كـه سر دشمن تو و دشمن پدران تو را به حضور تو بـفـرسـتـم ، و ايـن بـود تـا وقتى كه هارون الرّشيد اراده كشتن جعفر كرد. جعفر با مسرور كبير گفت كه اميرالمؤ منين به كدام جرم خون مرا روا شمرده ؟ گفت به كشتن پسر عمّش به كشتن پسر عمّش ‍ عبداللّه بن حسن بن على بدون اذن او.
عـمـرى نـسـّابـه گـفـتـه كـه قبر عبداللّه در بغداد در سوق الطّعام است و مشهدى (مزارى ) دارد.(203) و اعـقـاب او در مـدائن جـماعت جماعت بسيارند و او را عقب از دو فرزند اسـت : عـبـاس و مـحـمـّد امـيـر جليل شهيد كه معتصم خليفه او را به زهر كشته ، اما عباس بن عـبـداللّه شهيد عقبش قليل است و در ( تاريخ قم ) است كه پسرش عبداللّه بن عباس بـا عـلى بـن محمّد علوى صاحب زنج در بصره بوده ، چون على بن محمّد را بكشتند عبداللّه بن عباس در قم ابوالفضل العباس و ابوعبداللّه الحسين ملقّب به ( ابيض ) و سه دخـتـر بـه وجـود آمدند، و از عباس ، ابوعلى احمد متولد شد و ابوعبداللّه الا بيض به رى رفت و اعقاب او در رى اند. انتهى .
ابـونـصـر بـخارى گفته كه حسين بن عبداللّه بن عباس ابيض در سنه سيصد و نوزده در رى وفـات كـرد و قـبـرش ظـاهـر اسـت و در قـرب مـزار حـضرت عبدالعظيم عليه السلام و زيـارت كرده مى شود و عقبش منقرض شد و نسل محمّد بن عبداللّه به حاى ماند.(204)
مـؤ لف گـويـد: كه از نسل عبداللّه بن الحسن بن على بن على بن الحسين بن على بن ابى طـالب عليهم السلام كه عباداللّه الصالحين و از فقها و علما و متكلمين است ساكن نيشابور بـوده و كـتبى تصنيف كرده و در امامت و فرائض و غيره ، و شيخ نجاشى و علامه و ديگران در كتب خود او را ذكر كرده اند.(205)


در اينجا آزمون نوزدهم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:39 pm

بـاب هـفتم : در تاريخ حضرت ابوجعفر محمّد بن على بن الحسين ، باقرالعلوم الا ولين و الا خرين عليه السلام

فصل اول : در بيان ولادت و اسم و كنيت آن حضرت است

بـدان كـه ولادت بـا سـعـادت آن حـضـرت روز دوشـنـبـه سـوم صـفـر يـا در غـرّه رجـب سـال پـنجاه و هفت در مدينه منوره واقع شد و آن حضرت در واقعه كربلا حضور داشت و در آن وقت چهار سال از سن مباركش گذشته بود، والده ماجده اش حضرت فاطمه دختر امام حسن مـجـتبى عليه السلام بود كه او را امّ عبداللّه مى گفتند و آن حضرت ابن الخيرتين و علوى بين علويين بود.
از ( دعوات راوندى ) نقل است كه روايت شده از حضرت امام محمدباقر عليه السلام كه فرمود:
( روزى مادرم در زير ديوارى نشسته بود كه ناگاه صدايى از ديوار بلند شد و از جا كـنده شد خواست كه بر زمين افتد مادرم به دست خود اشاره كرد به ديوار و فرمود نبايد فـرود آيـى ، قسم به حق مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم كه حق تعالى رخصت نمى دهـد تـو را در افـتـادن ؛ پـس آن ديوار معلق در ميان زمين و هوا باقى ماند تا آنكه مادرم از آنـجـا بـگـذشت ، پس پدرم امام زين العابدين عليه السلام صد اشرفى براى او تصدّق داد. ) (1)
و نيز راوى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه روزى آن جناب ياد كرد جده اش مـادر حضرت امام محمدباقر عليه السلام را و فرمود: ( كانَتْ صِدّيقَةً لَمْ يُدْرَكْ فى آلِ الْحـَسـَنِ عـليـه السـام مـِثـْلُهـا ) ؛ جـده ام صـديـقـه بـود و در آل حضرت حسن عليه السلام زنى به درجه و مرتبه او نرسيد.(2)
و بـه اسـاتـيـد مـعـتـبـره از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام مـنـقـول است كه چون يكى از مادران ائمه عليهم السلام به يكى از ايشان حامله مى شود در تـمـام آن روز او را سـسـتـى و فـتورى حاصل مى شود مانند غش ، پس مردى را در خواب مى بـيند كه او را بشارت مى دهد به فرزند داناى بردبارى ، چون از خواب بيدار مى شود از جانب راست خود از كناره خانه صدايى مى شنود و گوينده آن را نمى بيند كه مى گويد حامله شدى به بهترين اهل زمين و بازگشت تو به سوى خير و سعادت است و بشارت باد تـو را بـه فـرزنـد بـردبـار دانـا. پـس ديـگـر در خـود ثـقل و گرانى نمى يابد تا آنكه نه ماه از حمل او مى گذرد، پس صداى بسيار از ملائكه از خـانـه خـود مـى شـنـود، چـون شـب ولادت مـى شـود نورى در خانه خود مشاهده مى كند كه ديـگـرى آن نـور را نـمـى بـيـنـد مـگـر پدران امام ، پس امام مربع نشسته از مادر پديد مى گـردد، سـرش بـه زيـر نـمـى آيـد چـون بـه زمـيـن مـى رسـد روى بـه جـانـب قـبـل ، مـى گرداند و سه مرتبه عطسه مى كند و بعد از عطسه حمد حق تعالى مى گويد و خـتـنـه كرده و ناف بريده متولد مى شود و آلوده به خون و كثافت نمى باشد و دندانهاى پـيـشين همه روييده مى باشد، و در تمام روز و شب از رو و دستهاى او نور زردى مانند طلا ساطع مى شود.(3)
اسم شريف آن حضرت محمّد و كنيت آن جناب ابوجعفر و القاب شريفه اش باقر و شاكر و هادى است و مشهورترين لقبهاى آن حضرت باقراست و اين لقبى است كه حضرت رسالت صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم آن جناب را به آن ملقب فرموده چنانچه به روايت سفينه از جابر بن عبداللّه منقول است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم به من فرمود: اى جـابـر! اميد است كه تو در دنيا بمانى تا ملاقات كنى فرزندى از من كه از اولاد حسين خـواهـد بـود كـه او را مـحـمـّد نامند يَبْقَرُ عِلْمَ الدّينِ بَقْرا؛ يعنى او مى شكافد علم دين را شكافتنى ، پس هرگاه او را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان .(4)
شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه روايـت كـرده از عـمـر بـن شـمـر كـه گـفـت : سـؤ ال كـردم از جـابـر بـن يـزيـد جـعـفـى كـه براى چه امام محمدباقر عليه السلام را باقر نـامـيـدنـد؟ گـفت : به علت آنكه بَقَرَ الْعِلْمَ بَقْرَا اى شَقَّهُ وَ اَظْهَرَهُ اَظْهارا؛ شكافت علم را شـكـافـتـى و آشـكـار و ظاهر ساخت آن را ظاهر كردنى ، به تحقيق حديث كرد مرا جابر بن عـبـداللّه انـصـارى كـه شـنـيـد از رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: اى جابر! تو زنده مى مانى تا ملاقات مى نمايى پسرم محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابـى طـالب عـليـهـم السـلام را كـه معروف است در تورات به باقر، پس هرگاه ملاقات كردى او را از جانب من او را سلام برسان ، پس جابر بن عبداللّه رحمه اللّه آن حضرت را در يكى از كوچه هاى مدينه بديد و گفت : اى پسر! تو كيستى ؟ فرمود: محمّد بن على بن الحـسـين بن على بن ابى طالب هستم . جابر گفت : اى پسرك ! با من روى كن ، آن حضرت بـه او روى كرده گفت روى واپس كن چنان كرد، عرض كرد: سوگند به پروردگار كعبه كـه ايـن شـمـايـل و خـصـال رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت ، اى فـرزند! رسـول خـدايـت سـلام رسـانـيـد. فـرمـود: مـادام كـه آسـمان و زمين بر جاى باشد سلام بر رسـول خـدا بـاد و بـر تو باد اى جابر كه تبليغ سلام آن حضرت نمودى ، آنگاه جابر بـه آن حـضـرت عـرض كـرد: ( يـا بـاقـِرُ اَنْتَ الْباقِرَ حَقَّا اَنْتَ الَّذى تَبْقَرُ الْعِلْم بَقْرا. ) (5)
عـلمـا گـفـتـه انـد كـه آن حـضرت را باقر گفتند ( لِتَبقُّرِهِ فِى الْعِلْمِ وَ هُوَ تَفَجُّرهُ وَ تـَوَسَّعـُهُ ) چه آن حضرت شكافنده علوم اولين و آخرين و دلش بحر پهناور و چشمه جوشنده علم و دانش بود.
در ( تـذكـره سـبـط ابـن الجـوزى ) مسطور است كه آن حضرت را باقر ناميدند از كـثـرت سـجـود آن حـضـرت ( بَقَرَ السُّجُودُ جَبْهَتَهُ، اَى فَتَحَها وَ شَقّها ) ؛ يعنى گشاده كرد سجود جبين او را. ( وَ قيلَ لِغزارَةِ عِلْمِهِ ) ؛ يعنى گفته اند كه آن حضرت را به سبب غزارت و كثرت علمش باقر لقب كرده اند. (6) و ابن حجر هيتمى با كثرت نصب و عنادش در ( ضواعق محرقه ) گفته :
( اَبُوجَعْفِرٍ مُحَمَّدٌ الْباقِرُ عليه السلام سُمِّىَ بِذلِكَ مِنْ بَقَرَ الاَرْضَ، اَىْ شَقَّها وَ اَثارَ مـُخـْبـئاتـِهـا وَ مـَكـامـِنـَها فَلِذلِكَ هُوَ اَظْهَرُ مِنْ مُخْبَئاتِ كُنُوزِ الْمَعارِفِ وَ حَقائِقِ الاَحْكامِ وَ اللَّطـائِف مـا لا يَخْفى اِلاّ عَلى مُنْطَمِسِ الْبَصيرَةِ اَوْ فاسِدِ الطَّويَّةِ وَ السَّريرَةِ وَ مِنْ ثُمَّ قيلَ هُوَ باقِرُ الْعِلْمِ وَ جامِعُهُ وَ شاهِرُ عِلْمِهِ وَ رافِعُهُ الخ . ) (7)
و نـقـش نـگـيـن آن حـضرت ( اَلْعِزَّة للّهِ ) يا ( اَلْعِزَّةِ للّهِ جَميعا ) بوده ، و به روايت ديگر انگشتر جد خود حضرت امام حسين عليه السلام را در دست مى كرد و نقش آن ( اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِهِ ) بوده و غير اين نيز روايت شده و منافاتى بين اين روايات نيست ؛ چه ممكن است آن حضرت را انگشترهاى متعدد بوده كه بر هر كدام نقش معينى باشد.(8)


فصل دوم : مختصرى از فضائل و مناقب و مكارم اخلاق حضرت باقر عليه السلام

بـر هـيچ متاءمل منصفى پوشيده و مخفى نيست كه آنچه از اخبار و آثار در علوم دين و تفسير قـرآن و فـنـون آداب و احـكـام از آن حـضـرت روايـت شـده زيـاده از آن اسـت كـه در حـوصـله عـقل بگنجد و بقاياى صحابه و وجوه و اعيان تابعين و روساء و فقهاء مسلمين پيوسته از عـلم آن جـنـاب اقـتـبـاس مـى نـمـودنـد و بـه كـثـرت عـلم و فضل آن حضرت مثل مى زدند:
ياَ باقِرَ الْعِلْمِ لاَهْلِ التُّقى

وَ خَيْرَ مَنْ لَبّى عَلَى الاَجْبُلِ(9)

شـيخ مفيد مسندا از عبداللّه بن عطاء مكى روايت كرده كه مى گفت : هرگز نديدم علما را نزد احدى احقر و اصغر چنانكه مى ديدم آنها را در نزد حضرت امام محمدباقر عليه السلام و هر آيـنـه ديـدم حـكم بن عتيبه را با آن كثرت علم و جلالت شاءن كه در نزد مردم داشت هنگامى كـه در نـزد آن جـنـاب بود چنان مى نمود كه طفل دبستانى است در نزد معلم خود نشسته . و جـابر بن يزيد جعفى هرگاه از آن حضرت روايتى مى كرد مى گفت : حديث كرد مرا وصى اوصـياء و وارث علوم انبياء محمّد بن على بن الحسين صلوات اللّه عليهم اجمعين .(10)
شيخ كشّى از محمّد بن مسلم روايت كرده كه گفت : در هر امر مشكلى كه رو مى كرد از حضرت امـام مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام سـؤ ال مـى كـردم تـا آنـكه سى هزار حديث از آن حضرت سوال كردم و از حضرت صادق عليه السلام شانزده هزار حديث .(11)
از حبّابه والبيّه روايت شده كه گفت : ديدم مردى را در مكه در وقت عصر در ملتزم يا مابين بـاب كـعـبـه و حـجـر كـه مـردمـان بـه حـضـرتـش اجـتـمـاع كـردنـد و از مـعـضـلات مسائل سؤ ال كردد و باب مشكلات را استفتاح نمودند، و آن حضرت با آن زمان اندك از جاى بـرنـخـاسـت تـا در هـزار مـسـاءله ايـشـان را فـتـوى داد آنـگـاه بـرخـاسـت و روى بـه رحل خود نهاد و منادى با صوت بلند ندا بركشيد:
اَلا اِنَّ هذا النّورُ الاَبْلَجُ المُسَرَّجُ وَ النَّسيمُ الاَرِجُ وَ الْحَقُّ الْمَرِجُ؛
يعنى بدانيد اين است نور روشن و درخشان كه بندگان را به طريق دلالت فرمايد: و اين است نسيم خوشبوى وزان كه جان جهانيان را به نسايم معرفت و دانش معطر گرداند، و اين اسـت آن حقى كه قدرش در ميان مردمان ضايع مانده است يا از خوف دشمنان مضطرب است و جماعتى را نگران شدم كه مى گفتند كيست اين شخص ؟ در جواب ايشان گفتند محمّد بن على باقر و شكافنده غوامض علوم ناطق از فهم محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام .(12)
ابـن شـهـر آشـوب گفته : كه گفته اند از هيچ كس از فرزندان حسن و حسين عليهم السلام ظـاهـر نـگـرديـد آنـچـه ظـاهـر شـد از آن حـضـرت تـفـسـيـر و كـلام و فـتـاوى و احـكـام حـلال و حـرام ، و حـديـث جـابـر رضـى اللّه عـنه درباره آن حضرت مشهور است و معروف و فقهاء مدينه و عراق به تمامت مذكور داشته اند و خبر داده است مرا جدم شهر آشوب و منتهى بـن كـيـابـكـى الحـسـيـنى به طرق كثيره از سعيد بن مسيّب و سليمان بن اعمش و ابان بن تغلب و محمّد بن مسلم و زرارة بن اعين و ابوخالد كابلى كه جابر بن عبداللّه انصارى در مسجد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم مى نشست و همى گفت :
( يـا بـاقـِرُ يـا بـاَقـِرَ الْعـِلْمِ ) ، مردم مدينه مى گفتند، جابر پريشان سخن مى گـويـد، جـابـر رحـمـه اللّه مـى فـرمـو: سوگند به خداى كه من بيهوده و پريشان سخن نـگـويم لكن شنيدم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: اى جابر! همانا درك خـواهـى نـمـود مـردى از اهـل بـيـت مـرا كـه نـام او نـام مـن و شـمـائل او شـمـائل من باشد بشكافد علم را شكافتنى پس اين فرمايش پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم واداشت مرا به آنچه مى گويم .(13)
و نـيـز گـفـتـه كـه ابـوالسـعـادات در ( كـتـاب فـضـايـل الصـحـابـه ) گـويـد كـه جـابـر انـصـارى رحـمـه اللّه سـلام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم را به جناب محمدباقر عليه السلام تبليغ نمود آن حـضـرت فـرمـود: وصـيت خويش بگذار چه تو به سوى پروردگار خويش مى شوى ، جـابـر بـگـريست و عرض كرد: يا سيدى ! تو اين از كجا دانستى چه اين عهدى است كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم با من معهود است ؟ فرمود:
وَاللّهِ! يا جابِرُ لَقَدْ اَعْطانِىَ اللّهُ عِلْمَ ما كانَ وَ ما هُوَ كائِنٌ اِلى يَوْمِ الْقيامَةِ؛
سوگند به خداى ! اى جابر! همانا عطا فرموده است مرا خداى تعالى علم آنچه بوده و علم آنـچـه خـواهـد بـود تـا روز قـيـامـت ؛ پـس جـابـر وصـيـت خـويـش گـذارد و وفـات او در رسـيـد.(14) و روايـت شـده از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: هرگاه حسين عليه السلام از دنيا بيرون رود قـائم بـه امـر بـعـد از او، عـلى پـسـرش ‍ اسـت و او است حجت و امام ، و بيرون آورد حق تـعالى از صلب على فرزندى كه همنام من و شبيه ترين مردم باشد به من ، علم او علم من و حكم او حكم من است ، او است امام و حجت بعد از پدرش .(15)
صـاحـب ( كـشـف الغـمـّه ) روايت كرده از يكى از غلامان حضرت امام محمدباقر عليه السـلام كـه گـفـت : وقـتـى در خـدمـت آن حـضـرت بـه مـكـه رفـتـيـم پـس ‍ چـون آن حـضرت داخـل مـسـجـد شد و نگاهش به خانه كعبه افتاد گريست به حدى كه صداى مباركش در ميان مـسـجـد بـلنـد شـد، مـن گـفـتـم : پـدر و مـادرم فـداى تـو شـود و چـون مـردم شـما را بدين حـال نـظـاره مـى كنند خوب است كه فى الجمله صداى مبارك را از گريه كوتاه فرماييد، فرمود: واى بر تو !پ به چه سبب گريه نكنم همانا اميد مى رود كه حق تعالى به سبب گـريـسـتـن مـن نـظـر رحـمتى بر من فرمايد و به آن سبب من فردا در نزد او رستگار بوده بـاشـم ، پـس آن حـضرت دور خانه طواف فرمود، پس از آن در نزد مقام به نماز ايستاد و بـه ركـوع و سـجـود رفـت و چـون سـر از سـجـده بـرداشت موضع سجده آن حضرت از آب ديدگانش تر شده بود. و از حالات آن جناب آن بود كه هرگاه خنده مى كرد مى گفت : ( اَللّهُمَّ لاتَمْقُتْنى ) ؛ يعنى خدايا مرا دشمن مدار.(16)
و روايـت شـده كـه آن حضرت در دل شب در تضرع خويش به درگاه پروردگار مى گفت : ( اَمَرْتَنى فَلَمْ اَئْتَمِرْ وَ نَهَيْتَنى فَلَمْ اَنْزَجِرْ فَها اَنَاذا عَبْدُكَ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ لااَعْتَذِرُ. ) (17)
و روايت شده كه آن حضرت در هر جمعه يك دينار تصدّق مى كرد و مى فرمود:
صدقه در روز جمعه مضاعف مى شود.(18)
و شـيـخ كـلينى روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام كه مى فرمود: هرگاه پدرم را امـرى مـحـزون مـى كـرد زنـهـا و اطـفـال خـود را جـمـع مى كرد و دعا مى كرد و ايشان آمين مى گـفـتـنـد.(19) و نيز از آن حضرت روايت كرده كه پدرم كثير الذّكر بود و به حـدى ذكـر مـى كـرد كه گاهى كه با او راه مى رفتيم مى ديدم كه ذكر خدا مى كند و با او طعام مى خورديم و او ذكر خدا مى كرد و با مردم حديث مى كرد و ذكر مى كرد و پيوسته مى ديدم زبان مباركش را كه به كام شريفش چسبيده و مى گفت : لا اِلهَ اَلا اللّهُ و ما را نزد خود جـمـع مـى كـرد و مـى فـرمود كه ذكر كنيم تا طلوع آفتاب ، و پيوسته امر مى فرمود به قـرائت قـرآن از اهـل بـيـت آنـان را كـه قـرائت مـى تـوانستند كرد و آنهايى كه قرائت نمى تـوانستند كرد امر مى كرد به ذكر كردن .(20) و روايت شده كه آن حضرت در مـيـان خـاصـه و عـامـه ظـاهـرالجـود و بـه كـرم و فـضـل و احـسـان مـعـروف بـود بـا آنـكـه عيال بسيار داشت و از اهل بيت خود مال و دولتش كمتر بود.(21)
و سـلمـى مـولاة آن حـضـرت گـفـتـه كـه اخـوان آن حـضرت در خدمتش حضور مى يافتند و از حـضـرتـش بـيـرون نـمـى شـدنـد تـا ايـشـان را بـر خـوان نـوال و بـساط نعمت و احسان مى نشاند و از اطعمه طيّبه و ثياب حسنه و دراهم كثيره بهره ور مى گردانيد.(22) و حكايت شده كه روزى كميت در خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السلام رفته ديد كه آن حضرت به اين بيت مترنّم است :
ذَهَبَ الَّذينَ يُعاشُ فِى اَكْنافِهِمُ

لَمْ يَبْقَ اِلاّ شامِتٌ اَوْ حاسِدٌ

پس كميت در بديهه اين بيت ادا نمود:
وَ بَقى عَلى ظَهْرِ الْبَسيطَةِ واحِدٌ

فَهُوَ الْمُرادُ وَ اَنْتَ ذاكَ الواحِدُ

و روايـت شـده كـه جـايـزه آن حـضـرت از پـانـصـد درهـم بـود تـا شـشـصـد هـزار درهـم و ملول نمى شد از صله اخوان و احسان كسانى كه به اميد و رجاء قصد آن حضرت كرده اند، و نـقـل شـده كـه هـرگـز از سـراى آن حـضـرت در جـواب سـائل شـنـيـده نـمـى شـد كـه بـگـويـنـد يـا سـائل ، يـعـنـى از روى خـفـّت و حـقـارت نـام سـائل نـمـى بردند و آن حضرت فرموده بود: ( سَمُّوهُمْ بِاَحْسَنِ اَسْمائِهم ) ؛ يعنى سائلين را به بهترين اسامى ايشان نام بر دار كنيد.(23)
و در ( جنات الخلود ) در ذكر اخلاق حميده آن حضرت گفته كه اكثر اوقات از خوف الهى گريستى و صدا به گريه بلند كردى و متواضع ترين خلايق بودى ، و مزارع و املاك و مواشى و مراعى و غلامان بسيار داشتى و خود بر سر املاك خود رفته كار كردى و روزهـاى گرم غلامانش زير بغلش را گرفته و بردندى و آنچه به هم رسانيدى صرف راه خـدا نـمـودى و سـخـى ترين مردم بودى و هركس نزد وى آمدى علمش در نزد علم وى چون قـطـره بـودى در پـيـش دريـا و چـون جـد خـود اميرالمؤ منين عليه السلام چشمه هاى حكمت از اطرافش جوشيدى و در نزد جلالت وى هر جليلى صغير بودى .(24)
ابن حجر سنّى متعصب در ( صواعق ) گفته :
) هـُوَ بـاقِرُ الْعِلْمِ وَ جامِعُهُ وَ شاهِرُ عِلْمِهِ وَ رافِعُهُ صَفا قَلْبُهُ وَ زَكى عِلْمُهُ وَ عَمَلُهُ وَ طـَهـُرَتْ نَفْسُهُ وَ شَرُفَتْ خَلْقُهُ وَ عَمَرَتْ اَوقاتِهِ بِطاعَةِ اللّهِ وَ لَهُ مِنَ الرُّسُوخِ فى مقاماتِ الْعـارِفـيـنَ مـايـَكـِلُّ عـَنـْهُ اَلْسِنَةُ الْواصِفينَ وَ لَهُ كَلَماتٌ كَثيرَةٌ فِى السُّلُوكِ وَ الْمَعارِفِ لاتَحْتَمِلُها هذِهِ العِجالَةُ. ) (25)
مـؤ لف گـويـد: كه شايسته ديدم در اين مقام به ذكر چند خبر در مناقب و مفاخر حضرت امام محمدباقر عليه السلام كتاب خود را زينت دهم .
اول ـ در زحمت كشيدن آن حضرت است در تحصيل معاش :
شيخ مفيد و ديگران از حضرت ابوعبداللّه الصادق عليه السلام روايت كرده اند كته محمّد بـن مـنـكـدر مى گفت كه گمان نمى كردم كه مثل على بن الحسين عليه السلام بزرگوارى خـلفـى چـون خـود به يادگار گذارد تا هنگامى كه محمّد بن على را ملاقات كردم كه همى خـواسـتـم او را مـوعـظـتـى نـمايم او مرا موعظت فرمود: اصحابش گفتند: به چه چيز تو را موعظت كرد؟ گفت : در ساعتى بس گرم به يكى از نواحى مدينه بيرون شدم ، و محمّد بن على را كه فربه و تناور بود ملاقات كردم و آن حضرت بر دوش دو غلام سياه خود تكيه كـرده مـى آمـد بـا خـويشتن گفتم شيخى از شيوخ قريش ‍ در اين ساعت و چنين حالت در طلب دنـيـا بـيـرون شده است گواه باش كه من او را موعظت خواهم كرد، پس به آن حضرت سلام كـردم ، نـفـس زنـان و عـرق ريزان سلام مرا پاسخ راند، گفتم : ( اَصْلَحَكَ اللّهُ! ) خـوب اسـت شـيـخـى از اشياخ قريش ‍ با چنين حالت در طلب دنيا باشد اگر مرگ بيايد و تو بر اين حال باشى كار چگونه كنى ؟ آن حضرت دست از دوش غلامان برداشت و تكيه كـرد و فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد اگـر بـيـايـد مـرگ و مـن در ايـن حال باشم آمده است مرگ در حالتى كه من در طاعتى از طاعات خدا بوده ام كه باز داشته ام خـود را از حـاجـت بـه تـو و مـردم ، و مـن وقـتـى از آمدن مرگ ترسانم كه فرا رسد مرا در حالتى كه در معصيتى از معاصى الهى بوده باشم ، محمّد بن منكدر مى گويد گفتم : ( يـَرْحـَمـُكَ اللّهُ! ) مـن خـواستم تو را موعظه نمايم تو مرا موعظت فرمودى .(26)
مـؤ لف گـويـد: آنـچـه بـر مـن ظاهر شده آن است كه محمّد بن منكدر يكى از متصوّفان عامه بـاشـد مانند طاوس و ابن ادهم و امثال ايشان كه اوقات خود را مصروف عبادات ظاهر كرده و دسـت از كـسـب بـرداشـتـه و خـود را كـلّ بـر مـردم كـرده . صـاحـب ( مـسـتـطـرف ) نقل كرده كه محمّد بن منكدر شبها را بر خود و مادر و خواهر خود قسمت كرده بود كه هر كدام يك ثلث از شب را عبادت مى كردند، چون خواهرش وفات كرد شب را با مادرش تقسيم كرده بود، چون مادرش وفات كرد، محمّد تمام شبها را به عبادت قائم بود.(27)
فـقـيـر گـويـد: مـحـمـّد بـن مـنـكـدر ظـاهـرا ايـن كـار را از آل داود اخذ كرده بود؛ چه آنكه روايت شده كه حضرت داود عليه السلام تمام ساعات شب و روز را بـر اهـل خـود قـسـمت كرده بود پس نمى گذشت ساعتى مگر آنكه يكى از اولاد او در نماز بود! قالَ اللّهُ تَعالى : ( اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْرا ) (28)
و بـالجمله ؛ فرمايش حضرت امام محمدباقر عليه السلام كه اگر بيايد مرگ و من در اين حـال بـاشـم آمـده است در حالتى كه من در طاعتى از طاعات خدا بوده ام الخ . تعريض بر اوسـت و مـؤ يـد ايـن مطلب است آنچه صاحب ( كشف الغمّه ) روايت كرده از شقيق بلخى كـه گـفـت : در سنه صد و چهل و نه براى حج حركت كردم چون به قادسيه رسيدم نظرى كـردم بـه مـردم و زيـنـت و كـثرت ايشان ، نظرم افتاد به جوان خوش صورت گندم گون پيچيده و نعلين بر پاى داشت و از مرمدم كناره كرده و تنها نشسته بود، با خود گفتم كه ايـن جـوان از صـوفـيـه اسـت و مـى خـواهـد در راه كلّ بر مردم باشد، مى روم نزد او و او را تـوبيخ مى كنم . (و بقيه خبر ان شاء اللّه در باب تاريخ حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام بـيايد.) و غرض از اين خبر همين بود كه معلوم شود متصوّفه آن زمان كلّ بر مردم بـودنـد، لاجـرم روايـات بـسـيـار از صـادقـيـه عـليـهـمـا السلام وارد شده كه امر به كسب فـرمـودنـد و نـهـى از آنـكـه آدمـى كـلّ بـر مـردم شـود، و آن كـسـى كـه مشغول عبادت شود و ديگرى قوت او را دهد، آنكه قوت او را دهد عبادتش از عبادت او محكمتر اسـت ، بـلكـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام از حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم نقل فرموده كه آن حضرت فرمود: ملعون من القى كلّه على الناس .(29)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:42 pm

دوم ـ از حـضـرت امـام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه فرمود استرى از پدرم مفقود شد فرمود: اگر خداى تعالى اين استر را بازگرداند او را به سپاسى ستايش ‍ فرستم كـه خـشـنـود گـردد، چـيـزى نـگـذشـت كه آن استر را با زين و لجام بياوردند، چون سوار گرديد و راست بنشست و جامه هاى مبارك را به خود فراهم كرد سر به آسمان بر كشيد و عـرض كـرد: الحـمدللّه ! سپاس مخصوص خداوند است و از اين افزون چيزى نفرمود، آنگاه فـرمـود: هـيـچ چـيـز از مـراسم حمد و مراتب محمّدت فرو گذار نكردم و به جاى نگذاشتم و تـمـام مـحـامـد را مـخصوص خداوند عزّ و جلّ نمودم ، همانا هيچ حمد و سپاسى نيست جز اينكه داخل اين حمدى است كه به جاى آوردم ، و چنين است كه آن حضرت فرمود چه ( الف و لام ) در الحمداللّه از براى استغراق است يعنى تمام جنس خود را فرا مى گيرد و متفرّد مى گرداند خداى تعالى را به حمد و سپاس و بس .(30)
سوم ـ از ( كتاب بيان و تبين جاحظ ) نقل شده كه گفته :
( قَدْ جَمَعَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليه السلام صَلاحَ حالِ الدُّنْيا بِحَذافيرِهافِى كـَلِمـَتـَيـْنِ فـَقـا لَ عليه السلام : صَلاحَ جَميعِ الْمَعايِشِ وَالتَّعاشُرِ مِلاءُ مِكْيالٍ ثُلثانِ فِطْنَةٌ وَ ثُلْثٌ تَغافُلٌ. ) (31)
و گفته كه مردى نصرانى از روى جسارت در حضرتش عرض كرد: اَنْتَ بَقَرٌ فرمود: نه چنين است بلكه من باقر مى باشم ، عرض كرد: تو پسر طبّاخه مى باشى ، فرمود: ( ذاكَ حـِرْفـَتـُهـا ) ، آن حرفه او بود، عرض كرد: تو پسر كنيز سياه بذيّه بدزبان هـسـتـى ، فـرمود: ( ان اِنْ كُنْتَ صَدَقْتَ غَفَرَاللّهُ لَها وَ اِنْ كُنْتَ كَذَبْتَ غَفَرَ اللّهُ لَكَ؛ )
اگـر آنچه گفتى به حقيقت و راستى آراستى خداى از وى در گذرد و او را بيامرزد و اگر در آنچه گويى دروغ مى گويى خداى از معصيت تو درگذرد و آمرزيده ات دارد.(32) و بـالجـمـله ؛ راوى مى گويد: چون مرد نصرانى اين حلم و بردبارى و بزرگى و بزرگوارى را كه از طاقت بشر بيرون است نگران شد مسلمانى گرفت :
مـؤ لف گـويـد: كـه اقـتـدا كـرد بـه آن حـضرت در اين خلق شريف جناب سلطان العلماء و المـحـقـقـيـن افضل الحكماء و المتكلّمين ذوالفيض القدّوسى جناب خواجه نصيرالدّين طوسى قـدس سـره نـقـل شده كه روزى كاغذى به دستش رسيد از شخصى كه در آن كلمات زشت و بـدگـويـى بـه ايـشـان داشـت از جمله اين كلمه قبيحه در آن بود كه ( يا كلب بن كلب عـ( محقق مذكور چون اين كاغذ را مطالعه فرمود جواب آن به متانت و عبارات خوش مرقوم داشـت بـدون يـك كـلمـه زشـتـى از جـمـله مـرقـوم فـرمـود كـه قـول تو خطاب به من ( اى سگ ) ، اين صحيح نيست ؛ زيرا كه سگ به چهار دست و پـا راه مـى رود و نـاخـنـهـايش طويل و دراز است و لكن من منتصب القامه ام و بشره ام ظاهر و نـمـايـان اسـت نه آنكه مانند كلب پشم داشته باشم و ناخنهايم پهن است و ناطق و ضاحكم پـس ايـن فـصـول و خـواصـى كـه در مـن اسـت بـخـلاف فصول و خواص كلب است و به همين نحو جواب كاغذ او را نگاشت و او را در غيابت جبّ مهانت گذاشت .(33)
چهارم ـ از زراره روايت شده كه گفت : حضرت امام محمدباقر عليه السلام در جنازه مردى از قريش حاضر شد و من در خدمتش بودم و در آن جماعت ( عطا ) كه مفتى مكه بود حضور داشـت ، در ايـن حـال نـاله و فـريـاد از زنـى بـلنـد گشت ، ( عطا ) به او گفت : يا خـاموش باش يا ما باز مى شويم و آن زن خاموش نشد، پس عطا بازگشت ، من به حضرت ابـى جـعـفـر عـليـه السـلام عـرض كـردم : ( عطا ) بازگشت ! فرمود: از چه روى ؟ عرض كردم : اين زن صارخه كه فرياد بركشيد عطا به او گفت يا ناله و زارى و فرياد و بى قرارى مكن يا ما باز مى گرديم و آن زن را از آن ناله و صراخ بر كنار نشد لاجرم عـطـا بـازگـرديـد. فـرمـود: بـا مـا بـاش هـمـراه جنازه برويم پس اگر ما وقتى چيزى از بـاطـل را بـا حـق نـگـران شـويـم و حـق را بـه سـبـب آن بـاطـل فروگذار بنماييم حق مسلم را ادا نكرده باشيم ؛ يعنى تشييع جنازه اين مرد مسلم كه حق او است به سبب صراخ صارخه فرو گذاشت نمى شود.
زراره مـى گـويـد: چـون از اداء نـمـاز بـر مـيـّت فراغت يافتند ولىّ او به ابوجعفر عليه السلام عرض كرد ماءجورا مراجعت فرماى خدايت رحمت كناد چه تو قادر نيستى كه پياده راه بسپارى ، آن حضرت قبول اين مسئله نفرمود، عرض كردم اين مرد اجازت داد مراجعت فرمايى و مرا نيز حاجتى است كه همى خواهم از تو پرسش ‍ كنم ، فرمود: برو به نيت خود همانا ما بـه اذن ايـن شـخص نيامده ايم و به اجازت او نيز مراجعت نمى كنيم ، بلكه اين كار براى فضل و اجرى است كه آن را مى طلبيم ، چه به آن مقدار كه شخص تشييع جنازه ماءجور مى شود.(34)
مؤ لف گويد: كه از اين حديث شريف معلوم مى شود كثرت فضيلت تشييع جنازه ، و روايت شـده : اول تـحـفـه اى كـه بـه مؤ من داده مى شود آن است كه آمرزيده شود او و آن كسى كه تـشـيـيـع جـنـازه او نـمـوده .(35) و از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كـه هـركه مشايعت جنازه كند نوشته شود براى او چهار قيراط اجر، يك قيراط براى مشايعت ، يك قيراط به جهت نماز بر آن ، و يك قيراط براى انتظار دفن شدن آن ، و يـك قـيـراط بـراى تـعـزيـه (36) و در روايـت ديـگر است كه ( قيراط ) مثل كوه احد است .(37)
و بـيـايـد در فـصول مكارم اخلاق حضرت امام رضا عليه السلام خبرى در فضيلت تشييع جنازه دوستان ائمه عليهم السلام .
قالَ الْعَلامَةُ الطَّباطَبائى بَحْرُالْعُلومِ فِى ( الدُّرَّة ) :
قَدْ اُكِّدَ التَّشييعُ لِلْجَنائِز

وَالا فْضَلُ الْمَشْىُ لِغَيْر الْماجِزِ

وَ لْيَتَجَنَّبْ سَبْقَهَا الْمُشَيِّعُ

فَاِنَّها مَتْبُوعَةٌ لاتَبَعٌ

وَ الْفَضْلُ فِى ذلِكَ لِلتَّاءخيرِ

ثُمَّ اَصْطِحابُ جَنْبَىِ السَّريرِ

وَ لْيَحْمِلِ السَّريرَ مِنْ اَطْرافِهِ

اَرْبَعَةٌ تَقُومُ فِى اَكْنافِهِ

لايَاْبَ مِنْ ذلِكَ اَهْلُ الشَّرَفِ

فَلَيْسَ اَمْرُاللّهِ بِالْمُسْتَنْكَفِ

وَ سُنَّ لِلْحامِلِ اَنْ يُرَبِّعا

يَسْتَوْعِبُ الْجَهاتِ مِنْهُ الاَرْبَعا

وَ اَفْضَلُ التَّرْبيعِ اَنْ يَفْتَتِحا

مِنَ الْيَمينِ دائِرا دَوْرَ الرّحى

وَ لَيْسَ لِلتَّشييع حَدُّ يُعْتَمَدُ

وَ فِى الْحَديثِ سَيْرُ ميلَيْنِ وَرَدَ

وَ سَنَّ اَنْ لايَرْجِعَ الْمُشِّعُ

يَصْبِرُ حَتّى الدَّفْنِ ثُمَّ يَرْجِعُ

وَ تَرْكُهُ الْقُعُودَ حَتَّى يُلْحَدا

اِنْ هُيِّى ءَ الْقَبْرُ وَ اِلاّ قَعَدا

وَ الْحَمْلُ فِى النَّعْشِ مُغَشىِّ بِكِساءٍ

يَنْدُبُ اِمّا مُطْلَقا اَوْ لِلنِّساءِ

وَلْيُنْهَ عَنْ طَرْحِ الثِّيابِ الْفاخِرَةِ

فَاِنَّهُ اَوَّلُ عَدْلِ الا خِرَةِ(38)

پـنـجـم ـ شـيـخ كـلينى روايت كرده كه جماعتى خدمت حضرت ابى جعفر باقر عليه السلام مـشـرف شـدنـد و اين هنگامى بود كه طفلى از آن حضرت مريض بود، پس آن جماعت از چهره مبارك آن حضرت آثار همّ و غمّ مشاهده كردند چندان كه آسودن نداشت ، آن جماعت از مشاهده آن حـالت هـمى با هم گفتند سوگند به خداى اگر اين كودك را آسيبى در رسد بيمناك هستيم كـه از آن حـضـرت حـالتـى مـشاهده نماييم كه خوش نداشته باشيم ، راوى مى گويد كه چـيـزى برنيامد كه آن كودك بمرد، صداى ناله بلند شد و آن حضرت گشاده روى در غير آن حالتى كه از نخست ديديم بيرون شد، آن جماعت عرض كردند فداى تو شويم همانا از آن حـالت كـه در تـو مـشـاهـده كرديم بيمناك بوديم كه اگر واقعه اى روى دهد در تو آن بـيـنـيـم كـه بـه انـدوه انـدر شويم ، فرمود: به درستى كه ما دوست مى داريم كه عافيت نصيب ما شود در آن چيزى كه ما دوست مى داريم اما چون فرمان خداى در رسد تسليم شويم در آنچه او دوست مى دارد.(39)
شـشـم ـ از حـضـرت امـام صـادق عـليـه السـلام مـروى اسـت كـه فـرمـود: در كـتـاب رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت كه هر وقت مماليك خود را در كارى ماءمور ساختيد كه بر ايشان دشوار گردد شما نيز در آن كار با ايشان كار كنيد. امام جعفر عليه السـلام مـى فـرمـايـد پـدرم چون مملوكان خود را به كارى فرمان مى داد خويشتن مى آمد و نظاره مى نمود اگر آن كار دشوار و سنگين بود مى فرمود بسم اللّه و خود با ايشان به آن كـار اشـتـغـال مـى ورزيـد و اگـر آن مـهـم سـبـك و هـمـوار بـود از ايـشـان بـر كـنـار مى شد.(40)
هفتم ـ در عطاى آن حضرت است :
شيخ مفيد از حسن بن كثير روايت كرده كه گفت شكايت كردم به حضرت امام محمدباقر عليه السـلام از حـاجت خويشتن و جفاى اخوان ، فَقالَ: ( بِئْسَ اْلاَخُ اَخٌ يَرْعاكَ غَنِيّا وَ يَقْطَعُكَ فـَقـيرا ) ؛ يعنى نكوهيده برادرى است آن برادر كه در زمان توانگرى و غناى تو با تـو بـه دوسـتـى و مـعاشرت باشد و در حالت فقر و فاقه قطع رشته مودّت و آشنايى كند.
آنگاه غلام خويش را فرمان كرد تا كيسه اى كه هفتصد درهم داشت بياورد؛
فقال عليه السلام : ( اَسْتَنْفِقْ هذِهِ فَاذا نَفِدَتْ فَاَعْلِمْنى . ) (41)
و بـه روايـتـى ( اِسْتَعِنْ بِهذِهِ عَلَى الْقُوتِ فَاذا فَرَغْتَ فَاَعْلِمْنى ) ؛ يعنى اين جمله (مقدار) را در مخارج خويش به كار بر و چون به مصرف رسانيدى مرا آگاه كن .
هشتم ـ در حلم و حسن خلق آن حضرت است :
شـيـخ طـوسـى از مـحـمـّد بـن سـليـمـان از پـدر خـود روايـت كـرده كـه گـفـت : مـردى از اهـل شـام بـه خـدمـت حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام رفت و آمدى داشتى و مركزش ‍ در مدينه بود اما در مجلس محترم امام عليه السلام فراوان مى آمد و عرض مى كرد: همانا محبت و دوستى من با تو مرا به اين حضرت نمى آورد و نمى گويم كه در روى زمين كسى هست كه از شـمـا اهـل بـيـت نـزد مـن مـبـغوض تر و دشمن تر باشد و مى دانم كه طاعت يزدان و طاعت رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و طاعت اميرالمؤ منين عليه السلام عداوت ورزيدن بـا شـمـا اسـت لكـن تـو را مـردى فـصـيـح اللّسـان و داراى فـنـون و فـضـائل و آداب و نـيـكـو كـلام مـى نـگـرم از ايـن روى بـه مـجـلس تو مى آيم ، اما حضرت ابـوجعفر عليه السلام به او به خوبى و خير سخن مى فرموده ( وَ يَقُولُ لَنْ تَخْفى عَلَى اللّهِ خافِيَةٌ ) ؛ هيچ چيز در نزد يزدان پنهان نيست .
بالجمله ؛ روزى چند بر نگذشت كه مرد شامى رنجور گرديد و درد و رنجش شدت يافت و چون ثقيل و سنگين گرديد ولىّ خويش را بخواست و گفت چون بمردم و جامه بر من كشيدى بـه خـدمـت مـحـمّد بن على عليهما السلام بشتاب و از حضرتش ‍ مساءلت كن كه بر من نماز بگزارد و هم در خدمتش معروض دار كه من خود با تو اين سخن گذاشته ام .
بـالجـمـله ؛ چون شب به نيمه رسيد گمان كردند كه وى از جهان برفته است ، پس او را در هم پوشانيدند و در بامداد ولىّ او به مسجد درآمد و درنگ فرمود تا آن حضرت از نماز خود فراغت يافت ( وَ تَوَرَّكَ وَ كانَ عَقَّبَ فى مَجْلِسِهِ ) ، يعنى متوّركا جلوس فرموده ظـاهـر پـاى راسـت را در بـاطـن پـاى چپ قرار داده بود و در مجلس ‍ خود به تعقيب نماز مى پرداخت . عرض كرد: يا اباجعفر! همانا فلان مرد شامى هلاك شد و از تو خواستار گرديد كه بر او نماز گزارى ، فرمود:
( كلاّ اِنَّ بِلادِ الشّامِ بِلادُ بَرْدٍ وَ الْحِجازَ بِلادُ حَرِّ وَ لَهَبُها شَديدٌ فَانْطَلِقْ فَلا تَعْجَلْ عَلى صاحِبِكَ حَتّى اتِيكُمْ؛ )
يـعـنـى چنين نيست كه پنداريد و دانسته ايد كه او هلاك شده چه بلاد شام سخت سرد است و بـلاد حـجـاز گـرمـسـيـر و سـورت گـرمـايـش سـخـت اسـت ، بـاز شـو و در كار صاحب خود تعجيل مكن تا نزد شما شوم ، پس آن حضرت برخاست و وضو بساخت و ديگرباره دو ركعت نماز بگذاشت و دست مبارك را چندان كه خداى خواست در برابر چهره مبارك خود به جهت دعا بـرافراشت پس به سجده درافتاد تا آفتاب چهره گشود، پس برخاست و روانه شد به مـنـزل مـرد شـامـى و چـون داخـل آنجا شد آن مرد را بخواند شامى عرض كرد لبّيك ، يابن رسـول اللّه ! آن حضرت او را بنشاند و تكيه داد او را و شربت سويقى طلب كرده به او بياشامانيد و اهلش را فرمود شكم او را و سينه او را از طعام سرد آكنده و خنك گردانند و آن حضرت بازگشت و چيزى برنگذشت كه شامى صحت و شفا يافت و به حضرت ابى جعفر عـليه السلام بشتافت و عرض كرد با من خلوت فرماى آن حضرت چنان كرد، شامى عرض نـمـود: شـهـادت مـى دهـم كـه تو حجت خدايى بر خلق خدا و تويى آن باب كه بايد از آن درآمـد و هـركـس بـيرون از اين حضرت به راهى ديگر پويد و با كس ديگر گويد خائب و خـاسـر اسـت و بـه ضـلالتـى دور دچـار است . امام عليه السلام فرمود: ( وَ ما بَدالَكَ؟ ) تو را چه پيش آمد و نمودار گرديد؟ گفت : هيچ شك و شبهت ندارم كه روح مرا قابض كـردنـد و مـرگ را بـه چشم خويش معاينه كردم و به ناگاه صداى منادى برخاست چنانكه بـه گـوش خويش بشنودم كه ندا همى كرد كه روح وى را بر تنش بازگردانيد كه محمّد بن على عليه السلام از ما مسئلت نموده است . حضرت ابوجعفر عليه السلام به او فرمود: ( اَما عَلِمْتَ اَنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَ يُبْغِضُ عَمَلَهُ وَ يُبْغِضُ الْعَبْدَ وَ يُحِبُّ عَمَلَهُ؟ ) مـگـر نـدانـسته اى كه خداى تعالى دوست مى دارد بنده اى را و عملش را مبغوض مى دارد، و مـبغوض مى دارد بنده اى را و دوست مى دارد كردارش را، يعنى گاهى چنين مى شود، چنانكه تـو در حـضرت خداوند مبغوض بودى اما محبت و دوستى تو با من در پيشگاه يزدان مطلوب بود.
و بـالجـمله ؛ راوى گويد: آن مرد شامى از آن پس از جمله اصحاب ابى جعفر عليه السلام گرديد.


فـصـل سـوم : در مـعـجزات حضرت محمدباقر عليه السلام است و اكتفا مى شود با آن به چندمعجزه

اول ـ در ذكر معجزه آن حضرت به نقل از ابى بصير
قـطـب راونـدى روايت كرده از ابوبصير كه گفت : با حضرت امام محمّدباقر عليه السلام داخـل مـسـجـد شـديـم و مـردم داخـل مسجد مى شدند و بيرون مى آمدند، حضرت به من فرمود: بـپـرس از مـردم كـه آيـا مـى بـينند مرا، پس هركه را كه ديدم پرسيدم كه ابوجعفر عليه السلام را ديدى ؟ مى گفت : نه ! در حالى كه حضرت آنجا ايستاده بود تا آنكه ابوهارون كفوف يعنى نابينا داخل شد حضرت فرمود از اين بپرس ، از او پرسيدم كه آيا ابوجعفر را ديـدى ؟ گـفـت : آيـا آن حـضـرت نـيـسـت كـه ايستاده است ! گفت : از كجا دانستى ؟! گفت : چگونه ندانم و حال آنكه آن حضرت نورى است درخشنده .
و نـيـز ابـوبـصـيـر گـفـتـه كـه از حـضـرت بـاقـر عـليـه السلام شنيدم كه به مردى از اهـل افـريقيّه فرمود: حالت راشد چگونه است ؟ عرض كرد: وقتى كه من بيرون آمدم از وطن زنـده و تندرست بود و سلام فرستاد بر شما، حضرت فرمود: چه زمان ؟ فرمود: دو روز بـعـد از بـيـرون آمـدن تـو، عـرض كـرد: بـه خدا سوگند مرض و علّتى نداشت ، حضرت فرمود: مگر هر كه مى ميرد به سبب مرض و علت مى ميرد؟ راوى گويد: گفتم : راشد كيست ؟ فـرمـود: مردى از مواليان و محبان ما بود، سپس فرمود: هرگاه چنان دانستيد كه از براى مـا نـيست چشمهايى كه ناظر بر شما باشد و گوشهايى كه شنونده آوازهاى شما باشد، پـس بـد چـيـزى دانـسـتـه ايـد، بـه خـدا سـوگـنـد كـه بـر مـا پـوشـيـده نـيـسـت چـيـزى از اعـمـال شـمـا، پـس مـا را جـمـيـعـا حـاضـر دانـيـد و خـويـشـتـن را عـادت بـه خـيـر دهـيـد و از اهـل خير باشيد كه به آن معروف باشيد، به درستى كه من به اين مطلب امر مى كنم اولاد و شيعه خود را.(42)
دوم ـ در حاضر شدن مرده به معجزه آن حضرت
قـطـب راونـدى از ابـو عـيـيـنـه روايـت كـرده كـه گفت : در خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السـلام بـودم كه مردى داخل شد و گفت : من از اهل شامم دوست مى دارم شما را و بيزارى مى جويم از دشمنان شما و پدرش داشتم كه بنى اميه را دوست مى داشت و با مكنت و دولت بود و جـز مـن فـرزنـدى نـداشـت و در رمـله مسلكن داشت و او را بوستانى بود كه خويشتن در آن خـلوت مـى نـمـود و چـون بـمـرد هـرچـنـد در طـلب آن مـال بـكوشيدم به دست نكردم و هيچ شك و شبهت نيست كه محض آن عداوت كه با من داشت آن مـال را بـنـهـفـت و از مـن مـخـفى ساخت . امام على السلام فرمود: دوست مى دارى كه پدرت را بـنـگـرى و از وى پرسش كنى كه آن مال در كدام موضع است ؟ عرض كرد: آرى ، سوگند بـه خـداى كـه بى چيز و محتاج و مستمندم ، پس آن حضرت مكتوبى برنگاشت و به خاتم شريف مزيّن داشت آنگاه به مرد شامى فرمود:
( اِنـْطـَلِقْ بـِهـذَا الْكـِتـابِ اِلَى الْبَقِيعِ حَتّى تَتَوَسَّطَهُ ثُمَّ نادِ ( يا دَرْجان ) فـَاِنَّهُ يـَاْتـيـكَ رَجـُلٌ مـُعـْتـَمُّ فـَاْدفـَعْ اِلَيـْهِ كـِتـابـى وَ قُلْ اَنَا رَسُولُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهم السلام فَاِنَّهُ يَاْتِيكَ فَاسْئَلْهُ عَمّا بَدالَكَ؛ )
ايـن مـكـتـوب را بـه جـانب بقيع ببر در وسط قبرستان بايست آنگاه ندا بركش و به آواز بـلنـد بـگـو: يا درجان ! پس شخصى كه عمامه بر سر دارد نزد تو حاضر مى شود اين مكتوب را به او ده و بگو من فرستاده محمّد بن على بن الحسين عليهم السلام هستم و از وى هرچه خواهى بازپرس ، مرد شامى آن مكتوب را برگرفت و برفت ، ابوعيينه مى گويد: چـون روز ديـگـر فـرا رسـيـد بـه خـدمـت حـضـرت ابـى جـعـفـر عـليـه السـلام شـدم تـا حـال آن مـرد را بـنـگرم ناگاه آن مرد را بر در سراى آن حضرت بديدم كه منتظر اذن بود پـس او را اجازت دادند و همگى به سراى اندر شديم ، آن مرد شامى عرض كرد: خدا بهتر دانـد كـه عـل خـود را در كـجـا بگذارد؛ همانا شب گذشته به بقيع شدم و به آنچه فرمان رفته بود كار كردم در ساعت همان شخص به آن نام و نشان بيامد و به من گفت از اين مكان به ديگر جاى مشو تا پدر تو را حاضر نمايم ، پس برفت و با مردى سياه حاضر شد و گفت : همان است لكن شراره آتش و دخان جحيم و عذاب اءليم ديگرگونش كرده است ، گفتم : تـو پـدر منى ؟ گفت : بلى ! گفتم : اين چه حالتى است ؟ گفت : اى فرزند! من دوستدار بـنى اميه بودم و ايشان را بر اهل بيت پيغمبر كه بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم هـسـتـنـد بـرتـر مى شمردم از اين روى خداى تعالى مرا به اين هيئت و اين عذاب و اين عـقـوبـت مبتلا گردانيد، و چون تو دوستدار اهل بيت بودى من با تو دشمن بودم از اين روى تـو را از مـال خـود مـحروم نموده و آن را از تو مصروف داشتم و امروز بر اين اعتقاد، سخت نادم و پشيمانم ، اى فرزند! به جانب آن بوستان من شو و زير فلان درخت زيتون را حفر كـن و آن مـال را كـه صـد هـزار درهـم مـى باشد برگير از آن جمله پنجاه هزار درهم را به حـضـرت مـحـمّد بن على عليه السلام تقديم كن و بقيه را خود بردار. و اينك براى اخذ آن مال مى روم و آنچه حق تو است مى آورم ، پس روى به ديار خود نهاده برفت .
ابـوعـيـيـنـه مـى گـويـد: چـون سـال ديگر شد از حضرت امام محمدباقر عليه السلام سؤ ال كردم كه آن مرد شامى صاحب مال چه كرد؟ فرمود: آن مرد پنجاه هزار درهم مرا آورد، پس مـن ادا كـردم از آن ديـنـى را كـه بـر ذمـه داشـتـم ، و زمـيـنـى در نـاحـيـه خـيـبـر از آن مـال خـريـدم و مـقـدارى از آن مـال را صـرف كـردم در صـله حـاجـتـمـنـدان اهل بيت خودم .(43)
مـؤ لف گـويـد: كـه ابـن شـهـر آشـوب نـيـز ايـن روايـت را بـه انـدك اخـتـلافـى نـقـل فـرمـوده و مـوافـق روايـت او آن مـرد شامى پدر خود را ديد كه سياه است و در گردنش ريـسـمـانـى سـيـاه اسـت و زبـان خـود را از تـشـنـگـى مـانـن سـگ بـيـرون كـرده و سـربـال (پـيـراهـن ) سـيـاهى بر تن او است ، و در آخر روايت است كه حضرت فرمود: زود باشد كه اين شخص ‍ مرده را نفع بخشد اين پشيمانى و ندامت او بر آنچه تقصير كرده در محبت ما و تضييع حق ما به سبب آن رفق و سرورى كه بر ما وارد كرد.(44)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:46 pm

سوم ـ در دلائل آن حضرت است در جابر بن يزيد
در ( بحار ) از ( كافى ) نقل كرده كه از نعمان بشير مروى است كه گفت : من هـم مـحـمـل جابر بن يزيد جعفى بودم ، پس زمانى كه در مدينه بوديم جابر خدمت حضرت امـام مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام مشرف شد و با آن حضرت وداع كرد و از نزد آن حضرت بيرون شد در حالى كه مسرور و شادمان بود پس ، از مدينه حركت كرديم تا رسيديم به ( اخرجه ) در روز جمعه و اين منزل اول است كه ( فيد ) به مدينه و ( فيد ) مـنـزلى اسـت مـابـيـن كـوفـه و مـكـه كـه در نـصـف راه واقع شده ، پس نماز ظهر را بـگـذاشـتـيـم همين كه شتر ما از براى حركت برخاست ناگاه مردى دراز بالا و گندم گون بـديـدم و بـا او مـكتوبى بود و به جابر داد، جابر بگرفت و ببوسيد و به هر دو چشم خـويـش بـر نـهـاد، و چـون بـديـديم نوشته بود كه اين نامه اى است از محمّد بن على به سـوى جـابـر بـن يزيد، و گلى سياه و تازه و تر بر روى نامه بود، جابر به آن مرد، گـفـت : چـه وقـت از خـدمت سيد و آقاى من بيرون شدى ؟ گفت : در همين ساعت ، گفت : پيش از نـماز يا بعد از نماز؟ گفت : بعد از نماز، پس ‍ جابر مهر از نامه برگرفت و به قرائت آن پرداخت و همى چهره درهم كشيد تا به پايان نامه رسيد و نامه را با خود برداشت و از آن پس او را مسرور و خندان نديدم تا به كوفه رسيد و چون هنگام شب به كوفه درآمديم آن شـب را بـيـتـوتـه نموديم و بامدادان محض تكريم جناب جابر به خدمتش بيامدم و او را نـگـران شدم كه به ديدار من بيايد و استخوان مهره اى چند از گردن بياويخته و بر نى سوار گشته و همى گويد: ( اَجِدُ مَنْصُورَ بْنَ جُمْهُورٍ اَميرا غَيْرَ مَاءمُورٍ ) ؛ مى يابم منصور بن جمهور را امير غير ماءمور و از اين كلمات و ابيات چندى بر زبان مى راند، آنگاه در چهره من نگران شد و من در روى او نگران شدم ، پس او چيزى با من نگفت ، من هم چيزى با وى نـگـفـتم شروع كردم به گريستن براى آن حالى كه در او ديدم و كودكان از هر طرف بـر مـن و او انـجـمـن كردند و مردمان فراهم شدند و جابر همچنان بيامد تا در رحبه كوفه داخـل شـد و بـا كـودكان به هر سوى چرخيدن گرفت و مردمان همى گفتند جابر بن يزيد ديـوانـه شـده ، سـوگـنـد بـه خـداى ، روزى چـنـد بـرنـيـامد كه از جانب هشام بن عبدالملك فرمانى به والى كوفه رسيد كه مردى را كه جابر بن يزيد جعفى گويند به دست آور و سر از تنش بردار به من بفرست .
والى بـه جـلسـاى مـجـلس روى كرد و گفت : جابر بن يزيد جعفى كيست ؟ گفتند: اَصْلَحَكَ اللّهُ مـردى عـالم و فـاضـل و مـحـدث اسـت و از حـج آمده است و اين ايام به بلاى جنون مبتلا گـرديـده و اكـنـون بر نى سوار است و در رحبه كوفه با كودكان همبازى و همعنان است ، والى چون اين سخن بشنيد خود بدان سوى شده و او را به آن صورت و سيرت بديد گفت خـداى را سپاس مى گزارم كه مرا به خون وى آلوده نساخت . و بالجمله ؛ راوى مى گويد: چـنـدى بـر نـگـذشت كه منصور بن جمهور به كوفه درآمد و آنچه جابر خبر داده بود به پاى آورد.(45)
مـعـلوم بـاد كـه مـنـصـور بـن جـمـهـور از جـانـب يـزيـد بـن وليـد امـوى در سـال يـك صـد و بـيـسـت و شـشـم بـعـد از عـزل يـوسـف بـن عـمـر دو سال بعد از وفات حضرت باقر عليه السلام در كوفه ولايت يافت و ممكن است كه جابر رحـمـهم اللّه در آن خبرها كه از وقايع آتيه كوفه از امام عليه السلام شنيده است به اين اخبار خبر كرده باشد.
مـؤ لف گـويـد: كـه جـابـر بـن يـزيـد از بـزرگـان تـابـعـيـن و حـامـل اسـرار عـلوم اهل بيت طاهرين عليهم السلام بوده و گاهگاهى بعضى از معجزات اظهار مـى نمود كه عقول مردم تاب شنيدن آن را نداشته ، لهذا او را نسبت به اختلاط داده اند و الاّ روايـات در مدح او بسيار است بلكه در ( رجال كشّى ) است كه گفته شده كه منتهى شده علم ائمه عليهم السلام به چهار نفر، اول سلمان فارسى رضى اللّه عنه دوم جابر، سـوم سـيـد [مـراد سيد حميرى است ]، چهارم يونس بن عبدالرحمن (46) ، و مراد از جـابـر هـمـيـن جـابـر بـن يـزيـد جـعـفـى اسـت نـه جـابـر انـصـارى بـه تـصـريـح عـلمـاء رجال .
و ابـن شـهـر آشـوب و كـفـعـمـى او را بـاب حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام و شمرده اند.(47)
و ظـاهـرا مـراد بـاب عـلوم و اسـرار ايـشـان عـليـهـم السـلام اسـت و حـسين بن حمدان حضينى نقل كرده از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود:
( اِنَّما سُمِّىَ جابِرا لانَّهُ جَبَرَ الْمُؤْمِنينَ بِعِلْمِهِ وَ هُوَ بَحْرٌ لايُنْزَحُ وَ هُوَ الْبابُ فِى دَهْرِهِ وَ الْحُجَّةُ عَلَىَ الْخَلْقِ مِنْ حُجَّةِ اللّهِ اَبى جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍ عليهما السلام . )
هـمـانـا جـابـر بـه ايـن اسـم نـامـيـده شـد بـه جـهـت ايـنـكـه نـيـكـو حـال و تـوانـگـر مـى كند مؤ منين را به علم خود و او دريايى است كه هرچه از او برداشته شود تمام نشود و او است باب در زمان خود و حجت بر خلق از جانب حجة اللّه ابوجعفر محمّد بن على عليهم السلام .(48)
قاضى نوراللّه در ( مجالس المؤ منين ) گفته : جابر بن يزيد الجعفى الكوفى ، [عـلامـه حـلّى ] در ( كتاب خلاصه ) آورده كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام بـر او رحمت مى فرستاد و مى فرمود: او نقلى كه از ما مى كرده ، راست و درست است و ابن غـضـائرى گفته كه جابر ثقة است فى نفسه اما اكثر آنها كه از او روايت كرده اند ضعيف اند.(49)
و در كـتـاب شـيـخ ابـوعـمـر كـشـّى از جـابـر مـذكـور نـقل نموده كه گفت : در ايام جونى به خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السلام به مدينه رفـتـم چون به مجلس آن حضرت درآمدم آن حضرت پرسيدند: تو چه كسى ؟ گفتم : مردى از كـوفـه ، پـرسـيـدنـد: از كـدام طـايـفـه ؟ گـفـتـم : كـه جـعـفـى ام ، سـؤ ال نـمـودنـد، بـه چه كار آمدى ؟ گفتم : به طلب علم آمده ام ، گفتند: از كه طلب مى كنى ؟ گـفتم : از شما، پس بعد از اين اگر كسى از تو پرسد از كجايى بگو كه از مدينه ام ، پـس بـه آن حـضـرت گـفـتـم كـه پـيـش از سـؤ ال ديـگـر مسائل از همين سخن كه حضرت فرمودند سؤ ال مى نمايم كه آيا جايز است دروغ گفتن ؟ آن حضرت فرمودند: گفتن آنچه تو را تعليم نمودم دروغ نيست ؛ زيرا هر كه در شهرى است از اهـل آن شـهـر اسـت تـا از آنـجـا بـيـرون رود، و بـعـد از آن ، حضرت كتابى به من داد و فرمودند كه تا بنى اميه باقى اند اگر چيزى از آن روايت كنى لعنت من و آباء من بر تو متعلق خواهد بود. پس از آن ، كتابى ديگر به من دادند و فرمودند: اين را بگير و مضمون آن را بـدان و هـرگـز بـه كـس روايـت مـكـن و اگر خلاف آن كنى فَعَلَيْكَ لَعْنَتى وَ لَعْنَةُ آبائى .(50)
و ايـضـا روايـت نـمـوده كـه چون وليد پليد كه از فراعنه بنى اميه بود كشته شد جابر فـرصـت غـنـيـمت شمرد و عمامه خز سرخ بر سر نهاده و به مسجد درآمد و مردم بر او جمع شدند و او شروع در نقل حديث از حضرت امام محمدباقر عليه السلام نموده در هر حديث كه نقل مى كرد و مى گفت :
حَدَّثَنى وَصِىُّ الاَوْصِياءِ وَ وارِثُ عَلْمِ الاَنْبياءِ مُحَمَّدُ بْنِ عَلِىِّ عليه السلام .
پـس جـمـعـى از مـردم كـه حاضر بودند آن جراءت از او ديدند با همديگر مى گفتند جابر ديوانه شده است .(51)
و ايـضـا از جـابـر نقل نموده كه مى گفته : هفتاد هزار حديث از حضرت امام محمدباقر عليه السـلام روايـت دارم كـه هـرگـز از آن بـه كـسـى روايـت نـكـرده ام و هرگز نخواهم كرد، و نـقـل نـمـوده كـه روزى جابر به آن حضرت گفت كه بر من بارى عظيم از اسرار و احاديث خود بار نموده ايد و فرموده ايد كه هرگز به كسى از آن روايت نكنم و گاه مى بينم كه آن اسـرار در سـيـنـه مـن بـه جـوش مـى آيـد و حـالتـى شبيه به جنون مرا دست مى دهد، آن حـضـرت فـرمـود: هـرگـاه تو را اين حالت دست دهد به صحرا بيرون رو و گودى بكن و سـر خـود را در آنـجا درآر آنگاه بگو حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بْنِ عَلِي بِكَذا وَ كَذاانتهى .(52)
فقير گويد: كه حسين بن حمدان روايت كرده كه در اوقاتى كه جابر خود را ديوانه كرده بـود سـوار نـى شده بود و با كودكان بازى مى كرد شخصى شبى به طلاق زنش ‍ قسم خـورد كـه فـردا مـن اول كـسـى را كـه مـلاقـات مـى كـنـم از حـال زنـهـا از او مى پرسم ، اتفاقا اول كسى را كه ملاقات كرد جابر بود سوار بر نى شـده بـود، آن مـرد پـرسـيـد از او از زنـهـا، فـرمود: زنها سه قسمند، و حركت كرد، آن مرد گـرفـت نـى او را كه حركت نكند فرمود: رها كن اسب مرا پس دوانيد خود را با بچگان ، آن مرد چيزى نفهميد ملحق شد به جابر و گفت : بيان كن سه قسم زنها را كه گفتى . فرمود: يـكـى از آنها براى تو نفع دارد و يكى براى تو ضرر و يكى نه نفع دارد و نه ضرر، اين را گفت و فرمود: بگذار اسب مرا و حركت كرد، باز آن مرد نفهميد خود را به او رسانيد و گـفـت : نفهميدم آنچه گفتى ، فرمود: آن زنى كه نفعش براى تو است باكره است ، و آن زنـى كـه بـراى تـو ضـرر دارد زنى است كه شوهر كرده و از شوهر سابقش اولاد دارد و آنكه نه نفع دارد و نه ضرر زن ثيّبه است كه اولاد نداشته باشد.(53)
چهارم ـ در معجزه آن حضرت است در بدره هاى زر
در ( بـحـار ) از كـتـاب ( اخـتـصـاص ) و ( بـصـائرالدرجات ) نـقـل كرده كه روايت شده از جابر بن يزيد كه گفت : وارد شدم بر حضرت امام محمدباقر عـليـه السلام و شكايت كردم به آن حضرت از حاجتمندى ، فرمود: اى جابر! درهمى نزد ما نيست ، و اندى بر نگذشت كه كميت شاعر به حضرتش مشرف شد و عرض كرد: فداى تو شـوم اگر راءى مبارك باشد قصيده اى به عرض رسانم ؟ فرمود انشاد كن ! كميت قصيده اى انـشـاد كـرد و چـون از عـرض قـصـيـده بپرداخت حضرت فرمود: اى غلام ! از اين بيت يك بـدره بـيـرون بـيـاور و بـه كميت بده ، غلام بدره بياور و به كميت داد، كميت عرض كرد: فـداى تـو شـوم ، اگـر راءى مـبـارك قـرار بگيرد قصيده اى ديگر به عرض برسانم ؟ فرمود: بخوان ! كميت قصيده ديگر معروض داشت و آن حضرت به غلام ، تا بدره ديگر از آن خانه بيرون آورد و به كميت بداد، عرض كرد: فداى تو گردم اگر اجازت رود قصيده سـومين را انشاد نمايم ؟ فرمود: انشاد كن ! كميت به عرض رسانيد و آن حضرت فرمو: اى غـلام يـك بـدره از ايـن بـيـت بيرون بياور و به كميت ده ، غلام بر حسب فرمان بدره ديگر درآورد و بـه كـمـيـت داد، كـمـيـت عـرض كـرد: سـوگـنـد بـه خـدا! مـن در طـلب مـال و فـايـده دنـيـوى بـه مـدح شـمـا زبـان نـگـشـودم و جـز صـله رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و آنچه واجب گردانيده خداى تعالى بر من از اداى حـق شـمـا مـقـصـودى ندارم حضرت ابى جعفر عليه السلام در حق كميت دعاى خير نمود آنگاه فرمود: اى غلام ! اين بدره ها را به مكان خودش برگردان .
جـابـر مـى گـويـد: چـون اين حال را مشاهده كردم در خاطرم چيزى خطور كرد و همى با خود گـفتم امام عليه السلام با من فرمود درهمى نزد من نيست و درباره كميت به سى هزار درهم فرمان كرد، چون كميت بيرون شد عرض كردم : فدايت شوم به من فرمودى يك درهم نزد من نـيـسـت و دربـاره كـمـيـت بـه سى هزار درهم امر فرمودى ؟ فرمود: ( قُمْ يا جابِرُ وَادْخُلِ الْبـَيـْتَ ) به پاى شو و به آن خانه كه دراهم بيرون آوردند و دوباره به آن خانه برگردانيدند داخل شو، جابر گفت پس برخاستم و به آن خانه درآمدم و از آن درهم چيزى نيافتم و بيرون شدم و به حضرتش درآمدم .
( فـَقـالَ لى : يـا جـابـِرُ! مـا سـَتـَرْنا عَنْكُمْ اَكْثَرُ مِمّا اَظْهَرْنا لَكُمْ ) ؛ فرمود: اى جابر! آن معجزات و كرامات و مآثر و فضائلى كه از شما مستور داشته ايم بيشتر است از آنچه براى شما ظاهر مى سازيم آنگاه به پاى خاست و دست مرا بگرفت و به همان خانه درآورد و پـاى مـبـارك بـر زمـيـن يـزد نـاگاه چيزى مانند گردن شتر از طلاى احمر از زمين بـيـرون آمـد فرمود: اى جابر! به اين معجزه باهره بنگر و جز با برادران دينى خود كه بـه ايـمـان ايـشـان اطـمينان داشته باشى اين راز را در ميان مگذار همانا خداى تعالى ما را قـدرت داده اسـت كـه هـرچـه خواهيم چنان كنيم و اگر بخواهيم جمله زمين را با اذمّه و مهارهاى خود هر سوى بازكشانيم مى كشانيم .(54)
پنجم ـ در آنكه ديوار، حاجب آن حضرت نبود از ديدن
قطب راوندى از ابوالصّباح كنانى روايت كرده كه گفت : روزى به در سراى حضرت امام مـحـمدباقر عليه السلام شدم و در را كوبيدم كنيز خدمتكار آن حضرت كه پستان برجسته اى داشت بر در سراى آمد پس دست خود را بر پستان او زدم و گفتم به آقاى خود بگو كه مـن بـر در سـراى مـى بـاشم ، ناگاه صداى مبارك آن حضرت از آخر خانه بلند شد: ( اُدْخـُلْ لااُمَّ لَكَ ) ؛ داخـل شـو مـادر تـو را مـبـاد. پـس بـه سـراى داخـل شـدم و گـفـتـم : بـه خـداى سـوگـند كه اين حركت از روى ريبه نبود و من در اين كار مـقـصـدى نـداشـتـم مگر زياد شدن يقينم ، فرمود: راست گفتى ، اگر گمان بريد كه اين ديـوارهـا حـاجب و حائل مى شود ديدگان ما را همچنان كه حاجب مى شود ديدگان شما را پس چـه فـرق خـواهـد بـود بـيـن مـا و شـمـا؟ پـس بـپـرهـيـز از ايـنـكـه ديـگـر مثل اين عمل به جاى آرى .(55)
مؤ لف گويد: كه روايت شده نيز از يكى از اصحاب آن حضرت كه گفت : در كوفه زنى را تـعـليـم قـرائت قـرآن مى نمودم وقتى با او جزيى مزاح كردم پس چون خدمت آن حضرت مشرف شدم به من عتاب كرد و فرمود: هركه در خلوت مرتكب گناهى شود حق تعالى به او اعـتـنايى نخواهد كرد!؟ چه گفتى با آن زن ؟! گفت من صورت خود را از شرم پوشانيدم و توبه كردم ، حضرت فرمود: ديگر به اين كار شنيع عود مكن .(56)
ششم ـ در بيرون آوردن آن حضرت طعام و چيزهاى ديگر از خشتى
در ( مـديـنـة المـعـاجـز ) از مـحـمـّد بـن جـريـر طـبـرى نـقـل كـرده كـه گـفـت : حـديـث كـرد مرا ابومحمّد سفيان از پدرش از اعمش كه گفت : قيس بن ربـيـع روايـت نـمـوده كـه در خـدمـت حـضـرت امـام محمّد باقر عليه السلام ميهمان شدم و در مـنـزل مـبـاركـش جـز خشتى نبود، چون وقت عشا فرا رسيد آن حضرت به نماز بايستاد و من اقـتدا كردم ، پس از آن دست مبارك به آن خشت برد منديلى سنگين از آن بيرون آورد و مائده اى كـه هـر طـعـام گـرم و سـردى در آن بـود بـر آن گـسترده شد و به من فرمود: فهذا ما اعـدّاللّه للاؤ ليـاء؛ ايـن غـذايـى است كه حق تعالى براى اولياء خود مهيا داشته . پس آن حضرت و من بخورديم آنگاه مائده در آن خشت برگشت و مرا شك فرو گرفت تا هنگامى كه آن حـضـرت بـراى حـاجـتـى بـيرون شد من آن خشت را زير و رو همى كردم و آن را جز خشتى كوچك نيافتم و آن حضرت درآمد و مكنون خاطر مرا بدانست پس از آن خشت قدحها و كوزه ها و سـبـوهـا كـه از آب مملو بود بيرون آورد پس ‍ بياشاميدم و به موضع خود بازگردانيد و فـرمـود: مـثـل تـو بـا مـن مثل يهود است با مسيح عليه السلام هنگامى كه به او وثوق نمى آوردند، آنگاه خشت را فرمان داد تا سخن گويد و خشت تكلّم نمود.(57)
هفتم ـ در بيرون آوردن آن حضرت سيبى را از ميان سنگ
و نـيـز در آن كتاب از جابر بن يزيد روايت كرده كه گفت : در خدمت حضرت امام محمدباقر عـليه السلام بيرون شدم هنگامى كه آن حضرت آهنگ ( حيره ) داشت چون به كربلا مـشرف شديم ، به من فرمود: اى جابر! ( هذِهِ رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ لَنا وَ لِشيعَتِنا وَ حُفْرَهٌ مِنْ حُفَرِ جَهَنَّمَ لاَعْدائِنا ) ؛
اين زمين براى ما و شيعيان ما بوستانى است از بوستانهاى بهشت و براى دشمنان ما حفره اى است از حفره هاى جهنم . و پس از آن منتهى شد به آنجا كه اراده داشت ، آنگاه به من روى كرد و فرمود: اى جابر! عرض كردم : ( لبّيك سيّدى ! ) فرمود: چيزى مى خورى ؟ عـرض كـردم : بـلى يـا سـيـدى ، پـس دسـت مـبـاركـش را در مـيـان سـنـگـهـا داخـل كـرد و سـيـبـى از برايم بيرون آورد كه هرگز به آن خوشبويى نديده بودم و به هيچ وجه با ميوه هاى دنيايى شباهت نداشت و دانستم از ميوه هاى بهشت است و از آن بخوردم و از بـركـت و فـضـيـلت آن تـا چـهـار روز بـه طعام حاجت نيافتم و حدثى از من حدوث نيافت .(58)
هشتم ـ در آنچه مشاهده كرد عمر بن حنظله از دلائل آن حضرت
صفّار از عمر بن حنظله روايت كرده است كه گفت : به حضرت امام محمدباقر عليه السلام عـرض كـردم مـرا چنان گمان مى رود كه در خدمت تو داراى رتبه و منزلتى هستم ، فرمود: آرى . عرض كردم مرا در اين حضرت حاجتى است ، فرمود: چيست ؟ عرض كردم : اسم اعظم را بـه مـن تـعـليـم فـرمـاى . فـرمود: طاقت آن را دارى ؟ عرض ‍ كردم : آرى ، فرمود: به اين خـانـه درآى ، چـون بـه خـانـه درآمـدم حـضرت ابى جعفر عليه السلام دست مبارك به زمين گـذاشـت و آن خـانـه تـاريـك شد عمر را لرزيدن فرو گرفت آنگاه فرمود: چه مى گوى بـيـامـوزم تـو را؟ عـرض كـردم : نـه ، پـس دست مبارك از زمين برگرفت و خانه به همان حال كه بود بازآمد.(59)
مـؤ لف گـويـد: كـه در روايـات وارد شده كه اسم اعظم الهى بر هفتاد و سه حرف است و نـزد آصـف يـك حـرف از آن بـود و بـه واسطه آن بود كه سرير بلقيس را به يك طرفة العـيـن نزد سليمان حاضر كرد. و نزد سليمان بن داود يك حرف از آن بود، و به حضرت عيسى عليه السلام دو حرف از آن عطا شده بود و به سبب آن بود كه مرده زنده مى كرد و كـور مـادرزاد و پـيـس را خـوب مـى كـرد. و بـه حـضـرت سـلمان رضى اللّه عنه اسم اعظم تـعـليـم شـده بـود و آن جـناب داراى اسم اعظم بود، و از اينجا معلوم مى شود كثرت عظمت شـاءن سـلمان و علوّ مقام آن قدوه اهل ايمان رحمه اللّه ، و عمر بن حنظله كه راوى روايت است صـاحـب مـقـبـوله مـعـروفـه نـزد فـقـهـاء اسـت و آن روايـتـى اسـت كـه از او نـقـل شـده كـه از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام سـؤ ال كـرد كـه مـيـان دو نـفر از اصحاب ما منازعه شده در دينى يا ميراثى ، چه كنند؟ فرمود: نـظـر كـنـنـد بـه يـكـى از شـمـاهـا از كـسـانـى كـه روايـت كـنـنـد احـاديـث مـا را و تـاءمـّل كـنـنـد در حـلال و حـرام ما و شناسند احكام مرا پس راضى باشند به حكومت او، به درسـتـى كـه مـن او را حـاكـم گـردانـيـدم بـر شـمـاهـا پـس هـرگـاه حـكـم كـنـد و از او قـبـول نـنـمايند استخفاف كردند حكم الهى را و رد كردند بر ما و رد كننده بر ما، رد كننده بر خدا است و آن عرض شرك به خدا است .(60)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:51 pm

نهم ـ در فرود آمدن انگور و جامه براى آن حضرت است از آسمان
در ( مـديـنـة المـعـاجـز ) از ( ثـاقـب المـنـاقـب ) نـقـل كـرده و او از ليـث بـن سـعـد روايـت كـرده كـه گـفـت : بـر كـوه ابـوقـبـيـس مشغول به دعا بودم مردى را ديدم كه دعا مى كرد و در دعاى خود گفت : ( اَللّهُمَّ اِنّى اُريدُ الْعِنَبَ فَارْزُقْنيِه ؛ ) بارخدايا! انگور مى خواهم ، به من روزى فرما.
پـس ابرى بيامد و بر او سايه افكند و بر سرش نزديك شد و آن مرد دست برافراخت و يـك سبد انگور از آن برگرفت و در حضور خود بنهاد و ديگر باره دست به دعا برداشت و عـرض كـرد: خـداوندا! برهنه ام بپوشان مرا. پس ديگرباره آن ابر به او نزديك شد و از او چـيـزى درهـم پـيـچيده كه دو ثوبى بود بگرفت و آنگاه بنشست و به خوردن انگور پـرداخت و اين هنگام زمان انگور نبود و من به او نزديك بودم پس ‍ دست به سبد دراز كردم و دانه اى چند برگرفتم ، نظر به من افكند و فرمود: چه مى كنى ؟
گفتم : من در اين انگور شريك هستم . فرمود: از كجا؟ گفتم : تو دعا كردى و من آمين گفتم و دعا كننده و آمين گو هر دو شريك هستند. فرمود: بنشين و بخور. پس نشستم و با او بخوردم . چون به حد كفايت بخوردم آن سبد به يكسر بلند شد و او به پاى شد و فرمود: اين دو جـامـه را بردار، عرض كردم ، به جامه حاجت ندارم ، فرمود: روى بگردان تا خود بپوشم پـس مـنحرف شد و آن دو جامه را يكى ازار و ديگر را ردا ساخت و آنچه بر تن داشت به هم پيچيده به كف خود بلند كرد از ابوقبيس فرود شد و چون به ( صفا ) نزديك شد جـمـاعـتـى بـه اسـتـقـبالش بشتافتند و آن جامه كه در دست داشت به كسى داد، از يكى سؤ ال كـردم وى كـيـست ؟ گفت : فرزند رسول خداى ابوجعفر محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب علهيم السلام است .(61)
دهـم ـ در بـيـنـا كـردن آن حـضـرت ابـوبـصـيـر را و بـرگـردانـيـدنـش بـه حال اول
از قـطـب راوندى نقل شده كه به سند خويش روايت كرده از ابوبصير كه گفت : گفتم به حـضـرت امـام مـحمدباقر عليه السلام كه من مولاى تو و از شيعه تو و ناتوان و كور مى بـاشـم پـس بـهشت را براى من ضمانت كن . فرمود: نمى خواهى علامت ائمه را به تو عطا كنم ؟ عرض كردم : چه باشد كه هم علامت و هم ضمانت را براى من جمع فرمايى ، فرمود: بـراى چـيست كه اين را دوست دارى ؟ گفتم : چگونه آن را دوست ندارم ، پس دست مبارك به ديـدهـام مـاليـد در حال ، جميع ائمه عليهم السلام را نزد آن حضرت بديدم ، آنگاه فرمود: چشم بيفكن و نظر كن به چشم خود چه مى بينى ؟ ابوبصير گفت : به خدا سوگند! نديدم مـگـر سـگ يـا خـوك يـا بـوزينه ، عرض كردم اين خلق ممسوخ كدامند؟ فرمود: اينها كه مى بـيـنـى سـواد اعـظـم است و اگر پرده برداشته شود و صورت حقيقى كسان را باز نماين مـردم شيعه مخالفين خود را جز در اين صورت مسخ شده نخواهند ديد، پس از آن فرمود: اى ابـومـحـمـّد! اگـر خـواهـى كـه تو را به اين حال بازگذارم يعنى به حالت بينايى لكن حسابت با خدا باشد، و اگر دوست مى دارى در حضرت يزدان از بهر تو بهشت را ضمانت كـنـم تـو را بـه حالت نخست باز گردانم ؟ عرض كردم : هيچ حاجتى نباشد در نظاره به ايـن خـلق مـنـكـوس ، مـرا بـه حالت اول بازگردان كه هيچ چيز عوض بهشت نيست پس دست مبارك بر ديده ام مسح كرد و به آن حال كه بودم باز شدم .(62)
يازدهم ـ در ظاهر كردن آن حضرت است آبى در بيابان براى قبرّه (مرغ چكاوك )
شيخ برسى از محمّد بن مسلم روايت كرده كه با حضرت باقر عليه السلام بيرون رفتيم نـاگـاه بـر زمـيـن خـشـكـى رسـيـديـم كـه آتـش از آن مـشـتـعـل بـود، يـعـنـى از بـسيارى حرارت و در آنجا گنجشك بسيارى بود كه دور اشتر آن حـضـرت پر مى زدند و چرخ مى خوردند حضرت آنها را راند و فرمود: اكرامى نيست يعنى بـراى شـمـا، پـس آن جـناب رفت تا به مقصد خويش ، چون فردا رجوع كرديم و به همان زمين رسيديم ، باز آن گنجشكها پرواز مى كردند و دور اشتر آن حضرت مى گشتند و بر بالاى سر پر مى زدند، پش شنيدم كه آن حضرت فرمود: بنوشيد و سيراب شويد، چون نظر كردم ديم در آن بيابان آب بسيارى است گفتم : اى آقاى من ! ديروز منع كردى آنها را امروز سيرابشان كردى ؟ فرمودند: بدان كه امروز در ميان ايشان قبرّه مختلط بود پس آب دادم بـه ايـشـان و اگـر قبرّه نبود من به ايشان آب نمى دادم گفتم : اى آقاى من ! چه فرق اسـت ميان قبرّه و گنجشك ؟ فرمود: واى بر تو! اما گنجشك پس آنها از مواليان فلان اند: زيـرا ايـشـان از اويـنـد، و امـا قـبـرّه پـس از مـوالى مـا اهل بيت است و ايشان در صفير خود مى گويند:
( بـُورِكـْتـُمْ اَهـْلَ الْبـَيْتِ وَ بُورِكَتْ شيعَتُكُمْ وَ لَعَنَ اللّهُ اَعْدائَكُمْ. ) (63)
دوازدهم ـ در اخبار آن حضرت است از غيب
قطب راوندى از ابوبصير روايت كرده كه حضرت امام محمدباقر عليه السلام به مردى از اهل خراسان فرمود: پدرت چه حال داشت ؟ گفت : نيك بود، فرمود: پدرت بمرد هنگامى كه بـه ايـن حـدود تـوجـه كـردى و بـه نواحى جرجان رسيدى ، آنگاه فرمود: برادرت در چه حـالى است ؟ عرض كرد، او را صحيح و سالم بازگذاشتم ، فرمود: او را همسايه اى بود صـالح نـام در فـلان روز و فـلان سـاعت برادر تو را بكشت . آن مرد بگريست و گفت اِنّا للّهِ وَ اِنـّا اِلَيـْهِ راجـِعـُونَ بـِما اُصِبْتُ. فرمود: ساكن باش و اندوه مدار كه جاى ايشان در بـهـشـت اسـت و از مـنـازل ايـن جـهـان فـانـى بـراى ايـشـان خـوشـتر است عرض كرد: يابن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! در آن هنگام كه به اين حضرت توجه نمودم پـسـرى رنـجـور و مـريـض داشـتـم كـه بـا درد و وجـع شـديـد دچـار بـود از حـال او هـيـچ پـرسش نكردى ، فرمود: پسرت صحت يافت و عمش دخترش را به او تزويج نمود، و چون تو او را دريابى پسرش از بهرش متولد شده باشد كه نامش على است و از شيعيان ما باشد، اما پسرت شيعه ما نيست بلكه دشمن ما است ، آن مرد عرض كرد: آيا چاره اى در اين كار هست ؟ فرمود: او را دشمنى است و آن دشمنى او را كافى است . راوى گفت پس بـرخـاسـت آن مـرد، مـن گـفـتـم : كـيـسـت ايـن مـرد؟ فـرمـود: مـردى اسـت از اهل خراسان و شيعه ما است و مؤ من است .(64)


فـصـل چـهـارم : در ذكـر پـاره اى از مـواعـظ و كـلمـات حـمـكـت آمـيـز حـضـرت ابـى جعفر امام مـحـمـدبـاقـرعـليـه السـلام اسـت كـه از ( تـحـف العـقـول )نقل شده

اول ـ قال عليه السلام : ( ما شيبَ شَى ءٌ بشِى ءٍ اَحْسَنُ مِنْ حِلْمٍ بِعِلْمٍ ) :(65) يـعـنـى حـضرت امام محمدباقر عليه السلام فرمود: آميخته نشده هيچ چيزى به چيزى كه بهتر باشد از آميختن حلم به علم .
مؤ لف گويد: ( حلم ) نگاه داشتن نفس است از هيجان غضب به آنكه قوّه غضبيه او را بـه آسـانـى حـركـت نـدهد، و بى تاءنّى و تثبّت چيزى از او سر نزند، و واردات مكروهه روزگار او را مضطرب نگرداند:
با تو گويم كه چيست غايت حلم

هركه زهرت دهد شكر بخشش

كم مباش از درخت سايه فكن

هركه سنگت زند ثمر بخشش

هركه بخراشدت جگر به جفا

همچون كان كريم زر بخشش

و بس است در شرافت حلم كه با علم توام ، و مانند نماز و زكات با هم ذكر مى شو.
دوم ـ قـال عـليـه السـلام : ( اَلكـَمـالُ كـُلُّ اَكْمالِ التَّفَقُّهُ فِى الدّينِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى النّائبَةِ، وَ تَقْديرُ الْمَعيشَةِ ) ؛(66)
فرمود: كمال و تمام كمال است تفقّه و بصيرت پيدا كردن در دين ، و صبر كردن در مصيبت و كار دشوار، و اندازه آوردن امر معيشت ؛ يعنى بسنجد آنچه عايد او مى شود در ماه مثلا، پس به همان اندازه خرج كند. پس هرگاه ماهى سه تومان عايد او مى شود روزى يك قران خرج كند و بيشتر از آن خرج ننمايد و اگر اتفاقا يك روز زيادتر خرج كرد زيادى را كم روز ديگر گذارد تا آنكه به ذلت قرض و سؤ ال از مردم گرفتار نشود.
پند مادر علامه مجلسى اول و دعاى ملا عبداللّه شوشترى
شـيـخ مـا ثـقـة الاسـلام نـورى در خـاتـمـه ( مـسـتـدرك ) نـقـل كـرده در حـال عـلامـه مـجـلسى مولانا محمدباقر بن محمّدتقى بن مقصود على المتخلّص بـالمجلسى رحمه اللّه كه والده ملاّ محمّدتقى ، عارفه مقدسه صالحه بوده و از تقوى و صـلاح او نـقـل شـده كـه وتى شوهرش ملاّ مقصودعلى عازم سفرى گرديد، پسران خود ملاّ مـحـمـدتـقـى و مـلاّ مـحـمّدصادق را آورد خدمت علامه مقدس ورع ملاّ عبداللّه شوشترى به جهت تحصيل علوم شرعيه و استدعا كرد از آن بزرگوار كه مواظبت فرمايد در تعليمشان ، پس از آن مسافرت كرد، پس مصادف شد در آن ايام عيدى ، جناب ملاّ عبداللّه سه تومان به ملاّ مـحـمـدتـقـى داد فرمود اين را صرف نماييد در ضروريات معاش خودتان ، عرض كرد كه بـدون اطـلاع و اجازه والده نمى توانيم صرف نماييم ، چون خدمت والده خود رسيدند كيفيت را به عرض رسانيدند فرمود كه پدر شما دكّانى دارد كه غلّه آن چهارده غاز بيگى است و آن مـسـاوى خـرج شما است به نحوى كه تعيين و تقسيم آن كرده ام ، و اين عادت شده براى شـمـا در ايـن مـدت ، پـس هـرگـاه ايـن مـبـلغ را بـگـيـرم حـال شـمـا را تـوسـعـه و فـراخـى مـعـيـشـت مى شود و اين مبلغ تمام مى گردد و شما عادت اول خـود را فـراموش مى نماييد آن وقت به مخارج كم صبر نمى نماييد پس لابدّ مى شوم شـكايت كنم از تنگى حال شماها در اكثر اوقات به جناب ملاّ عبداللّه و غيره و اين شايسته مـا نـيـسـت . چـون خـدمـت مـولانـا اين مطلب عرض شد آن بزرگوار دعا كرد در حق ايشان ، حق تـعـالى دعـاى آن جـنـاب را مـسـتـجـاب فـرمود و اين سلسله جليله را از حاميان دين و مروجين شـريـعـت سـيـدالمـرسـليـن حـضـرت خـاتم النبيين صلى اللّه عليه و آله و سلم قرار داد و بيرون آورد از ايشان اين بحر موّاج و سراج وهّاج را.(67)
سـوم ـ قال عليه السلام : ( صُحُبَةُ عِشْرينَ سَنَةٍ قَرابَةٌ ) (68) ؛ يعنى مصاحبت و رفاقت بيست سال در حكم قرابت و خويشاوندى است .
چـهـارم ـ قـال عـليـه السلام : ( ثَلاثَةٌ مِن مَكارِم الدُّنْيا وَالا خِرَةِ اَنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَ تـَصـِلَ مـَنْ قـَطَعَكَ وَ تَحْلُمَ اَذا جُهِلَ عَلَيْكَ ) ؛(69) يعنى سه كار و كردار اسـت كـه از مكارم دنيا و آخرت است ، يكى آنكه عفو كنى از كسى كه بر تو ستم كرده ، و ديگر آنكه صله و پيوند كنى با كسى كه قطع رحم تو كرده ، سوم آنكه حلم كنى هرگاه از روى جهل و نادانى با تو رفتار شود.
پنجم ـ فرمود: هيچ بنده اى نباشد كه امتناع نمايد از معونه برادر مسلمان خود و كوشش در قـضـاى حـاجـت او ـ خـواه بـرآورده شـود يـا نـشود ـ مگر اينكه مبتلا گردد در سعى نمودن و كوشش ورزيدن در حاجتى كه موجب گناه او شود و هيچ اجرى نداشته باشد، و هيچ بنده اى نـيـست كه انفاق در راه رضاى خدا بخل ورزد مگر اينكه مبتلا شود به اينكه چند برابر آن مـبـلغ را كـه در راه خـدا بـخـل ورزيـده بـود در مصارفى كه خشم خداى را برانگيزد انفاق كند.(70)
ششم ـ قال عليه السلام : ( مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ مِنْ نَفْسِهِ فَاِنَّ مَواعِظَ النّاسِ لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُ شَيْئا ) ؛(71) هركس را كه خداى ، خود او را براى او واعظ و پندگوى نگرداند مواعظ ديگران او را فايده نرساند.
هـفـتـم ـ قـال عليه السلام : ( كَمْ مِنْ رَجُلٍ لَقِىَ رَجُلا فَقالَ لَهُ اَكَبَّ اللّهُ عَدُوَّكَ وَ مالَهُ مِنُ عَدُوَّ اِلاّ اللّهُ ) ؛(72) چه بسيار افتد كه مردى با مردى ديگر ملاقات نمايد و در دعـا و خـوش آمـد گـويـد: خـداونـد دشـمـنـت را سـرنـگـون و مـنـكـوب گـردانـد و حال آنكه او را دشمنى نباشد مگر خدا.
هـشـتم ـ قال عليه السلام : ( عالِمٌ يُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ اَفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ اَلْفَ عابِدٍ ) ؛(73) يـعـنـى عـالمـى كـه مـردم بـه عـلم او مـنـتـفـع شـونـد افضل است از هفتاد هزار عابد.
فضيلت علم و علما
مـؤ لف گـويد: كه روايات در فضيلت علم و علما، زياده از آن است كه احصا شود، در جمله اى از اخـبـار اسـت كـه يـك عـالم افـضـل اسـت از هـزار عـابـد و هـزار زاهـد، و فـضـل عـالم بر عابد مثل فضل آفتاب است بر ستاره ها، و يك ركعت نماز كه فقيه مى كند بـهـتـر اسـت از هـفـتـاد هـزار ركـعـتـى كـه عابد مى كند، و خواب عالم بهتر است از نماز با جـهل ، و چون مؤ من بميرد و بگذارد يك ورقه كه در آن علمى باشد، مى گردد آن ورقه در روز قيامت پرده ميان او و آتش ، و عطا فرمايد او را خداوند به هر حرفى كه نوشته شده در آن شـهـرى كـه وسيعتر است از دنيا به هفت مرتبه ، و چون فقيه بميرد بگيرند بر او مـلائكـه و بـقـعـه هـاى زمـيـن كـه عـبـادت مى كرد در آنها خدا را، و درهاى آسمان كه از آنجا اعـمـال او را بـالا مـى برند، و در اسلام شكستى پيدا شود كه سد نكند او را چيزى ؛ زيرا كـه مـؤ مـنـين فقها، قلعه هاى اسلام اند، مانند قلعه اى كه براى دور شهر مى سازند. الى غير ذلك .(74)
و شيخ ما ثقة الا سلام نورى در ( كلمه طيبه ) اخبار بسيار در فضيلت علما و فوايد وجـود آنـهـا ذكـر كـرده از جـمـله فـرموده : و از فوايد وجود علما آنكه ايشانند اسباب دوست داشـتـن خـداونـد تـعالى بندگان را و دوست داشتن ايشان خداوند را و اين دو محبت غايت سير سالكين و آخر مراحل رجوع كنندگان به سوى خداوند است .(75)
سـبـط شيخ طبرسى رحمه اللّه در كتاب ( مشكوة الا نوار ) روايت نموده كه شخصى خـدمـت رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم عرض كرد: هرگاه حاضر شود جنازه اى و حـاضـر شـود مـجـلس عـالمـى كـدام يك محبوبتر است نزد شما كه من حاضر شوم به آنجا؟ فـرمـود: اگـر هـسـت براى جنازه كسى كه برود با او و دفن كند او را پس به درستى كه حـضـور مـجـلس عـالم افـضـل اسـت از حضور هزار جنازه و از عيادت هزار مريض و از به پا ايـسـتـادن بـه جـهـت عـيادت در هزار شب و از روزه هزار روز و از هزار درهم صدقه دادن به مساكين و از هزار حج سواى واجب و از هزار جهاد سواى جهاد واجب كه در راه خدا جهاد كنى به مـال و جـان خـود و كـجـا مى رسد اين مقامات به محضر عالم ، آيا ندانستى كه خداوند اطاعت كـرده مـى شـود بـه عـلم ؛ و خـيـر دنـيـا و آخـرت بـا عـلم اسـت و شـرّ دنـيـا و آخـرت بـا جـهـل اسـت ، آيـا خبر ندهم شما را از جماتى كه نه انبيائند و نه شهدا، غبطه مى برند در روز قـيـامـت بـه مـنـزلت ايـشـان يا رسول اللّه ؟ فرمود: ايشان آنانند كه محبوب مى كنند بـنـدگـان را در نـزد خـداوند، و محبوب مى كنند خداوند را در نزد بندگان ، عرض كرديم ايـنكه خداوند را محبوب مى كنند نزد بندگان دانستيم ، پس چگونه بندگان را محبوب مى كند نزد خداوند؟
فـرمود: امر مى كنند ايشان را به آنچه خداوند دوست دارد و نهى مى كنند ايشان را از آنچه خـداونـد مـكـروه دارد، پـس هـرگـاه اطـاعـت كـردنـد ايـشـان را دوسـت مـى دارد خـداونـد آنـهـا را.(76)
آثار همنشينى با علما
و از فـوايـد وجـود علما، مضاعف شدن ثواب نمازها است با ايشان چنانچه شيخ شهيد رحمه اللّه روايـت كـرده كـه نـمـاز بـا عـالم در غـيـر مـسـجـد جـامـع مـقـابـل هـزار ركـعـت است و در مسجد جامع مقابل صد هزار ركعت ، و همچنين مضاعف شدن ثواب صـدقـات اسـت بـر آنـها چنانچه علامه حلى رحمه اللّه در ( رساله سعديه ) و ابن ابـى جـمـهـور در ( عـوالى اللّئالى ) روايـت كـرده از رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه صدقه بر علما به ازاء يكى هفت هزار است و هـمـچـنين رسيدن خير و رحمت به همنشين ايشان ، چنانچنه در ( امالى ) از جناب صادق عـليـه السـلام مـروى اسـت كه هيچ مؤ منى نمى نشيند نزد عالمى يك ساعت مگر آنكه ندا مى كند او را پروردگارش نشستى نزد حبيب من ، قسم به عزت و جلالم هر آينه بنشانم تو را در بـهـشـت بـا او و باكى ندارم . و در ( عدة الداعى ) مروى است از حضرت اميرالمؤ مـنـيـن عـليـه السـلام كه نشستن يك ساعت نزد علما، محبوبتر است نزد خداوند از عبادت هزار سال .(77)
و در ( كـافـى ) و غيره ، از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم مروى است كه فـرمـود عـلمـا سـادات انـد و نـشـسـتـن بـا ايـشان عبادت است و در پاره اخبار نهى رسيده از مـجـالسـت بـا قـاضـى عـامه به جهت اينكه شايد لعنت او را در رسد پس ‍ همنشين او را فرا گـيـرد و از ايـن مـعـلوم مـى شـود كـه نـشـسـتـن بـا آنـكـه مـحـل رحـمـت اسـت سـبـب شـركـت در آن مـوهـبـت اسـت . نـيـز مـروى اسـت كـه مـثل عالم مثل عطر فروش ‍ است كه در ملاقاتش اگر از عطر نخريدى از بوى عطرش معطر خـواهـى شـد. و هـمچنين رسيدن فيض به نگاه كنندگان به ايشان كه نظر كردن به روى عـالم عـيـادت اسـت . و در ( جـامـع الا خـبـار ) از حـضـرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم روايت كرده كه نظر به سوى عالم محبوبتر است نـزد خـداونـد از اعـتـكـاف يك سال در بيت اللّه الحرام ، و همچنين نظر به در خانه ايشان ، چـنـانچه در كتاب مذكور مروى است كه خداوند نظر كردن به در خانه عالم را عبادت قرار داه و هـمـچـنـيـن زيارت ايشان را، چنانكه در آن كتاب از آن جناب مروى است كه زيارت علما، مـحبوبتر است نزد خدا از هفتاد طواف دور خانه خدا و بهتر است از هفتاد حج و عمره پسنديده قـبـول شـده و بـلنـد مـى كـنـد خـداونـد بـراى او هـفـتـاد درجـه و نـازل مـى كـند بر او رحمت را و گواهى مى دهند براى او ملائكه كه بهشت بر او واجب شده بـلكـه زيـارت ايـشان را بدل زيارت ائمه عليهم السلام قرار داده اند با آن همه اجرها و خيرها كه در آن است ، چنانكه در ( كافى ) جناب كاظم عليه السلام روايت كرده كه هركس قدرت ندارد بر زيارت قبور ما پس زيارت كند صلحا و برادران ما را.
و هـمـچـنـيـن بـرداشـتـه شـدن عـذاب دنـيـا و برزخ از گناهكاران به سبب وجود علما، موافق رواياتى كه ذكرش در اينجا موجب تطويل است .(78)
مـؤ لف گـويـد: كـه شـايـسـتـه ديـدم ايـن اشـعـار حـكـمـت آمـيـز را كـه در مـدح عـلم و عمل است در اينجا ذكر نمايم :
نيست از بهر آسمان ازل

نردبان پايه به ز علم و علم

علم سوى در اله برد

نه سوى ملك و مال و جاه برد

مرد را علم ره دهد به نعيم

مرد را جهل در دهد به جحيم

علم باشد دليل نعمت و ناز

خنك آن را كه علم شد دمساز

علم خوان گر ز آدمى است رگى

زانكه شد خاص شه به علم سگى

ننگ دارد بسى به جان و به دل

سگ عالم از آدمى جاهل

هركه را علم نيست گمراه است

دست او زآن سراى كوتاه است

كار بى علم تخم در شور است

علم بيكار زنده در گور است

كار بى علم بار و بر ندهد

تخم بى مغز پس ثمر ندهد

حجت ايزديست در گردن

خواندن علم كار ناكردن

آنچه دانسته اى به كار درآر

خواندن علم جوى از پى كار

تا تو در علم با عمل نرسى

عالمى فاضلى ولى نه كسى

علم در مزبله فرو نايد

كه دقم با حدث نمى پايد

چند از اين ترّهات محتالى

چشمها درد ولاف كحّالى

دانش آن خوبتر ز بهر بسيج

كه بدانى كه مى ندانى هيچ
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط najm166 در يکشنبه مه 09, 2010 11:11 pm .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 10:54 pm

نهم ـ قال عليه السلام : ( اِنَّما مَثَلُ الْحاجَةِ مَنْ اَصابَ مالَهُ حَديثا كَمَثَلِ الدِّْرهَمِ فى فَمِ اَلافـْعـى اَنـْتَ اِلَيـْهِ مـُحـْوِجٌ وَ اَنـْتَ فـيـها عَلى خَطَرٍ ) (79) ؛ فرمود: همانا مـثـل حـاجـتـمـنـد بـودن بـه مـردم نـو كـسـيـه كـه بـتـازه داراى مـال و بضاعت شده اند مانند درهمى است كه در دهان افعى باشد كه تو آن درهم حاجت دارى و لكن بسبب آن افعى دچار خطر و نزديك هلاكتى
دهـم ـ قال عليه السلام : ( اَرْبَعٌ مِنْ كُنُوزِ الْبرِ، كِتْمانُ الْحاجَةِ، وَ كِتْمانَ الصَّدَقَةِ، وَ كـِتـْمـانُ الْوَجـَعِ، وَ كـِتـْمـانُ الْمـُصـيـبَةِ ) (80) ؛ يعنى چهار چيز است كه از گنجهاى بر و نيكويى است : كتمان حاجت و كتمان صدقه و كتمان درد و كتمان مصيبت .
مـؤ لف گـويـد: در ( مـجـمـوعـه ورّام ) خـبـرى از احـنـف نقل شده كه ذكرش در اينجا مناسب است و آن چنان است كه احنف گفت : شكايت كردم به عموى خـويـش صـعـصـعـه ، وجـع و درد خـود را كه در دل داشتم ، او مرا سرزنش كرد، فرمود: اى فـرزنـد بـرادر! هـرگاه مصيبتى بر تو وارد شد شكايت مكن آن را به احدى مانند خودت ؛ زيـرا كـه آن شـخـصـى كـه بـه آن شـكـايـت مـى كـنـيـم يـا دوسـت تـو اسـت بـدحـال مـى شـود و يـا دشـمن تو است پس مسرور مى شود، همچنين آن دردى كه در تو است شـكـايـت مـكـن آن را بـه مـخـلوقـى كـه مـثـل تـو اسـت و قـدرت نـدارد كـه مثل آن را از خودش رفع كند تا چه رسد به ديگرى و لكن عرض كن آن را به آنكه تو را بـه آن مـبـتلا كرده است و او قدرت دارد كه آن را از تو برطرف كند و فرجى از آن تو را كـرامـت فـرمـايـد، اى فـرزنـد بـرادر! يـكـى از ايـن دو چـشـم مـن چهل سال است كه بينايى آن رفته است و نمى بينم به آن چيزى نه بيابانى و نه كوهى و در ايـن مـدت مـطـلع نـكـرده ام ، بـه آن زوجـه خـود را و نـه احـدى از اهل بيت خود را!(81)
فـقـيـر گويد: كه فقره اول ، مضمون اين شعر است كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به آن متمثّل مى شده :
فَاِنْ تَسْئَلينى كَيْفَ اَنْتَ فَاِنَّنى

صَبُورٌ عَلى رَيْبِ الزَّمانِ صَليبُ

يَعِزُّ عَلَىَّ اَنْ يُرى بِىَ كَاءبَةٌ

فَيَشْمُتَ عادٍ اَوْ يُسامَ حَبيبُ(82)

يـازدهـم ـ قالَ عليه السلام : اِيّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَاِنَّهُما مِفْتاحُ كُلِّ شَرٍّ، مَنْ كَسِلَ لَمْ يـُؤَدٍّ حَقَّا وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ يَصْبِرْ عَلى حَقٍّ(83) ؛ فرمود: بپرهيز از كسالت و مـلالت در امـور؛ زيـرا كـه ايـن دو چـيـز كـليـد هـر بـدى اسـت ، كـسـى كه به كسالت و واماندگى رود اداى هيچ حقى نكند و كسى كه ملالت و بيقرارى گيرد بر هيچ حقى صابر و شكيبا نتواند بود.
مؤ لف گويد: كه در اين مقام حكايتى از شيخ عارف زاهد ابوالحجاج اقصرى در نظر دارم كه شايسته است گفت : شيخ من ابوجعران است و آن حيوانى است كه سرگين را گرد كرده مـى غـلطـانـد و بـه سـوراخ خـود بـرد و نـام او ( جـعـل عـ( (سوسك سرگين غلطان ) است ، مردم گمان كردند كه مزاح مى كند، گفت : مزاح نـمـى كـنـم ، گـفـتـند: اين حيوان را كه قصد كرده برود نزد چراغ و چراغ روى پايه بود مـانـند مناره لكن صاف و املس بود به حدى كه پاى حيوان به آن قرار نمى گرفت . اين حيوان مى خواست بالاى مناره چراغ رود پايش مى لغزيد و مى افتاد. بر مى خاست باز بر مـنـاره بـلنـد شـد و بـه زحـمـت مقدارى مى رفت باز مى افتاد، من شمردم اين كردار او را تا هـفـتـصـد مـرتـبـه و ايـن حيوان از اين كار كسل و ملول نشد و من تعجب مى كردم تا آنكه من از مـنـزل بـيـرون شدم براى نماز صبح چون نماز گذاشتم و برگشتم ديدم كه بالاى مناره رفـتـه پـهـلوى فتيله چراغ نشسته ، پس گرفتم از او آنچه گرفتم يعنى جد و ثبات در كار و به پايان رسانيد آن را.
دوازدهـم ـ قـالَ عـليـه السلام : ( اَلتّواضُعُ الرِّضا بِالْمَجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ وَ اَنْ تُسَلِّمَ عَلى مَنْ لَقيتَ وَ اَنْ تَتْرُكَ الْمِراءَ وَ اَنْ كُنْتَ مُحِقّا ) (84) ؛ فرمود: تواضع و فـروتنى آن است كه راضى باشد شخص به نشستن در محلى كه پست تر است از محلى كـه مـقتضاى شرف او است ، و آنكه سلام كنى بر هر كسى كه ملاقات كنى ، و آنكه ترك كنى مراء و مجادله را اگرچه حق با تو باشد.
سـيـزدهـم ـ قـالَ عـليـه السلام : ( اَلْحَياءُ وَ الاْيمانُ مَقْرُونانِ فى قَرَنٍ فَاذا ذَهَبَ اَحَدُهُما تـَبـِعـَهُ صـاحـِبـُهُ عـ( ؛(85) فرمود: حيا و ايمان يك ريسمان مقرون و اين دو گوهر گرانمايه در يك سلك منظوم هستن ، پس هرگاه يكى از آن دو برود رفيقش نيز به مرافقت و مصاحبت او مى رود.
مـؤ لف گويد: كه روايات در فضيلت حيا بسيار است و كافى است در حق او آنكه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم او را لباس اسلام قرار داده فرموده : ( اَلا سْلامُ عـُرْيـانٌ فـَلِباسُهُ الْحَياءُ. ) (86) پس همچنان كه لباس ‍ ساتر عورات و قبايح ظاهره است ، حيا نيز ساتر قبايح و مساوى باطنه است . و روايت شده كه ايمان نيست بـراى كـسـى كـه حـيـا نـدارد، و آنـكه در هر بنده ، كه حق تعالى اراده فرمايد هلاك او را، بيرون كند از او حيا را.(87)
و از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم مروى است كه قيامت بر پا نخواهد شد تـا بـرود حيا از كودكان و زنان . الى غير ذلك ؛(88) و لهذا اين صفت شريفه در حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم و ائمه هدى عليهم السلام بسيار و كـامـل بـود بـه حـدى كه روايت شده پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم در وقتى كه تـكـلم مـى فـرمـود حيا مى كرد و عرق مى نمود، و فرو مى خوابانيد چشم خود را از مردم از جهت حيا هنگامى كه با او تكلم مى نمودند.
و فـرزدق شـاعـر، امـام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام را بـه هـمـيـن خـصلت مدح كرده در قول خود:
يَغْضى حَياءً وَ يُغْضى مِنْ مَهابَتِهِ

فَلا يُكَلَّمُ اِلاّ حينَ يَبْتَسِمُ

حـيـا مى كرد و عرق مى نمود و فرو مى خوابانيد چشم خود را از مردم از جهت حيا هنگامى كه با او تكلم مى نمودند.
و از حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه مـنـافـقـى وقـتـى بـراى آن حضرت نـقل كرد كه بعضى از شيعيان تو شراب مى خوردند حضرت صورت مقدسش عرق كرد از حيا و خجالت .(89)
چهارده ـ فرمود آن حضرت آيا خبر ندهم شما را به كارى كه چون به جاى آوريد آن را دور شـود سـلطـان و شـيـطـان از شما، ابوحمزه عرض كرد: ما را خبر فرماى تا آن را به جاى آوريـم ، فـرمـود: بـر شـما باد به دادن صدقه در صبحگاهان ؛ چه اداى صدقه فرمودن روى شيطان را سياه كند و قهر و ستيز سلطان را در آن روز درهم شكند، و بر شما باد كه در راه خـداى و رضـاى حـق بـا مـردم دوسـتـى و مـودت گيريد، يعنى دوستى شما از اين راه باشد و بر عمل صالح موازرت و معاونت نماييد؛ چه اين كار ريشه ظلم سلطان و وسوسه شـيـطـان را بـر مـى كـند، و چندان كه مى توانيد در كار استغفار و طلب آمرزش از حضرت پـروردگـار الحـاح و ابـرام نـمـايـيـد؛ چـه ايـن كـردار گـنـاهـان را مـحـو و نـابـود گرداند.(90)
پانزدهم ـ روايت شده كه آن حضرت به جابر جعفى فرمود كه اى جابر! آيا همين بس است كـسـى را كـه تـشـيـع بـر خـود مـى بـنـدد كـه دعـوى مـحـبـت مـا اهـل بـيـت كـنـد، واللّه ! شـيعه ما نيست مگر كسى كه اطاعت خدا نمايد و تقوى و پرهيزكارى داشـتـه بـاشـد، اى جابر! پيشتر شيعيان را نمى شناختيد مرگ به تواضع و شكستگى و بسيار ذكر خدا و بسيارى نماز و روزه و تعهد همسايگان نمودن از فقراء و مساكين و قرض ‍ داران و يـتـيـمان و راستى در سخن و تلاوت قرآن و زبان بستن از غير نيكى مردم و امينان خـويـشـان بـودنـد در جـمـيـع امـور. جـابـر گـفـت : يـابـن رسـول اللّه مـن كـسـى را در اين زمان به اين صفات نمى شناسم ، حضرت فرمود: كه اى جـابر! به اين خيالها از راه مرو. همين بس است مگر آدمى را كه گويد من على عليه السلام را دوسـت مـى دارم و ولايـت او را دارم اگـر گـويـد كـه رسول خدا را دوست مى دارم و حال آنكه آن حضرت بهتر از اميرالمؤ منين عليه السلام است و به اعمال آن حضرت عمل ننمايد و پيروى سنت او نكند آن محبت هيچ به كار او نمى آيد؟ پس از خدا بترسيد و عمل كنيد تا ثوابهاى الهى را بيابيد، به درستى كه ميان خدا و احدى از خـلق خـويـشـى نـيـسـت ، و محبوبترين بندگان نزد خدا كسى است كه پرهيزكارى از محارم الهـى زيـادتـر كـنـد و عـمـل بـه طاعت الهى بيشتر نمايد، واللّه ! كه تقرب به خدا نمى توان جست مگر به طاعت او و ما براتى از آتش جهنم از براى شما نداريم و هيچ كس را بر خـدا حـجـتـى نـيست ، هركه مطيع خدا است ولى و دوست ما است و هركه معصيت الهى مى كند او دشـمـن مـا اسـت و بـه ولايـت مـا نـمـى تـوان رسـيـد مـگـر بـه پـرهـيـزكـارى و عمل صالح .(91)
مؤ لف گويد: حكايت شده از شخصى كه گفت ديدم ابوميسره عابد را كه از كثرت عبادت و جـد و جـهـد در طـاعـات دنـده هـاى بدنش ظاهر شده بود من گفتم : يَرْحَمُكَ اللّهُ اِنَّ رَحْمَةَ اللّهِ واسِعَةٌ؛ يعنى خدا تو را رحمت كناد رحمت خداوند واسع است ، ابوميسره در غضب شد و گفت : مگر از من چيزى ديدى كه دلالت نوميدى من كند ( اَنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَريبٌ مِنَ الْمُحْسِنينَ ) (92) همانا رحمت خدا نزديك است به نيكوكاران ؛ پس من از كلمات او به گريه درآمـدم و گـريـسـتـم پـس ‍ شـايـسـتـه اسـت كـه عـقـلا و دانـايـان نـظـر كـنـنـد در حـال رسـولان و ابـدال و اوليـاء و كـوشش ‍ و اجتهاد آنها در طاعات و صرف عمر خويش در عبادات كه شب و روز آرام نداشتند و به هيچ وجه سستى نمى نمودند و آيا آنها حسن ظن به خدا نداشتند؟ نه چنين بود بلكه به خدا سوگند! كه ايشان اعلم بودند به سعه رحمت خدا و حـسـن ظن ايشان به جود حق تعالى از همه بيشتر بود لكن دانستند كه اين رجاء و حسن ظن بـدون جـد و اجـتـهـاد، آرزوى مـحـض و غـرور بـحـت اسـت لاجـرم خـود را در تعب عبادت و طاعت درآوردنـد تـا مـحـقـق شـود بر ايشان رجاء و حسن ظنشان و بس است در اين مقام آنكه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلم در منبر آخرى كه در ايام مرض خويش مردم را موعظه فـرمـود ايـن مـطـلب را فـرمـود: ايـّهـا النـّاس ! دعـوى نـكـنـد دعـوى كـنـنـده اى كـه مـن بـى عـمـل رسـتـگـار مى گردم ، و آرزو نكند آروز كننده اى كه من بى طاعت خدا به رضاى او مى رسم ، به حق آن خداوندى كه مرا به حق فرستاده است كه نجات نمى دهد از عذاب خدا مگر عمل نيكو با رحمت حق تعالى ، آنگاه فرمود: وَلَوْ عَصَيْتُ لَهَويْتُ.(93)
شـانـزدهم ـ روايت شده از آن حضرت كه فرمود ملكى است در خلقت خروس كه پنجه هاى او در تـه زمـيـن اسـت و بـالهـاى او در هـوا اسـت و گـردن او خـم شده است در زير عرش ، پس هـرگـاه بـگـذرد از شب نصف آن بگويد ( سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّ الْمَلائكة و الرُّوح ، رَبُّنا الرَّحـمـْانُ لا اِلهِ غـَيـْرُهُ عـ( و چون اين ذكر شريف را گفت بگويد ( لِيَقُمِ الْمُتَهَجِّدونَ ) ؛ يعنى برخيزند از خواب نماز شب گزارندگان ، پس در اين وقت خروسها صداها بـلنـد كـنـنـد پس آن ملك به صورت خروس ساكت شود به اندازه اى كه خدا خواسته ، آن وقت بگويد ( سُبُّوحٌ قُدّوُسُ، رَبُّنا الرَّحْمانُ لا اِلهَ غَيْرُهُ، لِيَقُمِ الذّاكِروُنَ ) ؛ يعنى بـرخـيـزنـد از خـواب ذكـر كنندگان ، و چون صبح طلوع كند بگويد رَبُّنا الرَّحْمانُ لا اِلهَ غَيْرُهُ لِيَقُمِ الْغافِلُونَ؛ يعنى برخيزند از خواب غافلان .(94) مؤ لف گويد: كه شايد سبب كم كردن اين ملك عرش از ذكر سابق خود در هر نوبت بعد، آن باشد كه آن رحـمـات و بـركـات و الطـاف و عـنـايـاتـى كـه عـابـد مـى شـود در وقـت ذكـر اول بـراى مـتـهـجـّديـن كـه در آن وقـت شـب بـر مـى خـيـزنـد مثل آن عايد نمى شود براى ذاكرين كه در وقت ذكر دوم از خواب بر مى خيزند، لهذا از ذكر خود رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَالرُّوحِ را كم كرده و چون صبح طلوع كرد غافلان برخاستند اين الطاف و عناياتى كه براى ذاكرين بود براى ايشان نخواهد بود، اگرچه از رحمت واسعه الهى بـالكـليـّة بى بهره نمانند، لهذا از ذكر خود، ( سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ ) را كم كرده اكتفاء نـمـود بـه هـمـان ذكـر رَبُّنـَا الرَّحـمانُلا اِلهَ غَيْرُهُ و شايد كسى كه بين الطلوعين در خواب باشد بى نصيب و بى بهره و از سعادت محروم و بى روزى ماند.
فَمَنْ نامَ بَيْنَهُما نامَ عَنْ رِزْقِهِ. هذا ما خَطَرَ بِبالى وَاللّهُ تَعالى الْعالِمُ.
و مناسب است در اين مقام قول بعض شعراء:
هنگام سفيده دم خروس سحرى

دانى كه چرا همى كند نوحه گرى

يعنى كه نمودند در آيينه صبح

كز عمر شبى گذشت تو بى خبرى

و چه خوب گفته شيخ جامى :
دلا تا كى در اين كاخ مجازى

كنى مانند طفلان خاك بازى

تويى آن دست پرور گستاخ

كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ

چرا زان آشيان بيگانه گشتى

چو دونان مرغ اين ويرانه گشتى

بيفشان بال و پر زآميزش خاك

بپر تا كنگره ايوان افلاك

ببين در رقص ازرق طيلسانان

رداى نور بر عالم فشانان

همه دور جهان روزى گرفته

به مقصد راه فيروزى گرفته

خليل آسا در ملك يقين زن

نواى لااحبّ الا فلين زن


فـصـل پـنجم : در وفات حضرت امام محمدباقر عليه السلام و بيان آنچه ميان آن حضرت ومخالفان واقع شد

مؤ لف گويد: كه من در اين فصل اكتفا مى كنم به آنچه علامه مجلسى در ( جلاءالعيون ) نگاشته ، فرموده : سيد بن طاووس رضى اللّه عنه روايت كرده است به سند معتبر از حـضرت صادق عليه السلام كه در سالى از سالها هشام بن عبدالملك به حج آمده در آن سال من در خدمت پدرم به حج رفته بودم ، پس من در مكه روزى در مجمع مردم گفتم كه حمد مـى كـنـم خـداونـدى را كـه مـحمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را به راستى به پيغمبرى فرستاد و ما را به آن حضرت گرامى گردانيد، پس ماييم برگزيدگان خدا بر خلق او و پـسـنـديـدگان خدا از بندگان او و خليفه هاى خدا در زمين . پس سعادتمند كسى است كه مـتـابـعـت مـا كند، و شقى و بدبخت كسى است كه مخالفت ما نمايد و با ما دشمنى كند، پس بـرادر هـشـام ايـن خـبر را به او رسانيد و در مكه مصلحت در آن نديد كه متعرض ما گردد و چـون بـه دمـشـق رسـيـد و مـا بـه سـوى مـديـنـه مـعـاودت كـرديـم پـيـكـى بـه سـوى عـامـل مـديـنه فرستاد كه پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستد، چون وارد دمشق شديم سـه روز مـا را بـار نـداد، روز چـهـارم مـا را بـه مـجـلس خـود طـلبـيـد چـون داخـل شـديـم هـشـام بـر تـخـت پـادشـاهـى خـود نـشـسـتـه و لشـكـر خـود را مـسـلّح و مـكـّل دو صف در برابر خود باز داشته بود و آماج خانه يعنى محلى كه نشانه تير در آن نـصـب كـرده بـودنـد در بـرابـر خـود ترتيب داده بود و بزرگان قومش در حضور او به گرو تير مى انداختند، چون در ساحت خانه او داخل شديم پدرم در پيش مى رفت و من از عقب او مـى رفـتـم چـون بـه نـزديـك رسـيـديـم بـه پدرم گفت كه با بزرگان قوم خود تير بينداز، پدرم گفت كه من پير شده ام و اكنون از من تيراندازى نمى آيد اگر مرا معاف دارى بـهـتـر اسـت ، هشام سوگند ياد كرد كه به حق آن خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خـود عـزيـز گردانيده تو را معاف نمى گردانم ، پس به يكى از مشايخ بنى اميه اشاره كرد كه كمان و تير خود را به او بده تا بيندازد.
پـس پـدرم كـمـان را از آن مـرد گرفت و يك تير از او بگرفت و در زه كمان گذاشت و به قـوت امـامـت كـشـيـد و بـر مـيـان نـشـانـه زد پـس تـيـر ديـگـر بـگـرفـت و بـر فـاق تير اول زد كـه آن را تـا پـيـكـان بـه دو نـيـم كـرد و در مـيـان تـيـر اول قـرار گـرفـت ، پـس تير سوم را گرفت و بر فاق تير دوم زد كه آن را نيز به دو نـيـم كـرد و در مـيـان نـشانه محكم شد تا آنكه نه تير چنين پياپى افكند كه هر تير بر فـاق تـيـر سـابـق آمـد و آن را به دو نيم كرد و هر تير كه آن حضرت مى افكند بر جگر هـشـام مـى نـشست و رنگ شومش متغير مى شد تا آنكه در تير نهم بى تاب شد و گفت : نيك انداختى اى ابوجعفر و تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى چرا مى گفتى كه من بر آن قـادر نـيـسـتـم . پـس ، از آن تـكـليـف پـشـيـمـان شـد و عـازم قتل پدر من گرديد و سر به زير افكند و تفكر مى كرد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم .
چـون ايـسـتادن ما به طول انجاميد پدرم در خشم شد و چون آن حضرت در خشم مى شد نظر به سوى آسمان مى كرد و آثار غضب از جبين مبينش ظاهر مى گرديد، چون هشام آن حالت را در پـدرم مـشـاهده كرد از غضب آن حضرت ترسيد و او را بر بالاى تخت خود طلبيد و من از عـقـب او رفـتـم چـون به نزديك او رسيد برخاست و پدرم را در برگرفت و در دست راست خـود نـشـانـيـد، پس دست در گردن من درآورد و مرا در جانب راست پدرم نشانيد، پس رو به سـوى پـدرم گـردانـيد و گفت : پيوسته بايد كه قبيله قريش بر عرب و عجم فخر كنند كـه مـثـل تـويى در ميان ايشان هست ، مرا خبر ده كه اين تيراندازى را كى تعليم تو نموده اسـت و در چـه مـدت آمـوخـتـه اى ؟ پـدرم فـرمـود: مـى دانـى كـه در مـيـان اهل مدينه اين صنعت شايع است و من در حداثت سن چند روزى مرتكب اين بودم و از آن زمان تا حـال تـرك آن كرده ام و چون مبالغه كرديد و سوگند داديد امروز كمان به دست گرفتم . هـشـام گـفـت : مـثـل ايـن كـمـانـدارى هـرگـز نـديـده بـودم اى ابـاجـعـفـر در ايـن امـر مـثـل تـو هـسـت ؟ حـضـرت فـرمـود كـه مـا اهـل بـيـت رسـالت عـلم و كمال و اتمام دين را كه حق تعالى در آيه :
( اَلْيـَوْمَ اَكـْمـَلْتُ لَكُمْ دينَكُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا ) .(95)
به ما عطا كرده است از يكديگر ميراث مى بريم و هرگز زمين خالى نمى باشد از يكى از ما كه در او كامل باشد آنچه ديگران در آن قاصرند، چون اين سخن را از پدرم شنيد بسيار در غـضـب شـد و روى نـحـسـش سرخ شد و ديده راستش كج شد، و اينها علامت غضب او بود و سـاعتى سر به زير افكند و ساكت شد، پس سر برداشت و به پدرم گفت كه آيا نسب ما و شما كه همه فرزندان عبدمنافيم يكى نيست ؟ پدرم فرمود كه چنين است و لكن حق تعالى مـا را مـخصوص گردانيده است از مكنون سرّ خود و خالص علم خود به آنچه ديگرى را به آن مـخـصـوص نـگـردانيده است ، هشام گفت كه آيا چنين نيست كه حق تعالى محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را از شـجـره عبد مناف به سوى كافه خلق مبعوث گردانيده از سفيد و سـيـاه و سـرخ پـس از كـجـا ايـن مـيـراث مـخـصـوص شـمـا گـردانـيـده اسـت و حـال آنـكـه حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم بر همه خلق مبعوث است ، خدا در قـرآن مـجـيـد مـى فرمايد: ( وَ للّهِ ميراثُ السَّمواتِ وَالاَرْضِ ) (96) ؛ پس به چه سبب ميراث علم مخصوص شما شد و حال آنكه بعد از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم پيغمبرى مبعوث نگرديد و شما پيغمبران نيستيد.
پـدرم فـرمـود: از آنجا خدا ما را مخصوص گردانيده كه به پيغمبر خود وحى فرستاد كه ( لاتُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ ) (97) ؛ و امر كرد پيغمبر خود را كه مـخصوص گرداند ما را به علم خود و به اين سبب حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم برادر خود على بن ابى طالب عليه السلام را مخصوص مى گردانيد به رازى چند كـه از سـايـر صـحـابـه مـخـفـى مـى داشـت و چـون ايـن آيـه نـازل شـد ( وَ تـَعـِيـَهـا اُذْنٌ واعـِيـَةٌ ) (98) يـعنى حفظ مى كند آنها را گـوشـهـاى ضـبـط كـنـنـده و نـگـاه دارنـده ، پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـود: يـا عـلى ! مـن از خـدا سـؤ ال كردم كه آنها را گوش تو گرداند و به اين جهت على بن ابى طالب عليه السلام مى فـرمـود كـه حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم هزار باب از علم تعليم مى نمود كه از هـر بابى هزار باب ديگر گشوده مى شود؛ چنانچه شما راز خود به مخصوصان خود مى گـويـيـد و از ديـگـران پـنـهـان مـى داريـد هـمـچـنـيـن حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم رازهـاى خـود را بـه عـلى عـليـه السـلام مى گفت و ديـگـران را مـحـرم آنـهـا نـمـى دانـسـت ، هـمـچـنـين على بن ابى طالب عليه السلام كسى از اهـل بـيت خود را كه محرم آن اسرار بود و به آن رازها مخصوص گردانيد، و به اين طريق آن عـلوم و اسرار به ما ميراث رسيده است ، هشام گفت : على دعوى اين مى كرد كه من علم غيب مـى دانـم و حـال آنـكـه خـدا در علم غيب احدى را شريك و مطلع نگردانيده است پس از كجا اين دعـوى مـى كـرد؟ پـدرم فـرمـود كـه حـق تـعـالى بـر حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم كتابى فرستاد و در آن كتاب بيان كرده آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت چنانچه فرموده است : ( وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانَا لِكُلّ شَى ء وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ ) .(99)
و بـاز فـرمـوده است : ( وَ كُلُّ شَى ءٍ اَحْصَيْناهُ فِى اِمامٍ مُبينٍ ) (100) و فرموده است كه ( ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِْن شَى ءٍ. ) (101)
پـس حـق تـعـالى وحـى فـرسـتـاد به سوى پيغمبر خود كه هر غيب و سرّ كه به سوى او فـرسـتـاده البـتـه عـلى عـليـه السـلام را بـر آنـهـا مـطـلع گـردانـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم امر كرد على عليه السلام را كه بعد از او قرآن را جـمـع كـن و مـتـوجـه غسل و تكفين و حنوط او شود و ديگرا را حاضر نكند و به اصحاب خود گفت كه حرام است بر اصحاب و اهل من كه نظر كنند به سوى عورت من مگر برادر من على كـه او از من است و من از اويم و از او است مال من و بر او لازم است آنچه بر من لازم بود و او است ادا كننده قرض من و وفا كننده به وعده هاى من ، پس به اصحاب خود گفت كه على بن ابـى طـالب عـليـه السـلام بـعـد از مـن قـتـال خـواهـد كـرد بـا مـنـافـقـان بـر تـاءويـل قـرآن چـنـانـچـه مـن قـتـال كـردم بـا كـافـران بـر تـنـزيـل قـرآن و نـبـود نـزد احـدى از صـحـابـه جـمـيـع تـاءويـل قـرآن مـگـر نـزد عـلى عـليـه السـلام و بـه ايـن سـبـب حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه داناترين مردم به علم قضا على بن ابى طالب عليه السلام است ، يعنى او بايد كه قاضى شما باشد. و عمر بن خطّاب مكرّر مى گـفـت : اگـر عـلى نـمـى بـود عـمـر هـلاك مى شد، عمر گواهى به علم آن حضرت مى داد و ديگران انكار مى كردند.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » يکشنبه مه 09, 2010 11:04 pm

پس هشام ساعتى طويل سر به زير افكند پس سر برداشت و گفت : هر حاجت كه دارى از من طلب كن ؟ پدرم گفت كه اهل و عيال من از بيرون آمدن من ، در وحشت و در خوف اند استدعا دارم كه مرا رخصت مراجعت دهى ، هشام گفت : رخصت دادم در همين روز روانه شو. پس پدرم دست در گردن او آورد وداع كرد و من نيز او را وداع كرده و بيرون آمديم .
چـون به ميدان بيرون خانه او رسيديم در منتهاى ميدان جماعت كثيرى ديديم كه نشسته اند، پدرم پرسيد كه ايشان كيستند؟ حاجب هشام گفت : قسّيسان و رهبانان نصارى اند در اين كوه عـالمـى دارنـد كـه دانـاتـريـن عـلمـاى ايـشـان اسـت و هـر سـال يـك مـرتـبـه بـه نـزد او مـى آيـنـد و مـسـائل خـود را از او سـؤ ال مـى كـنـنـد و امروز براى آن جمع شده اند. پس پدرم به نزد ايشان رفت و من نيز با او رفـتم ، پدرم سر خود را به جامه پيچيد كه او را نشناسند و با آن گروه نصارى به آن كـوه بـالا رفـت ، و چـون نـصـارى نـشـسـتند پدرم نيز در ميان ايشان نشست و آن ترسايان مـسـندها براى عالم خود انداختند و او را بيرون آوردند و بر روى مسند نشاندند و او بسيار مـعـمّر شده بود و بعضى حواريون اصحاب عيسى را دريافته بود و از پيرى ، ابروهاى او بر ديده اش ‍ افتاده بود، پس ابروهاى خود را به حرير زردى بر سر بست و ديده هاى خـود را مانند ديده هاى افعى به حركت درآورد، و به سوى حاضران نظر كرد، و چون خبر هشام رسيد كه آن حضرت به دير نصارى رفت كسى از مخصوصان خود فرستاد كه آنچه مـيـان ايـشان و آن حضرت مى گذرد او را خبر دهد، چون نظر آن عالم بر پدرم افتاد گفت : تـو از مـايى يا امت مرحومه ؟ حضرت فرمود: بلكه از امت مرحومه ام ، پرسيد كه از علماى ايشان يا از جهال ايشان ؟ فرمود كه از جهال ايشان نيستم ، پس بسيار مضطرب شد و گفت : مـن از تـو سـؤ ال كـنـم يـا تـو از مـن سـؤ ال مـى كـنـى ؟ پـدرم فـرمـود: تـو سـؤ ال كـن ! نـصـرانـى گـفت : اى گروه نصارى ! غريبه است كه مردى از امت محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه مـن مـى گـويـد كـه از مـن سـؤ ال كن ، سزاوار است كه مساءله اى چند از او بپرسم ، پس گفت : اى بنده خدا! خبر ده مرا از ساعت كه نه از شب است و نه از روز؟ پدرم فرمود: مابين طلوع صبح است تا طلوع آفتاب ، گـفـت : پـس از كدام ساعتها است ؟ پدرم فرمود كه از ساعات بهشت است و در اين ساعات بـيـمـاران ما به هوش مى آيند، و دردها ساكن مى شود، و كسى را كه شب خواب نبرد در اين ساعت به خواب مى رود و حق تعالى اين ساعت را موجب رغبت رغبت كنندگان به سوى آخرت گـردانـيـده و از بـراى عـمـل كـنـنـدگـان بـراى آخـرت دليـل واضـحـى سـاخـتـه و بـراى انـكـار كـنـنـدگـا و مـتـكـبـران كـه عـمـل بـراى آخـرت نـمـى كنند حجتى گردانيده نصرانى گفت : راست گفتى ، مرا خبر ده از آنـچـه دعـوى مـى كـنـيـد كـه اهـل بـهـشـت مـى خـورنـد و مـى آشـامـن و از ايـشـان بـول و غـايـط جدا نمى شود، آيا در دنيا نظير آن هست ؟ حضرت فرمود: بلى جنين در شكم مـادر مـى خـورد از آنـچـه مـادر او مى خورد و از او چيزى جدا نمى شود. نصرانى گفت : تو نـگـفـتـى كـه مـن از عـلمـاى ايـشـان نـيـسـتـم ؟! حـضـرت فـرمـود كـه مـن گـفـتـم از جـهـال ايـشـان نـيستم . نصرانى گفت : مرا خبر ده از آنچه دعوى مى كنيد كه ميوه هاى بهشت بـرطـرف نـمـى شـود هـرچـنـد از آن تـنـاول مـى كـنـنـد بـاز بـه حـال خـود هـسـت آيا در دنيا نظيرى دارد؟ حضرت فرمود كه بلى نظير آن در دنيا چراغ است كـه اگـر صـد هـزار چـراغ از آن بيفروزند كم نمى شود و هميشه هست . نصرانى گفت : از تـو مـسـاءله اى سـؤ ال مـى كـنـم كـه نـتـوانـى جـواب گـفـت ، حـضـرت فـرمـود كـه سـؤ ال كـن ، نـصـرانـى گـفـت : مرا خبر ده از مردى كه با زن خود نزديكى كرد و آن زن به دو پـسـر حـاله شـد و هر دو در يك ساعت متولد شدند و در يك ساعت مردند و در وقت مردن يكى پـنـجـاه سـال از عـمـر او گـذشـتـه بـود و ديـگـر صـد و پـنـجـاه سـال زنـدگانى كرده بود؟ حضرت فرمود كه آن دو فرزند عزير و عزر بودند كه مادر ايـشـان بـه ايـشـان در يـك شـب در يـك سـاعـت حـامـله شـد و در يك ساعت متولد شدند و سى سـال بـا يـكـديـگـر زنـدگـانـى كـردنـد پـس حـق تـعـالى عـزير را ميراند و بعد از صد سال او را زنده كرد و بيست سال ديگر با برادر خود زندگانى كرد و هر دو را يك ساعت فـوت شـدنـد. پس آن نصرانى برخاست و گفت : از من داناترى را آورده ايد كه مرا رسوا كـنـد بـه خدا سوگند كه تا اين مرد در شام است ديگر من با شما سخن نخواهم گفت هرچه خواهيد از او سؤ ال كنيد.
و بـه روايـت ديـگـر چـون شـب شـد آن عـالم به نزد آن حضرت آمد و معجزات مشاهده كرد و مـسـلمـان شد، چون اين خبر به هشام رسيد و به او گفتند خبر مباحثه حضرت امام محمدباقر عـليـه السـلام بـا نـصـرانـى در شـام مـنـتـشـر شـده و بـر اهـل شـام عـلم و كـمـال او ظـاهر گرديده او جايزه اى براى پدرم فرستاد و ما را به زودى روانه مدينه كرد.
و بـه روايـت ديـگـر آن حـضـرت را بـه حـبـس فـرسـتـاد، بـه هـمـان مـلعـون گـفـتـنـد كـه اهل زندان همه مريد او گرديده اند پس به زودى حضرت را روانه مدينه كرد، و پيش از ما پـيـك مـسـرعـى فرستاد كه در شهرها كه در سر راه است ندا كنند در ميان مردم كه دو پسر جـادوگـر ابـوتـراب مـحـمـّد بـن عـلى و جـعفر بن محمّد كه من ايشان را به شام طبيده بودم مـيـل كـردنـد بـه سوى ترسايان و دين ايشان را اختيار كردند پس هركه به ايشان چيزى بفروشد يا بر ايشان سلام كند يا با ايشان مصافحه كند خونش هدر است ، چون پيك به شـهـر مـديـن رسـيـد بـعـد از آن مـا وارد شـهـر شـديـم و اهـل آن شـهـر درهـا بـر روى مـا بـستند و ما را دشنام دادند و ناسزا به على بن ابى طالب عـليـه السـلام گـفتند و هرچند ملازمان ما مبالغه مى كردند در نمى گشودند و آذوقه به ما نمى دادند، چون ما به نزديك دروازه رسيديم پدرم با ايشان به مدارا سخن گفت و فرمود از خدا بترسيد ما چنان نيستيم كه به شما گفته اند، و اگر چنان باشيم ، شما با يهود و نـصـارى مـعـامـله مى كنيد، چرا از مبايعه ما امتناع مى نماييد، آن بدبختان گفتند كه شما از يهود و نصارى بدتريد (نعوذباللّه )؛ زيرا كه ايشان جزيه مى دهند و شما نمى دهيد.
هـرچـنـد پـدرم ايشان را نصيحت كرد سودى نبخشيد و گفتند در نمى گشاييم بر روى شما تـا شـمـا و چـهـارپايان شما هلاك شويد. حضرت چون اصرار آن اشرار مشاهده نمود پياده شـد و فـرمـود: اى جـعـفـر! تـو از جاى خود حركت مكن . و كوهى در آن نزديكى بود كه بر شـهـر مـديـن مـشـرف بـود حـضرت بر آن كوه برآمد و رو به جانب شهر كرد و انگشت بر گـوشـهـاى خـود گـذاشـت و آيـاتـى كـه حـق تـعـالى در قـصـه شـعـيـب فـرسـتـاده اسـت و مشتمل است بر مبعوث گرديدن شعيب بر اهل مدين و معذب گرديدن ايشان به نافرمانى او، بـر ايـشـان خواند تا آنجا كه حق تعالى مى فرمايد: ( بَقِيَّةُاللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ ) .(102)
پـس فـرمـود كه ماييم به خدا سوگند بقيه خدا در زمين ، پس حق تعالى باد سياهى تيره بـرانـگـيخت كه آن صدا را به گوش مرد و زن و صغير و كبير ايشان رسانيد و ايشان را دهـشـت عظيم عارض شد و بر بامها برآمدند و به جانب آن حضرت نظر مى كردند پس مرد پيرى از اهل مدين پدرم را به آن حالت مشاهده كرد و به صداى بلند ندا كرد در ميان شهر كـه از خـدا بـتـرسـيـد اى اهـل مدين كه اين مرد در موضعى ايستاده است كه در وقتى حضرت شعيب قوم خود را نفرين كرد در اين موضع ايستاده بود، و به خدا سوگند كه اگر در به روى او نـگـشـايـيـد مـثـل آن عـذاب بـر شـمـا نـازل خواهد شد، پس ايشان ترسيدند و در را گـشـودنـد و مـا را در مـنـازل خـود فـرود آوردند و طعام دادند و ما روز ديگر از آنجا بيرون رفـتيم . پس والى مدين اين قصه را به هشام نوشت آن ملعون به او نوشت كه آن مرد پير را به قتل رسانيد. و به روايت ديگر آن مرد پيرد را طلبيد و پيش از رسيدن به هشام به رحـمـت الهى واصل گرديد. پس هشام لعين به والى مدينه نوشت كه پدرم را به زهر هلاك كـنـد و پـيـش از آنـكـه ايـن اراده بـه عـمـل آيـد هـشـام بـه درك اسفل جحيم واصل شد.(103)
و كـليـنـى بـه سـنـد صـحـيـح از زراره روايـت كـرده اسـت كـه گـفت : روزى از حضرت امام محمدباقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: در خواب ديدم كه بر سر كوهى ايستاده بودم و مـردم از هر طرف آن كوه بالا مى آمدند به سوى من چون مردم بسيار جمع شدند بر اطراف آن كوه ، ناگاه كوه بلند شد و مردم از هر طرف فرو مى ريختند تا آنكه اندك جماعتى بر آن كـوه مـى ماندند و پنج مرتبه چنين شد، و گويا آن حضرت اين خواب را به وفات خود تـعـبـيـر فـرمـوده بـود، بـعـد از پـنـج شـب از ايـن خـواب بـه رحـمـت ربـّالاربـاب واصل گرديد.(104)
و كلينى به سند معتبر روايت كرده است كه روزى يكى از دندانهاى حضرت امام محمدباقر عليه السلام جدا شد آن دندان را در دست گرفت و گفت : الحمدللّه ، پس ‍ حضرت امام جعفر صـادق عـليه السلام را گفت كه چون مرا دفن كنى اين دندان را با من دفن كن ، بعد از چند سال دندان ديگر آن حضرت جدا شد و باز در كف راست گذاشت و گفت : الحمدللّه و فرمود كه اى جعفر چون من از دنيا بروم اين دندان را با من دفن كن .(105)
و در ( كافى ) و ( بصائرالدرجات ) و ساير كتب معتبره روايت كرده اند كه حضرت صادق عليه السلام فرموده كه پدرم را بيمارى صعبى عارض ‍ شد كه اكثر مردم بر آن حضرت خائف شدند و اهل بيت آن حضرت گريان شدند، آن حضرت فرمود كه من در ايـن مـرض نخواهم رفت ؛ زيرا كه دو كس به نزد من آمدند و مرا چنين خبر دادند. پس ، از آن مـرض صـحـت يافت و مدتى صحيح و سالم ماند، پس روزى حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام را طـلبـيد و فرمود كه جمعى از اهل مدينه را حاضر كن چون ايشان را حاضر كردم فـرمـود: اى جـعـفـر! چـون مـن بـه عـالم بـقـاء رحـلت كـنـم مـرا غـسـل بـده و كفن بكن و در سه جامه كه يكى رداى حبره بود كه نماز جمعه در آن مى كرد و يكى پيراهنى كه خود مى پوشيد؛ و فرمود كه عمامه بر سرم ببند و عمامه را از جامه هاى كفن حساب مكن و براى من زمين را شقّ كن به جاى لحد؛ زيرا كه من فربه ام و در زمين مدينه براى من لحد نمى توان ساخت و قبر مرا چهار انگشت از زمين بلند بلند كن و آب بر قبر من بـريـز، و اهـل مدينه را گواه گرفت ، چون بيرون رفتند گفتم : اى پدر بزگوار! آنچه فـرمودى به عمل مى آورم و به گواه گرفتن احتياج نبود، حضرت فرمود كه اى فرزند! بـراى ايـن گـواه گـرفتم كه بدانند تويى وصى من و در امامت با تو منازعه نكنند. پس گـفتم : اى پدر بزرگوار! من امروز تو را از همه روز صحيح تر مى يابم و آزار در تو مـشـاهـده نـمـى كـنـم ، حـضرت فرمود: آن دو كس كه در آن مرض مرا خبر دادند كه صحت مى يابم در اين مرض به نزد من آمدند و گفتند در اين مرض به عالم بقاء رحلت مى نمايى ، و بـه روايـت ديـگـر فرمود: كه اى فرزند! مگر نشنيدى كه حضرت على بن الحسين عليه السـلام مـرا از پس ديوار ندا كرد كه اى محمّد بيا و زود باش كه ما انتظار تو مى بريم .(106)
و در ( بـصـائرالدرجـات ) مـنـقول است كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فـرمـود كـه در شـب وفـات پـدر بزرگوار خود به نزد آن حضرت رفتم كه با او سخن بگويم ، مرا اشاره كرد كه دور رو و با كسى رازى مى گفت كه من او را نمى ديدم يا آنكه بـا پـروردگـار خـود مـناجات مى كرد، پس بعد از ساعتى به خدمت او رفتم فرمود كه اى فـرزنـد گـرامـى ! مـن در ايـن شـب دار فـانـى را وداع مـى كـنـم و بـه ريـاض قـدس ‍ ارتـحـال مـى نـمـايـم و در ايـن شب حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم به عالم بـقـاء رحـلت نـمـود و در ايـن وقـت پـدرم حـضـرت عـلى بـن الحـسـين عليه السلام براى من شربتى آورد كه من آشاميدم و مرا بشارت لقاى حق تعالى داد.(107)
و قـطب راوندى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه چون شب وفـات پـدر بـزرگـوارم شـد و حال او معتبر گرديد چون آب وضوء آن حضرت را هر شب نـزديـك رختخواب او مى گذاشتند دو مرتبه فرمود كه بريز آب را مردم گمان كردند كه حـرت از بى هوشى تب ، اين سخن مى فرمايد: من رفتم و آب را ريختم ديدم كه موشى در آن آب افتاده بود و حضرت به نور امامت در آن حالت دانسته بود.(108)
و كـليـنـى بـه سـنـد صـحـيـح از آن حـضـرت روايـت كـرده اسـت كـه مـردى چـنـد مـيـل از مـديـنـه دور بـود در خـواب ديـد كـه [گـفتند] برو نماز كن بر امام محمّدباقر عليه السلام كه ملائكه او را در بقيع غسل مى دهند.(109) و ايضا به سند حسن روايت كـرده اسـت كـه حضرت امام محمدباقر عليه السلام هشتصد درهم براى تعزيه و ماتم خود وصـيـت فـرمـود.(110) و بـه سـند موثق از حضرت صادق عليه السلام روايت كـرده اسـت كـه پـدرم گـفـت : اى جـعـفـر! از مـال مـن وقـفى بكن براى ندبه كنندگا كه در سـال در منى در موسم حج بر من ندبه و گريه كنند و رسم ماتم را تجديد نمايند و بر مظلوميت من زارى كنند.(111)
مؤ لف گويد كه در تاريخ وفات آن حضرت اختلاف است و مختار احقر آن است كه در روز دوشـنـبه هفتم ذيحجه سنه صد و چهاردهم به سن پنجاه و هفت در مدينه مشرفه واقع شد و ايـن در ايـام خلافت هشام بن عبدالملك بود، و گفته شده كه من حضرت را ابراهيم بن وليد بـن عـبـدالمـلك بـن مـروان بـه زهـر شهيد كرده و شايد به امر هشام بوده ؛ و قبر مقدس آن حضرت به اتفاق در بقيع واقع شده است در پهلوى پدر و عم بزرگوار خود حضرت امام حسن عليه السلام .
و كـليـنى به سند معتبر روايت كرده است كه چون حضرت امام محمدباقر عليه السلام به دار بقاء رحلت نمود حضرت صادق عليه السلام مى فرمود كه هر شب چراغ مى افروختند در حجره اى كه آن حضرت در آن حجره وفات يافته بود.(112)


فصل ششم : در ذكر اولاد و احفاد حضرت امام محمدباقر عليه السلام

بدان كه اولاد آن حضرت بنابر آنچه شيخ مفيد و طبرسى و ديگران ذكر كرده اند از ذكور و انـاث هـفـت نـفـرند: ابوعبداللّه جعفر بن محمّد عليه السلام و عبداللّه كه از مخدّره نجيبه جناب ام فروه بنت قاسم بن محمّد بن ابى بكر بودند، و ابراهيم و عبيداللّه كه از ام حكيم بـودنـد و هـر دو در ايـام حيات پدر بزرگوارشان وفات كردند، و على و زينب و ام سلمه كه از ام ولد بودند و بعضى گفته اند كه امّ سلمه از مادر ديگر بوده .(113)
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه عبداللّه در فضل و صلاح مشاراليه بود، و روايت شده كه داخـل شد بر مردى از بنى اميه ، آن مرد اموى خواست او را بكشد، عبداللّه گفت : مرا مكش تا مـن از بـراى تـو شـفاعت كنم نزد خداى ، اموى گفت : تو را اين مقام و مرتبه نيست پس او را زهر داد و شهيد كرد انتهى .(114)
و عـبـداللّه را پـسـرى اسـت اسـمـاعـيـل نـام كـه عـلمـاء رجـال او را از اصـحاب حضرت صادق عليه السلام شمرده اند، و در ( شرح كافى ملاّ خليل ) است كه عبداللّه پسر امام محمدباقر عليه السلام را دخترى بوده مكنّاة به ( امّ خـيـر ) كـه بئرامّ خير در مدينه منسوب به او است ، و تاج الدّين ابن زهره حسين در ( غـايـة الا خـتـصـار فـى اءخـبـار البـيـوتـات العـلويـّه ) گفته كه على پسر امام محمدباقر عليه السلام دخترى داشت فاطمه نام تزويج كرد او را حضرت امام موسى كاظم عليه السلام و قبر على در بغداد در محله جفعريه در ظاهر سور بغداد واقع است .
محب الدّين بن نجار مورخ در تاريخ خود گفته مشهد (مزار) طاهر در جعفريه است و گفته آن قـريـه اى اسـت از اعمال خالص نزديك بغداد، ظاهر شد در آن قبرى قديم و بر آن سنگى بود كه بر آن نوشته شد:
بـِسـْمِ اللّهِ الْرَّحـْمنِ الرَّحيمِ هذا ضَريحُ الطّاهِرِ عَلِىَّ بْنِ مُحَمَّد بِنْ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِنِ عَلىِّ بِنِ اَبى طالِبٍ عليهم السلام .
و بـقيه از او جدا شده بود پس بنا كردند بر آن قبه اى از خشت ، پس از آن تعمير كرد آن را عـلى بـن نـعـيـم شـيخى از مستوفيان كه كتابت ديوان خالص با او بود و آراست و زينت كـرد آن را و قـنـديلهايى از مس بر آن آويزان كرد و در آن صحنى گشاده بنا كرد، پس او بـعـد از اين تعميرات يكى از مشاهد مزارات گشت . تاج الدّين گفته كه آن مشهد در زمان ما مـجـهـول و خـراب اسـت و جـمـاعـتـى از فـقـراء در آنـجـا منازل دارند و نزديك است كه آثارش محو و نابود شود.(115)
مؤ لف گويد: آنكه مشهور است در زمان ما قبر على بن محمدالباقر عليه السلام در ناحيه كـاشـان در مـشـهـد اردهـال اسـت و مـعـروف اسـت بـه شاهزاده سلطانعلى ، و تاءييد مى كند بودنش را در اين مشهد آنچه در ( بحرالا نساب ) است كه فرمود:
عـَلِىُّ بـْنُ مـُحـَمَّدٍ الْبـاقِرِ عَليه السلام لَم يَعْقِبُ سِوى بِنْتٍ وَ دُفِنَ فى ناحِيَةِ كاشان بِقَرْيَةٍ يُقالُ لَها باركوسْب فى مَشْهَدٍ انتهى .
و از فـاضـل خـبـيـر آمـيـرزا عـبـداللّه صـاحـب ( ريـاض العـلمـاء ) نـيـز نـقـل شـده كـه فرمود قبر على بن محمّدالباقر عليه السلام در حوالى بلده كاشان است و بـر او اسـت قـبـه رفـيـعـه و از براى او است كرامات ظاهره و در اصفهان نزديك مسجد شاه بقعه و مزارى است به نام احمد بن على بن امام محمّدالباقر عليه السلام و سنگى در آنجا اسـت بـه خـط كـوفـى بـر آن نـوشـتـه اسـت : بـِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ. هذا قَبْرُ احمد بْن عَلىّ بن مُحَمَّدالباقر عليه السلام وَ تَجاوَزْ عن سَيِئاتِهِ وَ الْحـَقـْهُ بـِالصـّالِحـيـنَ و در بـيـرون بـقـعـه سـنـگـى اسـت مـسـتـطـيـل بر آن نقش است آمين ربّ العالمين . به تاريخ سَنة ثَلث وَ سِتّينَ وَ خَمْسماءةَ و نزديك اين امام زاده است قبر مرحوم عالم فاضل فقيه نبيه جناب آقا شيخ محمّد تقى معروف بـه آقـا نـجـفـى در بـقـعـه بزرگى با قبّه عاليه ـ اَسْكَنَهُ اللّهُ فى جَنَّةٍ ـ و صاحب ( روضـات الجنّات ) در ترجمه امير سيد محمدتقى كاشى پشت مشهدى گفته كه در پشت مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام و بـعـضى گفته كه منسوب است به يكى از اولادهاى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام و اسمش حبيب است واللّه العالم .(116)
و امّ سلمه زوجه محمّد ارقط بن عبداللّه الباهر بن امام زين العابدين عليه السلام بوده و او مـادر اسـمـاعـيـل بـن مـحـمـّد ارقـط است كه با ابوالسّرايا خروج كرده ، كَذا فى بَعْضِ الْمُشَجّرات .(117)


در اينجا آزمون بيستم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 12:26 am

بـاب هـشـتـم : در تـاريخ حضرت امام بحق ناطق مبين المشكلات و الحقائق جناب ابو عبداللّه جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام است .
و در آن چند فصل است


فصل اول : در بيان ولادت و اسم و لقب و احوال والده آن حضرت است

ولادت بـاسـعـادت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در روز دوشنبه هفدهم ماه ربيع الا ول سـنـه هـشـتـاد و سـه واقـع شـده كـه مـوافـق اسـت بـا روز ولادت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و آن روزى اسـت شـريف عظيم البركة كه پيوسته صـالحـين از آل محمّد عليهم السلام از قديم الا يام بزرگ مى شمردند آن روز را و مراعات مـى كردند حرمت آن را. و در روزه اش فضل كبير و ثواب عظيم وارد شده و مستحب است در آن روز صـدقـه و زيـارت مـشـاهـد مـشـرفـه و بـه جـا آوردن خـيـرات و مـسـرور نـمـودن اهل ايمان .
اسـم مـبـارك آن حـضـرت ، جـعـفـر بـود و كـنـيت شريفش ، ابوعبداللّه و القاب آن حضرت : صابر و فاضل و طاهر و صادق بود و مشهورترين القاب آن جناب ، صادق است .
ابن بابويه و قطب راوندى روايت كرده اند كه از حضرت امام زين العابدين عليه السلام پـرسـيدند كه امام بعد از تو كيست ؟ فرمود: محمدباقر كه علم را مى شكافد شكافتنى ، پـرسـيـدنـد كـه بـعـد از او امـام كـه خـواهـد بـود؟ فـرمـود: جـعـفـر كـه نـام او نـزد اهـل آسـمـانـهـا صـادق اسـت ؛ گـفـتـنـد: چـرا بـه خـصـوص او را صـادق مـى نـامـنـد و حـال آنـكـه هـمـه شـمـاهـا صـادق و راسـتـگـويـيـد؟ فـرمـود كـه خبر داد مرا پدرم از پدرش رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه آن حضرت فرمود چون متولد شود فرزند من جـعـفـر بـن مـحـمـّد بـن عـلى بـن الحسين عليهم السلام او را صادق ناميد؛ زيرا كه پنجم از فـرزنـدان او جـعـفـر نام خواهد داشت و دعوى امامت ، خواهد كرد به دروغ از روى افتراء و او نزد خدا جعفر كذاب افترا كننده بر خدا است ، پس حضرت امام زين العابدين عليه السلام گـريـسـت و فرمود كه گويا مى بينم جعفر كذاب را كه برانگيخته است خليفه جور زمان خود را بر تفتيش و تفحص امام پنهان يعنى صاحب الزّمان عليه السلام .(1)
و در شمايل حضرت صادق عليه السلام گفته اند كه آن حضرت ميانه بالا و افروخته رو و سـفـيـد بـدن و كـشـيـده بـيـنـى و مـوهـاى او سـيـاه و مـجـعـد بـود و بـر خـدّ رويـش ‍ خـال سـياهى بود.(2) و به روايت حضرت امام رضا عليه السلام نقش ‍ نگين آن حضرت ( اَللّهُ وَلِيّى وَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ ) (3) و به روايت ديگر ( اَللّهُ خـالِقُ كـُلِّ شـَى ءٍ ) (4) و بـه روايـت مـعـتـبـر ديـگـر ( انت ثقتى فـاعـصـمـنـى مـن النـاس ) (5) و به روايت ديگر ( ماشاءَ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلا بـِاللّهِ اَسـْتـَغـْفـِرُ اللّهَ ) (6) بـوده ، و غـيـر از ايـنـهـا نـيـز نقل شده .
والده ماجده آن حضرت نجيبه جليله مكرمه عليا جناب فاطمة مسمّاة به امّ فروة بن قاسم بن مـحـمـّد بـن ابى بكر است كه حضرت صادق عليه السلام در حق او فرموده ( كانَتْ اُمّى مـِمَّنْ آمـَنـَتْ وَ اتَّقـَتْ وَ اَحْسَنَتْ وَاللّهْ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ ) ؛(7) يعنى مادرم از جـمله زنانى بود كه ايمان آورد و تقوى و پرهيزكارى را اختيار كرد و احسان و نيكوكارى نـمـود و خـدا دوست دارد نيكوكاران را. همانا حضرت صادق عليه السلام در اين كلمه موجزه وصـف كـرده آن مـخدره را به تمام اوصاف شريفه همانطور كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السـلام در جـواب همّام بن عباده كه سؤ ال كرد از آن حضرت كه وصف كند براى او متقين را اكـتفا كرد به كلمه : ( اِتَّقِ اللّهَ وَ اَحْسِنْ فَاِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقوْا وَالَّذينَهُمْ مُحْسِنوُنَ ) ؛(8)
چـه آنـكـه عـلمـا در شرح آن گفته اند كه گويا مراد از تقوى ، اجتناب كردن است از آنچه خـداى تـعـالى نـهـى فرموده و احسان به جا آوردن هر چيزى است كه حق تعالى به آن امر فـرمـوده ، پـس ايـن كـلمـه جـامـع اسـت صـفـات مـتـقـيـن و فـضـايـل ايـشـان را، و شـيـخ جـليل على بن الحسين المسعودى در ( اثبات الوصيّة ) فرموده كه امّ فروه از تمامى زنان زمان خود تقوايش زيادتر بود، روايت كرده از حضرت امـام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام احـاديـثـى از جـمـله آنـهـا اسـت قول آن حضرت به او كه اى امّ فروة ! من دعا مى كنم براى گناهكاران شيعيان ما در روز و شب صد نوبت ، يعنى استغفار و طلب آمرزش مى كنم برايشان ؛ زيرا كه ما صبر مى كنيم بر چيزى كه مى دانيم و ايشان صبر مى كنند بر چيزى كه نمى دانند.(9)
مـؤ لف گـويـد: كـه امّ فـروه چـنـدان مجلّله و مكرمه بود كه به سبب آن از حضرت صادق عـليـه السـلام گـاهى به ابن المكرمه تعبير كردند. و روايت شده از عبدالا على كه گفت : ديـدم امّ فـروه را كـه پـوشـيـده بـود كـسـايى و طواف كعبه مى كرد متنكّرةً كه كسى او را نـشناسد، پس استلام كرد حجرالا سود را به دست چپ ، مردى در آنجا به وى گفت : ( يا اَمـَةَ اللّهِ! قـَدْ اَخـْطـَاْتِ السُّنَّةَ ) ؛ اى كنيز خدا! خطا كردى در سنت و آداب كه با دست چپ استلام كردى ؛ ( امّ فروه اِنّا لاَغْنِياءُ مِنْ عِلْمِكَ ) ؛ يعنى نمى خواهد چيزى ياد ما دهى همانا ما از علم شما بى نيازيم .(10)
فـقـيـر گـويـد: ظـاهرا آن مرد از فقهاء عامه بوده و چگونه غنى و بى نياز نباشد از فقه عـامه زنى كه شوهرش باقر علوم اولين و آخرين باشد، و پدر شوهرش حضرت امام زين العابدين عليه السلام ، و فرزندش ينبوع علم و معدن حكمت و يقين جعفر بن محمّد الصادق الا مين عليه السلام باشد و پدرش از ثقات و معتمدان على بن الحسين عليه السلام و يكى از فـقـهاء سبعه مدينه باشد در حجر علم تربيت شده و در بيت فقه نشو و نما كرده ، و امّ فـروه را خـواهرى است معروفه به ( امّ حكيم ) زوجه اسحاق عريض ابن عبداللّه بن جـعـفـر بـن ابـى طـالب رضـى اللّه عـنـهـم والده قـاسـم بـن اسـحـاق كـه مـردى جـليـل و امـير يمن بوده و او پدر داود بن القاسم است كه معروف است به ابوهاشم جعفرى بغدادى و بيايد ذكرش در اصحاب حضرت هادى عليه السلام .


فـصـل دوم : در مختصرى از مناقب و مكارم اخلاق و سيرت حميده آن حضرت و اعتراف دوست ودشمن و مخالف و مؤ الف به فضل آن جناب عليه السلام

( اَنـْتَ يا جَعْفَرُ فَوْقَ الْمَدْحِ وَالْمَدْحِ عَناءٌ اِنَّما الاَشْرافُ اَرْضٌ وَ لَهُمْ اَنْتَ سَماءٌ جازَ حَدَّ الْمَدْحِ مَنْ قَدْ وَلدَتْهُ الاَنْبِياءُ )
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در ميان برادران خود خـليـفه پدرش امام محمدباقر عليه السلام و وصى و قائم به امر امامت بعد از آن حضرت بـود و از تمامى برادران خود افضل و مبرّزتر بود و قدرش اعظم و جلالتش بيشتر بود در مـيـان عـامـه و خـاصـه ، و آن قـدر مـردمـان از عـلوم آن جـنـاب نـقـل كـرده انـد كـه به تمام بغداد و شهرها منتشر گشته و اصقاع عالم را فرا گرفته و نـقـل نـشـده از احـدى از عـلمـاء اهـل بـيـت آنـچـه از آن حـضـرت نـقـل شـده ، و نـقـله اخـبـار و سـدنـه آثـار نـقل نكرده اند از ايشان مانند آنچه از آن حضرت نقل كرده اند.
همانا اصحاب حديث جمع كرده اند اصحاب راويان از آن جناب را از ثقات با اختلافشان در آراء و مـقـالات عـددشـان بـه چـهـار هـزار رسـيـده ، و آن قـدر دلائل واضحه بر امامت آن حضرت ظاهر شده كه دلها را روشن نموده و زبان مخالف را گنگ كرده از طعن زدن در آن دلائل به ايراد شبهات انتهى .(11)
و سـيد شبلنجى شافعى گفته كه مناقب آن حضرت بسيار است به حدى كه محاسب نتواند تمام را در حساب آورد و مستوفى هشيار دانا از انواع آن در حيرت شود.
روايـت كـرده انـد از آن جـنـاب جـمـاعـتـى از اعـيـان ائمـه اهـل سـنـت و اعـلام ايـشـان مـانند يحيى بن سعيد و ابن جريح و مالك بن انس و ثورى و ابن عـيـيـنـه و ابـوايوب سجستانى و غير ايشان .(12) ابن قتيبه در كتاب ( ادب الكـاتـب ) گـفته كه كتاب جفر را امام جعفر صادق عليه السلام نوشته و در آن است آنـچـه مـردم بـه دانستن آن احتياج دارند تا روز قيامت و به همين جفر اشاره كرده ابوالعلاء معرّى در قول خود:
لَقَدْ عَجِبُوا لا لِ الْبَيْتِ لَمّا

اتاهُمْ عِلْمُهُمْ فى جِلْدِ جَفْرٍ

وَ مِراةُ الْمُنَجِّمِ وَ هِىَ صُغْرى

تُريِه كُلِّ عامِرَةٍ وَقَفْرٍ(13)

يـعـنـى مـردم تـعـجـب كـردنـد از اهـل بـيـت وقـتـى كـه آمـد ايـشـان را عـلم اهـل بيت در پوست بزغاله كه جفر باشد، يعنى مى گويد چگونه مى شود كه اين همه علم در پـوسـت بـزغـاله چـهـارماهه جمع شود، پس براى رفع استبعاد ايشان مى گويد: آيينه مـنـجـم كـه اسـطرلاب باشد با آنكه چيز كوچكى است مى نماياند به منجم آسمان و زمين و جاهاى معمور و غير معمور را.
و روايـت شده كه آن حضرت مجلسى داشت از براى عامه و خاصه ، مردم از اقطار عالم به خـدمـتـش مـى رسـيـدنـد و از حـضـرتـش از حـلال و حـرام و از تـاءويـل قرآن و فصل الخطاب سؤ ال مى نمودند و احدى از خدمتش بيرون نمى آمد مگر با جوابى كه مرضى و پسنديده اش بود.
فقير گويد: كه ظاهرا اين مجلس در ايام حج بوده براى آن حضرت .
و بالجمله ؛ نقل نشده از احدى آنچه نقل شده از آن حضرت از علوم و با آنكه چهار هزار نفر از آن جناب روايت كرده اند و بطون كتب و اسفار دينيه از احاديث و علوم آن حضرت مملو است ، هـنـوز عـشـرى از اعـشـار عـلم آن حـضـرت نـمـايـان نـشـده بلكه قطره اى ماند كه از دريا بـرداشـتـه شده و گفته شده كه بعضى از علماء عامه از تلامذه و از خدّام و اتباع آن جناب بـوده انـد و از آن بـزرگـوار اخـذ كـرده انـد مـانـند ابوحنيفه و محمّد بن حسن ، و ابويزيد طـيـفـور سقّاء آن حضرت را خدمت كرده و سقايت نموده و ابراهيم بن ادهم و مالك بن دينار از غلامان آن حضرت بوده اند.(14)
مؤ لف گويد: و شايسته باشد كه ما در اين مقام به ذكر چند روايت تبرك جوييم .
اول ـ ابـن شـهـر آشـوب از ( مـسـنـد ابـوحـنـيـفـه ) نـقـل كـرده كـه حـسـن بـن زيـاد گـفـت : شـنـيـدم كـه از ابـوحـنـيـفـه سـؤ ال كـردنـد كـه را ديـدى كـه از تـمـامـى مردم فقاهتش ‍ بيشتر باشد؟ گفت : جعفر بن محمّد! زمانى كه منصور او را از مدينه طلبيده بود فرستاد نزد من و گفت اى ابوحنيفه مردم مفتون جـعـفـر بـن مـحـمـّد شـده انـد مـهـيـا كـن بـراى سـؤ ال از او مـسـاءله هـاى مـشـكـل و سـخـت خـود را، پـس مـن آمـاده كـردم بـراى او چـهـل مـساءله ، پس منصور مرا به نزد خود طلبيد، و در آن وقت و در ( حيره ) بود من بـه سـوى او رفتم ، پس چون وارد شدم بر او ديدم حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در طـرف راسـت مـنـصـور نـشـسـتـه بود همين كه نگاهم به او افتاد هيبتى از آن جناب بر من داخل شد كه از منصور فتّاك بر من داخل نشد، پس ‍ سلام كردم به او، اشاره كرد بنشين ، من نـشـستم آن وقت رو كرد به جناب صادق عليه السلام گفت : اى ابوعبداللّه ! اين ابوحنيفه اسـت . فـرمـود: بـلى مـى شـنـاسـم او را، آنـگـاه مـنـصـور رو به من كرد و گفت : بپرس از ابـوعـبداللّه سؤ الات خود را، پس من مى پرسيدم از آن حضرت او جواب مى داد، مى فرمود شما در اين مساءله چنين مى گوييد و اهل مدينه چنين مى گويند و فتواى خودش گاهى موافق مـا بـود و گـاهـى مـوافـق اهـل مـديـنـه و گـاهـى مـخـالف جـمـيـع و يـك يـك را جـواب داد تـا چهل مساءله تمام شد و در جواب يكى از آنها اخلال ننمود، آن وقت ابوحنيفه گفت : پس كسى كـه اعـلم مـردم بـاشـد بـه اخـتـلاف اقـوال ، از هـمـه عـلمـش بيشتر و فقاهتش زيادتر خواهد بود.(15)
دوم ـ شـيـخ صـدوق از مـالك بـن انـس فـقـيـه اهـل مـديـنـه و امـام اهـل سـنـّت روايت كرده كه گفت : من وارد مى شدم بر حضرت امام جعفر صادق عليه السلام پس براى من ناز بالش مى آورد كه تكيه كنم بر آن و مى شناخت قدر مرا و مى فرمود: اى مـالك ! مـن تو را دوست مى دارم ، پس من مسرور مى گشتم به اين و حمد مى كردم خدا را بر آن ، و چـنـان بـود آن حـضرت كه خالى نبود از يكى از سه خصلت : يا روزه دار بود و يا قائم به عبادت بود و يا مشغول به ذكر؛ و آن حضرت از بزرگان عبّاد و اكابر زهاد و از كسانى بود كه دارا بودند خوف و خشيت از حق تعالى را، و آن حضرت كثيرالحديث و خوش مـجـالسـت و كـثـيـرالفوائد بود. و هرگاه مى خواست بگويد: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم رنگش تغيير مى كرد! گاه سبز مى گشت و گاهى زرد به حدى كه نمى شـنـاخـت او را كـسـى كـه مـى شـنـاخـت او را؛ و هـمـانـا بـا آن حـضـرت در يـك سـال به حج رفتيم همين كه شترش ايستاد در محل احرام خواست تلبيه گويد چنان حالش ‍ مـنـقـلب شد كه هرچه كرد تلبيه بگويد صدا در حلق شريفش منقطع شد و بيرون نيامد و نـزديـك شـد كـه از شـتـر بـه زمـيـن افـتـد، مـن گـفـتـم يـابـن رسـول اللّه ! تـلبـيـه را بـگـو و چـاره نـيـسـت جـز گفتن آن ، فرمود: اى پسر ابى عامر! چـگـونـه جـراءت كـنـم بـگـويـم ( لَبَّيْكَ اَللّهُمَّ لَبَّيْكَ ) و مى ترسم كه حق عز و جل بفرمايد ( لالَبَّيْكَ وَ لاسَعْدَيْكَ. ) (16)
مـؤ لف گـويد: كه خوب تاءمل كن در حال حضرت صادق عليه السلام و تعظيم و توقير او از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم كـه در وقـت نقل حديث از آن حضرت و بردن اسم شريف آن جناب چگونه حالش تغيير مى كرده با آنكه پـسـر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم و پاره تن او است ، پس ياد بگير اين را و با نـهايت تعظيم و احترام اسم مبارك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم را ذكر كن و صـلوات بـعـد از اسـم مباركش بفرست و اگر اسم شريفش را در جايى نوشتى صلوات را بـدون رمـز و اشـاره بـعد از اسم مباركش بنويس و مانند بعضى از محرومين از سعادت به رمـز ( ص ) و يا ( صلعم ) و نحو آن اكتفا مكن بلكه بدون وضو و طهارت اسـم مـبـاركـش را مگو و ننويس و با همه اينها باز از حضرتش معذرت بخواه كه در وظيفه خود نسبت به آن حضرت كوتاهى نمودى و به زبان عجز و لابه بگو:
هزار مرتبه شويم دهان به مشك و گلاب

هنوز نام تو بردن كمال بى ادبى است

از ابـى هـارون مـولى آل جـعده روايت است كه گفت : من در مدينه جليس حضرت صادق عليه السـلام بـودم ، پـس چـنـد روزى در مـجـلسـش حـاضـر نـشـدم ، بعد كه خدمتش مشرف گشتم فرمود: اى ابوهارون ! چند روز است كه تو را نمى بينم ؟ گفتم : جهتش آن بود كه پسرى بـراى مـن مـتولد شده بود، فرمود: بارَكَ اللّهُ لَكَ فيهِ، چه نام نهادى او را؟ گفتم : محمّد، حضرت چون نام محمّد شنيد صورتش را برد نزديك به زمين و گفت : محمّد، محمّد، محمّد! تا آنـكه نزديك شد صورتش بچسبد به زمين پس از آن فرمود: جانم ، مادرم ، پدرم و تمامى اهل زمين فداى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم باد، پس فرمود: دشنام مده اين پسر را و مزن او را و بد مكن با او و بدان كه نيست خانه اى كه در آن اسم محمّد باشد مگر آنكه آن خانه در هر روزى پاكيزه و تقديس كرده شود.(17)
سـوم ـ در ( كـتـاب تـوحـيـد مـفـضـّل ) اسـت كـه مـفـضـل بـن عـمـر در مسجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم بو، شنيد ابن ابى العـوجـا بـا يـكـى از اصـحـابـش مـشـغـول اسـت بـه گـفـتـن كـلمـات كـفـرآمـيـز، مـفـضـل خوددارى نتوانست كرد فرياد زد بر او كه يا ( عَدُوَّاللّهِ! اَلْحَدْتِ فِى دينِ اللّهِ وَ اَنـْكـَرْتَ الْبـارى جـَلَّ قـُدْسـُه ) ؛ اى دشمن خدا! در دين خدا الحاد ورزيدى و منكر بارى تـعـالى شد. و از اين نحو كلمات با وى گفت ؛ اب ابى العوجا گفت : اى مرد! اگر تو از اهـل كـلامـى بـيـا با هم تكلم كنيم ، هرگاه تو اثبات حجت كردى ما متابعت تو مى نماييم و اگـر از عـلم كـلام بـهره ندارى ما با تو حرفى نداريم ، و اگر تو از اصحاب جعفر بن مـحـمـدى آن حـضـرت بـا مـا بـه ايـن نـحـو مـخـاطـبـه نـمـى كـنـد و بـه مـثـل تـو بـا ما مجادله نمى نمايد. و به تحقيق كه شنيده است از اين كلمات بيشتر از آنچه تـو شنيدى و هيچ فحش به ما نداده است و در جواب ما به هيچ وجه تعدى ننموده و همانا او مـردى است حليم باوقار، عاقل محكم و ثابت كه از جاى خود به در نرود و از طريق رفق و مدارا پا بيرون نگذارد و غضب او را سبك ننمايد، بشنود كلام ما را و گوش دهد به تمام ، حـجـت و دليلهاى ما تا آنكه ما هرچه دانيم بگوييم و هر حجت كه داريم بياوريم به نحوى كه گمان كنيم بر او غلبه كرديم و حجت او را قطع نموديم ، آن وقت شروع كند به كلام پـس بـاطـل كـند حجت و دليل ما را به كلام كمى و خطاب غير بلندى ملزم كند ما را به حجت خـود و عـذر مـا را قطع كند و ما را از رد جواب خود عاجز نمايد ( فَاِنْ كُنْتَ مِنْ اَصْحابِهِ فَخاطِبْنا بِمِثْلِ خِطابِهِ ) : پس هرگاه تو از اصحاب آن جنابى با ما مخاطبه كن به مثل خطاب او.(18)
چهارم ـ در برآوردن آن حضرت حاجت شقرانى و موعظه فرمودن او را:
در ( تذكره سبط ابن الجوزى ) است كه از مكارم اخلاق حضرت صادق عليه السلام اسـت آن چـيـزى كـه زمـخـشـرى در ( ربـيـع الا بـرار ) نـقـل كـرده از اولاد يـكـى از آزاد كـرده هـاى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلم كه گفت : در ايامى كه منصور شروع كرده بود به عـطـا و جـايـزه دادن به مردم ، من كسى نداشتم كه براى من نزد منصور شفاعت كند و جايزه بـراى مـن بـگـيرد، لاجرم رفتم بر در خانه او متحير ايستادم كه ناگاه ديدم جعفر بن محمّد عـليـه السـلام پـيـدا شـد و مـن حـاجـت خـود را بـه آن جـنـاب عـرض كـردم ، حـضـرت داخـل شـد بر منصور و بيرون آمد در حالى كه عطا براى من گرفته بود و در آستين نهاده بود پس عطاى مرا به من داد و فرمود:
( اِنَّ الْحَسَنَ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ حَسَنٌ اِنَّهُ مِنْكَ اَحْسَنُ لِمَكانِكَ مِنّا ) ؛
يـعـنـى خـوبى از هركس باشد نيكو است و لكن از تو نيكوتر است به سبب مكان و منزلت تـو از مـا، يـعنى انتساب تو به ما كه مردم تو را مولى و آزاد كرده ما مى دانند، و بدى و قبيح از هركس بد است و لكن از تو قبيح تر است به جهت مكانت تو از ما.
و ايـن فـرمـايـش حضرت صادق عليه السلام به او براى آن بود كه شقرانى شراب مى خورد، و اين از مكارم اخلاق آن جناب بود، او را ترحيب كرد و حاجتش را برآورد با علمش به حـال او و او را بـه نـحـو تـعـريـض و كـنـايـه مـوعـظـه فـرمـود: بـدون تـصـريـح بـه عمل زشت او، ( وَ هذا مِنْ اَخْلاقِ الاَنْبياءِ عليهم السلام . ) (19)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 12:28 am

پنجم ـ در حفظ كردن آن حضرت است لباس زينت خود را به لباس ‍ وصله دار:
روايت شه كه روزى يكى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بر آن حضرت وارد شد ديـد آن جـنـاب پـيراهنى پوشيده كه گريبان آن را وصله زده اند، آن مرد پيوسته نظرش بـر آن پـيـنـه بـود و گـويـا از پـوشـيـدن آن حـضرت آن پيراهن را تعجب داشت ، حضرت فرمود: چه شده ترا كه نظر به سوى من دوخته اى ؟ گفت : نظرم به پينه اى است كه در گريبان پيراهن شما است ، فرمود: بردار اين كتاب را و بخوان آن چيزى كه در آن نوشته است .
رواى گفت : مقابل آن حضرت يا نزديك آن حضرت كتابى بود پس آن مرد نظر افكند در آن ديد نوشته است در آن :
( لاايمانَ لِمَن لاحَياءَ لَهُ وَ لامالَ لِمَنْ لاتَقْديرَ لَهُ وَ لاجَديدَ لِمَنْ لاخَلِقَ لَهُ ) ؛
يـعـنـى ايـمـان نـدارد كـسـى كـه حـيـاء نـدارد، و مـال نـدارد كـسـى كـه در مـعـاش خـود تـقـديـر و انـدازه نـدارد، و نـو نـدارد كـسـى كـه كـهـنـه ندارد.(20)
مـؤ لف گـويـد: كـه گـذشـت در ذيـل مواعظ و كلمات حكمت آميز حضرت امام محمّدباقر عليه السلام كلماتى در حيا و بيانى در تقدير معيشت ، به آنجا رجوع شود.
ششم ـ در تسليت والد دختران از اندوه روزى ايشان است :
شـيـخ صـدوق روايـت كـرده كـه روزى حـضـرت صـادق عـليـه السـلام پـرسـيـد از حـال يـكى از اهل مجلسش كه كجا است ؟ گفتند: عليل است . پس حضرت به عيادت او تشريف بـرد و نـشـسـت نـزد سـر او ديـد كه آن مرد نزديك به مردن است ، فرمود به او احسن ظنّك بـاللّه ، نـيكو كن گمان خود را به خدا، آن مرد گفت : گمانم به خدا نيك است و لكن غم من براى دخترانم است مرا ناخوش نكرد مگر غصه آنها، حضرت فرمود:
( اَلَّذى تَرْجُوهُ لِتَضْعيفِ حَسَناتِكَ وَ مَحْوِ سَيِّئاتِكَ فَارْجِهِ لاِصْلاحِ بَناتِكَ ) ؛
آن خـدايـى كـه امـيـدوارى بـه او بـراى مـضـاعف كردن حسناتت و نابود كردن گناهانت پس امـيـدوار بـاش بـراى اصـلاح حـال دخـتـرانـت ، آيـا نـدانـسـتـى كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـود كه در ليلة المعراج زمانى كه گذشتم از سـدرة المـنـتـهـى و رسـيـدم بـه شـاخـه هـاى آن ديـدم بـعـضـى مـيوه هاى آن شاخه ها را كه پـسـتـانـهـاى آنـهـا آويـزان اسـت بـيـرون مـى آيـد از بعضى از آنها شير و از بعض ديگر عـسـل و از بـعـضـى روغـن و از بـعـضـى ديـگـر مانند آرد خوب سفيد و از بعضى جامه و از بـعـضـى چـيـزى مـانـنـد سـدر و ايـنـهـا پـايـيـن مـى رفـتـنـد بـه سـوى زمـيـن ، پـس مـن در دل خـود گـفـتـم كـه ايـن چـيـزهـا كـجـا فـرود مـى آيـد و نـبـود بـا مـن جبرييل ؛ زيرا كه من از مرتبه او تجاوز كرده بودم و او مانده بود از مقام من ، پس ندا كرد مـرا پـروردگـار عـز و جـل در سـرّ مـن كـه اى مـحـمـّد! مـن ايـنـها را رويانيدم از اين مكان كه بالاترين مكانها است به جهت غذاى دختران مؤ منين از امت تو و پسران ايشان ، پس بگو به پـدران دخـتـرهـا كه سينه تان تنگى نكند بر بى چيزى ايشان پس همچنان كه من آفريدم ايشان را روزى [هم ] مى دهم ايشان را.(21)
مـؤ لف گـويـد: مـنـاسـب ديـدم كـه در ايـن مـقـام ايـن چـنـد شـعـر را از شـيـخ سـعـدى نقل كنم ، فرموده :
يكى طفل دندان برآورده بود

پدر سر بفركت فرو برده بود

كه من نان و برگ از كجا آرمش

مروت نباشد كه بگذارمش

چو بى چاره گفت اين سخن پيش جفت

نگر تا زن او را چه مردانه گفت

مخور هول ابليس تا جان دهد

كه هركس كه دندان دهد نان دهد

توانا است آخر خداوند روز

كه روزى رساند تو چندين مسوز

نگارنده كودك اندر شكم

نويسنده عمر و روزيست هم

خداوندگارى كه عبدى خريد

بدارد فكيف آنكه عبد آفريد

ترا نيست اين تكيه بر كردگار

كه مملوك را بر خداوندگار

هفتم ـ در عفو كرم آن حضرت است :
از ( مـشـكـاة الا نـوار عـ( نقل است كه مردى خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد و عـرض كـرد: پـسـر عـمـويت فلان ، اسم جناب تو را برد و نگذاشت چيزى از بدگويى و ناسزا مگر آنكه براى تو گفت . حضرت كنيز خود را فرمود كه آب وضو برايش حاضر كند، پس وضو گرفت و داخل نماز شد، راوى گفت من در دلم گفتم كه حضرت نفرين خواهد كرد بر او، پس حضرت دو ركعت نماز گذاشت و گفت : اى پروردگار من ! اين حق من بود من بـخـشـيـدم بـراى او، و تـو جـود و كـرمت از من بيشتر است پس ببخش او را و مگير او را به كردارش و جزا مده او را به عملش ، پس رقت كرد آن حضرت و پيوسته براى او دعا كرد و من تعجب كردم از حال آن جناب .(22)
هشتم ـ در نان بردن آن حضرت است براى فقراء ظلّه بنى ساعده در شب :
شـيـخ صدوق روايت كرده از معلّى بن خنيس كه گفت : شبى حضرت صادق عليه السلام از خـانه بيرون شد به قصد ( ظلّه بنى ساعده ) ، يعنى سايبان بنى ساعده كه روز در گـرمـا در آنـجـا جـمـع مى شدند و شب فقراء و غرباء در آنجا مى خوابيدند و آن شب از آسمان باران مى باريد، من نيز از عقب آن حضرت بيرون شدم و مى رفتم كه ناگاه چيزى از دسـت آن حـضـرت بر زمين افتاد آن جناب گفت : ( بِسْمِ اللّهِ اَللّهُمَّ رُدَّهُ عَلَيْنا ) ؛ خـداونـدا! آنـچـه افتاد به من برگردان . پس من نزديك رفتم و سلام كردم فرمود: معلّى ! گـفـتـم : لَبَّيـْك ! فـداى تـو شـوم ، فـرمـود: دسـت بـمـال بـر زمـيـن و هرچه به ست بيايد جمع كن و به من رد كن ، گفت دست بر زمين ماليدم ديـدم نـان است كه بر زمين ريخته شده است پس جمع مى كردم و به آن حضرت مى دادم كه نـاگاه انبانى از نان يافتم پس عرض كردم : فداى تو شوم ! بگذار من اين انبان را به دوش كـشـم و بياورم . فرمود: نه بلكه من اولى هستم به برداشتن آن و لكن تو را رخصت مى دهم كه همراه من بيايى . گفت پس با آن حضرت رفتم تا به ظله بنى ساعده رسيديم ، پـس يـافـتـم در آنـجـا گروهى از فقراء را كه در خواب بودند حضرت يك قرص يا دو قـرص نـان در زير جامه آنها مى نهاد تا به آخر جماعت رسيد و نان او را نيز زير رخت او گـذاشـت و بـرگـشـتيم ، من گفتم : فداى تو شوم ! اين گروه حق را مى شناسند، يعنى از شـيـعـيـانـنـد؟ ( قالَ: لَوْ عَرَفُوا لَوْ اَسَيْناهُمْ بالدُّقَةِ (وَالدُّقَة هِىَ الْمِلْح : نمك كوبيده ) ) فـرمـود: اگـر مـى شناختيد با آنها از خورش نيز مساوات مى كردم و نمكى نيز بر نانشان اضافه مى كردم .(23)
فقير گويد: كه در ( كلمه طيبه ) اين عبارت از خبر به اين نحو معنى شده فرمود: اگر حق را مى شناختند هر آينه مواسات مى كرديم با ايشان به نمك يعنى در هرچه داشتيم تا نمك ايشان را شريك مى كرديم .(24)
نهم ـ در عطاى پنهانى آن حضرت است :
ابـن شـهـر آشـوب از ابـوجـعـفـر خـثعمى نقل كرده كه گفت : حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام هـمـيـانـى زر به من داد و فرمود: اين را بده فلان مرد هاشمى و مگو كدام كس داده ، راوى گـفـت : آن مـال را چـون بـه آن مـرد دادم گـفـت : خـدا جـزاى خـيـر دهـد بـه آنـكـه ايـن مـال را بـراى مـن فـرستاده كه هميشه براى من مى فرستد و من به آن زندگانى مى كنم و لكـن جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام يـك درهـم بـراى مـن نـمـى دهـد بـا آنـكـه مال بسيار دارد.(25)
دهم ـ در عطوفت و رحم آن حضرت است :
از سفيان ثورى روايت شده كه روزى به خدمت آن حضرت رسيد آن جناب را متغيرانه ديدار كرد، سبب تغير رنگ را پرسيد آن حضرت فرمود كه من نهى كرده بودم كه در خانه كسى بالاى بام برود، اين وقت داخل خانه شدم يكى از كنيزان را كه تربيت يكى از اولادهاى مرا مى نمود يافتم كه طفل مرا در بردارد و بالاى نردبان است چون نگاهش به من افتاد متحير شـد و لرزيـد و طـفـل از دسـت او افـتـاد بـر زمـين و بمرد و تغير رنگ من از جهت غصه مردن طـفـل نـيـسـت بـلكـه بـه سـبـب آن تـرسـى اسـت كـه آن كـنـيـزك از مـن پـيـدا كـرد و بـا اين حـال آن حـضـرت كنيزك را فرموده بود تو را به جهت خدا آزاد كردم باكى بر تو نيست ، باكى نباشد تو را.(26)
يازدهم ـ در طول دادن آن حضرت است ركوع را:
ثـقـة الا سلام در ( كافى ) مسندا از ابان بن تغلب روايت كرده كه گفت : وارد شدم بر حضرت صادق عليه السلام هنگامى كه مشغول نماز بود پس شمردم تسبيحات او را در ركوع و سجود تا شصت تسبيحه .(27)
و نـيز در آن كتاب روايت كرده كه چون حضرت صادق عليه السلام روزه مى گرفت بوى خوش استعمال مى نمود و مى فرمود: الطيب تحفة الصائم ؛ بوى خوش تحفه روزه دار است .(28)
دوازدهـم ـ در اسـتـعـمـال آن حـضـرت اسـت طـيـب را در حال روزه :
و نـيز در آن كتاب روايت كرده كه چون حضرت صادق عليه السلام روزه مى گرفت بوى خوش استعمال مى نمود و مى فرمود: ( الطّيبُ تُحْفَة الصّائِم ) ؛ بوى خوش تحفه روزه دار است .(29)
سيزدهم ـ در عمله گرى آن حضرت در بستان خود:
و نـيـز در آن كـتـاب از ابـوعـمرو شيبانى روايت كرده كه گفت : ديدم حضرت صادق عليه السـلام را كـه بـيـلى بر دست گرفته و پيراهن غليظى پوشيده بود و در بستان خويش عـمـله گـرى مـى كـرد و عـرق از پـشـت مـبـاركـش مـى ريـخـت . گـفـتـم : فـداى تـو شـوم بـيل را به من بده تا اعانت تو كنم ، فرمود: همانا من دوست مى دارم كه مرد اذيت بكشد به حرارت آفتاب در طلب معيشت .(30)
چـهـاردهـم ـ در مـزد دادن آن حـضـرت اسـت بـه عـمـله در اول وقت فراغش از كار:
و نـيـز از شـعيب روايت كرده كه گفت : جماعتى را اجير كرديم كه در بستان حضرت صادق عـليـه السـلام عـمله گرى كنند و مدت عمل ايشان وقت عصر بود چون از كار خود فارغ شد حـضـرت بـه مـعـتـب غـلام خـود فـرمـود كـه مزد اين جماعت را بده پيش از آنكه عرقشان خشك شود.(31)
پانزدهم ـ در خريدن آن حضرت است خانه اى در بهشت براى دوست جبلى خود:
قـطـب راونـدى و ابـن شـهـر آشـوب از هـشـام بـن الحـكـم روايـت كـرده اند كه مردى از ملوك جـبـل از دوسـتـان حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـود و هـر سـال بـه جـهـت مـلاقـات آن جـنـاب بـه حـج مـى رفـت و چـون مـديـنـه مـى آمـد حـضرت او را مـنـزل مـى داد و او از كـثـرت مـحـبـت و ارادتـى كـه بـه آن جـنـاب داشـت طول مى داد مكث خود را در خدمت آن حضرت تا يك نوبت كه به مدينه آمد پس از آنكه از خدمت آن جناب مرخص شده به عزم حج خواست حركت كند ده هزار درهم به آن حضرت داد تا براى او خانه اى بخرد كه هرگاه مدينه بيايد مزاحم آن جناب نشود آن مبلغ را تسليم آن حضرت نـمـود و بـه جـانـب حـج رفـت ، چون از حج مراجعت كرد و خدمت آن جناب شرفياب شد عرض كرد: براى من خانه خريديد؟ فرمود: بلى و كاغذى به او مرحمت فرمود و گفت : اين قباله آن خـانـه است ، آن مرد چون آن قباله را خواند ديد نوشته اند: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ. ايـن قـبـاله خانه اى است كه جعفر بن محمّد خريده از براى فلان بن فلان جبلى و آن خانه واقـع اسـت در فـردوس بـريـن مـحـدود بـه حـدود اربـعـه : حـد اول به خانه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم ، حد دوم اميرالمؤ منين عليه السلام ، حـد سـوم حـسـن بـن عـلى عـليه السلام و حد چهارم حسين بن على عليه السلام . چون آن مرد نـوشـتـه را خـوانـد عـرض كـرد: فـدايـت شـوم راضـى هـسـتم به اين خانه . فرمود كه من پول خانه را پخش كردم در فرزندان حسن و حسين عليهما السلام و اميدوار كه حق تعالى از تـو قـبـول فـرمـوده بـاشد و عوض در بهشت به تو عطا فرمايد. پس آن مرد آن قباله را بـگـرفت و با خود داشت تا هنگامى كه ايام عمرش ‍ منقضى شد و علت موت او را دريافت ، پس جميع اهل و عيال خود را در وقت وفات جمع كرد و ايشان را قسم داد و وصيت كرد كه چون من مردم اين نوشته را در قبر من بگذاريد، ايشان نيز چنين كردند روز ديگر كه سر قبرش رفـتـنـد همان نوشته را يافتند كه در روى قبر است و بر آن نوشته شده است كه به خدا سـوگـنـد! جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام وفـا كـرد به آنچه براى من گفته و نوشته بود.(32)
شانزدهم ـ در ضمانت آن حضرت بهشت را براى همسايه ابوبصير:
ابن شهر آشوب از ابوبصير روايت كرده كه من همسايه اى داشتم كه از اعوان سلطان جور بـود و مـالى به دست كرده بود و كنيزان مغنّيه گرفته بود و پيوسته انجمنى از جماعت اهل لهو و لعب و عيش و طرب آراسته و شراب مى خورد و مغنّيات براى او مى خواندند و به جـهت مجاورت با او پيوسته من در اذيت و صدمه بودم از شنيدن اين منكرات لاجرم چند دفعه به سوى او شكايت كردم او مرتدع نشد بالاخره در اين باب اصرار و مبالغه بى حد كردم جـواب گـفـت مـن را، كـه اى مـرد! مـن مـردى هـستم مبتلا و اسير شيطان و هوا و تو مردى هستى معافى ، پس اگر حال مرا عرضه دارى خدمت صاحب يعنى حضرت صادق عليه السلام اميد مـى رود كه خدا مرا از بند نفس و هوا نجات دهد، ابوبصير گفت كلام آن مرد در من اثر كرد پس صبر كردم تا هنگامى كه از كوفه به مدينه رفتم چون شرفياب شدم خدمت امام عليه السلام حال همسايه را براى آن جناب نقل كردم فرمود: هنگامى كه به كوفه برگشتى آن مرد به ديدن تو مى آيد پس بگو به او كه جعفر بن محمّد مى گويد ترك كن آنچه را كه به جا مى آورى از منكرات الهى تا من ضامن تو شوم از براى تو بر خدا بهشت را.
پس چون به كوفه مراجعت كردم مردمان به ديدن من آمدند آن مرد نيز به ديدن من آمد، چون خـواسـت برود من او را نگاه داشتم تا آنكه منزلم از واردين خالى شد، پس ‍ گفتم او را، اى مـرد! هـمـانـا من حال ترا به جناب صادق عليه السلام عرض كردم ، فرمود كه او را سلام بـرسـان و بـگـو ترك كند آن حال خود را و من ضامن مى شوم بهشت را براى او، آن مرد از شـنـيـدن ايـن كـلمات گريست و گفت : ترا به خدا سوگند كه جعفر بن محمّد عليه السلام چـنـيـن گـفـت ؟ من قسم ياد كردم كه چنين فرمود، گفت همين بس است مرا، اين بگفت و برفت . پس چند روزى كه گذشت نزد من فرستاد و مرا نزد خود طلبيد، چون در خانه او رفتم ديدم بـرهـنـه در پـشـت در اسـت و مـى گـويـد: اى ابـوبـصـيـر! آنـچـه در منزل خود از اموال داشتم بيرون كردم و الا ن برهنه و عريانم چنانكه مشاهده مى كنى ، چون حـال آن مـرد را ديـدم نـزد بـرادران دينى خود رفتم و از براى او لباس جمع كردم و او را بـه آن پـوشـانـيـدم ، چـنـد روز نـگـذشـت كـه بـاز بـه سـوى مـن فـرسـتـاد كـه مـن عـليـل شـده ام بـه نـزد من بيا، پس من پيوسته به نزد او مى رفتم و مى آمدم و معالجه مى كـردم او را تـا هـنـگـامـى كـه مـرگـش در رسـيـد، مـن در بـاليـن او نـشـسـتـه بـودم و او مـشـغـول بـه جـان كـنـدن بـود كه ناگاه غشى او را عارض شد چون به هوش آمد گفت : اى ابـوبـصـيـر! صـاحـبـت حـضـرت جـعـفر بن محمّد عليه السلام وفا كرد براى من به آنچه فرموده بود اين بگفت و دنيا را وداع نمود.
پس از مردن او، چون به سفر حج رفتم همين كه مدينه رسيدم خواستم خدمت امام خود برسم در خـانه استيذان نمودن و داخل شدم چون داخل خانه شدم يك پايم در دالان بود و يك پايم در صـحـن خـانـه كـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام از داخـل اطـاق مـرا صـدا زد اى ابـوبـصير ما وفا كرديم براى رفيقت آنچه را كه ضامن شده بوديم .(33)
هفدهم ـ در حلم آن حضرت است :
شـيخ كلينى روايت كرده از حفص بن ابى عايشه كه حضرت صادق عليه السلام فرستاد غـلام خـود را پـى حـاجـتـى ، پـس طـول كـشـيـد آمـدن او. حـضـرت بـه دنبال او شد تا ببيند او را كه در چه كار است ، يافت او را كه خوابيده ، حضرت نزد سر او نشست و او را باد زد تا از خواب خود بيدار شد آن وقت حضرت به او فرمود: اى فلان ! واللّه نـيست براى تو اينكه شب و روز بخوابى ، از براى تو باشد شب ، و از براى ما باشد روز.(34)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 12:48 am

فـصـل سـوم : در پـاره اى از كـلمـات حـكمت آميز و مواعظ و نصايح حضرت امام جعفر صادق عليه السلام است

اول ـ فرمود به حمران بن اعين ، اى حمران ! نظر كن به كسى كه پست تر از تو است در تـوانگرى و توانايى و نظر مكن به كسى كه بالاتر از تو است ، پس هرگاه به آنچه گفتم رفتار كنى قانعتر خواهى شد به آنچه قسمت و روزى تو شده و سزاوار است براى ايـنـكـه مـسـتـوجـب شـوى زيـادى را از پـروردگـار خـود؛ و بـدان كـه عـمـل دائم و كـم بـا يـقـيـن بـهتر است نزد خدا از عمل بسيار به غير يقين ؛ و بدان كه نيست ورعـى با منفعت تر از اجتناب كردن از محارم الهى و ترك كردن اذيت مؤ منان و غيبت ايشان ؛ و نـيـست عيشى گواراتر از حسن خلق و نيست مالى با نفعتر از قناعت به چيز كافى و نيست جهلى با ضررتر از عجب و خودپسندى .(35)
دوم ـ فرمود آن حضرت اگر بتوانى كه از منزلت بيرون نيايى بيرون ميا؛ زيرا كه تو لازم است در بيرون آمدن كه خود را حفظ كنى : غيبت نكنى و دروغ نگويى و حسد نبرى و ريا و تـصـنـع و مـداهـنـه نـكـنـى ، حـفـظ كـردن شـخـص خـود را از ايـن مـعـاصـى در بـيـن مـردم مـشـكـل اسـت ، لكـن اگر در منزل بماند و بيرون نيايد از شرّ آنها آسوده است پس ‍ فرمود خـوب صـومـعـه اسـت بـراى آدم مـسلمان خانه اش ، نگه مى دارد در آن چشم و زبان و نفس و فرج خود را.(36)
مـؤ لف گـويـد: كـه تـرغـيـب فـرمـوده آن حـضـرت در ايـن فـرمـايـش اعـتـزال و كـنـاره كـردن از مـردم و انـس بـا حـق تـعـالى را، و روايـات در بـاب اعـتـزال مـختلف است جمله اى در مدح آن وارد شده و پاره اى در كراهت از آن و شايد نسبت به اشخاص و اوقات ، مختلف باشد و ما در اينجا به هر دو اشاره مى كنيم :
امـا آنـچـه در مـدح اعتزال وارد شده به غير از آنچه كه ذكر شد روايتى است كه شيخ احمد بـن فـهـد آنـهـا را در ( كـتـاب تـحـصـيـن ) كـه در عـزلت و خمول است ذكر كرده ؛
از جـمـله روايـت كـرده از ابـن مـسـعـود كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: هر آينه اى خواهد آمد بر مردم زمانى كه به سـلامـت نـمـانـد ديـن صـاحـب ديـنى مگر آنكه فرار كند از سر كوه به سر كوه ديگر و از سوراخى به سوراخى مانند روباه با بچه هايش ، يعنى همچنان كه روباه از ترس آنكه مـبـادا گـرگ بـچه هايش را به دندان گرفته از اين سوراخ به آن سوراخ فرار مى كند كـه بـچـه اش مـحـفـوظ بـمـانـد هـمـيـنـطـور صـاحـب ديـن بـايـد ديـنـش را از مـردم بـه اعـتـزال از آنـها حفظ كند. گفتند: يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم چه زمان است آن زمـان ؟ فـرمـود: در وقـتـى كـه تـرسـد مـعـيـشـت مـگـر بـه معصيت هاى خدا پس در آن وقت حـلال مـى شـود عزوبت . گفتند: يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم شما ما را امر فرموديد به تزويج ؟ فرمود: بلى و لكن در آن زمان هلاك مرد بر دست پدر و مادرش است و اگـر پـدر و مـادر نـداشـتـه بـاشـد هلاكش به دست زنش و اولادش است و اگر زن و اولاد نـداشـتـه بـاشـد به دست خويشان و همسايگانش است . گفتند: چگونه هلاكش بر دست آنها است ؟ فرمود: سرزنش مى كنند او را به تنگى معاش و تكليف مى كنند به چيزى كه طاقت آن را ندارد تا وارد مى كنند او را در موارد هلاك .(37)
در ( اربعين شيخ بهائى ) است كه روايت شده :
حواريون به حضرت عيسى عليه السلام گفتند كه يا روح اللّه ! ما با كى مجالست كنيم ؟ فرمود: با كسى كه رؤ يت او خدا را به ياد شما بياورد و زياد كند در علم شما كلام او و رغـبت دهد شما را به آخرت عمل او. شيخ بهائى در بيان اين حديث فرموده كه مخفى نماند، مـراد از مـجـالسـت در ايـن حـديـث آن چـيـزى اسـت كـه شـامل شود الفت و مخالطت و مصاحبت را و در اين حديث اشعار است به آنكه هر كه داراى اين صفات نباشد شايسته نيست مجالست و مخالطت با او تا چه رسد به آنكه دارا باشد ضد ايـن صـفـات را. مـثـل بـيـشـتـر اهـل زمـان مـا پـس خـوشـا بـه حـال كـسـى كـه حـق تـعـالى او را تـوفـيـق دهـد كـه از ايـشـان دورى و اعتزال جويد و از ايشان وحشت كند و انس به خداى تعالى گيرد، همانا مخالطت با اين مردم دل را مـى ميراند و دين را فاسد مى نمايد و حاصل مى شود به سبب آن براى نفس ملكاتى كـه مـهـلك اسـت و مى رساند شخص را به خسران مبين و وارد شدده در حديث كه فرار كن از مردم مانند فرار كردن از شير.
و مـعـروف كـرخـى بـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام عـرض كـرد كـه يـابـن رسـول اللّه مـرا وصـيـتـى فـرما، فرمود: كم كن شناختگان و آشنايان خود را، عرض كرد: زيادتر بفرما، فرمود: نشناخته گير شناختگان خود را.(38)
فـقـيـر گـويـد: كـه مـنـاسـب ديـدم در ايـن مـقـام ايـن اشـعـار را نقل نمايم :
سالها شد كه روى بر ديوار

دل برآرم به گرد شهر و ديار

تا بيابم نشان آدمى

كايد از وى نسيم محرميى

بروم خاكپاى او باشم

نقد جان ، زير پاى او پاشم

ديدنش از خدا دهد يادم

كند از ديدن خود آزادم

سخنش را چو جا كنم در گوش

سازدم از سخنورى خاموش

وه كز اين كس نشانه پيدا نيست

اثرى در زمانه قطعا نيست

ور كسى را گمان برم كه وى است

چون شود ظاهر آنچنان كه وى است

يابمش معجبى به خود مغرور

طورش از اهل دين و دانش دور

نه از اين كار در دلش دردى

نه از اين راه بر رخش گردى

نه ز علم درايتش خبرى

نه ز سرّ روايتش اثرى

سخن او به غير دعوى نه

همه دعوى و هيچ معنى نه

طالبان را شود به توبه دليل

بنمايد به سوى زهد سبيل

بر سر راه خلق چاه كن است

رهنما نيست ، او كه راهزن است

چون شوم گم به سود حق ره از او

هست شيطان نعوذباللّه از او

گر كسى را بود شكيبايى

وقت تنهايى است و يكتايى

خانه در سوى انزوا كردن

رو به ديوار عزلت آوردن

دل به يك باره بر خدا بستن

خاطر از فكر خلق بگسستن

بر در دل نشستن از پى پاس

تا به بيهوده نگذرد انفاس

ور ز غوغاى نفس امّاره

از جليسى نباشدت چاره

شو انيس كتابهاى نفيس

انّها فى الزّمان خير جليس

گوشه اى گير و گوش با خود دار

ديده عقل و هوش با خود دار

بگذر از نفس و صاحب دل باش

حسب الا مكان مراقب دل باش

و حـكـايـت شـده كـه بـه راهـبـى از رهـبانان چنين گفتند: اى راهب ! گفت : من راهب نيستم ، راهب كجاست كه از حق تعالى بترسد و حمد كند خدا را بر نعمت هايش و صبر كند بر بلايش و پـيـوسـتـه فـرار كـنـد به سوى خدا و استغفار كند از گناه خود و اما من پس سگى گزنده هـسـتـم خـود را در ايـن صـومـعـه حـبـس كـرده ام كـه مـردم را اذيـت نـكـنـم و از شـر مـن راحـت باشند.(39)
و نـقـل شـده از قـثـم زاهـد كـه گـفـت : راهـبـى را ديـدم بـر بـاب بـيـت المـقـدس مثل واله يعنى مانند كسى كه بى خود شده از اندوه يا سرگشته شده از عشق ، به او گفتم كـه مـرا وصـيـتـى كـن ، گـفـت : در دنـيا مثل كسى باش كه درندگان او را در ميان گرفته بـاشـند پس ‍ او خائف و ترسان است مى ترسد كه غفلت كند او را پاره كنند يا بازى كند به دندان او را بگزند، پس شب او مى گذرد به خوف و ترس در حالى كه ايمن اند در آن مـغـرور شـدگان ، و روزش مى گذرد به اندوه و حزن در حالى كه فرحناك و خوشحالند در آن مـردمـان نـاچـيـز و بـى كـار، ايـن را گفت و رفت ، گفتم :، زيادتر بگو، فرمود: آدم تشنه قناعت مى كند به آب كم .
مناسب است اين چند شعر در اين مقام از شيخ سعدى :
اگر لذت ترك لذت بدانى

دگر لذت نفس لذت نخواهى

هزاران در از خلق بر خود ببندى

گرت باز باشد در آسمانى

چنان مى روى ساكن و خواب در سر

كه مى ترسم از كاروان بازمانى

وصيت همين است جان برادر

كه اوقات ضايع مكن تا توانى

و گفته شده كه به راهبى گفتند كه چه چيز تو را به اين داشت از مردم كناره كنى ؟ گفت ترسيدم كه دينم ربوده شود و من متلفت نباشم .
وَ لَنِعْمَ ما قيلَ:
معرفت از آدميان برده اند

آدميان را ز ميان برده اند

بانفس هر كه برآميختم

مصلحت آن بود كه بگريختم

سايه كس فرّهمايى نداشت

صحبت كس بوى وفايى نداشت

صحبت نيكان ز جهان دور گشت

شاءن عسل خانه زنبور گشت

معرفت اندر گل آدم نماند

اهل دلى در همه عالم نماند

( قالَ الثَّوْرى لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام : يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! اعتَزَلْتَ النّاسَ؟
فَقالَ عليه السلام : يا سُفْيانُ! فَسَدَ الزَّمانُ وَ تَغَيَّرَ الاَخْوانُ فَرَاَيْتُ الاِنِفرادَ اَسْكَنَ لِلْفُؤ ادِ )
ثُمَّ قالَ عليه السلام :
ذَهَبَ الْوَفاءَ ذَهابَ اَمِس الذّاهِبِ

وَالنّاسَ بَيْنَ مُخاتِلِ وَ مُوارِبِ(40)

يَفْنُونَ بَيْنَهُمْ الْمَوَدَّةَ والصَّفا

وَ قُلُوبُهُمْ مَحْشُوَّةٌ بِعَقارِبٍ(41)

امـا آن چـيـزى كـه در كراهت از اعتزال وارد شده پس بسيار است و ما اكتفا مى كنيم در اين مقام به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در ( عين الحيوة ) ذكر كرده ، ملخّصش آن است كه اعتزال از عامه خلق در اين امت ممدوح نيست ، چنانكه احاديث بسيار در فضيلت ديدن برادران مـؤ مـن و مـلاقـاتـت ايـشان و عيادت بيماران ايشان و اعانت محتاجان ايشان و حاضر شدن به جنازه مرده هاى ايشان و قضاى حوائج ايشان وارد شده است و هيچ يك از اينها با عزلت جمع نـشـود و ايـضـا بـه اجـمـاع و احـاديـث مـتـواتـره جـاهـل را تـحـصيل مسائل ضروريه واجب است و بر عالم ، هدايت خلق و امر به معروف و نهى از منكر واجب است و هيچ يك از اينها با عزلت جمع نمى شود.
چـنـانـچـه كـليـنـى بـه سـنـد مـعتبر روايت كرده كه شخصى به خدمت حضرت صادق عليه السـلام عـرض كـرد كـه شـخصى هست مذهب تشيع را دانسته است و اعتقاد خود را درست كرده اسـت و در خـانـه خـود نـشسته است و بيرون نمى آيد و با برادران خود آشنايى نمى كند، حضرت فرمود كه اين شخص چگونه مسائل خود را ياد مى گيرد.
و به سند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه بر شما باد به نماز كردن در مساجد و بـا مـردم نـيكو مجاورت كردن و گواهى براى ايشان دادن و به جنازه ايشان حاضر شدن . به درستى كه ناچار است شما را از معاشرت مردم و تا آدمى زنده هست از مردم مستغنى نيست و مـردم هـمـگـى بـه يـكـديـگـر مـحـتـاجـنـد. و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـود كـه كـسـى كـه صبح كند و اهتمام به امور مـسلمانان نداشته باشد او مسلمان نيست ، و كسى كه بشنود كه كسى استغاثه مى كند و از مـسـلمـانـان اعـانـت مـى طـلبـد و اجـابـت نكند، او مسلمان نيست . و از آن حضرت پرسيدند كه محبوبترين مردم نزد خدا كيست ؟
فرمود: كسى كه نفعش به مسلمانان بيشتر مى رسد.
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه هركه زيارت برادر مؤ من خود را از براى خـدا بـكـنـد خـداونـد عـالمـيـان هـفـتـاد هـزار مـلك را مـوكـّل گـرداند كه او را ندا كنند: خوشا حـال تـو و گـوارا بـاد بـهشت از براى تو! و به سند معتبر از خيثمه روايت كرده است كه بـه خـدمت حضرت امام محمّدباقر عليه السلام رفتم كه آن حضرت را وداع كنم فرمود كه اى خيثمه ! هركس از شيعيان و دوستان ما را كه بينى سلام من به ايشان برسان و ايشان را از جـانـب مـن وصيت كن به پرهيزكارى خداوند عظيم و اينكه نفع رسانند اغنياء شيعيان به فـقـراء ايـشان و اعانت نمايند اقوياء ايشان ضعفاء را و حاضر شوند زندگان ايشان به جنازه مردگان و در خانه ها يكديگر را ملاقات كنند به درستى كه ملاقات ايشان و صحبت داشتن ايشان باعث احياء امر تشيع مى شود، خدا رحم كند بنده اى را كه مذهب ما را زنده دارد. و حـضرت صادق عليه السلام فرمود به اصحاب خود كه با يكديگر برادران باشيد و بـا يـكـديـگر از براى خدا دوستى و مهربانى كنيد و بر يكديگر رحم كنيد و يكديگر را مـلاقـات نـماييد و در امر ديدن مذاكره نماييد و احياء مذهب حق بكنيد. و در حديث ديگر فرمود كـه سـعـى كـردن در حاجت برادر مؤ من نزد من بهتر است از اينكه هزار بنده آزاد كنم و هزار كـس را بـر اسـبـان زيـن و لجـام كـرده سـوار كـنـم و بـه جـهـاد فـى سبيل اللّه فرستم .
و بـدان كـه در هر يك از اين امور احاديث متواتره وارد شده است و ظاهر است كه عزلت موجب محرومى از اين فضايل است و بعضى از اخبار كه در باب عزلت وارد شده است مراد از آنها عـزلت از بـدان خـلق اسـت ، در صـورتـى كـه مـعـاشرت ايشان موجب هدايت ايشان نگردد و ضـرر ديـنـى بـه ايـن كـس رسـانـنـد و اگر نه معاشرت با نيكان و هدايت گمراهان شيوه پـيـغـمـبـران اسـت و از افضل عبادات است بلكه آن عزلتى كه ممدوح است در ميان مردم نيز مـيسر است و آن معاشرتى كه مذموم است در خلوت نيز مى آيد؛ زيرا كه مفسده معاشرت خلق مـيـل بـه دنـيـا و تـخـلّق بـه اخـلاق ايـشـان و تـضـيـيـع عـمـر بـه مـعـاشـرت اهـل بـاطـل و مـصـاحـبـت بـا ايـشـان اسـت . و بـسـيـار اسـت كـسـى كـه مـعـتـزل از خـلق اسـت و شـيـطـان در آن عـزلت جـمـيـع حـواس او را مـتـوجـه تـحـصـيـل جـاه و اعـتـبـار دنـيا گردانيده است و هرچند از ايشان دور است اما به حسب قلب با ايـشـان معاشرت دارد و اخلاق ايشان را در نفس خود تقويت مى كند و چه بسيار كسى كه در مـيـان مـجالس اهل دنيا باشد و از اطوار ايشان بسيار مكدر باشد و آن معاشرت باعث زيادى آگـاهـى و تـنـبـّه او و نـفرت او از دنيا گردد و در ضمن معاشرت چون غرض او خدا است از هـدايـت ايـشـان يـا غـيـر آن از اغـراض صـحـيـحـه ثـوابـهـاى عـظـيـم حاصل كند.
چـنـانـچـه بـه سـنـد صـحـيـح از حـضـرت امـام صـادق عـليـه السـلام مـنـقول است كه خوشا حال بنده خاموش و گمنامى كه مردم زمانه خود را شناسد و به بدن بـا ايـشـان مـصـاحـبـت كـنـد و بـا ايـشـان در اعـمـال ايـشـان بـا دل مصاحبت ننمايد پس او را بظاهر شناسند و او ايشان را در باطن شناسد.
پـس آنـچـه مـطـلوب اسـت از عـزلت آن اسـت كـه دل مـعتزل باشد از اطوار ناشايسته خلق و برايشان در امور اعتماد نداشته باشد و پيوسته توكل به خداوند خود داشته باشد و از فوائد ايشان منتفع گردد و از مفاسد ايشان محترز بـاشـد و اگـر نـه پـنـهـانـى از خـلق چـاره كـار آدمى نمى كند بلكه اكثر صفات ذميمه را قويتر مى كند مانند عجب و ريا و غير ذلك .(42)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 12:50 am

سوم ـ قالَ عليه السلام : ( اِذا اُضيف الْبَلاءُ اِلَى الْبَلاءِ كانَ مِنَ البَلاءِ عافَيِةٌ؛ )
يـعـنـى فـرمـود آن حضرت : هرگاه برآيد بلايى بر بلاء، خواهد بود از آن بلاء عافيت .(43)
فـقير گويد: اين فرمايش حضرت شبيه است به كلام جدش اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرموده :
( عِندَ تَناهِى الشِّدَّةِ تَكوُنُ الْفُرْجَةُ وَ عِنْدَ تَضايُقِ حِلَقِ البِلاءِ يَكُونُ الرَّخاءُ ) : نـزد پـايـان رسـيـدن سختى ، گشايش است و نزد تنگ شدند حلقه هاى بلا، آسايش ‍ است .(44)
قال اللّه تعالى ( فَاِنَّ مَعَ العُسْرِ يُسْرا، اِنَّ مَعَ العُسْرِ يُسْرا ) (45) ؛ يعنى حق تعالى فرموده : به درستى كه با دشوارى آسانى است ، باز فرموده :
همانان با دشوارى آسانى است .
( و قـال اميرالمؤ منين عليه السلام : اِنَّ لِلنَّكَباتِ غاياتٌ لابُدَّ اَنْ تَنْتَهِىَ اِلَيْها فَاِذا اُحـْكـِمَ عـَلىْ اَحـَدِكـُمْ فـَلْيـَطـاْطاء لَها وَ لْيَصْبِرْ حَتّى تَجْوزَ فَاِنَّ اَعْمالَ الْحيلَةِ فيها عِنْدَ اِقـْبـالِهـازا ئدٌ فـى مـَكـْروُهِها ) ؛ يعنى حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرموده كه هـمـانـا بـراى نكبتهاى روزگار نهايات است كه لابدّ و ناچار بايد به آن نهايت برسند، پـس هـرگـاه اسـتوار و محكم گرديد بر يكى از شماها پست كند سر خود را از براى آن و صـبـر نمايد تا بگذرد همانا به كار بردن حيله و تدبير در آن هنگامى كه رو نموده است زياد مى كند در مكروه آن .(46)
اى دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت

و اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود

چهارم ـ فرموده : هرگاه دنيا رو كرد بر قومى بپوشاند به ايشان محاسن غير ايشان را و هرگاه پشت كرد بر ايشان بر بايد از ايشان محاسن ايشان را.(47)
مؤ لف گويد: كه اين كلام شبيه است به كلام جدش اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرموده :
( اِذا اَقـْبـَلَتِ الدُّنْيا عَلى اَحَدٍ اَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَيْرِهِ وَ اِذا اَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ ) :
يعنى چون روى نهاد دنيا بر كسى عاريه مى دهد بر او نيكوييهاى ديگران را و چون پشت گردانيد از او، مى ربايد از او محاسن و نيكوهاى نفس او را.(48)
گـويـنـد: در ايـامى كه آل برامكه را بخت و طالع مساعد بود، رشيد در حق جعفر بن يحيى بـرمـكـى قـسـم مـى خـورد كـه او افـصـح اسـت از قسّ بن ساعده و شجاعتر است از عامر بن طفيل ، و اكتب ، يعنى نويسنده تر است از عبدالحميد و سياسى تر است از عمر بن الخطاب و خـوش صـورت تـر اسـت از مـصعب بن زبير با آنكه جعفر خوش ‍ صورت نبود، و انصح ، يعنى خيرخواه تر است از براى او از حجاج براى عبدالملك و سخى تر است از عبداللّه بن جـعـفر و عفيف تر است از يوسف بن يعقوب ! و چون طالع ايشان سرنگون شد تمام را منكر شـد حـتـى اوصـافـى كـه در جـعـفـر بـود و كـسـى مـنـكـر آن نبود مانند كياست و سماحت او. حاصل آنكه مردم ، ابناء دنيا و طالب متاع اين جهانند پس در هركه يافتند او را دوست دارند و بـراى او كـمـالات و محاسنى نقل كنند و از عيبهاى او چشم بپوشند بله عيبهاى او به چشم ايـشـان درنـيـايـد؛ چـه ( عـَيـْنُ الرِّضـا عـَنْ كـُلِّ عـَيـْبٍ كـَليـلَةٌ ) . پـس حال مردم دنياپرست چنان است كه شاعر گفته :
دوستند آنكه را زمانه نواخت

دشمنند آنكه را زمانه فكند

قـالَ امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السلام : ( اَلنّاسُ اَبْناءُ الدُّنيا وَ لايُلامُ الرَّجُلُ عَلى حُبِّ اُمِّةِ. ) (49)
پنجم ـ فرمود به آن كسى كه از آن جناب وصيتى خواست : كه مهيا و آماده كن ساز و برگ سفر آخرتت را و بفرست از پيش ، توشه خود را و بوده باش وصى خودت و مگو به غير خودت كه بفرستد براى تو چيزى كه براى تو در كار است .(50)
برگ عيشى به گور خويش فرست

كسى نيارد ز پس تو پيش فرست

و لقد احسن من قال :
زان پيش كه دست ساقى دهر

در جام مرادت افكند زهر

از دست ده اين كلاه و دستار

جهدى بكن و دلى به دست آر

كاين راءس هميشه با كله نيست

وين روى هميشه همچو مه نيست

احسان كن و بهر توشه خويش

زادى بفرست از خودت پيش

شيخ ابوالفتح رازى رحمه اللّه روايت كرده كه چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام از دفن صديقه طاهره عليها السلام فارغ شد به قبرستان رفت و فرمود: سلام بر شما اى اهـل گـورهـا، مالهايتان تقسيم شد و سراهايتان در او نشستند و زنان شما شوهر كردند اين خبر آن است كه نزد ما است ، خبر آنكه نزد شما است چيست ؟
هـاتفى آواز داد كه هرچه خورديم سود كرديم و آنچه از پيش فرستاديم يافتيم ، و آنچه باز گذاشتيم زيان كرديم و شايسته است در اين مقام اين چند بيت از شيخ سعدى :
خور و پوش و بخشاى و راحت رسان

نگه مى چه دارى براى خسان

زر و نعمت اكنون بده كان تواست

كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست

تو با خود ببر توشه خويشتن

كه شفقت نيايد ز فرزند و زن

غم خويش در زندگى خود كه خويش

بمرده نپردازد از حرص خويش

به غمخوارى چون سرانگشت تو

نخارد كسى در جهان پشت تو

شـشـم ـ فرمود آن حضرت در وصيت خود به عبداللّه بن جندب : كه اى پسر جندب ! كم كن خواب خود را در شب و كلام خود را در روز، همانا نيست در جسد چيزى كه شكرش كمتر باشد از چـشـم و زبـان ، پـس بـه درسـتى كه مارد سليمان عليه السلام به سليمان گفت ، اى پسرجان من ! بپرهيز از خواب ، يعنى خواب زياد؛ زيرا كه آن محتاج مى كند ترا در روزى كه محتاجند مردم به اعمالشان .
و فرمود حضرت كه قناعت كن به آنچه كه خداوند قسمت تو كرده و نظر مكن به آن چيزى كه نزد خوددارى و آرزو مكن چيزى را كه به آن نخواهى رسيد، همانا كسى كه قناعت ورزيد سـيـر گـرديـد و كسى كه قناعت نكرد سير نگشت و بگير بهره خود را از آخرت خود، و در حـال غـنـى و تـوانـگـرى ، تـكـبـر و نـاسـپـاسـى مـكـن و در حال فقر و بى چيزى ، جزع و بيتابى منما و فظّ غليظ مباش كه مردم نزديك شدن به تو را كـراهـت داشـتـه بـاشـنـد و سـسـت مباش كه حقير شمرد تو را كسى كه بشناسد تو را و مـخـاصـمـه مكن با كسى كه بالاتر از تو است و استهزاء و سخريه مكن با كسى كه پست تـر از تـو اسـت و مـنـازعـه مـكـن در امـر و فـرمـان بـا كـسـى كـه اهـل او اسـت ، و اطـاعت مكن سفيهان و بى خردان را، و خوار مباش كه هر كس تو را تحت قرار دهـد و اتـكـال و اعـتـمـاد مـكـن بـر كـفـايـت احـدى ، و بـايـسـت نـزد هر كارى تابشناسى راه داخـل شـدن در آن و راه خـارج شـدن از آن را پـيـش از آنـكـه داخل در آن كار شوى و پشيمان شوى .(51)
مؤ لف گويد: كه مضمون فقره اخير را شيخ نظامى به نظم درآورده فرموده :
در سر كارى كه درآيى نخست

رخنه بيرون شدنش كن درست

تا نكنى جاى قدم استوار

پاى منه در طلب هيچ كار

روايـت شـده كـه شخصى از حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم درخواست كرد كه او را وصيتى فرمايد، فرمود: وصيت مى كنم تو را كه هرگاه خواستى اقدام به امرى كـنـى تـاءمـل كـنـى بـه عـاقـبـت آن ، پـس اگـر رشـد و صلاح است اقدام كنى و اگر غىّ و ضلالت است اقدام نكنى .(52) و نيز روايت است كه مردى يهودى از آن حضرت مـسـاءله اى پرسيد، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ساعتى مكث كرد آنگاه او را جواب داد، يهودى پرسيد: براى چه مكث فرموديد در چيزى كه مى دانستيد؟ فرمود: براى توقير و بزرگ داشتن حكمت .(53)
هفتم ـ قالَ عليه السلام : ( مَعَ التَّثَبُّتِ تكُونُ السَّلامَةُ وَ مَعَ الْعَجَلَةِ، تَكُونُ النَّدامَةُ وَ مَنِ ابْتَدَءَ بَعَمَلٍ فى غَيْرِ وَقْتِهِ كانَ بُلُوغُهُ فى غَيْرِ حينِهِ ) .
يـعـنـى حـضـرت صـادق عـليـه السـلام فـرمـود: سـلامـت در تـاءمـل و تاءنى است و با عجله نداشت و پشيمانى است و كسى كه شروع كند به امرى در غـيـر وقـتـش خـواهـد بـود رسـيـدن او در غـيـر وقـتـش .(54) حاصل آنكه :
مكن در مهمى كه دارى شتاب

ز راه تاءنى عنان بر متاب

كه اندر تاءنى زيان كس نديد

ز تعجيل بسيار خجلت كشيد

هـشـتـم ـ فـرمـود كـه مـا دوسـت مـى داريـم هـركـسـى كـه بـوده بـاشـد، عـاقـل ، با فهم ، فقيه ، حليم ، مدارا كننده ، صبور، صدوق ، وفا كننده . به درستى كه حـق تـعـالى مـخـصـوص ‍ گـردانيد پيغمبران عليهم السلام را به مكارم اخلاق ، پس هركه داراى آنها باشد حمد كند خدا را بر آن و كسى كه داراى آنها نباشد تضرع كند به سوى خدا و مسئلت كند آنها را، گفتند: آنها چيست ؟ فرمود: ورع و قناعت و صبر و شكر و حلم و حيا و سخاوت و شجاعت و غيرت و راستگويى و نيكى كردن و اداى امانت و يقين و خوش خلقى و مروت .(55)
مـؤ لف گـويـد: روايـت شـده كـه از آن حـضـرت سـؤ ال كردند كه مروت چيست ؟ فرمود: ( لايَراكَ اللّهُ حَيْثُ نَهاكَ وَ لا يَفْقُدُكَ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكَ ) ؛ يعنى مروت آن است كه نبيند تو را خداوند تعالى در جايى كه نهى كرده تو را از آنـجـا و مفقود نكند تو را از جايى كه امر كرد تو را به آنجا.(56) و بدان كه در ايـن اخـلاق شـريفه ورع مقدم بر همه ذكر شده و شايد توان گفت كه مرتبه اش از همه بـالاتـر بـاشـد؛ زيـرا كـه ورع كـه ترك محرمات و شبهات بلكه بعضى مباحات باشد مرتبه اى است بسيار رفيعه و درجه اى است بسيار عاليه كه به سهولت همه كس به آن مقام نخواهد رسيد. لهذا بسيار شده كه حضرت صادق عليه السلام شيعيان خود را به ورع توصيه فرمودند.
روايت شده كه عمرو بن سعيد ثقفى خدمت آن حضرت عرض كرد كه من هميشه شما را ملاقات نـمـى كنم پس چيزى به من بفرماييد كه به آن رفتار كنم . حضرت فرمود: تو را وصيت مـى كـنـم بـه تـقـوى اللّه و ورع و اجتهاد، يعنى سعى و كوشش و اهتمام نمودن در عبادت و بدان كه نفع نمى كند اجتهادى كه ورع با آن نباشد.(57) و روايت شده كه به ابوالصّباح فرمود كه چه بسيار كم است در ميان شما كسى كه متابعت جعفر نمايد. همانا از اصـحـاب مـن نـيـسـت مـگـر كـسـى كـه ورعـش شـديـد و عـظـيـم بـاشـد و از براى خالق و آفـريـدگـارش عـبـادت كـنـد و امـيـد ثـواب از او داشـتـه بـاشـد ايـن جـمـاعـت اصـحـاب مـن اند.(58) و در روايتى است كه از آن حضرت پرسيدند كه صاحب ورع از مردمان كيست ؟ فرمود: كسى كه بپرهيزد از چيزهايى كه خدا حرام كرده است .(59)
و هـم از آن حـضـرت مـروى اسـت كـه فـرمود: اورع مردم كسى است كه توقف كند نزد شبهه .(60) و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمود: بر شما باد به ورع و ترك محرمات و شبهات ، همانا ورع دينى است كه ما پيوسته ملازم آن مى باشيم و خدا را به آن عـبـادت مـى كـنـيـم و آن را اراده مـى نـمـايـيـم از مـواليان و شيعيان خود، پس ‍ ما را به تعب نـيـنـدازيـد در شـفـاعـت خـود بـه ايـنكه مرتكب محرمات شويد و بر ما دشوار باشد شفاعت شما.(61)
و در روايـت ديگر فرمودند كه نيست شيعه جعفر مگر كسى كه شكم و فرج خود را از حرام بـه عـفـت بـدارد و سـعـى او در عـبـادت شـديد باشد و براى آفريدگار خود كار كند اميد ثـواب و تـرس عـقـاب او داشـتـه بـاشـد، پـس اگـر ايـن جـمـاعـت را ببينى ايشان شيعه من اند.(62)
و نـيـز روايـت شـه از آن حـضـرت كـه فـرمـود: سـزاوارتـريـن مـردم بـه ورع آل مـحـمـّد صـلى اللّه عليه و آله و سلم و شيعيان ايشانند به جهت آنكه رعيت اقتدا كنند به ايـشـان . و از كـثـرت ورع صـفوان بن يحيى كه از اصحاب حضرت امام موسى و امام رضا عليه السلام است نقل شده كه يكى از همسايگانش در مكه دو دينار جزء اسباب من نبوده پس مـهـلت خـواسـت و رفـت از جـمـال (سـاربـان ) بـه جـهـت حمل آن اذن گرفت .(63)
و قـريـب بـه هـمـيـن از مولانا الا ردبيلى نقل شده (64) و بيايد ذكرش در ضمن احـوال صـفوان بن يحيى در اصحاب حضرت امام رضا عليه السلام . و دميرى در ( حياة الحيوان ) نقل كرده كه عبداللّه بن مبارك در شام قلمى عاريه كرده پس سفرى براى او اتفاق افتاد چون به انطاكيه رسيد يادش آمد عاريه نزد او مانده پس پياده مراجعت به شام كرد و قلم را رد كرد به صاحبش و برگشت .(65)
و شـيـخ بـهـائى رحـمـه اللّه در ( كـشـكـول ) نـقـل كـرده كـه مـخـلوط شـده گـوسـفـنـد غـارتـى بـا گـوسـفـنـدان كـوفـه ، پـس يكى از اهـل ورع كـه از عـبـاد كـوفـه بـود اجـتـنـاب كـرد از خـوردن گـوشـت گـوسـفـنـد تـا هـفـت سـال بـه جـهـت آنـكـه پـرسـيـد: گـوسـفـنـد چـنـد مـدت در دنـيـا مـى مـانـد؟ گـفـتـنـد: هـفـت سـال .(66) و شـيـخ مـا در ( كـلمـه طـيـبـه ) نـقـل كرده از جناب سيد بن طاووس كه احتياط فرموده از خوردن هر طعامى كه از براى غير خـدا تـرتـيـب داده شـده بـه جـهت آيه نهى از خوردن حيوانى كه به غير نام خدا كشته شده باشند.(67)
شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه روايـت كـرده از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام سـؤ ال كـردنـد كـه چـيـسـت بـاعـث ثـبـات ايـمـان ؟ فـرمـود: ورع ، عـرض كردند كه چيست باعث زوال ايمان ؟ فرمود: طمع .(68)
نـهـم ـ فـرمـود آدمـى جـزع و بـى تـابـى مـى كند از ذلت كم پس اين جزع و عدم صبر او، داخل مى كند او را در ذلت بزرگ .(69)
مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن فـرمـايـش از آن حضرت به ( مرازم ) است در آن شبى كه منصور اجازه داد آن جناب را كه از حيره به مدينه رود و حضرت حركت فرمود با غلامش ( مصادف ) و ( مرازم ) كه يكى از اصحابش است همين كه رسيدند به نگهبانان ، در مـيـان آنـهـا يـك نـفـر باج گير بود او متعرض حضرت شد و گفت نمى گذارم بروى ، حضرت با زبان خوش و اصرار از او درخواست كرد كه بگذار، بروند؛ آن مرد ابا داشت و نـمـى گـذاشت . ( مصادف ) عرض كرد: فدايت شوم ! اين سگ شما را اذيت كرد و مى تـرسـم شما را برگرداند و مبتلاى به منصور شويد اذن بدهيد من و مرازم او را بكشيم و در مـيـان نـهـرش افـكـنـيـم و بـرويـم ، فـرمـود: از ايـن خيال خود را باز دار.
پس پيوسته با آن مرد در باب اجازه رفتن تكلم فرمود تا آنكه بيشتر شب گذشت آن وقت آن مرد اذن داد و حضرت تشريف برد، پس از آن فرمود: اى مرازم ! اين چيزى كه شما گفتيد كـه كـشتن آن مرد باشد بهتر بود يا اين ؟ آن وقت فرمود آن كلام را كه ذكر شد، حاصلش ايـن اسـت كه مدارا با اين مرد و معطل كردن او ما را ذلت كوچكى است اما كشتن او سبب مى شد كه ما دچار ذلتهاى بزرگ مى شديم براى تدارك آن ، انتهى .(70)
و از ايـنجا است كه گفته اند: ( لايَقُومُ عِزُّ الْغَضَبِ بِذُلِّ الاِعْتِذارِ ) ؛ يعنى مقابلى نمى كند و نمى آرزد عزت غضب به ذلت عذرخواهى آن .
دهـم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( لَيـْسَ لاَبـْليـسَ جـُنـْدٌ اَشَدُّ مِنَ النِّساءِ وَالْغَضَبِ ) ؛ فرمود: نيست از براى ابليس لعين لشكرى سخت تر از زنها و غضب .(71)
مـؤ لف گـويد: كه در حديث يحيى پيغمبر عليه السلام و ابليس است كه آن حضرت از آن مـعـلون پـرسـيـد كه چه چيز بيشتر موجب سرور و روشنى چشم تو مى گردد؟ گفت : زنان كه ايشان تله هاى و دامهاى من اند، و چون نفرينها و لعنتهاى صالحان بر من جميع مى شود به نزد زنان مى روم و از ايشان دلخوش مى شوم .(72)
و در روايـت اهـل سـنـت اسـت كـه ابـليـس بـه حـضـرت يـحـيـى عـليه السلام گفت كه چيزى مـثـل زنـان كمر مرا محكم نمى كند و چشم مرا روشن نمى نمايد، ايشانند تله ها و دامهاى من و تـيـرى كـه خـطـا نخواهم كرد به او. ( بِاَبى هُنَّ لَوْ لَمْ يَكُنَ هُنَّ ما اَطَقْتُ اَضْلالَ اَدْنى آدمـِي ) ؛ يعنى پدرم به قربان ايشان ! اگر چنانچه ايشان نبودند من طاقت نداشتم كـه پـسـت تـريـن مردم را گمراه كنم ، چشم من به ايشان روشن است ، به واسطه ايشان من بـه مرادم مى رسم و به سبب ايشان مردم را در مهلكه ها مى افكنم . و از اين نحو كلمات در حـق زنـان بـسـيـار مـى گـويـد تـا آنكه عرض مى كند: ( فَهُنَّ سَيِّداتِى وَ عَلى عُنُقى سُكْناهُنَّ ) ؛ يعنى آنها خانمهاى من اند و جاى ايشان بر گردن من است و بر من است كه آرزوهـاى ايـشـان را بدهم ، هرگاه آن زنى كه از دامهاى من است چيزى خواهش كند من به سر عـقـب خـواهـش و حـاجـتـهـاى او مـى روم ؛ زيـرا كـه ايـشـان امـيـد مـن انـد و قـوت من و سند من و محل اعتماد و فريادرس من اند.(73)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 12:53 am

فصل چهارم : در ذكر چند معجزه از امام جعفر صادق عليه السلام است

اول ـ در اطلاع آن حضرت است بر غيب
شـيخ طوسى از داود بن كثير رقّى روايت كرده كه گفت : نشسته بودم خدمت حضرت صادق عـليـه السـلام كـه نـاگاه ابتدا از پيش خود به من فرمود: اى داود! به تحقيق كه عرضه شـد بـر مـن عـمـلهـاى شـمـا روز پـنـجـشـنـبـه ، پـس ديـدم در بـيـن اعـمـال تو صله و احسان تو را به پسر عمت فلان پس اين مطلب مرا خشنود گردانيد همانا صـله تـو مـرا او را سـبـب شـود كـه عـمـر او زود فـانـى و اجـل او مـنـقـطـع شـود، داود گـفـت : مـرا پـسـر عـمـى بـود مـعـانـد و دشـمـن اهل بيت و مردى خبيث ، خبر به من رسيد كه او و عيالاتش بد مى گذرانند، پس براى نفقه او بـراتـى نوشتم و نزد او فرستادم پيش از آنكه به سوى مكه توجه كنم چون به مدينه رسيدم خبر داد مرا به اين مطلب حضرت امام جعفر صادق عليه السلام .(74)
دوم ـ در نشان دادن آن حضرت است علامت امام را به ابوبصير
در ( كـشـف الغـمـّه ) از ( دلائل حـمـيـرى ) نقل شده كه ابوبصير گفت : روزى در خدمت مولاى خود حضرت صادق عليه السلام نشسته بـودم كـه آن حـضـرت فـرمـود: اى ابومحمّد! آيا امامت را مى شناسى ؟ گفتم : بلى ، وَاللّهِ الِّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، تويى امام من . و دست خود را بر زانو يا ران آن حضرت نهادم . فرمود: راست گفتى امام خود را مى شناسى پس چنگ زن به دامان او و متمسك شو به او، پس ‍ گفتم : مى خواهم كه علامت امام را به من عطا فرماييد، فرمود: اى ابومحمّد! هنگامى كه به كوفه مـراجـعـت كردى خواهى يافت كه اولادى از براى تو [متولد] شده به نام عيسى و بعد از او اولادى ديگر شود به نام محمّد و بعد از اين دو پسر، دو دختر براى تو خواهد شد، و بدان كـه ايـن دو پـسـر تو نامشان نوشته شده نزد ما در صحيفه جامعه در عدد اسامى شيعيان و نـام پـدران و مـادران و اجداد و انساب ايشان و آنچه متولد شود تا روز قيامت . پس حضرت صحيفه اى بيرون آورد كه رنگ آن زرد بود و به هم پيچيده بود.(75)
سوم ـ در اخبار آن حضرت است به مردن زنى بعد از سه روز
ابـن شـهـر آشـوب و قـطـب راونـدى روايـت كـرده انـد از حسين بن ابى العلاء كه گفت نزد حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـودم كـه خدمت آن حضرت آمد مردى با يكى از غلامان او و شـكـايت كرد به آن حضرت از زن خود و بدخلقى او، حضرت فرمود: بياور او را نزد من . چـون آن زن آمـد، حضرت به او فرمود كه چه عيبى دارد شوهر تو؟ آن زن شروع كرد به نـفـريـن كـردن بـه شـوهـرش و بـد گـفـتـن بـراى او. حـضـرت فـرمـود كـه اگر به اين حـال بـمانى زنده نخواهى ماند مگر سه روز، گفت : باكى ندارم به جهت آنكه نمى خواهم بـبـيـنم او را هرگز! حضرت فرمود به آن مرد: بگير دست زنت را همانا نخواهد بود مابين تو و او مگر سه روز. چون روز سوم شد آن مرد خدمت آن حضرت مشرف شد حضرت فرمود: زنـت چـه كـرد؟ گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد! الا ن او را دفـن كردم ، من پرسيدم كه چه بود حال ؟ او فرمود: او زنى بود تعدى كننده ، حق تعالى عمر او را قطع كرد و شوهرش را از او راحت نمود.(76)
چهارم ـ در نجات دادن آن حضرت است برادر داود را از مردن به تشنگى
ابن شهر آشوب نقل كرده از داود رقّى كه گفت : بيرون شدند از كوفه دو نفر برادران من به قصد رفتن به مزار، در بين راه يكى از آن دو نفر را تشنگى سخت عارض شد به حدى كـه تاب نياورد از حمار افتاد. بار ديگر از حال او سرگشته و متحير شد، پس ‍ به نماز ايـسـتـاد و نـمـاز گـزارد و خـوانـد اللّه تـعـالى را و مـحمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليه السلام و ائمه عليهم السلام را يك يك تا رسيد به امام زمانش ‍ امام جعفر صادق عليه السلام . پس پيوسته آن حضرت را خوانده و به آن جناب التجاء برد كـه نـاگـاه ديـد مـردى بـالاى سـرش ايـسـتـاده مـى گـويد: اى مرد چيست قصه تو؟ پس او حال را براى او نقل كرد، آن مرد قطعه چوبى به او داد و گفت : بگذار اين را مابين لبهاى بـرادرت . چـون آن چـوب را گذاشت مابين لبهاى او، برادرش به هوش ‍ آمده و چشمان خود را گـشود و برخاست نشست و تشنگيش رفت . پس به زيارت قبر رفتند و چون برگشتند بـه كـوفـه ، آن بـرادرى كـه دعـا مـى كـرده بـه مدينه مشرف شد پس خدمت حضرت عليه السـلام رسـيـد حـضـرت فـرمـود بـه او بـنـشـيـن چـگـونـه اسـت حـال بـرادرت ، كـجـا اسـت آن چـوب ؟ عـرض كـرد: اى آقـاى مـن ! چـون بـرادرم را بـه آن حال ديدم غصه و غمم براى او سخت شد پس چون حق تعالى روحش را به او برگردانيد از بـسـيـارى خـوشـحـالى ديـگـر بـه چـوب نپرداختم و از آن غفلت كرده و فراموشش نمودم . حـضرت فرمود: همان ساعت كه تو در غم برادر خود بودى ، برادر من خضر عليه السلام آمـد نزد من ، من بر دست او فرستادم به سوى تو قطعه اى از چوب درخت طوبى ، پس رو كرد به خادم خود و فرمود بياور آن سبد را. چون سبد را آورد حضرت آن را گشود و از آن قـطـعـه چوبى بيرون آورد به عين همان چوب و نشان او داد و شناخت آن را آنگاه حضرت آن را رد كرد به جاى خود.(77)
پنجم ـ در ذليل شدن شير است براى آن حضرت
و نـيـز ابـن شهر آشوب روايت كرده از ابوحازم عبدالغفار بن حسن كه وارد شد ابراهيم بن ادهم به كوفه و من با او بودم و اين در ايام منصور بود و اتفاقا در آن ايام حضرت جعفر بـن مـحـمـّد عـلوى وارد كـوفـه گـشـت و چون بيرون شد از كوفه كه به مدينه رجوع كند مـشـايـعـت كـردنـد آن حـضـرت را عـلمـا و اهـل فـضـل از اهـل كـوفـه و از جمله كسانى كه به مشايعت آن حضرت آمده بودند سفيان ثورى و ابراهيم ادهـم بـود و آن اشـخـاص كـه بـه مـشـايـعـت آمده بودند جلوتر از آن حضرت مى رفتند كه نـاگاه به شيرى برخوردند كه در سر راه بود، ابراهيم ادهم به آن جماعت گفت بايستيد تـا جـعفر بن محمّد عليه السلام بيايد ببينيم بااين شير چه مى كند! پس حضرت تشريف آورد امر شير را به ميان آوردند حضرت رو كرد به شير و رفت تا به او رسيد گوش او را گـرفـت و او را از راه دور كـرد آنـگـاه رو كرد به آن جماعت و فرمود: آگاه باشيد اگر مـردم اطـاعـت مـى كـردنـد خـدا را حـق طاعت خدا، هر آينه بار مى كردند بر شير بارهاى خود را.(78)
فـقـيـر گويد: كه ظاهرا در اين فرمايش حضرت تعريض باشد به ابراهيم ادهم و سفيان ثورى و امثال ايشان .
ششم ـ در نسوزاندن آتش ، هارون مكه را به سبب آن حضرت
و نـيـز روايـت كـرده از مـاءمـون رقـّى كه گفت : در خدمت آقايم حضرت صادق عليه السلام بـودم كـه وارد شـد سـهـل بـن حـسـن خراسانى و سلام كرد بر آن حضرت و نشست و گفت : يـابـن رسـول اللّه ! از بـراى شـمـا اسـت راءفـت و رحـمـت و شـمـا اهـل بـيـت امـت ايـد چه مانع است شما را كه از حق خود بنشينى با آنكه مى يابى از شيعيانت صد هزار نفر كه مقابلت شمشير بزنند؟ حضرت فرمود: بنشين اى خراسانى ! رعى اللّه حـقـّك ، سـپس فرمود: اى حنيفه تنور را گرم كن . پس آن كنيز تنور را گرم كرد كه مانند آتـش سـرخ شـد و بالاى آن سفيد گرديد آنگاه فرمود: اى خراسانى ! برخيز و بنشين در تـنـور، مـرد خـراسـانـى عـرض كـرد: اى آقـاى مـن ، يـابـن رسـول اللّه ! مـرا عـذاب مـكـن بـه آتـش و از مـن بـگـذر خـدا از تـو بگذرد، فرمود: از تو گذشتم ، پس در اين حال بودم كه هارون مكى وارد شد و نعلينش را به انگشت سبابه اش گـرفـتـه بـود عـرض ‍ كـرد: السـلام عـليـك يـابـن رسـول اللّه ! حـضـرت فـرمود: بينداز نعلين را از دستت و بنشين در تنور، راوى گفت كه هارون كفش را از دست انداخت و نشست در تنور و حضرت رو كرد به مرد خراسانى و شروع كـرد بـا او حـديث خراسان گفتن مانند كسى كه مشاهده مى كند آن را، پس فرمود برخيز اى خـراسـانـى و نـظر كن به داخل تنور، گفت برخاستم و نظر كردم در تنور ديدم هارون را كـه چـهـار زانـو نـشسته ، آنگاه از تنور بيرون آمد و بر ما سلام كرد. حضرت فرمود: در خراسان چند نفر مثل اين مرد است ؟ گفت به خدا قسم يك نفر نيست !
فـرمـود: مـا خـروج نمى كنيم در زمانى كه نمى بينى در آن پنج نفر كه معاضد باشند از براى ما، ما داناتريم به وقت خروج .(79)
هفتم ـ در اخبار آن حضرت است از ملاجم
( فـِى الْبِحار عَن مَجالِسِ الْمُفيد مُسْنَدا عن سُدَيْرِ الصَّيْرَ فى قالَ: كُنْتُ عِنْدَ اَبِى عَبْدِاللّهِ عليه السلام وَ عِنْدَهُ جَماعَةٌ مِنْ اَهْلِ الْكُوفَةِ فَاَقْبَلَ عَلَيْهِمْ وَ قالَ لَهُمْ حَجُّوا قَبْلَ اَنْ لاتَحُجُّوا؛ )
يـعـنـى در ( بـحـار ) از ( مجالس ) شيخ مفيد رحمه اللّه با سند از سدير صـيرفى منقول است كه گفت : بودم نزد حضرت صادق عليه السلام و نزد آن جناب بود جـمـاعتى از اهل كوفه پس رو كرد به ايشان و فرمو: حج برويد پيش از آنكه حج نتوانيد بـرويـد، قـَبْلَ اَنْ يَمْنَعَ الْبَرجانِيَّةُ؛ علامه مجلسى در بيان اين كلمه فرموده : يعنى حج كـنـيـد پـيـش از آنـكـه بـيـابـان مـخـوف شـود و مـمـكـن نشود سير كردن در آن و گويا ( البـرجانيه ) كه آخرش ياء با دو نقطه است غلط دانسته اند و صحيحش را با باء يك نـقطه دانسته اند و آن را دو كلمه دانسته ( البرّ ) يعنى بيابان و ( جانبه ) و لكـن از بـعـضـى از اهل تحقيق نقل شده كه ( برجانيه ) معرّب بريطانيه است كه بـريطانيا باشد يعنى حج كنيد پيش از آنكنه دولت بريطانيا مردم را منع كند. بعد از آن ، حـضـرت فـرمـود: حـج كـنـيـد پـيش از آنكه خراب شود مسجدى در عراق مابين درخت خرما و نـهـرهـا، حـج كنيد پيش از آنكه بريده شود درخت سدرى در زوراء كه واقع است بر ريشه هـاى نـخـله اى كـه حضرت مريم چيده است از آن رطب تازه . پس وقتى كه اينها واقع شد از حـج كردن ممنوع مى شويد و ميوه ها كم مى شود و خشكسالى در شهرها پديد آيد و مبتلا مى شويد به گرانى نرخها و ستم كردن سلطان و فاش شود در ميان شما ظلم و ستم يا بلا و وبـا و گـرسـنـگـى و رو آورد بـه شـمـا فـتـنه ها از جميع آفاق . پس واى بر شما! اى اهـل عـراق ! هـنـگـامـى كـه بـيـايـد بـه سـوى شـمـا رايـتـهـا و عـلمـها از خراسان و واى بر اهل رى از ترك و واى بر اهل عراق از اهل رى و واى بر ايشان از ثط! سدير گفت : گفتم اى مـولاى مـن ( ثـط ) كيست ؟ فرمود: قومى هستند كه گوشهاى ايشان مانند گوشهاى مـوش اسـت از كـوچـكى ، لباس ايشان آهن است ، كلام ايشان منانند كلام شياطين است ، كوچك حدقه هستند امرد و بى مو هستند. پناه ببريد به خدا از شر ايشان ، ايشانند كه گشوده مى شـود بـر دسـتـشـان ديـن و مـى بـاشـنـد سبب امر ما، به اين معنى كه ايشان مقدمه ظهور مى باشند.(80)
هشتم ـ در ظاهر شدن آب است براى آن حضرت در بيابان
در ( بـحـار ) از ( نـوادر ) عـلى بـن اسـبـاط نقل كرده كه او روايت كرده از ابن طبّال از محمّد بن معروف هلالى كه از معمرين بوده و صد و بـيـسـت و هـشـت سـال عـمـر كرده كه گفت : در ايام سفّاح در حيره در خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رفتم ديدم كه مردم دور آن جناب را گرفته اند به نحوى كه خدمتش ‍ رسـيـدن مـمـكـن نـيـست ، سه روز متوالى رفتم به هيچ حيله نتوانستم خود را به آن حضرت بـرسـانـم از بـسـيـارى جـمـعـيـت و كثرت مردم ، چون روز چهارم شد و مردم كم شده بودند حـضـرت مـرا ديد و نزديك طلبيد، پس حركت كرد برود به زيارت قبر اميرالمؤ منين عليه السـلام مـن نـيـز هـمـراه آن جـنـاب رفـتـم چـون پـاره اى راه رفـتـم بـول فـشـار داد آن جـنـاب را، پس از جاده خود را كنارى كشيد و ريگها را با دست خود پس ‍ كرد آبى براى آن حضرت ظاهر شد كه تطهير كرد براى نماز، سپس برخاست و دو ركعت نماز گذاشت و دعا كرد، دعايش اين بود:
( اَللّهـُمَّ لاتـَجـْعـَلْنـى مـِمَّنْ تـَقـَدَّمَ فـَمَرَقَ وَ لا مِمَّنْ تَخَلَّفَ فَمَحَقَ وَاجْعَلْنى مِنَ النَّمَطِ الاَوْسَطِ. )
پس بنا كرد به رفتن و من هم با او بودم فرمود: اى پسر! از براى دريا همسايه اى نيست ، و براى سلطان صديقى نيست و عافيت ثمن ندارد و چه بسيار كس كه آسوده و راحت است و نـمى داند. سپس فرمود: تمسك بجوييد به پنج چيز: مقدم بداريد استخاره و طلب خير را، و تـبـرك بـجوييد به سهولت ، و زينت دهيد خود را به حلم و بردبارى ، و دورى كنيد از دروغ گفتن ، و تمام دهيد پيمانه و ترازو را. سپس ‍ فرمود: فرار كنيد وقتى كه عرب دهنه را از سـر بردارد و گسسته مهار شود و ( مَنَعَ الْبَرْجانِيَةُ وَانْقَطَعَ الْحَجَّ ) گذشت در حـديـث قـبـل اين كلمه يعنى دولت بريطانيا منع كند مردم را و راه حج منقطع شود ـ آنگاه فـرمـود: حـج كـنيد پيش از آنكه نتوانيد و اشاره كرد به سوى قبله با انگشت ابهام خود و فرمود: كشته مى شود در اين طرف هفتاد هزار نفر در زيادتر الخ .(81)
مـؤ لف گـويـد: ايـن پنج چيزى كه حضرت صادق عليه السلام امر فرموده تمسك به آن را، از آداب تـجـارت و كـسـب اسـت و حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام هـر روز اهـل كـوفـه را به اينها و چند چيز ديگر امر مى فرمود؛ چنانكه شيخ كلينى در ( كافى ) روايت كرده از جابر از حضرت امام محمّدباقر عليه السلام كه فرمود: بود اميرالمؤ مـنـيـن عـليـه السـلام در كـوفـه نـزد شـمـا كـه بـيـرون مـى رفـت در هـر روزى در اول روز از دارالا ماره . پس مى گرديد در يك يك از بازارهاى كوفه و تازيانه بر دوش ‍ داشت كه دو سر داشت و او را ( سبيبه ) مى گفتند، پس مى ايستاد در سر هر بازار و نـدا مـى كرد كه اى گروه تجّار! پرهيز كنيد از عذاب خدا، چون مردم مى شنيدند صداى آن حـضـرت را مـى انـداخـتـنـد آنـچـه را كـه در دسـت داشـتـنـد و دل خـود را مـتـوجـه آن حـضرت مى نمودند و گوش مى دادند تا چه فرمايد، مى فرمود كه مـقـدم داريـد طلب خير را و بركت بجوييد به خوش معاملگى و نزديك شويد به مشتريان يـعـنـى جـنـس را قـيمت گران نگوييد كه دور باشد از قيمتى كه مشترى مى گويد. و زينت كنيد خود را بر بردبارى و نگاه داريد خود را از قسم ، يعنى هرچند كه حق باشد و اجتناب كـنـيـد از دروغ و دروى كـنيد از ستم و انصاف دهيد مظلمومان را، به اين معنى كه چون كسى مـغـبـون شـود و اسـتقاله نمايد اقاله كنيد و معامله را به هم بزنيد، و نزديك مى شويد به ربـا بـه اين معنى كه احتراز كنى از هرچه كه احتمال ربا در آن هست و تمام دهيد پيمانه و تـراز را و كـم نـدهـيـد حـقـوق مـردمـان را و فـسـاد نكنيد در زمين . سپس مى گرديد در جميع بازارهاى كوفه و بعد از آن بر مى گشت و مى نشست براى داورى ميان مردمان .(82)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 12:55 am

نهم ـ در ظاهر كردن آن حضرت است طلاهاى بسيار از زمين
شـيخ كلينى رحمه اللّه روايت كرده از جماعتى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام كه گـفـتند: بوديم ما نزد آن حضرت كه فرمود: نزد ما است خزينه هاى زمين و كليدهاى آنها و اگر بخواهم كه اشاره كنم با يكى از دو پاى خود كه اى زمين بيرون كن آنچه در تو است از طـلا، هـر آينه بيرون كند! بعد از آن اشاره كرد به يكى از آن دست برد و بيرون آورد شمشه طلايى كه مقدار يك وجب بود پس از آن فرمود خوب نگاه كنيد در شكاف زمين ، نگاه كرديم ديديم شمش هاى بسيار بود بعضى از آنها بر روى بعضى ديگر مى درخشيد، پس بـه آن حـضـرت عـرض كـرد بـعـضى از آن جماعت : فدايت شوم ! خدا به شما اين همه عطا كرده و شيعيان شما محتاجانند؟ فرمود: به درستى كه حق تعاى جمع خواهد كرد براى ما و شـيـعـه مـا دنـيـا و آخـرت را و داخـل خـواهـد كـرد ايـشـان را در جـنـات نـعـيـم و داخل خواهد كرد دشمن ما را جحيم .(83)
دهم ـ در اطلاع آن حضرت است به چيزهاى نهانى
و نـيـز روايـت كرده از صفوان بن يحيى از جعفر بن محمّد بن اشعث كه گفت به من : آيا مى دانـى كـه بـه چـه سـبـب مـا داخـل شـديـم در ايـن امـر، يـعـنـى تـشـيـع و ولايـت اهـل بـيـت و مـعـرفت به امام پيدا كرديم و حال آنكه نبود در سلسله ما از تشيع ذكرى و نه مـعـرفـتـى بـه چـيـزى از آنـچـه كـه نـزد مـردم اسـت از فـضايل اهل بيت عليهم السلام ؟ گفتم : سببش ‍ چه بود؟ گفت : ابوجعفر دوانيقى به پدرم محمّد اشعث ، گفت : اى محمّد! طلب كن براى من مردى را كه او را عقلى باشد كه خوب به جا آورد از جـانـب مـن كـارى را كـه دارم . پـدرم گـفت پيدا كردم براى اين كار فلان ابن مهاجر خـالوى خـود را، گـفـت بـياور او را. آوردم نزد او خالوى خود را، ابوجعفر به او، گفت : اى پـسـر مـهـاجـر! بـگـيـر ايـن مـال را بـرو به مدينه و برو نزد عبداللّه بن حسن و جمعى از اهل بيت او كه از جمله ايشان باشد جعفر بن محمّد پس بگو به ايشان كه من مردى غريبم از اهـل خـراسـان و در آنـجـا جماعتى از شيعيان شما هستند فرستادند به سوى شما اين ما را و بـده بـه هـر يـك از آنـهـا از آن مال به شرط چنان و چنان ، يعنى به شرط آنكه در خلوت باشد و اظهار اراده خروج نباشد تا معلوم شود كه كدام اراده خروج دارد.
پـس هـرگـاه مـال را قـبـض كـردنـد بـگـو من مردى رسولم و دوست مى دارم كه با من باشد خـطـهـاى شـمـا بـه گـرفـتـن شـمـا مـالى را كـه گـرفـتـيـد. پـس گـرفـت خـالو آن مال را و رفت به مدينه پس از مدينه برگشت به سوى ابوجعفر دوانيقى و محمّد بن اشعث نـزد او بـود، ابوجعفر دوانيقى گفت : چه خبر آوردى از آنجا كه آمدى ؟ گفت : رفتم نزد آن جـمـاعـت و ايـن خـطـهـاى ايـشـان اسـت بـه گـرفـتـن ايـشـان مـال را سـواى جـعـفـر بـن مـحـمـّد كـه رفـتـم نـزد او و او مـشـغـول بـه نـماز بود در مسجد پيغمبر، پس نشستم پشت سر او و با خود گفتم كه صبر كـنـم نـمـازش كـه تمام شد با او مذكور كنم آنچه را كه مذكور كردم براى ياران او، پس شـتاب كرد و نماز را تمام نمود و رو به من كرد و فرمود: اى فلان ! بپرهيز از عذاب خدا و فريفته مكن اهل بيت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را چه ايشان اندك وقتى است كه از دولت آل مـروان كـه بـر ايـشان ظلم مى كردند خلاص ‍ شده اند و جميع ايشان محتاجند، مراد اينكه مضطرّند به گرفتن مال و معذورند، قصد خروج ندارند. من گفتم : چيست آن فريفتن و بـازى دادن ( اَصـلَحَكَ اللّهُ؟ ) پس نزديك كرد سرش را به من تا كسى نشنود و خـبر داد مرا به تمام آنچه مابين من و تو گذشته بود گويا او بود در مجلس سفارشهاى تـو بـه مـن و سـوم مـا بـوده ، ابـوجـعـفر دوانيقى گفت : اى پسر مهاجر! بدان كه نيست از اهـل بـيـت نبوتى مگر آنكه در ميان ايشان محدّثى است ، يعنى شخصى كه ملائكه او را خبر دهـنـد و بـا او سـخـن گويند، محدث ما امروز، جعفر بن محمّد است ! راوى خبر ـ جعفر بن محمّد اشـعـث ـ گـفـت كـه ايـن دلالت و مـعـجـزه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام سـبـب شـد كـه مـا قائل به تشيع شديم .(84)
يازدهم ـ در زنده كردن آن حضرت گاو مرده را به اذن اللّه
در ( خرايج ) است كه روايت شده از مفضل بن عمر كه گفت : راه مى رفتم با حضرت صـادق عـليـه السـلام در مـكـه ، يـا گـفـت : در مـنـى ، كـه گـذشـتـيـم بـه زنـى كـه در مـقـابـل او مـاده گاو مرده اى بود و آن زن و بچه هايش مى گريستند، حضرت فرمود: چيست قـصـه شـمـا؟ آن زن گـفـت كـه مـن و كـودكـانـم از ايـن گـاو مـعـاش مـى كـرديـم و الحـال مـرده است و من متحير مانده ام كه چه كنم ، فرمود: دوست مى دارى كه حق تعالى او را زنـده گـردانـد! گـفـت : اى مرد! با ما تمسخر مى كنى ؟ فرمود: چنين نيست من قصد تمسخر نـداشـتـم پـس دعـايى خواند و پاى مبارك خود را به گاو زد به او پس آن گاو مرده زنده شد برخاست به شتاب ! آن زن گفت : به پرودگار كعبه اين عيسى است ! حضرت خود را در ميان مردم داخل كرد كه شناخته نشود.(85)
دوازدهم ـ در علم آن حضرت است به نطق حيوانات
و نـيـز در آن كـتـاب اسـت ، روايت است از صفوان بن يحيى از جابر كه گفت : نزد حضرت صـادق عـليـه السلام بودم پس بيرون شديم با آن جناب كه ناگاه ديديم مردى بزغاله اى را خوابانيده كه ذبح كند، آن بزغاله چون حضرت را ديد صيحه كشيد حضرت فرمود بـه آن مـرد كـه قيمت اين بزغاله چيست ؟ گفت : چهار درهم ، حضرت از كيسه خود چهار درهم درآورد و بـه او داد و فـرمـود: بـزغـاله را رهـا كـن بـراى خـودش ، پـس گـذشـتـيم ناگاه بـرخـورديـم بـه شـاهـيـنى كه عقب درّاجى را گرفته تا صيد كند، آن درّاج صيحه كشيد، حضرت صادق عليه السلام اشاره كرد به آن شاهين با آستين خود، آن شاهين از صيد درّاج گـذشـت و بـرگـشت من گفتم : ما امرى عجيب ديديم از شما! فرمود: بلى ، همانا آن بزغاله كـه آن شـخص او را خوابانيده بود ذبح كند چون نظرش بر من افتاد گفت : ( اَسْتَجيرُ بـِاللّهِ وَ بـِكـُمْ اَهـْلَ الْبـَيـْتِ مـِمـّا يـُرادُ مـِنـّى ؛ ) طـلب مـى كـنـم از خـدا و شـمـا اهـل بـيت كه مرا رهايى دهيد از كشتن . و دراج نيز همين را گفت و اگر شيعيان استقامت داشتند هر آينه مى شنوانيدم به شما منطق طير را.(86)
سيزدهم ـ در اخبار آن حضرت به واقعه صاحب شب نهر بلخ
و نـيـز در ( خـرائج عـ( است كه از هارون بن رثاب روايت است كه گفت : من برادرى داشـتـم جـارودى مـذهـب وقـتى بر حضرت صادق عليه السلام وارد شدم حضرت فرمود كه چـگـونـه اسـت بـرادرت كه جارودى است ؟ گفتم : او پسنديده و مرضى است نزد قاضى و نـزد هـمـسـايـگـان ، و در هـمـه حـالات خود عيبى ندارد مگر آنكه اقرار ندارد به ولايت شما. فرمود: چه مانع است او را از اين ؟ گفتم : گمانش اين است كه اين از ورع و خداپرستى او اسـت . فـرمـود: كـجـا بود ورع او در شب نهر بلخ ؟ راوى گفت كه وارد شدم بر برادرم و بـه او گفتم مادرت به عزايت بنشيند چه بوده است قصه شب نهر بلخ و حكايت خود را با حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در بـاب او بـرايـش نـقـل كردم ، برادرم گفت : آيا حضرت صادق عليه السلام تو را خبر داد به اين ؟ گفتم : بـلى . گـفـت : شـهادت مى دهم كه او است حجت رب العالمين . گفتم : خبر بده از قصه خود، گفت : مى آمدم از پس نهر بلخ و رفيق شد با من مردى كه با او بود كنيزى آوازه خوان پس آن مـرد گـفـت كـه يـا تو آتشى براى من طلب كن و من حفظ مى كنم چيزهاى تو را يا من به طـلب آتـش مـى روم و تـو حـفـظ چـيـزهاى من را، من گفتم تو برو پى آتش ، من حفظ مى كنم آنچه دارى ، پس چون آن مرد رفت به طلب آتش ‍ برخاستم به سوى آن كنيزك و واقع شد مـابـيـن مـن و او آنـچه شد، و به خدا سوگند كه نه آن كنيزك اين امر را فاش كرد و نه من فـاش كـردم بـه احـدى و نـمـى دانـسـت اين را مگر خداوند تعالى ، پس برادرم را ترسى عارض شد و در سال ديگر با او بيرون شديم و رفتيم خدمت حضرت صادق عليه السلام ، پـس از نـزد آن حـضـرت بـيـرون نـيـامـد مـگـر آنـكـه قائل شد به امامت آن حضرت .(87)
چـهـاردهـم ـ در آن چـيـزى كـه مـشـاهـده كـرد داود رقـّى از دلائل آن حضرت در سفر سند
و نـيـز در آن كـتـاب اسـت كـه داود رقى گفت : من با حضرت صادق عليه السلام بودم كه حـضـرت به من فرمود چه شده كه مى بينم تغيير كرده ؟ گفتم : تغيير داده آن را قرضى بـزرگ كـه رسـوا كننده است و من قصد كرده ام براى قرضم به كشتى سوار شوم بروم بـه سـنـد بـه نـزد بـرادرم فلان ، فرمود: هرگاه خواستى بروى برو، گفتم : باز مى گـردانـد مـرا از تـوجه به اين سفر هولهاى دريا و زلزله هاى آن ، فرمود: آن خدايى كه تـو را حـفـظ مـى كند در خشكى ، حفظ مى كند تو را در دريا؛ اى داود! اگر ما نبوديم نهرها جـارى نـمـى شـد و مـيوه ها نمى رسيد و درختها سبز نمى گشت . داود گفت : من سوار كشتى شـدم و سـير كردم تا رسيديم به ساحل همان جايى كه خدا خواسته كشتى آنجا برود پس بـيرون آمدم از كشتى بعد از آنكه صد و بيست روز بود كه در كشتى بودم و اين وقت پيش از زوال جـمـعـه بـود و آسمان را ابر گرفته بود. پس ناگاه نورى درخشنده ظاهر شد از كـنـار آسـمـان تا روى زمين پس صدايى آهسته به گوشم رسيد كه اى داود! اين وقت زمان قـضـاى ديـن تـو اسـت سـر بـلنـد كن كه سالم ماندى ، گفت سر بلند كردم ندايى به من رسـيـد كه برو پشت آن پشته سرخ چون به آنجا رفتم ديدم صفحه هايى از طلاى سرخ در آنـجـا اسـت كـه يـك طرفش صاف است و در جانب ديگرش اين آيه شريفه نوشته شده : ( هذاَ عَطاءُنا فَاَمْنُنْ اَوْ اَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ ) ؛ يعنى اين بخشش ما است به تو پس عـطـا كـن از آن بر هر كه خواهى يا منع كن آن را از هر كه خواهى كه حسابى بر تو نيست .(88)
راوى گفت : پس از آن طلاها برداشتم و آنها را قيمتى بود كه احصا نمى شد، گفتم كارى بـه آن نمى كنم تا بروم مدينه ، پس آمدم به مدينه و وارد شدم بر حضرت صادق عليه السلا آن حضرت فرمود: اى داود! عطاى ما به تو آن نورى بود كه درخشيد براى تو نه آن طـلا كـه رفـتـى نـزد آن و لكـن آن بـراى تـو گـوارا بـاد، عـطـايـى اسـت بـر تـو از پـرورگـار كـريـم پـس حـمـد كـن خـدا را. داود گـويـد از مـعـتـب خـادم حـضـرت ، سـؤ ال كـردم كـه حـضـرت در آن وقـت كـه مـن از كشتى بيرون آمدم چه مى كرد؟ گفت آن حضرت وقـتـى كـه تـو مـى گـويـى حـضرت مشغول بود به حديث گفتن با اصحابش كه از جمله ايـشـان بـود خـيثمه و حمران و عبدالا على رو كرده بود به ايشان و حديث مى كرد ايشان را به مثل آنچه ذكر كردى ، پس چون وقت نماز شد حضرت برخاست و نماز گذاشت با ايشان . داود گـفـت : سـؤ ال كـردم ايـن را از آن جـمـاعـت ، ايـشـان نـيـز هـمـيـن حـكـايـت را بـرايـم نقل كردند.(89)
پـانـزدهـم ـ در زنـده كـردن آن حـضـرت اسـت محمّد حنفيّه را به اذن اللّه تعالى براى سيد حميرى
در ( مـديـنـة المـعـاجـز ) از ( ثـاقـب المـنـاقـب ) نـقـل كـرده كـه ابوهاشم اسماعيل بن محمّد حميرى گفت : شرفياب شدم خدمت حضرت صادق عـليـه السـلام و گفتم : يابن رسول اللّه ! به من رسيده كه شما فرموده ايد در حق من كه بر چيزى نيستم و حال آنكه من فانى كردم عمرم را در محبت شما و هجو كردم مردم را به جهت شما، فرمود: آيا تو نگفتى در حق محمّد بن حنفيّه رحمه اللّه :
حَتّى مَتى ؟ وَ اِلى مَتى ؟ وَ كَمِ الْمَدى ؟

يَابْنَ الْوَصيِّ وَ اَنْتَ حَىُّ تُرْزَقُ

تَاْوى بِرَضْوى لاتَزالُ وَ لاتُرى !

وَ بِنا اِلَيْكَ مِنَ الصَّبابَةِ اَوْلَقُ؟!

يـعنى تا كى و تا چند مدت اى پسر وصى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم تو زنده باشى و روزى بخورى و اقامت طولانى فرموده باشى در كوه رضوى و پيوسته در آنجا بـاشـى و ديـده نـشـوى و حـال آنـكـه از ذوق و عـشـق تـو ديـوانـه بـاشـم . آيـا قـائل نـشـده اى كـه محمّد بن حنفيه قائم است در شعب رضوى و شيرى از راست و شيرى از چـپـش اسـت و صـبـح و شـام روزيـش مـى رسـد، واى بـر تـو، رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم و على و حسن و حسين عليهم السلام بهتر از محمّد بن حنفيه بودند و مرگ را چشيدند. اسماعيل حميرى گفت : آيا براى من دليلى هست ؟ فرمود: بـلى بـه درسـتى كه پدرم مرا خبر داد كه او نماز خواند بر جنازه محمّد و حاضر بود در دفنش ‍ و من مى نمايانم تو را آيتى بر اين ، پس گرفت دست او را و برد به سوى قبرى و دست خود را بر آن زد و دعايى خواند در حال ، قبر شكافته شد و مردى كه موهاى سر و ريـشـش سـفـيـد بـود از قـبـر بـيـرون آمـد و خـاك از سـر و صـورتش مى ريخت و گفت : اى ابـوهـاشم ! مرا مى شناسى ؟ سيد حميرى گفت : نه ! گفت : من محمّد بن حنفيه ام ، همانا امام بعد از حسين عليه السلام ، على بن الحسين است و بعد از او، محمّد بن على و بعد از او، اين اسـت عـليـه السـلام ، پـس داخـل كـرد سـرش را در قـبـر و قـبـر بـه هـم آمـد، ايـن وقـت اسماعيل بن محمّد اين شعر را بگفت :
تَجَعْفَرْتُ بِاسْمِ اللّهِ وَاللّهُ اَكْبَرُ

وَ اَيْقَنْتُ اَنَّ اللّهَ يَعْفُو وَ يَغْفِرُ

وَدِنْتُ بِدينٍ غَيْرَ ما كُنْتُ دائنا

بِهِ وَ نَهانى سَيِّدُ النّاسِ جَعْفَرُ

فَقُلْتُ فَهَبْنى قَدْ تَهَوَّدْتُ بُرْهَةً

وَ اِلاّ فَدينى دينُ مَنْ يَتَنَصَّرُ

فَاِنّى اِلَى الرَّحْمنِ مِنْ ذاكَ تائِبُ

وَ انّيَ قَدْ اَسْلَمْتُ وَاللّهُ اَكْبَرُ(90)

شانزدهم ـ در اخبار آن حضرت است به جناب ابوبصير
شـيـخ مـفـيـد در ( ارشـاد ) روايـت كـرده از ابـوبـصـيـر كـه گـفـت : داخـل شـدم ، به مدينه و با من بود كنيزكى از خودم پس با او نزديكى كردم ، پس بيرون شـدم از مـنـزل بـروم حـمـام ديـدم ياران خود را از شيعه كه مى روند خدمت حضرت امام جعفر صـادق عـليـه السـلام مـن تـرسـيـدم كـه ايـشان شرفياب خدمتش شوند و از من فوت شود زيـارتـش ، مـن هـم بـا ايـشـان رفـتـم تـا داخـل خـانـه حـضـرت شـدم بـا ايـشـان ، هـمين كه مقابل آن حضرت ايستادم نظر كرد به من و فرمود: اى ابوبصير! آيا ندانستى كه در خانه هـاى انـبـيـاء و اولاد انـبـيـاء داخـل نـمـى شـود جـنـب ؟ مـن خـجـالت كـشـيـدم و گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! چـون ياران خود را ديدم شرفياب مى شوند تـرسـيـدم كـه از مـن فـوت شـود زيـارت شـمـا بـه اتـفـاق ايـشـان ، و ديـگـر بـه مثل اين كار عود نخواهم كرد، اين بگفتم و بيرون شدم .(91)
هفدهم ـ در اخبار آن حضرت است از ضمير شخصى
شـيـخ كـليـنى رحمه اللّه روايت كرده كه مردى آمد خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كـرد: يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليه و آله و سلم ! ديدم در خواب كه گويا بيرون شدم از شهر كوفه رفتم در موضعى كه مى شناسم آنجا را ديدم گويا شيخى از خشت يا مردى تراشيده از چوب را كه سوار است بر اسبى از چوب مى درخشاند شمشير خود را و من مـشـاهـده مى كنم آن را در حالى كه ترسان و مرعوبم . حضرت فرمود: تو مردى هستى كه اراده كـرده اى هلاك كردن مردى را در معيشتش ، يعنى مى خواهى آن چيزى كه اسباب زندگى و ماده حيات او است از او بگيرى ، پس ‍ بترس از خداوندى كه تو را خلق كرده و مى ميراند تـو را، آن مـرد گـفـت : شـهادت مى دهم كه علم به تو عطا شده و بيرون آورده اى آن را از مـعـدنـش ، خـبر بدهم تو را يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم از آن چيزى كه برايم بيان كردى ، همانا مردى از همسايگان من آمد به نزد من و بر من عرضه كرد ملك خود را كه من بخرم از او، پس من قصد كردم كه آن را مالك شوم به قيمت بسيار كم چون دانستم كـه طـالبـى غـيـر از مـن نـدارد. حـضـرت فرمود: آن مرد دوست مى دارد ما را و از دشمنان ما بـيـزارى مـى جـويد؟ عرض كرد: آرى ، يابن رسول اللّه ! او مردى است بصيرتش نيكو و ديـنـش مستحكم است و من توبه مى كنم به سوى خداى تعالى و به سوى تو از آنچه كه قـصـد كـرده بـودم و نـيـت نـمـوده بـودم ، آنـگـاه گـفـت : خـبـر بـده مـرا يـابـن رسـول اللّه كـه اگـر ايـن مـرد نـاصـبـى بـود حـلال بـود بـر مـن اغتيال او، يعنى اين كار را با او بكنم ؟ حضرت فرمود: ادا كن امانت را به كسى كه تو را امـيـن دانـسـت و از تـو خـواسـت نـصـيـحـت را اگـرچـه قاتل امام حسين عليه السلام باشد.(92)
هفدهم ـ در حفظ حق تعالى آن حضرت را از قتل
سـيـد بن طاوس روايت كرده است از ربيع حاجب منصور كه گفت : منصور روزى مرا طلبيد و گـفـت : مـى بـيـنـى كـه چـه هـا از جـعـفـر بـن مـحـمـّد [عـليـه السـلام ] مـردم نـقل مى كنن به خدا سوگند كه نسلش را بر مى اندازم !؟ پس يكى از امراى خود را طلبيد و گـفـت بـا هـزار نـفـر بـرو به مدينه و بى خبر به خانه امام جعفر برو و سر او و سر پـسـرش مـوسـى را بـراى مـن بـيـاور، چـون آن امـيـر داخل مدينه شد، حضرت فرمود كه دو ناقه آوردند و بر در خانه آن حضرت باز داشتند و اولاد خـود را جـمـع كرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد حضرت امام موسى عليه السلام فـرمـود كـه مـن ايستاده بودم كه آن امير با لشكر خود به در خانه ما آمد و امر كرد لشكر خـود را كـه سـرهـاى آن د و نـاقـه را بـريدند و برگشت چون به نزد منصور رفت گفت : آنـچـه فرموده بودى به عمل آوردم و كيسه را نزد منصور گذاشت ، منصور چون سر كيسه را گـشـود سـرهـاى نـاقـه را ديـد پـرسـيـد كـه ايـنـهـا چـيـسـت ؟ گـفـت ايـهـا الا مـيـر! چون داخـل خـانـه امـام جعفر عليه السلام شدم سرم گرديد و خانه در نظر تار شد و در شخص ديدم و در نظرم چنان نمود كه جعفر و پسر او است و حكم كردم كه سر آنها را جدا كردند و آوردم ، مـنـصـور گـفـت : زنـهـار! آنـچـه ديـدى بـه كـسـى نقل مكن و احدى را بر اين معجزه مطلع مگردان و تا او زنده بود كسى را بر اين قصه مطلع نگردانيدم .(93)
مـؤ لف گـويـد: كـه در فـصـل بـعـد از ايـن بـيـايـد جـمـله از دلايل و معجزات حضرت صادق عليه السلام شبيه به اين معجزه .


در اينجا آزمون بيست و يكم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 1:00 am

فـصـل پـنـجـم : ذكـر بـعـضـى از سـتـمها كه از منصور دوانيقى به امام جعفر صادق عليهالسلام رسيد

مؤ لف گويد: كه ما در اين فصل اكتفا مى كنيم به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جـلاءالعـيـون عـ( ذكر كرده فرموده : در روايات معتبره مذكور است كه ابوالعباس سفّاح كـه اول خـلفـاى بـنـى العـبـاس بود كه آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد و بعد از مـشـاهـده معجزات بسيار و علوم بى شمار و مكارم اخلاق و اطوار آن امام عالى مقدار، نتوانست اذيـتـى بـه آن جـنـاب رسـانـد و مـرخص ساخت و آن حضرت به مدينه معاودت فرمود. چون منصور دوانيقى برادر او به خلافت رسيد و بر كثرت شعيان و اتباع آن حضرت مطلع شد بـار ديـگـر آن حـضـرت را بـه عـراق طـلبـيـد و پـنـج مـرتـبـه يـا زيـاده اراده قـتـل آن مـظلوم نمود و هر مرتبه معجزه عظيمى مشاهده نمود و از آن عزيمت برگشت ؛ چنانچه ابـن بـابـويـه و ابـن شـهـر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه روزى ابوجعفر دوانيقى حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام را طـلبـيـد كـه آن حـضـرت را بـه قـتـل آورد و گـفـت كـه شـمشيرى حاضر كردند و نطعى انداختند و ربيع حاجب خود را گفت : چـون او حـاضـر شـد و بـا او مـشـغـول سـخـن شـوم و دسـت بـر دسـت زنـم او را بـه قتل آور. ربيع گفت كه چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت : مرحبا خوش آمـدى ، اى ابـوعبداللّه ! ما شما را براى آن طلبيديم كه قرض ‍ شما را اداء كنيم و حوائج شـما را برآوريم و عذرخواهى بسيار كرد و آن حضرت را روانه نمود و مرا گفت كه بايد بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه كنى .
چـون ربـيـع بـيـرون آمـد بـه خـدمـت حـضـرت رسـيـد و گـفـت : يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! آن شـمـشـيـر و نـطع را كه ديدى براى تو حـاضـر كرده بود چه دعا خواندى كه از شرّ او محفوظ ماندى ؟ فرمود كه اين دعا خواندم و دعـا را تـعـليـم او نمود. و به روايت ديگر ربيع برگشت و به منصور گفت : اى خليفه ! چـه چـيـز خـشـم عـظـيـم تو را به خشنودى مبدل گردانيد؟ منصور گفت : اى ربيع ! چون او داخـل خـانـه مـن شـد اژدهـاى عظيمى ديدم كه به نزديك من آمد و دندان بر من مى خاييد و به زبـان فـصـيـح مى گفت كه اگر اندك آسيبى به امام زمان برسانى گوشتهاى تو را از استخوان ها جدا مى كنم و من از بيم آن چنين كردم .(94)
و سـيـد بـن طاووس رضى اللّه عنه روايت كرده است كه چون منصور در سالى كه به حج آمده به ربده رسيد، روزى بر حضرت صادق عليه السلام در خشم شد و ابراهيم بن جبله را گـفـت : برو و جامه هاى جعفر بن محمّد را در گردن او بينداز بكش ‍ و به نزد من بياور، ابـراهـيـم گـفت چون بيرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر يافتم و شرم مرا مانع شد كه چنانچه او گفته بود حضرت را ببرم و به آستين او چسبيدم و گفتم بيا كه خليفه تو را مـى طلبد، حضرت فرمود: اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون مرا بگذار تا دو ركعت نماز بكنم پـس دو ركـعـت نـمار ادا كرد و بعد از نماز، دعايى خواند و گريه بسيار كرد و بعد از آن مـتـوجـه مـن شده فرمود: به هر روش كه تو را امر كرده مرا ببر! گفتم : به خدا سوگند كه اگر كشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد و دست آن حضرت را گرفته و بردم و جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد، چون به نزديك پرده منصور رسيد دعاى ديگر خـواند و داخل شد چون نظر منصور بر آن حضرت افتاد شروع به عتاب كرد و گفت : به خدا سوگند كه تو را به قتل مى رسانم ! حضرت فرمود كه دست از من بردار كه از زمان مـصـاحـبـت مـن با تو چندان نمانده است و زود مفارقت واقع خواهد شد. منصور چون اين خبر را شـنـيد آن حضرت را مرخص گردانيد و عيسى بن على را از عقب حضرت فرستاد كه برو و از آن حـضـرت بـپـرس كـه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او؟ چون از حـضـرت پـرسـيـد فـرمـود كـه بـه مـوت مـن ، بـرگـشـت و بـه مـنـصـور نقل كرد و او از اين خبر شاد شد.(95)
و ايـضـا روايـت كـرده اسـت كه روزى منصور در قصر حمراى خود نشست و هر روز كه در آن قـصـر شـوم مى نشست آن روز را ( روز ذبح ) مى گفتند؛ زيرا كه نمى نشست در آن عـمـارت مـگـر براى قتل و سياست (تنبيه ). و در آن ايام حضرت صادق عليه السلام را از مـديـنه طلبيده بود و آن حضرت داخل شده بود چون شب شد و بعضى از شب گذشت ربيع حـاجـب را طـلبـيـد و گـفت : قرب و منزلت خود را نزد من مى دانى و آن قدر تو را محرم خود گـردانـيـده ام كـه بـسـيـار اسـت تـو را بـر رازى چـنـد مـطـلع مـى گـردانـم كـه آنها را از اهـل حرم خود پنهان مى دارم ، ربيع گفت : اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من و من نـيـز در دولتـخـواهى تو مانند خود كسى را گمان ندارم ؛ گفت : چنين است مى خواهم در اين سـاعـت بـروى و جـعـفـر بن محمّد را در هر حالتى كه بيابى بياورى و نگذارى كه هيئت و حالت خود را تغيير دهد.
ربيع گفت : بيرون آمدم و گفتم ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راَجِعُونَ ) هلاك شدم ؛ زيرا كه اگـر آن حـضـرت را در ايـن وقـت بـه نزد منصور بياورم با اين شدت و غضبى كه او دارد البته آن حضرت را هلاك مى كند و آخرت از دستم مى رود و اگر مداهنه كنم و نياورم مرا مى كشد و نسل مرا بر مى اندازد و مالهاى مرا مى گيرد، پس مردد شدم ميان دينا و آخرت و نفسم بـه دنـيـا مـايـل شد و دنيا را بر آخرت اختيار كردم ، محمّد پسر ربيع گفت كه چون پدرم بـه خـانـه آمـد مـرا طـلبـيـد و مـن از هـمـه پـسـرهـاى او جـرى تـر و سـنـگـيـن دل تـر بـودم پس گفت برو به نزد جعفر بن محمّد و از ديوار خانه او بالا رو و بى خبر بـه سـراى او داخـل شـو بـر هـر حـالى كـه او را بـيـابـى بـيـاور. پـس آخـر شـب بـه مـنـزل آن حـضـرت رسـيـدم و نـردبـانـى گـذاشـتـم و به خانه او بى خبر درآمدم ديدم كه پـيـراهـنـى پـوشـيـده و دسـتـمـالى بـر كـمـر بـسـتـه و مـشـغـول نـمـاز اسـت ، چـون از نـمـاز فـارغ شد گفتم بيا كه خليفه تو را مى طلبد، گفت بـگذار كه دعا بخوانم و جامه بپوشم ، گفتم نمى گذارم فرمود كه بگذار برم و غسلى بكنم و مهياى مرگ گردم ، گفتم مرخص نيستم و نمى گذارم ، پس آن مرد پير ضعيف را كه زيـاده از هـفـتـاد سـال از عـمـرش گـذشته بود با يك پيراهن و سر و پاى برهنه از خانه بيرون آوردم ، چون پاره اى راه آمد ضعف بر او غالب شد و من رحم كردم بر او و بر استر خـود سـوار كـردم و چـون به در قصر خليفه رسيدم شنيدم كه با پدرم مى گفت : واى بر تو اى ربيع ! دير كرد و نيامد. پس ربيع بيرون آمد و چون نظرش بر امام عليه السلام افـتـاد و او را با اين حالت مشاهده كرد گريست ! زيرا كه ( ربيع ) اخلاص بسيار بـه خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مى دانست . حضرت فرمود كه اى ربيع ! مى دانم كه تو به جانب ما ميل دارى اين قدر مهلت بده كه دو ركعت نماز به جا بياورم و بـا پـروردگـار خـود مـنـاجـات نـمـايم ، ربيع گفت : آنچه خواهى بكن ؛ و به نزد منصور بـرگـشت و او مبالغه مى كرد از روى طيش و غضب كه جعفر را زود حاضر كن ، پس دو ركعت نـمـاز كـرد و زمـان طـويـلى بـا دانـاى راز عرض نياز كرد و چون فارغ شد ربيع دست آن حضرت را گرفت و داخل ايوان كرد، پس در ميان ايوان نيز دعايى خواند، و چون امام عصر را بـه اندرون قصر برد و نظر منصور بر آن حضرت افتاد از روى خشم گفت : اى جعفر! تـو تـرك نـمـى كـنـى حـسـد و بغى خود را بر فرزندان عباس و هر چند سعى مى كنى در خـرابـى مـلك ايـشـان فـايـده نـمـى بـخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند! اينها كه مى گـويـى هـيـچ يك را نكرده ام ، و تو مى دانى كه من در زمان بنى اميه كه دشمن ترين خلق خـدا بـودنـد بـراى مـا و شـمـا، بـه آن آزارهـا كـه از ايـشـان بـر مـا و اهل بيت ما رسيد اين اراده نكردم و از من به ايشان بدى نرسيد با شما را اين اراده ها كنم با خـويـش ‍ نـسبى و اشفاق و الطاف شما نسبت به ما و خويشان ما، پس منصور ساعتى سر در زيـر افكند و در آن وقت بر روى نمدى نشسته بود بر بالشى تكيه كرده بود، در زير مـسـنـد خـود پـيـوسته شمشير مى گذاشت ، پس گفت : دروغ مى گويى و دست در زير مسند كـرد و نـامـه هـاى بـسيار بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت : اين نامه هاى تـو اسـت كـه بـه اهل خراسان نوشته اى كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند، حضرت فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد كه اينها به من افترا است و من اينها را ننوشته ام و چنين اراده نـكـرده ام مـن در جـوانـى ايـن عـزمـها نكرده م اكنون كه ضعف پيرى بر من مستولى شده است چـگـونـه اين اراده كنم اگر خواهى مرا در ميان لشكر خود (96) قرار ده تا مرگ بـرسـد و مـرگ مـن نـزديـك شده است ، و هرچند آن حضرت اين سخنان معذرت آميز مى گفت : طـيـش مـنصور زياده مى شد و شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيد، ربيع گفت : چون ديـدم كـه منصور دست به شمشير دراز كرد بر خود لرزيدم و يقين كردم كه آن حضرت را شـهـيـد خـواهـد كـرد، پـس ‍ شـمشير را در غلاف كرد و گفت : شرم ندارى كه در اين سن مى خـواهـى فتنه به پا كنى كه خونها ريخته شود؟ حضرت فرمود: نه به خدا سوگند كه ايـن نـامـه هـا را مـن نـنـوشـته ام و خط و مهر من در اينها نيست و بر من افترا كرده اند . پس منصور باز شمشير را به قدر يك ذراع از غلاف كشيد در اين مرتبه عزم كردم كه اگر من را امر كند به قتل آن حضرت من شمشير بگيرم و بر خودش بزنم هر چند باعث هلاك من و فرزندان من گردد و توبه كردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده كرده بودم ، پس منصور باز آتش غضبش مشتعل گرديد و شمشير را تمام از غلاف كشيد و آن حضرت نزد او ايستاده بود و مترصد شهادت بود و عذر مي فرمود و منصور قبول نمي نمود ، پس ساعتي سر به زير افكند و سر برداشت و گفت : راست مي گويي و به من خطاب كرد كه اي ربيع ! حقه غالي مخصوص مرا بياور ، چون آوردم حضرت را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشانيد و از آن غاليه محاسن مبارك آن حضرت را خوشبو گردانيد و گفت بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر را بر آن سوار نما و ده هزار درهم به او عطا كن و همراه او برو تا به منزل او و آن حضرت را مخير گردان ميان آنكه با ما باشد با نهايت حرمت و كرامت و ميان برگشت به مدينه جد بزرگوار خود.
ربـيـع گـفـت كـه مـن شـاد بـيـرون آمـدم و مـتـعـجـب بـودم از آنـچـه مـنـصـور اول در بـاب حـضـرت اراده داشـت و آنـچـه آخـر بـه عـمـل آورد، چـون بـه صـحـن قـصـر رسـيـدم گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! مـن مـتـعـجـبـم از آنـچـه او اول بـراى شـمـا در خـاطـر داشـت و آنـچـه آخـر در حـق شـمـا بـه عمل آورد، و مى دانم كه اين اثر آن دعا بود كه بعد از نماز خواندى و آن دعاى ديگر كه در ايـوان تـلاوت فـرمـودى حـضـرت فـرمـود كـه بـلى دعـاى اول دعـاى كـرب و شـدايـد بـود و دعـاى دوم دعـايـى بـود كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم در روز احـزاب خـوانـد سپس فرمود: اگر نه خوف داشتم كه منصور آزرده شود اين زر را به تو مى دادم و ليكن مزرعه اى كه در مدينه دارم و پيش از اين ده هزار درهم به قيمت آن من دادى و من به تو نفروختم او را به تو مى بخشم . يـابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! من آن دعاها را از شما مى خواهم كه به من تعليم نماييد و توقع ديگر نمى گيريم و آن دعاها را نيز به تو تعليم مى كنم . چون در خـدمـت آن حـضـرت بـه خـانـه رفـتـم دعاها را خواند و من نوشتم و تمسكى براى مزرعه نـوشـت و بـه من داد، يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! در وقتى كه شما را بـه نـزد مـنـصـور آوردنـد و شـمـا مـشـغول نماز و دعا شديد و منصور اظهار طيش مى كرد و تـاءكـيـد در احـضـار شـمـا مـى نـمود هيچ اثر خوف و اضطراب در شما مشاهده نمى كردم ، حـضـرت فـرمـود: كـسـى كـه جـلالت و عـظـمـت خـداونـد ذوالجلال در دل او جلوه گر شده است ابهت و شوكت مخلوق در نظر او مى نمايد، و كسى كه از خدا مى ترسيد از بندگان پروا ندارد.
ربـيـع گـفـت كـه چـون به نزد خليفه برگشت خلوت شد گفتم : ايّهاالا مير! ديشب از شما حـالتهاى غريب مشاهده كردم ، در اول حال با آن شدت غضب جعفر بن محمّد را طلبيدى و به مـرتـبـه اى تـو را در غـضب ديدم كه هرگز چنين غضبى در تو مشاهده نكرده بودم تا آنكه شـمـشـيـر را به قدر يك شبر از غلاف كشيدى و باز به قدر يك ذراع كشيدى و بعد از آن شـمـشـير را برهنه كردى و بعد از آن برگشتى و او را اكرام عظيم نمودى و از حقّه غاليه مخصوص خود كه فرزندان خود را به آن خوشبو نمى كنى او را خوشبو كردى و اكرامهاى ديـگـر نـمـودى و مـرا به مشايعت او ماءمور ساختى سبب اينها چه بود؟ گفت : اى ربيع ! من رازى را از تـو پنهان نمى كنم و ليكن بايد كه اين سرّ را پنهان دارى كه به فرزندان فـاطـمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد، بس است ما را آنچه از مفاخر ايشان در ميان مردم مشهور است و در السنه خلق مذكور است .
سپس گفت : هركه در خانه است بيرون كن ، چون خانه را خلوت كردم به نزد او برگشتم گفت : به غير از من و تو و خدا كسى در اين خانه نيست ، اگر يك كلمه از آنچه با تو مى گـويـم از كـسـى بـشـنـوم تـو را و فـرزنـدان تـو را بـه قـتـل مـى آورم و امـوال تـو را مـى گيرم ، سپس گفت : اى ربيع ! در وقتى كه او را طلبيدم مصرّ بودم بر قتل او و بر آنكه از او عذرى قبول نكنم و بودن او بر من هر چند خروج به شمشير نكند گرانتر است از عبداللّه بن الحسن و آنها كه خروج مى كنند؛ زيرا كه مى دانم او و پـدران او را مـردم امـام مـى دانـنـد و ايـشان را واجب الا طاعه مى شمارند و از همه خلق ، عـالمـتـر و زاهـدتـر و خـوش اخـلاق تـرنـد و در زمـان بـنـى امـيـه مـن بـر احـوال ايـشـان مـطـلع بـودم ، چـون در مـرتـبـه اول قـصـد قتل او كردم و شمشير را يك شبر از غلاف كشيدم ديدم كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم براى من متمثّل شد و ميان من و او حايل شد و دستها گشوده بود و آستينهاى خود را بـرزده بـود و رو تـرش كـرده بـود و از روى خـشم به سوى من نظر مى كرد من به آن سـبـب شـمـشـيـر را در غـلاف كـشـيـدم ديـدم كـه بـاز حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم نـزد مـن مـتـمـثـّل شـد نـزديـكـتـر از اول و خـشـمـش زيـاده بـود و چـنـان بـر مـن حـمـله كـرد كـه اگـر مـن قـصـد قـتـل جـعـفـر مـى كردم او قصد قتل من مى كرد و به اين سبب شمشير را به غلاف بردم ، در مرتبه سوم جراءت كردم و گفتم اينها از افعال جن مى بايد باشد و پروا نمى بايد كرد و شـمـشـيـر را تـمـام از غـلاف كـشـيـدم در ايـن مـرتـبـه ديـدم كـه آن حـضـرت نـزد مـن متمثل شد دامن برزده و آستينها را بالا بسته و برافراخته گرديده و چنان نزديك من آمد كه نـزديـك شـد دسـت او به من برسد و به اين جهت از آن اراده برگشتم و او را اكرام كردم و ايشان فرزندان فاطمه اند و جاهل نمى باشد به حق ايشان مگر كسى كه بهره از شريعت نـداشـتـه بـاشـد، زيـنـهار! مبادا كسى اين سخنان را از تو بشنود محمّد بن ربيع گفت كه پـدرم ايـن قـصـه را بـه مـن نـقـل نـكـرد مـگـر بـعـد از مـردن مـنـصـور و مـن نقل نكردم مگر بعد از مردن مهدى و موسى و هارون و كشته شدن محمّد امين .(97)
ايـضـا روايـت كـرده اسـت بـه سـنـد مـعـتـبـر از صـفـوان جـمـال كـه مـردى از اهل مدينه بعد از كشته شدن محمّد و ابراهيم پسرهاى عبداللّه بن الحسن به نزد منصور دوانيقى رفت و گفت كه جعفر بن محمّد مولاى خود معلى بن خنيس را فرستاده اسـت كـه از شـيـعـيـان اموال و اسلحه بگيرد، اراده خروج دارد و محمّد پسر عبداللّه نيز به اعـانـت او اين كارها كرد. منصور بسيار در خشم شد و فرمانى بداد و به عم خود كه والى مـديـنـه بـود نـوشـت كه به سرعت تمام امام عليه السلام را به نزد او فرستد و او نامه منصور را به خدمت حضرت فرستاد و گفت : بايد كه فردا روانه شويم به جانب عراق و بـرخـاسـت و متوجه مسجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شد و چند ركعت نماز كرد و دست به دعا بلند نمود و دعايى خواند و روز ديگر شتران براى آن حضرت حاضر كردم و متوجه عراق شد، چون به شهر منصور رسيد به در خانه او رفت و رخصت طلبيد و داخـل شـد و مـنصور اول آن حضرت را اكرام نمود و بعد از آن شروع به عتاب كرد و گفت : شنيده ام كه معلى براى تو اموال و اسلحه جمع مى كند. حضرت فرمود: مَعاذاللّه ! اين بر مـن افـتـرا اسـت ، مـنـصور گفت : سوگند ياد كن ! حضرت به خدا سوگند ياد كرد منصور گـفـت : بـه طـلاق و عـتـاق قـسم بخور! حضرت فرمود كه سوگند به خدا ياد كردم از من قـبـول نـمـى كـنـى و مـرا امـر مى كنى كه سوگندهاى بدعت ياد كنم ، منصور گفت : نزد من اظـهـار دانـايـى مـى كـنـى ؟ حـضـرت فـرمـود كـه چـون نـكـنـم و حـال آنـكـه مـايـيم معدن علم حكمت . منصور گفت : الحال جمع مى كنم ميان تو و آنكه اينها را بـراى تـو گـفـتـه اسـت تـا در بـرابر تو بگويد، و فرستاد آن بدبخت را طلبيد و در حـضـور حـضرت از او پرسيد، گفت : بلى چنين است و آنچه در حق او گفته ام صحيح است ، حـضـرت بـه او گـفـت : سـوگند ياد مى كنى ؟ گفت : بلى و شروع كرد به قسم و گفت : ( وَاللّهِ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هـُوَ الطّالِبُ الْغالِبُ الْحَىُّ الْقَيُّومُ، ) حضرت فرمود كه در سـوگـنـد تـعـجـيـل مـكـن و به هر نحو كه من مى گويم سوگند ياد كن ، منصور گفت : اين سـوگـنـد كـه او ياد كرد چه علت داشت ؟ حضرت فرمود كه حق تعالى صاحب حيا و كريم اسـت و كـسـى كـه او را مـدح كـنـد به صفات كماليه و به رحمت و كرم ، او را معالجه به عـقـوبـت نـمـى كـنـد، پـس فـرمـود كـه بـگـو: بـيـزار شـوم از حول و قوت خدا و داخل شوم در حول و قوت خود اگر چنين نباشد. چون اين سوگند ياد كرد در سـاعـت افـتـاد و مـرد و بـه عـذاب الهـى واصـل شـد، مـنـصـور از مـشـاهـده ايـن حـال خـائف گـرديـد و گـفـت : ديـگـر سـخـن كـسـى را در حـق تـو قبول نخواهم كرد.(98)
و ايضا روايت كرده است از محمّد بن عبداللّه اسكندرى كه گفت : من از جمله نديمان ابوجعفر دوانـيـقى و محرم اسرار او بودم ، روزى به نزد او رفتم او را بسيار مغموم يافتم و آه مى كـشـيـد و انـدوهناك بود گفتم : ايّهاالا مير! سبب تفكر و اندوه تو چيست ؟ گفت : صد نفر از اولاد فـاطـمـه را هلاك كردم و سيد و بزرگ ايشان مانده است و در باب او چاره نمى توانم كرد، گفتم : كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد صادق عليه السلام . گفتم : ايّهاالا مير! او مردى اسـت كـه بـسـيـارى عـبادت او را كاهيده و اشتغال او به قرب و محبت خدا او را از طلب ملك و خـلافت غافل گردانيده ، گفت : مى دانم كه تو اعتقاد به امامت او دارى و بزرگى او را مى دانم و ليكن ملك عقيم است و من سوگند ياد كرده ام كه پيش از آنكه شام اين روز درآيد خود را از انـدوه فارغ گردانم . راوى گفت كه چون اين سخن از او شنيدم زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم ، پس جلادى را طلبيد و گفت : چون من ابوعبداللّه صادق را طلب نمايم و مـشـغـول سـخن گردانم و كلاه خود را از سر بردارم و بر زمين گذارم او را گردن بزن و اين علامتى است ميان من و تو.
و در هـمـان سـاعـت كـس فـرسـتـاد و حـضـرت را طـلبـيـد، چـون حـضـرت داخـل قـصر شد ديدم كه قصر به حركت درآمد مانند كشتى كه در ميان درياى موّاج مضطرب بـاشـد و ديـدم كـه مـنـصـور بـرجـسـت و بـا سـر و پـاى بـرهـنـه بـه استقبال آن حضرت دويد و بندهاى بدنش مى لرزيد و دندانهايش بر هم مى خورد و ساعتى سـرخ و سـاعـتى زرد مى شد و آن حضرت را به اعزاز و اكرام بسيار آورد و بر تخت خود نـشـانـيـده و بـه دو زانـو در خدمت او نشست مانند بنده كه در خدمت آقاى خود بنشيند و گفت : يـابـن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! به چه سبب در اين وقت تشريف آوردى ؟ حـضـرت فـرمـود كـه بـراى اطـاعت خدا و رسول و فرمانبردارى تو آمدم ، گفت : من شما را نـطلبيدم ، رسول (فرستاده ) اشتباهى كرده است و اكنون كه تشريف آورده اى هر حاجت كه دارى بطلب .
حـضرت فرمود: حاجت من آن است كه مرا بى ضرورتى طلب ننمايى . گفت : چنين باشد. و حـضـرت بـرخـاسـت و بـيـرون آمـد و من خدا را حمد بسيار كردم كه آسيبى از منصور به آن حـضـرت نـرسـيـد. و بعد از آنكه آن حضرت بيرون رفت منصور لحاف طلبيد و خوابيد و بـيدار نشد تا نصف شب و چون بيدار شد ديد من بر بالين او نشسته ام گفت : بيرون مرو تـا مـن نـمـازهـاى خـود را قـضـا كـنـم و قـصـه اى بـراى تـو نـقـل نـمـايم ، چون از نماز فارغ شد گفت : چون حضرت صادق را به عزم كشتن طلبيدم و داخـل قصر من شد ديدم كه اژدهاى عظيمى پيدا شد و دهان خود را گشود و كام بالاى خود را بـر بـالاى قـصـر مـن گذاشت و كام پايين خود را در زير قصر من گذاشت و دم خود را بر دور قـصـر و خـانه من گردانيد و به زبان عربى فصيح به من گفت كه اگر بدى اراده مـى كـنـى نـسبت به آن حضرت ، تو را و خانه و قصر تو را فرو مى برم و به اين سبب عـقـل مـن پريشان شد و بدن من به لرزه آمد به حدى كه دندانهاى من بر هم مى خورد راوى گـفـت مـن گفتم : اينها از او عجب نيست زيرا كه نزد او اسمها و دعايى است كه اگر بر شب بـخـواند آنها را روز مى شود و اگر بر روز بخواند شب مى شود و اگر بر موج درياها بـخـوانـد سـاكـن مى گردد. پس از چند روز رخصت طلبيدم از او كه به زيارت آن حضرت بـروم مـرا دسـتـورى داد و ابا نكرد و چون به خدمت آن حضرت رفتم از حضرتش التماس كـردم آن دعـا كـه خـوانـد در وقـت دخـول مـجلس منصور تعليم من نمايد، و اجابت التماس من نمود.(99)(100)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 1:03 am

فصل ششم : در تاريخ وفات حضرت صادق عليه السلام و ذكر سبب وفات

وفـات كـرد حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در مـاه شـوال سـنـه يـك صـد و چـهـل و هـشـت بـه سـبـب انـگور زهرآلود كه منصور به آن حضرت خـورانـيـده بـود. و در وقـت شـهـادت از سـن مـبـاركـش شـصـت و پـنـج سـال گـذشـتـه بـود و در كـتـب مـعـتـبـره مـعـيـن نـكـرده انـد كـه كـدام روز از شوال بوده ، بلى صاحب ( جَنّات الخُلُود ) كه متتبع ماهرى است بيست و پنجم آن ماه گـفـتـه (101) ، و بـه قـولى دوشـنـبـه نـيـمـه رجـب بـوده و نـقـل شـده از ( مشكاة الا نوار ) كه داخل شد بر آن حضرت بعض اصحابش در مرض وفاتش ديد آن حضرت را چندان لاغر و باريك شده كه گويا هيچ از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنينش پس آن مرد به گريه درآمد. حضرت فرمود: براى چه گريه مى كنى ؟ گـفـت : گـريـه نـكـنم با آنكه شما را به اين حال مى بينم ؟ فرمود: چنين مكن ، همانا مؤ من چـنـان است كه هرچه عارض او شود خير او است و اگر بريده شود اعضاى او براى او خير است و اگر مالك شود مشرق و مغرب را براى او خير است .(102)
و روايت كرده شيخ طوسى از ( سالمه ) كنيز حضرت صادق عليه السلام كه گفت : بـودم نـزد حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در وقـت احـتـضـار كـه حـال اغـمـاء پـيـدا كـرد، چـون بـه حـال خود آمد فرمود: بدهيد به حسن بن على بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب كه ( افطس ) باشد هفتاد اشرفى (103) و بدهيد به فلان و فلان ، فلان مقدار، من گفتم : عطا مى كنى به مردى كه حمله كرد بر تو با كارد و مى خواست تو را بكشد؟ فرمود: مى خواهى من از آن كسان نباشم كه خدا مدح كرده ايشان را به صله كردن رحم و در وصف ايشان فرموده :
( وَالذّينَ يَصِلُونَ ما اَمَرَاللّهُ بِهِ اَنْ يوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونْ سُوءَ الْحِسابِ ) .(104)
سـپـس فـرمود: اى سالمه ! به درستى كه حق تعالى خلق كرد بهشت را و خوشبو گرانيد آن را و بوى آن تا دو هزار سال مى رسد و نمى شنود بوى آن را عاق والدّين و قطع كننده رحم .(105)
شـيخ كلينى از امام موسى عليه السلام روايت كرده است كه گفت : پدر بزرگوار خود را كـفن كردم در دو جامه سفيد مصرى كه در آنها احرام مى بست و در پيراهنى كه مى پوشيد و در عمامه اى كه از امام زين العابدين عليه السلام به او رسيده بود و در برد يممنى كه بـه چـهـل ديـنـار طـلا خـريـده بـود و اگـر امـروز مـى بـود بـه چهارصد دينار مى ارزيد. (106) ايـضـا روايـت كـرده است كه بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام حضرت امام موسى عليه السلام مى فرمود كه هر شب چراغ برافروزد در حجره اى كه آن حضرت در آن حجره وفات يافته بود.(107)
و روايت كرده است شيخ صدوق از ابوبصير گفت : مشرف شدم خدمت امّ حميده امّ ولد حضرت امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السلام براى تعزيت حضرت صادق عليه السلام پس آن مخدره گـريـسـت و مـن نـيز به جهت گريه او گريستم ، پس از آن فرمود: اى ابومحمّد! اگر مى ديـدى حـضـرت صـادق عـليـه السـلام را در وقـت مـوت هـمـانا امر عجيبى مشاهده مى كردى ، چـشـمـهـاى خـود را گـشـود و گـفت : جمع كنيد به نزد من هر كسى كه مابين من و او قرابت و خـويـشـى اسـت پس ما نگذاشتيم احدى را از خويشان او مگر آنكه به نزد او آوديم ؛ پس آن جـنـاب نـظـرى افـكـنـد بـه سـوى ايـشـان و فـرمود: ( اِنَّ شَفاعَتَناَ لاتَنالُ مُسْتَخِفّا بـِالصَّلوة ) ؛ هـمـانـا شـفـاعـت مـا نـخـواهـد رسـيـد بـه كـسـى كـه استخفاف كند به نـمـاز(108) ، يـعـنـى نـمـاز را خوار و سبك شمرد و اعتنا و اهتمام به آن نداشته باشد.
و روايـت شـده از عـيـسى بن داب كه چون جنازه نازنين حضرت صادق عليه السلام را روى سـريرى نهادند و حمل كردند به سوى بقيع براى دفن ، ابوهريره عجلى كه از شعراى مجاهرين اهل بيت شمرده مى گشت اين اشعار بگفت :
اَقوُلُ وَ قَدْ راحُوا بِهِ يَحْمِلُونَهُ

عَلى كاهِلٍ مِنْ حامِلَيْهِ وَ عاتِقٍ

اَتَدْرُونَ ماذا تَحْمِلُونَ اِلَى الثَّرى

ثَبيرا ثَوى مِنْ رَاءْسِ عَلياء شاهِقٍ

غَداةَ حَثَى الحاثُونَ فَوْقَ ضَريحِهِ

تُرابا وَ اَوْلى كانَ فَوْقَ الْمَفارِقِ(109)
مـسـعـودى گـفـتـه كـه دفن كردند آن حضرت را در بقيع نزد پدر و جدش و سن آن حضرت شـصـت و پـنـج سـال بود.(110) و گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند و در قبور ايشان در آن موضع از بقيع سنگ مرمرى است كه بر آن نوشته اند:
( بـِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: اَلْحَمْدُللّهِ مُبيدَ الاُمَمِ وَ مُحْيِىِ الرِّمَمِ هذا قَبْرُ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللّهِ صَلِى اللّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ قَبْرُ الْحَسَنِ بْنِ عَلىِّ بـْنِ اَبى طالِبٍ وَ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلىِّ بْنِ اَبِى طالِبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِلي وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ، انتهى وَ اَقُولُ ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ اَجمعينَ ) و روايت شده كـه شـخـصـى ابـوجـعـفـر نـام وافـد اهـل خـراسـان بـود و جـمـاعـتـى از اهل خراسان نزد او جمع شدند و از او درخواست كردند كه اموالى و متاعى بود كه بايد به حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـرسـد آنـهـا را بـا خـود حمل كند و براى آن حضرت ببرد با مسائلى كه بعضى استفتاء بود و پاره اى در مشاوره . ابـوجـعـفـر آن امـوال و سـؤ الات را بـا خـود حـمـل كـرده و حركت كرد چون وارد كوفه گشت مـنـزل كـرد و بـه زيـارت قبر اميرالمؤ منين عليه السلام رفت ، ديد در ناحيه قبر، شيخى نـشـسـتـه و جماعتى دور او حلقه زده اند. همين كه از زيارت خود فارغ شد به قصد ايشان رفـت ديـد كـه ايشان فقهاء شيعه مى باشند و از آن شيخ استماع فقه مى كنند از آن جماعت پرسيد كه اين شيخ كيست ؟ گفتند: ابوحمزء ثمالى است . گفت من نزد آنها نشستم .
مـؤ لف گـويد: كه قبر اميرالمؤ منين عليه السلام از زمان وفاتش تا زمان حضرت صادق عـليـه السـلام پـنـهـان و مـخـفـى بـود و كـسـى مـطـلع بـر آن نـبـود جـز اولاد و اهـل بـيـت آن حـضـرت و حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقر عليهم السلام مكرر به زيـارتـش مى رفتند و بسيار بود كه با آنها صاحب روحى نبود مگر شتر ايشان و لكن در زمان حضرت صادق عليه السلام شيعيان قبر آن حضرت را شناختند و به زيارتش ‍ مشرف مى گشتند و سببش آن بود كه حضرت صادق عليه السلام در ايامى كه در حيره بود مكرر به زيارت آن قبر شريف مى رفت و غالبا بعضى از مخصوصان اصحاب خود را همراه مى بـرد و مـدفـن امـيـرالمـؤ مـنين عليه السلام را به ايشان مى نمود و اين بود تا ايام هارون رشيد كه يك باره قبر مبارك ظاهر شد و مزار قاصى و دانى گشت . و اما ابوحمزه ثمالى ، پـس او در خـدمـت امام زين العابدين عليه السلام به زيارت آن قبر شريف مشرف گشته بود چنانچه در فصل هشتم بيايد ذكرش .
بـالجـمله ؛ آن مرد خراسانى مى گويد در اين بين كه ما نشسته بوديم مردى اعرابى وارد شد و گفت : ( جِئْتُ مِنَ الْمَديْنَةِ وَ قَدْ ماتَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عليه السلام ) ؛ يعنى من از مدينه مى آيم و جعفر بن محمّد عليه السلام وفات كرد! ابوحمزه از شنيدن اين خبر وحشت اثـر نـعـره زد و دو دسـت خـود را بـر زمـيـن زد، آن وقـت سـؤ ال كـرد از آن اعـرابـى كـه آيـا شـنـيدى كه كى را وصى خويش كرد؟ گفت : وصى خود را قـرار داد، پـسـرش عـبـداللّه و پـسـر ديـگـرش مـوسـى عليه السلام ، و منصور خليفه را، ابـوحـمـزه گفت : حمد خدا را كه ما را هدايت كرد و نگذاشت كه گمراه شويم ! ( دَلَّ عَلَى الصَّغـيـرِ وَ بـَيَّنَ عـَلَى الْكَبيرِ وَ سَتَرَ الاَمْرَ الْعَظيمَ ) ، پس ابوحمزه رفت نزد قبر امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام و مـشـغـول نـمـاز شـد مـا نـيـز مشغول به نماز شديم ، پس من رفتم نزد او و گفتم : تفسير كن براى من اين چند كلمه كه گـفـتـى . پـس ‍ ابوحمزه تفسير كرد كلام خود را به چيزى كه حاصلش اين است كه وصيت مـنـصـور ظـاهـر اسـت كـه بـراى تـقـيـه اسـت كـه وصـى او را بـه قتل نرساند و فرزند كوچك كه امام موسى است با فرزند بزرگتر كه عبداللّه است ذكر كـرد تا مردم بدانند كه عبداللّه قابل امامت نيست ؛ زيرا كه اگر فرزند بزرگ علتى در بـدن و ديـن نـداشـتـه بـاشـد مـى بـايـد كـه او امـام بـاشـد. و عـبـداللّه در بـدن فـيـل پـا بـود و ديـنش ناقص بود و جاهل بود به احكام شريعت ، اگر او علتى نمى داشت به او اكتفا مى كرد، پس از آنجا دانستم كه امام موسى عليه السلام است و ذكر آنها براى مصلحت است .(111)
شيخ كلينى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب روايت كرده اند از ابوايوب جوزى كه گفت : شـبـى ابـوجعفر دوانيقى در ميان شب فرستاد و مرا طلبيد، چون رفتم ديدم كه بر كرسى نـشسته و شمعى در پيش او نهاده اند و نامه در دست دارد و مى خواند، چون سلام كردم نامه را پـيـش مـن انداخت و گريست و گفت : اين نامه محمّد بن سليمان است و خبر وفات امام جعفر صادق عليه السلام را نوشته است ؛ سپس سه نوبت گفت ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ ) و گفت مثل جعفر كجا به هم مى رسد، پس گفت : بنويس كه اگر يك كس را بخصوص وصـيـت كـرده اسـت او را بـطلب و گردن بزن . بعد از چند روز جواب نامه رسيد كه پنج نـفـر را وصـى كـرده اسـت خـليفه و محمّد بن سليمان والى مدينه و دو پسر خود عبداللّه و مـوسـى و حـمـيـده مـادر موسى را. چون نامه را منصور خواند گفت : اينها را نمى توان كشت !(112)
عـلامـه مـجـلسـى رحمه اللّه فرموده كه حضرت به علم امامت مى دانست كه منصور چنين اراده خـواهـد كـرد آن جـمـاعـت را حـسـب ظـاهـر در وصـيـت شـريـك كـرده بـود، اول نـامه او را نوشته بود و در باطن امام موسى عليه السلام مخصوص بود به وصيت ، و از اين وصيت نيز اهل علم مى دانستند كه وصايت و امامت مخصوص آن حضرت است چنانچه از روايت ابوحمزه كه گذشت معلوم گشت .(113)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 1:06 am

فصل هفتم : در ذكر اولاد و احفاد امام جعفر صادق عليه السلام

شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه فـرمـوده حـضـرت صـادق عـليـه السـلام را ده تـن اولاد بـود: اسـمـاعـيـل و عبداللّه و امّ فروه ـ مادر اين سه نفر فاطمه دختر حسين بن على بن الحسين بن عـلى بـن ابـى طـالب عليهم السلام بوده ـ و ديگر موسى عليه السلام و اسحاق و محمّد ـ كه مادر ايشان امّ ولده بوده ـ و عباس و على و اسماء و فاطمه ـ كه هر يك از ام ولدى بوده اند ـ و اسماعيل از همه برادران بزرگتر بوده و حضرت صادق عليه السلام او را بسيار دوسـت مـى داشت و شفقت و مهربانى بر او بسيار مى نمود. و گروهى از شيعه را گمان آن بود كه اسماعيل قائم به امر خلافت و امامت خواهد بود بعد از حضرت صادق عليه السلام بـه سبب آنكه بزرگتر اولاد آن جناب بود و محبت و اكرام پدر بر او بيشتر بود، لكن در حـيـات حـضـرت صادق عليه السلام در قريه عريض از دنيا رفت و مردمان جنازه او را به سـر دوش تا مدينه آوردند و در بقيع مدفون گشت . و روايت شده كه حضرت صادق عليه السـلام بـر مـرگ اسـمـاعـيل جزع شديدى نمود و حزن و اندوهش بر او عظيم گشت و بدون كفش و ردا مقدم سرير او مى رفت و چند دفعه امر فرمود سرير او را بر زمين نهاد و نزديك جـنـازه مـى آمـد و صـورت او را باز مى كرد و بر او نظر مى نمود و مراد آن حضرت از اين كـار آن بود تا امر وفات اسماعيل بر همه مردم مكشوف شود و دفع شبهه شود از كسانى كه معتقد به حيات اسماعيل و خلافت او بعد از پدر مى باشند.(114)
مـؤ لف گـويـد: كـه احاديث به اين مضمون بسيار است و شيخ صدوق روايت كرده است كه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـه سـعـيـد بـن عـبـداللّه اعـرج فـرمـود كـه چـون اسـمـاعيل وفات يافت گفتم جامه اى را كه روى او كشيده بودند بردارند، چون صورت او را مكشوف كردند جبهه و زنخ و گلوى او را بوسيدم پس گفتم او را بپوشانند، باز گفتم كه جامه را از روى او برداشتند ديگرباره جبين و زنخ و گلوى او را بوسه دادم پس گفتم او را بـپـوشانيدند و غسل دادند چون از كار غسل او فارغ شدند نزديك او رفتم ديدم كه او را در كـفـن پيچيده اند گفتم صورت او را از كفن بيرون كردند باز جبين و زنخ و گلوى او را بـوسـيـدم و او را تـعـويذ كردم پس گفتم او را در كفن كنند. راوى گفت پرسيدم به چه چيز او را تعويذ كرديد؟ فرمود: به قرآن .(115)
و روايـت شـده كـه بـه حـاشـيـه كـفـنـش نـوشـت : ( اِسـْمـاعـيل يَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ. ) و خواند يكى از شيعيان خود را و درهمى چند به او داد و امـر كـرد كـه حـج كـنـد بـا آن از جـانـب پـسـرش اسـمـاعـيـل و فـرمـود كـه هـرگـاه تـو حـج بـگـزارى از جـانـب او نـه سـهـم ثـواب مال تو است و يك سهم مال اسماعيل .
سـيـد ضـامـن بـن شـدقـم در ( تـحـفـة الا زهـار ) گـفـتـه كـه وفـات كـرد اسـمـاعـيـل در سـنـه صـد و چـهـل و دو؛ و در سـنـه پـانـصـد و چـهـل و شـش حـسين بن ابى الهيجاء وزير عبيدلى به مدينه رسيد پس بنا كرد بر مشهدش قـبـّه اى .(116) و ذكـر كـرده ابـن شـيـبـه كـه ايـن محل خانه زيد شهيد پسر امام زين العابدين عليه السلام بوده .
و بالجمله ؛ شيخ مفيد فرموده : چون اسماعيل از دنيا رفت كسانى را كه اعتقاد بر خلافت او بود بعد از پدر از اين اعتقاد منصرف شدند مگر نادرى از مردمان اباعد كه از خواص روات نـبـودنـد بـه هـمـان اعـتـقـاد مـانـدنـد و قـائل بـه حـيـات اسماعيل گشتند و چون حضرت امام صادق عليه السلام از دنيا رحلت فرمود جمله اى از مردم قـائل بـه امـامـت حـضـرت موسى بن جعفر عليه السلام شدند و مابقى هم دو فرقه شدند فـرقـه اى گـفـتـنـد اسـمـاعـيـل امـام بـوده و امـامـت بـعـد از او مـنـتـقـل بـه مـحـمـّد بـن اسـمـاعـيـل شـده اسـت . و فـرقـه ديـگـر گـفـتـنـد كـه اسـمـاعـيـل زنـده اسـت و ايـشـان مـردمـانـى قليل هستند كه گمانشان اين است كه امامت بعد از اسماعيل در اولاد و احفاد او است تا آخر زمان .(117)
مـؤ لف گـويـد: سـلاطـيـن فـاطـمـيـه كـه در ديـار مـغـرب سـلطـنـت داشـتـنـد از اولاد اسـمـاعـيـل انـد. اول ايـشـان عـبـيـداللّه بـن مـحـمـّد بـن عـبـداللّه بـن احـمـد بـن مـحـمـّد بـن اسـمـاعـيـل بـن الامـام جـعـفـر الصـادق عـليـه السـلام مـلقـب بـه المـهـدى بـاللّه ، اول كـسـى اسـت كـه از آل اسـمـاعـيل در ديار مغرب و مصر خليفه شدند در زمان دولت بنى عـبـاس و مـدت دويـسـت و هـفـتـاد و چـهـار سـال پـادشـاهـى كـردنـد و اول سـلطـنـت ايـشـان در زمـان مـعـتـمـد و مـعـتـضـد بـوده كـه اوايل غيبت صغرى باشد و عدد ايشان چهارده است و ايشان را اسماعيليه و عبيديه مى گفتند. قاضى نوراللّه گفته كه قرامطه وراى اسماعيليه طايفه ديگرند و عباسيان و هواخواهان ايشان از كمال بغض و عداوت قرامطه را داخل اسماعيليه ساختند.(118)
فـقير گويد: كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در اخبار غيبيه خود اشاره به عبيداللّه مذكور كرده در آنجا كه فرموده :
( ثُمَّ يَظْهَرُ صاحِبُ القَيْرَوان الْغَضُّ البَضُّ، ذُوالنَّسَبِ المَحْضِ، المُنْتَجَبُ مِنْ سُلالَةِ ذِى البَداءِ، المُسَجّى بِالرِّداء. ) (119)
( قـيـروان ) شهرى است به مغرب و همان جايى است كه عبيداللّه مهدى در حدود آن قـلعـه اى بـنـا كـرد و آن را بـه ( مهديه ) موسوم ساخته و مراد از ( ذى البداء ) و ( مسجّى برداء ) اسماعيل بن جعفر عليه السلام است .
( قالَ ابْنُ اَبِى الْحَديدِ: وَ كانَ عُبَيْدِاللّهِ الْمَهْدِىُّ اَبْيَضُ مُتْرَفا مُشَرَّبا بِحُمْرَةٍ رَخْصَ الْبـَدَنِ، تـارَّ الاَطـرافِ، و ذُوالْبـَداءِ اِسـْمـاعـيـلُ بـْنُ جـَعـْفـَرِ بـْنِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام وَ هُوَ الْمـُسـَجـّى بـِالرِّداء؛ لاَنَّ اَبـاهُ اَبـاعـَبْدِاللّهِ جَعْفَرَا عليه السلام سَجّاهُ بِرِدائِهِ لَمّا ماتَ وَ اَدْخَلَ اِلَيْهِ وُجُوهَ الشّيعَةِ يُشاهِدُونَهُ لِيَعْلَمُوا مَوْتَهُ وَ تَزوُلَ عَنْهُمْ الشُبّْهةُ فى اَمْرِهِ اِنتهى . ) (120)
و امـا عـبداللّه بن جعفر پس او بعد از اسماعيل بزرگتر بود از ساير برادران خويش و او را نزد پدر چندان مكانت و منزلتى نبود و در اعتقاد متهم بر مخالفت با پدر بوده و گفته شـده كـه بـا ( حـشـويـّه ) خـلطـه و آمـيـزش داشـت و ميل به مذهب مرجئه داشت و بعد از فوت پدر ادعاى امامت نمود و حجتش بر امامت كبر سن بود. بـه ايـن سبب جماعتى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام او را متابعت كردند و چون او را امتحان كردند دست از او كشيدند و به امامت برادرش موسى عليه السلام رجوع كردند از بسيارى براهين و دلالات باهرات كه از حضرت مشاهده كردند، بلى قليلى از مردم به همان اعـتـقـاد مـانـدنـد و امامت عبداللّه را اختيار كردند و ايشان را ( فطحيّه ) گويند، و اين لقـب از آن يـافـتـنـد كـه بـه امـامـت عـبـداللّه قـائل شـدنـد؛ چـه آنـكـه عـبـداللّه اَفـْطـَحـُ الرِّجـْل بـود، يعنى فيل پا، و بعضى گفته اند كه ايشان را فطحيّه گفتند به سبب آنكه داعى ايشان بر امامت عبداللّه مردى بوده كه او را عبداللّه بن فطيح مى گفتند.(121)
قـطب راوندى روايت كرده از مفضل بن عمر كه چون حضرت صادق عليه السلام وفات كرد عبداللّه افطح پسر آن حضرت ادعاى امامت كرد. حضرت امام موسى عليه السلام امر فرمود هـيـزم بـسـيـارى آوردنـد و در وسـط خـانـه ريـختند، آنگاه فرستاد به نزد عبداللّه و او را بطلبيد. عبداللّه به منزل آن حضرت آمد و در آن وقت در خدمت حضرت جماعتى از وجوه اماميه بـودنـد هـمـيـن كـه عـبداللّه نشست ، حضرت امر فرمود كه آتش در آن هيزمها افكندند هيزمها شـروع كـرد به سوختن و مردم نمى دانستند سبب آن را تا آنكه هيزمها تمامى آتش شد. پس بـرخـاسـت موسى بن جعفر عليه السلام با جامه هاى خود در ميان آتش نشست و رو كرد به مـردم حـديـث گـفـتن تا يك ساعت ، سپس برخاست و جامه خود را تكانيد و آمد به مجلس خود! آنـگاه فرمود به برادرش عبداللّه : اگر چنانچه تو امام مى باشى بعد از پدرت بنشين در مـيـان آتـش ! آن جـمـاعت گفتند: ديديم عبداللّه رنگش تغيير كرد و برخاست در حالى كه ردايـش بـر زمـيـن كـشـيـده مـى شـد و از خـانه حضرت بيرون رفت . و عبداللّه بعد از پدر بزرگوارش مدت هفتاد روز زنده بود و وفات كرد.(122)
و روايـت شـده كـه امـام جـعـفـر صادق عليه السلام به امام موسى عليه السلام فرمود: اى پسر جان ! به درستى كه برادر تو مى نشيند به جاى من و ادعا مى كند امامت را بعد از من ، مـنـازعـه مـكـن بـا او بـه كـلمـه اى ؛ زيـرا كـه او اول كـسـى اسـت از اهل بيت من كه به من ملحق مى شود.(123)
مؤ لف گويد: كه سيد ضامن بن شدقم مدنى در ( تحفة الا زهار ) گفته كه عبداللّه پـسـر امـام جـعـفر صادق عليه السلام وفات كرد در بلده بسطام و قبرش ‍ معروف است در آنجا مقابل قبر على بن عيسى بن آدم بسطامى .(124) فقير گويد: آنچه براى مـن نـقـل شـده آن اسـت كـه قـبـرى كـه در بـسـطـام اسـت مـقـابـل قـبر ابويزيد بسطامى ، قبر محمّد پسر عبداللّه مذكور است نه قبر پدرش واللّه العالم .
و اسحاق بن جعفر مردى بود از اهل فضل و صلاح و روع و اجتهاد. و روايت كرده اند مردم از او حـديـث و آثـار، و ابـن كـاسـب هـرگـاه از او حـديـثـى نـقـل مى كرد، مى گفت : حديث كرد مرا ثقه رضى اسحاق بن جعفر عليه السلام ، و اسحاق قـائل بـود بـه امـامت برادرش موسى بن جعفر عليه السلام . و روايت كرده از پدرش نصّ بر امامت برادرش حضرت موسى بن جعفر را، و صاحب ( عمدة الطالب ) گفته كه او اشـبـه مـردم بـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم و مادر او مادر امام موسى عليه السـلام بـود، و اسـحـاق محدّثى جليل بود و طايفه اى از شيعه ادعا كردند در او امامت را و اعقاب او را از محمّد و حسين و حسن است .(125)
مـؤ لف گـويـد: بـه اسـحـاق بـن جـعـفـر منتهى مى شود نسب بنى زهره كه خانواده جليلى بـودنـد در حـلب و از جـمـله ايـشـان اسـت ابـوالمـكـارم حـمـزة بـن على بن زهرء حلبى عالم فـاضـل جـليـل صـاحـب تـصـنـيـفـات كثيره در كلام و امامت و فقه و نحو كه از جمله ( غنية النّزوع الى علمى الاصول و الفروع ) است و او و پدر و جدش و برادرش عبداللّه بن عـلى و بـرادرزاده اش مـحـمّد بن عبداللّه از اكابر فقهاء اماميه اند. و بنوزهره كه آية اللّه عـلامـه حـلّى اجـازه كـبـيـره مـعـروفـه را بـراى ايـشـان نـوشـتـه ، سـيـد جـليـل حـسـيـب صـاحـب نـفـس قـدسـيـه و ريـاسـت انـسـيـه ، افضل اهل عصر خود علاء الدّين ابوالحسن على بن ابراهيم بن محمّد بن ابى على الحسين بن ابى المحاسن زهره و فرزند معظمش شرف الدّين ابوعبداللّه حسين بن على و برادرش سيد مـعـظم ممجد بدر الدّين ابوعبداللّه محمّد بن ابراهيم و دو پسرش ابوطالب احمد بن محمّد و عـزالدّيـن حـسـن بـن مـحـمـّد مـى بـاشـنـد كـه عـلامـه ايـشـان را تجليل تمام نموده و تمامى را اجازه داده و صورت آن اجازه در مجلد آخر بحار مذكور است ، و سـعـيـد شـريـف تـاج الدّيـن بن محمّد بن حمزة بن زهره در كتاب ( غاية الا ختصار فى اخبار البيوتات العلوية المحفوظة من الغبار ) در ذكر بيت اسحاقيين گفته : حمد خدا را كـه مـا را از بـيـت زهـره قـرار داد كه نقباء حلب مى باشند. جد ايشان زهرة بن ابى المواهب عـلى نـقـيـب حـلب ابـن مـحـمّد نقيب حلب ابن ابى سالم محمّد مرتضى مدنى است كه از مدينه مـنـتـقـل شده به حلب ابن احمد مدنى كه مقيم به حرّان بوده ابن امير شمس الدّين محمّد مدنى ابـن الا مـير الموقر الحسين بن اسحاق المؤ تمن ابن الا مام جعفر صادق عليه السلام است و گفته كه بيت زهره در حلب و در ديار حلب اشهرند از هر مشهورى ، و از ايشان است شريف ابـوالمـكـارم حـمـزة بـن عـلى بـن زهـره سـيـد جـليـل كـبـيـر القـدر عـظـيـم الشـاءن عـالم كـامـل فـاضل مدرس مصنف مجتهد كه عين اعيان سادات و نقباء حلب ، صاحب تصنيفات حسنه و اقـوال مـشـهوره است و از براى او كتبى است ، قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه ، قبرش در حلب پايين جبل جوشن نزد مشهد سقط حسين عليه السلام است و قبرش معروف است و نوشته شـده بـر آن اسـم و نـسـب او تـا امـام صـادق عـليـه السـلام و تـاريـخ موت او نيز، انتهى .(126)
مـؤ لف گـويـد: كـه تاريخ موت او سنه پانصد و هشتاد و پنج است و تاريخ ولادتش ماه رمـضـان سـنـه پـانـصـد و يـازده ، و قـصـه مـشـهـد سـقـط در جبل جوشن گذشت در مجلّد اول در سير اهل بيت امام حسين عليه السلام از كوفه به شام .
بـدان كـه زوجـه اسـحاق بن جعفر، عليا مخدّره نفيسه بنت حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام است كه به جلالت شاءن معروف است ، در سنه دويست و هشت در مـصـر وفات كرد و در آنجا به خاك رفت ، و مصريين را اعتقاد تمامى است به او و معروف اسـت كـه دعـا در نـزد قـبر او مستجاب مى شود و شافعى از او اخذ حديث كرده .(127)
سـيد مؤ من شبلنجى در ( نورالا بصار ) و شيخ محمّد صبّان در ( اسعاف الراغبين ) نـقـل كـرده انـد كـه سـيـده نـفـيـسـه مـتـولد شـد بـه مـكـه در سـنـه صـد و چـهـل و پـنـج و نـشو و نما كرد در مدينه به عبادت و زهد. روزها روزه مى داشت و شبها به عـبـادت قـيام مى نمود و صاحب مال بود و احسان مى كرد به زمين گيران و مريضان و عموم مردم و سى مرتبه به حج مشرف شد كه اكثرش پياده بود.(128)
از زيـنـت دخـتـر يـحـيـى بـرادر نـفـيـسـه نـقـل شـده كـه مـن خـدمـت كـردم عـمـه ام نـفـيـسـه را چـهـل سـال پـس نـديـدم او را كـه شـب بـخـوابـد و روزهـا افطار بنمايد، و پيوسته قائم اللّيـل و صـائم النـّهـار بـود، گفتم به وى كه با خودت مدارا نمى كنى ؟ گفت : چگونه رفـق و مـدارا كـنـم بـا نـفـسـم و حـال آنـكـه در جلو، عقبات دارم كه قطع آنها نمى كنند مگر فـائزون ، و جـنـاب نـفيسه از شوهرش اسحاق دو فرزند آورد: قاسم و ام كلثوم و از آنها عـقـبـى نـشـد. وقـتـى بـا شـوهـرش بـه زيـارت حـضـرت ابـراهـيـم خـليـل عـليـه السـلام مـشـرف شـد و در مـراجـعـت ، بـه مـصـر تـشـريـف آورد و در خـانـه اى منزل فرمود، و اهل مصر را در حق آن مخدره عقيدت زياد شد و از او خواهش توقف نمودند و به قـصـد زيـارت او مـشـرف مـى شدند و از او بركات مى ديدند و در مصر تا در آنجا وفات كرد.(129)
و نـقـل كـرده كـه آن مـخـدره قـبـرى براى خود به دست خود كنده بود و پيوسته در آن قبر داخـل مـى شده و نماز مى خوانده و قرآن تلاوت مى كرده تا آنكه شش هزار ختم قرآن در آن قبر نموده ! و در ماه رمضان سنه دويست و هشت وفات كرد و در وقت احتضار روزه بود او را امـر بـه افـطـار نـمـودنـد، فـرمـود: واعـجـبـا! سـى سال است تا به حال كه از خداوند تعالى مسئلت مى كنم كه با حالت روزه از دنيا بروم و حال كه روزه هستم افطار كنم ! پس شروع كرد به خواندن سوره انعام و چون رسيد به آيـه مـبـاركـه ( لَهـُمْ دارُالسَّلامِ عـِنْدَ رَبِّهِم ) .(130) وفات كرد، و چون وفات كرد مردم اجتماع كردند از قرى و بلدان و روشن كردند شمع هاى بسيار در آن شب و شـنـيـده مـى شـد گـريـه از هـر خـانـه كـه در مـصـر بـود و بـزرگ شـد غصه و حزن بر اهـل مـصـر و نـمـاز گـذاشـتـنـد بـر آن مـخـدره بـه جـمـعـيـتـى كـه مثل آن ديده نشده بود به طورى كه پر كرد فلوات و قيعان را پس دفن شد در همان قبرى كه حفر كرده بود به دست خود در خانه خودش به درب السّباع در مراغه .
و نقل كرده كه بعد از وفات او شوهرش اسحاق مؤ تمن خواست كنته او را به مدينه معظمه نقل كند و در بقيع دفن نمايد اهل مصر مستدعى شدند كه آن مخدره را در مصر بگذارد براى تـبـرك و تـيـمن و مالى بسيارى هم بذل كردند. اسحاق راضى نشد تا آنكه در خواب ديد رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را كـه فـرمـود: مـعـاوضـه مـكـن بـا اهل مصر در باب نفيسه ! همانا رحمت نازل مى شود برايشان به بركت او و كراماتى از آن مخدره نقل كرده بلكه كتابى در مآثر او نوشته شده موسم به ( مآثرالنّفيسة ) .
و مـحـمـّد بـن جـعـفـر را ( ديـبـاجـه ) مـى گـفـتـنـد بـه جـهـت حـسـن و جـمـال و بـهـاء و كـمـال او؛ و مـردى سـخـى و شـجـاع بود و با راءى زيديه در خروج به شمشير موافقت داشت ، و در ايام ماءمون سنه صد و نود و نه در مدينه خروج كرد و مردم را به بيعت خود خواند، اهل مدينه با او بيعت به امارت مؤ منين كردند و او مردى قوى القلب و عـابـد بـود و پـيـوسـتـه يـك روز روزه مـى داشـت و يـك روز افـطار مى نمود، و هرگاه از مـنـزل بـيرون مى شد بر نمى گشت مگر آنكه جامه خود را كنده بود و برهنه اى را با آن پـوشـانـيده بود و در هر روزى گوسفندى براى ميهمانان خود مى كشت . پس به جانب مكه رفـت و بـا جـمـاعـتـى از طـالبـيين كه از جمله ايشان بودند حسين بن حسن افطس و محمّد بن سـليـمـان بـن داود بن حسن مثنّى و محمّد بن حسن معروف به ( سليق ) و على بن حسين بـن عـيسى بن زيد و على بن حسين بن زيد و على بن جعفر بن محمّد با هارون بن مسيّب جنگ عـظـيـمـى نـمـودند و بسيار كس از لشكر هارون كشته گشت . آنگاه دست از جنگ برداشتند و هارون بن مسيّب حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام را به رسالت به نزد محمّد بـن جـعـفـر فـرستاد و او را به طريق سلم و صلح طلبيد، محمّد بن جعفر از صلح ابا كرد آمـاده حـرب شـد، ايـن وقـت هـارون لشـكـرى فرستاد تا محمّد را با طلبيين در آن كوهى كه مـنـزل داشـتـنـد مـحـاصـره كـردنـد و تـا سـه روز مـدت مـحـاصـره طـول كـشـيـد و آب و طـعام ايشان تمام گشت ، اصحاب محمّد بن جعفر دست از او برداشتند و مـتـفـرق شدند، لاجرم محمّد ردا و نعلين پوشيده به خيمه هارون بن مسيب رفت و از او براى اصحاب خود امان خواست هارون او را امان داد. و به روايت ديگر به جاى هارون ، ( عيسى جلودى ) ذكر شده .
بـالجـمـله ؛ طـالبـيـيـن را در قـيد كردند و در محملهاى بدون وطاء نشانيدند و به خراسان فـرسـتـادند و چون به خراسان ورود كردند ماءمون ، محمّد بن جعفر را اكرام كرده و جايزه داد و بـا مـاءمـون بـود تا هنگامى كه در خراسان وفات يافت . ماءمون به تشييع جنازه او بـيرون شد و جنازه او را حمل داده تا به نزديك قبر رسانيد و بر او نماز خواند و در لحد خوابانيد پس از قبر بيرون آمد و تاءمل كرد تا او را دفن نمودند؛ بعضى گفتند: اى امير! شـمـا امـروز در تـعـب افـتـاديـد خـوب اسـت سـوار شـويـد و بـه مـنـزل تـشـريـف بـريـد، گـفـت : ايـن رحـم مـن اسـت كـه الحـال دويـسـت سـال است كه قطع شده است پس قرضهاى محمّد را كه قريب به سى هزار دينار بود ادا كرد.(131)
و از ( تـاريـخ قـم ) نقل است كه محمّد ديباج در جرجان وفات يافت در وقتى كه مـاءمـون به عراق متوجه شده بود در سنه دويست و سه و ماءمون بر او نماز گزارد و به جرجان او را دفن كرد و عبيداللّه بن حسن بن عبداللّه بن عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام و ديگر علويه ، ماءمون را بدين سبب شكر كردند. و به من رسيده است كه الصاحب الجـليل كافى الكفاه ابوالقاسم اسماعيل بن عباد بر سر تربت او عمارتى كرده است در سنه سيصد و هفتاد و چهار ـ اربع و سبعين و ثلثمائة ـ انتهى .
شـيـخ صـدوق روايت كرده از حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى از جدش على بن حسن بن زيد بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام كه گفت : حديث كرد عبداللّه بن محمّد بـن جـعفر از پدرش از جدش امام جعفر صادق عليه السلام كه امام محمدباقر عليه السلام جـمـع كرد اولاد خود را و در ميان ايشان بود عموى ايشان زيد بن على عليه السلام ، آنگاه بـيـرون آورد بـراى ايـشـان كـتـابـى بـه خـط امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام و امـلاء رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم ، كه نوشته بود در آن حديث لوح آسمانى ( هـذا كـِتـابٌ مـِنَ اللّهِ العـَزيـزِ العَليمِ ) تا آخر، كه در آن تصريح شده به اوصياء پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ، و در آخر روايت است كه حضرت عبدالعظيم فرمود: عـجـب و تـمام از محمّد بن جعفر و خروج او است با آنكه شنيده حديث لوح از پدرش و خودش حكايت كرده آن را.
و بـدان كـه از اعـقـاب مـحـمـّد بـن جـعـفـر اسـت ، سـيـد شـريـف اسماعيل بن حسين بن محمّد بن حسين بن احمد بن محمّد بن عزيز بن الحسين بن محمّد الا طروش بن على بن الحسين بن على بن محمّد ديباج ابن الا مام جعفر صادق عليه السلام ، ابوطالب مـروزى عـلوى نـسـّابـه اول كسى كه از اجداد او منتقل شده از مور به قم ، احمد بن محمّد بن عزيز است و از براى او است از مصنفات ( حظيرة القدس ) حدود شصت مجلّد و غير آن از مصنفات ديگر كه همگى در انساب بوده ، ياقوت حموى در سنه ششصد و چهارده در مرو او را مـلاقـات كـرده ، و از ( مـعـجـم الا دبـاء ) نـقـل شـده كـه تـرجـمـه او را مـفـضـل در آن ايـراد كـرده و عـبـاس بـن جـعـفـر مـردى جليل و فاضل نبيل بوده .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 1:11 am

ذكـر عـلى بـن جـعـفـر و ابوالحسن و احمد بن قاسم كه يكى از احفاد او است و در قم مدفون است
بدان كه على بن جعفر عليه السلام سيدى جليل القدر، عظيم الشاءن ، شديد الورع عالم كـبـيـر، راوى حـديـث ، كـثـيـر الفـضـل بـوده و تـا حـضـرت جـواد عـليه السلام بلكه به قول صاحب ( عمدة الطالب ) تا حضرت هادى عليه السلام را درك كرده و در ايام آن حـضـرت وفـات كـرده و پـيـوسـت ملازمت برادرش حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را اخـتـيـار كـرده بـود و از آن جـنـاب مـعـالم ديـن اخـذ مـى نـمـود و از بـركـات او اسـت ( مـسـائل عـلى بـن جعفر ) كه در دست است و علامه مجلسى رحمه اللّه آن را در مجلد چهارم ( بحار ) [چاپ قديم ] نقل فرموده .(132)
و بـالجـمـله ؛ جلالت شاءن آن بزرگوار زياده از آن است كه در اينجا ذكر شود و تمامى علماى رجال او را ستايش بليغ نموده اند.
و شيخ كشّى روايت كرده كه وقتى طبيب خواست حضرت امام محمّد جواد عليه السلام را فصد كند چون نيشتر را نزديك حضرت آورد كه رگ را قطع كند على بن جعفر نزديك آمد و گفت : اى آقـاى مـن ! ابـتـدا مـرا فـصـد كـنـد چون حدّت نيشتر در من اثر كند و جناب شما را متاءلم نـگـرداند و چون آن حضرت برخاست برود على بن جعفر برخاست و كفشهاى آن حضرت را جفت كرد و در پيش پاى آن حضرت نهاد و حال آنكه على بن جعفر در آن وقت پيرمرد محترمى بوده و حضرت جواد عليه السلام تازه جوان بوده !(133)
و شـيـخ كـليـنـى روايـت كـرده از مـحـمـّد بـن حـسـن عـمـّار كـه مـن ده سال در مدينه خدمت على بن جعفر بودم و از او اخذ مى كردم احاديثى كه از برادرش حضرت ابوالحسن عليه السلام شنيده بود و مى نوشتم آنها را، وقتى در خدمت او بودم كه حضرت جـواد عـليـه السـلام داخـل مـسـجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شد. على بن جـعـفر چون نظرش بر آن حضرت افتاد بى اختيار از جاى برخاست و بى كفش و رداء خدمت آن حـضـرت دويـد و دسـت او را بـوسـيـد و او را تـعـظيم و تكريم كرد، حضرت جواد عليه السـلام فـرمـود: اى عـمـو! بـنـشـيـن خـدا تـو را رحمت كند، عرض ‍ كرد: اى سيد و آقاى من ! چـگـونـه بـنـشـيـنـم و حـال آنـكه تو ايستاده اى ، پس چون على بن جعفر از خدمت آن حضرت مـرخـص شـد و آمـد در مجلس خود نشست اصحابش او را سرزنش كردند و گفتند تو اين نحو با او رفتار مى كنى و حال آنكه عموى پدر او مى باشى ؟! فرمود: سكوت كنيد! پس دست برد و محاسن خود را گرفت و گفت : هرگاه حق تعالى مرا با اين ريش اهليت نداد از براى امـامـت و ايـن جـوان را اهـليـت داد و امـامـت را بـه او تـفـويـض نـمـود آيـا مـن انـكـار كـنـم فـضـل او را، پـناه مى برم به خدا از آنچه شما مى گوييد كه احترام او را ندارم بلكه من بنده او مى باشم !
مـؤ لف گـويـد: كـه از مـلاحـظـه ايـن دو حـديث معلوم مى شود كه اين بزرگوار چه اندازه مـعـرفـت بـه امـام زمان خود داشته و كَفاهُ ذلِكَ فَضْلا وَ شَرَفا. قبر اين بزرگوار مشتبه اسـت ، آيـا در قـم اسـت يـا در عـريـض كـه يـك فـرسـخـى مـديـنـه اسـت كـه ملك آن جناب و محل سكناى او و ذرّيه اش بوده ، اختلاف است ؛ و ما در ( هدية الزّائرين ) آنچه متعلق به اين مقام است ذكر كرديم به آنجا رجوع شود.(134)
صـاحـب ( روضـة الشـهـداء ) گـفته : اما على عريضى كنيتش ابوالحسن است عالم بـزرگ بـوده ، در كـودكـى از پـدر بازمانده و از برادر خود امام موسى عليه السلام علم آمـوخـتـه و نـسـبـت او بـه عـريـض اسـت و آن دهـى اسـت بـه چـهـل مـيل از مدينه دور و اولاد او بسيارند و ايشان را ( عريضّيون ) گويند، و او را عـقـب از چـهـار پـسر است : محمّد و احمد شعرانى و حسن و جعفر. اما جعفر اصغر عقب او از على پـسـر او اسـت و حـال ايـن عـقـب پـوشـيـده اسـت ، انـتـهـى .(135) و احتمال مى رود قبرى كه در قم است قبر همين على باشد.
و امـا قـول او كـه عـلى را عـقـب از چـهـار پـسـر اسـت خـلاف آن چـيـزى اسـت كـه نـقـل شـده ؛ زيـرا عـالم فـاضل جليل سيد مجدالدّين عريضى ـ استاد شيخ ابوالقاسم محقق حلّى ـ نسبش به عيسى بن على بن جعفر الصادق عليه السلام منتهى مى شود، بدين طريق السـيـد مـجـدالدّيـن عـلى بن حسن بن ابراهيم بن على بن جعفر بن محمّد بن على بن حسن بن عـيـسـى بن محمّد بن على العريضى صاحب المسائل عن اخيه الكاظم عليه السلام ابن الا مام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام ، و حسن بن على بن جعفر حميرى است و بر او اعتماد كرده در طريق خود به مسائل على بن جعفر روايت مى كند از جدش على بن جعفر.
و بـدان كه در بعضى از كتب انساب است كه فاطمه كبرى بنت محمّد بن عبداللّه الباهرين الا مـام زيـن العابدين عليه السلام زوجه على عريضى است . و بدان نيز آنكه در قم يكى از احـفـاد على بن جعفر رضى اللّه عنه كه به شرافت و جلالت معروف است مدفون است و نـام شريف او احمد بن قاسم بن احمد بن على بن جعفر الصادق عليه السلام است و قبرش مزار عامه مردم است و واقع است در قبرستان نزديك به دروازه قلعه در بقعه قديمه كه از زمان بناى آن تا به حال هفتصد سال است . و خواهرش (136) فاطمه نيز ظاهرا در آنـجـا بـه خـاك رفـتـه و احـمـد بـن قـاسـم مـذكـور جليل القدر است .
و در ( تـاريـخ قـم عـ( است كه چنين رسيده است كه احمد بن قاسم زمين گير و عنّين بوده و آبله در چشمش پيدا شده و بدان سبب هر دو چشمش تباه گشت و چون وفات يافت به مـقـبـره قـديـمـه مـالون دفـن گـرديـد و تربت او را زيارت مى كردند و بر سر تربت او سايبانى بوده . و چون اصحاب خاقان مفلحى در سنه دويست و نود و پنج به قم رسيدند آن سايبان را از سر قبر او كشيدند و مدتى زيارت او نمى كردند تا آنگاه كه بعضى از صـلحـاى قـم بـه خـواب ديد در سنه سيصد و هفتاد و يك كه ساكن در اين تربت مردى بس فاضل است و در زيارت كردن او ثواب و اجر بسيار است ، پس ديگرباره بناى قبر او را از چوب مجدد گردانيدند و مردم زيارت كردن او را از سر گرفتند و جمعى از ثقات گفته انـد كـه جـمـعـى كـه صاحب علت (مرضى ) كهنه بوده اند و يا در عضوى از اعضاى ايشان زحـمـتـى و عـلتـى واقع شده بر سر قبر او مى رفتند و طلب شفا مى نمودند و به بركت روح شريف او، از آن علت شفا مى يافتند.(137)


فصل هشتم : در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت صادق عليه السلام است

اول ـ ابان بن تغلب (138) است
از آل بـكـريـن وائل و از اهـل كـوفـه اسـت و ثـقـه و جليل القدر است . در ( مجالس ‍ المؤ منين ) است كه ( ابان ) قارى و عالم به وجـوه قـرائت و دلايـل آن بـود و قـرائتـى عـليـحـده دارد كـه نزد قراء، مشهور است و در علم تـفـسـيـر و حـديـث و فـقه و لغت و نحو امام اهل زمان خود بوده ، (139) و در ( كـتـاب ابـن داود ) مـذكور است كه او سى هزار حديث از حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام حـفـظ داشت و او را تصانيف بسيار است مانند ( تفسير غريب القرآن ) و ( كتاب فضايل ) و ( كتاب احوال صفّين ) و مانند آن .(140) و در ( كـتـاب خـلاصـه ) مـسـطـور اسـت كـه ابـان در مـيـان اصـحـاب مـا ثـقـه اسـت و جـليـل القـدر و عـظـيـم المنزلة . به خدمت حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقر و امام جـعـفـر صـادق عـليـهـم السـلام رسـيـده و بـه التفات خاطر عاطر ايشان مشرف گرديده و حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام به او گفته اند كه در مسجد مدينه بنشين و فتوى ده مردمان را كه دوست مى دارم در ميان شيعه من مانند تو را ببينند.(141) و روايتى ديـگـر آن اسـت كـه مـنـاظـره كـن بـا اهـل مـديـنه كه دوست مى دارم مانند تو كسى از روات و رجال من باشد. ابان در حيات امام جعفر صادق عليه السلام وفات يافت و چون خبر فوت او بـه آن حـضـرت رسـيـد رحـمـت بـر او فـرسـتـادنـد و سوگند ياد كردند كه موت ابان دل مـرا بـه درد آورد، و وفـات او در سـنـه يـك صـد و چهل و يك بود (142) و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام او را از وفات او خبر داده بود.(143)
شـيخ نجاشى روايت نموده كه هرگاه ابان به مدينه مى رفت خلايق به جهت استماع حديث و اسـتـفـاده مـسـايل به او هجوم مى كردند چنانكه غير ستون مسجد كه جهت او آن را خالى مى گذاشتند ديگر جايى خالى نمى ماند. و همچنين روايت نموده از عبدالرحمن بن حجاج كه گفت روزى در مـجـلس ابـان بـن تـغـلب بـودم كـه نـاگاه مردى از در درآمد از او پرسيد كه اى ابـوسـعـيـد! مـرا خـبـر ده كـه چـند كس از صحابه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم با حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـتـابـعـت نـمـودنـد؟ ابـان گفت : گويا مى خواهى فـضـل و بـزرگـى عـلى عـليـه السلام را به آنها بشناسى كه متابعت اميرالمؤ منين عليه السـلام نـمودند از اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ؟! آن مرد گفت : مقصود من هـمـيـن اسـت ! پـس ابان گفت : واللّه كه ما فضل صحابه را نمى شناسيم الاّ به متابعت از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام .(144)
دوم ـ اسـحـاق بـن عـمّار صيرفى كوفى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام و موسى بن جعفر عليه السلام است
عـلمـاء رجـال در حـق او گفته اند كه او شيخ اصحاب ما است و ثقه است ، و او و برادران او يونس و يوسف و قيس و اسماعيل بيت بزرگى از شيعه مى باشند، و پسران برادرش على و بـشـير پسران اسماعيل از وجوه اهل حديث مى باشند و روايت است كه حضرت صادق عليه السـلام هـرگـاه اسـحـاق و اسـمـاعـيل پسران عمّار را مى ديد مى فرمود: ( وَ قَدْ يَجْمَعُهُما لاَقـْوامٍ ) ؛ يـعـنـى حـق تـعـالى گـاهـى دنـيـا و آخـرت را بـراى بـعـضـى جـمـع مـى فرمايد.(145)
و روايـت است از عمار بن حيّان كه گفت : خبر دادم به حضرت صادق عليه السلام از برّ و نـيـكـى كـردن اسـمـاعـيـل پـسـرم بـه مـن ، فـرمـود: مـن او را دوسـت مـى داشـتـم و الحال زياد شد محبت من به او. و بالجمله ؛ علما، اسحاق بن عمار را فطحى مى دانستند به جـهـت تصريح شيخ در ( فهرست ) و از اين جهت حديث را از جهت او موثق مى شمردند تـا نوبت به شيخ بهائى رسيد، ايشان اسحاق بن عمار را دو نفر گرفتند يكى را امامى گـفـتـنـد و اسـحـاق بـن عمار بن موسى را فطحى گرفتند و لهذا در سند بايد رجوع به تـمـيـز كـنـنـد تـا مـعـلوم شـود كـه كـدام يـك مـى بـاشـنـد، و عـمـل عـلمـا بـر هـمـين بود تا زمان علامه طباطبائى بحرالعلوم رحمه اللّه ، اين بزرگوار قـرائنـى بـه دسـت آورد كـه اسحاق به عمار يك نفر بيشتر نيست و آن هم ثقه و امامى مذهب اسـت ، و شـيخ ما علامه محدث نورى رضى اللّه عنه نيز همين را اختيار كرده در خاتمه ( مستدرك الوسائل ) (146) واللّه العالم .
سوم ـ بريد بن معاوية المعجلى مكنّى به ابوالقاسم
از وجـوه فقهاى اصحاب و ثقه و جليل القدر و از حواريين حضرت باقر و حضرت صادق عـليـهـمـا السـلام مـى بـاشـد و از بـراى او مـكـانـت و مـحـل عـظـيـم اسـت نـزد ائمـه عـليـهم السلام و از اصحاب اجماع است . حضرت صادق عليه السلام فرمود: اوتاد زمين و اعلام دين چهار نفرند: محمّد بن مسلم و بريد بن معاويه و ليث بن البخترى المرادى و زرارة بن اعين ؛ و هم در حديثى در حقى ايشان فرموده :
( هـؤُلا ءِ الْقـَوّامـُونَ بـِالْقـِسـْطِ، هـؤُلا ءِ الْقـَوّامـُونَ بـِالصِّدْقِ، وَ هـؤُلا ءِ السـّابـِقـُونَ السّابِقُونَ اُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ. ) (147)
و هـم فـرمـوده بـشـارت دهيد مخبتين را به بهشت و اين چهار را اسم برده سپس ‍ فرموده اين چـهـار كـس نـجـبـاءاند، امناء الهى اند در حلال و حرام خدا، اگر ايشان نبودند منقطع مى شد آثـار نبودت و مندرس مى گشت .(148) وفاتش در سنه صد و پنجاه واقع شد رحـمـه اللّه ، و پسرش قاسم بن بريد نيز ثقه و از روات اصحاب حضرت صادق عليه السلام است .(149)
چهارم ـ ابوحمزة ثمالى نام شريفش ثابت بن دينار است
ثـقـه و جـليـل القـدر و از زهـاد و مـشـايـخ كـوفـه اسـت . از فضل بن شاذان روايت است كه گفت شنيدم از ثقه اى كه گفت شنيدم از حضرت رضا عليه السـلام كه فرمود: ابوحمزه ثمالى در زمان خود مانند سلمان فارسى بود در زمان خود و اين به آن جهت است كه خدمت كرده به چهار نفر از ما: على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و مقدارى از زمان حضرت موسى بن جعفر عليهم السلام .(150)
و روايـت شـده كه وقتى حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ابوحمزه را طلبيد چون وارد شـد حـضـرت بـه او فـرمـود: ( انّى لاستريح اذا رايتك ) ؛ من استراحت و آسايش مى يابم وقتى كه تو را مى بينم .(151) و روايت شده كه ابوحمزه دختركى داشت بـر زمـين افتاد و دستش شكست ، نشان شكسته بند داد، گفت : استخوانش شكسته بايد او را جبيره كرد، ابوحمزه به حال آن دختر رقت كرد و گريست و دعا كرد، شكسته بند خواست كه دست او را به جبيره بندد ديد آثارى از شكستگى ندارد، به دست ديگرش نظر كرد ديد آن هـم عـيـبـى نـدارد! گـفـت : ايـن دخـتر عيبى ندارد!(152) وفات او در سنه صد و پـنـجاه واقع شده . و در ايام ناخوشى او ابوبصير به خدمت حضرت صادق عليه السلام رسـيـد حـضـرت احوال ابوحمزه را پرسيد، ابوبصير گفت : ناخوش بود، فرمود: هرگاه بـرگشت به نزد او از جانب من او را سلام برسان و او را بگو كه فلان ماه در فلان روز وفات خواهى كرد، گفتم : فدايت شوم به خدا ما با او انس داشتيم و او از شيعيان شما است . فـرمـود: راسـت گـفـتى ما عِنْدَنا خَيْرٌ لَكُمْ؛ آنچه نزد ما براى شما است بهتر است براى شـمـا، گـفتم : شيعه شما با شما است ؟ فرمود: هرگاه از خدا بترسد و مراقب پيغمبر خود باشد و از گناهان ، خود را نگاه دارد با ما خواهد بو در درجات ما الخ .(153)
سـيـد عـبـدالكـريـم بـن طـاوس در ( فرحة الغرىّ ) روايت كرده كه حضرت امام زين العـابـديـن عـليـه السـلام وارد كـوفه شد و داخل شد در مسجد آن و در مسجد بود ابوحمزه ثـمـالى كـه از زاهـديـن اهـل كوفه و مشايخ آنجا بود. پس حضرت دو ركعت نماز گذاشت ، ابـوحـمـزه گـفت : نشنيدم لهجه پاكيزه تر از او، نزديكش رفتم تا بشنوم چه مى گويد، شـنـيـدم مـى گـويـد: ( اِلهى اِْن كانَ قَدْ عَصَيْتُكَ فَاِنّى قَدْ اَطَعْتُكَ فى اَحَبِّ اَلاَشْياءِ اِلَيْكَ. )
و ايـن دعـايى است معروف آنگاه برخاست و رفت . ابوحمزه گفت كه من عقب او رفتم تا مناخ كـوفـه و آن مـكانى بود كه شتران را در آنجا مى خوابانيدند، ديدم در آنجا غلامس سياهى اسـت و بـا او است شتر گزيده و ناقه اى . گفتم : به او: اى سياه ! اين مرد كيست ؟ گفت : ( اَوْ يـَخـْفـِى عـَلَيـْك شـَمـائِلُهُ عـ( ؛ از سيما و شمايلش او را نشناختى ! او على بن الحـسـيـن عـليـه السـلام اسـت ! ابـوحمزه گفت : پس خود را انداختم روى قدمهاى آن حضرت بـوسـيـدم آن را كـه آن جـنـاب نـگـذاشـت و با دست خود سر مرا بلند كرد و فرمود: مكن اى ابـوحـمـزه ! سـجـود نـشـايـد مـگـر بـراى خـداونـد عـز و جـل ، گـفـتـم : يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! براى چه به اينجا آمديد؟ فـرمـود: از بـراى آنچه كه ديدى يعنى نماز در مسجد كوفه ، و اگر مردم بدانند كه چه فـضـيـلتـى اسـت در آن ، بيايند به سوى آن اگرچه به روش كودكان خود را زمين كشند، يعن يبايند هرچند در نهايت سختى باشد راه رفتن براى ايشان مانند اطفالى كه راه نيفتاده انـد نـشـسته حركت مى نمايند، پس فرمود: آيا ميل دارى كه زيارت كنى با من قبر جدم على بـن ابـى طـالب عـليـه السلام را؟ گفتم : بلى ! پس حركت فرمود و من در سايه ناقه او بـودم و حـديـث مـى كرد مرا تا رسيديم به غريّين و آن بقعه اى بود سفيد كه نور آن مى درخـشيد، پس از شتر خويش پياده شد و دو طرف روى خود را بر آن زمين گذاشت و فرمود: اى ابـوحـمـزه ! ايـن قـبـر جـدّ مـن على بن ابى طالب عليه السلام است پس زيارت كرد آن حـضـرت را بـه زيـاراتـى كـه اول آن ( اَلسَّلامُ عـَلَى اَسـْمِ اللّهِ الرَّضِىِّ وَ نُورِ وَجْهِهِ الْمـُضـيـى ء ) اسـت . پـس وداع كـرد بـا آن قـبـر مـطـهـر و رفت به سوى مدينه و من برگشتم به سوى كوفه .(154)
مـؤ لف گـويـد: كـه گـذشـت در ذكر وفات حضرت صادق عليه السلام كه ابوحمزه به زيـارت قـبـر امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليه السلام مشرف مى گشته و نزديك آن تربت مقدس ‍ مى نشسته و فقهاى شيعه خدمتش جمع مى گشتند و از جنابش اخذ حديث و علم مى نمودند.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 1:15 am

پنجم ـ حريز بن عبداللّه سجستانى
از مـعـروفـتـريـن اصـحـاب حـضـرت صادق عليه السلام است و كتبى در عبادات نوشته از جمهل ( كتاب صلوة ) است كه مرجع اصحاب و معتمد عليه و مشهور بوده . و در روايت مـعروفه حمّاد است كه به حضرت صادق عليه السلام گفت : ( اَنَا اَحْفَطُ كِتابَ حَريزٍ فِى الصَّلوةِ. ) (155)
و بـالجمله ؛ او از اهل كوفه است لكن به جهت تجارت ، مسافرت به سجستان مى كرد به ( سـجـستانى ) مشهور شد و در زمان حضرت صادق عليه السلام شمشير كشيد به جـهـت قـتـال خـوارج سـجـسـتـان .(156) و روايت شده كه حضرت او را جدا كرد و مـحـجـوب كـرد از خـودش و او هـمـان اسـت كـه يـونـس بـن عـبـدالرحـمـن فـقـه بـسـيـار از او نقل كرده .(157)
ششم ـ حمران بن اعين شيبانى
بـرادر زراره اسـت كـه از حـواريـيـن حضرت امام محمدباقر عليه السلام و امام جعفر صادق عـليـه السـلام بـه شـمـار رفـتـه و حضرت باقر عليه السلام به او فرموده كه تو از شيعه مايى در دنيا و آخرت . (158)
و حـضـرت صـادق عـليه السلام بعد از موت او فرموده : ماتَ وَاللّهِ مُؤ مِنا؛ به خدا قسم ! بـه حالت ايمان از دنيا رفت .(159) و وقتى به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد: ما شيعيان چه مقدار كم مى باشيم ( لَوِاجْتَمَعْنا عَلى شاةٍ ما اَفَنَيْناهاَ، ) فـرمـود: مى خواهيد من عجيبتر از اين شما را خبر دهم ؟ گفتم : بلى ، فرمود: مهاجر و انصار رفتند و اشاره به دست خود فرمود مگر سه نفر، و مراد آن حضرت از اين سه نفر: سلمان ، ابوذر، مقداد است ، چنانچه در روايت باقرى است :
( اِرتـَدَّ النـّاسُ اِلاّ ثـَلثـَةٌ: سـَلْمـانُ وَ اَبـُوذَرٍ وَ الْمـِقـدادُ، قـال الرّاوى فـَقـُلْتُ: عـَمّارُ! ) قالَ عليه السلام : ( كانَ حاصَ حَيْصَةً ثُمَّ رَجَعَ ثُمَّ ) قال عليه السلام : ( اَنْ اَرَدْتَ الَّذى لَمْ يَشُكَّ وَ لَمْ يَدْخُلْهُ شَى ءٌ فَالْمِقْدادُ. ) (160)
و وارد شـده كـه وقـتـى زراره در ايـام جـوانـى كه هنوز مو بر صورتش نروييده بود به حـجـاز رفـت و در مـنـى خـيـمـه حـضـرت بـاقـر عـليـه السـلام را يـافـت بـه آن خـيـمـه داخـل شـد، گـفـت چـون داخـل شـدم ديـدم جـماعتى دور خيمه نشسته اند و صدر مجلس را خالى گـذاشـتـهاند و كسى در آنجا نيست و مردى هم در گوشه اى نشسته حجامت مى كند، با خودم گـفـتـم كه بايد حضرت باقر عليه السلام همين شخص باشد، به جانب آن جناب رفتم و سـلام كـردم و جواب فرمود، مقابل رويش نشست و حجّام هم پشت سرش بود، فرمود: از اولاد اعـيـن مـى بـاشـى ؟ گفتم : بلى ، من زراره پسر اعين مى باشم ، فرمود: تو را به شباهت شناختم پس فرمود: آيا حمران به حج آمده ؟ گفتم : هرگز، هرگاه او را ملاقات كنى سلام مـرا بـه او بـرسـان و بگو به چه جهت حكم بن عتيبه را از جانب من حديث كردى كه ( اِنَّ الاَوْصـيـاءَ مـُحـَدِّثـُونَ حـَكـَم ) و اشـبـاه او را بـه مثل اين حديث خبر مده ، زراره گفت حمد كردم خدا را و ثنا گفتم او را الخ .(161)
و در روايـت ديـگـر اسـت كـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام احـوال حـمـران را از بـكـيـر بـن اعـيـن پـرسـيـد، بـكـيـر گـفـت كـه امـسـال حـج نـيـامـده بـا آنكه شوق شديدى داشت كه خدمت شما برسد و لكن سلام بر شما رسـانـيـده ، حـضـرت فـرمـود: بـر تـو و بـر او سـلام بـاد! حـمـران مـؤ مـن اسـت از اهـل جـنـت كـه مـرتـاب نخواهد شد هرگز نه به خدا نه به خدا، خبر مده او را.(162) و روايت شده كه اسمش در كتاب اصحاب يمين است .
و روايـت شـده كـه مـوالى حـضرت صادق عليه السلام نزد آن حضرت مناظره مى نمودند و حـمـران سـاكت بود حضرت فرمود به او كه اى حمران ! چرا تو ساكتى تكلم نمى كنى ؟ گـفـت : اى آقـاى مـن ! مـن قـسـم خـورده ام كه تلكم نكنم در مجلسى كه شما در آنجا باشيد، فـرمـود: مـن اذن دادم تو را در كلام ، تكلم كن .(163) و يونس بن يعقوب گفته كـه حـمـران علم كلام را نيكو مى دانست . و حضرت صادق عليه السلام آن مرد شامى را كه به جهت مناظره آمده بود حواله داد به حمران ، آن مرد شامى گفت : من به جهت مناظره با تو آمـده ام نـه حمران ، فرمود: اگر غلبه كردى به حمران بر من غلبه كرده اى ، پس آن مرد سـؤ ال كـرد و حـمـران جـواب داد چـنـدانـكـه آن مـرد خـسـتـه و مـلول شـد، حـضـرت بـه وى فـرمود: اى شامى ! حمران را چگونه ديدى ؟ گفت : حاذق است (164) ، از هرچه سؤ ال كردم از او، مرا جواب داد. (165) و بالجمله ؛ روايات در مدح او بسيار است .
و حـسن بن على بن يقطين از مشايخ خود روايت كرده كه حمران و زراره و عبدالملك و بكير و عبدالرحمان اولاد اعين ، تمامى مستقيم بودند و چهار نفر ايشان در زمان حضرت صادق عليه السـلام وفـات كـردند و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بودند، و زراره تا زمان حـضـرت كـاظـم عـليـه السـلام بـود و مـلاقات كرد آنچه ملاقات كرد.(166) و گـفـتـه شـده كـه حـمـران از تـابـعـيـن مـحـسـوب مـى شـود بـه جـهـت آنـكـه او از ابـوالطـفـيـل عـامـر بـن واصـله روايـت مـى كـنـد و او آخـر كـسـى اسـت از اصـحـاب حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم كه وفات كرده .(167)
مـؤ لف گـويـد: كـه حـمـران از عـبـيـداللّه بـن عـمـر كـه اهل سنت او را از اصحاب شمرده اند نيز روايت كرده .
شـيـخ طـبـرسـى در ( مـجـمـع البـيـان ) در سـوره مزمّل بعد از اين آيه شريفه ( اِنَّ لَدَيْنا اَنْكالا وَ حَجيمَا وَ طَعامَا ذا غُصَّةٍ ) ، فرموده : و روايـت شـده از حـمـران بـن اعـيـن از عـبـيـداللّه بـن عـمـر كـه حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم شنيد كه شخصى اين آيات را قرائت كرد، حضرت از شـنيدن آن غش ‍ كرد.(168) و روايت است كه حمران هرگاه با اصحاب مى نشست پـيـوسـتـه بـا ايـشـان از آل مـحـمـّد عليهم السلام روايت مى كرد، پس هرگاه ايشان از غير آل مـحـمـّد چـيـزى مـى گـفـتـنـد ايـشـان را رد مـى كـرد بـه هـمـان حـديـث از اهـل بـيـت عـليـهـم السـلام تـا سـه دفـعـه چـنـيـن مـى كـرد اگـر بـه هـمـان حال باقى مى ماندند بر مى خاست و مى رفت . (169)
مـؤ لف گـويـد: كـه قـريـب بـه هـمـيـن از سـيـد حـمـيـرى نـقـل شـده از بـعـضـى از اهـل فـضـل كـه گـفـت : در نـزد ابـوعـمـرو عـلاء نشسته بوديم و مـشـغـول مـذاكـره بـوديـم كـه سـيـد حـمـيـر وارد شـد و نـشـسـت و مـا مـشـغـول شـديـم بـه ذكـر زرع و نـخل يك ساعتى ، سيد برخاست ما گفتيم : اى ابوهاشم ! براى چه برخاستى ؟ گفت :
اِنّى لاَكْرَهُ اَنْ اُطيلَ بِمَجْلِسٍ

لاذِكْرَ فيهِ لا لِ مُحَمّدٍ

لا ذِكْرَ فِيهِ لاَحْمَدَ وَ وَصِيِّهِ

وَ بَنيِه ذلِكَ مَجْلِسٌ قَصْفٌ رَدٍ

اِنَّ الَّذى يَنْساهُمُ فى مَجْلِسٍ

حَتّى يُفارِقَهُ لِغَيْرُ مُسَدَّدٍ(170)

و پـسـران حـمـران و حـمـزه و مـحـمـّد و عـقـبـه تـمـامـى از اهل حديث اند.
هفتم ـ زرارة بن اعين شيبانى است
كـه جـلالت شـاءن و عظمت قدرش زياده از آن است كه ذكر شود، جمع شده بود در او جميع خـصـال خـيـر از عـلم و فـضل و فقاهت و ديانت و وثاقت ، از حواريين صادقين عليهما السلام اسـت و او هـمـان اسـت كـه يـونـس بـن عـمـار حـديـثـى از او نـقـل كـرده بـراى حـضـرت صادق عليه السلام در باب ارث كه او از حضرت باقر عليه السلام نقل كرده بود. حضرت صادق عليه السلام فرمود آنچه را كه زراره روايت كرده از ابوجعفر عليه السلام ، پس جايز نيست كه ما رد كنيم .(171) و روايت شده كه آن حـضـرت بـه فـيـض بن مختار فرموده كه هر وقت خواستى حديث ما را پس اخذ كن از اين شخص نشسته و اشاره فرمود به زراره .(172)
و نـيـز از آن حضرت مروى است كه درباره زراره فرمود: ( لَوْلا زُرارَةُ لَقُلْتُ اِنَّ اَحاديثَ اَبى سَتَذْهَبُ. ) (173)
و گذشت در بريد كه زراره يكى از اوتاد زمين و اعلام دين است .
و هم روايت است كه وقتى حضرت صادق عليه السام به او فرمود اى زراره ! اسم تو در نـامـهـاى اهـل بهشت بى الف است ، گفت : بلى فدايت شوم اسم من عبدربّه است و لكن ملقّب شـدم بـه زراره ، و از او نقل شده كه مى گفته : به هر حرف كه از امام جعفر صادق عليه السلام مى شنوم ايمان من زياده مى شود.(174)
و از ابـن ابـى عـمـيـر كـه از بـزرگـان فـضـلاء شـيـعـه اسـت نقل است كه وقتى به جميل بن درّاج كه از اعاظم فقها و محدثين اين طايفه است گفت كه چه نيكو است محضر تو و چه زينت دارد مجلس افاده تو، گفت : بلى ، لكن به خدا سوگند كه نـبـوديـم مـا در نـزديـك زراره مـگـر بـه مـنـزله اطـفـال مـكـتـبـى كـه در نـزد مـعـلم خـود بـاشند.(175) و ابوغالب زرارى در رساله اى كه به جهت فرزند فرزندش مـحـمـّد بـن عـبـداللّه نـوشـتـه ، فرموده : روايت شده كه زراره مردى وسيم و جسيم و ابيض اللّون بـوده و هـنـگامى كه به نماز جمعه مى رفت بر سرش برنسى بود و در پيشانيش اثـر سـجـده بـود و بر دست خود عصايى داشت ، مردم احتشام او را به پا مى داشتند و صف مـى زدنـد و نـظـر بـه حـسـن و هـيـئت و جـمـال او مـى نـمـودنـد و در جـدل و مـخـاصـمـت در كلام امتيازى تمام داشت و هيچ كس را قدرت آن نبود كه در مناظره او را مغلوب سازد الاّ آنكه كثرت عبادت او را از كلام واداشته بود و متكلمين شيعه در سلك تلاميذ او بـودنـد، هـفـتـاد سـال عـمـر كـرد، و از بـراى آل اعـيـن فـضـايـل بـسـيـارى اسـت و آنـچـه در حـق ايـشـان روايت شده زياده از آن است كه براى تو بنويسم . الخ انتهى .(176)
مـؤ لف گـويد: كه وفات زراره بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام واقع شد به فـاصـله دو مـاه يـا كـمـتر، و زراره در وقت وفات آن حضرت مريض بود و به همان مرض ‍ رحلت كرد رحمه اللّه .
و بـدان كـه بـيـت اعـيـن از بـيـوت شـريـفـه اسـت و غـالب ايـشـان اهـل حـديـث و فـقـه و كـلام بـوده انـد و اصـول تـصـانـيـف و روايـات بـسـيـار از ايـشـان نقل شده است و زراره را چند تن اولاد بود از جمله رومى و عبداللّه مى باشند كه هر دو تن از ثـقات روات اند، و ديگر حسن و حسين است كه حضرت صادق عليه السلام در حق ايشان دعا كرده و فرموده :
( اَحـاطـَهـُمَا اللّهُ وَ كَلاهُما وَ رَعاهُماَ وَ حَفِظَهُما بِصَلاحِ اَبيهِما كَما حَفِظَ الْغُلامَيْنِ. ) (177)
و بـرادران زراره ، حـمـران و بـكـيـر و عـبدالرحمن و عبدالملك تمامى از اجلاء مى باشند اما حمران كه گذشت حالش و بكير همان است كه حضرت صادق عليه السلام او را ياد كرده و فـرمـوده : ( رَحـِمَ اللّهُ بـُكـَيْرا وَ قَدْ فَعَلَ ) و نيز روايت شده كه بعد از فوت او حضرت فرموده : ( وَاللّهُ لَقَدْ اَنْزَلَهُ اللّهُ بَيْنَ رَسُولِهِ وَ اَميرِالمُؤ مِنينَ ـ صلواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِما ) (178)
و اولاد و احفاد او اهل حديث اند، و از براى آن جناب در بيرون شهر دامغان بقعه و مزارى است مـعـروف و عبدالرحمن بن اعين همان است كه مشايخ شهادت بر استقامت او داده اند، و عبدالملك بـن اعـيـن هـمـان اسـت كـه حضرت صادق عليه السلام بر او ترحم فرموده و قبر او را در مـديـنـه بـا اصـحـاب خـود زيـارت كـرده و عـارف به نجوم بوده و فرزندش ضريس بن عبدالملك از ثقات روات است .(179)
هـشـتـم ـ صـفـوان بـن مـهران جمال اسدى كوفى است كه مكنّى به ابومحمّد و بسيار ثقه و جليل القدر است
روايـت كـرده از حـضـرت صـادق عـليه السلام و عرضه كرده ايمان و اعتقاد خود را درباره ائمه عليهم السلام به آن حضرت ، حضرت به او فرموده : رحمك اللّه .(180) و او هـمـان اسـت كـه شـتـران خـود را به هارون رشيد كرايه داد به جهت سفر حج چون خدمت حـضـرت مـوسـى بـن جـعفر عليه السلام رسيد آن جناب فرمود: اى صفوان ! هر چيز ازتو نـيـكـو و جـميل است مگر يك چيز از تو و آن كرايه دادن شتر است به اين مرد يعنى هارون ، عـرض كـرد كـه مـن بـه جهت سفر معصيت و لهو و لعب كرايه ندادم و لكن كرايه دادم براى طـريـق مـكـه و خـودم هـم در كار نيستم بلكه امر دست غلامان من است ، فرمايد: آيا كرايه از ايـشـان طلب ندارى ؟ گويد: چرا، فرمايد: آيا دوست ندارى بقاى ايشان را تا كرايه تو به تو برسد؟ گويد: بلى ، فرمايد: كسى كه دوست داشته باشد بقاء ايشان را پس او از ايـشـان است و كسى كه از ايشان باشد با ايشان وارد آتش شود، صفوان رفت و شتران خـود را بـالتـمـام فـروخت ، هارون چون مطلب را فهميد به وى گفت : به خدا قسم ! اگر نبود حسن صحبت تو، هر آينه تو را مى كشتم .(181) و اين صفوان زيارت روز اربعين امام حسين عليه السلام ، را از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده (182) و زيارت وارث (183) و دعاى معروف به ( علقمه ) را كه بعد از زيارت عاشورا مى خوانند نيز از آن حضرت نقل كرده (184) و اين صفوان مكرر حضرت صادق عليه السلام را از مدينه به كوفه آورده و با آن جناب به زيارت تربت حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام نـائل گـشـته و بر قبر آن جناب خوب مطلع بوده .(185)
و از ( كـامـل الزّيـارة ) مـروى اسـت كـه مـدت بـيـسـت سـال بـه زيـارت آن تـربيت مطهره مى رفت و نماز خود را در نزد آن حضرت به جاى مى آورد.(186) و او جـد ثـقـه جـليـل و فـقـيـه نـبـيـل شـيـخ طـايـفـه اماميه ابوعبداللّه صفوانى است كه در محضر سيف الدوله حمدانى با قاضى موصل در امامت مباهله كرد چون قاضى از مجلس برخاست تب كرد و دستش كه در مباهله كشيده بود سياه گشت و ورم كرد و روز ديگر هلاك شد.(187)
نهم ـ عبداللّه بن ابى يعفور است
كـه ثـقـه و بـسيار جليل القدر است در اصحاب ائمه و از حواريين صادقين عليهما السلام بـه شـمـار مـى رفـت و بـسـيـار مـحبوب حضرت صادق عليه السلام بوده و حضرت از او رضـايـت داشـتـه ، چـون در مـقـام اطـاعـت و امـتـثـال امـر آن جـنـاب و قـبـول قـول آن حـضـرت خـيلى ثابت قدم بوده چنانكه روايت است كه وقتى به آن حضرت عرض كرد به خدا سوگند! اگر شما انارى را دو نصف كنى و بگويى كه اين نصف حرام اسـت و ايـن نـصـف حـلال ، مـن شـهـادت مـى دهـم آنـچـه را كـه گـفـتـى حلال ، حلال است و آنچه را كه گفتى حرام ، حرام است ! حضرت دو مرتبه فرمود: خدا رحمت كند تو را.(188)
و روايـت اسـت كـه آن حـضـرت فـرمـود: مـن نـيـافـتـم احـدى را كـه قبول كند وصيت مرا و اطاعت كند امر مرا مگر عبداللّه بن ابى يعفور.(189) و او همان است كه دين خود را بر حضرت صادق عليه السلام عرضه كرده .(190) و همان كس ‍ است آن حضرت بر او سلام فرستاده و وصيت كرده او را به صدق حديث و اداى امانت .(191)
و بـالجـمـله ؛ در ايـام حـضـرت صـادق عـليـه السـلام ، در سـال طـاعـون وفـات كـرد و بـعـد از فـوت او حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـراى مفضل بن عمر مرقومه اى نوشته كه تمام آن ثناء و ترضيه است بر ابن ابى يعفور به كـلمـاتـى كـه دلالت دارد بـر جـلالت شـاءن او بـه مـرتـبـه اى كـه عقل حيرت مى كند، از جمله آن كلمات شريفه اين است :
( وَ قـُبـِضَ صـَلَواتِ اللّهِ عَلى رُوحِهِ مَحْمُودَ الاَثَرِ مَشْكُورَ السَّعْىِ مَغْفُورا لَهُ مَرْحُوما بـِرضـَى اللّهِ وَ رَسـُولِهِ وَ اِمـامـِهِ عَنْهُ فُبِولادَتى مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم ماكا نَ فِى عَصِرِنا اَحَدٌ اَطْوَعَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاِمامِهِ مِنْهُ فَماَ زالَ كَذلِكَ حَتّى قَبْضَهُ اللّهُ اِلَيْهِ بِرَحْمَتِهِ وَ صَيِّرَهُ اِلى جَنَّتِهِ الخ . ) (192)
دهم و يازدهم ـ عمران بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى و برادرش عيسى بن عبداللّه است
كه هر دو از اجلاء اهل قم و از دوستان حضرت صادق عليه السلام و از محبوبين آن حضرت بـوده انـد و حـضـرت ، ايـشان را خيلى دوست مى داشت ، و هر وقت بر آن حضرت به مدينه وارد مى شدند از ايشان تفقد مى فرموده و احوال اهل بيت و اقوام و خويشان و بستگان آنها را مى پرسيده ، و وقتى عمران بر حضرت صادق عـليـه السـلام وارد شـد آن جـنـاب از او احـوال پـرسـى فـرمود و با او نيكويى و بشاشت فـرمـود چون برخاست برود ( حمّادناب ) از آن حضرت پرسيد كه كيست اين شخص كـه ايـن نـحـو بـا او نـيـكـويـى كـرديـد؟ فـرمـود: ايـن از اهـل بيت نجباء است ، يعنى از اهل قم كه اراده نمى كند ايشان را جبّارى از جبابره مگر آن كه خدا او را در هم مى شكند.(193)
و روايـت شـده كـه وقـتـى آن حـضـرت مـيـان ديـدگـان عـيسى را بوسيد و فرمود: تو از ما اهـل بـيـت مـى بـاشـى .(194) و ايـن عـمـران هـمان است كه حضرت صادق عليه السلام از او خواسته بود كه چند خيمه براى آن حضرت درست كند، او درست كرد و آورد در مـنى براى آن جناب نصب نمود، يك خيمه زنانه و يك خيمه مردانه و يك خيمه براى قضاى حاجت ، چون حضرت صادق عليه السلام با اهل بيت خود وارد شد، پرسيد اين خيمه ها چيست ؟ گـفـتـنـد: عـمـران بـن عـبـداللّه قـمـى بـراى شـمـا درسـت كـرده ، حـضـرت در آنـجـا نازل شد و عمران را طلبيد و فرمود: اين خيمه ها به چند از كار درآمده ؟ گفت : فدايت شوم كرباسهاى آن از صنعت خودم است و من اينها را براى شما به دست خود درست كرده ام و به رسـم هـديـه بـراى آن حـضـرت آورده ام و دوسـت دارم فـدايـت شـوم قـبـول فـرمـايـيـد و من آن مالى را كه فرستاده بوديد براى اين كار رد كردم پس حضرت دسـت او را گـرفـت و فـرمـود: سـؤ ال [ درخواست ] مى كنم از خدا كه صلوات بفرستد بر مـحـمـّد و آل مـحـمّد و آنكه تو را و عترت تو را در سايه رحمت خود درآورد روزى كه سايه نباشد جز سايه او.(195) و پسر عمران ( مرزبان ) از راويان اصحاب ابـوالحـسـن الرضا عليه السلام و صاحب كتاب است وقتى خدمت آن جناب عرض مى كند كه سـؤ ال مـى كـنـم شـمـا را از اهم امور نزد من آيا من از شيعه شما مى باشم ؟ فرمود: بلى ، گفت : اسم من مكتوب است نزد شما؟ فرمود: بلى .(196)
دوازدهم ـ فضيل بن يسار البصرى ابوالقاسم
ثقه جليل القدر از روات و فقهاء اصحاب صادقين عليهما السلام و از اصحاب اجماع است ، يـعنى از كسانى كه اجماع كرده اند اصحاب ما بر تصديق او و اقرار كرده اند به فقه او. و روايـت اسـت كـه حـضـرت صـادق عليه السلام هرگاه او را مى ديد كه رو مى كند مى فـرمـود: ( بـَشِّرِ الْمـُخـْبـِتـيـنَ ) هركه دوست دارد كه نظر كند به سوى مردى از اهـل بـهـشـت پـس نـظـر كـنـد بـه سـوى ايـن مـرد.(197) و مـى فـرمـود كـه فـضـيـل از اصـحـاب پـدر مـن اسـت و من دوست مى دارم كه آدمى دوست بدارد اصحاب پدرش را.(198) و در زمان حضرت صادق عليه السلام وفات كرد و آن كسى كه او را غـسـل داده بـود بـراى آن حـضـرت نـقـل كـرده كـه در وقـت غـسـل فـضـيـل دسـتـش سـبـقـت مـى كـرد بـر عـورتـش حـضـرت فـرمـود: خـدا رحـمـت كـنـد فضيل را او از ما اهل بيت بود.(199)
( وَ رُوِىَ عَنِ الفُضَيْلِ قالَ: قُلْتُ لاَبى عَبْدِاللّهِ عليه السلام ما يَمْنَعْنى مِنْ لِقائِكَ اِلاّ اءَنـّى مـا اَدْرى مـا يـُوافـِقـُكَ مـِنْ ذلِكَ؟ قـالَ فـَقـالَ عـليه السلام : ذلِكَ خَيْرٌ لَكَ. ) (200)
و پسران فضيل : قاسم و علاء و نواده او محمّد بن قاسم جميعا از اجلاء و ثقات اصحاب مى باشند ـ رضوان اللّه عليهم اجمعين ـ.
سيزدهم ـ فيض بن المختار كوفى است
كـه ثـقـه و از روات حضرت باقر و صادق عليه السلام است ، وقتى خدمت حضرت صادق عـليـه السـلام اصـرار بـليـغ و مـسـئلت كـثـيـر نمود كه او را خبر دهد به امام بعد ازخود، حـضـرت پـرده اى كـه در كـنار اطاق آويخته بود بالا زد و پشت آن پرده رفت و او را نيز طـلبـيـد، فـيـض چـون به آن موضع وارد شد ديد آنجا مسجد حضرت است ، حضرت در آنجا نـمـاز خـوانـد آنـگـاه مـنـحـرف از قـبـله نـشـسـت ، فـيـض نـيـز در مـقـابـل آن حـضـرت قـرار گـرفـت كـه نـاگـاه امـام مـوسـى عـليـه السـلام داخـل شـد و در آن حال در سن پنج سالگى بود و در دست خود تازيانه اى داشت ، حضرت صادق عليه السلام او را بر زانوى خويش نشانيد و فرمود: پدرم و مادرم فدايت باد! اين تازيانه چيست در دستت ؟ گفت : گذشتم به على برادرم ديدم اين را در دست داشت و بهيمه را مى زد از دست او گرفتم ، آنگاه حضرت فرمو: اى فيض ! همانا صحف ابراهيم و موسى رسـيد به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و آن حضرت سپرد او را به على عليه السـلام و او را امـيـن دانـسـت بـر آن ، پس يك يك از امامان را ذكر فرمود تا آنكه فرمود آن صـحـف نـزد مـن اسـت و مـن امين دانستم بر آن اين پسرم را با كمى سنش و اينك نزد او است . فـيـض گـفـت : دانـسـتـم مـراد آن حضرت را لكن گفتم فدايت شوم بيانى زياده بر اين مى خـواهم ، فرمود: اى فيض ! پدرم هرگاه مى خواست كه دعايش ‍ مستجاب شود مى گشت دعاى او و مـن نـيـز بـا ايـن پـسـرم چـنـيـن هـسـتم و ديروز هم تو را در موقف ياد كرديم فذكرناك بالخير. گفتم : سيد من ! زياد كن بيان را، فرمود هرگاه پدرم به سفر مى رفت من با او بـودم ، پـس هرگاه بر روى راحله خود مى خواست خوابى كند من راحله خود را نزديك راحله او مـى بـردم و ذراع خـود را وسـاده او مـى نـمـودم يـك مـيـل و دو مـيـل تـا از خـواب بـر مـى خـاسـت و ايـن پـس نـيـز بـا من چنين مى نمايد، باز سؤ ال زيـاده كـرد، فـرمـود: مـن مـى يـابم به اين پسرم آنچه را كه يعقوب در يوسف يافت ، گـفـتـم : اى سـيـد مـن ! زيـاده بـر ايـن بـفـرمـا، فـرمـود: ايـن هـمـان امـام است كه از آن سؤ ال نـمـودى پـس اقرار كن به حق او پس برخاستم و سر آن حضرت را بوسيدم و دعا كردم بـراى او، پـس ( فـيـض ) اذن طـلبـيـد كـه بـه بـعـضى اظهار كند، فرمود: به اهـل و اولاد و رفـقـايـت بـگـو، ( فـيـض ) در آن سـفـر بـا اهـل و اولاد بـود بـه آنها اطلاع داد، حمد خدا را بسيار نمودند و از رفقايش يونس بن طبيان بـود چـون بـه يـونـس خـبـر داد يـونـس گـفـت : از آن حـضـرت بـايـد خـودم بـال واسطه بشنوم و در او عجله بود پس روان شد به جانب خانه آن حضرت ، ( فيض عـ( گفت من عقب او رفتم همان كه به در خانه آن جناب رسيد صداى آن حضرت بلند شد كـه امـر چـنان است كه فيض براى تو گفت ، يونس گفت شنيدم و اطاعت كردم .(201)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » سه شنبه مه 11, 2010 1:18 am

چهاردهم ـ ليث بن البخترى
مـشـهـور بـه ابوبصير مرادى . قاضى نوراللّه در ( مجالس ) در ترجمه او گفته كـه در ( كـتـاب خـلاصـه ) مذكور است كه كنيت او ابوبصير و ابومحمّد است و از راويان امامين الهمامين محمّد بن على الباقر و جعفر بن محمّد الصادق عليهما السلام بوده و حـضـرت امـام مـحـمدباقر عليه السلام در شاءن او فرموده كه بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ بِالْجَنَّةِ؛ يـعـنـى بـشـارت اسـت آن كـسـانـى را كـه خـشـوع از بـراى خـدا مـى كـنـنـد بـه دخول جنت و از آن جمله ( ليث ) خواهد بود. و در ( كتاب خلاصه ) از ( مختار كـشـى عـ( از جميل بن دراج روايت نموده كه گفت از حضرت امام جعفر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
( بـَشِّرِ الْمـُخـْبـِتـِيـنَ بـِالْجـَنَّةِ بـُرَيـْدُ بـْنُ مُعاوِيَةِ الْعجلى وَ اَبُوبَصير لَيْثُ بْن الْبـَخـْتـَرى الْمـُردى وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ زُرارَةٌ نُجَباءُ اُمَناءُ اللّهِ عَلى حَلالِهِ وَ حَرامِهِ لَوْلا هؤُلاءِ لاَنْقَطَعَتْ آثارُ النَّبُوَةِ وَانْدَرَسَتْ. ) (202)
و ايـضـا در ( كـتـاب كـشى ) مسطور است كه ابوبصير يكى از آنها است كه اجماع نموده اند اماميه بر تصديق او و اقرار كرده ان به فقه او. و از ابوبصير روايت كرده كه گـفـت : روزى بـه خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رفتم از من پرسيدند كه در وقـت مـوت عـلبـاء بـن درّاع الا سـدى حـاضـر شـده بـودى ؟ گـفـتـم : بـلى ، و او در آن حـال مـرا خبر كرد كه تو ضامن دخول بهشت از براى او شده اى و از من استدعا كرد كه اين مـضـمون را ياد شما آورم ، گفتند كه راست گفته است ، پس من به گريه درآمدم گفتم كه جـان مـن فـداى تـو بـاد تـقـصـيـر مـن چيست كه قابل اين عنايت نشده ام مگر پير سالخورده ضـريـر البصر منقطع به درگاه دين پناه شما نيستم ؟ آن حضرت عنايت نموده فرمودند كـه از بـراى تـو نـيـز ضـامـن بـهشت شدم ، من گفتم كه پدران بزرگوار خود را نيز مى خواهم كه از براى من ضامن سازى و يكى را بعد از يكى نام بردم ، آن حضرت فرمود كه ضـامـن كـردم ، بـاز گفتم كه مى خواهم جد عالى مقدار خود را نيز ضامن سازى ، گفتند كه چـنـيـن كـردم ، و ديـگـر بـاره درخـواسـت نـمـودم كـه حـضـرت حـق جل و علا را ضامن سازد و آن حضرت لحظه اى سر مبارك گردانيدند و بعد از آن گفتند كه اين نيز كردم .(203)
مـولف گـويـد: كـه شـيـخ كـشـى از شعيب عقرقوفى روايت كرده است كه گفت : گفتم به حـضـرت صـادق عـليـه السـلام كـه بـسـا شـود مـا مـحـتـاج شـويـم بـه سـؤ ال بـعـض مـسـايـل ، از كـى سـؤ ال كـنـيـم ؟ فـرمـود: بـر تـو بـاد بـه اسـدى ، يـعـنـى ابـوبـصـيـر.(204) شـيـخ مـا در ( خـاتمه مستدرك ) فرموده : مراد به ابـوبـصـيـر، ابومحمّد يحيى بن قاسم اسدى است به قرينه قائد، يعنى عصاكش او على بن ابى حمزه ، كه تصريح كرده اند علما به آنكه او راوى كتاب او است و اين ابوبصير ثـقـه اسـت چـنـانـكـه در ( رجال شيخ ) و ( خلاصه ) است و عقرقوفى پسر خواهر ابوبصير مذكور است .(205)
پانزدهم ـ محمّد بن على بن نعمان كوفى ابوجعفر معروف به ( مؤ من الطّاق ) و به ( احول ) نيز
و مـخـالفـيـن ، او را ( شيطان الطاق ) مى گفتند، دكانى داشت در كوفه در موضعى معروف به طاق المحامل ، و در زمان او پول قلبى (تقلّبى ) پيدا شده بود كته كسى نمى شناخت به ملاحظه آنكه باطن آن پولها قلب بود نه ظاهرش لكن به دست او كه مى دادند مـى فـهـمـيـد و بـيـرون مـى آورد قـلب آن را از ايـن جـهـت مـخـالفـيـن او را شـيـطـان الطـاق گفتند.(206) و او يكى از متكلمين است و چند كتاب تصنيف كرده از جمله ( كتاب افعل لاتفعل ) و احتجاج او با زيد بن على عليه السلام و هم محاجّه او با خوارج مشهور است و مكالمات او با ابوحنيفه معروف است .
روزى ابـوحـنـيـفـه به وى گفت كه شما شيعيان اعتقاد به رجعت داريد؟ گفت : بلى ، گفت : پـس پـانـصـد اشـرفـى (درهـم ) بـه من قرض بده و در رجعت كه به دنيا برگشتم از من بـگـيـر، ابـوجـعـفر فرمود از براى من ضامنى بياور كه چون به دنيا بر مى گردى به صـورت انـسـان بـرگـردى تا من پول بدهم ؛ زيرا كه مى ترسم به صورت بوزينه برگردى و من نتوانم از تو وجه خود را دريافت نمايم .(207) و هم روايت شده كـه چـون حـضـرت صـادق عليه السلام رحلت فرمود، ابوحنيفه به مؤ من الطّاق گفت : يا ابـاجـعـقـر! امـام تو وفات كرد، مؤ من گفت : ( لكِن امامُكَ مِنَ المُنْظَرين اِلى يَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلُومِ ) ؛ اگر امام من وفات نمود امام تو شيطان نمى ميرد تا وقت معلوم .
و در ( مجالس المؤ منين ) است كه روزى ابوحنيفه با اصحاب خود در يكى از مجالس نشسته بود كه ابوجعفر از دور پيدا شده و متوجه جانب ايشان شد و چون ابوحنيفه را نظر بـر او افـتـاد از روى تـعـصـب و عناد به اصحاب خود گفت كه قَدْ جاءَكُمُ الشِّيْطانُ؛ يعنى شـيـطـان بـه سـوى شـما آمد. ابوجعفر چون اين سخن بشنيد و نزديك رسيد اين آيه را بر ابوحنيفه و اصحاب او خواند: ( اِنّا اَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرينَ تَؤُزُّهُمْ اَزّا ) (208) .(209)
و ايـضا مروى است كه چون ضحاك كه يكى از خارجيان بود و در كوفه خروج نمود و نام خـود را امـيـرالمؤ منين نهاد و مردم را به مذهب خود مى خواند، مؤ من الطاق نزد او رفت و چون اصحاب ضحاك او را ديدند بر روى او جستند و او را گرفته نزد صاحب خود بردند، پس مـؤ مـن الطـاق بـه ضحّاك گفت كه من مردى ام كه در دين خود بصيرتى دارم و شنيده ام كه تـو بـه صـفـت عـدل و انـصـاف اتصاف دارى ، بنابراين دوست داشتم كه در اصحاب تو داخـل بـاشـم ، پـس ضـحـاك بـه اصـحاب خود گفت كه اگر اين مرد با ما يار شود كار ما رواجـى خـواهـد يافت آنگاه مؤ من الطاق به ضحاك خطاب نمود و گفت كه چرا تبرا از على بـن ابـى طـالب عـليـه السـلام مـى كـنـى و قـتـل و قـتـال او را حـلال دانسته ايد؟ ضحاك گفت : براى آنكه او حكم گرفت در دين خدا و هركه در دين خداى تـعـالى حـكـم گـيـرد قـتـل و قـتـال او و بـيـزارى از او حلال است ، مؤ من الطاق گفت : پس مرا از اصول دين خود آگاه ساز تا با تو مناظره كنم و هـرگـاه حـجـت تـو بـر حجت من غالب آمد در سلك اصحاب تو درآيم و مناسب آن است كه جهت تـمـيـز صـواب و خـطـاى هـريـك از من و تو در مناظره ، كسى را تعيين كنى تا مخطى را در خـطـاى او ادب نـمـايـد و از بـراى مـصـيـب بـه صـواب حكم نمايد. پس ضحاك به يكى از اصـحـاب خـود اشـاره نـمـود و گـفـت : ايـن مـرد در مـيـان مـن و تـو حـكـم بـاشـد كـه عـالم و فـاضـل اسـت ، مؤ من الطاق گفت : البته اين مرد را حكم مى سازى در دينى كه من آمده ام تا با تو در آن مناظره نمايم ، ضحاك گفت : بلى ، پس مؤ من الطاق روى به اصحاب ضحاك نـمـوده گـفـت : ايـنـك صـاحب شما حكم گرفت در دين خداى ، ديگر شما دانيد! چون اصحاب ضـحـاك آن مـقـاله را شـنـيـدنـد چـنـدان چـوب و شـمـشـيـر حـواله ضـحـاك نـمـودنـد كه هلاك شد.(210)
شـانـزدهـم ـ مـحـمـّد بـن مسلم بن رباح (يا ( رياح ) ) ابوجعفر ( الطحّان الثقفى الكوفى
از بزرگان اصحاب باقرين عليهما السلام و از حواريين ايشان و از مخبتين و اورع و افقه مـردم و از وجـوه اصـحـاب كوفه است . ( وَ هُوَ مِمَّنِ اجْتَمِعَتِ الْعَصابَةُ عَلى تَصْحيح ما يـَصـِحُّ عـَنـْهُ وَ عـَلى تـَصـْديـقـِهِ وَ الاِنـْقـِيـاد لَهُ بـِالْفـِقْهِ ) . و روايت شده كه چهار سـال در مدينه اقامت نمود و از خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السلام استفاده احكام دينى و معارف يقينى مى نمود و بعد از آن حضرت امام جعفر صادق عليه السلام استفاده حقايق مى نمود و از او روايت شده كه گفته سى هزار حديث از حضرت باقر عليه السلام و شانزده هزار حديث از امام جعفر صادق عليه السلام اخذ كرده ام .(211)
و روايت شده كه ثقه جليل القدر عبداللّه بن ابى يعفور خدمت حضرت صادق عليه السلام عرضه مى دارد كه براى من ممكن نمى شود هميشه خدمت شما برسم و بسا مردى از اصحاب مـا بـيـايـد نـزد مـن و از مـن مساءله اى بپرسد و نيست نزد من جواب هر سؤ الى كه از من مى پـرسـنـد چـه بكنم ؟ فرمود: چه مانع است تو را از محمّد بن مسلم ، پس به درستى كه او اخذ كرده از پدرم و نزد او وجيه بوده .(212)
و روايـت شـده از مـحـمـّد بـن مـسلم كه گفت : شبى در پشت بام خود خوابيده بودم شنيدم كه كـسـى در خـانـه مـرا مـى زنـد پس آواز دادم كه كيست ؟ گفت منم كنيزك تو رحمك اللّه من به كنار بام رفتم و سر كشيدم ديدم كه زنى ايستاده است چون مرا ديد گفت : دختر نوعروس من حامله بود و او را درد زاييدن گرفت و نازاييده به آن درد بمرد و فرزند در شكم او حركت مـى كـند چه كار بايد كرد و حكم صاحب شرع در اين باب چيست ؟ پس به او گفتم : اى امة اللّه ! مثل اين مساءله را روزى از حضرت امام محمدباقر عليه السلام پرسيدند آن حضرت فرمود كه شكم مرده را بشكافند و فرزند را بيرون آرند تو چنان كن ، بعد از آن به او گـفتم كه اى امة اللّه ! من مرده ام كه در زاويه صاحب راءى و قياس است جهت حكم اين مساءله رفـتـه بودم گفت كه من در اين مساءله چيزى نمى دانم نزد محمّد بن مسلم ثقفى برو كه او تـو را از حـكم اين مساءله خبر خواهد داد و هرگاه تو را در اين مساءله فتوى دهد تو نزد من بـاز آى و مـرا خـبـر ده ، پـس بـه او گـفـتم : برو به سلامت ، و چون صباح شد به مسجد رفـتـم ديـدم كه ابوحنيفه نشسته و همان مساءله را با اصحاب خود در ميان دارد و از ايشان سؤ ال مى كند و مى خواهد كه آنچه كه از من در جواب اين مساءله به او رسيده به نام خود اظهار كند، پس از گوشه مسجد تنحنحى كردم ابوحنيفه گفت : خدا بيامرزد تو را بگذار ما را كه يك لحظه زندگانى كنيم .(213)
و از زراره رضـى اللّه عـنـه ، روايـت اسـت كه وقتى ابوكريبه ازدى و محمّد بن مسلم ثقفى جـهـت اداى شهادتى نزد ( شريك ) قاضى كوفه آمدند، ( شريك ) زمانى در صـورت ايـشـان تـاءمـل نـمـود آثـار صـلاح و تـقوى و عبادت در ناصيه ايشان ديد گفت : جـعـفـريـان و فاطميان يعنى اين دو نفر از شيعيان حضرت جعفر و فاطمه و منسوب به اين خـانـواده هـستند، ايشان گريستند، ( شريك ) سبب گريه ايشان پرسيد، فرمودند: بـراى اينكه ما را شمردى از شيعيان و جزء مردمانى گرفتى كه راضى نمى شوند ما را بـرادران خـود بـگـيـرنـد بـه جهت آنچه مشاهده مى كنند از سخافت و كمى ورع ما و هم نسبت داديـد بـه كـسـى كـه راضـى نـمـى شـود كـه امـثـال مـا را از شيعه خود بگيرد، پس اگر تـفـضـل نـمـود و مـا را قـبـول فـرمـود پـس بـر مـا مـنـت نـهـاده و تفضل فرموده . ( شريك ) تبسم كرد و گفت : هرگاه مرد در دنيا پيدا مى شود بايد مانند شما بوده باشد.(214)
و وارد شده كه محمّد بن مسلم مردى مالدار و جليل بود، حضرت باقر عليه السلام به وى فـرمـود: تواضع كن اى محمّد! پس در كوفه زنبيلى پر از خرما برداشت و ترازويى بر دست گرفت و بر در مسجد نشست و مشغول خرما فروشى شد. قوم او به نزد او جمع شدند و گـفتند: اين كار تو باعث فضيحت ما است ! فرمود: مولاى من مرا امر فرموده به چيزى كه مـن دسـت از آن بـرنـخـواهـم داشـت ، گـفـتند: اگر لاعلاج خواهى كسبى كنى پس در دكان آرد فـروشـى بـنـشـيـن ، پـس براى او سنگ آسيا و شترى مهيا كردند كه گندم و جو آرد كند و بفروشد محمّد قبول كرد و از اين جهت است كه او را ( طحّان ) گفتند، در سنه يك صد و پنجاه وفات كرد.(215)
هفدهم ـ معاذ بن كثير الكسائى الكوفى
كـه از شـيـوخ اصحاب حضرت صادق عليه السلام و از ثقات ايشان و از كسانى است كه روايـت كـرده نـص بر امامت حضرت موسى بن جعفر را از پدرش عليه السلام . و در روايت ( تـهـذيـب ) است كه او كرباس مى فروخت ، وقتى ترك كسب كرد حضرت صادق عـليـه السلام احوال او را پرسيد، گفتند: ترك كرده تجارت خود را، فرمود: ترك كسب ، عمل شيطان است هركه ترك كند تجارت و كسب را دو ثلث عقلش مى رود.(216) و هـم روايـت اسـت كـه وقـتـى مـعـاذ در مـوقـف عـرفـات نـظـر افـكـنـد بـه اهـل مـوقـف ديـد مردم بسيار به حج آمده اند خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد و گفت : همانا اهل موقف بسيار مى باشند! حضرت نظرى به ايشان افكند پس فرمود: نزد من بيا يا اباعبداللّه ! آنگاه فرمود: ( يَاءتى بِهِ الْمَوْجُ مِنْ كُلُّ مَكان ) ، نه به خدا قسم نيست ، حج مگر براى شما نه به خدا قسم قبول نمى كند خدا مگر از شما.(217)
هجدهم ـ معلى بن خنيس بزّاز كوفى مولى ابى عبداللّه الصادق عليه السلام
از روايـات ظـاهـر مـى شـود كـه او از اوليـاء اللّه و از اهـل بـهـشـت اسـت و حـضـرت صـادق عـليـه السـلام او را دوسـت مـى داشـتـه و وكيل و قيم بر نفقات عيال آن حضرت بوده . شيخ طوسى در ( كتاب غيبت ) فرموده : و از ممدوحين ، معلى بن خنيس ‍ است و او از قوام حضرت صادق عليه السلام بود، و داود بن عـلى او را بـه ايـن سـبـب كـشـت و او پـسـنديده بود نزد حضرت صادق عليه السلام و بر طريقه او گذشت . و روايت شده از ابوبصير كه گفت : چون داود بن على ، معلى را كشت و به دار كشيد او را، بزرگ آمد اين بر حضرت صادق عليه السلام و دشوار آمد بر او، به داود فـرمـود: اى داود! بـراى چـه كـشـتـى مـولاى مـرا و وكيل مرا در مال و عيالم به خدا سوگند كه او وجيه تر بود از تو نزد خدا، و در آخر خبر اسـت كـه فـرمـود: آگـاه بـاش بـه خـدا سـوگـنـد كـه او داخل بهشت گرديد.(218)
مـؤ لف گـويـد: از اخـبـار ظـاهـر مـى شـود كـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در وقـت قـتـل مـعـلى ، در مـكـه بـود چـون از مـكـه تـشـريـف آورد نـزد داود رفـت فـرمـود: مـردى از اهـل بهشت را بكشتى ، گفت : من نگشتم ، فرمود: كى كشت او را؟ گفت : سيرافى او را بكشت و سيرافى صاحب شرطه او بود، حضرت از او قصاص كرد و او را به عوض ‍ معلى بكشت .(219)
و از معتّب روايت است كه حضرت صادق عليه السلام آن شب در سجده و قيام بود و در آخر شب نفرين ركد بر داود بن على ، به خدا سوگند كه هنوز سر از سجده بر نداشته بود كـه صداى صيحه شنيدم و مردم گفتند: داود بن على وفات كرد! حضرت فرمود: همانان من خـوانـدم خـدا را به دعا تا فرستاد خداوند به سوى او ملكى كه عمودى بر سر او زد كه مثانه او را شكافت .(220)
شـيـخ كـليـنـى و طـوسـى بـه ( سـنـد حـسـن كـالصـحـيـح ) از وليـد بـن صبيح نقل كرده اند كه مردى خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد و ادعا كرد بر معلى بن خنيس دينى را بر او، و گفت : معلى برد حق مرا، حضرت فرمود: حق تو را برد آن كسى كه او را كـشـت ، پـس فرمود به وليد برخيز و بده حق اين مرد را همانا مى خواهم خنك كنم بر معلى پوست او را اگرچه خنك مى باشد يعنى حرارت جهنم به او نرسيده .(221)
و نـيـز كـليـنـى روايـت كرده از وليد بن صبيح كه گفت : روزى خدمت حضرت صادق عليه السلام مشرف شدم افكند نزد من جامه هايى و فرمود: اى وليد! رد كن اينها را به نوردهاى خـود، يعنى خدمت آن حضرت پارچه هاى ندوخته بود كه تاهش را باز كرده بودند حضرت بـه او فـرمـود كـه آنـهـا را بـپـيـچـيـد و تـاه كـنـد. وليـد گـفـت : مـن بـرخـاسـتـم مقابل آن حضرت فرمود: خدا رحمت كند معلى بن خنيس را! من گمان كردم كه آن حضرت شبيه كـرد ايـسـتـادن مرا مقابل خود به ايستادن معلى در خدمتش ، پس ‍ فرمود: اف باد براى دنيا كه خانه بلا است مسلط فرموده حق تعالى در دنيا دشمنش ‍ را بر وليش .(222) و نيز شيخ كلينى روايت كرده از عقبة بن خالد كه گفت : من و معلى و عثمان بن عمران مشرف شديم خدمت حضرت صادق عليه السلام همين كه حضرت ما را ديد فرمود: مرحباء مرحبا به شـمـا! ايـن صورتها دوست دارند ما را و ما دوست مى داريم ايشان را ( جَعَلَكُمُ اللّهُ مَعَنا فـِى الدُّنـْيـا وَ الا خـِرَةِ ) ؛ قـرار دهـد شـمـا را خـداونـد تـعالى با ما در دنيا و آخرت .(223)
شـيـخ كشى روايت كرده كه چون روز عيد مى شد معلى بن خنيس بيرون مى رفت به صحرا ژوليده مو و گردآلوده در زىّ ستمديده حسرت خورنده همين كه خطيب منبر مى رفت دست خود را به آسمان بلند مى كرد و مى گفت :
( اَللّهـُمَّ هـذا مـَقـامُ خـُلَفـائِكَ وَ اَصـْفـيـائِكَ وَ مـَواِضـعُ اُمـَنـائِكَ الَّذيـنَ خـَصـَصـْتـَهُمُ ابْتَزُّوها(224) الخ ) .
نوزدهم ـ هشام بن محمّد السّائب الكلى ابوالمنذر
عـالم مـشـهـور بـه فـضـل و عـلم ، عـارف بـه ايام و انساب از علماى مذهب ما است گفت : علت بـزرگـى پـيـدا كـردم بـه حدى كه علم خود را فراموش نمودم خدمت امام جعفر صادق عليه السـلام رسـيـدم پس آشامانيد به من علم را در كاسه اى ، همين كنه آن كاءس را نوشيدم علم بـه مـن عـود كـرد و حـضـرت صـادق عليه السلام به او عنايت داشت و او را نزديك خود مى نشانيد و با او، گشاده رويى و انبساط مى فرمود و او كتب بسيار تاءليف نموده در انساب و فـتوحات و مثالب و مقاتل و غيره و اين همان كلبى نسابه معروف است و پدرش محمّد بن سائب كلبى كوفى از اصحاب حضرت باقر عليه السلام و از علماء و صاحب تفسير است ؛ از سمعانى نقل شده كه ترجمه او گفته :
( اِنَّهُ صـاحـِبُ التَّفْسيرِ كانَ مِنْ اَهْلِ الْكُوفَةِ وَ قائِلا بِالرَّجْعَةِ وَ ابْنُهُ هِشامُ ذَانَسَبٍ عالٍ وَ فِى التَّشَيُّع غالٍ ) .(225)
بيستم ـ يونس بن ظبيان كوفى
كـه از روات اصـحـاب حـضـرت صـادق عـليـه السـلام اسـت و اگـر چـه فـضـل بـن شاذان او را از كذابين شمرده و نجاشى فرموده كه او ضعيف است جدا و التفات كـرده نـمـى شـود بر روايات او و ابن غضائرى گفته كه او غالى و كذاب و وضاع حديث اسـت و لكـن شـيـخ ما ـ عطّر اللّه مرقده ـ در خاتمه ( مستدرك ) فرموده : و دلالت مى كند بر حسن حال او و استقامت و علو مقام او و عدم غلو او اخبار بسيارى ، پس ‍ آن اخبار را ذكر فـرمـوده كـه از جـمـله كـلام حـضـرت صـادق عـليـه السـلام اسـت در حق او كه در ( جامع بـزنـطـى ) است كه فرموده ( رَحِمَةُ اللّهُ وَ بَنى لَهُ بَيْتَا فِى الجَنَّةِ كانَ وَ اللّهِ مَاْمُونا عَلَى الْحَديثِ ) .
و هم تعليم حضرت صادق عليه السلام به او زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلام را بـه نـحـوى شـيـخ در ( تـهـذيـب ) و ابـن قـولويـه در ( كامل ) روايت كرده ، و نيز تعليم آن جناب به او دعاى معروفى كه در نجف بايد خواند كـه اول آن اَللّهـُمَّ لابـُدَّ مـِنْ اَمـْرِكَ اسـت كـه در تـمـام كتب مزاريه مذكور است و هم تعليم او فـرموده آن ( عوذه ) (226) را كه براى رفع درد چشم نافع است . الى غـيـر ذلك . و نـيز شيخ ما جواب داده از اخبارى كه در مذمت او وارد شده به تفصيلى كه مقام گنجايش ذكر ندارد، طالبيت رجوع كنند به آن كتاب شريف .(227)
و گذشت در فيض بن المختار چيزى كه متعلق به او بود.
تذييل : مؤ لف گويد: كه شايسته ديدم در ذيل احـوال اصـحـاب حـضـرت صـادق عـليـه السـلام ايـن روايـت را نقل كنم و اين باب را به آن ختم كنم :
حكايت پيشنهاد مرد خراسانى به غلام امام صادق عليه السلام
نـقـل اسـت كـه حـضـرت امـام جـعفر صادق عليه السلام را غلامى بود كه هرگاه آن حضرت سـواره بـه مـسـجـد مـى رفـت آن غـلام هـمـراه بود چون آن حضرت از استر پياده مى گشت و داخـل مـسجد مى شد آن غلام استر را نگاه مى داشت تا آن جناب مراجعت كند، اتفاقا در يكى از روزهـا كـه غـلام بـر در مـسـجـد نـشـسـتـه و اسـتـر را نـگـاه داشـتـه بود چند نفر مسافر از اهـل خـراسـان پـيـدا شـدنـد يـكـى از آنـهـا رو كـرد بـه او گـفـت : اى غـلام ! ميل دارى كه از آقاى خود حضرت صادق عليه السلام خواهش كنى كه مرا مكان تو قرار دهد و مـن غـلام او بـاشـم و بـه جـاى تـو بـمـانـم و مـالم را بـه تـو بـدهـم و مـن مـال بـسـيـار از هـرگـونه دارم تو برو و آن مالها را براى خود قبض كن و من به جاى تو ايـنـجا بمانم . غلام گفت : از آقاى خود خواهش مى كنم اين را، پس رفت خدمت حضرت صادق عـليـه السـلام و عـرض كـرد: فـدايـت شـوم ! مـى دانـى خـدمـت مـرا نـسـبـت خـود و طـول خـدمـتم را، پس هرگاه حق تعالى خيرى را براى من رسانيده باشد شما منع آن خواهيد كرد؟ فرمود: من آن را به تو خواهم داد از نزد خودم و از غير خودم منع مى كنم تو را.
پس غلام قصه آن مرد خراسانى را با خود براى آن جناب حكايت كرد، حضرت فرمود اگر تـو بـى مـيـل شـده اى در خـدمـت مـا و آن مـرد رغـبـت كـرده بـه خـدمـت مـا قبول كرديم ما او را و فرستاديم تو را، پس چون غلام پشت كرد به رفتن ، حضرت او را طـلبـيـد و فـرمـود: بـه جـهت طول خدمت تو در نزديك ما يك نصيحتى تو را بنمايم آن وقت مـخـتـارى در كـار خـود، و آن نـصـيـحـت ايـن اسـت كـه چـون روز قـيـامـت شـود حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم آويخته و چسبيده باشد به نوراللّه و اميرالمؤ منين عـليـه السـلام آويـخـتـه بـاشـد بـه رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و شيعيان ما آويـخـتـه بـاشـنـد بـه مـا پـس داخـل شـونـد در جـايـى كـه مـا داخـل شـويـم و وارد شـوند آنجا كه ما وارد شويم ، غلام چون اين را شنيد عرض كرد: من از خـدمـت شـمـا جـايـى نـمى روم و در خدمت شما خواهم بود و اختيار مى كنم آخرت را به دنيا و بيرون رفت به سوى آن مرد.
آن مرد خراسانى گفت : اى غلام ! بيرون آمدى از نزد حضرت صادق عليه السلام به غير آن رويـى كـه بـا آن خـدمـت آن حـضـرت رفـتـى ، غـلام كـلام آن حـضـرت را بـراى او نـقـل كـرد و او را برد خدمت آن جناب ، حضرت قبول فرمود ولاء او را و امر فرمود كه هزار اشرفى (دينار) به غلام دادند.(228)
ابـن فـقير ( عباس قمى ) خدمت آن حضرت عرض مى كنم : كه اى آقاى من ! من تا خود را شناخته ام خود را بر در خانه شما ديده ام و گوشت و پوست خود را از نعمت شما پروده ام ، رجاء واثق و اميد صادق كه در اين آخر عمر از من نگهدارى فرماييد و از اين در خانه مرا دور نفرماييد و من به لسان ذلت و افتقار پيوسته عرض ‍ مى دارم .
شاها چه تو را سگى ببايد

گر من بوم آن سگ تو شايد

هستم سگكى ز حبس جسته

بر شاخ گل هوات بسته

از مدح تو با قلاده زر

زنجير وفا به حلقم اندر

خود را به خودى كشيده از جل

پيش تو كشيده از سر ذل

خود را به قبول رايگانت

بستم به طويله سگانت

افكن نظرى بر اين سگ خويش

سنگم مزن و مرانم از پيش

( وَ اَقُولُ اَيْضَا ) :
عَنْ حِماكُمْ كَيْفَ اَنْصَرِفُ

وَ هَواكُمْ لى بِهِ شَرَفُ

سَيّدِى لا عِشْتُ يَوْمَ اُرى

فى سِوى اَبْوابِكُمْ اَقِفُ


در اينجا آزمون بيست و دوّم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » چهارشنبه مه 12, 2010 11:45 pm

باب نهم : در تاريخ حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى جناب امام موسى كاظم عليه السلام است ودر آن چند فصل است

فصل اول : در ولادت واسم ولقب وكنيت امام كاظم عليه السلام

ولادت با سعادت آن حضرت در روز يكشنبه هفتم ماه صفر سنه صد وبيست و هشت در ابواء ـ كـه نـام مـنـزلى اسـت مـابـيـن مكه ومدينه ـ واقع شده ، اسم شريف آن حضرت موسى وكنيت مـشـهـورش ابـوالحـسـن وابـوابراهيم ، والقاب آن جناب : كاظم وصابر وصالح وامين است ولقـب مـشـهـورش هـمـان كـاظـم اسـت يـعنى خاموش وفرو برنده خشم چه آن حضرت از دست دشـمـنـان كـشيد آنچه كشيد وبر ايشان نفرين نكرد، حتى آنكه در ايام حبس مكرر در كمين در آمـدنـد واز آن حـضـرت يـك كـلمـه سـخـن خـشـم آمـيـز نـشـنـيـدنـد. وابـن اثير كه از متعصبان اهل سنت است گفته : آن حضرت را كاظم لقب دادند به جهت آنكه احسان مى كرد با هركس كه بـا اوبـدى مـى كـرد واين عادت اوبود هميشه (1) ولكن اصحابش به جهت تقيه گـاهـى از آن جناب به ( عبد صالح ) وگاهى به ( فقيه ) و( عالم ) وغـيـر ذلك تـعـبـيـر مـى كـردنـد، ودر مـيـان مـردم به ( باب الحوائج ) معروف است وتـوسـل بـه آن حـضـرت بـراى شـفـاء امـراض وبـيماريها ورفع امراض ظاهرى وباطنى ودردهـاى اعـضـاء خـصوصا درد چشم مجرب است . ونقش ‍ خاتم آن حضرت ( حَسْبِىَ اللّهُ ) وبه روايت ديگر ( اَلْمُلْكُ للّهِ وَحْدَهُ ) بوده .(2) وواده آن حضرت عـليـا مـخـدره حـمـيـده مـصـفـّاة اسـت كه از اشراف اعاظم بوده . حضرت صادق عليه السلام فـرمـوده كـه حـمـيـده تـصفيه شده از هر دنس وچركى مانند شمش طلا، پيوسته ملائكه اورا حـراسـت وپـاسـبـانى مى نمودند تا رسيد به من به سبب آن كرامتى كه از حق تعالى است براى من و حجت بعد از من .(3)
شيخ كلينى وقطب راوندى وديگران روايت كرده اند كه ابن عكاشه اسدى به خدمت حضرت امـام مـحمدباقر عليه السلام آمد وحضرت امام جعفر صادق عليه السلام در خدمت آن حضرت ايـسـتاده بود حضرت اورا اعزاز واكرام نمود و انگورى براى اوطلبيد، در اثناى سخن ابن عكاشه عرض كرد كه يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ! چرا جعفر را تزويج نـمى نمايى به حد تزويج رسيده است ؟ وهميان زرى نزد حضرت گذاشته بود، حضرت فرمود كه در اين زودى برده فروشى از اهل بربر خواهد آمد ودر خانه ميمون فرود خواهد آمد وبه اين زر از براى اوكنيزى خواهد خريد. راوى گفت : بعد از چند روز ديگر به خدمت آن حـضـرت رفـتم ، فرمود كه مى خواهيد شما را خبر دهم از آن برده فروشى كه من گفتم بـراى جـعـفـر از اوكـنـيـز خـواهـم خريد، اكنون آمده است برويد وبه اين هميان از او كنيزى بخريد.
چـون بـه نـزد آن بـرده فـروشـى رفتيم ، گفت : كنيزانى كه داشتم همه را فروخته ام و نـمـانـده است نزد من مگر دوكنيز، يكى از ديگرى بهتر است گفتيم بيرون آور ايشان را تا بـبـيـنـيـم ، چـون ايـشـان را بـيـرون آورد گـفـتـيـم : آن جاريه كه نيكوتر است به چند مى فـروشـى ؟ گـفـت : قـيمت آخرش هفتاد دينار است ، گفتيم : احسان كن واز قيمت چيزى كم كن ، گفت : هيچ كم نمى كنم ، ما گفتيم به آنچه در اين كيسه است ما مى خريم ، مرد ريش سفيدى نزد اوبود گفت بگشاييد مهر اورا وبشماريد، نخاس ‍ گفت : عبث نگشاييد كه اگر يك حبه از هـفـتـاد ديـنـار كـمـتـر اسـت نـمـى فروشم . آن مرد پير گفت : بگشاييد وبشماريد! چون شمرديم هفتاد دينار بود نه زياد ونه كم !
پـس آن جـاريـه را گـرفـتـيـم وبـه خـدمـت حـضرت آورديم وحضرت امام جعفر صادق عليه السلام نزد آن حضرت ايستاده بود وآنچه گذشته بود به خدمت آن حضرت عرض كرديم ، حـضـرت مـا را حـمـد كرد واز جاريه سؤ ال نمود كه چه نام دارى ؟ گفت : حميده نام دارم ، حضرت فرمود كه پسنديده اى در دنيا وستايش كرده خواهى بود در آخرت .(4)
مـؤ لف گـويـد: كـه آنـچـه بـر مـن ظـاهر شده از بعض روايات آن است كه آن مخدره چندان فـقـيـهـه وعـالمـه بـه احـكـام ومـسايل بوده كه حضرت صادق عليه السلام زنها را امر مى فرموده كه رجوع به اونمايند در اخذ مسايل واحكام دين .
شيخ كلينى وصفار وديگران از ابوبصير روايت كرده اند كه گفت : در سالى كه حضرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام مـتولد شد من در خدمت حضرت صادق عليه السلام به سفر حج رفـتـم ، چـون بـه مـنـزل ( ابواء ) رسيديم حضرت براى ما چاشت طلبيد وبسيار ونيكوآوردند، در اثناى طعام خوردن پيكى از جانب حميده به خدمت آن حضرت آمد وعرض كرد كه حميده مى گويد اثر وضع حمل در من ظاهر شده است وفرموده بودى كه چون اثر ظاهر شـود تـورا خـبـر كـنـم كـه ايـن فـرزنـد مـثـل فـرزنـدان ديـگـر نـيـسـت . پـس حضرت شاد وخـوشحال برخاست ومتوجه خيمه حرم شد وبعد از اندك زمانى معاودت نمود شكفته وخندان ودل تورا شادان بدارد وحال حميده چگونه شده ؟ حضرت فرمود كه حق تعالى پسرى به مـن عـطـا كـرد كـه بـهـترين خلق خدا است وحميده مرا به امرى خبر داد از اوكه من از اومطلعتر بـودم بـه آن ، ابـوبـصـيـر گـفـت : فداى توشوم ! چه چيز خبر داد تورا حميده ؟ حضرت فـرمـود كـه حـمـيده گفت : چون آن مولود مبارك به زمين آمد دستهاى خود را بر زمين گذاشت وسـر خـود را بـه سوى آسمان بلند كرد، من به اوگفتم كه چنين است علامت ولادت حضرت رسالت وهر امامى كه بعد از اوهست .(5)
روايـت كـرده شـيـخ برقى از منهال قصاب كه گفت : بيرون شدم از مكه به قصد تشرف جستن به مدينه همين كه گذشتم به ابواء ديدم كه حق تعالى مولودى به حضرت صادق عليه السلام عطا فرموده پس من زودتر از آن حضرت به مدينه وارد شدم و آن حضرت يك روز بـعد بعد از من وارد شد. پس سه روز مردم را طعام داد ومن يكى از آن مردم بودم كه در طـعـام آن حـضرت حاضر مى شدند وچندان غذا مى خوردم كه ديگر محتاج به طعام نبودم تا روز ديـگـر كه بر سفره آن جناب [حاضر مى ] شدم وسه روز من از طعام آن حضرت خوردم چندانكه شكمم پر مى گشت واز ثقل طعام تكيه بر بالش مى دادم وديگر چيزى نمى خوردم تـا فـرداى آن روز.(6) وروايـت شده كه به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم كه محبت شما نسبت به پسرت موسى عليه السلام تا چه حد رسيده ؟ فرمود: به آن مـرتـبـه كـه دوسـت دارم كـه فـرزنـدى غـير از اونداشتم كه تمام محبت من براى اوباشد و ديگرى شريك اونشود.(7)
شـيـخ مـفـيـد روايـت كـرده از يـعـقـوب سـراج كـه گـفـت : داخـل شـدم بـر حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليه السلام ديدم ايستاده نزديك سر پسرش ابوالحسن موسى عليه السلام و اورا در گهواره است پس با اوراز گفت : زمان طولانى ، من نـشـسـتـم تـا فارغ شد پس ‍ برخاستم به سوى آن حضرت ، حضرت فرمود: برونزديك مـولاى خـود وسـلام كـن بـر او، مـن نزديك ابوالحسن موسى عليه السلام شدم وبر اوسلام كردم ، آن حضرت به زبان فصيح سلام مرا جواب داد وآنگاه فرمود: بروتغيير بده اسم دخـتـرت را ك ديـروز نـام اونـهـاده اى زيـرا اواسـمى است كه حق تعالى مبغوض دارد آن را، يـعـقوب گفت كه حق تعالى به من دخترى كرامت فرموده بود ومن اورا ( حميراء ) نام گـذاشـتـه بودم ، حضرت صادق عليه السلام فرمود: اِنْتَهِ اِلى اَمْرِهِ تُرْشَدْ؛ يعنى اطاعت كـن امـر مـولاى خود را تا رشد، يعنى راه راست نصيب توشود. پس من تغيير دادم اسم دخترم را.(8)


فـصـل دوم : در مـكـارم اخـلاق ومـخـتـصرى از عبادت وسخاوت ومناقب ومفاخر حضرت امام موسىعليه السلام

كمال الدّين محمّد بن طلحه شافعى در حق اوفرموده : اواست امام كبيرالقدر، عظيم الشاءن ، كـثيرالتهجد، مجد در اجتهاد مشهور به عبادات ، مواظب بر طاعات ، مشهور به كرامات ، شب را بـه روز مـى آورد به سجده وقيام وروز را به آخر مى رسانيد به تصدق وصيام وبه سبب بسيارى حملش وگذشتش از جرم تقصير كنندگان در حقش ( كاظم ) خوانده شد. جـزا مـى داد كـسـى را كـه بـدى كـرده بود با اوبه احسان به اووكسى را كه جنايتى بر اووارد آورده بـه عـفـواز اووبـه جـهـت كـثـرت عـبادتش ناميده شده به ( عبد صالح ) ومـعـروف شـده در عـراق بـه ( بـاب الحـوائج الى اللّه ) ؛ زيـرا كـه هـر كـه متوسل به آن جناب شده به حاجت خود رسيده . كِراماتُهُ تَحارُ مِنْهَا الْعُقُولُ وَ تَقْضى بِاَنَّ لَهُ عِنْدَاللّهِ تَعالى قَدَمَ صِدْقٍ لاتَزِلُّ وَ لاتَزُولُ. انتهى .(9)
بـالجـمـله ؛ حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام عـابـدتـريـن اهـل زمـان خـووافـقـه از هـمـه و سـخـتى تر وگرامى تر بود. وروايت شده كه شبها براى نـوافل شب بر مى خاست و پيوسته نماز مى گذاشت تا نماز صبح وچون فرض صبح را ادا مـى كـرد تـعـقـيـب مى خواند تا طلوع آفتاب سپس براى خدا سجده مى كرد وپيوسته در سـجـود و تـحـمـيـد بـود وسـر بـر نـمـى داشـت تـا نـزديـك زوال واين دعا را بسيار مى گفت :
( اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الرّاحَةَ عِنْدَ الْمُوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِساب ، ومكرر مى كرد اين را، ونيز از دعاى آن حضرت بود: عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ. )
وچـنـدان گـريـه مـى كـرد از خـوف خدا كه محاسنش از اشك چشمش تر مى شد. واز همه مردم صـله واحسانش نسبت به اهل وارحامش بيشتر بود وپرستارى مى كرد فقراء مدينه را. شبها كـه مـى شـد بـر دوش مـى گـرفـتـه زنـبـيـلى كـه در آن بـود پـول وطـلاو نـقـره وآرد وخـرما ومى برد براى ايشان ، وفقراء نمى دانستند كه از چه جهت است اين .(10) وآن بزرگوار كريم بود، وهزار بنده آزاد كرد.
وابـوالفـرج گـفـتـه كـه چـون بـه آن جـنـاب خـبـر مـى رسـيـد كـه مـردى پـريـشـان وبد حـال اسـت بـراى اوصـرّه ديـنـارى مـى داد، وهـمـيانهاى آن جناب مابين سيصد دينار بود تا دويست دينار وصرّه هاى آن جناب در بسيارى مال مثل بود.(11) و روايت كرده اند مردم از آن جناب ، وبسيار روايت كرده اند وافقه اهل زمان خود، و احفظ همه بود كتاب خدا را، وصوتش در خواندن قرآن از همه نيكوتر بود، وبـه حـزن ، قـرآن مـجـيد را تلاوت مى نمود به حدى كه هر كه مى شنيد تلاوتش را، مى گـريـسـت ! ومـردم مدينه آن حضرت را ( زين المجتهدين ) مى گفتند و ناميده شد به كاظم به جهت كظم غيظش وصبرش بر آنچه وارد مى شد بر جنابش از ظلم ظالمين تا آنكه در حـبـس وبـنـد ايشان مقتول از دنيا مى رفت .(12) مى فرمود كه من استغفار مى كـنـم در هـر روزى پـنـج هـزار مـرتـبـه .(13) و خـطـيـب بـغـدادى كـه از اعـاظـم اهل سنت وموثقين از مورخين وقدماء ايشان است گفته كه موسى بن جعفر عليه السلام را عبد صـالح مـى گـفـتند، از شدت عبادت و كوشش واجتهادش ، وگفته روايت شده كه آن حضرت داخـل مـسـجـد پـيـغـبـر صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم شـد وبـه مـسـجـد رفـت در اول شب ، شنيدند كه پيوسته مى گويد: ( عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عـِنـْدِكَ ) وايـن را مـكـرر گـفت تا داخل صبح شد.(14) ودر خبرى از ماءمون نقل شده در ورود حضرت موسى بن جعفر عليه السلام بر هارون الرشيد، ماءمون گفت :
( اِذْ دَخَلَ شَيْْخٌ مُسَخَّدٌ قَدْ اَنْهَكَتْهُ الْعِبادَةُ كَاَنَّهُ شنّ بالٍ قَدْ كَلَمَ السجُودُ وَجْهَهُ وَ اَنْفَهُ ) ؛
يـعـنـى وارد شـد بر پدرم پيردمردى كه صورتش از بيدارى شب وعبادت ، زرد و ورم دار شـده بود، وعبادت ، اورا رنجور ولاغر كرده بود به حدى كه مانند مشك پوسيده شده بود وكـثـرت سـجـده صورت وبينى اورا مجروح كرده بود.(15) ودر صلوات بر آن حضرت در وصف آن جناب گفته شده :
حَليفُ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَالدُّمُوع الْغَزيرَةِ.(16)
مـؤ لف گـويـد: شـايسته ديدم در اينجا چند روايت در مناقب ومفاخر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ايراد كنم :
اول ـ در سجدات وعبادات آن حضرت در شبانه روز
روايـت كـرده شـيـخ صـدوق از عـبـداللّه قـزويـنـى كـه گـفـت : روزى بـر فـضـل بـن ربـيـع داخـل شـدم بـر بـام خانه خود نشسته بود چون نظرش بر من افتاد مرا طـلبـيـد، چون نزديك رفتم گفت : از اين روزنه نظر كن در آن خانه چه مى بينى ؟ گفتم : جـامـه اى مـى بـيـنـم كـه بـر زمـيـن افـتـاده اسـت ، گـفـت : نـيـك نـظـر كـن ، چـون تـاءمـل كـردم گـفـتم : مردى مى نمايد كه به سجده رفته باشد، گفت : مى شناسى اورا؟ گـفـتـم : نـه ، گـفـت : ايـن مـولاى ت اسـت ، گـفـتـم : مـولاى مـن كـيـسـت ؟ گـفـت : تـجـاهـل مى كنى نزد من ؟ گفتم : نه ، من مولايى براى خود گمان ندارم . گفت : اين موسى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام اسـت ، مـن در شـب وروز تـفـقـد احوال اومى نمايم واورا نمى يابم مگر بر اين حالتى كه مى بينى چون نماز بامداد را ادا مـى كند تا طلوع آفتاب مشغول تحقيق است ، پس به سجده مى رود و پيوسته در سجده مى بـاشـد تـا زوال شـمـس وكـسـى را مـوكـل كـرده اسـت كـه چـون زوال شـمـس شـود اورا خبر كند، چون زوال شمس مى شود بر مى خيزد وبى آنكه وضويى تـجـديـد كـند مشغول نماز مى شود، پس مى دانم كه به خواب نرفته بوده است در سجود خـود وچـون نـمـاز ظهر وعصر را با نوافل ادا مى كند باز به سجده مى رود ودر سجده مى باشد تا غروب آفتاب وچون شام مى شود به نماز بر مى خيزد وبى آنكه حدثى كند يا وضـويـى تـجـديـد نـمـايـد مـشـغـول نـمـاز مـى گـردد وپـيـوسـتـه مـشـغـول نـمـاز و تـعـقـيـب مـى بـاشـد تـا وقـت نـمـاز خـفـتـن داخـل مـى شود ونماز خفتن را ادا مى كند، و چون از تعقيب نماز خفتن فارغ مى شود افطار مى نـمـايد بر بريانى كه برايش ‍ مى آورند، پس تجديد وضومى نمايد وبعد از آن سجده بـه جـا مى آورد. وچون سر از سجده برمى دارد اندك زمانى بر بالين خواب استراحت مى نـمـايـد پـس بـر مـى خـيـزد وتـجـديـد وضـومـى نـمـايـد وپـيـوسـتـه مـشـغـول عـبـادت ونـمـاز ودعـا وتـضـرع مـى بـاشـد تـا صـبـح وچـون صـبـح طـالع شـد مـشـغـول نـمـاز صبح مى گردد وتا اورا به نزد من آورده اند عادت اوچنين است وبه غير اين حـالت چـيـزى از اونديده ام . چون اين سخن را از اوشنيدم گفتم : زيرا كه هيچ كس بد نسبت بـه ايـشـان نـكـرده اسـت مـگـر آنـكـه بـه زودى در دنـيـا بـه جـزاى خـود رسـيـده اسـت . فـضـل گـفـت كـه مـكـرر بـه نـزد مـن فـرسـتـاده انـد كـه او را شـهـيـد كـنـم ومـن قـبـول نكردم واعلام كردم ايشان را كه اين كار از من نمى آيد واگر مرا بكشند نخواهم كرد آنچه از من توقع دارند.(17)
دوم ـ در دعاى آن حضرت است به جهت خلاصى از حبس
ونـيـز روايت كرده از ( ما جيلويه ) از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت : شنيدم از بـعـضـى اصـحـاب كـه مـى گـفت وقتى كه رشيد، موسى بن جعفر عليه السلام را محبوس سـاخـت مـى تـرسـيـد از جانب اوكه اورا بكشد چون شب درآمد وضوتازه كرد وروى به قبله نمود وچهار ركعت نماز كرد سپس اين دعا بر زبان راند:
( يـاَ سَيِّدى نَجِّنى مِنْ حَبْسِ هارون الرَّشيدِ وَ خَلِّصْنى مِنْ يَدِهِ يا مُخَلَّصَ الشَّجَرِ مِنْ بَيْنِ رَمْلٍ وَ طينٍ وَ ماءٍ وَ يا مُخَلَّصَ اللَّبَنِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ وَ يا مُخَلَّصَ الْوَلَدِ مِنَ بَيْنِ مـَشـيـمـَةٍ وَ رَحـِمٍ وَ يا مُخَلِّصَ النّارٍ مِنْ بَيْنِ الْحَديدِ وَ الْحَجَرِ وَ يا مُخَلَّصَ الرُّوحِ مِنْ بَيْنِ الاَحْشاءِ وَ الاَمْعاَءِ خَلِّصْنى مِنْ يَدَىْ هارونَ ) .
گفت : چون موسى عليه السلام اين دعا كرد مردى سياه در خواب هارون آمد شمشيرى برهنه در دست داشت وبر سر اوبايستاد ومى گفت يا هارون ! رها كن موسى بن جعفر عليه السلام را وگـرنـه گـردنـت را بـا اين شمشير مى زنم ، هارون بترسيد وحاجب را بخواند وگفت : بـروبـه زنـدان ومـوسـى را رهـا كن . حاجب بيرون آمد ودر زندان بكوفت . زندانبان گفت : كـيـسـت ؟ گـفـت : خـليـفه ، موسى را مى خواند، زندانبان گفت : يا موسى ! خلفه تورا مى خـوانـد، آن حـضـرت بـرخـاسـت هـراسـان وگـفـت : مـرا ميان شب جز براى شرّ نخواند، پس گـريـان وغـمـگين نزد هارون آمد وسلام كرد، هارون جواب گفت ، وگفت : به خدا تورا قسم مـى دهـم كـه هيچ در اين شب دعايى كردى ؟ گفت : آرى ، گفت : چه بود؟ فرمود: وضوتازه كـردم وچـهـار ركـعـت نـماز گزاردم وچشم به آسمان برداشتم وگفتم : اى سيدم مرا از دست هـارون وشـر اوخـلاص ‍ گـردان ، هـارون گـفـت : خـداى عـز وجـل دعـاى تـورا اجـابـت نـمـود! پـس آن جـناب را سه خلعت داد واسب خود را مركوب اوساخت واكـرامـش نـمـود ونديم خود گردانيد. پس گفت اين كلمات را به من تعليم كن پس اورا به حـاجـب سـپـرد تـا بـه خـانـه رساند و موسى عليه السلام نزد او، شريف وكريم شد وهر پـنجشنبه نزد اومى آمد تا بار دوم اورا حبس نمود ورها نكرد تا به سندى بن شاهك سپرد، آن ملعون اورا به زهر شهيد كرد.(18)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » چهارشنبه مه 12, 2010 11:50 pm

نهم ـ در ورود آن حضرت است بر هارون وتوقير هارون آن حضرت را
شيخ صدوق در ( عيون ) روايت كرده از سفيان بن نزار كه گفت : روزى بالاى سر مـاءمون ايستاده بودم گفت : مى دانيد كه تعليم كرد به من تشيع را؟ همه گفتند: نه ! به خـدا نـمـى دانـيـم ، گـفـت : رشـيـد مـرا آمـوخـت . گـفـتـنـد: ايـن چـگـونـه بـود وحال آنكه رشيد اهل بيت را مى كشت ؟ گفت : براى ملك مى كشت ؛ زيرا كه ملك عقيم است (عقيم كسى را گويند كه اورا فرزند نشود، يعنى در ملك وسلطنت نسب فايده نمى كند؛ زيرا كه شـخـص در طـلب آن ، پـدر وبرادر وعمووفرزند خود را مى كشد) آنگاه ماءمون گفتم من با پـدرم رشـيـد سالى به حج رفتيم وقتى كه به مدينه رسيد به دربان خود گفت : بايد كـسـى بـر مـن داخـل نـشود از اهل مكه يا مدينه از پسران مهاجر وانصار وبنى هاشم وساير قـريـش مـگـر آنـكـه نـسـب خـود بـاز گـويـد، پـس ‍ كـسـى كـه داخل مى شد مى گفت من فلان بن فلانم تا به جد بالاى خود هاشم يا قريش يا مهاجر ويا انـصـار بـر مـى شـمرد، پس اورا اعطايى مى داد وپنج هزار زر سرخ وكمتر تا دويست زر سرخ به قدر شرف ومهاجرت پدرانش .
پس من روزى ايستاده بودم كه فضل بن ربيع درآمد وگفت : يا اميرالمؤ منين ! بر در، كسى ايـسـتـاده است واظهار مى دارد كه اوموسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابـى طـالب اسـت ، پـدرم روبـه مـا كـرد ومن وامين ومؤ تمن وساير سرهنگان بالاى سرش ايـسـتـاده بـوديـم وگفت : خود را محافظت كنيد، يعنى حركت نالايق نكنيد. پس گفتن اذن دهيد اورا فـرمـود نـيـايـد مـگـر بـر بـسـاط مـن ،ومـا در ايـن حـال بـوديم كه داخل شد پيرمردى كه از كثرت بيدارى شب وعبادت زرد رنگ ، گران جسم وآماسيده روى بود وعبادت اورا گداخته بود، همچومشك كهنه شده و سجود، روى وبينى اورا خـراش وزخـم كرده بود وچون رشيد را بديد خود را از حمارى كه بر آن سوار بود فرود افكند، رشيد بانگ زد. لاواللّه ! فرمود: ميا مگر بر بساط من پس دربانان اورا پياده شدن مانع گشتند، ما همه به نظر اجلال واعظام در اونظر مى كرديم واوهمچنان بر حمار سواره بـيـامـد تا نزد بساط وسرهنگان همه گرد اودرآمده بودند پس فرود آمد، ورشيد برخاست وتـا آخـر بـسـاط، اورا اسـتـقـبال نمود ورويش ودوچشمش ببوسيد ودستش بگرفت واورا به صدر مجلس درآورد و پهلوى خود، اورا تا نشانيد وبا اوسخن مى كرد وروى به اوداشت از اواحـوال مـى پـرسـيـد، پـس گـفـت : يـا ابـاالحـسـن ! عـيـال تـوچـنـد مـى شـود؟ فـرمـود: از پانصد در مى گذرند، گفت : همه فرزندان تواند؟ فـرمود: نه ، اكثرشان موالى وخادمانند اما فرزندان من سى وچند است ، اين قدر پسر واين قـدر دخـتـر، گـفـت : چرا دختران را با بنى اعمام واكفاء ايشان تزويج نمى كنى ؟ فرمود: دسـتـرسـى آن قـدر نـيـسـت ، گـفـت : مـلك ومـزرعـه تـوچـون اسـت ؟ فـرمـود: گـاه حـاصل مى دهد وگاه نمى دهد، گفت : هيچ قرض دارى ؟ فرمود: آرى ، گفت : چندى مى شود؟ فـرمـود: ده هـزار ديـنـار تـخـمـيـنـا مـى شـود. گـفـت : يـابـن عـم ! مـن مـى دهـم تورا آن قدر مال كه پسران را كدخدا [داماد] كنى ودختران را عروس كنى ومزرعه را تعمير كنى ، حضرت دعا كرد اورا وترغيب فرمود اورا بر اين كار.
آنـگـاه فـرمـود: اى امـيـر! خـداى ـ عـز وجـل ـ واجب كرده است بر واليان عهد خود، يعنى ملوك وسلاطين كه فقيران امت را از خاك بردارند واز جانب ارباب ويان وامهاى ايشان را بگذارند وصـاحـب عـيـالان را دسـتـگـيرى كنند وبرهنه را بپوشانند، و به اعانى يعنى اسيران محنت وتـنـگـدسـتـى ، مـحـبـت ونـيـكـى كـنـند وتواولى از آنان كه اين كار كنند، گفت : مى كنم يا اباالحسن ، بعد از آن برخاست ورشيد با اوبرخاست و دوچشمش ورويش ببوسيد، پس روى به من وامين ومؤ تمن كرد وگفت : يا عبداللّه ويا محمّد ويا ابراهيم ! برويد همراه عموى خود وسـيـد خـود وركـاب اورا بگيريد و اورا سوار كنيد وجامه هايش را درست كنيد وتا منيز اورا مـشـايـعـت نماييد. پس ما چنان كرديم كه پدر گفته بود، ودر راه كه در مشايعت اوبوديم ، حضرت ابوالحسن عليه السلام پنهان روى به من كرد ومرا به خلافت بشارت داد وگفت : چـون مالك اين امر شوى با والد من نيكويى كن ، پس بازگشتيم ومن از فرزندان يگر بر پـدر جـراءت بـيشتر داشتم چون مجلس خالى شد با اوگفتم : يا اميرالمؤ منين ! اين مردكى بـود كـه تـواورا تـعـظـيـم وتـكـريـم نـمـودى وبـراى اواز مـجـلس خـود بـرخـاسـتـى واستقبال نمودى وبر صدر مجلس نشاندى واز اوفروتر نشستى ، بعد از آن ما را فرمودى تـا ركـاب اوگـرفـتـيـم ؟ گـفت : اين امام مردمان وحجت خدا است بر خلق وخليفه او است ميان بـنـدگـان . گـفـتـم : يـا امـيرالمؤ منين ! نه آن است اين صفتها كه گفتى همه از ان تست در تـواسـت ، گـفت : من امام جماعتم در ظاهر به قهر وغلبه وموسى بن جعفر عليه السلام امام حـق اسـت واللّه ! اى پـسـرك مـن كـه اوسـزاوارتـر اسـت بـه مـقـام رسـول خـدا صلى اللّه عليه وآله وسلم از من واز همه خلق وبه خدا كه اگر تودر اين امر، يـعـنـى دولت وخـلافـت با من منازعت كنى سرت كه دوچشمت در اوست بردارم ؛ زيرا كه ملك عـقـيـم اسـت ، وچـون خـواست از مدينه به جانب مكه رحلت كند فرمود تا كيسه سياهى در آن دويـسـت ديـنـار كـردنـد وروى بـه ( فضل ) كرد وگفت : اين را نزد موسى بن جعفر عـليـه السـلام بـبر وبگواميرالمؤ منين مى گويد ما در اين وقت دست تنگ بوديم وخواهد آمد عـطـاى مـا بـه تـوبـعـد از ايـن ، مـن بـرخـاسـتـم وپـيـش ‍ رفـتـم گـفتم : يا اميرالمؤ منين ! تـوپـسـرهـاى مـهـاجـران وانـصـار وسـايـر قـريـش وبنى هاشم را وآنانكه نمى دانى حسب ونـسبشان را پنج هزار دينار ومادون آن را مى دهى و موسى بن جفعر عليه السلام را دويست ديـنـار مـى دهـى كـه كـمـر وخـسـيـس تـر عـطـاى تـو اسـت كـه كـه بـا مـردمـان مـى كـنـى وحـال آنـكـه اورا آن اكـرام واجـلال واعـظام نمودى ؟ گفت :: اسكت لاامّ لك ! خاموش باش مادر مبادا تورا كه اگر من مال بسيار عطا كنم اورا ايمن نباشم از اوكه فردا بزند بر روى من صـد هـزار شـمـشـيـر از شيعيان وتابعان خود؛ وآنكه تنگدست وپريشان باشند اواهلبيتش بهتر است براى من وبراى شما از اينكه فراخ باشد دستشان وچشمشان .(30)
دهم ـ حديث هندى واسلام آوردن راهب وراهبه به دست آن حضرت
شيخ كلينى از يعقوب بن جفعر روايت كرده كه گفت : بودم نزد حضرت ابوابراهيم موسى بـن جـعـفر عليه السلام كه آمد نزد اومردى از اهل نجران يمن از راهبهاى نصارى وبا اوبود زنـى راهـبـه پـس رخـصـت طـلبـيـد بـراى دخـول آنـهـا فـضل بن سوار، امام عليه السلام در جواب اوفرمود: چون فردا شود بياور ايشان را نزد چـاه ام الخـيـر. راوى گفت : ما فردا رفتيم به همان جا ديديم ايشان را كه آمده اند، پس امام امر فرمود بوريايى كه از برگ خرما ساخته بودند آوردند وزمين را با آن فرش كردند پـس ‍ حـضـرت نـشـسـت وايـشـان نـشـسـتـنـد پـس آن زن شـروع رد بـه سـؤ ال ومسايل بسيارى پرسيد، وحضرت تمامى آنها را جواب داد، آن وقت حضرت از اوپرسيد چـيـزهـايـى كـه آن زن جـواب آنـهـا را نـداشـت تا بگويد پس اسلام آورد، آنگاه آن مرد راهب شروع كرد به سؤ ال كردن وحضرت جواب مى داد از هرچه اوپرسيد، پس آن راهب گفت كه م در ديـن خـود مـحـكـم بودم ونگذاشتم در روى زمين مردى از نصارى را كه علم او به علم من بـرسـد، وبـه تـحـقـيـق شـنـيـدم كه مردى در هند مى باشد كه هر وقت بخواهد مى رود بيت المـقـدس در يـك شـبـانـه روز بـر مـى گـردد وبـه مـنـزل خـود در زمـيـن هند، پس ‍ پرسيدم كه اين مرد در كدام زمين هند است گفته شد در سندان اسـت وپـرسـيـدم از آن كـس كـه مـرا بـه احوال اوخبر ده كه آن مرد از كجا اين قدرت به هم رسـانـيـده ، گـفت : آموخته آن اسمى را كه آصف وزير سليمان به آن اسم ظفر يافت وبه سـبب آن آورد آن تختى را كه در شهر سبا بود وحق تعالى ذكر فرمود آن را در كتاب شما وبـراى مـا كـه صـاحـبـان ديـنـيـم در كـتـابـهاى ما. پس حضرت امام موسى عليه السلام از اوپـرسـيد كه از براى خدا چند اسم است كه برگردانيده نمى شود، به اين معنى كه دعا البـتـه مـستجاب مى شود؟ راهب گفت : اسمهاى خدا بسيار است واما محتوم از آنها كه سائلش رد كـرده ونـومـيد نمى شود هفت است . حضرت فرمود: خبر بده مرا به آنچه از آنها در حفظ دارى . راهب گفت : نه قسم به خدايى كه فرستاده تورات را به موسى وگردانيد عيسى را عـبـرت عـالمـيـن وامـتـحـان بـراى شـكـرگـزارى صـاحـبـان عـقل و گردانيد محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم بركت ورحمت وگردانيد على عليه السلام را عـبـرت وبـصـيـرت ، يعنى سبب عبرت گرفتن مردمان وبينايى ايشان در دين وگردانيد اوصـيـاء را از نـسـل محمّد وعلى عليهما السلام كه نمى دانم آن هفت اسم را واگر مى دانستم مـحـتـاج نـمـى شـدم در طـلب آن بـه كـلام تـوونـمـى آمـدم بـه نـزد تـوو سـؤ ال نـمـى كـردم از تـو. پـس حـضرت به اوفرمود: برگرد به ذكر آن شخص هندى ، راهب گـفـت : شـنـيـدم اين اسمها را ولكن نمى دانم باطن آنها را ونه ظاهر آنها را و نمى دانم كه چـيـسـت آنـهـا وچـگـونه است وعلمى ندارم به خواندن آنها پس روانه شدم تا وارد شدم به سـنـدان هـنـد، پـس پرسيدم از احوال آن مرد، گفتند كه اوديرى بنا كرده در كوهى وبيرون نـمـى آيـد وديـده نـمـى شـود مـگـر در هـر سـالى دومـرتـبـه واهـل هـنـد را گـمـان ايـن است كه خداوند تعالى روان كرده است براى اوچشمه اى در ديرش وگـمـان كـرده انـد كـه براى اوزراعت روييده مى شود بدون تخم پاشيدن و كشت مى شود بـراى اوبـدون آنـكـه عـمـل كـنـد در كـشـت ، پـس رفـتـم تـا رسـيـدم بـه در مـنـزل اوپس ماندم در آنجا سه روز. نمى كوفتم در را وكارى هم نمى كردم براى گشودن آن ، پس چون روز چهارم شد گشود حق تعالى در را به اينكه آمد ماده گاوى كه بر اوهيزم بـود ومى كشيد پستان خود را از بزرگى آن نزديك بود بيرون بيايد آنچه در پستان او بـود از شـيـر، پـس زور آورد بـه در، در گـشـوده شـد، مـن از پـى اورفـتـم وداخـل شدم يافتم آن مرد را ايستاده نظر مى كرد به آسمان مى گريست ونظر مى كرد بر زمين وگريه مى كرد ونظر مى افكند به كوه ها مى گريست .
پـس مـن از روى تـعـجـب گـفـتـم سـبـحـان اللّه ! چـقـدر كـم اسـت مـثـل تـودر ايـن زمانه ، او گفت : به خدا قسم كه نيستم من مگر حسنه اى از حسنات مردى كه واگـذاشتى اورا در پشت سر خود در وقتى كه متوجه اينجا شدى (يعنى حضرت موسى بن جـفـعـر عـليـه السـلام ) پـس گـفـتـم به اوكه به من خبر داده اند كه نزد تواسمى است از اسـمـهـاى خـداى تـعـالى كـه مى رى به مدد آن در يك شبانه روز به بيت المقدس وبرمى گـردى بـه خـانـه خـود گفت : آيا مى شناسى بيت المقدس را؟ گفتم : من نمى شناسم مگر بيت المقدسى كه در شام است ، گفت : نيست آن نيست آن بيت المقدس ولكن اوآن بيتى است كه مقدس وپاكيزه شده است وآن بيت آل محمّد عليهم السلام است . گفتم اورا آنچه من شنيده ام تا امـروز بـيـت المقدس همان است كه در شام است ، گفت : آن محرابهاى پيغمبران است وآنجا را ( حظيرة المحاريب ) مى گفتند، يعنى محوطه اى كه محرابهاى پيغمبران در آنجا است تـا آنـكـه آمـد زمـان فـتـرت آن زمـانـى كـه واسـطه بود مابين محمّد وعيسى عليهما السلام ونـزديـك شـد بـلا بـه اهـل شـرك وَ حـَلَّتِ النَّقـِمـاتُ فى دُوْرِ الشَّياطينِ وفرود آمد نقمتها وعـذابـهـا در خـانـه هـاى شـياطين . وبعضى جَلَتِ النَّغَمات به جيم وغين خوانده اند؛ يعنى بـلنـد و آشكارا شد سخنان آهسته در خانه هاى شياطين ، يعنى بدعتها وشبهه هاى باطله در مدارس ومجالس علماى اهل ضلالت ، پس تحويل ونقل دادند نامها را از جاها به جاهاى ديگر وعوض كردند نامها را به نامها واين است مراد از قـول خـداى تـعـالى ( اِنَّ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ) .(31)
بـطـن آيـه بـراى آل مـحـمـّد عـليـهـم السـلام اسـت وظـاهـرش مثل است ، پس گفتم من به آن مرد هندى كه من سفر كردم به سوى تواز شهرى دور ومرتكب شـدم در تـوجـه بـه سـوى درياها وغمها واندوه ها وترسها وروز وشب مى كردم به حالت مـاءيوسى از آنكه ظفر يابم به حاجت خود اوگفت نمى بينم مادرت را كه حامله به توشد مـگـر بـر حـالى كـه حـاضـر شـده نـزد اوملكى كريم ونمى دانم پدرت را وقتى كه اراده نـزديـكـى داشـتـه بـا مـادرت مـگـر آنـكـه غـسـل كـرده ونـزد مـادرت آمـده بـا حـال پـاكـيـزگـى ، وگـمـان نـمـى كـنـم مـگـر ايـن را كـه پـدرت خـوانده بود سفر چهارم انـجـيـل با تورات را در آن بيدارى شب خود كه عافبت اووتوبه خير شده ، برگرد از هر جا كه آمدى پس روان شوتا فرود آيى در مدينه محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم كه آن را طيبه مى گويند، و نام آن در زمان جاهليت يثرب بوده . پس متوجه شوبه سوى موضعى از آن كـه آن را ( بـقـيـع ) گـويـنـد، پـس بـپـرس كـه دار مـروان كـجـا اسـت آنـجـا مـنـزل كـن وسـه روز در آنـجـا درنـگ كن تا از تعجيل نفهمند كه براى چه كار آمده اى ، پس بـپـرس از آن پيرمرد سياه كه مى باشد بر در آن سراى ، بوريا مى بافد ونام بوريا در شـهـرهـاى ايـشان ( خصف ) است ، پس مهربانى كن با آن پيرمرد وبگوبه اوكه فـرسـتـاده اسـت مـرا بـه سـوى تـوخـانـه خـواه تـوكـه مـنـزل مـى كـرد در كـنـج خـانـه در آن اطـاقـى كـه چـهـارچـوب دارد، يـعـنـى در نـدارد وسـؤ ال كـن از اواحـوال فـلان بـن فـلان فـلانـى ، يـعـنـى مـوسى بن جعفر علوى عليه السلام وبـپـرس از اوكه كجا است مجلس اووبپرس كه كدام ساعت گذر مى كند در آن مجلس پس هر آيـنه خواهد نمود آن پيرمرد تورا آن كس كه گفتم يا نشانى اورا بيان مى كند براى تو، پـس مى شناسى اورا به آن نشانى و من بيان مى كنم وصف اورا براى تو، گفتم : هرگاه مـلاقـات كـردم اورا چه كار كنم ؟ گفت : بپرس از اوآنچه شده است واز آنچه خواهد شد واز معالم دين هر كه گذشته وهركه باقى مانده .
چـون كـلام راهـب بـه ايـنـجـا رسـيـد حـضرت ابوابراهيم موسى بن جفعر عليه السلام به اوفرمود: به تحقيق نصيحت كرده تورا يار توكه ملاقات كردى اورا، راهب گفت : چيست نام اوفـدايـت گـردم ؟ فـرمـود: مـتم بن فيروز واواز ابناء عجم است واز كسانى است كه ايمان آورده به خداوند يكتا كه شريك ندارد وپرستيده اورا به اخلاص و يقين وگريخته از قوم خود چون ترسيده از ايشان كه دين اورا ضايع كنند پس ‍ بخشيد اورا پروردگار اوحكمت ، وهـدايـت فـرمـود اورا بـه راه راسـت وگردانيد اورا از متقيان وشناسايى انداخت ميان اووميان بـنـدگان مخلصين خود ونيست هيچ سالى مگر آنكه اوزيارت مى كند مكه را وحج مى گزارد ودر سـر هـر مـاهـى يـك عـمـره بـه جـا مـى آورد ومـى آيـد از جـاى خـودش از هـند تا مكه به فـضـل واعـانت خدا، و همچنين جزا مى دهد خداوند شكر گزارندگن را، پس راهب پرسيد از آن حـضـرت از مـسـايـل بـسـيـار، حـضـرت هـريـك را جـواب مـى داد. وحضرت پرسيد از راهب از چيزهايى كه نبود نزد راهب از آنها جوابى پس حضرت اورا خبر داد به جواب آنها، بعد از آن راهـب گـفـت : خـبـر بده مرا از هشت حرفى كه نازل شده از آسمان ، پس ظاهر شد در زمين چـهـار از آنـهـا وبـاقـى مـانـد در هـوا چـهـار از آنـهـا يـعـنـى مـضـمـون آنـهـا هـنـوز بـه فـعـل نـيـامـده در زمـيـن مـانـنـد چـيـزى كـه در هـوا مـعـلق بـاشـد، بـر كـى نـازل شـود آن چهارى كه در هوا است وكى تفسير خواهد كرد آنها را؟ فرمود: قائم ما عليه السـلام خـداونـد نـازل خـواهـد فـرمـود آن را بـر اوواوتـفـسـيـر خـواهـد كـرد آن را ونـازل خواهد فرمود چيزى را كه نازل نفرموده بر صديقان ورسولان وهدايت شوندگان . پـس راهـب گـفت كه خبر بده مرا از دوحرف از آن چهار حرفى كه در زمين است كه آن چيست ؟ فرمود: خبر مى دهم تورا به همه آن چهار حرف :
( اَمّا اُوليهُنَّ فَلااِلهَ اِلاّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ باقِيا؛ وَالثّانِيَةَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم مُخْلِصا ) .
امـا اول آنـهـا پـس تـوحـيـد اسـت بـر حـالى كـه بـاقـى بـاشـد بـر جـمـيـع احـوال ؛ ودوم رسالت حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه وآله وسلم است بر حالى كه خالص شده باشد از آلايش ؛ وسوم آنكه ما اهل بيت پيغمبريم ؛ وچهارم آنكه شيعيان ما از ما مـى باشند وما از رسول خداييم ورسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم از خدا به سببى ، يـعـنـى ايـن اتـصـال وتعلق شيعه ما به ما وما به پيغمبر وپيغمبر به خدا به واسطه حـبل وريسمانى است كه مراد از آن ، دين است با ولايت ومحبت ، پس ‍ راهب گفت : ( اَشْهَدْ اَنْ لااِلهَ اِلاّ اللّه وَحـْدَهُ لاشـَريـكَ لَهُ وَ اَنَّ مـُحـَمَّدا رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه عليه وآله وسلم ) ؛ يـعـنـى شـهـادت مى دهم كه مستحق عبادتى نيست مگر خداى يكتا كه شريك نيست اورا واينكه محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم رسول خدااست واينكه آنچه آورده است از نزد خداى تعالى ، حـق اسـت وايـنـكـه شـما برگزيده خدا هستيد از مخلوقين واينكه شيعيان شما پاكيزگانند وخـوار شـمـرده شـدگـانـنـد واز بـراى ايـشان است عاقبتى كه خدا قرار داده . ومى فرمود: وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ؛ يعنى سرانجام نيكوكه ظفر ونصرت است در دنيا وبهشت پر نعمت در عـقـبـى وحـمـد وسـتايش خداى را كه پروردگار عالمين است ، پس طلبيد حضرت ، جبّه خزى وپـيراهن قوهستانى طيلسانى وكفش وكلاهى وآنها را داد، به اوونماز ظهر گذاشت وفرمود به آن مرد كه خود را ختنه كن اوگفت من ختنه شدم در هفتم .(32)
مؤ لف گويد: كه فاضل نبيل جناب ملاخليل در ( شرح كافى ) در شرح كلام راهب كه گفت اسماء اللّه محتومى كـه سـائلش رد نـمى شود هفت است ، فرموده : مراد به هفت ، اسم هفت امام است كه على وحسن وحـسـيـن وعـلى ومـحـمـّد و جعفر وموسى عليهم السلام است ، پس در اين زمان دوازده اسم است وگـذشـت در كـتـاب التـوحيد در حديث چهارم باب بيست وسوم كه ( نَحْنُ واللّهِ الاَسْماءُ الْحُسْنَى الَّتى لايَقْبَلُ اللّهُ مِنَ الْعِبادِ عَمَلا اِلاّ بِمَعْرِفَتِنا ) .(33)
فـقير گويد: خوب بود ايشان مراد به هفت اسم تمام معصومين عليهم السلام را مى گفتند: زيـرا كـه اسـامى مباركه ايشان هفت است واز آن تجاوز نمى كند واين است آن نامهاى مبارك : مـحـمـّد، عـلى ، فـاطـمـه ، حـسـن ، حـسـيـن ، جـعـفـر، مـوسـى عـليـهـم السـلام . وبـه هـمـيـن تـاءويـل شده ( سبع المثانى ) در قول خداى تعالى ( وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعا مِنَ الْمَثانِىَ وَ الْقُرْآنَ الْعَظيمَ ) .(34)
واما معنى اين آيه شريفه ( اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ) .(35)
وبـطـن وظـاهـر آن آنـسـت كـه ايـن آيـه مـبـاركـه در سـوره النـجـم اسـت وقـبـل از آن ايـن آيـات است : ( اَفَرَاَيْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّى وَ مِنوةَ الثّالِثَةَ الاُخْرى ، اَلَكُمُ الذِّكـْرُ وَ لَهُ الاُنـْثـى ، تـِلْكَ اِذا قـِسـْمَةٌ ضَيزى ، اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ الا ية ) .(36)
وحاصلش آنكه مشركين سه بتى داشتند براى هر كدام اسمى گذاشته بودند يكى را ( لات عـ( وديگرى را ( عزى ) وسومى را ( منات ) و اطلاق اين نامها بر آنها بـه اعـتـبـار آنـكـه لات مـسـتـحـق آن اسـت كـه نزد اومقيم شدند براى عبادت وعزى آنكه اورا معززومكرم دارند ومنات سزاوار آنكه نزد اوخون قربانى بريزند، حق تعالى مى فرمايد: نـيـسـت ايـن بتها كه شما ايشان را خداى خود قرار داده ايد مگر اسمهايى چند بى مسمى كه نـام نـهـاده ايـد آنـهـا را شـما وپدران شما، نفرستاده است خداى تعالى به صدق آنها هيچ برهانى .
وتـتـمـه ايـن آيـه ايـن اسـت ( اِنْ يِتَّبِعُونَ اِلاّ الظَّنَّ وَ ما تَهَوَى الاَنْفُسُ وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبَّهُمُ الْهُدى ) ؛(37)
يـعـنـى پـيـروى نـمـى كـنـند مشركين مگر گمان را ومگر آنچه را كه خواهش مى كند نفسهاى ايـشـان وبـه تـحـقيق كه آمده است ايشان را از جانب پروردگارشان آنچه سبب هدايت ايشان اسـت . ظـاهـر آيه معلوم شد در بتهاى ظاهره ا ست وامام باطن آيه پس ‍ در خلفاى جور وسه بت بزرگ است كه براى آنها اسمهاى بى مسمى ونامهاى بى وجه گذاشتند، مثلا اميرالمؤ مـنـيـن كـه لقـب آسـمـانـى حـضـرت شـاه ولايـت بـود بـه جـايـى ديـگـر تحويل دادند وهكذا.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » چهارشنبه مه 12, 2010 11:52 pm

فـصـل سـوم : در ذكـر چـنـد مـعـجـزه بـاهـره از دلايـل ومعجزات حضرت كاظم عليه السلام است

اول ـ اخبار آن حضرت است از ضمير هشام بن سالم
شيخ كشى روايت كرده از هشام بن سالم كه من وابوجعفر مؤ من الطاق در مدينه بوديم بعد از وفـات حـضـرت صـادق عـليه السلام ومردم جمع شده بودند بر آنكه عبداللّه پسر آن حـضـرت امـام اسـت بعد از پدرش ، من وابوجعفر نيز بر اووارد شديم ديديم مردم بر دور اوجمع شده اند به سبب آنكه روايت كرده اند كه امر امامت در فرزند بزرگ است مادامى كه صـاحـب عـاهـت [آفت ] نباشد. ما داخل شديم واز او مساءله پرسيديم همچنان كه از پدرش مى پرسيديم .
پـس پـرسـيـديـم از اوكـه زكـات در چه مقدار واجب است ؟ گفت : در دويست درهم پنج درهم ، گـفـتـيـم : در صـد درهم چه كند؟ گفت : دودرهم ونيم زكات بدهد، گفتيم : واللّه مرجئه چنين چـيـزى نمى گويند كه تومى گويى ، عبداللّه دستها به آسمان بلند كرد وگفت : واللّه كـه مـن نـمـى دانم مرجئه چه مى گويند، ما از نزد اوبيرون شديم به حالت ضلالت . من وابـوجـعـفـر در بعض كوچه هاى مدينه نشستيم گريان وحيران ، نمى دانستيم كجا برويم وكـه را قـصـد كـنـيم ، مى گفتيم به سوى مرجئه رويم يا به سوى قدريه يا زيديه يا مـعـتزله يا خوارج ؟ در اين حال بوديم كه من ديدم پيرمردى را كه نيم شناختم اورا كه به سوى من اشاره كرد با دست خود كه بيا، من ترسيدم كه او جاسوس منصور باشد، چون در مـديـنـه جـاسـوسـان قـرار داده بـود كه ملاحظه داشته باشند شيعه امام جعفر صادق عليه السـلام بـر هـر كـس اتـفاق كرد اورا گردن بزنند، من ترسيدم كه اواز ايشان باشد به ابـوجـعـفر گفتم كه تودور شوهمانا من خائفم بر خودم وبر تو، لكن اين مرد مرا خواسته نه تورا پس دور شوكه بى جهت خود را به كشتن در نياورى ، ابوجعفر قدرى دور شد، من همراه آن شيخ رفتم وگمان داشتم كه از دست اوخلاص نخواهم شد پس مرا برد تا در خانه حـضـرت موسى بن جعفر عليه السلام وگذاشت ورفت . پس ديدم خادمى بر در سراى است بـه مـن گـفـت : داخـل شـوخدا تورا رحمت كند، داخل شدم ديدم حضرت ابوالحسن موسى عليه السـلام اسـت ، پـس فـرمـود ابـتـداءً به من نه بسوى مرجئه ونه قدريه ونه زيديه ونه معتزله ونه بسوى خوارج ، به سوى من ، به سوى من ، به سوى من ، گفتم : فدايت شوم پدرت از دنيا درگذشت ؟ فرمود: آرى ، گفتم : به موت درگذشت ؟ فرمود: آرى ، گفتم : فـدايـت شـوم كـى از بـراى مـا است بعد از او؟ فرمود: اگر خدا بخواهد هدايت تورا، هدايت خـواهـد كـرد تـورا، گـفـتـم : فـدايت شوم عبداللّه گمان مى كند كه اواست بعد از پدرت ، فـرمـود: يـُريـدُ عـَبـْدُاللّهَ اَنْ لايـُعـْبـَدَ اللّه ؛ عبداللّه مى خواهد كه خدا عبادت كرده نشود، دوبـاره پرسيدم كه كى بعد از پدر شما است ؟ حضرت همان جواب سابق فرمود، گفتم : تـويـى امـام ؟ فـرمـود: نـمـى گـويـم ايـن را، بـا خـود گـفـتـم سـؤ ال را خـوب نـكـردم ، گـفـتـم : فـدايت شوم بر شما امامى هست ؟ فرمود نه ، پس چندان هيبت وعـظـمـت از آن حـضـرت بر من داخل شد كه جز خدا نمى داند زياده از آنچه از پدرش بر من وارد مـى شـد در وقـتـى كـه خـدمـتـش مـى رسـيـديـم گـفـتـم : فـدايـت شـوم سـؤ ال كـنـم از شـمـا آنـچـه از پـدرت سـؤ ال مـى كـردم ؟ فـرمـود: سـؤ ال كـن وجـواب بـشـنـووفـاش مكن كه اگر فاش كنى بيم كشته شدن است . گفت : پس سؤ ال كـردم از آن حـضـرت ، يـافتم كه اودريايى است ، گفتم : فدايت شوم شيعه تووشيعه پـدرت در ضـلالت وحيرت اند آيا مطلب تورا القا كنم به سوى ايشان وبخوانم ايشان را بـه امـامت تو؟ فرمود: هر كدام را كه آثار رشد وصلاح از اومشاهده كنى اطلاع ده واگر از ايـشـان عـهـد كـه كـتمان نمايند و اگر فاش كنند پس آن ذبح است واشاره كرد به دست مباركش بر حلقش .
پـس هـشـام بـيرون آمد وبه مؤ من طاق ومفضل بن عمر وابوبصير وساير شيعيان اطلاع داد، شيعيان خدمت آن حضرت مى رسيدند ويقين مى كردند به امامت آن حضرت ومردم ترك كردند رفـتـن نـزد عـبـداللّه را ونـمى رفت نزد اومگر كمى ، عبداللّه از سبب آن تحقيق كرد گفتند: هشام بن سالم ايشان را از دور تومتفرق كرد، هشام گفت جماعتى را گماشته بود كه هرگاه مرا پيدا كنند بزنند.(38)
دوم ـ خبر شطيطه نيشابوريه وجمله اى از دلايل ومعجزات آن حضرت است در آن
ابـن شـهـر آشـوب روايـت كـرده از ابـوعـلى بن راشد وغير اودر خبر طولانى كه گفت جمع شـدنـد شـيـعيان نيشابور واختيار كردند از بين همه ، محمّد على بن نيشابورى را پس سى هـزار ديـنـار وپنجاه هزار درهم ودوهزار پارچه جامه به اودادند كه براى امام موسى عليه السـلام بـبـرد. وشـطيطه كه زن مؤ منه بود يك درهم صحيح وپاره اى از خام كه به دست خـود آن رشته بود وچهار درهم ارزش داشت آورد وگفت : ( اِنَّ اللّهَ لايَسْتَحيى مِنَ الْحَقِّ؛ ) يعنى اينكه من مى فرستم اگر چه كم است ، لكن از فرستادن حق امام عليه السلام اگـر كـم باشد نبايد حيا كرد ( قالَ فَثَنَّيْتُ دِرْهَمَها ) ، پس آن جماعت آوردند جزوه اى كـه در آن سـؤ الاتـى بـود ومـشـتـمـل بـود بـر هـفـتـاد ورق ، در هـر ورقـى يـك سـؤ ال نـوشـتـه بـودنـد ومـابـقـى روى هـم گـذاشـتـه بـودنـد كـه جـواب آن سـؤ ال در زيـرش نـوشـتـه شـود وهـر دوورقـى را روى هـم گـذاشـتـه بـودنـد ومـثـل كمربند سه بند بر آن چسبانيده بودند وبر هر بندى مهرى زده بودند كه كسى آن را بـاز نكند وگفتند اين جزوه را شب بده به امام عليه السلام وفرداى آن شب بگير آن را پـس هرگاه ديدى مهرها صحيح است پنبه مهر از آنها بشكن و ملاحظه كن ببين هرگاه جواب مسائل را داده بدون شكستن مهرها پس اوامامى است كه مستحق مالها است پس بده به اوآن مالها را والاامـوال مـا را بـرگـردان بـه مـا. آن شـخـص مـشـرف شـد بـه مـديـنـه وداخل شد بر عبداللّه افطح وامتحان كرد اورا يافت كه اوامام نيست .
بيرون آمد ومى گفت : ( رَبِّ اَهْدِنى اِلى سَواءِ الصِّراطِ ) ؛ پروردگارا مرا هدايت كن بـه راه راسـت ، گـفـت : در ايـن بـيـن كه ايستاده بودم ناگاه پسرى را ديدم كه مى گويد اجـابـت كـن آن كـس را كـه مـى خـواهـى پس برد مرا به خانه حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام پـس چـون آن حـضرت مرا ديد فرمود به من براى چه نوميد مى شوى اى ابوجعفر وبراى چه آهنگ مى كنى به سوى يهود ونصارى ، به سوى من آى منم حجة اللّه وولى خدا، آيـا نـشـناسانيد تورا ابوحمزه بر در مسجد جدم ، آنگاه فرمود كه من جواب دادم از مسايلى كـه در جـزوه اسـت بـه جـمـيـع آنـچـه مـحتاج اليه تواست در روز گذشته پس بياور آنرا وبياور درهم شطيطه را كه وزنش يك درهم ودودانق است ودر كيسه اى است كه چهارصد درهم واز وارى در آن اسـت و بـيـاور آن پـاره خـام اورا در پـشـتـواره جـامـه دوبرادرى است كه از اهل بلخ ‌اند.
راوى گـفـت : از فـرمـايـش آن حـضـرت عـقـلم پـريـد وآوردم آنـچه را كه امر فرموده بود و گـذاشـتـم پـيـش آن حـضـرت پـس بـرداشـت درهم شطيطه را با پارچه اش وروكرد به من وفـرمـود: ( اِنَّ اللّهَ لايـَسـْتـَحْيى مِنَ الْحَقِّ ) ، اى ابوجعفر! برسان به شطيطه سـلام مرا وبده به اواين هميان پول را وآن چهل درهم بود پس فرمود: بگوهديه فرستادم براى توشقه اى از كفنهاى خودم كه پنبه اش از قريه خودمان قريه صيدا قريه فاطمه زهـرا عـليـهـا السـلام اسـت وخـواهـرم حـليمه دختر حضرت صادق عليه السلام آن را رشته وبـگـوبـه شـطـيـطـه كـه تـوزنـده مـى بـاشـى نـوزده روز از روز وصـول ابـوجـعـفـر و وصول شقه ودراهم ، پس شانزده درهم از آن هميان را خرج خودت مى كـنـى و بـيـسـت وچـهـار درهـم آن را قرار مى دهيد صدقه خودت وآنچه لازم مى شود از جانب تـوومـن نـمـاز خواهم خواند بر تو، آنگاه فرمود به آن مرد اى ابوجعفر! هرگاه مرا ديدى كـتـمـان كـن ؛ زيرا كه آن بهتر نگاه مى دارد تورا، پس فرمود: اين مالها را به صاحبانش بـرگـردان وبـاز كـن از ايـن مـهـرهـا كـه بـر جـزوه زده شـده اسـت وبـبـيـن كـه آيـا جـواب مسايل را داده ام يا نه پيش از آنكه آن را بياورى ، گفت : نگاه كردم به مهرها ديدم صحيح ودسـت نـخـورده اسـت پـس گـشودم يكى از وسطهاى آن را ديدم نوشته است چه مى فرمايد عـالم در ايـن مـساءله كه مردى گفت من نذر كردم از براى خدا كه آزاد كنم هر مملوكى كه در مـلك مـن بـوده از قـديـم ودر مـلك اواسـت جـمـاعتى از بنده ها يعنى كدام يك از آنها بايد آزاد شـونـد؟ حـضـرت بـه خـط شريف خود نوشته بود: جواب : بايد آزاد شود هر مملوكى كه پـيـش از شـش مـاه در مـلك اوبـوده ، ودليـل وصـحـت آن قول خداى تعالى است :
( وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّىَ عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَديمِ ) .(39) مراد آنكه حـق تـعـاى در ايـن آيـه شـريـفـه تـشـبـيـه فـرمـوده مـاه را بـعـد از سـيـر در منازل خود به چوب خوشه خرماى كهنه وتعبير از اوبه قديم فرموده ، وچون چوب خوشه خـرمـا در مـدت شـش مـاه صـورت هـلاليـت پـيـدا مى كند پس قديم آن است كه شش ماه بر او بـگـذرد و( تـازه عـ( كه خلافت ( قديم ) است مملوكى است كه شش ماه در ملك اونبوده .
راوى گـويـد: پس باز كردم مهرى ديگر ديدم نوشته بود چه مى فرمايد ( عالم ) در ايـن مـسـاءله كـه مـردى گـفـت بـه خـدا قـسـم صـدقـه خـواهـد داد مـال كـثـيـرى ، چـه مـقـدار بـايـد صـدقـه دهـد؟ حـضـرت در زيـر سـؤ ال بـه خـط شـريـف خـود نـوشـتـه بـود: جـواب : هـرگـاه آن كـس كه سوگند خورده مالش گـوسفند است ، هشتاد وچهار گوسفند صدقه دهد واگر شتر است هشتاد وچهار شتر تصدق دهـد واگـر درهـم اسـت هـشـتـاد وچـهـار درهـم ، ودليـل بـر ايـن قول خداى تعالى است ( وَ لَقَدْ نَصَرَكُم اللّهُ فِى مَواطِنَ كَثيرةٍ ) (40) ؛ يعنى به تحقيق كه يارى كرد شما را خداوند در موطنهاى بسيار. شمرديم موطنهاى پيغمبر صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم را پيش از نزول اين آيه ، يافتيم هشتاد وچهار موطن بوده كه حق تعالى آن موطنها را به ( كثير ) وصف فرموده .
راوى گـويـد: پس شكستم مهر سوم را ديدم نوشته بود چه مى فرمايد ( عالم ) در اين مساءله كه مردى نبش كرد قبر مرده اى را پس سر مرده را بريد و كفنش را دزديد؟
مرقوم فرموده بود به خط خود: جواب : دست آن مرد را مى برند به جهت دزديدنش ‍ كفن را از جاى حرز واستوار، ولازم مى شود اورا صد اشرفى براى بريدن سر ميت ؛ زيرا كه ما قرار داده ايم مرده را به منزله بچه در شكم مادر پيش از آنكه روح اورا، دميده شود وقرار داديم در نطفه بيست دينار، تا آخر مساءله . پس آن شخص برگشت به خراسان ، چون به خـراسـان رسـيـد ديـد اشـخـاصـى را كـه حـضـرت امـوالشـان را قـبـول نـفـرمود ورد كرد فطحى مذهب شده اند وشطيطه بر مذهب حق باقى است ، پس ‍ سلام حـضـرت را بـه اورسـانـيـد وهـمـيـان وشـقـه كـفـن كـه حـضرت براى اوفرستاده بود به اورسـانـيـد، پس نوزده روز زنده بود همچنان كه حضرت فرموده بود، وچون وفات يافت حـضـرت بـراى تـجـهـيـز اوآمد در حالى كه سوار بر شتر بود، وچون از امر اوفارغ شد سـوار بـر شـتـر خـود شـده وبـرگـشت به طرف بيابان وفرمود آگاهى ده ياران خود را وبـرسـان بـه ايـشـان سـلام مـرا وبگوبه ايشان كه من وكسى كه جارى مجراى من است از امـامـان لابـد ونـاچـاريـم از آنـكـه بايد حاضر شويم به جنازه هاى شما در هر شهرى كه باشيد پس از خدا بپرهيزيد در امر خودتان .(41)
مـؤ لف گويد: كه در جواب سؤ ال از بريدن سر ميت جواب حضرت را بالتمام در روايت نـقـل نـكـرده ان ، روايـتـى در بـاب از حضرت صادق عليه السلام وارد شده كه در ذكر آن جـواب حضرت كاظم عليه السلام معلوم مى شود، وآن ، روايت اين است كه ابن شهر آشوب نـقـل كـرده كـه ربـيـع حـاجـب رفـت نزد منصور در حالى كه در طواف خانه بود وگفت : يا اميرالمؤ منين ! شب گذشته فلان كه مولاى تست مرده ووسر او را بعد از مردنش بريده اند، منصور برافروخته شد وغضب كرد وگفت به ابن شبرمه وابن ابى ليلى وجمعى ديگر از قـاضـيـهـا وفـقها كه چه مى گويند در اين مساءله ، تمامى گفتند كه نزد ما در اين مساءله چـيـزى نـيـسـت ومـنـصـور مـى گـفـت بـكـشـم آن شخص را كه اين كار كرده يا نكشم ، در اين حـال گـفـتـنـد بـه مـنـصـور كـه جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام داخـل در سـعـى شـد مـنـصـور بـه ربـيـع گـفـت برواين مساءله را از اوبپرس ، ربيع چون پرسيد از آن حضرت جواب فرمود كه بگوبايد آن شخص صد دينار بدهد چون گفت به منصور فقها گفتند كه بپرس از اوكه چرا بايد صد اشرفى بدهد. حضرت صادق عليه السـلام فـرمود: ديه در نطفه بيست دينار است ودر علقه شدن بيست دينار ودر مضغه شدن بـيـسـت ديـنـار ودر رويـيدن استخوان بيست دينار ودر بيرون آوردن لحم بيست دينار، يعنى بـراى هـر مـرتـبـه بيست دينار زياد مى شود تا مرتبه اى كه خلقتش تمام مى شود وهنوز روح ندميده صد دينار مى شود، وبعد از اين اطوار حق تعالى اورا روح مى دهد وخلق آخر مى شود ومرده به منزله بچه در شكم است كه اين مراتب را سير كره وهنوز روح در آن ندميده ، ربـيـع برگشت وجواب حضرت را نقل كرد همگى از اين جواب به شگفت درآمدند آنگاه گفت بـرگـرد وبـپـرس از آن حـضـرت كـه ديـه ايـن مـيـت بـه كـه مـى رسـد مـال ورثـه اسـت يـا نـه ؟ حـضـرت در جـواب فـرمـودنـد: هـيـچ چـيـز از آن مـال ورثـه نـيـسـت ؛ زيـرا كه اين ديه در مقابل آن چيزى است كه به بدن اورسيده بعد از مـردنـش بـايـد بـه آن مـال حج داد براى ميت يا صدقه داد از جانب اويا صرفش كرد در راه خير.(42)
سـوم ـ حـديـث ابـوخـالد زبـالى وآنـچـه مـشـاهـده كـرد از دلايل آن حضرت
شـيـخ كـليـنـى روايـت كرده از ابوخالد زبالى كه گفت : وقتى كه مى بردند حضرت امام مـوسـى عـليـه السـلام را بـه نـزد مـهـدى عـبـاسـى وايـن اول مـرتـبـه بـود كـه حـضـرت را از مـديـنـه بـه عـراق آوردنـد مـنـزل فـرمـود آن حـضـرت بـه زبـاله ، پس من با اوسخن مى گفتم كه غمناك ديد فرمود: ابـوخـالد چـه شـده مـرا كـه مـى بـيـنـم تـورا غـمـنـاك ؟ گـفـتـم : چـگـونـه غـمـنـاك نـباشم وحال آنكه تورا مى برند به نزد اين ظالم بى باك ونمى دانم كه با جناب توچه خواهد كـرد، فـرمـود: بـر مـن بـاكـى نـخـواهـد بـود، هـرگـاه فـلان روز از فـلان مـاه شـود اسـتـقبال كن مرا در اول ميل ، ابوخالد گفت : من همّى نداشتم جز شمردن ماهها وروزها تا روز مـوعود رسيد پس رفتم نزد ميل وماندم نزد آن تا نزديك شد كه آفتاب غروب كند وشيطان در سـينه من وسوسه كرد وترسيدم كه به شك افتم در آنچه آن حضرت فرموده بود كه نـاگـاه نـظـرم افـتـاد بـه سـيـاهـى قـافـله كـه از جـانـب عـراق مـى آمـد پـس استقبال كردم ايشان را ديدم امام عليه السلام را كه در جلوقطار شتران سوار بر استر مى آمـد فـرمـود: ( اَيـْهـا يـا اَبـاخالِدٍ! ) ديگر بگوى اى ابوخالد! گفتم : لبيك يابن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم ! فرمود: شك مكن البته دوست داشت شيطان كه تورا به شك افكند، گفتم : حمد خدايى را كه نجات داد تو را از آن ظالمان ، فرمود: به درسـتـى كـه مـن را بـه سـوى ايـشـان بـرگـشـتـنـى است كه خلاص ‍ نخواهم شد از ايشان .(43)
چهارم ـ در اخبار آن حضرت است به غيب
ونـيـز كـليـنى روايت كرده از سيف بن عميره از اسحاق بن عمار كه گفت : شنيدم از ( عبد صـالح ) يعنى حضرت امام موسى عليه السلام كه به مردى خبر مردن اورا داد، من از روى اسـتـبـعاد در دل خود گفتم كه همانا اومى داند كه چه زمان مى ميرد مردى از شيعيانش ! چون در دل من گذشت آن حضرت روبه من كرد شبيه آدم غضبناك وفرمود: اى اسحاق ! رشيد هـجـرى مى دانست علم مرگها وبلاهايى كه بر مردم وارد مى شود وامام سزاوارتر است به دانـسـتـن آن ، بـعـد از آن فـرمود: اى اسحاق ! بكن آنچه مى خواهى بكنى ؛ زيرا كه عمرت تـمـام شـده وتـوتـا دوسـال ديـگـر خـواهـى مـرد وبـرادران تـوواهل بيت تومكث نخواهند كرد بعد از تومگر اندكى تا آنكه مختلف مى شود كلمه ايشان وخـيـانـت مـى كـند بعضى از ايشان با بعضى تا آنكه شماتت مى كند به ايشان دشمنشان ( فـَكانَ هذاَ فِى نَفْسِكَ ) . اسحاق گفت : گفتم من استغفار مى كنم از آنچه به هم رسيده در سينه من .
راوى گـويـد: پـس درنـگ نـكـرد اسـحـاق بـعـد از اين مجلس مگر اندكى ووفات كرد، پس ‍ نـگـذشـت بـر اولاد عـمـار مـگـر زمـان كـمـى كـه مـفـلس شـدنـد وزنـدگـى ايـشـان بـه امـوال مـردم شـد يـعـنـى بـه عـنـوان قـرض ومـضـاربـه ومـثـال آن زنـدگـى مـى كـردنـد بـعـد از آنـكـه خـودشـان مال بسيار داشتند.(44)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:05 am

پنجم ـ درآمدن آن حضرت است به طىّالارض از مدينه به بطن الرّمّه
شـيـخ كـشـى روايـت كـرده از اسماعيل بن سلام وفلان بن حميد كه گفتند: فرستاد على بن يقطين به سوى ما كه دوشتر رونده بخريد واز راه متعارف دور شويد واز بيراهه برويد بـه مـديـنـه وداد به ما اموال وكاغذهايى وگفت اينها را برسانيد به ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام وبايد احدى به امر شما اطلاع نيابد، پس ما آمديم به كوفه ودوشتر قـوى خـريـديـم وزاد وتـوشـه سـفـر بـرداشـتيم واز كوفه بيرون شديم واز بيراهه مى رفتيم تا رسيديم به بطن الرّمّه ، ـ وآن وادى است به عاليه نجد، گويند آن منزلى است در راه مدينه كه اهل بصره وكوفه در آنجا با هم مجتمع مى شوند ـ از راحله ها فرود آمديم آنـهـا را بستيم وعلف نزد آنها ريختيم ونشستيم غذا بخوريم كه ناگاه در اين بين سوارى روكـرد بـه آمـدن وبـا اوبـود چـاكـرى ، همين كه نزديك ما رسيد ديديم حضرت امام موسى عليه السلام است پس برخاستيم براى آن حضرت و سلام كرديم وكاغذها ومالها كه با ما بود به آن حضرت داديم . پس بيرون آورد از آستين خود كاغذهايى وبه ما داد وفرمود: اين جـوابـهـاى كاغذهاى شما است ، ما گفتيم كه زاد وتوشه ما به آخر رسيده پس اگر رخصت فـرمـايـيـد داخـل مـديـنـه شـويـم و زيـارت كـنـيـم حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه وآله وسلم را وتوشه بگيريم ، فرمود: بياوريد آنچه با شما است از توشه ، ما بيرون آورديم توشه خود را به سوى آن حضرت ، آن جناب آن را به دسـت خـود گـردانـيـد وفـرمـود: ايـن مـى رسـانـد شـمـا را بـه كـوفـه ! وامـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم پس ديديد شما به درستى كه من نماز صبح را بـا ايـشـان گـذاشته ام ومى خواهم نماز ظهر را هم با ايشان به جا مى آورم برگرديد در حفظ خدا.(45)
مـؤ لف گـويـد: فـرمـايـش آن حـضرت كه ( رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم را ديـديـد ) دومعنى دارد: يكى آنكه نزديك به مدينه شديد وقرب به زيارت ، در حكم زيـارت اسـت ، دوم آنـكـه رؤ يـت مـن بـه مـنـزله رؤ يـت رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم اسـت ، چون مرا ديديد پس پيغمبر را ديده ايد، وايـن مـعـنـى درسـت اسـت هـرگـاه از آن مـحل كه بودند تا مدينه مسافت بعدى باشد. علامه مجلسى فرموده معنى اول اظهر است (46) واحقر گمان مى كنم كه معنى دوم اظهر بـاشـد و مـؤ يـد ايـن مـعـنـى روايـتـى اسـت كـه ابـن شـهـر آشـوب نـقـل كـرده كـه وقـتى ابوحنيفه آمد بر در منزل حضرت صادق عليه السلام كه از حضرت استماع حديث كند، حضرت بيرون آمد در حالى كه تكيه بر عصا كرده بود، ابوحنيفه گفت : يـابن رسول اللّه ! شما نرسيده ايد از سن به حدى كه محتاج به عصا باشيد، فرمود: چـنـيـن اسـت كـه گفتى لكن اين عصا، عصاى پيغمبر است من خواستم تبرك بجويم به آن ، پس برجست ابوحنيفه به سوى عصا واجازه خواست كه ببوسد آن را، حضرت صادق عليه السلام آستين از ذراع خود بالازد وفرمود به او: به خدا سوگند! دانسته اى كه اين بشره رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم است واين از موى آنحضرت است و نبوسيده اى آنرا ومى بوسى عصا را.(47)
ششم ـ در اطلاع آن حضرت است بر مغيبات
حميرى از موسى بن بكير روايت كرده كه حضرت امام موسى عليه السلام رقعه اى به من داد كه در آن حوائجى بود وفرمود به من كه هرچه در اين رقعه است به آن رفتار كن من آن را گـذاشـتـم در زيـر مـصلاى خود وسستى وتهاون كردم درباره آن ، پس ‍ گذشتم به آن حـضـرت ديـدم كـه آن رقعه در دست شريف آن جناب است ، پس ‍ پرسيد از من كه رقعه كجا اسـت ؟ گـفـتـم : در خـانـه اسـت ، اى مـوسـى ! هـرگـاه امـر كـردم تـو را بـه چـيـزى عـمـل كـن بـه آن واگـر نـه غضب خواهم كرد بر تو، پس دانستم كه آن رقعه را بعضى از بچه هاى جن به آن حضرت داده اند.(48)
هفتم ـ در نجات دادن آن حضرت است على بن يقطين را از شرّ هارون
در ( حـديـقـة الشيعه ) در ذكر معجزات حضرت امام موسى عليه السلام است كه از جـمـله مـعـجزات دوچيز است كه نسبت به على بن يقطين كه وزير هارون الرشيد واز شيعيان مخلص بود واقع شده :
يـكـى آنـكه : روزى رشيد جامه قيمتى بسيار نفيس به على مذكور عنايت كرده ، بعد از چند روز عـلى آن جـامـه را بـا مـال وافر به خدمت آن حضرت فرستاد، امام عليه السلام همه را قـبـول نموده جامه را پس فرستاد كه اين جامه را نيكومحافظت كن كه به اين محتاج خواهى شـد، عـلى را در خـاطر مى گذشت كه آيا سبب آن چه باشد و ليكن چون امر شده بود آن را حـفـظ نـمـود وبـعـد از مـدتـى يـكـى از غـلامـان را كـه بـر احوال اومطلع بود به جهت گناهى چوبى چند زده ، غلام خود را به رشيد رسانيده گفت كه على بن يقطين هر سال خمس مال خود را با تحف وهدايا به جهت موسى كاظم مى فرستد، واز جمله چيزهايى كه امسال فرستاده آن جامه قيمتى است كه خليفه به اوعنايت كرده بود. آتش غـضـب رشـيـد شعله كشيده گفت : اگر اين حرف واقعى داشته باشد اورا سياست بليغ مى كـنـم ، فـى الفـور عـلى را طـلبـيده گفت : آن جامه را كه فلان روز به تودادم چه كردى حـاضـر كـن كـه غـرضـى به آن متعلق است . على گفت : آن را خوشبوى كرده در صندوقى گـذاشـتـم از بـس آن را دوست مى دارم نمى پوشم ، رشيد گفت : بايد كه همين لحظه اورا حـاضـر كـنـى ، على غلامى را طلبيده گفت : برووفلان صندوق را كه در فلان خانه است بـيـاور، چـون آورد در حـضـور رشـيـد گـشـود ورشـيـد آن را بـه هـمـان طـريـق كـه عـلى نـقـل كـرده بـود با زينت وخوشبويى ديد آتش غضبش فرونشست وگفت : آن را به مكان خود بـرگـردان وبـه سـلامـت بـروكه بعد از اين سخن هيچ كس را در حق تونخواهم شنيد، چون عـلى رفـت غـلام را طـلبـيـده فـرمود كه اورا هزار تازيانه بزنيد وچون عدد تازيانه به پانصد رسيد غلام دنيا را وداع كرده وبر على بن يقطين ظاهر شد كه غرض از رد آن جامه چـه بـوده ، بـعـد از آن بـار ديـگـر بـه خـاطـر جـمـع آن را بـا تـحـفه ديگر به خدمت امام فرستاد.(49)
دومـش آنـكه : على بن يقطين به آن حضرت نوشت كه روايات در باب وضومختلف است مى خـواهـم بـه خـط مـبـارك خود مرا اعلام فرماييد كه چگونه وضومى كرده باشم ؟ امام عليه السـلام بـه اونـوشـت كـه تـورا امر مى كنم به آنكه سه بار روبشويى ، و دستها را از سر انگشتان تا مرفق سه بار بشويى وتمام سر را مسح كن ظاهر دوگوش ‍ را مسح نماى وپاها را تا ساق بشوى به روشى كه حنفيان مى كنند. چون نوشتنه به على رسيد تعجب نـمـوده بـا خـود گـفـت ايـن عـمـل مـذهـب اونـيـسـت ومـرا يـقـيـن اسـت كـه هـيـچ يـك از ايـن اعمال موافق حق نيست ، اما چون امام عليه السلام مرا به اين ماءمور ساخته مخالفت نمى كنم تا سرّ اين ظاهر شود وبعد از آن هميشه آن چنان وضو مى ساخت تا آنكه مخالفان ودشمنان گـفتند به هارون ، على بن يقطين رافضى است وبه فتواى امام موسى كاظم عليه السلام عمل مى كند واز فرموده اوتخلف روا نمى دارد. ورشيد در خلوت با يكى از خواص خود گفت كـه در خـدمـت عـلى تـقصيرى نيست اما دشمنانش بجدند كه اورافضى است ومن نمى دانم كه امتحان او به چه چيز است كه بكنم وخاطرم اطمينان يابد، آن شخص گفت شيعه را با سنى مـخـالفتى كه در باب وضواست در هيچ مساءله وفعلى آن قدر مخالفت نيست اگر وضوى اوبـا آنـهـا مـوافـق نـيـسـت حـرف آن جـمـاعـت راسـت اسـت والاّ فـلا. رشـيـد را معقول افتاده روزى اورا طلبيد ودر يكى از خانه ها كارى فرمود وبه شغلى گرفتار كرد كـه تـمـام روز وشـب مى بايست اوقات صرف كند حكم نمود كه از آنجا بيرون نرود وبه غـيـر از غلامى در خدمت اوكسى را نگذاشت وعلى را عادت بود كه نماز را در خلوت مى كرد، چون غلام آب وضورا حاضر ساخت فرمود كه در خانه را بسته برود وخود برخاسته به هـمـان روشـى كـه مـاءمـور بـود وضـوسـاخـت وبـه نـمـاز مـشـغـول شـد ورشـيـد خود از سوراخى كه از بام خانه در آنجا بود نگاه مى كرد، وبعد از آنـكه دانست على از نماز فارغ شده آمد وبه اوگفت : اى على ! هركه تورا از رافضيان مى دانـد غـلط مـى گـويـد ومـن بـعـد سـخـن هـيـچ كـس دربـاره تـومـقـبـول نـيـسـت و بـعد از اين حكايت به دوروز نوشته اى از امام عليه السلام رسيد كه طريق وضوى درست موافق مذهب معصومين عليهم السلام در آن مذكور بود واورا امر نمود كه بـعـد از ايـن وضـورا مـى بايد به اين روش مى ساخته باشى كه آنچه از آن بر تو مى ترسيدم گذشت ، خاطر جمع دار واز اين طريق تخلف مكن .(50)
هشتم ـ در اخبار آن حضرت است به غيب
ونـيـز در ( حـديـقـه ) از ( فـصـول المـهـمـة ) و( كـشـف الغمه ) نقل كرده : در آن وقت كه هارون امام موسى عليه السلام محبوس ‍ داشت ، ابويوسف ومحمّد بن الحسن كه هر دومجتهد عصر بودند به مذهب اهل سنت وشاگرد ابوحنيفه با هم قرار دادند كه بـه نـزد امـام عـليه السلام روند ومسائل علمى از اوپرسند وبه اعتقاد خود با اوبحث كنند وآن حـضـرت را الزام دهـند. چون به خدمت آن حضرت رسيدند مقارن رسيدن ايشان مردى كه بر آن حضرت موكل بود از قبل سندى بن شاهك آمده گفت نوبت من تمام شد وبه خانه خود مـى روم و اگـر شـمـا را خـدمـتـى وكـارى هـست بفرماييد كه چوباز نوبت من شود آن كار را سـاخـتـه بـيـايـم ، امـام فرمود: بروخدمتى وكارى ندارم وچون مرد روانه شد روبه ايشان كـرده گـفـت : تـعـجـب نـمـى كنيد از اين مرد كه امشب خواهد مرد وآمده كه فردا قضاى حاجت من نـمـايـد، پـس هـر دوبـرخـاسـتـه وبـيـرون رفـتـنـد وبـا هـم گـفتند كه ما آمده بوديم ك از اومـسـايـل فـرض وسـنـّت بشنويم اوخود از غيب خبر مى دهد وكسى فرستادند تا بر در آن خانه منتظر خبر نشست ، وچون نصفى از شب گذشته فرياد وفغان از آن خانه برآمد وچون پـرسـيـد كـه چـه واقـع شـده گـفـتـند آن مرد به علت فجاءة بمرد بى آنكه اورا بيمارى ومـرضـى بـاشد. فرستاده رفت وهر دورا خبر كرد وايشان باز به خدمت امام عليه السلام آمـده پـرسيدند كه ما مى خواهيم بدانيم كه شما اين علم را از كجا به هم رسانيده بوديد؟ فـرمـود: ايـن عـلم از آن عـلمـها است كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم به مرتضى على عليه السلام تعليم داده بود واز آن علمها نيست كه ديگرى را راهى به آن باشد وهر دومـتـحـيـر ومـبـهـوت شـده هـر چـنـد خـواسـتـنـد كـه ديـگـر حرفى توانند زد نتوانستند وهر دوبـرخـاسـتـه شـرمـنـده بـرگـشـتـنـد وصـبـر بـر كـتـمان هم نداشتند وخود روايت نمودند ونقل كردند تا در روز قيامت بر ايشان حجت باشد.(51)
نهم ـ در امر آن حضرت است شير پرده را بدريدن افسونگرى
ابـن شـهـر آشوب از على بن يقطين روايت كرده كه وقتى هارون الرشيد طلب كرد مردى را كه باطل كند به سبب اوامر حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام را وخجالت دهد آن حضرت را در مجلس پس اجابت كرد اورا به جهت اين كار مردى افسونگر، پس چون ( خـوان طـعـام ) حاضر شد آن مرد حيله كرد در نان پس چنان شد كه هرچه قصد كرد خادم حضرت كه نانى بردارد ونزد حضرت گذارد نان از نزد اوپريد. هارون از اين كار چندان خـوشـحـال وخـنـدان شـد كـه خـوددارى نـتـوانست كند وبه حركت درآمد پس چندان نگذشت كه حضرت امام موسى عليه السام سر مبارك بلند كرده به سوى شيرى كه كشيده بودند آن را بـه بـعـضـى از آن پـرده هـا، فـرمود: اى اسداللّه ! بگير دشمن خدا را، پس برجست آن صـورت به مثل بزرگترين شيران وپاره كرد آن افسونگر را، هارون ونديمانش از ديدن ايـن امـر عـظـيـم غـش كـرده وبـر رودر افـتـادنـد وعـقـلهـايـشـان پـريـد از هـول آنـچـه مشاهده كردند وچون به هوش آمدند بعد از زمانى هارون به حضرت امام موسى عـليـه السـلام عـرض كـرد كـه درخـواسـت مـى كـنـم از توبه حق من بر توكه بخواهى از صـورت كـه بـرگـردانـد ايـن مـرد را، فـرمـود: اگر عصاى حضرت موسى عليه السلام بـرگـردانـيـد آنـچـه را كه بلعيد از ريسمانها وعصاهاى ساحران اين صورت نيز بر مى گرداند اين مرد را كه بلعيد. (52)
مـؤ لف گـويـد: كـه بـعـضـى از فـضـلاء وشـايـد كـه آن سـيـد اجـل آقـا سـيـد حـسـيـن مفتى باشد روايت كرده اين حديث را از شيخ بهائى به اين طريق كه فـرمـود: حـديـث كـرد مـرا در شـب جـمـعـه هـفـتـم جـمـادى الا خـر سـنـه هـزار وسـه در مـقـابـل دوضـريـح امـامين معصومين حضرت موسى بن جعفر وابوجعفر جواد عليهم السلام از پـدرش شـيـخ حسين از مشايخ خود پس آنها را نام برده تا به شيخ صدوق از ابن الوليد از صفار و سعد بن عبداللّه از احمد بن محمّد بن عيسى از حسن بن على بن يقطين از برادرش ‍ حسين از پدرش على بن يقطين ورجال اين سند تمامى ثقات وشيوخ طايفه هستند پس حديث را ذكـر كـرده مـثـل آنـچـه ذكـر شـد ومخالفتى با اين حديث ندارد جز آنكه در آن خادم ندارد بـلكـه دارد خـود حـضـرت مى خواست نان بردارد، وديگر آنكه صورت شير در بعضى از صحنهاى منزل بود نه در پرده وبقيه مثل همند، وبعد از اين روايت گفته كه شيخ بهائى ـ ادام اللّه ايّامه ـ انشاد كرد براى من سه بيتى كه در مدح حضرت امام موسى وامام محمّد جواد عـليـهـم السـلام گـفـتـه بـود وآن سـه بـيـت ايـن است ، بهترين اشعارى است كه در مدح آن دوبزرگوار گفته شده :
اَلايا قاصِدَ الزَّوْراءِ عَرِّجْ(53)

عَلَى الْغَرْبِىِّ مِنْ تِلْكَ الْمَغانى (54)

وَ نَعْلَيْكَ اخْلَعَنْ وَاْسجُدْ خُضوُعا

اِذا لاحَتْ لَدَيْكَ الْقُبَّتانِ

فَتَحْتَهُما لَعَمْرُكَ نارُ مُوسى

وَ نوُرُ مُحَمَّدٍ مُتَقارِنانِ
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:07 am

دهم - ...

يـازدهـم ـ خـبـر شـقـيـق بـلخـى وآنـچـه مـشـاهـده كـرده از دلايل آن حضرت
شـيـخ اربـلى از شـقـيـق بـلخـى روايـت كـرده كـه در سـال صـد وچهل ونهم به حج مى رفتم چون به ( قادسيه ) رسيدم نگاه كردم ديدم مـردمـان بـسـيـار بـراى حـج حـركـت كـرده انـد وتـمـامـى بـا زيـنـت وامـوال بـودنـد، پـس نـظرم افتاد به جوان خوشرويى كه ضعيف وگندم گون بود وجامه پـشـمينه بالاى جامه هاى خويش پوشيده بود و شمله اى در بر كرده بود ونعلين در پاى مـبـاركش بود واز مردم كناره كرده وتنها نشسته بود. من با خود گفتم كه اين جوا از طايفه صوفيه است ومى خواهد بر مردم كلّ باشد وثقالت خود را بر مردم اندازد در اين راه ، به خدا سوگند كه نزد اومى روم واورا سرزنش مى كنم ، چون نزديك اورفتم وآن جوان مرا ديد فرمود:
( ياَ شَقيقُ! اِجْتَنِبُوا كَثيرا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ ) .(55)
ايـن بـگـفـت وبـرفـت ، مـن بـا خـود گـفـتـم ايـن امـر عـظـيـمـى بـود كـه ايـن جـوان آنچه در دل مـن گـذشـتـه بود بگفت ونام مرا برد، نيست اين جوان مگر بنده صالح خدا بروم واز او سـوال كـنـم كـه مرا حلال كند، پس به دنبال اورفتم وهرچه سرعت كردم اورا نيافتم ، اين گـذشـت تـا بـه مـنـزل ( واقصه ) رسيديم آنجا آن بزرگوار را ديدم كه نماز مى خواند واعضايش مضطرب اس واشك چشمش جارى است ، من گفتم اين همان صاحب من است كه در جـسـتجوى اوبودم بروم واز اواستحلال جويم ، پس ‍ صبر كردم تا از نماز فارغ شد. به جانب اورفتم چون مرا ديد فرمود:
يـاَ شـَقـيـقُ! ( وَ اِنّى لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اْهتَدى ) .(56)
ايـن بـفـرمـود وبـرفـت ، مـن گـفـتـم بـايـد ايـن جـوان از ابـدال بـاشـد؛ زيـرا كـه دومـرتـبـه مـكنون من را بگفت . پس ديگر اورا نديدم تا به ( زبـاله ) رسـيـديم ديدم آن جوان ركوه اى در دست دارد لب چاهى ايستاده مى خواهد آب بـكـشـد كـه نـاگاه ركوه از دستش در چاه افتاد من نگاه كردم ديدم سر به جانب آسمان كرد وگفت :
( اَنْتَ رَبّى اِذا ظَمِئْتُ اِلِى الْماءِ وَ قُوتى اِذا اَرَدْتُ طَعاما؛ )
(يعنى تويى سيرايى من هرگاه تشنه شوم به سوى آب وتوقوت منى هر وقتى كه اراده كنم طعام را.)
پـس گـفـت خـداى مـن وسيد من ، من غير از اين ركوه ندارم از من مگير اورا. شقيق گفت : به خدا سـوگـنـد! ديـدم كـه آب چـاه جـوشـيـد وبـالاآمـد، آن جـوان دست به جانب آب برد وركوه را بـگـرفـت وپـر از آب كـرد ووضـوگـرفـت وچـهـار ركـعـت نـمـاز گـزارد پـس ‍ بـه جـانـب تـل ريـگـى رفـت واز آن ريـگـها گرفت ودر ركوه ريخت وحركت داد و بياشاميد من چون چنين ديدم نزديك اوشدم وسلام كردم وجواب شنيدم . سپس ‍ گفتم به من مرحمت كن از آنچه خدا به تـونـعـمـت فـرمـوده ، فـرمود: اى شقيق ! هميشه نعمت خداوند در ظاهر وباطن با ما بوده پس گـمـان خـوب بـبـر بـر پـروردگـارت ، پـس ‍ ركوه را به من داد چون آشاميدم ديدم سويق وشـكـر اسـت وبـه خـدا سـوگند كه هنوز لذيذتر وخوشبوتر از آن نياشاميده بودم ! پس سـيـر وسـيـراب شـدم بـه حـدى كـه چـنـد روز مـيل به طعام وشراب نداشتم . پس ديگر آن بـزرگـوار را نـديـدم تـا وارد مـكـه شـدم ، نـيـمه شبى اورا ديدم در پهلوى قبّة السّراب مـشـغـول بـه نـمـاز است وپيوسته مشغول به گريه وناله بود وبا خشوع تمام نماز مى گزارد تا فجر طلوع كرد، پس در مصلاى خود نشست وتسبيح كرد وبرخاست نماز صبح ادا كـرد پـس از آن هـفـت شـوط طـواف بـيـت كـرده وبـيـرون رفـت ، مـن دنبال اورفتم ديدم اورا حاشيه وغلامان است بر خلاف آن وضعى كه در بين راه بود يعنى اورا جـلالت ونـبـالت تـمـامى است و مردم اطراف اوجمع شدند وبر اوسلام ميكردند، پس من بـه شـخـصـى گـفـتم كه اين جوان كيست ؟ گفتند: اين موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام است ! گفتم : اين عجايب كه من از اوديدم اگر از غير اوبود عجب بود لكن چون از اين بزرگوار است عجبى ندارد.(57)
مـؤ لف گـويـد: كـه شقيق بلخى يكى از مشايخ طريقت است ، با ابراهيم ادهم مصاحبت كرده واز اواخـذ طريقت نموده واواستاد حاتم اصم است ، در سنه صد و نود وچهار در غزوه كولان از بلاد ترك به قتل رسيد.
در ( كـشـكـول بـهـائى ) وغـيـره نـقـل شـده كـه شـقـيـق بـلخـى در اول امـر، صـاحب ثروت ومكنت زياد بوده وبسيار سفر مى كرده براى تجارت پس در يكى از سـالهـا، مـسـافـرت بـه بـلاد تـرك نـمـود بـه شـهـرى كـه اهـل آن پـرسـتش اصنام مى كردند، شقيق به يكى از بزرگان آن بت پرستان ، گفت : اين عـبـاداتـى كـه شـمـا بـراى بتها مى كنيد باطل است ، اينها خدا نيستند واز براى اين مخلوق خالقى است كه مثل ومانند اوچيزى نيست واوشنوا ودانا است ، واوروزى دهنده هر چيز است . آن بت پرست در جواب اوگفت كه قول تومخالف است با كار تو، شقيق گفت : چگونه است آن ؟ گفت : تومى گويى كه خالقى دارى رازق وروزى دهنده مخلوق است وبا اين اعتقاد خود را بـه مـشـقت مسافرت درآورده اى در سفر كردن تا به اينجا براى طلب روزى ، شقيق از اين كـلمـه متنبه شده وبرگشت به شهر خود وهرچه مالك بود تصدق داد و ملازمت علما وزهاد را اختيار كرد تا زنده بود.(58)
وبـدان كـه ايـن حـكـايـت را كـه شـقـيـق از حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام نقل كرده جمله اى از علماى شيعه وسنى آن را نقل كرده اند ودر ضمن اشعار نيز در آورده اند وآن ابيات اين است :
سَلْ شَقيقَ البَلْخِىِّ عَنْهُ بِماشا

هَدَمِنْهُ وَ مَا الَّذى كانَ اَبْصَرَ

قالَ لَمّا حَجَجْتُ عايَنْتُ شَخْصا

ناحِلَ الْجِسْمِ شاحِبَ اللَّوْنِ اَسْمَرِ

سائرا وَحْدَهُ وَ لَيْسَ لَهُ زا

دُفَمازِلْتُ دائما اَتَفَكَّرُ

وَ تَوَهَّمَتُ اَنَّهُ يَسْئَلُ النّاسَ

وَ لَمْ اَدْرانَّهُ الْحَجُّ الاَكْبَرُ

ثُمَّ عايَنْتُهُ وَ نَحْنُ نُزوُلٌ

دوُنَ فَيْدٍ عَلَى الْكُثيِّبِ الاَحْمَرِ

يَضَعُ الرَّمُلُ فى الاِنا وَ يَشرَبُهُ

فَنادَيْتُهُ وَ عَقْلى مُحَيَّرُ

اِسْقِنى شَرْبَةً فَلَمّا سَقانى

مِنْهُ عايَنْتُهُ سَويقا وَ سُكَّرُ

فَسَئَلْتُ الْحَجيجَ مَنْ يَكْ هذا

قيلَ هذا الامامُ مُوسَى بن جَعفرٍ(59) !

دوازدهم ـ در اخبار آن حضرت است به غيب
شـيـخ كـشـى از شـعيب عقرقوفى روايت كرده كه روزى خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام بودم كه ناگهان ابتداء از پيش خود مرا فرمود كه اى شعيب ! فردا ملاقات خواهد كـرد تـورا مـردى از اهـل مـغـرب واز حـال مـن از تـوسـؤ ال خواهد كرد، تودر جواب اوبگوكه اواست به خدا سوگند امامى كه حضرت صادق عليه السـلام از بـراى مـا گـفـتـه ، پـس هـر چـه از تـوسـؤ ال كند از مسايل حلال وحرام تواز جانب من جواب اوبده . گفتم : فدايت شوم ! آن مرد مغربى چـه نـشـانـى دارد؟ فـرمود: مردى به قامت طويل وجسم است ونام اويعقوب است وهرگاه اورا مـلاقـات كـنـى بـاكـى نـيـسـت كه اورا جواب گويى از هرچه مى پرسد، چه اويگانه قوم خويش است واگر خواست به نزد من بيايد اورا با خود بياور. شعيب گفت : به خدا سوگند كه روز ديگر من در طواف بودم كه مردى طويل وجسيم روبه من كرد وگفت مى خواهم از تو سـؤ الى كـنـم از احـوال صـاحبت ، گفتم : از كدام صاحب ؟ گفت : از فلان بن فلان ! يعنى حـضـرت مـوسـى بـن جعفر عليه السلام ، گفتم : چه نام دارى ؟ گفت : يعقوب ، گفتم : از كـجـا مـى بـاشـى ؟ گـفـت : از اهل مغرب ، گفتم : از كجا مرا شناختى ؟ گفت : در خواب ديدم كسى مرا گفت كه شعيب را ملاقات كن وآنچه خواهى از اوبپرس ، چون بيدار شدم نام تورا پـرسـيـدم تـورا به من نشانى دادند، گفتم : بنشين در اين مكان تا من از طواف فارغ شوم وبـه نـزد تـوبـيـايـم . پـس طواف خود نمودم وبه نزد اورفتم وبا او تكلم كردم ، مردى عـاقـل يـافـتـم اورا، پـس از مـن طـلب كـرد كـه اورا بـه خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ببرم .
پـس دسـت اورا گـرفـتم وبه خانه آن حضرت بردم وطلب رخصت كردم چون رخصت يافتم داخـل خـانـه شـديـم ، چـون امـام عـليـه السـلام نگاهش به آن مرد افتاد فرمود: اى يعقوب ! توديروز اينجا وارد شدى ومابين تووبرادرت در فلان موضع نزاعى واقع شد وكار به جـايـى رسيد كه همديگر را دشنام داديد واين طريقه ما نيست ودين ما ودين پدران ما بر اين نـيـسـت ومـا امـر نـمـى كـنـيـم احـدى را بـه اين نحو كارها پس از خداوند يگانه بى شريك بپرهيز، همانا به اين زودى مرگ مابين توو برادرت جدايى خواهد افكند وبرادرت در همين سـفر خواهد مرد پيش از آنكه به وطن خويش برسد وتوهم از كرده خود پشيمان خواهيد شد وايـن بـه سـبـب آن شـد كـه شـمـا قـطـع رحـم كـرديـد؛ خدا عمر شماها را قطع كرد. آن مرد پـرسـيـد: فـدايـت شـوم ! اجـل مـن كـى خـواهـد رسـيـد؟ فـرمـود: هـمـانـا اجـل تـونـيـز حـاضـر شـده بـود لكـن چـون در فـلان مـنـزل بـا عـمـه ات صـله كـردى ورحـم خـود را وصـل كـردى بـيـسـت سال بر عمرت افزوده شد، شعيب گفت : بعد از اين مطلب يك سالى آن مرد را در طريق حج ديدم واحوال پرسيدم خبر داد كه در آن سفر برادرش به وطن نرسيده كه وفات يافت ودر بـيـن راه بـه خـاك رفـت .(60) وقـطب راوندى اين حديث را از على بن ابى حمزه روايت كرده به نحومذكور.
سـيـزدهـم ـ خـبـر عـلى بـن مـسـيـّب هـمـدانـى وآنـچـه مـشـاهـده كـرده از دلائل آن حضرت
مـحـقـق بـهـبـهـانـى رحـمـه اللّه در تـعـليـقـه بـر ( رجال كبير ) در احوال على بن مسيب همدانى فرموده كه در بعض كتب معتمده است كه اورا بـا حضرت موسى بن جعفر عليه السلام گرفتند ودر بغداد اورا در همان محبس موسى بن جـعـفـر عـليـه السـلام حـبس كردند وچون طول كشيد مدت حبس اووشوق سختى پيدا كرد به مـلاقـات عـيـال خـويـش ، حـضـرت فـرمـود: غـسـل كـن . چـون غـسـل كـرد حـضـرت فـرمـود: چشم را بر هم گذار، پس فرمود: بگشا، چشمان خود را. چون گـشـود خـود را نـزد قـبـر امـام حـسـين عليه السلام ديد پس نماز گزاردند نزد آن حضرت وزيـارت نمودند. پس ‍ فرمود: ديدگان را بر هم نه بعد فرمود: بگشا! چون گشود خود را نـزد قـبـر حـضـرت پـيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم ديد در مدينه . فرمود: اين قبر پـيـغـمـبـر اسـت پـس بـرو بـه نـزد عـيال خود تجديد عهد كن ومراجعت كن به نزد من ، رفت وبرگشت . دوباره فرمود: چشم به هم گذار، پس فرمود: باز كن چون چشم گشود خود را بـا آن حـضـرت در بـالاى كـوه قـاف ديـد ودر آنـجـا چـهل نفر از اولياء اللّه ديد كه تمام اقتدا كردند به امام موسى عليه السلام وبعد از آن فرمود: چشم به هم نه وبگشا، چون گشود خود را با
آن حضرت در زندان ديد!(61)
مـؤ لف گـويـد: كـه در اصـحـاب حـضـرت رضـا عـليـه السـلام در احوال زكريا بن آدم بيايد ذكر على بن مسيب مذكور.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:09 am

فـصـل چـهـارم : در ذكـر پـاره اى از كلمات شريفه ومواعظ بليغه حضرت موسى بن جعفرعليه السلام است

( اوّل ـ قالَ عليه السلام (عِنْدَ قَبْرٍ حَضَرَهُ) اِنَّ شَيْئَا هذا آخِرُهُ لَحقيقٌ اَنْ يُزْهَدَ فى اَوَّلِهِ وَ اِنَّ شَيئا هذا اَوَّلُهُ لِحَقيقٌ اَنْ يَخافَ آخِرُهُ ) ؛(62)
يـعـنـى حـضـرت مـوسـى بن جعفر عليه السلام نزد قبرى حاضر بود واين مطلب را بيان فـرمـود: هـمـانـا چـيـزى كـه ايـن اخـر اواسـت سـزاوار اسـت كـه مـيـل ورغـبـتـى نـشـود بـه اول آن ، وبـه درسـتـى كـه چـيـزى كـه ايـن اول آن است ، يعنى آخرتى كه قبر منزل اول آن است ، سزاوار است كه ترسيده شود از آخر آن .
مـؤ لف گـويـد: كـه از بـراى قـبـر وحـشـت وهـول عـظـيـم است ودر ( كتاب مَنْ لايَحْضُرُهُ الْفـَقـيه ) است (63) كه چون ميت را به نزديك قبر آورند، به ناگاه اورا داخـل قـبـر نـكـنـنـد بـه درسـتـى كـه از بـراى قـبـر هـولهـاى بـزرگ اسـت وپـنـاه بـرد حامل آن به خداوند تعالى از هول مطلع وبگذارد سر ميت را نزديك قبر واندكى صبر نمايد تـا اسـتـعداد دخول را بگيرد پس اندكى اورا پيشتر برد واندكى صبر كند آنگاه اورا به كنار قبر برد.
مجلسى اول رحمه اللّه در شرح آن فرموده : ( هرچند روح از بدن مفارقت كرده است وروح حـيـوانـى مـرده اسـت امـا نـفـس نـاطـقـه زنـده اسـت وتـعـلق اواز بـدن بـالكـليـة زايل نشده است وخوف ضعطه قبر وسؤ ال منكر ونكير ورومان فتّان قبور وعذاب برزخ هست بـا آنـكـه از جـهـت ديـگران عبرت است كه تفكر كنند چنين واقعه اى در پيش دارند. ودر ( حـديـث حـسـن ) از يونس منقول است كه گفت : حديثى از حضرت امام موسى كاظم عليه السـلام شـنيده ام كه در هر خانه اى كه به خاطرم مى رسد آن خانه با وسعتش بر من تنگ مـى شـود وآن آنـسـت كـه فرمودند چون ميت را به كنار قبر برى ، ساعتى اورا مهلت ده تا استعداد سؤ ال نكير ومنكر [پيدا] بكند ) . انتهى .(64)
وروايت شده از براء بن عازب كه يكى از معروفترين صحابه است كه ما در خدمت حضرت رسـول صـلى اللّه عليه وآله وسلم بوديم كه نظرش افتاد بر جماعتى كه در محلى جمع گـشـتـه بودند، پرسيدند: بر چه اين مردم اجتماع كرده اند؟ گفتند: جمع شده اند قبر مى كـنند، براء گفت : چون حضرت اسم قبر شنيد شتاب كرد در رفتن به سوى آن تا خود را بـه قـبـر رسـانـيـد پـس بـه زانـونـشـسـت كـنـار قـبـر. مـن رفـتـم بـه طـرف ديـگـر مقابل روى آن حضرت تا تماشا كنم كه آن حضرت چه مى كند، ديدم گريست به حدى كه خاك را از اشك چشم خود تر كرد پس از آن ، روكرد به ما وفرمود: ( اِخْوانى ! لِمِثْلِ هذا فَاَعِدّوُا ) ؛ يعنى برادران من ! از براى مثل اين مكان تهيه ببينيد وآماده شويد.(65)
شيخ بهائى نقل كرده كه بعضى از حكما را ديدند كه در وقت مرگ خود دريغ و حسرت مى خـورد، بـه اوگـفـتـنـد كه اين چه حالى است كه از تومشاهده مى شود؟ گفت : چه گمان مى بـريـد بـه كسى كه مى رود به سفر طولانى بدون توشه وزاد وساكن مى شود در قبر وحشتناكى بدون مونسى ووارد مى شود بر حاكم عادلى بدون حجتى .
وقـطـب راونـدى روايت كرده كه حضرت عيسى عليه السلام صدا زد مادر خود حضرت مريم عـليـهـا السـلام را بـعـد از مـردنـش وگـفـت : اى مـادر! با من تكلم كن آيا مى خواهى به دنيا بـرگـردى ؟ گـفـت : بـلى ! بـراى آنكه نماز گزارم براى خدا در شب بسيار سرد وروزه بـگـيـرم در روزى بـسـيـار گـرم ، اى پـسـر جان من ! اين راه بيمناك است . وروايت شده كه حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـا السـلام در وصيت خود به اميرالمؤ منين عليه السلام گفت : چون وفـات كـردم شـمـا مـرا غـسـل بـده وتـجـهـيـز كـن ونـمـاز بـگـزار بـر مـن و مـرا داخـل در قـبـر كـن ودر لحـد بـسـيـار وخـاك بـر روى مـن بـريـز وبـنـشـيـن نـزد سـر مـن مقابل صورتم وقرآن ودعا براى من بسيار بخوان ؛ زيرا كه آن ساعت ساعتى است كه مرده محتاج است به انس گرفتن با زنده ها.(66)
وسـيـد بـن طاوس رحمه اللّه از حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم روايت كرده كه فـرمـود: نـمـى گـزارد بـر مـيـت سـاعـتـى سـخـت تـر از شـب اول قـبـر، پـس رحـم نـمـائيـد مردگان خود را به صدقه واگر نيافتى چيزى كه صدقه بـدهـى پـس يـكـى از شـمـاهـا دو ركـعـت نـمـاز كـنـد وبـخـوانـد در ركـعـت اول ( فـاتـحـة الكـتـاب ) يـك مـرتـبـه و( قـل هـواللّه احـد ) دومـرتـبـه ودر ركـعـت دوم ( فاتحه ) يك مرتبه و( الهكم التّكاثر ) ده مرتبه وسلام دهد وبگويد:
( اَللّهـُمَّ صـَلِّ عـَلى مـُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوابَها اِلى قَبْرِ ذلِكَ الْمَيِّتِ فُلانِ بْنِ فُلانِ ) .
پـس حق تعالى مى فرستد همان ساعت هزار ملك به سوى قبر آن ميت با هر ملكى جامه وحله اى اسـت وتـنـگـى قـبـر اورا وسعت دهد تا روز نفخ صور وعطا كند به نمازه كننده به عدد آنـچـه آفـتـاب بـر آن طـلوع مـى كـنـد حـسـنـات وبـالابـرده شـود بـراى او چـهـل درجـه .(67) ودر كتاب ( مَن لايَحْضُرُهُ الْفَقيه ) است كه چون ( ذرّ ) پسر ابوذر وفات كرد، ابوذر رضى اللّه عنه بر قبر اوايستاد ودست بر قبر ماليد وگفت : رحمت كند خدا تورا اى ذر! به خدا سوگند كه تونسبت به من نيكوكار بودى وشـرط فـرزنـدى را بـه جا مى آورد والحال كه تورا از من گرفته اند من از توخشنودم ، بـه خـدا قـسم كه از رفتن توباكى نيست بر من ونقصانى به من نرسيد ( وَ مالى اِلى اَحـَدٍ سـِوَى اللّهِ مـِنْ حـاجـَةٍ ) ؛ ونيست از براى من به غير از حق تعالى به احدى حاجت واگـر نـبـود هـول مـطلع ، يعنى جاهاى هولناك آن عالم بعد از مرگ ديده مى شود، هر آينه مـسـرور مـى شـدم كه من به جاى تورفته باشم ولكن مى خواهم چند روزى تلاقى مافات كـنـم وتـهـيـه آن عـالم را بـبـيـنـم وبـه تـحـقـيـق كـه انـدوه از بـراى تـومـرا مـشـغـول سـاخـتـه اسـت از اندوه بر تو، يعنى هميشه در غم آنم كه عبادات وطاعاتى كه از براى تونافع است بكنم واين معنى مرا باز داشته است از آنكه غم مردن وجدايى تورا از خـود بـخـورم ، واللّه كـه گـريـه نـكـردم از جـهـت توكه مرده اى واز من جدا شده اى وليكن گـريـه بـر تـوكـردم كـه حال توچون خواهد بود، و چون بگذرد. ( فَلَيْتَ شِعرى ما قُلْتُ وَ ما قيلَ لَكَ ) ؛ پس كاش مى دانستم كه توچه گفتى وبه توچه گفتند، خداوندا! به اوبخشيدم حقوقى را كه بر اوواجب كرده بودى از براى من پس توهم ببخش حقوق خود را كه بر اوواجب گردانيده بودى چه آنكه توسزاوارترى به جود وكرم از من .(68)
دوم ـ ( قالَ عليه السلام لِعَلِىِّ بْنِ يَقْطين : كَفّارَةُ عَمِلِ السُّلْطانِ الاِحْسانُ اِلَى اْلاَخْوانِ ) ؛
فرمود به على بن يقطين : كفاره كارگرى براى سلطان ، نيكى كردن به برادران دينى است .(69)
سـوم ـ فـرمـود كـه هـر زمـانـى كـه پـديـد آوردند مردمان گناهانى را كه ياد نداشتند، حق تعالى پديد آورد براى ايشان از بلاها چيزهايى كه آنها را بلا نمى شمردند.(70)
مـؤ لف گـويـد: كـه در زمان ما خوب ظاهر شد صدق اين كلام ؛ زيرا كه گناهان ومعاصى تـازه در مـيـان مـرد ظـاهـر شد وبدعتها پديد آمد ومردم پا از جاده شريعت واطاعت حق تعالى بـيـرون گـذاشـتـنـد وكـمـالات خـود را در ارتكاب بعض معاصى ومناهى پنداشتند وامر به مـعروف ونهى از منكر از ميان رفت حق تعالى نيز مردم را به انواع بلاها مبتلاكرده كه هيچ وقـت در خـاطـرشـان خـطور نمى كرد وگمان آن را نمى بردند و مصدوقه اين آيه شريفه گشتند:
( وَ ضـَرَبَ اللّهُ مـَثـَلا قـَرْيـَةً كـانـَتْ آمـِنـَةً مـُطْمَئِنَّةً يَاءْتِيَها رَزْقُها رَغَدا مِنْ كُلِّ مَكانٍ فـَكـَفـَرَتْ بـِاَنـْعـُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباَس الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِما كاَنُوا يَصْنَعُون ) .(71)
حق تعالى مثل زده براى كافر نعمتان به اهل قريه اى كه در امن وآسايش بودند مى رسيد روزى فـراخ بـراى ايـشـان از اطـراف وجـوانـب پـس كـافـر شدند به نعمتهاى خدا وشكر نـكـردند پس چشانيد حق تعالى ايشان را لباس گرسنگى وترس بدانچه بودند كه مى كردند از عملهاى ناشايست .
چـهـارم ـ فـرمـود: مـصـيـبـت بـراى صـبـر كـنـنـده يـكـى است وبراى جزع كننده دومصيبت است .(72)
فقير گويد: كه بيايد در كلمات حضرت هادى عليه السلاهمين كلمه شريفه ومراد از آن .
پـنـجـم ـ فـرمـود: شـدت وسـخـتى جور را كسى مى داند كه حكم به جور در حق اوشده است .(73)
مـؤ لف گـويـد: كـه روايت شده از حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم كه فرمود: سـلطـان ظـل اللّه اسـت در زمـيـن ، پـنـاه وجـاى مى گيرد به آن مظلوم . پس هر سلطانى كه عدالت كرد از براى اواست اجر وبر رعيت شكر، وهر سلطانى كه ستم كرد از براى اواست وزر وبر رعيت است صبر تا بيايد ايشان را فرجى .(74) شيخ سعدى گفته :
شنيدم كه خسروبه شيرويه گفت

در آن دم كه چشمش ز ديدن نهفت

بر آن باش تا هر چه نيت كنى

نظر در صلاح رعيت كنى

چراغى كه بيوه زنى برفروخت

بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت

بد ونيك چون هر دومى بگذرند

همان به كه نامت به نيكى برند

الاتا به غفلت نخوابى كه نوم

حرام است بر چشم سالار قوم

نيايد به نزديك دانا پند

شبان خفته وگرگ در گوسفند

غم زيردستان بخور زينهار

بترس از زبردستى روزگار

توناكرده بر خلق بخشايشى

كجا بينى از دولت آسايشى

شـشـم ـ فـرمـود: بـه خـدا قـسـم اسـت كـه نـازل مـى شـود مـعـونـه بـه قـدر مـؤ نـه ونـازل مـى شـود صـبـر بـه قـدر مـصـيبت وكسى كه ميانه روى كند وقناعت نمايد نعمت بر اوبـمـانـد، و كـسـى كـه تـبـذيـر واسـراف كـنـد نـعـمـت از اوزايـل گردد، وادا كردن امانت وراستى در گفتار، روزى بياورد، وخيانت ودروغ فقر ونفاق آورد، وهـرگـاه خـدا خـواهـد كـه بـه مـورچـه شـرّى بـرسـد بـراى اودوبال بروياند آنگاه مورچه بپرد ومرغ هوا اورا بخورد.(75)
مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن فـقـره اخـيـر شـايـد اشـاره بـاشـد بـه آنـكـه آدم شـكـسـتـه بـال ضعيف الحال در سلامت است وهرگاه مال واعوان پيدا كرد سر جنبان شود آنها كه بالا دسـت اومـى بـاشـنـد سر اورا بكوبند واورا هلاك كنند، وابوالعتاهيه همين مطلب را به نظم درآورده وگفته :
وَ اِذا اسْتَوَْت لِلنَّمْلِ اَجْنِحَةٌ

حَتّى تَطيرَ فَقَدْدنا عَتَبُهُ

گـويـنـد: هـارون الرشـيـد در ايـام نـكـبـت بـرامـكـه بـه ايـن شـعـر مـكـرر متمثل مى شد.
هـفـتـم ـ فـرمـود: بـپـرهـيـز از آنـكـه مـنـع كنى مال خود را در طاعت خدا كه انفاق خواهى كرد دومثل آن را در معصيت .(76)
هـشـتـم ـ فـرمـود: كـسـى كه دوروزش ، يعنى روز گذشته اش وروزى كه در آن است مساوى بـاشـد، مـغـبـون اسـت وكـسـى كـه روز دومـش بدتر از روز اولش ، يعنى روز گذشته اش بـاشـد، پس اوملعون است وكسى كه زيادتى در نفس خود نمى يابد در نقصان است وكسى كه روبه نقصان است مرگ از براى اوبهتر از حيات است .(77)
نـهـم ـ ( عَنِ الدُّرَّةِ الباهِرَةِ: قالَ الكاظِمُ عليه السلام : المَعْروفُ غُلُّ لايَفُكُّهُ اِلاّ مُكافاةٌ اَوْ شُكْرٌ، لَوْ ظَهَرَتِ الا جالُ افْتَضَحَتِ الا مالُ، مَن وَلَّدَهُ الْفَقْرُ اَبْطَرَهُ الْغِنى ، منْ لَمْ يَجِدْ لِلاسـآئةِ مـَضـَضـا لَمْ يـَكُنْ لِلا حْسانِ عِنْدَهُ مَوْقِعٌ، ما تَسآبَّ اِثْنانِ اِلاّ انْحَطَّ اْلاَعْلى اِلى مَرْتَبَةِ اْلاَسْفَلِ ) .(78)
اين فرمايش حضرت مشتمل است بر پنج كلمه حكمت آميز كه بايد به آب طلا نوشته شود، ومعنى آنها اين است :
1 ـ احـسـان غـلى اسـت بـر گـردن آن كسى كه به اواحسان شده كه بيرون نمى آورد آن را مگر مكافات واحسان نمودى به احسان كننده يا شكر اورا نمودن ؛
2 ـ اگر ظاهر شود اجلها رسوا شود آرزوها؛
3 ـ كسى كه متولد وپروريده شد در فقر، سرگشته وحيران كند اورا توانگرى ؛
4 ـ كـسـى كـه نـمـى يـابـد از بـد كـردن بـه اوسـوزش دل واندوهى ، نخواهد بود از براى احسان نزد اوموقعى ؛
5 ـ دونـفـر هـمـديگر را دشنام ندهند مگر آنكه بالاتر است فرود خواهد آمد به مرتبه آنكه پست تر است .
دهـم ـ فـرمـود آن حـضـرت بـه بـعـض اولاد خـود كه : اى پسرك من ! بپرهيز از آنكه ببيند خداوند تورا در معصيتى كه نهى كرده تورا از آن وبپرهيز از آنكه نبيند تورا نزد طاعتى كـه امـر كـرده تـورا بـه آن وبـر توباد به كوشش وجد والبته جنان ندانى كه بيرون رفـتـه اى از تـقـصـير در عبادت وطاعت خدا؛ زيرا كه عبادت نشده حق تعالى به نحوى كه شايسته عبادت اواست .(79)
فـقـيـر گـويـد: كـه هـمـيـن مـعـنـى مـراد اسـت از ايـن دعـا كـه آن حـضـرت تـعـليـم فـضـل بـن يـونـس ‍ فـرمـوده : ( اَللّهـُمَّ لاتـَجـْعـَلْنـى مـِنَ الْمُعارينَ (80) وَ لاتُخْرِجْنى مِنَ التَّقْصيرِ ) .
فـرمـود: وبـپرهيز از مزاح ؛ زيرا كه آن مى برد نور ايمان تورا وسبك مى كند مروت تو را، وبـپـرهـيـز از مـلولى وكـسـالت ؛ زيـرا كـه اين دومنع مى كند حظ تورا از دنيا و آخرت .(81)
مـؤ لف گـويـد: كـه نـهـى آن حـضرت از مزاح ظاهرا مراد افراط در مزاح وشوخى است كه بـاعـث سـبـكـى وكـم وكـم وقـارى ومـوجـب سـقـوط حـصـول مـهـابـت وحـصـول خوارى مى گردد ودل را مى ميراند واز آخرت غفلت مى آورد وبسا باشد كه باعث عـداوت ودشـمـنـى يـا سـبـب آزردن وخجالت مؤ منى گردد، ولهذا گفته شده كه هر چيزى را تـخـمـى اسـت وتـخـم عداوت شوخى است ، واز مفاسد آن آنست كه دهان را به هرزه خندى مى گـشـايـد وخـنده بسيار دل را تاريك وابروووقار را تمام مى كند ولكن پوشيده نماند كه اگـر افـراط در مـزاح نـشـود وتـوليد مفاسد مذكوره ننمايد مذموم نيست بلكه ممدوح است ، ومـكـرر مـزاح از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه وآله و سلم واميرالمؤ منين عليه السلام صادر شده به حدى كه منافقين مزاح را در حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام عيب شمردند، وهـمـچـنـيـن خـنـده مـذمـوم ، قـهـقـه است كه با صدا باشد نه تبسم كه آن محمود وذكر آن در اوصاف حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم مشهور است .
يـازدهـم ـ فـرمـود: مـؤ مـن مـثل كفه ترازواست هرچه زيادتر شود در ايمانش ، زياد شود در بلايش !(82)
دوازدهـم ـ روايـت شـده كـه روزى آن حـضـرت اولاد خـود را جـمـع كـرد وفـرمود به آنها: اى پـسـران مـن ! وصـيـت مـى كـنـم شـمـا را بـه وصيتى پس هر كدام كه اين وصيت را حفظ كند تـرسـانـيـده (83) وبـى آرام نـخـواهـد شـد با آن وصيت ، وآن وصيت اين است ، هرگاه آمد به نزد شما شخصى ودر گوش راست شما سر گذاشت وشنوانيد شما را كلمات نـاخـوش ونـاپـسـنـديـده ، پس سر گذاشت به گوش چپ وعذرخواهى كرد وگفت : من نگفتم چيزى ، قبول كنيد عذر اورا.(84) يعنى با اوكج خلقى نكنيد ونگوييد مثلا دروغ مى گويى ، چه قدر بى حيايى ، الا ن به گوشم ناسزا و ناپسند گفتى .
مؤ لف گويد: كه بيايد در فصل مواعظ حضرت جواد عليه السلام آنچه كه مناسب به اين مطلب است .
قريب به همين را سيد رضى در شعر خود در حكم ايراد كرده در آنجا فرموده :
كُنْ فِى الاَنامِ بِلاعَيْنٍ وَ لااُذُنٍ

اَوْ لافَعِشْ اَبَدَ الاَيامِ مَصْدورا

وَ النّاسُ اُسْدٌ تُحامى عَنْ فَرائسِها

اَمّا عَقَرْتَ وَ اِمّا كُنْتَ مَعْقُورا

وبـدان كـه سـيـد بـن طـاوس رحـمـه اللّه نـقـل كـرده كـه جـمـاعـتـى بـودنـد از خـواص اهـل بـيـت وشـيعيان حضرت موسى بن جعفر عليه السلام كه حاضر مى گشتند در مجلس آن حضرت وبا ايشان بود لوحهاى لطيف ونازكى از آبنوس وميلهايى ، پس هرگاه آن حضرت نطق مى فرمود به كلمه اى وفتوى مى داد در مساءله اى ، آن جماعت مى نوشتند در آن لوحها آنچه را كه مى شنيدند؛ واز كلمات آن حضرت است وصيت طولانى كه به هشام فرموده ودر آن جـمـع است حكمتهاى جليله وفوائد عظيمه ، هركه طالب آن است رجوع كند به كتاب ( تحف العقول ) و( اصول كافى ) وغيره .(85)


در اينجا آزمون بيست و سوّم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:24 am

فـصـل پـنـجـم : در بـيان شهادت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام وذكر بعضى از ستمها كه بر آن امام مظلوم واقع شده

اشهر در تاريخ شهادت آن حضرت آن است كه در بيست وپنجم رجب سنه صد و هشتاد وسه در بـغـداد در حـبـس سـنـدى بـن شـاهـك واقـع شد وبعضى پنجم ماه مذكور گفته اند. وعمر شـريـفـش در آن وقـت پـنـجـاه وپـنـج سـال وبـه روايـت ( كـافـى ) پـنجاه وچهار سـال بـود.(86) وبـيـسـت سـاله بـود كـه امـامـت بـه آن جـنـاب مـنـتـقـل شـد ومـدت امـامـتـش سى وپنج سال بوده كه مقدارى از آن در بقيه ايام منصور بوده واوبـه ظـاهـر مـتـعـرض آن حـضـرت نـشـد وبـعـد از اوده سال و كسرى ايام خلافت مهدى بود واوحضرت را به عراق طلبيد ومحبوس گردانيد وبه سـبـب مـشـاهـده مـعجزات بسيار جراءت بر اذيت به آن حضرت ننمود وآن جناب را به مدينه بـرگـردانـيـد وبـعـد از آن يـك سـال وكـسـرى مدت خلافت هادى بود واونيز آسيبى به آن حضرت نتوانست رسانيد.(87)
صـاحـب ( عمدة الطالب ) گفته : هادى آن حضرت را گرفت ودر حبس ‍ نمود، اميرالمؤ منين عليه السلام را در خواب ديد كه به اوفرمود:
( فـَهـَلْ عـَسـَيـْتـُمْ اِنْ تـَوَلَّيـْتـُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَرْضَ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَكُمْ؟ ) (88)
چـون بـيـدار شـد مـراد آن حضرت را دانست ، امر كرد حضرت امام موسى عليه السلام را از حـبـس رهـا كـردنـد، بـعـد از چـنـدى بـازخـواسـت آن حـضـرت را حـبـس كـنـد واذيـت رسـانـد، اجل اورا مهلت نداد وهلاك شد، چون خلافت به هارون الرشيد رسيد آن حضرت را به بغداد آورد ومـدتـى مـحـبـوس داشـت ودر سـال چـهـاردهم خلافت خويش آن حضرت را به زهر شهيد كرد.(89)
امـا سـبـب گـرفـتـن هارون آن جناب را وفرستادن اورا به عراق چنانكه شيخ طوسى و ابن بـابـويـه وديـگران روايت كرده اند آن بود كه چون رشيد خواست كه امر خلافت را براى اولاد خود محكم گرداند از ميان پسران خود ـ كه چهارده تن بودند ـ سه نفر را اختيار كرد، اول مـحـمـّد امـيـن پـسـر زبـيده را وليعهد خود گردانيد وخلافت را بعد از او براى عبداللّه ماءمون وبعد از اوبراى قاسم مؤ تمن قرار داد وچون جعفر بن محمّد بن اشعث را مربى ابن زبـيـده گـردانـيده بود يحيى برمكى كه اعظم وزراى هارون بود انديشه كرد كه بعد از اواگر خلافت به محمّد امين منتقل شود ابن اشعث مالك اختيار اوخواهد شد ودولت از سلسله من بـيـرون خواهد رفت ، در مقام تضييع ابن اشعث برآمد ومكرر ومكرر نزد هارون از اوبدى مى گفت تا آنكه اورا نسبت داد به تشيع واعتقاد به امامت موسى بن جعفر عليه السلام وگفت : اواز مـحبان ومواليان امام موسى عليه السلام است واورا خليفه عصر مى داند وهرچه به هم رسـانـد خـمـس آن را بـراى آن جـناب مى فرستد وبه اين سخنان شورانگيز، هارون را به فكر آن حضرت انداخت تا آنكه روزى هارون از يحيى وديگران پرسيد كه آيا مى شناسيد از آل ابـى طـالب كـسـى را كـه طـلب نـمـايـم وبـعـضـى از احوال موسى بن جعفر را از اوسؤ ال نمايم ؟
ايشان على بن اسماعيل بن جعفر برادرزاده آن حضرت را كه آن جناب احسان بسيار نسبت به اومـى نـمـود وبـر خـفاياى احوال آن جناب اطلاع تمام داشت تعيين كردند. (به روايت ديگر، محمّد بن اسماعيل برادرزاده آن جناب بود).(90)
پـس به امر خليفه نامه اى به پسر اسماعيل نوشتند واورا طلبيدند، چون آن جناب بر آن امـر مـطـلع شد اورا طلبيد وگفت : اراده كجا دارى ؟ گفت : اراده بغداد، فرمود كه براى چه مـى روى ؟ گفت : پريشان شده ام وقرض بسيارى به هم رسانيده ام ، آن جناب فرمود كه مـن قـرض تـورا اداء مـى كـنـم وخـرج تـورا مـتـكـفـل مـى شـوم ، اوقـبول نكرد وگفت : مرا وصيتى كن ! آن جناب فرمود: وصيت مى كنم كه در خون من شريك نـشوى واولاد مرا يتيم نگردانى ، باز گفت : مرا وصيت كن ! حضرت باز اين وصيت فرمود تـا سـه مرتبه ، پس سيصد دينار طلاوچهار هزار درهم به اوعطا فرمود، چون اوبرخاست حـضـرت بـه حـاضـران فـرمـود: بـه خـدا سوگند كه در ريختن خون من سعايت خواهد كرد وفـرزنـدان مـرا بـه يـتـيـمـى خـواهـد انـداخـت ! گـفـتـنـد: يـابـن رسـول اللّه ! اگـر چـنـيـن اسـت چـرا بـه اواحـسـان مـى نـمـايـى وايـن مال جزيل را به او مى دهى . فرمود:
( حـَدَّثـَنـى اَبـى عـَنْ آبـائِه عـَنْ رَسـُولِ اللّهِ صـلى اللّه عـليه وآله وسلم : اِنَّ الرَّحِمَ اِذاقُطِعَتْ فَوُصِلَتْ قَطَعَهَا اللّهُ ) ؛
حـاصـل روايـت آنـكـه ، پـدران مـن روايـت كـرده انـد از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله و سـلم كـه چون كسى كه با رحم خود احسان كند واودر بـرابـر بـدى كـنـد وايـن كس قطع احسان خود را از اونكند حق تعالى قطع رحمت خود را از اومى كند واورا به عقوبت خود گرفتار مى نمايد.
وبـالجـمـله ؛ چـون على بن اسماعيل به بغداد رسيد، يحيى بن خالد برمكى اورا به خانه برد وبا اوتوطئه كرد كه چون به مجلس هارون رود امرى چند نسبت به آن حضرت دهد كه هـارون را بـه خـشـم آورد، پـس اورا بـه نـزد هـارون بـرد. چـون بـر او داخـل شـد سـلام كـرد وگفت : هرگز نديده ام كه دوخليفه در يك عصر بوده باشند، تو در اين شهر خليفه وموسى بن جعفر در مدينه خليفه است ، مردم از اطراف عالم خراج از براى اومـى آورنـد وخـزانـه ها به هم رسانيده وملكى را به سى هزار درهم خريده ونام اورا ( يسيره ) گذاشته . پس هارون دويست هزار درهم حواله كرد به اوبدهند، چون آن بدبخت بـه خـانـه بـرگـشـت دردى در حـلقـش به هم رسيد و هلاك شد واز آن زرها منتفع نشد. وبه روايـت ديـگـر بـعـد از چـندى اورا زحيرى عارض شد وجميع اعضا واحشاء اوبه زير آمد ودر همان حال كه زر را براى او آوردند در حالت نزع بود، واز اين پولها جز حسرت چيزى از براى اوحاصل نشد و زرها را به خزانه خليفه برگردانيدند.(91)
وبالجمله ؛ در همان سال كه سال صد وهفتاد ونهم هجرى بود وهارون براى استحكام خلافت اولاد خـود بـه گـرفتن امام موسى عليه السلام اراده حج كرد و فرمانها به اطراف نوشت كـه عـلمـا وسـادات واعـيـان وواشـراف هـمـه در مـكه حاضر شوند كه از ايشان بعيت بگيرد وولايت عهد اولاد اودر بلاد اومنتشر گردد. (92)
اول بـه مـديـنـه طـيبه آمد، يعقوب بن داود روايت كرده است كه چون هارون به مدينه آمد، من شـبـى بـه خـانـه يـحـيـى بـرمـكـى رفـتـم واونقل كرد كه امروز شنيدم كه هارون نزد قبر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم بـا اومـخاطبه مى كرد كه پدر ومادرم به فداى توباد يا رسول اللّه ، من عذر مى طلبم در امرى كه اراده كرده ام در باب موسى بن جعفر، مـى خـواهـم اورا حـبس كنم براى آنكه مى ترسم فتنه برپا كند كه خونهاى امت توريخته شـود، يـحـيـى گـفـت : چـنـيـن گمان دارم كه فردا اورا خواهد گرفت . چون روز شد، هارون فـضـل بـن ربـيـع را فـرسـتـاد در وقـتـى كـه آن حـضـرت نـزد جـد بـزرگـوار خـود رسـول خـدا صـلى اللّه عليه وآله وسلم نماز مى كرد، در اثناى نماز آن جناب را گرفتند وكـشـيـدند كه از مسجد بيرون برند. حضرت متوجه قبر جد بزرگوار خود شد وگفت : يا رسـول اللّه ! بـه تـوشـكـايـت مـى كـنـم از آنـچـه از امـت بـدكـردار تـوبـه اهـل بـيـت بـزرگـوار تو مى رسد، ومردم از هر طرف صدا به گريه وناله وفغان بلند كردند، چون آن امام مظلوم را نزد هارون بردند ناسزاى بسيار به آن جناب گفت ، وامر كرد كـه آن جـنـاب را مـقيد گردانيدند ودومحمل ترتيب داد براى آنكه ندانند كه آن جناب را به كـدام نـاحـيـه مـى بـرنـد، يـكـى را بـه سوى بصره فرستاد وديگرى را به جانب بغداد وحـضرت در آن محمل بود ك به جانب بصره فرستاد، وحسان سروى را همراه آن جناب كرد كـه آن حـضـرت را در بـصـره بـه عـيسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور كه امير بصره و پسر عموى هارون بود تسليم نمود، در روز هفتم ماه ذى الحجة يك روز پيش از ترويه ، آن جـنـاب را داخـل بـصـره نـمودند ودر روز علانيه آن جناب را تسليم عيسى نمودند، عيسى آن حـضـرت را در يـكـى از حـجـره هـاى خـانـه خـود كـه نـزديـك به ديوانخانه اوبود محبوس گردانيد ومشغول فرح وسرور عيد گرديد وروزى دو مرتبه در آن حجره را مى گشود، يك نـوبـت بـراى آنـكـه بيرون آيد ووضوبسازد، نوبتى ديگر براى آنكه طعام از براى آن جـنـاب بـبرند. محمّد بن سليمان نوفلى گفت كه يكى از كاتبان عيسى كه نصرانى بود وبـعـد، اسـلام اظـهـار كرد رفيق بود با من ، وقتى براى من گفت كه اين عبد صالح وبنده شـايـسته خدا، يعنى موسى بن جعفر عليه السلام در اين ايام كه در اين خانه محبوس بود چـيـزى چـنـد شـنيد از لهوولعب وساز و خوانندگى وانواع فواحش ومنكرات كه گمان ندارم هرگز به خاطر شريفش آنها خطور كرده باشد.
وبـالجـمـله ؛ مـدت يـك سال آن حضرت در حبس عيسى بود ومكرر هارون به او نوشت كه آن جـنـاب را شـهيد كند. اوجراءت نكرد كه به اين امر شنيع اقدام كند، جمعى از دوستان اونيز اورا از آن مـنـع كـردنـد، چـون مـدت حـبـس آن حـضـرت نـزد او بـه طـول انـجـامـيـد، نـامـه اى بـه هـارون نـوشـت كـه حـبـس مـوسـى عـليـه السـلام نـزد مـن طـول كـشـيـد ومـن بـر قـتـل وى اقـدام نـمـى نـمـايـم ، مـن چـنـدان كـه از حـال اوتفحص مى نمايم به غير عبادت وتضرع وزارى وذكر ومناجات با قاضى الحاجات چيزى نمى شنوم و نشنيدم كه هرگز به تويا بر من يا بر احدى نفرين نمايد يا بدى از ما ياد نمايد بلكه پيوسته متوجه كار خود است به ديگرى نمى پردازد، كسى را بفرست كه من اورا تسليم اونمايم والاّ اورا رها مى كنم وديگر حبس وزجر اورا بر خود نمى پسندم . يـكـى از حـواسـيـس عـيـسـى كـه بـه تـفـحـص احـوال آن جـنـاب مـوكـل بـود گـفـتـه كـه من در آن ايام بسيار از آن جناب مى شنيدم كه در مناجات با قاضى الحـاجـات مـى گـفـت : خـداونـدا! مـن پـيـوسـته سؤ ال مى كردم كه زاويه خلوتى وگوشه عزلتى وفراخ خاطرى از جهت عبادت وبندگى خود مرا روزى كنى اكنون شكر مى كنم كه دعـاى مـرا مستجاب گردانيدى ، آنچه مى خواستم عطا فرمودى . چون نامه عيسى به هارون رسـيـد كـس فـرسـتـاد وآن جـنـاب را از بـصـره بـه بـغـداد بـرد ونـزد فضل بن ربيع محبوس ‍ گردانيد.(93) ودر اين مدتى كه محبوس بود پيوسته مشغول عبادت بود و بيشتر اوقات در سجده بود.
شـيـخ صدوق از ثوبانى روايت كرده است كه جناب امام موسى عليه السلام در مدت زياده از ده سـال هـر روز كـه مـى شـد بـعـد از روشـن شـدن آفـتـاب بـه سـجـده مـى رفـت و مـشـغـول دعـا وتـضـرع مـى بـود تا زوال شمس ودر ايامى كه در حبس بود بسا مى شد كه هـارون بـر بام خانه مى رفت ونظر مى كرد در آن حجره كه آن جناب را در آنجا حبس ‍ كرده بودند، جامه اى مى ديد كه بر زمين افتاده است وكسى را نمى ديد، روزى به ربيع گفت : اين جامه چيست كه مى بينم در اين خانه ؟ ربيع گفت : اين جامه نيست بلكه موسى بن جعفر اسـت ، كـه هـر روز بـعـد از طـلوع آفـتـاب بـه سـجـده مـى رود تـا وقـت زوال گـفـت : هـرگـاه مـى دانى كه اوچنين است چرا اورا در اين زندان تنگ جا داده اى ؟ هارون گـفـت : هـيهات ! غير از اين علاجى نيست ،(94) يعنى براى دولت من در كار است كه اوچنين باشد.(95)
در كـتـاب ( درّالنـّظـيـم ) اسـت كـه فـضـل بـن ربـيـع از پـدرش نـقـل كـرده كـه گـفـت : فـرسـتـاد مرا هارون رشيد نزد موسى بن جعفر عليه السلام براى رسـانـيـدن پـيـامـى ودر آن وقـت آن حـضـرت در حـبـس سـنـدى بـن شـاهـك بـود. مـن داخـل مـحـبـس شـدم ديـدم مـشغول نماز است ، هيبت آن جناب نگذاشت مرا كه بنشينم لاجرم تكيه كـردم بـه شمشير خود وايستادم ديدم كه آن حضرت پيوسته نماز مى گذارد واعتنايى به مـن نـدارد ودر هـر دوركـعـت نـمـاز كـه سـلام مى دهد بلافاصله براى نماز ديگر تكبير مى گـويـد وداخل نماز مى شود، پس چون طول كشيد توقف من وترسيدم كه هارون از من مؤ اخذه كـنـد همين كه خواست آن حضرت سلام دهد من شروع كردم در كلام ، آن وقت حضرت به نماز ديـگـر داخـل نـشـد وگـوش كرد به حرف من ، من پيام رشيد را به آن حضرت رسانيدم وآن پـيـام ايـن بـود كـه بـه مـن گـفـتـه بود مگوبه آن حضرت كه اميرالمؤ منين مرا به سوى توفرستاده بلكه بگوبرادرت مرا به سوى توفرستاده و سلام به تومى رساند ومى گـويد به من رسيده بود از توچيزهايى كه مرا به قلق و اضطراب درآورده بود. پس من تـورا از مـديـنـه آوردم وتـفـحص از حال تونمودم ، يافتم تورا پاكيزه حبيب ، برى از عيب دانـسـتـم كـه آنچه براى توگفته بودند دروغ بوده پس فكر كردم كه تورا به منزلت بـرگـردانـم يـا نزد خودم باشى ، ديدم بودنت نزد من سينه مرا از عداوت توبهتر خالى مى كند ودروغ بدگويان تورا بيشتر ظاهر مى گرداند، صلاح ديدم بودن تورا در اينجا لكـن هـر كـس را غـذايـى مـوافـق اسـت وبـا آن طـبـيعتش الفت گرفته وشايد شما در مدينه غـذاهايى ميل مى فرموديد وعادت به آن داشتيد كه در اينجا نمى يابى كسى را كه بسازد بـراى شـمـا، ومـن امـر كـردم ( فـضـل ) را كـه بـراى شـمـا بـسـازد هـر چـه مـيل داريد، پس امر فرما اورا به آنچه دوست داريد ومنبسط وگشاده روباشيد در هر چه كه اراده داريد.
راوى گفت : حضرت جواب داد به دوكلمه بدون آنكه التفات كند به من فرمود:
( لاحاضِرٌ لى مالى فَيَنْفَعُنى وَ لَمْ اُخْلَقْ سَؤُلا، اَللّهُ اَكْبَرُ ) ؛
يـعـنـى مـالم حـاضـر نـيـسـت كـه مـرا نـفـعـى رسـانـد، يـعـنـى هـرچـه بـخـواهـم دسـتـورالعـمـل بـدهـم بـرايـم درسـت كـنـنـد وخـدا مـرا خـلق نـكـرده سـؤ ال كـنـنـده واز كـسـى چـيـزى طـلب كـنـنـده . ايـن را فـرمـود وگـفـت : اَللّهُ اَكـْبـَرُ! وداخـل نـمـاز شـد. راوى گـفـت : مـن بـرگـشـتـم بـه نـزد هـارون وكـيـفـيـت را بـراى اونـقـل كـردم هـارون گـفـت : چـه مصلحت مى بينى درباره او؟ گفتم : اى آقاى من ! اگر خطى بكشى در زمين وموسى بن جعفر داخل در آن شود و بگويد بيرون نمى آيم از آن ، راست مى گـويـد بـيـرون نـخـواهـد آمـد از آن ، گـفـت چـنان است كه مى گويى ، لكن بودنش نزد من مـحـبـوبـتـر است به سوى من ، وروايت شده كه هارون به وى گفت كه اين خبر را با كسى مگو، گفت تا هارون زنده بود اين خبر را به احدى نگفتم . (96)
شـيـخ طـوسى رحمه اللّه از محمّد بن غياث روايت كرده كه هارون رشيد به يحيى بن خالد گـفت : برونزد موسى بن جعفر عليه السلام وآهن را از اوبردار وسلام مرا به او برسان وبگو:
( يـَقـُولُ لَكَ اِبـْنُ عـَمِّكَ اِنَّهُ قـَدْ سـَبـَقَ مـِنـّى فـيـك يـَمينٌ اَنّى لااُخَلّيكَ حَتّى تُقِرَّلى بـاْلاِسـائةِ وَ تـَسـْئَلَنـى الْعَفْوَ عَمّا سَلَفَ مِنْكَ وَ لَيْسَ عَلَيْكَ فى اَقْرارِكَ عارُ وَ لافى مَسْئَلَِتكَ اِيّاىّ مَنْقَصَةٌ ) ؛
يـعـنـى پـسـر عمويت مى گويد كه من پيش از اين قسم خورده ام كه تورا رها نكنم تا آنكه اقـرار كـنـى بـراى مـن بـه آنـكـه بـد كـرده اى واز مـن سـؤ ال وخـواهـش كـنـى كـه عـفـوكـنـم از آنچه از توسر زده ونيست در اين اقرارت به بدى بر تـوعـارى ونـه در ايـن خـواهـش ‍ وسـؤ الت بـر تـونـقـصـانـى وايـن يـحـيى بن خالد ثقه ومـحـل اعـتـمـاد مـن ووزيـر مـن و صـاحـب امـر مـن اسـت از اوسـؤ ال وخـواهـش كـن بـه قـدرى كـه قـسـم به من عمل آمده باشد وخلاف قسم نكرده باشم ، پس هـركجا خواهى بروبه سلامت . محمّد بن غياث راوى گويد كه خبر داد مرا موسى بن يحيى بـن خـالد كه موسى بن جعفر عليه السلام در جواب يحيى ، فرمود اى ابوعلى ! من مردنم نزديك است واز اجلم يك هفته باقى مانده است .(97)
وروايـت شـده كـه در ايـامـى كـه در حـبـس فـضـل بـن ربـيـع بـود، فـضـل گـفـت : مـكـرر نـزد مـن فـرسـتـادنـد كـه اورا شـهـيـد كـنـم مـن قـبـول نـكـردم واعـلام كـردم كـه ايـن كـار از مـن نـمـى آيـد و چـون هـارون دانـسـت كـه فـضـل بن ربيع بر قتل آن حضرت اقدام نمى كند آن جناب را از خانه اوبيرون آورد ونزد فضل بن يحيى برمكى محبوس گردانيد. فضل هر شب ( خوانى ) براى آن جناب مى فرستاد ونمى گذاشت كه از جاى ديگر طعام براى آن جناب آورند. ودر شب چهارم كه خوان را حـاضر كردند آن امام مظلوم سر به جانب آسمان بلند كرد وگفت : خداوندا! تومى دانى كه اگر پيش از اين روز چنين طعامى مى خوردم هر آينه اعانت بر هلاكت خود كرده بودم وامشب در خـوردن ايـن طـعـام مـجـبـور مـعـذورم ، وچـون از آن طـعـام تـنـاول نـمـود اثـر زهـر در بـدن شـريفش ظاهر شد ورنجور گرديد، چون روز شد طبيبى بـراى آن حـضـرت آوردنـد چون طبيب احوال آن حضرت پرسيد جواب اونفرمود، چون بسيار مـبـالغـه كـرد، آن جـناب دست مبارك خود را بيرون آورد وبه اونمود وفرمود كه علت من اين اسـت . چون طبيب نظر كرد ديد كه كف دست مباركش سبز شده وآن زهرى كه به آن جناب داده انـد در آن مـوضـع مـجتمع گرديده . پس طبيب برخاست ونزد آن بدبختان رفت وگفت : به خـدا سـوگـنـد كـه اوبـهتر از شما مى داند آنچه شما بااوكرده ايد. واز آن مرض به جوار رحمت الهى انتقال نمود.(98)
وبـه روايـت ديـگـر چـنـدانـكـه فـضـل بـن يـحـيـى را تـكـليـف بـر قـتـل آن جـنـاب كـردنـد اواقدام نكرد بلكه اكرام وتعظيم آن جناب مى نمود وچون هارون به رقّه رفت خبر به او رسيد كه آن جناب نزد فضل بن يحيى مكرم ومعزز است ، اهانت وآسيبى نـسـبـت بـه آن جـنـاب روا نـمـى دارد، مـسـرور خـادم را بـه تـعـجـيـل فـرسـتـاد بـه سـوى بـغـداد بـا دونـامـه كـه بـى خـبـر بـه خـانـه فضل درآيد وحال آن جناب را مشاهده نمايد اگر چنان بيند كه مردم به اوگفته اند يك نامه را به عباس بن محمّد وديگرى را به سندى بن شاهك برساند كه ايشان آنچه در آن نامه نـوشـتـه بـاشـد بـه عـمـل آورنـد، پـس ( مـسـرور ) بـى خـبـر داخل بغداد شد وناگهان به خانه فضل رفت وكسى نمى دانست كه براى چه كار آمده است ، چـون ديد كه آن جناب در خانه اومعزز و مكرم است ، در همان ساعت بيرون رفت وبه خانه عـبـاس بـن مـحـمـّد رفـت نـامـه هـارون را بـه اوداد، چـون نـامـه را گـشـود فضل بن يحيى را طلبيد واورا در عقابين كشيد وصد تازيانه بر اوزد ومسرور خادم آنچه واقـع شده بود به هارون نوشت ، چون بر مضمون نامه مطلع شد نامه نوشت كه آن جناب را بـه سـنـدى بـن شـاهـك تـسـليـم كـنـنـد. ودر مجلس ديوانخانه خود به آواز بلند گفت : فـضـل بـن يحيى مخالفت امر من كرده است من اورا لعنت مى كنم ، شما هم اورا لعنت كنيد. پس جميع اهل مجلس صدا به لعن اوبلند كردند، چون اين خبر به يحيى برمكى رسيد مضطرب شـد خـود را بـه خـانـه هـارون رسـانـيـد واز راه ديـگـر غـيـر مـتـعـارف داخـل شـد واز عـقـب هـارون درآمـد وسـر در گـوش اوگـذاشـت وگـفـت اگـر پـسـر مـن فـضـل مـخـالفـت تـوكـرده مـن اطـاعـت تـومـى كـنـم وآنـچـه مـى خـواهـى بـه عمل مى آورم .
پـس هـارون از يـحـيـى وپـسـرش راضـى شـده روبـه سـوى اهـل مجلس كرد وگفت : ( فضل ) مخالفت من كرده بود من اورا لعنت كردم اكنون توبه وانابه كرده است من از تقصير اوگذشتم شما از اوراضى شويد، همگان آواز بلند كردند كـه مـا دوسـتيم با هر كه تودوستى ودشمنيم با هر كه تودشمنى . پس يحيى به سرعت روانـه بـغـدا شـد، از آمدن اومردم مضطرب شدند هر كسى سخنى مى گفت لكن اواظهار كرد كـه مـن از بـراى تـعـيـمـر قـلعـه وتـفـحـص احـوال عـمـال بـه ايـن صـوب آمـده ام وچند روز مـشـغـول آن اعـمـال بود، پس سندى بن شاهك را طلبيد وامر كرد كه آن امام معصوم را مسموم گـردانـد ورطـبـى چـند به زهر آلوده كرد به ابن شاهك داد كه نزد آن جناب ببرد ومبالغه نـمـايـد در خـوردن آنـهـا ودسـت از آن جـنـاب بـر نـدارد تـا تناول نمود، و موافق روايتى سندى خرماهاى زهرآلود را براى آن حضرت فرستاد وخود آمد بـبـيـنـد تـنـاول كـرده اسـت يـا نـه ، وقـتـى رسـيـد كـه حـضـرت ده دانـه از آن تـنـاول فـرمـوده بـود، گـفـت : ديـگـر تناول نما، فرمود كه در آنچه خوردم مطلب توبه عـمـل آمـد وبـه زيـاده احـتـيـاجـى نـيـسـت . پس پيش از وفات آن حضرت به چند روز قضات وعـدول را حـاضـر كـرد و حـضـرت را بـه حـضـور ايـشان آورد وگفت : مردم مى گويند كه مـوسـى بـن جـعـفـر در تنگى وشدت است ، شما حال اورا مشاهده كنيد وگواه شويد كه آزار وعلتى ندارد وبر اوكار را تنگ نگرفته ايم ، حضرت فرمود كه اى جماعت ! گواه باشيد كـه سـه روز اسـت كـه ايشان زهر به من داده اند وبه ظاهر صحيح مى نمايم ولكن زهر در انـدرون مـن جـا كـرده اسـت ودر آخـر ايـن روز سرخ خواهم شد به سرخى شديد وفردا زرد خـواهـم شـد زردى شـديـد وروز سـوم رنـگـم بـه سـفـيـدى مـايـل خـواهد شد وبه رحمت حق تعالى واصل خواهم شد، چون آخر روز سوم شد روح مقدسش در ملاء اعلى به پيغمبران وصديقان وشهداء ملحق گرديد.(99)
به مقتضاى كريمه : ( وَ اَمّا الّذينَ اَبْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللّهِ ) (100) ، روسفيد به رحمت الهى منتقل شد. رحمه اللّه
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:34 am

شـيـخ صـدوق وغـيـره ، از حـسـن بـن مـحـمـّد بـن بـشـّار روايـت كـرده كـه گـفـت : شـيخى از اهـل ( قـطـيـعـة الرّبـيـع ) كـه از مـشاهير عامه بود وبسيار موثق بود واعتماد بر قـول اوداشـتـيـم ، مـرا خـبـر داد كـه روزى سندى بن شاهك مرا با جماعتى از مشاهير علما كه جملگى هشتاد نفر بوديم جمع كرد وبه خانه اى درآورد كه موسى بن جعفر عليه السلام در آن خـانـه بـود. چـون نـشـسـتـم سـنـدى بـن شـاهـك گـفـت : نـظـر كـنـيـد بـه احـوال ايـن مـرد يعنى موسى بن جعفر عليه السلام كه آيا آسيبى به اورسيده است ؛ زيرا كـه مـردم گـمـان مى كنند كه اذيتها وآسيبها به اورسانيده ايم واورا در شدت و مشقت داريم ودر ايـن بـاب سـخـن بـسـيـار مـى گـويـنـد، مـا اورا در چـنـيـن مـنـزل گشاده بر روى فرشهاى زيبا نشانيده ايم . خليفه نسبت به اوبدى در نظر ندارد، بـراى ايـن اورا نگاه داشته كه چون برگردد با اوصحبت بدارد ومناظره كند، اينك صحيح وسـالم نشسته است ودر هيچ باب بر اوتنگ نگرفته ايم اينكه حاضر است از اوبپرسد و گواه باشيد. آن شيخ گفت كه در تمام مجلس همت ما مصروف بود در نظر كردن به سوى آن امـام بـزرگـوار ومـلاحـظـه آثـار فـضـل وعـبادت وانوار سيادت ونجابت و سيماى نيكى وزهـادت كـه از جـبين مبينش ساطع ولامع بود، پس حضرت فرود كه اى گروه ! آنچه بيان كـرد در بـاب تـوسـعـه مكان ومنزل ورعايت ظاهر چنان است كه او گفت ولكن بدانيد وگواه بـاشـيـد كـه اومـرا زهـر خـورانـيده است در نه دانه خرما وفردا رنگ من زرد خواهد شد وپس فـردا خـانـه رنـج وعنا رحلت خواهد كرد وبه دار بقاء ورفيق اعلنى محلق خواهد شد، چون حضرت اين سخن فرمود، سندى بن شاهك به لرزه در آمد مانند شاخه هاى درخت خرما بدون پليدش مى لرزيد.(101)
ومـوافـق بـعـضـى روايـات پـس حـضـرت از آن لعـيـن سـؤ ال كـرد كـه غـلام مـرا نـزد مـن بـيـاور كـه بـعـد از فـوت مـن مـتـكـفـل احـوال مـن گـردد، آن لعـيـن گـفـت : مـرا رخـصـت ده كـه از مـال خـود تـورا كـفـن كـنـم ، حـضـرت قـبـول نـكـرد فـرمـود كـه مـا اهـل بـيـت مـهـر زنـان مـا وزر حـج مـا وكـفـن مـردگـان مـا از مـال پـاكيزه ما است وكفن من نز من حاضر است . چون آن حضرت از دنيا رحلت كرد ابن شاهك لعـين ، فقها واعيان بغداد را حاضر كرد براى آنكه نظر كنند كه اثر جراحتى در بدن آن حـضـرت نـيست وبر مردم تسويل كنند كه هارون را در فوت آن حضرت تقصيرى نيست پس آن حـضـر را در سر جسر بغداد گذاشتند وروى مباركش را گشودند ومردم را ندا كردند كه اين موسى بن جعفر است كه رافضه گمان مى كردند اونمى ميرد، از دنيا رحلت كرده است ، بـيـايـيـد اورا مـشـاهـده كـنـيـد، مـردم مـى آمـدنـد وبـر روى مـبـارك آن حـضـرت نـظـر مـى كردند.(102)
شيخ صدوق از عمر بن واقد روايت كرده است كه سندى بن شاهك در يكى از شبها به نزد مـن فـرسـتـاد ومـرا طـلب داشـت ومن در بغداد بودم . پس من ترسيدم كه قصد بدى در حق من داشته باشد كه در اين وقت شب مرا طلب كرده پس وصيت كردم به عيالم در آنچه حاجت به اوداشتم وگفتم : اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونْ وسوار گشتم وبه نزد سندى رفتم ، همين كه مـرا مقابل خود ديد وگفت : اى ابوحفص ! شايد ما تورا به ترس وفزع در آورده باشيم ؟ گـفـتـم : بلى ، گفت : اين طلبيدن نيست مگر به جهت خير. گفتم : پس كسى را بفرست به مـنـزل مـن كـه اهـل مـرا خبر دهد به امر من گفت : بلى ، پس گفت : اى ابوحفص ! آيا مى دانى تورا براى چه خواسته ام ؟ گفتم : نه ، گفت : آيا مى شناسى موسى بن جعفر را؟ گفتم : بـلى ، بـه خـدا سـوگـنـد! مـن اورا مـى شـنـاسـم و روزگـارى است كه مابين من واودوستى وصـداقـت اسـت . پـرسـى كـيـسـت در بـغـداد كـه بـشـنـاسـد اورا از كـسـانـى كـه قـولش مقبول باشد، من جماعتى را نام بردم ودر دلم افتاد كه بايد موسى به جعفر عليه السلام فـوت كـرده بـاشـد، پـس فـرسـتـاد وآن جـمـاعـت را آوردنـد مثل من آنگاه از ايشان پرسيد كه مى شناسيد اشخاصى را كه موسى بن جعفر را بشناسند، ايـشـان نـيـز پرسيد كه مى شناسيد اشخاصى را كه موسى بن جعفر را بشناسند، ايشان نيز جمعى را نام بردند، فرستاد وايشان را نيز آوردند، چون صبح شد پنجاه وچند نفر در منزل سندى جمع شده بودند از اشخاصى كه موسى بن جعفر عليه السلام را مى شناختند ومـصـاحـبـت بـا اونـمـوده بـودنـد. پـس سـنـدى بـرخـاسـت وداخـل انـدرون شـد ومـا نـمـاز بـه جـا آورديم آن وقت كاتب اوبيرون آمد با طومارى ونوشت نـامـهـاى مـا را ومـنـازل مـا وصورتهاى ما وكردارهاى ما را، بعد از آن نزد سندى رفت و( سندى ) بيرون آمد ودست بر من زد وگفت : برخيز يا اباحفص ! جامه از روى موسى بن جعفر بردار، جامه برداشتم ديدم كه اووفات كرده ، بگريستم واسترجاع نمودم بعد از آن به جماعت ، گفت : همه نظر كنيد! يك يك نزديك آمدند وبديدند، پس گفت : شاهد شديد كه ايـن مـوسى بن جعفر است ؟ گفتيم : آرى . گفت : يا غلام ! بر عورت اوپارچه اى بپوشان واورا بـرهـنـه گـردان ، چـنـان كـرد. گفت : هيچ در تن اونشانى مى بينيد كه آن را ناخوش بـيـنـيـد؟ گـفـتـيـم : نـمـى بـيـنـيـم غـيـر آنـكـه اومـرده اسـت ، گـفت : همين جا باشيد تا اورا غـسـل دهـيـد وكـفـن كـنـيـد ودفـن نـمـايـيـد مـا بـمـانـيـديـم تـا غـسـل داده شد وكفن كرده شد وجنازه مباركش برداشتند و سندى بر اونماز كرد ودفن كرديم وبازگشتيم .(103)
صـاحـب ( عـمدة الطالب ) گفته كه در ايام شهادت آن حضرت هارون به شام رفت ويـحـيـى بـن خـالد، سـنـدى بـن شـاهـك را امـر كـرد بـه قـتـل آن حـضرت . پس ‍ گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند وبه قولى آن حضرت را در ميان بساطى گذاشتند وچندان آن را پيچيدند تا آن حضرت شهيد شد. پس جنازه نازنينش را در محضر مردم آوردند كه تماشا كنند كه اثر جراحتى در اونيست ومحضرى تمام كردند كه آن حـضرت به مرگ خود از دنيا رفته است وسه روز آن حضرت را در ميان راه مردم نهادند كـه هـر كـه از آنجا بگذرد آن حضرت را ملاحظه كند وشهادت خود را در آن محضر بنويسد پس دفن شد به مقابر قريش انتهى .(104)
روايـت شـده كـه چـون سـنـدى بن شاهك جنازه آن امام مظلوم را برداشت كه به مقابر قريش نـقـل نـمـايـد كـسـى را وا داشـتـه بـود كـه در پـيـش جـنـازه نـدا مى كرد: هذا اِمام الرّافِضَةِ فـَاعـْرِفـُوهُ؛ يـعـنى اين امام رافضيان است بشناسيد اورا. پس آن جنازه شريف را آوردند در بازار گذاشتند ومنادى ندا كرد كه اين موسى بن جعفر است كه به مرگ خود از دنيا رفته ، آگـاه بـاشيد ببينيد اورا، مردم دورش جمع شدند ونظر افكندند اثرى از جراحت يا خفگى در آن حـضـرت نـديـدند.(105) وديدند در پاى مباركش اثر حنّاء است ، پس امر كردند علما وفقها را كه شهادت خود را در اين باب بنويسند، تمامى نوشتند مگر احمد بن حنبل كه هرچه اورا زجر كردند چيزى ننوشت .(106) وروايت شده كه آن بازارى كـه نـعـش شـريـف در آن گـذاشـتـه بـودند ناميده شد به ( سوق الرياحين ) ودر آن مـوضـع شريف بنايى ساختند ودرى بر آن قرار دادند كه مردم پا بر آن موضع نگذارند بـلكـه تـبـرك بـجـويـنـد، بـه آن وزيـارت كـنـنـد آن محل را.
ونقل شده از مولى اولياء اللّه صاحب ( تاريخ مازندران ) كه گفته من مكرر به آن موضع مشرف گشته ام وآن محل را بوسيده ام .
شـيـخ مـفـيد رحمه اللّه فرمود كه جنازه شريف را بيرون آوردند وگذاشتند بر جسر بغداد وندا كردند كه اين موسى بن جعفر است وفات كرده نگاه كنيد به او، مردم مى آمدند ونظر بـه صـورت مـبـاركـش مـى نـمـودند ومى ديدند وفات كرده .(107) وابن شهر آشـوب فـرمـوده كـه سـنـدى بـن شـاهك جنازه را بيرون آورد وگذاشت بر جسر بغداد وندا كـردنـد كـه ايـن مـوسى بن جعفر است كه رافضى ها گمان مى كردند نمى ميرد، پس نظر كـنـيـد بر او. واين را براى آن گفتند كه واقفه اعتقاد كرده بودند كه آن حضرت امام قائم اسـت وحـبـس اورا غـيـبـت اوگـمـان كـرده بـودنـد، پـس در ايـن حـال كـه سندى ومردمان در روى جسر اجتماع كرده بودند اسب سندى بن شاهك رم كرد واورا در آب افـكـنـد پس سندى غرق شد در آب و خداوند تعالى متفرق كرد جماعت يحيى بن خالد را.(108)
ودر روايـت شـيـخ صـدوق اسـت كـه جـنـازه را آوردنـد به آنجا كه مجلس شرطه بود، يعى محل عسس ونوكران حاكم بلد وچهار كس را بر پا داشتند تا ندا كردند كه اى مردمان هر كه مـى خـواهد ببيند موسى بن جعفر را بيرون آيد، پس در شهر غلغله افتاد، سليمان بن ابى جـعـفر عموى هارون قصرى داشت در كنار شط چون صداى غوغاى مردم را شنيد واين ندا به گـوشـش رسـيـد از قصر به زير آمد وغلامان خود را امر كرد كه آن جنبشيان را دور كردند وخـود عـمـامـه از سـر انـداخـت وگريبان چاك زد پاى برهنه در جنازه آن حضرت روانه شد وحكم كرد كه در پيش جنازه آن حضرت ندا كنند كه هر كه خواهد نظر كند به طيب پسر طيب بـيـايد نظر كند به سوى جنازه موسى بن جعفر عليه السلام ، پس جميع مردم بغداد جمع شـدنـد وصداى شيون و فغان از زمين به فلك نيلگون مى رسيد، چون نعش آن حضرت را بـه ( مـقـابـر قـريـش ) آوردنـد بـه حـسـب ظـاهـر، خـود ايـسـتـاد مـتـوجـه غـسـل وحـنـوط وكـفـن آن حـضـرت شـد وكـفنى كه براى خود ترتيب داده بود كه به دوهزار وپـانـصـد ديـنـار تـمـام كـرده بـود وتـمـام قـرآن را بـر آن نـوشـتـه بـود بـر آن جـناب پـوشـانـيـدنـد، به اعزاز واكرام تمام آن جناب را در ( مقابر قريش ) دفن نمودند، چـون ايـن خـبـر بـه هـارون رسـيد به حسب ظاهر براى رفع تشنيع مردم نامه به اونوشت واورا تـحـسـيـن كـرد و نـوشـت كـه سـنـدى بـن شـاهـك مـلعـون آن اعـمـال را بـى رضـاى مـن كـرده ، از تـوخـشـنـود شـدم كـه نـگـذاشـتـى بـه اتـمـام رساند.(109)
شـيـخ كلينى رحمه اللّه روايت كرده از يكى از خادمان حضرت امام موسى عليه السلام كه چـون حـضـرت مـوسى عليه السلام را از مدينه به جانب عراق بردند آن جناب حضرت امام رضـا عـليـه السـلام را امـر كـرد كـه هـر شـب تـا مـادامـى كه من زنده ام و خبر وفاتم به تونرسيده بايد كه بر در خانه بخوابى ، راوى گويد كه هر شب رختخواب آن حضرت را در دهليز خانه مى گشوديم چون بعد از عشاء مى شد مى آمد ودر دهليز خانه به سر مى بـرد تـا صـبـح ، چـون صـبـح مـى شـد بـه خـانـه تـشـريـف مـى بـرد، وچـهـار سال بدين حال به سر مى برد تا صبح ، چون صبح مى شد به خانه تشريف مى برد، وچـهـار سـال بدين حال به سر برد تا يك شبى فراش آن حضرت را گسترديم آن جناب نـيـامـد بـه ايـن سـبب خاطر زاكيه اهل وعيال مستوحش شد وما هم از نيامدن آن حضرت ترسان ووحـشـتـنـاك شـديـم تـا صـبح ، چون صبح طالع گرديد آن خورشيد رفعت وجلالت طالع گـرديد ودر خانه تشريف برد ورفت نزد ام احمد كه بانوى خانه بود وفرمود بياور آن وديـعـتـى كـه پـدر بزرگوارم به توسپرده تسليم من نما، ام احمد چون اين سخن استماع نـمـود آغـاز تـوجـه وزارى كـرد واز سـيـنـه پـر درد آه سـرد بـرآورد كـه واللّه آن مـونـس دل دردمندان وانيس جان مستمندان اين دار فانى را وداع گفته ، پس آن جناب وى را تسلى داده از زارى وبـيـقرارى منع نمود وفرمود كه اين راز را افشا مكن واين آتش حسرت را در سينه پنهان دار تا خبر شهادت آن حضرت به والى مدينه رسد.
پـس ام احـمـد ودائعـى كـه در نـزد اوبـود بـه آن حـضـرت سـپـرد وگـفـت : روزى كـه آن گـل بـوستان نبوت وامامت مرا وداع مى فرمود، اين امانتها را به من سپرد وفرمود كه كسى را به اين امر مطلع نساز وهرگاه كه من فوت شدم پس هريك كه از فرزندان من نزد توآمد واز تـومـطـالبـه آنـها نمود به اوتسليم كن وبدان كه در آن وقت من دنيا را وداع كرده ام . پس حضرت آن امانتها را قبض فرمود وامر كرد كه از شهادت پدر بزرگوارش لب ببندد تـا خـبـر بـرسـد، پس ديگر حضرت در دهليز خانه شب نخوابيد، راوى گويد كه بعد از چند روزى خبر شهادت حضرت امام موسى عليه السلام به مدينه رسيد، چون معلوم كرديم در همان شب واقع شده بود كه جناب امام رضا عليه السلام به تاءييد الهى از مدينه به بـغداد رفته مشغول تجهيز وتكفين والد ماجدش گرديده بود آنگاه حضرت امام رضا عليه السـلام واهـل بـيـت عـصـمـت بـه مـراسـم مـاتـم حـضـرت مـوسى بن جعفر عليه السلام قيام نمودند.(110)
مـولف گـويـد: كـه سـيـد بـن طاوس عليه السلام در ( مصباح الزائر ) در يكى از زيارات حضرت موسى بن جعفر عليه السلام اين صلوات را بر آن حضرت كه محتوى است بـر شـمـه اى از فـضـائل ومـنـاقـب وعـبـادات ومـصـائب آن جـنـاب نقل كرده ، شايسته است من آن را در اين جا نقل كنم :
( اَللّهـُمَّ صـَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرينَ وَ صَلِّ عَلى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَصىِّ الاَبـْرارِ وَ اِمـامِ الاَخـْيارِ وَ عَيْبَةِ اْلاَنْوارِ وَ وارِثِ السَّكينَةِ وَالْوِقارِ وَ الْحِكَمِ وَ اْلا ثارِ، الَّذى كانَ يُحيِى اللَّيلَ بِالسَّهَرِ اِلَى السَّحَرِ بِمُواصَلَةِ الاْسْتِغْفارِ، حَليفِ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَ الدُّمـُوعِ الْغـَزيـرَةِ وَ الْمُناجاتِ الْكَثِيرَةِ وَ الضُّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ وَ مَقَرِّ النُّهى وَ الْعَدْلِ وَ الْخـَيـْرِ وَالْفـَضـْلِ وَالنَّدى وَالْبـَذْلِ وَ مـَاءْلَفِ الْبـَلْوى وَالْصَّبـْرِ وَالْمـُضْطَهَدِ بِالظُّلمِ وَالْمـَقـْبُورِ بِالْجَوْرِ وَالْمُعَذَّبِ فى قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطاميرِ، ذِى السّاقِ الْمَرضوضِ بِحَلَقِ الْقُيُودِ وَالْجَنازَةِ الْمُنادى عَلَيْها بِذُلِّ الاِسْتِخْفافِ وَالْوارِدِ عَلى جَدِّهِ الْمُصْطَفىَ وَ اَبـيـهِ الْمُرْتَضى وَ اُمِّهِ سَيِدَةِ النِّسآءِ بِاِرْثِ مَغْصُوبٍ وَ وَلاءٍ مَسْلُوبٍ وَ اَمْرٍ مَغْلُوبٍ وَ دَمٍ مـَطـْلُوبٍ وَ سـَمٍّ مـَشْرُوبٍ. اَللّهُمَّ وَ كَما صَبَرَ عَلَى غَليظِ الْمِحَنِ وَ تَجَرُّعِ غُصَصِ الْكُرَبِ وَاسـْتـَسْلَمَ لِرِضاكَ وَ اَخْلَصَ الطّاعَةَ لَكَ وَ مَحَضَ الْخُشُوعَ وَاسْتَشْعَرَ الْخُضُوعَ وَ عادَى الْبـِدْعـَةَ وَ اَهْلَها وَ لَمْ يَلْحَقْهُ فِى شَى ءٍ مِنْ اَوامِرِكَ وَ نَواهيَك لَوْمَةٌ لائمٍ، صَلِّ عَلَيْهِ صَلَوةً نـامـِيـَةٌ مـُنـيـفـَة زاكـِيـَةً تـُوجـِبُ لَهُ بِها شَفاعَةَ اُمَمٍ مِنْ خَلْقِكَ وَ قُروُنٍ مِنْ بَراياَكَ وَ بَلِّغْهُ عَنّاتَحِيَّةً وَ سَلامَا وَ آتِنا مِنْ لَدُنْكَ فِى مُوالاتِهِ فَضْلا وَ اِحْسانا وَ مَغْفِرَةً وَ رِضْوانَا، اِنَّكَ ذُوالْفـَضـْلِ الْعـَمـيـمِ وَ التَّجـاوُزِ الْعـَظـيم ، بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ. ) (111)
ودر احـاديـث بـسـيـار وارد شـده كـه زيـارت آن حـضـرت مثل زيارت حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم است .(112) ودر روايتى مـثـل آن اسـت كـه كـسـى زيـارت كـرده بـاشـد حـضـرت رسـول وامـيـرالمـؤ مـنـيـن ـ صـلوات اللّه عـليـهـمـا ـ را (113) ودر روايـت ديـگـر مـثـل آن است كه امام حسين عليه السلام را زيارت كند (114) ودر حديث ديگر هر كه آن حضرت را زيارت كند بهشت از براى اوست .(115) سلام اللّه عليه .
خطيب در ( تاريخ بغداد ) از على بن خلال نـقـل كـرده كـه گفت : هيچ امر دشوارى مرا رونداد كه بعد از آن بروم به نزد قبر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ومتوسل به آن جناب شوم مگر آنكه خداى تعالى از براى من آسان كرد.(116)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:40 am

فصل ششم :ذكر اولاد واعقاب امام موسى عليه السلام وذكر ابراهيم بن موسى

بـدان كـه در عـدد اولاد حـضـرت مـوسـى كـاظم عليه السلام اخلاف است ، ابن شهر آشوب گـفـتـه : اولاد آن حضرت فقط سى نفر است .(117) وصاحب ( عمدة الطالب ) گـفـتـه كـه از بـراى آن حـضـرت شـصـت اولاد بـوده ، سى و هفت دختر وبيست وسه پـسـر.(118) وشـيـخ مـفيد رحمه اللّه فرموده كه آنها سى وهفت نفر مى باشند هيجده تن ذكور ونوزده تن اناث واسامى ايشان بدين طريق است :
حـضـرت عـلى بـن مـوسـى الرضـا عـليـه السـلام ، وابـراهـيـم ، وعـبـاس ، وقـاسـم ، و اسـماعيل ، وجعفر، وهارون ، وحسن ، واحمد، ومحمّد، وحمزه ، وعبداللّه ، و اسحاق ، وعبيداللّه ، وزيـد، وحسين ، وفضل ، وسليمان ، وفاطمه كبرى ، وفاطمه صغرى ، ورقيه ، وحكيمة وام ابيها، ورقيه صغرى ، وكلثوم (119) ، وام جعفر، ولبانه ، وزينب (120) ، وخـديـجـه ، وعـليـه ، وآمنه ، وحسنه ، و بريهه ، عائشه ، وام سلمه ، وميمونه ، وام كلثوم .(121)
ودر ( عـمـدة الطـالب ) از شـيـح ابـونـصـر بـخـارى نـقل كرده كه شيخ تاج الدّين گفته كه اعقاب حضرت كاظم عليه السلام از سيزده اولادش اسـت كـه چـهـار نـفـر آنـها اولادشان بسيار شده وآنها حضرت رضا عليه السلام وابراهيم مرتضى ومحمّد عابد وجعفر مى باشد وچهار نفر ديگر آنها اولادشان نه بسيار بوده ونه كـم وايـشـان زيدالنار وعبداللّه وعبيداللّه وحمزه مى باشند، وپنج نفر ديگرشان كم اولاد بودند و ايشان عباس وهارون واسحاق وحسين وحسن مى باشند.(122)
شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه فـرمـوده كـه از بـراى هريك از اولاد حضرت موسى عليه السلام فضل ومنقبت مشهوره است .(123)
ذكر ابراهيم بن موسى بن جعفر عليه السلام واولاد او
شـيـخ مـفـيد رحمه اللّه فرموده كه ابراهيم مردى با سخاوت وكرم بوده ودر ايام ماءمون از جـانـب مـحـمّد بن محمّد بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام كه ابـوالسـرايـا با اوبيعت كرده بود امير يمن گشت ودر زمانى كه ابوالسرايا كشته گشت وطالبيين متفرق ومتوارى شدند ماءمون ، ابراهيم را امان داد. (124)
مـؤ لف گـويد: كه تاج الدّين ابن زهره حسينى در كتاب ( غاية الا ختصار ) در ذكر اجـداد سـيـد مرتضى ورضى ، در احوال ابراهيم بن موسى الكاظم عليه السلام گفته كه امـيـر ابـراهـيـم المـرتـضـى سـيـدى جـليـل وامـيـرى نـبـيـل وعـالم وفاضل بود، روايت حديث مى كند از پدرانش عليه السلام رفت به سوى يمن وغلبه كرد بـر آنـجـا در ايام ابوالسرايا وبعضى گفته اند كه مردم را مى خواند به امامت برادرش حـضرت رضا عليه السلام ، اين خبر به ماءمون رسيد پس شفاعت كردند براى او، ماءمون پـذيـرفـت شـفـاعـت اوواورا امان داد ومتعرضش نشد واووفات كرد در بغداد و قبرش در ( مـقـابـر قـريـش ) نزد پدر بزرگوارش است در تربت عليحده كه معروف است . ودر حـال پـسـرش ابـوسـبـحـه مـوسـى بـن ابـراهـيـم گـفـتـه كـه اواز اهـل صـلاح وعـبـادت وورع وفاضل بود روايت مى كرد حديث را وگفته كه خبر داد مرا پدرم ابـراهـيـم ، گـفـت حـديـث كرد مرا پدرم موسى كاظم عليه السلام گفت حديث كرد مرا از امام جـعـفـر بن محمّد عليه السلام ، گفت حديث كرد مرا پدرم امام محمدباقر عليه السلام ، گفت حـديـث كـرد مـرا پـدرم زيـن العـابـدين عليه السلام ، گفت حديث كرد پدرم امام حسين عليه السـلام شـهـيـد كـربـلا، گـفـت حـديث كرد مرا پدرم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام ، گفت حديث كرد مرا رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله و سلم ، گفت : حديث كرد مرا جـبـريـيـل عليه السلام از خداى تعالى كه فرموده لااله الاّ اللّه حصار من است ، پس هر كه بـگـويـد آن را، داخـل شـود در حـصـار مـن وكـسـى كـه داخل شود در حصار من ، ايمن خواهد بود از عذاب من . وفات كرد ابوسبحه در بغداد وقبرش در ( مقابر قريش ) است در جار پدر وجدش ومن تفحص ‍ كردم از قبرش دلالت كردند مـرا بـه آن ومـوضـع آن در دهـليـز حـجـره كـوچـكـى اسـت كـه مـلك ومنازل جوهرى هندى است . انتهى .(125)
فـقـيـر گـويـد: كـه صـاحـب ( عـمـدة الطـالب ) نقل كرده كه حضرت امام موسى عليه السلام را دوابراهيم بوده : ابراهيم اكبر، ودر اعقاب داشـتـن اوخـلاف اسـت و ابـونـصـر بـخارى گفته : اوبوده كه در يمن در ايام ابوالسرايا خروج كرده واوبلاعقب بوده ؛ وديگر ابراهيم اصغر است كه ملقب است به مرتضى ومادرش ام ولدى بـوده از اهـل نـوبـه وزنگبار واسمش نجيّه بوده واورا عقب از دوپسر بوده : موسى ابـوسـبـحـه وجـعـفر، ولكن ابوعبداللّه بن طباطبا گفته كه عقب اوسه پسر بوده موسى و جـعـفـر واسـمـاعـيـل ، وعـقـب اسـمـاعـيـل از پـسـرش مـحـمـّد اسـت ومـحـمـّد بـن اسـمـاعـيل را اعقاب واولاد است در دينور وغيرها كه يكى از ايشان است ابوالقاسم حمزة بن عـلى بـن حـسـيـن بـن احـمـد بـن مـحمّد بن اسماعيل بن ابراهيم بن الا مام موسى الكاظم عليه السـلام ومـن ديـدم اورا واوخـوب مردى بود، وفات كرد به قزوين ، واورا برادران وعموها بود، اين بود كلام ابن طباطبا، ولكن شيخ تاج الدّين گفته كه ابراهيم را عقب نبوده مگر از موسى وجعفر.
اما موسى ابوسبحه ، پس اوصاحب اعقاب كثيره است واز هشت پسر از اوعقب مانده چهار از آنها كـم اولاد بـودند وايشان : عبيداللّه وعيسى وعلى وجعفرند. و چهار ديگر كثيرالا ولاد بودند وايـشـان محمّد اعرج واحمد اكبر وابراهيم عسكرى و حسين قطعى مى باشند، وگفته كه محمّد اعـرج عـقبش فقط از موسى الا صغر است ومعروف به ( ابرش ) است ، وموسى عقبش از سـه نـفـر اسـت : ابـوطـالب مـحسن وابواحمد حسين وابوعبداللّه احمد، اما ابوطالب محسن صـاحب عقب است واز ايشان است احمد كه متولد شده در بصره ، واما ابواحمد حسين بن موسى ابـرش پـس اونـقـيـب طـاهـر ذوالمـناقب والد سيدين است . صاحب ( عمدة الطالب ) مدح بـسـيار از اونموده وحاصلش اينكه ابواحمد نقيب نقباءالطالبيين در بغداد بوده وعلاوه بر نـقـابـت از جـانب بهاءالدوله ، قاضى القضاة گرديده ومكرر امير حاج گشته وبا اهلبيتش مواسات مى نموده .
ونـقـل شـده كـه ابـوالقاسم (126) على بن محمّد معاشش كفايت نمى كرد مخارج عـيـالش را، بـراى تـجـارت سـفـر كرد وملاقات كرد ابواحمد مذكور را، ابواحمد پرسيد: بـراى چـه بـيـرون شـدى ؟ گـفـت : خَرَجْتُ فى مَتْجَرٍ؛ يعنى براى تجارت بيرون شدم . ابـواحمد گفت : يَكْفيكَ مِنَ الْمَتْجَرِ لِقائى ؛ يعنى بس است از تجارت تو ملاقات تومرا. وابواحمد در آخر مر نابينا گشته بود در سنه چهارصد در بغداد وفات كرد وسنش از نود بـالارفـتـه بـود وآن جـنـاب را در خـانـه اش دفـن كـردنـد، پـس از آن جـنـازه اش را بـه كـربـلانـقـل كـردند ودر مشهد امام حسين عليه السلام قريب به قبر آن حضرت دفن نمودند وقـبـرش مـعـروف وظاهر است ومرثيه گفتند اورا شعراء به مرثيه هاى بسيار واز كسانى كـه اورا مـرثـيـه گـفـتـه دوپـسـرش رضـى ومـرتـضى ومهيار كاتب وابوالعلاء معرّى مى باشند.(127)
مـؤ لف گـويـد: كه من ترجمه دوفرزند اوسيدين را در كتاب ( فوائد الرضويه فى احـوال عـلمـاء المـذاهـب الجعفريه ) نگاشتم (128) واين مقام را گنجايش ذكر ايـشـان نـيـست لكن براى آنكه اين كتاب از اسم ايشان خالى نباشد به چند سطر از كتاب ( مجالس المؤ منين ) در ترجمه ايشان اكتفا مى كرديم و در ذكر اولاد حضرت امام زين العـابـديـن عـليه السلام در ذيل احوال عمر الا شرف بن على بن الحسين عليه السلام به مختصرى از جلات شاءن والده جليله ايشان اشاره كرديم به آنجا رجوع شود.
ذكر سيد مرتضى ورضى رضوان اللّه عليهما
اما سيد مرتضى ، فَهُوَ السَّيِّدُ الاَجَلّ النِّحْرير الثّمانينى ذوالمَجدين ابوالقاسم الشريف المـرتـضـى عـلم الهـدى عـلى بـن الحسين الموسى شريف عراق ومجتهد على الا طلاق ومرجع فضلاى آفاق بود رهنمايى كه در معارج هدايت ومدارج ولايت علامات قدر وانشراح صدرش به مرتبه اش ظاهر گرديده كه از جد ولايت پناه خود لقب شريف علم الهدى به اورسيده . صـاحـب دولتـى كـه مـجـاوران مـدارس وصـوامـع نـواله روزى از خـوان احـسان اومى خورند ومـسـافـران مـراحـل مـسـايـل تـوشـه تـحـقـيـق و ارمـغـانـى تـدقـيـق از خـوشـه چـيـنـى خـرمن فـضـل اومـى بـرنـد طـالبـان راه ايـمـان وسـالكـان مـسالك ايقان در مدرسه شرع ومحكمه عـقـل اسـتـفـتـاء از راءى روشـن اومـى نـمـودنـد و آيـيـنـه مـشـكـلات خـود را بـه صيقل هدايت اومى زدودند. مدتى مديد به امارت حج كه اعظم امور اسلام وصنومرتبه خليفه وامـام اسـت لواى ريـاسـت ديـن ودنـيا برافروخته ودر حجر يمانى كه مقام ركن ايمانى است مراسم اسلام به جا آورده ودر عرفات عرفان قدم صدق نهاده وروى بر صفه صفا ومروه مروت آورده .(129)
آيـة اللّه علامه حلى در ( كتاب خلاصه ) گفته كه مير را مصنفات بسيار است كه ما آن را در ( كـتـاب كـبـيـر عـ( خود ذكر كرده ايم وعلماى اماميه از زمان اوتا زمان ما كه شـشـصـد ونـود وسـه از هـجـرت گذشته است استفاده از كتب او مى نموده اند واوركن ايشان ومـعـلم ايـشـان اسـت قـَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ وَ جزاهُ عَنْ اَجْدادِهِ خَيْرَ الجَزاء.(130) ووجه تـلقـّب اوبـه عـلم الهـدى بـر وجـهـى كـه شـيـخ اجـل شـهـيـد در ( رسـاله چـهـل حـديـث ) وغيره بيان نموده اند آن است كه محمّد بن الحسين بن عبدالرحيم كه وزير قـادر عـبـاسـى بـود در سال چهارصد وبيست و بيمار شد وبيمارى اوممتد گرديد تا آنكه حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليه السلام را در خواب ديد كه به اومى گويد به علم الهدى بگوى كه بر تودعايى بخواند تا شفا يابى ، محمّد مذكور گويد كه از اوپرسيدم كه كـيـسـت عـلم الهـدى ؟ فـرمـودنـد: عـلى بـن الحـسـيـن المـوسـوى ، آنـگـاه رقـعـه اى مشتمل بر التماس دعاى اجابت مؤ دّى به خدمت مير نوشت ودر آنجا همان لقب را كه در خواب ديـده بـود درج نـمود، وچون آن نوشته به نظر مير رسيد از روز هضم نفس خود را لايق آن لقـب شريف نديد ودر جواب وزير نوشت : اَللّه اَللّه فى اَمْرى فَاِنَّ قَبُولى لِهاذا اللَّقَب شـِنـاعـَةٌ عـَلىَّ، وزيـر بـه عـرض رسـانـيـد كه واللّه من ننوشته ام به خدمت شما الاّ آنچه اميرالمؤ منين عليه السلام مرا به آن امر كرده بود وبعد از آنكه وزير به بركت دعاى مير مـرتـضـى شـفـا يـافـت صـورت واقـعـه را به قادر خليفه عباسى عرض كرده واباى مير مـرتـضـى را از آن لقـب ، مـذكـور سـاخـت . قـادر بـه مـيـر مـرتـضـى گـفـت كـه قـبـول كـن اى مـيـر مـرتـضـى ، آنچه جد تو، تورا به آن ملقب ساخته وحكم شد كه منشيان بـلاغت نشان آن را در القاب او داخل سازند واز آن زمان به آن لقب مشهور شد.(131) ووجـه تـوصـيـف آن جـنـاب به ( ثمانينى ) براى آن است كه بعد از وفاتش هـشتاد هزار مجلد كتاب گذاشت از مقروات ومصنفات ومحفوظاتش ، وتصنيف كرد كتابى مسمى به ( ثمانين ) وعمر كرد هشتاد ويك سال .(132)
ودر ( عمدة الطالب ) است كه ديدم در بعض تواريخ كه خزينه كتاب سيد مرضى مـشتمل بود بر هشتاد هزار مجلد ومن نشنيدم به مثل اين مگر آنچه كه حكايت شده از صاحب بن عـبـاد كـه فخرالدوله ابن بويه اورا طلبيد براى وزارت ، او در جواب نوشت كه من مردى هـسـتم طويل الذّيل وحمل كتابهاى من محتاج است به هفتصد شتر، يافعى گفته كه كتابهاى اوصـد وچـهـارده هـزار مـجـلد بـوده ، وقـاضـى عـبـدالرحـمـن شـيـبـانـى فـاضـل ، كـتـابـخـانـه اش از هـمـه تـجـاوز كـرده بـود ومـشـتمل بود بر صد وچهل هزار مجلد. ونقل شده كه مستنصر در كتابخانه مستنصريه هشتاد هـزار مـجـلد وديعه نهاده بووظاهر آن است كه چيزى از آنها باقى نمانده ، واللّه الباقى . (133)
وبالجمله ؛ سيد مرتضى بعد از وفات برادرش سيد رضى ، نقابت شرفاء وامارت حاج وقـضـاء قـضـات بـه وى مـنـتـقـل شـد ومـدت سـى سـال بـه هـمـيـن حـال بـاقى بود تا در سنه چهارصد وسى وشش وفات فرمود، وآن جناب را دخترى بوده اسـت نقيه فاضله جليله كه روايت مى كند از عمويش سيد رضى وروايت مى كند از او، شيخ عبدالرحيم بغدادى معروف به ( ابن اخوّة ) كه يكى از مشايخ اجازه قطب راوندى است .(134)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:41 am

شرح حال سيد رضى رحمه اللّه
( وَ اما السيّد الرّضىّ، فَهُوَ الشَّريفُ الا جَلُّ مُحَمَّدُ بْن الحُسَين الموسوى ) ، كُنيَت شريفش ابوالحسن ، لقب مرضيش رضى وذوالحسبين ، برادر مير مرتضى علم الهدى ، نقيب عـلويـه واشـراف بـغـداد بـلكـه قـطب فلك ارشاد ومركز دايره رشاد بود، صيت بزرگى وجـلالت اورا گـوش مـلك شـنـيـده وآوازه فـضـل وبـلاغـت اوبـه ايـوان فلك رسيده ، اشعار دلپـذيـرش دسـت تـصـرف از دامـن فـصـاحـت آرايى در شاخ بلند سحر آزمايى زده وپاى تـرقـى از حـضـيـض بـلاغـت گـسـتـرى بـر ذروه شـاهـق مـعـجـزه پـرورى نـهـاده پـايـه فـضـل وكـمـال ومعانى وافضالاواز آن گذشته كه زبان ثنا ومدحت از كنه رفعت آن عبارت تواند كرد، چه ظاهر است كه چون جمال بغايت رسد دست مشاطه بيكار ماند وچون بزرگى به حد كمال كشد بازار وصافان شكسته گردد:
ز روى خوب تومشّاطه دست باز كشيد

كه شرم داشت كه خورشيد را بيارايد.(135)

ابـن كـثـيـر شـامـى گـفـتـه كـه مـيـر رضـى الدّيـن بـعـد از پـدر، نـقـيـب علويه بغداد شد واوفاضل وديندار بود ودر فنون علم ماهر بود وسخى وجواد وپرهيزكار بود وشاعر بى نـظـيـر بـود تـا آنـكـه گـفـته كه اواشعر قريش بوده در پنجم محرم سنه چهارصد وشش وفـات يـافـت وفـخـرالمـلك وزيـر سـلطان بهاءالدوله ديلمى وقضات واعيان بر جنازه او حـاضـر شـدنـد ووزير مذكور بر اونماز گزارد وبعد از آن منصب نقايت اوبا ديگر مناصب عليّه شرعيه مانند امارت حج وغيره به برادر بزرگ اومير مرتضى مفوض ‍ شد.
ومـيـر مـرتـضـى وابـوالعـلاء مـعـرّى وبـسـيـارى از افاضل شعراء در مرثيه اواشعار خوب گفتند واز جمله مرثيه معرّى اين يك بيت است :
تَكْبيرتانِ حِيالَ قَبْرِكَ لِلْفَتى

مَحْسوبَتانِ بِمعُمْرَةٍ وَ طَوافٍ

انتهى .(136)
مـصـنـفـات آن بـزرگـوار در نـهـايـت جـودت وامـتـيـاز اسـت از جـمـله : ( حـقـايـق التـنـزيـل ) و( مجازات القرآن ) و( مجازات النبويه ) و( خصائص الائمـة ) وكـتاب ( نهج البلاغه ) است كه در اجازات از آن به ( اخ ‌القرآن ) تـعـبـيـر مـى كـنـند چنانكه از صحيفه سجاديه به ( اخت القرآن ) ؛ وشروح بسيار بر آن شده الى غير ذلك .
ثـعـالبى در وصف سيد رضى گفته كه حفظ كرد قرآن را بعد از سى سالگى به مدت كمى وعارف بود به فقه وفرائض به معرفت قويه ، ودر لغت وعربيت امام وپيشوا بود. وابوالحسن عمرى گفته كه ديدم تفسير اورا بر قرآن ويافتم آن را احسن از همه تفاسير، وبـود بـه بـزرگـى تفسير ابوجعفر طوسى يا بزرگتر وآن جناب صاحب هيبت و جلالت وورع وعـفـت وتـقـشـّف بـود ومـراعـات مـى كـرد اهـل وعـشـيـره خـود را واواول طـالبـى اسـت كـه قـرار داد بـر خـود سـواد را وبـود عـالى هـمـت وشـريـف النـّفس قـبـول نـمـى كـرد از احـدى صـله وجـايـزه تـا آنـكـه رد كـرد صله وجايزه هاى پدر خود را وقبول نكرد، وكافى است همين مطلب در شرف نفس وبلندى همت او، وپادشاهان بنى بويه هـرچـه كـردنـد كـه قـبـول كـنـد از ايـشـان عـطـا وجـايـزه قـبـول نـفـرمـود وخـشـنـود مـى گشت به اكرام وصيانت جانب واعزاز اتباع واصحابش انتهى .(137)
وبـدان كـه ( نقيب ) در لغت به معنى كفيل وامين وضامن وشناساننده قوم است ومراد از نـقـيـب كـه در تـرجـمـه سـيدين ووالد ايشان ذكر شده آن است كه امور شرفاء وطالبيين را كـفـالت نمايد وانساب ايشان را حفظ كند از اينكه كسى از آن سلسله خارج شود يا خارجى در آن داخل شود.
وبـدان نـيـز كـه سـيـد رضـى را فـرزنـدى اسـت بـسـيـار جليل وعظيم الشاءن مسمى به عدنان ، قاضى نوراللّه در وصف اوگفته : السيد الشريف المـرضـى ابـواحـمـد عـدنـان بـن الشـريـف الرضـى المـوسـوى شـريـف بـطـحـاى فـضـل وكـرم ونـقـيـب مـشـهد دانش بود، لواى علوشان وسموّ مكان اوبه سماى رفعت وسماك عـلونـسـبـت احـمـدى رسـيـده وبـر خـلعت حشمت واحترام واعلانزاهت طهارت ( اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا ) (138) كشيده .
شعر:
تفاخر نموده به اوآل هاشم

تظاهر فزوده به اوآل حيدر

به اجداد اوعز بطحا ويثرب

به اسلاف اوفخر محراب ومنبر

بـعـد از وفـات عـم خـود مـيـر مـرتـضى رضى اللّه عنه متولى نقابت علويه شد وسلاطين آل بـويـه اورا تـعـظـيم بسيار مى نمودند، وابن حجاج شاعر بغدادى را در مدح او قصايد بسيار است .(139)
وامـا ابـوعـبـداللّه احمد بن موسى الا برش برادر ابواحمد نقيب والد سيدين ، پس از اعقاب اوست سيدى جليل ابوالمظفر هبة اللّه ابن ابى محمّد الحسن بن ابى البركات سعداللّه بن الحـسـيـن بـن ابـى مـحـمـّد الحـسـن بـن ابـى عـبـداللّه احمد بن موسى الا برش بن محمّد بن ابـوسـبـحـه مـوسـى بـن ابـراهـيـم بـن الا مـام مـوسـى الكـاظـم عـليـه السـلام ، عـالم فـاضـل صـالح عـابـد مـحـدث كـامـل صـاحب كتاب ( مجموع الّرائق من ازهار الحدائق ) معاصر علامه حلى رحمه اللّه است . صاحب ( عمدة الطالب ) گفته كه ابوالمظفر هبة اللّه جـد سـادات مـوسـوى بـغـداد اسـت و ايـشـان بـيـتـى جـليـل بـودند، لكن فاسد كردند انساب خود را به آنكه زن گرفتند از كسانى كه مناسب ايشان بودند، واز احفاد احمد اكبر بن موسى ابوسبحة بن ابراهيم بن الا مام موسى الكاظم عليه السلام شمرده شد سيد احمد رفاعى كه از مشايخ طريقه شافعيه واصحاب كرامات معدوده است ووفات كرده در بيست دو جمادى الاولى سنه پانصد وهفتاد وهشت در ام عبيده (وآن بـر وزن سـفينه ) دهى است نزديك واسط ومدفون شده در قبه جد مادريش شيخ يحيى كبير بـخـارى انـصـارى .(140) واز احـفـاد ابـراهـيم عسكر بن موسى ابوسبحه است ابـواسـحـاق ابـراهيم بن الحسن بن على بن المحسن بن ابراهيم عسكر كه شرف الدوله بن عضدالدوله اورا ولايت نقابت طالبيين داد واونقيب النقباء مى خواندند واورا اولاد واعقاب است . واز جـمـله ايـشـان اسـت احـمـد بـن اسـحـاق كـه اعـقـاب اوبـه قـم و آبـه بـودنـد، ومـحـتـمـل اسـت قـبـرى كـه در قـم واقـع اسـت در بـازار مـقـابـل بـاب شـمـالى مسجد امام ومعروف است به قبر احمد بن اسحاق همين احمد بن اسحاق مـوسـوى بـاشـد نـه احـمد بن اسحاق اشعرى كه قبرش در حلوان است كه معروف است به پـل ذهـاب ، وبـيـايـد ذكر اودر اصحاب حضرت عسكرى عليه السلام واز احفاد حسين قطعى اسـت آقا سيد صدرالدّين عاملى ، ومناسب است كه ما در اينجا به مختصرى از ترجمه ايشان اشاره كنيم :
ذكر سيد جليل وعالم نبيل آقا سيد صدرالدّين عاملى اصفهانى
وهـوالسـّيـد الشـّريـف مـحـمـّد بـن سـيـد صـالح بـن محمّد بن ابراهيم شرف الدّين بن زين العـابـدين بن نورالدّين بن على نورالدّين بن حسين بن محمّد بن حسين بن على بن محمّد بن ابـى الحـسـن تاج الدّين عباس بن محمّد بن عبداللّه بن احمد بن حمزة الصغير بن سعداللّه بـن حمزة الكبير محمّد ابى السعادات بن محمّد بن عبداللّه بن محمّد بن ابى الحسن على بن عـبـداللّه بـن ابـى الحـسن محمّد المحدث بن ابى الطيب طاهر بن الحسين القطعى بن موسى ابـى سـبـحـة بـن ابـراهـيـم المترضى بن الا مام موسى الكاظم عليه السلام سيد الفقهاء الكـامـليـن وسـنـد العـلمـاء الراسـخـيـن ، افـضـل المـتـاءخـريـن واكمل المتبحرين ، نادرة الخلف وبقية السلف ، ذوالبيت العالى العماد و الحسب الرفيع الا بـاء والا جـداد؛ ووالده اش دخـتـر شـيـخ عـلى بـن شـيخ محى الدّين بن شيخ على سبط شهيد ثـانـى اسـت ووالدش سـيـد سـنـد وركـن مـعـتـمـد آقـا سـيـد صـالح سـبـط شـيـخـنـا الا جـل شـيـخ حـر عاملى است ؛ چه آنكه والد ماجدش آقا سيد محمّد تلمّذ كرده بر شيخ حرّ عاملى وتـزويـج كرده كريمه اورا وحق تعالى روزى فرموده او را از آن مخدره جليله سيد صالح كـه از اعـلام عـلماء عصر خود ومرجع رياست اماميه در بلاد شاميه بوده ، ولادتش سنه هزار وصـد وبـيـسـت ودووهجرتش از جبل عامل به عراق به سبب ظلم وتعديات احمد جزّار در سنه هزار وصد ونود وهفت بوده در نجف اشرف سكنى گرفت ودر سنه هزار ودويست وهفده وفات كـرد. ونـيـز از بطن كريمه شيخ حرّ عاملى است برادر سيد صالح سيد محمّد شرف الدّين ابـوالسـّادد الا شـراف آل شـرف الدّيـن كـه در بـلاد جـبـل عـامـل مـى بـاشـنـد واز ايـشـان اسـت سـيـد جـليـل ، عـالم فـاضـل ، مـحـدث كـامـل ، آقـا سـيـد عـبـدالحـسـيـن بـن شـريـف يـوسـف بـن جـواد بـن اسماعيل بن محمّد شرف الدّين كه صاحب مصنفات قائقه ومؤ لفات نافعه جليله است كه از جـمـله آنـهـا اسـت ( فـصـول المـهـمـة فـى تـاءليف الا مة ) و( الكلمة الغراء فى تـفـضـيل الزهراء عليها السلام ) كه در صيدا طبع شده وغير ذلك ومن زيارت كردم اين سيد شريف را در بيروت . ( اَدامَ الْبارى بَرَكاتِ وُجُودِهِ الشَّريفِ وَ اَعانَهُ لِنُصْرَةِ الدِّينِ الْحَنيفِ ) .
وبـرادر سـيـد صـدرالدّيـن سـيد جليل وعالم نبيل آقا سيد محمدعلى والد سيد علامه آقا سيد هـادى اسـت كـه والد سـيـد سـنـد مـحـدث جـليـل وعـالم فـاضـل كـامـل نـبـيـل ، البـحـر الزّاخـر والسـحـاب المـاطـر، البـارع الخـيـر المـاهـر، كنز الفـضـائل ونـهـرهـا الجـارى شـيخنا الا جل السيد ابومحمّد حسن بن الهادى است كه ترجمه ايشان را در كتاب ( فوائد الرضوية ) نگاشتم .(141)
وبـالجـمله ؛ سيد صدرالدّين در حجر والدش تربيت شده ودر سنه هزار وصد ونود وهفت از جـبل عامل به اتفاق والدش به عراق آمد ودر نجف ساكن شدند، ودر سنه هزار ودويست وپنج كه سنش به دوازده سال رسيده بود كربلامشرف شد وبه درس استاد اكبر آقاى بهبهانى ودرس علامه طباطبائى بحرالعلوم حاضر شد.
گـويـنـد سـيـد بحرالعلوم مشغول به نظم ( درّه ) بود وهرچه به نظم در مى آورد بـر اوعرضه مى فرمود به جهت مهارت اودر فن شعر وادب ، ودر سنه هزار ودويست وده از صاحب ( رياض ) ، اجازه طلبيد، سيد ( رياض ) اورا اجازه داد وتصريح كرد به اجتهاد اودر احكام وشيخ اكبر صاحب ( كاشف الغطاء ) دختر خود را تزويج اونمود وحـق تـعـالى آقا سيد محمدعلى معروف به آقا مجتهد را كه نادره عصر ويگانه دهر بود از آن مـخـدره بـه او مـرحـمـت فرمود وبعد از چندى كه ساكن نجف اشرف بود به عزم زيارت حـضـرت امـام رضـا عليه السلام به خراسان سفر كرد وطريق مراجعت را از يزد واصفهان قـرار داد، وچـون بـه اصـفـهـان رسـيد در آنجا اقامت فرمود ومرجع تدريس وقضا گرديد، جـمـاعـتـى از عـلمـا بـر اوتـلمـّذ كـردنـد، واز جمله شيخ الطائفة علامه انصارى وسيد صاحب روضـات وبـرادرش وآقـا سـيـد مـحـمـّد شـفـيـع صـاحـب روضـه ، وايـن سـيـد جليل ، بكاء وكثير المناجات بوده .
نـقـل شـده كـه شـبـى از شـبـهاى ماه رمضان داخل حرم اميرالمؤ منين عليه السلام شد، بعد از زيـارت نـشـست پشت سر مقدس وشروع كرد به خواندن دعاى ابوحمزه همين كه شروع كرد به كلمه ( اِلهى لاتُؤَدِّبْنِى بَعُقُوبَتِكَ ) گريه اورا گرفت و پيوسته اين كلمه را مـكـرر كـرد وگـريـه كـرد تـا غـش كـرد واورا از حـرم مطهر بيرون آوردند! ودر امر به معروف ونهى از منكر بسيار ساعى بود واقامه حدود به اصفهان مى نمود وچندان معصيت در نظرش عظيم بود كه گويند وقتى چنان اتفاق افتاد كه حاضر شد در مجلسى كه برپا شده بود براى عزاء حضرت سيدالشهداء عليه السلام وارواحنا فداه ودر آن مجلس جماعتى از اعـيـان واشـراف بـودنـد نـاگـاه وارد شد در آن مجلس يكى از شاهزادگان كه ريشش را تـراشـيـده بـود چون نظرش به صورت اوافتاد فرمود كه : ( حَلْقُ اللِّحْيَةِ مِنْ شَعارِ المـَجـُوسِ وَ صـارَ مـِنْ عـَمـَلِ اَهـْلِ الْخـِلافِ ) ؛ تـراشـيـدن ريـش از شـعـار گـبـران وعـمـل اهـل خـلاف اسـت واين مرد ريش خود را تراشيده وآمده در اين مجلس كه منعقد شده براى عـزاى سـيدالشهداء عليه السلام و منى مى ترسم كه هرگاه روضه خوان بالاى منبر رود وايـن مـرد در ايـنـجـا بـاشـد سـقـف فـرود آيـد، پـس در آن مجلس نماند وبيرون رفت ، واين بزرگوار زاهد وقانع وكثير العيال بود، وبه همان نحوكه در نجف زندگانى مى كرد در اصـفـهان نيز زندگانى كرد و در آخر عمر ضعف واسترخانى در اعضايش عارض شد شبيه به فلج ودر خواب ديد كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به وى فرمود كه توميهمان مـنـى در نـجـف ، دانـسـت كه وفاتش نزديك است ، از اصفهان حركت كرد به نجف اشرف ودر سـنـه هـزار ودويـسـت وشـصت وچهار در آنجا وفات كرد ودر حجره اى كه در زاويهئ غربيه صـحـن مـطهر است متصل به باب سلطانى به خاك رفت . ودر آن حجره جماعتى مدفونند از اكـابر علماء اعلام وفقهاء عاليمقام مانند مرحوم خلد مقام عالم ربانى و زنده جاودانى جناب حـاج مـلافـتـحـعـلى سـلطـان آبادى ومرحوم مغفور حاج ميرزا مسيح تهرانى قمى كه در همان سـال وفـات سـيـد وفـات كـرد وجـناب شيخ اجل اكمل عالم زاهد جامع فنون عقليه ونقليه ، حـاوى فـضـايـل عـمليه وعلميه ، صاحب نفس ‍ قدسيه وسمات ملكوتيه ومقامات عليه ، عالم ربـانـى وابـوذر ثـانـى آقـا شـيـخ مـحـمـّد حـسـيـن اصـفـهـانـى والد شـيـخـنـا الا جـل ، طـود الفضل والا دب ، وارث العلم عن اب فاب ، جناب آقا شيخ محمّد رضا اصفهانى ـ دام ظـلّه ـ؛ وآقـا سـيـد صـدرالدّيـن را مصنفات بسيار است كه در ( روضات الجنات ) و( فوائد الرضويه ) مذكور است وصاحب روضات ترجمه اورا نگاشته وگفته كه نهايت شفقت با من داشت واعانت كرد مرا بر تصنيف روضات ؛(142) وبالجمله ؛ روايـت مـى كـنـد از والد مـاجـدش از جـدش سيد محمّد از شيخ حر عاملى ، ومن روايت مى كنم از شـيـخ خـود ثـقـة الا سلام نورى از علامه انصارى از آن بزرگوار، پس روايت من از صاحب وسـايـل از طـريـق اوپـنـج واسـطـه اسـت . واولاد واحـفـادش عـلمـا وفـقـهـا و افـاضـل مـى بـاشـنـد وچون مقام گنجايش ذكر آنها را ندارد اكتفا مى كنيم به ذكر فرزند جـليـلش مـرحـوم حـجـة الا سـلام آقـاى صـدر واقـصار مى كنيم در ذكر اوبه آنچه سيدنا الا جـل ابـومـحـمـّد آقـا سـيـد حـسـن در ( تـكـلمـه امـل الا مـل ) نـگـاشـته فرموده السيد اسـمـاعيل بن السيد صدرالدّين پسر عم والد مؤ لف اين كتاب حجة الا سلام معروف به آقا سـيـد اسـمـاعـيـل يـكـى از مـراجـع امـامـيـه اسـت در احـكـام ديـنـيـه عـالم فـاضـل ، فـقـيه اصولى ، محقق فكور است ، در سنه هزار ودويست وهشتاد وپنج متولد شده ووالدش در سـنـه هزار ودويست وشصت وچهار وفات كرده ودر حجر برادر اكبرش آقا مجتهد تـربـيـت شـده ونـظـر به پاكى طينت وحسن استعداد وعلو فهمش نگذشت مگر زمان كمى كه حـاضـر شـد در درس حـجـة الا سـلام آقـا شـيـخ مـحـمـّدبـاقـر بـن شـيـخ محمّد تقى ، وشيخ بـذل هـمـت فـرمـوده فرمود در تربيت اوتا آنكه تفوق پيدا كرد بر ابناء عصر خود، پس مهاجرت كرد به نجف اشرف در سنه هزار و دويست وهشتاد ويك وتلمذ كرد بر جناب حجة الا سـلام مـيـرزاى شـيـرازى وشـيـخ رازى وشـيـخ مـهـدى آل كـاشـف الغطاء وبعد ا>X.فـاضـل جـليـل ، اديـب كـامـل وسـيـد فـاضـل ومـهـذب كـامـل ، آقـا سـيـد صـدرالدّيـن نزيل مشهد رضوى وغير ايشان ، زاد اللّه فى توفيقهم . انتهى .(143)
واما عباس بن موسى بن جعفر عليه السلام پس از ملاحظه نسخه وصيت نامه پدرش موسى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام كـه در ( عيون اخبار الرضا عليه السلام ) است قدح در اووقلت معرفتش به امام زمانش حضرت امام رضا عليه السلام معلوم مى شود واگر مقام را گـنـجـايـش ذكـر بـود آن وصـيـت نـامـه را نـقـل مـى كـردم لكـن ايـن مـخـتـصـر را مجال ذكر نيست واللّه العالم .
وجـنـاب سـيـد العـلمـاء والفـقـهـاء آقـاى سيد مهدى قزوينى در مزار ( فلك النجاة ) فـرمـوده كـه از اولاد ائمـه دوقـبرى است مشهور در مشهد امام موسى عليه السلام از اولاد آن حضرت لكن معروف نيستند وبعضى گفته اند كه يكى از آن دوقبر، عباس پسر امام موسى عـليـه السلام است كه در حق اوقدح شده ، انتهى . و اعقاب عباس فقط از پسرش قاسم بن عـبـاس اسـت ، صـاحـب ( عمدة الطالب ) نقل كرده كه قاسم بن عباس بن موسى عليه السـلام قـبـرش بـه شـوش در سـواد كـوفـه مـشـهـور اسـت وبـه فضل مذكور است .(144)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:44 am

وامـا قـاسـم بـن مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام پـس سـيـدى جـليـل القـدر بـوده وكافى است در جلات شاءن اوآن خبرى كه ثقة الا سلام كلينى در ( كـافـى ) در بـاب اشـاره ونـص بـر حـضـرت رضـا عـليـه السـلام نـقـل كـرده از يـزيـد بن سليط از حضرت كاظم عليه السلام در راه مكه ودر آن خبر مذكور اسـت كـه آن حـضـرت به او، فرمود: خبر دهم تورا اى اباعماره ، بيرون آمدم از منزلم پس وصـى قـرار دادم پـسـرم فـلان ر، يعنى جناب امام رضا عليه السلام را وشريك كردم با اوپـسران خود را در ظاهر ووصيت كردم به اودر باطن ، پس اراده كردم تنها اورا واگر امر راجـع بـه سـوى مـن بود هر آينه قرار مى دادم امامت را در قاسم پسرم به جهت محبت من اورا ومـهـربـانـى مـن بـر اوو لكـن ايـن امـر راجـع بـه سـوى خـداونـد ـ عـز وجل ـ است قرار مى دهد آن را هر كجا كه مى خواهد. الخ .(145)
ونيز شيخ كلينى روايت كرده كه يكى از فرزندان امام موسى عليه السلام را حالت موت روى داد وآن حـضـرت بـه قـاسم فرمود كه اى پسر جان من ! برخيز ودر بالين برادرت سـوره والصـافات بخوان ، قاسم شروع كرد به خواندن آن سوره مباركه تا رسيد به آيـه مـبـاركـه ( ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمْ مَنْ خَلَقْنا ) (146) كه برادرش از سـكرات موت راحت شد وجان تسليم كرد.(147) واز ملاحظه اين دوخبر معلوم مى شـود كـثـرت عـنـايـت حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام بـا قاسم ، و قبر قاسم در هشت فـرسـخـى حـله اسـت ومـزار شـريـفـش زيـارتـگـاه عـامه خلق است و علما واخيار به زيارت اوعـنـايـتـى دارنـد. وسـيـد بـن طـاوس تـرغـيـب بـه زيارت اونموده است ؛ وصاحب ( عمدة الطالب ) گفته كه قاسم عقب نياورده .(148)
وامـا اسـمـاعـيـل بـن مـوسـى الكـاظـم عـليـه السـلام ، پـس سـيـدى اسـت جـليـل القـدر واگـر چـه عـلماء رجال اشاره به جلالت اونكرده اند لكن كافى است در مدح اوروايـتـى كـه شيخ نقل كرده در حال ثقه جليل القدر صفوان بن يحيى ، كه چون صفوان در سـنـه دويـسـت وده در مـدينه از دنيا رحلت كرد حضرت امام محمّدتقى عليه السلام كفن و حـنـوط بـراى اوفـرسـتـادنـد وامـر كـردنـد اسـمـاعـيـل بـن مـوسـى را كـه بـر اونـمـاز گـزارد.(149) واسـتـاد اكـبـر آقـاى بهبهانى رحمه اللّه در ( تعليقه ) فرموده كه كثرت تصانيف اسماعيل اشاره مى كند به مدح اووشايد مراد آن مرحوم از كثرت تـصـانـيـف او( كـتـاب جـعـفـريـات ) بـاشـد كـه مـشـتـمـل اسـت بـر جـمـله اى از كـتـب فـقـهـيـه وجـمـيـع احـاديـث ان الاّ قـليـل بـه يـك سـنـد اسـت كـه تـمـام را از پـدران بـزرگـواران خـود از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليه وآله وسلم روايت كرده است وشيخ مرحوم محدث نورى رضى اللّه عـنـه در خاتمه ( مستدرك ) اشاره به آن فرموده وآن كتاب در نهايت اعتبار است وتـمـام آن در ( مـسـتـدرك وسـائل ) درج شـده .(150) وايـن اسماعيل ساكن در مصر بوده واولادش در آنجا بودند وپسرش ابوالحسن موسى از علماء مؤ لفـين است ومحمّد بن محمّد بن اشعث كوفى در مصر ( كتاب جعفريات ) ، را از او، از اسـمـاعـيـل پـدرش ‍ روايـت مـى كـنـد وپـسـر مـوسـى عـلى بـن مـوسـى بـن اسـمـاعـيـل هـمـان اسـت كـه در ايـام مـهـتـدى عـبـداللّه بـن عـزيـز عـامـل طـاهر اورا با محمّد بن حسين بن محمّد بن عبدالرحمن بن قاسم بن حسن بن زيد بن حسن بـن عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـلام بـه سـامـراء حـمـل كـرد ودر آنـجـا مـحـبـوسـشـان نـمـودنـد وبـودنـد تـا هـر دودر مـحـبـس ‍ بـمـردنـد واسـمـاعـيـل بـن مـوسـى عـليـه السـلام را پـسـرى ديـگـر اسـت مـحـمـّد نـام كـه طـول عـمـر داشـتـه بـه حدى كه در ( غيبت شيخ طوسى ) در وصف اوفرموده : وَ كانَ اَسَنَّ شَيْخِ مِنْ وُلْد رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه عليه وآله وسلم وهم فرموده كه او ملاقات كرده امام زمان عليه السلام را در مابين مسجدين .(151)
ذكـر احـمـد بـن مـوسـى الكـاظـم عـليـه السلام معروف به ( شاء چراغ ) مدفون در شيراز وبرادرش محمّد بن موسى عليه السلام
شـيـخ مـفـيـد فـرمـوده كـه احـمـد بـن مـوسـى سـيـدى كـريـم وجليل وصاحب ورع بوده و حضرت ابوالحسن موسى عليه السلام اورا دوست مى داشت ومقدم مـى داشـت ، و يـك قـطـعـه زمـيـنى با آب آن كه معروف بود به يسيره به اوبخشيده بود، نـقـل شـده كـه احـمـد هزار مملوك از مال خويش آزاد نمود. خبر داد مرا شريف ابومحمّد حسن بن مـحـمـّد بـن يـحـيـى كـه گـفـت حـديـث كـرد مـرا جـدم كـه گـفـت : شـنـيـدم از اسـماعيل بن موسى عليه السلام كه مى گفت : بيرون رفت پدرم با اولاد خود به بعضى از امـلاك خـود بـه مـديـنـه ، واسـمـاعـيـل اسـم آن ملك را ذكر كرد لكن يحيى فراموش كرد، اسـمـاعـيل گفت كه بوديم ما در آن مكان وبود با احمد بن موسى عليه السلام بيست نفر از خـدم وحـشم پدرم ، اگر مى ايستاد احمد مى ايستادند با او، واگر مى نشست احمد مى نشستند بـا او، وعـلاوه بـر ايـن پـدرم پـيـوسـتـه نـظـر بـا اوبـود وپـاس اورا مـى داشـت واز اوغـافـل نـمى شد وما بر نمى گشتيم از آنجا تا آنكه احمد برگشت و طى كرد بيابان را از بين ما.(152)
فـقـيـر گـويـد: كـه ايـن احـمـد مـعـروف بـه ( شـاه چـراغ ) اسـت كـه در داخل شهر شيراز مدفون است ودر ظاهر نيز از جهت قبه وصحن وضريح وخدام وغيره تعظيم واحترام دارد واين احقر در سنه هزار وسيصد ونوزده در مراجعت از بيت اللّه الحرام از شيراز برگشتم ودر آن بلده تربت پاك اورا زيارت كردم واز باطن آن بزرگوار استمداد نمودم ، ودر نـزديـكـى قـبـر آن جـنـاب مـزارى ديـگر است معروف است به مير سيد محمّد برادر آن حـضـرت . صـاحب ( روضات الجنات ) گفته كه در بعض كتب رجاليه است كه احمد مـدفـون بـه شـيـراز اسـت و مسمى است به سيدالسادات ودر اين زمان مشهور شده به شاه چـراغ ، وبـه تـحـقـيـق بـه تـواتـر رسـيـده كـرامـات بـاهـره از مـرقـد طـاهـرش ، پـس نـقـل كـرده كـلمـات اشـخـاصـى كـه تـصـريح كرده اند به آنكه احمد بن موسى در شيراز مدفون است .(153)
ومـحـمـّد بـن مـوسـى عـليـه السـلام بـرادر اعـيـانـى (154) احـمـد نـيـز مـردى جـليـل القـدر وصاحب فضل وصلاح بوده وپيوسته با وضووطهارت وصلاة بوده و شبها مـشـغول وضوونماز مى گشت وچون از نمازها فارغ مى شد ساعتى استراحت مى كرد، ديگر بـاره از خواب بر مى خاست ومشغول طهارت وصلاة مى گشت ، باز لختى استراحت مى كرد بـاز بـر مـى خـاسـت ووضـومـى گـرفت ومشغول نماز مى گشت واين بود عادت اوتا صبح طـلوع مـى كـرد؛ چـنـانـچـه هـاشـمـيه كنيز رقيه دختر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام نقل كرده وگفته كه هيچ گاهى من محمّد را ديدار نكردم مگر آنكه اين آيه را از كتاب خدا ياد مـى كـردم ( كـانـوا قـَليـلا مِنَ اللَّيْلِ مايَهْجَعونَ ) (155) .(156) صـاحـب ( روضات الجنات ) در باب احمدين از ( انوار ) سيد جزائرى نـقـل كـرده احـمـد بن موسى عليه السلام كريم بود وامام حسين عليه السلام اورا دوست مى داشـت ومـحـمـّد بـن مـوسى صالح وورع بود وهر دومدوفونند در شيراز وشيعيان تبرك مى جـويـنـد بـه قـبرهاى ايشان وبسيار زيارت مى كنند ايشان را ومن زيارت كرده ام ايشان را بسيار.(157)
مـؤ لف گـويـد: كـه محمّد بن موسى عليه السلام را به جهت كثرت عبادتش محمّد عابد مى گـفـتـنـد. وعقب اواز پسرش سيد ابراهيم است كه اورا ابراهيم مجاب مى گفتند وسبب تسميه اوبـه مـجـاب چـنـانـچـه سـيـد تـاج الدّيـن بـن زهره گفته اين است كه در حرم سيدالشهداء داخل شد وعرض كرد ( اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا ) ، شنيده شد صوتى در جواب او: ( وَ عَلَيْكَ السَّلامُ يا وَلَدى ) !(158) قبر شريفش در حاير مقدس است ، واعقاب ابراهيم از سه فرزند است : محمّد حايرى واحمد در قصر ابن هبيره وعلى در سيرجان . واز اعـقـاب مـحـمـّد حـايـرى اسـت سـيد سند نسابه علامه امام الا دباء شمس الدّين شيخ الشرف ابـوعـلنـى فـخـار بن معدّ بن فخار بن احمد بن محمّد بن ابى الغنائم محمّد بن الحسين بن مـحـمـّد الحـايـرى بـن ابـراهـيـم المـجـاب بن محمّد العابدين بن الا مام موسى الكاظم عليه السلام كه از اكابر مشايخ عظام فقهاء كرام صاحب ( كتاب الحجة على الذاهب الى تكفير ابى طالب ) است .
ابـن ابـى الحـديـد مـعاصرش كه از علماء اهل سنت است در جزء چهاردهم شرح نهج البلاغه گـفـتـه كـه بعضى از طالبيين در اين عصر يعنى سيد فخار كتابى در اسلام ابى طالب تـصنيف كرده وبراى من فرستاد واز من خواست كه من به خط خودم چيز در صحت ووثاقت آن بـه شـعـر يـا نـثـر بـنويسم ومن چون در اسلام ابوطالب توقف داشتم جايز ندانستم حكم قطعى كنم به اسلامش وهم جراءت نكردم كه سكوت كنم از مدح وتعظيمش ؛ زيرا كه من مى دانم اگر ابوطالب نبود اسلام برپا نمى شد ومى دانم كه حقش واجب است بر هر مسلمانى كه بيايد در دنيا تا روز قيامت پس نوشتم در پشت كتاب :
وَ لَوْلااَبُوطالِبٍ وَابْنُهُ

لَما مَثَلَ الدّينُ شَخْصا فَقاما

فَذاكَ بِمَكّةَ اوى وحامى

وذاك بِيَثْرِبَ جَسَّ الْحِماما

يعنى اگر ابوطالب وپسرش اميرالمؤ منين عليهم السلام نبودند كسى به خدمت دين اسلام نـمـى ايـسـتـاد، پس ابوطالب در مكه پناه داد وحمايت كرد از پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم واميرالمؤ منين عليه السلام در مدينه دست بسود قضا وقدر مرگ ران يعنى در نصرت پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم ويارى اسلام شمشير زد و جهاد كرد تا آنكه دين اسلام از ابوطالب وعلى بن ابى طالب عليهما السلام برپا شد.(159)
وبالجمله ؛ روايت مى كند از سيد فخار والد علامه وسيد احمد بن طاوس ومحقق حلى واوروايت مى كند از شيخ جليل فقيه شاذان بن جبرييل قمى از عمادالدّين طبرى از مفيد ثانى از شيخ الطـايـفه ابوجعفر طوسى ـ رضوان اللّه عليهم اجمعين ـ و پدرش سيد شريف ابوجعفر معدّ (بـه تـحـريـك وتـشـديد دال ) نقيب طاهر صاحب جاه عريض وبسط عظيم وتمكن تام بوده ، واواسـت كـه بند بر بست بر شظ فلّوجه ، وابوجعفر نقيب بصره اورا مدح كرده در اشعار خـويـش وچـون وفـات كـرد در نـظـامـيه بر اونماز خواندند ودر حاير دفنش نمودند، وسيد فخار پسرش اورا مرثيه گفت : بقوله :
اَبا جَعْفَرٍ اِمّا ثَوَيْتَ فَقَدْ ثَوى

بِمَثْواكَ عِلْمُ الدّينِ وَ الْحَزْمُ وَ الْفَهْمُ

سَيَبْكيكَ جُلُّ الْمُشْكِلِ الصَّعْبِ حَلُّهُ

بِشَجْوٍ وَ يَبْكيكَ الْبَلاغَةُ وَ الْعِلْمُ

وپـسـرش نـسـابـه وزيـنـت مـسـنـد نـقـابـه جـلال الدّيـن عـبـدالحـمـيـد بـن فـخار والد عالم جليل علم الدّين المرتضى على بن عبدالحميد استاد ابن معيّه استاد شيخ شهيد است .
ونـيـز از اعـقـاب مـحـمـّد حـايـرى اسـت سـيـد شـمـس الدّيـن مـحـمـّد بـن جمال الدّين احمد استاد شهيد قدس سره چنانچه در اجازه سيد محمّد بن حسن بن ابى الرضا العلوى تلميذ شيخ نجيب الدّين يحيى بن سعيد حلى مذكور است وآن اجازه اين است :
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحْيمِ، اِسْتَخَرْتُ اللّهَ تَعالى وَ اَجَزْتُ لِلسَّيِّدِ الْكَبيرِ الْمُعَظَِّم الْفـاضـِلِ الْفـَقـيـهِ الْحـامـِلِ لِكتابِ اللّهِ شَرَفِ الْعِتْرَةِ الطّاهِرَةِ مَفْخَرَ اْلاُسْرَةِ النَّبُويّهِ شـَمـسـِالدّيـنِ مـُحـَمَّدِ بـْنِ السِّيـْدِ الْكَريمِ الْمُعَظَّمِ الْحَسيبِ النَّسيبِ جَمالِالدّينِ اَحْمَدِ بْنِ اَبىِ الْمَعالِى جَعْفَرِ بْنِ عَلِىِّ اَبِى الْقاسِمِ بْنِ عَلْىِّ اَبِى الْحَسَنِ بْنِ عَلِىِّ اَبِى القاسِمِ بْنِ مـُحـَمَّدٍ اَبـِى الْحـَمْر بْنِ عَلىِّ اَبىِ الْقاسِمِ بْنِ عَلِىِّ اَبىِ الْحَسَنِ الحائِرىِّ بْن مُحَمَّدٍ اَبِى جَعْفَرِ الْحائِرىِّ بْنِ اِبْراهيمِ الْمُجابَ الصِّهْرِ الْعُمَرى اِبْنِ مُحَمَّدٍ الصَالِح ابْنِ الاِمامِ مُوسَى الْكاظِمِ عليه السلام . ) (160)
ذكر حمزة بن موسى الكاظم عليه السلام وذكر بعضى اعقاب او
هـمـانـا حـمـزة بـن مـوسـى سـيـدى جـليل الشاءن بوده ودر نزديك شاهزاده عبدالعظيم عليه السلام قبرى است با بقعه عاليه منسوب به اوومزار عامه ناس است .
ودر روايـت نـجـاشـى اسـت : زمـانى كه حضرت عبدالعظيم در رى مخفى بود روزها روزه مى داشـت وشـبـهـا بـه نـماز مى ايستاد وپنهان بيرون مى آمد وزيارت مى كرد قبرى را كه در مـقـابـل قـبـر اواست وراه در ميان است ومى گفت : اين قبر مردى از فرزندان امام موسى عليه السـلام اسـت .(161) عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در ( تحفة الزّائر ) فـرمـوده كـه قـبـر شـريـف امـام زاده حـمزه فرزند حضرت موسى عليه السلام نزديك قبر حضرت عبدالعظيم است وظاهرا همان امام زاده باشد كه حضرت عبدالعظيم زيارت اومى كرده است ، آن مرقد منور را هم زيارت بايد كرد،(162) انتهى .
واز صـاحـب ( مجدى ) نقل شده كه گفته حمزة بن امام موسى عليه السلام مكنّى به ابـوالقـاسـم اسـت وقـبـرش در اصـطـخـر شـيـراز مـعـروف ومـشـهـور ومـحـل زيـارت نـزديـك ودور اسـت .(163) واز ( تـاريـخ عـالم آرا ) نـقـل اسـت كـه گـفـته نسب سلسله جليله صفويه به حضرت حمزة بن موسى عليه السلام مـنـتـهـى مـى شـود.(164) ومـدفن آن امام زاده در قريه اى از قراى شيراز است و سـلاطين صفويه براى وى بقعه عاليه بنا نموده اند وموقوفات زياد قرار داده اند. ودر ترشيز هم جمعى اعتقاد كرده اند مقبره اى است از امام زاده حمزه .
فـقـيـر گويد: كه در بلده طيبه قم مزارى است معروف به شاهزاده حمزه وبه جلالت قدر معروف است واهل اين بلده را اعتقاد تمامى است به اوودر احترام واكرام او بسيار مى كوشند، واز بـراى اوصـحـن وقبّه وبارگاهى است ، واز كلام صاحب ( تاريخ قم ) معلوم مى شـود كـه ايـن بـزرگـوار هـمـان حـمـزة بـن مـوسـى عـليـه السـلام اسـت ؛ چـنـانـچـه در خـلال تـاريـخ سـادات رضـائيه كه در قم بودند ودر آنجا مدفون شدند گفته كه يحيى صوفى به قم اقامت كرد وبه ميدان زكريا ابن آدم رحمه اللّه ، به نزديك مشهد حمزة بن مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام وطن ومقام گرفت وساكن بود الخ . وبدان كه حمزة بن موسى عليه السلام مكنّى به ابوالقاسم است وعقبش در بلاد عجم بسيار است از دوفرزند قاسم وحمزه .
وامـا عـلى بـن حـمـزه : صـاحـب ( عمدة الطالب ) گفته كه اوبدون اولاد از دنيا رفت واومدفون است در شيراز در خارج باب اصطخر، واز براى اومشهدى است كه زيارت كرده مـى شـود. وحـمـزه بـن حـمـزه مـادرش ام ولد بـوده واودر خـراسـان مقدم بوه وبزرگ مرتبه .(165) وقـاسـم بـن حـمـزه را عـقب از محمّد وعلى ومحمّد است ؛ واز اعقاب محمدند، سـلاطـيـن صـفـويـه . وشـايـسـته باشد كه ما در اينجا به اسامى شريفه ايشان وتاريخ جلوس ووفات ايشان اشاره كنيم به جهت اداء بعض ‍ حقوق ايشان .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:46 am

ذكر سلاطين صفويه موسويه
هـمـانـا سـلاطـيـن صفويه قريب دويست وسى سال سلطنت كردند وترويج دين و مذهب شيعه جـعـفـرى نـمـودنـد، اول ايـشان ، شاه اسماعيل اول بود، وهوابن السلطان حيدر بن السلطان شيخ جنيد مقتول بن السلطان شيخ ابراهيم بن خواجه على مشهور به ( سياه پوش ) كـه در سـنـه هشتصد وسى وسه در بيت المقدس ‍ وفات كرد، ومزارش معروف شد به مزار شـيـخ العـجـم وهوابن شيخ صدرالدّين موسى بن قطب الا قطاب برهان الا صفياء الكاملين شـيـخ صفى الدّين ابوالفتح اسحاق اردبيلى كه سلاطين صفويه را به سبب انتسابشان بـه او، صـفـويـه گـفـتـنـد، در سـنـه هـفـتـصـد وسـى وپـنـج در اردبـيـل وفـات كـرد ودر آنـجـا به خاك رفت ونزد اودفن كردند جماعتى از اولاد واحفاد اورا مـانـنـد شـيـخ صـدرالدّيـن وشـيـخ زيـن الدّيـن وپـسـرش ‍ شـيـخ جـنـيـد وسلطان حيدر وشاه اسماعيل وشاه محمّد خدابنده وشاه عباس اول واسماعيل ميرزا وحمزه ميرزا وغير اينشان وهوابن سيد امين الدّين جبرئيل ابن سيد محمّد صالح ابن سيد قطب الدّين ابن صلاح الدّين رشيد بن سـيـد مـحـمّد الحافظ بن سيد عوض شاه الخواص ابن سيد فيروز شاه زرين كلاه ابن سيد نـورالدّيـن مـحمّد بن سيد شرف شاه بن سيد تاج الدّين حسين بن سيد صدرالدّين محمّد بن سـيـد مـجـدالدّيـن ابـراهـيـم بـن جـعـفـر بـن مـحـمّد بن اسماعيل بن ناصرالدّين محمّد بن شاه فـخـرالدّيـن احـمـد بـن سـيـد محمّد الا عرابى ابن ابومحمّد قاسم بن حمزة بن الا مام موسى الكاظم عليه السلام .(166)
شـاه اسـماعيل در مبداء امر با جماعتى از مريدان خود ومريدان آباء عرفاء راشدين خويش از بـلاد جـيـلان خـروج كرد ودر سنه نهصد وشش در حالى كه قريب به سن چهارده سالگى رسيده بود جنگ كرد تا بلاد آذربايجان را فتح وتسخير كرد و سلطنت پيدا كرد وامر نمود كه مذهب اماميه را ظاهر كنند وچون سنش به سى ونه سالگى رسيد وفات كرد وفرزندش شـاه طـهماسب بر اريكه سلطنت نشست ، واين در روز دوشنبه نوزدهم رجب سنه نهصد وسى هجرى بود كه موافق است با كلمه ( ظل ) چنانكه گفته اند:
شاه انجم سپاه اسماعيل

آنكه چون مهر در نقاب شده

از جهان رفت وظل شدش تاريخ

سايه تاريخ آفتاب شده (167)

قبر آن جناب در اردبيل در جوار مزار آباء واجدادش است ، وشاه طهماسب كه به جاى اونشست پـنجاه وچهار سال سلطنت كرد، وقزوين دارالسّلطنه اوبوده و معاصر بود با محقق كركى وشيخ حسين بن عبدالصمد وپسرش وشيخ بهائى رحمه اللّه ومحقق كركى كه نام شريفش شيخ على بن عبدالعالى وملقب است به نورالدّين ومروج مذهب ودين ومحقق ثانى ـ بلغه اللّه فـى الجـنـان الى اقـصى الا عالى ومنتهى الامانى ـ در عصر شاه طهماسب به عجم آمد وشاه مـقـدم اورا عـظـيـم شمرد وگفت : جناب شما اولى مى باشيد به ملك وسلطنت ؛ زيرا كه شما نائب امام عليه السلام مى باشيد ومن از عمال شما مى باشم ، وآن جناب نزد سلطان مرتبه عظيمه پيدا كرد، ونقل شده كه شاه به خط خود در حق اين بزرگوار نوشت :
بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـمانِ الرَّحيمِ چون از مؤ داى حقيقت انتماى كلام امام صادق عليه السلام ( اُنـْظـُروا اِلى مـَنْ كـانَ مـِنـْكـُمْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَ نَظَرَ فِى حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ اَحْكامَنا فـَارْضـُوا بـِهِ حـَكـَما فَاَنِّى قَدْ جَعَلْتُهُ حاكِما فَاِذا حَكَمَ بَحُكْمٍ فَمَنْ لَمْ يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَاِنَّما بـِحـُكـْمِ اللّهِ اسـَتـَخـَفَّ وَ عـَلَيْنا رَدَّ وَ هُوَ رادُّ عَلَى اللّهِ وَ هُوَ عَلى حَدِّ الشِّرك ) لايح وواضـح اسـت كـه مـخـالفـت حـكـم مجتهدين كه حافظان شرع حضرت سيدالمرسلين اند با شـرك در يـك درجه است پس هركه مخالفت حكم خاتم المجتهدين ووارث علوم سيدالمرسلين ونـائب الا ئمـة المـعـصـومين عليهم السلام ( لايَزاَلُ كَاسْمِهِ الْعَلِىِّ عَلِيّا عالِيا ) كند ودر مقام متابعت نباشد بى شايبه ملعون ومردود ودر اين آستان ملايك آشيان مطرود است وبه سـيـاسـات عـظـيـمـه و تـاءديـبـات بـليـغه مؤ اخذ خواهد شد. ( كَتَبَهُ طَهْماسِب بن شاه اسْمعيل الصَّفَوِىّ الْمُوسَوى . ) (168)
وحـكـايـت شـده كـه در عصر شريف اوسفير از سلطان روم بر شاه طهماسب وارد شد. اتفاقا روزى جـنـاب مـحـقق مذكور در مجلس سلطان تشريف داشتند سفير اورا بشناخت وخواست مابين خـود وشيخ ، باب جدلى مفتوح كند، گفت : اى شيخ ! تاريخ مذهب شما واختراع طريقه شما نهصد وشش است كه اول سلطنت شاه اسماعيل باشد واومطابق است با كلمه مذهب ناحق ودر اين ، اشـاره اسـت بـه بـطـلان مـذهـب شـما. محقق بديهةً در جواب اوفرمود كه ما وشما عرب مى بـاشـيـم و بـايـد عـرب تكلم كنيم چرا مى گويى مذهب ناحق بگو( مَذْهَبُنا حَقٌ، فَبُهِتَ الَّذى كَفَرَ وَ بَقِى كَاَنَّما اُلْقِمَ الْحَجَرُ ) .
بـالجـمله ؛ شاه طهماسب در پانزدهم شهر صفر سنه نهصد وهشتاد وچهار در قزوين وفات كرد واز اتفاقات آنكه جمله ( پانزدهم شهر صفر ) ماده تاريخ او شده وآثار حسنه وسـيـرت مـسـتـحـسـنـه اورا مـجـال ذكـر نـيـسـت . وبـعـد از اوپـسـرش شـاه اسـمـاعـيـل ثـانـى سـلطـان شـد واوبـر طـريـقـه اهـل سـنـت بـود وبـا اهـل ايـمـان وعـلمـا و سـادات بـد رفـتـارى مـى نـمود لاجرم سلطنتش طولى نكشيد وقريب يك سـال ونـيـم سـلطـنـت كـرد ودر شب سيزدهم شهر رمضان سنه نهصد وهشتاد وپنج در مجلس ‍ طـرب خـود نـاگـهـان خناق كرد وبمرد. آنگاه برادرش سلطان محمّد مكفوف معروف به شاه خـدابنده ثانى سلطان شد وده سال سلطنت كرد، پس تفويض كرد سلطنت را به فرزندش شـاه عـبـاس اول در سـنـه نـهـصـد ونـود وشـش كـه مـطـابـق اسـت بـا كـلمـه ( ظـل اللّه ) ، پـس شـاه عـبـاس مـدت چـهـل وچـنـد سـال در كـمـال ابهت وجلالت سلطنت كرد ودر سنه هزار ونه پياده از اصفهان به مشهد مقدس مشرف شد ودر بيست وهشت روز اين مسافت بعيده را كه قريب به دويست فرسخ است پياده پيمود، صاحب ( تاريخ عالم آرا ) اين اشعار را در اين باب سروده :
غلام شاه مردان شاه عباس

شه والاگهر خاقان امجد

به طوف مرقد شاه خراسان

پياده رفت با اخلاص بيحدّ

تا آخر اشعار، ودر آخر گفته :
پياده رفت وشد تاريخ رفتن

ز اصفهان پياده (1009) تا به مشهد(169)

مـؤ لف گـويـد: كه از شاه عباس خيرات وآثار بسيار به يادگار مانده هر كه طالب است رجـوع كـنـد بـه ( كتاب عالم آراء ) وغيره ، ميرداماد رحمه اللّه در ( كتاب اربعة ايـام ) خود فرموده كه پادشاه جمجاه مغفرت بارگاه شاه عباس رحمه اللّه در تمامى مـدت مـديـد كه با داعى دولت قاهره صحبت مى داشت اين ايام را به پاكيزگى وعبادت مى گـذرانـيـد وغـسـل مـى كـرد وروزه مـى داشـت وزيـارت مـاءثـوره را با فقير به جا مى آورد وتـصـدقـات بـسـيـار مـى فـرمـود، تـا آنـكـه فـرمـوده : وشـبـهـا بـا جـمـعـى مخصوص از اهل علم افطار مى كرد وبعد از افطار تا قريب نصف شب به صحبت علمى ومباحثات علما با يكديگر مجلس مى گذرانيد. انتهى .(170) سنه هزار وسى وهشت ودر شب بيست وچهار جمادى الاولى به مرض اسهال در مازندران وفات كرد.
وبـعـد از اونـبيره اش شاه صفى اول فرزند فرزندش صفى ميرزاى شهيد لباس ‍ سلطنت پـوشـيـده وچـهـارده سال سلطنت كرد ودر 12 صفر سنه هزار وپنجاه وسه وفات كرد ودر بلده طيبه قم به خاك رفت وقبر اودر جهت قبله روضه حضرت معصومه عليها السلام واقع اسـت واكـنـون داخـل روضـه شـده اسـت كـه زنـهـا از صـحـن زنـانـه داخـل آن مـكـان مـى شوند وزيارت مى نمايند حضرت معصومه عليها السلام را، سقف وديوار اومـزيـن اسـت بـه كـاشـى معرق بسيار ممتا واز بناهاى شاه عباس ثانى است (در كتيبه اين بـقـعـه سـوره مـبـاركـه يـُسـَبِّحُ للّهِ بـه خـط مـيـرزا مـحـمـدرضـا امـامـى در كـمـال حـسـن وخـوبـى نـوشـتـه شـده ) وبـعـد از اوفـرزنـدش شا عباس ثانى به سن نه سـالگـى بـر اريـكـه سـلطـنـت قـرار گـرفـت ومـدت بـيـسـت وشـش سـال سـلطـنـت كـرد ورد سـنـه هزار وهفتاد وهشت در مراجعت از مازندران به اصفهان در دامغان وفات كرد جنازه اش را به قم رسانيدند ودر جوار حضرت معصومه عليها السلام در بقعه بـزرگـى جـنـب بـقعه پدرش اورا به خاك سپردند وبعد از اوفرزندش شاه صفى دوم در ششم شعبان سنه هزار وهفتاد وهشت بر تخت سلطنت آرميد.
محقق خوانسارى در مسجد جامع شاهى خطبه خوانده نثارها افشاندند واورا شاه سليمان گفتند وآن جناب پادشاهى بود با عدالت ودر سنه هزار وهشتاد وشش قبّه مطهره حضرت امام رضا عليه السلام را تعمير كرد وبر تذهيب آن افزود ودر سنه هزار وصد پنج وفات كرده در قم در بقعه نزديك بقعه شاه عباس به خاك رفت و سلطنت به فرزندش شاه سلطان حسين مـنـتـقـل گـرديـد واوآخـر سـلاطـيـن صـفويه بود و متصل شد دولت ايشان به فتنه افاغنه ومـحـاصـره ايـشـان شـهـر اصفهان را تا آنكه اهل شهر مضطر شدند ودروازه ها را گشودند افـاغـنـه بـه شـهـر ريـختند وخون جمله اى از اعيان وعظماء دولت صفويه را ريختند وشاه سلطان حسين را با برادران و فرزندانش حبس كردند.
وايـن واقـعـه در سـنـه هزار وصد وسى وهفت بود وپيوسته سلطان حسين در محبس ‍ بود تا سـلطـان مـحمود افغان مردود بمرد وسلطان اشرف منحوس به جاى وى نشست ، پس به امر او، قريب پانصد حمام ومدرسه ومسجد را خراب كردند، و چون فتورى در دولت خود بديد از اصـفـهـان حـركـت كـرد وامـر كـرد شـاه سـلطـان حـسـيـن را در مـحبس هلاك كردند واورا بى غـسـل وكـفـن بـگـذاشـت واهل وعيال اورا اسير كرد واموالش را به غارت برد، واين واقعه در بـيـسـت ودوم مـحرم سنه هزار وصد و چهل بود، پس مردم بعد از زمانى نعش سلطان حسين را بـه قـم بـردنـد ودر جـوار عـمـه اش حضرت فاطمه عليها السلام نزديك پدرش به خاك سپردند.
وبـدان نـيـز كـه از اعـقـاب مـحـمّد بن قاسم بن حمزة بن امام موسى عليه السلام است سيد جـل خـاتـم الفـقـهـاء والمـجـتهدين ووارث علوم اجداده الطاهرين مقتدى الا نام و مرجع الخاص والعام مولانا الحاج سيد محمّد باقر بن محمّد تقى موسوى شفتى اصفهانى معروف به حجة الا سـلام تـلمـيـذ جـناب بحرالعلوم ومحقق قمى وآقا سيد محسن واقا سيد على ـ رضوان اللّه عـليـهـم اجـمـعـيـن ـ جـلالت شـاءنـش زيـاده از آن اسـت كـه ذكـر شـود در عـبـادات ومـنـاجـات ونـوافل واوراد، ورسانيدن فوايد به طلاب و فقراء وسادات ، حكايات بسيار از آن جناب نـقـل شـده ومـن در كـتـاب ( فـوائد الرضـويـه ) كـه در احوال علماء اماميه است به برخى از آن وبه مصنفات آن بزرگوار اشاره كردم ، اين مقام را گنجايش نقل نيست .(171)
وفـات آن جـنـاب در سـنه هزار ودويست وشصت (غرس ) واقع شد وقبر شريفش در اصفهان مـشـهـور وزيـارتـگـاه نـزديـك ودور اسـت وفـرزنـدانـش سيد سندوركن معتمد جناب حاج سيد اسـداللّه كـه در جـميع كمالات وفضل وفخار وارث آن پدر وثانى آن بحر زخار است ، از اجلاّء وتلامذه صاحب جواهر است ، گويند مردم در اغلب مكارم اخلاق ومحامد اوصاف اورا بر پدر بزرگوارش مقدم مى داشتند. ( وَ لَنِعْمَ ما قيلَ ) :
اِنَّ السَّرىَّ اِذا سَرى فَبِنَفْسِهِ

وَابْنُ السَّرِىِّ اِذا سَرى اَسْراهما.

وفـاتش در سنه هزار ودويست ونود (غرص ) واقع شد، قبر شريفش در نجف اشرف نزديك باب قبله صحن مطهر است .
واما عبداللّه وعبيداللّه پسران حضرت امام موسى عليه السلام ، پس هر دوصاحب اعقاب مى بـاشـنـد وچنانكه از بعضى كتب انساب نقل شده جماعتى از اولادهاى او در رى بودند كه از جـمله مجدالدّولة والدّين ذوالطّرفين ابوالفتح محمّد بن حسين بن محمّد بن على بن قاسم بن عبداللّه بن الا مام موسى الكاظم عليه السلام بوده كه خواهرش ستى سكينه بنت حسين بن مـحـمّد مادر سيد اجل مرتضى ذوالفخرين ابوالحسن المطهر ابن ابى القاسم على بن ابى الفـضـل مـحـمـّد اسـت كـه شـيـخ مـنـتـجب الدّين در وصف اوفرموده از بزرگان سادات عراق وصدور اشراف است و منتهى شده منصب نقابت ورياست در زمان اوبه سوى او، وعلم ونشانه بـوده در فـنـون از عـلم ، از بـراى اواسـت خـطـب ورسـائلى قرائت كرده بر شيخ ابوجعفر طـوسـى در سـفـر حـج ، روايـت نـمـوده از بـراى مـا از اوسـيـد نـجـيـب ابومحمّد حسن موسوى ،(172) ، انتهى .(173)
واز بـعـضـى كـتـب انـسـاب نـقـل اسـت كـه در حق اوگفته كه سيد مطهر يگانه دنيا بوده در افـضـل وبـزرگوارى وكرامت نفس ، كثيرالمحاسن وحسن الا خلاق بوده وسفره اش ‍ پيوسته پـهـن ومبذول بوده ومتكلم واهل نظر ومترسّل وشاعر بوده ونقابت طالبيين در رى با اوبوده وپـدرش ابـوالحـسـن عـلى الزّكـى نقيب رى پسر سلطان محمّد شريف است كه در قم مدفون است وبسيار جليل القدر است ودر ذكر اولادهاى عبداللّه الباهر بن امام زين العابدين عليه السلام به اواشاره رفت .
وبـالجـمـله ؛ سـيـد مـطـهـر را دوپسر بوده : محمّد وعلى ، اما محمّد بن مطهر را پسرى بوده فـخـرالدّيـن عـلى ، نـقـيب قم بوده ؛ واما على بن مطهر را عزّالدّولة والدّين وشرف الا سلام والمـسـلمـيـن بـاشـد پـسـرى بـوده مـحـمـّد نـام از اهـل عـلم وفـضـل وشـرف و جـلالت ورياست ، واوپدر عزّالدّين يحيى است كه شيخ منتجب الدّين اورا ثـناء بليغ گفته ودر باب اولادهاى امام زين العابدين عليه السلام به اواشاره كرديم . اورا خوارزمشاه ، شهيد كرد. قبرش در طهران مى باشد. گويند والدش شرف الدّين را چند دخـتـر بـوده واولاد ذكـور نـداشـت چـون زوجه اش به يحيى حامله شد، شرف الدّين حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم را در خـواب ديـد عـرض كـرد يـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم اين بچه كه در شكم عيالم است چه نام گذارم ؟ فـرمـود: يحيى ، چون آن پسر به دنيا آمد اورا يحيى نهادند، آنگاه كه شهيد شد فهميدند سرّ نام گذاشتن حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم اورا به يحيى .
وبـدان نـيـز كـه از اعـقـاب عـبـداللّه بـن امـام مـوسـى عـليـه السـلام اسـت حـبـر نبيل ومحدث جليل سيد سند سلالة الا طهار والد الا ماجد الا عاظم الا خيار المنتشرين نسلا بعد نسل فى الا قطار آقا سيد نعمت اللّه جزايرى ابن سيد عبداللّه بن محمّد بن الحسين بن احمد بن محمود بن غياث الدّين بن مجدالدّين بن نورالدّين بن سعدالدّين بن عيسى بن عبداللّه بن الامـام مـوسـى الكـاظـم عليه السلام كه تلميذ علامه مجلسى وآقا سيد هاشم احسائى ومحقق سبزوارى ومحقق خوانسارى ومحدث كاشانى وغير ايشان است وكتب بسيار تصنيف كرده . خود آن جـنـاب در بـعـض مـصـنـفـات خـود شـرح حـال خـود را نـوشـتـه وجـمـاعـتـى نـيـز احـوال اورا بـه شـرح نـوشـتـه انـد مـانـنـد نـافـله اش ‍ سـيـد عـبـداللّه وسـيـد فـاضـل سـيـد عـبـداللّطـيـف شـوشترى در ( تحفة العالم ) و غير ايشان . وفاتش در قـريـه جايدر در شب جمعه بيست وسوم شوال سنه هزار و صد ودوازده واقع شده وفرزند جـليـلش سـيـد نـورالدّيـن از اهل علم وصاحب رسائل متعدده است وفات كرده در ذى حجه سنه هـزار وصـد وپـنـجـاه وهـشـت . روايـت مـى كند از پدرش واز شيخ حرّ عاملى وفرزندش سيد اجـل عـالم مـتـبـحـر نـقـاد آقا سيد عبداللّه بن نورالدّين بن نعمت اللّه الموسوى از اجلاّء اين طـايـفـه اسـت جـمـع شـده بـود در اوجودت فهم وحسن سليقه وكثرت اطلاع واستقامت طريقه چـنـانـكـه ظـاهر مى شود از رجوع به مؤ لفات شريفه اش كه از جمله آنها است ( شرح نـخـبـه عـ( و( شرح مفاتيح الا حكام ) و( ذخيره ) وغيرها. و اجازه اى نوشته كه در آن شرح كرده حال خود وحال پدر وجد واحوال جمله از مشايخ خود را، روايت مى كند از والدش واز مـيـر مـحـمـّد حـسـيـن خـاتـون آبـادى وآقا سيد صدرالدّين رضوى قمى وآقا سيد نـصـراللّه حايرى شهيد، وروايت مى كند آقا سيد نصراللّه از اوواين يعنى روايت كردن هر يـك از دوشـيخ از ديگر در علم درايت موسوم است به مذبّح ، ونظيرش روايت علامه مجلسى اسـت از سـيـد عـليـخـان شـارح صـحيفه ، وروايت سد از اووروايت علامه مجلسى از شيخ حر عـامـلى وروايـت شـيـخ حـرّ از مـجـلسـى رضـى اللّه عـه . وسـيـد اجل شهيد سعيد اديب اريب آقا سيد نصراللّه موسوى مذكور، آيتى بوده در فهم وذكاء وحسن تقرير وفصاحت تعبير مدرس بوده در روضه منوره حسينيه وكتب ورسائلى تصنيف كرده از جـمـله ( الروضـات الزاهـرات فـى المـعـجـزات بـعـد الوفـات ) و( سـلاسـل الذهـب ) وغير ذلك ، سلطان روم اورا در قسطنطنيه شهيد كرد. وروايت مى كند علامه بحرالعلوم رحمه اللّه از صاحب كرامات آقا سيد حسين قزوينى از آقا سيد نصراللّه مذكور واز اومولى ابوالحسن جد صاحب جواهر از علامه مجلسى رحمه اللّه .
واز اعـقـاب عـبيداللّه بن موسى عليه السلام است شريف صالح ابوالقاسم جعفر بن محمّد بـن ابـراهـيـم بـن مـحـمـّد بـن عبيداللّه بن الا مام موسى الكاظم عليه السلام علوى موسوى مـصـرى روايـت مـى كـنـد از اوشـيـخ تـلعـكـبـرى وسـمـاع كـرده از اوحديث را در سنه سيصد وچهل واز اواجازه گرفته .
واسـحـاق بـن مـوسـى الكـاظـم عـليـه السـلام مـلقـب بـه امـيـن اسـت ودر سـنـه دويـسـت و چهل در مدينه وفات كرد، ورقيه دختر اوعمرش طولانى گشت تا در سنه سيصد و شانزده وفـات كـرد ودر بـغـداد به خاك رفت ، واعقاب اواز پسرانش عباس ومحمّد و حسين وعلى است واز احـفـاد اواسـت شـيـخ زاهـد (174) ورع ابـوطالب محمّد الملهوس (175) ابـن عـلى بـن اسحاق بن عباس بن اسحاق بن موسى الكاظم عليه السلام كه صاحب قـدر وجـالت وجـاه وحـشـمـت بـوده در بـغـداد، واز احـفـاد حسين بن اسحاق است ابوجعفر محمّد صـورانـى كـه در شيراز به قتل رسيده و قبرش در شيراز در باب اصطخر زيارت كرده مـى شـده وابوالفرج در ( مقاتل الطالبيين ) گفته كه در ايام مهتدى سعيد حاجب در بـصـره جـعـفـر بـن اسـحـاق بـن مـوسـى الكـاظـم عـليـه السـلام را بـه قتل رسانيد.(176)
مـؤ لف گـويد: در ( انساب مجدى ) است كه مادر اسحاق بن الكاظم عليه السلام ام ولدى بـوده (177) لكـن در روايـتـى كـه در ( طب الا ئمّه ) است معلوم مى شـود كـه مـادر اسـحـاق نـيـز ام احـمد بوده وآن روايت چنين است كه اسحاق بن الكاظم عليه السـلام روايت كرده از مادرش ام احمد كه گفت فرمود: سيد من ، يعنى موسى بن جعفر عليه السـلام كـه ، هـر كـه نـظـر افـكـنـد بـه خـون خـود در شـاخ اول حجامت ايمن شود از واهنه تا حجامت ديگر، پرسيدم از سيد خود كه واهنه چيست ، فرمود: درد گردن .
وزيد (178) بن موسى عليه السلام را ( زيدالنّار ) مى گفتند؛ به جهت آنكه در ايام ابوالسرايا كه طالبين خروج كردند، زيد به بصره رفت وخانه هاى بنى عـبـاس را در بـصـره بـسـوزانيد چنانچه در ( تتمة المنتهى ) نگارش يافته و چون ابوالسرايا مقتول گشت واركان طالبيين متزلزل شد زيد را ماءخوذ داشتند و براى ماءمون بـه مـروفرستادند ماءمون اورا به حضرت رضا عليه السلام بخشيد وزيد زنده بود تا آخـر ايام متوكل بلكه زمان منتصر را نيز درك نموده واورا منادمت نموده ودر ( سرّ من راءى ) وفـات كرد. وبه قول صاحب ( عمدة الطالب ) ماءمون اورا زهر داد وهلاك شد وافـعـال زيـد بـر حـضـرت امام رضا عليه السلام گران آمد واورا توبيخ وتعنيف بسيار فـرمـوده ، ودر روايـتـى حـضـرت قـسـم خـورد تـا زنـده بـاشـد با زيد تكلم نفرمايد. واز فـرمـايـشـات آن جـنـاب است كه به زيد، فرمود: اى زيد! آيا مغرور كرده تورا كلام سفله اهـل كـوفـه كـه گفتند حضرت فاطمه عليها السلام عفت ورزيد پس حق تعالى آتش را بر ذريـه اوحـرام نـمـود، ايـن مـخـتص به حسن و حسين اولاد بطنى آن مخدره است ، اى زيد! اگر اعـتـقاد دارى كه تومعصيت خدا كنى وداخل بهشت شوى وپدرت موسى بن جعفر عليه السلام اطـاعـت خـدا كـنـد و شـبـهـا قـائم وروزهـا صـائم بـاشـد وداخل بهشت شود، پس تونزد خدا از پدرت گرامى تر مى باشى ، چنين نيست كه تواعتقاد كـرده اى ، بـه خـدا قـسـم نـمى رسد احدى به آن كرامتهايى كه نزد خدا است مگر با طاعت وفرمانبردارى حق تعالى وتوگمان كرده اى كه توبه آن مراتب خواهى رسيد به معصيت خـدا پـس بـدگمانى كرده اى . زيد گفت : من برادر تووپسر پدر تومى باشم ، فرمود: توبرادر منى مادامى كه اطاعت خدا كنى ، پس آن جناب آن آيه مباركه قرآن مجيد را كه در حق نـوح وپـسـرش نـازل شـده اسـت تـلاوت فـرمـود پـس فرمود كه حق تعالى پسر نوح را بـيـرون كـرد از آنـكه اهل اوباشد به سبب معصيت او. ودر روايت ديگر فرمود: پس هريك از اقـربـاء و خـويـشـان مـا كه اطاعت خدا نكند از ما نيست ، وبه حسن وشا راوى حديث ، فرمود: وتواگر اطاعت خدا كنى از ما اهل بيت خواهى بود.(179)
ذكر احوال حضرت معصومه عليها السلام مدفونه به قم وثواب زيارت آن مخدره
امـا دخـتـران حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام بـر حـسـب آنـچـه بـه مـا رسـيـده افـضـل آنـهـا سـيـده جليله معظمه فاطمه بنت امام موسى عليه السلام معروفه به حضرت مـعـصـومـه عـليـها السلام است كه مزار شريفش در بلده طيبه قم است كه داراى قبه عاليه وضـريـح وصـحـن هـاى مـتـعـدده وخـدمـه بـسـيـار ومـوقـوفـات اسـت وروشـنـى چـشـم اهـل قـم ومـلاذ ومـعـاذ عـامـه خـلق اسـت ودر هـر سـال جـمـاعـات بـسـيـار از بـلاد شـدّرحال كنند وتعب سفر كشند به جهت درك فيوضات از زيارت آن معظمه عليها السلام . و سـبـب آمـدنـش بـه قـم چـنـانـكـه عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه از ( تـاريـخ قـم ) نـقـل كـرده واواز مـشـايـخ اهـل قم روايت كرده آن است كه چون ماءمون حضرت امام رضا عليه السـلام را در سـال دويـسـت از هـجـرت از مـديـنـه بـه مـروطـلبـيـد يـك سال بعد از آن خواهرش حضرت فاطمه عليهما السلام به جهت اشتياق ملاقات برادرش از مـديـنـه بـه جـانـب مـروحركت كرد، پس همين كه به ساوه رسيد مريضه شد پرسيد كه از ايـنـجـا تا قم چه مقار مسافت است ؟ گفتند: ده فرسخ است . پس خادم خود را فرمود كه مرا به جانب قم ببر. پس آن حضرت را به قم آورد ودر خانه موسى بن خزرج بن سعد فرود آورد.
وقـول اصـح آن اسـت كـه چـون خـبـر آن مـخـدره رسـيـد بـه آل سعد همگى متفق شدند كه به قصد آن حضرت بيرون روند واز آن حضرت خواهش نمايند بـه قـم تـشريف آورد، پس در ميان همه موسى بن خزرج بر اين امر تقدم جست همين كه به خدمت آن مكرمه رسى مهار ناقه آن حضرت را گرفت وكشيد تا وارد قم ساخت ودر خانه خود آن سـيـده جليله را منزل داد، پس آن حضرت مدت هفده روز در دنيا مكث نمود وبه رحمت ايزدى ورضـوان اللّه پيوست ، پس اورا غسل داده وكفن نمودند و در ارض بابلان آنجا ـ كه امروز روضه مقدسه اواست وملك موسى بوده ـ آن حضرت را دفن كردند.(180)
صاحب ( تاريخ قم ) گفته كه حديث كرد مرا حسين بن على بن على بن بابويه از مـحـمـّد بـن حـسـن بـن وليـد كـه چـون فـاطـمـه عـليـهـا السـلام وفـات كـرد اورا غـسـل دادنـد وكـفـن كـردنـد وحـركـت دادنـد اورا وبـردنـد به بابلان وگذاشتند اورا نزديك سـردابـى كـه بـراى اوكـنـده بـودنـد، پـس آل سـعـد بـا هـم گـفـتـگـوكـردنـد كـه كـيـسـت داخـل سـرداب شـود وجـنـازه بـى بـى را دفـن نمايد؟ بعد از گفتگوها، راءى ايشان بر آن قـرار گـرفـت كـه خـادمـى بـود از بـراى ايـشـان بـه غايت پير كه نامش قادر بوده ومرد صـالحـى بـوده اومـتـصـدى دفـن شـود، چون فرستادند عقب آن شيخ صالح ، ديدند دونفر سـوار كـه دهـان خـود را بـسـتـه بـودنـد بـه لئام بـه تـعـجيل تمام از جانب رمله يعنى ريگزار پيدا شدند چون نزديك جنازه رسيدند پياده شدند ونماز بر آن مخدره خواندند وداخل در سرداب شدند واورا دفن كردند وبيرون آمدند وسوار گشتند ورفتند وكسى نفهميد كه ايشان چه كسى بودند.(181)
در روايـت اول اسـت كـه مـوسـى بـر سـر قـبـر آن مخدره سقفى از بوريا بنا كرد تا آنكه حضرت زينب دختر حضرت جواد عليه السلام قبله اى بنا كرد بر روى قبر، و محراب نماز فاطمه عليها السلام هنوز موجود است در خانه موسى بن خزرج .
فقير گويد: كه در زمان ما نيز آن محراب مبارك موجود است وآن واقع است در محله ميدان مير مـعـروف اسـت بـه ( ستيّه ) يعنى معروف به ( ستى ) وستى به معنى خانم وبى بى است .
بـدان كـه در بـقـعـه حضرت فاطمه جماعتى از بنات فاطميه وسادات رضائيه مدفونند، مـانـنـد زيـنب وام محمّد وميمونه دختران حضرت امام محمّد جواد عليه السلام ، در نسخه اى از ( انساب مجدى ) ديدم كه ميمونمه دختر امام موسى عليه السلام با معصومه فاطمه است وبريهه دختر موسى مبرقع وام اسحاق جاريه محمّد بن موسى وام حبيب جاريه محمّد بن احـمـد بـن موسى ـ رضوان اللّه تعالى عليهم اجمعين ـ واين كنيزك مادر ام كلثوم دختر محمّد بـوده اسـت . ودر فـضيلت زيارت حضرت فاطمه بنت موسى عليه السلام روايات بسيار وارد شـده از جـمـله در ( تاريخ قم ) مروى است كه جماعتى از مردم رى خدمت حضرت صـادق عـليـه السـلام رسـيـدنـد وگـفـتند: ما از مردم رى هستيم . حضرت فرمود: مرحبا به بـرادران مـا از اهـل قم ! ايشان عرض كردند كه ما از مردم رى هستيم ! ديگر مرتبه حضرت هـمـان جـواب را فرمود، آن جماعت چند كرّت اين سخن را گفتند و همين جواب را شنيدند، آنگاه حـضـرت فـرمـود: هـمـانـا از بـراى حـق تـعـالى حـرمـى اسـت وآن مـكـه اسـت ، وبـراى رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم حـرمى است وآن مدينه است . وبراى اميرالمؤ منين عـليـه السـلام حـرمـى اسـت وآن كـوفـه اسـت ، واز بـراى مـا اهل بيت حرمى است وآن بلده قم است وبعد از اين دفن شود در آنجا زنى از اولاد من كه ناميده شـود بـه فـاطمه ، هركس اورا زيارت كند بهشت از براى او واجب شود، راوى گفت : وقتى كـه آن حـضـرت ايـن فـرمـايـش نـمـود هـنـوز مـتـولد نـشـده بـود امـام مـوسـى عـليه السلام .(182)
روايـت شـده كـه حضرت امام رضا عليه السلام به سعد اشعرى قمى فرمود كه اى سعد! نـزد شـمـا قـبرى از ما هست . سعد گفت : فداى توشوم ! قبر فاطمه دختر امام موسى عليه السلام را مى فرمايى ؟ فرمود: بلى ، هر كه اورا زيارت كند وحق اورا بشناسد از براى اواسـت بهشت ، وبر اين مضمون روايات بسيار است .(183) قاضى نوراللّه در ( مـجـالس المـؤ مـنين ) فرموده از امام جعفر صادق عليه السلام روايت است كه گفت آگـاه بـاش بـه درسـتـى كـه از بـراى خـدا حـرمـى اسـت وآن مـكـه اسـت واز براى حضرت رسـول صـلى اللّه عليه وآله وسلم حرمى است وآن مدينه است واز براى اميرالمؤ منين عليه السلام حرمى است وآن كوفه است ، آگاه باش به درستى كه حرم من وحرم اولاد من بعد از من در قم است ، آگاه باش به درستى كه قم كوفه صغيره است وهمانا از براى بهشت هشت در اسـت سه در آنها به سوى قم است ، ووفات كند در قم زنى كه از اولاد من باشد، ونام او فاطمه دختر موسى عليه السلام است كه داخل مى شوند به سبب شفاعت اوشيعه من جميع ايشان در بهشت .(184)
بدان كه در ( كافى ) روايت شده از يونس بن يعقوب كه چون حضرت موسى عليه السـلام رجـوع كرد از بغداد وتشريف برد به مدينه در فيد كه نام منزلى است دخترى از آن حضرت وفات يافت در آنجا اورا مدفون نمودند وحضرت فرمود بعضى موالى خود را كـه قـبـر اورا گـچ انـدود كـنـد وبـنـويـسـد بـر لوحـى اسـم اورا و بـگـذارد آن را در قبر او.(185) ودر ( تاريخ قم ) است آنچه كه حاصلش اين است :
چـنـين رسيده كه رضائيه دختران خود خود را به شوهر نمى دادند؛ زيرا كسى را كه همسر وهم كفوايشان بود نمى يافتند، وحضرت موسى بن جعفر عليه السلام را بيست ويك دختر بوده است وهيچ يك شوهر نكرده اند. واين مطلب در ميان دختران ايشان عادت شده ، ومحمّد بن عـلى الرضـا عليه السلام به شهر مدينه ده ديه وقف كرده است بر دختران وخواهران خود كه شوهر نكرده اند واز ارتفاعات آن ديه ها نصيب وقسط رضائيه كه به قم ساكن بوده اند از مدينه جهت ايشان مى آوردند.


در اينجا آزمون بيست و چهارم برگزار مي شود.
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:51 am

فصل هفتم : در ذكر چند نفر از اعاظم اصحاب امام موسى كاظم عليه السلام است

اول ـ حماد بن عيسى كوفى بصرى
از اصحاب اجماع است وزمان چهار امام را درك كرده ودر ايام حضرت جواد عليه السلام سنه دويـسـت ونـه رحـلت كـرده ، ودر حـديـث ، مـتـحـرّز ومحتاط بوده ومى گفت كه من هفتاد حديث از حضرت صادق عليه السلام شنيدم وپيوسته در زياده و نقصان عبارات بعضى از آن احايث شـك بـر مـن وارد مـى شـد تـا اقـتـصار كردم بر بيست حديث . وحماد مذكور همان است كه از حـضـرت كـاظم عليه السلام درخواست كرد كه دعا كند حق تعالى اورا روزى فرمايد خانه وزوجه واولاد وخادم وحج در هر سال ، حضرت گفت :
( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْهُ دارا وَ زَوْجَةً وَ وَلَدا وَ خادِما وَالْحَجَّ خَمْسينَ سَنَةَ ) .
دعـا كـرد كـه حـق تـعـالى اورا روزى فـرمـايد خانه وزوجه واولاد وخادم وپنجاه حج و تما، روزى اوشد وپنجاه مرتبه حج كرد وچون خواست كه حج پنجاه ويكم كند همين كه به وادى قـنـات رسـيـد خـواسـت غسل احرام كند به آب سيل غرق شد واو غريق حجفه است وقبرش به سياله است رحمه اللّه .(186)
دوم ـ ابـوعـبـداللّه عـبـدالرحمن بن الحجاج البَجَلىِّ الكُوفى بَيّاعُ السّابرى مَرْمِىُّ ثِقَةٌ جَليلُالْقَدْر
اسـتـاد صـفـوان بـن يـحـيـى واز اصحاب صادق وكاظم عليهما السلام ورجوع به حق كرده ومـلاقـات كـرده حـضـرت رضـا عـليـه السـلام را ووكيل حضرت صادق عليه السلام بوده ووفـات كـرده در عـصـر حـضـرت رضـا عـليه السلام بر ولايت . وروايت شده كه حضرت ابـوالحـسـن عـليـه السـلام شـهادت بهشت براى اوداده ،(187) وحضرت صادق عـليـه السـلام بـه وى فـرمـوده كـه تـكـلم كـن بـا اهـل مدينه همانا من دوست مى دارم كه در رجـال شـيـعه مانند تورا ببينم .(188) وهم از آن جناب مروى است كه هركه مرد در مـديـنـه حق تعالى اورا مبعوث فرمايد در آمنين روز قيامت . واز جمله ايشان است يحيى بن حبيب وابوعبيده حذّاء وعبدالرحمن بن حجاج .(189)
اما آن خبرى كه از ابوالحسن مروى است كه ذكر فرمود عبدالرحمن بن حجاج را و فرمود: اِنَّهُ لَثـَقـيـلٌ عـَلَى الْفـُؤ ادِ،(190) شـايـد مـراد از ثـقـالت اوبـر دل ، دل مـخـالفـين باشد، يا آنكه مراد آن است كه از براى اوموقعى است در نفس ، يا آنكه ثـقـالت اوبه جهت ملاحظه اسم اوباشد؛ چه آنكه عبدالرحمن اسم ابن ملجم است وحجاج اسم حـجـاج بـن يـوسـف ثـقـفـى ، ومـسـلّم اسـت كـه اسامى مبغضين اميرالمؤ منين عليه السلام نزد اهـل بـيـت آن حـضـرت بـلكـه نـزد شـيـعـيـان ودوسـتـانـش ، ثقيل ومكروه است .
سـبـط ابـن جوزى در ( تذكره ) در ذكر اولاد عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب گفته كه هيچ كس از بنى هاشم فرزند خود را معاويه نام ننهاد مگر عبداللّه بن جعفر، و چون اين نـام را بـر اولاد خـود گـذاشـت بـنـى هـاشـم ترك اونمودند وبا اوتكلم نكردند تا وفات كرد.(191)
لكـن مـخـفـى نماند: چنانكه گفته شد نام عبدالرحمن نزد شيعيان اميرالمؤ منين عليه السلام ثـقـيـل اسـت واما دشمنان آن حضرت از اين اسم خوششان مى آيد. همانا روايت شده از مسروق كه گفت : وقتى در نزد حميراء نشسته بودم وحديث مى كرد مرا كه ناگاه غلامى را ندا كرد كه سياه بود، وبه اوعبدالرحمن مى گفت ، چون غلام حاضر شد حميراء روكرد به من وگفت : مـى دانـى بـراى چـه اين غلام را عبدالرحمن نام نهادم ؟ گفتم : نه ، گفت : از اين جهت محبت ودوستى من با عبدالرحمن ابن ملجم .(192)
سوم ـ عبداللّه بن جندب بجلى كوفى ثقه جليل القدر عابد
از اصـحـاب حـضـرت كـاظـم ورضـا عـليـهـمـا السـلام ووكـيـل ايـشـان است . شيخ كشى روايت كرده كه حضرت ابوالحسن عليه السلام قسم خورد كـه راضـى اسـت از اوو هـمـچـنـيـن پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم وخداوند تعالى .(193) وهـم فـرمـوده كـه عـبـداللّه بن جندب از مخبتين است ، (194) يعنى از كسانى كه حق تعالى در حق ايشان
فـرمـوده : ( وَ بـشِّر المـُخـْبِتينَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُم ) (195) وبشارت بده فروتنان ومتواضعان را كه در درگاه ما آرميده ومطمئن اند آنانكه چون ذكـر خـدا شـود نـزد ايـشـان ، بـتـرسـد دلهـاى ايـشـان از هـيـبـت جـلال ربـانى وطلوع انوار عظمت سبحانى ويا هرگاه تخويف كرده شوند به عذاب وعقاب الهى ، دلهاى ايشان خائف وهراسان شود.
وروايـت شـده از ابـراهـيـم بن هاشم كه گفت : من عبداللّه بن جندب را ديدم در موقف عرفات وحال هيچ كس را بهتر از اونديدم پيوسته دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرده بود وآب ديـده اش بـر روى اوجـارى بـود تـا به زمين مى رسيد، چون مرد فارغ شدند گفتم : وقـوف هـيـچ كـس را بـهـتـر از وقوف تونديدم ، گفت : به خدا سوگند كه دعا نكردم مگر برادران مؤ من خود را زيرا كه از حضرت امام موسى عليه السلام شنيدم كه هركه دعا كند از بـراى بـرادران مـؤ مـن خـود در غـيبت اواز عرش به اوندا رسد كه از براى توصد هزار بـرابـر اوباد، پس من نخواستم كه دست بردارم از صد هزار برابر دعاى ملك كه البته مـستجاب است براى يك دعاء خود كه نمى دانم مستجاب خواهد شد يا نه .(196) وقـرار داد اوبـا صـفـوان بـن يـحيى بيايد در ذكر صفوان در اصحاب حضرت رضا عليه السلام . واوهمان است كه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام براى اونوشته دعاى سجده شـكـر مـعـروف ( اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ ) را كه در ( مصباح شيخ طوسى ) وغيره است .(197)
وروايـت شـده كـه وقتى عبداللّه بن جندب عريضه اى خدمت حضرت ابوالحسن عليه السلام نـوشت ودر آن عرض كرد كه فدايت شوم ! من پير شدم وضعف وعجز پيدا كردم از بسيارى از آنـچـه كه قوت داشتم بر آن ودوست دارم فدايت شوم كه تعليم كنى مرا كلامى كه مرا به خداوند نزديك كند وفهم وعلم مرا زياد كند، حضرت در جواب اورا امر فرمود كه بسيار بخواند اين ذكر شريف را:
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ ) .(198)
در ( تـحـف العـقـول ) وصـيـتـى طـولانـى از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام نـقـل كـرده كه به عبداللّه بن جندب فرموده ومشتمل است بر وصايا نافعه جليله كه ما در ذكـر مـواعـظ ونـصـايـح حـضـرت صـادق عـليـه السـلام چـنـد سـطـر از آن نـقـل كرديم .(199) وبالجمله ؛ جلالت شاءن عبداللّه بن جندب زياده از آن است كه ذكر شود. وروايت شده كه بعد از فوت اوعلى بن مهزيار رحمه اللّه در مقام اوبرقرار شد.
چهارم ـ ابومحمّد عبداللّه بن المُغِيْره بَجَلىّ كوفى ثقه
از فـقـهاى اصحاب است واحدى عديل اونمى شود از جهت جلالت ودين وورع و روايت كرده از ابوالحسن موسى عليه السلام . شيخ كشى گفته كه اوواقفى بوده و رجوع كرده به حق ، وورايـت كـرده از اوكـه گـفـت : مـن واقـفـى بـودم وحـج گـذاشـتـم بـر ايـن حـال ، پس چون به مكه رفتم خلجان كر در سينه ام چيزى پس چسبيدم به ملتزم ودعا كردم وگفتم : خدايا! تومى دانى طلب واراده مرا پس ارشاد كن مرا به بهترين دينها، پس در دلم افـتـاد كـه بـروم نـزد حضرت رضا عليه السلام ، پس رفتم به مدينه و ايستادم بر در خـانـه آن حـضـرت وگـفـتـم بـه غـلام آن حـضـرت ، بـگـوبـه مـولايـت مـردى از اهـل عـراق بـر در سـرا اسـت ، پـس شـنـيـدم نـداى آن حـضـرت را كـه فـرمـود: داخـل شـو، اى عبداللّه بن مغيره ! پس داخل شدم همين كه نظرش به من افتاد فرمود: خداوند دعـاى تـورا مـسـتجاب كرد وهدايت كرد تورا به دين خود، من گفتم : شهادت مى دهم كه تو حـجـت خـدايـى بر من وامين اللّه بر خلقى .(200) وعبداللّه بن مغيره از اصحاب اجـمـاع اسـت ، وگـفـتـه شـده كـه سى كتاب تصنيف كرده از جمله كتاب وضوء وكتاب صلاة بـوده .(201) واز ( كـتـاب اخـتـصـاص ) نـقل شده كه روايت شده كه چون تصنيف كرد كتاب خود را وعده كرد با اصحاب خود كه آن كتاب را بخواند بر ايشان در يكى از زاويه هاى مسجد كوفه ، وبرادرى داشت كه مخالف مـذهـب اوبـود، پـس چـون اصـحاب جمع شدند براى شنيدن آن كتاب ، برادرش آمد ودر آنجا نـشـسـت عـبـداللّه بـه مـلاحـظـه بـرادر مـخـالفـش گـفت با اصحاب خود كه امروز برويد! وبـرادرش گـفـت : كـجـا بـرونـد به درستى كه من نيز آمدم براى همان جهت كه آنها آمدند، عـبـداللّه گـفـت : مگر براى چه آمدند؟ گفت : اى برادر! در خواب ديدم كه ملائكه از آسمان فـرود مـى آمـدنـد گـفـتـم بـراى چـه اين ملائكه فرود مى آيند، شنيدم كه گوينده اى گفت فرود آمدند كه بشنوند آن كتابى را كه بيرون آورده عبداللّه بن مغيره پس من نيز بيرون آمـدم بـراى ايـن ومـن تـوبـه مـى كـنـم بـه سـوى خـدا از مـخالفت خود، پس عبداللّه مسرور شد.(202)
پنجم ـ عبداللّه بن يحيى الكاهلى الكوفى برادر اسحاق
هـر دواز روات حـضـرت صـادق وكـاظـم عليهما السلام مى باشند وعبداللّه وجاهت داشت نزد حـضـرت كـاظـم عـليـه السلام وآن حضرت سفارش اورا به على بن يقطين كرده بود وبه اوفـرمـوده بـود كـه ضـمـانـت كـن بـراى مـن كـفـالت كـاهـلى وعـيـال اورا تـا ضـامـن شـوم بـراى تـوبـهـشـت را، عـلى قـبـول كـرد وپـيـوسـته طعام وپول وساير نفقات شهريه براى ايشان مى داد وچندان بر كـاهـلى نعمت عطا مى كرد كه عيالات و قرابات اورا فرومى گرفت وايشان مستغنى بودند تا كاهلى وفات كرد. وكاهلى قبل از وفات خود به حج رفت وخدمت حضرت امام موسى عليه السـلام وارد شـد، حـضـرت بـه اوفـرمـود عـمـل خـيـر بـه جـا آور در ايـن سـال ، يـعـنـى اهـتـمـامـت در عـمـل خـيـر زيـادتـر بـاشـد هـمـانـا اجـل تونزديك شده ، كاهلى گريست ، حضرت فرمود: براى چه مى گويى ؟ گفت : براى آنـكـه خـبـر مـرگ به من دادى ، فرمود: بشارت باد تورا! تواز شيعيان مايى وامر توبه خـيـر اسـت ، راوى گـفـت كـه بـعـد از ايـن زنـده نـمـاند عبداللّه مگر زمان كمى ، پس وفات كرد.(203)
ششم ـ على بن يقطين كوفى الا صل بغدادى المسكن
ثـقـه جـليـل القدر از اجلاء اصحاب ومحل توجه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام است وپدرش يقطين از وجوه دعاة عباسيين بود، ودر زمان مروان حمار در محنت عظيم بود؛ چه آنكه مـروان در طـلب اوبـود واواز وطـن فـرار كـرده ومـختفى بود ودر سنه صد وبيست وچهار در كـوفـه عـلى پـسـرش متولد شد، زوجه يقطين با دوپسران خود على وعبيد فرزندان يقطين نـيـز از تـرس مـروان به جانب مدينه فرار كردند و پيوسته مختفى بودند تا مروان به قـتـل رسـيـد ودولت عـبـاسـيـيـن ظهور كرد، آنگاه يقطين خود را ظاهر كرد وزوجه اش نيز با پـسـرانـش بـه وطـن خـود كـوفـه عـود نمودند و يقطين در خدمت سفاح ومنصور بود، با اين حـال شـيـعـى مـذهـب وقـائل بـه امـامـت بـود وهـكـذا پـسـرانـش وگـاهـگـاهـى امـوال بـه خـدمـت حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام حمل مى كرد ونزد منصور ومهدى از براى يقطين سعايت كردند، حق تعالى اورا از كيد وشرّ ايـشـان حـفـظ كـرد ويـقـطين بعد از على به نه سال زنده بود ودر سنه صد وهشتاد وپنج وفـات نـمـود، وامـا عـلى پـسـرش ، پـس اورا در خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مـنزلتى عظيم ومرتبتى رفيع بود وحضرت بهشت را از براى اوضامن شده بود، ودر چند روايـت اسـت كـه آن حـضـرت فـرمـوده : ضـمـنـت لعـلىّ بـن يـقـطـيـن ان لاتـمـسـّه النـّار ابدا.(204)
از داود رقـىّ روايـت شـده كه خمن روز نحر، يعنى عيد قربان خدمت حضرت موسى بن جعفر عـليـه السـلام شـرفـيـاب شـدم آن حـضـرت ابـتـدا فـرمـود كـه نـگـذشـت در دل مـن احـدى در وقتى كه در موقف عرفات بودم مگر على بن يقطين وپيوسته اوبا من بوده يعنى در نظر من ودر قلب من بود واز من مفارقت نكرد تا افاضه كردم . ونيز روايت شده كه در يـك سـال در مـوقـف عرفات احصا كردند صد وپنجاه نفر را كه از براى على بن يقطين تـلبـيـه مـى گـفـتـنـد، وايـشـان كـسـانـى بـودنـد كـه عـلى بـه ايـشـان پول داده بود وبه مكه روانه كرده بود.
وروايـت شـده كـه عـلى در زمـان طـفـوليـت خـود بـا برادرش عبيد خدمت حضرت صادق عليه السـلام رسيد وعلى در آن وقت گيسوانى بر سر داشت حضرت فرمود كه صاحب گيسوان را نـزد مـن آوريـد. پـس نـزديك آن حضرت آمد، آن جناب اورا در بر گرفت ودعا كرد براى اوبه خير وخوبى . واحاديث در فضيلت على بن يقطين بسيار وارد شده .(205)
ووقـتـى بـه حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام شـكـايـت كـرد از حال خود به جهت ابتلاء به مجالست ومصاحبت ووزارت هارون الرشيد، حضرت فرمود:
( يـا عـَلِىُّ! اِنَّ للّهِ تـَعالى اَوْلِياء مَعَ اَوْلياء الظَّلَمَةِ لِيَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ اَوْلِيائِه وَ اَنْتَ مِنْهُمْ يا عَلِىُّ ) ؛ يعنى از براى خداوند تعالى اوليائى است با اولياء ظلمه تا دفع كـنـد بـه واسـطـه ايـشـان ظلم واذيت را از اولياء خود، تواز ايشانى اى على .(206)
( وَ فِى الْبِحار عَنْ كِتابِ حُقُوقِ الْمُؤ مِنينَ لاَبى طاهِرٍ، قالَ اِسْتَاءْذَنَ عَلِىُّ بْنِ يَقْطينَ مـَوْلاىَ الْكـاظِمَ عليه السلام فى تَرْكَ عَمَلِ السُّلْطانِ فَلَمْ يَاءْذَنَ لَهُ وَ قالَ عَلَيْه السَلامِ: لاتـَفـْعـَلَ فـَاِنَّ لَنـابـِك اُنـْسـا وَ لاِخـْوانـِكَ بِكَ عِزَّا وَ عَسى اَنْ يَجْبِرَ اللّهُ بِكَ كَسرا وَ يَكْسِرَ بِكَ نائِرَةَ الْمُخالِفينَ عَنْ اَوْلِيائِهِ، يا عَلِىُّ! كَفّارَةُ اَعْمالِكُمْ اَلاِحْسانُ اِلى اِخْوانِكُمْ اءَضْمِنْ لى واحِدَةً وَ اَضْمِنُ لَكَ ثَلاثا، اَضمِنْ لِى اَنْ لاتُلْقِىَ اَحَدا مِنْ اَوْليائنا اِلاّ قَضَيْتَ حـاجـَتَهُ وَ اَكْرَمْتَهُ وَ اَضْمِنُ لَكَ اَنْ لايُضِلَّكَ سَقَُف سِجْنٍ اَبَدا وَ لايَنالَكَ حَدُّ سَيْفٍ اَبَدا وَ لايـَدْخُلَ الْفَقْرُ بَيْتَكَ اَبَدا يا عَلِىُّ مَنْ سَرَّ مُؤْمِنا فَبِاللّهِ بَدَاءَ وَ بَالنَّبِىِّ صلى اللّه عليه وآله وسلم ثَنّىَ وَ بِنا ثَلَّثَ ) .(207)
( وَ عـَنْ اِبـْراهـيـم بـْنِ اَبى مَحْمُودَ قالَ، قالَ عَلِىّ بْنُ يقْطينَ قُلْتُ لاَبىِ الْحَسَنِ عليه السـلام مـا تـَقـولُ فـى اَعْمالِ هؤُلاءِ؟ قالَ عليه السلام : اِنْ كُنْتَ لابُدَّ فاعِلا فَاتَّقِ اَمْوالَ الشـّيـعـَةِ قـالَ فـَاخْبِرْنِى عَلىُّ اَنَّهُ كانَ يُجْبيها مِنَ الشّيعَةِ عَلانِيَةً وَ يَرُدُّها عَلَيْهِم فِى السِّرِّ ) .(208)
وعـلامـه مـجـلسـى رحـمه اللّه در ( بحار ) از كتاب ( عيون المعجزات ) روايت كـرده كـه وقـتـى ابراهيم جمال كه يكى از شيعيان بوده خواست خدمت على بن يقطين برسد چـون ابـراهيم ساربان بود وعلى بن يقطين وزير بود وبه حسب ظاهر شاءن ابراهيم نبود كـه بـر عـلى وارد شـود، لهـذا اورا راه نـداد، واتـفـاقـا در هـمـان سـال عـلى بن يقطين به حج مشرف شد در مدينه خواست خدمت موسى بن جعفر عليه السلام شرفياب شود حضرت اورا راه نداد!
روز دوم در بـيـرون خـانـه ، على آن حضرت را ملاقات نمود وعرضه داشت كه اى سيد من ! تـقـصـيـر مـن چـه بود كه مرا راه نداديد؟ فرمود: به جهت آنكه راه ندادى برادرت ابراهيم جـمـال را وحـق تـعـالى ابـا فـرمـود از آنـكـه سـعـى تـورا قبول فرمايد مگر بعد از آنكه ابراهيم تورا عفونمايد، على گفت ، گفتم : اى سيد ومولاى مـن ! ابـراهـيـم را مـن در ايـن وقـت كـجـا ملاقات كنم من در مدينه ام اودر كوفه است ؟ فرمود: هرگاه شب داخل شود تنها بروبه بقيع بدون آنكه كسى از اصحاب وغلامان توبفهمند در آنجا شترى زين كرده خواهى ديد آن شتر را سوار مى شوى وبه كوفى مى روى ، على شب بـه بـقـيـع رفـت وهـمـان شـتـر را سـوار شـد بـه انـدك زمـانـى در خـانـه ابـراهـيـم جمال رسيد شتر را خوابانيد ودر را كوبيد، ابراهيم گفت : كيست ؟
گـفـت : على بن يقطين ! ابراهيم گفت على بن يقطين در خانه من چه مى كند؟ فرمود: بيرون بـيـا كـه امـر مـن عـظـيـم اسـت وقـسـم داد اورا كـه اذن دخـول دهـد، چـون داخـل شـد گـفـت : اى ابـراهـيـم ! آقـا ومـولى ابـا فـرمـود كـه عمل مرا قبول فرمايد مگر آنكه تواز من بگذرى ، گفت : غَفَرَ اللّهُ لَكَ، پس على بن يقطين صـورت خـود را بـر خـاك گـذاشـت و ابـراهـيـم را قـسـم داد كـه پـا روى صورت من گذار وصورت مرا زير پاى خود بمال ! ابراهيم امتناع نمود وعلى اورا قسم داد كه چنين كند، پس ابراهيم پا بر صورت على گذاشت ورخ اورا زير پاى خود بماليد وعلى مى گفت : ( اَللّهـُمَّ اَشـْهـَدْ ) ؛ خدايا توشاهد باش . پس بيرون آمد وسوار شد وهمان شب به مدينه بـرگـشـت وشـتـر را بـر در خـانه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام خوابانيد آن وقت حـضـرت اورا اذن داد وبـر آن جـنـاب وارد شـد وحـضـرت از اوقـبـول فـرمـود.(209) از ملاحظه اين حديث معلوم مى شود كه حقوق اخوان به چه اندازه است .
واز عبداللّه بن يحيى الكاهلى روايت است كه من نزد حضرت امام موسى عليه السلام بودم كه روكرد على بن يقطين به آمدن ، پس حضرت التفات فرمود به اصحاب خود وفرمود: هر كه مسرور مى شود از اينكه ببيند مردى از اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم پـس نـظـر كـنـد به اين كس كه روكرده به آمدن ، پس ‍ يكى از آن جماعت گفت پس على بن يـقـطـيـن رد ايـن حـال از اهـل بـهـشـت است ، حضرت فرمود: اما من پس شهادت مى دهم كه اواز اهـل بـهـشـت اسـت .(210) ودر عـبداللّه بن يحيى الكاهلى گذشت كفالت على بن يقطين از اووعيال او به امر حضرت كاظم عليه السلام ، وفات كرد على بن يقطين در زمان حـضرت امام موسى عليه السلام در سنه صد وهشتاد وحضرت محبوس بود وبعضى گفته انـد كـه وفـاتش در سنه صد وهشتاد ودوبوده . واز يعقوب بن يقطين روايت است كه گفت : شـنـيدم از ابوالحسن خراسانى عليه السلام كه فرمود همانا على بن يقطين گذشت و رفت از دنيا وصاحبش يعنى امام موسى عليه السلام از اوراضى بود.(211)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:53 am

هفتم ـ مفضل بن عمر كوفى جعفى
شـيـخ نـجـاشـى وعـلامـه اورا فـاسـد المـذهـب ومـضطرب الرّواية نگاشته اند (212) وشـيـخ كـشى احاديثى در مدح وقدح اوذكر فرموده (213) و در ( ارشاد مـفـيـد عـ( عبارتى است ك دلالت بر توثيق اودارد، (214) واز ( كتاب غيبت شيخ ) معلوم مى شود كه اواز قوام ائمه وپسنديده نزد ايشان بود وبر منهاج ايشان از دنـيـا گـذشته وهم دلالت دارد بر جلالت ووثاقت اوبودن اواز وكلاء حضرت صادق عليه السلام وكاظم عليه السلام ،(215) وكفعمى اورا از بوابين ائمه شمرده .
ودر ( كافى ) است كه مابين ابوحنيفه سائق الحاج ودامادش در باب ميراثى مشاجره ونـزاع بـود مـفـضـل بـر ايـشـان بـگـذشـت چـون مـشـاجـره ايـشـان را بـديـد ايـشـان را به مـنـزل بـرد ومـابـيـن ايـشـان اصـلاح كـرد بـه چـهـارصـد درهـم وآن مـال را از خـودش داد وگفت اين مال از خود من نيست بلكه حضرت صادق عليه السلام نزد من مـالى گـذاشـتـه كـه هـرگـاه بـيـن دونـفـر از شـيـعـيـان نـزاع شـود مـن اصـلاح كـنـم ومال المصالحه را از مال آن حضرت بدهم .(216) واز محمّد بن سنان مروى است كـه حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام بـه مـن فـرمـود: اى مـحـمـّد! مـفـضـل انـس و مـحـل اسـتـراحـت مـن اسـت وَ اَنـْتَ اُنـْسـُهـُمـا وَ اَسـْتـِراحـُهـُمـا؛ وتـوانـس ومحل استراحت حضرت رضا وجواد عليهما السلام مى باشى .(217) واز موسى بـن بـكـر روايـت اسـت كـه چـون خـبـر فـوت مـفـضل به حضرت موسى عليه السلام رسيد فرمود: خدا رحمت كند اورا، اووالدى بود بعد از والد وهمانا اوراحت شد.(218)
در ( بـحـار ) از ( كـتـاب اخـتـصـاص ) نـقـل كـرده كـه روايت كردكه از عبداللّه بن فضل هاشمى كه گفت : در خدمت حضرت صادق عليه السلام بودم كه مفضل بن عمر وارد شد، حضرت اورا چون بديد به صورت اوخنديد وفـرمـود: بـه نـزد مـن بـيـا اى مـفـضـل ، قسم به پروردگار من كه من دوست مى دارم تورا ودوسـت مـى دارم كـسـى كه تورا دوست مى دارد اگر مى شناختند جميع اصحاب من آنچه تو مـى شـنـاخـتـى دونـفـر مـخـتـلف نـمـى شـدنـد، مـفـضـل گـفـت : يـابـن رسـول اللّه ! گـمـان نـمـى كـنـم كـه مـرا بـالاتـر از مـنـزل خـودم فـرود آوريـد. فرمود: بلكه منزل دادم تورا به منزلتى كه خدا تورا فرود آورده بـه آنجا، پس گفت : يابن رسول اللّه ! چه منزلتى دارد جابر بن يزيد نزد شما؟ فـرمـود: مـنـزلت سـلمان نزد رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم ، گفتم : چيست منزلت داود بـن كـثـيـر رقـىّ نـزد شـمـا؟ فـرمـود: بـه مـنـزلت مـقـداد اسـت از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم .
راوى گـويـد: پـس حـضـرت روكـرد بـه مـن وفـرمـود: اى عـبـداللّه بـن مفضل ! به درستى كه خداوند تبارك وتعالى خلق كرد ما را از نور عظمت خود وغوطه داد ما را بـه رحمت خود وخلق كرد ارواح شما را از ما پس ما آرزومند ومايليم به سوى شما وشما آرزومـنـد ومـايـليـد بـه سـوى مـا، بـه خـدا قـسـم كـه اگـر كـوشـش كـنـنـد اهل مشرق ومغرب كه زياد كنند در شيعيان ما يك مرد وكم كنند از ايشان يك مرد نتوانند اين را وهـمـانـا ايـشـان مـكـتـوب انـد نـزد مـا بـه نـامـهايشان ونامهاى پدرانشان وعشيره هايشان و نـسـبـهـايـشان ، اى عبداللّه بن مفضل ! واگر بخواهى نشان دهم اسم تورا در صحيفه مان ، پس طلبيد صحيفه را وگشود آن را ديدم كه آن سفيد است واثر نوشته در آن نيست ، گفتم : يـابـن رسـول اللّه ؛ در ايـن صحيفه اثر نوشته نمى بينم ، حضرت دست خود را بر آن مـاليد نوشته هاى در آن را ديدم ويافتم در آخر آن اسم خودم را پس سجده شكر براى خدا به جا آوردم .(219)
مـؤ لف گـويـد: كـه چـون حـديـث نـفـيـس بـود مـن تـمـام آن را نـقـل كـردم الى غـيـر ذلك . وامـا روايـات قـدح در مـفـضـل مـثـل آنـكـه روايـت شـده كـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـه اسـمـاعيل بن جابر، فرمود: برونزد مفضل وبه اوبگواى كافر، اى مشرك ! چه مى خواهى از پـسر من ، مى خواهى اورا به قتل آورى . يا آنكه در سفر زيارت حضرت امام حسين عليه السـلام چـون چـهـار فرسخ از كوفه دور شدند وقت نماز صبح شد رفقاى اوپياده شدند نماز خواندند پس به اوگفتند چرا پياده نمى شوى كه نماز بخوانى ؟ گفت : من نمازم را خـوانـدم پـيـش از آنـكـه از مـنـزلم بـيـرون شـوم وامـثـال ايـن روايـات قـابـل مـعـارضـه بـه اخـبـار مـدح نـيستند. وشيخ ما در خاتمه ( مستدرك ) كلام را در حـال اوبـسـط داده واز روايات قدح در اوجواب داده .(220) وكسى كه رجوع كند بـه ( تـوحيد مفضل ) كه حضرت صادق عليه السلام براى اوفرموده خواهد دانست كـه مـفـضـل نـزد آن حـضـرت مـرتـبـه و مـنـزلتـى عـظـيـم داشـتـه وقـابـل تـحـمـل علوم ايشان بوده ، و( توحيد مفضل ) رساله بسيار شريفى است كه سـيد بن طاوس رحمه اللّه فرموده كه هر كه سفر مى رود آن را با خود همراه بردارد، ودر ( كشف المحجة ) به پسرش وصيت فرموده كه در آن نظر كند وعلامه مجلسى رحمه اللّه آن رسـاله را بـه فـارسـى تـرجـمه كرده كه عوام از آن انتفاع برند، ودر ( تحف العـقـول ) بـعـد از ابـواب مـواعـظ ائمـه عـليـهـم السـلام ، بـابـى در مـواعـظ مـفـضـل بـن عـمـر ذكـر كـرده ومـواعـظ شـافـيـه اى از او نقل كرده كه اكثرش را از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده .(221)
هشتم ـ ابومحمّد هشام بن الحكم مولى كنده
كـه از اعـاظـم ائمـه كـلام واز ازكـياى اعلام است وهميشه به افكار صادقه وانظار صائبه تـهـذيـب مـطـالب كـلامـيه وترويج مذهب اماميه مى نمود، مولدش كوفه ومنشاءش به واسط وتـجـارتـش بـه بغداد بوده ودر آخر عمر نيز منتقل به بغداد شد، وروايت كرده از حضرت صـادق ومـوسـى عليهما السلام وثقه است ومدايح عظيمه از اين دوامام براى اوروايت شده . ومردى حاضر جواب ودر علم كلام بسيار حاذق وماهر بوده ( وَ كانَ مِمَّنْ فَتَقَ الْكَلامِ فى الاِمامَةِ وَ هَذَّبَ الْمَذْهَب بِالنَّظَرِ ) ودر سنه صد وهفتاد ونه در كوفه وفات كرد واين در ايـام رشـيـد بوده وحضرت رضا عليه السلام بر اوترحم فرموده وابوهاشم جعفرى خدمت حـضـرت جـواد عـليـه السلام عرضه مى كند كه چه مى فرماييد در هشام بن حكم ؟ فرمود: رحمت كند خدا اورا ( ما كانَ اَذَبَّهُ عَنْ هذِهِ النّاحِيَةِ ) ؛ چه بسيار اهتمام مى نمود در دفع شبهات مخالفين از اين ناحيه ، يعنى از فرقه ناجيه .(222)
شـيـخ طـوسـى رحـمـه اللّه فـرموده كه هشام بن حكم از خواص سيد ما ومولاى ما امام موسى عليه السلام است ودر اصول دين وغيره مباحثه بسيار با مخالفين كرده .(223) علامه فرموده كه رواياتى در مدح اووارد شده وبخلاف آن نيز احاديثى وارد شده كه ما در ( كـتـاب كـبـيـر ) خود ذكر كرديم واز آن جواب داديم واين مرد نزد من عظيم الشاءن وبلند منزلت است ، انتهى .(224)
هـشـام كـتـبى تصنيف كرده در توحيد ودر امامت ودر رد برزنادقه وطبيعى مذهبان و معتزله واز كتب اواست ( كتاب شيخ وغلام ) و( كتاب ثمانية ابواب ) و( كتاب الردّ على ارسـطـاليس ) ،(225) شيخ كشى رحمه اللّه روايت كرده از عمير بن يزيد كـه گـفت : پسر برادرم هشام اول بر مذهب جهميه بود وخبيث بود واز من خواهش كرد كه اورا از خـدمـت حضرت صادق عليه السلام ببرم تا با آن حضرت مباحثه كند، گفتم : من اين كار نـمى كنم مگر بعد از آنكه اذن حاصل كنم ، خدمت آن حضرت رسيدم براى هشام اذن طلبيدم ، حـضـرت اذن داد، چـون چـنـد قـدمـى بـرداشـتم كه بيرون آيم يادم آمد پستى وخباثت هشام ، بـرگـشـتـم خـدمت آن حضرت وگفتم كه اوردائت وخباثت دارد. فرمود: بر من خوف دارى ؟ من خـجـالت كـشـيـدم از قـول خـود ودانـسـتـم كـه لغـزشـى كـرده ام پـس بـا حال خجالت بيرون آمدم وهشام را اعلام كردم ، هشام خدمت آن حضرت شرفياب شد، چون خدمت آن جـنـاب نـشـسـت ، آن حـضـرت سـؤ الى از اوفـرمـود كـه هشام حيران بماند ومهلت خواست حـضـرت اورا مـهـلت داد، هـشـام چـنـد روز در اضـطـراب ودر صـدد تـحـصـيـل جواب بود آخرالا مر جوابى نيافت ، پس خدمت آن حضرت رسيد آن جناب اورا خبر داد، ديـگـربـاره آن جـنـاب مـسـايـل ديـگـر از اوپـرسـيـد كـه در آن بـود فـسـاد اصل مذهب هشام ، هشام بيرون آمد مغموم وحيرت زده وچند روز مبهوت و حيران بود تا آنكه به مـن گـفـت كـه دفـعـه سـوم بـراى من اذن بگير كه خدمت آن حضرت برسم ، حضرت اذن داد وموضعى را در حيره براى ملاقات اوتعيين كرد، هشام در آن موضع رفت ووقتى كه حضرت صـادق عـليـه السـلام تـشريف آورد چنان هيبت و احتشام از آن حضرت برد كه نتوانست تكلم كـنـد وابـدا زبـانـش قـوت تـكـلم نـداشـت ، حـضـرت هرچه ايستاد هشام چيزى نگفت لاجرم آن حـضـرت تـشـريـف برد، هشام گفت : يقين كردم آن هيبتى كه از آن حضرت به من رسيد نبود مـگـر از جانب خدا واز عظمت منزلت آن حضرت نزد خداوند، لاجرم ترك مذهب خود نمود ومتدين شـد بـه ديـن حـق ، وپـيوسته خدمت آن حضرت مى رسيد تا بر تمامى اصحاب آن حضرت تفوق گرفت .(226)
شـيـخ مـفـيـد فـرمـوده كـه هشام بن حكم از اكبر اصحاب حضرت صادق عليه السلام است ، وفـقـيـه بـوده وروايت كرده حديث بسيار ودرك كرده صحبت حضرت صادق عليه السلام را وبـعـد از آن حـضـرت ، حـضرت امام موسى عليه السلام را ومكنى به ابومحمّد وابوالحكم اسـت ومـولى بـنـى شـيـبـان بوده ودر كوفه اقامت داشته ورسيد مرتبه وبلندى مقامش نزد حـضـرت صـادق عـليـه السلام به حدى كه در منى خدمت آن حضرت رسيد ودر آن وقت جوان نـوخـطـى بود ودر مجلس آن حضرت شيوخ شيعه بودند مانند حمران بن اعين وقيس ويونس بـن يـعـقـوب وابـوجـعـفـر مـؤ مـن طاق وغير ايشان ، پس حضرت اورا بالابرد ونشانيد اورا بالادست جميع ايشان وحال آنكه هر كه در آن مجلس بود سنش از هشام بيشتر بود. پس چون حضرت ديد كه اينكار يعنى تقديم هشام بر همگى بزرگ آمد به ايشان فرمود:
( هـذا نـاصـِرُنـا بـِقـَلْبـِهِ وَ لِسـانـِهِ وَ يـَدِهِ ) ؛ ايـن نـاصـر مـا اسـت بـه دل وزبـان ودسـت خـود. پـس سـؤ ال كـرد هـشـام از آن حـضـرت از اسـمـاء اللّه عـز وجـل واشـتـقاقشان ، حضرت اورا جواب داد وفرمود به اوكه آيا فهميدى اى هشام فهمى كه دفـع كنى به آن دشمنان ملحدان ما را؟ هشام گفت : بلى ! حضرت فرمود: ( نَفَعَكَ اللّهُ عـَزَّ وَ جـَلَّ بـِهِ وَ ثـَبَّتَكَ ) . از هشام نقل شده كه گفت : واللّه ! هيچ كس در مباحث توحيد مرا مقهور ومغلوب نساخته تا امروز كه در اين مقام ايستاده ام .(227)
مـبـاحـثـه هـا ومـنـاظـرات هـشام بن حكم مشهور است ومناظره اوبا آن مرد شامى در خدمت حضرت صـادق عليه السلام ومحاجّه اوبا عمروبن عبيد معتزلى وبا بريهه ومناظره اوبا متكلمين در مجلس يحيى بن خالد برمكى هر كدام در جاى خود به شرح رفته ومناظره اودر مجلس يحيى بـاعـث آن شـد كـه هـارون الرشـيـد در صـدد قتل اوبر آمد لاجرم هشام از ترس اوبه كوفه فـرار كرد وبر بشير نبّال وارد شد وناخوش ‍ سختى شد ومراجعه به اطباء ننمود، بشير گـفت : طبيب براى توبياورم ؟ گفت : نه من خواهم مرد، وبه روايتى اطباء را حاضر كردند هـشـام از ايـشـان پـرسـيد كه مرض مرا دانستيد؟ بعضى گفتند: ندانستيم وبعضى گفتند:، دانـسـتيم ، از آنهايى كه ادعاى دانستن كردند پرسيد كه مرضم چيست ؟ آنچه به نظرشان رسيده بود گفتند، گفت دروغ است ، مرض من فزع قلب است به جهت آنچه به من رسيده از خوف وبه همان علت وفات نمود.
وبـالجـمـله ؛ چـون حـالت احـتـضـار پـيـدا نـمـود بـه بـشـيـر، گـفـت : هـرگـاه من مردم ومرا غـسـل وكـفـن كـردى واز كـار تـجـهـيـز مـن فـارغ شـدى ، مـرا در دل شب بيرون ببر در كناسه بگذار ورقعه اى بنويس كه اين هشام بن الحكم است كه امير در طـلب اوبـود از دنـيا وفات كرده واين به جهت آن بود كه رشيد برادران واصحاب اورا گـرفـتـه بـود كـه نـشـانـى اورا بـدهند، خواست تا ايشان خلاص شوند، بشير به همان دسـتـورالعـمـل رفـتـار كـرد، چون صبح شد اهل كوفه حاضر شدند قاضى وصاحب معونه ومعدلون همگى او را ديدند وگواهى خود را نوشتند وبراى رشيد فرستادند، رشيد گفت : الحـمـدللّه كـه خـدا كـفـايت اورا كرد ومنسوبين اورا كه حبس كرده بود رها كرد.(228)
( وَ رُوىَ عـَنْ يـُونـُسَ اَنَّ هـَشـامَ بـْنَ الْحـَكَمِ كانَ يَقُولُ: اَللّهُمَّ ما عَمِلْتُ وَ اَعْمَلُ مِنْ خَيْرِ مُفْتَرَضٍ وَ غَيْرِ مُفْتَرَضٍ فَجَميعُهُ عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ الصّادِقينَ ـ صلوات اللّه عـليـه وعـليـهـم ـ حَسْبَ مَنازِلِهِمْ عِنْدَكَ فَتَقَبَّلُ ذلِكَ كُلَّه عَنّى وَ عَنْهُم وَ اَعْطِنى مِنْ جَزيلِ جَزائِكَ حَسْبَ ما اَنْتَ اَهْلُهُ ) .(229)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:55 am

نهم ـ يونس بن عبدالرحمن مولى آل يقطين
عـبـد صالح ، جليل القدر، عظيم المنزلة وجه اصحاب واز اصحاب اجماع است ، روايت شده كـه در ايـام هـشـام بـن عـبـدالمـلك متولد شده وحضرت باقر عليه السلام را در مابين صفا ومـروه مـلاقـات كـرده ولكـن از آن حـضـرت روايت نموده وهم گفته كه حضرت صادق عليه السلام را ديدم در روضه پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم كه مابين قبر ومنبر نماز مى خـوانـد ومـمـكـنـم نشد كه از اوسؤ ال كنم ولكن روايت كرده از حضرت كاظم وصادق عليهما السـلام وحـضـرت رضا عليه السلام اشاره مى فرمود به سوى اودر علم وفتوى واوهمان كـس اسـت كـه واقـفـه مـال بـسـيـارى بـه اودادنـد كـه مـيـل بـه سـوى ايـشـان كـنـد وامـنـتـاع نـمـود از قـبـول كـردن آن مـالهـا وبـر حـق ثـابـت بماند.(230)
شـيخ مفيد رحمه اللّه به سند صحيح از ابوهاشم جعفرى روايت كرده كه عرضه كردم بر امـام حـسـن عـسـكـرى عـليـه السـلام ( كتاب يوم وليله ) يونس را، فرمود: اين كتاب تـصـنيف كيست ؟ گفتم : تصنيف يونس مولى آل يقطين ، فرمود: عطا فرمايد حق تعالى اورا بـه هـر حـرفـى نـورى در روز قـيـامـت . ودر روايـت ديـگـر اسـت كـه از اول تا به آخر آن تصفح كرد پس فرمود: اين دين من ودين همگى پدران من است و تمامش حق است .(231)
وبالجمله ؛ در سنه دويست وهشت به رحمت خدا پيوست . ودر خبر است كه حضرت رضا عليه السلام سه دفعه بهشت را براى اوضامن شد.(232)
از فـضـل بـن شاذان روايت است كه حديث كرد مرا عبدالعزيز بن مهتدى واوبهترين فقهايى بـود كـه مـن ديـدم ووكـيـل حـضـرت رضـا عـليـه السـلام واز خـواص اوبـود. گـفـت : سـؤ ال كردم از حضرت رضا عليه السلام پس گفتم كه همانا من نمى توانم ملاقات كنم تورا در هر وقتى ، يعنى راهم دور است ودستم هميشه به شما نمى رسد پس از كه بگيرم معالم دين خود را؟ فرمود: بگير از يونس بن عبدالرحمن .(233)
وهـم از آن حـضـرت مـروى اسـت كـه فـرمـوده : يـونـس در زمـان خـود مـثـل سـلمـان فارسى است در زمان خود. ويونس كتبى در فقه وتفسير ومثالب وغيره تصنيف كرده مثل كتب حسين بن سعيد وزيادتر.(234) وروايت است كه چون حضرت موسى بـن جـعـفر عليه السلام وفات كرد در نزد قوام ووكلاء آن حضرت را انكار كردند وواقفى شـدند ودر نزد زياد قندى هفتاد هزار اشرفى بود ونزد على بن ابى حمزه سى هزار، ودر آن وقـت يـونـس بن عبدالرحمن مردم را به امامت حضرت رضا عليه السلام مى خواند وانكار مـى كـرد بـر واقـفـه ، ايـشـان براى اوپيغام دادند كه براى چه مردم را به حضرت رضا عـليـه السـلام دعـوت مـى نـمـايـى ، اگـر مـقـصـد تـومـال اسـت مـا تـورا از مـال بـى نـياز مى كنيم ، وزياد قندى وعلى بن ابى حمزه ضامن شدند كه ده هزار اشرفى بـه اوبـدهـنـد كـه اوسـاكـت شـود وبـنشيند، يونس گفت : ما روايت كره شده ايم از صادقين عـليـهـمـا السـلام كـه فرموده اند هرگاه ظاهر شد بدعت در بين مردم پس بر پيشواى مردم است كه ظاهر كند علم خود را، پس اگر نكرد نور ايمان از او ربوده خواهد شد، ومن جهاد در دين وامر خدا را ترك نخواهم كرد بر هيچ حالى . پس آن دونفر دشمن اوشدند وظاهر كردند عداوت خود را.(235)
مـؤ لف گويد: اين روايتى كه يونس نقل فرمود به نحوديگر نيز وارد شده وآن چنين است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم فرمود: هرگاه ظاهر شد بدعت در امت من پس بـايـد ظـاهـر كـنـد عـالم عـلم خـود را واگـر نـه بـر اوبـاشـد لعـنـت خـدا و مـلائكـه ومـردم جميعا.(236)
وبـدان كـه روايـات در بـاب بـدعـت بـسـيـار اسـت ووارد شده كه هركسى كه تبسم كند در صـورت بـدعـت گـذارنـده پس به تحقيق اعانت كرده در خراب كردن دين خود. (237)
ونـيـز روايـت شـده : كـسى كه برود به نزد صاحب بدعت وتوقير وبزرگ كند اورا همانا رفـتـه است به جهت خراب كردن اسلام .(238) وراوندى روايت كرده از حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم كـه فـرمـود: كـسـى كـه عـمـل كـنـد در بـدعـت ، فـارغ سـازد اورا از شـيطان با عبادتش ، يعنى شيطان اورا به خود واگـذارد ومـتـعـرضـش ‍ نشود تا عبادت خود را با حضور قلب وطور خوش به جا آورد ( وَاَلْقـى عـَلَيْهِ الْخُشُوعَ وَ الْبُكاء ) وبيفكند بر اوخشوع وگريه را(239) الى غير ذلك .
رجـوع كـرديـم بـه حـال يـونـس رحـمـه اللّه ، روايـت اسـت كـه يـونـس را چـهل برادر بود كه هر روز به ديدن ايشان مى رفت وبر ايشان سلام مى كرد وآنگاه به مـنـزل خـود مـى آمـد وطـعـام مـى خورد ومهيا مى گشت براى نماز پس مى نشست براى تصنيف وتاءليف كتاب .(240)
مؤ لف گويد: ظاهر آن است كه اين چهل نفر برادران دينى اوبودند ودر اين كار يونس مى خواسته كه زيارت اربعين كرده باشد. ونيز روايت شده از يونس كه گفت :
صـمـت عـشـريـن سـنـة وسـئلت عـشـريـن سـنـة ثـمّ اجـبـت ؛ يـعـنـى يـونس گفته كه من بيست سـال سـكـوت كـردم ، يـعـنـى هـرچـه از مـن مـى پـرسـيـدنـد جـواب نـمـى دادم وبـيـسـت سـال سـؤ ال كـرده شـدم وجـواب دادم ، ايـن مـعـنـى در صـورتـى است كنه ( سئلت ) مـجـهـول خـوانـده شـود، واگـر بـه صـيـغـه مـعـلوم خـوانـده شـود يـعـنـى بـيـسـت سال سؤ ال كردم وبعد از آن ديگر از مسايل جواب مى دادم .(241)
ومـدائح يـونس بسيار است ، واز جمله روايات معلوم مى شود كه براى اواصحابش ‍ بد مى گـفـتـنـد وبعضى اقوال فاسده به اونسبت مى دادند. ودر خبر است كه وقتى به وى گفتند كـه بـسـيارى از اين اصحاب در حق توبد مى گويند وياد مى كنند تورا به غير خوبى ، گـفـت : شـاهـد مـى گـيـرم شـما را بر اينكه هر كسى كه از براى ا ودر اميرالمؤ منين عليه السـلام نـصـيـبـى اسـت ، يـعـنـى از شـيـعـيـان اواسـت پـس مـن حلال كردم اورا از آنچه گفته !(242)
( وَ حـُكـِىَ اَنَّهُ حَجَّ يُونُسُ ابْنُ عَبْدِالرَّحْمن اَرْبَعَا وَ خَمْسينَ حَجَّةً وَاعْتَمَرَ اَرْبَعا وَ خَمْسينَ عـُمـْرَةً وَ اَلَّفَ اَلْفَ جـِلْدٍ رَدّا عـَلَى الْمـُخـالِفـينَ وَ يُقالُ اِْنتَهى عِلْمُ الاَئِمَّةِ عليهم السلام اِلى اَرْبـَعـَةِ نـِفـِرٍ: اَوَّلُهـُمْ سـَلْمـانُ الْفـارِسـىُّ وَ الثـّانـى جابِرُ والثّالِثُ السَّيّدُ وَ الرّابعُ يُونُسُ بْنُ عَبْدِالرَّحْمنِ ) .(243)
( وَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شاذان ، قالَ ما نَشَاءَ فِى الاِسْلامِ رَجُلُّ مِنْ سائرِ الناسِ كانَ اَفْقَهَ مـِنْ سـَلْمـانِ الْفـارِسـى رضـى اللّه عـنـه وَ لانـَشـَاءَ بـَعـْدَهُ رَجـُلٌ اَفـقـَهَ مـِنْ يـُونـُسِ ابْنِ عَبْدِالرَّحْمنِ ) .(244)
( وَ عَنِ الشَّهيدِ الثّانى ، اَوْرَدَ الْكَشِّىِ فى ذَمِّهِ نَحْوَ عَشَرَةِ اَحاديثَ وَ حاصِلُ الْجَوابِ عَنْها يـَرْجـِعُ اِلى ضـَعـْفِ بـَعـْضِ سـَنـَدِهـا وَ جـَهـَالَةِ بـَعـْضِ رِجـالِهـا. وَاللّهُ اَعْلمُ بِحالِهِ ) .(245)
دهم ـ يونس بن يعقوب البجلى الدّهنى پسر خواهر معاوية بن عمار
كـلمـات عـلمـا در حـق اومـخـتـلف اسـت ، شـيـخ طوسى رحمه اللّه فرموده اوثقه است و در چند موضع اورا تعديل كرده ، وشيخ مفيد اورا از فقهاء اصحاب شمرده . وشيخ نجاشى فرموده كـه اواز خواص حضرت صادق وكاظم عليهما السلام بوده ووكالت داشته از جانب حضرت مـوسـى عـليـه السلام ودر مدينه در ايام حضرت رضا عليه السلام وفات كرد، وآن جناب مـتـولى امـر اوشـد ويـونـس صـاحـب مـنـزلت بـود نـزد ايـشـان ومـوثـق بـود وقـائل بـه امـامـت عـبـداللّه افـطـح بـود پـس رجـوع كرد به حق . و ابوجعفر بن بابويه فـرمـوده كـه اوفـطـحـى اسـت ، وشـيخ كشى نيز از بعضى روايت كرده فطحى بودن اورا وظاهر آن است كه رجوه به حق نموده چنانكه شيخ نجاشى فرموده .(246)
وبـالجـمـله : روايـاتـى در مـدح اووارد شـده ودر ايـام حضرت رضا عليه السلام در مدينه وفـات كـرد. آن حضرت امر فرمود به حنوط وكفن وجميع مايحتاج اووامر فرمود موالى خود ومـوالى پـدر وجـد خود را كه در جنازه اوحاضر شوند وفرمود به ايشان كه اين ميت مولى حـضـرت صـادق عـليه السلام است كه در عراق ساكن بوده از براى اودر بقيع قبر بكنيد واگر اهل مدينه گفتند كه اين مرد عراقى است ما نمى گذاريم در بقيع دفن شود، بگوييد ايـن مولى حضرت صادق عليه السلام است در عراق ساكن بوده اگر شما نگذاريد ما اورا در بقيع دفن نماييم ما هم نخواهيم گذاشت كه موالى خود را در بقيع دفن نماييد، پس اورا در بقيع دفن نمودند.(247)
وروايت است از محمّد بن وليد كه گفت : روزى من بر سر قبر يونس رفته بودم كه صاحب مـقـبـره يعنى مباشر قبرستان نزد من آمد وگفت : اين شخص كيست كه حضرت على بن موسى الرضـا عـليـه السـلام مـرا امـر فـرمـوده كـه آب بـپـاشـم بـر قـبـر او چـهـل مـاه يـا چـهـل روز هـر روز يـك مـرتـبـه ـ وشك از راوى است ـ وهم صاحب مقبره گفت : كه سـريـر پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم نزد من است پس هرگاه مردى از بنى هاشم مى ميرد آن سرير در شبش صدا مى كند من مى فهمم كه كسى از ايشان مرده وبا خود مى گويم كـه كـى مـرده از ايـشـان چـون صـبـح شـد آن وقت مى فهمم ، ودر شب وفات اين مرد نيز آن سرير صدا كرد من گفتم كى از ايشان مرده ، كسى از ايشان ناخوش نبود، همين كه روز شد آمـدند نزد من وآن سرير را گرفتند وگفتند مولى ابى عبداللّه الصادق عليه السلام كه در عراق ساكن بوده ووفات كرده .
ومـحـمـّد بـن وليد از صفوان بن يحيى نقل كرده كه گفت گفتم به حضرت امام رضا عليه السلام كه فدايت شوم خوشحال كرد مرا آن لطف ومحبتى كه در حق يونس ‍ نمودى ، فرمود: آيـا از لطـف خـدا واحسان اونيست كه اورا نقل كرد از عراق به جوار پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسـلم ، ( وَ رُوِىَ فـى حـَديـثٍ اُنـْظـُرُوا اِلى مـا خَتَمَ اللّهُ بِهِ لِيُونُسَ قَبَضَهُ اللّهُ مـجـُاوِرا لِرَسـُولِهِ ) صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم . (248) تـمـام شـد احـوال حـضـرت امـام مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام وبـعـد از ايـن بـيـايـد احوال حضرت ثامن الائمة المعصومين على بن موسى الرضا ـ عليه وعليهم السلام .
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

كتاب شريف: منتهى الآمال

پستتوسط najm166 » پنج شنبه مه 13, 2010 12:57 am

بـاب دهـم : در تاريخ امام ضامن زبده اصفيا و پناه غربا مولانا ابوالحسن على بن موسى الرضـا عـليـه آلاف التـحـيـة و الثـنـاء
و در آن چـنـد فصل دارد:


فـصـل اول : در ولادت و اسم و لقب و كنيت حضرت رضا عليه السلام است

بـدان كـه در تـاريـخ ولادت آن جـناب اختلاف است و اشهر آن است كه در يازدهم ذى القعده سـنـه صـد و چـهـل و هـشت در مدينه منوره متولد شده و بعضى يازدهم ذى الحجة سنه صد و پـنـجـاه و سـه گـفـتـه انـد كـه بـعد از وفات حضرت صادق عليه السلام بوده كه پنج سـال ، و مـوافـق روايـت اول كـه اشـهر است ولادت آن حضرت بعد از وفات حضرت صادق عـليـه السـلام بوده به ايام قليلى و حضرت صادق عليه السلام آروز داشت كه آن جناب را درك كـنـد چـه آنـكـنـه از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت شده كه مى فرمود شـنـيـدم از پـدرم جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام كـه مـكـرر بـه مـن مـى فـرمود كه عالم آل محمّد عليهم السلام در صلب تو است و كاشكى من او را درك مى كردم پس به درستى او همنام اميرالمؤ منين على عليه السلام است .(1)
شـيـخ صـدوق روايت كرده از يزيد بن سليط كه گفت : ملاقات كردم حضرت صادق عليه السـلام را در راه مـكـه و مـا جماعتى بوديم ، گفتم به او پدر و مادرم فداى تو باد! شما امامان پاكيد و مرگ چيزى است كه هيچ كس را از آن گريزى نيست پس با من چيزى بگو تا برسانم به واپس ماندگان خود، حضرت فرمود: آرى اينها فرزندان من اند و اين بزرگ ايشان است ـ و اشاره كرد به پسرش موسى عليه السلام ـ و در او است علم و حلم و فهم و جود و معرفت به آنچه محتاجند مردم به آن در آنچه اختلاف مى كنند در امر دين خود، و در او اسـت خـلق و حـسـن جـوار، و او درى اسـت از درهـاى خـداونـد مـتـعـال و در او صـفتى است بهتر از اينها، پس گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد! آن صفت چـيـست ؟ فرمود: بيرون مى آورد خداى عز و جل از او دادرس ‍ و فريادرس اين امت را و نور و فـهـم و حـكـم ايـن امت را، بهتر زاييده شده و بهتر نور رسيده ، محفوظ مى دارد به او خداى تـعالى خونها را و اصلاح مى كند به او ميان مردم نزاعها و انضمام مى دهد به او پراكنده را و التـيـام مى دهد به او شكسته را و مى پوشاند به او برهنه را و سير مى كند به او گـرسـنـه را و ايمن مى سازد به او ترسان را و فرود مى آورد به او باران را و مطيع و فـرمـانـبـردار او شـونـد بـنـدگـان ، بـهـتـريـن مـردم بـاشـد در هـر حـال ، چـه در حـال كـهـولت و مـيـان سـالگـى و چـه در حال كودكى و جوانى ، سيادت پيدا مى كند به سبب او عشيره او پيش از رسيدنش به بلوغ ، سخن او حكمت است و خاموشى او علم است ، بيان مى كند براى مردم آنچه را كه اختلاف است در آن . الخ .(2)
عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در ( جـلاءالعـيـون ) در احـوال حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام فـرمـوده : اسـم شريف آن حضرت على و كنيت آن حـضـرت ابـوالحـسـن و مـشـهـورتـريـن القـاب آن حـضـرت ، رضـا اسـت ، و صـابـر و فاضل و رضى و وفى و قرة اعين المؤ منين و غيظ الملحدين نيز مى گفتند.(3)
ابـن بـابـويـه به سند حسن از بزنطى روايت كرده است كه به خدمت امام محمّد تقى عليه السـلام عـرض كردم كه گروهى از مخالفان شما گمان مى كنند كه والد بزرگوار شما را مـاءمـون مـلقـب بـه رضا گردانيد در وقتى كه آن حضرت را براى ولايت عهد خود اختيار كـرد؟ حـضـرت فـرمـود: بـه خـدا سوگند كه دروغ مى گويند بلكه حق تعالى او را به رضـا مـسـمـى گـردانـيـد بـراى آنـكـه پـسـنـديـده خـدا بـود در آسـمـان و رسـول خـدا و ائمـه هـدى عـليـهـم السـلام در زمـيـن از او خـشـنـود بـودند و او را براى امامت پـسـنـديـدنـد، گـفـتـم : آيـا هـمـه پـدران گـذشـتـه تـو پـسـنـديـده خـدا و رسـول و ائمـه عـلهـيـم السـلام نبودند؟ گفت : بلى ، گفتم : پس به چه سبب او را در ميان ايشان به اين لقب گرامى مخصوص ‍ گردانيدند؟ گفت : براى آنكه مخالفان و دشمنان او را پسنديدند و از او راضى بودند چنانچه موافقان و دوستان از او خشنود بودند، و اتفاق دوسـت و دشـمـن بـر خـشنودى از او مخصوص آن حضرت بود پس به اين سبب او را به اين اسم مخصوص گردانيدند.(4)
و ايـضـا بـه سـنـد معتبر از سليمان بن حفص روايت كرده است كه حضرت امام موسى عليه السلام پيوسته فرزند پسنديده خود را رضا مى ناميد و مى فرمود كه بخوانيد فرزند مرا رضا و گفتم به فرزند خود رضا، و چون با آن حضرت خطاب مى كرد آن حضرت را ابوالحسن مى ناميد، پدر آن حضرت موسى بن جعفر عليه السلام بود و مادر آن حضرت ام ولدى بـود كـه او را تـكـتـم و نـجـمـه و اروى و سـكـن و سـمـانه و ام البنين مى ناميدند، و بعضى خيزران و صقر و شقراء نيز گفته اند.(5)
و ابـن بـابـويـه بـه سـنـد معتبر از على بن ميثم روايت كرده است كه حميده مادر امام موسى عـليـه السـلام كـه از جـمـله اشـراف و بـزرگان عجم بود، كنيزى خريد و او را به تكتم مـسـمـى گـردانـيـد، و آن جـاريـه سـعـادتـمـنـد بـهـتـريـن زنـان بـود در عـقـل و ديـن و حـيـا و خاتون خود حميده را بسيار تعظيم مى نمود، و از روزى كه او را خريد هـرگز نزد او نمى نشست براى تعظيم و اجلال او، پس حميده روزى با حضرت امام موسى عليه السلام گفت : اى فرزند گرامى ! تكتم جاريه اى است كه من از او بهتر نديده ام در زيـركى و محاسن اخلاق ، و مى دانم هر نسلى كه از او به وجود آيد پاكيزه و مهطره خواهد بود، و او را به تو مى بخشم و از تو التماس مى كنم كه رعايت حرمت او بنمايى . چون حضرت امام رضا عليه السلام از او به وجود آمد او را به طاهره مسمى گردانيد. و حضرت امـام رضا عليه السلام شير بسيار مى آشاميد، روزى طاهره گفت كه مرضعه ديگر به هم رسانند كه مرا يارى كند، گفتند، مگر شير تو كمى مى كند، گفت : دروغ نمى توانم گفت ، بـه خـدا سـوگـنـد كـه شـيـر مـن كـم نـيـسـت و لكـن نوافل و اورادى كه پيشتر مى دانستم به آنها عادت كرده بودم به سبب شير دادن كم شده است و به اين سبب معاون مى خواهم كه اوراد خود را ترك ننمايم .(6)
و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه چون حميده ، نجمه مادر امام رضا عليه السلام را خريد شبى حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم را در خواب ديد و آن حضرت به او گفت كه اى حميده ! نجمه را به فرزند خود موسى تمليك نما كه از او فرزندى به هم خـواهـد رسـيـد كـه بـهـتـريـن اهـل زمين باشد و به اين سبب حميده ، نجمه را به آن حضرت بـخـشيد و او باكره بود.(7) و ايضا به سند معتبر از هشام روايت كرده است كه گـفـت : روزى حـضـرت امام موسى عليه السلام از من پرسيد كه آيا خبر دارى كه كسى از بـرده فـروشـان مـغرب آمده باشد؟ گفتم : نه ، حضرت فرمود كه بلكه آمده است بيا تا بـرويـم بـه نـزد او، پـس حـضـرت سوار شد و من در خدمت آن حضرت سوار شدم چون به مـحـل معهود رسيديم ديديم كه مردى از تجار مغرب آمده است و كنيزان و غلامان بسيار آورده است ، حضرت فرمود كه كنيزان خود را بر ما عرضه كن ، او نه كنيز بيرون آورد و هر يك را حـضرت فرمود كه دارى و بايد كه بياورى ! گفت : به خدا سوگند كه ندارم مگر يك جـاريـه بـيـمـار، حضرت فرمود كه او را بياور چون او مضايقه كرد حضرت مراجعه كرده روز ديگر مرا به نزد او فرستاد و فرمود كه به هر قيمت كه بگويد آن جاريه بيمار را بـراى من خريدارى كن و به نزد من آور، چون رفتم و آن كنيزك را طلب كردم قيمت بسيارى براى او گفت ، گفتم من به اين قيمت خريدم ، گفت من نيز فروختم و ليكن خبر ده كه آن مرد كـى بـود كـه ديـروز بـا تـو هـمـراه بـود؟ گـفتم : مردى است از بنى هاشم گفت : از كدام سـلسـله بـنـى هـاشـم ؟ گـفـتم : بيش از اين نمى دانم ، گفت : بدان كه من اين كنيزك را از اقـصـاى بـلاد مغرب خريدم ، روزى زنى از اهل كتاب كه اين كنيز را با من ديد پرسيد كه ايـن را از كـجـا آورده اى ؟ گـفتم : اين را براى خود خريده ام ، گفتم : سزاوار نيست كه اين كـنـيـز نـزد مـانـنـد تـو كـسـى بـاشـد و مـى بـايـد كـه ايـن كـنـيـز نـزد بـهـتـريـن اهـل زمـين باشد و چون به تصرف او درآيد بعد از اندك زمانى پسرى از او به وجود آيد كـه اهـل مـشـرق و مـغـرب او را اطـاعـت كـنـند، پس بعد از اندك وقتى حضرت امام رضا عليه السلام از او به وجود آمد.(8)
و در ( درّالنـظـيـم عـ( و ( اثبات الوصيه ) است كه حضرت امام موسى عليه السـلام فـرمـود بـه جـمـاعـتـى از اصـحـابـش وقـتى كه تكتم را خريد به خدا قسم كه من نـخـريـدم ايـن جـاريـه را مـگـر بـه امـر خـدا و وحـى خـدا، سـؤ ال كـردنـد از آن حـضـرت از آن ، فـرمـود: در بـينى كه من خواب بودم آمد به نزد من جدم و پدرم عليهما السلام و با ايشان بود شقّه اى از حرير پس آن پارچه حرير را باز كردند پـس آن پـيـراهـنى بود و در آن ، صورت اين جاريه بود، پس جد و پدرم به من فرمودند كـه اى مـوسـى ! هـر آيـنـه خـواهـد شـد از بـراى تـو از ايـن جـاريـه بـهـتـريـن اهـل زمـيـن بعد از تو و امر كردند مرا كه هر وقت آن مولود مسعود به دنيا آمد او را ( على ) نـام گـذارم و گـفـتـنـد زود اسـت كـه خـداونـد عـالم ظـاهـر كـنـد بـه او عدل و راءفت و رحمت را پس ‍ خوشا به حال كسى كه او را تصديق كند و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و انكار او نمايد.(9)
شـيـخ صـدوق بـه سـند معتبر از نجمه مادر آن سرور روايت كرده است كه گفت : چون حامله شـدم بـه فـررنـد بـزرگـوار خـود بـه هـيـچ وجـه ثـقـل و حـمـل در خـود احـسـاس ‍ نـمـى كـردم و چـون بـه خـواب مـى رفـتـم صـداى تـسبيح و تـهـليـل و تـمجيد حق تعالى از شكم خود مى شنيدم و خائف و ترسان مى شدم و چون بيدار مـى شـدم صدايى نمى شنيدم . و چون آن فرزند سعادتمند از من متولد شد دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سر مطهر خود را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى مباركش حركت مى كرد و سخنى مى گفت كه من نمى فهميدم ، در آن ساعت حضرت امام موسى عليه السلام به نـزد مـن آمـد و فـرمـود كه گوارا باد ترا اى نجمه كرامت پروردگار تو! پس آن فرزند سعادتمند را در جامه سفيدى پيچيده و به آن حضرت دادم ، حضرت در گوش راستش اذان و در گـوش چپش اقامه گفت و آب فرات طلبيد و كامش را به آن آب برداشت پس به دست من داد و فـرمـود كـه بـگـيـر ايـن را كـه ايـن بـقـيـه خـدا است در زمين و حجت خدا است بعد از من .(10)
و ابـن بـابـويـه بـه سـنـد معتبر از محمّد بن زياد روايت كرده است كه گفت از حضرت امام مـوسـى عـليـه السـلام شـنـيـدم در روزى كـه حضرت امام رضا عليه السلام متولد شد مى فـرمود كه اين فرزند من ختنه كرده و پاك و پاكيزه متولد شد و جميع ائمه چنين متولد مى شـونـد و ليـكـن مـا تـيـغـى بـر مـوضـع خـتـنـه ايـشـان مـى گردانيم از براى متابعت سنت .(11) نـقـش خـاتـم آن حـضـرت ( مـاشاءَ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ ) ؛ و به روايتى ديگر حسبى اللّه بوده .
فـقـيـر گـويـد: كـه اين دو روايت منافات با هم ندارند، زيرا كه آن حضرت را دو انگشتر بـوده يـكـى از خـودش و ديـگـرى از پدرش به وى رسيده بود چنانچه شيخ كلينى روايت كـرده از مـوسـى بـن عـبدالرحمن كه گفت : سؤ ال كردم از حضرت ابوالحسن الرضا عليه السـلام از نـقش انگشترش و انگشتر پدرش ، فرمود: نقش انگشتر من ( ماشاءَ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ ) است و نقش انگشتر پدرم حسبى اللّه است ، و اين انگشتر همان است كه من در انگشتم مى كنم .(12)
najm166
 
پست ها : 660
تاريخ عضويت: يکشنبه فبريه 07, 2010 9:41 am

قبليبعدي

بازگشت به دروس متني علوم معرفت الهي

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: ClaudeBot و 0 مهمان


Aelaa.Net